Loading Content...

پرنده می

Loading...


Unique profiles
84
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Mahallat, Markazi, Iran, Mashhad, Iran, Qeshm, Hormozgan, Iran
Average media age
777.3 days
to ratio
11.5
. برای #مائده_هژبری . تو می‌رقصی دلِ دنیا باز می‌شود .. و آسمان ترانه‌خوان می‌گردد.. بهشت «مائده»‌ای ...
Media Removed
. برای #مائده_هژبری . تو می‌رقصی دلِ دنیا باز می‌شود .. و آسمان ترانه‌خوان می‌گردد.. بهشت «مائده»‌ای می‌شود، به وسعت افق‌های شادی.. . تو که می‌رقصی فرشته‌ها پای‌کوبی می‌کنند.. و خدا غزل‌سُرای عاشقانه‌های زمینی می‌شود.. . . تو شکنجه می‌شوی خدا با زمین قهر می‌کند فرشته‌ها ... .
برای #مائده_هژبری
.
تو می‌رقصی
دلِ دنیا باز می‌شود .. و
آسمان ترانه‌خوان می‌گردد..
بهشت
«مائده»‌ای می‌شود،
به وسعت افق‌های شادی..
.
تو که می‌رقصی
فرشته‌ها پای‌کوبی می‌کنند.. و
خدا غزل‌سُرای عاشقانه‌های زمینی می‌شود..
.
.
تو
شکنجه می‌شوی
خدا با زمین قهر می‌کند
فرشته‌ها زانوی غم بغل می‌گیرند.. و
درهای افق،
به جانبِ ظلمت بسته می‌شوند..
.
تو که شکنجه می‌شوی
دلِ آسمان به درد می‌آید.. و
بهشت،
آرزویی دور و دراز می شود
برای مردمی که
در برزخ این دنیا
مدام مشقِ دوزخ می‌کنند..
.
می‌دانی..
اینجا دیرزمانی‌ست که
رقص
به جرم تشویش اذهانِ شادی
محکوم است.. #حمیدرضا_هندی
.
.
.
.
پی‌نوشت‌:
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
.
در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن زبساط عافیت برچیدن
در دست سر بریده ی خود بردن
در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن
.
هرجا که نگاه می کنم خونین است
از خون پرنده ای گلی رنگین است
در ماتم گل پرنده می موید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
.
فانوس هزار شعله اما در باد
می‌سوزد و سرخوش است و چین‌واچین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی
از عشق هر آنچه می رسد شیرین است
.
در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باد پشت در خواهد زد
.
یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت
مهتاب بر آن شبنم تر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می شکفد
خورشید به شاخه ها شرر خواهد زد
.
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم #محمد_اصفهانی
.
.
telegram.me/joinchat/Am5tSDwRR5P3PhrYonNKKw
Read more
Loading...
دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید الف به فکر پراکندگی ِ پرها بود اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را هنوز ...
Media Removed
دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید الف به فکر پراکندگی ِ پرها بود اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را هنوز منتظر آخرین خبرها بود الف ادامه ی حرفی نگفته از تو نبود الف اشاره ی دستی به دوورترها بود نشست و خیره به خط های آخرین نامه... اگرچه هیچ کسی برنگشت... در وا بود! ■ دریچه باز شد و دست رفت توی قفس تو ... دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید

الف به فکر پراکندگی ِ پرها بود
اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را

هنوز منتظر آخرین خبرها بود
الف ادامه ی حرفی نگفته از تو نبود

الف اشاره ی دستی به دوورترها بود
نشست و خیره به خط های آخرین نامه... اگرچه هیچ کسی برنگشت... در وا بود! ■
دریچه باز شد و دست رفت توی قفس

تو داشتی تلفن را جواب می دادی
پرنده روی تنش لمس کرد چاقو را

تو داشتی تلفن را جواب می دادی
الف به شستن خون از حیاط می پرداخت

تو داشتی تلفن را جواب می دادی
مزاحم سمجی بود پشت خط اما

تو با علاقه همیشه جواب می دادی ■

دریچه باز شد و... مساله دریچه نبود !! فضای ِ خالی ِ بی انتهای ِ آن توو بود
الف که فلسفه می خواند هم نمی فهمید

پری که ریخته در خانه از خود او بود
که مرگ توی رگش داشت زندگی می کرد

که روی گردنش از قبل ردّ ِ چاقو بود
تو داشتی تلفن را جواب می دادی!

صدای بااااد تمامی ِ شب در آن سو بود... ■
کنار قهوه و سیگار ِ خود دراز کشید

پرنده خستگی زنده بودنش را داشت
نه میل ماندن و نه رفتن و نه مردن و نه... که گوشه ی قفسش عکسی از زنش را داشت
که پشت اینهمه دیوار و پرده های ضخیم

هنوز دنیا شب های روشنش را داشت
که زل زده به قفس، شعر می نوشت هنوز

بدون قافیه هم، ترس ِ «رفتنش» را داشت

فاطمه اختصاری
Read more
من،ته‌نشین شده بودم؛ من و چندده‌نفر دیگر. از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه دنبال روزنه‌ای بودند تا از میان انبوه آدم‌ها،خودشان را برسانند به امام. ما ته‌نشین‌شده‌ها،گویی زودتر ناامید شده بودیم؛از اینکه به امام راهی باشد،شاید هم خسته بودیم،خسته‌تر از آنکه این‌جا ... من،ته‌نشین شده بودم؛
من و چندده‌نفر دیگر.
از میان همهٔ آن‌ها که هنوز دور و بر ضریح می‌چرخیدند و مصرانه دنبال روزنه‌ای بودند تا از میان انبوه آدم‌ها،خودشان را برسانند به امام.
ما ته‌نشین‌شده‌ها،گویی زودتر ناامید شده بودیم؛از اینکه به امام راهی باشد،شاید هم خسته بودیم،خسته‌تر از آنکه این‌جا هم چونان دنیای بیرون،بخواهیم برای دوست‌داشتنی‌هامان تنه بزنیم،تلاش کنیم،زرنگی کنیم؛گیرم همهٔ خواسته‌مان بوسیدن روی نقره‌فام ضریح باشد.
ما ته‌نشین شده بودیم؛
جایی پایین پای امام
همان‌جا که تا چند وقت پیش‌ترها،یک شیشهٔ قدی شفاف حائل شده بود بین ما و زن‌هایی که بیشترشان مویه‌کنان خود را به ضریح می‌کوبیدند؛انگاری آنکه در میان ضریح هزار سال است به پهلوی راست روبه‌ کعبه خوابیده آزاد است و مایی که این بیرونیم،چونان پرنده‌ای اسیر،ترسان و لرزان از فراخی دنیا می‌کوبیدیم به شبکه‌های ضریح.
هنوز می‌شد این‌چیزها را دید؛از میان نوارهای مات‌کننده‌ای که تولیت جدید،روی آن شیشهٔ حائل کشیده بود و از همهٔ آن زن‌های عاصی طاغی به‌تنگ‌آمده‌ازخویش،نمی‌دیدیم جز باریکه‌ای از پاهای‌شان را که به موج طواف دور ضریح می‌خوردند و پس‌می‌رفتند.
گاه زنی چنان از فرط بی‌تابی و بی‌کسی ناله می‌کرد که این‌سو،مردهایی که غیرتی‌تر به نظر می‌رسیدند یا آن‌ها که این ناله‌ها خلوتشان را برهم‌می‌زد،هیس‌گویان،دعوتش می‌کردند به سکوت،به خویشتنداری.
ما،این پایین اما
بیشتر چشم بودیم و تماشا.مثل مصیبت‌زده‌ای که از فرط گریستن،دیگر نای نالیدن هم ندارد.
ما،یلانی بودیم که گمان داشتیم می‌توانیم از طوفان‌ها بگذریم اما درمانده و درهم‌پیچیده،ازپا افتاده بودیم گوشه رواق،گوشه مضجع.
همچون کودکی‌هامان که در مصاف با قلدرترین‌ها،هرچقدر هم کتک می‌خوردیم،باز در حالی که چشممان پر از اشک بود و گلویمان پر از بغض،غرورمان نمی‌گذاشت پاپس بکشیم،با پشت دست رد اشک و آب‌بینی پاک می‌کردیم و بی‌توجه به انذار تحقیرآمیز دیگران که«بشین بچه می‌زَندِت ها»پیش می‌رفتیم؛تا آن لحظه که مادر،ما را از میان حلقه تماشاگران کتک‌خوردنمان بیرون می‌کشید و زبان به نفرین کتک‌زنندگانمان باز می‌کرد؛دوست داشتیم در آغوشش آرام بگیریم،گریه کنیم؛در آغوش شاهدِ مهربانِ کم‌آوردنمان،ته‌نشین‌شدنمان.
*
حال‌وهوای سربازی را دارم خیره به پیکر رفیق همرزمِ کشته‌شده‌اش؛جامانده میان جبهه خودی و دشمن؛وقتی طوفان جنگ لحظه‌ای می‌خوابد.
برای من،همهٔ روزهای فروردینیِ پس از عید،بوی دلتنگی می‌دهند؛چرا؟نمی‌دانم.
این دلتنگیِ ما کاسه‌پیش‌‌آوردگان پرادعای کتک‌خورده را
چند می‌خرید یا امام رئوف؟
Read more
دلایل با ارزش بودن زن از نگاه دکتر شریعتی: زن اگر پرنده آفریده میشد؛حتمأ «طاووس »بود اگر حیوان ...
Media Removed
دلایل با ارزش بودن زن از نگاه دکتر شریعتی: زن اگر پرنده آفریده میشد؛حتمأ «طاووس »بود اگر حیوان بود؛ حتمأ «آهو »بود اگر حشره بود ؛ حتمأ «پروانه» بود اما او« انسان »آفریده شد ... تا« خواهر »و «مادر» باشد و ...«عشق »... زن چنان «بزرگ» است که «اشرف موجودات»خداست تا حدی که یک گل او را راضی می کند ٬ و ... دلایل با ارزش بودن زن از نگاه دکتر شریعتی:

زن اگر پرنده آفریده میشد؛حتمأ «طاووس »بود
اگر حیوان بود؛ حتمأ «آهو »بود
اگر حشره بود ؛ حتمأ «پروانه» بود
اما او« انسان »آفریده شد ... تا« خواهر »و «مادر» باشد و ...«عشق »... زن چنان «بزرگ» است که «اشرف موجودات»خداست
تا حدی که یک گل او را راضی می کند ٬
و یک کلمه او را به کشتن می دهد... پس ای مرد مواظب باش !!! زن از سمت چپ نزدیک قلب ساخته شده
تا او را در «قلبت »جا دهی... شگفت انگیز است
زن در کودکی درهای برکت را به روی «پدرش» میگشاید... در جوانی دین «شوهرش» را کامل می کند ... و هنگامیکه «مادر» می شود ... (بهشت زیر پای اوست)

قدرش را بدانیم.... تقدیم به تمام بانوان ایران زمین..
Read more
در باب ساختن، #رفاقت، ساختنِ رفاقت و ساختن در رفاقت!: «همچون برای پرنده که آشیانش و برای عنکبوت که ...
Media Removed
در باب ساختن، #رفاقت، ساختنِ رفاقت و ساختن در رفاقت!: «همچون برای پرنده که آشیانش و برای عنکبوت که تارش؛ برای انسان، دوستی‌کردن» - #ویلیام_بلیک . بعله یک تفسیر می‌تونه این باشه که همان قدر آشیانه ساختن و تار‌ تنیدن مفهوم و اکتی پیچیده و لذت بخش است که دوستی کردن و خلق و اثرگذاری و پذیری و نگاهداری ... در باب ساختن، #رفاقت، ساختنِ رفاقت و ساختن در رفاقت!:
«همچون برای پرنده که آشیانش و برای عنکبوت که تارش؛ برای انسان، دوستی‌کردن»
- #ویلیام_بلیک
.
بعله یک تفسیر می‌تونه این باشه که همان قدر آشیانه ساختن و تار‌ تنیدن مفهوم و اکتی پیچیده و لذت بخش است که دوستی کردن و خلق و اثرگذاری و پذیری و نگاهداری رابطه برای انسان.
حالا شما می‌خوای بگی «بعضی رابطه‌ها مثل تار عنکبوت می‌پیچه به دست و بال آدم»؛ نظرت برای خودت محترمه! شما دوستی رو ممکنه با #هالووین اشتب گرفته باشی😬🕷🕸
پ.ن: ساختن: بنا کردن/همساز شدن/کنار آمدن: خانه را ساختن/ من با او می‌سازم
.
The bird a nest, the spider a web, man friendship
#williamblake #halloweeniscoming
Read more
🕊 شعرهام اين پرنده هاى سردرگم كه از سرم مى پرند و روى شانه ات می نشينند تو دست مى برى به موهات و دستت ...
Media Removed
🕊 شعرهام اين پرنده هاى سردرگم كه از سرم مى پرند و روى شانه ات می نشينند تو دست مى برى به موهات و دستت نسيم مى شود به صورتم می خورد به لب هام كه بسته مانده در بوسه هاى نگفته كه همين كه بگويم واژه مى ريزد و شعرهام اين پرنده هاى سردرگم نوك می زنند به كلمه ها تو حالاى همين شعر منتظرى بنويسم بال كه ... 🕊
شعرهام
اين پرنده هاى سردرگم
كه از سرم مى پرند
و روى شانه ات می نشينند
تو دست مى برى به موهات
و دستت نسيم مى شود
به صورتم می خورد
به لب هام
كه بسته مانده در بوسه هاى نگفته
كه همين كه بگويم
واژه مى ريزد و شعرهام
اين پرنده هاى سردرگم
نوك می زنند به كلمه ها
تو
حالاى همين شعر
منتظرى بنويسم بال
كه مثل هميشه پريده باشى
كه مثل هميشه پرنده باشى
در ميان پرنده ها
اين شعرهاى سردرگم...
❤️
پ ن:
شعرهام، اين پرنده هاى سردرگم...
🔻
سالن شبستان | راهرو ٢٥ | غرفه ٢٢ | #انتشارات_مرواريد
🔻
#مجموعه_اشعار : 📘فکر کنم بارانِ دیشب مرا شسته، امروز «تو» ام / #چاپ_چهاردهم 📗کوتاه بیا! عمرم به نیامدنت قد نمی دهد / #چاپ_چهاردهم 📕دستورهای زبانی یک دیکتاتور عاشق / #چاپ_ششم 📓نيستى و دوستت دارم، بى تو رفتارهام دچار «توگانگى» اند / #چاپ_چهارم 🔻
#مجموعه_ترانه : 📔دستم را باز بگذاريد، مى خواهم بنويسم آغوش / #چاپ_پنجم 🔻
#نمايشنامه : 📙زَنمَرد/ WoMan / #چاپ_سوم
به سه زبان فارسی، انگلیسی و تُرکی
@kamranrasoolzadeh
@morvaridpub
#طراح_گرافيك جلد كتاب هام : #سعيد_باباوند عزيز
@saeedbabavand
Read more
Loading...
از هیچ سفری، دست خالی نباید بازگشت. کسی که به رویا می رود و تهی دست بازمی گردد، بدون نیروی تازه و اراده ...
Media Removed
از هیچ سفری، دست خالی نباید بازگشت. کسی که به رویا می رود و تهی دست بازمی گردد، بدون نیروی تازه و اراده ی صیقل یافته، یک بیمار روانیست و خطرناک برای آینده یِ انسان؛ و کسی که می رود تا برانگیخته شود، تا طراحی کند، تا راه های مختلف را به طور ذهنی بپیماید، تا باور کند که رویا، برآوردنی و به دست آمدنیست و یا دست ... از هیچ سفری، دست خالی نباید بازگشت. کسی که به رویا می رود و تهی دست بازمی گردد، بدون نیروی تازه و اراده ی صیقل یافته، یک بیمار روانیست و خطرناک برای آینده یِ انسان؛ و کسی که می رود تا برانگیخته شود، تا طراحی کند، تا راه های مختلف را به طور ذهنی بپیماید، تا باور کند که رویا، برآوردنی و به دست آمدنیست و یا دست کم، تا حدّی قابل وصول است، او انسانیست خلاق، شاعر، سیاسی و سرشار از مهربانی و ایمان، او شناور در زیبایی هاست و مسافر باغ های گل محمدی.او پرنده یی ست که بلند پریدن را تجربه می کند. شادی حق اوست – حتی اکر به جبر، تهی دستش کنند. حتی اگر دستش را از همه جا کوتاه کنند. او، رسم رویاندن دست ها را می داند. به رویا رفتن، حرارت دادن دست های یخ زده ی آرزوهاست. اگر یخ ها آب شود و دست ها را به کار نگیری، فلج خواهی شد، برای همیشه.
“ابوالمشاغل / نادر ابراهیمی”
.
.
.
#california #californiaadventure #californiadreaming #mytripmyadventure #wonderlust #wonderer #travelblogger #travelguide #travel_ig #roamtheplanet #california_igers #aroundtheworld #travelphotography #socialenvy #travelawesome #touristday #iphonephoto #localattractions #saturdayvibes
#سفر #مسافر #مسافرت #توريستي #كاليفورنيا #ريورسايد
Read more
مردان بزرگ@پرتره@نمازگزار باخدا كه از صبح مسجد هستند تا شب@مكان هرمزگان جزيره زيباي قشم مسجد روستاي ...
Media Removed
مردان بزرگ@پرتره@نمازگزار باخدا كه از صبح مسجد هستند تا شب@مكان هرمزگان جزيره زيباي قشم مسجد روستاي توريان@عكاس #[email protected] گاهی چه زود دیر می شود گاهی که ستاره هم پیر می شود گاهی که برگ از درخت سیر می شود انسان چه زود اسیر تقدیر می شود گاهی چه زود دیده درگیر می شود گاهی دلی نمک نخورده ... مردان بزرگ@پرتره@نمازگزار باخدا كه از صبح مسجد هستند تا شب@مكان هرمزگان جزيره زيباي قشم مسجد روستاي توريان@عكاس #[email protected] گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که ستاره هم پیر می شود

گاهی که برگ از درخت سیر می شود

انسان چه زود اسیر تقدیر می شود

گاهی چه زود دیده درگیر می شود

گاهی دلی نمک نخورده نمک گیر می شود

گاهی هوای دنیا چه دل گیر می شود

گاهی چه زود غصه فراگیر می شود

گاهی چه زود دیر می شود
گاهی که انتظار تقصیر می شود

کاهی که از خیانت تقدیر می شود

گاهی چه زود سیل اشک سرازیر می شود

گاهی که دل از دست دیده دلگیر می شود

گاهی چه زود پرنده اسیر می شود

گاهی که طعمه نصیب شیر می شود

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که دل زنجیر می شود

گاهی که عشق تفسیر می شود

گاهی چه زود شعله خاموش می شود

گاهی چه زود قصه فراموش می شود

گاهی که خورشید رنگ سیب می شود

گاهی که گرگ زمانه نجیب می شود

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که سکوت تدبیر می شود

گاهی که نیاز تقصیر می شود

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که خدا نزدیک می شود

گاهی که لطف عجیب میشود
Read more
Loading...
. پلی... آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش می‌کردم که چطور رشته‌ها را هورت می کشد. قاشقش را که توی ظرف تکان می‌داد، بخار آش سرخی گونه‌هایش را می پوشاند. باران، تازه بند آمده بود و از مشمای روی آلاچیق‌ها، هنوز آب می‌چکید. از کمی دورتر، ... .
پلی...
آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش می‌کردم که چطور رشته‌ها را هورت می کشد. قاشقش را که توی ظرف تکان می‌داد، بخار آش سرخی گونه‌هایش را می پوشاند. باران، تازه بند آمده بود و از مشمای روی آلاچیق‌ها، هنوز آب می‌چکید. از کمی دورتر، صدای خواندن پرنده‌ای می‌آمد. من، داشتم دستم را با داغی ظرف گرم می‌کردم و خیره بودم به تله کابین که بی هیچ مسافری، آرام می رفت. گفتم «بازم بخرم؟ فکر نکنم اونجاها از این چیزا داشته باشه.» کاسه پلاستیکی را یک نفس سر کشید و ابروهایش را انداخت بالا. زیر لب گفت «مرسی» بعد بهانه کرد هوا سرد شده و دارد می لرزد. دست‌هاش را فرو کرد توی آستین کاپشن. خندید و گفت «مثل عبا می‌مونه.» گفتم «دختر باید اندازه‌ای باشه که تو جیب عشقش جاشه.» چندباری با مشت کوبید توی بازوم. «یعنی می‌خوای بگی من انقدر کوچولوام؟» گفتم «خاله ریزه خودمی» وقتی جیغ زد، می‌دانستم که مشت‌های بعدی در راه است. همه سرپایینی دربند را یک نفس دویدم. هر چند لحظه یکبار برمی‌گشتم و تماشایش می‌کردم که چطور آستین‌های گشاد کاپشن، توی هوا تکان می خورد. داد می‌کشید «اگه دستم بهت نرسه مرتضا.» نزدیک‌های کلانتری از نفس افتادم. وقتی بهم رسید، سربازی که توی گیت ایستاده بود، به هر دویمان لبخند زد. دستم را دورش حلقه کردم و تا دم ماشین، سلانه سلانه رفتیم. روبروی در کاخ، چرخی پیری ایستاده بود و روی لبوها، آب قرمز رنگی می ریخت. گفتم «عمو این لبوهات کاملن غیربهداشتیه دیگه؟» «اره عمو جون. هر کی خورده مرده.» «پس بی زحمت دو تا برش از اون کثیف تراش بده. تو روزنامه هم بپیچ.» وقتی توی ماشین نشستیم، لبو به روزنامه رنگ داده بود. شده بود رنگ لپ‌هاش. سرخ و ارغوانی. «بر می گردی؟» در آن چند روز که فهمیده بودم می‌خواهد برود، بارها جلوی خودم را گرفته بودم که این را نپرسم. به حرمت همه روزهای خوب‌مان، قسمم داده بود که هیچ حرفی نزنم. فقط خواسته بود برای آخرین بار، برویم جایی که مال کس دیگری نشود. انگار می خواست در نبودش، قبله ای بسازد بلند، زیبا و دست نیافتنی.
فردایش توی فرودگاه، هر دویمان سعی کردیم بغض نکنیم و آرزوهای خوب داشته باشیم برای هم. هواپیمایش که بلند شد، باران می‌بارید. درست مثل حالا. نشسته است روبروی من. دارد رشته ‌ها را هورت می‌کشد و غر می‌زند که چرا کشکش کم است و مرتب می‌پرسد «داری چی می نویسی؟» وقتی می گویم «تو را» می خندد. بله. بهار، فصل دوباره آمدن است.
.
#مرتضی_برزگر .
#گرشارضایی #garsharezaei ❤
کانال تلگرام ما رو دنبال کنید.
Read more
. و هنوز دستم کارتن هایی را لمس می کند با صدای چسب کارتن که خِرت کشیده می شود. هنوز توی اتاق قبلی می چرخم ...
Media Removed
. و هنوز دستم کارتن هایی را لمس می کند با صدای چسب کارتن که خِرت کشیده می شود. هنوز توی اتاق قبلی می چرخم تا قاب ها را رویشان پلاستیک حبابی بکشم تا مبادا بشکنند، و نور اتاق را سعی می کنم در تمام لایه های زیرینِ حافظه ذخیره کنم. ترس از نور خانه ی جدید دارم. کتاب ها را توی کارتن سیگار می چینم و بابا خِرت چسب کارتن ... .
و هنوز دستم کارتن هایی را لمس می کند با صدای چسب کارتن که خِرت کشیده می شود. هنوز توی اتاق قبلی می چرخم تا قاب ها را رویشان پلاستیک حبابی بکشم تا مبادا بشکنند، و نور اتاق را سعی می کنم در تمام لایه های زیرینِ حافظه ذخیره کنم. ترس از نور خانه ی جدید دارم. کتاب ها را توی کارتن سیگار می چینم و بابا خِرت چسب کارتن می زند و می گوید سنگین نشود. و هنوز می چینم، شکستنی ها توی کارتنی که مامان با ماژیک رویش می نویسد: احتیاط، شکستنی. هنوز می چرخم و کارتن ها خالی شده است. توی اتاق جدید می چرخم و با حباب های پلاستیکی بازی می کنم. هنوز دستم به کلید برق اتاق قبلی می رود، اشتباهی به چپ، آه، اینجا راست است. اصلاح می کنم. دست از عادت ها می شورم و ظرف ها را در آبچکان جدید می چینم. نور آشپزخانه بهتر است و جنگلی روبه روی سینک ظرف ها به تو خیره شده است که انعکاس سبزی را می توانی روی کف ها و ظرف های نشسته ببینی. هنوز این سبزی بی حد تازگی دارد و پرنده های بال سفیدی رو به پنجره پرواز می کنند و چشم به راه شان می نشینم و شب ها می نشینم به دیدن ماه روی صندلی تراس و فکر کردن به ماه در اتاق قبلی پشتِ شیشه ی پنجره. و هنوز می چرخم بین تصویر جدید خودم در آینه با تصویر اتاق قبلی. ما فرق کرده ایم. این یکی با آن یکی حرف می زند. این شیوا با آن شیوا و با هم در صلح هستیم و از هم ممنون هستیم. این اتاق را خالی دوست دارم. آن اتاق را پُر دوست داشتم، جایی از دیوار نبود که خالی باشد. این دیوار جای خالی زیاد دارد. فروغ به دادم می رسد، می گوید اینجا خوب است بزنیم. می گویم اینجا؟ شک، شکوفه ی درخت جدیدِ این اتاقم است. شکوفه ها می ریزند و تا به میوه برسند، زمان می برد. می گویم خالی باشد بهتر نیست؟ می گوید نه، خوب است. و شکوفه ها می ریزند. از پنجره ی این اتاق به آن خط ِ محوِ افق که دریاست نگاه می کنم، این اتاق دریا دارد. و هنوز دستم کارتن هایی را لمس می کند که دیگر خالی ست و عادت های قدیمی به خواب زمستانی می روند و جوانه های سبز کمرنگی در انتظار تنه ی اتاق جدید است.
Read more
طبق معمول آخر هفته ها يك جاى ديدنى در استان گلستان گميشان_تالاب بين المللى تالاب بین المللی گمیشان ...
Media Removed
طبق معمول آخر هفته ها يك جاى ديدنى در استان گلستان گميشان_تالاب بين المللى تالاب بین المللی گمیشان یکی از چند تالاب بین المللی استان گلستان است که هر ساله میزبان هزاران پرنده مهاجریست که زمستان خود را در این تالاب بین المللی و دیگر تالابهای بین المللی استان گلستان سپری می کنند. تالاب بین المللی ... طبق معمول آخر هفته ها
يك جاى ديدنى در استان گلستان
گميشان_تالاب بين المللى
تالاب بین المللی گمیشان یکی از چند تالاب بین المللی استان گلستان است که هر ساله میزبان هزاران پرنده مهاجریست که زمستان خود را در این تالاب بین المللی و دیگر تالابهای بین المللی استان گلستان سپری می کنند.
تالاب بین المللی گمیشان یکی از چند تالاب بین المللی استان گلستان است که هر ساله میزبان هزاران پرنده مهاجریست که زمستان خود را در این تالاب بین المللی و دیگر تالابهای بین المللی استان گلستان سپری می کنند. پرندگان این تالاب عمدتاٌ پرندگان مهاجر هستند که با سرد شدن هوا در بخش های روسیه به این تالاب می آیند. این پرندگان معمولاً از آبان ماه وارد ایران می شوند و تا اوایل فروردین در اینجا می مانند که بنابر گزارش سازمان حفاظت محیط زیست، این تالاب بین المللی سالانه میزبان بیش از 22 گونه پرنده از قبیل : فلامینگو، عقاب شاهی، بالابان، قو، حواصیل، پرلا، سار، مرغابی سر حنایی، مرغابی سر سبز، گیلانشاه خال دار، کوکر، آبچلیک، خوتکا، کاکایی، لک لک، پلیکان، سلیم طلایی، چکاوک، غاز خاکستری، پرستوی دریایی و ... می باشد.
تالاب بین المللی گمیشان، نوار نسبتاٌ ً باریکی است که با جهت شمالی – جنوبی در امتداد سواحل شرقی دریای خزر قرار دارد. این تالاب تقریباً از دو کیلومتری شمال شهر گمیشان (گمیش تپه) آغاز شده و تا مرز ترکمنستان و فراسوی آن یعنی تا 8 کیلومتر در خاک ترکمنستان نیز ادامه پیدا می کند و تالاب گمیشان از شمال با پایانه خروجی رودخانه بزرگ اترک و از جنوب با پایانه خروجی گرگان رود مرتبط است. این تالاب بین المللی، با مساحت 20 هزار هکتار و در برخی منابع 17700 هکتار و ارتفاع 27 متر پایین تر از سطح دریاهای آزاد، در شهرستان تازه تاسیس گمیشان قرار دارد. عمق این تالاب نیز متغیر بوده در بخش های جنوبی عمق آن حدود یک متر و در نزدیکی مرز به 2.5 متر نیز می رسد.
Photo by: @mahmood.shakiba
#شاليكوبي #شالیکوبی_گرگان #گرگان #گرگاني #گرگانيها #گرگانى #گلستان #گرگانی_ها #گرگانيا #گرگاندوستان #شمال #ايران #ايرانى #بهار #گميشان #تالاب
#shalikoobi #gorgan #gorgani #gorganiha #gorgani_ha #golestan #gorgania #mustseegolestan #shalikoobi_gorgan #shomal #iran #iranian #spring
Read more
. <span class="emoji emoji1f3b6"></span> شعر "گتمه ترسا بالاسی" از استاد شهریار همراه با دکلمه‌ی زیبا و پراحساسِ Serdar Tuncer <span class="emoji emoji1f3b6"></span> . معنی ...
Media Removed
. شعر "گتمه ترسا بالاسی" از استاد شهریار همراه با دکلمه‌ی زیبا و پراحساسِ Serdar Tuncer . معنی فارسی: اجازه بده من در شب عروسی به عنوان دایه همراه تو بیایم و زمانی که مشّاطه دست به آرایش تو می زند من هم نظاره گر باشم. تو در این شب مهتابی مانند سروی باش که برای سیر بیرون آمده است. به من نیز اجازه ... .
🎶 شعر "گتمه ترسا بالاسی" از استاد شهریار همراه با دکلمه‌ی زیبا و پراحساسِ Serdar Tuncer 🎶
.
معنی فارسی:

