Loading Content...

پدربزرگ و پدر است

Loading...


Unique profiles
41
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Mehrshahr, Paveh, Motel Qu, Mazandaran, Iran
Average media age
683.8 days
to ratio
6
... #معرفی_کتاب . خب کتاب بخونید دیگه، چرا اینقدر با اعصاب من بازی می کنید؟ ها؟ حالا من هیچی، چرا ...
Media Removed
... #معرفی_کتاب . خب کتاب بخونید دیگه، چرا اینقدر با اعصاب من بازی می کنید؟ ها؟ حالا من هیچی، چرا خودتون رو از لذت کتاب خوندن محروم می کنید؟ این دیگه نامردیه؛ من این کتاب رو دوست داشتم، کلا از جومپا لاهیری هر چی خوندم دوست داشتم، شما امتحان کنید، چیزی از دست نمی دید. . . درباره کتاب: «به کسی مربوط ... ...
#معرفی_کتاب .
خب کتاب بخونید دیگه، چرا اینقدر با اعصاب من بازی می کنید؟ ها؟ حالا من هیچی، چرا خودتون رو از لذت کتاب خوندن محروم می کنید؟ این دیگه نامردیه؛
من این کتاب رو دوست داشتم، کلا از جومپا لاهیری هر چی خوندم دوست داشتم، شما امتحان کنید، چیزی از دست نمی دید. .
.
درباره کتاب: «به کسی مربوط نیست» مجموعه داستانی است خیره کننده نوشته ی نویسنده ی برنده ی جایزه ی پولیتزر، جومپا لاهیری. کتاب شامل هشت داستان است ــطولانی تر و غنی تر از هر چه تاکنون نوشته-ـ که ما را از کمبریج و سیاتل به هند و تایلند می برد، و با شرح زندگی خواهرها و برادرها، پدرها و مادرها، دخترها و پسرها، و عشاق طلسم می کند.
«آن چه جومپا لاهیری را از دیگران مجزا می کند، سبک نوشتاری ساده و در عین حال سرشار از جزئیاتی است که در فرآیند بیان دقیق زندگی شخصیت هایش، قلب را به درد می آورد.»
در داستان حیرت انگیز نخست، پدر روما، مادر جوانی که در شهری جدید ساکن شده، به دیدارش می آید، با علاقه به باغچه ی خانه ی او رسیدگی می کند، و در این فرآیند پدربزرگ و نوه اش رابطه ای خاص برقرار می کنند. ولی پدربزرگ رازی را از دخترش مخفی نگاه می دارد، رابطه ای عاطفی را که فقط خودش از آن باخبر است.
در داستان «انتخاب محل سکونت» آخر هفته ی رمانتیک یک زوج جوان، پیچ و تاب های تاریکی می یابد که تا اعماق شب می انجامد. «در حسن نیت تمام» خواهری که مشتاق است دوران کودکی برادرش آرمانی باشد، چیزی که خودش از آن محروم بود، دچار عذاب وجدان، اضطراب و خشم می شود، زمانی که بیماری برادر زندگی خانوادگی او را تهدید می کند. و در «هِما و کوشیک» سه داستان درهم تنیده ، زندگی پسر و دختر جوانی را در یک زمستان سرنوشت ساز، در خانه ای در حومه ی ماساچوستس دنبال می کنیم. آن ها در مسیرهای جداگانه و دردناکی از معصومیت به بلوغ می رسند، تا که دست تقدیر سال ها بعد آن دو را در رم سر راه هم قرار می دهد.
به کسی مربوط نیست، شاهد آشکاری است از استعدادهای یگانه ی جومپا لاهیری: نثر شکیل، خرد عاطفی، و شرح زیرکانه و ظریف ترفندهای قلب و ذهن. کتاب اثر نویسنده ای در اوج خلاقیت است. این کتاب پیش از این با نام های دیگری منتشر شده است.
.
#کتاب_خوب #کتاب_بخوانیم #کتابخوانی #کتاب #جومپا_لاهیری #به_کسی_مربوط_نیست #گلی_امامی #نشرچشمه #سین_شین #سمیراشکوری #سمیرا_شکوری
Read more
Loading...
فرصت "تولد دوباره" نيست، تصويرى از پشت صحنه كاباره "باكارا" در حاشيه برنامه مشترك "ابى و شهرام" در ...
Media Removed
فرصت "تولد دوباره" نيست، تصويرى از پشت صحنه كاباره "باكارا" در حاشيه برنامه مشترك "ابى و شهرام" در سال هزار و سيصد و پنجاه و سه خورشيدى: لحظه هايى در زندگى و زيستن نسل ها وجود دارد كه به شكل دردآورى "قابل تعريف" نيست، مثلِ بى زبانى و سكوتِ پدرهايمان و حرف نزدنشان از روزهاىِ جوانى و شباب، مثلِ نگاه ها ... فرصت "تولد دوباره" نيست، تصويرى از پشت صحنه كاباره "باكارا" در حاشيه برنامه مشترك "ابى و شهرام" در سال هزار و سيصد و پنجاه و سه خورشيدى: لحظه هايى در زندگى و زيستن نسل ها وجود دارد كه به شكل دردآورى "قابل تعريف" نيست، مثلِ بى زبانى و سكوتِ پدرهايمان و حرف نزدنشان از روزهاىِ جوانى و شباب، مثلِ نگاه ها و خنده هاىِ ريز و محوِ مادرانمان به افق، و همه اين نگفتن ها و نتوانستن ها، مثلِ سدى محكم ميان نسل ها كشيده مى شود، مثلِ "مُهرِ سكوت و نهرِ سكون" و از همين جا است كه "فاجعه" آغاز مى شود. ما دوباره همان مسيرها، همان جاده خاكى ها، همان دردها، همان اشتباهات و همان شگفتى هاىِ تكرارى تاريخ را "از نو" سپرى مى كنيم و به خيالمان داريم تاريخ را فاتحانه مى نويسيم و تغيير مى دهيم، زيرِ اين آسمان آبى، چيزِ تازه اى وجود ندارد، جز تنِ "تازه" و ساكتِ چشمان انسان، ما بايد با پدرانمان بيشتر حرف مى زديم، بايد از عشق و عاشقانه هاىِ مظلومانه و معصومانه مادرانمان بيشتر مى دانستيم، بايد با پدر راهى همه مسجدها، مناره ها، كاباره ها و فواره ها مى شديم، ما محكومان ابد خورده اين تقويم عقيم هستيم. كودكانِ بازى خورده اين محله، ايستادگان با ريش و موىِ بلند در همه عكس ها، از مشروطه تا ميز كاباره، از شهر نو تا پروژه نوسازى و زيباسازى شهرها و خيابان ها، از كودتا ها تا جبهه ها و سنگرهاىِ سرگردان، نجنگيدگان شكست خورده. ما نيازمند لب گشودن هستيم، پيش از فرود حادثه و محو شدن پس زمينه همه عكس هاىِ قديمى، پيش از خراب شدن خانه مادربزرگ، پيش از خاموش شدنِ سيگار پدربزرگ، پيش از تقسيم ارثِ خانوادگى و گم كردن راه خانه پدرى، پيش از هر انقلاب و هر انفجارى، بايد حرف مى زديم، بدون اين ژست ها، بدون كت و شلوارِ جامكو و صداىِ گرامافون تپاز، پيش از گرفته شدن عكس، ما آدرس همه ترانه ها، نشانى همه خانه ها و رد همه ديروزها را با شتابِ ديوانه وارى گم كرده ايم. موريانه بود، افتاد به جانِ "آلبومِ قديمى و كمدِ چوبى پدر"، تا شبى از صداىِ ريز و محو "خش خش"، دانستيم كه ديگر نيستيم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
من به درماندگی #صخره و #سنگ من به آوارگی ابر و #نسیم من به سرگشتگی آهوی #دشت من به تنهایی خود می مانم ...
Media Removed
من به درماندگی #صخره و #سنگ من به آوارگی ابر و #نسیم من به سرگشتگی آهوی #دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می اید من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی #شعر چشمان تو را می خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود #برگ بید است که با ... من به درماندگی #صخره و #سنگ
من به آوارگی ابر و #نسیم
من به سرگشتگی آهوی #دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
#شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
#برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که #بهار دیگر
#پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
و #پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از #وحشت پوسیدن نیست
غمم از #زیستن بی تو دراین #لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا #خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این #صحرا این #دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
#غم تو این غم #شیرین را
با خود خواهم برد
#حميدمصدق
#سالهاى_صبورى #عمر_رفته #دهستان_گرکان #iranissafe
#دکترقریب #طبیعت
#گرکان باغ پدربزرگ پدرم
با اینکه هیچوقت هیچ #مکالمه ای با هم نداشتیم یا اگه مکالمه ای هم بوده من یادم نمیاد ولی عجیب #کمبود حضورت #حس میشد حاج آقای نازنینم.😢💖 #قدر_بزرگترها_رو_تا_پیشمون_هستن_بدونیم
پ. ن پدر بزرگم عجیب کم حرف بود😧
پ. ن دوم ما همیشه حاج آقا شکوری صداش میکردیم الان که مینویسم میبینم چه #غیرعادی صداش میکردیم 😲
Read more
...درگذشت انسان هایی که در قلب مردم جای دارند هیچگاه فراموش نخواهند شد.آنها با آسمانی شدن خود بیش از پیش جاودانه می شوند.محمدعلی فردین تنها یک هنرمند نبود، چه بسیار بودند و هستند هنرمندانی که از یاد رفتند و انگاری وجود خارجی نداشتند.هنرمندی که مردمی است آن هم نه به حرف که در عمل نشان داده به عشق ... ...درگذشت

انسان هایی که در قلب مردم جای دارند هیچگاه فراموش نخواهند شد.آنها با آسمانی شدن خود بیش از پیش جاودانه می شوند.محمدعلی فردین تنها یک هنرمند نبود، چه بسیار بودند و هستند هنرمندانی که از یاد رفتند و انگاری وجود خارجی نداشتند.هنرمندی که مردمی است آن هم نه به حرف که در عمل نشان داده به عشق مردم روزگار می‌گذراند به یک الگوی فرهنگی برای جامعه تبدیل می شود.نه هنرمندانی که حرف از مردمی بودن میزنند اما فرهنگ این سرزمین را به دستمزدهای نجومی می فروشند،محمدعلی فردین نماد سینمای پاک ایران است.ای کاش نسل بعدی ایشان کمی حرمت پدربزرگ خود را نگاه داشته و از آوازه این مرد بزرگ سواستفاده نکنند.اینکه پدربزرگ شما محمدعلی فردین است نباید باعث شود که شما برای خودتان معرکه ای راه انداخته و با اسم ایشان فالور جذب کنید.حرمت امام زاده به متولی آن است،اجازه دهید مردم محمدعلی فردین را بخاطر رفتارهای شما مورد قضاوت قرار ندهند.محمدعلی فردین خود محمدعلی فردین شد،با هنری که داشت و محبوبیتی که سالها برای کسب آن تلاش کرد و البته سالها آن را حفظ نمود تا نامش در تاریخ هنر این سرزمین جاودانه بماند شما هم تلاش کنید با توانایی های خود معروف شده و بلیط این مرد بزرگ را هرجایی خرج نکنید،در خلوت خود فکر کنید که اگر نوه های این مرد بزرگ نبودید برای موفقیت باید چه کارهایی انجام می‌دادید،متاسفانه شما همه جا هستید، از حضور در استادیوم آزادی آن هم قبل از دربی تهران تا مراسم های مختلف هنری و غیر هنری، یک لحظه با خود فکر کردید که جامعه هنری و ورزشی شما را به احترام پدر بزرگتان می پذیرند؟؟ یک لحظه با خود فکر کردید که اگر محمدعلی فردین زنده بود به هیچ عنوان چنین رفتارهایی را نمی پذیرفت.آنچه مشخص است شما به دلیلی سنی که دارید هیچگاه ایشان را ندیده و از ایشان شناخت کافی ندارید که اگر داشتید درست یا نادرست درباره همکاران پدربزرگ خود اظهار نظر نمی کردید.استاد عزت الله انتظامی حرمت دارد همانطور که مرحوم محمدعلی فردین حرمت دارد،اگر هم مشکلاتی است باید به حرمت این دو بزرگ عمومی نشود،اجازه دهید مردم هنرمندان خود را آنگونه که دوست دارند شناخته و چهره دیگری از آنها نبینند،متاسفانه شما به عنوان خانواده محمدعلی فردین نه حرمت پدربزرگ خود را نگه داشتید و نه حرمت استادی چون عزت الله انتظامی را که بی شک هر دو به یک میزان میان مردم محبوب هستند. دوست عزیز شما به جای جناح درست کردن بهتر است همان دابسمش خود را بسازید و با استفاده از نام پدر بزرگتان در کنار بزرگان قرار گرفته و فالور جذب کنید
Read more
براىِ يك لبخندِ سرمازده و مبهم، پوتينِ پدر، كلوزآپ دانه برف، رد پاهاىِ از دست رفته و ترانه زمستاني ...
Media Removed
براىِ يك لبخندِ سرمازده و مبهم، پوتينِ پدر، كلوزآپ دانه برف، رد پاهاىِ از دست رفته و ترانه زمستاني يك كوچه بن بستِ كاهگلى كه "شاهد" مرگ پدربزرگ بود: عكس هاىِ تكى پدر در آستانه كوچه و خانه پدربزرگ در كوچه "حمام شيك" شاهرود در يك روز زمستانى سال هزار و سيصد و پنجاه و شش خورشيدي، در كابوس ها و روياهاىِ نيمه ... براىِ يك لبخندِ سرمازده و مبهم، پوتينِ پدر، كلوزآپ دانه برف، رد پاهاىِ از دست رفته و ترانه زمستاني يك كوچه بن بستِ كاهگلى كه "شاهد" مرگ پدربزرگ بود: عكس هاىِ تكى پدر در آستانه كوچه و خانه پدربزرگ در كوچه "حمام شيك" شاهرود در يك روز زمستانى سال هزار و سيصد و پنجاه و شش خورشيدي، در كابوس ها و روياهاىِ نيمه تمام هر انسانى، در نهايت يك "حياطِ قديمى" و تصوير مبهمى از صورت پدرانه هستند كه زخم مى زنند و رهايمان نمى كنند، حياطى با آن حوضِ كوچكش، چراغِ پايه دارِ سفيد، ديوارِ كاه گلى خوش بو، آن درختِ گيلاس و خُرمالو، دودكِش هاى لبِ بام، و آن "شيشه اى هاى هميشگى" عقبِ حياط. حياطى كه بعد از "آلزايمر" يكباره پدربزرگ، ديگر روى خوش نديد، همه داشتند از يادِ پدربزرگ مى رفتند، سماجت خاطره هاى محو و دور، روز و شب هايى كه مهمانِ اين "خانه" بوديم، صندلى ارجِ آبى رنگِ پدربزرگ در گوشه حياط، تختِ خواب و بسترِ مادربزرگ با پاهاى از كار افتاده اش، گربه نَرِ چاق و صورت زخمى كه طرفِ علاقه عموها بود، سماورِ هميشه قُل قُل زنانِ آشپزخانه، بوى سبزى خشك و وسوسه باز كردنِ در يخچال و كابينت هاى قديمى و دورِ همى هاى دهه هفتاد، و دَردا چيزهايى هستند كه به شكلِ عجيبى از پيش از تولدمان، همراهتان مى شوند و دست از سَرِتان بر نخواهند داشت. و كوچه هايى هستند كه پرسپكتيوشان، زخم مى زند، و عكس هاي تكي شان شباهت زيادي به "تنهايي" دارند، عكس هايي كه مثل يك خاطره تك نفره هستند، مثل يك خلوت خودمانى و يخ زده. در عكس هاي تكي هميشه يك ترانه غمگين حضور دارد، ترانه اي كه بايد زمان بگذرد تا شنيده شود، مثلِ يك "سوناتِ زمستانى" با صداىِ گروهِ كُر، شبيه موسيقي غمگين يك "سولو"، يك اجراىِ تك نفره، تنهايي و زمستانِ اين عكس، براي خودش دارد مي نوازد، دانه هاي برف در ميان زمين و آسمان مي رقصند. بوي نم و عطر كاهگل بيشتر شده است، و يكباره، همه زمستان، با يك حوضِ يخ زده، مى آيد زيرِ دندانمان، ساكت و سرد مى شويم و ردِ پوتين هاى پدرانه را تا انتهاى كوچه، دُنبال مى كنيم. چند دانه بلورى برف، در جلوى چهره پدر، در ميانِ زمين و آسمان، معلّق مانده اند، وارد عكس مي شويم و به سمت "سبيل هاي پدرانه" مي رويم، سبيل هاي پدرانه و مهرباني كه تنها تابلوي راهنمايي و رانندگي نسل ما بودند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
چهل سال پيش در چنين روزى، شما چه تصويرى از يك صبحانه به خاطر داريد، بدترين و بهترين خاطره شما از ميز صبحانه، ...
Media Removed
چهل سال پيش در چنين روزى، شما چه تصويرى از يك صبحانه به خاطر داريد، بدترين و بهترين خاطره شما از ميز صبحانه، در اين "عسل خرسى" طور ترين شكل تاريخ، بازگشت به "صبحانه" و طلوعِ خورشيد در طعم شير و عسل يك روز: و ما نسل هايى هستيم كه سرِ ميزهاىِ صبحانه و با چشم هايى باز بسته، با معجزه دست هاىِ پدر و صورتِ مادر، ... چهل سال پيش در چنين روزى، شما چه تصويرى از يك صبحانه به خاطر داريد، بدترين و بهترين خاطره شما از ميز صبحانه، در اين "عسل خرسى" طور ترين شكل تاريخ، بازگشت به "صبحانه" و طلوعِ خورشيد در طعم شير و عسل يك روز: و ما نسل هايى هستيم كه سرِ ميزهاىِ صبحانه و با چشم هايى باز بسته، با معجزه دست هاىِ پدر و صورتِ مادر، هر بامداد زاده شديم، با صداىِ "تقويمِ تاريخ" و موج هاىِ خمارِ راديويى، در لحظه "چرخاندنِ پيچ راديوىِ توشيباىِ پدر يا راديو ترانزيستورى دو لامپى پدربزرگ"، صداىِ گنجشك ها پشت پنجره و رخوت عجيب براىِ پيمودن فاصله نورى تا كلاس درس، بيزار از صبحِ صادق، ترانه هاىِ قديمى روزهاى بيدار را گوش داديم. ديگر "شبِ جاودانى و ظلمتِ زيرِ پتوىِ پلنگ نشان" تمام بود و "قاصد بهت زده بيدارى" بوديم، مادر چاى را دم كرده بود، در قورى گل قرمزى يا گورى قل گرمزى، زبانمان گرفته بود، لكنتِ تاريخى و ميراثِ ژنتيكى اين قبيله زبان بسته مشرقى. و مردى با رگِ درشت روىِ جلو بازويش، جاىِ بخيه هاى روزهاى بدلكارى روىِ دستانش، موهايِ آشفته، يك سيگارى قهار، با بينى شكسته خوش فرم، با لهجه با مزه اى از جنسِ ستوان كلمبو در فيلم هايش، كلاه شاپويى بارانى پوشِ بِزن بهادرِ سينما، رضا بیک ایمانوردی در روزهاىِ اوجِ شُهرت و كار در سینما در كنارِ همسرش پاىِ میز صبحانه در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و پنجِ خورشيدى، از آن عكس ها و خانه ها است كه انگار بخشى از گذشته و خاطراتِ ما نيز بوده اند، دكوراسيونِ مدرنِ خانه، ميز و صندلى هاىِ زردِ غذاخورى، تكه هاىِ نانِ داغ و تُست شده، معمارى فضاىِ آشپزخانه، يخچال فريزرِ ارج، سماورِ برقى عالى نسَب، قورى چينى، عسلِ طرحِ خرسى، ميزِ صبحانه، خوردنى هاىِ روىِ ميز، پودرِ كاكائو، تخمِ مرغِ عسلى و ظرف هاىِ كوچكِ جا تخمِ مرغى، كاشى هاىِ لعاب دارِ زرد رنگ تا كمركشِ ديوار كه با رنگ ميزِ و كابينت ها، سِت شده است. و ما روى همين ميزهاى صبحانه مورد سو قصد واقع شديم، صبحانه هايى كه پس از حادثه هميشه مزه "سو تفاهم" داشتند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
Loading...
. «قصه‌های مجید» . مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، ...
Media Removed
. «قصه‌های مجید» . مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، زندگی می‌کند. آنان با حقوق بازنشستگی پدربزرگ روزگار می‌گذرانند ولی بی بی با بافتن ژاکت و فروش آنها و مجید با کار در نانوایی در بعد از ظهرها و ایام تابستان کمک خرج خانه هستند. قصه‌های مجید در واقع ... .
«قصه‌های مجید»
.
مجید، نوجوانی است که پدر و مادرش را از دست داده و همراه «بی بی»، مادربزرگ مهربانش، زندگی می‌کند. آنان با حقوق بازنشستگی پدربزرگ روزگار می‌گذرانند ولی بی بی با بافتن ژاکت و فروش آنها و مجید با کار در نانوایی در بعد از ظهرها و ایام تابستان کمک خرج خانه هستند. قصه‌های مجید در واقع اشاره‌ای به گوشه‌هایی از زندگی نوجوانی مرادی کرمانی است.... مجید خوب انشا می‌نویسد و طبع شعر دارد. می‌خواهد روزی نویسنده بشود اما حامی مالی ندارد. در داستان شاهد شیرین‌کاری‌های مجید هستیم. قصه‌های مجید به زبان صمیمی و طنزآلود نگارش شده‌است.
.
گفتم: عقیده‌تون در مورد بندناف بچه چیه؟ کمی اوقاتش تلخ شد اما خونسردیش را از دست نداد و گفت: منو مسخره میکنی؟ گفتم: این حرفها چیه ؟... من غلط بکنم شما را با این دم و دستگاه مسخره کنم. منظوری نداشتم. این قضیه ناف بچه و انداختنش جای خوب، عقیده‌ی قدیمی هست، شما چه نظری دارین؟ گفت: ناف بچه رو معمولا می‌اندازن دم سوراخ موش که باهوش بشه. باهوش که شد کارش می‌گیره. حالا موضوع ناف چه ربطی به کار من داره؟ گفتم: بالاخره یکی از راه‌های ترقی آدمیزاده. خود شما هیچ وقت تحقیق نفرمودین که نافتون رو کجا انداختن؟
.
قیمت نهایی خرید شما: 405,000 ریال
.
«مربای شیرین»
.
جلال مربایی را می‌خرد و صبح که می‌خواهد آن را بخورد و به مدرسه‌اش برود هرچقدر زور میزند تا بلکه بتواند در آن را باز کند در باز کردن در آن ناتوان می‌ماند؛ مادر او هم سعی می‌کند که در مربا را باز کند اما او هم نمی‌تواند و داستان این گونه پیش می‌رود و جلال هم به دنبال حل کردن مشکل در مربا و علت‌یابی این مشکل می‌کوشد.... این داستان سبک معمایی و ماجراجویی دارد.
.
قیمت نهایی خرید شما: 90,000 ریال
.
«مهمان مامان»
.
برای خانواده‌ای مهمان سرزده می‌آید. وضع مالی خانواده خوب نیست و همسایگان دست به دست هم می‌دهند تا آبروی صاحبخانه را حفظ کنند.
.
این داستان حکایت صمیمیت‌ها، نگرانی‌ها و در مجموع فرهنگ جاری در گوشه‌ای از این شهر بزرگ است که طی ماجرایی چندساعته بیان می‌شود. در این داستان عادات و رفتار جامعه‌ی ایرانی با استفاده از شخصیت‌های مختلفی که نماینده‌ی اقشار مختلف جامعه هستند، نشان داده شده است.
.
قیمت نهایی خرید شما: 78,000 ریال
.
www.30book.com
.
#کتاب #معرفی_کتاب #فروشگاه_اینترنتی #سیبوک #خریدکتاب #30book #فروش_ویژه #فروشگاه_کتاب #تخفیف #نویسنده #پیشنهادکتاب #پیشنهادکتاب #مطالعه #پیشنهادمطالعه #سیبوک #حراج #تاریخ #کتابخوانی #کتابخانه #کتابفروشی #هوشنگ_مرادی_کرمانی
Read more
شبيه يك "ترانه خاص" كه وفادارانه روى "نوار حافظه" پخش مى شود، مثلِ صداىِ جا رفتنِ نوار كاست در ضبطِ ...
Media Removed
شبيه يك "ترانه خاص" كه وفادارانه روى "نوار حافظه" پخش مى شود، مثلِ صداىِ جا رفتنِ نوار كاست در ضبطِ صوتِ قديمى خانه پدربزرگ در خلوت خانگى يك ظهرِ جمعه، شما در كجاى اين "عكس" به يادگارها، يادبودها و عاشقانه هايتان وصل مى شويد، از فرصت ها و زمان هاى از دست رفته بنويسيد، سوار بر نوارهاىِ قطار زده و جمع ... شبيه يك "ترانه خاص" كه وفادارانه روى "نوار حافظه" پخش مى شود، مثلِ صداىِ جا رفتنِ نوار كاست در ضبطِ صوتِ قديمى خانه پدربزرگ در خلوت خانگى يك ظهرِ جمعه، شما در كجاى اين "عكس" به يادگارها، يادبودها و عاشقانه هايتان وصل مى شويد، از فرصت ها و زمان هاى از دست رفته بنويسيد، سوار بر نوارهاىِ قطار زده و جمع شده در خاطره ديوار زده يك تاريخ دَوّار و طوطى وار: حال كامل ماضى زده و مستقبل نما در بعيد ترين استمرارى، تصويرى از وسطِ اتاق، فرشِ قرمز لاكى طرح دار، موكت، نوارهاىِ كاست و ضبط صوت هاى آيوا، سونى و "پاناسونيك"، حال و هواىِ "نيمروز" و رسيدن خورشيد به ميانِ آسمان، و يكباره فرار از تكرارها، تلاش براىِ بيدار شدن و حال را "عوض" كردن، و هميشه نيازى در انسان وجود دارد، كه او را از "خواب هاى ابدى اش" بيدار مى كند، حتى سنگين ترين و عميق ترين خواب هاىِ انسان نيز، محكوم به بيدارى هستند. يكباره صدايى، خروشِ خروسى، قار قارِ كلاغ يا زمزمه گنجشك ها، صاعقه اى، ترانه اى، كابوسى، وحشتى و يا حتى صداىِ آرامِ همبسترى يا گريه دردناكِ كودكى، ما را "بيدار" خواهد كرد، و بيدارى، شايد "بى دار" ترين وضعيت انسان باشد، فرار از خانه ها، خاطره ها، اتاق ها و روزها، برخاستن از خواب ها و بوسه پايانى كابوس هايى كه چونان "چوبه دار" در انتظارمان هستند. شايد، انسان بودن، همين اجبارِ عجيبِ برخاستن و نشستن باشد، بشين پاشويى براى تمام فصول، و شايد جهان و كهكشان ها نيز، حاصلِ پريدنِ يكباره كاينات از يك "خوابِ خمارِ سنگينِ نيمروز" باشد، انسان كه با چشم هاىِ پُف آلود و صورتِ خمار، در "روزِ ششم" خلق مى شود، با بدنى مانكن وار، برهنه و هبوطناك و برگ انجيرى بر عورت، و سرخى سيب شرم در صورت و گلويش، و اين بيدار شدن و زور زدن براى بيدار ماندن، تا رسيدنِ دوباره خواب، وضعيتِ اضطرارى انسان است، و در نهايت تنها انسان است كه با همه بيدارى هايش، يكباره به نجيب ترين، با شكوه ترين و حيرت آور ترين شكلِ ممكن، به "خوابِ ابدى" خواهد رفت، وداع با نوارهاى قديمى، بوى كاهگل كوچه، بوسه اول، وداع آخر، حسرت نزيستن در جوانى مادر و رفاقت نكردن با عاشقانه هاى پدر و همه شكستن هاىِ بى صداى ما در ميانِ خالى هاى روياهايمان. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
Loading...
. پدربزرگم یک روزنامه خوان حرفه ای بود، همیشه یک روزنامه اطلاعات روی میز پذیرایی بود، اما هیچ وقت ...
Media Removed
. پدربزرگم یک روزنامه خوان حرفه ای بود، همیشه یک روزنامه اطلاعات روی میز پذیرایی بود، اما هیچ وقت کتاب دستش ندیدم. کتاب خواندنم با مادر و عمه هایم شروع شد که از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نزدیک خانه پدربزرگ برایم کتاب می خریدند. اما شما اگر پدر بزرگ دارید و کتابخوان هست از او بخواهید برایتان ... .
پدربزرگم یک روزنامه خوان حرفه ای بود، همیشه یک روزنامه اطلاعات روی میز پذیرایی بود، اما هیچ وقت کتاب دستش ندیدم. کتاب خواندنم با مادر و عمه هایم شروع شد که از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نزدیک خانه پدربزرگ برایم کتاب می خریدند. اما شما اگر پدر بزرگ دارید و کتابخوان هست از او بخواهید برایتان کتاب بخواند. لذت بسیار خوبی است که یک بزرگتر و آن هم مادربزرگ و پدربزرگ برایمان کتاب بخوانند. شیرینی این لذت وقتی دو چندان می شود که مثلا از بوستان و گلستان برایمان بخوانند، از شاهنامه و از حافظ. آخر هفته دورشان حلقه بزنیم و به خواندن کتاب گوش کنیم، بگذاریم حس کنند چه قدر برایمان عزیز هستند و چه قدر از بودن کنارشان خوشحالیم. خواندنشان با لهجه و لحن مخصوص به خودشان مارا به خوانش کتاب در گذشته های دور می برد. به مکتب خانه ها به دارالفنون زمان قاجار و مدارس نوین دوره رضاشاه. شاید معنای واقعی این لذت را سی تا چهل سال بعد بچشید و از این نوشته من و آن خاطره یاد کنید. لذتی که شاید بسیار کمیاب و نادر باشد اما وقتی سن تان بالارفت و خودتان پا به میانسالی گذاشتید یادش می افتید و از خاطره اش لذت می برید. .
.
.
. آیا شما تجربه اینچینی داشته اید؟ اینکه پدر بزرگ، مادر بزرگ و شخص سن و سال داری برایتان کتاب خوانده باشد؟ اگر خوانده چه کتابی بوده است؟

