Loading Content...

پیر شدم از و

Loading...


Unique profiles
94
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Evin Prison, Saee Park-پارک ساعی, Bandar-E Genaveh, Bushehr, Iran
Average media age
915.4 days
to ratio
8.1
: لبخندهای بی‌وقفه از شادیهای عشق کجایند؟ چرا آن لحظه‌های پر‌شور و شوق دوباره نمی‌آیند؟ چرا نیستی ...
Media Removed
: لبخندهای بی‌وقفه از شادیهای عشق کجایند؟ چرا آن لحظه‌های پر‌شور و شوق دوباره نمی‌آیند؟ چرا نیستی کنار منی که کسی جز تو نداشت؟ بعد از تو خدا هم گم شد ، منو تنها گذاشت عکس جوانی‌ام شبیه من نیست در این سالهای افسرده پیر شدم از تماشای سقوط عشقی که زمین خورده چروکهای روی صورتم از مسیر اشکهای مداوم ... :
لبخندهای بی‌وقفه از شادیهای عشق کجایند؟
چرا آن لحظه‌های پر‌شور و شوق دوباره نمی‌آیند؟
چرا نیستی کنار منی که کسی جز تو نداشت؟
بعد از تو خدا هم گم شد ، منو تنها گذاشت

عکس جوانی‌ام شبیه من نیست در این سالهای افسرده
پیر شدم از تماشای سقوط عشقی که زمین خورده

چروکهای روی صورتم از مسیر اشکهای مداوم است
بی تو وجودم در برابر پذیرفتن این جدایی مقاوم است

تماشا کن عکس جوانی‌ام را ، آن روزگاران پر از شادی
هر جای این دنیا که هستی اگر یاد من افتادی
بدان تمام زجرها و مصیبتهای این جدایی
ذره‌ایست در برابر شادیهای آن لحظه‌هایی که دل به من دادی

محسن
م.مسافر
.
.
.
.
چه زود میگذره عمر
چند ساله‌ام؟
چقدر تا پایان فرصت دارم؟
چقدر ترانه مونده تا جشن بدرودم؟
چقدر آواز در گلو دارم از تمام وجودم
تا عشق نبود ، زندگیم طی شد هر لحظه‌ هر روز...
Read more
Loading...
طبق معمول هر روز صبح ، قبل از خروس خون بعد اذون #صبح بیدار شدم و تو هوای گرگ و میش صبحگاهی برای دوشیدن #شیر ...
Media Removed
طبق معمول هر روز صبح ، قبل از خروس خون بعد اذون #صبح بیدار شدم و تو هوای گرگ و میش صبحگاهی برای دوشیدن #شیر #گاوها راهی #مزرعه شدم و بعد از سر و کله زدن با گاوها و گوسالهاشون و فارغ شدن از کار سطل های سفید تو خورجین موتور رو در اوردم و مثل هر روز رفتم سراغ درختهای #انجیر #سفید پشت دامداری! سه تا درخت انجیر ... طبق معمول هر روز صبح ، قبل از خروس خون بعد اذون #صبح بیدار شدم و تو هوای گرگ و میش صبحگاهی برای دوشیدن #شیر #گاوها راهی #مزرعه شدم و بعد از سر و کله زدن با گاوها و گوسالهاشون و فارغ شدن از کار سطل های سفید تو خورجین موتور رو در اوردم و مثل هر روز رفتم سراغ درختهای #انجیر #سفید پشت دامداری!
سه تا درخت انجیر با چند متر فاصله از هم، یه درخت بزرگ و پیر که بیشتر از چهل سال سنشه و یادگار پدربزرگمه، یه درخت میان سال که بیشتر از بیست سال سنشه و یادگار پدرمه، و یه درخت انجیر سه ساله جوان که من کاشتم یادگاری برای نسلهای بعد خودم.
به قول پدرم که بارها این ضرب المثل رو بهم گفته که، " دیگران کاشتند و ما خوردیم! ما بکاریم و دیگران بخورند.
یک نکته خیلی مهم رو هم بزارید به عنوان یک مزرعه دار و #کشاورز خدمت شما عرض کنم و اونم اینه که بنده به عنوان کشاورزی که تمام #محصولات رو و هر چیزی که شما فکرش رو بکنید دارم پرورش میدم! نکته اصلی اینجاست که تمام درختان و محصولات در طول سال نیاز به کود و #سم افت کش طبعیی و #شیمیایی دارن و رسیدگی مداوم میخوان به جز!!!؟!؟ همین درخت انجیر، #سالم ترین میوه و محصول در کشاورزی هستش از نظر من، و به شما هم توصیه میکنم موقع خوردن صبحانه تون این میوه بهشتی رو فراموش نکنید.
اینجا تو #شمال واسه این #میوه کله میشکنن! تهران و شهرستانهای دیگه رو نمی دونم؟ شما چطور! انجیل دوست دارید؟
Read more
 #بسم #الله #الرحمن #الرحیم <span class="emoji emoji1f625"></span> بخون موهای تنت سیخ میشه مردونه بخون اما ناراحت نشو ؛؛؛!!! دوستان ...
Media Removed
#بسم #الله #الرحمن #الرحیم بخون موهای تنت سیخ میشه مردونه بخون اما ناراحت نشو ؛؛؛!!! دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه ؛؛؛!!! یکی از نوکرا و #ذاکرای #ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو #صحن #حضرت_عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت ... #بسم #الله #الرحمن #الرحیم
😥 بخون موهای تنت سیخ میشه مردونه

بخون اما ناراحت نشو ؛؛؛!!!
دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه ؛؛؛!!!
یکی از نوکرا و #ذاکرای #ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو #صحن #حضرت_عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت :
#عباس دروغ میگه ...
عباس #دروغ میگه ...
#مداح آرومش کرد گفت :
چی شده پیر مرد گفت :
من بعد 25 سال بچه دار شدم الان که 19 سالشه رفته تو کما با خودم گفتم :
درمون دردش عباسه !!! از #اصفهان اومدم کربلا ؛؛؛ امروز زنگ زدن بهم گفتن : بچت مرده...!!!
دروغ میگن که عباس #حاجت میده !!!!!!
خواهرش میگفت :
#مجلس بهم ریخت ...!!!
فرداش تو صحن حضرت عباس بودیم دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد ...!!! با خودموون گفتیم الان مداح و میزنه دوباره...!!!
دیدیم اومد جلو چهار پایه که #مداح روش واساده بود دستشو گرفت گفت :

بیا بغل #ضریح بخون همه کسایی که دیروز بودنم باشن...!!!
میخوام بگم #غلط_کردم...!!!
( #گریه میکرد و میگفت)

خواهرم میگه همه رفتیم مداح گفت :
حاجی چی شده ...؟؟؟ پیر مرده گفت :
خانومم زنگ زد گفته : چون نمیذارن زنا تو غسال خونه برن ؛؛؛ التماس کردم گفتم :
یک بار بچمو تو سرد خوونه ببینم...
مادرش میگه :
همین که کشو رو کشیدن بیرون دیدیم رو نایلون بخار نشسته س
سریع آوردنش بیرون و بهش شوک دادن...!!!
خلاصه پسرم به هوش اومده و #شفا_گرفته...!!!
میگن تا به خودش اومده پرسیده بابام کجاست...؟؟؟ مادرش بهش گفته :
پدرت کربلاست...!!! پسرش میگه : وقتی تو کما بودم و دیگه دل کنده بودم از زندگی یه دفعه یه آقای قد بلندی اومد صدام زد و گفت :
پاشو برو به بابات بگو آبروی من یکبار تو #صحرای #کربلا رفته بود....
چرا دوباره تو آبرومو بردی ؟؟
پاشو برو به بابات بگو عباس دروغ نمیگه !!! عباس #دروغگو نیست...!!! #بلیط کربلا تونو از دست حضرت عباس بگیرید
یا مطلب پائین رو نبین یا اگه دیدی باید کپی کنی !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#"اَ لسَّلٰامُ عَلَیْکََ #یٰا_اَبَا الْفَضْلِ #الْعَبٰاس"

به احترام " #باب_الحوائج" هرکی دید،
کپی کنه تا همه سلام بدن...!!! یهویی عاشق این متن شدم…!!! #خدا #زمین را آفرید و اختيارش را سپرد به 1+5 .
.
.
.
.
.
.

۱ محمد

۲ علی

۳ فاطمه
۴ حسن
۵ حسین
+
1عباس
ِ
التماس دعا
Read more
. استاد ظریف، مرد دوست داشتنی و ارزشمندی‌ست. رزمنده، مبارز و انقلابی کهنه‌ای که شرافت و مهربانی ...
Media Removed
. استاد ظریف، مرد دوست داشتنی و ارزشمندی‌ست. رزمنده، مبارز و انقلابی کهنه‌ای که شرافت و مهربانی از منش، کنش و گفتارش تراوش می‌کند. . چندی پیش که در صفحه‌ی شخصی‌اش این عکس را گذاشته بود، از ابراز دوستی ایشان به غایت خرسند شدم. البته پیش از دوستی نسبت خود را با ایشان نسبت شاگرد و استاد می‌دانم. استاد ... .
استاد ظریف، مرد دوست داشتنی و ارزشمندی‌ست. رزمنده، مبارز و انقلابی کهنه‌ای که شرافت و مهربانی از منش، کنش و گفتارش تراوش می‌کند.
.
چندی پیش که در صفحه‌ی شخصی‌اش این عکس را گذاشته بود، از ابراز دوستی ایشان به غایت خرسند شدم. البته پیش از دوستی نسبت خود را با ایشان نسبت شاگرد و استاد می‌دانم. استاد عزیزی که در دانشگاهِ تجربه‌ی زیسته‌اش تحصیل کرده و در مدرسه‌ی خامی ما جوان‌ها دلسوزانه معلمی می‌کند.
.
این روزها ایشان هم از سیلاب بی‌مهری دوستان و دشمنان بی‌بهره نمانده است. اگر چه همه می‌دانیم «دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست»، لیکن گویی برای برخی آقایانِ متولیِ امورِ مردم، جای چشم را ابرو گرفته و مرجح دانسته‌اند که نخبگان در خانه بنشینند و معامله‌گران جای دکان‌های تجاری در دکان‌های سیاسی!
.
خواستم پیش از اینها اظهار لطف ایشان را زیر پست خودشان پاسخ بگویم لیکن اندیشه ‌کردم که پاسخ گفتن جز با سیاهه‌ای این‌چنین شایسته نیست.
در شرایطی که تقسیم‌بندی‌های جناحی و سیاسی در سپهر سیاسی کشورمان به راستی اصالت خود را از دست داده‌اند و هر روز شاهد خیانت به حریم کلمات هستیم، دیدن امثال استاد ظریف مایه‌ی دل‌گرمی، امیدواری و صفای باطن است.
به دور از مداهنه خود را شایسته‌ی تعابیری که ایشان در حق این حقیر به کار برده و می‌برند ندانسته و آن‌ها را صرفا زاییده‌ی چشم زیبا بین و لطف سرشار ایشان می‌بینم.
خداوند را شاکرم که به برکت خیمه‌گاه عزای مادر بی‌نشانم، افتخار آشنایی با استاد ظریف عزیز برایم فراهم شد.
.
-----
.
دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند
Read more
<span class="emoji emoji1f625"></span> بخون موهای تنت سیخ میشه مردونه بخون اما ناراحت نشو ؛؛؛!!! دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه ...
Media Removed
بخون موهای تنت سیخ میشه مردونه بخون اما ناراحت نشو ؛؛؛!!! دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه ؛؛؛!!! یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت : عباس دروغ میگه ... 😥 بخون موهای تنت سیخ میشه مردونه

بخون اما ناراحت نشو ؛؛؛!!!
دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه ؛؛؛!!!
یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت :
عباس دروغ میگه ...
عباس دروغ میگه ...
مداح آرومش کرد گفت :
چی شده پیر مرد گفت :
من بعد 25 سال بچه دار شدم الان که 19 سالشه رفته تو کما با خودم گفتم :
درمون دردش عباسه !!! از اصفهان اومدم کربلا ؛؛؛ امروز زنگ زدن بهم گفتن : بچت مرده...!!!
دروغ میگن که عباس حاجت میده !!!!!!
خواهرش میگفت :
مجلس بهم ریخت ...!!!
فرداش تو صحن حضرت عباس بودیم دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد ...!!! با خودموون گفتیم الان مداح و میزنه دوباره...!!!
دیدیم اومد جلو چهار پایه که مداح روش واساده بود دستشو گرفت گفت :

بیا بغل ضریح بخون همه کسایی که دیروز بودنم باشن...!!!
میخوام بگم غلط کردم...!!!
(گریه میکرد و میگفت)

خواهرم میگه همه رفتیم مداح گفت :
حاجی چی شده ...؟؟؟ پیر مرده گفت :
خانومم زنگ زد گفته : چون نمیذارن زنا تو غسال خونه برن ؛؛؛ التماس کردم گفتم :
یک بار بچمو تو سرد خوونه ببینم...
مادرش میگه :
همین که کشو رو کشیدن بیرون دیدیم رو نایلون بخار نشسته س
سریع آوردنش بیرون و بهش شوک دادن...!!!
خلاصه پسرم به هوش اومده و شفا گرفته...!!!
میگن تا به خودش اومده پرسیده بابام کجاست...؟؟؟ مادرش بهش گفته :
پدرت کربلاست...!!! پسرش میگه : وقتی تو کما بودم و دیگه دل کنده بودم از زندگی یه دفعه یه آقای قد بلندی اومد صدام زد و گفت :
پاشو برو به بابات بگو آبروی من یکبار تو صحرای کربلا رفته بود....
چرا دوباره تو آبرومو بردی ؟؟
پاشو برو به بابات بگو عباس دروغ نمیگه !!! عباس دروغگو نیست...!!! بلیط کربلا تونو از دست حضرت عباس بگیرید
یا مطلب پائین رو نبین یا اگه دیدی باید کپی کنی !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
"اَ لسَّلٰامُ عَلَیْکََ یٰا اَبَا الْفَضْلِ الْعَبٰاس"

به احترام "باب الحوائج" هرکی دید،
کپی کنه تا همه سلام بدن...!!! یهویی عاشق این متن شدم…!!! خدا زمین را آفرید و اختيارش را سپرد به 1+5 .
.
.
.
.
.
.

۱ محمد

۲ علی

۳ فاطمه
۴ حسن
۵ حسین
+
1عباس

اگه این پست +18. بود 300 نفر کپی میکردن ولی چون در مورد حضرت اباالفضل ع هست کسی حاضر به کپی کردنش نیست!!!! خدایا:هر کی این پست راکپی کرد درد دلش رو رفع کن ؛؛؛!!! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
Read more
تولدم مبارک من همچین روزی به دنیا اومدم مامانمو خیلی دووووس دارم اخه منو به دنیا اورده<span class="emoji emoji1f605"></span>روز تولدمو ...
Media Removed
تولدم مبارک من همچین روزی به دنیا اومدم مامانمو خیلی دووووس دارم اخه منو به دنیا اوردهروز تولدمو خیلی زیاااااد دوس دارم چون خودمو دووووس دارم و برای خودم جشن میگیرم و بهترین رووووز در ساله واسم و هیچکی هم نمیتونه این روزمو خراب کنه یه سال گذشت با تموم خوبیها و بدیها تو این یه ساااال خیلی رو شناختم ... تولدم مبارک من همچین روزی به دنیا اومدم مامانمو خیلی دووووس دارم اخه منو به دنیا اورده😅روز تولدمو خیلی زیاااااد دوس دارم چون خودمو دووووس دارم و برای خودم جشن میگیرم و بهترین رووووز در ساله واسم و هیچکی هم نمیتونه این روزمو خراب کنه یه سال گذشت با تموم خوبیها و بدیها تو این یه ساااال خیلی رو شناختم خیلی تجربه کردم با خیلیا اشنا شدم کلا حساب کنیم سال خوووبی بود به سال بزرگتر شدم ولی پیر نشدم هنوزززز کودک درونم زنده هس😅😅ان شاالله چندین سال دیگه هم هستم در خدمتون و تولدمو در کنار دوستانم و بهترین ادمای زندگیم جشن میگیرم۲۵سااال گذشت و بهترینا و کنار عزیزان تجربه کردم مخصوصا امسال😍😍😍
ممنون از دوستای که پست گذاشتن و تبریک گفتن واز اینجا از همه شما تشکر میکنم ببخشید که جواب همه رو ندادم
🎁🎉🎊🎂
روز خوووبی رو برای همتون ارزو میکنم
بهترین رووووز من تولدم😍😍😍
#تولدم مباااااارک
Read more
Loading...
🧓<span class="emoji emoji1f475"></span> گاهی پیش میاد که وقتی جسمی و روحی خسته هستی و احساس میکنی مخت به یه پیرمرد پیر بازنشسته تبدیل شده ...
Media Removed
🧓 گاهی پیش میاد که وقتی جسمی و روحی خسته هستی و احساس میکنی مخت به یه پیرمرد پیر بازنشسته تبدیل شده و هیچ کاری ازش بر نمیاد جز این که بشینه کنج جمجمت و غصه بخوره، یه دفعه میرسی به یه آبادی که وقتی میبینیش احساس میکنی اون پیرمرد داره تو مخت داد میزنه "گور پدر همه چی! بشین گوشه همین آبادی و مه رو تماشا کن" ... 🧓👵
گاهی پیش میاد که وقتی جسمی و روحی خسته هستی و احساس میکنی مخت به یه پیرمرد پیر بازنشسته تبدیل شده و هیچ کاری ازش بر نمیاد جز این که بشینه کنج جمجمت و غصه بخوره، یه دفعه میرسی به یه آبادی که وقتی میبینیش احساس میکنی اون پیرمرد داره تو مخت داد میزنه "گور پدر همه چی! بشین گوشه همین آبادی و مه رو تماشا کن"
اینجا یه روستاس بین راه داماش به دیلمان که چند روز پیش بعد از خستگی جسمی از فیلمبرداری و گرما تو جیرفت و خستگی روحی از اوضاع اجتماعی کشور از کنارش رد شدم و کلی حالم رو خوب کرد😊
نکته۱: اگه میخواید از این مسیر بیاید شمال باید از لوشان از اتوبان خارج بشید و به سمت جیرنده، داماش، دیلمان و سیاهکل ادامه مسر بدید.
نکته۲: اگر از جاده خاکی خوشتون نمیاد اصلا این مسیر رو پیشنهاد نمیکنم.
نکته۳: یه ویدیو از این جاده میزارم تو استوری، ببینید تا نرفته. خیلی رمانتیکه.
.
.
.
راستی به لینک های این زیر هم توجه کنید👇
.
وب سایت رسمی من
www.mehdikavandi.com
اینستاگرام انگلیسی
@mate_kava
کانال یوتیوب
www.youtube.com/user/kavandimehdi
پیج فیسبوک
www.facebook.com/matekava.travelshow
لینک آپارات
www.aparat.ir/mehdi.kavandi
کانال تلگرام
http://t.me/mehdi_kavandi .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#سفر #سفرنامه #جهانگردی #جهانگرد #بکپکر #مستندساز #مستند #کمدی #گردش #گردشگری #نویسنده #منوتو #منوتوپلاس #کوله_گردی #ایرانگردی #مسافرت #مسافر #تور #مرز #پاسپورت #جهان #جاذبه_گردشگری #ماجراجویی #گردشگر #تفریح #کلیپ #طنز #خنده_دار #هتل #بلیط
Read more
گرامی باد یاد و نام " مهدی اخوان ثالث " شاعر، نویسنده و یکی از شناخته شده ترین چهره های شعر معاصر فارسی که در چهارم شهریور کوچ کرد و گذاشت و رفت ..‌. او با اشعارش نقش بسزایی در جان گرفتن شعر نیمایی و بسط و گسترش آن داشت. کیارستمی نیز خاطره بسیار جالبی از مسافرت و دیدار اتفاقی وی در فرودگاه مهرآباد تهران ...
گرامی باد یاد و نام " مهدی اخوان ثالث " شاعر، نویسنده و یکی از شناخته شده ترین چهره های شعر معاصر فارسی که در چهارم شهریور کوچ کرد و گذاشت و رفت ..‌.
او با اشعارش نقش بسزایی در جان گرفتن شعر نیمایی و بسط و گسترش آن داشت.
کیارستمی نیز خاطره بسیار جالبی از مسافرت و دیدار اتفاقی وی در فرودگاه مهرآباد تهران دارد:
در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت. قصد سفر به لندن داشت.
به مسوول گمرک گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش. خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید: "کی؟ همین آدم؟" گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید کیه؟ گفتم شاعر است. سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان "سیر بی دست و پا" است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه "هرودز" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟»
شعری که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود.
Read more
Loading...
"بانک زمان" در "سوئیس" <span class="emoji emoji1f539"></span>یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، ...
Media Removed
"بانک زمان" در "سوئیس" یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند. به این ... "بانک زمان" در "سوئیس"
🔹یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند. 🔸به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! کار او مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله بود! از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد! من برای پول کار نمی کنم، بلکه "زمان" خودم را در "بانک زمان" سپرده می کنم تا در زمانی که (مثل این پیرمرد) توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم!
🔹این اولین بار بود که درباره مفهوم "بانک زمان" می شنیدم! وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم "بانک زمان" یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است
🔸داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در "سیستم امنیت اجتماعی" پس انداز کرده تا وقتی خود؛ پیر ناتوان شدند یا نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند! 🔹طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک "کارت بانک زمان" می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ "زمان و بهره" آنرا برداشت کند. بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند!
🔸در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری "زمان"، باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند!
🔹صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد!
🔸اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده! من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است!
#بیمه #بورس #بانک #موفقیت #بانک_زمان #سالمندان #کهریزک #آسایشگاه #بیمه_کمک #پرسپولیس #استقلال
@bimeh.komak
@bimeh.komak
@bimeh.komak
Read more
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای ...
Media Removed
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب، در دیار ... خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور، دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
.
.
.
*قیصر امین پور
*بیست ونه خرداد شهادت شریعتی
*چشم انداز قله دماوند از طرف ارتفاعات ایرا...
*حیف علامه حسن زاده آملی در روستا نبود...
*عصردوشنبه 25 خرداد94...جاده روستای ایرا
Read more
برقصید... امشب بعد مدتها رقصیدم...خیلی وقت بود نرقصیده بودم....دلم برای خود خودم تنگ شده بود....برا ...
Media Removed
برقصید... امشب بعد مدتها رقصیدم...خیلی وقت بود نرقصیده بودم....دلم برای خود خودم تنگ شده بود....برا همون دختر ورپریده و شیطونی که وقتی از مدرسه برمیگشت بلافاصله حداقل دو ساعت بی وقفه فقط میرقصید... رقصیدم...دلم برای رقصیدنم تنگ شده بود... تازه فهمیدم چقدررررر در گیر و دار زندگی؛ زندگی ... برقصید...
امشب بعد مدتها رقصیدم...خیلی وقت بود نرقصیده بودم....دلم برای خود خودم تنگ شده بود....برا همون دختر ورپریده و شیطونی که وقتی از مدرسه برمیگشت بلافاصله حداقل دو ساعت بی وقفه فقط میرقصید...
رقصیدم...دلم برای رقصیدنم تنگ شده بود...
تازه فهمیدم چقدررررر در گیر و دار زندگی؛ زندگی کردن یادم رفته بود...دختر خانومی شدم...بزرگ شدم...ولی نفهمیده بودم دختر کوچولوی تو وجودم چقدر قبل بزرگ شدن پیر شده....
بداد دختر کوچولو های وجودتون برسید....
پینوشت.:
دیگه از نرم بودن بدنم خبری نیست...تبل شدم اساسی...باورم نمیشد یه روز اینقدر رقصیدن برام سخت بشه🤣
#رقص #زندگی #زیبا #لبخند #شادی
Read more
گربه کوچک ایرانی من. تنها یک کارت کوچک ، زیرا در مرخصی هستم ، در«اترتا» پیش مادرم ، و خیلی گرفتار. من ...
Media Removed
گربه کوچک ایرانی من. تنها یک کارت کوچک ، زیرا در مرخصی هستم ، در«اترتا» پیش مادرم ، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از«پون تورسن» رد می شدم ، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم – مادرم پیر شده و کمی بیمار است ، این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم نوشت، نزدیک 15 ژوئن. من را محکوم به به بی وفایی ... گربه کوچک ایرانی من. تنها یک کارت کوچک ، زیرا در مرخصی هستم ، در«اترتا» پیش مادرم ، و خیلی گرفتار.
من چند روز پیش از«پون تورسن» رد
می شدم ، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم – مادرم پیر شده و کمی بیمار است ، این مرا ناراحت کرده.
وقتی برگشتم به شما نامه خواهم نوشت، نزدیک 15 ژوئن.
من را محکوم به به بی وفایی نکن ، شاید تنبلی ، و چرا اسم معشوقم را می پرسی؟
ترجیح می دهی که به شما جواب بدهم که چند تا دارم ، چیزی که لازم است بگویم این است که من از آن ها هیچ کدام را دوست ندارم.
من به شما نامه ای مفصل ، تا ده روز دیگر
می نویسم.
من شما را همیشه دوست دارم.
امضا