اجازه بده من در شب عروسی به عنوان دایه همراه تو بیایم و زمانی که مشّاطه دست به آرایش تو می زند من هم نظاره گر باشم.
تو در این شب مهتابی مانند سروی باش که برای سیر بیرون آمده است. به من نیز اجازه بده که در پشت سر تو مانند سایه ای به حالت سینه خیز بیایم. (کلمه سورونوب در ترکی خیلی ملیح است مشابه آن را در فارسی نیافتیم)
تو با چشمهای شهلایت به من نگاهی کردی، ولی منِ سیه روز حتی جرأت نکردم که از تو تمنایی داشته باشم.
من اگر در جهنم با تو سر به یک بالش بگذارم هیچ حاضر نمی شوم که بیدار شده و به بهشت بیایم.
اگر در شکم مادر با تو دوقلو بودم، نمی خواستم زاییده شده و به این دنیا بیایم.
زمانی که تو در خواب رویای بهشت را می بینی. من هم پرنده ای می شوم و به آن رویا می آیم.
مانند سالهای خشکی و قحطی اشک چشمانم خشکیده است، باید در کوی عشق تو یکبار دیگر به مصلا بیایم.
تو نیز مانند آهوان به صحرا درآ. چه عیبی دارد اگر این کار را بکنی تا من نیز مانند صیادان به صحرا بیایم.
اگر از خدا نترسی و مسیحی بشوی، من نیز ترس آن را دارم که از مسلمانی برگشته و پیرو دین مسیح بشوم.
حاضرم مانند شیخ صنعان سالهای سال خوک چرانی بکنم بلکه برای دیدن تو به معبد ترسایان راه یابم.
ای صنم، حاشا که من نفهمیدم و این مطلب را گفتم آیا ممکن است که مسجد را ول کنم و به کلیسا بیایم؟
بیا باهم به طور تجلی برویم و تو به مثابۀ کوه طور باش و من هم مانند حضرت موسی نظاره گر تجلای تو باشم.
شعر شهریار به مثابه ی شیر شمشیر به دست است چه کسی می تواند به دعوای این شیر بیاید؟

#استاد_شهریار #شهریار #شعر #ترکی #شعر_ترکی #ادبیات #shahriyar #poem #shahriar #literature
Read more
Loading...
روزنامه ی طنز بی قانون- یکشنبه، بیست و هشت مرداد نود و هفت ____ «مشتری، بیا احترامت بذارُم» برخورد ...
Media Removed
روزنامه ی طنز بی قانون- یکشنبه، بیست و هشت مرداد نود و هفت ____ «مشتری، بیا احترامت بذارُم» برخورد خاص و مجلسی با مشتری یکی از ابتدایی اصول علم بازاریابی است که در کل دنیا در حال انجام و اجرا شدن است. در کشور ما ایران هم برخوردهای مخصوصی با مشتری از سمت صاحبان مشاغل وجود دارد که در این جا و به صورت ... روزنامه ی طنز بی قانون- یکشنبه، بیست و هشت مرداد نود و هفت
____
«مشتری، بیا احترامت بذارُم»
برخورد خاص و مجلسی با مشتری یکی از ابتدایی اصول علم بازاریابی است که در کل دنیا در حال انجام و اجرا شدن است.
در کشور ما ایران هم برخوردهای مخصوصی با مشتری از سمت صاحبان مشاغل وجود دارد که در این جا و به صورت اختصار چندتایی اش را برای شما یادآور می شوم
مثلا اینکه شما وارد مغازه می شوید، یک جنسی را انتخاب می کنید و دنبال صاحاب مغازه می گردید. اما چیزی نمی یابید. بعد کمی که بیشتر توجه می کنید یک صدای خفیف «بییییییییغ» خفیفی را از صندلی گوشه ی مغازه می شنوید و متوجه می شوید که جناب مغازه دار آن بغل نشسته دارد انگری بردز بازی می کند و حضور شما اندازه از اون پرنده چاقه که منفجر می شود هم کم اهمیت تر است.
یا مثلا می روید یک جای دیگر یک قلم کالا را بر می دارید قیمتش را می پرسید، قلم دوم را برمیدارید تنوع رنگش را سوال می کنید، بعد می بینید سوال سوم اقامه نشده آقای مغازه دار با چوب جارو بالا سرتان وایستاده تا اگر نخریدید با زاویه چهل و پنج درجه به بیرون پرتاب تان کند.
یه مورد دیگری هم داریم که شما وارد مغازه می شوید و هنوز سلام نکرده چهار تا فحش کش دار از فروشنده دریافت می کنید. بعد قاطی کرده می آیید در جواب با پنجه بوکس جواب در خور توجهی بدهید که می بینید در واقع صاحاب مغازه ی هندفری توی گوشش دارد و مشغول گفت و شنود با بدهکار چک ماه قبلش است.
به جز این برخورد با مشتری هایی که ذکر شد، برخورد با مشتری از نوع «نمی خوای بخری غلط می کنی بیای تو مغازه»! برخورد از نوع «خاک تو سرت با اون سلیقه ت، همینی که من دارم ببر» و برخورد از نوع « بعد از خرید جنس دیگه هر چی بین ما بود تمومه و بای فور اور» هم هست که انشالله در یادداشتی مفصل تر بهشان پرداخته خواهد شد.
Read more
آیا جغد شوم است؟ در متن های کهن باستانی جغد را "هو مورو" می خواندند. یعنی پرنده دانا. حتما بیاد دارید ...
Media Removed
آیا جغد شوم است؟ در متن های کهن باستانی جغد را "هو مورو" می خواندند. یعنی پرنده دانا. حتما بیاد دارید که در کتابهای قصه نیز این پرنده عینک به چشم دارد و به بقیه حیوانات پند و اندرز می دهد. اما شومی جغد بعد از ورود اعراب به ایران بر سر زبان ها افتاد چون غذای این پرنده مار و مارمولک و موش بود، در واقع غذای اعراب ... آیا جغد شوم است؟ در متن های کهن باستانی جغد را "هو مورو" می خواندند. یعنی پرنده دانا. حتما بیاد دارید که در کتابهای قصه نیز این پرنده عینک به چشم دارد و به بقیه حیوانات پند و اندرز می دهد.
اما شومی جغد بعد از ورود اعراب به ایران بر سر زبان ها افتاد چون غذای این پرنده مار و مارمولک و موش بود، در واقع غذای اعراب آن دوران را میل می کرد و اعراب آن را پرنده ای شوم می دانستند چرا که غذای آنها را می خورد.
در کتاب اوستا از جغد با نام اشوزشت یاد شده و وی را فراری دهنده دیوها و پلیدیها خوانده اند.!!
Read more
خدایا دستاموبازوبسته می کنم میخوام ب پروازدربیام مثله پرنده هایی ک هرروزمی بینم این پرنده هام مثله ...
Media Removed
خدایا دستاموبازوبسته می کنم میخوام ب پروازدربیام مثله پرنده هایی ک هرروزمی بینم این پرنده هام مثله من روی زمین انداماباپرزدن خودشونوبالامی کشن بالاوبالاتردقیقا"حالم مثله این پرنده هاست اوج گرفتنوشیک وخواستنی می دونم می خوام انقدراوج بگیرم ک هیچکس نتونه زمینم بزنه من یه زمین خوردم برام سخته ... خدایا دستاموبازوبسته می کنم میخوام ب پروازدربیام مثله پرنده هایی ک هرروزمی بینم این پرنده هام مثله من روی زمین انداماباپرزدن خودشونوبالامی کشن بالاوبالاتردقیقا"حالم مثله این پرنده هاست اوج گرفتنوشیک وخواستنی می دونم می خوام انقدراوج بگیرم ک هیچکس نتونه زمینم بزنه من یه زمین خوردم برام سخته اوج بگیرم کمکم کن...همین پرنده منوازتسلیم شدن پشیمون کردپروازرویاست اما میتونم درچهارچوب سقف زندگیم جوری پروازکنم ک لذت ببرم بالامو زخمی کردن امامن تسلیم نمیشم توای خدای زیبایی هامنوآفریدی حتما"حکمتی بوده ... این زمین خوردنام منوبه تونزدیکترمی کنه شکرت بابت سختیهاشکرت ببخش اگه بعضی وقت ها کنایه میزنم باحرفام عشقه آسمونی حقیقی من تنهاتویی ..اماکمکم کن خسته شدم ازتلاشایی ک هیچ وقت نتیجه ای ندادفقط پاهام و خسته کردوبازم تسلیمم کردنمیخوام دویدن و یادم بدی می خوام فیلم زندگیم آروم ب طرفه خوبیهاپیش بره ...می خوام قدم زدن توپیچ وخم زندگی یادم بدی اینجوری خسته نمیشم ادامه میدم تاروزای خوب برسه...همین
Read more
Loading...
عزیزم الان درست نه روزه که زندگی تازه مون رو با هم شروع کردیم و من احساس می کنم مثه سندباد سوار قالیچه ...
Media Removed
عزیزم الان درست نه روزه که زندگی تازه مون رو با هم شروع کردیم و من احساس می کنم مثه سندباد سوار قالیچه ی پرنده‌ی سلیمان شدم. به هر حال منم مثه خودت آدم خوشگذرونی بودم و هیچ وقت زیاد به خودم سخت نگرفتم ولی همین نه روزی که با هم زندگی کردیم باعث می شه فکر کنم همه ی سی و چهار سال گذشته‌ی زندگیم رو حروم کردم. می ... عزیزم الان درست نه روزه که زندگی تازه مون رو با هم شروع کردیم و من احساس می کنم مثه سندباد سوار قالیچه ی پرنده‌ی سلیمان شدم. به هر حال منم مثه خودت آدم خوشگذرونی بودم و هیچ وقت زیاد به خودم سخت نگرفتم ولی همین نه روزی که با هم زندگی کردیم باعث می شه فکر کنم همه ی سی و چهار سال گذشته‌ی زندگیم رو حروم کردم.
می دونی پریسا، عشق مثه قالیچه ی سلیمانه. وقتی داری به سمتش می ری کلی خوشحالی که به آرزوت رسیدی و یه چیز فوق‌العاده به دست آوردی، ولی وقتی سوار قالیچه‌ی پرنده شدی و به آسمون بلند شدی و پرواز کردی و باد از لای پیرهن و موهات گذشت هر لحظه محو تماشای منظره‌ای تازه و باشکوه می‌شی و کم‌کم می‌فهمی اهمیت قالیچه ی سلیمان فقط در پرنده بودنش نیست، در چیزهای تازه ای ست که وقتی سوارش شدی تازه می‌تونی ببینی. اهمیت عشق هم در همه‌ی اون چیزهایی ست که بعدش می‌تونی ببینی و حس کنی. در چیزهای بی‌اهمیتی که اهمیت سرنوشت سازشون رو کشف می‌کنی. امروز وقتی داشتم از خونه می یومدم بیرون تو هنوز خواب بودی. موهای نارنجی و موج‌دار تو روی بالشت‌های بنفش تخت‌مون پخش شده بود و سه لکه‌ی سرخ نور صبح از لای پرده‌ی اتاق روی دیوار بالای تخت خواب تابیده بود... هیچ وقت توی زندگیم متوجه زیبایی چنین لحظه‌ای نشده بودم.
برشي از کتاب : #حافظ_خوانی_خصوصی
#عليرضا_ايرانمهر
به زودي: #نشر_چشمه
داستان های دیگه ام رو می تونید در کتاب های #ابر_صورتی و #بارون_ساز بخونید
#رادیو_ایرانمهر
در رادیو ایرانمهر به صدای اندیشیدن خود گوش کنید
عكس: پروژه موز ها
#داستان #كتاب #موز #داستان_خواني
#pure #shotaward #takphotograph #instapersia #banana #_ax_honari_ #ax_honari #akas_khoone #ir_ax #iran_pic_nab #ak30_ir #ir_photographer #pic_firik #i_owe_myself #iran_art_pic #photoaxgram #honar_doostan #_chilik_ #istgahe_honar #aksiine
Read more
. اینجا کلاردشت ، مکارود 🚡️ . . ساده نیست اما می توانی حساب کنی که تا امروز چند ساعت زندگی کرده ای. روزهایی که هیچکدام شبیه هم نیستند. یک روز صدای باران می آید و یک روز باد زوزه می کشید،یک شب آرام است و حتی از برگی هم نمی آید صدا و شب بعد،فانوس های رنگی وجرقه های آتش تمام آسمان را نقاشی می کنند. همه ... .
اینجا کلاردشت ، مکارود 🚡❤️
.
.
ساده نیست اما می توانی حساب کنی که تا امروز چند ساعت زندگی کرده ای.
روزهایی که هیچکدام شبیه هم نیستند.
یک روز صدای باران می آید و یک روز باد زوزه می کشید،یک شب آرام است و حتی از برگی هم نمی آید صدا و شب بعد،فانوس های رنگی وجرقه های آتش تمام آسمان را نقاشی می کنند.
همه ساعت ها هم شبیه هم نیستند، آفتابی است یک لحظه و ساعتی بعد ابر است و مه و بغض.
بغض سبکت می کند تا خاطره آفتاب از پا نیندازدت.
اصلا چرا باید شبیه هم باشند؟هر لحظه هزار اتفاق می افتد و بال زدن یک پروانه می تواند باعث طوفان شود.
اما عجیب است که این ماییم که تغییرنکرده ایم و قصد تغییر هم نداریم. در تاریکی اتاق های بیهوده مان، نه ساعتی داریم و نه تقویم و نه پنجره ای که به ما بفهماند همه چیز در گذر است.

پنجره ها را _اگر ببینیمشان_ می بندیم تا بوی بهاری که دارد از کوچه رد می شود به یادمان نیاورد که همه چیز یک روز تمام می شود و ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
ذهنمان پر شده از بوی ناخوش نفتالین و نم و خانه بی هوا،پرده های اتاق را نمی کشیم که مبادا چشممان توی چشم پرنده های در حال کوچ بیفتد، با گربه کوچکی که تازه بچه دار شده،قسمتی از غذایمان را تقسیم نمی کنیم که مبادا صدای ریز و تیز بچه هایش یادمان بیندازد بهار هم گذشت.
همان حرف ها،همان نگاه ها،همان بهانه گیری ها، همان ها،همان قصه های بی مزه، همان قرص های قبل از خواب، همان خواب های نیمه کاره، همان چشم های منتظر،همان ساعت های بی عقربه، همان تلفن های بی زنگ، همان حیاط های بی گلدان، بی درخت، بی پرنده.. گلایه می کنیم که روزهامان شبیه هم شده اند، که هیچ اتفاقی نمی افتد که قدیم ها روزهایمان زیباتر بوده و حالا نیست، و نمی دانیم روزها و ساعت ها و دقیقه ها شبیه هم نیستند، این تویی که تکراری شده ای. امروز روز قشنگی است، صدای باد می آید و پرنده ها دوباره عاشق پریدن شده اند و گربه های رنگ رنگی بچه های کوچکشان را توی انباری خانه مادر بزرگ قایم می کنند و حتی کلاغ ها هم عاشقانه قار قار می کنند.
دل بده ... نفس بکش ... عاشق شو ... پلک که به هم بزنی بهار سال بعد از راه رسیده.
#نیلوفر_لاری_پور
.
.
Location : Iran, Mazandaran, kelardasht .
Video by : @sajjadsaffari . .
.
#شمال #مازندران #ایران #رامسر #شهسوار #متل_قو #دریا #ساحل #کاسپین #تله_کابین
#north #iran #caspian #everydayiran #natgeo #instagram #traveling #shomal #mazandaran #motelghoo #seaside #ramsar
Read more
با پرنده‌های بی وطن بپر روی خطّ صاف زندگی نکن وزن زندگی صدای قلب توست: فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلن! گوشه ...
Media Removed
با پرنده‌های بی وطن بپر روی خطّ صاف زندگی نکن وزن زندگی صدای قلب توست: فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلن! گوشه اتاق خود نشسته ام آسمان به شیشه برف می‌زند از سر نیاز، دوست می‌شوم با پرنده‌ای که حرف می‌زند! بحث می‌کنم تمامِ هفته با یک مگس که روی شانه‌ام نشسته است پشت یک درخت، راه می‌روم در جزیره‌ای ... با پرنده‌های بی وطن بپر
روی خطّ صاف زندگی نکن
وزن زندگی صدای قلب توست:
فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلن!
گوشه اتاق خود نشسته ام
آسمان به شیشه برف می‌زند
از سر نیاز، دوست می‌شوم
با پرنده‌ای که حرف می‌زند!
بحث می‌کنم تمامِ هفته با
یک مگس که روی شانه‌ام نشسته است
پشت یک درخت، راه می‌روم
در جزیره‌ای که خانه من است
مرگ با طناب بهتر است یا...
فکر کن! کمند انتخاب‌ها
خسته می‌شوم، دراز می‌کشم
باز روی فیلم‌ها، کتاب‌ها:
شب رسید و جنگ و صلح تولستوی
حاصلی به غیر خرّوپف نداشت
پرده نهائی نمایش است
طاقت غمِ مرا چخوف نداشت
کشته‌های «اینک آخرالزمان»
راه می‌روند در زمین من
پشت شورش بزرگ بی دلیل
باز مرده است جیمز دینِ من
با پرنده جرّوبحث می‌کنم
می‌پرد رفیق روزهای سخت
گوشه جزیره گریه می‌کنم
روی شانه‌های آخرین درخت
فرصتی نمانده، پرت می‌کنم
نامه‌ها پُرند زیر پای من
بطری شکسته غرق می‌شود
گریه می‌کنند نامه‌های من
شعر از همیشه مهربان‌تر است
هیچکس به شعر شک نمی کند
با امید شعر زندگی نکن
شعر می‌کشد، کمک نمی‌کند...
-شاعر: حامد ابراهیم پور
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji2728"></span>🌎<span class="emoji emoji2728"></span>🌍<span class="emoji emoji2728"></span><span class="emoji emoji1f30f"></span><span class="emoji emoji2728"></span> آدمهایی را دیده ام که هر روز حال خوب خیرات می کنند. همانهایی که غصه هایشان را برای خودشان نگه ...
Media Removed
🌎🌍 آدمهایی را دیده ام که هر روز حال خوب خیرات می کنند. همانهایی که غصه هایشان را برای خودشان نگه می دارند و شادی هایشان را تقسیم می کنند، ترجیح می دهند هر روز صبح انرژی های مثبتشان را زودتر از خود بیدار کنند و انرژی های منفی شان را رها کنند تا بخوابند. از قلب مهربانشان، پرنده ها کنارپنجره شان لانه ... ✨🌎✨🌍✨🌏✨
آدمهایی را دیده ام که هر روز حال خوب خیرات می کنند. همانهایی که غصه هایشان را برای خودشان نگه می دارند و شادی هایشان را تقسیم می کنند، ترجیح می دهند هر روز صبح انرژی های مثبتشان را زودتر از خود بیدار کنند و انرژی های منفی شان را رها کنند تا بخوابند.
از قلب مهربانشان، پرنده ها کنارپنجره شان لانه میکنند و هر روز صبح برایشان از عشق می خوانند.. همانهایی که لبخندشان را از دختربچه ی ماشین کناری دریغ نمی کنند، از کنار پیرزن عابر بی تفاوت نمی گذرند.
حتی مورچه ها و گربه های کوچه شان هر روز از مهربانیشان سهم دارند.
گمان کنم خدا هرشب بالای سرشان اسپند دود میکند و صبح ها با نوازش پروانه ها بیدار میشوند.. "ناهید آقاطبا"
.
#رنگ_بپاش_به_زندگيت 🌈
Read more
از بچگی علاقه و احساس عجیبی به درخت کریسمس داشتم ،مرا یاد دنیای قصه ها می انداخت. با دیدنش در رویا و افکارِ ...
Media Removed
از بچگی علاقه و احساس عجیبی به درخت کریسمس داشتم ،مرا یاد دنیای قصه ها می انداخت. با دیدنش در رویا و افکارِ کودکانه ی خودم غرق میشدم و پیش خودم تصور میکردم آن سرزمین خیالی وقشنگی که توی فیلم ها دیده بودم ،آنجا که دختربچه ها موهایشان بلوند وچشم هایشان روشن بود وبجای روسری ،کلاه های پشمی سرشان میکردند ... از بچگی علاقه و احساس عجیبی به درخت کریسمس داشتم ،مرا یاد دنیای قصه ها می انداخت. با دیدنش در رویا و افکارِ کودکانه ی خودم غرق میشدم و پیش خودم تصور میکردم آن سرزمین خیالی وقشنگی که توی فیلم ها دیده بودم ،آنجا که دختربچه ها موهایشان بلوند وچشم هایشان روشن بود وبجای روسری ،کلاه های پشمی سرشان میکردند ،آدم ها خوشبخت ترند. دست خودم نبود، طبق معیارهایِ کودکانه ای که آن موقع داشتم دنیای آنها درنگاهم قشنگ تر بودو از جشن سالِ نوی آنها خوشم می آمد، به نظرم ذوق و شادیِ آنها بیشتر از ما بود. این شد که ازهمان بچگی به قولِ خیلی ها؛ ریشه ی غرب زدگی به کالبد باورهایم رسوخ کرد ! من بچه بودم، نه آنقدر از مذهب و سیاست سرم میشد، نه وطن پرستی و سنت گرایی و این حرف ها... من فقط شادی و رویاهای قشنگ میخواستم... تا به خودم آمدم دیدم یک بچه ی غرب زده ی سنت شکن شده ام و بیش از اینکه شیفته ی عمو نوروز باشم، عاشقِ بابانوئل بودم وکمتر شبی بود که چشم هایم را نبندم و به یک شبِ برفی فکرنکنم که شبیه پرنسس های قصه، با لباسی براق و دامنی پف دار، توی سورتمه ی بابانوئل نشسته ام و چشم های مردم شهر از شوقِ دیدنِ من و بابانوئل و آن سورتمه ی قرمزِ رویایی، شبیه چراغ های درخت کریسمس برق می زند؛ اصلا تصورش هم به وجدم می آورد !
همیشه زمستان که میشد، فکر میکردم پشت کوه های پوشیده از برف و درحاشیه ی همین شهر، سرزمین بابانوئل است، جایی که کودکان شادند وهمه چیزِ دنیایشان خوب پیش می رود، دلم میخواست میتوانستم یک جوری به آنجا برسم. آن موقع ها نمیدانستم غرب زدگی چیست وبرایم هم مهم نبود اما دوست داشتم درخت کریسمس داشته باشم که در یک شب زیبای برفی، آرزوهایم را کادوپیچ شده پای آن تحویل بگیرم، یا ببینم تمام شهر باچراغ و توپ های براق و رنگی، تزئین شده و همه ی آدم ها شاد وخوشبخت اند.
دیگر بزرگ شده ام اما باورهای کودکی ام در من زنده است. هنوز هم زمستان که میشود، شب ها کنار پنجره، به آسمان خیره می شوم و با ستاره ها خیال پردازی میکنم، هنوزهم خوش باور و کودکانه؛ در انتظار روزهای خوبم. من هنوز عاشق چکمه های خزدار و کلاهِ قرمزی ام که انتهایش گلوله ی سفید پشمی دارد. هنوز عاشق برفم، عاشق درخت کریسمس و سورتمه و گوزن های پرنده...
اسمش هرچه که می خواهد، باشد ... آدم، همیشه اتفاقات و چیزهای قشنگ را دوست دارد !

#قورمه سبزي #روحي #زمستون
Read more
جا نزن ! جسور باش ... این قانونِ ارتفاع است ؛ هرچه بیشتر اوج می گیری ؛ باد و باران ، بی رحم تر می شود ، و ...
Media Removed
جا نزن ! جسور باش ... این قانونِ ارتفاع است ؛ هرچه بیشتر اوج می گیری ؛ باد و باران ، بی رحم تر می شود ، و نفس کشیدنت سخت تر ! تو اما محکم باش ! نه به زمزمه یِ پرنده هایِ پایین دست ، توجهی کن ، نه هیاهویِ لاشخورهایِ حسود ! عقاب باش ! ارتفاعاتِ بالا ، جایِ پرنده هایِ ضعیف نیست ! #‍♂️ # #😎 جا نزن !
جسور باش ...
این قانونِ ارتفاع است ؛
هرچه بیشتر اوج می گیری ؛ باد و باران ، بی رحم تر می شود ،
و نفس کشیدنت سخت تر !
تو اما محکم باش !
نه به زمزمه یِ پرنده هایِ پایین دست ، توجهی کن ،
نه هیاهویِ لاشخورهایِ حسود !
عقاب باش !
ارتفاعاتِ بالا ، جایِ پرنده هایِ ضعیف نیست ! #🙋‍♂️ #✌ #😎
. تالاب سرخرود از سال هشتاد و شش میزبان زمستانی هزاران قوی مهاجری است که با پیمودن بیش از پنج هزار کیلومتر ...
Media Removed
. تالاب سرخرود از سال هشتاد و شش میزبان زمستانی هزاران قوی مهاجری است که با پیمودن بیش از پنج هزار کیلومتر از نواحی سردسیر برای گذراندن زمستان به این منطقه می‌آیند. سرخ رود از اوایل آذر ماه میزبان هزاران قطعه از انواع قوهای فریادکش، گنگ و کوچک است که در تالابی به وسعت شصت هکتار در این منطقه زمستان ... .
تالاب سرخرود از سال هشتاد و شش میزبان زمستانی هزاران قوی مهاجری است که با پیمودن بیش از پنج هزار کیلومتر از نواحی سردسیر برای گذراندن زمستان به این منطقه می‌آیند.
سرخ رود از اوایل آذر ماه میزبان هزاران قطعه از انواع قوهای فریادکش، گنگ و کوچک است که در تالابی به وسعت شصت هکتار در این منطقه زمستان را می گذرانند.
اوایل زمستان سطح تالاب سرخرود پوشیده از پرندگان مهاجر است _البته به غیر از قو، غاز و اردک‌های وحشی_ که به این تالاب وارد می‌شوند.
.
تالاب سرخ رود، استان مازندران، ایران
Sorkhroud Wetland, Mazandaran Province, Iran
----------------------------
Photo by: @behrouzhajizade
----------------------------
#iran #mazandaran #Wetland #bird #travell #travelgram #travelmagazin #cnntravel #nature #amazing #natgeo #awesome #bbctravel #wonderful #trawelchannel #tour #tourism #gando #gandotours
#ایران #ایرانگردی #مازندران #محمودآباد #تالاب #سرخرود #پرنده #پرنده_مهاجر #آثار_باستانی #گاندو
----------------------------
Tag your pictures with‌ #gandotours
خوشحال می شیم که تصاویر زیباتون از جاذبه های گردشگری ایران رو با gandotours # برای ما ارسال کنید.
Read more
تورنگ ( قرقاول ) قرقاول یا توررنگ از پرندگان بسیار زیبای بومی شمال ایران بویژه در گیلان است این ...
Media Removed
تورنگ ( قرقاول ) قرقاول یا توررنگ از پرندگان بسیار زیبای بومی شمال ایران بویژه در گیلان است این پرنده بیشتر در جنگلهای دامنه ی کوهها روی درختان زندگی می کند در گذشته این پرنده در جنگلهای لیلاکوه لنگرود به فراوانی منزل داشت و این محل را آرامکده ی خود جهت تولید مثل انتخاب کرده بود اما به دلیل عدم ... تورنگ ( قرقاول )

قرقاول یا توررنگ از پرندگان بسیار زیبای بومی شمال ایران بویژه در گیلان است
این پرنده بیشتر در جنگلهای دامنه ی کوهها روی درختان زندگی می کند
در گذشته این پرنده در جنگلهای لیلاکوه لنگرود به فراوانی منزل داشت و این محل را آرامکده ی خود جهت تولید مثل انتخاب کرده بود
اما به دلیل عدم رعایت از محیط زیست این پرنده ی کمیاب و زیبا قربانی شکار بی رویه ی روستائیان نا آگاه و سودا زدگان پروت و سود شده بود
بطوری
که در بازار روز لنگرود سر هر بساطی چه زنده و چه کشته شده اش خودنمایی می کرد
چنین بود که در نظام گذشته برای حفظ زندگی این گونه از پرندگان زیبای بومی قانون منع شکار این پرنده تصویب شد و بزه کاران در این باره مشمول مجازات قانونی می شدند
امروز نمی دانم سرنوشت این پرنده به کجا رسیده است
آیا هنوز چنین پرنده ای زیبا در جنگلها گیلان خوش می خرامند؟
نمی دانم
.
.
📷: @Hamed01_1986
Read more
. انگشتانم را چون تریشه‌های لانه‌ای را از روی شاخه‌هات می‌تکانی و پیداست که روزی با تماشای آسمان ...
Media Removed
. انگشتانم را چون تریشه‌های لانه‌ای را از روی شاخه‌هات می‌تکانی و پیداست که روزی با تماشای آسمان بی‌پرنده گریه خواهی کرد برای زنی که یک‌تنه می‌توانست غمگین‌ترین شهر جهان باشد و به‌اندازۀ تمام زنانی که دوستت داشته‌اند رنج بکشد من به تو مربوطم طوری‌که اندوه به شب طوری‌که صدای بنان ... .
انگشتانم را
چون تریشه‌های لانه‌ای را از روی شاخه‌هات می‌تکانی
و پیداست
که روزی با تماشای آسمان بی‌پرنده گریه خواهی کرد
برای زنی که یک‌تنه می‌توانست
غمگین‌ترین شهر جهان باشد
و به‌اندازۀ تمام زنانی که دوستت داشته‌اند
رنج بکشد

من
به تو مربوطم
طوری‌که اندوه به شب
طوری‌که صدای بنان به حاشیۀ غروب
طوری‌که آن قناری زرد غمگین به شاملو
بی‌آنکه هیچ‎‌کدام دلیل قانع‌کننده‌ای داشته باشیم

من به تو مربوطم
و تصورم این است که چیز زیادی نمی‌خواهم
اگر بخش کوچکی از قلب تو را می‌خواهم
و دقیقۀ کوتاهی از دست‌هایت را
تا بعدها به دوستانم بگویم: روزی
پوست من بسیار خوشبخت بوده است

چه‌کار کنم؟
که مثل یک گناه تازه دلپذیری
و آدم نه می‌تواند از خیر تو بگذرد
نه می‌تواند از شرّ تو بگذرد
تو
که سیگارت را در انبار باروت روشن کرده‌ای،
و می‌ترسی دود دیدگانت را بیازارد!