#مصطفی_قاجار
Read more
عرض شود که سلام روز مرد و روز پدر مبارک راستش این عکس مربوط به مزار پدربزرگمه، یعنی پدر مادرم، پدر ...
Media Removed
عرض شود که سلام روز مرد و روز پدر مبارک راستش این عکس مربوط به مزار پدربزرگمه، یعنی پدر مادرم، پدر پدرم هم عمرش رو داده به شما ولی پدرم در قید حیاته و به احترام بچه‌های شهدا عکس پدرم رو منتشر نمی‌کنم پدربزرگ‌های من هردو آشپز بودن و ما در خانواده به اندازه کافی آشپز داشتیم، بنابراین نیاز بود که ... عرض شود که سلام

روز مرد و روز پدر مبارک

راستش این عکس مربوط به مزار پدربزرگمه، یعنی پدر مادرم، پدر پدرم هم عمرش رو داده به شما ولی پدرم در قید حیاته و به احترام بچه‌های شهدا عکس پدرم رو منتشر نمی‌کنم

پدربزرگ‌های من هردو آشپز بودن و ما در خانواده به اندازه کافی آشپز داشتیم، بنابراین نیاز بود که یه نفر باشه که این غذاهای زیادی که پخته می‌شد رو تست کنه

دیگه قرعه کار به نام منِ بزرگوار زدن

اما عارضم خدمتتون که روز مرد رو می‌خوام اول به اون پدرها و مادرهایی تبریک بگم که از گوشت خودشون می‌کنن و سر سفره میارن تا تو این اوضاع اقتصادی شرمنده خانواده نباشن، پیامبر ص می‌گه کسی که برای رزق حلال تلاش می‌کنه داره جهاد می‌کنه

بعدش به همه اونایی که مث مرد برای امنیت ملی می‌جنگن! مدافعان حرم، مرزبان‌ها، پلیس، ارتش و سپاه و خلاصه هرکی که پای شرفش ایستاده

سوم به همه مرد و زن‌های اردوهای جهادی تبریک می‌گم، همه اونایی که شونه به شونه‌ی هم کار کردیم و هیچ‌وقت اسم‌شون نیومد، اونا که اگه اسم‌شون نیومده کم نذاشتن، اونا که تو آسمونا معروف تر از روی زمین هستن

چهارم به بچه شهیدا، اونا که زودتر از موعد مرد شدن، اونا که مجبور بودن مرد بشن، دختر و پسر هم نداره

پنجم به همسر شهیدا که برای بچه‌ها پدری کردن

آخرش هم به شهدا، اونا که اگه نبودن چیزی از مردی و مردونگی نمی‌موند، دم شما گرم

برا رفته‌ها فاتحه بخونید، برا زنده‌ها دعای عاقبت به خیری کنید
این روزها غیر از شادی روز فکر کردن هم هست

پ‌ن
میلاد مولی الموحدین، امیدالمومنین، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام مبارک باد

پ‌ن
برای پدربزرگ‌های من و مادر پدرم و جمیع رفتگان خودتون فاتحه بخونید

#حال_هشتگ_ندارم #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #گفتم_که_حال_ندارم #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_پست_گذاشته_اما_حال_هشتگ_زدن_ندارد
#ومن_الله_التوفیق
Read more
. این یادداشت شامل چهار قسمت است که به ترتیب با عکسها مرتبط هستند. اما در چهارمین عکس نقاشی ای از خوان ...
Media Removed
. این یادداشت شامل چهار قسمت است که به ترتیب با عکسها مرتبط هستند. اما در چهارمین عکس نقاشی ای از خوان میرو نقاش مدرن اهل بارسلونا وجود دارد که امید است با نگاه کردنش دوباره تخیلمان را بازیابیم. ۱) وقتی که من بچه بودم فکر می کردم یک پسر بچه ی خوشتیپ موهایش را فرق وسط شانه می کند. بزرگتر که شدم از یک ... .
این یادداشت شامل چهار قسمت است که به ترتیب با عکسها مرتبط هستند.
اما در چهارمین عکس نقاشی ای از خوان میرو نقاش مدرن اهل بارسلونا وجود دارد که امید است با نگاه کردنش دوباره تخیلمان را بازیابیم.

۱) وقتی که من بچه بودم فکر می کردم یک پسر بچه ی خوشتیپ موهایش را فرق وسط شانه می کند.
بزرگتر که شدم از یک جایی اگر کسی موهایش را اینطور شانه می کرد مسخره می شد. اما خب... من ته دلم هیچوقت با این تغییر کنار نیامدم.
یا آن پالتوی کنفی پدر بزرگ که توی کمد ماند و یادمان رفت که روزگاری چقدر زیبا بود! کینه به دل گرفته بودم از آدمهایی که جایی در میان ابرها، آن دورها نشسته اند و تصمیم می گیرند که امسال چه رنگی و چه مدلی مُد بشود. دلم میخواست یقه شان را بگیرم و داد بزنم که این پالتوی پدربزرگ هنوز زیباست! .

۲) سالهای ابتدایی دانشجویی که تشنه ی آزادی بودم و نبود وقتی با ایده ی "جهانی شدن" مواجه شدم حیرت کردم! دریچه ای بود از سلسله اتفاقاتی که هیچ دیکتاتوری نمی توانست در مقابلش تاب بیاورد. هر کتاب و مقاله و یادداشتی که در این باب می یافتم می بلعیدم و در خلوت با کتابهایم قهقهه می زدم به مغز پوسیده ی آدمهایی که می گفتند جهانی شدن غالب کردن فرهنگی به جهان است که از نظر نظامی و رسانه ای قدرت بیشتری دارد. .

۳) وقتی که صدای حمید هیراد یا علی زند وکیلی را جایی از شهر می شنوم و چهره ی خیل آدمها را می بینم که از شنیدنشان چه کیفی می کنند ترس برم می دارد. آتش به جانم می گیرد که این توده ی موجودات هوشمند چرا یکسان فکر می کنند و یکسان می پسندند و در حقیقت نه فکر می کنند و نه می پسندند. خیلِ آدم آهنی هایی را می بینم که دست به کارهای قابل پیشینی می زنند. .

۴) من از اینهمه یکسانی دلزده ام. دوست دارم پالتوی قدیمی و زیبای پدربزرگ را از کمد در بیاورم و بپوشم. دوست دارم شمشیر دسته یاقوت تشریفاتی اش را از گنجه بیرون بکشم و جلوی چشم بزرگترها با دیوها بجنگم.
من از خیلِ آدم آهنی هایی که همگی فکر می کنند دیوها وجود ندارند و دیری ست تخیلشان را از دست داده اند مأیوسم.
مثل روشنفکری بعد از کودتای ۳۲؛ مثل خودمان بعد از حصر.
مثل جلادی که اقتصاددانان مملکتش را طبق دستور، به دست خودش اعدام می کند و روز به روز فقیر تر می شود، مأیوسم.

من از کلمه ی "بازتولید" می ترسم.
Read more
... #رویای_نیمه_شب با طعم چای و حلوای عسل... . «"...پدر بزرگ از پشت قفسه ها بیرون آمد و به گوشواره ...
Media Removed
... #رویای_نیمه_شب با طعم چای و حلوای عسل... . «"...پدر بزرگ از پشت قفسه ها بیرون آمد و به گوشواره ای زیبا و گران بها که من طراحی کرده بودم و ساخته بودم اشاره کرد. خوشحال شدم که آن را برای ریحانه انتخاب کرده بود؛ هر چند بعید می دیدم که مادرش زیربار قیمت آن برود.گوشواره را بیرون آوردم و به پدربزرگ دادم. • ... ...
#رویای_نیمه_شب با طعم چای و حلوای عسل...
.
«"...پدر بزرگ از پشت قفسه ها بیرون آمد و به گوشواره ای زیبا و گران بها که من طراحی کرده بودم و ساخته بودم اشاره کرد. خوشحال شدم که آن را برای ریحانه انتخاب کرده بود؛ هر چند بعید می دیدم که مادرش زیربار قیمت آن برود.گوشواره را بیرون آوردم و به پدربزرگ دادم.
• طراحی و ساخت این گوشواره، کار هاشم است. حرف ندارد!
مادر ریحانه گوشواره ها را گرفت و ورانداز کرد.
• قشنگند، ولی ما چیزی ارزان قیمت می خواهیم.
مادر ریحانه گوشواره ها را روی مخمل گذاشت. با نگاهش گوشواره های قبلی را جستجو کرد. پدربزرگ گوشواره های گران بها را توی جعبه کوچکی گذاشت. جعبه را به طرف مادر ریحانه سُراند.
• از قضا قیمت این گوشواره ها دو دینار است.
در دلم به پدربزرگ آفرین گفتم. از خدا می خواستم که ریحانه صاحب آن گوشواره ها شود. قیمت واقعی اش ده دینار بود. یک هفته روی آن زحمت کشیده بودم..."»
Read more
Loading...
‍ مهاجرت به واسطه پیوستن به اعضای خانواده Family Reunification اگر فردی اقامت دائم یا تابعیت (شهروندی) ...
Media Removed
‍ مهاجرت به واسطه پیوستن به اعضای خانواده Family Reunification اگر فردی اقامت دائم یا تابعیت (شهروندی) کشور کانادا را داشته باشد می تواند برای مهاجرت همسر، فرزندان، پدر و مادر و حتی سایر اعضای خانواده اقدام کند. شرایط دقیق مهاجرت این گروه متفاوت است. برای مثال می توانید نوشته های زیر را مطالعه ... ‍ مهاجرت به واسطه پیوستن به اعضای خانواده Family Reunification
اگر فردی اقامت دائم یا تابعیت (شهروندی) کشور کانادا را داشته باشد می تواند برای مهاجرت همسر، فرزندان، پدر و مادر و حتی سایر اعضای خانواده اقدام کند. شرایط دقیق مهاجرت این گروه متفاوت است. برای مثال می توانید نوشته های زیر را مطالعه کنید.

مهاجرت همسر به کانادا
مهاجرت والدین به کانادا
اسپانسر برادر و خواهر به کانادا
گرچه در شرایط خاص امکان اسپانسرشیپی (حمایت مالی) سایر اعضای خانواده به کانادا وجود دارد ولی به طور معمول تنها کسانی را که می توان از این طریق به کانادا مهاجرت داد همسر، فرزندان، پدر و مادر و پدربزرگ ها و مادربزرگ هاست. بعضی اوقات می توان سایر اعضای خانواده را هم اسپانسر شد. برای مثال طبق تبصره f بند 1 ماده 117 آئیین نامه های مهاجرتی کانادا IRPR، اگر والدین فردی فوت کنند و از آنها فرزند زیر 18 سالی باقی بماند برادر یا خواهر کانادایی (یا مقیم کانادا) وی می تواند اسپانسر او به کانادا بشود. همچنین کانادا امکان به فرزندی قبول کردن کودکان زیر 18 سال را نیز پیش بینی کرده است (تبصره g همان ماده قانونی). برای اطلاعات بیشتر در خصوص هر یک از موارد فوق می توانید با یک مشاور رسمی مهاجرت تماس بگیرید.

بعضی اوقات اسپانسر یا اعضای خانواده او شرایط مهاجرت به کانادا را ندارند. در این موارد گاه می شود به واسطه مسایل انسان دوستانه (بشر دوستانه) Humanitarian and Compassionate Considerations که در اصطلاح H&C گفته می شود، شرایط مهاجرت را فراهم کرد. در این شرایط افسر مهاجرت کانادا بیش از هر چیز صلاح کودکان را در نظر می گیرد. مسأله H&C در ماده 25 قانون مهاجرت کانادا IRPA مطرح شده و به وسیله تصمیم سال 2015 میلادی دادگاه عالی کانادا معروف به تصمیم Kanthasamy (کانتاسامی) تصریح شده است. تصمیم کانتاسامی کار H&C را آسان کرده ولی حتی پس از آن هم شانس موفقیت در این روش خیلی زیاد نیست.

بعضی اوقات استان های کانادا روش های خاصی را برای مهاجرت اهالی فامیل ساکنان استان خود در نظر می گیرند. چون قوانین استانی مرتب در حال تغییر است لازم است در این خصوص به وبسایت اداره مهاجرت استان یا یک مشاور رسمی مهاجرت کانادا تماس بگیرید.