نامه ای به هدایت
ترز
1- ترز(Therese ) همدم صمیمی هدایت در رنس ، در زمان تحصیل هدایت در پاریس بوده است.
پدر او در جنگ بین الملل اول در جبههٔ «ماژینو» کشته شده بود.
متن نامهٔ ترز به زبان فرانسه در کتاب « زندگی و آثار صادق هدایت » چاپ شده است.
2- معمولاً کارت پستال ها عکس از مناظر زیبا یا بنایی تاریخی است ، ولی کارت ترز تمثالی از پیرمردی سپیدموی و «خنزرپنزری» است که بر کنار رودی نشسته است و به نقطه ای نامعلوم می نگرد. نامه های صادق هدایت
گردآورنده : محمد بهارلو
Read more
Loading...
"بانک زمان" در سوئیس <span class="emoji emoji2705"></span>یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک ...
Media Removed
"بانک زمان" در سوئیس یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند. به این جهت؛ ... "بانک زمان" در سوئیس ✅یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند.
به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله!
از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد!👈من برای پول کار نمی کنم، بلکه "زمان" خودم را در "بانک زمان" سپرده می کنم تا در زمانی که (مثل این پیرمرد) توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم! 🔲این اولین بار بود که درباره مفهوم "بانک زمان" می شنیدم! وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم "بانک زمان" یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است.
داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در "سیستم امنیت اجتماعی" پس انداز کرده تا وقتی خود؛ پیر ناتوان شدند یا نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!
طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک "کارت بانک زمان" می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ "زمان و بهره" آنرا برداشت کند. بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند!
✔️در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری "زمان"، باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند! 👈صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد!
✔️اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده! من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است!
ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد.
امير عباس زينت بخش.
#marketingandi #بانك_زمان #سوئيس #geneva
Read more
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی ...
Media Removed
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، مظلومانه ... در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛
_نه، نمیشه!!
دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!
درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.
از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!
یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.
این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!
به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!
پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.
پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!
چه حس قشنگی بود...
.
اون روز گذشت...
شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛
ازم فال میخری؟
با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟
_فالی دو هزار تومن!
داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!
و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم...
_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!
بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛
_یه فال مهمون من باش!! از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!
صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود
از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت
اما یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...... همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که
"مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!
معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه
الهي كه صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن"
Read more
. دُرّ تلویزیون ! کمتر کسی قدر و جایگاه سید ضیاءالدین دری را می داند. در زمان معاونت سینمایی ام بیشتر ...
Media Removed
. دُرّ تلویزیون ! کمتر کسی قدر و جایگاه سید ضیاءالدین دری را می داند. در زمان معاونت سینمایی ام بیشتر با او آشنا شدم. فیلم سینمایی "سینما سینماست" در آن دوره ساخته شد. عملکرد حرفه ای و برجسته او در ساخت سریال "کیف انگلیسی" باعث شد تا مجموعه تلویزیونی "کلاه پهلوی" را با او ادامه دهیم. به این مناسبت ... .
دُرّ تلویزیون !
کمتر کسی قدر و جایگاه سید ضیاءالدین دری را می داند.
در زمان معاونت سینمایی ام بیشتر با او آشنا شدم. فیلم سینمایی "سینما سینماست" در آن دوره ساخته شد.
عملکرد حرفه ای و برجسته او در ساخت سریال "کیف انگلیسی" باعث شد تا مجموعه تلویزیونی "کلاه پهلوی" را با او ادامه دهیم.
به این مناسبت ارتباط فعال و نزدیکی با او داشتم. با سواد، پرکار، متعهد و حزب اللهی بود.
او استعمار پیر بریتانیای کبیر را به خوبی می‌شناخت و برای روشنگری نسبت به آن بسیار با انگیزه بود.
چند شب قبل که به مناسبت کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد قسمت هایی از سریال "معمای شاه" پخش می شد، یک بار دیگر به اهمیت تولید اینگونه سریال های تاریخی پی بردم.
مجموعه هایی از این دست یکبار مصرف نیستند. بلکه به مثابه یک دوره آموزش تاریخ و عبرت گرفتن از حوادث گذشته، همواره مورد نیاز و استفاده آحاد جامعه به ویژه نسل های جدید هستند.
مرحوم آقای دری قهرمان مبارزه با انگلیس در جنگ نرم است.
سریال های خوش ساخت و دیدنی با درون مایه ی پرمحتوا و صادقانه نسبت به کارنامه ننگین استعمار پیر در ایران، یادگار آن مرد بزرگ است .
قبل از عمل جراحی کبد، تلفنی با او صحبت کردم. بچه های شیراز و به ویژه آقای سهرابی مدیرکل محترم مرکز صدا و سیما و دیگر عزیزان همه جوره در خدمت او بودند. ولی عمر او دیگر به این دنیا نبود. خدایش رحمت کند!
دُر تلویزیون ایران رخ در نقاب خاک می کشد ولی آثار پر برکتش برای ملت ایران باقی خواهد ماند.
.
#ضیاء_الدین_دُری #کیف_انگلیسی #کلاه_پهلوی #سینماسینماست #تاریخ_معاصر #کودتای_امریکایی #۲۸_مرداد #معمای_شاه #استعمار_پیر #انگلیس #جنگ‌نرم #محمدرضا_ورزی #سریال_تاریخی #ضرغامی #سید_عزت_الله_ضرغامی
Read more
Loading...
‍ ⁠⁣<span class="emoji emoji1f4a0"></span>"بانک زمان" در "سوئیس" قسمت ۱: <span class="emoji emoji1f539"></span>یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: ...
Media Removed
‍ ⁠⁣"بانک زمان" در "سوئیس" قسمت ۱: یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند. ... ‍ ⁠⁣💠"بانک زمان" در "سوئیس"
قسمت ۱: 🔹یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند. 🔸به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! کار او مراقبت از یک پیرزن 87 ساله بود! از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد! من برای پول کار نمی کنم، بلکه "زمان" خودم را در "بانک زمان" سپرده می کنم تا در زمانی که (مثل این پیرمرد) توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم! 🔹این اولین بار بود که درباره مفهوم "بانک زمان" می شنیدم! وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم "بانک زمان" یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است 🔸داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در "سیستم امنیت اجتماعی" پس انداز کرده تا وقتی خود؛ پیر ناتوان شدند یا نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند! 🔹طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک "کارت بانک زمان" می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ "زمان و بهره" آنرا برداشت کند. بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند! 🔸در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری "زمان"، باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند! 🔹صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرزن سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرزن و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد! 🔸اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده! من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است! 🔹ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد.
@i_m_travel
Read more
در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست ...
Media Removed
در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند. به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله! ... در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود.
طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند.
به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله!
از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد!
من برای پول کار نمی کنم، بلکه "زمان" خودم را در "بانک زمان" سپرده می کنم تا در زمانی که (مثل این پیرمرد) توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم!

این اولین بار بود که درباره مفهوم "بانک زمان" می شنیدم! وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم "بانک زمان" یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است.
داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در "سیستم امنیت اجتماعی" پس انداز کرده تا وقتی خود؛ پیر ناتوان شدند یا نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!
طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک "کارت بانک زمان" می دهد!
وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ "زمان و بهره" آنرا برداشت کند.
بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند!
در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری "زمان"، باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند!
صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد!
اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده!
من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند.
داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است!
ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد.
او به محض بهبودی، دوباره مشغول کار مراقبت از دیگران شد و گفت که می خواهد برای روزهای پیری زمان سپرده گذاری کند!✌️ ادامه در كامنت اول
Read more
Repost دوش دیدم پیر ما، شـوریده و دیـوانه شد از ره مسجد برون شد ، در ره میخانه شد بر بسـاط پاکبازان، شـور و غـوغایی فکند عهد را بشکست و دیگـر بار بر پیمانه شد شمع محفل بود چون نوشید از خمر بهشت آتشی در خرمنش افتاد و چون پـروانه شد دست افشان و غزلخوان، با نوایی دلگشـا چون انالحق گفت با صاحبدلان ... Repost
دوش دیدم پیر ما، شـوریده و دیـوانه شد
از ره مسجد برون شد ، در ره میخانه شد

بر بسـاط پاکبازان، شـور و غـوغایی فکند
عهد را بشکست و دیگـر بار بر پیمانه شد

شمع محفل بود چون نوشید از خمر بهشت
آتشی در خرمنش افتاد و چون پـروانه شد

دست افشان و غزلخوان، با نوایی دلگشـا
چون انالحق گفت با صاحبدلان همخانه شد

در طواف عشق فارغ بود از هستیِ خویش
خویشتن گم کرد و جانش در پی جانانه شد

عشـق گفتا در حریمم باید از جان بگـذری
هرکه را خونش بریزم مَحرم این خانه شد

هاتفی گفتا که سرّ عشق، افشا چون نمود
سربلند از عشق، بر بالای دار افسـانه شد

#سینا_ورمزیار

پ.ن:
در کلام عارفان راستین، اشاراتی است که گویی در حالت سکر و بیخودی و در غلبه ی وجد و سرمستی، خویشتنداری را از کف داده اند و به افشای اسرار پرداخته اند
این حال به سان آب فراوانی است که در بستر نهری کوچک فرو می ریزد و طغیان میکند و بر زبان ساطع میگردد
آنگونه که مولانا میگوید

غرق شدم در شراب، عقل مرا برد آب
گفت خـرد : الوداع باز نیایم به هوش

و اما در این مقام، منصور حلاج را باید از بی پرواترین عارفان ایران دانست، آنگونه که در مقام اتحاد با حقیقت، انالحق بر زبانش جاری گردید آنچنان که خود می گوید
روح من با روح تو بیامیخت. در دوری و نزدیکی من توام، تو منی

آنچه شخصیت حلاج را از سایرین متمایز میکند ،مبارزات او با صوفی نماهای درباری و ظاهرپرستان دینی هم عصر خویش است که عاقبت با فتنه ی علمای درباری و بدستور خلیفه ی عباسی، او را کشتند و بر دار کشیدند، سوزاندند و خاکسترش را به دجله ریختند

اما همواره نام و راه او جاودان ماند

پ.ن ۲
سوختن پروانه در آتش شمع ،از تمثیلات عارفانه ی حلاج در باب عشق است که در مضمون این شعر بازتاباندم.

#حلاج #منصورحلاج #مولانا #شمس #شطحیات #شمع #پروانه #سماع #شجریان #همایون_شجریان #الست #جام_الست #گروه_هنری_خاتون #دختران_سماع
@khatoon_official @s.a.m.a.girls
Read more
Loading...
دستهای کوچکت را در دستم میگیرم وشور زندگی را میبینم ...😙😙😙 امروز ده مرداد چله تابستونه که دوست دارم ...
Media Removed
دستهای کوچکت را در دستم میگیرم وشور زندگی را میبینم ...😙😙😙 امروز ده مرداد چله تابستونه که دوست دارم قبل از هر چی به همه دوستان خوبم که حضور همیشگیشون باعث دلگرمیه منه تبریک عرض کنم صبح لحظاتی رو  با نیکان عزیزم بازی میکردم  به ذهنم رسید عکسی یادگاری از دستان کوچولو وقشنگش  بگیرم وبرای تولدم ... دستهای کوچکت را در دستم میگیرم وشور زندگی را میبینم ...😙😙😙
امروز ده مرداد چله تابستونه که دوست دارم قبل از هر چی به همه دوستان خوبم که حضور همیشگیشون باعث دلگرمیه منه تبریک عرض کنم 🌹
صبح لحظاتی رو  با نیکان عزیزم بازی میکردم  به ذهنم رسید عکسی یادگاری از دستان کوچولو وقشنگش  بگیرم وبرای تولدم 🎂 پست کنم تو پیجم یا بهتره  به جای پیج بگم آلبومم که مروری هست بر خاطراتم ..خب ما مادربزرگا هم دل داریم و روز تولدمونو دوست نداریم  از یاد ببریم..بعد رفتم تو فکر که وقتی منم همین اندازه بودم قطعا مادربزرگم خیلی وقتها دستامو به همین شکل  تودستاش گرفته ،شایدم زیر لب ، یا آروم تو  دلش برام آرزوی مادربزرگ شدن میکرده. کاش اون روزا میشد از لحظه هاعکس گرفت ، مهربانترینم خیلی ساله از کنارم رفته و من هم  مادربزرگ شدم وحالاخوب میفهمم که مغز بادوم چقدرمیتونه شیرین باشه حتی آرزو کردن براشونم، دلچسبه....یادمه همیشه یکی از دعاهای مادربزرگم این بود که الهی پیر شی دختر..اون روزا معنی عمیق این دعا رو متوجه نمیشدم اما هر سال که بزرگتر شدم بهتر متوجه این دعا شدم..آره دارم هر سال پیرتر از سال قبلم میشم وخیلی خوشحالم چون قد کشیدن مغز بادومارو با چشام دارم میبینم ودوست دارم پیرتر وپیرتر بشم تا عروسیهاشونم ببینم ..خدارو چه دیدین شاید🤔 نتیجه هامم دیدم..چیه تعجب داره ؟؟؟😲😄😉😂 !! بخیلین مگه  شماها ...؟؟😆😆😆
یه مردادی آرزوهاش هیچوقت تمومی نداره.. لطفا  پا رو دُم شیر نذارین 😉 وبا دُم شیر بازی نکنین ...😂 🦁 🎂 🦁 😉
دُردانه های من سپاسگزارم از بودنتون وتبریکات قشنگتون 😙❤🌹 یه پند ویه آرزو اینجا برای تک تکتون دارم، حرص وولع برای کسب مال وثروت جز اتلاف وقت چیزی نیست عزیزانم به خاطر بسپارید...و پیر شین الهی..❤
خوبه که همینجا به مناسبت روز جهانی شیر مادر از عروس خوبم که از جونش برای فرزندش ونوه من مایه میذاره کمال تشکر را بکنم وتبریک بگم ،مرسی آنیا جونم برات آروز دارم همیشه سلامت وسربلند باشی ...❤🌹 وتبریک وتشکر از تمام مادران مهربان دنیا 🌹🌹🌹🌹🌹
Read more
 #پشت_صحنه #montblanc همه چی با این سوال شروع میشه: من عکاس بهتریم یا کانتنت مارکتر بهتری ! شاید ...
Media Removed
#پشت_صحنه #montblanc همه چی با این سوال شروع میشه: من عکاس بهتریم یا کانتنت مارکتر بهتری ! شاید براتون جالب باشه که بگم سال اولی که شروع به عکاسی کردم ، هنوز که هنوزه شلوغ ترین و درخشانترین دوره توی رزومه ی عکاسیمه! با بهترین مزونا و طراحای ایران توی همون یک سال کار کردم.نه عکاس حرفه ای ای بودم! ... #پشت_صحنه #montblanc

همه چی با این سوال شروع میشه:
من عکاس بهتریم یا کانتنت مارکتر بهتری !