زن سرسختی بودم
رویینه‌تنی که پیش از تو مرد نبرد بود
و خنجر قَتّال شعر عاشقانۀ فارسی
در مواجهه با قلبش کند می‌شد
سایه‌ای شدم
جا‌مانده از پرنده‌ای رفته
که سمت چپش مهربان‌تر است
و روزهای ابری
دست‌های تنهاتری دارد

روزی
با تماشای آسمان بی‌پرنده رنج خواهی کشید
و برای چشمان زنی دلتنگ خواهی شد،
برای زنی که تمام ‌عمر چون فعلی اندوهگین
خود را صرف گریه برای تو کرده است
بی‌آنکه پس از سال‌ها برای مربوط بودن به تو
دلیل قانع‌کننده‌ای پیدا کرده باشد.
Read more
. برخورد خاص و مجلسی با مشتری یکی از ابتدایی‌ترين اصول علم بازاریابی است که در کل دنیا در حال انجام ...
Media Removed
. برخورد خاص و مجلسی با مشتری یکی از ابتدایی‌ترين اصول علم بازاریابی است که در کل دنیا در حال انجام و اجرا شدن است. در کشور ما ایران هم برخوردهای مخصوصی با مشتری از سمت صاحبان مشاغل وجود دارد که در این جا و به صورت مختصر چندتایی‌ از آن را برای شما یادآور می‌شوم. مثلا اینکه شما وارد مغازه می‌شوید، ... .
برخورد خاص و مجلسی با مشتری یکی از ابتدایی‌ترين اصول علم بازاریابی است که در کل دنیا در حال انجام و اجرا شدن است.

در کشور ما ایران هم برخوردهای مخصوصی با مشتری از سمت صاحبان مشاغل وجود دارد که در این جا و به صورت مختصر چندتایی‌ از آن را برای شما یادآور می‌شوم.

مثلا اینکه شما وارد مغازه می‌شوید، یک جنسی را انتخاب می‌کنید و دنبال صاحب مغازه می‌گردید اما چیزی نمی‌یابید. بعد کمی که بیشتر توجه می‌کنید یک صدای «بییییییییغ» خفیفی را از صندلی گوشه مغازه می‌شنوید و متوجه می‌شوید که جناب مغازه‌دار آن بغل نشسته دارد انگری بردز بازی می‌کند و حضور شما از اون پرنده چاقه که منفجر می‌شود هم کم اهمیت‌تر است.

یا مثلا می‌روید یک جای دیگر یک قلم کالا را بر می‌دارید قیمتش را می‌پرسید، قلم دوم را برمی‌دارید تنوع رنگش را سوال می‌کنید، بعد می‌بینید سوال سوم بیان نشده آقای مغازه‌دار با چوب جارو بالای سرتان ایستاده تا اگر نخریدید با زاویه 45 درجه به بیرون پرتاب‌تان کند.

یک مورد دیگری هم داریم که شما وارد مغازه می‌شوید و هنوز سلام نکرده چهار تا فحش کش‌دار از فروشنده دریافت می‌کنید. بعد قاطی کرده می‌آیید با پنجه بوکس جواب در خوری بدهید که می‌بینید در واقع صاحاب مغازه هندزفری توی گوشش دارد و مشغول گفت و شنود با بدهکار چک ماه قبلش است.

به جز این برخورد با مشتری‌هایی که ذکر شد، برخورد با مشتری از نوع «نمی‌خوای بخری غلط می‌کنی بیای تو مغازه!» برخورد از نوع «خاک تو سرت با اون سلیقه‌ات، همینی که من دارم ببر» و برخورد از نوع «بعد از خرید جنس دیگه هر چی بین ما بود تمومه و بای فور اور» هم هست که انشاا... در یادداشتی مفصل‌تر بهشان پرداخته خواهد شد.
Read more
در قفس خیالم پرنده ای پر میزند قفس خیالم را باز میکنم پرنده پر میزند و به افق های دور پرواز میکند پرنده ...
Media Removed
در قفس خیالم پرنده ای پر میزند قفس خیالم را باز میکنم پرنده پر میزند و به افق های دور پرواز میکند پرنده ی قفس خیالم از رمق می ایستد کنار جوی ابی میرود تا ابی بنوشد اما اب لای است زیر درختی می نشیند تا دانه ای بخورد اما گربه ای در کمینش نشسته پرواز میکند..... روی دیوار ساختمانی می نشیند اما صیادی ... در قفس خیالم پرنده ای پر میزند
قفس خیالم را باز میکنم
پرنده پر میزند و به افق های دور پرواز میکند
پرنده ی قفس خیالم از رمق می ایستد
کنار جوی ابی میرود تا ابی بنوشد
اما اب لای است
زیر درختی می نشیند تا دانه ای بخورد
اما گربه ای در کمینش نشسته
پرواز میکند.....
روی دیوار ساختمانی می نشیند
اما صیادی قصد شکار او را دارد
پرنده ی خیالم پرواز میکند و در آسمان می ماند
نمی داند کجا رود
پرنده ی خیالم بازگرد
جایی بهتر از قفس خیالم برای تو نخواهد بود...
#پرنده_ی_قفس_خیالم
#توحید_عاشوری
Read more
‌‌ ‌‌برایت از امید می نویسم، از کلمات گم شده، از سال هایی که تحویلِ گذشته می دهم و روزهایی که به انتظارت می نشینم. ‌‌ برایت از روزهای نیامده می نویسم، از رویاهای مشترک دور دست، روزهایی پر از شعر، پر از عشق، خالی از درد... دستت را می گیرم و به خلوت دلم می برم، خانه مان را نشانت می دهم، حتی آینه ها را هم غبار ... ‌‌
‌‌برایت از امید می نویسم، از کلمات گم شده، از سال هایی که تحویلِ گذشته می دهم و روزهایی که به انتظارت می نشینم.
‌‌
برایت از روزهای نیامده می نویسم، از رویاهای مشترک دور دست، روزهایی پر از شعر، پر از عشق، خالی از درد... دستت را می گیرم و به خلوت دلم می برم، خانه مان را نشانت می دهم، حتی آینه ها را هم غبار روبی کرده ام، دیگر هیچ بهانه ای برای رفتن نداری، دست دلت را می گیرم و می بندم به بوسه، به خاطره، به رویا... -بافتنش که اشکالی ندارد-... رویا را می گویم... شال می شود می نشیند روی مبل های نداشته ی خانه مان... که گَردِ فراموشی ننشیند روی تنشان!
‌‌
برایت از خلوت های عاشقانه مان می نویسم، از نیمه شب های روشن، از روزهای نشسته در نور... از پرنده هایی که هرگز از سرزمین ما کوچ نمی کنند!
‌‌
بیا کمی نزدیکتر... گر چه از دور هم نزدیکی، تو در من زندگی می کنی. صبح به عشق تو بیدار می شوم و شب به یادِ تو می خوابم.
‌‌
برایت از زمستان رفتنی می نویسم، از بهارِ آمدنی. تو هم قول بده این بهار شکوفه های بوسه ات را پس نگیری. من درخت تنهای این باغچه ام که دلش به آمدنت خوش است هر بار به شکلی تازه تجلی کن در من پرنده باش، شکوفه باش، اصلا هر چه می خواهی باش، فقط بمان! باش ...‌‌
‌‌‌‌
@chaartaar
@armangarshasbi
@daalband
@shayanshekarabi ‌‌‌‌
‌‌
‌‌۹۷/۱/۳۰‌‌
۲۲:۴۳‌‌
‌‌
‏‌‌ #pic_poem #ax_matn #istgahe_honar #photoss_ir #harfeaks ‏ #axxkhas ‏ #akaasor #ak_30 #aksiine #akas_khooneh #instapersia #igerspersia #ipixell #honar_cheshm #axemruz #_torang #_ax_honari_ #ig_persia #ir_ig #ig_iran_ #pic_firik_ #akkasan #akkas_bashy #akas_khoone #persianlikes #ir_image #thstreetlife #honar_doostan #topcaptures
Read more
. . آه اگر آزادی سرودی می‌خواند کوچک کوچک‌تر حتا از گلوگاهِ یکی پرنده! . #شاملو . ‏یه چالش خیلی خوب بین آذری‌زبان‌ها در جریانه که همه‌شون در هر شرایطی با این آهنگ که مربوط به یه مراسم عروسیه می‌رقصن و چی بهتر از این؟ نانوا، تعمیرکار، زن، مرد، پیر، جوون... همه شادن و می‌رقصن... و من با تماشای ... .
.
آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
کوچک
کوچک‌تر حتا
از گلوگاهِ یکی پرنده!
.
#شاملو
.
‏یه چالش خیلی خوب بین آذری‌زبان‌ها در جریانه که همه‌شون در هر شرایطی با این آهنگ که مربوط به یه مراسم عروسیه می‌رقصن و چی بهتر از این؟ نانوا، تعمیرکار، زن، مرد، پیر، جوون... همه شادن و می‌رقصن... و من با تماشای ویدیوها تو این روزگار غمگین و در سرزمینی که تقویمش پر از اندوهه و گریه ارزشمند‌تر از خندیدن، تو سرزمینی که رقص و شادی کار نکوهیده‌ایه و حتا جرمه، به حال خوبشون درود می‌فرستم. این هشتگ رو پیگیری کنید تا به کلی ویدیو و حال خوب برسید. ‏⁧‫ #سنی_دییلر‬⁩
#سنیدییلر
#سنی_دییلر
#سنی_دئیرلر .
ترجمه ترانه‌ای که می‌خونه هم اینه:
دریای ارومیه عجب جایی برای شنا کردنه (می‌گه: البته خشکش کردن) / بازار ارومیه عجب جای خوبی برای گشت و گذاره/ دخترای ارومیه چقد دوست‌داشتنی‌ان/ (آقای فیلم‌بردار) تو رو می‌گن، منو می‌گن...
#بهترین #چالش
Read more
: می‌گوید کسانی كه می‌خواهند با شتاب بشريت را نجات دهند دشمن بشريت خواهند شد. می‌گويد تعصب عقيدتی ...
Media Removed
: می‌گوید کسانی كه می‌خواهند با شتاب بشريت را نجات دهند دشمن بشريت خواهند شد. می‌گويد تعصب عقيدتی اسارت می‌آورد. می‌گويد وقتی انديشه‌ی انسان منزوی شد انسان با خودش هم بيگانه می‌شود. #یک_پرونده_کهنه (برنده‌ی #جایزه_احمد_محمود) #رضا_جولایی نشر آموت/ چاپ چهارم / ۳۳۲ صفحه/ ۲۵۵۰۰ تومان پنج ... :
می‌گوید کسانی كه می‌خواهند با شتاب بشريت را نجات دهند دشمن بشريت خواهند شد. می‌گويد تعصب عقيدتی اسارت می‌آورد. می‌گويد وقتی انديشه‌ی انسان منزوی شد انسان با خودش هم بيگانه می‌شود.

#یک_پرونده_کهنه (برنده‌ی #جایزه_احمد_محمود)
#رضا_جولایی

نشر آموت/ چاپ چهارم / ۳۳۲ صفحه/ ۲۵۵۰۰ تومان

پنج نفر بودند: یک سرهنگ ستاد، یک سرگرد فراری، یک سروان اخراجی و دو نفر شخصی. دور یک میز گرد قدیمی با چند صندلی لهستانی و یک چراغ سقفی حبابدار که نور اندکی به اتاق می‌پاشید. پرده‌ها را کشیده بودند. نمی‌دانستند که بیرون برفِ ریزی شروع به باریدن کرده‌. زمستان سختی بود. دایم برف می‌بارید. همه جا یخ زده بود، حتی شاخه‌های درختان یخ زده بودند و از آنها قندیل‌های بلورین آویزان بود. هرشب چند پرنده یخ می‌زدند و زیر شاخه‌ها می‌افتادند اما کسی به آنها نگاه نمی‌کرد
#رضا_جولایی این بار در رمان جدیدش #یک_پرونده_کهنه سراغ ِ دوره ی پهلوی رفته. داستان برمی گردد به ترور ِ #محمد_مسعود ، #روزنامه_نگار ، مدیرمسوول روزنامه ی #مرد_امروز و #رمان_نویس.
از رضا جولايي، برنده جایزه ادبی کرمانشاه (برای مجموعه داستان برکه‌های باد)، برنده لوح زرين و گواهي افتخار بهترين مجموعه داستان بعد از انقلاب (براي كتاب: جامه به خوناب)، برنده تنديس زرين جايزه ادبي يلدا (براي كتاب: باران‌هاي سبز) و برنده جايزه جشنواره‌ي ادبي اصفهان – برنده جايزه تقديري مهرگان و نامزد جايزه منتقدان مطبوعات (براي رمان: سيماب و كيمياي جان) اين آثار منتشر شده است: حكايت سلسله پشت كمانان (رمان) – تالار طربخانه (مجموعه داستان) – شب ظلماني يلدا (رمان) – حديث دردكشان (داستان بلند) – سوءقصد به ذات همايوني (رمان) – جاودانگان (داستان بلند) و نسترن‌هاي صورتي (مجموعه داستان).
رمان «یک پرونده‌ی کهنه» نوشته‌ي «رضا جولايي» در ۳۳۲ صفحه و به قیمت ۲۵۵۰۰ تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.
#بازخوانی بخشی از این رمان را در کانال تلگرامی نشر آموت بشنوید.

www.aamout.com

کتاب های #نشر_آموت را از کتابفروشی های معتبر و شهرکتاب های سراسر ایران بخواهید

خرید بالای صد هزار تومان ارسال رایگان
۰۹۳۶۰۳۵۵۴۰۱

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout
Read more
. از قدیمی‌ها چه فرق می‌کند به کدام لهجه درد می‌کشم هربار «دوستت دارم» مرا یاد شکم‌های برآمده ...
Media Removed
. از قدیمی‌ها چه فرق می‌کند به کدام لهجه درد می‌کشم هربار «دوستت دارم» مرا یاد شکم‌های برآمده می‌اندازد و فکر می‌کنم باید به‌جای عشق برای دکمه‌هایم دلیل محکم‌تری می‌آوردم زن زاییده نمی‌شود، ساخته می‌شود و دختری‌که صدای گریه‌های عروسک تازه‌اش از تمام شریان‌هایش عبور می‌کند، چه ... .
از قدیمی‌ها

چه فرق می‌کند به کدام لهجه درد می‌کشم
هربار «دوستت دارم»
مرا یاد شکم‌های برآمده می‌اندازد
و فکر می‌کنم باید به‌جای عشق
برای دکمه‌هایم دلیل محکم‌تری می‌آوردم

زن
زاییده نمی‌شود، ساخته می‌شود
و دختری‌که صدای گریه‌های عروسک تازه‌اش
از تمام شریان‌هایش عبور می‌کند،
چه دیر می‌فهمد اگر گل‌های چادرِ مادرش را محکم‌تر بو می‌کرد
هیچ‌وقت گم نمی‌شد
و چه زود یاد می‌گیرد لالایی‌های تازه‌اش را خرج آجرهای خانه‌اش کند
تا مدادهای رنگی دخترش
سقف‌ها را با درد کمتری روی دیوارها بکشند

می‌دانم
قرار بود هیچ‌وقت برای تو لالایی نگویم
تا صبح‌ها به‌خاطر پرهای خیس بالش من
به رنگ آسمان شک نکنی
و به آوازهای غمگین پرنده‌هایی‌
که هرشب تخم‌های شکسته می‌گذارند

قرار بود هیچ‌وقت لالایی نگویم
چیزی نگویم
امّا در گلویم آوازهای هزاران پرندۀ مرده گیرکرده‌ست
و زندگی دست‌هایش را
هرشب دور گردنم قفل می‌کند و
کلیدش را
خانه‌های کوچک نقاشی‌های تو قورت می‌دهند

لیلا کردبچه
یکشب پرنده‌ای...
نشر نیماژ
Read more
. سلام، بهارت چه طور است؟ بهار من که از سال‌تحویل شروع نشد. یعنی خیلی وقت است که این جوری شده. سال تحویل ...
Media Removed
. سلام، بهارت چه طور است؟ بهار من که از سال‌تحویل شروع نشد. یعنی خیلی وقت است که این جوری شده. سال تحویل برایم تخت شده. ولی هر بار یک جایی پیدا می‌شود که رنگی‌تر از سال‌تحویل است و از همانجا بهار من راه می‌افتد. امسال لاله عباسی‌های خاله که گل دادند آن هم یکهویی، بهار شروع شد. من توی حیاط بودم. داشتم_دقیقا ... .
سلام، بهارت چه طور است؟
بهار من که از سال‌تحویل شروع نشد. یعنی خیلی وقت است که این جوری شده. سال تحویل برایم تخت شده. ولی هر بار یک جایی پیدا می‌شود که رنگی‌تر از سال‌تحویل است و از همانجا بهار من راه می‌افتد. امسال لاله عباسی‌های خاله که گل دادند آن هم یکهویی، بهار شروع شد. من توی حیاط بودم. داشتم_دقیقا یادم نیست_قرآن می خواندم یا یک کتاب دیگر بود. باد ملایمی آمد عصر بود یا غروب بود که بوته بلند لاله‌عباسی گل داد. یک شاخه سه قلو بود. بنفشِ تازه. من صندلی‌ام را برداشتم و رفتم پیش آنها و به خودم عیدمبارکی گفتم. پارسال بوی سنجد بهار را برایم شروع کرد. من فصل را بو می‌کشیدم. تو کجایی؟ من رسیده‌ام به روستای جریان باریک آب و جاجیم پهن کرده‌ام زیر درخت. روزِ اینجا یک جور دیگر است. شکل دارد. حجم دارد. من می‌توانم استکان و فلاسک و نبات و کتاب بردارم و بیایم بیرون و روز را نگاه کنم. برایم یک جور جاندار است. دیدنی، خیلی دیدنی. و شاید تکرار نشدنی. روز، اینجا پرنده را که از پیشش رد می‌شود، می‌پراند. از باران ‌‌پناه می‌گیرد. می‌توانی یک ارتباط ملموس با آن برقرار کنی و بعدها خوابش را ببینی. اگر بپرسی روز اینجا زن است یا مرد؟ می‌گویم مرد است. اینجا دیگر پُر است از گیاه‌های کوچک. من «سر برنجاس» را شناخته‌ام. با چاهوک و خارشه هم توی راه که آمده‌ام اینجا چاق‌سلامتی کرده‌ام. به ظاهر کوچکشان نرو، طبعِ بزرگی دارند. مخصوصا برنجاس. تو می‌توانی اینجا تنها، راهِ خاکی تا درخت را راه بروی و اینقدر چیز باشد که با تو حرف بزند که وقت کم بیاوری. آدم‌ها را بگذار برای وقت دیگر. دیگر برایت بگویم که من اینجا پرنده‌ها را فتح کردم. صبح‌ها کنار خانه «هوبره» دیدم. درّاج دیدم و کاکا دیدم. ازشان خواستم عکس بیاندازم که نمی‌شد. تو بودی می‌گفتی اینها اکوتوریسم‌بازی است و از این حرف‌ها راه می‌انداختی. ولی نه، من به هوبره عاشقم. و این نمی‌تواند اکوتوریسم باشد. چون من دلم برایشان تنگ می‌شود. به اینها بگو معاشرت، نگو گردش...
.
.
.
#اینه_قصه‌م
#برمی‌_گردیم_به_حاشیه
#نامه_ها_پراکنده
Read more
. لابد دوستت دارم هنوز که هنوز لاک پوست‌پیازی می‌زنم و هرروز ساعت‌ها به ناخن‌هایم خیره می‌شوم ...
Media Removed
. لابد دوستت دارم هنوز که هنوز لاک پوست‌پیازی می‌زنم و هرروز ساعت‌ها به ناخن‌هایم خیره می‌شوم و گریه می‌کنم لابد دوستت دارم هنوز که هنوز رژِ بیست‌وچهار ساعته می‌خرم و فروشنده، بِرَندِ مقاوم‌تری پیشنهاد می‌دهد و گریه می‌کنم لابد دوستت دارم هنوز که هنوز فکر می‌کنم از هزاروصد نسخۀ ... .
لابد دوستت دارم هنوز
که هنوز
لاک پوست‌پیازی می‌زنم
و هرروز
ساعت‌ها به ناخن‌هایم خیره می‌شوم و گریه می‌کنم

لابد دوستت دارم هنوز
که هنوز
رژِ بیست‌وچهار ساعته می‌خرم
و فروشنده، بِرَندِ مقاوم‌تری پیشنهاد می‌دهد و گریه می‌کنم

لابد دوستت دارم هنوز
که هنوز
فکر می‌کنم از هزاروصد نسخۀ این‌ شعر
یک‌ نسخه را تو به خانه می‌بری
و تو، تنها تو می‌فهمی
چندجای این شعر، خط خورده است

لیلا کردبچه
یکشب پرنده‌ای
Read more
@حيات وحش قشم@سنگ چشم دم قرمز #جزيره زيباي قشم @مكان كوه بخو@ سنگ‌چشم دم سرخ (به انگلیسی: Isabelline ...
Media Removed
@حيات وحش قشم@سنگ چشم دم قرمز #جزيره زيباي قشم @مكان كوه بخو@ سنگ‌چشم دم سرخ (به انگلیسی: Isabelline Shrike؛ به لاتین: Lanius isabellinus) پرنده‌ای از خانوادهٔ سنگ‌چشمان است که خویشاوند خاوری سنگ‌چشم پشت سرخ (به لاتین: Lanius collurio) به حساب می‌آید. مشخصات ویرایش این پرنده جثه‌ای ... @حيات وحش قشم@سنگ چشم دم قرمز #جزيره زيباي قشم @مكان كوه بخو@ سنگ‌چشم دم سرخ (به انگلیسی: Isabelline Shrike؛ به لاتین: Lanius isabellinus) پرنده‌ای از خانوادهٔ سنگ‌چشمان است که خویشاوند خاوری سنگ‌چشم پشت سرخ (به لاتین: Lanius collurio) به حساب می‌آید.

مشخصات ویرایش

این پرنده جثه‌ای متوسط و پرهایی کمرنگ دارد. طول آن بین ۱۶ تا ۱۸ سانتی‌متر، دمش قرمز مایل به قهوه‌ای و پرهایش شنی رنگ است. نام علمی پرنده (L. isabellinus) نیز برگرفته از رنگ شنی (Isabelline) پرهایش می‌باشد. همچنین پرندهٔ نر دارای نوار چشمی سیاهرنگی است که پرندگان جوان و ماده‌ها فاقد آن می‌باشند.
Read more
وقتی که همه ی پرنده ها برای زمستون به سوی جنوب کوچ می‌کنند یه پرنده‌ی عجیب و غریب راهش رو کج کرده به ...
Media Removed
وقتی که همه ی پرنده ها برای زمستون به سوی جنوب کوچ می‌کنند یه پرنده‌ی عجیب و غریب راهش رو کج کرده به سمت شمال ... در حالی که به خودش می‌لرزه در سرما به سمت شمال پرواز می‌کنه! و می‌گه: این‌طوری نیست که من یخ و سرما و زمینِ پر از برف رو دوست داشته باشم! بلکه به خاطر این به شمال می‌رم که بعضی وقت‌ها دوست ... وقتی که همه ی پرنده ها برای زمستون
به سوی جنوب کوچ می‌کنند
یه پرنده‌ی عجیب و غریب راهش رو کج کرده به سمت شمال ... در حالی که به خودش می‌لرزه
در سرما به سمت شمال پرواز می‌کنه!
و می‌گه: این‌طوری نیست که من
یخ و سرما و زمینِ پر از برف رو دوست داشته باشم!
بلکه به خاطر این به شمال می‌رم که بعضی وقت‌ها دوست دارم که: تنها پرنده‌ی شهر باشم ... شل سیلور استاین
Read more
*کشف و ضبط بزرگترین محموله قاچاق پرندگان شکاری در معرض خطر انقراض در استان بوشهر* به گزارش روابط ...
Media Removed
*کشف و ضبط بزرگترین محموله قاچاق پرندگان شکاری در معرض خطر انقراض در استان بوشهر* به گزارش روابط عمومی #حفاظت_محیط_زیست_استان_بوشهر #حسین_دلشب گفت: بزرگ‌ترین محموله قاچاق پرندگان شکاری در معرض خطر انقراض در استان بوشهر کشف و ضبط شد. مدیرکل حفاظت محیط زیست استان بوشهر گفت: بعدازظهر ۱۲ ... *کشف و ضبط بزرگترین محموله قاچاق پرندگان شکاری در معرض خطر انقراض در استان بوشهر*

به گزارش روابط عمومی #حفاظت_محیط_زیست_استان_بوشهر #حسین_دلشب گفت: بزرگ‌ترین محموله قاچاق پرندگان شکاری در معرض خطر انقراض در استان بوشهر کشف و ضبط شد. مدیرکل حفاظت محیط زیست استان بوشهر گفت: بعدازظهر ۱۲ شهریورماه ۹۷، یک محموله بزرگ پرندگان شکاری به تعداد ۸۳ بهله پرنده شکاری از خانواده #شاهینیان و از گونه های شاهین و بحری و بالابان با همکاری یگان حفاظت محیط زیست استان بوشهر، اداره کل اطلاعات استان بوشهر و پلیس آگاهی فرماندهی انتظامی کنگان به ارزش چهل و نه میلیارد و هشتصد میلیون ریال کشف و ضبط گردید. این محموله بزرگترین محموله کشف شده چند دهه اخیر در استان بوده که قاچاقچیان قصد خروج آنها از کشور به مقصد کشورهای حوزه خلیج فارس را داشته اند.

وی افزود: متاسفانه این پرندگان در شرایط بسیار نامطلوب انتقال و نگهداری بوده و هم اکنون وضعیت جسمانی نامساعدی دارند که به محض کشف این محموله، اقدامات دامپزشکی جهت احتمال بهبود شرایط جسمی و زیستی در تعدادی از آنها، آغاز شده است.

وی ادامه داد: با آغاز فصل مهاجرت پرندگان شکاری به کشور، امید می رود با همکاری همه دستگاههای امنیتی و قضایی و عموم مردم دوستدار محیط زیست در سال جاری شرایط مساعدتری را از نظر کاهش زنده گیری و قاچاق این پرندگان ارزشمند و مهم زیستی داشته باشیم.

مدیرکل حفاظت محیط زیست استان بوشهر بیان کرد: ضمن تشکر و قدردانی از همکاری اداره کل اطلاعات استان و شهرستان کنگان، حفاظت از محیط زیست فقط با همکاری عموم جامعه امکان پذیر است و این اداره کل فرهنگ سازی عمومی، آموزش جوامع محلی و مشارکت دوستداران محیط زیست برای صیانت از پرندگان در حال انقراض را به صورت جدی در دستور کار دارد.
#پرنده_شكاري #شاهين #بحري #بالابان #كشف_قاچاق_پرنده
#گفتمان_وكيل_گفتمان_مهرباني_با_طبيعت
#حيات_وحش #پرندگان_ایران #پرندگان_مهاجر #كشف_پرنده_قاچاق_در_بوشهر
#وكيل_پايه_يك_دادگستري #وكيل_دادگستري
#وكيل_محيط_زيست #وكيل_طبيعت_ايران #مشاوره_رایگان #مشاوره_تلفنی #مشاوره_حقوقی #بوشهر #چغادك #دلوار #دالكي #برازجان #كنگان #دير #گناوه
Read more
. اگر فکر می‌کنید به خاطر اینکه انسانید و در این وضعیت اقتصادی و کمبود آب و قطعی برق و کندی اینترنت و ...
Media Removed
. اگر فکر می‌کنید به خاطر اینکه انسانید و در این وضعیت اقتصادی و کمبود آب و قطعی برق و کندی اینترنت و سین کردن و جواب ندادن پیام‌های‌تان از همه موجودات عالم بدبخت‌ترید، سخت در اشتباهید. کافی‌‌ست برای لحظاتی خودتان را بگذارید جای حیواناتی که در باغ‌وحش مشهد زندگی می‌کردند. این زبان بسته‌ها سال‌ها ... .
اگر فکر می‌کنید به خاطر اینکه انسانید و در این وضعیت اقتصادی و کمبود آب و قطعی برق و کندی اینترنت و سین کردن و جواب ندادن پیام‌های‌تان از همه موجودات عالم بدبخت‌ترید، سخت در اشتباهید. کافی‌‌ست برای لحظاتی خودتان را بگذارید جای حیواناتی که در باغ‌وحش مشهد زندگی می‌کردند. این زبان بسته‌ها سال‌ها در جنگل برای خودشان کیا و بیایی داشتند و با گردن افراشته راست راست راه می‌رفتند و هرچه می‌خواستند می‌خوردند. ولی حالا از بد روزگار گیر یک آدم زبان‌نفهم افتاده‌اند که از خورد و خوراک حیوانات می‌زده تا شندرغاز جمع کند بلکه بتواند یک ویلای نقلی ته باغ‌وحش برای خودش بسازد. بعد هم بتواند زیر پر و بال دو سه تا از کم نوع‌ترین پرنده‌ها را بگیرد تا همان اطراف ویلا بچرخند. تا شايد با پس‌مانده غذاهایش به نان و نوایی برسند. هر وقت هم لازم شد دوستانش را برای دیدن لک‌لک یا درنای سفید یا فلامینگویی که با ارزن روپایی می‌زند به ویلا دعوت کند و همه دور هم خوش باشند. ولی این طور که مشخص است، کار این مسئول باغ وحش با صرفه‌جویی در خوراک حیوانات راه نیفتاده.