#مهاجرت #مهاجرت_به_كانادا #مهاجرت_كانادا #ويزاى_كانادا #اخذ_ويزاى_كانادا_ويزاى_توريستى_ويزاى_توريستى_كانادا_ويزاى_مولتى_پنجساله #كانادا #ويزا #اقامت_كانادا #پزشکان #مهندسین #وكيل_كانادا #مشاغل_كانادا
Read more
شبيه كجى انكارناپذيرِ گردن و سفره سرد نسل هاىِ بى گذشته و عاشق، تصويرى از جعبه مقوايى بستنى قيفى پاك، ...
Media Removed
شبيه كجى انكارناپذيرِ گردن و سفره سرد نسل هاىِ بى گذشته و عاشق، تصويرى از جعبه مقوايى بستنى قيفى پاك، بوىِ كارتنِ مقوايى در كف هاىِ سردِ بستنى: بستنى بخش انكارناپذيرى از گذشته و آيين هاىِ زندگى ايرانيان است، بستنى در كودكى، تنهايى، تجرد، عزلت، تبعيد، دورهمى، زندان، خيابان گردى، دوران دانشجويى ... شبيه كجى انكارناپذيرِ گردن و سفره سرد نسل هاىِ بى گذشته و عاشق، تصويرى از جعبه مقوايى بستنى قيفى پاك، بوىِ كارتنِ مقوايى در كف هاىِ سردِ بستنى: بستنى بخش انكارناپذيرى از گذشته و آيين هاىِ زندگى ايرانيان است، بستنى در كودكى، تنهايى، تجرد، عزلت، تبعيد، دورهمى، زندان، خيابان گردى، دوران دانشجويى و ميانسالى و در نهايت پيرى هميشه حضور دارد، و در هر يك از اين مقاطع زمانى احساس و اسانس متفاوتى دارد. اما در نهايت "بستنى خوردن" تلاش براىِ بازگشت است، عقب گرد به خاطره و دوران كودكى، به اولين ليس زدن ها و مكيدن هاىِ بى خيال، به بوى پيراشكى و گوش فيل در عصرهاىِ تابستان خانه مادربزرگ، به بازى هاىِ كوچه، به عكس هاىِ جوانى پدر، به شرط بندى و فوتبال گل كوچك، به تخته نرد، دَبِلنا، بيست و يك، حكم و منچ، و بازنده هاىِ بستنى به دست، به فروشنده يونوليت به دست پارك لاله، به آلاسكاىِ پارك دانشجو، به اولين فالوده با پدر، ظرف گل سرخى چينى و بستنى سنتى، به نان بستنى هاىِ گرد و مستطيل لاىِ ورق كاهى، به بستنى هاى سان كوييك مادر و انتظار براى يخ بستنش در فريزر، به آلاسكاىِ ارزان، كيم دوقلو و بستنى قيفى پنج ريالى و شش تومانى. نشت كردن بوىِ كاغذ ساندويچ در نانِ بولكى، مزه مقواى جعبه روى كف بستنى، طعم نگروكيس و بستنى زمستانى، حوضِ كوچكِ تابستانِ خانه پدربزرگ، از اكبرمشتى، كاكا، بابابستنى، حلوايى، صادقى، گاوميش و همه انواعش. اين "چيزهاى ساده" در گذشته و آينده يك نسل نقش داشتند، در آرزوها، حسادت ها، حسرت ها، عقده ها و خريد هاى كودكى، از سوپرى سر كوچه، بقالى محله و بوى خاص و صداى يخچالش، وسط ظهرهاى داغ و تن سوزِ بچگى، حسرت خريدن و گاز زدن به نان قيفى نرم و خوشبوى بستنى كه بوى مقواى كارتنى هم داشت و پول گرفتن از بابا، دلخوشى هاى به ظاهر ساده كه گذر زمان نشانمان داد، زخم بودند، كه آب شدن بستنى ما در حالى كه به دختر همسايه خيره شده بوديم، ساده نبود، ما نسل همين "لذت ها و حسرت هاى ساده اما تكرار نشدنى" بوديم. اينجا "كافه نوستال" است، صداى راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
چطور کتابخون شدم ؟ آیا افسانه های «داعجمی» کنار آتش زمستانی بودند یا «متل»های داشازده به زیر آسمان ...
Media Removed
چطور کتابخون شدم ؟ آیا افسانه های «داعجمی» کنار آتش زمستانی بودند یا «متل»های داشازده به زیر آسمان سیاه و‌پرستاره زاگرس که که مفتون قصه هایم کردند ؟ یا بعدتر آن سال که سوم دبستان بودم، پدر و‌مادر به ایل بودند که معلم و مدرسه ای نداشت و ما را به شهر فرستادند که درس بخوانیم در خانه اقوام. آن‌سال اما موشک ... چطور کتابخون شدم ؟ آیا افسانه های «داعجمی» کنار آتش زمستانی بودند یا «متل»های داشازده به زیر آسمان سیاه و‌پرستاره زاگرس که که مفتون قصه هایم کردند ؟ یا بعدتر آن سال که سوم دبستان بودم، پدر و‌مادر به ایل بودند که معلم و مدرسه ای نداشت و ما را به شهر فرستادند که درس بخوانیم در خانه اقوام. آن‌سال اما موشک باران صدام ما را هم جنگزده کرد و‌رفتیم به دشتگل به خانه پدربزرگ آحیدرقلی که درس بخوانیم. معلم ها مسابقه ای گذاشتند و کتاب زیبای «جزیره اسرار آمیز» جایزه من شد که نفر اول شده بودم با قطعی بزرگ و‌پر از نقاشی. توی راه شروع کردم به خواندن کتاب و بچه ها به شوق دیدن آنهمه نقاشی قشنگ مگر می‌گذاشتند! .تا رسیدیم خانه هم پسین دایی لهراسب کتابم را گرفت که نگاه کند و فردایش با ترکیبی از چرب زبانی و تهدید گولم زد و کتابم را برد اما همان یک روز ، همان نیم روز ! کافی بود تا مزه این جزیره ی همیشه اسرارآمیز در ذهنم باقی بماند و شوق کشف و دیدن چیزها و مفاهیم و منظرهای تازه مدامت به سفر، به جستجو در دنیای کلمات بکشاند ...با اینهمه باید چهل سالت شود تا معنی بعضی چیزها را بفهمی و «نفهمیدن »هایت را هم متوجه شوی .حالا نرم نرمک معنی «من یار مهربانم » را می فهمم و اصلا معنی خود «مهربانی» را و حتی پیش از آن کم کمک معنی «یار»را... روز جاهنی کتاب مبارک باشد بر عاشقان کتاب و ازین عشق محرومانش هم 😊.............................................. پ.ن؛ عکس های اول تا سوم سه بخش متفاوت کتابخانه ام هست در پذیرایی و هال و اتاق خوابم و عکس چهارم شبی کنار آتش به یاد کودکی هاست . طبقه های کتابخانه اتاق خواب به وسایل کوهنوردی هم آراسته هستند😉 که همسرجان بخاطر کمبودفضا و شاید کمی لجاجت در کتابخانه جاشان داده است.
Read more
Loading...
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم آنقدر نگفتم که ...
Media Removed
دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است،خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود شاید ... دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر تابستانی از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است،خواهرم بعد از کلی منو من کردن گفت فلانی نامزد کرد
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود
شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تار موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!
غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از هایده، کنار حوض نشستم
اهالی خانه فهمیده بودنند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند
تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست
چند کام از قلیان گرفت
حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!
چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:
سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان.
فرمانده وقتی حال مادرمو دید دو هفته مرخصی داد.
خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بوس شدیم
دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترکُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبمو چلوند،
نگام که میکرد وا میرفتم.
نامرد انگار آرامشو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زن زیبا با ظرافت بافته بودن ،هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد ،دست و تن و دلم میلرزید
اصن یه حالی بودم.
یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه
داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بوس کنار جاده واستادو اون دختر کُرد با مادرش پیاده شد و رفت
همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود.نمیدونستم باید چه غلطی بکنم،تا از شک در بیام کلی دور شده بودیم، خلاصه رفت و مام اومدیم
اما چه اومدنی؟کل حسم تو مینی بوس جا مونده بود
مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم،بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونمو واسه همیشه تو نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم
.
.
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردی مادر بزرگ ونام کُردی عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
پدر بزرگ گفت و رفت
و من تا صبح
به نامت
به رنگ شال گردن ات
به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
که قرار است یک عمر
برایم باقی بماند...
Read more
خدا رو شکر که دوباره ماه مبارک رمضان رو درک کردیم، من یکی که خیلی خوشحالم! اینقدر کیف می‌ده که دم افطار ...
Media Removed
خدا رو شکر که دوباره ماه مبارک رمضان رو درک کردیم، من یکی که خیلی خوشحالم! اینقدر کیف می‌ده که دم افطار با دهانی آسفالت شده و چشمان کم رمق زول بزنی به تلوزیون! راستش من امسال به خاطر مشکل قند نمی‌خواستم روزه بگیرم، ولی دلم نیومد! به این فکر کردم که اونا که اسیر خاک هستن حسرت دارن یه روز روزه بگیرن، ... خدا رو شکر که دوباره ماه مبارک رمضان رو درک کردیم، من یکی که خیلی خوشحالم!

اینقدر کیف می‌ده که دم افطار با دهانی آسفالت شده و چشمان کم رمق زول بزنی به تلوزیون!

راستش من امسال به خاطر مشکل قند نمی‌خواستم روزه بگیرم، ولی دلم نیومد! به این فکر کردم که اونا که اسیر خاک هستن حسرت دارن یه روز روزه بگیرن، یه بار سر افطار دعا و یه بار هم شب قدر توبه کنن!

ولی یادم میاد که قدیما روزه گرفتن اینجوری نبود، یه وقتایی یادمون می‌رفت و یه دُمی به پاتیل می‌زدیم! الان هرکاری می‌کنم یادم نمی‌ره!

تازه اینا که چیزی نیست، یه بار دهه فجر و با ماه رمضان اشتباه گرفتم روزه گرفتم. هرکاری کردم هیچ آخوندی زیر بار نرفت که این ده روز رو از حساب سال بعد کم کنه!

خلاصه اینکه تو اولین شب ماه رمضان همدیگه رو دعا کنید. حتی غریبه‌ها رو. اونا که اسیر خاک هستن رو جدا یاد کنید.

اسم نمی‌برم ولی شما دوستای منو می‌شناسید، پدربزرگ و مادربزرگ‌ها، پدر و مادرها، شهدا و هرکسی که حق به گردن ما داره رو یاد کنید. دم افطار که تشنه بودید سلام آخر زیارت عاشورا رو بخونید و اگه یادتون بود منم یاد کنید.

اونا هم که روزه نمی‌گیرن اونقدر معرفت داشته باشن که جلوی روزه‌دارها رعایت کنن. دم‌تون گرم!

ترانه مربوطه
امروز روزه گرفتم
دارم می‌میرم حالیت نیس
یه ساندویچ ویژه
باید بگیرم حالیت نیست

پ‌ن
بعضی‌ها هستن که زورشون به پهن کردن یه سفره ساده هم نمی‌رسه! حواس‌تون به‌شون باشه. اصلن برنامه امسال‌مون این باشه که بگردیم و پیداشون کنیم.

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #ماه_رمضان #روزه #گشنگی #تشنگی #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_شونزده_ساعت_روزه_بگیرم #افطاری_ساده_بدید #حتی_به_مهموناتون #دعا #خیرات #حتی_خرما #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_هیچ_مشکلی_ندارد_ولی_روزه_نمی‌گیرد #تازه_سر_ظهر_گیر_میده_که_ناهار_میخوام #امام_حسین_ع #عطش #ومن_الله_التوفیق
Read more
 #گهواره_گرم_مهر_تو مصطفی پورنجاتی وقتی پدر و پدربزرگ به سفری ابدی رفتند و دست محبتشان دیگر ...
Media Removed
#گهواره_گرم_مهر_تو مصطفی پورنجاتی وقتی پدر و پدربزرگ به سفری ابدی رفتند و دست محبتشان دیگر نمی توانست بر سر او باشد، گرمای دست تو بود که امید می بخشید. برخاستی. راست ایستادی و چونان سپیدارهای بلند، پدرانه، محمد صلی الله علیه و آله را وقتی که هشت ساله بود، پاس داشتی؛ مباد که از هجوم سایه ها ... #گهواره_گرم_مهر_تو

مصطفی پورنجاتی

وقتی پدر و پدربزرگ به سفری ابدی رفتند و دست محبتشان دیگر نمی توانست بر سر او باشد، گرمای دست تو بود که امید می بخشید.

برخاستی. راست ایستادی و چونان سپیدارهای بلند، پدرانه، محمد صلی الله علیه و آله را وقتی که هشت ساله بود، پاس داشتی؛ مباد که از هجوم سایه ها بیمناک شود!

زیستنش

وقتی تیزی دندان گرازها در انتهای شب تار، خواب فرشته های رؤیایش را تب دار می کرد، تو طلسم راستین ترس هایش شدی و برقِ زهرآگین شمشیرهایشان را فرو نشاندی.

ای گاهواره گرم مهر محمد! وقتی دژخیمان سیاه پوش، آن همه پایمردی ات را خیره مانده بودند، چه یأس آور شدی آن هم قسم شدگان برای شکستنِ الهه ناهید و مهر را! صدای نفس نفسِ خستگی شان را هنوز می شنوم.

هنوز آواز محمد در گوش زمان است؛ وقتی که از حکایت ماندنش در راه پر خار روشنگری پرسیدی و او حماسه سترگ خویش را نه خطاب به تو، که به همه تردیدزدگان روزگارت سرود: «اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم نهند، از فراخواندن دست نمی کشم». و تو که پیش از این سرود حماسی، کتاب عزم او را از نگاه بلند و استوارش خوانده بودی، آینه دارِ اراده اش شدی.

حالا که رفته ای، محمد صلی الله علیه و آله مانده است با مرثیه چلچله ها و ساقه سبز گیاهی در هجوم تندبادها، تنهای تنها.

این خانه، بی حضور سیب های معطر حرف های تو، چه بی رونق شده است!

به کدام سو برود گام های جویای تو و چگونه غریبی نکند شهروند مهربانی تو، ابوطالب!

#سلاله_زهرا
#یزد
#عقدا
#کاروانسرا
#فروردین97

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
#شب_شهادت_ابوطالب_عموی_پیامبر
#التماس_دعا
Read more
Loading...
• غمِ غریبی‌ست از دست دادنِ پدر... ناگهان احساس می‌کنی در خلأ رها شدی و هیچ‌کس را یارای گرفتنِ دستت ...
Media Removed
• غمِ غریبی‌ست از دست دادنِ پدر... ناگهان احساس می‌کنی در خلأ رها شدی و هیچ‌کس را یارای گرفتنِ دستت نیست یا بهتره بگم اصلاً دستی نیست! دستِ امنی نیست... آقای انتظامیِ عزیز امروز که به هم‌دردی برای دیدارتان آمدم در نگاه‌تان آن غمی که می‌شناسم موج می‌زد و التهابِ قبل از خاک‌سپاری که بی‌قراریِ ...
غمِ غریبی‌ست از دست دادنِ پدر...
ناگهان احساس می‌کنی در خلأ رها شدی و هیچ‌کس را یارای گرفتنِ دستت نیست یا بهتره بگم اصلاً دستی نیست! دستِ امنی نیست...
آقای انتظامیِ عزیز امروز که به هم‌دردی برای دیدارتان آمدم در نگاه‌تان آن غمی که می‌شناسم موج می‌زد و التهابِ قبل از خاک‌سپاری که بی‌قراریِ عجیبی است که می‌دانم و می‌شناسم و با جان لمسش کردم و آن مسئولیتِ سنگین:
پسرِ پدری بزرگ و محبوب ... چقدر سخت است تحمل این غم درکنارِ باری که به دوش‌تان هست...
گفتین به سخنرانی فردا فکر می‌کنین که برایتان چه سخت است، که شما مونسِ موسیقی و نغمه و سکوت بیشتر هستین تا کلام و‌سخن گفتن.. گفتین به دل خواهید گفت و‌گفتم بی‌شک به دل می‌نشیند نگران نباشین...
چقدر سخت است که خود بزرگین و نگاه‌ها به شما دوخته شده...
گلنوش عزیز سرشار از شور و مهر و مدیریت پدربزرگ است با همان بیان گرم و شیرین و مهمان‌نواز و هنوز مجالی برای غمگین شدن نیافته از بس باید مراقب و‌جوابگو باشد .
دلتان صبور برای دلتنگی‌های در راه.
غم‌تان غم ماست.
.
کاش عزیزانی که فردا برای وداع با بزرگ‌مان می‌آیند و همراه می‌شوند اجازه‌ی خلوت و آرامش و خداحافظی خصوصی به عزیزان درجه یک بدهند. کاش حرمت را نگه دارند. کاش....
.
غروبِ غمگینِ شنبه ۲۷مرداد ماه ۹۷
.
#عزت_الله_انتظامی #مجید_انتظامی #گلنوش_انتظامی
#الهام_پاوه_نژاد #بازیگر #مرگ #تابستان۹۷
Read more
امروز روز عجيبى بود. مثل همه روزها فوق العاده شروع شد. روزى پر از شعف، شور و هنر. ساعت ١١ صبح، شخصى از قديم با من تماس گرفت. كسى كه سالها بود صدايش را نشنيده يودم. كسى كه خودش ختما اين متن را مى خواند و مى داند در مورد او صحبت مى كنم. امروز به واسطه يك شخص خاص بخش مهمى از زندگيم جلوى چشمم رژه رفتند. از وسط كلاس ... امروز روز عجيبى بود. مثل همه روزها فوق العاده شروع شد. روزى پر از شعف، شور و هنر. ساعت ١١ صبح، شخصى از قديم با من تماس گرفت. كسى كه سالها بود صدايش را نشنيده يودم. كسى كه خودش ختما اين متن را مى خواند و مى داند در مورد او صحبت مى كنم. امروز به واسطه يك شخص خاص بخش مهمى از زندگيم جلوى چشمم رژه رفتند. از وسط كلاس ذهنم درگير خاطراتى شد كه بخشى از من را ساختند. اولين بار فيلم داستان وست سايد را با پدر و مادرم ديدم. پدرم شيفته اين فيلم بود و حتى موسيقيش را حفظ بود. اين شاهكار رابرت وايز نقش مهمى در زندگى من ايفا مى كند. به واسطه شغل پدرم با زوجى آشنا شديم كه بخش مهمى از زندگى من را رقم زدند. خانم نمازى و همسرش. پدربزرگ خانم نمازى بنيانگذار بيمارستان نمازى در شيراز بود. خودش از اشرافزادگان تاريخ ايران. انسانى عجيب و به غايت مهربان. اولين دستگاه ويديوى مكعبى گرونديك را در خانه آنان ديدم. خيلى احمقانه است ولى اولين بار در خانه آنها بلوغ خود را شاهد بودم. از خانه ويلاييشان در امانيه گرفته تا ويلايشان در كرج. ... اين تكست خيلى ناقص است و اصلا اينجا در خور اين جملات نيست. چون هرچه بنويسم كسى دركى نخواهد داشت. تنها اينكه از ساعت ١١ صبح مى خواستم چيزى براى اداى احترام به آن دو بنويسم. چون به تازگى فوت كردند و بخش مهمى از شخصيت و خاطراتم مديون اين دو است. خانم نمازى عاشق ناتالى وود بود. و پدرم نيز. كسانى كه با سينما آشنايى دارند زندگى تراژيك اين اسطوره سينما را مطالعه كرده اند. اين مهروى سينما كه با رابرت واگنر ازدواج كرد و به تإسف بار ترين خالت ممكن در دريا غرق شد. من هنوز گاهى خواب ناتالى وود را مى بينم. امروز اون شخص عزيز كه خودش مى داند منظورم كيست من را به دنيايى برد كه مربوط به خيلى وقت پيش است، دنيايى كه امروز من را ساخته است. بعد از يك شب پرهيجان به واسطه اتفاقات جديد ديگر توانستم اين متن را كه از صبح براى نوشتنش كلنجار مى روم به مشق بياورم. شايد ختى عكس قبلى كه از كلاسم آپلود كردم به طور ناخودآگاه نشانگر پيامى باشد كه در فيلم سينما پاراديزو نشان داده شد: وقتى در صحنه پايانى فيلم، نسل جديد، سينما را خراب مى كنند، سينمايى كه قلبها در آن شكسته شد،تن ها پيوسته شد، زندگى ها سپرى شد و بوسه ها ستانده شد. و تنها براى آنان كه آن سينما را زندگى كردند مفهوم داشت. اين فيلم ياد آور خيلى چيزها برايم است: پدرم، مادرم، خانم نمازى، آقاى عابدى، او و تنها عشق زندگيم كه اولين نگاه و بوسه اش را تا ابد فراموش نخواهم كرد. روحتان شاد عزيزان و ممنون كه بوديد.
Read more
<span class="emoji emoji1f48e"></span>زندگی در گذر است آدمی رهگذر است آنچه میماند از او راه و رسمِ سفر است« #پدرم_همسفرم» #تولد<span class="emoji emoji1f381"></span><span class="emoji emoji1f382"></span><span class="emoji emoji1f381"></span> #پدرم_تولدت_مبارک #سایه_ات_مستدام ...
Media Removed
زندگی در گذر است آدمی رهگذر است آنچه میماند از او راه و رسمِ سفر است« #پدرم_همسفرم» #تولد #پدرم_تولدت_مبارک #سایه_ات_مستدام #پدرانه_دخترانه #پدر_دختری #پدربزرگ #روحت_شاد #آبرنگ #ابرنگ #نقاشی #آموزش_نقاشی #watercolor #watercolorpainting #abrang 💎زندگی در گذر است
آدمی رهگذر است
آنچه میماند از او
راه و رسمِ سفر است« #پدرم_همسفرم» #تولد🎁🎂🎁 #پدرم_تولدت_مبارک #سایه_ات_مستدام #پدرانه_دخترانه #پدر_دختری #پدربزرگ #روحت_شاد #آبرنگ #ابرنگ #نقاشی #آموزش_نقاشی #watercolor #watercolorpainting #abrang
‎ #سالگرد ‎ #پدر بزرگ پدربزرگ رفت. عطر شمعدانی ها کم رنگ شد. دیگر صدای نفس نفس زدنهای یک عزیز نمی آید. ...
Media Removed
‎ #سالگرد ‎ #پدر بزرگ پدربزرگ رفت. عطر شمعدانی ها کم رنگ شد. دیگر صدای نفس نفس زدنهای یک عزیز نمی آید. دیگر کسی شاهد لم دادنهای او ، روی تشک و بالشتک معروفش نیست. پدربزرگ برای خودش خانه ای خرید و برای همیشه زندگی اش را از ما جدا کرد. اما نمی دانم چرا ، پالتو و کلاهش را فراموش کرده. زیرسیگاری، کفشهای اسپرت، ... ‎ #سالگرد
‎ #پدر بزرگ
پدربزرگ رفت. عطر شمعدانی ها کم رنگ شد. دیگر صدای نفس نفس زدنهای یک عزیز نمی آید. دیگر کسی شاهد لم دادنهای او ، روی تشک و بالشتک معروفش نیست. پدربزرگ برای خودش خانه ای خرید و برای همیشه زندگی اش را از ما جدا کرد. اما نمی دانم چرا ، پالتو و کلاهش را فراموش کرده. زیرسیگاری، کفشهای اسپرت، چمدان مدارک و همه لباسهایش... از چهره اش همین چند قاب عکس جا مانده است و یک شناسنامه که صفحاتش با مهر «باطل شد» ورق می خورد.
Read more
صبح حیاط خانه در بزرگی نداشت، ماشینی در کار نبود که داخل بیاید. در کوچک خانه ولی همیشه باز بود و با پرده‌ای ...
Media Removed
صبح حیاط خانه در بزرگی نداشت، ماشینی در کار نبود که داخل بیاید. در کوچک خانه ولی همیشه باز بود و با پرده‌ای که به چادر نماز می‌ماند حجاب گرفته بود، درست مثل تمام خانه‌های روستایی قدیمی که یادتان-مان هست! بعد از راهرویی که "در" کوچکی سمت چپ داشت و خانه دو برادر را به هم اتصال می‌داد حیاط که نه، بهشت ... صبح
حیاط خانه در بزرگی نداشت، ماشینی در کار نبود که داخل بیاید. در کوچک خانه ولی همیشه باز بود و با پرده‌ای که به چادر نماز می‌ماند حجاب گرفته بود، درست مثل تمام خانه‌های روستایی قدیمی که یادتان-مان هست!

بعد از راهرویی که "در" کوچکی سمت چپ داشت و خانه دو برادر را به هم اتصال می‌داد حیاط که نه، بهشت کوچک "دایی‌آقارضا" خود را روی دست راست‌ات پهن می‌کرد! دایی پدرم را می‌گویم.

توی حیاط موزاییک شده هیچ چیزی اضافه نبود، خانه دوتا یال داشت که روبروی هم بودند، یکی از کنار ورودی و یکی روبرو.

اتاق‌های روبرو را هیچ وقت نرفتیم، اما اتاق‌های کنار ورودی بوی دود می‌داد، از آن بوهایی که توی خانه‌های روستایی دلت را حال می‌آورند! وسط حیاط هم باغچه‌ای بود با گردوهای تنومند و پیر!

ظهر
می‌نشستیم پای سفره‌های توی ایوان و زندایی ترمه می‌انداخت از این سر تا آن سر، بیست-سی نفری دور نقش و نگار سفره می‌نشستند و تازه نوبت نقش زدن رنگ به رنگ زندایی شروع می‌شد. بچه بودیم و نمی‌فهمیدیم نان خوردن سر سفره کشاورزها چرا طعم دیگری دارد.

بالای سرمان هم همیشه عکس پسردایی بود، شهید خانواده که دایی و زندایی را از همان کودکی عزیزتر می‌کرد.

غروب
دایی روی زمین نشسته بود و برای اینکه به ما نشان بدهد حالش بهتر شده به کمک زندایی ایستاد و واکر را سفت چسبید و یک قدم برداشت، قدم دومی را رها کرد و توی بغل پدر افتاد!

مادر گریه می‌کرد. خانه دیگر بوی دود نمی‌داد، بوی "نا" بود.

اتاق‌های روبرویی انگار خالی بودند و نور به سختی از توی شیشه‌های مشجر تو می‌زد! زندایی به چای مهمان‌مان کرد و مثل همیشه بیست جفت گردو به مادرم داد، سهم‌مان بود. خانه سکنه نداشت، مهمان که سهل است.