شاید براتون جالب باشه که بگم سال اولی که شروع به عکاسی کردم ، هنوز که هنوزه شلوغ ترین و درخشانترین دوره توی رزومه ی عکاسیمه! با بهترین مزونا و طراحای ایران توی همون یک سال کار کردم.نه عکاس حرفه ای ای بودم! نه دوربین خاصی داشتم! نه دفتر و دستکم لاکچری بود و نه کانکشن خاصی! فقط 2 تا چیز داشتم که او موقع خیلی به چشم میومد : اولیش خلاقیت بود که بخاطر بی تجربگی و تازه کاریم بی پروا هر ایده ی نابی که به سرم میزد رو اجرا میکردم و این اخلاقم توی بازار کاری سرو صدا کرده بود ! دومیش اینکه سنم پایین بود و حسابی بچه پرو بودم و همه رو از بالا میدیدم و این خود بزرگ بینی و اعتماد بنفسم باعث شده بود هر هدف و ایده ای توی کارم داشتم رو به کرسی بشونم حتی با جنگ و جدل با کارفرمایی که ازم 30 سال بزرگتر بود!
امشب داشتم فکر میکردم الان توی کارم با اون موقع هام چه فرقهایی دارم که حس رضایتم از میزان موفقیتم نسبت به اون موقعهام اینقدر متفاوته!
خب!اول اینکه دیگه بچه پررو نیستم و کارایی که بلدم و داد نمیزنم!این خوبه اما خیلیا که باید بدونن که من دقیقا چیکار میکنم و چه تخصصایی دارم هم حتی نمیدونن!
دوم اینکه من خیلی بیشتر از قبل تلاش میکنم و سرم شلوغ تره اما چون روی 10 تا کار همزمان فوکوسم کیفیتش غیر قابل مقایسه با اون زمانیه که فقط 1 کار میکردم و اونم عکاسی بود!
سوم اینکه اون موقع یه رفیق ناب داشتم (صدف) که مدیر برنامه هام بودم و همه برنامه ریزیارو اون مدیریت میکرد اما الان من خودم شدم مدیر برنامه ی همزمان چندین و چندفرد و بیزینس! و این یعنی به خودم خیلی کمتر از قبل توجه میکنم و دیگران رو جایگزین خودم کردم!
چهارم اینکه من قبلا تنها 1 هویت شغلی داشتم و اون عکاس بود ولی حالا به تعداد پیر زنایی که خفه میکنم میتونم عنوان شغلی بگیرم!
خب حالا اگه بخوام بگم از مسیری که طی کردم راضیم یا نه از یه جهاتی اوکیم چون عطش کمالگراییم رفع شده!چون هر کاری توی ذهنم بود و دوست داشتم یاد بگیرم رو توی این سالها تجربه کردم!اصلا اگه بخوام بهتون بگم چیا بوده اینقدر زیاده که روم نمیشه چون مطمئنم میگید بابا فازت چی بوده!خلاصه تبدیل شدم به یه اقیانوس به عمق 1سانتیمتر!
اما حالا توی سن 26 سالگی باید تصمیمای جدی ای بگیرم که یه سری از نقاط این اقیانوس رو عمیق کنم!اما مشکل اینجاست که نمیدونم کدوم نقطش اولویت داره!
همه چی با این سوال شروع میشه:
من عکاس بهتریم یا کانتنت مارکتر بهتری !
Read more
<span class="emoji emoji1f4a0"></span> شراکت ابلیس در نطفه دشمنان امیر المومنین علیه السلام . <span class="emoji emoji1f539"></span> شیخ صدوق رحمه الله روایت کرده است که امیر ...
Media Removed
شراکت ابلیس در نطفه دشمنان امیر المومنین علیه السلام . شیخ صدوق رحمه الله روایت کرده است که امیر المومنین علیه السلام فرمودند: نزد کعبه نشسته بودم، شیخی خمیده قامت بیامد که ابروانش بر دو چشمش از غایت پیری افتاده بود و در دست عصایی داشت که آهنی در سر دارد و بر سرش کلاه دراز سرخ بود و لباسی از پشم در ... 💠 شراکت ابلیس در نطفه دشمنان امیر المومنین علیه السلام
.
🔹 شیخ صدوق رحمه الله روایت کرده است که امیر المومنین علیه السلام فرمودند: نزد کعبه نشسته بودم، شیخی خمیده قامت بیامد که ابروانش بر دو چشمش از غایت پیری افتاده بود و در دست عصایی داشت که آهنی در سر دارد و بر سرش کلاه دراز سرخ بود و لباسی از پشم در بر داشت. نزدیک نبی صلی الله علیه و آله شد و نبی پشت بر کعبه داشت. گفت: یا رسول الله! دعا کن برای من به مغفرت. حضرت نبی صلی الله علیه و آله فرمودند: سعی تو بی‌فایده است. چون برفت، نبی صلی الله علیه و آله با من گفت: یا ابا الحسن! شناختی؟ گفتم: نه. گفت: این لعین ابلیس است. امیر المومنین علیه السلام گفت: پس دویدم تا به او رسیده، بر زمینش زدم و بر سینه‌اش نشستم و دست در حلقش نهادم تا خفه‌اش کنم. گفت: مکن یا ابا الحسن که مرا خدا تا وقت معلوم مهلت داده است. به خدا قسم یا علی من دوستت می‌دارم و هیچ کس تو را دشمن نداشت، مگر آنکه با پدر او در مادرش شریک شدم؛ پس زنازاده شد. پس من خندیدم و رهایش کردم.
.
📚 عیون اخبار الرضا علیه السلام، تالیف شیخ صدوق، جلد ۲، صفحه ۷۷، چاپ منشورات الشریف الرضی
.
📃 اسکن روایت:
🌐 http://bit.ly/2LBK04C
📃 پوستر:
🌐 http://bit.ly/2AjR95g
.
◾️ همچنین شیخ عماد الدین طبری رحمه الله می‌نویسد:
.
✍ علی بن نصر المعروف به ابی الحسن البغدادی الحنفی (از علمای اهل سنت عمری) ایراد کرد در تصنیف خویش که رسول صلی الله علیه و آله روزی در طواف گاه بود پیری پیش رسول آمد کلاه پشمین بر سر نهاده و عصا در دست گرفته و لباس پشمین پوشیده سلام کرد و گفت: یا رسول الله از برای من استغفار کن تا خدای تعالی بر من رحمت کند. رسول صلی الله علیه و آله فرمود: ای ملعون از پیش من برو که عمل تو ضایع شده و تو از اهل دوزخی. چون آن پیر از خدمت رسول بیرون رفت علی علیه السلام گفت: یا رسول الله هرگز کسی از خدمت تو محروم بیرون نرفت از ارباب حاجات چرا این پیر را منکوب باز گردانیدی؟ رسول فرمود: یا علی او ابلیس است طرید حضرت عزت جلت قدرته. علی در عقب ابلیس دوید تا او را بکشد ابلیس چون دید که علی قصد او کرد دویدن گرفت و بیفتاد. علی به او برسید بر سینه او نشست تا او را بکشد، ابلیس خنده کرد در روی علی. علی گفت: ای ملعون چرا خندیدی. گفت: تو مرا نتوانی کشتن که من از منتظرانم اما تو را بشارت خوش دهم عظيم از سینه من برخیز. علی برخاست. ابلیس گفت: یا علی از دشمنان تو هیچکس با زن خود صبحت نکند الا که من با او شریک باشم.
.
.
ادامه در کامنت
Read more
. وقتی که پیر شدم اگر آلزایمر گرفتم روبرویم بایست و فقط یک لبخند بزن هیچ چیز هم یادم نیاید از نو ...
Media Removed
. وقتی که پیر شدم اگر آلزایمر گرفتم روبرویم بایست و فقط یک لبخند بزن هیچ چیز هم یادم نیاید از نو عاشقت می شوم #bartareenha .
وقتی که پیر شدم
اگر آلزایمر گرفتم روبرویم بایست
و فقط یک لبخند بزن
هیچ چیز هم یادم نیاید
از نو عاشقت می شوم

#bartareenha
دلم برای مداد سفید می سوزد پیر شدم آخر نفهمیدم کاربرد مداد سفید تو جعبه مداد رنگی چی بود؟ شاید تنهایی!!! مثل ...
Media Removed
دلم برای مداد سفید می سوزد پیر شدم آخر نفهمیدم کاربرد مداد سفید تو جعبه مداد رنگی چی بود؟ شاید تنهایی!!! مثل خیلی از آدم ها. به جرم اینکه رنگ ندارن و خالص اند... دلم برای مداد سفید می سوزد
پیر شدم آخر نفهمیدم
کاربرد مداد سفید تو جعبه مداد رنگی چی بود؟
شاید تنهایی!!!
مثل خیلی از آدم ها.
به جرم اینکه
رنگ ندارن و خالص اند...
یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس ع بودیم مداح داشت روضه ...
Media Removed
یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت : عباس دروغ میگه ... عباس دروغ میگه ... مداح آرومش کرد گفت : چی شده پیر مرد گفت : من بعد 25 سال بچه دار شدم الان که 19 سالشه رفته ... یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت :
عباس دروغ میگه ...
عباس دروغ میگه ...
مداح آرومش کرد گفت :
چی شده پیر مرد گفت :
من بعد 25 سال بچه دار شدم الان که 19 سالشه رفته تو کما با خودم گفتم :
درمون دردش عباسه !!! از اصفهان اومدم کربلا ؛؛؛ امروز زنگ زدن بهم گفتن : بچت مرده...!!!
دروغ میگن که عباس حاجت میده !!!!!!
خواهرش میگفت :
مجلس بهم ریخت ...!!!
فرداش تو صحن حضرت عباس بودیم دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد ...!!! با خودموون گفتیم الان مداح و میزنه دوباره...!!!
دیدیم اومد جلو چهار پایه که مداح روش واساده بود دستشو گرفت گفت :

بیا بغل ضریح بخون همه کسایی که دیروز بودنم باشن...!!!
میخوام بگم غلط کردم...!!!
(گریه میکرد و میگفت)

خواهرم میگه همه رفتیم مداح گفت :
حاجی چی شده ...؟؟؟ پیر مرده گفت :
خانومم زنگ زد گفته : چون نمیذارن زنا تو غسال خونه برن ؛؛؛ التماس کردم گفتم :
یک بار بچمو تو سرد خوونه ببینم...
مادرش میگه :
همین که کشو رو کشیدن بیرون دیدیم رو نایلون بخار نشسته س
سریع آوردنش بیرون و بهش شوک دادن...!!!
خلاصه پسرم به هوش اومده و شفا گرفته...!!!
میگن تا به خودش اومده پرسیده بابام کجاست...؟؟؟ مادرش بهش گفته :
پدرت کربلاست...!!! پسرش میگه : وقتی تو کما بودم و دیگه دل کنده بودم از زندگی یه دفعه یه آقای قد بلندی اومد صدام زد و گفت :
پاشو برو به بابات بگو آبروی من یکبار تو صحرای کربلا رفته بود....
چرا دوباره تو آبرومو بردی ؟؟
پاشو برو به بابات بگو عباس دروغ نمیگه !!! عباس دروغگو نیست...!!! بلیط کربلا تونو از دست حضرت عباس بگیرید
یا مطلب پائین رو نبین یا اگه دیدی باید کپی کنی !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
"اَ لسَّلٰامُ عَلَیْکََ یٰا اَبَا الْفَضْلِ الْعَبٰاس"

به احترام "باب الحوائج" هرکی دید،
کپی کنه تا همه سلام بدن...!!! یهویی عاشق این متن شدم…!!! خدا زمین را آفرید و اختيارش را سپرد به 1+5 .
.
.
.
.
.
.

۱ محمد

۲ علی

۳ فاطمه
۴ حسن
۵ حسین
Bar monkere basate agham lanat.
عباس دروغ نميكه.حاجت منم كه ميدوني اقا خودت.
شمس جمال اقام قمر بني هاشم(ع)عنايت كنيد صلوات بفرستين.
جان زينب(س)
Read more
متـــن مــــــوزیڪ #آروان #لاکچری شدم آدمی ک با خودم غریبم مثل بیمار روانی شدم دقیقا نه میتونم باشم نه میشه ک برم همه رفیقامن ک شدن رقیبم ✝ یه آدمی شدم ک تنهام همیشه میخوام بسازم با بقیه اما نمیشه مثل درختی ک خشکه از ریشه هنوز امیدش اینه هوا ابری شه ــــــــــــــــ⚛⚛ نمیفهمم چجوری ... متـــن مــــــوزیڪ #آروان #لاکچری

شدم آدمی ک با خودم غریبم
مثل بیمار روانی شدم دقیقا
نه میتونم باشم نه میشه ک برم
همه رفیقامن ک شدن رقیبم

یه آدمی شدم ک تنهام همیشه
میخوام بسازم با بقیه اما نمیشه
مثل درختی ک خشکه از ریشه
هنوز امیدش اینه هوا ابری شه

ــــــــــــــــ⚛⚛
نمیفهمم چجوری صبحا رو شب
چجوری شبارو صبح میکنم
ساعتا خیره میشم یه گوشه قفل میکنم
یه روز مرد دینم یه روز کفر میکنم

تغییر کردم خودمو با خیلی چیزا درگیر کردم یه آدمه جدید شدم
تاخیر کردم شب دیر کردم
موهام سفید شد خودمو بد پیر کرد

زخمی شدم که ردی شدم
میگی بد میکنم هه بد میکنن
تو این شهر لعنتی ک مهم نیستی
اگه بمیری تازه واست تب میکنن

یه عمر دروغ گفتی بهم بهت وفادارم
من احمق چقدر بهت بها دادم
توی قلب بزرگت ک همه توش بودن
باید میشدم مثل اونا ک تورو شبا دارن
ــــــــــــــــ☸
هرچی میکشم از صادق بودنه
یا شایدم از ساده بودنه
من اونی ام که همه رو میخندوند
ولی الان ساکت تو جمعه

شدم یه عصبیه استرسی
که ندارم اصلا حسی به کسی
شدم کسی که انقدر تنهام
که نمیاد حتی یه اس ام اسی

درگیر مجازی شدم اینستا میرم
تورو با اون تو پستات بیست بار دیدم
منم خیلی تغییر کردم
جای بوی عطر دیگه بوی سیگار میدم
شدم ی شبگرد همه رو درک کرد
کلی تو یادت بود نگفت برگرد
اوج جوونیشو تنها سرکرد
کردش حرکت نرسید ب برکت
ـــــــــــــــــــ⚛⚛
یه نور قرمز توی دستمه
که آرومم میکنه همین بسمه
تو این دنیا هرکی قسمتی داره
خب از دنیا منم این سهممه

همیشه که همه خوشبخت نمیشن
یه عده ام باید پشت سر بشینن
و همین خوشبختی امیدشون باشه
باید کلی سختی بکشی تا بشی من

تو با اون سلفی بگیر بزار اینستا
من میکشم سیگار هرشب بیست تا
یه روزی چشام فقط تو رو میدید
توی قلب من دیگه واست نیست جا

منو فروختی چون نیستم مثل اون لاکچری
با اون خونه دوبلکس با من باید پارک بری
خیلی فرق داریم من و اون باهم
اون میگه تشکر من میگم چاکریم

ـــــــ✡
شدم کسی که تو جمع گوشه گیره
هرشب تنها تو کوچه میره
شدم کسی که فرقی نداره باشه
لباس تنش باشه روشن یا تیره
شدم یه روانی بی مخ یه فراری
بی ذوق که شبا میشه بیخود از خودش شبا میشه بی خود از خودش
#arvanmusic
Read more
 #pinapple #popsicle #بستنی_چوبی #آناناسی و به این ترتیب، "بستنی چوبی"، جان لیانا و مادرش را ...
Media Removed
#pinapple #popsicle #بستنی_چوبی #آناناسی و به این ترتیب، "بستنی چوبی"، جان لیانا و مادرش را نجات میدهد. البته بیشتر جان مادرش را نجات میدهد. چون لیانا با غر غر کردن نمیمیره ولی احتمال مرگ مادرش خیلی زیاده. آخه من دیگه واسه شنیدن غر غر، خیلی خیلی پیر شدم! میدونید که چی میگم؟! اگه بچه کوچیک دارید ... #pinapple #popsicle
#بستنی_چوبی #آناناسی

و به این ترتیب، "بستنی چوبی"، جان لیانا و مادرش را نجات میدهد. البته بیشتر جان مادرش را نجات میدهد. چون لیانا با غر غر کردن نمیمیره ولی احتمال مرگ مادرش خیلی زیاده. آخه من دیگه واسه شنیدن غر غر، خیلی خیلی پیر شدم! میدونید که چی میگم؟! اگه بچه کوچیک دارید دقیقا میدونید که چی میگم! آره ننه جون!
خوبی این مدل بستنی چوبی ها به اینه که یکیش کمه! لیانا معمولا در حالی که گرفتار "بپر بپر" کردنه داد میزنه: "دوبایه، دوبایه"!
خوبه من همیشه یک عالمه بستنی چوبی تو فریزر دارم! وگرنه میمردم! آره!

براي استفاده بهتر از كارگاه آشپزسازي لطفا مبحث سوالات متداول (http://www.cheftayebeh.ir/2013/06/blog-post.html) را به صورت كامل مطالعه بفرماييد
Read more
. مامان من یواشکی پیر شد٬ مثلا اینجوری که در فاصله بین سماور و بهشت و سجاده. بابا ولی نه٬ احتمالا یکدفعه. ...
Media Removed
. مامان من یواشکی پیر شد٬ مثلا اینجوری که در فاصله بین سماور و بهشت و سجاده. بابا ولی نه٬ احتمالا یکدفعه. یا یکدفعه پیر شد یا من یکدفعه متوجهش شدم. اینجوری بود که وقتی کنکور داشتم٬ یه شب از اتاق اومدم بیرون و گفتم: بابا می شه تلویزیونو یه ذره کم کنین؟ گفت: آره آره حتما. با یه دستپاچگی خفیف کنترل رو برداشت ... .
مامان من یواشکی پیر شد٬ مثلا اینجوری که در فاصله بین سماور و بهشت و سجاده. بابا ولی نه٬ احتمالا یکدفعه. یا یکدفعه پیر شد یا من یکدفعه متوجهش شدم. اینجوری بود که وقتی کنکور داشتم٬ یه شب از اتاق اومدم بیرون و گفتم: بابا می شه تلویزیونو یه ذره کم کنین؟ گفت: آره آره حتما. با یه دستپاچگی خفیف کنترل رو برداشت و صداشو پایین آورد. برگشتم تو اتاق. چند دقیقه بعد در زد. گفت: اگه یه کم صداشو بلند کنم اذیت می شی؟ گفتم: نه اذیت نمی شم بابا جان. یه کم صداشو بلند کرد. مثلا از سی برد سی و پنج. الان شده نزدیکای پنجاه! مامان می گه وقتی داره نماز می خونه صدای بلند تلویزیون اذیتش می کنه. یه بار خواهرم به بابام گفت: میاین بریم سمعک بگیریم؟ خیلی محکم گفت: نه نه سمعک چرا؟ من گوشام سالمه. اما گوشاش سالم نیست. خیلی وقته که سالم نیست. مامان می شینه کنار سماور تا آب جوش بیاد و چای بریزه. خیره میشه به بخار رقیقی که از سوراخای بالای سمار به آسمون کهنهٔ آشپزخونه پر می گیره. بابا از توی اتاق می گه: چای داریم؟ مامان سینی به دست میره پیشش و می پرسه: حاجی جان چرا داد میزنی خب؟ بابا با تعجب جواب میده: من داد نزدم٬ آروم گفتم. آروم هم گفت. توی سرش٬ همه چیز آرومه الان. داره آرومتر هم میشه. توی سرش٬ نشسته روی یک نیمکت سیمانی و به درختای خشکیده باغ نگاه می کنه. می بینه که باد بین شاخه های درخت می پیچه اما صدای باد رو نمی شنوه. مامان رو صدا می کنه: خانوم از کِی دیگه باد بی صدا می وزه؟
حامد توکلی
#حسرت #پدر #مادر #مامان #بابا #عشق #زندگی
Read more
--- . تونی ماگلیاریزی ( اولین مربی امره ) : هنوز درموردش فکر میکنم و چشمام پر از اشک میشه. پس از اینکه ...
Media Removed
--- . تونی ماگلیاریزی ( اولین مربی امره ) : هنوز درموردش فکر میکنم و چشمام پر از اشک میشه. پس از اینکه امره با یووه قرارداد امضا کرد با من‌ تماس گرفت و گفت " من‌ اینجا هستم یعنی اینکه تو موفق شدی ؛ رویاهامون به حقیقت پیوست! " . او همیشه اسطوره های یوونتوس بخصوص دلپیرو را الگوی خودش میدانست ؛ به او ... ---
.
تونی ماگلیاریزی ( اولین مربی امره ) :