به همین خاطر مجبور شده چند ببر و یوزپلنگ ایرانی را هم بکُشد و پوست‌شان را بفروشد تا به یک زخمی بزند. البته تقصیر خود این حیوانات هم هست. چون تصاویر دوربین‌ها نشان می‎دهد ببرها و یوزها مناعت طبع نداشته‌اند و به همین یک وعده غذای بخور نمیر باغ‌وحش عادت نکرده‌اند. تصاویر به خوبی گویای آن است که این حیوانات طمعکار و وحشی به یک آهویی که از کنار قفس‌شان رد ‌شده، التماس کرده‌اند یک تکه رانش را بدهد به آن‌ها تا بخورند. آهو هم که خودش پاره استخوانی بیش نبوده به هیکلش اشاره کرده و گفته: «اصلا شما پیری‌ها مگر دندان خوردن استخوان دارید؟» ببرها هم در دفاع از خود پاسخ داده‌اند: «به هیکل نحیف‌مان نگاه نکن. ما سنی نداریم. جوان ز حادثه‌ای پیر می‌شود گاهی». در نهایت آهو با شنیدن درد دل‌های این بیچاره‌ها و دیدن وضعیت‌شان، دلش می‌سوزد و قول می‌دهد اگر یک حیوانی، پرنده‌ای چیزی مُرد، برای‌شان بیاورد تا به نیش بکشند.

ولی در لحظه‌ای که آهو یک قوچِ خارجی بی‌سر را خَرکش می‌کند و یواشکی برای ببرها و یوز‌ها می‌آورد، رییس باغ وحش از راه می‌رسد و صحنه را می‌بیند. برای تنبیه هم سر ببرها و پلنگ‌ها را جدا می‌کُند و پوست‌شان را می‌کَند. فقط تاکنون از سرنوشت آهو اطلاعی در دست نیست که امیدواریم فرار کرده باشد ز دستش.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
. [ از خواب ها پرید، از گریـه ی شدید اما کسی نبود ... اما کسی ندید ... ] از خواب می پرم ، از گریه ی زیاد از ...
Media Removed
. [ از خواب ها پرید، از گریـه ی شدید اما کسی نبود ... اما کسی ندید ... ] از خواب می پرم ، از گریه ی زیاد از یک پرنده کـه خود را به باد داد از خواب می پری از لمس دست هاش و گریـــــه می کنـی زیــر ِ پتــو یواش از خواب می پرم می ترسم از خودم دیوانــــــه بودم و دیوانـــــه تـــر شدم از خواب می پری سرشار ... .
[ از خواب ها پرید، از گریـه ی شدید
اما کسی نبود ... اما کسی ندید ... ]

از خواب می پرم ، از گریه ی زیاد
از یک پرنده کـه خود را به باد داد

از خواب می پری از لمس دست هاش
و گریـــــه می کنـی زیــر ِ پتــو یواش

از خواب می پرم می ترسم از خودم
دیوانــــــه بودم و دیوانـــــه تـــر شدم

از خواب می پری سرشار خواهشی
سردرد داری و سیگار مــــی کشـی

از خواب می پرم از بغض و بالشم
که تیر خورده ام که تیر می کشم

از خواب می پری انگشت هاش در ...
گنجشک پر ...کلاغ پر ...پر ...پرنده پر ...
.
از خواب می پرم خوابی که درهم است
آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است

از خواب مــی پری از داغـــی پتـو
بالا می آوری ... زل می زنی به او ...
.
از خواب مـــی پرم تنهاتر از زمین
با چند خاطره ، با چند نقطه چین

از خواب می پری شب های ساکت ِ
مجبور ِ عاشقــی ! محـکوم ِ رابطه!

از خواب مـــی پرم از تــــــــو نفس، نفس...
قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...
.
از خواب می پری از عشق و اعتماد !
از قرص کـــــم شده ، از گریـه ی زیاد

از خواب مــــی پرم ... رؤیای ناتمام !
از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام

از خواب مـــی پــری با جیر جیر تخت
از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...
.
[ از خواب ها پـــرید در تخت دیگـــری
از خواب می پرم... از خواب می پری...
.
چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم
از خواب مــی پری... از خواب می پرم... ]

#سید_مهدی_موسوی
#عکس از #Marteline_Nystad
Read more
. به پاس بودنت هر روز پرنده‌ی مرده‌ای پرواز می‌کند قفسی می‌شکند و به تعداد میله‌های قفس نرگس ...
Media Removed
. به پاس بودنت هر روز پرنده‌ی مرده‌ای پرواز می‌کند قفسی می‌شکند و به تعداد میله‌های قفس نرگس می‌روید در انبوه پرندگان مرده دیوانه‌ترینشان منم سینه‌ام از شوق آزادی سرخ است و طولانی‌ترین نامه‌ی تاریخ را به پایم بسته‌ام پنجره را بازکن بگذار روی شاخه‌های شانه‌ات بنشینم امروز ... .
به پاس بودنت
هر روز
پرنده‌ی مرده‌ای پرواز می‌کند
قفسی می‌شکند
و به تعداد میله‌های قفس
نرگس می‌روید

در انبوه پرندگان مرده
دیوانه‌ترینشان منم
سینه‌ام
از شوق آزادی سرخ است
و طولانی‌ترین نامه‌ی تاریخ را
به پایم بسته‌ام
پنجره را بازکن
بگذار روی شاخه‌های شانه‌ات بنشینم
امروز
خدا مرا
به شوق آمدنت آزاد کرده‌است
نام تو
کلید زندان من بود...
.

#جلال_حاجی_زاده
.

در حال صحبت کردن با فرهاد بودم، داشتم بهش می‌گفتم تو با اینکه پسری خیلی دختری توی این جامعه فاسد خطرناکه یه پرنده‌ی پسر بال‌های سفید و قشنگی داشته باشه، سعی کن خودت و یه کم کثیف کنی اینطوری بیشتر می‌مونی ،... آره، داشتم با پرنده‌های سعید گلی یکی یکی حرف می‌زدم که ویکتور از پشت پنجره این تصویر و قاب گرفت...
.

@amirmansour.rahimian
@saeidgolii
Read more
. کودکی من به تماشای پرنده‌ها گذشت. نگاه کردن به قدم‌زدنِ «دم‌جنبانک» یا پچ‌پچش با بقیهٔ پرنده‌ها ...
Media Removed
. کودکی من به تماشای پرنده‌ها گذشت. نگاه کردن به قدم‌زدنِ «دم‌جنبانک» یا پچ‌پچش با بقیهٔ پرنده‌ها یا فرز بودنش به وجدم می‌آورد. مشعوف می‌شدم. گاهی مسافت زیادی را می‌رفتم تا به آبگیر دم‌جنبانک‌ها برسم. تهِ خیابان، آنجا که بیابان شروع می‌شد، آن ورِ بیابان، وقتی بارانِ محکمی می‌بارید آبگیرها ... .
کودکی من به تماشای پرنده‌ها گذشت. نگاه کردن به قدم‌زدنِ «دم‌جنبانک» یا پچ‌پچش با بقیهٔ پرنده‌ها یا فرز بودنش به وجدم می‌آورد. مشعوف می‌شدم. گاهی مسافت زیادی را می‌رفتم تا به آبگیر دم‌جنبانک‌ها برسم. تهِ خیابان، آنجا که بیابان شروع می‌شد، آن ورِ بیابان، وقتی بارانِ محکمی می‌بارید آبگیرها به‌راه بودند که ماها بهشان می‌گفتیم «چاهک». آنجا دورتادور چاهک‌ها، توسی می‌شد از وفورِ دم‌جنبانک‌ها و این من را عاشق می‌کرد. یک ناتورالیسمی را توی من نطفه می‌انداخت که بعدها وقتی بزرگ تر شدم برای «درک طبیعی اشیا» کمکم می کرد. یک حرکتی توی من راه می‌انداخت که برایم از هزار تفریح دیگر مرغوب‌تر بود. یکسره پاییدنِ «سار»های زمستان هم کم شیرین نبود. سخت هم بود، ولی به جُستنِ تخم‌های سبزآبی‌شان توی تنهٔ درخت‌ها می ارزید. همان موقع ها مادرم قسمم داده بود که از جمع کردن تخم‌های رنگی سارها دست بکشم. اعتقاد داشت دست کردن توی لانهٔ سار بچه را کج‌خلق می‌کند. همین که به دور از توپ و بچه ها راهیِ دشت های نزدیک خانه می شدم و ساعت‌ها به چیزهای طبیعی نگاه می کردم نگرانش می کرد. یک جور کج خلقی بود از نظرش که از بیابان ها و بوته ها برده بودم. ولی هرچه بود تخم های سارها برایم ارزنده بودند و خیالِ نوجوانی ام می‌گفت می‌شود کنار ریگ‌های رنگی یا صدف‌ها نگهشان داشت. ولی حق با مادر بود آن مهره‌های شکننده را هیچکس نمی‌توانست نگه دارد، جز سارِ ماده آن هم برای ۲۳ روز آن هم اگر باران تند نمی شد.
این اتصال مشاهده به خیال، ارمغان کودکی ام بود. یک یلگی ای داشتم از عقل مئال اندیش که دلم بعضی وقت ها برایش لک می زند. عقل آن موقع ها برایم تکمیل نشده بود یک نشئگی داشتم که زمان تویش تعریفی نداشت دیر شدن معنی ای نداشت مکان یا دور شدن از خانه از آن محدوده ای که مادر برایم تعیین کرده بود، معنی ای نداشت. چه قدر عنصر تازه بیرون از خانه کشف می کردم.
.
.
.
.
.
.
.
#از_روزهای_رفته_حکایت
#دم_جنبانک
#سار
#سیر
#سفر
#کودکی
Read more
. The Birds Garden of Shahr Park بچه‌ها اینجا باغ پرنده‌های پارک شهره. البته که دیدن پرنده‌ها ...
Media Removed
. The Birds Garden of Shahr Park بچه‌ها اینجا باغ پرنده‌های پارک شهره. البته که دیدن پرنده‌ها در قفس هیچ وقت جذاب نیست ولی خب حداقل برای بچه‌ها می‌تونه جذاب و آموزشی باشه. من باغ پرنده‌های پارک‌های ملت، شهر و ساعی رو دیدم. دیگه کجا باغ پرندگان داره؟ (البته باغ پرنده‌های اصلی رو می‌شناسم ولی ... .
The Birds Garden of Shahr Park

بچه‌ها اینجا باغ پرنده‌های پارک شهره. البته که دیدن پرنده‌ها در قفس هیچ وقت جذاب نیست ولی خب حداقل برای بچه‌ها می‌تونه جذاب و آموزشی باشه. من باغ پرنده‌های پارک‌های ملت، شهر و ساعی رو دیدم. دیگه کجا باغ پرندگان داره؟ (البته باغ پرنده‌های اصلی رو می‌شناسم ولی تا حالا نرفتم 🙄)
.
#پارک #پارک_شهر #باغ #باغ_پرندگان #پرنده #پرنده_نگری #Birds #BirdsGarden #Garden #EyeOnTehran #MeetMeIran #EyeLoveTehran #Tehran #Summer #تهران #تهرانگردی
Read more
وقتی زندگی به میل ما نیست! روزها و شب‌ها و اوقات زیادی از زندگی احساس ما برخلاف میل است. حال خوب یا ...
Media Removed
وقتی زندگی به میل ما نیست! روزها و شب‌ها و اوقات زیادی از زندگی احساس ما برخلاف میل است. حال خوب یا بد!... این حس را همه تجربه کرده‌ایم. زندگی مثل آب و هوا دگرگون است. لحظات همیشه آن هوای متفاوت دارد. در سال‌های جنگ چند سال را در روستاهای اطراف شهر زادگاهم زندگی کردیم. کودکی و جنگ. ترس و وحشت آن روزگار ... وقتی زندگی به میل ما نیست!

روزها و شب‌ها و اوقات زیادی از زندگی احساس ما برخلاف میل است. حال خوب یا بد!... این حس را همه تجربه کرده‌ایم. زندگی مثل آب و هوا دگرگون است. لحظات همیشه آن هوای متفاوت دارد. در سال‌های جنگ چند سال را در روستاهای اطراف شهر زادگاهم زندگی کردیم. کودکی و جنگ. ترس و وحشت آن روزگار هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود. ما نسلی هستیم که در هراس جنگ نابرابر که انگار هزار سال گذشت حالا روزهای پرامید زندگی را بسیار قدر می‌دانیم. در روستایی که برای فرار از جنگ به آنجا پناه برده بودیم زمان ساکن و یکنواخت بود. ما فقط شاهد سایه دور شهری بودیم که به اجبار ترکش کرده بودیم. اوج اتفاق یورش هواپیما و موشک به شهر ما بود. ما هم مثل شاهدان بی‌تکلیف فقط حسرت خرابی شهری را داشتیم که به دور از مردمش تنها مانده بود. گاه تا چند ماه خبری نبود. فقط ترس و واهمه بی‌نام و نشان که به دل ما چنگ می‌زد. در آن روزگار زندگی به میل ما نبود. اما همه ما عشق و شور زندگی و رویای شیرین برای آینده داشتیم. حالا که به آن دوران فکر می‌کنم می‌توانم زندگی را مثل زمین بدانم. زمین یک شخصیت عزیز است. جایی که بر اساس قانون نیوتن بر آن تکیه داریم. زمین شخصیتی است که گاهی آفتاب دارد. گاهی باران بر او می‌بارد. گاهی برف و سرما لحاف او می‌شود. یک وقت گیاهی بر او می‌روید. یا دانه گندم. وقت دیگر همان گندم خشک شده و دانه او درو می‌شود. گاهی شخم می‌خورد زمین. خیلی وقت‌ها در دل شب و با حسرت نفس می‌کشد. گاهی سبزه‌زار است و چه حسی دارد وقتی پرنده‌ای در آغوش زمین لانه می‌کند. و یک وقت زمین سینه‌اش را بستر آدم می‌کند تا قبر او شود. یک وقت‌هایی خون بر زمین می‌چکد و زمین باید آن را محو کند. گاهی هم تنه درختی را به دل خود بند می‌کند. چه حال عجیبی دارد زمین!... زندگی مثل حس زمین است که گاهی به میل ما نیست!!!!
#شهرام_کرمی #شهرام_کرمی # #
Read more
عکس ارسالی از @saharskndr . . طوطی برزیلی در زبان فارسی نام­های متعددی دارد و برخی به آن «طوطی ...
Media Removed
عکس ارسالی از @saharskndr . . طوطی برزیلی در زبان فارسی نام­های متعددی دارد و برخی به آن «طوطی کوتوله» و برخی به آن « طوطی عشق» و « لاو برد» می­گویند. نام انگلیسی این پرنده «Lovebird» و نام آلمانی آن « die Unzertrennlichen» و نام فرانسوی آن «  les Inséparables » است. نام علمی  این پرنده آگاپورنیس ... عکس ارسالی از
@saharskndr
.
.
طوطی برزیلی در زبان فارسی نام­های متعددی دارد و برخی به آن «طوطی کوتوله» و برخی به آن « طوطی عشق» و « لاو برد» می­گویند. نام انگلیسی این پرنده «Lovebird» و نام آلمانی آن « die Unzertrennlichen» و نام فرانسوی آن «  les Inséparables » است. نام علمی  این پرنده آگاپورنیس «Agapornis» است که از دو کلمه لاتینی آگاپین «agapein» به معنی عشق و اورنیس «ornis» به معنی پرنده ترکیب شده است.
.
#پرنده #کتوله #برزیلی #طوطی #مشهد طوطی_برزیلی #طوطی_کتوله #mashhad #bird #lovebird #ornis #agapornis #die #pic
Read more
این متن بسیار زیبا رو از دست ندین... پرنده هایی که روی شاخه نشستند، هرگز ترس از شکستن شاخه ندارند... زیرا ...
Media Removed
این متن بسیار زیبا رو از دست ندین... پرنده هایی که روی شاخه نشستند، هرگز ترس از شکستن شاخه ندارند... زیرا اعتماد آنها به شاخه ها نیست، بلکه به بالهایشان است... . همیشه به خودت اعتماد داشته باش، خودت را باور کن! همیشه خودت را نقد بدان، تا دیگران تو را به نسیه نفروشند... . سعی کن استاد تغییر باشی، ... این متن بسیار زیبا رو از دست ندین...
پرنده هایی که روی شاخه نشستند، هرگز ترس از شکستن شاخه ندارند...
زیرا اعتماد آنها به شاخه ها نیست، بلکه به بالهایشان است...
.
همیشه به خودت اعتماد داشته باش، خودت را باور کن!
همیشه خودت را نقد بدان، تا دیگران تو را به نسیه نفروشند...
.
سعی کن استاد تغییر باشی، نه قربانی تقدیر...
"در زندگیت به کسی اعتماد کن که به او ایمان داری نه احساس"...
.
و هرگز، به خاطر مردم تغییر نکن! این جماعت هر روز تو را جور دیگری می خواهند...
مردم شهری که همه در آن می لنگند، به کسی که راست راه می رود می خندند...
.
.خداوند روزی ده تمام پرندگان است ، اما روزی آنها را درون لانه نمی ریزد...
.
اعتماد به نفس یک جور طرز فکر مثبت راجع به خودتان و توانایی‌هایتان است و درست همان موقعی که همه چیز به‌ هم می‌ریزد، می‌تواند به فریادتان برسد و به شما کمک کند تا در برابر مشکلات‌تان قوی باشید.
.
بزرگ‌ترین و موفق‌ترین آدم‌هایی که می‌شناسیم هم گاهی اوقات دچار کمبود اعتماد به نفس می‌شوند.
.
برای تقویت اعتماد به نفس، مثل هر توانایی و مهارت دیگری باید تمرین داشته باشید تا بتوانید آن را مدیریت کنید، اما وقتی بتوانید خودتان افسار را به دست بگیرید، پیشرفت می‌کنید و زندگی‌تان از این رو به آن رو می‌شود.
.
۱. از زبان بدن‌تان به درستی استفاده کنید.
.
زبان بدن هر کس نشان می‌دهد که آن فرد چقدر به خودش اطمینان دارد.
از چهره‌ی بعضی آدم‌ها می‌شود فهمید که حتی خودشان هم خودشان را قبول ندارند!
.
طوری خودتان را نشان بدهید که همه بدانند می‌توانید هر موقعیتی را مدیریت کنید،
و بر اوضاع کاملا مسلط هستید.
اگر اعتماد به نفس را در ظاهرتان نشان بدهید و از زبان بدن‌تان به درستی استفاده کنید،
نه تنها حس می‌کنید که از پس هر چیزی برمی‌آیید،
بلکه دیدگاه دیگران هم نسبت به شما تغییر می‌کند و به توانایی‌هایتان اعتماد می‌کنند.
سرتان را بالا بگیرید، صاف بنشینید، به آرامی شانه‌هایتان را عقب ببرید،
.
شل و ول دست ندهید و وقتی صحبت می‌کنید مستقیما به فرد مقابل‌تان نگاه کنید...
۲. مثبت فکر کنید، مثبت عمل کنید.
۳. جسورانه و جذاب صحبت کنید
۴. درست لباس ببوشید.
۵. مرد عمل باشید.
۶. آماده باشید
برنامه‌ریزی جلوی عملکرد ضعیف را می‌گیرد. هر چقدر آماده‌تر باشید، احساس شایستگی و مهارت بیشتری خواهید داشت و اعتماد به نفس‌تان هم بیشتر می‌شود.
آمادگی باعث می‌شود که اتفاق‌های بد و ناگهانی زندگی، نتوانند شما را شکست بدهند.
.

دانشگاه_مجازی_تکنولوژی_فکر_برتر #موفقيت #عشق #اعتمادبنفس #شکست #پیروزی
#پرندگان #زبان_بدن #مثبت #فکر
Read more
شراب های گلویت برگشته ام از خودم که از تو نمی توان برگشت در اغاز کلمه بود ومن وتو که باد های سراسیمه ...
Media Removed
شراب های گلویت برگشته ام از خودم که از تو نمی توان برگشت در اغاز کلمه بود ومن وتو که باد های سراسیمه را به بال هایم گره زدی تا اشتیاقت را عاشقانه به پرواز بکشم که دلتنگی از یاد کبوتران بی گنبد نمی رود. در خیابان بودی تکیه داده بودی به چیزی که ما نمی بینیم،تکیه داده بود آسمان به تو کوچه دست هایم را خواند،نام ... شراب های گلویت
برگشته ام از خودم که از تو نمی توان برگشت
در اغاز کلمه بود ومن
وتو که باد های سراسیمه را به بال هایم گره زدی تا اشتیاقت را عاشقانه به پرواز بکشم
که دلتنگی از یاد کبوتران بی گنبد نمی رود.
در خیابان بودی تکیه داده بودی به چیزی که ما نمی بینیم،تکیه داده بود آسمان به تو
کوچه دست هایم را خواند،نام تو را که خواندم مشهد غریب شد.
آمده بودم بگویم:
سهمم از آسمان تک ستاره ایست که تو به نامم کرده ای حالا دلتنگی نیاکانم را به سقف های گل شده از باران گریه می کنم هر شب،که آسمان ستاره بودنم را گروگان گرفته است.
آمده بودم بگویم:
دردهای بشر شانه های زمین را تکانده است پای تک درخت سیبی که جاذبه را فراموش کرده است وپرنده های بی آشیان آوار می شوند بر مرزهایی که آزادی نمی شناسند.
اینجا زندگی تعطیل است وظلم به توان بی نهایت در جریان.باید کاری کرد.دست های تو که به آسمان برسد جمعه ای تازه می نشیند بر خیال خاک خورده ی خیابان.
حالا چه فرق می کند که زمین چند ساله است؟!
سلام همصحبت
به تو رسیده ام یا کهکشانی از مدار خارج شده است که اینگونه لبریزم از بی نهایت؟!
دارم کلمه می شوم تا پیش چشم های کم توقعتان زمین بخورد/دست هایم واشکی که تو نمی خواهی ببینی که غریب نوازیت سرزمین های جنوب را به شگفتی واداشته وزمان را به رضایت.
دارم سرازیر می شوم از هرچه ارتفاع که جهان کوچک تر از آنست که بزرگیت ر ا به تصویر بکشم.بگو گام های من کدام فاصله را پر کرده است؟!
در تو روشنایی عجیبی ست که خورشید را به مشرق می کشاند هر طلوع ومن بر شانه های زمین بارور می شوم.
تنلرزه می گیرد زمین از همهمه ی اینهمه دست که لبریز دعا شده اند تا در این فرصت پرنده خیز به آسمان گره شان بزنی.
راستی چقدر عاشق باشم کافیست؟!
اشک ها نذر هایی ست که بر صحن وسرایت می نشیند تا دل ها سهم شان را از باران به جا بیاورند.اما جیب های شاعران خالی تر از آنست که ابری نباشم تشنگی اینهمه بیابان را
شعر ندرت می کنم
با
عشق
شعر ندرت می کنم
با
عشق
چقدر شلوغ است آسمان
و دغدغه های نبودنت مرا از هوش می برد
به دریا می رسم تا شانه به شانه ی هم لذت تماشای ماه را شریک شویم
ردایت سبزتر از آن است که سیاهی شب،شناختنت را دریغ کند از چشم هایم
راضیم به رضای تو
ننوش بهترین که اگر تو بنوشی قمقمه های تشنه شهید می شوند و جگر تاریخ را داغ نبودنت می سوزاند
ننوش بهترین
صدام نابالغم در بغض حنجره ام دود می شود
و تو راضی به رضای حقی.
می نوشی بی که ترس ظلمت ذره ای از قامت آفتابیت کاسته باشد
می نوشی و همه ی شراب ها از گلویت بیرون می ریزد.
/ادامه کامنت اول/
Read more
 #سلام #آقای_دلتنگی... خوب هستید ان شاا.... اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید خوبم #خدارو_شکر... ...
Media Removed
#سلام #آقای_دلتنگی... خوب هستید ان شاا.... اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید خوبم #خدارو_شکر... می دونی آقای دلتنگی یه وقتا حس یه #پرنده رو دارم که تو اوج آسمونه و دست هیچ کسی بهش نمی رسه؛ یه وقتا یه پرنده ی کوچولو که تو مشت کسی اسیره و تلاش می کنه که خودش رو آزاد کنه؛ یه وقتا یه پرنده ی زخمی که راه ... #سلام #آقای_دلتنگی... خوب هستید ان شاا....
اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید خوبم #خدارو_شکر... می دونی آقای دلتنگی یه وقتا حس یه #پرنده رو دارم که تو اوج آسمونه و دست هیچ کسی بهش نمی رسه؛ یه وقتا یه پرنده ی کوچولو که تو مشت کسی اسیره و تلاش می کنه که خودش رو آزاد کنه؛ یه وقتا یه پرنده ی زخمی که راه زیادی تا #آشیونه داره ؛امروز اما حس آدمی رو داشتم که از طبقه ی دهم یه ساختمون سقوط کرده بود و هیچ حرکتی نمی تونست انجام بده... آقای دلتنگی شده تو دلت پر از حرف باشه اما نتونی بگی؛اصلا نتونی از کجا باید شروع کنی؛ انگار که تو سرت #طوفان شده باشه و یه عالمه #واژه و #جمله تو هوا سرگردان باشه؛ الان یه همچین احساسی دارم...
رشته ی کلام از دستم در رفته؛ دلم می خواد حرف بزنم باهاتون؛ نمی تونم اما...
فقط به جمله تو سرم چرخ می خوره و همش جلو چشمامه و اون جمله ی مقدس همیشگی #دوستت_دارم هست که هيچوقت یادم نمی ره؛ خواهش می کنم شما هم هيچوقت فراموش نکنید و نادیده نگیرید این #حس_عزیز رو نسبت به خودتون...
عرض دیگر ای نیست جز اینکه دعا کنید منو لطفا...
برای همه مردم #دعا کنید لطفا...؛ با هر #دین و #مذهبی که دارند...
همه ی کسانی رو که دوست دارم اول به #خدا و بعد به شما می سپارم... #دوستتون_دارم...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج... #اللهم_صل_علی_حجة_بن_الحسن... #اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم... #شبتون_ستاره_بارون...
Read more
@mamad_turang اگرت خاكستري@جزيره قشم بندر درگهان@ مشخصات ظاهری: این پرنده، ۹۳ سانتی متر طول دارد. ...
Media Removed
@mamad_turang اگرت خاكستري@جزيره قشم بندر درگهان@ مشخصات ظاهری: این پرنده، ۹۳ سانتی متر طول دارد. پر و بالش خاکستری و سر و گردنش سفید است. نوار چشمی نسبتا پهن و سیاه رنگی دارد که تا انتهای کاکل و پس سرش امتداد دارد. منقارش نسبتا بزرگ، قوی و زرد رنگ است و در جلو گردنش دو ردیف خط چین سیاه دیده می شود، که ... @mamad_turang اگرت خاكستري@جزيره قشم بندر درگهان@ مشخصات ظاهری: این پرنده، ۹۳ سانتی متر طول دارد. پر و بالش خاکستری و سر و گردنش سفید است. نوار چشمی نسبتا پهن و سیاه رنگی دارد که تا انتهای کاکل و پس سرش امتداد دارد. منقارش نسبتا بزرگ، قوی و زرد رنگ است و در جلو گردنش دو ردیف خط چین سیاه دیده می شود، که تا ابتدای شکم سفید رنگش امتداد دارد. روتنه خاکستری ابی است و روی سرشانه هایش دو لکه سیاه رنگ مشاهده می شود. پاها بلند و به رنگ زرد صورتی مایل به قهوه ای است. حواصیل خاکستری مدت های طولانی در داخل آب های کم عمق یا کنار آب، بدون حرکت می ایستد و گردنش را راست نگه می دارد. پروازش پر توان و آرام است.
صدا: صدای این پرنده خشن و هنگام پرواز شبیه «واک » شنیده می شود.
زیستگاه : این پرنده در سواحل دریاها، تالاب های و رودخانه ها به سر برده و روی در خت ها و نیزارها آشیانه ساخته و تولید مثل می کند. زمستان ها ،نسبتا فراوان است. در ایران، به وفور، در مناطق مختلف؛ تولید مثل میکند.
Read more
. خورشیدِ روزهای رفتگی تاریکی، از نبودنت نَشت می کند به اتاق، پلک میزنم و کاسه ى چشمانم با اولین ...
Media Removed
. خورشیدِ روزهای رفتگی تاریکی، از نبودنت نَشت می کند به اتاق، پلک میزنم و کاسه ى چشمانم با اولین قطره پر میشود . کبریت می کشم . فسیلِ پنج انگشت افتاده بر فسیلِ گیسوانی آشفته افتاده بر دیواره ی غار. انگار مردی از قرن ها قبل بر موی زنی در قرن ها بعد دست می کشد زمان بر دیواره ی غار شکست خورده ... .
خورشیدِ روزهای رفتگی
تاریکی، از نبودنت نَشت می کند به اتاق،
پلک میزنم
و کاسه ى چشمانم با اولین قطره پر میشود .
کبریت می کشم
.
فسیلِ پنج انگشت
افتاده بر فسیلِ گیسوانی آشفته
افتاده بر دیواره ی غار.
انگار
مردی از قرن ها قبل
بر موی زنی در قرن ها بعد دست می کشد
زمان
بر دیواره ی غار شکست خورده است
و باد...
.
کبریت میکشم
.
کتیبه ها در آتش عرق کرده اند
و گل ها از درد بر دیوار
سایه های برجسته میاندازند.
شیرها که در ایوان قدم می زدند
برای ابد به سَر ستون ها گریختند.
آتش
هر چه روشنتر
خاموشتر میکرد...
.
کبریت میکشم
.
آخرین چشم ها را درآورده
و چشم ها به هم خیره اند
چشم ها با هم حرف می زنند
و کرمان
با آن همه چشم
نمیتواند گریه کند
.
کبریت میکشم
.
خون می پاشد به کاشی ها
می چرخد در پاشویه
می رود به لوله ی رگ ها...
زنده می شود حمام!
بلند می شود
مشت می کوبد بر کاشیان
خون می پاشد به شعله ی کبریت... .
کبریت میکشم .
تاریک روشن است،
قندیل ها، انگشت های زمستانند بر گلوی درختان
تاریک روشن است
و بوته ای لابه لای درخت ها یخ زده
بوته ای که حرف می زد، راه می رفت،تفنگ می کشید
و آنقدر پرنده در سر داشت
که جنگل صدایش میکردند...
.
کبریت میکشم
.
سیاهکل
سیاهتر از آن بود که روشن شود
.
کبریت میکشم!
کبریت میکشم!
کبریت میکشم!...
.
خزر، سیگارش را با آن روشن می کند!
خزر که آن روز آمده بود...
خزر که ریخته بود
خزر که در فنجان ها
خزر که در چشم ها
خزر که بر آستین ها...
خزر که شور
که شوریده
خزر که شوره زده بر لباسِ این همه سال.
خزر در خیابان
خزر با خیابان
خزر با موهایی از خزه
خزر با موهایی از لجن
خزرکه ماهی شد که می لغزید از ماشین به ماشین
خزر که می خشکید از اتاق به اتاق.
خزر با خیابان
خزر با موهای مشکیِ بُلند
خزر
با موهای روسیِ بلُند
.
"بلند شو دیگه خزر
تا کسی نیومده از اتاق برو بیرون!"
خزر همینطور که ملافه را به خودش می پیچید،
به نقشه ی روی دیوار خیره بود
گفت: " می دونی گروس؟
احساس میکنم این مرز
خطیه که دورِ یه جسد کشیدن."
بعد بلند شد وُ رفت تو حموم
همون جا پشت در وایساد
همون جا پشت در،
صدای موج می اومد...
.
#گروس_عبدالملکیان
Read more
يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه ...
Media Removed
يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد و ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به ... يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد
و
ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید»من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»«مادرت خانه نیست؟»«هیچکس بجز من خانه نیست»«آیا خونریزی داری؟»«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»«بله، می‌توانم»«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.
به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»من کمی تسکین یافتم. یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند. یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. .
ادامه در كامنت اول 👇🏻👇🏻👇🏻
Read more
. امروز داشتم یوتیوب میدیدم ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های ...
Media Removed
. امروز داشتم یوتیوب میدیدم ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های بچه ها،شکل خدایی که تو ذهنشون بود رو می کشید. راستش خیلی واسم جالب بود چون هر کدوم خدا رو به یه شکل خاص توصیف می کردن و اخر سر هیچ دوتا نقاشی شبیه هم نشد. در حالی که من خیال می کردم نظر همه بچه های درباره ... .
امروز داشتم یوتیوب میدیدم
ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های بچه ها،شکل خدایی که تو ذهنشون بود رو می کشید.
راستش خیلی واسم جالب بود چون هر کدوم خدا رو به یه شکل خاص توصیف می کردن و اخر سر هیچ دوتا نقاشی شبیه هم نشد. در حالی که من خیال می کردم نظر همه بچه های درباره خدا باید شبیه هم باشه یا بهتره بگم باید شبیه من باشه. 😁
چیزی که من حدود ۵-۶ سالگی(قبلترش رو یادم نیست)تو ذهنم درباره خدا داشتم،این بود که خدا یه پیر مرد سفید پوش با موها و ریش بلند و پرپشت یه دست سفیده مهربونه که یه کمم اضافه وزن داره.🙆🏻‍♀️ و بزرگه... خیلی بزرگ! خیلی خیلی خیلی بزرگ!!😅
اونقدی که می تونست زمین رو که وسط یه حباب شیشه ای معلقه بغل کنه و تمام روز تماشاش کنه.
و بعضی وقتا مثلا پرنده ها و بارون و باد وارد حباب می کرد که از آسمون سر در می اوردن!
شاید واسه همین من پرنده ها رو خیلی دوست داشتم چون خیال می کردم خدا اونا رو می سازه و بلافاصله مستقیم از آسمون پرتشون می کنه سمت ما!
البته میدونستم جوجه ها از تخم بیرون میان و اونا احتمالا بچه های پرنده هایی بودن که از آسمون فرستاده شده بودن و خیلی مورد علاقه من نبودن!!
بعد به نظرم اینجوری بود که وقتی خدا میخوابید شب می شد و وقتی چشماشو باز می کرد صبح می شد.
در طول روزم کارش این بود که آدمای مختلفو دنبال کنه ببینه چی کم و کسری دارن یا چی میخوان که واسشون فراهم کنه. بعضی وقتا که حوصلش سر می رفت یه کم اذیتشون می کرد و فرشته هارو جمع می کرد که دور هم بخندن😁
گاهی اوقات که عروسک و جوجه و خرگوش از خدا میخواستم و خیلی طول می کشید با خودم میگفتم خب ادمای روی زمین خیلی زیادن شاید امروز خدا وقت نکرده به من برسه واسه همین هر روز صبح که بیدار می شدم دوباره خواستمو میگفتم که اگه نوبتم شد چیزی جا نیوفته یا مثلا اشتباهی اون روز به جای اردک،شکلات نخوام.
چون بالاخره معلوم نبود تا دفعه بعدی که نوبتم میشه چند وقت طول می کشه؟!
تا این که بزرگتر شدم رفتم مدرسه با نجوم آشنا شدم و دینی خوندم و اطلاعاتم بیشتر شد.
و کم کم با تغییرات کوچیک تصورات بچگیم مدام تغییر کرد و آخر سر همه چیز عوض شد.
حالا میدونم که زمین توی یه حباب معلق نیست.
خدا جسم نداره.
و لازم نیست هر روز دنبال آدما راه بیوفته یا اذیتشون کنه.
اما راستش هنوزم اگه بهم بگن خدا رو مجسم کن همون چیزا به ذهنم میرسه .
خدای بچگی شما چه شکلی بود؟
Read more
این روز ها اگر به اطراف دقت کنید. پرنده ها را هنگام سرک کشیدن در سوراخ سنبه های شهر و درخت ها می بینید که ...
Media Removed
این روز ها اگر به اطراف دقت کنید. پرنده ها را هنگام سرک کشیدن در سوراخ سنبه های شهر و درخت ها می بینید که دنبال مکانی مناسب برای آشیانه سازی در فصل بهار می گردند. ساختمان های صاف و صوف شهر هم کار را برایشان سخت کرده با چندتا تخته چوب یا کوزه سفالی یک لانه این شکلیبسازید. اگر دوست داشتید میتوانید یک دوربین ... این روز ها اگر به اطراف دقت کنید. پرنده ها را هنگام سرک کشیدن در سوراخ سنبه های شهر و درخت ها می بینید که دنبال مکانی مناسب برای آشیانه سازی در فصل بهار می گردند. ساختمان های صاف و صوف شهر هم کار را برایشان سخت کرده با چندتا تخته چوب یا کوزه سفالی یک لانه این شکلی👆بسازید. اگر دوست داشتید میتوانید یک دوربین مداربسته کوچک داخل لانه نصب کنید. لانه را جایی دور از رفت و آمد روزانه و دسترس بچه های شر همسایه روی درخت یا دیوار ساختمان نصب کنید. سیم دوربین را با چند متر کابل آنتن یا یک فرستنده آنالوگ مستقیم به تلویزیون خانه وصل کنید. کمی صبر کنید تا پرنده ها لانه ای را که ساختید، پیدا کنند. اینطوری هم کار را برای پرنده ها آسان کردید هم یک کانال مستند اختصاصی به لیست کانال هایتات اضافه می شود و می توانید از تماشای آن لذت ببرید. یکسری ریزه کاری دیگر هم دارد که از حوصله اینجا خارج است اگر خواستید می توانم از طریق دایرکت برایتان توضیح دهم.
📎یادآوری: 🚫هرگز به لانه های فعال وجوجه ها دست نزنید.🚫🔌🙏
#nest_box #لانه_پرنده
#سلام_پرنده
Read more
 #internationallanguageday سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی ما را ز سر بریده می ترسانی ما گر زسر بریده ...
Media Removed
#internationallanguageday سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی ما را ز سر بریده می ترسانی ما گر زسر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم در محفل عاشقان خوشا رقصیدن دامن زبساط عافیت برچیدن در دست سر بریدهٔ خود بردن در یک یک کوچه کوچه‌ها گردیدن سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی مارا ز سر بریده می ترسانی ما ... #internationallanguageday
سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن زبساط عافیت برچیدن
در دست سر بریدهٔ خود بردن
در یک یک کوچه کوچه‌ها گردیدن