شب
اس‌ام‌اس می‌گفت زندایی، همین دیشب، چند سال بعد از دایی‌آقارضا مثل یخی که توی تابستان آفتاب خورده باشد آب شد و رفت. نه دردی داشت و نه همدردی! آنقدر سریع رفت که به تشییع قطره‌های آخرش هم نرسیدیم! آب شد و به خاک رسید.

حالا دیگر خانه قدیمی گارماسه هیچ سکنه‌ای ندارد! مثل خانه پدربزرگ! شاید بعدها مجبور باشیم برای یادآوری خاطرات گذشته به صاحبخانه‌ای رو بزنیم که چهره‌اش آشنا نیست!

پی نوشت یک
برای شادی روح زندایی پدرم صلوات و فاتحه بخوانید

پی نوشت دو
مادرهای شهدا مثل هم هستند، فقط اسم‌هاشان فرق می‌کند

#مادرشهید #زندایی_پدر #خانه_قدیمی #اصفهان #گارماسه #ومن_الله_التوفیق
Read more
. « #حافظ_خیاوی» سال ۸۶ اولین مجموعه‌داستانش با عنوان « #مردی_که_گورش_گم_شد» را منتشر کرد، مجموعه‌داستانی ...
Media Removed
. « #حافظ_خیاوی» سال ۸۶ اولین مجموعه‌داستانش با عنوان « #مردی_که_گورش_گم_شد» را منتشر کرد، مجموعه‌داستانی که این ‌روزها به چاپ هشتم رسیده است. او با گرفتن تندیس جایزه‌ ادبی روزی روزگاری، در سال هشتاد و هفت، درخشید ولی در دهه ی گذشته، اثری از او منتشر نشد. #خدا_مادر_زيبايت_را_بيامرزد دومین ... .
« #حافظ_خیاوی» سال ۸۶ اولین مجموعه‌داستانش با عنوان « #مردی_که_گورش_گم_شد» را منتشر کرد، مجموعه‌داستانی که این ‌روزها به چاپ هشتم رسیده است.
او با گرفتن تندیس جایزه‌ ادبی روزی روزگاری، در سال هشتاد و هفت، درخشید ولی در دهه ی گذشته، اثری از او منتشر نشد. #خدا_مادر_زيبايت_را_بيامرزد دومین مجموعه داستان این نویسنده است.
او درباره‌ این مجموعه می‌گوید: «داستان‌های این مجموعه از نظر حال‌وهوا شبیه همان مجموعه‌ قبلی من هستند، با این تفاوت که این‌بار وسواس بیشتری به خرج داده‌ام. شخصیت‌های این مجموعه کمتر هستند و بیشتر داستان‌ها حول‌وحوش مرگ می‌گذرند. عنوان همه‌ داستان‌های مجموعه کوتاه و دو کلمه‌ای هستند، جز همان داستانی که عنوانش روی مجموعه آمده است.» _
در این مجموعه ۹ داستان آمده است، داستان‌هایی همچون «وداع با ماه»، «عصای پدربزرگ»، «دختر حمیدآقا»، «اتاق من»، «پدر امیر»،«خواهر آیدین»، «پیراهن داوود» و... _
در داستان «وداع با ماه» می‌خوانیم: «اگر به ماه نگاه نمی‌کردم، نمی‌افتادم این‌جا. چه چاهی هم کنده‌اند توی دشت. داشتم با ماه وداع می‌کردم. شب چندم بود؟ درست نمی‌دانم شاید هفت و هشت، نمی‌دانم. پایم شکسته شاید، آه، آه نمی‌توانم تکانش بدهم. افتادنی کله‌ام خورده به جایی، بی‌هوش شده‌ام. ولی ماه را باید نگاه می‌کردم. فقط می‌خواستم با ماه وداع کنم.» _
پ . ن‌: برای خواندن اطلاعات بیشتر به کامنت مراجعه بفرمایید.
عنوان : خدا مادر زیبایت را بیامرزد
نویسنده : حافظ خیاوی
ناشر : ثالث
@salesspublication
#کتابخوار
#کتابخوار_ادبیات_ایران
#نشر_ثالث
Read more
هشدار براىِ "كُبرى" به روايتِ سالِ صفر، تصويرى كمياب از درسِ "تصميمِ كُبرى" در سال هاىِ آغازينِ دهه ...
Media Removed
هشدار براىِ "كُبرى" به روايتِ سالِ صفر، تصويرى كمياب از درسِ "تصميمِ كُبرى" در سال هاىِ آغازينِ دهه پنجاه در كتاب درسى سالِ "دوم ابتدايى" مدارس ايران: و هنوز هم چيزى "تبهگن" و تباه شده در معادلاتمان وجود دارد، همه چيزمان به همه چيزمان مى آيد و در حالِ تاختنِ "چهارنعل" اسبِ آرزوهايمان هستيم، همه ... هشدار براىِ "كُبرى" به روايتِ سالِ صفر، تصويرى كمياب از درسِ "تصميمِ كُبرى" در سال هاىِ آغازينِ دهه پنجاه در كتاب درسى سالِ "دوم ابتدايى" مدارس ايران: و هنوز هم چيزى "تبهگن" و تباه شده در معادلاتمان وجود دارد، همه چيزمان به همه چيزمان مى آيد و در حالِ تاختنِ "چهارنعل" اسبِ آرزوهايمان هستيم، همه براى شكوهِ يك تاريخِ "تاريخ مصرف گذشته" تلاش مى كنيم و خبر از "همدستى پنهانمان با فاجعه" نداريم، همه ساخته هايمان و پس اندازهايمان يك "ضربدر صفرِ پنهان و در انتظار" دارد تا يكباره نيست و نابود شود، يك "دكمه راه اندازى ماشينِ قيامت" در همه انقلاب هايمان، ما كه احمق ها را معروف مى كنيم و ستاره هاىِ حقيقى را به خاك و خون مى كشيم، راه ما به "دريچه هاىِ تاريك و سياه" رسيده و جراتِ بيرون زدن نداريم، كبك هاىِ سر در برف فرو كرده با آگاهى طبقاتى از دست رفته، زير بار سركوب، سركوفت و هزاران عقده و دردهاىِ به ارث رسيده بزرگ مى شويم و شبيه "موشِ آزمايشگاه در حلقه چرخان" هستيم، دويدن و عرق كردن و در نهايت درجا زدن و سرگيجه گرفتن، غارتگران ميراث فرهنگى و كلنگ زنندگان بر خاك وطن به اميدِ يافتن دفينه، وداع كنندگان با دست هاىِ پدر و دروغ گويان به صورتِ مادر، كشندگان قيصر و فرمان زيرِ گذرِ لوطى صالح، تيزى به بغل هاىِ ناموس پرست اما بى رحم به مال و ناموسِ همسايه، در "ما" شدن اين قوم، هرگز رهايى نيست، تيشه اى و پيكورى براى كوباندن مقبره شاهان كهن، و هر بار از "نو" شروع به تكرار، استعمار و استبدادِ حقيقى در "ژن" ما نهفته است، فخر فروشان به زن و زر و زور، ملون المزاج هاىِ دمدمى و هوس باز، كفتربازانِ متجاوز به طوقى همسايه، و از مشروطه تا باغچه پدربزرگ، يك شليك هوايى و يك كودتاىِ عاشقانه، سياست را به بازى گرفتن و با سياست بازى كردن، تحميق توده و چپاول، هنوز هم نكاهبان ميراث دزدهاى سر گردنه هستيم و گرگ هايمان هميشه كت و شلوارهايشان را با مستضعف ترين گوسفندِ گله، سِت مى كنند، و اسفا بر ما، كه تصميم كبرى را نخواهيم گرفت، كه "كتابِ باران زده" را فراموش كرديم، كنار درختى كه ريشه هايش از زخمِ تبرهايمان داغدار بود، و گيس گلابتونِ قصه، با دو طره موىِ بافته، وسط حياط ايستاده بود، ناخن انگشت اشاره اش را مى جويد و زير پاهايش علف سبز شده بود، دامنِ كوتاهش، كفش ملى چرمى و شرمِ شرقى اش، پيش كشِ پيرمرد تنهايى بود كه كنارِ درخت و لبِ جوى آب با شانه هاى قوز كرده و صورت شالمه بسته، به گذر عمر زُل زده بود، سايه بوفِ كورى به ديوار افتاده بود. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
بدن هاى برهنه پدربزرگ هايمان تا ظهر با سرعت، فيگورهاى خالى از عاطفه و خشم، جنابِ آقاىِ اسكلت، به شكل ...
Media Removed
بدن هاى برهنه پدربزرگ هايمان تا ظهر با سرعت، فيگورهاى خالى از عاطفه و خشم، جنابِ آقاىِ اسكلت، به شكل "خوبى" بد افتادن، آسمان سنگى و خواب زده و نگاه هاى گاه به گاه به روايت سالِ هزار و سيصد و سى و شش خورشيدى، عکس هایی از آلبوم شخصى پدر بزرگ خانواده مرحوم "علی اکبر اسماعیل زاده": پدربزرگى كه در سال هزار ... بدن هاى برهنه پدربزرگ هايمان تا ظهر با سرعت، فيگورهاى خالى از عاطفه و خشم، جنابِ آقاىِ اسكلت، به شكل "خوبى" بد افتادن، آسمان سنگى و خواب زده و نگاه هاى گاه به گاه به روايت سالِ هزار و سيصد و سى و شش خورشيدى، عکس هایی از آلبوم شخصى پدر بزرگ خانواده مرحوم "علی اکبر اسماعیل زاده": پدربزرگى كه در سال هزار و سيصد و سيزده خورشیدی به دنيا آمد و دهه چهل را به تمامى نفس كشيد، او از دبیران درس طبیعی در شهر قزوین بود، و يكى از عكس ها او را در كنار "مولاژ" اسكلت بدن انسان در حالت ايستاده در كلاس درس و در برابر دانش آموزان پشت نيمكت هاىِ چوبى نشان مى دهد، على اكبر و دوستانش در روز پانزده فروردين سال سي و شش خورشيدى در حال فيگور گرفتن و نمايش عضلات در حوالى "نياوران" هستند، شلوارهاىِ پيژامه و شورت هاىِ ورزشى كه آن روزها "مُد" بود و عشق ژست هاىِ سينمايى كه "بيداد" مى كرد، قيافه ها و صورت هايى دست نخورده و پشت لب هاى سبز شده و معصومانه، ايستگاه راه آهن تهران در تاريخ چهاردهم ارديبهشت ماه سال سى و دو خورشيدى و پس زمينه اى از درختان كاج كنار خانه هاى سازمانى، برگ هاىِ درختان خرما و عكسى به يادگار در جنب دانشكده پزشكى اهواز در سال هزار و سيصد و چهل خورشيدى و كت و شلوارهايى كه دارد از شروع طوفانى يك تاريخ عقيم حرف مى زند، و عكسى در كنار لبه هاىِ سيمان و آجر استخرى در باغ هاى اطراف قزوين و از آن "خنده" هايى كه هر جوان زاده دهه سى در آلبومش دارد، كمى كج و تار و به شكل خوبى "بد" افتادن، آب تنى با نسخه سال هزار و سيصد و سى و يك خورشيدى يك استخر. و ما كه شبيه كودكان و كنجكاوان خيره به تاريخمان هستيم، تاريخى كه اسكلت وارانه ترين نگاه خالى اش را از حفره ترسناك جمجمه اش بر ما انداخته است، ما شبيه روحى هستيم كه استخوان دارد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
. #مشاهیر_مازندران <span class="emoji emoji1f464"></span> پریسا فاطمه واعظی با نام هنری پریسا، زادهٔ ۲۵ اسفند ۱۳۲۸ در شهسوار زندگینامه ...
Media Removed
. #مشاهیر_مازندران پریسا فاطمه واعظی با نام هنری پریسا، زادهٔ ۲۵ اسفند ۱۳۲۸ در شهسوار زندگینامه از زبان خودش: در ۲۵ اسفند ۱۳۲۸ در شهسوار متولد شدم؛صداى خوش از طرف پدر و پدربزرگ به من و خواهرها و برادرانم به ارث رسيده است. بزرگ‌ترين مشوق و حامى من در خانواده پدرم بود و در دوران تحصيل هر وقت ... .
#مشاهیر_مازندران 👤
پریسا

فاطمه واعظی با نام هنری پریسا، زادهٔ ۲۵ اسفند ۱۳۲۸ در شهسوار
زندگینامه از زبان خودش:
در ۲۵ اسفند ۱۳۲۸ در شهسوار متولد شدم؛صداى خوش از طرف پدر و پدربزرگ به من و خواهرها و برادرانم به ارث رسيده است.
بزرگ‌ترين مشوق و حامى من در خانواده پدرم بود و در دوران تحصيل هر وقت برنامه‌اى بود كه از من مى‌خواستند شركت كنم،او نه تنها مخالفت نمى‌كرد بلكه بسيار هم تشويق ميكرد؛با حمايت و تشويق‌هاى او بود كه من در مسابقات هنرى مدارس شركت ميكردم.
آخرين بارى كه در رشته آواز رتبه اول را در بين تمام دانش‌آموزان سراسر كشور كسب كردم،با استادم مرحوم محمود كريمى كه از اعضاى هيئت داوران بودند آشنا شدم؛استاد كريمى مرا بسيار تشويق كردند و پيشنهاد كردند كه براى آموزش موسيقى ايرانى (دستگاه‌ها و رديف موسيقى سنتى) شاگرد ايشان شوم لذا تحصيل موسيقى سنتى ايران را به طور جدى و مستمر در خدمت آن استاد بزرگوار آغاز كردم؛هنوز دو سالى از آموزش من نگذشته بود كه ايشان براى آغاز كار حرفه‌اى مرا به وزارت فرهنگ و هنر وقت معرفى كردند ولى كار آموزش من زير نظر مستقيم ايشان و تا سال‌ها پس از آغاز كار حرفه‌اى ادامه داشت.
همكارى من با وزارت فرهنگ و هنر مدت پنج سال ادامه داشت كه در اين مدت برنامه‌هايى در تلويزيون اجرا كردم و كنسرت‌هايى در تهران و بعضى شهرستان‌ها و نيز همراه با گروه‌هاى مختلفی كه در آن وزارتخانه فعال بودند،كنسرت‌هايى در خارج از كشور براى معرفى موسيقى سنتى ايران اجرا كردم؛تصور ميكنم اين كنسرت‌ها بين سال‌هاى ۴۷ تا ۵۲ بوده است.
در سال ۵۲ ازدواج كردم و درست دو ماه بعد از آن از طرف مركز حفظ و اشاعه موسيقى سنتى ايران كه به ابتكار و مديريت استاد دكتر داريوش صفوت پايه‌گذارى شده بود به همكارى دعوت شدم و همراه با گروهى از موسيقيدانان مركز عازم سفرى به بلژيك و فرانسه براى اجراى كنسرت شديم.
به اين ترتيب همكارى من با مركز حفظ و اشاعه موسيقى آغاز شد و از سال ۵۲ تا ۵۷ كه آخرين سال فعاليت حرفه‌اى من بود به مدت پنچ سال ادامه داشت؛در اين دوران در محضر استاد دوامى نيز با سبك اجراى تصنيف‌هاى قديمى و آواز سنتى آشنايى پيدا كردم.
مجموعه فعاليت‌هايى كه در اين دوران انجام شد عبارتند از شركت در سه جشن هنر شيراز،اجراى چند برنامه در تلويزيون،دانشگاه تهران،باغ فردوس،تئاتر شهر و اجراى كنسرت‌‌هاى متعدد در خارج از كشور.
ادامه در کامنت اول👇
دوستان خودتون رو تگ کنید ❤
#بزرگان_مازندران #پریسا #فاطمه_واعظی #مازندران #شمال #ایران #اینجامازندران
#injamazandaran #mazaniha #mazandaran #shomal #iran
Read more
كامپيوترِ من، درايوهاىِ خلوت و ساده، لذتِ عجيبِ "ساين اين"، صداىِ باز شدنِ يك درِ چوبى با لولاهاىِ ...
Media Removed
كامپيوترِ من، درايوهاىِ خلوت و ساده، لذتِ عجيبِ "ساين اين"، صداىِ باز شدنِ يك درِ چوبى با لولاهاىِ زنگ زده و وارد شدن به فضاىِ عجيب و خلسه هاىِ "چت روم": مثلِ يك "اكستازى" بود، تركيب عجيبى از اوجِ لذت، اُرگاسم ديجيتال و شعفِ بي پايانِ غرق شدن در صفر و يك، درايوهاىِ خلوت و خالى، فلاپى ديسك هاىِ لاغر ... كامپيوترِ من، درايوهاىِ خلوت و ساده، لذتِ عجيبِ "ساين اين"، صداىِ باز شدنِ يك درِ چوبى با لولاهاىِ زنگ زده و وارد شدن به فضاىِ عجيب و خلسه هاىِ "چت روم": مثلِ يك "اكستازى" بود، تركيب عجيبى از اوجِ لذت، اُرگاسم ديجيتال و شعفِ بي پايانِ غرق شدن در صفر و يك، درايوهاىِ خلوت و خالى، فلاپى ديسك هاىِ لاغر و سبك، صداىِ قيژ قيژِ اتصال مودم هاىِ ديال آپ و اشغال شدن خطِ تلفن، رمز عبور را وارد مى كرديم و شاهدانِ تبديلِ كيمياگرانه مس به طلا بوديم، صورتكِ رنگ پريده، خواب زده، چشم بسته و محوِ "ياهو" يكباره با "ساين اين" شدنمان، به يك صورتكِ بيدار، با رنگ زردِ طلايى و سرشار از لبخندى تا پهناىِ صورت، تبديل شد. انگار معناىِ جهانِ ديگر بود، همان خوابيدن و بيدار شدن در يك اقليمِ ديگر، رمز تازه اى از غيابِ سرشار از حضور و حاضرانِ مجازى هميشه غايب، ما نسلِ عجيبى بوديم، صداى قل قل سماورِ مادربزرگ و امتداد تلويزيون هاىِ جعبه اى وصل شد به صداي بسته شدن و باز شدنِ در "چت روم" ها، نوزده سال از ورود "ياهو مسنجر" به جهانمان گذشته است و اينترنت هم ديگر فسيل هاىِ خودش را دارد، از صداىِ مودم ديال آپ، تا اتاق هاىِ چتِ ياهو، از تجربه مرگِ پدربزرگ تا مردنِ ساده پدر، ما در اين حال و هواىِ مجازى نفس كشيديم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
... در حوالی روزمره‌گی‌هایمان، جای خالی زندگی عجیب توی ذوق میزند. شاید یادمان رفته است زندگی ساده‌ترین ...
Media Removed
... در حوالی روزمره‌گی‌هایمان، جای خالی زندگی عجیب توی ذوق میزند. شاید یادمان رفته است زندگی ساده‌ترین اتفاق قشنگی‌ست که در بوییدن عطر گلهای شب بو، در هوس بستنی در سرمای زمستان، در رقص باران روی گونه پنجره، در حنجره کوک پرندگان در دمدمه‌های صبح، در چشمان مادربزرگ و لبخند پدربزرگ، در سوز زمستان ... ...
در حوالی روزمره‌گی‌هایمان، جای خالی زندگی عجیب توی ذوق میزند.
شاید یادمان رفته است زندگی ساده‌ترین اتفاق قشنگی‌ست که در بوییدن عطر گلهای شب بو، در هوس بستنی در سرمای زمستان، در رقص باران روی گونه پنجره، در حنجره کوک پرندگان در دمدمه‌های صبح، در چشمان مادربزرگ و لبخند پدربزرگ، در سوز زمستان که از لای پنجره دستی به استخوان‌مان میکشد، در صدای بادهای عصرانه پاییز، در چای تازه‌دم مادر و اخمهای خندان پدر؛ درحال فریاد است..
زندگی هنوز زیر کرسی مادربزرگ با قصه‌هایش گرم میشود و صبح ها سرکوچه اولین کسی‌ست که صبح بخیر را سرزبانم میریزد. زندگی را یادمان نرود ما فقط یکبار اجازه به آغوش کشیدنش را به ارث برده‌ایم

#ناهید_آقاطبا
.
#بستنی‌_را_زیر_باران_باید_خورد 🍢☔😋
Read more
<span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji1f340"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️ . ادمهای بزرگ قامتشان بلندتر نیست... خانه شان بزرگتر نیست... ثروتشان هم بیشتر نیست... انها ...
Media Removed
️ . ادمهای بزرگ قامتشان بلندتر نیست... خانه شان بزرگتر نیست... ثروتشان هم بیشتر نیست... انها قلبی بزرگ و نگاهی مهربان دارند... . . پدر بزرگم مادربزرگم اصلا تمام خوشبختی ها درونِ خانه ی شما جمع میشود، با خندیدنتان شاد مى شويم و زندگى مان جان مى گيرد... الهی که همیشه باشید، الهی که ... ❤️🍀❤️ .
ادمهای بزرگ قامتشان بلندتر نیست...
خانه شان بزرگتر نیست...
ثروتشان هم بیشتر نیست...
انها قلبی بزرگ و نگاهی مهربان دارند...
.
.
پدر بزرگم
مادربزرگم
اصلا تمام خوشبختی ها درونِ خانه ی شما جمع میشود، با خندیدنتان شاد مى شويم و زندگى مان جان مى گيرد...
الهی که همیشه باشید، الهی که همیشه چراغ خانه تان روشن باشد، تمام دلخوشیم همان نور چراغ است، خدایا مراقب دلخوشی هایم باش...
🍀☘️🍀☘️🍀☘️🍀
مادربزرگ دوست داشتنى وپدربزرگ عزيزكه انشالله عمرشان در سلامت ١٢٠ ساله باد
-----------------
باتشكراز:
@navidisamijon ------------------------------------------ admin:@ahmadsadeghi44
------------------------------------------
👈عكس هاي خودتون بامامان_بزرگ يابابابزرگ رابراي مابفرستين تاجمع پدربزرگ هاومادربزرگ ها كامل بشه چون اين صفحه متعلق به شما وبراى شماست
لطفا عكس هاي قبلي راهم ببينيد.
Read more
آستیگمات خب که چی؟ آستیگمات از آن دسته فیلم هایی است که تمایلی به نوشتن نقد آنها ندارم. چرا که فیلم ...
Media Removed
آستیگمات خب که چی؟ آستیگمات از آن دسته فیلم هایی است که تمایلی به نوشتن نقد آنها ندارم. چرا که فیلم اساساً تکلیفش با خودش معلوم نیست و نمی داند چه می خواهد بگوید، پس چرا منتقد باید در مورد آن بنویسد! چند روز زندگی خانواده ای به هم ریخته را با برشی از کارگردان شاهد هستیم که درواقع هیچ چیز نیست. یعنی ... آستیگمات
خب که چی؟

آستیگمات از آن دسته فیلم هایی است که تمایلی به نوشتن نقد آنها ندارم. چرا که فیلم اساساً تکلیفش با خودش معلوم نیست و نمی داند چه می خواهد بگوید، پس چرا منتقد باید در مورد آن بنویسد!