هنوز درموردش فکر میکنم و چشمام پر از اشک میشه. پس از اینکه امره با یووه قرارداد امضا کرد با من‌ تماس گرفت و گفت " من‌ اینجا هستم یعنی اینکه تو موفق شدی ؛ رویاهامون به حقیقت پیوست! "
.
او همیشه اسطوره های یوونتوس بخصوص دلپیرو را الگوی خودش میدانست ؛ به او میگفتم‌ " نگاه کن امره ، باید یاد بگیری مثل الکس ضربه بزنی " او همیشه در خانه من با جایگاهی مواجه میشد که به بانوی پیر ( لقب یووه ) اختصاص داده شده بود و او همیشه مجذوب آن میشد ؛ یوونتوس برای ما ایتالیایی ها یعنی بروز احساسات و عواطف.
.
من هم مانند خانواده جان ، یک‌ مهاجر هستم و بخوبی میدانم که به چشم غریبه نگاه کردن و محروم شدن از برخی امکانات کشور چه حسی دارد. امره همان پسر مودب و باشخصیت است و هیچ تغییری نکرده.
.
پدر و مادر او بسیار قابل احترام و سختکوش هستند ؛ تا دیروقت کار میکردند برای همین همیشه امره را تا خانه اش میرساندم ؛ باید در اواخر شب او را مقابل خانه تنها میذاشتم و میرفتم ، از این کار متنفر بودم ؛ برای همین با اجازه از پدر و مادرش ، او را تا آخر هفته ها به خانه خودم میبردم.
.
فصل قبل با من‌ تماس گرفت و از من مشورت گرفت که به یوونتوس بروم یا نه ؟ به او گفتم تو الان آماده بازی در یووه نیستی ؛ اما حالا میگویم او ۱۱۰ درصد آماده است.
.
۱۸ سال پیش زمانی که او بچه بود و داشتیم از تمرین بازمیگشتیم ، یک کابریوله مقابل ما بود ، رو کرد به من و گفت " ببین عجب ماشینیه ، خیلی خوشگله ؛ وقتی پولدار و بزرگ شدم ، یدونه از اینا واست میخرم " ۱۸ سال گذشت و یک روز امره با یک دست کلید به خونه من‌ اومد و گفت " قولی که داده بودم را انجام دادم " ؛ امره به من یک کابریوله ( یک مدل مرسدس ) هدیه داد ؛ هیچ وقت از او پولی نخواستم و همیشه دوست داشتم که او عاشقم باشد و در قلب او باشم با این حال او اینگونه از من تشکر کرد.
.
او میدانست و به او گفته بودم اگر به یوونتوس بروی من‌خوشحالترین مرد روی زمین خواهم بود ؛ یکی از آرزوهای من را برآورده کرده است ، حالا باید چمپینز لیگ را برای من و یووه کسب کند ، خیلی هم زود باید چنین کاری کند چراکه من فرصت چندانی ندارم.
.
و البته ، همیشه به او گفتم بهترین تصمیم را برای فوتبالت بگیر ... این یعنی هرگز به اینتر نرو!
.
یکی از زیباترین و احساسی ترین مصاحبه های بود که خوندم و ترجمه کردم ؛ بخصوص زمانی که از عشق و علاقش به یووه میگه و وقتی گفت " به اینتر نرو " و " با یووه چمپینز لیگ " را فتح کن. مرسی تونی ، مرسی برای این همه عشق و تعصبت 😍❤️
.
.
#AhmAd
_______
Read more
<span class="emoji emoji1f337"></span> خب چه کار کنم؟! هر چقدر هم که بخواهم پشت منطق سی سالگی ام قایم بشوم و احساسات را احمقانه بپندارم... ...
Media Removed
خب چه کار کنم؟! هر چقدر هم که بخواهم پشت منطق سی سالگی ام قایم بشوم و احساسات را احمقانه بپندارم... باز سینه ای دارم تفیده از شور... از شور و از شور و شور... شورش را در آورده ام میدانم... خودم هم از این همه نیاز و ناز و نذر و نیاز. از این همه شعر و بغض و زمزمه و شعر. از این همه چشم انتظاری های پنهانی از این همه ... 🌷
خب چه کار کنم؟! هر چقدر هم که بخواهم پشت منطق سی سالگی ام قایم بشوم و احساسات را احمقانه بپندارم... باز سینه ای دارم تفیده از شور... از شور و از شور و شور... شورش را در آورده ام میدانم... خودم هم از این همه نیاز و ناز و نذر و نیاز. از این همه شعر و بغض و زمزمه و شعر. از این همه چشم انتظاری های پنهانی از این همه سکوتهای معنادار موقع دیدن بعضی ها... از این نفسی که حبس میکنم تا بیموقع دهان باز نکنم و حرفی نزنم...
و از خیلی چیزهای دیگر که گفتن ندارد
خسته ام...
بدجور هم خسته ام...
دنیاست دیگر... چه کارش میشود کرد؟! دلم میخواست متحجر میبودم... بدوی بودم... اصلا هیچ چیز حالی ام نمیشد اما قدر یک کف دست جا میان سینه ی کسی جای امن داشتم...
میدانی به تو که ربطی ندارد، من هم اهل زدن بعضی حرفها نیستم اما... آدم است دیگر... گاهی وقتها دلش میخواهد عاشق شود... دلتنگ شود ... قربان برود برای خنده یک نفر... که بترسد از روزی که مبادا یک نفر نباشد... خسته شدم بس که با منطقم جور در نیامد خواستن و خواسته شدن!
بس که عریان بود این حقیقت محض که خیلیها لایق و سزاوار دوست داشتن نیستند...
راستی...
شماها... آدمها... چرا اینقدر بدید؟!! چرا اجازه نمیدهید کسی دوستتان داشته باشد؟! خب خنگهای خداااا... این که کسی خاطرتان را بخواهد که خیلی بهتر است از اینکه بدتان را بخواهد!!!
شماها دیگر برگ کدام درختید و با کدام باد به اینجا آمده اید؟! مگر عقل ندارید؟! مگر حساب و کتاب سرتان نمیشود؟! خب پخمه ها... مگر نمی بینید عمرتان دارد میگذرد... چرا بیدار نمیشوید از این خواب ؟!
میدانید... آدم باید خیلی احمق باشد که زندگی ش را صرف محبت کردن و محبت دیدن نکند... و من...
بیچاره من... که باید با هزار منطق خودم را توجیه کنم تن به خریت و حماقت خیلی ها بدهم...
میدانی...
تو حق داری که باور نکنی... حتی یک نفر مثل من که پشت شعرها و ترانه های نوستالژیک قایم شده میتواند سنگ و سخت و بیرحم باشد... ولی خب چه کار می شود کرد؟!
من اهل دوست داشتن یک طرفه
غصه خوردن یک تنه
تنهایی به پای یک بیوفای خوشحال پیر شدن
و از همه سختتر پای خدا را وسط کشیدن توی همچه احساساتی
نیستم...
نیستم و نمی شوم...
حالا مثلا که در خلاء آدمیزادم و آدمش را پیدا نمیکنم که دوستش بدارم و باورم بشود که دوست داشتنش تومانی صنار توفیر دارد با احساسات هورمونی خیلیها...
سرم را با کارهای الله بختکی گرم میکنم...
مثلا از بچه های فال فروش فال گران میخرم و جمعشان میکنم...
#ادامه_در_کامنت_اول
#مرجان_خاتون
#منم_ابابیل
Read more
. . به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که ...
Media Removed
. . به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری ... .
. به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم
#حافظ #غزل #جهان_پیر_است_و_بی_بنیاد
Read more
‍ <span class="emoji emoji1f499"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️<span class="emoji emoji1f499"></span><span class="emoji emoji2764"></span>️ باز امشب من نشستم با خودم باز امشب آدمی دیگر شدم با خدای خویش خلوت کرده ام رو به محراب عبادت ...
Media Removed
️ باز امشب من نشستم با خودم باز امشب آدمی دیگر شدم با خدای خویش خلوت کرده ام رو به محراب عبادت کرده ام عشق من امشب چراغی روشن است چون خدای عاشقی پیش من است پس بمان و لحظه ای خاموش باش بهر من امشب سراپا گوش باش حرف ها دارم برایت نازنین قصه ای از مردم این سرزمین قصه ای از مردمانی سخت گیر مردمی ... ‍ 💙❤️💙❤️
باز امشب من نشستم با خودم
باز امشب آدمی دیگر شدم
با خدای خویش خلوت کرده ام
رو به محراب عبادت کرده ام
عشق من امشب چراغی روشن است
چون خدای عاشقی پیش من است
پس بمان و لحظه ای خاموش باش
بهر من امشب سراپا گوش باش
حرف ها دارم برایت نازنین
قصه ای از مردم این سرزمین
قصه ای از مردمانی سخت گیر
مردمی با فکرهایی پوچ و پیر
در کنار مردمانی خوب و پاک
عده ای هستند تیره تر ز خاک
کارشان از غصه و غم دم زدن
روی دنیا پرده ماتم زدن
یادشان رفته ست زیبایی ماه
جملگی قهرند با پروانه، آه !
قلب ها محروم از شادی شده
بارش باران دگر عادی شده
غرق دریاییم، اما آب نیست
آب, گل شد حرفی از سهراب نیست
شعرهای سعدی و حافظ چه شد؟
در بساط کولیان بازیچه شد
قصه مادربزرگ از یاد رفت
عشق شیرین از دل فرهاد رفت
داستان ها جنگ و نابودی شده
چشم ها هم عینک دودی شده
خسته ام از فکرهای تارشان
بغض های سمی از افکارشان
هیچ کس در عصر افکار جدید
بهت و سرگردانی ما را ندید
ما که دل را ساده با هم باختیم
داشتیم دنیای نو می ساختیم
مثل دوران خوش و سبز قدیم
رنگ بر دیوار دنیا می زدیم
عشق من! دنیای رنگی داشتیم
آرزوهای قشنگی داشتیم
خانه ای در جنگلی از یاس ها
ساده بود اما پر از احساس ها
ما هنوز افکارمان سنگی نبود
آرزومان سفره رنگی نبود
ما دوتا پروانه بودیم و جهان
گرد ما می گشت و ما هم گرد آن
آن قدر گفتند از غم پیشمان
تار شد افکار نیک اندیشمان
این یکی می گفت دنیا بی وفاست
آن یکی می گفت زندان بلاست
دیگری می گفت حتی عشق هم
می شود کم رنگ زیر بار غم
خسته ام از این همه افکار خیس
این قلم های سیاه غم نویس
عشق من ! چشمان پاکت را ببند
یا به هر چیزی که می بینی بخند
ما که مثل این قلم ها نیستیم
ما مگر انسان زیبا نیستیم؟! دلبرم از این جماعت دور باش
مملو از شوق و نشاط و شور باش
از نگاهم تا نگاهت پل بزن
خیره شو در چشم هایم زل بزن
چشم بردار از جهانی این چنین
زندگی را در نگاه من ببین
راه ما از مردم دنیا جداست
لحظه هامان مملو از بوی خداست
من به کوری دو چشم تارشان
یا که آن اندیشه بیمارشان
تا ابد عاشق ترین آزاده ام
طبق قولی که به مجنون داده ام
عاشقم من عاشق دنیای خویش
دلخوشم حتی به رویاهای خویش
من نمی گنجم درون پوستم
با درخت و کوه و دریا دوستم
آسمان ما هنوزم آبی است
لحظه هامان غرق در بی تابی است
با غم و افسردگی بیگانه ایم
ما هنوزم عاشق پروانه ایم
خانه ای هم رو به ساحل ساختیم
قایقی در قلب آب انداختیم
سوی دنیای تعالی می رویم
گرچه با دستان خالی می رویم
دست در دستان من تا آسمان
لحظه ای در وصف این رویا ب
Read more
. ای آینه های خانه مان سوز ای سایه ی سرد و کینه اندوز . بالین پر از گدازه ی داغ تک ریشه ی خوشکیده درین ...
Media Removed
. ای آینه های خانه مان سوز ای سایه ی سرد و کینه اندوز . بالین پر از گدازه ی داغ تک ریشه ی خوشکیده درین باغ . تا سینه لجن گرفته این درد پر بوده سخن نگفته این مرد . شاید که شراب چاره باشد این چشم به آب خیره باشد . از خیره سری قلم گرفتم با شعر درین ورق نهفتم . تا دوست کنم دلت به دیدار معشوقه ی آماده ... .
ای آینه های خانه مان سوز
ای سایه ی سرد و کینه اندوز
.
بالین پر از گدازه ی داغ
تک ریشه ی خوشکیده درین باغ
.
تا سینه لجن گرفته این درد
پر بوده سخن نگفته این مرد
.
شاید که شراب چاره باشد
این چشم به آب خیره باشد
.
از خیره سری قلم گرفتم
با شعر درین ورق نهفتم
.
تا دوست کنم دلت به دیدار
معشوقه ی آماده به پیکار
.
ار سر بدهم تا نکنی اخم
با نیش زنی تا بزنی زخم
.
با ما به ازین خلق نبودی
آبی به لبی تشنه نبردی
.
با دشنه زدی تهمت دشنام
تلخ است به دشنامیت این کام
.
در چاله ی عشقت نزنی دام
تا زود رود سردی ایام
.
مرداب شدم چشمه ی سابق
در خاک شدم پیر سوابق
.
ای مادر گیتیی جوان کش
تا هستم و باشم دهمت فحش
.
تا زنده شود بارش صحرا
با خاک کنم چاره مدارا
.
کاین دلت را ندهی کَس
تا من برسم،باش و همین بس
.
در شهر تو معشوقه کشی رسم
در ذهن تو خونابه چشی رسم
.
تا من نکُشی خواب نبینی
من را نکنی خاک نشینی
.
پایان منست حرف تو آغاز
کاش نرم شوی یار نظر باز
.
#نیمانفری
عکس از:@1x.com
یک سایت خیلی خوب عکاسی هستش که دوستان عکاس میتونند بازدید کنند.
Read more
. <span class="emoji emoji1f4da"></span> من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم درحالیکه دلایلم برای ندویدن بی حد و حصر است بنابراین تا می توانم ...
Media Removed
. من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم درحالیکه دلایلم برای ندویدن بی حد و حصر است بنابراین تا می توانم به آن دو سه دلیل بها می دهم بااین همه میخواهم بااعتقاد راسخ به نکته ای اشاره کنم تا زمانی که دوباره از حضوری موفق در یک مسابقه احساس رضایت نکنم به دویدن در ماراتن ادامه خواهم داد حتی اگر پیر و ناتوان ... .
📚
من فقط دو سه دلیل برای دویدن دارم
درحالیکه دلایلم برای ندویدن بی حد و حصر است
بنابراین تا می توانم به آن دو سه دلیل بها می دهم
بااین همه میخواهم بااعتقاد راسخ به نکته ای اشاره کنم
تا زمانی که دوباره از حضوری موفق در یک مسابقه احساس رضایت نکنم
به دویدن در ماراتن ادامه خواهم داد
حتی اگر پیر و ناتوان شوم
حتی اگر دوستان و آشنایان مرا بر حذر دارند که وقت کنار کشیدن است
از پا نخواهم نشست
تا زمانی که قدرتی در بدن داشته باشم، خواهم دوید
حتی اگر زمان و رکوردم بدتر شود
به تلاش ادامه خواهم داد
شاید حتی تلاشم مضاعف شود
تا به هدف خود که رسیدن به خط پایان ماراتن باشد
دست پیدا کنم
دیگران هرچه می خواهند بگویند
سرشت من چنین است
من چنینم و کاری از دست من بر نمی آید

📙این کتاب اولین اثری از هاروکی موراکی بود که من خوندم ( با تمام تعریف هایی که از کافکا در کرانه شنیدم ولی هنوز موفق به خوندنش نشدم 💔)
ولی الان فکر میکنم خیلی اتفاق خوبی بود که بااین کتاب با این نویسنده آشنا شدم
چون هاروکی موراکامی، تو این کتاب قسمت هایی از زندگی خودش رو تعریف میکنه و این میتونه خوندن کتاب های دیگه هاروکی رو جذاب ترکنه
از دو که حرف میزنم، از چه حرف میزنم، شما رو با دنیای ورزش و ماراتن چنان آشنا میکنه که ناخواسته شاید عاشق دویدن بشین حتی اگه به قول خود نویسنده ، تلاشی برای تشویق شما به این ورزش هدف این کتاب نیست🏃‍♂️🏃‍♀️
•••••••
ارسالى از دوست خوب هميشه همراه @_Forouzaan70_ .
.
#ايران #كتاب #تهران #كتابخوانى #ايراني
#بخون #كتابخوان #نشر #منتشر #ايرانيان
#انتشارات #جامعه #ادبيات #فارسى #نوشته #اهواز #ايرانى #مطبوعات #داستان #قصه #رمان #مطالعه #کتابدوستان #نويسنده #مردم #فرهنگ #معرفی_کتاب #اهوازيا #كتابدوستان #اهوازيها
Read more
مناجات امیرالمومنین عالی بود خدایا, حاجتم را برمگردان, و طمعم را قرین نومیدی مساز, و امید و آرزویم ...
Media Removed
مناجات امیرالمومنین عالی بود خدایا, حاجتم را برمگردان, و طمعم را قرین نومیدی مساز, و امید و آرزویم را از خود مبر. خدایا, اگر خواری ام را می خواستی, هدایتم نمی نمودی, و اگر رسوایی ام را خواسته بودی عافیتم نمی بخشیدی, خدایا, این گمان را به تو ندارم که مرا در حاجتی که عمرم را در طلبش سپری کرده ام, از درگاهت ... مناجات امیرالمومنین عالی بود
خدایا, حاجتم را برمگردان, و طمعم را قرین نومیدی مساز, و امید و آرزویم را از خود مبر. خدایا, اگر خواری ام را می خواستی, هدایتم نمی نمودی, و اگر رسوایی ام را خواسته بودی عافیتم نمی بخشیدی, خدایا, این گمان را به تو ندارم که مرا در حاجتی که عمرم را در طلبش سپری کرده ام, از درگاهت بازگردانی. خدایا تو را سپاس, سپاسی ابدی و جاودانه, همیشگی و بی پایان, سپاسی که افزون شود و نابود نگردد, آنگونه که پسندی و خشنود گردی, خدایا اگر مرا بر جرمم بگیری, من نیز تو را به عفوت بگیرم, و اگر به گناهانم بنگری, جز به آمرزشت ننگرم, و اگر مرا وارد دوزخ کنی, به اهل آن آگاهی دهم که تو را دوست دارم. خدایا اگر عملم در برابر طاعتت کوچک بوده, همانا از سر امید به تو آرزویم بزرگ است خدایا چگونه از بارگاهت با نومیدی و محرومیت باز گردم, در حالی که خوش گمانی ام به بخشش وجودت این بوده که مرا نجات یافته و بخشنده باز می گردانی, خدایا عمرم را در آزمندی غفلت از تو نابود ساختم, و جوانی ام را در مستی دوری از تو پیر نمودم. خدایا در روزگار غرور نسبت به تو, بیدار شدم و گاه تمایلم به سوی خشم تو آگاه نگشتم
Read more
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای ...
Media Removed
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم. در آستانه از چهل گذشتم و خداوند در همان روز به خواهرم دختری بخید و لطف و مرحمت و عنایتش را بیش از پیش عیان کرد. هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم.
در آستانه از چهل گذشتم و خداوند در همان روز به خواهرم دختری بخید و لطف و مرحمت و عنایتش را بیش از پیش عیان کرد.
. ‍بسم الله الرحمن الرحیم . #این_الفاطمیون سال‌های گذشته، وقتی که سن و سالم پائین تر بود بیشتر ...
Media Removed
. ‍بسم الله الرحمن الرحیم . #این_الفاطمیون سال‌های گذشته، وقتی که سن و سالم پائین تر بود بیشتر از این حرف‌ها #غصه_شهدا را می‌خوردمُ #مظلومیت_شهدا را که می‌دیدم نگران می‌شدم . اینکه چرا و به چه دلیل، عرض می‌کنم. مثلا هر زمان گذرمان به #گلزار_شهدا می‌افتاد، همزمان با تناول خوراکی‌ها و نذری‌های ... .
‍بسم الله الرحمن الرحیم
.
#این_الفاطمیون
سال‌های گذشته، وقتی که سن و سالم پائین تر بود بیشتر از این حرف‌ها #غصه_شهدا را می‌خوردمُ #مظلومیت_شهدا را که می‌دیدم نگران می‌شدم .
اینکه چرا و به چه دلیل، عرض می‌کنم.
مثلا هر زمان گذرمان به #گلزار_شهدا می‌افتاد، همزمان با تناول خوراکی‌ها و نذری‌های خوشمزه کمی هم غصه می‌خوردیم.

برای نمونه وسط خوردن یک مشت گوجه سبز نمک زده نذری، کمی هم به خودمان می‌آمدیمُ می‌گفتیم: اِ فلانی ببین #بهشت_زهرا سلام الله علیها چه #خلوت شده. ببین چه سوتُ کور.

رفیقی داشتیم که هربار این حرف تکراری مرا می‌شنید می‌گفت: خب خداروشکر که خلوت شده . اینطوری آشُ با جاش می‌خوریم.
یهو همه زیر خنده می‌زدیمُ بحث عوض می‌شد.

گذشتیمُ گذشتیم!
سال های اخیر یا بهتر است بگویم ماه های اخیر که مشرف می شدم برای زیارت، نه دیگر آن شورُ صفای قدیمی بود و نه جمعیت بی شمار!
اصلا بهتر است بگویم مزار شهیدی که دیگر مادرش در قید حیات نیست تا بیایدُ آبُ جارو کند، مگر می‌شود صفای قبل را داشته باشد؟

قطعه های زیادی سر می‌زدم تا سر خودم را کلاه بگذارمُ بگویم نه اینطور نیست!
#مادران_شهدا هستندُ کلی هم شلوغ هست.
اما نه!
حقیقت همیشه تلخ بوده و هست.
مادران عزیز شهدا یا در قید حیات نبوده و یا آنقدر پیر شده بودند که توان آمدن به بالین فرزند شهیدشان را نداشتند!
القصه!
به نظرم هیچ اتفاقی نمی‌توانست خون تازه ای در خیابانُ گذرگاه های بهشت زهرا سلام الله علیها جاری کند.
مگر شهادت #علی_اکبر های #آسید_علی_خامنه_ای .

خب گلزار شهدا دوباره جان تازه‌ای گرفته بود و مادران و خواهران تازه داغدیده بر سر نعش شهیدان جلوه می‌کردند و چه بسیار عاشقانی که #کافه ها و #قهوه_خانه هارا به مقصد بهشت زهرا سلام الله علیها ترک می‌کردند.

باب شهادت باز شده بود و خیابان های شهر، رنگ و بوی سال ۶۲ را به خود گرفته بود.

الحمدلله ..
اما ..
روزی از روزها که مسیرم به #قطعه_۵۰ افتاد، خانمی رو دیدم که نشسته بود کنار مزار شهیدی از لشکریان شجاع #فاطمیون.
این دلُ آن دل کردم که برومُ احوالی بپرسم از #ام_شهید .
تا سلام دادم سرشان را بالا گرفتندُ با خوشحالی تمام علیکم گفتند.
سوال کردم شما مادر #شهید_افغان هستید.
گفت نه من خاله اش هستم.
شهید مادر ندارد و شروع کرد به توضیح دادن. انگار دلش #درد_و_دل میخواستُ منتظر یک هم کلام بود.
شروع کرد به گفتن که وقتی دوسالش بود مادرش را از دست داد و یتیم شد.