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

هرجا که نگاه می کنم خونین است
از خون پرنده ای گلی رنگین است
در ماتم گل پرنده می موید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
فانوس هزار شعله اما در باد
می سوزد و سرخوش است و چین واچین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی
از عشـق هر آنچه می رسد شیرین است

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باد پشت در خواهد زد
یک ساقهٔ سـبـز در دلم خواهد کاشت
مهتاب بر آن شبنم تر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می شکفد
خورشید به شاخه‌ها شرر خواهد زد

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم....
Read more
@حيات وحش هرمزگان@مكان جزيره زيباي قشم@تاريخ ٣/٦/٩٧همين امروز #فلامینگو یا مُرغ آتشی پرنده‌ای ...
Media Removed
@حيات وحش هرمزگان@مكان جزيره زيباي قشم@تاريخ ٣/٦/٩٧همين امروز #فلامینگو یا مُرغ آتشی پرنده‌ای است از راستهٔ بال‌آتشی‌سانان.[۶] فلامینگو پرنده‌ای است با پاهای دراز و منقاری منحنی و گردنی بلند خمیده، آبچر بابدنی بسیار کشیده و پر و بالی به رنگهای سفید و صورتی است. در پروازها باها و گردنش ... @حيات وحش هرمزگان@مكان جزيره زيباي قشم@تاريخ ٣/٦/٩٧همين امروز #فلامینگو یا مُرغ آتشی پرنده‌ای است از راستهٔ بال‌آتشی‌سانان.[۶]

فلامینگو پرنده‌ای است با پاهای دراز و منقاری منحنی و گردنی بلند خمیده، آبچر بابدنی بسیار کشیده و پر و بالی به رنگهای سفید و صورتی است.
در پروازها باها و گردنش کشیده و قدری پائین‌تر از سطح بدن قرار می‌گیرد. بالهایش ترکیب زیبائی از رنگهای سرخ و سیاه است. پرنده نابالغ قهوه‌ای مایل به خاکستری چرک است. فلامینگو به آرامی راه می‌رود و در حالیکه سر ومنقار خودرا در آب کم عمق فرو برده تغذیه می‌کند. فلامینگو از ۹۰/۰ تا ۵/۱ متر بلندی دارد. بیشتر فلامینگوها حلزون وگیاهان آبی را می‌خورند. این پرندگان به صورت دست جمعی و در دسته‌های چند هزارتایی زندگی می‌کنند. ماشاالله به اين همه جمال يكي از بهترين ثبت هاي كه انجام دادم

راسته‌ای بال‌آتشی‌سانان که فلامینگو به آن تعلق دارد از پرندگان آبزی و بزرگ‌جثه هستند که غذا را از منقار خمیده و صافی‌مانند خود می‌گذرانند.[۶] فلامينگو شايد شاخص ترين پرنده آبچر در جهان هست. پر و بال بنفش-قرمز، خود به تنهايی اين پرنده را از ساير پرنده‌ها مجزا می كند. فلامينگوها در هر قاره‌ای جز قطب جنوب زندگی می كنند.لطفا ورق بزنيد ماشاالله به الله الله جميل و يحب الجمال
Read more
نظرتون در مورد این شعر چیه؟؟؟ لطفا نظر بدید. با این آهنگ یاد چی می افتید؟ پرنده های قفسی، عادت دارن به بی کسی عمرشونو بی هم نفس، کِز می کنن کُنجِ قفس نمی دونن سفر چیه، عاشقِ در به در کیه هرکی بریزه شادونه، فکر می کنن خداشونه یه عمره بی حبیبن، با آسمون غریبن این همه نعمت اما همیشه بی نصیبن تو ... نظرتون در مورد این شعر چیه؟؟؟ لطفا نظر بدید.
با این آهنگ یاد چی می افتید؟

پرنده های قفسی، عادت دارن به بی کسی
عمرشونو بی هم نفس، کِز می کنن کُنجِ قفس
نمی دونن سفر چیه، عاشقِ در به در کیه
هرکی بریزه شادونه، فکر می کنن خداشونه

یه عمره بی حبیبن، با آسمون غریبن
این همه نعمت اما همیشه بی نصیبن
تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره
چشمه ی کوهِ مشرق چه راه دوری داره

چه می دونن به چی میگن ستاره
چه می دونن دنیا که یا بهاره
چه می دونن عاشق میشه چه آسون،پرنده زیرِ بارون
تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره

چشمه ی کوهِ مشرق چه راهِ دوری داره
قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ولی برنده بودم
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی
غصه ت میگیره وقتی میدونیو میبینی

آلبوم: حکایت
آهنگساز: #سیاوش قمیشی
ترانه سرا: مسعود فردمنش
تنظیم کننده: آندرانیک
Read more
. پرنده بودن هم جذابه. فکرکن امروز اراده میکنی و شروع می‌کنی به بال زدن و ممکنه ماه بعد تو یه شهر و یه ...
Media Removed
. پرنده بودن هم جذابه. فکرکن امروز اراده میکنی و شروع می‌کنی به بال زدن و ممکنه ماه بعد تو یه شهر و یه کشور دیگه باشی. نیازی به حراج زندگی‌شون نیست، باروبندیلی نمیبندن و تازه دل کندن هم قسمت سخت ماجرا نیست. البته فکر می‌کنم، شایدم اونا به این لونه‌هایی که ما می‌سازیم دل می‌بندن! شاید برای تصاحب لونه‌های ... .
پرنده بودن هم جذابه.
فکرکن امروز اراده میکنی و شروع می‌کنی به بال زدن و ممکنه ماه بعد تو یه شهر و یه کشور دیگه باشی. نیازی به حراج زندگی‌شون نیست، باروبندیلی نمیبندن و تازه دل کندن هم قسمت سخت ماجرا نیست. البته فکر می‌کنم، شایدم اونا به این لونه‌هایی که ما می‌سازیم دل می‌بندن! شاید برای تصاحب لونه‌های بهتر و زیباتر باهم میجنگن!! شایدم شانس میارن و بدون پارتی بازی صاحب لونه قشنگی می‌شن!
کسی چه‌میدونه؟! ما که تاحالا پرنده نبودیم.
Read more
. انگشتانم را چون تریشه‌های لانه‌ای از روی شاخه‌هات می‌تکانی و پیداست که روزی با تماشای آسمانی ...
Media Removed
. انگشتانم را چون تریشه‌های لانه‌ای از روی شاخه‌هات می‌تکانی و پیداست که روزی با تماشای آسمانی بی‌پرنده گریه خواهی کرد  برای زنی که یک‌تنه می‌توانست  غمگین‌ترین شهر جهان باشد و به‌اندازۀ تمام زنانی که دوستت داشته‌اند  رنج بکشد من  به تو مربوطم طوری‌که اندوه به شب طوری‌که صدای ... .
انگشتانم را
چون تریشه‌های لانه‌ای از روی شاخه‌هات می‌تکانی
و پیداست
که روزی با تماشای آسمانی بی‌پرنده گریه خواهی کرد 
برای زنی که یک‌تنه می‌توانست 
غمگین‌ترین شهر جهان باشد
و به‌اندازۀ تمام زنانی که دوستت داشته‌اند 
رنج بکشد

من 
به تو مربوطم
طوری‌که اندوه به شب
طوری‌که صدای بنان به حاشیۀ غروب
طوری‌که آن قناری زرد غمگین به شاملو
بی‌آنکه هیچ‎‌کدام دلیل قانع‌کننده‌ای داشته باشیم

من به تو مربوطم
و تصورم این است که چیز زیادی نمی‌خواهم
اگر بخش کوچکی از قلب تو را می‌خواهم
و دقیقۀ کوتاهی از دست‌هایت را
تا بعدها به دوستانم بگویم
روزی 
پوست من بسیار خوشبخت بوده است

چه‌کار کنم؟
که مثل یک گناه تازه دلپذیری
و آدم نه می‌تواند از خیر تو بگذرد
نه می‌تواند از شرّ تو بگذرد
تو 
که سیگارت را در انبار باروت روشن کرده‌ای
و می‌ترسی دود دیدگانت را بیازارد

زن سرسختی بودم 
رویینه‌تنی که پیش از تو قلبش را 
کف دستش می‌گرفت و به مصاف می‌رفت
و صلابت چشم‌هایش قبیله‌ای را شکست می‌داد
سایه‌ای شدم جا‌مانده از پرنده‌ای رفته
که سمت چپش مهربان‌تر است
و روزهای ابری، 
دست‌های تنهاتری دارد

روزی
برای آسمان بی‌پرنده گریه خواهی کرد
و زنی از فرسنگ‌ها فاصله رنج خواهد کشید
از اینکه شاخه‌هایت به‌جای لرزیدن
سرنوشت بهتری پیدا نکرده‌اند
مثل او 
که پس از سال‌ها برای مربوط بودن به تو
دلیل قانع‌کننده‌ای پیدا نکرده است

#لیلا_کردبچه
Read more
بهترین عکاسی از پرندگان امسال عکس اول: بهترین عکاس پرندگان سال، پدرو خارکه، عکاسی از پرو است که عکس ...
Media Removed
بهترین عکاسی از پرندگان امسال عکس اول: بهترین عکاس پرندگان سال، پدرو خارکه، عکاسی از پرو است که عکس این فلامینگوهای آمریکایی را در حفاظتگاهی در مادرید گرفته است. او این عکس را جمعه سیاه لقب داده است چون می‌گوید دعوای فلامینگوها او را به یاد کشمکش مردم در روز حراج معروف می‌اندازد. عکس دوم: مارگردن ... بهترین عکاسی از پرندگان امسال
عکس اول: بهترین عکاس پرندگان سال، پدرو خارکه، عکاسی از پرو است که عکس این فلامینگوهای آمریکایی را در حفاظتگاهی در مادرید گرفته است. او این عکس را جمعه سیاه لقب داده است چون می‌گوید دعوای فلامینگوها او را به یاد کشمکش مردم در روز حراج معروف می‌اندازد.
عکس دوم: مارگردن آمریکایی در حال شکار، منطقه پانتاناتال در برزیل. پتر بمبوشک قایقش را طوری قرار داد که پرنده با نور پس‌زمینه روشن شود.
عکس سوم: کبوتر تاجدار غربی در پارک پرندگان جورونگ سنگاپور. دیوید ایستن می‌خواست تاج پرنده با نور آفتاب روشن شود. او می‌گوید این پرنده‌ها خیلی سریع حرکت می‌کنند برای همین سرعت دیافراگم باید زیاد می‌بود.
عکس چهارم: ریچارد شاکسمیت برای این عکس از دریچه گنبدی شکل مخصوص استفاده کرده تا نیمی از تصویر زیر و نیم دیگرش بالای سطح آب باشد. سفیدغازهای شمالی در آبهای اسکاتلند برای رسیدن به پسمانده‌های یک قایق ماهیگیری شیرجه می‌روند.
عکس پنجم: سالوادور کولوه تصویر این شترمرغ را در میان تپه‌های شنی پارک ملی نامیب-ناوکلوفت در نامیبیا گرفته است.
عکس ششم: ساوریو گاتو عکس این آبچلیک شناور گردن‌قرمز را گرفته است
عکس هفتم: نیکوس بوکاس متوجه شد که خاک شخم‌زده سینه‌سرخها را جلب می‌کند چون از کرمها و بی‌مهرگانی که به سطح زمین آمده‌اند تغذیه می کنند. او در یک مزرعه سیب‌زمینی در شمال غرب یونان کرمی را کنار چنگکش گذاشت و منتظر ماند تا عکس این سینه‌سرخ اروپایی را بگیرد.
Read more
<span class="emoji emoji1f426"></span><span class="emoji emoji1f426"></span><span class="emoji emoji1f426"></span><span class="emoji emoji1f426"></span>هموکروماتوز در مرغ مینا: افزایش جذب آهن در بدن را هموکروماتوز می گویند.یکی از بیماری های شایع ...
Media Removed
هموکروماتوز در مرغ مینا: افزایش جذب آهن در بدن را هموکروماتوز می گویند.یکی از بیماری های شایع در مرغ میناست که در اثر بی توجهی به جیره ی غذایی و استفاده بیش از حد از جیره های حاوی آهن مثلا میوه هایی با ویتامین c بالا که به جذب آهن کمک می کند و...ایجاد می شود. محل های ذخیره آهن در بدن کبد،قلب، پانکراس،غده ... 🐦🐦🐦🐦هموکروماتوز در مرغ مینا:

افزایش جذب آهن در بدن را هموکروماتوز می گویند.یکی از بیماری های شایع در مرغ میناست که در اثر بی توجهی به جیره ی غذایی و استفاده بیش از حد از جیره های حاوی آهن مثلا میوه هایی با ویتامین c بالا که به جذب آهن کمک می کند و...ایجاد می شود.
محل های ذخیره آهن در بدن کبد،قلب، پانکراس،غده ی آدرنال می باشد که در اثر این بیماری در پرنده ضعف، بی حالی،بی اشتهایی و کاهش وزن رخ می دهد ولی علائم بیماری پاتوگنومیک نبوده و باید حتما تاریخچه گیری انجام شود.
برای درمان پرنده مبتلا حتما باید وضعیت جیره را تغییر داد و از غذاهای با آهن اندک ،میوه های دارای ویتامین c کمتر،دانه های پلت استفاده نمود.همچنین باید توجه شود که از دانه های مخصوص طوطی سانان برای مرغ مینا استفاده نشود چون آهن بالایی دارند.
در بعضی موارد توصیه می شود که از چای البته چای سیاه بدون عطر در آبخوری پرنده استفاده شود چون جذب آهن بدن را کاهش می دهد که البته خیلی تایید شده نیست.
#مرغ #مینا #هموکروماتوز #وتلند #vetland #تغذیه #جذب #آهن #بالا #مرغ_مینا
Read more
@tanhait5 @كركس مصري #پرندگان_ایران #كركس_مصرى @mamad_turang @hormozgangeo @wildlifeiran ...
Media Removed
@tanhait5 @كركس مصري #پرندگان_ایران #كركس_مصرى @mamad_turang @hormozgangeo @wildlifeiran @حيات وحش ايران@كركس مصري.مكان هرمزگان جزيره قشم بندر درگهان ساحل روستاي هلر@ کرکس مصری (کرکس کوچک) 53 تا 65 سانتی‌متر است ؛ لاشخوری کوچک و سیاه و سفید که از سایر لاشخورها کوچکتر است ، طرح بدنش ... @tanhait5 @كركس مصري #پرندگان_ایران #كركس_مصرى @mamad_turang @hormozgangeo @wildlifeiran @حيات وحش ايران@كركس مصري.مكان هرمزگان جزيره قشم بندر درگهان ساحل روستاي هلر@

کرکس مصری (کرکس کوچک) 53 تا 65 سانتی‌متر است ؛ لاشخوری کوچک و سیاه و سفید که از سایر لاشخورها کوچکتر است ، طرح بدنش در حال پرواز با بال‌های دراز ، مستقیم و نوک‌تیز به رنگ سیاه و سفید و دم سه‌گوش سفید ، خیلی مشخص است . سر و گلوی پرنده بالغ پوستی زردرنگ و بدون پر دارد ، پس سر و گردنش را انبوهی از پرهای کوتاه و فشرده می پوشاند ، پرو بالش سفید چرک و شاهپرهای نخستین آن سیاه‌رنگ است . منقارش از منقار لاشخورهای دیگر باریکتر است . رنگ پر و بال پرنده نابالغ بر حسب سن ، از قهوه‌ای پررنگ تا سفید چرک تغییر می کند و سر و پرهای انبوه گردنش تقریبا قهوه‌ای رنگ است . با اینکه این پرنده چندان اجتماعی نیست ، گاهی دو یا سه‌ تای آن همراه با چند ( دال ) بر سر یک لاشه جنگ می شود تا پس مانده پرنده‌های بزرگ‌تر را بخورند . آشغال و زباله را در جستجوی گوشت و مواد حیوانی دیگر زیر و رو کند ( رجوع شود به لک‌لک سفید که طرح بالش در پرواز مشابه این پرنده است و اغلب با بال باز اوج می گیرد ) [email protected]@@@@لطفا ورق بزنيد@خوشحال ميشووم نظر شما دوستان بدونم
Read more
🌲<span class="emoji emoji1f334"></span><span class="emoji emoji1f34f"></span><span class="emoji emoji1f34e"></span> پیرانشهر نامه‌هایت در صندوق پستی من کبوترانی خانگی‌اند بی‌تاب خفتن در دست‌هایم یاس‌هایی ...
Media Removed
🌲 پیرانشهر نامه‌هایت در صندوق پستی من کبوترانی خانگی‌اند بی‌تاب خفتن در دست‌هایم یاس‌هایی سفیدند به خاطر سفیدی یاس‌ها از تو ممنونم می‌پرسی در غیابت چه کرده‌ام؟ غیبتت!؟ تو در من بودی با چمدانت در پیاده‌روهای ذهنم راه رفته‌‏ای ویزای تو پیش من استُ بلیط سفرت ممنوع الخروجی از ... 🌲🌴🍏🍎 پیرانشهر

نامه‌هایت در صندوق پستی من
کبوترانی خانگی‌اند
بی‌تاب خفتن در دست‌هایم
یاس‌هایی سفیدند
به خاطر سفیدی یاس‌ها از تو ممنونم
می‌پرسی در غیابت چه کرده‌ام؟
غیبتت!؟
تو در من بودی
با چمدانت در پیاده‌روهای ذهنم راه رفته‌‏ای
ویزای تو پیش من استُ
بلیط سفرت
ممنوع الخروجی
از مرزهای قلب من
ممنوع الخروجی
از سرزمین احساسم
نامه‌هایت کوهی از یاقوت است
در صندوق پستی من
از بیروت پرسیده بودی
میدان‌ها و قهوه‌خانه‌های بیروت
بندرها وُ هتل‌ها وُ کشتی‌هایش
همه وُ همه در چشم‌های تو جا دارند
چشم که ببندی
بیروت گم می‌شود
عشق تو
پرنده‌ای سبز است
پرنده‌ای سبز و غریب
بزرگ می‌شود
همچون دیگر پرندگان
انگشتان و پلک‌هایم
را نوک می‌زند
چگونه آمد؟
پرنده‌ سبز
کدامین وقت آمد؟
هرگز این سؤال را
نمی‌اندیشم محبوب من!
که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند
عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی
که هر آن‌چه شکستنی را می‌شکند،
باران که گرفت به دیدار من می‌آید،
بر رشته‌های اعصاب‌ام
راه می‌رود و بازی می‌کند
و من تنها صبر در پیش می‌گیرم
عشق تو کودکی بازیگوش است
همه در خواب فرو می‌روند
و او بیدار می‌ماند
کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم
عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد
آن‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند
آن‌سان که شقایق‌های سرخ
بر درگاه خانه‌ها می‌رویند
آن‌گونه که بادام و
صنوبر بر دامنه‌ کوه سبز می‌شوند
آن‌گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد
عشق‌ات، محبوب من
همچون هوا مرا در بر می‌گیرد
بی آن‌که دریابم
جزیره‌ای‌ست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابی‌ست ناگفتنی
تعبیر ناکردنی
به‌راستی عشق تو چیست؟
گل است یا خنجر؟
یا شمع روشنگر؟
یا توفان ویران‌گر؟
یا اراده‌ شکست‌ناپذیر خداوند؟
تمام آن‌چه دانسته‌ام
همین است :
تو عشق منی
و آن‌که عاشق است
به هیچ چیز نمی‌اندیشد
نزار قبانی
Read more
. فرزندِ هنوز به دنیا نیامده‌ام سلام. امروز در روزنامه خبر جالبی خواندم. ماجرا از این قرار بود که ...
Media Removed
. فرزندِ هنوز به دنیا نیامده‌ام سلام. امروز در روزنامه خبر جالبی خواندم. ماجرا از این قرار بود که دزدی با تعداد زیادی کبوتر دستگیر می‌شود. ماموران کلانتری برای پیگیری پرونده نیاز به شاکی داشتند اما کسی از صاحب کبوتران اطلاعی نداشت؛ لذا تصمیم می‌گیرند به پای یکی از کبوترهای جَلد، کاغذی ببندند ... .
فرزندِ هنوز به دنیا نیامده‌ام سلام. امروز در روزنامه خبر جالبی خواندم. ماجرا از این قرار بود که دزدی با تعداد زیادی کبوتر دستگیر می‌شود. ماموران کلانتری برای پیگیری پرونده نیاز به شاکی داشتند اما کسی از صاحب کبوتران اطلاعی نداشت؛ لذا تصمیم می‌گیرند به پای یکی از کبوترهای جَلد، کاغذی ببندند با این نوشته که «به فلان کلانتری مراجعه کنید» و سپس رهایش کنند تا صاحبش را پیدا کند. این خبر بدجوری ذهنم را به خود مشغول کرد. واقعا چه چیزهایی از من دزدیده شده و یا گم کرده‌ام؟ نهایتا به یک کلمه رسیدم: «خوشبختی». غرق در رویاپردازی شده بودم و به ابعاد مختلف خوشبختی فکر می‌کردم: مثلا من و برادر بیلزریان کنار هم، کشتی تفریحی و سایر امکانات رنگارنگ رفاهی، پول، آرامش، امنیت، شغل پردرآمد، تیروئید پرکار (شرمنده‌ام، خوشبختی خیلی ابعاد گسترده‌ای در ذهنم ندارد) و غیره. در همین افکار بودم که پرنده بزرگی پشت پنجره اتاقم نشست. مقداری نان خشک پشت پنجره قرار دادم تا بخورد اما بدون واکنش خاصی فقط نگاهم کرد. پرسیدم: جان؟ گفت: «نون خشک جلوی من میذاری؟ من اندازه هیکلت ...». کلامش را قطع کردم و گفتم: «چته؟ توقع نداری شیشلیک جلوت بذارم که!» گفت: «شیشلیک؟ من اندازه هیکلت... «دوباره صحبتش را قطع کردم و گفتم: «تو دیگه چه پرنده‌ای هستی؟ چرا بی‌اعصابی انقدر؟» گفت: «هما». گفتم: واقعا؟ گفت: «آره». در حالی‌که درِ اتاقم را آهسته می‌بستم به او اشاره کردم که بیاید داخل. با عصبانیت گفت: «همای سعادت ابله!» خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «خب پس کلا اشتباه اومدی عزیزم، زنگ بالاییا رو بزن». گفت: «هیچ وقت حافظه درستی نداشتی. تو صاحب منی. من رو ازت دزدیدن. کلانتری دزد رو دستگیر کرده. حالا هم من رو فرستادن که تو رو به عنوان شاکی ببرم». گفتم: “یعنی تو مال منی؟” گفت: «آره». گفتم: «یعنی خوشبختی تو دستامه؟» گفت «آره دیگه». گفتم: «عااااشقتم هماجون، توام منو دوست داری؟»گفت: «آره عزیزم». گفتم: «چقدر؟» گفت: «اندازه هیکلت ...». منقارش را گرفتم و گفتم: «نمی‌خواد ابراز علاقه کنی؛ زودتر بریم!».
.
روبروی ريیس کلانتری نشسته بودم. با عصبانیت نگاهم می‌کرد. گفتم: «چیزی شده؟ هماجان کاری کرده؟ رو سیم برقی نشسته که زیرش ماشین پارک بوده؟» باز هم چیزی نگفت. فقط احساس می‌کردم هرلحظه عصبانی‌تر می‌شود‌. ادامه دادم: «رو سیم برقی نشسته که زیرش آدم بوده؟ آخه نه که یه کم جثه‌اش بزرگه،...» ريیس گفت: «بسه دیگه تمومش کن». گفتم: «قربان شما خودتون گفتید بیام اینجا واسه شکایت از کسی که همای سعادتم رو دزدیده». گفت
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
شادی ام را بر می دارم به کوچه می زنم و به اولین کودکی می دهم که توپش را گم کرده است اندوهم را درون ...
Media Removed
شادی ام را بر می دارم به کوچه می زنم و به اولین کودکی می دهم که توپش را گم کرده است اندوهم را درون چمدانی می گذارم و به آخرین قطار شبی می سپارم که از این شهر می گذرد به مرز که رسیدم دلم را همچون پرنده ای در آسمان آبی رها می کنم پرنده ی عادتی آیا دوباره به خانه اش باز خواهد گشت؟ شادی ام را بر می دارم
به کوچه می زنم
و به اولین کودکی می دهم
که توپش را گم کرده است