چند روز زندگی خانواده ای به هم ریخته را با برشی از کارگردان شاهد هستیم که درواقع هیچ چیز نیست. یعنی بیننده فقط شاهد دو سه روز زندگی یک خانواده است بدون تعریف داستان، بدون تعلیق، بدون گره بدون دغدغه بدون هدف! از اون قبیل فیلم هایی که وقتی تمام می شود با خود می گویی: خب که چی؟ چی قرار بود بشه؟ چی می خواست بگه؟ جواب قطعاً هیچی هست. کارگردان فقط با یک بُرش قرار است بدبختی، فلاکت و دربدری یک خانواده را به تصویر بکشد. در این بین نمی داند به کدام کاراکتر بیشتر بپردازد. بچه ی خانواده، پدر، مادر و یا مادربزرگ و پدربزرگ؟ ماجرای کدام مهمتر است و کدام پررنگ تر؟ یک سردرگمی و عدم انسجامی را شاهد هستیم که باعث می شود فیلم به دل مخلطب ننشیند و جذابیتی در پی نداشته باشد.

مجیدرضا مصطفوی را با فیلم خوب "انارهای نارس" میشناسم که در ساخته ی اول خود فیلم بسیار بهتری را ساخته بود و بازی خیلی خوبی از آنانعمتی گرفته بود. این نشان می دهد مصطفوی کارگردانی را بلد است فقط باید نقاط قوت خود را بیشتر کند و کم و کاستی ها را از بین ببرد تا باز هم شاهد کارهای قوی از این کارگردان جوان و خوش اخلاق باشیم. چرا که می دانم او دغدغه ی سینما دارد، نه صرفاً فیلم ساختن و راهی سینماها کردن.

#آستیگمات #باران_کوثری #محسن_کیایی #نیکی_کریمی #مهتاب_نصیرپور #حسین_پاکدل #سیامک_صفری #فیلم #سینما #نقدفیلم
Read more
. مجموعه جذاب PeppaPig پکیج اول ‌‌ مناسب 2 سال به بالا قیمت عادی :۲۴۰۰۰ قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰ ‌شامل ۲۱۰ قسمت و چهار دی وی دی شخصیت اصلی این مجموعه "Peppa" می باشد ،پپا یک خوک بامزه و دوست داشتنی است و 4 سال دارد و با پدر ، مادر و برادر کوچک خود به نام "جورج" زندگی می کند ک درشروع کارتون توسط ... .
مجموعه جذاب PeppaPig
🔹پکیج اول ‌‌
🔹مناسب 2 سال به بالا
🔹قیمت عادی :۲۴۰۰۰
🔹قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰
🔹‌شامل ۲۱۰ قسمت و چهار دی وی دی

شخصیت اصلی این مجموعه "Peppa" می باشد ،پپا یک خوک بامزه و دوست داشتنی است و 4 سال دارد و با پدر ، مادر و برادر کوچک خود به نام "جورج" زندگی می کند ک درشروع کارتون توسط پپا معرفی میشوند.

پپا از پریدن در حوضچه های پر از گل ، بازی با خرس عروسکیه خود به نام "تدی" و بازی کردن لذت می برد.
جورج برادر کوچک پپا ، در بیشتر قسمت ها دیده می شود به همراهاسباب بازی به نام "آقای دایناسور" ، که علاقه ی زیادی به عروسکش دارد ، جورج دوساله است که در قسمتی از مجموعه ارائه شده ، "تولد جورج" نمایش داده میشود. جورج دوست دارد با خواهر بزرگش پپا بازی کند.
جورج اکثرا لباس آبی رنگ می پوشد .
از جمله خصوصیات این مجموعه : - رنگ بندی شاد -مکالمه ساده انگلیسی -آموزش ساده زبان انگلیسی -بیان واضح کلمات و درک آسان جملات -نمایش فعالیت های روزمره از جمله :
حضور در بازی های گروهی ، نمایش بازی های کودکانه با دوستان هم سن و سال خود، رفتن به شنا، دیدن پدربزرگ و مادر بزرگ خود و ... ,

‌‌ 🔴🔴🔴برای ثبت سفارش و از استفاده از تخفیف ۱۰ درصدی به سایت
www.niniCartoon.com
مراجعه بفرمایید
نکته: تلگرام و دایرکت شامل تخفیف نمی باشند و با قیمت عادی حساب می شوند.🔴🔴🔴

#نی_نی_کارتون #نی_نی #کارتون #آموزش_زبان #کودک #زبان_انگلیسی #آهنگ #زبان_اصلی #زبان #آموزش #شاد #نینی
#niniCartoon #nini #cartoon #baby #animation #happy #nini_cartoon #english #Learning_English #learning #English #music #kodak #amozesh_zaban #shad #amozesh #zaban #kids
Read more
زندگی و رنگ در روزگار گذشته که کوچ و ییلاق و قشلاق در زندگی عشایری بسیاری از ایرانی‌ها مرسوم بود یک ...
Media Removed
زندگی و رنگ در روزگار گذشته که کوچ و ییلاق و قشلاق در زندگی عشایری بسیاری از ایرانی‌ها مرسوم بود یک سنت عجیب وجود داشت. پیرزن و پیرمردهایی که امکان کوچ نداشتند در بین‌راه در یک مکان می‌ماندند تا بلکه در سفر و بازگشت ایل اگر زنده ماندند همراه خانواده باشند. نرفتن آنها نوعی دوری از سرباری خانواده ... زندگی و رنگ

در روزگار گذشته که کوچ و ییلاق و قشلاق در زندگی عشایری بسیاری از ایرانی‌ها مرسوم بود یک سنت عجیب وجود داشت. پیرزن و پیرمردهایی که امکان کوچ نداشتند در بین‌راه در یک مکان می‌ماندند تا بلکه در سفر و بازگشت ایل اگر زنده ماندند همراه خانواده باشند. نرفتن آنها نوعی دوری از سرباری خانواده بود. پیران قوم با میل و خواسته خود و دور از چشم بقیه خانواده از قافله دور می‌شدند تا با رقم زدن سرنوشت دیگر سربار دیگران نباشند. این سرنوشت در زندگی سخت و کوه و دشت و با هزار خطر چیزی غیر از استقبال از مرگ نبود. اما این جاماندن پیشواز مرگ نبود بلکه آگاهی بر پایان دنیایی بود که مرگ خانه آخر آن است. چقدر شعور و آگاهی می‌خواهد که انسان از سرانجام خود استقبال کند. اما عجیب‌تر از همه این‌ها شوق زندگی همیشگی بود که بسیاری از بازمانده‌های کوچ را دوباره با زندگی و ماندن پیوند می‌داد. پدربزرگ برای من تعریف کرد که در یک کوچ پاییزه پدرش در پس گله و کاروان عشایر خود را به گم‌شدن زده بود و آنها با تظاهر به بی‌خبری پدر راه را طی کردند تا در وقتی مناسب از نبود پدر و جاماندن او اعلام آگاهی کنند. وقت غروب آنها برای گم‌شدن پدر خود فقط سوگواری کردند. اما سرنوشت جور دیگری رقم می‌خورد. پدربزرگ تعریف کرد در بازگشت و کوچ بهاره در همان مکانی که پدرش را ماه‌ها قبل گم کرده بود او را زنده و سالم پیدا کردند و پدر دوباره همراه آنها شده بود برای سکنی در خانه خود!!!... پدربزرگ با افتخار می‌گفت که بعد از آن کوچ دیگر از خانه خود ییلاق و قشلاق نرفتند و تا چند سال بعد پدرش زنده ماند و هیچ‌وقت راز زنده ماندنش را برای کسی تعریف نکرد. این روایت برای من یعنی عشق به زندگی. همیشه در زندگی رنگ‌ها برای من یادآور معناهای زیادی است. مرگ، عشق، امید، زندگی، دوستی، دشمنی، تردید، ایمان، هستی، خداوند، ترس، آرامش و .... این یعنی لحظه‌های زیاد از حس‌های مختلف. بعضی رنگ‌ها حس خوبی دارند. معنی خوبی دارند. زندگی و رنگ را باید باور کنیم.
#شهرام_کرمی #شهرام_کرمی #شهرام_کرمی # # #
Read more
. دختر کوچولو محمد حسابی بی‌تاب پدر است.. او با حرف‌های کودکانه و پر از احساس، اشک پدربزرگ و بقیه ...
Media Removed
. دختر کوچولو محمد حسابی بی‌تاب پدر است.. او با حرف‌های کودکانه و پر از احساس، اشک پدربزرگ و بقیه را درآورده است.. . آنا با دستان کوچکش اشکهای پدربزرگ را پاک میکند و می‌گوید: «آقاجون دیگه #گریه نکن، بابام #قول داده خیلی زود برگرده. میشه دوباره فیلم  #کربلا بابامو بذاری ببینم. #دلم_براش_تنگ_شده ... .
دختر کوچولو محمد حسابی بی‌تاب پدر است..
او با حرف‌های کودکانه و پر از احساس، اشک پدربزرگ و بقیه را درآورده است..
.
آنا با دستان کوچکش اشکهای پدربزرگ را پاک میکند و می‌گوید:
«آقاجون دیگه #گریه نکن، بابام #قول داده خیلی زود برگرده. میشه دوباره فیلم  #کربلا بابامو بذاری ببینم. #دلم_براش_تنگ_شده .»
حالا دوباره بهانه گیری‌ها شروع میشود...
«آقا جون منو ببر پیش بابام.
می خوام ببینمش
دلم براش تنگ شده.
بعد هم‌
های های گریه .. »
.
هرکاری را که می‌خواهد انجام دهد
اول از پدرش #اجازه می‌گیرد.
جلوی قاب عکسش می‌ایستد و با زبان کودکانه‌اش می‌گوید:
«بابا اجازه میدی؟ ».
بعد هم که انگار خیالش راحت است که جوابش را گرفته
بوسه‌ای برعکس قاب شده پدرش می‌زند و دوان دوان به آغوش مادرش می‌پرد..
.
این بخشی از حال و روز خانواده و دخترک خردسال #شهید_آتش_نشان_محمد_آقایی است
.
.
.
#شهید #آتش_نشان #محمد_آقایی
متولد #هفت_دی ۱۳۶۸
شهادت #سی_دی ۱۳۹۵ #پلاسکو
.
یادگار شهید
#آنا خانم #دو_ساله
.
.
.
آتش بیشتر شده بود..
ساختمان درحال ریزش است..
محمد به همراه یکی از همکارانش درحال فرار از ساختمان بودند که مردی را می‌بینند درحال برگشتن به داخل ساختمان است.
آن مرد به خاطر دود ناشی از آتش حال خوبی نداشت،
با این حال برمی‌گشت تا در لحظه‌های آخر بتواند اسناد و چکش را از داخل مغازه‌اش بردارد.
محمد از فرار منصرف می‌شود تا آن مرد را #نجات دهد.
لحظه‌های آخر به همکارش می‌گوید
تو برو
من هم زود می‌آیم. این مرد درحال خودش نبود و باید کسی او را نجات دهد.
همکار محمد از ساختمان بیرون می‌آید و به فاصله چند ثانیه پلاسکو فرو میریزد..
.
محمد عاشق شغلش بود..
کارش #نجات_دهنده بود و بواسطه نقشش در نجات زندگی انسان ها از این کار لذت می‌برد..
.
.
.
#شهید_راه_خدمت
#آتش_نشان_شهید_محمد_آقایی
#شهدا_شرمنده_ایم_محمد_آقایی
#شهید_محمد_آقایی
#شهدا_شرمنده_ایم_آتش_نشان
#اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
.
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span>متن ارسالی مادرم <span class="emoji emoji1f49c"></span> در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد ...
Media Removed
متن ارسالی مادرم در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات. پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه ... 💜متن ارسالی مادرم 💜

در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم
زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد
و چند لحظه بعد گفت:
بابا بزرگ
باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی
الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر بچه گفت:
می‌بینید آقاجون؟
بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.
اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت.
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.
و این داستان را برایشان تعریف کردم
آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد،
بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قندی داد
یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست
پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد
هر چه برایتان بیاورد هدیه است،
وقتی خانم بزرگ رفت،
پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.
خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است.
بعد گفت: ببین پسرم
قنددان خانه پر از قند است،
اما این تکه قند که مادرجان
داده با آنها فرق دارد،
چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.
این تکه قند معنا دارد ،
آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند
اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد،
منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم،
منظورش کمک کردن به ما هم نیست.
او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد
و این، خیلی با ارزش است.
این چیزی است که در هیچ بازاری نیست
و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم،
دهانم شیرین می‌شود،
کامم شیرین می‌شود،
جانم شیرین می‌شود.....
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿلت...
Read more
در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم زنگ منزل را ...
Media Removed
در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات. پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت:  بابا ... در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم
زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد و چند لحظه بعد گفت: 
بابا بزرگ
باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی 
الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.مادر بچه گفت: 
می‌بینید آقاجون؟ 
بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند. 
اصلا نمی‌شه گولشون‌زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت. 
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست، 
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.و این داستان را برایشان تعریف کردم 
آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم، 
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد، 
بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قندی داد
 یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد هر چه برایتان بیاورد هدیه است، وقتی خانم بزرگ رفت، 
پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند.
 خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند، چیز خیلی مهمی است ،بعد گفت: ببین پسرم
قنددان خانه پر از قند است،
 اما این تکه قند که مادرجان
داده با آنها فرق دارد، چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست. این تکه قند معنا دارد ، 
آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند 
اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد، 
منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، 
منظورش کمک کردن به ما هم نیست. 
او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد 
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد 
و این، خیلی با ارزش است.این چیزی است که در هیچ بازاری نیست 
و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند.
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم، دهانم شیرین می‌شود، کامم شیرین می‌شود، جانم شیرین می‌شود.....
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...
Read more
. برخی والدین امروزی، خود نیاز به تربیت دارند! در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت ...
Media Removed
. برخی والدین امروزی، خود نیاز به تربیت دارند! در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید. پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات. پسر ده ساله، جعبۀ مداد ... .
برخی والدین امروزی، خود نیاز به تربیت دارند!

در منزل دوستی که پسرش دانش‌آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی‌اش را انجام میداد بودم

زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات.

پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد
و چند لحظه بعد گفت:
بابا بزرگ
بازهم که از این جنس‌های ارزون خریدی
الان مدادرنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.

مادربچه گفت:
می‌بینید آقاجون؟
بچه‌های این زمونه باهوش هستند.
اصلانمی‌شه گولشون‌زد وسرشون کلاه گذاشت.

پدربزرگ چیزی نگفت.
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،
همانطورکه هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست.

واین داستان رابرایشان تعریف کردم
آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد،
بیشتروقتها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود.

باراول که به من تکه قندی داد یواشکی به پدرم گفتم:این تکه قند کوچک که هدیه نیست

پدرم اخم کردو گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد
هر چه برایتان بیاورد هدیه است،
وقتی خانم بزرگ رفت،
پدر برایم توضیح دادکه درروزگارکودکی او، قندخیلی کمیاب و گران بوده وبچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند. خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کندکه قند،چیز خیلی مهمی است.

بعدگفت: ببین پسرم
قنددان خانه پر از قند است، اما این تکه قند که مادرجان
داده با آنها فرق دارد،
چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.
این تکه قند معنا دارد ،
آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند
اما مهربان نیستند.

وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد،
منظورش این نیست که مانمی‌توانیم،مانندآن هدیه رابخریم،
منظورش کمک کردن به ماهم نیست
اومی‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد
و این، خیلی باارزش است.این چیزی است که در هیچ بازاری نیست
ودرهیچ مغازه‌ای آن رانمی‌فروشند.

چهل سال ازآن دوران گذشته است ومن هروقت به یادخانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم،
دهانم شیرین می‌شود،
کامم شیرین می‌شود،
جانم شیرین می‌شود

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ “ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ميﮔﯿﺮﻧﺪﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪﺍﻣﺎﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪگي كنند.
زندگي يك عادته و زيبازندگي كردن يك فضيلت
نويسنده؟
#كرمانشاه #پاوه #هجيج
Read more
در حسرتِ تيپ ها، قيافه ها، ژست ها و شمايل هاىِ مردانه از دست رفته، داستان آمبيانس و فضاى اطراف پدر و صميمى ...
Media Removed
در حسرتِ تيپ ها، قيافه ها، ژست ها و شمايل هاىِ مردانه از دست رفته، داستان آمبيانس و فضاى اطراف پدر و صميمى ترين دوستش به روايت كافه كوچك و دنجى در خيابان "لاله زار" تهران در اواخر دهه پنجاهِ خورشيدى: همه رفاقت هاىِ حقيقى از كوچه كاهگلى پدربزرگ و حياط حوض دار خانه پدرى شروع شده است، رفاقت هايى عجيب كه ... در حسرتِ تيپ ها، قيافه ها، ژست ها و شمايل هاىِ مردانه از دست رفته، داستان آمبيانس و فضاى اطراف پدر و صميمى ترين دوستش به روايت كافه كوچك و دنجى در خيابان "لاله زار" تهران در اواخر دهه پنجاهِ خورشيدى: همه رفاقت هاىِ حقيقى از كوچه كاهگلى پدربزرگ و حياط حوض دار خانه پدرى شروع شده است، رفاقت هايى عجيب كه تا مرزهاى معرفت، صداقت، انقلاب و شهادت پيش رفته است، و انگار تمام شده و ديگر قابل تكرار نخواهد بود، و اين صحنه و گوشه دنج در زمان حال و "حيات" ما حضور نداشته، اما گويا چيزى در اين "صحنه و ژست سرخوشانه اى براى ىك عكس يادگارى" وجود دارد كه با "حال و احوال" ما آميخته شده است، چيزى شبيه مسخ شدن ما در يك مقطع تاريخى از دست رفته، شبيه حلول پدر و استايل خاص نگاه، سبيل و نشستن ساكتش كنار ديوار، دستش را جلو آورده و با زاويه اى خاص همراه با سيگار روى ميز نگه داشته، با ساعت سيكو اتوماتيكش، پدرى كه "قهرمان ژيمناستيك" بود و دست هايش روى اسباب هاى ورزشى بزرگ شدند، خرك ها، دارحلقه ها و بارفيكس ها. ساعت و انگشترى كه اين روزها مهمان دست هاىِ من هستند و يقه هاى بازى كه "بوسيدنى ترين آشيانه جهان" را نشانه گرفته است، و موهايى كه سياه ترين و لخت ترين بخش عكس هستند. ديوار كافه كه تازه رنگ شده است و يك "حاشيه قاب مانند گچى" دارد، با شيشه هاىِ خالى آبجو، دستمال هاى كاغذى در ليوان، نارنج هاىِ قاچ خورده و آبدار، تكه هاى نان و نمكدان، و "آمبيانس" كه شخصيت، كاراكتر و اتمسفرِ يك مكان است، مثل شخصيت اين كافه كه "شبيه پدر" است، مثل حضور نويزها و صداهاىِ بكگراند در يك اثر موسيقايى كه قرار است "حس زنده بودن" و "لايو" بودن را القا كند. و تنها پس از "مرگ پدر" است كه اين "گوشه ناديده يك كافه گمنام در لاله زار" يكباره ديدنى مى شود و حضور در آن به يك "زيارت" شبيه مى شود. پدرى كه در نهايت فقط پس از "مرگش" توانست براى پسرش، هر صدايى، هر مكانى و هر گوشه اى به يك "آمبيانس" تبديل شود. پدرى كه "سبدوار" در هر عكسى، منتظر ميوه هاىِ زمان است، زمانى كه در آن ديگر "حضور" ندارد. كافه نوستال از نوكِ سيگار پدر چكيد، اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
نورِ تابستانى لامپ صد واتى خانه مادربزرگ، يك اتاق براىِ همه "فصول"، فضاى داخلى يك اتاق سنتى در خانه ...
Media Removed
نورِ تابستانى لامپ صد واتى خانه مادربزرگ، يك اتاق براىِ همه "فصول"، فضاى داخلى يك اتاق سنتى در خانه اى با معمارى قديمى در تهران: از آن عكس ها كه هر كس را به جايى مى برد، حجم لحاف شب ها و بالش ها گوشه اتاق، پنكه وستينگهاوس و مارشال، سقف ها با تيرهاىِ چوبى، كمدهاىِ كوچك و چرخ خياطى سينگر، و ما فروشندگان خانه ... نورِ تابستانى لامپ صد واتى خانه مادربزرگ، يك اتاق براىِ همه "فصول"، فضاى داخلى يك اتاق سنتى در خانه اى با معمارى قديمى در تهران: از آن عكس ها كه هر كس را به جايى مى برد، حجم لحاف شب ها و بالش ها گوشه اتاق، پنكه وستينگهاوس و مارشال، سقف ها با تيرهاىِ چوبى، كمدهاىِ كوچك و چرخ خياطى سينگر، و ما فروشندگان خانه پدربزرگ و حاضران همه مجالس ترحيم و تقسيم ارث، و ما بينندگان تلويزيون توشيباىِ قرمز با آنتن هاىِ شكسته، حسِ سوزن شدنِ گلو از بوسه هاىِ پدربزرگ و فرو رفتن ته ريش هايش در صورتمان، بوىِ بخارى نفتى و دوده چراغ گردسوزِ ماركِ خورشيد، بخارى ارج و علاالدينِ روشن با "قابلمه خورش" مادربزرگ، گم شدن زير پتو و لحاف هايى كه خنك بودند و طعم نفتالين و صابون داشتند، تيرهاىِ صندلى و چوبى سقف خانه با همه پيچ و خم هايش، چرت زدن گربه پير و زردرنگ خانه، و همه تاريخ را تشنه بوييدن يك حاضرِ هميشه غايب مانديم، مثل معجزه چاي مادربزرگ، مثل نور گردسوز خوب پدربزرگ، مثل خالي سفره هايمان و دست هاي باز شده، مشت خالى و كتاب كهنه پدر، تن تكيده نسلي كه پير مى شود، اما بزرگ نمى شود، كه گذشته پدر و مادرش شبيه آينده اش مى شود، مثلِ ترانه هاى خط خورده، سينماهاىِ پلمب شده لاله زار، چهره هاى ممنوع التصوير، كتاب هاىِ قيچى خورده، مثل خانه هاى مصادره شده، مثل مهاجرت و كوچ، شبيه گربه هاى زيرِ ماشين مانده، شكلِ چهره سرطان گرفته پدر، كه شبيه غبار روى آينه قديمى شده بود، شيهه اسب سفيد قصه مادربزرگ در گوشمان وصل شد به مشروطه و كودتا و فتنه، مشتمان باز، دستمان خالى و آس ها همه رو، ما كبوتربازانى را مانيم كه كفترمان را باخت داديم، مثل همه نيامدنى ها كه به ما هر روز مژده "آمدنشان" را دادند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
طبق ماده ۱۱۹۰ ق .م ، نفقه اولاد بر عهده پدر است و چه پدر حضانت را بر عهده داشته باشد یا اینکه حضانت برعهده ...
Media Removed
طبق ماده ۱۱۹۰ ق .م ، نفقه اولاد بر عهده پدر است و چه پدر حضانت را بر عهده داشته باشد یا اینکه حضانت برعهده مادر یا شخص دیگری باشد ، پرداخت نفقه فرزند که بطور عمده شامل مسکن،لباس ،خوراک و نیازهای درمانی و آموزشی برعهده پدر است که در صورت خودداری از پرداخت (با وجود داشتن استطاعت مالی) طبق ماده ۶۴۲ کتاب تعزیرات ... طبق ماده ۱۱۹۰ ق .م ، نفقه اولاد بر عهده پدر است و چه پدر حضانت را بر عهده داشته باشد یا اینکه حضانت برعهده مادر یا شخص دیگری باشد ، پرداخت نفقه فرزند که بطور عمده شامل مسکن،لباس ،خوراک و نیازهای درمانی و آموزشی برعهده پدر است که در صورت خودداری از پرداخت (با وجود داشتن استطاعت مالی) طبق ماده ۶۴۲ کتاب تعزیرات قانون مجازات اسلامی، جرم بوده و در صورت شکایت ذینفع دادگاه او را به حبس از ۳ ماه و یک روز تا ۵ ماه محکوم میکند.
در صورت فوت پدر یا عدم توانایی او در پرداخت مخارج زندگی فرزندش ، این تکلیف بعهده پدربزرگ و جد یا دیگر اجداد پدری است . در صورت نبودن پدر و اجداد پدری یا عدم توانایی آنها به پرداخت مخارج زندگی فرزند ، تکلیف پرداخت نفقه به عهده مادر قرار می گیرد . هرگاه مادر هم فوت کند یا قادر به پرداخت مخارج مذکور برای فرزندش نباشد، این تکلیف به عهده اجداد و جدات مادری و جدات پدری فرزند قرار می گیرد. #نفقه_كودك #اولاد #وكيل_پايه_يك_دادگستري #دعاوي_خانواده #حقوق_خانواده #نفقه_دختر_مجرد #نفقه_فرزندان #نفقه_دختر #نفقه_پسر #وكيل_دادگستري_بوشهر
#گفتمان_وكيل_گفتمان_زندگي_است
#گفتمان_وكيل_گفتمان_آگاهي_است
#تلفن_وكيل_٠٩٣٦٤٩٥٠٠١٧
#مشاوره_رایگان #مشاوره_حقوقی
#تكليف_پدر #زن_مرد #زن_مرد_زندگی
#حضانت_فرزند
Read more
: من از خواب‌های عاشقان آمده‌ام، از شهرهایی آمده‌ام همرنگ بهار و شکوفه‌ها، مردم آنجا جز سلام و دوستت ...
Media Removed
: من از خواب‌های عاشقان آمده‌ام، از شهرهایی آمده‌ام همرنگ بهار و شکوفه‌ها، مردم آنجا جز سلام و دوستت دارم چیزی نمی‌گویند زیرا به رنگ فیروزه و جواهراتند. دشنه و دشنام را در هفت کولاک برف و تا ابد نهان کرده‌اند. من از عطر گل‌ها آمده‌ام، از آینه‌های عروس‌های جهان آمده‌ام. از نهرهایی آمده‌ام که چه ... :
من از خواب‌های عاشقان آمده‌ام، از شهرهایی آمده‌ام همرنگ بهار و شکوفه‌ها، مردم آنجا جز سلام و دوستت دارم چیزی نمی‌گویند زیرا به رنگ فیروزه و جواهراتند. دشنه و دشنام را در هفت کولاک برف و تا ابد نهان کرده‌اند. من از عطر گل‌ها آمده‌ام، از آینه‌های عروس‌های جهان آمده‌ام. از نهرهایی آمده‌ام که چه گوارایند در آفتاب تابستان کویر. من از قصه‌ها، من از لبخند کودکان در آغوش مادرنشان، من از دوردست‌ها، از سازهای پهلوانی آمده‌ام و سیاوش و کیخسرو بر فراز قله ها چشم به راه من دارند.