ادامه در کامنت
ادامه در کامنت
ادامه در کامنت

#شهادتم_آرزوست
#مدافعان_حرم
#فاطمیون
#رامین_فرهادی
Read more
Till dig som är: min kärlek, mitt liv och mitt allt(<span class="emoji emoji2764"></span>min mamma<span class="emoji emoji2764"></span>)<span class="emoji emoji1f618"></span>. تقديم ب تو كه : عشقمى ، زندگيمى ...
Media Removed
Till dig som är: min kärlek, mitt liv och mitt allt(min mamma). تقديم ب تو كه : عشقمى ، زندگيمى و همه چيزمى(مادرم) دلم می خواهد حرفهایی که سالیان سال روی قلبم سنگینی می کند را برای تو بگویم ای نگهبان شبهای خاموش من. آن زمان که من با لالایی آرام تو به خواب میرفتم نمی دانستم که هنوز قلب تو دلواپس ... Till dig som är: min kärlek, mitt liv och mitt allt(❤min mamma❤)😘.
تقديم ب تو كه : عشقمى ، زندگيمى و همه چيزمى(❤مادرم❤)😘
دلم می خواهد حرفهایی که سالیان سال روی قلبم سنگینی می کند را برای تو بگویم ای نگهبان شبهای خاموش من. آن زمان که من با لالایی آرام تو به خواب میرفتم نمی دانستم که هنوز قلب تو دلواپس فردا های من است. و آن هنگام که پاهایم خسته بود و آغوش تو امن ترین پناهگاه خستگی هایم می شد غافل از این بودم که تو بر شانه های استوارت بار زمانه را نیز به دوش می کشی. وقتی گریه هایم سکوت شب را می شکست می دانستم تنها دست نوازشگر تو مرا به ادامه خوابهایم پیوند میزند. مادرم لحظه لحظه های زندگی تو با قدکشیدن من گره خورد و من اینک آن کودک دیروز نیستم. و هر چه بزرگ و بزگ تر شدم خیلی چیزها را فراموش کردم.
من یادم رفت که تو قدرت پاهایم بودی وقتی ناتوان بودم، زبان من بودی وقتی نمی توانستم حرف بزنم. تودستان مرا گرفتی و به من دستگیری از دیگران را آموختی. یادم رفت که تو عاشقی را به من یاد دادی .
مادر من یادم رفت من خیلی چیزها یادم رفت .
مادر مرا ببخش اگر آنقدر گرفتار روزمرگی های خودم شدم که تو را ندیدم نه تورا دیدم نه چهره خسته ات و دیروز که خوب نگاه کردم موهای سفیدت را و چین و چروک صورتت دیدم و در دل گفتم: چقدر پیر شدی مادر.
مادر مرا ببخش من می توانستم هر روز بوسه بر دستانت زنم و از تو قدردانی کنم اما غرورم اجازه نداد.
مادر چه روزها که من بغض های در گلو زندانی شده خود را، که تو مسبب آن نبودی ، بر سر تو فریاد کشیدم من ان هنگام صدای گریه های آهسته تورا وقتی که قلبت را شکستم نشنیدم.
مادر مرا ببخش بخاطر تمام لحظاتی که می خواستی با من درددل کنی اما من وقت نداشتم من سنگ صبور ت نبودم راستی آن لحظه ها با چه کسی از درد درونت گفتی؟
مادر من می توانستم در لحظه های تنهایی ات در کنارت باشم و لحظه هایی از زندگیم را نثار کسی کنم که تمام لحظاتش را با تمام وجود وقف من کرد اما قلب بی سخاوتم نگذاشت.
مادر ! مرا ببخش برای تمام حرفهای تو که نشنیدم ؛ نگاه خسته ات را که ندیدم وتمام دوستت دارم هایی که در سینه نگه داشتم و به تو نگفتم .
مادر! صدایم را ببخش. چشمانم را ببخش .
مادر جان! هنوز هم سجاده تو بهترین گوشه امن روی زمین است و آن هنگام که دستانت را رو به آسمان بلند میکنی و برایم دعا میکنی من ایمان دارم که دعای تو با بالهای فرشتگان به آسمان میرود و مستجاب میشود.
مادر هنوز آغوش تو برای من بهترین ماوا و پناهگاه است . مادر خواستم بگویم من فرزند خوبی برای تو نبودم اما تو بهترین مادر دنیا هستى دوستت دارم❤
Read more
از خوبی های تهران، در دسترس بودن دلبستگی هاست. لذت بردن و پرسه گی لابه لای کتاب ها، لابه لای موسیقی هایی ...
Media Removed
از خوبی های تهران، در دسترس بودن دلبستگی هاست. لذت بردن و پرسه گی لابه لای کتاب ها، لابه لای موسیقی هایی که زیباترین لحظه هارو باهاشون سپری کردی ...شبیه یک رویا که می رسد از راه تو تا رسیدی ستاره ای افتاد از دریاها گذشتی رها شدی در باد دیدمت، بوییدمت، بوسیدمت در خواب... رها شدن در درنادئون و لمس ... از خوبی های تهران، در دسترس بودن دلبستگی هاست. لذت بردن و پرسه گی لابه لای کتاب ها، لابه لای موسیقی هایی که زیباترین لحظه هارو باهاشون سپری کردی ...شبیه یک رویا که می رسد از راه
تو تا رسیدی ستاره ای افتاد
از دریاها گذشتی رها شدی در باد
دیدمت، بوییدمت، بوسیدمت در خواب...
رها شدن در درنادئون و لمس دلپذیر انگشت های مهرداد مهدی بر کلاویه های آکاردئون و نغمه های ویولن آسوی دوست داشتنی، نغمه های زندگی
و لوریس چکناواریان و شهرام ناظری
من او بُدم من او شدم
با او بُدم بی او شدم
در عشق او چون او شدم
زین رو چنین بی سو شدم...
و زیباتر، همنوایی نت های حسین علیزاده با صدای همیشه سبز و گرم مرتضی احمدی و جادوی آیدا، یگانه همدم احمد شاملوی بزرگ
...یه وقتی بود تو این ده، دلا پر از امید بود
پیرَن آسمونش تنگ شبام سفید بود
رسم و مرام مردمش یه رنگی بود یه رنگی
هر کی مث خودش بود نه رومی بود نه زنگی
آوَخ ازون باغ و بهار و مستی
آوَخ ازون شبای می پرستی
و.... عباس کیارستمی بزرگ
وقتی آمد
آمد
وقتی بود
بود
وقتی رفت
بود

_ پ. ن : فارغ از همه ی این دلبستگی ها، زیباترین شهر #شهر_من_بجنورد
#فروغ #علیرضا_قربانی
#درنادئون #مهرداد_مهدی #آسو_کهزادی
#لوریس_چکناواریان #شهرام_ناظری
#سرمست #محمد_معتمدی
#کلاغ_سفید #دالبند #دال_بند
#غمنومه_فريدون #حسین_علیزاده #مرتضی_احمدی #آیدا_شاملو #احمد_شاملو #کتاب_کوچه
#عباس_کیارستمی
Read more
Regrann from @rezaeinikshahla - هنگام سقوط حکومت پهلوی شخصی‌ تعریف میکرد که دوان دوان رفتم تو بازار ...
Media Removed
Regrann from @rezaeinikshahla - هنگام سقوط حکومت پهلوی شخصی‌ تعریف میکرد که دوان دوان رفتم تو بازار داد زدم شاه رفت! شاه رفت ! و در حالیکه غرق خوشحالی‌ بودم بر زمین سجده کردم. در همان حال پیر زنی‌ نزدیکم آمد و گفت: نمازت تموم شد بیا کارت دارم. آمدم نزد پیرزن و کنارش نشستم. گفت ننه کی‌ جای شاه میاد؟ ... Regrann from @rezaeinikshahla - هنگام سقوط حکومت پهلوی شخصی‌ تعریف میکرد که دوان دوان رفتم تو بازار داد زدم شاه رفت! شاه رفت !
و در حالیکه غرق خوشحالی‌ بودم بر زمین سجده کردم.

در همان حال پیر زنی‌ نزدیکم آمد و گفت: نمازت تموم شد بیا کارت دارم. آمدم نزد پیرزن و کنارش نشستم. گفت ننه کی‌ جای شاه میاد؟
با خوشحالی گفتم مادر جان سادات صدر و الهدی ، یک مرد خدا.

گفت ننه خوشحال نشو.... گفتم چرا؟ گفت: زمانی‌ که جوان بودم و تازه ازدواج کرده بودم به همراه شوهرم برای زیارت امام رضا اومدم ولی‌ یک لحظه شوهرم را گم کردم، ، از انجایی که دختر روستا بودم و هیچوقت به شهر نیامده بودم دست و پام را گم کردم و نمیدونستم چکار کنم و کارم فقط گریه شده بود، همان لحظه یک سید قد بلند با چفیه سبز از راه رسید و گفت چیه چرا گریه میکنی‌؟ گفتم شوهرم را گم کردم، گفت این که کاری نداره بلند شو ناراحت نباش من شوهرت را پیدا می‌کنم حالا بریم خونه من یه چیزی بخور و نگران نباش منم از فرط خستگی‌ و ترس با سید اولاد پیغمبر راهی‌ منزلش شدم. وقتی‌ رسیدیم آنجا کسی‌ توی خانه نبود به من گفت برو حمام کن تا زنم بیاد ولی‌ زن نداشت دروغ میگفت تا داخل حمام شدم آمد دنبالم و همانجا منو تجاوز کرد سه روز پشت سر هم در منزل سید بودم و تا توانست از من کام گرفت وقتی‌ سیر شد گفت اگر زبونت باز بشه به جرم تهمت به سید اولاد پیغمبر میدم سرتو ببرن. منم هیچ حرفی‌ به کسی‌ نزدم.

بعد از سه روز منو برد حرم امام رضا و توی بلندگو اسم شوهرم را صدا زد، یک لحظه دیدم شوهرم آمد، سید با عصای خیزران شوهرم را کتک زد و گفت بیشرف چطور دست زنت را ول کردی توی این جمعیت نترسیدی اولاد الحرام حرامزاده‌ها اینجا زیادن و زنت هنوز جوان؟
شوهرم هم علاوه بر کتک زدن من، افتاد به کفش سید و بوسه میزد و تشکر میکرد، بعد گفت آقا سید من نذر کردم هرکس زنم را پیدا کند صد ریال به او بدهم، بعد صد ریال به آن سید حرامزده داد و دست منو گرفت و به روستای خودمون برگشتیم............. حالا ننه جان فهمیدی! این سیدا ، هم تجاوز میکنن هم کتکمون میزنن و هم پولمون رو میدزدن، پس زیاد خوشحال نباش که شاه رفت.

L’image contient peut-être : 1 personne, barbe, chapeau et gros plan - #regrann
Read more
سردم شده! بدون تو گرمم نمی‌شود این کلبه بی تو کلبه‌ی مرگ است بی‌گمان! این چشم‌های یخ زده قندیل بسته‌اند از ...
Media Removed
سردم شده! بدون تو گرمم نمی‌شود این کلبه بی تو کلبه‌ی مرگ است بی‌گمان! این چشم‌های یخ زده قندیل بسته‌اند از بس ندیده‌اند تو را «آفتاب جان!» . تو رو سفیدِ دهکده‌‌ی برف خیزی و من از ذغال میکده‌ها رو سیاه‌تر! شعر سپید دهکده‌های خدایی‌ام! روی مرا سپید کن و یک غزل بخوان . حوای آسمانی اردیبهشت ... سردم شده! بدون تو گرمم نمی‌شود
این کلبه بی تو کلبه‌ی مرگ است بی‌گمان!
این چشم‌های یخ زده قندیل بسته‌اند
از بس ندیده‌اند تو را «آفتاب جان!»
.
تو رو سفیدِ دهکده‌‌ی برف خیزی و
من از ذغال میکده‌ها رو سیاه‌تر!
شعر سپید دهکده‌های خدایی‌ام!
روی مرا سپید کن و یک غزل بخوان
.
حوای آسمانی اردیبهشت من!
لبخند مهربانی باغ بهشت من!
دست مرا که آدم برفی شدم بگیر
بر من بتاب! ای پری آخرالزمان
.
من دم کشیده‌ بودم از آه شبانه‌ام
اما نیامدی و منم سردتر شدم
ای روزگار تلخ‌تر از زهر عاشقی
شکر بریز تا که نیافتادم از دهان!
.
در امتداد سرد تو خاموش مانده‌ام
مانند سایه‌ای که خودش را نشسته است
دارم شبیه وزن غزل پیر می‌شوم
پیرم نکن به قافیه‌ها، شاعرِ جوان!
.
▪️
.
دستم چروک شد قلمم رعشه می‌زند
این شعر در هوای خودش یخ زده بیا
سردم شده بدون تو گرمم نمی‌شود
کلبه! قلم! و‌ شاعر بیچاره همچنان..
.
رحمان نوازنی
.
پ.ن:
سالهاست استاد نوازنی عزیز را می‌شناسم، از دهه‌ی هشتاد که کلاس‌‌های وزن و عروض داشتند.
انسان شریفی‌ست و قلمی کم‌نظیر دارد.
تصویرسازی عالی، وزن و عروض انتخابی خوب، احساسی سرشار و زاویه نگاه عمیق از جمله‌ ویژگی‌های آثار اوست.
امسال پس از اصرار دوستان کتاب عاشقانه‌ی ایشان توسط نشر شانی چاپ شد.
برای رفاه حال دوستانی که فرصت حضور در نمایشگاه را ندارند، فرصتی فراهم شده تا با شماره ۰۹۳۶۶۷۵۲۲۱۲ تماس حاصل کنند و کتاب را با امضای شاعر داشته باشند.
تا جایی که باخبرم ارسال کتاب رایگان است.
پیشنهاد می‌کنم نسخه‌یی ازین کتاب را تهیه بفرمایید.
آدرس: نمایشگاه کتاب. راهروی ۱۹ غرفه ۳۴. انتشارت شانی
Read more
هنرِ عشق به تصویر کشیده آهی دلِ ما را به حریم تو نموده راهی نوکر خانۀ تو عارفِ بالله شود علی اکبر بشود ...
Media Removed
هنرِ عشق به تصویر کشیده آهی دلِ ما را به حریم تو نموده راهی نوکر خانۀ تو عارفِ بالله شود علی اکبر بشود «جُونِ» سیاهی گاهی نوکرت پیر که شد دلبری اش بیشتراست ماجرایی شده این قصۀ خاطرخواهی زلفِ خود پهن نمودی و شکارم کردی به هدایت برسد صید تو از گمراهی خاطرم نیست چه شد دل به تو دادم آقا بی سر و پا چو ... هنرِ عشق به تصویر کشیده آهی
دلِ ما را به حریم تو نموده راهی
نوکر خانۀ تو عارفِ بالله شود
علی اکبر بشود «جُونِ» سیاهی گاهی
نوکرت پیر که شد دلبری اش بیشتراست
ماجرایی شده این قصۀ خاطرخواهی
زلفِ خود پهن نمودی و شکارم کردی
به هدایت برسد صید تو از گمراهی
خاطرم نیست چه شد دل به تو دادم آقا
بی سر و پا چو منی در ره تو شد راهی
درددل کردنِ با تو چقَدَر می چسبد
چون کـریمی و زاحوال گـدا آگاهی
خون من نذر نگاهت لک لبیک حسین
شاهِ عاشق کُشی و حضرت ثارالهی
چه کسی فکر غلام است به غیر از ارباب
پسرِ فاطمه این سائل خـود را دریاب
نــوكـــر نـوشـــت:
#حـسیـن_جـان
من شدم عاشق تو یا تو شدی عاشق من
لطف ارباب به نوکر چه زیاد است زیاد
یک نفر گفت ” حسین ” اشک همه درآمد
نمکـــ نام تو دلـبر چه زیاد است زیاد
صلي الله عليڪ يا سيدناالمظلوم يااباعبدالله الحسين
سلام عليكم و رحمة الله... صبحتون بخير... روزتون معطر بنام خامس آل عبا
#بیاد_شهید_مدافع_حرم_عباس_آسیمه
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_الرزقنا_حـرم
#امام_حسنی_ام #مدینه #بقیع
#یارقیه #یا_حسین #لبیک_یا_حسین
#امام_حسین #بین_الحرمین
#شکر_خدا_که_در_پناه_حسینیم
#همه_نوکر_حسینیم
#شهادت_مادرم_افسانه_نیست
#اسلام #شیعه #محرم #اربعین #صور #سوریه
#روضه #فاطمیه #کربلا #نجف
#بیچاره_اون_که_حرم_رو_ندیده
#بیچاره_تر_اون_که_دید_کربلاتو
#عطش
Read more
زینبی ام شکر خدا سائل این خانه ام ریخت علی ، نور به پیمانه ام عاشق این باده جانانه ام کار شراب است ...
Media Removed
زینبی ام شکر خدا سائل این خانه ام ریخت علی ، نور به پیمانه ام عاشق این باده جانانه ام کار شراب است که پروانه ام این دل من خانه اهل کساست غیر حسینیه پناهم کجاست با کرم فاطمه آدم شدم بنده سلطان محرم شدم سائل این لطف دمادم شدم فارغِ از غصه عالم شدم چیست بگو بهتر ازین مذهبی زینبی ام زینبی ام زینبی ... زینبی ام

شکر خدا سائل این خانه ام
ریخت علی ، نور به پیمانه ام
عاشق این باده جانانه ام
کار شراب است که پروانه ام
این دل من خانه اهل کساست
غیر حسینیه پناهم کجاست
با کرم فاطمه آدم شدم
بنده سلطان محرم شدم
سائل این لطف دمادم شدم
فارغِ از غصه عالم شدم
چیست بگو بهتر ازین مذهبی
زینبی ام زینبی ام زینبی
ای متحیر ز مقامت همه
عرض ادب بانوی بی واهمه
عارفه و مومنه و عالمه
فاطمه در فاطمه در فاطمه
ای همه جا یاور تو پنج تن
سایه ی بالا سر تو پنج تن
مایه آرامش پیغمبری
محرم اسرار دل مادری
سنگ صبور حسن و حیدری
از همه عالم تو حسینی تری
ای ضربان دل تو یا حسین
زندگیت خورده گره با حسین
جز تو ، که بر فاطمه نایب شده؟
لایق این کوه مناقب شده
مثل علی بر همه غالب شده
حرمت تو بر همه واجب شده
محشر کبراست فقط کار تو
مثل خدیجه همه کردار تو
ای که بُود فاطمه ای عصمتت
ای که دهد بوی علی هیبتت
ای که دهد بوی حسن طاقتت
هست حسینی چه قَدَر، غیرتت
شیرزنی ، معجزه ای ،محشری
قبله عباس و علی اکبری
ای ثمر همت هجده شهید
جان به لب شام ز صبرت رسید
چشم بدان کور ! شدی رو سفید
بانی ویرانی کاخ یزید !
تا ابد ای بانوی والا مقام
عزت زهرائیتان مستدام
بی تو نشانی ز محرم نبود
بی تو حسینیه و پرچم نبود
کرببلا قبله عالم نبود
این همه مستی که فراهم نبود
ناله زدی ، پیر شدی ، سوختی
تا به همه عاشقی آموختی
حق تو چل روز اسارت نبود
حق تو آن کوه مصیبت نبود
خون دل و ناله و حسرت نبود
غارت و دشنام و جسارت نبود
یاد تو ، مظلوم ترین قهرمان!
گریه کند حضرت صاحب زمان

روز روز ولادت بانویی است که توانست عشق و عقل را به هم پیوند بزند، بی‌آنکه هیچ یک فدای دیگری شود. بانویی که برادر را در هیچ شرایطی رها نکرد و عشق خواهرانه را سال‌ها بذل و بخشش نمود. در انتهای راه عشق را با عقل خویش کامل نمود و با کمک عقل مشعل هدایت را روشن نگاه داشت. ولادت عقیله بنی هاشم و زینب کبری بر عاشقان و شیفتگان امامت و ولایت مبارک باد.
Read more
. در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، ... .
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛

_آقا این بسته نون چند؟

فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!

پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:

نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!

درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.

از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر میکنه که من فکر میکنم!

یه لحظه به خودم اومدم، باید کاری میکردم.
این مبلغ بینهایت ناچیز بود اما برای اون پیرمرد انگار تمام دنیا بود!

به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!

پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.

پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!

چه حس قشنگی بود... .

اون روز گذشت... شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛

دايي ازم فال میخری؟

با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟

_فالی دو هزار تومن!

داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!

با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!

و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم... _اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!! بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛

_یه فال مهمون من باش!! از اینهمه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم!

صبح رو به خاطر آوردم، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل

که صاحب یه مغازه ی لوکس توو بهترین نقطه ی شهر تهران بود

از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت

اما

یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله ی فال فروش دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت...... .

همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که "مرام و معرفت" نه به سنه، نه به داراییه، نه به سطح سواد آدما!

معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمیکنه "کاش صاحب قلبهای بزرگ دستاشون هیچوقت خالی نباشه تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیارو گلستون کنن" .
🔴 لطفا جهت تعيين وقت و پرسش سوالات خود فقط با موبايل بنده تماس بگيريد ٠٩١٢١١١٥١٧٨
Read more
. #کتاب #آن_مادیان_سرخ_یال به قلم بی بدیل #محمود_دولت_آبادی روایتی است از زندگی حقیقی شاعر و امیرزاده‌ی ...
Media Removed
. #کتاب #آن_مادیان_سرخ_یال به قلم بی بدیل #محمود_دولت_آبادی روایتی است از زندگی حقیقی شاعر و امیرزاده‌ی عرب پیش از اسلام که قهرمان از شاعری عیار و عاشق پیشه به جنگجویی خون ریز و قهّار تبدیل می شود. اثر به رسم قلم دولت آبادی منظومه ای شکوهمند و سراسر شاعرانه است. برشی از نقطه اوج این کتاب که در نیمه ... .
#کتاب #آن_مادیان_سرخ_یال به قلم بی بدیل #محمود_دولت_آبادی روایتی است از زندگی حقیقی شاعر و امیرزاده‌ی عرب پیش از اسلام که قهرمان از شاعری عیار و عاشق پیشه به جنگجویی خون ریز و قهّار تبدیل می شود.
اثر به رسم قلم دولت آبادی منظومه ای شکوهمند و سراسر شاعرانه است. برشی از نقطه اوج این کتاب که در نیمه شبی خواب را در قطار مشهد-تهران از چشمان من ربود و مرا تا صبح به کند و کاو در خود مشغول کرد را در ادامه می خوانیم.
.
"فصل جنون من آیا آغاز می شود؟ فصل جنون من آغاز شد؟ آغاز... آری، در انحنای خاطره ی قتل و دمّ؟ در خاطر خلور! ای رهروان خسته، اینجا چه خارزار غریبی است. من بی دروغ آمده بودم، زایید‌ه‌ی بلوغ. مثل بلور بودم، زلال تمام، مثل حضور، مثل خلوص رویا. من خویش را به باد سپردم تا منزلی که هیچ، که هیچش کرانه نیست. خالص، مثل ذات، هم آنکه او رهاست در دل هستی، در جاودانگیِ عشق. من بی نیاز بودم. بی احتیاج به فصل عبور پرنده. من بی گمان سفینه نبودم، عریان مثل رسوایی - عریان مثل نیش کژدم و زهر هلاهل؛ تلخی. کام از زبان تنگ و زبان گنگ... گنگ. من ساده وار مانده بودم، استاده در میان سکوت و برهنگی - عریانی - رسوایی؛ مبهوت و ساده و بی شک!. نه - ساده تر از خود- عریان میان پنجه و پنج انگشت. حلم تمام می‌بودم، یعنی که بردباری محض، یک باور خلاصه و بدفرجام. من ایستاده بودم،‌ مثل تمام خود، اکنون نظاره می کنم اندر فصل عبور فصل - عمر - سالیان، چیزیست در رده ی تاراج - تاراج و جای خالی یک رویا. من پیر می شدم، من پیر می‌شوم در باطن صبوری خود - در انتظار!- در انتظار که و چه؟ اکنون - تا می‌شود تن، این تن، تا می‌شود که باز برآیم مگر!
فصل جنون، در تنگنای هِلاهلی کج-ماهی که گم شده در آسمان خود! تب کرده است ماه، گاهی در آسمان ... آیا؟. یخ می زنم، یخ می‌زنم درون تب خود، نفرت! روی آمد لئامت و نفرت! نفرت تمام مرا می پوشاند. زشتی، این بار پوشیده در نقاب و نگاهی دیگر؛ قطعاً!" #خراسان #نویسنده
Read more
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای ...
Media Removed
. اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس ... .
اول مهر شده بود و منو ویدا خیلی اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم واقعا دانشگاه جای غریبی بود اونجا دوتامون عمیقا به این نتیجه رسیدیم که اونجوری که فکر می‌کنیم هم جوون نبودیم! با پرس و جو بالاخره کلاس‌مون رو پیدا کردیم. خدای من! تا حالا این همه کیس ازدواج یک جا ندیده بودم. تنها پسر کلاس من بودم و تو صورت ویدا خشم و ناراحتی رو میشد دید، عمیق بهش زل زدم، ویدا چقدر پیر شده پیشونیش هم چروک داره خط لبخندش هم عمیق شده بود هیچ‌کدوم از همکلاسی‌های دیگه‌مون حتی خط لبخند هم نداشتن، صافه صافه صاف بودن! «بی‌خط لبخند‌ترینشون» رو پیدا کردم و خواستم پیش اون بشینم که با ویدا چشم تو چشم شدم چشماش کاسه خون شده بودن، مسیرم رو عوض کردم و رفتم پیش ویدا نشستم گفت: «چی شد؟ می‌رفتی همونجا میشستی دیگه!» گفتم: «ویدا من یه تار موی گندیده اونا رو با صدتا مثل تو عوض نمی‌کنم!» چشماش گرد شدن با عصبانیت بلند شد و جاشو عوض کرد. گند زده بودم بلند شدم و رفتم دوباره پیشش و بهش گفتم: «ویدا تو که میدونی من همیشه این جمله رو برعکس میگم، ببخشید». روشو ازم برگردوند، عاشق این ناز و قهر کردناش بودم. روزها می‌گذشتن چند بار از ویدا جزوه گرفتم و جزوه دادم تو راهرو دانشگاه بهش تنه زدم و کتاب‌هاشو جمع کردم هر کاری برای تحت تاثیر قرار دادنش انجام می‌دادم حتی خودم رو تو تنگنا قرار دادم و رفتم سر کار، ولی گارد ویدا همچنان بسته بود. ترم دوم بودیم که از سه تا از «وجیهه‌ترین» دخترهای همکلاسی خواهش کردم که به محض ورود ویدا به کلاس منو «مهدی جان» صدا کنن و به من نزدیک بشن... خیلی خیلی نزدیک بشن و من برای فرار از اغفال شدن خودمو از پنجره کلاس پرت کنم پایین، نقشه خیلی خوب پیش رفت فقط تو محاسباتم یه خرده اشتباه کردم. من همیشه طبقه اول و طبقه همکف رو با هم قاطی می‌کنم! تقریبا وسط‌های راه بودم که متوجه اشتباه استراتژیکم شدم، ولی دیگه دیر شده بود، اون روز پام شکست ولی فدای یه تار موی گندیده اون سه تا همکلاسی وجیهه، خصوصا خانم سروری! یک ماه خونه نشین بودم که یه روز نرگس با عجله اومد تو اتاق و با خوشحالی گفت کمپوت گیلاس! ویدا اومده تو رو ببینه کمپوت گیلاس هم با خودش آورده. از خوشحالی بال در آورده بودم من خیلی کمپوت گیلاس دوست دارم! ولی بیشتر به خاطر اومدن ویدا خوشحال بودم یعنی راستشو بخواید هم به خاطر ویدا هم به خاطر کمپوت گیلاس! ویدا کنارم نشست و گفت: این چه کاری بود که کردی؟
.
+ آخه من فقط تو رو دوست دارم!
.
-ببین مهدی ما هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم نه قد و
.
بقیه در کامنت اول
Read more
. امروز داشتم یوتیوب میدیدم ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های ...
Media Removed
. امروز داشتم یوتیوب میدیدم ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های بچه ها،شکل خدایی که تو ذهنشون بود رو می کشید. راستش خیلی واسم جالب بود چون هر کدوم خدا رو به یه شکل خاص توصیف می کردن و اخر سر هیچ دوتا نقاشی شبیه هم نشد. در حالی که من خیال می کردم نظر همه بچه های درباره ... .
امروز داشتم یوتیوب میدیدم
ویدیوی یه نقاش که به بچه ها می گفت خدا رو توصیف کنید. بعد براساس گفته های بچه ها،شکل خدایی که تو ذهنشون بود رو می کشید.
راستش خیلی واسم جالب بود چون هر کدوم خدا رو به یه شکل خاص توصیف می کردن و اخر سر هیچ دوتا نقاشی شبیه هم نشد. در حالی که من خیال می کردم نظر همه بچه های درباره خدا باید شبیه هم باشه یا بهتره بگم باید شبیه من باشه. 😁
چیزی که من حدود ۵-۶ سالگی(قبلترش رو یادم نیست)تو ذهنم درباره خدا داشتم،این بود که خدا یه پیر مرد سفید پوش با موها و ریش بلند و پرپشت یه دست سفیده مهربونه که یه کمم اضافه وزن داره.🙆🏻‍♀️ و بزرگه... خیلی بزرگ! خیلی خیلی خیلی بزرگ!!😅
اونقدی که می تونست زمین رو که وسط یه حباب شیشه ای معلقه بغل کنه و تمام روز تماشاش کنه.
و بعضی وقتا مثلا پرنده ها و بارون و باد وارد حباب می کرد که از آسمون سر در می اوردن!
شاید واسه همین من پرنده ها رو خیلی دوست داشتم چون خیال می کردم خدا اونا رو می سازه و بلافاصله مستقیم از آسمون پرتشون می کنه سمت ما!
البته میدونستم جوجه ها از تخم بیرون میان و اونا احتمالا بچه های پرنده هایی بودن که از آسمون فرستاده شده بودن و خیلی مورد علاقه من نبودن!!
بعد به نظرم اینجوری بود که وقتی خدا میخوابید شب می شد و وقتی چشماشو باز می کرد صبح می شد.
در طول روزم کارش این بود که آدمای مختلفو دنبال کنه ببینه چی کم و کسری دارن یا چی میخوان که واسشون فراهم کنه. بعضی وقتا که حوصلش سر می رفت یه کم اذیتشون می کرد و فرشته هارو جمع می کرد که دور هم بخندن😁
گاهی اوقات که عروسک و جوجه و خرگوش از خدا میخواستم و خیلی طول می کشید با خودم میگفتم خب ادمای روی زمین خیلی زیادن شاید امروز خدا وقت نکرده به من برسه واسه همین هر روز صبح که بیدار می شدم دوباره خواستمو میگفتم که اگه نوبتم شد چیزی جا نیوفته یا مثلا اشتباهی اون روز به جای اردک،شکلات نخوام.
چون بالاخره معلوم نبود تا دفعه بعدی که نوبتم میشه چند وقت طول می کشه؟!
تا این که بزرگتر شدم رفتم مدرسه با نجوم آشنا شدم و دینی خوندم و اطلاعاتم بیشتر شد.
و کم کم با تغییرات کوچیک تصورات بچگیم مدام تغییر کرد و آخر سر همه چیز عوض شد.
حالا میدونم که زمین توی یه حباب معلق نیست.
خدا جسم نداره.
و لازم نیست هر روز دنبال آدما راه بیوفته یا اذیتشون کنه.
اما راستش هنوزم اگه بهم بگن خدا رو مجسم کن همون چیزا به ذهنم میرسه .
خدای بچگی شما چه شکلی بود؟
Read more
برشی از «عاشقیت در استانبول» برشی از خاطرات پرنس ارفع، سفیر ایران در عثمانی. متن کامل این مطلب را می‌توانید ...
Media Removed
برشی از «عاشقیت در استانبول» برشی از خاطرات پرنس ارفع، سفیر ایران در عثمانی. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «روایت‌های داستانی» شماره اردیبهشت ماه داستان همشهری ببینید. آشنایی با پیر لوتی یک روز بعد از سلام جمعه، اجازه گرفتم بروم حضور سلطان حمید. در عمارت یلدیز در اطاق انتظار نشسته ... برشی از «عاشقیت در استانبول» برشی از خاطرات پرنس ارفع، سفیر ایران در عثمانی. متن کامل این مطلب را می‌توانید در بخش «روایت‌های داستانی» شماره اردیبهشت ماه داستان همشهری ببینید.

آشنایی با پیر لوتی
یک روز بعد از سلام جمعه، اجازه گرفتم بروم حضور سلطان حمید. در عمارت یلدیز در اطاق انتظار نشسته بودم دیدم مسیو کنستان سفیر کبیر فرانسه وارد شد با یک صاحب‌منصب بحری و راست آمدند جلو من. پا شدم. مسیو کنستان گفت: «اجازه بدهید پیر لوتی فرمانده‌ کشتی جنگی ساخلوی فرانسه را که اشتاسیونر می‌گویند به شما معرفی کنم. در حقیقت پیر لوتی نام اصلی او نیست، این را تخلص از برای خود انتخاب کرده، چون نویسنده‌ی معروف و عضو آکادمی فرانسه است، چهارده جلد رمان تاریخی نوشته که تماما چاپ شده و اکثر آن‌ها راجع به عثمانی و هندوستان و چین است. چون تازه از سیاحت آن‌جا از بوشهر و شیراز و اصفهان و تهران آمده و کتابی راجع به ایران نوشته که چاپ می‌نماید و نام آن کتاب را «در اصفهان» گذاشته است.» #داستان_همشهری
#استانبول

Telegram.me/dastanmag
Read more
کلاس اول یزد بودم سال1340، وسطای سال اومدیم تهران یه مدرسه اسمم را نوشتند شهرستانی بودم، لهجه غلیظ ...
Media Removed
کلاس اول یزد بودم سال1340، وسطای سال اومدیم تهران یه مدرسه اسمم را نوشتند شهرستانی بودم، لهجه غلیظ یزدی و گیج از شهری غریب ما کتابمان دارا آذر بود ولی تهران آب بابا معظلی بود برای من، هیچی نمی فهمیدم البته تو شهر خودمان هم همچین خبری از شاگرد اول بودنم نبود ولی با سختی و بدبختی درسکی می خواندم تو ... کلاس اول یزد بودم سال1340، وسطای سال اومدیم تهران
یه مدرسه اسمم را نوشتند
شهرستانی بودم، لهجه غلیظ یزدی و گیج از شهری غریب
ما کتابمان دارا آذر بود ولی تهران آب بابا
معظلی بود برای من، هیچی نمی فهمیدم
البته تو شهر خودمان هم همچین خبری از شاگرد اول بودنم نبود ولی با سختی و بدبختی درسکی می خواندم
تو تهران شدم شاگرد تنبل کلاس
معلم پیر و بی حوصله ای داشتیم که شد دشمن قسم خورده ی من
هر کس درس نمی خواند می گفت:می خوای بشی فلانی و منظورش من بینوا بودم
با هزار زحمت رفتم کلاس دوم
آنجا هم از بخت بد من، این خانم شد معلممان
همیشه ته کلاس می نشستم و گاهی هم چوبی می خوردم که یادم نرود کی هستم!!
دیگر خودم هم باورم شده بود که شاگرد تنبلی هستم تا ابد
کلاس سوم یک معلم جوان و زیبا آمد مدرسه مان
لباسهای قشنگ می پوشید و خلاصه خیلی کار درست بود، او را برای کلاس ما گذاشتند
من خودم از اول رفتم ته کلاس نشستم
میدانستم جام اونجاست
درس داد، مشق گفت که برا فردا بیاریم
انقدر به دلم نشسته بود که تمیز مشقم را نوشتم
ولی می دانستم نتیجه تنبل کلاس چیست
فرداش که اومد، یک خودنویس خوشگل گرفت دستش و شروع کرد به امضا کردن مشق ها
همگی شاخ در آورده بودیم آخه مشقامون را یا خط میزدن یا پاره می کردن
وقتی به من رسید با ناامیدی مشقامو نشون دادم
دستام می لرزید و قلبم به شدت می زد
زیر هر مشقی یه چیزی می نوشت
خدایا برا من چی می نویسه؟
با خطی زیبا نوشت: عالی
باورم نمی شد بعد از سه سال این اولین کلمه ای بود که در تشویق من بیان شده بود
لبخندی زد و رد شد
سرم را روی دفترم گذاشتم و گریه کردم
به خودم گفتم هرگز نمی گذارم بفهمد من تنبل کلاسم
به خودم قول دادم بهترین باشم...
آن سال با معدل بیست شاگرد اول شدم و همینطور سال های بعد
همیشه شاگرد اول بودم
وقتی کنکور دادم نفر ششم کنکور در کشور شدم و به دانشگاه تهران رفتم
یک کلمه به آن کوچکی سرنوشت مرا تغییر داد
چرا کلمات مثبت و زیبا را از دیگران دریغ می کنیم به ویژه ما مادران، معلمان، استادان، مربیان... يك خاطره از
استاد محمد شاه محمدي
استاد مديريت و روانشناسى
Read more
کاشکی همیشه همینقدر آزاد بودم که بتونم با دخترم بیشتر وقت بگذرونم. اینقدر درگیر حواشی زندگی و استرس ...
Media Removed
کاشکی همیشه همینقدر آزاد بودم که بتونم با دخترم بیشتر وقت بگذرونم. اینقدر درگیر حواشی زندگی و استرس هاش نبودم. از همین الان میدونم پیر شدم کلی حسرت این روزا رو میخورم... باید بیشتر تلاش کرد برای پیش هم بودن🏽🦆 کاشکی همیشه همینقدر آزاد بودم که بتونم با دخترم بیشتر وقت بگذرونم. اینقدر درگیر حواشی زندگی و استرس هاش نبودم. از همین الان میدونم پیر شدم کلی حسرت این روزا رو میخورم... باید بیشتر تلاش کرد برای پیش هم بودن👩‍👧👧🏽💞🦆🐤
یکی از‌ دوستان این منتاژ رو با ‌یکی از موزیکام درست کرد و یاد همه دخترهایی که عاشقشون بودم افتادم 🤦🏻‍♂️ چقدر پیر شدم... باید هر چی سریعتر یه زن خوب بگیرم چون خیلی دوست‌ دارم یه خانواده تشکیل بدم. میدونم بابای خوبی میشم یکی از‌ دوستان این منتاژ رو با ‌یکی از موزیکام درست کرد و یاد همه دخترهایی که عاشقشون بودم افتادم 🤦🏻‍♂️ چقدر پیر شدم... باید هر چی سریعتر یه زن خوب بگیرم چون خیلی دوست‌ دارم یه خانواده تشکیل بدم. میدونم بابای خوبی میشم ☺️
molanagram #مولانا ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا آن چه نبردست وهم ...
Media Removed
molanagram #مولانا ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم از تو به جانم رسید قبله ازانی مرا از کرمت من به ناز می‌نگرم در بقا کی بفریبد شها دولت فانی مرا نغمت آن کس که او مژده تو آورد گر چه به خوابی بود به ز اغانی مرا در رکعات نماز هست خیال تو ... molanagram #مولانا
ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا
آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم
از تو به جانم رسید قبله ازانی مرا
از کرمت من به ناز می‌نگرم در بقا
کی بفریبد شها دولت فانی مرا
نغمت آن کس که او مژده تو آورد
گر چه به خوابی بود به ز اغانی مرا
در رکعات نماز هست خیال تو شه
واجب و لازم چنانک سبع مثانی مرا
در گنه کافران رحم و شفاعت تو راست
مهتری و سروری سنگ دلانی مرا
گر کرم لایزال عرضه کند ملک‌ها
پیش نهد جمله‌ای کنز نهانی مرا
سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک
گویم از این‌ها همه عشق فلانی مرا
عمر ابد پیش من هست زمان وصال
زانک نگنجد در او هیچ زمانی مرا
عمر اوانی‌ست و وصل شربت صافی در آن
بی تو چه کار آیدم رنج اوانی مرا
بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این
در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا
از مدد لطف او ایمن گشتم از آنک
گوید سلطان غیب لست ترانی مرا
گوهر معنی اوست پر شده جان و دلم
اوست اگر گفت نیست ثالث و ثانی مرا
رفت وصالش به روح جسم نکرد التفات
گر چه مجرد ز تن گشت عیانی مرا
پیر شدم از غمش لیک چو تبریز را
نام بری بازگشت جمله جوانی مرا
Read more
@bahramradan @golfarahani @mohsenchavoshi رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از لیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور توی ... @bahramradan @golfarahani @mohsenchavoshi
رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست 
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد 
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور 
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
 موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور
 خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست 
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد 
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه #درد باش
طاقت بیار و مرد باش
Santouri is a 2007 Iranian drama film directed by  #Dariush Mehrjui
#bahramradan  #golshifteh  #mohsenchavoshi #alisantouri  #santouri  #best  #persian  #iran #dariushmehrjui  #music  #movie
#بهرام_رادان  #گلشیفته  #گلشیفته_فراهانی #محسن_چاوشی  #رفیق  #سنگ_صبور  #سنتوری #علی_سنتوری  #بهترینها  #فیلم  #موزیک  #آهنگ #ایران  #متن_ترانه #تسلیت #استقلال #شهرزاد
Read more
... رفیق من سنگ صبور غمهام، به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم، چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دلزده از لیلیا، خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی، پیر شدم پیر تو ای جوونی @mohsenchavoshi ️ @bahramradan ️ #علي_سنتوري ...
رفیق من سنگ صبور غمهام، به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم، چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا، خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی، پیر شدم پیر تو ای جوونی
@mohsenchavoshi ❤️
@bahramradan ❤️
#علي_سنتوري
﷽ . . تقدیم به مداح مظلوم آستان اهلبیت علیهم السلام #سیدمحمدجوادذاکرطباطبایی(ره) (( ای نسیمِ ...
Media Removed
﷽ . . تقدیم به مداح مظلوم آستان اهلبیت علیهم السلام #سیدمحمدجوادذاکرطباطبایی(ره) (( ای نسیمِ سحر آرامگهِ یار کجاست منزلِ آن مهِ عاشق کُشِ عیار کجاست))* من همانم که شدم سخت نمک گیر از او آمدم تا بنویسم دو سه خط سیر از او بنویسم که چه خوب است رهایی سید دلم از شهر گرفته ست کجایی سید؟ (( مَردمِ ...
.
.
تقدیم به مداح مظلوم آستان اهلبیت علیهم السلام
#سیدمحمدجوادذاکرطباطبایی(ره) (( ای نسیمِ سحر آرامگهِ یار کجاست
منزلِ آن مهِ عاشق کُشِ عیار کجاست))* من همانم که شدم سخت نمک گیر از او
آمدم تا بنویسم دو سه خط سیر از او
بنویسم که چه خوب است رهایی سید
دلم از شهر گرفته ست کجایی سید؟ (( مَردمِ دیده ی ما جز به رُخَت ناظر نیست
دلِ سرگشسته ی ما غیرِ تورا ذاکر نیست))* سالها رفته ولی نامِ تو برجاست هنوز
شورِ زیبای تو در خاطره ی ماست هنوز
رجزِ غرقِ غرورت چقَدَر زیبا بود
شورِ لبریزِ شُعورَت چقَدَر زیبا بود
خار در چشمِ حسودان شدی و گُل کردی
زخمها بر جگرت بود و تحمل کردی
رفتی و از تو نگفتند ، غمی نیست برو
غربتِ ذاکریَت چیزِ کمی نیست برو
دردم این است شده دشمنِ مرموز رفیق
هرکه سوزانده دلت را شده امروز رفیق
دلِ من سوخته از حیله و بازی هاشان
دلِ من سوخته از خاطره سازی هاشان
این همان بازی پُرپیچ وخَمِ تقدیر است
دشمنَت سخت پشیمان شده اما دیر است
نقشِ بر روی عقیقِ تو حسین است حسین
نامِ آن یکه رفیقِ تو حسین است حسین
چقَدَر ساده به تو تهمتِ مُرتَد زده اند
و شنیدم که تو را در خودِ مشهد زده اند
کاش اینها همه یک شایعه باشد ای کاش
تا ز هم وحدتِ این قوم نپاشد ای کاش
کُفر این نیست که از فرطِ جنون داغ کنی
کُفر این نیست که در منقِبَت اغراق کنی
کُفر این است که انسان خودِ شیطان باشد
این که نان دانی ما خونِ شهیدان باشد
کُفر این است همین سبکِ عزاداری من
بشوَد مجلسِ من سنگرِ بدکاری من
کُفر این است که از شُهرتِ خود کور شوم
بعد از آنی که شدم بُت ز ادب دور شوم
بعد از آن خدمتِ بسیار به دشمن بکنم
بعد از آن هر غلطی خواست دلِ من بکنم!
پیرِ میخانه غریب و تک وتنها چه کند؟!
با ریاکاری این دوست نماها چه کند؟
خوب گفتی که مَحَک پینه ی پیشانی نیست
ریش و تسبیح و دوتا ذکر، مسلمانی نیست
خوب گفتی که شده ملعبه ی بی دینان
جهلِ صفینی و تکراری ظاهربینان
نکند روضه شود جای دهان هرزی ها
نکند روضه شود جای غَرَض ورزی ها
وَ قسم میخورم اصلاً به "لوالزینب"
اولینِ درس ابالفَضل  ادب بوده ادب
بی ادب باشم و هی روضه بخوانم بازیست
شُهرتِ مجلسِ ارباب به "طِیِب" سازیست
من جگر دارم و از رفتنِ سَر هیچ مگو
(( من غلامِ قَمَرم غیرِ قَمَر هیچ مگو))• تیغِ خون خورده ی سرخِ وسطِ میدانم
پای آن حرفِ خودم مانده ام و می مانم
هرکسی گفت که مداحِ حسینم تَک نیست
هر کسی گَشته علی گو که علی مسلک نیست
اسمِ مداح بزرگ است جسارت کردند
عده ای پشتِ همین اسم تجارت کردند
Read more
. پنجشنبه اینجاست و من ... نبودنت را نمیفهمم سماوری که جوش است چای تلخ دم کرده را نمی فهمم... گلدانی ...
Media Removed
. پنجشنبه اینجاست و من ... نبودنت را نمیفهمم سماوری که جوش است چای تلخ دم کرده را نمی فهمم... گلدانی که نم کشیده ساقه ی صبرش امید این یاس را برای سرک کشیدن از این دیوار... نمیفهمم ! پنج شنبه که همان غروب سخت خودمان است .... حرفی نیست .... کودکی که هم بازی اش شعر و عود است .... نمیفهمم! تو قهوه ... .
پنجشنبه اینجاست و من ...
نبودنت را نمیفهمم
سماوری که جوش است چای تلخ دم کرده را
نمی فهمم...
گلدانی که نم کشیده ساقه ی صبرش
امید این یاس را
برای سرک کشیدن از این دیوار... نمیفهمم !
پنج شنبه که همان غروب سخت خودمان است ....
حرفی نیست ....
کودکی که هم بازی اش
شعر و عود است .... نمیفهمم!
تو قهوه دوست داشتی و
من حکمت تلخی اش را
هیچ وقت نفهمیدم ...
و حالا ...
پنج شنبه است اینجا ....!
هفتمین نت یک گام طولانی ...!
و من و سازی،
که کنارش پیر شدم اما
سونات هفتم غروبی که در پیش است،
نمیفهمم...! .
#کاف_میم ✍
پنجشنبه / بیست و سومین روز از / ماه فروردین / نود و هفت
Read more
. آنقَدَر اشعار خود را به درازا بکشم تا تو برگردی و محکم به دهانم بزنی . سر هر بحث،سخن از تو به میدان ...
Media Removed
. آنقَدَر اشعار خود را به درازا بکشم تا تو برگردی و محکم به دهانم بزنی . سر هر بحث،سخن از تو به میدان بکشم توی نامرد همش زخم زبانم بزنی . با همه حسرتِ یک بوسه شوم عازم قبر شایدم لحظه ی آخر به لبانم بزنی . حمله کردی و تبر را به تنم آغشتی ریشه در خاک و همی ضربه به جانم بزنی . با پری خسته نشستم تا کمی ... .
آنقَدَر اشعار خود را به درازا بکشم
تا تو برگردی و محکم به دهانم بزنی
.
سر هر بحث،سخن از تو به میدان بکشم
توی نامرد همش زخم زبانم بزنی
.
با همه حسرتِ یک بوسه شوم عازم قبر
شایدم لحظه ی آخر به لبانم بزنی
.
حمله کردی و تبر را به تنم آغشتی
ریشه در خاک و همی ضربه به جانم بزنی
.
با پری خسته نشستم تا کمی آه کشم
اسلحه آورده ای تیر نشانم بزنی
.
با شناختی که تو دارم همه وقت
از حسادت همه موهای زنانم بزنی
.
دست نگه دار زمان رفت و کمی پیر شدیم
تا زمان هست بیا سر به جوانم بزنی
.
در همه شهر شدم شهره و دیوانه ی تو
نکند اسم مرا تا به جهانم بزنی
.
فحش دادی بروم یا بروی از خانه
عکس تو بود فقط سر چمدانم بزنی
.
شعله روشن کردی خواستی که نابودم کنی
آتشی افروخته ای تا به بیانم بزنی
.
صلح کردم خواهشا بس کن که تسلیمت شدم
خواستی با کشتنم گند به رمانم بزنی
.
یک طلب عمر شدم تا که به دستت برسم
دست نگهدار نکند تا ز زمانم بزنی
.
#نیمانفری
عکس از:@1x.com
Read more
اینم دلنوشته بهترین دوستم واقعا خوندم داغون شدم <span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f622"></span><span class="emoji emoji1f622"></span> @rezvansalari @rezvansalari. . .یک ...
Media Removed
اینم دلنوشته بهترین دوستم واقعا خوندم داغون شدم @rezvansalari @rezvansalari. . .یک روزی ب خودم اومدم دیدم ک چندوقته یا بهتر میتونم بگم چندساله ک عاشقشم اما ن خودش میدونست ن هیچکس دیگه چندسال بعدش یادمه باهاش حرف زدم شروع صحبت های ما شد.میخاستم بهش بگم ک فلانی خیلی دوست دارم اما ... اینم دلنوشته بهترین دوستم واقعا خوندم داغون شدم 😢😢😢😢😢😢😢😢
@rezvansalari
@rezvansalari.
.
.یک روزی ب خودم اومدم دیدم ک چندوقته یا بهتر میتونم بگم چندساله ک عاشقشم اما ن خودش میدونست ن هیچکس دیگه
چندسال بعدش یادمه باهاش حرف زدم شروع صحبت های ما شد.میخاستم بهش بگم ک فلانی خیلی دوست دارم اما نشد تا اینکه دانشگاه رفت و با ی دختر دوست شد واومد ب من گفت رضوان با یکی دوست شدم عاشقشم من با این جمله مردمو زنده شدم.چندوقت بعدش بیمارستان بستری شدم سره این قضیه چون هرروزو شبم گریه شدحالم بد شد بیماریم اوت کرد اما هیچکس نفهمید من چرا بیمارستان بستری شدم ساله بعدش بهش گفتم ک عاشقتم با گریه والتماس اما ب من گفت اونو چیکار کنم😭دوستش دارم زندگیم سیاه شد.ی جورایی همه چی واسم تموم شد.داستان ها کشیدم اما بخام بگم طولانی میشه.دوست دخترش فهمید ک من باهاش حرف میزنم و قضیه چیه ب آبجیش گفت با کلی توهینوفوش.آبجی اونم ب من گفت ک میدونه قضیه رو😞حتی از من در برابر اون غریبه دفاع نکرده بود😭شایدم همراهش بهم فوش داده بود😔زندگیم تباه شد تاالان ک اینو نوشتم خیلی چیزا رو از دست دادم از زندگیم.چندبار دست ب خودکشی زدم اما فایده ای نداشت توی مهمونیا وجودشو حس میکنم تنم ب لرزه میفته قلبم از قفسه سینه میزنه بیرون.وقتی میبینمش ک هیچی😓میمیرمو زنده میشم احتیاج ب یک دقیقه کنارش بشینم دارم ک ی دفعه اسمشو صدا کنم اما حیف ک ب گور میبرم این ارزوها رو.میدونید خیلی سخته ک بلاکم.کرده منی ک هیچ مزاحمتی براش درست نمیکنم😞
سختمه عروسیشو ببینم.یا اگه اون دختر منو ببینه چ رفتاری باهام داره😞اینا برام خیلی سخته ک تصور میکنم بغلش میکنه بوسش،میکنه😓قلبم شکست💔الان هم ک 3سال از دوستیشون گذشته.و ب اندازه این3 سال من30سال پیر شدم
هرشبوروزم گریه ست😞نمیدونم چی کآر کنم. هرکار کردم فراموش کنم نشد ک نشد این عشق داغ بزرگی برام گذشت.مهدی احمدوند ی آهنگ ب اسم یادگاری خونده خیلی خوبه انگار وصف حال منه حتما گوش کنید.برام دعا کنیدزودتر از این دنیا برم.🙏.
.
.
#دلنوشته .لطفا 2تا دوستاتنو تگ کنید
@rezvansalari
@rezvansalari.
#خیانت #جداییمون #نفرین #سخته #تکست #لعنتی #عاشقانه
Read more
من رفتنی ام اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه! گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی ...
Media Removed
من رفتنی ام اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه! گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه گفتم: اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم گفت: من رفتنی ام! گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم میمیرم! گفتم: دکتر دیگه ای.. خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، ... من رفتنی ام