اندوهم را
درون چمدانی می گذارم
و به آخرین قطار شبی می سپارم
که از این شهر می گذرد

به مرز که رسیدم
دلم را همچون پرنده ای
در آسمان آبی رها می کنم
پرنده ی عادتی
آیا دوباره
به خانه اش باز خواهد گشت؟
از خانه شروع می‌کنم؛ لانه پرنده‌ای را ديدم که سرخ بود؛ کار چينی‌ھا بود؛ کاردستی نبود، واقعی بود. در ...
Media Removed
از خانه شروع می‌کنم؛ لانه پرنده‌ای را ديدم که سرخ بود؛ کار چينی‌ھا بود؛ کاردستی نبود، واقعی بود. در سواحل چين، پرنده‌ای ھست که با آب دھانش لانه می‌سازد. آب دھانش چسبناک است و سنگ‌ھای کوچک ساحلی را با آن به ھم می‌چسباند و خانه می‌سازد؛ چينی‌ھا منتظرند و وقتی خانه تمام شد، آن را می‌دزدند؛ پرنده ... از خانه شروع می‌کنم؛ لانه پرنده‌ای را ديدم که سرخ بود؛ کار چينی‌ھا بود؛ کاردستی نبود، واقعی بود. در سواحل چين، پرنده‌ای ھست که با آب دھانش لانه می‌سازد. آب دھانش چسبناک است و سنگ‌ھای کوچک ساحلی را با آن به ھم می‌چسباند و خانه می‌سازد؛ چينی‌ھا منتظرند و وقتی خانه تمام شد، آن را می‌دزدند؛ پرنده لانه ديگری می‌سازد؛ چينی‌ھا دومی را ھم می‌دزدند و پرنده به ناچار خانه‌ی ديگری می‌سازد، اين بار اما آب دھانش به خونش آغشته است و خانه‌ سرخ می‌شود؛ اين ھمان خانه ايست که چينی‌ھا بر می‌دارند و يادگار نگه می‌دارند. اسمش را خانه چينی میگذارم.
خانه شاعر جوان خانه‌ای چينی بود. پدرش را –که شايد يکسره از قصه بيرون است– اين‌طور به ياد می‌آورد. او چھل، پنجاه سال با جهان سروکله زده بود و سی سالش را در ارتش تلف کرده بود و با وجود ھمه‌ی انقلاب‌ھا و جنگ‌ھا و... خانه‌ای ساخته بود، اما خانه‌خراب شده بود. حالا چند سال بود که داشت خانه‌ای تازه می ساخت که آمده بودند عراقی‌ھا و خرابش کرده بودند و حالا داشت خانه سوم را می‌ساخت؛ اين خانه‌ای بود که شاعر به عنوان خانه بياد می‌آورد. پدر تمام عمر را پس انداز کرده بود تا سر پيری محتاج نباشد و محتاج بود ھميشه، محتاج پس‌انداز بيشتر ... خانه چينی خانه پرنده‌ھا بود اما در خروجی‌اش تنھا وقتی پدر می‌خواست باز می‌شد. خانه‌ی چينی کوچک بود و سرخ رنگ‌. شاعر جوان بين جنگيدن با پدر و پريدن، پريدن را ترجيح داده بود...
.
بخشی از رمان #نگاتیو .
* تصاویر بالا از خانه‌ای که کودکی‌ام در آن گذشت، را دوست و برادرم گودرز الفت ثبت کرده و برایم فرستاد که از او سپاسگزارم.
Read more
 #کپشن #خوانی ... بعضی از شب ها ، وقتی موری به اندازه کافی هوا نمی گرفت،ماسک اکسیژن را روی بینی اش می گذاشت.این ...
Media Removed
#کپشن #خوانی ... بعضی از شب ها ، وقتی موری به اندازه کافی هوا نمی گرفت،ماسک اکسیژن را روی بینی اش می گذاشت.این را که موری به وسیله ای وصل باشد نمی پسندیدم. موری گفت:«همه می دانند که روزی می میرند، اما کسی این را باور نمی کند. اگر باور می کردیم، رفتارمان را تغییر می دادیم.» گفتم به عبارت دیگر درباره مرگ ... #کپشن #خوانی ... بعضی از شب ها ، وقتی موری به اندازه کافی هوا نمی گرفت،ماسک اکسیژن را روی بینی اش می گذاشت.این را که موری به وسیله ای وصل باشد نمی پسندیدم. موری گفت:«همه می دانند که روزی می میرند، اما کسی این را باور نمی کند. اگر باور می کردیم، رفتارمان را تغییر می دادیم.» گفتم به عبارت دیگر درباره مرگ خودمان را فریب می دهیم. «بله، اما راه بهتری هم وجود دارد. راه بهترش این است که بدانی روزی می میری و برای این مردن آماده باشی. این گونه بهتر می توانی تا روزی که زنده هستی درگیر زندگی باشی.» چگونه می توان برای مردن آماده شد؟ «باید کار بودایی ها را بکنی. فرض کن همه روزه پرنده ای بر شانه ات می نشیند و می پرسد:«آیا امروز همان روز است؟ آیا حاضر هستم؟ آیا همه آن کارهایی را که لازم است انجام می دهم؟ آیا همان کسی هستم که می خواهم؟» بعد سرش را به سمت شانه اش خم کرد، انگار پرنده که از آن حرف میزد آنجا نشسته بود. موری پرسید : «آیا امروز همان روزی است که باید بمیرم؟»
می دانی میچ، حقیقت این است که اگر بیاموزی که چگونه بمیری، می آموزی که چگونه زندگی کنی.» موری ادامه داد: کسی باور نمی کند که مرگی در کار است اما همه کسی را میشناسند که مرده است، چرا فکر کردن به مرگ تا این اندازه دشوار است؟
... به این دلیل که اغلب طوری پرسه می زنیم که انگار داریم در خواب راه می رویم، ما دنیا را آنطور که هست تجربه نمی کنیم، زیرا نیمه خواب هستیم،کارهایی که میکنیم که خود به خود گمان می کنیم باید انجام دهیم.»
و رو به رو شدن با مرگ همه اینها را تغییر می دهد. همه زواید را دور می ریزی و به آنچه مهم است می پردازی. وقتی بدانی که داری-به تدریج- می میری، همه چیز را طور دیگری می بینی.» میچ آلبوم , سه شنبه ها با موری
پی نوشت: به یاد خانم دکتر مریم میرزاخانی ، روحش شاد.
Read more
. کودکان سرزمین سوخته، زمین هرز هر چه را که نقش می‌زنند هر چه را که می‌کشند خانه می‌شود می‌شود ...
Media Removed
. کودکان سرزمین سوخته، زمین هرز هر چه را که نقش می‌زنند هر چه را که می‌کشند خانه می‌شود می‌شود حیاط، می‌شود اتاق می‌شود پرنده، می‌شود درخت می‌شود . این پرندگان که می‌پرند نقش دست کودکان ماست با گلی میان چنگشان _______________ #منصور_اوجی از کتاب #دفتر_گمشده #انتشارات_فصل_پنجم . . خرید ... .
کودکان سرزمین سوخته، زمین هرز
هر چه را که نقش می‌زنند
هر چه را که می‌کشند
خانه می‌شود
می‌شود حیاط، می‌شود اتاق
می‌شود پرنده، می‌شود درخت
می‌شود
.
این پرندگان که می‌پرند
نقش دست کودکان ماست
با گلی میان چنگشان
_______________
#منصور_اوجی
از کتاب #دفتر_گمشده
#انتشارات_فصل_پنجم
.
.
خرید اینترنتی از وبسایت نبض هنر
@nabzehonar
Read more
حال ِ این روزهایم شبیه یکی از داستان های کوتاهِ مگان برگمن است؛ راوی داستانی که به باغ وحش می رود و دنبال ...
Media Removed
حال ِ این روزهایم شبیه یکی از داستان های کوتاهِ مگان برگمن است؛ راوی داستانی که به باغ وحش می رود و دنبال صدای مادرش توی حنجره ی پرنده می گردد. راوی بر می گردد به خانه ی قدیمی و پا روی موکت ِ مرطوب می گذارد، بوی غار می شنود و در عین حال بوی خانه. روی روکش کاغذ دیواری ها دست می کشد، لکه های سقف نم داده را و دیوار ... حال ِ این روزهایم شبیه یکی از داستان های کوتاهِ مگان برگمن است؛ راوی داستانی که به باغ وحش می رود و دنبال صدای مادرش توی حنجره ی پرنده می گردد. راوی بر می گردد به خانه ی قدیمی و پا روی موکت ِ مرطوب می گذارد، بوی غار می شنود و در عین حال بوی خانه. روی روکش کاغذ دیواری ها دست می کشد، لکه های سقف نم داده را و دیوار صورتی کمرنگ دلگیر راهرو را می بیند و به حاشیه ی گچی میان سقف و دیوار خیره می شود.
مادر من هم مثل مادرِ راوی داستان در شکل گرفتن حس ما از مکان نقش ظریفی داشت؛ دقت، جدیت و وسواسش در چیدمان که آن را به من و فروغ هم از جایی گرم در درونش منتقل کرد؛ جایی نزدیک ِ قلبش.
اینجا، همین نقطه حس مکانی امن را برای همیشه در من زنده می کرد، آن آبیِ کوچکِ بالشت و تمام ِ کتاب های پشت سرش و کتاب هایی که در قاب جا نشد. من در این نقطه ی روشن با کارور به آمریکا سفر کردم، با پیرمرد و دریای همینگوی به کوبا رفتم، نامه های چخوف به اولگا و نامه های ساعدی به طاهره پنجره ای از عشق را رو به من باز کرد که شبیهش را هیچ وقت ندیده بودم. همینجا دیدم شان، مریم را در کنیزوی منیرو روانی پور که به شهر بندری مهاجرت می کند، سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم را در سووشون تماشا کردم و بو کردم، به مادام بواری حسرت خوردم، دره ی خاکستر را به وضوح در گتسبی بزرگ دیدم، طبقه‌ای که تنها نصیبشان از رؤیای آمریکایی گرد و غبار و خاکستر بوده است. و سفر کردم با کوچه ابرهای گمشده، با باغ ملی، با نیمه ی تاریک ِ ماه و سگ ِ ولگرد و دیگر چقدر اسم بگویم؟ همین تکه ای که آفتاب است، که می دانم هیچ وقت رو به خاموشی نمی رود دری را به رویم باز کرد شبیه باغی که مسکوب آن را توصیف می کند: آدم نهالی بیرون از فصل و بی‌هنگام است، در زمان خودش نیست، خزان است در میانه بهار یا برعکس.
و این تکه با اینکه حالا خالی می شود، خاطره هايش شبیه ستاره های کوچکی در شب می شوند و هر ورق شان، یادگار کتابی ست که در پس حافظه ی من برق می زند.
Read more
پرنده می آید و من آغوش می گشایم تا در هم و با هم تنها بمانیم و سخنان ناگفته زمزمه کنیم پرنده می آید که ...
Media Removed
پرنده می آید و من آغوش می گشایم تا در هم و با هم تنها بمانیم و سخنان ناگفته زمزمه کنیم پرنده می آید که پایان فصل تنهایی را با اشکهایمان جشن بگیریم... ظهر جمعه. بیست و پنجم اسفند نود و شش پرنده می آید و من آغوش می گشایم
تا در هم و با هم تنها بمانیم و سخنان ناگفته زمزمه کنیم
پرنده می آید که پایان فصل تنهایی را با اشکهایمان جشن بگیریم...
ظهر جمعه. بیست و پنجم اسفند نود و شش
نگران من نباش دست‌هایم را به از دست دادن عادت داده‌ام گروهی پرنده می‌آیند گروهی پرنده می‌روند ...
Media Removed
نگران من نباش دست‌هایم را به از دست دادن عادت داده‌ام گروهی پرنده می‌آیند گروهی پرنده می‌روند ، و تنها پرنده‌ای از کوچ می‌ماند ، که پرواز را نمی‌داند .. { لیلا کردبچه } نگران من نباش
دست‌هایم را
به از دست دادن عادت داده‌ام
گروهی پرنده می‌آیند
گروهی پرنده می‌روند ،
و تنها
پرنده‌ای از کوچ می‌ماند ،
که پرواز را نمی‌داند ..
{ لیلا کردبچه }
<span class="emoji emoji1f491"></span> بعضی وقتا که علی قهر بود و باهام حرف نمی زد می گفتم پرنده تو رو خدا زندونیم باش اونم می خندید خودشم ...
Media Removed
بعضی وقتا که علی قهر بود و باهام حرف نمی زد می گفتم پرنده تو رو خدا زندونیم باش اونم می خندید خودشم خیلی بامزه این جمله رو می گفت یا می گفت ارباب جونم بعدشم ادای پیرمرده رو درمی یاوردیم و باصدای کلفت می گفتیم من ارباب تو نیستم بعضی وقتا هم دس می زدیم و یعنی دنبال پرنده می گشتیم و می گفتیم توکی جون این ... 💑
بعضی وقتا که علی قهر بود و باهام حرف نمی زد می گفتم پرنده تو رو خدا زندونیم باش اونم می خندید
خودشم خیلی بامزه این جمله رو می گفت یا می گفت ارباب جونم بعدشم ادای پیرمرده رو درمی یاوردیم و باصدای کلفت می گفتیم من ارباب تو نیستم
بعضی وقتا هم دس می زدیم و یعنی دنبال پرنده می گشتیم و می گفتیم توکی جون
این تیکه آخرو باسیاوش هم اجرا می کردم😊
Read more
<span class="emoji emoji1f337"></span> فكر كه مى كنى به من، تنم ترانه می شود تمام بافتهای من، شرابخانه می شود لبم شکوفه می دهد، به بوسه فکر ...
Media Removed
فكر كه مى كنى به من، تنم ترانه می شود تمام بافتهای من، شرابخانه می شود لبم شکوفه می دهد، به بوسه فکر می کنم و زیر پوستم، ببین! پُر از جوانه می شود فكر كه مى كنى به من، به ماه دست می بَرم پُر از پرنده می شوم و از درخت می پَرم فكر كه مى كنى به من، شبم شکست می خورد بدون ترس باختن، تو را به خانه می بَرم و ... 🌷
فكر كه مى كنى به من، تنم ترانه می شود
تمام بافتهای من، شرابخانه می شود
لبم شکوفه می دهد، به بوسه فکر می کنم
و زیر پوستم، ببین! پُر از جوانه می شود

فكر كه مى كنى به من، به ماه دست می بَرم
پُر از پرنده می شوم و از درخت می پَرم
فكر كه مى كنى به من، شبم شکست می خورد
بدون ترس باختن، تو را به خانه می بَرم

و بى تو فكر مى كنم، جهان جهانِ ديگرى ست
زمان، زمان عشق نيست، زمان، زمان ديگرى ست
هميشه فكر كن به من، به من كه فكر مى كنى
ثانيه مست مى شود و لحظه، آنِ ديگرى ست

از کتاب : دستم را باز بگذارید می خواهم بنویسم آغوش (مجموعه ترانه ها)

#كامران_رسول_زاده
  #انتشارات_مروارید

پ.ن:
از تنم ترانه می ریزد
وقتی تو شبیه آغوش
خیال مرا دور می زنی،
من تمام این شعر را رقصیده ام...
#کامران_رسولزاده
Read more
 #ماهی ‌ها دست بسته هم که باشند در #خاک نمی‌میرند #پرنده می‌شوند! تاریخ را #پرواز می‌کنند تصویری ...
Media Removed
#ماهی ‌ها دست بسته هم که باشند در #خاک نمی‌میرند #پرنده می‌شوند! تاریخ را #پرواز می‌کنند تصویری می‌شوند... با لباس‌های #غواصی ... آسمانی می شوند به رنگ دریاها، تا به یاد بیاوری چقدر در #دریا زیسته‌ای و هیچ از #ماهی‌ها نمی‌دانی چقدر آسمان را فقط در قاب های مجاز، به دور از حقیقت اوج، ... #ماهی ‌ها
دست بسته هم که باشند
در #خاک نمی‌میرند
#پرنده می‌شوند!
تاریخ را #پرواز می‌کنند
تصویری می‌شوند...
با لباس‌های #غواصی ...
آسمانی می شوند به رنگ دریاها،
تا به یاد بیاوری
چقدر در #دریا زیسته‌ای و
هیچ از #ماهی‌ها نمی‌دانی
چقدر آسمان را فقط در قاب های مجاز، به دور از حقیقت اوج، دیده ای و بال نگشودی برای پریدن های جاودانه ... و تو هیچ از پرنده‌ها نمی‌دانی...
آنهایی که «یا #حسین » گفتند و در « #کربلای ۴» مجذوب عشق ارباب در حقیقت آب #ذوب شدند!
راستی... ماهی‌ها
دست بسته هم که باشند
در خاک نمی‌میرند
پرنده می‌شوند... مثل ۱۷۵ #ماهی #عاشق که در خاک پرنده شدند! پر گشودند و #شهید شدند ...
#سلام_بر۱۷۵غواص_شهید
Read more
 #annanemati #universe #inmylife 🕊 وقتی شروع می‌کنی به رفتن و دل کندن ، وقتی همه خاطراتت را تو کوله‌ای ...
Media Removed
#annanemati #universe #inmylife 🕊 وقتی شروع می‌کنی به رفتن و دل کندن ، وقتی همه خاطراتت را تو کوله‌ای می‌ریزی ، انگار یک جورایی پرنده می‌شوی ... پرنده‌ای مهاجر که هرگز یک جا بند نمی‌شود و دائم در حال کوچیدن است . آن وقت است که به طور غریزی یاد می‌گیری دل به هیچ مکانی نبندی و به کفِ هر زمینی نوک بزنی و دانه ... #annanemati #universe #inmylife 🕊 وقتی شروع می‌کنی به رفتن و دل کندن ، وقتی همه خاطراتت را تو کوله‌ای می‌ریزی ، انگار یک جورایی پرنده می‌شوی ... پرنده‌ای مهاجر که هرگز یک جا بند نمی‌شود و دائم در حال کوچیدن است . آن وقت است که به طور غریزی یاد می‌گیری دل به هیچ مکانی نبندی و به کفِ هر زمینی نوک بزنی و دانه جمع کنی تا گرسنه نمانی ... در این صورت است که مفهوم عمیق زندگی را درک می‌کنی ؛ لامکان بودن ، همه‌جا بودن و هیچ‌جایی نبودن !
با همه بودن و سرانجام با هیچ کسی نبودن ...! ☀️💫🎶🌙 #نسرین_قربانی 💚🤞🏻🙏🏻
ارزوي صبر ، سلامتي ، شادي ، بر طرف شدن مشكلات هم وطنانم ، شفاي بيماران ، و ، و ، و ،،، #با_هم_مهربان_باشیم
🕊 When you start to go and hear, when you go all your memories, you're like a bird ... Immigrant bird, which never gets stuck and constantly moving. It is then that you instinctively learn to dance to no place, and tip to the bottom of every ground and collect seeds so that you are hungry.

In this case, you understand the deep meaning of life; it is lamacan, everywhere and no place!
Being alive and eventually nobody ...!
# Nasrin_Aghabarani
Read more
: دلم که می‌گیرد، حرف‌هایم پرنده می‌شوند و پرواز آخرین پناه، برای رهایی از سکوت مدام من است #شیما_سبحانی . . . #iran #bird #birds #fall ...
Media Removed
: دلم که می‌گیرد، حرف‌هایم پرنده می‌شوند و پرواز آخرین پناه، برای رهایی از سکوت مدام من است #شیما_سبحانی . . . #iran #bird #birds #fall #autumn #blue #sky #ایران #پرنده #پاییز #پائیز #آسمان #آبی #کرمان :
دلم که می‌گیرد،
حرف‌هایم پرنده می‌شوند
و پرواز آخرین پناه، برای رهایی از سکوت مدام من است

#شیما_سبحانی
.
.
.
#iran
#bird
#birds
#fall #autumn
#blue #sky
#ایران
#پرنده
#پاییز #پائیز
#آسمان #آبی
#کرمان
. وقتی شروع می کنی به رفتن و دل کندن، وقتی همه خاطراتت را تو کوله ای می ریزی، انگار یک جورایی پرنده می ...
Media Removed
. وقتی شروع می کنی به رفتن و دل کندن، وقتی همه خاطراتت را تو کوله ای می ریزی، انگار یک جورایی پرنده می شوی؛ پرنده ای مهاجر که هرگز یک جا بند نمی شود و دائم در حال کوچیدن است. آن وقت است که به طور غریزی یاد می گیری دل به هیچ مکانی نبندی و به کفِ هر زمینی نوک بزنی و دانه جمع کنی تا گرسنه نمانی. در این صورت است که ... .
وقتی شروع می کنی به رفتن و دل کندن، وقتی همه خاطراتت را تو کوله ای می ریزی، انگار یک جورایی پرنده می شوی؛ پرنده ای مهاجر که هرگز یک جا بند نمی شود و دائم در حال کوچیدن است.
آن وقت است که به طور غریزی یاد می گیری دل به هیچ مکانی نبندی و به کفِ هر زمینی نوک بزنی و دانه جمع کنی تا گرسنه نمانی. در این صورت است که مفهوم عمیق زندگی را درک می کنی؛ لامکان بودن. همه جا بودن و هیچ جایی نبودن. با همه بودن و سرانجام با هیچ کسی نبودن.
📷 @maahnisaleh 💙
Read more
. داستان كوتاهِ كوتاه: مرغ دریایی نشسته بود پشت میز، نگاه‌اَش از پنجره راه کشیده رفته بود توو آسمان؛ ...
Media Removed
. داستان كوتاهِ كوتاه: مرغ دریایی نشسته بود پشت میز، نگاه‌اَش از پنجره راه کشیده رفته بود توو آسمان؛ خیره به نقطه‌ای مبهم. سیگارش هم توو جاسیگاری بَرا خودش دود می‌کرد. هنوز توو آسمان بود که صدایی شبیه برخورد سنگ‌ریزه و فلز‌ کشیدش آوردش پایین و دوباره بُرد نشاندش پشتِ میز. سیگارش به فیلتر رسیده ... .
داستان كوتاهِ كوتاه: مرغ دریایی

نشسته بود پشت میز، نگاه‌اَش از پنجره راه کشیده رفته بود توو آسمان؛ خیره به نقطه‌ای مبهم. سیگارش هم توو جاسیگاری بَرا خودش دود می‌کرد. هنوز توو آسمان بود که صدایی شبیه برخورد سنگ‌ریزه و فلز‌ کشیدش آوردش پایین و دوباره بُرد نشاندش پشتِ میز. سیگارش به فیلتر رسیده خاموش شده بود. صدای سنگ‌ریزه مقطَّع و یک‌بَند تکرار می‌شد. انگار کسی روی شیشه ضرب گرفته باشد. از جاش پا شد، از در اتاق رفت بیرون، توو بالکن. روو نرده‌ی فلزیِ بالکنْ مرغ دریایی کوچکی نشسته بود و یک‌ریز با نوک‌اَش، مثلِ دارکوب، به نرده می‌زد. انگار بخواهد مُرس بزند و حامل پیامِ مهمی باشد. ذوق‌زده، گل از گل‌اَش شکفت، چشم‌هاش از خوش‌حالی برق زد؛ انگار همدم یافته باشد. بعد، برقِ چشم‌هاش رفت، و جاشْ تعجب و حیرت نشست. شهر، نه دریا داشت نه رودخانه که مرغ دریایی هم داشته باشد!
به تعجب و حیرت‌اَش میدان نداد و آرام رفت سمتِ پرنده. پرنده از حرکت نماند، پَر هم نزد برود آسمان، گم و ناپیدا شود و مرد هم فکر کند خواب دیده است. همان‌طور به نرده نوک می‌زد، و هرازگاهی چشم می‌گرداند مرد را می‌سُکید. مرد نزدیک‌تر شد و دست‌هاش را از دو طرف باز کرد بُرد جلو، خودش هم کمی خَمید. شبیه کفتربازهای حرفه‌ای که بخواهند روو پشت‌بامْ کفترغریبه‌ای را بگیرند از آنِ خود کنند. آرام، قدم‌به‌قدم پیش رفت، و به‌آنی پرنده را گرفت، کشید توو آغوش‌اَش؛ و سریع برگشت رفت توو اتاق. پرنده هیچ توش و تقلّایی برای فرار نکرد، فقط هم‌چنان به عادت قبل، سرش را عقب جلو می‌کرد و به هوا نوک می‌زد. مرد، رهاش کرد میانِ اتاق و نشست به تماشایش. پرنده راه می‌رفت و به هرچه می‌رسید بِش نوک می‌زد؛ حتا به مرد که داشت خیره بِش نگاه می‌کرد. کمی بعد، مرد - ذوق‌زده و خوش‌خوشان - شروع کرد اَدای پرنده را در‌آوردن. پرنده از حرکت ماند. مرد خمیده‌خمیده راه ‌رفت و به هرچه ‌رسید بِش نوک ‌زد. حتا به مرغ دریایی که داشت خیره بِش نگاه می‌کرد. بعد، همان‌طور از در اتاق رفت بیرون، توو بالکن؛ و جَست زد نشست روو نرده‌های فلزی و بِهِ‌شان نوک زد، یک‌ریز و مقطّع. بعد، به هوا نوک زد، روو به شهری که نه دریا داشت نه رودخانه.
هرکه از خیابان می‌گذشت می‌ایستاد، سر بالا می‌کرد می‌دیدش و به دیگری نشان‌اَش می‌داد. کم‌کم ازدحام شد. خیابان جای سوزن‌انداز نداشت. مردم با حیرت و خوش‌حالی بالکنِ خانه‌ی مرد را نگاه می‌کردند، و با انگشت نشان‌اَش می‌دادند. مرد اما بی‌توجه، فقط هوا را نوک می‌زد، و گاهی دست‌هاش را از دو سو باز می‌کرد می‌بست. مثلِ بال زدن...👇ادامه در كامنت
Read more
قطره‌های درشت باران بر روی برگ‌های بزرگ درختان گرمسیری می‌چکد، دریا بر خلاف روزهای پیش آرام‌تر است ...
Media Removed
قطره‌های درشت باران بر روی برگ‌های بزرگ درختان گرمسیری می‌چکد، دریا بر خلاف روزهای پیش آرام‌تر است و صدای گنجشک‌های روی درختان، کمتر از چند روز پیش شنيده می‌شود. صدای قطرات باران روی برگ‌ها و شیروانی، آرامش عجیبی را در فضای اتاقم ایجاد کرده؛ قطعات سنگ سیاهی که بر روی ساحل روبه رویم است، نشان از ... قطره‌های درشت باران بر روی برگ‌های بزرگ درختان گرمسیری می‌چکد، دریا بر خلاف روزهای پیش آرام‌تر است و صدای گنجشک‌های روی درختان، کمتر از چند روز پیش شنيده می‌شود. صدای قطرات باران روی برگ‌ها و شیروانی، آرامش عجیبی را در فضای اتاقم ایجاد کرده؛ قطعات سنگ سیاهی که بر روی ساحل روبه رویم است، نشان از این دارد که انگار سال‌های زیادی، شاید میلیون‌ها سال قبل، از آتشفشانی فوران کرده و تکه سنگ‌های این آتشفشان تا ساحل این اطراف هم پرتاب شده؛ یکی از این تکه سنگ ‌های بزرگ همچون جزیره‌ای است که با رویش گیاهان بر روی آن، به مکانی لذت بخش برای مرغان و پرنده‌های مشغول پرواز در این اطراف تبدیل شده، که برای استراحت و نفس گیری بر این سنگ بزرگ می نشینند.
كسي چه ميداند، شايد تنها دليل انفجار اين بوده كه ميليون ها سال بعد، گنجشگ‌ها و مرغان دريايي جایی براي استراحت و لذت بردن داشته باشند. صداي دریا و پرنده‌های توی جنگل یکی شده‌اند. انگار که همه با هم، با هارموني كه مخصوص طبيعت است، گفتگو مي كنند.
این جا انگار همان آرمان شهر خيالی است که در ذهنم برای فرار از تهران و همه چيز هايش به آن پناه مي‌برم.
اينجا همان جاست، ولی چرا من احساس می‌کنم که در بهشت گیر کرده‌ام؟
چند وقت پیش، عکس‌هایم از زنان جنگجو‌ی عضو گروه فارك، را به خود اعضای اين گروه كه سال‌ها برای مبارزه در جنگل‌های كلمبيا زندگی کرده‌اندو اخیرا بعد از پیمان صلح بين دولت كلمبيا و فارك از جنگل‌ها به شهرها و روستاهای خودشان برگشته‌اند، نشان می‌دادم و ازشان می‌خواستم که عکس‌هایم را تفسیر کنند. یکی‌شان‌ بلند شد و گفت: من سال ها در جنگل زندگی کرده‌ام، آنجا همه‌چيز قانونمند‌ بود، ولی الان، در این جنگل بتنی، هیچ قانونی وجود ندارد و من از این جنگل بتنی می‌ترسم. .
من هم از جنگلی که در آن زندگی می‌کنم می‌ترسم. ولی اینجا، در این بهشت هم احساس گیر افتادن می‌کنم و می‌دانم که اینجا، جای من نیست. من به همان جنگل عادت کرده‌ام و فقط و فقط باید در خیالم از آن جنگل فرار کنم و به این بهشت بیایم؛برای بودن ولي نبودن.
Read more
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه می کنید گیرم ...
Media Removed
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه می کنید گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید گیرم که می زنید گیرم که می بُرید گیرم که می کُشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید (دکلمه) تمام ... گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه می کنید
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که می زنید گیرم که می بُرید گیرم که می کُشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید
(دکلمه)
تمام بغض قناری ها صداتو ترسونده اجاق کینه ی پاییزی گُلاتو سوزونده
تو اون ستاره ی خاموشی که خواب تو رو بُرده پیام سرخ شقایق ها تو قلب تو مرده
چشات مثل شب بارونی دلت پر از غم پنهونی مثل پرنده ی زندونی بخون به ناله ی دل
مثال تیغ گُل زردم یه شعر خسته ی پُر دردم ببین که قایق امیدم نشسته بی تو به گِل