#پریباد
نوشته‌ی #محمدعلی_علومی
نشر آموت / چاپ دوم / ۵۴۴ صفحه / ۳۱۰۰۰ تومان

پریباد؛ داستان شهری است که ناگهان در یک شب ناپدید شده ‌است. راوی اين داستان اين‌گونه آورده است: «هیچ قصه‌گویی ندیده بودم که قصه پریباد را کاملا بداند. شهری بوده انگار که یک شب محو می‌شود و یا طوفان آن را می‌برد و شاید برعکس، طوفان، شهری را می‌آورد به نام پریباد. بعضی می‌گفتند ساکنانش دیو بودند. در قصه‌ها، مکانش را حدود ایزدخواست در اطراف یزد می‌دانند و در روایت‌هایی، کنار جبار بارز، حدفاصل بم با نرماشیر. زابلی‌ها هم می‌گویند این شهر کنار شهر سوخته بوده است.»
در ادامه داستان، «پیر ویس»، راوي داستان، ماجراهایی حیرت‌انگیز از شهر «پریباد» حکایت می‌کند. ماجراهای عجیب و غریب که آن‌ها را از پدرش و او از پدر خود و او نیز از پدر خود یعنی مهرک، پسر میرزا فرجاد شنیده بود. خانمش هم هرچه را درباره پریباد و مردمش و ماجراهای شهر از پدر و مادر و پدربزرگ‌هایش شنیده، تعریف می‌کند.
حکایت ماجراهای حیرت‌آور و عجیب و غریب پریباد، پاسخی هم هستند بر این‌که قصه‌ها در جهان جدید نمرده‌اند: «پریباد که قصه نیست، نبود. شهری بود که محو شد؛ ناغافل در یک شب دود شد و رفت هوا ...»
نویسنده «پريباد» این رمان را رمانی زنانه خوانده و گفته است: «پريباد» رمان زنانه‌اي است؛ چون آناهيتا و نماد زن در فرهنگ ايران در آن نقش مهمي دارد.
این رمان در بیستمین دوره جایزه کتاب فصل، به عنوان اثر برگزیده در بخش داستان ایرانی انتخاب شده است. پیش از رمان «پریباد»، دو رمان « #سوگ_مغان» و « #خانه_کوچک» از محمدعلی علومی در نشر آموت منتشر شده است
رمان «پریباد» در چاپ دوم با قیمت ۳۱۰۰۰ تومان و در ۵۴۴ صفحه از سوی نشر آموت روانه بازار کتاب شده است.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout
Read more
حالِ ساده و كامل در كنار يك ماضى مستقبل نماىِ بعيد و استمرارى، سه نوه در كنار تن تكيده اما شاد و پير شده: ...
Media Removed
حالِ ساده و كامل در كنار يك ماضى مستقبل نماىِ بعيد و استمرارى، سه نوه در كنار تن تكيده اما شاد و پير شده: از آن عكس ها كه هر كس را به جايى مى برد، خاطره از دست رفته اى را زنده و زمان از دست رفته را فاش مى كند. ما زمان زيادى را از دست داده ايم، هم در اقليم وجود و جانمان و هم در افق تاريخ و هستى مان، مردمان عاشق شقايق ... حالِ ساده و كامل در كنار يك ماضى مستقبل نماىِ بعيد و استمرارى، سه نوه در كنار تن تكيده اما شاد و پير شده: از آن عكس ها كه هر كس را به جايى مى برد، خاطره از دست رفته اى را زنده و زمان از دست رفته را فاش مى كند. ما زمان زيادى را از دست داده ايم، هم در اقليم وجود و جانمان و هم در افق تاريخ و هستى مان، مردمان عاشق شقايق و سرو، وارثان تمدن هاىِ اسرارآميز و بدفرجام، يادگارى نويسان روىِ سنگ نگاره ها و غارتگران آثار باستانى، فروشندگان خانه پدربزرگ و حاضران مجلس ترحيم و تقسيم ارث، و ما بينندگان تلويزيون توشيباىِ قرمز با آنتن هاىِ شكسته، حسِ سوزن شدنِ گلو از بوسه هاىِ پدربزرگ و فرو رفتن ته ريش هايش در صورتمان، بوىِ بخارى نفتى و دوده چراغ گردسوزِ ماركِ خورشيد، بخارى ارج و علاالدينِ روشن با "قابلمه خورش" مادربزرگ، گم شدن زير پتو و لحاف هايى كه خنك بودند و طعم نفتالين و صابون داشتند، تيرهاىِ صندلى و چوبى سقف خانه با همه پيچ و خم هايش، چرت زدن گربه پير و زردرنگ خانه، و همه تاريخ را تشنه بوييدن يك حاضرِ هميشه غايب مانديم، مثل معجزه چاي مادربزرگ، مثل نور گردسوز خوب پدربزرگ، مثل خالي سفره هايمان و دست هاي باز شده، مشت خالى و كتاب كهنه پدر، تن تكيده نسلي كه پير مى شود، اما بزرگ نمى شود، كه گذشته پدر و مادرش شبيه آينده اش مى شود، مثلِ ترانه هاى خط خورده، سينماهاىِ پلمب شده لاله زار، چهره هاى ممنوع التصوير، كتاب هاىِ قيچى خورده، مثل خانه هاى مصادره شده، مثل مهاجرت و كوچ، شبيه گربه هاى زيرِ ماشين مانده، شكلِ چهره سرطان گرفته پدر، كه شبيه غبار روى آينه قديمى شده بود، شيهه اسب سفيد قصه مادربزرگ در گوشمان وصل شد به مشروطه و كودتا و فتنه، مشتمان باز، دستمان خالى و آس ها همه رو، ما كبوتربازانى را مانيم كه كفترمان را باخت داديم، مثل همه نيامدنى ها كه به ما هر روز مژده "آمدنشان" را دادند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
: من از خواب‌های عاشقان آمده‌ام، از شهرهایی آمده‌ام همرنگ بهار و شکوفه‌ها، مردم آنجا جز سلام و دوستت ...
Media Removed
: من از خواب‌های عاشقان آمده‌ام، از شهرهایی آمده‌ام همرنگ بهار و شکوفه‌ها، مردم آنجا جز سلام و دوستت دارم چیزی نمی‌گویند زیرا به رنگ فیروزه و جواهراتند. دشنه و دشنام را در هفت کولاک برف و تا ابد نهان کرده‌اند. من از عطر گل‌ها آمده‌ام، از آینه‌های عروس‌های جهان آمده‌ام. از نهرهایی آمده‌ام که چه ... :
من از خواب‌های عاشقان آمده‌ام، از شهرهایی آمده‌ام همرنگ بهار و شکوفه‌ها، مردم آنجا جز سلام و دوستت دارم چیزی نمی‌گویند زیرا به رنگ فیروزه و جواهراتند. دشنه و دشنام را در هفت کولاک برف و تا ابد نهان کرده‌اند. من از عطر گل‌ها آمده‌ام، از آینه‌های عروس‌های جهان آمده‌ام. از نهرهایی آمده‌ام که چه گوارایند در آفتاب تابستان کویر. من از قصه‌ها، من از لبخند کودکان در آغوش مادرنشان، من از دوردست‌ها، از سازهای پهلوانی آمده‌ام و سیاوش و کیخسرو بر فراز قله ها چشم به راه من دارند.

#پریباد
نوشته‌ی #محمدعلی_علومی
نشر آموت / چاپ دوم / ۵۴۴ صفحه / ۳۱۰۰۰ تومان

پریباد؛ داستان شهری است که ناگهان در یک شب ناپدید شده ‌است. راوی اين داستان اين‌گونه آورده است: «هیچ قصه‌گویی ندیده بودم که قصه پریباد را کاملا بداند. شهری بوده انگار که یک شب محو می‌شود و یا طوفان آن را می‌برد و شاید برعکس، طوفان، شهری را می‌آورد به نام پریباد. بعضی می‌گفتند ساکنانش دیو بودند. در قصه‌ها، مکانش را حدود ایزدخواست در اطراف یزد می‌دانند و در روایت‌هایی، کنار جبار بارز، حدفاصل بم با نرماشیر. زابلی‌ها هم می‌گویند این شهر کنار شهر سوخته بوده است.»
در ادامه داستان، «پیر ویس»، راوي داستان، ماجراهایی حیرت‌انگیز از شهر «پریباد» حکایت می‌کند. ماجراهای عجیب و غریب که آن‌ها را از پدرش و او از پدر خود و او نیز از پدر خود یعنی مهرک، پسر میرزا فرجاد شنیده بود. خانمش هم هرچه را درباره پریباد و مردمش و ماجراهای شهر از پدر و مادر و پدربزرگ‌هایش شنیده، تعریف می‌کند.
حکایت ماجراهای حیرت‌آور و عجیب و غریب پریباد، پاسخی هم هستند بر این‌که قصه‌ها در جهان جدید نمرده‌اند: «پریباد که قصه نیست، نبود. شهری بود که محو شد؛ ناغافل در یک شب دود شد و رفت هوا ...»
نویسنده «پريباد» این رمان را رمانی زنانه خوانده و گفته است: «پريباد» رمان زنانه‌اي است؛ چون آناهيتا و نماد زن در فرهنگ ايران در آن نقش مهمي دارد.
این رمان در بیستمین دوره جایزه کتاب فصل، به عنوان اثر برگزیده در بخش داستان ایرانی انتخاب شده است. پیش از رمان «پریباد»، دو رمان « #سوگ_مغان» و « #خانه_کوچک» از محمدعلی علومی در نشر آموت منتشر شده است
رمان «پریباد» در چاپ دوم با قیمت ۳۱۰۰۰ تومان و در ۵۴۴ صفحه از سوی نشر آموت روانه بازار کتاب شده است.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout
Read more
. شیخ ضیا بحرانی.باب ضیا.پدر مادرم.تصویر ابدی و ازلی من از یک پدربزرگ.مهربان.زیبا.با ذوق.خوش ...
Media Removed
. شیخ ضیا بحرانی.باب ضیا.پدر مادرم.تصویر ابدی و ازلی من از یک پدربزرگ.مهربان.زیبا.با ذوق.خوش اخلاق.خوش زبان.قصه گو...پدر بزرگ.باب ضیا که روحش در آرامش باشد انشالله، سالیان سال بزرگ ِ بازار کازرون بود .مطمئنم صدای اذان زیبا و پرطنین باب ضیا که هر روز ظهر تمام بازار کازرون را پر می کرد هنوز که ... .
شیخ ضیا بحرانی.باب ضیا.پدر مادرم.تصویر ابدی و ازلی من از یک پدربزرگ.مهربان.زیبا.با ذوق.خوش اخلاق.خوش زبان.قصه گو...پدر بزرگ.باب ضیا که روحش در آرامش باشد انشالله، سالیان سال بزرگ ِ بازار کازرون بود .مطمئنم صدای اذان زیبا و پرطنین باب ضیا که هر روز ظهر تمام بازار کازرون را پر می کرد هنوز که هنوز است در گوش بازاریان قدیمی تر زنده است.
خاطرات کودکی ام از کازرون و تنگ تیکو و شاپور و سید حسین و خونه ی خالجان و عمو ناصر تا ابد در ذهنم با صدا و تصویر بابضیا پیوند خورده است.
کازرون شهر پدر و پدر بزرگم این روزها حال خوشی ندارد.پر از التهاب و خشم.پر از درد.و آیا فریاد رسی هست که صدای دادخواهی مردم مظلوم و محروم این شهر رابشنود؟
جناب آقای رییس جمهور ، هیات دولت ،مجلس...صدای کازرون را می شنوید؟

آقای نماینده ی مجلس.شما قرار است صدای بی صدایان این خاک و دیار باشید پس تا دیر نشده لطفا لطفا گوش و قلب خود را باز کنید.
و کاش خشم و التهاب خیلی زود دست از سر این شهر بردارد و جای آن را گفتگوی مسالمت آمیز و سرشار از تفاهم بگیرد که از خشم جز خشم زاییده نمی شود.
به هر حال کازرون هزاران سال است که کازرون بوده و هزاران سال همچنان کازرون خواهد ماند.به امید پروردگار.....
.
عکس:خواهر زاده ام، پریسا ،در آغوش باب ضیا...بیست و اندی سال پیش...
Read more
چوبِ "الف" بر سرِ ما، اى كاش از "مداد" ها "گل هاىِ رنگى" مى روييدند، اى كاش زاده اين تاريخ خط خطى و اين ...
Media Removed
چوبِ "الف" بر سرِ ما، اى كاش از "مداد" ها "گل هاىِ رنگى" مى روييدند، اى كاش زاده اين تاريخ خط خطى و اين سياست هاىِ "چرك نويس" نبوديم، نسل بار آمده با دروغ و دغل، زير دست سيستم آموزشى نيرنگ زده و رشد يافته در جامعه نمايش، سركوب، عقده و مسخ زدگى جنسيت، تن و بدن، تصويرى از كتاب درسى "فارسى" كلاس پنجم دبستان ... چوبِ "الف" بر سرِ ما، اى كاش از "مداد" ها "گل هاىِ رنگى" مى روييدند، اى كاش زاده اين تاريخ خط خطى و اين سياست هاىِ "چرك نويس" نبوديم، نسل بار آمده با دروغ و دغل، زير دست سيستم آموزشى نيرنگ زده و رشد يافته در جامعه نمايش، سركوب، عقده و مسخ زدگى جنسيت، تن و بدن، تصويرى از كتاب درسى "فارسى" كلاس پنجم دبستان در سال هزار و سيصد و شصت و هشتِ خورشيدى: چروك ها، تا خوردگى گوشه ها، كثيف شدن جلد و خط خطى هاى روى كتاب، مبصر كلاس و فاصله خوب ها تا بدها، گچ هاى رنگى تحرير و تخته پاك كن ها، پنكه سقفى كلاس و ميز و نيمكت هاىِ چوبى، بخارى نفتى قطره چكانى و پنجره هاى نورگير به زنگ ورزش، تغذيه ها و بوى نارنگى و نان و پنير له شده در اعماق كيف چرمى و لمس عجيب دسته سرد فلزى اش، جا مدادى هاى آهنربايى و مداد تراش و پاك كن هاى شمشير نشان. صداىِ كشيده شدن گچ روىِ تخته سياه، نسلى كه الفبا را با "چوبِ الف" و افقِ تاريكِ تخته سياه آموخت، كه "زنگ تفريح" را عاشقانه نفس كشيد و ادامه "فلك كردن پدربزرگ و جاىِ درد پس گردنى پدر" بود با ضربه هاىِ شلنگ پلاستيكى و خط كشِ چوبى بر كفِ دست هايش، با اين همه كلاس و مدرسه و ناظم و مدير و معلم، بدونِ مرشد و استاد واقعى، حس اختلاف طبقاتى در تفاوتِ تغذيه ها، زار زدنِ نيمكت هاىِ چوبى و جاكيفى هايشان زير بارِ شيطنت و ورجه ورجه هايمان، فرصتِ نابِ آب خورى ها، خنكاىِ پنكه هاىِ سقفى در ظهرِ گرم، حرارتِ بخارى نفتى دوده زده در سرماىِ صبح زمستان، سهم ما از نفتِ ملى و بشكه هاىِ شناور روىِ آب هاىِ آزاد، بوىِ نوىِ لاىِ كتاب هاىِ درسى با كاغذهاىِ زشت و بى كيفيت، كيف هاىِ برزنتى و كوله و ديوارهاىِ كلاسِ درس كه ساده و تا كمركش كبود بودند. و ما نسلى بوديم كه از همه اين خاطره ها، حرص خورديم، از دفترهاىِ كاهى و لوازم تحريرِ تعاونى كه روىِ جلدش دم از "تعليم و تعلم و عبادت" بود و زير جلدش سلطه معبدِ سرمايه و اسكناس هاىِ بانكِ مركزى. و ما نسلى شديم كه با همه اين غروب هاىِ گرگ و ميش، به آب و رنگ اين "گل هاى رنگى و مقوايى" باور داشتيم، وارثان جويدن ناخن و كندن مو، تيك هاىِ عصبى و جان هاىِ آسيب خورده، فاقدِ زبانى براى اعتراض و گلايه، حاملانِ دفترِ سبكِ فيلى و كارت هاىِ مزخرفِ صدآفرين، و هيچ كس به جشنِ دلتنگى ما با سبدى از گل هاىِ گريه وارد نشد. ما امتدادى از شير مادر تا سفره نان پدر بوديم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

تا كجا برويم
Read more
مجموعه جذاب Peppa pig_پکیج اول ‌‌ مناسب 2 سال به بالا قیمت عادی :۲۴۰۰۰ قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰ ‌شامل ۲۱۰ قسمت و چهار دی وی دی شخصیت اصلی این مجموعه "Peppa" می باشد ،پپا یک خوک بامزه و دوست داشتنی است و 4 سال دارد و با پدر ، مادر و برادر کوچک خود به نام "جورج" زندگی می کند ک درشروع کارتون توسط ... مجموعه جذاب Peppa pig_پکیج اول ‌‌
🔹مناسب 2 سال به بالا
🔹قیمت عادی :۲۴۰۰۰
🔹قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰
🔹‌شامل ۲۱۰ قسمت و چهار دی وی دی

شخصیت اصلی این مجموعه "Peppa" می باشد ،پپا یک خوک بامزه و دوست داشتنی است و 4 سال دارد و با پدر ، مادر و برادر کوچک خود به نام "جورج" زندگی می کند ک درشروع کارتون توسط پپا معرفی میشوند.

پپا از پریدن در حوضچه های پر از گل ، بازی با خرس عروسکیه خود به نام "تدی" و بازی کردن لذت می برد.
جورج برادر کوچک پپا ، در بیشتر قسمت ها دیده می شود به همراهاسباب بازی به نام "آقای دایناسور" ، که علاقه ی زیادی به عروسکش دارد ، جورج دوساله است که در قسمتی از مجموعه ارائه شده ، "تولد جورج" نمایش داده میشود. جورج دوست دارد با خواهر بزرگش پپا بازی کند.
جورج اکثرا لباس آبی رنگ می پوشد .
از جمله خصوصیات این مجموعه : - رنگ بندی شاد -مکالمه ساده انگلیسی -آموزش ساده زبان انگلیسی -بیان واضح کلمات و درک آسان جملات -نمایش فعالیت های روزمره از جمله :
حضور در بازی های گروهی ، نمایش بازی های کودکانه با دوستان هم سن و سال خود، رفتن به شنا، دیدن پدربزرگ و مادر بزرگ خود و ... ,

‌‌ 🔴🔴🔴برای ثبت سفارش و از استفاده از تخفیف ۱۰ درصدی به سایت
www.niniCartoon.com
مراجعه بفرمایید
نکته: تلگرام و دایرکت شامل تخفیف نمی باشند و با قیمت عادی حساب می شوند.🔴🔴🔴

#نی_نی_کارتون #نی_نی #کارتون #آموزش_زبان #کودک #زبان_انگلیسی #آهنگ #زبان_اصلی #زبان #آموزش #شاد #نینی
#niniCartoon #nini #cartoon #baby #animation #happy #nini_cartoon #english #Learning_English #learning #English #music #kodak #amozesh_zaban #shad #amozesh #zaban #kids
Read more
مجموعه جذاب Peppa pig_پکیج اول ‌‌ <span class="emoji emoji1f539"></span>مناسب 2 سال به بالا <span class="emoji emoji1f539"></span>قیمت عادی :۲۴۰۰۰ <span class="emoji emoji1f539"></span>قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰ <span class="emoji emoji1f539"></span>‌شامل ...
Media Removed
مجموعه جذاب Peppa pig_پکیج اول ‌‌ مناسب 2 سال به بالا قیمت عادی :۲۴۰۰۰ قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰ ‌شامل ۲۱۰ قسمت و چهار دی وی دی شخصیت اصلی این مجموعه "Peppa" می باشد ،پپا یک خوک بامزه و دوست داشتنی است و 4 سال دارد و با پدر ، مادر و برادر کوچک خود به نام "جورج" زندگی می کند ک درشروع کارتون توسط ... مجموعه جذاب Peppa pig_پکیج اول ‌‌
🔹مناسب 2 سال به بالا
🔹قیمت عادی :۲۴۰۰۰
🔹قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰
🔹‌شامل ۲۱۰ قسمت و چهار دی وی دی

شخصیت اصلی این مجموعه "Peppa" می باشد ،پپا یک خوک بامزه و دوست داشتنی است و 4 سال دارد و با پدر ، مادر و برادر کوچک خود به نام "جورج" زندگی می کند ک درشروع کارتون توسط پپا معرفی میشوند.