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه!

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم!

گفتم: دکتر دیگه ای.. خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد!

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.. تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم!؟ خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم؛ اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد! با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.. آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه!

سرتونو درد نیارم من کار میکردم؛ اما حرص نداشتم.. بین مردم بودم؛ اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم.. ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.. گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.. مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.. خلاصه اینکه این ماجرا منو آدم خوب و مهربانی کرد.

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!! یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم! با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم.. گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟ گفتن: نه! گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه!

خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
Read more
مناظر جاده زيباى زنجان به اردبیل پ.ن:یه خواهش دارم از کاربران محترمی که فقط درباره چاقی و پیری بنده ...
Media Removed
مناظر جاده زيباى زنجان به اردبیل پ.ن:یه خواهش دارم از کاربران محترمی که فقط درباره چاقی و پیری بنده کامنت میزارن، لطفا کامنت نزارید، این کاربران خودشون اگه خانم باشند قطعا باربی و اگه آقا باشن قیافه آلن دلون هیکل مثل آرنولد هستن! دوستان میدونم هم پیر شدم و هم چاق، موهام سفید شده و ریخته و کچل شدم ... مناظر جاده زيباى زنجان به اردبیل
پ.ن:یه خواهش دارم از کاربران محترمی که فقط درباره چاقی و پیری بنده کامنت میزارن، لطفا کامنت نزارید، این کاربران خودشون اگه خانم باشند قطعا باربی و اگه آقا باشن قیافه آلن دلون هیکل مثل آرنولد هستن! دوستان میدونم هم پیر شدم و هم چاق، موهام سفید شده و ریخته و کچل شدم و کلا داغون و فرتوت و خیلی شکسته شدم و خیلی پیرِ لعنتی، و در عین حال خیلی چاقِ شکم گنده و زشت و بدقواره، بدون اغراق از هر ده پونزده تا کامنت در پست قبلی درباره این دو موضوع هستند. واقعا اگه کسی به نظر آدم ظاهرش مشکلی داره باید هی بهش گفت؟
حالا بدون شک تعدادی هم الان مزه پرانی میکنند و دوباره پیری و چاقی بنده رو یادآوری میکنند و البته تعدادی هم درباره اینکه چرا الان بیدارم توضیح میخوان!
در آخر میخواستم قربون صدقه شما دنبال کننده و طرفدارای عزیزم برم که همیشه بهم انرژی دادید و اگر انتقادم کردید درباره پیری و کوری و چاقی و لاغری نبوده، ارادتمند و دوستدار شما هستم
Read more
سال 85 عکس سلفی محسن چاوشی و امیر ارجینی سنگ صبور رفیق من سنگ صبور غمهام  به دیدنم بیا که خیلی تنهام  هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از لیلیا  خیلی دلم گرفته از خیلیا  نمونده از جوونیام نشونی  پیر شدم پیر تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور  خونه ی سرد و سوت ... 👑سال 85 عکس سلفی محسن چاوشی و امیر ارجینی 👑
💿 سنگ صبور
رفیق من سنگ صبور غمهام 
به دیدنم بیا که خیلی تنهام 
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلیا 
خیلی دلم گرفته از خیلیا 
نمونده از جوونیام نشونی 
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور 
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچ کس نیومد 
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی 
صدای سازم همه جا پر شده 
هر کی شنیده از خودش بی خوده 
اما خودم پر شدم از گلایه 
هیچی ازم نمونده جز سایه 
سایه ای که خالی از عشق و امید 
همیشه محتاج به نور خورشید ...
Read more
... من تقریبا هجده نوزده سالم بود ک با مارال و ی گروه از بچه ها آشنا شدم، اون زمان ی دختر بچه ی شر و شیطون ...
Media Removed
... من تقریبا هجده نوزده سالم بود ک با مارال و ی گروه از بچه ها آشنا شدم، اون زمان ی دختر بچه ی شر و شیطون بودم ک از همه ی گروه کوچیکتر بودم و یکی از ادعاهای زندگیم این بود ک بامزه ترینشونم خودشون خوب میدونستن ک شیطون ترینم! سال ها گذشت و حالا من از اون بچه ی شر و شیطون نمیگم بزرگ شدم ک این روزا بیشترین نظرم راجع ... ...
من تقریبا هجده نوزده سالم بود ک با مارال و ی گروه از بچه ها آشنا شدم، اون زمان ی دختر بچه ی شر و شیطون بودم ک از همه ی گروه کوچیکتر بودم و یکی از ادعاهای زندگیم این بود ک بامزه ترینشونم خودشون خوب میدونستن ک شیطون ترینم! سال ها گذشت و حالا من از اون بچه ی شر و شیطون نمیگم بزرگ شدم ک این روزا بیشترین نظرم راجع ب خودم اینه ک بزرگ نشدم و پیر شدم... تو همه این سالا ازاون وقتای شر و شیطونی تااین روزایی ک سختترین روزای زندگیم و دارم میگذرونم و هر مرحلش ی پنیک و شکل عجیب ب خودش میگیره؛ مارال تنها رفیقیه ک بوده و بوده و بوده! تنها رفیقی ک با هر استوری بد میاد میپرسه چطوری و وقتی میگم خوبم میگ .... دروغ نگووو تنها کسی ک استوریای خوب و ریاکشن خوب نشون میده ارزوی خوب میکنه حال خوب میده ک همیشه زبونش ب اصطلاح ب خیر میگرده و وقتی بالاخره قفل زبونتو باز میکنه و دو ساعت داد میزنی سرش نمیگ وای منم همین بدبختم و میگ میفهمم و میفهمه و واقعا میفهمه! نمیگم همش خوب و خوش بوده و عالی بودیم ولی خب خوبیش اینه ک با همه خوبیا و بدیاش رفیق بودیم و رفیق موندیم، و حالا ازاون روزای بچگی و وقت ازاد داشتنای زیادمون ک هرروز و شب باهم بودیم خیلی گذشته و هردومون این روزا مشغول ترینیم ولی مارال هنوزم حواسش ب چیزایی ک باید باشه هست حتی اگر من حواسم نباشه ولی مارال رفیقیه ک همیشه حواسش هست!
Read more
. یک سال گذشت از روزی که رفتی و روح منم با خودت بردی . چشمام از قبل غمگین تر شده ، موهام سفید تر شده ، روزی ...
Media Removed
. یک سال گذشت از روزی که رفتی و روح منم با خودت بردی . چشمام از قبل غمگین تر شده ، موهام سفید تر شده ، روزی نبود که تو این یکسال به یادت نباشم ، پیر شدم ، خسته شدم . همه دنیام و میدم برگردم به یک سال پیش همین ساعت شاید بتونم نگه دارمت پیش خودم . بیشتر تو آغوشت بمونم ، بیشتر نگاهت کنم ، بگم چقدر برام عزیزی ، عشق ، ... .
یک سال گذشت از روزی که رفتی و روح منم با خودت بردی . چشمام از قبل غمگین تر شده ، موهام سفید تر شده ، روزی نبود که تو این یکسال به یادت نباشم ، پیر شدم ، خسته شدم . همه دنیام و میدم برگردم به یک سال پیش همین ساعت شاید بتونم نگه دارمت پیش خودم .
بیشتر تو آغوشت بمونم ، بیشتر نگاهت کنم ، بگم چقدر برام عزیزی ، عشق ، رفیق ، همدم ، خواهر ، سنگ صبور ، مهربون ، دیوونه ، دلم برات اندازه همه دنیا تنگ شده و هیچ چیزی جای خالی تو رو پُر نمیکنه . تو خاکستر شدی با من ، دارم میمیرم از این درد ، بیا این خونه این کبریت ، تلافی کن ولی برگرد
🖤🌹😔
‌. #ارسطو_خوش_رزم #صنم_قربانزاده #دلگیر #مبهوت #غمگین #رفیقم_کجایی #دلتنگ #تنهایی #روحت_شاد #جایت_خالیست #دلم_گرفته #دلم_برات_تنگ_شده #سالگرد
#arastookhoshrazm #arastoo_khoshrazm #sanam_ghorbanzadeh #sad #alone #where_are_you #missyou
Read more
لاک پشت پیر کتاب کهنه و قدیمیشو بست و رو به نوه اش گفت دیگه از آدمها ناامید شدم تا برات از قصه هاشون بگم ...
Media Removed
لاک پشت پیر کتاب کهنه و قدیمیشو بست و رو به نوه اش گفت دیگه از آدمها ناامید شدم تا برات از قصه هاشون بگم ... خیلی وقته حکایت نابی ندارم از زندگی اونا تا برات تعریف کنم ..بذار برگردم به دنیای فرشته ها ..شاید هنوزم از شنیدن قصه های اونا راضی تر بشی .. می دونی آدما دلسنگ شدن ..احساسات بینشون غریبه شده ..واسه ... لاک پشت پیر کتاب کهنه و قدیمیشو بست و رو به نوه اش گفت دیگه از آدمها ناامید شدم تا برات از قصه هاشون بگم ... خیلی وقته حکایت نابی ندارم از زندگی اونا تا برات تعریف کنم ..بذار برگردم به دنیای فرشته ها ..شاید هنوزم از شنیدن قصه های اونا راضی تر بشی .. می دونی آدما دلسنگ شدن ..احساسات بینشون غریبه شده ..واسه قدر واندازه همه چیزای خوب و حسای تازه ،ترازو و وزنه و کفه و قیمت دارن ... شنیدن حکایتای آدما ،دلتو غصه دار می کنه ،بذار ببینم ... نه واسه یافتن این چیزا من دیگه خیلی پیرم
نوه لاک پشت جواب داد نه من فکر می کنم اونا هنوزم حکایات شنیدنی دارن ... می دونم که هنوزم هستن آدمایی که دلاشون قد یه آسمون وسیعه و مثه بارون پاک و بخشنده ... زلال .صاف .عین روزای اولی که خدا خواست خلقت بشر رو امتحان کنه ...نترس پدربزرگ اگه این نبود که خدا به ادامه تولد و زیستن آدمها امیدوار نبود ... لاک پشت پیر اندیشید نوه عزیزم راست میگه ، اگه خوب بگردم هنوزم آدمای پاک و بزرگی که دلاشون دریاست وجود دارن و برکت حضورشون غبار غم و غصه رو از هستی پاک می کنه ... خدا نگهدار این دلهای بزرگ و پاک باشه ..آمین 💕❤🌼💗
Read more
حتمن اخبار را دنبال میکنی بهتر از من گرانی دلار و این مسائل را میدانی مردم نگران شده‌اند میدانی ...
Media Removed
حتمن اخبار را دنبال میکنی بهتر از من گرانی دلار و این مسائل را میدانی مردم نگران شده‌اند میدانی راستش من خیلی در باغ نیستم اصلن نفهمیدم چه شده و دارد می‌شود راستش اصلن برایم مهم نیست چه فرقی می‌کند حالا بالاخره قرار هست بمیریم حالا یکم زودتر یکم سخت‌تر چه فرقی می‌کند مثلن برای تو چه فرقی ... حتمن اخبار را دنبال میکنی
بهتر از من گرانی دلار و این مسائل را میدانی
مردم نگران شده‌اند
میدانی راستش من خیلی در باغ نیستم
اصلن نفهمیدم چه شده و دارد می‌شود
راستش اصلن برایم مهم نیست
چه فرقی می‌کند حالا
بالاخره قرار هست بمیریم
حالا یکم زودتر
یکم سخت‌تر
چه فرقی می‌کند
مثلن برای تو
چه فرقی کرد که من شکستم
دلتنگ شدم
پیر شدم
بالاخره پیر می‌شدم
در ۷۲ سالگی یا ۲۷ سالگی
چه فرقی می‌کند
با یا بدون تو
می‌دانی؟ خیلی فرق نمی‌کند دیگر
یه طور می‌شود به هرحال
خودت خوبی؟
#مهدی_دوستی
. 🔵کانال تلگرام
telegram.me/mehdidoostiphotography
#MehdiDoostiPhotography #photo #gallery #photographer #photographs #photography #camera #mehdidoosti #art #doosti #like4like
Read more
حتمن اخبار را دنبال میکنی بهتر از من گرانی دلار و این مسائل را میدانی مردم نگران شده‌اند میدانی ...
Media Removed
حتمن اخبار را دنبال میکنی بهتر از من گرانی دلار و این مسائل را میدانی مردم نگران شده‌اند میدانی راستش من خیلی در باغ نیستم اصلن نفهمیدم چه شده و دارد می‌شود راستش اصلن برایم مهم نیست چه فرقی می‌کند حالا بالاخره قرار هست بمیریم حالا یکم زودتر یکم سخت‌تر چه فرقی می‌کند مثلن برای تو چه فرقی ... حتمن اخبار را دنبال میکنی
بهتر از من گرانی دلار و این مسائل را میدانی
مردم نگران شده‌اند
میدانی راستش من خیلی در باغ نیستم
اصلن نفهمیدم چه شده و دارد می‌شود
راستش اصلن برایم مهم نیست
چه فرقی می‌کند حالا
بالاخره قرار هست بمیریم
حالا یکم زودتر
یکم سخت‌تر
چه فرقی می‌کند
مثلن برای تو
چه فرقی کرد که من شکستم
دلتنگ شدم
پیر شدم
بالاخره پیر می‌شدم
در ۷۲ سالگی یا ۲۷ سالگی
چه فرقی می‌کند
با یا بدون تو
می‌دانی؟ خیلی فرق نمی‌کند دیگر
یه طور می‌شود به هرحال
خودت خوبی؟
#مهدی_دوستی
. 🔵کانال تلگرام
telegram.me/mehdidoostiphotography
#MehdiDoostiPhotography #photo #gallery #photographer #photographs #photography #camera #mehdidoosti #art #doosti #like4like
Read more
حتمن اخبار را دنبال میکنی بهتر از من گرانی دلار و این مسائل را میدانی مردم نگران شده‌اند میدانی ...
Media Removed
حتمن اخبار را دنبال میکنی بهتر از من گرانی دلار و این مسائل را میدانی مردم نگران شده‌اند میدانی راستش من خیلی در باغ نیستم اصلن نفهمیدم چه شده و دارد می‌شود راستش اصلن برایم مهم نیست چه فرقی می‌کند حالا بالاخره قرار هست بمیریم حالا یکم زودتر یکم سخت‌تر چه فرقی می‌کند مثلن برای تو چه فرقی ... حتمن اخبار را دنبال میکنی
بهتر از من گرانی دلار و این مسائل را میدانی
مردم نگران شده‌اند
میدانی راستش من خیلی در باغ نیستم
اصلن نفهمیدم چه شده و دارد می‌شود
راستش اصلن برایم مهم نیست
چه فرقی می‌کند حالا
بالاخره قرار هست بمیریم
حالا یکم زودتر
یکم سخت‌تر
چه فرقی می‌کند
مثلن برای تو
چه فرقی کرد که من شکستم
دلتنگ شدم
پیر شدم
بالاخره پیر می‌شدم
در ۷۲ سالگی یا ۲۷ سالگی
چه فرقی می‌کند
با یا بدون تو
می‌دانی؟ خیلی فرق نمی‌کند دیگر
یه طور می‌شود به هرحال
خودت خوبی؟
#مهدی_دوستی
. 🔵کانال تلگرام
telegram.me/mehdidoostiphotography
#MehdiDoostiPhotography #photo #gallery #photographer #photographs #photography #camera #mehdidoosti #art #doosti #like4like
Read more
پدرم تعریف میکند میگوید: آن زمانی که من به دنیا آمدم آسمان چنانی میبارید که گویا دلش خیلی پر بود... میگوید ...
Media Removed
پدرم تعریف میکند میگوید: آن زمانی که من به دنیا آمدم آسمان چنانی میبارید که گویا دلش خیلی پر بود... میگوید رعد و برق های وحشتناکی میزد که همه در بهت و وحشت بودند... از کودکی ام هیچ نفهمیدم... از آن زمانی که تازه توانستم پدر و مادرم را صدا بزنم و با پاهای خودم قدم بردارم سختی کشیدم... در همان کودکی ... پدرم تعریف میکند میگوید: آن زمانی که من به دنیا آمدم آسمان چنانی میبارید که گویا دلش خیلی پر بود...