غم غریب کدوم غروبی که عطر پاییز گرفته بوی تنت
نگات به سوی کدوم ستارَست که قلب پارَست به زیر پیرهنت
من وتو چله نشین این شب پُر اندوهیم من و تو سایه ی غمگین غروب رو کوهیم
من وتو سایه ی غمگین غروب رو کوهیم
چراغ سفره ی ما دیگر نشانی از نان نیست به خاک غم زده ی شهرم نمیزه باران نیست
تمام بغض قناری ها صداتو ترسونده اجاق کینه ی پاییزی گُلاتو سوزونده
تو اون ستاره ی خاموشی که خواب تو رو بُرده پیام سرخ شقایق ها تو قلب تو مرده
چشات مثل شب بارونی دلت پر از غم پنهونی مثل پرنده ی زندونی بخون به ناله ی دل
مثال تیغ گُل زردم یه شعر خسته ی پُر دردم ببین که قایق امیدم نشسته بی تو به گِل نشسته
جاودااانه داریوش
Read more
پرنده گفت : چه آفتابی ، بهار آمده است پرنده از ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده ...
Media Removed
پرنده گفت : چه آفتابی ، بهار آمده است پرنده از ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی کرد پرنده روزنامه نمی خواند پرنده قرض نداشت پرنده آدم ها را نمی شناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری می پرید و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه میکرد پرنده ، آه ، ... پرنده گفت : چه آفتابی ، بهار آمده است
پرنده از ایوان پرید
مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه میکرد
پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود
Read more
یک بار فیلم مستندی می دیدم که در آن پرنده ای برروی تعدادی زیادی از تخمها خوابیده بود تا جوجه شود، ماری آمد و از دور پرنده را نظاره کرد، پرنده تخم ها را رها کرد و رفت، محققی که فیلمبردار صحنه بود اشاره کرد که پرنده دیگر سراغ تخم ها نیامد و نخواهد آمد، چون احساس ناامنی کرد که بعد از بیرون آمدن جوجه ها از تخم، ... یک بار فیلم مستندی می دیدم که در آن پرنده ای برروی تعدادی زیادی از تخمها خوابیده بود تا جوجه شود، ماری آمد و از دور پرنده را نظاره کرد، پرنده تخم ها را رها کرد و رفت، محققی که فیلمبردار صحنه بود اشاره کرد که پرنده دیگر سراغ تخم ها نیامد و نخواهد آمد، چون احساس ناامنی کرد که بعد از بیرون آمدن جوجه ها از تخم، طعمه مار شوند، بعضا شعور انسان را کمتر از آن پرنده فرض می کنیم و انتظار داریم نفهمد و در جایی که احساس ناامنی می کند بلند مدت بماند و با انرژی و اعتماد فعالیت کند
یادمان باشد که یکی از مهمترین دلایل رشد و‌ پیشرفت اینترنت، آزاد بودن آن است و اینکه صاحب و به قولی قیم ندارد و‌ حتی اینترنت به این دلیل به وجود آمد که در جریان جنگی آمریکایی، نیاز این بود که با منهدم شدن یک پایگاه اطلاعاتی، همان اطلاعات در جایی دیگر باقی بماند، یعنی امنیت اطلاعات در حدی باشد که هیچ کس نتواند آن را از بین ببرد و رمزنگاری ها هم به این دلیل به وجود آمد که هیچ کس نتواند اطلاعات را شنود یا دستکاری کند
امیدوارم کسانی که قصد فیلتر تلگرام را دارند به حریم خصوصی مردم احترام بگذارند و قصدشان این نباشد که یک کپی از همه مکاتبات و مذاکرات مردم در اختیار داشته باشند و با حفظ قوانین و پرتوکل های استاندارد حاکم بر اینترنت، جاذبه آن را خدشه دار نکنند
و ایکاش همه ما چه مردم، چه صاحبان کسب و کار و چه دولت ها با این حقیقت تازه کنار بیاییم که دیگر برای کنترل محیط نمی شود رسانه ها را تحت کنترل گرفت، در جریان آزاد اطلاعات مردم خود با زشتی ها مبارزه می کنند و دنیای ما را به سمت یک مدینه فاضله هدایت می کنند و‌ هیچ وقت نباید این نقطه قوت اینترنت را حتی ذره ای تضعیف کرد
Read more
. کبوتر هم که باشی، گاهی روی دو پا، روی خاک، باید دنبال آب و دانه بدوی. خوشا به حالِ پرنده‌ای که از نیاز ...
Media Removed
. کبوتر هم که باشی، گاهی روی دو پا، روی خاک، باید دنبال آب و دانه بدوی. خوشا به حالِ پرنده‌ای که از نیاز آب و دانه نیز می‌رهد و می‌شود: #پرنده_تمام_وقت . .
کبوتر هم که باشی، گاهی روی دو پا، روی خاک، باید دنبال آب و دانه بدوی.
خوشا به حالِ پرنده‌ای که از نیاز آب و دانه نیز می‌رهد و می‌شود: #پرنده_تمام_وقت .
 #روز_وداع_یاران #شاعر_که_می‌میرد #زود_بود_رفیق و از این هشتگ‌ها نمی‌توان راه برد به اندوهی ...
Media Removed
#روز_وداع_یاران #شاعر_که_می‌میرد #زود_بود_رفیق و از این هشتگ‌ها نمی‌توان راه برد به اندوهی که من و دیگر دوستانت داریم، از این که می‌روی و نمی‌بینی چه بر سر مردمی که برایشان زار زدی، می‌آید؛ خوشحالیم، اما آن پسر و دختری که داری.، این رفتن زود را باور ندارند. برای آن همه شور و شوق و خنده‌ای که ... #روز_وداع_یاران
#شاعر_که_می‌میرد
#زود_بود_رفیق
و از این هشتگ‌ها نمی‌توان راه برد به اندوهی که من و دیگر دوستانت داریم، از این که می‌روی و نمی‌بینی چه بر سر مردمی که برایشان زار زدی، می‌آید؛ خوشحالیم، اما آن پسر و دختری که داری.، این رفتن زود را باور ندارند.
برای آن همه شور و شوق و خنده‌ای که از لبت جدا نمی‌شد، دلمان تنگ می‌شود.
دل‌مان‌ برای حرارت شعرخواندنت تنگ می‌شود.

گفتم: امیری چرا این‌قدر سیاه می‌نویسی؟
گفتی: تو مگه جز سیاهی چیزی می‌بینی؟
گفتم چرا عاشقانه نمی‌نویسی؟
گفتی: مگه شعری که از درد مردم و درد وطن گفته‌ بشه، عشق به ایران نیست؟

و تو هرگز دست از اعتراض نکشیدی، غرا شعر خوندی و بارها تاوانش رو هم پرداختی، بخواب کرامت خان! وطن پرنده‌ی کُلا خون شده، وطن پر است از درد مردم، تو طاقت نداشتی ببینی

رفیق‌جان، به آخرین سیگاری که با هم کشیدیم، سلام ما رو به یاران رفته‌مان برسان.
شعر شهر ما حتمن سال‌های سال عزادار تو خواهد بود.
#روحت_شاد
#کرامت_امیری
Read more
: #خاما (رمان ايرانی) #یوسف_علیخانی نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان بايد پرنده ...
Media Removed
: #خاما (رمان ايرانی) #یوسف_علیخانی نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان بايد پرنده باشی تا آرامش نی‌زارها را دريابی. بايد پرنده‌ای عاشق باشی تا خلوت نی‌زارها را بنوشی و با زمزمه و پچ‌پچه‌ي نی‌ها، عشقبازی بكنی و عاشقانه‌ای را رقم بزنی اما ... نی‌زارها كه پناهگاه پرندگان عاشق هستند ... :
#خاما
(رمان ايرانی)
#یوسف_علیخانی
نشر آموت/ چاپ هشتم / ۴۴۸ صفحه/ ۳۴۰۰۰ تومان

بايد پرنده باشی تا آرامش نی‌زارها را دريابی. بايد پرنده‌ای عاشق باشی تا خلوت نی‌زارها را بنوشی و با زمزمه و پچ‌پچه‌ي نی‌ها، عشقبازی بكنی و عاشقانه‌ای را رقم بزنی اما ... نی‌زارها كه پناهگاه پرندگان عاشق هستند می‌توانند زمانی آتش‌گاه سوزان تمام عشق‌ها و دوری‌ها بشوند.

از متن رمان:
نی‌زارها قد كشيده بودند و ديگر نمى‌شد درياچه‌ى سفيد و مقدس را ديد. اسب‌ها و گاوها در سبزى بين درياچه و نى‌زارها، به عشق‌بازى مشغول بودند. گوسفندها را مى‌برديم بيرونِ آغگل. غروب‌دم بود و خورشيد، خونى‌تر از هر روز از كوه‌هاى جنوبِ روستا افتاده بود توى نى‌زارها و درياچه.

و اينك ... «خاما» داستان دلدادگی جواني است كه بيرون نی‌زارها به زندگي و عشق‌بازی با خامايش در خيال مشغول است و جنگی، خيالات را كه هيچ، زندگی او و خانواده‌اش را به مسيری می‌اندازد به دور از معشوق.
جنبش آرارات (معروف به جنبش خوي‌بون = خود بودن = استقلال‌طلبي) كردها در سال‌های آغازين هزار و سيصد شمسی، مردم را به شوق انداخته تا به خود برسند و به استقلال. تمام مردم (كردهاي كرمانج تركيه و ايران) همه‌جانبه درگير جنگی شده‌اند فراگير در آغاز قرنی پر از آشوب.
اين جنگ به كجا می‌انجامد؟ راوی كيست؟ خاما كيست؟
با رمان خاما، داستاني عاشقانه و سياسی و اجتماعی می‌خوانيم وراي رسيدن به استقلال. اين رمان می‌خواهد ما را به خودمان برساند؛ به خامای‌مان.

کانال تلگرامی آموت:
t.me/aamout
Read more
یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند ...
Media Removed
یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم ... یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت.
پرنده گفت:
ای مرد بزرگوار!
تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای.
از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی.
اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی.
پند اول را در دستان تو می‌دهم.
اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم.
پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد.
پرنده گفت:
پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.
مرد بلافاصله او را آزاد کرد.
پرنده بر سر بام نشست.. گفت پند دوم اینکه:
هرگز غم گذشته را مخور.
برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.
پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت : ای بزرگوار!
در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست.
ولی متاسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود.
و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی.
مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد.
پرنده با خنده به او گفت:
مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟
یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟
پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی.
ای ساده لوح !
همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟
مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.
پرنده گفت :
آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم.
پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است.

مثنوی مولانا
Read more
. پیرمرد ماهی‌های پرنده‌ای را که در دریا دوستان اصلی‌‌اش بودند دوست می‌داشت و دلش برای پرنده‌ها ...
Media Removed
. پیرمرد ماهی‌های پرنده‌ای را که در دریا دوستان اصلی‌‌اش بودند دوست می‌داشت و دلش برای پرنده‌ها می سوخت خاصه پرستوهای دریایی که کوچک و ظریف و تیره رنگ بودند و همیشه در پرواز و گشت و گذار و هرگز نمی‌جنگیدند. فکر کرد: از پرنده‌های دزد و پرنده‌های قوی که بگذریم، زندگی پرنده ها خیلی از ما سخت تره حالا ... .
پیرمرد ماهی‌های پرنده‌ای را که در دریا دوستان اصلی‌‌اش بودند دوست می‌داشت و دلش برای پرنده‌ها می سوخت خاصه پرستوهای دریایی که کوچک و ظریف و تیره رنگ بودند و همیشه در پرواز و گشت و گذار و هرگز نمی‌جنگیدند.
فکر کرد: از پرنده‌های دزد و پرنده‌های قوی که بگذریم، زندگی پرنده ها خیلی از ما سخت تره حالا که دریا اینقدر بی رحم و سنگ دله چرا باید پرستو‌های دریایی رو این همه ظریف و کوچیک خلق کنه؟
دریا مهربونه خیلی هم زیباست ولی می‌تونه خیلی بی رحم هم باشه، خوب اونوقت این پرنده‌ها که اینجا پرواز می‌کنند و میان توی آب شکار می‌کنن با اون صدای کوچیک و غمگینشون برای دریا خیلی ظریف‌ان...
پیرمرد همیشه پیش خودش دریا را "لامور" می خواند که در زبان اسپانیایی نامی عاشقانه برای دریاست...
"پيرمرد و دريا" ارنست همينگوى
#تسليت🏴
#سانچى #سانچى_همان_پلاسكو_است_فقط_كمى_دورتر_تنهاتر
Read more
. با پرنده های بی وطن بپر روی خطّ ِ صاف زندگی نکن وزن زندگی صدای قلب توست: فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلُن ...
Media Removed
. با پرنده های بی وطن بپر روی خطّ ِ صاف زندگی نکن وزن زندگی صدای قلب توست: فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلُن ! گوشه ی اتاق خود نشسته ام آسمان به شیشه برف می زند از سر نیاز ،دوست می شوم با پرنده ای که حرف می زند ! بحث می کنم تمام هفته با یک مگس که روی شانه ی من است پشت یک درخت ،راه می روم در جزیره ای که خانه ی ... .
با پرنده های بی وطن بپر
روی خطّ ِ صاف زندگی نکن
وزن زندگی صدای قلب توست:
فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلُن !

گوشه ی اتاق خود نشسته ام
آسمان به شیشه برف می زند
از سر نیاز ،دوست می شوم
با پرنده ای که حرف می زند !

بحث می کنم تمام هفته با
یک مگس که روی شانه ی من است
پشت یک درخت ،راه می روم
در جزیره ای که خانه ی من است

مرگ با طناب بهتر است یا...
فکر کن ! کمَند انتخاب ها
خسته می شوم ،دراز می کشم
باز روی فیلم ها ،کتاب ها :

شب رسید و جنگ و صلح تولستوی
حاصلی به غیر خرّ و پف نداشت
پرده ی نهایی ِنمایش است
طاقت غم مرا چخوف نداشت
کشته های "اینک آخرالزمان"
راه می روند در زمین من
پشت شورش بزرگ بی دلیل
باز مرده است جیمز دین ِ من

با پرنده جرّ و بحث می کنم
می پرد رفیق روزهای سخت
گوشه ی جزیره گریه می کنم
روی شانه های آخرین درخت

فرصتی نمانده ،پرت می کنم
نامه ها پُرند زیر پای من
بطری شکسته غرق می شود
گریه می کنند نامه های من

شعر از همیشه مهربان تر است
هیچ کس به شعر ،شک نمی کند
با امید شعر زندگی نکن
شعر می کُشد ،کمک نمی کند...
.
::حامد ابراهیم پور::
.
#حامد_ابراهیم_پور
.
@hamedebrahimpoor ❤
.
.
.

#شعر_عاشقانه #شعر #متن #متن_عاشقانه #آغوش #عاشق #شاعر #عاشقانه #حرف #دل #عکس_نوشته #غزل #معشوقه #دوستت_دارم #شب #مهربان #پرنده #کتاب #فیلم #طناب #مرگ #گریه #بغض #نامه #رفیق #روزهای_سخت #صدای_قلب #آسمان #شیشه
Read more
ورق بزنید<span class="emoji emoji1f449"></span> این دفعه دیگه دکلمه کردم براتون<span class="emoji emoji1f60d"></span> <span class="emoji emoji1f4ce"></span><span class="emoji emoji1f4ce"></span><span class="emoji emoji1f4ce"></span><span class="emoji emoji1f4ce"></span> رفتم منو ببخش این خنجرو بگیر! رو شونه هات یه زخم ...
Media Removed
ورق بزنید این دفعه دیگه دکلمه کردم براتون رفتم منو ببخش این خنجرو بگیر! رو شونه هات یه زخم سر باز کرده و چیزی نمونده که از پا در آردت اشکاتو پاک کن این خنجر منه من می سپرم بهش تنها نذاردت رفتم منو ببخش رفتم که شهر تو این خاطرات رو تو دود حل کنه رفتم که مرگ هم بعد از بلوغ تو منو بغل ... ورق بزنید👉 این دفعه دیگه دکلمه کردم براتون😍
📎📎📎📎
رفتم منو ببخش
این خنجرو بگیر!
رو شونه هات یه زخم
سر باز کرده و
چیزی نمونده که
از پا در آردت
اشکاتو پاک کن
این خنجر منه
من می سپرم بهش
تنها نذاردت

رفتم منو ببخش
رفتم که شهر تو
این خاطرات رو
تو دود حل کنه
رفتم که مرگ هم
بعد از بلوغ تو
منو بغل کنه

رفتم منو ببخش
من خسته بودم از
پرنده مردگی
از این که زندگی
به میل من نبود
که هیچ ستاره ای
سهیل من نبود

من خسته بودم از
به هر دری زدن
تو جنگ تن به تن
محکوم تر شدن

درد تو کم نشد
زخمت هنوز هم
سر بازمی کنه
پرنده میشه و
از بین شونه هات
پرواز میکنه
میشینه رو دلت
تا دوست داشتنو
حالی کن بهت

رفتم که غرق شم
دریا منو نخواست
دریای دور من
سنگ صبور من
دستای تو کجاست؟

دستای تو کجاست؟
بازم منو بزن
بازم بکِش منو
هرشب به باد فحش
بازم بگو بَدَم
بازم بگو کمم
من این دقایقو
از یاد می برم!
📎📎📎📎
#شمیم_زمانی
#شعر
#شعر_امروز
#ترانه
#ترانه_سرا
#تهران
#شیراز
#شیرازیها
#عاشقانه
#شعرعاشقانه
Read more
. انگار همه‌ی مادران شبیه هم‌اَند! وقتی‌ می‌بینی‌شان که از دور می‌آیند، و لب‌خند می‌زنند، و بالِ ...
Media Removed
. انگار همه‌ی مادران شبیه هم‌اَند! وقتی‌ می‌بینی‌شان که از دور می‌آیند، و لب‌خند می‌زنند، و بالِ چادر/ روسری/ گیسوان‌‌شان را به‌هوایَت باز می‌کنند؛ انگار شبیه هم می‌شوند همه‌ی‌شان، و شبیه پرنده‌ای زیبا، که فکر می‌کنی عدلْ وقتِ پریدن‌شان است.../ مادران‌مان را دوست بداریم، پیش از آن‌که ... . انگار همه‌ی مادران شبیه هم‌اَند!

وقتی‌ می‌بینی‌شان که از دور می‌آیند، و لب‌خند می‌زنند، و بالِ چادر/ روسری/ گیسوان‌‌شان را به‌هوایَت باز می‌کنند؛ انگار شبیه هم می‌شوند همه‌ی‌شان، و شبیه پرنده‌ای زیبا، که فکر می‌کنی عدلْ وقتِ پریدن‌شان است.../ مادران‌مان را دوست بداریم، پیش از آن‌که در خَمِ کوچه‌ - ‌خیابان/ در ایستگاه شلوغِ مترو - قطار/ پشتِ درهای شیشه‌ای فرودگاه برای همیشه گُم‌شان کنیم؛ و پیش از آن‌که زیرِ خاک‌های سردِ گورستان... مادران‌مان را دوست بداریم، آن‌ها همه شبیه هم‌اَند؛ و شبیه پرنده‌ای زیبا، که باید فکر کنیم عدلْ وقتِ پریدن‌شان است!
.
#رضا_کاظمی عكس از خانم #كيميا_منجمي #مادر #متن
Read more
<span class="emoji emoji1f422"></span><span class="emoji emoji1f422"></span> جشن امضای تابستانه‌ی لاک‌پشت پرنده برگزار می‌شود. . . <span class="emoji emoji203c"></span>️<span class="emoji emoji203c"></span>️<span class="emoji emoji203c"></span>️<span class="emoji emoji203c"></span>️<span class="emoji emoji203c"></span>️ . <span class="emoji emoji2705"></span> کِی؟ دوشنبه، اول مرداد ...
Media Removed
جشن امضای تابستانه‌ی لاک‌پشت پرنده برگزار می‌شود. . . ️ . کِی؟ دوشنبه، اول مرداد ماه ۱۳۹۷، از ساعت ۱۸ تا ۲۰ . . کجا؟ مثل همیشه، شهرکتاب مرکزی در خیابان شریعتی بالاتر از مطهری، نبش کوچه کلاته. . . دوست دارید یک عصر تابستانی را مهمان لاک‌پشت پرنده باشید؟ . قرار ... 🐢🐢 جشن امضای تابستانه‌ی لاک‌پشت پرنده برگزار می‌شود. .
. ‼️‼️‼️‼️‼️
. ✅ کِی؟ دوشنبه، اول مرداد ماه ۱۳۹۷، از ساعت ۱۸ تا ۲۰ .
📌📆📆📆📌
. ✅ کجا؟ مثل همیشه، شهرکتاب مرکزی در خیابان شریعتی بالاتر از مطهری، نبش کوچه کلاته.
.
📢📢📢📢
. ✅ دوست دارید یک عصر تابستانی را مهمان لاک‌پشت پرنده باشید؟ .

قرار است از کودکانی که در جشن قبلی لاک‌پشت پرنده با لباس شخصیت‌های کتاب‌های کودک و نوجوان شرکت کرده بودند تقدیر کنیم.
یکی از کتاب‌های برگزیده‌ی لاک‌پشت پرنده را بلندخوانی کنیم و در کنار نویسندگان و مترجمان باشیم تا کتاب‌هایشان را برای مخاطبان امضا کنند. .
.
🎯🎯
. ✅ در این جشنواره از فهرست بیست و پنجم لاک‌پشت پرنده رونمایی می‌شود. اگر می‌خواهید با خیال راحت کتاب خوب کودک و نوجوان انتخاب کنید و آن را با امضای نویسنده و مترجمش تهیه کنید این جشن فرصت خوبی است. بیش از پنجاه نویسنده و مترجم حضور دارند تا با آن‌ها دیدار کنید. پس اگر دوروبرتان کودک و نوجوانی می‌شناسید که به این رویداد فرهنگی علاقه دارد، او را از این رویداد باخبر کنید. به کسانی که می‌خواهند برای کودکان و نوجوانان کتاب‌های باکیفیت تهیه کنند هم خبر بدهید که جشن لاک‌پشت پرنده فرصت خوبی است! 🌈🌈🌈 📌 ‏ #bookcitycentral #bookcity #bookstore #book #books #suggest #cafe #tehran #iran
#شهرکتاب_مرکزی #شهرکتاب‌مرکزی #شهرکتاب #کتابفروشی #کتاب #کتابخوانی #لاک_پشت_پرنده #پیشنهاد #کافه #کافه_کتاب #کودک #نوجوان #تهران #ایران
Read more
@mamad_turang @حيات وحش هرمزگان #كركس مصري #جزيره زيباي قشم #معروف به کرکس مصری است . 2- این پرنده، ...
Media Removed
@mamad_turang @حيات وحش هرمزگان #كركس مصري #جزيره زيباي قشم #معروف به کرکس مصری است . 2- این پرنده، 58 تا 66 سانتیمتر طول دارد و کرکسی سیاه و سفید است . 3- شکل ظاهری با بال های سیاه و سفید، بدن سفید و دُم سه گوش، آن را از سایرین متمایز می کند. زیر تنه و پرهای پوششی پیش بال ها سفید و شاه پرها اولیه و ثانویه ... @mamad_turang @حيات وحش هرمزگان #كركس مصري #جزيره زيباي قشم #معروف به کرکس مصری است .
2- این پرنده، 58 تا 66 سانتیمتر طول دارد و کرکسی سیاه و سفید است .
3- شکل ظاهری با بال های سیاه و سفید، بدن سفید و دُم سه گوش، آن را از سایرین متمایز می کند. زیر تنه و پرهای پوششی پیش بال ها سفید و شاه پرها اولیه و ثانویه سیاه رنگ است.
4- در پرنده بالغ، سر، بدون پر و پوست آن زرد رنگ است و پس سر و گردنش را انبوهی از پرهای کوتاه و سیخ شده زرد رنگ پوشانده است.
5- منقارش از سایر کرکس ها کوچکتر بوده و به رنگ زرد، که نوک آن سیاه است، دیده می شود.
6- رنگ پر و بال پرنده نابالغ قهوه ای پر رنگ است، که با گذشت زمان، سفید چرکی می شود.
7- در پرواز، در حالتی که بال ها اندکی قوس دارد، بال بازی کرده و اوج می گیرد. از لاشه و آشغال تغذیه می کند.
8- صدای این پرنده اتفاقی و شبیه غر غر سوت مانند شنیده می شود.
9- این پرنده در اغلب مناطق دشتی- استپ، کوهستان و کناره های جنگل به سر برده و در صخره های مرتفع آشیانه می سازد. در ایران، تابستان ها، نسبتاً فراوان و در زمستان، به تعداد اندک، در جنوب شرقی دیده می شوند.
Read more
هوا، معطر از نغمه های ملکوتی است. فاصله ها خط می خورند. شادمانی، از جام لحظه ها سرریز می شود. فضا، ...
Media Removed
هوا، معطر از نغمه های ملکوتی است. فاصله ها خط می خورند. شادمانی، از جام لحظه ها سرریز می شود. فضا، غرق در ترس و شادی توأمان است. آرامش، از دیوارهای غار بالا می رود؛ شکستن مرزهای خاکی و افلاکی. اینک، حضور فرشته بزرگ وحی بر درگاه غار! ناگهان، صدایی دیر آشنا، لطیف چون حریر و ابریشم، محکم، به استواری ... هوا، معطر از نغمه های ملکوتی است. فاصله ها خط می خورند.
شادمانی، از جام لحظه ها سرریز می شود.
فضا، غرق در ترس و شادی توأمان است.
آرامش، از دیوارهای غار بالا می رود؛ شکستن مرزهای خاکی و افلاکی. اینک، حضور فرشته بزرگ وحی بر درگاه غار!
ناگهان، صدایی دیر آشنا، لطیف چون حریر و ابریشم، محکم، به استواری صخره ها و کوه ها؛
با لهجه ای آسمانی؛ جبرئیل، بر آستان حرا، تو را می خواند: «بخوان، محمد…» فرو ریختن دریایی از آرامش، از شانه های زمان، صدایت جاری می شود در هوای حوالی اقرأ…. صدایت را ذرات، شانه به شانه باد می برند تا دوردست جهان.
صدای جبرئیل، سکوت غار را می آشوبد.
آیات، بر لب هایت به وجد می آیند. «اقرأ….» و رسالت آغاز می شود.
جهان در مقابل شکوهت، خاضعانه سر خم می کند.
از پیشانی بلندت، صبح طلوع می کند و نخستین روز عشق، آغاز می شود.
چقدر ردای نبوت بر قامت برافراشته ات برازنده است!
نامت را می شنوی از زبان پرنده؛ از دهان کوه ها، جنگل ها
نامت را می شنوی از دهان بادهای وزان که مدح تو را می گویند. وعده خدا تحقق یافت.
تو چون حقیقتی از کوه جاری می شوی تا انتظار دنیا را پایان ببخشی.
مبعث بر عاشقان مبارک
#بعثت #عشق #حرا #وحی #رسالت #اقرأ #جبرئیل #جشن #شادی #
Read more
. . ای پرنده مهاجر، ای پر از شهوت رفتن فاصله قد یه دنیاست، بین دنیای تو با من تو رفیق شاپرک ها، من تو فکر گلمونم تو پی عطر گل سرخ، من حریص بوی نونم دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی نور دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور من دارم تو آدمک ها می میرم، تو برام از پریا قصه میگی من توی پیله وحشت می پوسم، برام ... . .
ای پرنده مهاجر، ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست، بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرک ها، من تو فکر گلمونم
تو پی عطر گل سرخ، من حریص بوی نونم
دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی نور
دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور
من دارم تو آدمک ها می میرم، تو برام از پریا قصه میگی
من توی پیله وحشت می پوسم، برام از خنده چرا قصه میگی
کوچه پس کوچه خاکی، در و دیوار شکسته
آدمای روستایی، با پاهای پینه بسته
پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه است از یه عاشق قدیمی
برای من زندگی اینه، پر وسوسه پر غم
یا مثل نفس کشیدن ، پر لذت دمادم
ای پرنده مهاجر، ای همه شوق پریدن
خستگی یه کوله باره، روی رخوت تن من
مثل یک پلنگ زخمی پر وحشته نگاهم
می میرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم
نباید مثل یه سایه، زیر پاها زنده باشیم
مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا واشیم

#پرنده_مهاجر
#ایرج_جنتی_عطائ
#صابر_راستین
#داریوش_اقبالی
Read more
‌ این روزها پرنده‌ای در من زندگی می‌کند. پرنده‌ای بزرگ و سیاه که سینه‌ام‌ قفسش شده: هر صبح با صدای ...
Media Removed
‌ این روزها پرنده‌ای در من زندگی می‌کند. پرنده‌ای بزرگ و سیاه که سینه‌ام‌ قفسش شده: هر صبح با صدای بال‌بال زدنش از خواب بیدار می‌شوم و هر شب با شنیدنِ ناله‌های بی‌پایانش به خواب می‌روم. ‌ ‌ من اما روزها کارم ‌این ‌است که سخت بجنگم‌ با پرنده سیاه که بال‌هایش را جمع کند از روزگارم. حواسم ‌را پرت می‌کنم ...
این روزها پرنده‌ای در من زندگی می‌کند. پرنده‌ای بزرگ و سیاه که سینه‌ام‌ قفسش شده: هر صبح با صدای بال‌بال زدنش از خواب بیدار می‌شوم و هر شب با شنیدنِ ناله‌های بی‌پایانش به خواب می‌روم. ‌


من اما روزها کارم ‌این ‌است که سخت بجنگم‌ با پرنده سیاه که بال‌هایش را جمع کند از روزگارم. حواسم ‌را پرت می‌کنم به دلخوشی‌های کوچک تا نبینمش، تا نشنومش؛ دل می‌دهم به زمزمه تصنیف‌های بهاری موقع شستن ظرف‌های شب‌مانده، به نفس‌های عمیق به وقتِ یوگای صبحگاهی، به سرهم کردنِ داستان‌های کوتاه به وقتِ انتخاب بهترین ادویه برای خوراکِ روی اجاق، یا بافتنِ رویاهای دل‌گرم کننده وقتی زل زده‌ام ‌به صفحه شلوغ لب‌تاپ.