پپا از پریدن در حوضچه های پر از گل ، بازی با خرس عروسکیه خود به نام "تدی" و بازی کردن لذت می برد.
جورج برادر کوچک پپا ، در بیشتر قسمت ها دیده می شود به همراهاسباب بازی به نام "آقای دایناسور" ، که علاقه ی زیادی به عروسکش دارد ، جورج دوساله است که در قسمتی از مجموعه ارائه شده ، "تولد جورج" نمایش داده میشود. جورج دوست دارد با خواهر بزرگش پپا بازی کند.
جورج اکثرا لباس آبی رنگ می پوشد .
از جمله خصوصیات این مجموعه : - رنگ بندی شاد -مکالمه ساده انگلیسی -آموزش ساده زبان انگلیسی -بیان واضح کلمات و درک آسان جملات -نمایش فعالیت های روزمره از جمله :
حضور در بازی های گروهی ، نمایش بازی های کودکانه با دوستان هم سن و سال خود، رفتن به شنا، دیدن پدربزرگ و مادر بزرگ خود و ... ,

‌‌ 🔴🔴🔴برای ثبت سفارش و از استفاده از تخفیف ۱۰ درصدی به سایت
www.niniCartoon.com
مراجعه بفرمایید
نکته: تلگرام و دایرکت شامل تخفیف نمی باشند و با قیمت عادی حساب می شوند.🔴🔴🔴

#نی_نی_کارتون #نی_نی #کارتون #آموزش_زبان #کودک #زبان_انگلیسی #آهنگ #زبان_اصلی #زبان #آموزش #شاد #نینی
#niniCartoon #nini #cartoon #baby #animation #happy #nini_cartoon #english #Learning_English #learning #English #music #kodak #amozesh_zaban #shad #amozesh #zaban #kids
Read more
به بهانه ورود به #چهل_سالگی #فرری و چهل سالگی در چشم بر هم زدنی #چهار_دهه سپری شد ، انگار چهار سال پیش ...
Media Removed
به بهانه ورود به #چهل_سالگی #فرری و چهل سالگی در چشم بر هم زدنی #چهار_دهه سپری شد ، انگار چهار سال پیش بود نه چهار سالگی ام که #مامان دستم را می گرفت و با مهر بی پایان اش به پارک کوی ولیعصر تبریز می برد و #بابا از سوپر شیک شهرک شیر کاکائوی مورد علاقه ام را با لبخند می خرید. تو گویی که پنج سال پیش بود #مهران ... به بهانه ورود به #چهل_سالگی #فرری و چهل سالگی
در چشم بر هم زدنی #چهار_دهه سپری شد ، انگار چهار سال پیش بود نه چهار سالگی ام که #مامان دستم را می گرفت و با مهر بی پایان اش به پارک کوی ولیعصر تبریز می برد و #بابا از سوپر شیک شهرک شیر کاکائوی مورد علاقه ام را با لبخند می خرید.
تو گویی که پنج سال پیش بود #مهران برادرم به دنیا آمد نه سی و پنج سال پیش ، نخستین نگاه بر چهره #برادر از پشت شیشه حس غریبی داشت دیگر تنها نبودم .
امسال نوروز نود و هفت مجالی شد تا در کنار #پدر و #مادر و #دایی و #خاله و #عمو و #عمه و فرزندان و نوه ها جمع شویم ، ناگهان جای خالی #پدربزرگ و #مادربزرگ را دیدم که پدر و مادر هایمان که عمرشان به تندرستی دراز باد جای ایشان را گرفته اند و ما جای پدر و مادر را و فرزندان جای ما را !!! شگفتا که چه زود هم گذشت ، واقعا چشم بر هم زدنی شد .
آن روزها گلایه می کردم که چرا زمان دیر می‌گذرد مادر می گفت عزیز دل روزگاری می رسد که چشم بر هم زنی سال رفته و امروز آن روز است.
و اما چهل سالگی حس غریبی دارد ، نه آن هیجان دهه بیست و نه آن انرژی و قدرت های دهه سی و نه آن آرامش و پختگی دهه پنجاه با توست ، تو گویی در بین آسمان و زمینی ، گاهی به گذشته می نگرم افسوس موقعیت هایی را می خورم که از دست داده ام ، هرچند با تمام توان تاخته ام ولی میبایست بسیار جلوتر می بودم ، به هر روی انسان با امید زنده است و باید امیدوار بود به آینده .
همیشه در زندگی آدمی دو راه پیش روی دارد ، یا بنشیند و چشم بر تقدیر بدوزد و یا به پیش بتازد ، من همیشه راه دوم را پیموده ام ، با امید به مهر دادار اورمزد این بار نیز هم

عکس از : شیرین نیکخواه در اسفند نود و پنج ، چهارمین کنگره تاریخ معماری و شهرسازی استان البرز
Read more
...بسم الله النور زائر اربعین (24) سوغاتی #کاظمین در شام غریبان امام رضا (ع) هرچند ک گفتنی از #کربلا و #زیارت_اربعین زیاد است اما فکر میکنم تعداد زیاد #پست ها برای بعضی از رفقا عادت و برای بعضی ملال آور شد. ب همین علت با اتمام ایام عزای سروروسالارشهیدان، پست های کربلا را هم تمام میکنم. لیکن ... ...بسم الله النور
زائر اربعین (24)
سوغاتی #کاظمین در شام غریبان امام رضا (ع)

هرچند ک گفتنی از #کربلا و #زیارت_اربعین زیاد است اما فکر میکنم تعداد زیاد #پست ها برای بعضی از رفقا عادت و برای بعضی ملال آور شد. ب همین علت با اتمام ایام عزای سروروسالارشهیدان، پست های کربلا را هم تمام میکنم.
لیکن برای رعایت حق آن دسته از #زیارت_نرفته_ها ک علاقه مند تماشای پست های دیگری هم هستند، چند #عکس و #ویدئو هم از #عتبات دیگر تقدیمتان خواهم کرد.

پ.ن : ورودی و قسمت #اذن_دخول گرفتن #حرم #امام_کاظم پدر #امام_رضا و #امام_جواد تنها دردانه و پسر امام رضا (ع) ک مضجع هردو بزرگوار در داخل یک ضریح است؛ اولی پدربزرگ و دومی نوه
بین حرم های #ائمه علیهم السلام، کاظمین بانشاط ترین حرمه و تا وارد میشی سرور و نشاط عجیبی وارد قلب آدم میشه و بلافاصله یاد حرم امام رضا میفتی

مزاح نوشت : آقا سید بزرگوار (خادم حرم) رو نگاه کنید ک پرطاووس رو میذاره تا بیاد #دوربین رو از #زائر قانون شکن بگیره؛ 😲😨 علت تایم کم ویدئو هم 😔 همینه

یه سوزن ب خودت بزن نوشت : قبول دارم ک واقعا خجالت داره
ولی باور کنید فقط خواستم شما رو برا چند ثانیه هم ک شده در حس و حال اونجا 😢 شریک کنم و برای این کار بیشتر از چندثانیه از زیارتم نمیزدم.
________________________________________________
#هادی_خادم_حسینی #مجری #زیارت #زیارت_کربلا #اربعین #مشهد
Read more
 #نوروز97 #سفر #قطار بچه که بودم پدر بزرگ هر سال عید نوه ها و دخترها یش را می برد زیارت<span class="emoji emoji1f340"></span><span class="emoji emoji1f340"></span>..مشهد تقریبا ...
Media Removed
#نوروز97 #سفر #قطار بچه که بودم پدر بزرگ هر سال عید نوه ها و دخترها یش را می برد زیارت..مشهد تقریبا تنها گزینه مسافرت عید برای من بود..آن هم با کلی خاله و دختر خاله و پسر خاله و گاه حتی بقیه فامیل..پدربزرگ دل دریایی داشت همه می توانستند مسافر حرم باشند. از همان کودکی فهمیدم راه همان سفر است..کلی ... #نوروز97
#سفر #قطار
بچه که بودم پدر بزرگ هر سال عید نوه ها و دخترها یش را می برد زیارت🍀🍀..مشهد تقریبا تنها گزینه مسافرت عید برای من بود..آن هم با کلی خاله و دختر خاله و پسر خاله و گاه حتی بقیه فامیل..پدربزرگ دل دریایی داشت همه می توانستند مسافر حرم باشند.
از همان کودکی فهمیدم راه همان سفر است..کلی در قطار به ما خوش می گذشت..بازی و مشاعره و گاه نوای خوش دختر خاله..شنیدن قصه از خاله ها.همه و همه بخشی از خاطرات خوش کودکی من است.من یادم هست که اولین بار داستان بلندی های بادگیر را در سفر مشهد شنیدم..بعد هم خانه ای بزرگ در مشهد و کلی بازی..زیارت و شب ها شمع بازی در حیاط حرم..خریدن ظرف های سنگی و کلی سوغاتی و پدر بزرگی که از گل نازکتر به ما نمی گفت..
و حالا
سال هاست عید را مسافر شاهرودیم.🍀🍀❤❤.به دیدار پدر و مادر نازنینی که به همین دیدار سالانه نوه ها دلخوش هستند
Read more
اِسكنِ پيچسكن هاىِ پيچ خورده در آستانه انقراضِ شادمانى و پايكوبى ناب در زلزله زلالِ تزلزلِ امنيتِ ...
Media Removed
اِسكنِ پيچسكن هاىِ پيچ خورده در آستانه انقراضِ شادمانى و پايكوبى ناب در زلزله زلالِ تزلزلِ امنيتِ كامل، سالِ هزار و سيصد و كمر، و "ما" كه همه تاريخ را اينگونه رقصيديم، با عينك هاىِ آفتابى در فضاىِ بسته و عرق كرده، پيراهن هاىِ توربافت و شلوارهاىِ دور پيل: مراسم جشن تولد در سالِ هزار و سيصد و شصت و هفتِ ... اِسكنِ پيچسكن هاىِ پيچ خورده در آستانه انقراضِ شادمانى و پايكوبى ناب در زلزله زلالِ تزلزلِ امنيتِ كامل، سالِ هزار و سيصد و كمر، و "ما" كه همه تاريخ را اينگونه رقصيديم، با عينك هاىِ آفتابى در فضاىِ بسته و عرق كرده، پيراهن هاىِ توربافت و شلوارهاىِ دور پيل: مراسم جشن تولد در سالِ هزار و سيصد و شصت و هفتِ خورشيدى و جوان هاىِ رقصان در وسطِ مجلس با بهترين تيپِ زمان خودشان، با پيراهن هاىِ چسبان و كمر تنگ و شلوارهاىِ شش پيل. اما چيزى در اين عكس وجود دارد كه در "زمان" خودش درك نشده است، مثلِ آن چهره هاىِ داغ و تب كرده، موهاىِ ژل زده و بدن هاىِ كشيده با كمربندهايى تنگ، و تركيبِ ناموزونى از رقص هاىِ مد روز، از بريك دنس و قرِ كمر تا چاچا و هد بنگ زدن، شرشره هاىِ كاغذى با رنگ هاىِ وارفته، تابلو ها و كوبلن هاىِ معروف و منظره دار، كه هميشه رودخانه، قايق، جنگل، كلبه و يك زن و مردِ درشكه سوار داشتند، ما با همين تيپ ها و با همين شمايل هاىِ ناموزون و گسسته به "اينجا" رسيديم، با همين رقص ها و موزيك ها كه در هر "دهه" اى براىِ خودشان يك شكل و قيافه متفاوت داشتند، ما از همين جمع ها به "پارتى" هاىِ شلوغ اين روزهايمان رسيديم، ما با "عينكِ دودى" روىِ چشم هايمان و يك انحناىِ عجيب در دست هايمان به "اينجا" رسيديم، مردمانِ بى تاريخ و گذشته از دست داده، كه هر سال، به تيپِ سالِ قبلشان مى خندند، مردمان شكست خورده و حسرت آلودى كه از "دركِ تراژدى تيتراژ پايانى كمدى هايشان" عاجز هستند، كه هنوز متوجه "زخم" نشده اند، هنوز داغ هستند و خبر از "فردا" ندارند، مردمانى كه خانه هاىِ قديمى پدربزرگ ها را با آپارتمان عوض كردند، ساعت پدربزرگ و جانمازِ مادربزرگ را در خرت و پرت ها به "سمسارى" محل دادند، عطرِ دست هاىِ پدر را با "دروغِ خيابان ها" مبادله كردند، غربتِ چشم هاىِ پدران و مظلوميتِ دستِ مادرانشان را از ياد بردند و به "جهانِ معلق و وازده" اى وارد شدند كه راه بازگشت ندارد، قلمرو همه زخم هايى كه مثلِ "خوره" روحمان را آهسته و در انزوا مى خراشد و جلو مى رود، ما فرزندانِ اين زخم ها هستيم، نطفه هاىِ غريب در كمرهايى كه روزى در يك "كارناوالِ شلوغ" به ديوانه وارترين شكلِ ممكن رقصيده اند، و ما اكنون وارثانِ فروتنِ اين "سرگيجه" ها هستيم، اين "اِپُل" و اين "پِليسه" ها، خماران امروزِ نسل هايى كه تا مرزِ سياه مستى رفتند. اينجا، كافه نوستال است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Read more
#نوروز_و_پدربزرگ_و_مادربزرگِ_قابِ_عکسی تا حالا به لحظه تحویلِ ۵۰ سالِ آینده فکر کردین همه بلند میشن رویِ همو میبوسن در این بین یه پسر جوان یا یه دختر جوان که چشماش برق میزنه قاب عکسی رو بر میداره و میگه: خدا پشت و پناهت باشه پدر بزرگ خدا پشت و پناهت مادر بزرگ اون عکس احتمالا منو و شماییم خوب ... #نوروز_و_پدربزرگ_و_مادربزرگِ_قابِ_عکسی

تا حالا به لحظه تحویلِ ۵۰ سالِ آینده فکر کردین

همه بلند میشن رویِ همو میبوسن

در این بین یه پسر جوان یا یه دختر جوان که چشماش برق میزنه قاب عکسی رو بر میداره و میگه:

خدا پشت و پناهت باشه پدر بزرگ
خدا پشت و پناهت مادر بزرگ

اون عکس احتمالا منو و شماییم
خوب یا بد این واقعیتِ زندگی ست

بیاییم این شب سالِ نوعی
کینه هارو دور بریزیم
دلشکسته هارو دریابیم
واسه غمگین کردنِ دورو بریامون بر خود نهیب بزنیم
شب است
سالِ جدید است
چه خوب میشود ببخشیم یکدگر را

چند صباحی دیگر میشویم پدربزرگِ قاب عکسی
چند صباحی دیگر میشویم مادربزرگ قاب عکسی

پس کمی مراقب باشیم
#پارسا_احمد

#پی_نوشت: در سالی که گذشت تلاشم آن بود که بیاموزم و انتقال دهم
در این بین دل شکستم
در این بین گاهی دلم شکست
هر چه بود گذشت

نوروزتان مبارک❤

#amazing #naturelover #tagstagram #liveoutdoors #travelgram #sunset #traveler #igtravel #bestvacations #instagram #akkas #nature #عکاسی #همدان #ایران #natural #land #gilan #photography #aks #natureaddict #comeseegilan #top_masters #محیط_زیست #عکاسان_ایرانی #جنگل_نوردی #مارکوپولو
Read more
بوی عیدی یادش بخیر عید سالهای دور، ذوق و شوق خرید شب عید و ماهی و سبزه و چیدن سفره هفت سین، ذوق سال تحویل و یا مقلب القلوب و اشکهای بی دلیل بعد از شنیدن حول حالنا الی احسن الحال، عیدی اسکناس تانخورده لای قرآن، میدان راه آهن و سوت قطار و دیدن پدربزرگ و مادربزرگ و ذوق دیدن نوه ها، دایی و خاله و همه فامیل دور ... بوی عیدی
یادش بخیر عید سالهای دور، ذوق و شوق خرید شب عید و ماهی و سبزه و چیدن سفره هفت سین، ذوق سال تحویل و یا مقلب القلوب و اشکهای بی دلیل بعد از شنیدن حول حالنا الی احسن الحال، عیدی اسکناس تانخورده لای قرآن، میدان راه آهن و سوت قطار و دیدن پدربزرگ و مادربزرگ و ذوق دیدن نوه ها، دایی و خاله و همه فامیل دور هم، برنامه ریزی های کودکانه، آرزوهای کوچک و دست یافتنی، یادش بخیر پدربزرگ و مادربزرگ که امروز فقط خاطراتشون مونده، يادش بخير برادرى كه امروز فقط عكسش توى قاب مونده، یادش بخیر پدر كه دو سال است بدون حضورش سال نو مى شود، يادش بخير عید سالهای دور که هم عیدش مزه عید می داد و هم روزگارش شیرین تر از روزگار تلخ و نامراد امروز بود...
Read more
. #خاطرات_خونه_پدربزرگ #خاطرات_خونه_مادربزرگ داريد ؟ بنويسيد همه بخونيم <span class="emoji emoji1f33f"></span> نميدونم چند نفرتون ...
Media Removed
. #خاطرات_خونه_پدربزرگ #خاطرات_خونه_مادربزرگ داريد ؟ بنويسيد همه بخونيم نميدونم چند نفرتون طعمِ خوشِ كودكيتون عجين شده با خاطراتِ بى نظيرِ خونه ىِ پدر بزرگ و مادر بزرگ ... هر كجاىِ دنيا باشيم و در هر حال و مشغولِ كار و زندگيمون بازم يه عطرى و يه طعمِ غذايى و موزيكى كه از راديو پخش بشه و حتى ... .
#خاطرات_خونه_پدربزرگ #خاطرات_خونه_مادربزرگ داريد ؟
بنويسيد همه بخونيم 🌿
نميدونم چند نفرتون طعمِ خوشِ كودكيتون عجين شده
با خاطراتِ بى نظيرِ خونه ىِ پدر بزرگ و مادر بزرگ ...
هر كجاىِ دنيا باشيم و در هر حال و مشغولِ كار و زندگيمون بازم يه عطرى و يه طعمِ غذايى و موزيكى كه از راديو پخش بشه و حتى صداىِ قل قلِ سماورى و هر چيزى كه قلبمونو تكون بده ، ميكشونه به يه روزهاىِ خوبى كه خونه ىِ اميد و روياهامون بود ...
خونه ىِ گرم و حياطِ بزرگ و درختهاىِ سيب و انگور و گيلاس و گلابى و بوته گل هاىِ رُزِ سرخ و زرد و پيچِ امين الدوله ، بهارهاىِ پر گل و عطرِ نونِ تازه و حوضِ مربعِ فيروزه اى و تختِ چوبىِ تو حياط و پشه بندهاىِ عصرِ تابستون و كاهو و سكنجبين و صداىِ جوجه ياكريم ها تو اونه شون و راديو بى بى سى و بوىِ نمِ خاك بعد از آبپاشى و لبخندهاىِ مادر بزرگم به ما بچه ها كه دوچرخه سوارى ميكرديم يا فوتبال و پدر بزرگِ مهربانم كه هر بار يادِ دستها و قربان صدقه هاش
مى افتم بغض ميكنم ...
آخ كه نگم از طعمِ خوشِ غذاهاىِ مادر بزرگم
خيلى زود رفتن ...
دورانِ نوجوانى و بهترين زمانى كه بهشون نياز داشتم و
هميشه جاشون خاليه ...
حالا هم تنها مادر بزرگم سايه اش بر سرمون هست يعنى مامانِ مادرم و هميشه دلم ميخواد بمونه پيشمون ...
وقتى خونه ىِ بزرگترها بويژه پدر بزرگ و مادربزرگ ها هست ميتونيم با خانواده و فاميل دور هم جمع بشيم و سفره هاىِ بلند بندازيم و همه باشيم و خوش بگذرونيم و تو اين دنياىِ مدرن و شلوغ و سرسام آور ، بودنشون نعمته ، قدرشونو بدونيم كه وقتى نباشن يه حفره ىِ سياهِ بزرگِ سرگيجه آور تو زندگيمون حس ميكنيم .
.
عكس هم تزئينى است ، پاييزِ سالِ پيش ،
خونه ىِ پدرىِ مهنام . خوانسار ...
كاش حالا كرمانشاه بودم خونه ىِ مادربزرگم و
كنارِ مادر و خاله و همه ىِ عزيزانم 🍃
.
#ستاره_نوشت
Read more
<span class="emoji emoji1f494"></span>اولین عید نوروز بی شما<span class="emoji emoji1f494"></span> امسال بدون شما دو تا عزیز دلم نوروز برام مفهومی نداشت<span class="emoji emoji1f494"></span>قصد جان میکند این عید ...
Media Removed
اولین عید نوروز بی شما امسال بدون شما دو تا عزیز دلم نوروز برام مفهومی نداشتقصد جان میکند این عید و بهارم بی شما این چه عید و بهاری است که دارم بی شما گیرم این باغ،گلا گل بشکوفد رنگین به چه کارم آیدم ای گل،به چه کارم بی شما؟عید بود ولی بوی عید نمیومد،حداقل تو زندگی منمادربزرگ و پدربزرگ عزیزم روحتون ... 💔اولین عید نوروز بی شما💔
امسال بدون شما دو تا عزیز دلم نوروز برام مفهومی نداشت💔قصد جان میکند این عید و بهارم بی شما این چه عید و بهاری است که دارم بی شما گیرم این باغ،گلا گل بشکوفد رنگین به چه کارم آیدم ای گل،به چه کارم بی شما؟عید بود ولی بوی عید نمیومد،حداقل تو زندگی من💔مادربزرگ و پدربزرگ عزیزم روحتون شاد و یادتون گرامی،دوستان عزیز،لطفا یه فاتحه به اسم تاج الملوک کیانی راد و علی پوربرجی بخونید.💔قدر داشته هاتونو بدونین💔 #مادربزرگ #مادربزرگم #مادربزرگ_جان #پدربزرگ #پدربزرگم #پدربزرگ_جان #مادرجون #مادرجونم #مادر_جون #پدرجون #پدرجونم #پدر_جون #جای_خالی #دلم_براتون_تنگ_شده #دلم_براتون_تنگ_میشه #دلم_تنگه #دلتنگ #دلتنگی #خدا #فرشته_های_آسمونی #فرشته_های_آسمونی_من #فرشته_های_آسمانی #فرشته_های_آسمانی_من #قدر_داشته_هایتان_را_بدانید #قدر_داشته_هاتونو_بدونید #بدون_شما #عید_بی_تو #عید_بی_شما_صفایی_ندارد #عید_بی_شما_عید_نیس
Read more
مهربان ترين و قابل اعتماد ترين "پدربزرگ و مادربزرگ" در تلويزيون ملى ايران، روزهاىِ اصالتِ لبخند، ...
Media Removed
مهربان ترين و قابل اعتماد ترين "پدربزرگ و مادربزرگ" در تلويزيون ملى ايران، روزهاىِ اصالتِ لبخند، سادگى و صميميت همزمان، تصويرى از بازيگرانِ مجموعه تلويزيونى "تلخ و شيرين" در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و سه خورشيدى با هنرمندى حميده خيرآبادى، ثريا قاسمى، نعمت الله گرجى و فرزانه داورى: حسنعلى خان ... مهربان ترين و قابل اعتماد ترين "پدربزرگ و مادربزرگ" در تلويزيون ملى ايران، روزهاىِ اصالتِ لبخند، سادگى و صميميت همزمان، تصويرى از بازيگرانِ مجموعه تلويزيونى "تلخ و شيرين" در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و سه خورشيدى با هنرمندى حميده خيرآبادى، ثريا قاسمى، نعمت الله گرجى و فرزانه داورى: حسنعلى خان با نقش آفرينى "نعمت گرجى" و همسرش با بازى "نادره" به همراه دو دخترشان، به تهران مى آيند و در منزل "داماد" ساكن مى شوند، پدر خانواده همه اموال و دارايى هايش را از دست داده و به اميدِ ساختن زندگى و آينده بهتر، راهى تهران شده است. اين مجموعه در حقيقت شيوه زندگى و معضلات سه نسل را به صورتِ همزمان به تصوير كشيده است، جامعه مدرن و در تقابل با سنتِ دهه پنجاه خورشيدى و افزايش انتظارات و رفاهِ نسبى بخش هايى از جامعه، دختر و پسرهاىِ داستان كه در قامتِ عشاقِ جوان و سرشار از اميد، به فكر آينده هستند و خبر از مشكلات مسكن، قسط هاىِ ماهانه و وام هاىِ بانك ندارند. از طرف ديگر نسل كهنه و پابند سنت ها كه در افكار قديمى و دارايى هاى پس انداز كرده شان غوطه ور شده اند، اما همه مى دانند كه مشكل اصلى "دهه پنجاه" بيش از همه اين ها، يكباره مدرن شدن و از هولِ حليم داخلِ ديگ افتادن بود، جامعه ايرانى جنبه تغيير چهره و قيافه اطرافش را نداشت، تزريق آسودگى و نقدينگى به بدنه و سيستم هاى خرد و ميكرونى جامعه، فجايعى در ابعاد ماكرو ايجاد كرد، مردم يكباره خواب زده شدند، دچار معضلِ بازگشت امر سركوب شده گشتند، عذابِ وجدان و وسواس هاىِ روانى، عقده ها سرريز شدند، زخم هاى كهنه گشوده گشتند و دمل هاى چركين تاريخى، سرباز كردند. جامعه قسطى، افكار كلنگى، خشكه مقدس بازى در حضور ولنگارى، چُخ زدگى حاد با اسانس واپس زده گى اميالِ سادومازوخيس در يك بدنه اروتيسيزمِ كوچه بازارى به همراه سندرمِ بوق زدگى مزمن، با دهانى كه هميشه "تلخ و شيرين" بود، مثل لحظه چاى نبات و سيگار اشنوى ويژه، مثل خود حقيقى مان. اين مجموعه به كارگردانى "منصور پورمند" از شبكه اول تلويزيون ملى ايران در سيزده قسمت پخش شد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
 #ابراهیم_منصفی #رامی #ابرام #ابراهیم #منصفی #brahim_monsefi_rami #ebrahimmonsefi #rami #monsefi # 16آذر ...
Media Removed
#ابراهیم_منصفی #رامی #ابرام #ابراهیم #منصفی #brahim_monsefi_rami #ebrahimmonsefi #rami #monsefi # 16آذر سالروز متولد شدن نیمای جنوب،پدر شعر و ادبیات هرمزگان،روز میلاد رامی،اسطوره و خنیاگر جنوب.20 سال از فوت منصفی می گذرد اما یاد و خاطره اش همراه با میراث گرانقدر و ارزشمند رامی در بین ... #ابراهیم_منصفی #رامی #ابرام #ابراهیم #منصفی #brahim_monsefi_rami #ebrahimmonsefi #rami #monsefi #