راستش من دلخوشم ‌به همین چیزهای ساده: به ردِ آفتابی که بین ساعت هشت تا ده صبح از پنجره کوچکِ رو به شرق روی فرش می‌افتد، به شکسته شدنِ سکوت عصرگاهِ خانه با صدای بازی بچه‌های کوچه و به دیدنِ جوانه‌های سبزی که درختِ تنومند روبه‌روی پنجره را از خواب زمستانی بیدار می‌کنند.


پرنده سیاه هر روز خودش را محکم‌تر به قفسش می‌کوبد من اما‌ دلم‌ خوش است که دیر یا زود، بهار به جانِ من هم می‌ریزد و ‘امید’ پرنده سیاه‌ کذایی را می‌بلعد.
Read more
پیرمرد که با دوچرخه اش به سمت خیابان پیچید، پرنده ها ناگهان به سویش پر کشیدند، همگی با هم. بال می زدند ...
Media Removed
پیرمرد که با دوچرخه اش به سمت خیابان پیچید، پرنده ها ناگهان به سویش پر کشیدند، همگی با هم. بال می زدند و بی قرار بودند. با خودم گفتم برای چی پرنده ها همه به سمت او می پرند؟ که دیدم پیرمرد کیسه ای دارد آبی رنگ و برای پرنده ها خرده های نان خشک آورده است. قشنگ بود ، قشنگ ؛ اینکه میان این همه رهگذر ، پرنده ها پیرمرد ... پیرمرد که با دوچرخه اش به سمت خیابان پیچید، پرنده ها ناگهان به سویش پر کشیدند، همگی با هم. بال می زدند و بی قرار بودند. با خودم گفتم برای چی پرنده ها همه به سمت او می پرند؟
که دیدم پیرمرد کیسه ای دارد آبی رنگ و برای پرنده ها خرده های نان خشک آورده است. قشنگ بود ، قشنگ ؛ اینکه میان این همه رهگذر ، پرنده ها پیرمرد شان را می شناختند و به سویش می پریدند، پیرمردی را که نان می دهد....
کاش ما هم مثل این پرنده ها میان این همه رهگذر تشخیص می دادیم کسی را که هر روز به ما نان می دهد و جان می دهد و زندگی....
و کاش کمی شوق از پرندگان می آموختیم برای پریدن به سویش.....
Read more
 #ولادت_امام_هادی(ع) گوشه ای از معجزات و کرامات امام هادی(ع)؛ 1- مانند عیسی (ع) هاشم به زید می‌گوید: ...
Media Removed
#ولادت_امام_هادی(ع) گوشه ای از معجزات و کرامات امام هادی(ع)؛ 1- مانند عیسی (ع) هاشم به زید می‌گوید: با چشمان خودم دیدم شخص نابینایی را نزد امام هادی (ع) آوردند و امام او را بینا کرد و دیدم امام با گِل، پرنده‌ای درست کرد و در آن دمید، پرنده جان گرفت و پرواز کرد. سپس به امام عرض کردم: میان شما و حضرت ... #ولادت_امام_هادی(ع)
گوشه ای از معجزات و کرامات امام هادی(ع)؛ 1- مانند عیسی (ع)
هاشم به زید می‌گوید: با چشمان خودم دیدم شخص نابینایی را نزد امام هادی (ع) آوردند و امام او را بینا کرد و دیدم امام با گِل، پرنده‌ای درست کرد و در آن دمید، پرنده جان گرفت و پرواز کرد. سپس به امام عرض کردم: میان شما و حضرت عیسی (ع) تفاوتی نیست؟!
امام فرمودند: اَنَا مِنهُ وَ هُوَ مِنّی[1] من از اویم و او از من است.

2- شن، طلای ناب
ابوهاشم جعفری می‌گوید برای استقبال از عده‌ای همراه امام هادی (ع) به بیرون از شهر سامرا رفته بودیم. امام روی زمین نشسته بودند و من در مقابل ایشان نشسته بودم و از سختی زندگی و تنگدستی شکایت کردم. در این هنگام امام دست خود را به سمت شن‌ها بردند و یک مشت از آنها به من دادند و فرمودند: با اینها در زندگی‌ات گشایش ایجاد کن و آنچه می‌بینی به کسی مگو!
ابوهاشم می‌گوید شن‌ها را پنهان کردم و وقتی به شهر برگشتم، دیدم آنچه از امام گرفته‌ام شن نیست. طلاهای سرخ‌رنگی است که همانند آتش می‌درخشد. طلاسازی را به خانه آوردم و به او گفتم: برایم این طلاها را قالب بگیر.
او به من گفت: من طلایی بهتر از این ندیده‌ام. از این عجیب‌تر ندیده‌ام که طلا به صورت دانه‌های شن است! از کجا آورده ای![2]

3- شمش طلا
داود بن جعفری می‌گوید: قبل از سفر حج برای خداحافظی خدمت امام هادی (ع) در شهر سامرا رسیدم. امام مرا تا بیرون شهر بدرقه کرد. آنگاه از مرکب پیاده شدند و روی زمین با دست دایره‌ای کشیدند و فرمودند: ای عمو آنچه در این دایره است را برای مخارج سفرت بردار.
من روی خاک دست گذاشتم و دیدم شمشی به وزن دویست مثقال از طلا به دستم آمد[3]

4- لشکر فرشتگان
متوکل می‌خواست لشکریانش را به امام هادی (ع) نشان دهد تا به خیال خودش با ترساندن امام از قیام ایشان جلوگیری کند. از این رو تمام لشکریانش را در میدان وسیعی جمع و مجهز کرد و امام را به بلندی برد و لشکرش را به امام نشان داد.
سپس امام فرمود: آیا می‌خواهی من هم لشکرم را به تو نشان بدهم؟
متوکل گفت: بله
امام هادی (ع) دعایی کرد. ناگهان میان آسمان و زمین و میان مشرق و مغرب، فرشتگانی مسلح ظاهر شدند.
متوکل با تماشای این صحنه از هوش رفت. پس از آنکه به هوش آمد، امام هادی(ع) فرمود: ما در دنیا با شما درگیری نداریم و مشغول به امر آخرت هستیم. نترس و بیهوده به ما بدبین نباش.[4]
Read more
. Short trip with grandparents . بعد یه راه طولانی خاکی می‌رسیم به چنتا درخت افراسیاب میگه نگه ...
Media Removed
. Short trip with grandparents . بعد یه راه طولانی خاکی می‌رسیم به چنتا درخت افراسیاب میگه نگه دار فاطی همینجاس! ما نوه‌ها زیر چشمی همو تایید می‌کنیم که اسکولمون کرده؟ برا بار چندم راه افتادیم دنبال بابابزرگ و داستانای لایزالش. این که این تیکه از برهوت چی رو‌ به یادش میاره؟ عصرونه نون و پنیر ... .
Short trip with grandparents
.
بعد یه راه طولانی خاکی می‌رسیم به چنتا درخت
افراسیاب میگه نگه دار فاطی همینجاس! ما نوه‌ها زیر چشمی همو تایید می‌کنیم که اسکولمون کرده؟
برا بار چندم راه افتادیم دنبال بابابزرگ و داستانای لایزالش. این که این تیکه از برهوت چی رو‌ به یادش میاره؟
عصرونه نون و پنیر و بادوم تازه و هندونه زدیم و رقصیدیم.
رکسانا، نتیجه‌ی زیباچشم خجالتی دور میشه.
فروزان یه برکه‌ پیدا می‌کنه که توش کلی حشره و جونور و پرنده غرق شدن.
نگین آواز می‌خونه و ماهزر که می‌دونه دارم ازش عکس می‌گیرم مجسمه‌گون تکون نمی‌خوره.
مسعود با چوب آب رو هم می‌زنه و یه موش میاد کنار پرنده و بوی تعفنش نور رو می‌گیره.
غروب میشه و برمی‌گردیم به زندگی عادی.
.
.
.
.
#diary #trip #family #grandparents #mood #far #apart #land #remote #dead #bird #mouse #drowned #memory #image #dailylife #strange #time #discover
Read more
. می دانم،می دانم.هر یک از ما چیزی در خود دارد که نمی تواند آن را نابوده انگارد،حتی اگر مجبورمان کند ...
Media Removed
. می دانم،می دانم.هر یک از ما چیزی در خود دارد که نمی تواند آن را نابوده انگارد،حتی اگر مجبورمان کند آنقدر فریاد بزنیم که بمیریم.ما آنچه هستیم هستیم،فقط همین.هم چون آن افسانه ی سلتی پرنده ای که خار در سینه داشت و ترانه خوان به آغوش مرگ می رفت‌.چرا که سرنوشتش چنین رقم خورده بود.ما می توانیم بدانیم ... .
می دانم،می دانم.هر یک از ما چیزی در خود دارد که نمی تواند آن را نابوده انگارد،حتی اگر مجبورمان کند آنقدر فریاد بزنیم که بمیریم.ما آنچه هستیم هستیم،فقط همین.هم چون آن افسانه ی سلتی پرنده ای که خار در سینه داشت و ترانه خوان به آغوش مرگ می رفت‌.چرا که سرنوشتش چنین رقم خورده بود.ما می توانیم بدانیم کدام کارمان اشتباه است،حتی پیش از آنکه بدان بپردازیم،اما این آگاهی نه می تواند فرجام را تغییر بدهد و نه روی آن تاثیری بگذارد، مگر نه؟هر کسی ترانه ی کوچک خود را می خواند و باور دارد که زیبا ترین ترانه ای است که دنیا به گوشش شنیده.متوجهی؟ما خود خار سازیم و هیچ گاه تامل نمی کنیم که دریابیم چه بهایی پرداخته می شود.تنها کاری که از دستمان بر می آید این است که درد بکشیم،و به خود بقبولانیم که ارزشش را دارد
.
#پرنده_خارزار
#کالین_مکالو
#مهدی_غبرائی
#انتشارات_نیلوفر
.
.

اگه خوندین از یک تا ده چند بهش میدین؟
Read more
این تصویر از غوغای امروز اهواز بیش از هر تصویر دیگری مشغولم کرد. به سراسیمه دویدن آدم‌های عکس با یا ...
Media Removed
این تصویر از غوغای امروز اهواز بیش از هر تصویر دیگری مشغولم کرد. به سراسیمه دویدن آدم‌های عکس با یا بی لباس نظامی نگاه کنید. ترس را می‌بینید؟ اول خوب وحشت را، سراسیمه‌گی را استشمام کنید، بعد به آن پروانه آرام بنگرید با آن پیراهن سرخ که مثل یک خلقت آسمانی در مرکز تصویر نشسته. نگاهش کنید چه آرام به جهان ... این تصویر از غوغای امروز اهواز بیش از هر تصویر دیگری مشغولم کرد. به سراسیمه دویدن آدم‌های عکس با یا بی لباس نظامی نگاه کنید. ترس را می‌بینید؟ اول خوب وحشت را، سراسیمه‌گی را استشمام کنید، بعد به آن پروانه آرام بنگرید با آن پیراهن سرخ که مثل یک خلقت آسمانی در مرکز تصویر نشسته. نگاهش کنید چه آرام به جهان دیوانه اطرافش می نگرد. او هیچ تعریفی از جنگ ندارد، هیچ نمی داند ترور چیست، تروریست کیست یا چرا کسی به سوی سرباز بی‌تفنگ شلیک می‌کند. دنیای او را صدای بال پرنده ها پر کرده و به جای بوی گوگرد عطر اقاقی در کوچه‌های ذهنش جاریست.
همیشه گمان کرده‌ام جهان دیوانگان جای بهتریست برای زیستن. همیشه گمان کرده‌ام دیوانه ماییم که در عین خردمندی مدام زندگی را پیچیده می کنیم آنچنان که گاهی چنان گم می‌شویم در هزارتوی پوچی، که یادمان می‌رود زنده‌ایم و باید زندگی کنیم. جنون خاصیت دنیای خردمندان است و کاش راهی به سوی جهان امن و ارام دیوانگان بود...
متنی که در ادامه می اید را قبلا به عنوان( نسخه ای برای روزهای اندوه) برای مجله چلچراغ نوشته‌ام که بی مناسبت به حال و احوال امروزمان نیست:
نسخه‌ای برای اوقات اندوه
غم اندازه دارد. تا حدی از اندوه را شاید بتوان با پناه بردن به دنیای قصه‌ها و شعرها و تصاویر آرام کرد اما خدا نکند غمت خروشان و وحشی، چشمه جوشنده باشد که غرق کند تمام حواست را. آن‌وقت است که هیچ حرفی و حالی جان بی‌قرارت را آرام نمی‌کند. من چنین اندوهی را برای دشمنانم هم آرزو نمی‌کنم.
اما وقتی که غمی اصیل و ملس سراغم را می‌گیرد، مثل ملال روزمره، مثل قهر یک دوست، مثل نافرجام ماندن یک تلاش یا حتی گاهی مثل این روزها که هر طرف اخبار که چشم می‌دوانیم چیزی جز غصه و حیرانی نیست، این وقت‌ها من سراغ فیلم روز هشتم می‌روم، یا فیلم مادر یا حتی سوته‌دلان. من عاشق شخصیت‌های دیوانه هستم. دیوانه‌ها، مجنون‌ها، آنها که مثل همه نیستند من را مفتون می‌کنند. من غرق جهان پاکیزه آنها می‌شوم و انگار که به سرزمینم رسیده باشم در هوای دیوانگی‌شان، نفسی چاق می‌کنم و بعد یادم میافتد که چقدر جهان مردم عاقل و زرنگ پوچ و سطحی و غم‌بار است. چقدر برنده بودن مسخره است و این جدال پر سروصدا تا چه اندازه حقارت آمیز است. بعد دلم وسعت می‌گیرد، می‌توانم به شکست‌ها بخندم، نامرادیها را دست بیاندازم، نامردها را مچل کنم و دلخوری‌ها را ببخشم.
گاهی هم شعر می‌خوانم. حافظ ناصح مردمان سرگشته است. می‌توانی دیوانش را بگشایی و بگذاریی مثل یک رقصنده عشوه‌گر مسخت کند، حالا اگر اشارتی به درد و درمانت کرد هم که چه بهتر.
بقیه در کامنت اول
Read more
انگشتانم را بر روی #گلبرگ های لطیف و نرم گلها کشیدم و لمسشان کردم‌. بینی ام را نزدیک تر بردم و عطرش را ...
Media Removed
انگشتانم را بر روی #گلبرگ های لطیف و نرم گلها کشیدم و لمسشان کردم‌. بینی ام را نزدیک تر بردم و عطرش را با تمام وجود استشمام کردم. انگار #خدا هنگام برنامه نویسی آدمها اینجور نوشته ‌که با استشمام بوی طبیعت #لبخند بزند. با دیدنش لبخند بزند. با لمس کردنش پرواز کند. به صدای #آواز پرنده کوچکی که همیشه آنجا ... انگشتانم را بر روی #گلبرگ های لطیف و نرم گلها کشیدم و لمسشان کردم‌. بینی ام را نزدیک تر بردم و عطرش را با تمام وجود استشمام کردم. انگار #خدا هنگام برنامه نویسی آدمها اینجور نوشته ‌که با استشمام بوی طبیعت #لبخند بزند. با دیدنش لبخند بزند. با لمس کردنش پرواز کند. به صدای #آواز پرنده کوچکی که همیشه آنجا بود گوش کردم. حدس زده بودم که حتما لانه اش در لا به لای شاخه های آن درخت تنومند است. درخت دقیقا کنار دیوار همسایه مان بود. #همسایه پیر و غر غرو مان. پیرزنی بود #تنها. هیچ کس سراغش نمی آمد. خواهرم همیشه می گفت فرزندانش حق دارند. انقدر بد عُنُق است که هر بار بیایند #دیوانه می شوند از این همه اخم و غرولند. اما من اینگونه فکر نمی کردم. بنظرم آنها اشتباه می کنند. اگر او واقعا آدم بدی بود پرنده ای توی خانه اش #لانه نمی ساخت. #گلی در آن خانه نمی رویید. او ادم خوبی است. آخر من یادم می آید که #پدربزرگ همیشه می گفت کمی طول میکشد تا پرنده اعتماد کند. ولی اگر اهلی شود کنارت می‌ماند. من پرنده های کوچه را می دیدم که درخت خانه او را دوست داشتند. پرنده ها و گلها همان جایی می مانند که محبت و عشق باشد. گاهی بی اجازه مادر به روی پشت بام می رفتم و خانه شان را دید می زدم. مادرم می گوید کار #زشتی ست ولی خب او که آنجا نبود تا ببیند من کار بدی کرده ام. خودم دیدم گربه سیاهی که مجید با سنگ، چلاقش کرده بود را، پناه داده. گربه #چلاق مادر هم بود. چنتایی #توله گربه سفید خاکستری داشت. همه را #غذا می داد و بهشان لبخند می زد. #آدم_های_بد_که_لبخند_نمی زنند. مطمئنا او هم خوب است. مجید و سینا او را #جادوگر_شهر_اُز میخواندند و خنده شان بود که قاه قاه بلند میشد. اما من می دانستم که از او میترسند. تا می بینندش پا میگذارند به #فرار

#ادامه_پست_بعد

حتما بخونید و نظرتون رو بدین🍃
ممنون🍁
Read more
@mamad_turang @anjoman_akasan_khalijfars @حيات وحش هرمزگان@جزيره زيباي قشم ساحل روستاي گوران@اگرت ...
Media Removed
@mamad_turang @anjoman_akasan_khalijfars @حيات وحش هرمزگان@جزيره زيباي قشم ساحل روستاي گوران@اگرت سفيد@ ندازه اگرت (حواصیل) سفید بزرگ 88 سانتی‌متر ؛ پرنده‌ای است با پروبال سفید یمدست که از هر حواصیل یا اگرت سفید دیگری بزرگتر است . گردنش خیلی دراز ، باریک و زاویه‌دار می باشد و کاکل مشخصی ... @mamad_turang @anjoman_akasan_khalijfars @حيات وحش هرمزگان@جزيره زيباي قشم ساحل روستاي گوران@اگرت سفيد@ ندازه اگرت (حواصیل) سفید بزرگ 88 سانتی‌متر ؛ پرنده‌ای است با پروبال سفید یمدست که از هر حواصیل یا اگرت سفید دیگری بزرگتر است . گردنش خیلی دراز ، باریک و زاویه‌دار می باشد و کاکل مشخصی ندارد . منقارش یا زرد یکدست و یا قسمتی از نوک آن سیاه است . پاهایش تماما سیاه مایل به سبز می باشد ( اگرت کوچک پنجه‌های زرد رنگ دارد ) . در فصل زادوولد بخش بالایی پاها نارنجی مایل به صورتی است و پرهای شانه‌اش رشد زیادی پیدا می کند و به صورت شنل آویخته‌ای در می‌آید که از حد دم تجاوز می‌کند . حواصیل زرد و گاوچرانک مه در حال پرواز از دور سفید بنظر می آیند ، از این پرنده خیلی کوچکتر و به نسبت پرجثه‌ترند .
اگرت (به انگلیسی: Egretta)‏، سرده حواصیلیان متوسط‌الجثه می‌باشد که بیشتر در مناطق دارای آب و هوای گرم پرورش می‌یابد و گونه‌های مختلفشان در بیشتر نقاط جهان یافت می‌شود.
این پرندگان از نظر ظاهری شبیه به مرغ ماهیخوار بوده و دارای گردنی دراز و پاهایی بلند می‌باشند. پرهای این پرندگان یا به طور کامل سفید بوده و یا همچون حواصیل کوچک آبی تنها در دوران جوانی پرنده سفیدرنگ می‌باشند. همچنین این پرنده دارای پرهایی زینتی می‌باشد.
تولید مثل اگرت‌ها در تالاب‌های باتلاقی کشورهای گرمسیری صورت می‌گیرد و آنها آشیانه‌های خود را به صورت کلونی و اغلب در کنار دیگر پرندگان آبزی بر روی درختان یا درختچه‌ها می‌سازند.
حشرات، دوزیستان و ماهی‌ها غذای این پرنده را تشکیل می‌دهند.
Read more
. نمک‌پاشمون مال فست‌فودی سرکوچه بود. سه تا چنگال از پیتزایی جلوی دانشگاه بلند کردیم. لیوانای مراسم ...
Media Removed
. نمک‌پاشمون مال فست‌فودی سرکوچه بود. سه تا چنگال از پیتزایی جلوی دانشگاه بلند کردیم. لیوانای مراسم دفاع یه دانشجوی دکتری رو برداشتیم. اون روز هم که با بابای سارا رفتیم رستوران‌، نفری یه بشقاب گذاشتیم تو کیفامون. وقتی خوابگاهی بودیم، هرچیزی تو اون شهر غربت رو سهم خودمون می‌دونستیم. هروقت یه ... .
نمک‌پاشمون مال فست‌فودی سرکوچه بود. سه تا چنگال از پیتزایی جلوی دانشگاه بلند کردیم. لیوانای مراسم دفاع یه دانشجوی دکتری رو برداشتیم. اون روز هم که با بابای سارا رفتیم رستوران‌، نفری یه بشقاب گذاشتیم تو کیفامون. وقتی خوابگاهی بودیم، هرچیزی تو اون شهر غربت رو سهم خودمون می‌دونستیم. هروقت یه پیرزن بهمون بد و بیراه می‌گفت که محیط شهرمون رو خراب کردید یا یه پسر بهمون تیکه گریه‌دار مینداخت، اینجوری بهشون ضربه می‌زدیم.
.
مریم از همه‌مون پردل و جرات‌تر بود. همیشه با دست پر میومد تو اتاق یا سیب‌زمینی‌های سلف رو بار می‌زد یا شیرینیا و ساندیسای همایش‌های دانشگاه رو دودر می‌کرد یا اگه چیزی گیرش نمیومد، پرده کلاسشون رو باز می‌کرد می‌آورد تا تغییر دکوراسیون بدیم. یه روز که از خونه اومد دیدیم از تو ساکش صدای یه پرنده میاد. آوردش بیرون و گفت یه نوع مرغابیه که تو جنگل پیداش کرده و گرفتنش هم خیلی سخت بوده. بعد هم با بدبختی از خونه و اتوبوس و در ورودی ردش کرده تا تو خوابگاه کبابش کنیم و باهم بخوریم. ما با اینکه طرفدار حقوق حیوانات بودیم و مخالف این کار، ولی چون خیلی گوشت دوست داشتیم، قبول کردیم. مریم مثل یه قصاب حرفه‌ای چاقوش رو تیز کرد و پرنده بیچاره رو برد تو حیاط خوابگاه. هیچ کدوممون تحمل دیدن این صحنه‌ها رو نداشتیم و نرفتیم ببینیم. مریم برگشت با یه تیکه گوشت تمیز و آماده. شست و آماده کرد تا وقتی خودش و ما از سر جلسه امتحان اومدیم کباب کنه بخوریم. اون روز به عشق کباب مرغابی هیچ کدوم نفهمیدیم چه جوری امتحان دادیم. وقتی برگشتیم از اتاق بغلی سیخ و گوجه و نون قرض گرفتیم. حتی دستامون رو شستیم ولی وقتی در یخچال رو باز کردیم، دیدیم جا تره و بچه نیست. دیدیم بوی کباب از آشپزخونه میاد. سوسن از بچه‌های اتاق بغلی روی کابینت نشسته بود و با لذت رون مرغابی به نیش می‌کشید. وقتی ما رسیدیم دیگه داشت استخوناش رو پاک می‌کرد تا یه وقت چیزی به ما نرسه. خون جلوی چشم همه‌مون رو گرفته بود. یهو دیدیم ما پنج نفریم ولی اون یه نفره. پس دست و پاش رو ‌گرفتیم و بردیمش تو اتاق خودش. در رو هم بستیم که اگه هم‌اتاقیاش رسیدن کمکش نکنن. دست و پاش رو به تخت طناب‌پیچ کردیم و دهنش‌رو هم با چسب چسبوندیم که صدای جیغ و دادش کسی رو خبر نکنه. تو کمدش رو گشتیم چندتا لباس خوب و در حد نو داشت. مانتوش رو تازه اتو کرده بود که مریم پوشید. کیف لوازم آرایشش رو خالی کردیم و هر کس بنا به نیازش هرچی که تونست برداشت.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
. + شما چطور؟ شما از کجا میای؟ - منم مال همین حوالی هستم‌، در اصل همینجا بزرگ شدم... . +رو همین داربست ...
Media Removed
. + شما چطور؟ شما از کجا میای؟ - منم مال همین حوالی هستم‌، در اصل همینجا بزرگ شدم... . +رو همین داربست ها؟ پرنده پیر لبخند زد و با حوصله شروع کرد به تعریف کردن - داربست کجا بود! لونه ما روی یکی از درختای بلند و قدیمی چهارباغ بود. اولین بار که این گنبد رو دیدم... اگه اشتباه نکنم برمیگرده به بیست سال ... .
+ شما چطور؟ شما از کجا میای؟
- منم مال همین حوالی هستم‌، در اصل همینجا بزرگ شدم...
. +رو همین داربست ها؟
پرنده پیر لبخند زد و با حوصله شروع کرد به تعریف کردن
- داربست کجا بود! لونه ما روی یکی از درختای بلند و قدیمی چهارباغ بود.
اولین بار که این گنبد رو دیدم... اگه اشتباه نکنم برمیگرده به بیست سال پیش؛ وقتی پدرم واسه اولین بار من رو آورد اینجا که پرواز یادم بده. خسته که میشدم من رو می آورد اینجا. روی نوک گنبد می‌نشستیم و منتظرم میموند تا خستگی در کنم
آفتاب داشت غروب می کرد. کم کم تعداد کبوترای روی داربست ها زیاد شده بود. هر چی خورشید پایین تر میومد صدای همهمه‌شون بلند تر میشد
پرنده پیر به پایین اشاره کرد: -اون کوچولویی که رو اون چوب پایین نشسته رو میبینی؟
+ کدوم؟.. آها، آره دیدمش
-اون پسر خودمه، از وقتی چشم باز کرده این دار بست ها همین جا بودن. منم دارم پرواز یادش میدم. میبینی که، دیگه بعد از داربست کسی واسه استراحت روی گنبد نمیشینه؛

پرنده جوون سکوت کرد. نگاهش به گنبد بود. داشت توی ذهنش داربست هارو میشکست و گنبد خالصی از توش در می آورد، باشکوه و تمام عیار.
آفتاب غروب کرد. صدای همهمه کبوترا خوابید‌. همه برای شنیدن صدای اذان سکوت کرده بودن.

#داستان_یک_عکس
#مسجد_شاه
#sillouette
از آرشیو اصفهان
Read more
Loading...
Load More
Loading...