16آذر سالروز متولد شدن نیمای جنوب،پدر شعر و ادبیات هرمزگان،روز میلاد رامی،اسطوره و خنیاگر جنوب.20 سال از فوت منصفی می گذرد اما یاد و خاطره اش همراه با میراث گرانقدر و ارزشمند رامی در بین مردمان این زمانه ارزش بسیاری دارد.ابراهیم منصفی(رامی)؛نامی آشنا و ماندگار در عرصه فرهنگ و هنر هرمزگان است.او مایه مباهت هنردوستان این دیار بود و خواهد بود.
اولین جرقه استعدادو هنردر سنین کودکی رامی؛با پذیرش نقش هایی در تعزیه با کمک پدربزرگ نوحه سرایش بظهور رسید.
در جوانی وارد کار تئاتر شد؛اما چون کار تئاتر تداوم و استمرار نداشت و روح تشنه وپر تلاطم اورا سیراب نمی نمود؛به وادی ترانه سرایی روی آورد.همزمان باایام پرشور جوانی و سرمستی و عاشقی؛و در زمانیکه اودر دبیرستان تحصیل میکرد،با چاپ دفترکوچکی از اولین ترانه های عاشقانه اش در هرمزگان:در میان اهل شعرو هنر،شهرت یافت و نامش برسر زبانها افتاد.از آغاز جوانی بخاطر عشق و علاقه به موسیقی ملت ها؛با موسیقی جهان آشنایی یافت و مطالعه آثار شعرای بزرگ و نوجوی معاصر ایران علاقه به شعر آزاد و نیمایی را در او بوجود آورد،و چون خود نیز عشق به شعرو ترانه را درجان داشت به این شیوه روی آورد.میتوان گفت:وی شعر نیمایی را به عرصه هنر این خطه وارد نمود؛تاجایی که درکار قصه و شعر جایگاه ویژه ای در میان بزرگان و نامداران هم عصرش،بدست آورد.آشنایی با موسیقی غرب؛به ویژه اسپانیا،خلا درونی او را پرساخت.گیتار برای او معشوقه ای بود که هیچگاه بی وفایی نکرد.همیشه در آغوشش بود و سرود غربت اورا با ترنم سیم ها و آکوردها خوش می نواخت.اگر امروزه در استان هرمزگان،گیتار در میان جوانان سازی متداول و رایج است،شاید به این سبب باشد که بذراین علاقه را رامی در دلها کاشت و با ترانه هایش آبیاری نمود.اکنون که رامی در بین مانیست، ما یادش را گرامی میداریم.گرچه هنوز هم نماد هنر،وفاق،همدلی،همزبانی مردم این دیار است.
یادش گرامی و راهش،همیشه معبر عاشقان باد.
Read more
صفِ لبخندهاىِ تمام نشدنى مردمان يك دهه فراموش نشدنى، تصاويرى از مراسم عروسى سليمان واثقى معروف به ...
Media Removed
صفِ لبخندهاىِ تمام نشدنى مردمان يك دهه فراموش نشدنى، تصاويرى از مراسم عروسى سليمان واثقى معروف به "سُلى" و خانم "گيتى امامى" در سال هزار و سيصد و پنجاه و پنجِ خورشيدى در تهران: هتلى در تهران، آخر شب، انعكاس نور چلچراغ ها در سنگ هاىِ مرمريت قرمز كف سالن، بوى عطر و صداى موسيقى، همه به رديف ايستاده اند، ... صفِ لبخندهاىِ تمام نشدنى مردمان يك دهه فراموش نشدنى، تصاويرى از مراسم عروسى سليمان واثقى معروف به "سُلى" و خانم "گيتى امامى" در سال هزار و سيصد و پنجاه و پنجِ خورشيدى در تهران: هتلى در تهران، آخر شب، انعكاس نور چلچراغ ها در سنگ هاىِ مرمريت قرمز كف سالن، بوى عطر و صداى موسيقى، همه به رديف ايستاده اند، نشانى از خستگى و دلزدگى وجود ندارد، حوصله ها هنوز سر نرفته و همه به اندازه عروس و داماد شاد هستند، قرار نيست زود ميوه و غذا خورده شود و با يك عكس و دور دور در خيابان و بوق زنان همه چيز تمام شود. ما مردمان شاد و خوش دلى بوديم، اما بازى تاريخ و روزگار از ما موجوداتى عجول، عبوس و بد قلق ساخته، ما ديگر از ته دل نمى خنديم، دل هايمان جوان نيست و آغشته به معصيت ها و گناهانى شده ايم كه شبيه غبار بر چهره است، ما از پدران و مادران اين عكس ها به جوانانى رسيديم كه ديگر چيزى را قبول ندارند، كه پير مى شوند اما بزرگ نخواهند شد. چيزهايى هستند كه از همان آغاز، روزهاى پايانى و پيرى شان را لمس مى كنند، مثلِ نسل هايى كه پير مى شوند اما بزرگ نمى شوند، و چيزى از "ناكافى بودن ها و كَم آوردَن هاى جَهان" در ما شعله مى زند، مثلِ خاطراتِ مشترك از عروسى ها و محو شدن در صداى "خواننده محبوبمان"، از ضَبطِ صوتِ مراسم و تن تَكيده پدربزرگ و دَست هاى پدر، وَسَطِ اين تاريخِ سراسر چِشم زَخم. و ما نسلى كه "كلاهِ گشادِ تاريخ" بر سرمان رفته، دلخوش به چيزهايى شديم كه حقيقت نداشتند، و با شتابى مضحك و بى فايده به دهه و مقطع تاريخى مان وارد شديم. و قصه ما شبيه انتهاى اين عكس ها است، وارد شدن "عروس و داماد" به ماشين "مينى ماينر" در لحظه شروع بهترين آهنگ، حال كه ديوانه شدم، مى روى در فضاى مبهم تاريك و روشناىِ دهه پنجاه، آخرين روزهاى پخش صداى "سلى" در عروسى ها. حالا دست بزنيد و شادى كنيد، و نيت به "دومادى" كنيد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستين خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
براىِ نسل "گچ دزد"، براىِ سرفه معلم، براىِ روزِ "قلم"، قسم به "قلم" و هر آن چه مى نويسد، داستان سكه "دو ...
Media Removed
براىِ نسل "گچ دزد"، براىِ سرفه معلم، براىِ روزِ "قلم"، قسم به "قلم" و هر آن چه مى نويسد، داستان سكه "دو هزار" ريالى، ثروت، علم و خاطره سفيد "گچ" ها كه اولين "قلم" ها بودند، تصاويرى كمياب از جعبه هاىِ گچ تحرير با نشان هاىِ تجارى "آموزگار"، "پرستو" و "مارلو" ، به افتخارِ نسلى كه سرخوشانه ترين و آرامش ... براىِ نسل "گچ دزد"، براىِ سرفه معلم، براىِ روزِ "قلم"، قسم به "قلم" و هر آن چه مى نويسد، داستان سكه "دو هزار" ريالى، ثروت، علم و خاطره سفيد "گچ" ها كه اولين "قلم" ها بودند، تصاويرى كمياب از جعبه هاىِ گچ تحرير با نشان هاىِ تجارى "آموزگار"، "پرستو" و "مارلو" ، به افتخارِ نسلى كه سرخوشانه ترين و آرامش آميزترين مسئوليتش، بيرون رفتن از كلاسِ درس براىِ آوردن گچ تحرير از دفترِ مدرسه بود: روزهايى كه تخته سياه، جاىِ خوب ها و بد ها بود و روزگار هنوز سياهى تخته را به "بختمان" تزريق نكرده بود، صداىِ كشيده شدن گچ روىِ تخته سياه، و اين گچ هاىِ تحرير كه بخشى از خاطراتِ نسلى شدند كه الفبا را با "چوبِ الف" و افقِ تاريكِ تخته سياه آموخت، نسلى كه "زنگ تفريح" را عاشقانه نفس كشيد و ادامه "فلك كردن پدربزرگ و جاىِ درد پس گردنى پدر" بود با ضربه هاىِ شلنگ پلاستيكى و خط كشِ چوبى بر كفِ دست هايش. نسلى كه به معناىِ واقعى كلمه، با اين همه كلاس و مدرسه و ناظم و مدير و معلم، بدونِ مرشد و استاد واقعى بزرگ شد، هنوز فراموش نكرده بوديم بوىِ گچ و صداىِ كشيده شدنش روىِ تخته را، زنگ كلاس، حس اختلاف طبقاتى در تفاوتِ تغذيه ها، زار زدنِ نيمكت هاىِ چوبى و جاكيفى هايشان زير بارِ شيطنت و ورجه ورجه هايمان، فرصتِ نابِ آب خورى ها، خنكاىِ پنكه هاىِ سقفى در ظهرِ گرم، حرارتِ بخارى نفتى دوده زده در سرماىِ صبح زمستان، سهم ما از نفتِ ملى و بشكه هاىِ شناور روىِ آب هاىِ آزاد، بوىِ نوىِ لاىِ كتاب هاىِ درسى با كاغذهاىِ زشت و بى كيفيت، كيف هاىِ برزنتى و كوله و ديوارهاىِ كلاسِ درس كه ساده و تا كمركش كبود بودند. هنوز علم بهتر از ثروت بود و صداىِ سكه و گچ ساختمانى، جاىِ گچ تحرير را نگرفته بودند، نسلِ سرخوشانِ مست و دل از دست داده، عاشقان كشيدن قلب با تيرى در ميانش، پيروان صندلى آخرِ و لُژ نشينان، سيستم موفقيت "خرخوان" ها و بيراهه رفتن و فرارِ "مغز"ها، جامعه مجازات و عاملان تنبيه و خط زدن مشقِ شب، با همه اين ها، اما نسل ما، روزى به قله هاىِ روشن مشقِ روز و نوروز بهارى همه پيك هاىِ شادى پر خواهد كشيد. به قول صادقِ هدايت در "سه قطره خون"، همه اين ها زيرِ سرِ ناظمِ خودمان است. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.
Read more
«پدر مهربانی» جشن #تولد #پدربزرگ و #مادربزرگ‌ها به نیابت از ۴ هزار #شهید منطقه ۱۷ در این برنامه ...
Media Removed
«پدر مهربانی» جشن #تولد #پدربزرگ و #مادربزرگ‌ها به نیابت از ۴ هزار #شهید منطقه ۱۷ در این برنامه سعید اوحدی رییس سازمان فرهنگی هنری شهرداری #تهران، امیر محسنی #شهردار منطقه ۱۷ و جمع کثیری از چهره‌های فرهنگی مذهبی منطقه و بیش از ۵۰۰ پدر و #مادر شهید به عنوان مهمانان ویژه حضور دارند. اجرای #موسیقی ... «پدر مهربانی»
جشن #تولد #پدربزرگ و #مادربزرگ‌ها
به نیابت از ۴ هزار #شهید منطقه ۱۷
در این برنامه سعید اوحدی رییس سازمان فرهنگی هنری شهرداری #تهران، امیر محسنی #شهردار منطقه ۱۷ و جمع کثیری از چهره‌های فرهنگی مذهبی منطقه و بیش از ۵۰۰ پدر و #مادر شهید به عنوان مهمانان ویژه حضور دارند.

اجرای #موسیقی آذری «ایران عاشقلار»، سخنرانی، پخش #کلیپ، تجلیل از پدران و مادران شهدای منطقه از برنامه‌های این مراسم است.

علاقه‌مندان برای حضور در این مراسم چهارشنبه ۱۰ صبح به نشانی: میدان ابوذر، خیابان سجاد جنوبی، میدان بهاران، بوستان بهاران، مرکز همایش‌های فرهنگی هنری، فرهنگ‌سرای بهاران مراجعه کنند.
#سازمان_فرهنگی_هنری_شهرداری_تهران
Read more
مجموعه جذاب Peppa pig_پکیج اول ‌‌ مناسب 2 سال به بالا قیمت عادی :۲۴۰۰۰ قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰ ‌شامل ۲۱۰ قسمت و چهار دی وی دی شخصیت اصلی این مجموعه "Peppa" می باشد ،پپا یک خوک بامزه و دوست داشتنی است و 4 سال دارد و با پدر ، مادر و برادر کوچک خود به نام "جورج" زندگی می کند ک درشروع کارتون توسط ... مجموعه جذاب Peppa pig_پکیج اول ‌‌
🔹مناسب 2 سال به بالا
🔹قیمت عادی :۲۴۰۰۰
🔹قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰
🔹‌شامل ۲۱۰ قسمت و چهار دی وی دی

شخصیت اصلی این مجموعه "Peppa" می باشد ،پپا یک خوک بامزه و دوست داشتنی است و 4 سال دارد و با پدر ، مادر و برادر کوچک خود به نام "جورج" زندگی می کند ک درشروع کارتون توسط پپا معرفی میشوند.

پپا از پریدن در حوضچه های پر از گل ، بازی با خرس عروسکیه خود به نام "تدی" و بازی کردن لذت می برد.
جورج برادر کوچک پپا ، در بیشتر قسمت ها دیده می شود به همراهاسباب بازی به نام "آقای دایناسور" ، که علاقه ی زیادی به عروسکش دارد ، جورج دوساله است که در قسمتی از مجموعه ارائه شده ، "تولد جورج" نمایش داده میشود. جورج دوست دارد با خواهر بزرگش پپا بازی کند.
جورج اکثرا لباس آبی رنگ می پوشد .
از جمله خصوصیات این مجموعه : - رنگ بندی شاد -مکالمه ساده انگلیسی -آموزش ساده زبان انگلیسی -بیان واضح کلمات و درک آسان جملات -نمایش فعالیت های روزمره از جمله :
حضور در بازی های گروهی ، نمایش بازی های کودکانه با دوستان هم سن و سال خود، رفتن به شنا، دیدن پدربزرگ و مادر بزرگ خود و ... ,

‌‌ 🔴🔴🔴برای ثبت سفارش و از استفاده از تخفیف ۱۰ درصدی به سایت
www.niniCartoon.com
مراجعه بفرمایید
نکته: تلگرام و دایرکت شامل تخفیف نمی باشند و با قیمت عادی حساب می شوند.🔴🔴🔴

#نی_نی_کارتون #نی_نی #کارتون #آموزش_زبان #کودک #زبان_انگلیسی #آهنگ #زبان_اصلی #زبان #آموزش #شاد #نینی
#niniCartoon #nini #cartoon #baby #animation #happy #nini_cartoon #english #Learning_English #learning #English #music #kodak #amozesh_zaban #shad #amozesh #zaban #kids
Read more
‌ مجموعه جذاب Peppa pig_پکیج اول ‌‌ مناسب 2 سال به بالا قیمت عادی :۲۴۰۰۰ قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰ ‌شامل ۲۱۰ قسمت و چهار دی وی دی شخصیت اصلی این مجموعه "Peppa" می باشد ،پپا یک خوک بامزه و دوست داشتنی است و 4 سال دارد و با پدر ، مادر و برادر کوچک خود به نام "جورج" زندگی می کند ک درشروع کارتون توسط ...
مجموعه جذاب Peppa pig_پکیج اول ‌‌
🔹مناسب 2 سال به بالا
🔹قیمت عادی :۲۴۰۰۰
🔹قیمت خرید از سایت : ۲۱۶۰۰
🔹‌شامل ۲۱۰ قسمت و چهار دی وی دی

شخصیت اصلی این مجموعه "Peppa" می باشد ،پپا یک خوک بامزه و دوست داشتنی است و 4 سال دارد و با پدر ، مادر و برادر کوچک خود به نام "جورج" زندگی می کند ک درشروع کارتون توسط پپا معرفی میشوند.

پپا از پریدن در حوضچه های پر از گل ، بازی با خرس عروسکیه خود به نام "تدی" و بازی کردن لذت می برد.
جورج برادر کوچک پپا ، در بیشتر قسمت ها دیده می شود به همراهاسباب بازی به نام "آقای دایناسور" ، که علاقه ی زیادی به عروسکش دارد ، جورج دوساله است که در قسمتی از مجموعه ارائه شده ، "تولد جورج" نمایش داده میشود. جورج دوست دارد با خواهر بزرگش پپا بازی کند.
جورج اکثرا لباس آبی رنگ می پوشد .
از جمله خصوصیات این مجموعه : - رنگ بندی شاد -مکالمه ساده انگلیسی -آموزش ساده زبان انگلیسی -بیان واضح کلمات و درک آسان جملات -نمایش فعالیت های روزمره از جمله :
حضور در بازی های گروهی ، نمایش بازی های کودکانه با دوستان هم سن و سال خود، رفتن به شنا، دیدن پدربزرگ و مادر بزرگ خود و ... ,

‌‌ 🔴🔴🔴برای ثبت سفارش و از استفاده از تخفیف ۱۰ درصدی به سایت
www.niniCartoon.com
مراجعه بفرمایید
نکته: تلگرام و دایرکت شامل تخفیف نمی باشند و با قیمت عادی حساب می شوند.🔴🔴🔴

#نی_نی_کارتون #نی_نی #کارتون #آموزش_زبان #کودک #زبان_انگلیسی #آهنگ #زبان_اصلی #زبان #آموزش #شاد #نینی
#niniCartoon #nini #cartoon #baby #animation #happy #nini_cartoon #english #Learning_English #learning #English #music #kodak #amozesh_zaban #shad #amozesh #zaban #kids
Read more
پدر بزرگ جان تولد ابدی مبارک همان بهتر که چشمان قشنگت را از این دنیای تمام تیره بستی چشمان تو لیاقت بهشت ...
Media Removed
پدر بزرگ جان تولد ابدی مبارک همان بهتر که چشمان قشنگت را از این دنیای تمام تیره بستی چشمان تو لیاقت بهشت است دران دنیا خانه ای درکنار پیامبران داری و این حق توست #پدربزرگ #مرگ #تولد #قیامت پدر بزرگ جان تولد ابدی مبارک همان بهتر که چشمان قشنگت را از این دنیای تمام تیره بستی چشمان تو لیاقت بهشت است دران دنیا خانه ای درکنار پیامبران داری و این حق توست
#پدربزرگ #مرگ #تولد #قیامت
Loading...