میگوید رعد و برق های وحشتناکی میزد که همه در بهت و وحشت بودند...
از کودکی ام هیچ نفهمیدم...
از آن زمانی که تازه توانستم پدر و مادرم را صدا بزنم و با پاهای خودم قدم بردارم سختی کشیدم...
در همان کودکی چه چیز هایی که ندیدم
چه درد هایی که نکشیدم...
بزرگتر شدم...
تازه معنی خوب و بد را فهمیده بودم که ای کاش نمیفهمیدم...
آنقدر این روزگار بر من سخت گرفت که جوانی نکردم و در اوج جوانی ام پیر شدم...
میدانی...
حالا تازه میفهمم آن شب تولدم
آسمان از به دنیا آمدن من اشک میریخت
آن شب کودکی متولد شد
که به مزاج روزگار خوش نیامده بود
چه بر من گذشت خدایا...
چه بر من گذشت تا به اینجا رسیدم....
.
.
.
👑 #میکائیل✅
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
.
✅ #ماروبه_دوستانتون_معرفی_کنید 😊
Read more
عرضم ب حضورتون ک از خونهء مامان اینا تا خونهء روژان اینا ده دقیقه بیشتر راه نیست ک من معمولا مسیر ده دقیقه ...
Media Removed
عرضم ب حضورتون ک از خونهء مامان اینا تا خونهء روژان اینا ده دقیقه بیشتر راه نیست ک من معمولا مسیر ده دقیقه ایی رو توی یک ساعت میام (سلام علیک و بگو بخندم از سر کوچهء مامان اینا شروع میشه)،،،،از کوچه اومدم بیرون دیدم لحاف دوزی سرکوچمون نشسته بیرون مغازه اش،،گفتم عمو خوبی از مریضیش ک تا چه اندازه پیشرفت ... عرضم ب حضورتون ک از خونهء مامان اینا تا خونهء روژان اینا ده دقیقه بیشتر راه نیست ک من معمولا مسیر ده دقیقه ایی رو توی یک ساعت میام (سلام علیک و بگو بخندم از سر کوچهء مامان اینا شروع میشه)،،،،از کوچه اومدم بیرون دیدم لحاف دوزی سرکوچمون نشسته بیرون مغازه اش،،گفتم عمو خوبی از مریضیش ک تا چه اندازه پیشرفت کرده گفت و یه کم دلداریش دادم و گفتم غصه نخور عمو خوب میشی چقدر آروم شد و بهم گفت تو رو از دخترهای خودمم بیشتر دوست دارم از ته ته قلبش میگفت گفتم عمو شما هم برای من خیلی عزیزید دوس دارم هر روز ک از اینجا رد میشم توی مغازه ببینمتون ک دارید کار میکنید گفت خیر ببینی عمو،،اومدم بالاتر دیدم آقای خیاط محله چشماش رو بسته گفتم خدا بد نده ،گفت بی معرفت شدی عمو !!!چند وقته دیگه نمیای مغازه پیش عمو بشینی، گفتم عمو کارگر آوردی شلوغ میشه و درست نیست گفت پیر شدم چشمام جوابم کردن بچه هام رفتن دیدم چقدر غم داره یه کم باهاش صحبت کردم و دلداریش دادم انگار دلش میخواست یه نفر درداش رو بشنوه و آخر سر یه لبخندی از رضایت روی لباش نقش بست گفت خوشبخت بشی عمو جان،،همینجوری پشت هم احوال پرسی و مکث و شنیدن حرفهایی ک حال آدمو خوب میکنه و دعاهای خیری ک از اینو اون فقط ب خاطر یه لبخند میشنوی،،،،تا رسیدم ب سوپر میوهء محله،تا منو دید انگار دنیا رو بهش دادن گفت دخترم چه خوب ک اومدی،،دیروز بارِ آلبالو برام رسیده بود یه مشما برات نگه داشتم ،،،گفتم نکنه تموم بشه و دخترم دلش بمونه پیش آلبالو های تموم شده ....چقدر حال دلم خوب شد نه ب خاطر یه مشما آلبالو!!!فقط ب خاطر آدمهای خوبی ک کنارم هستن،،،چقدر خوشحالم ک هنوز آدمهایی هستن ک لبخندتو با لبخند جواب بدن هنوز آدمهایی هستن ک دوستت دارن و بی دلیل مهربونن !!من ب شدت ب عشق در این جهان ایمان دارم ب خوبیهای این جهان ایمان دارم من ب بازتاب لبخندم در زندگیم ایمان دارم من حتی ب دعای رهگذرها هم ایمان دارم
Read more
. سلام سلام یه سوال و یه خبر ! سوال : والا به یاری سبز پزشکی و تجربی شما نیازمندم ، البته الهی که هیچکدومتون ...
Media Removed
. سلام سلام یه سوال و یه خبر ! سوال : والا به یاری سبز پزشکی و تجربی شما نیازمندم ، البته الهی که هیچکدومتون دچار مشکل نشید و نباشید اما بنده امروز مطلع شدم به صورت کاملا جدی در شرف آرتروز گردن هستم :))))) پیر شدم رفت 🙃 چه کنم از این درد خلاص بشم و بهتر بشم ؟ پیشنهادات شمارو با جان و دل شنوام مورد دوم ... .
سلام سلام
یه سوال و یه خبر !
سوال : والا به یاری سبز پزشکی و تجربی شما نیازمندم ، البته الهی که هیچکدومتون دچار مشکل نشید و نباشید اما بنده امروز مطلع شدم به صورت کاملا جدی در شرف آرتروز گردن هستم :))))) پیر شدم رفت 🙃😊😂 چه کنم از این درد خلاص بشم و بهتر بشم ؟
پیشنهادات شمارو با جان و دل شنوام
مورد دوم که مهمتره برای شما قطعا ! بحث عیدی هستش دم شما گرم با استقبال قشنگتون ؛ ببخشید که نمیشه هدیه ناقتبالی تقپیم همتون بکنم ، برنده‌ی مسابقه از بین همه‌ی شما عزیزان قشنگ ، یه خانوم دوست داشتنی بود که حدس زدن اسمشون مقداری سخت بود آیدیشون اینه @elhsaabaa
عزیزدل به من یه دایرکت بزن لطفا باهم هماهنگی هارو انجام بدیم. مرسیییی از همراهیتون ، فکر کنم دوست داشته باشین اینکارو بیشتر توی پیجم انجام بدم
خوب باشین و سلامت 🍃
‏یکی را ‏دوستش داری
‏که او دنبال غیر از توست
‏کجا دیدی جهانی را
‏به این شوریده احوالی
( سیمین بهبهانی‌ ⁩)
#موبیلم_گرافی #گلنویس
۱۳۹۷/۰۶/۱۰
Read more
امروز از اول صبح تا همین یک ساعت پیش کلی عاشق شدم...یک مشت عشق ناکام...! عاشق پیر مردی شدم که داشت با ...
Media Removed
امروز از اول صبح تا همین یک ساعت پیش کلی عاشق شدم...یک مشت عشق ناکام...! عاشق پیر مردی شدم که داشت با زنش راه می رفت؛حیف که پیچیدند توی خیابون اصلی و من نشنیدم که سال ها قبل وقتی آقا پاکت نامه رو زیر در خونه هل داد تو،چطور هل شده و فرار کرده... عاشق مادری شدم که داشت دخترکش رو از مدرسه می آورد و به اون می ... امروز از اول صبح تا همین یک ساعت پیش کلی عاشق شدم...یک مشت عشق ناکام...!
عاشق پیر مردی شدم که داشت با زنش راه می رفت؛حیف که پیچیدند توی خیابون اصلی و من نشنیدم که سال ها قبل وقتی آقا پاکت نامه رو زیر در خونه هل داد تو،چطور هل شده و فرار کرده...
عاشق مادری شدم که داشت دخترکش رو از مدرسه می آورد و به اون می گفت:فرقی نداره معلمت توی دفترت چه یادداشتی برای من گذاشته باشه؛اگه فقط خودم حس کنم دانش آموز خوبی بودی امروز برات جایزه می خرم...دیگه ندیدم که چیزی خرید یا نه...
عاشق مرد رفتگر شدم که یه تیکه از گوشت ناهارش رو برای یه گربه کوچکی انداخت.همین وقت بود که یه گربه دیگه هم اومد و من سوار تاکسی شدم و دیگه نفهمیدم پیر مرد خودش و مهمونان ناخونده اش رو چه طوری سیر کرد...
دلم برای پیر زنی پر کشید که برای سلامتی هر جوونی که از کنارش رد می شد یه صلوات می فرستاد؛دلم می خواست منم از کنارش رد بشم اما دیگه رسیده بودم به درخونه خودمون...
حالا فکر می کنم بعضی حس ها با همه ی ناتمام موندنشون چقدر خوب اند... #شمال #عشق,محبت #روستا
Read more
. یه سال شد که نیستی... یه ساله هر هفته که میام خونتون ناخودآگاه سرم میچرخه تو اتاق و رو تخت رو نگاه ...
Media Removed
. یه سال شد که نیستی... یه ساله هر هفته که میام خونتون ناخودآگاه سرم میچرخه تو اتاق و رو تخت رو نگاه میکنم که شاید ببینمت و بهت سلام کنم که بعدش وقتی میوه پوست کندم و بهت تعارف کردم بهم بگی آقا من دیگه پیر شدم اینجوری نمیتونم میوه بخورم ولی نمیخوام دستتو رد کنم و یه قاچ برداری و بعدش بهم بگی آقا چه خبر؟کار ... .
یه سال شد که نیستی...
یه ساله هر هفته که میام خونتون ناخودآگاه سرم میچرخه تو اتاق و رو تخت رو نگاه میکنم که شاید ببینمت و بهت سلام کنم که بعدش وقتی میوه پوست کندم و بهت تعارف کردم بهم بگی آقا من دیگه پیر شدم اینجوری نمیتونم میوه بخورم ولی نمیخوام دستتو رد کنم و یه قاچ برداری و بعدش بهم بگی آقا چه خبر؟کار شما چطوره؟ و من برات حرف بزنم و تو برام از قدیما بگی.وقتی موقع غذا خوردن شد و من دارم سفره رو آماده میکنم به مادر بگی ببین این از همه بهتر خونه ما رو بلده.میدونه چی رو از کجا برداره و من چقد دلم قنج می رفت برای این مدل تعریفای زیر پوستیت که شامل کس دیگه ای نمیشد.دلم برای بودنت عجیب تنگ شده....
.
یه ساله که خیلی چیزا عوض شده ولی من حواسم به قولی که روزای آخر بهت دادم هست که گفتم نگران نباش مادر تنها نمی مونه.
نگران نباش و آسوده بخواب تکرار نشدنی ترین پدربزرگ!
Read more
 #تسلیت . عزیزان فعال محیط زیست که درحادثه ی آتش سوزی مریوان پرکشیدند . شریف باجور و امید حسین زاده، ...
Media Removed
#تسلیت . عزیزان فعال محیط زیست که درحادثه ی آتش سوزی مریوان پرکشیدند . شریف باجور و امید حسین زاده، از فعالان زیست محیطی. رحمت حکیمی نیا و محمد پژوهی، از نیروهای جنگلبانی . #دلنوشته_امين_شريف_در_اين_مورد . این عزيزان بیشتر از بيست سال از عمرشون رو با خاموش کردن چنین آتش هایی گذروندن. ... #تسلیت
.
عزیزان فعال محیط زیست که درحادثه ی آتش سوزی مریوان پرکشیدند
.
شریف باجور و امید حسین زاده، از فعالان زیست محیطی. رحمت حکیمی نیا و محمد پژوهی، از نیروهای جنگلبانی
.
#دلنوشته_امين_شريف_در_اين_مورد
.
این عزيزان بیشتر از بيست سال از عمرشون رو با خاموش کردن چنین آتش هایی گذروندن. همشون استاد این کار بودن
.
❤️آقای باجور رو همه دوست داشتن❤️
انسان نازنینی بود وهنوز همه در شوک از دست دادنش هستند😔
ایشون یه دکه کوچک داشتن که زندگی رو از طریق همون میگذروندن
.
بهار پارسال من اتفاقی از جلو اين دکه رد شدم دیدم چندين نفر با ویلچر جلو دکه ایشون تجمع كردن.
بعد که پرسیدم، متوجه شدم ایشون این عزيزان رو که اکثرا از خانواده های ضعیف بودن و نمیتونستن طبیعت رو در فصل بهار ببینن، جمع کرده بود و با هزینه خودش برده بود سون بیرون تا یک روز خوب رو در دل طبیعت داشته باشند
.
نزديک نوروز خانواده های کم بضاعت رو شناسایی میکردن و مایحتاج لازم رو براشون میگرفتن و میبردن
کمک هاي زيادي جمع کردن برای زلزله زدگان کرمانشاه. ایشون حتی به درخت و گیاه عشق می ورزید چه برسه به حیوانات انسانها
.
چیزی که خیلی تو مراسم امروز برای من جالب بود
پیر مرد ها و زن های مسنی بودن که کمرشون خم شده بود و به زور راه میرفتن ولی کل مسیر رو امروز با عشق اومده بودن و شعار ميدادن و گریه ميکردن
.
امروز از سنندج ایلام کرمانشاه و خیلی از شهر های دیگه اومده بودن
یک ملت عزادار ایشون و دوستانش بودند
🌹🌹
.
#امين_شريف
Read more
شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم، خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره ...
Media Removed
شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم، خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره می کردم توو اوجه نارحتی خوشحال می شدم . سرم درد گرفته بود، هوا بخاطره اسپیلیت خنک، اما پیشونیم پُره عرق. همش لحافو جلو چشم می کشیدم تا پیشونیمو خشک کنم . روزی که گذشتو خیلی کار کردم، برای آروم شدنمم ... شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم،
خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره می کردم توو اوجه نارحتی خوشحال می شدم .
سرم درد گرفته بود، هوا بخاطره اسپیلیت خنک، اما پیشونیم پُره عرق.
همش لحافو جلو چشم می کشیدم تا پیشونیمو خشک کنم .
روزی که گذشتو خیلی کار کردم، برای آروم شدنمم کلی هم ورزش .
خلاصه بدنم خسته ی خسته بود فکرمم مثله ساعت کار می کرد، انگار معنیه خستگیو نمی فهمید همش از این کوچه تو اون کوچه از این مورد به اون مورد در حاله دوئیدن‌ بود .
کاش می تونستم جمجممو باز کنم این توده ی سفید و در بیارمو بزارم رو میزه بغله تختم، چون مطمئنم خوابم می برد .
هیچ کس اون یکیو نمی فهمه البته تو نقش همه، خودت می شن .
هم از زندگی خستم،
هم از مرگ می ترسم .
چون با شنیده هام مرگ هم مثله زندگی ترسناکه !!!
البته مرگ هم سراغه هر کس نمیره
یعنی اگر هم ما بریم سمتش تا نخواد مارو همراهی نمی کنه پس اونم همراهه خوبی نیست و هرقت خودش بخواد مارو با خودش می بره
باور کن راست می گم
شنیدم فردی یازده بار به انواع گوناگون قصد خودکشی کرد و همه ی مراحل این مسیر و رفت: خودشو دار زد، طناب پاره شد. خودشو انداخت توو دریا، از آب بیرون کشیدنش و غیره... بالاخره برای آخرین بار با سیانور و آمپوله هوا کاره آخرو کرد این دفعه ی ۱۲ آخرین بار بود که به مرحله۱۳هم نرسیدپس۱۳ هم عدده نحسی نیست .
آره
سرنوشت که فرمان روای زندگیه هممونه و من هستم که سرنوشتمو تایین می کنم، چون حاکمم و فرمانروایه زندگیمو خودم تائین می ‌کنم .
اما دیگه بد از تعیین کردنش نمی تونم دیگه از دستش راحت بشم، نمی تونم ازش فرار کنم
چون بد از تعیینش من دیگه پیر شدم !!!سرنوشت پر زورتر از من می شه.
هر روز قویتر از دیروز
فکر می کنم آزادم ولی جلو سرنوشتم نمی تونم وایسم.انگار یه قلاده انداخته گردنمو داره می کشه، این ورو اون ور .
نه می تونم داد بزنم، نه می تونم بجنگم .
پس
زندگی خر است .
آره، از چیزی نه خوشم می آد ونه بدم می آد. دیگه با مرده ها فرقی ندارم فقط تحرک دارم . من هم از دنیای اونام ولی فقط دارم با حرکت کردنمو حرف مفت زدنم می گم با مرده ها فرق دارم اما، من هم با اونا هستم و زنده به گور در هوا هستم !!!
وتنها و تنها، فقط نگاه می کنم، چون دل خوشیم تنها نوشتنو بازی با ذهنه خودم شده
و
تمام .
امیدوارم
اگر تو‌دریا داری غرق می شی
اگر نون نداری شیکمتو سیرکنی
معنیه آرامشه نفهمیدی
داری تو باتلاق زندگی فورو می ری
حداقل یه نفر، یه حس، نمی دونم، باشه که به معنیه واقعیه همراهت باشه
دستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
Read more
@elhamarab1 @hrouhani جناب آقای #حسن_روحانی #رییس_جمهور محترم باسلام #الهام_عرب هستم از جمله ...
Media Removed
@elhamarab1 @hrouhani جناب آقای #حسن_روحانی #رییس_جمهور محترم باسلام #الهام_عرب هستم از جمله کسانی که در دوره ی ریاست جمهوری شما به جرم #مدلینگ و حضور در برنامه #ماه_عسل در #زندان_انفرادی #اوین بودم که حتی اجازه ی دیدن خانواده ام را هم نداشتم حالا بماند که چه بلاهایی در آن مدت بر سر من آمد که ... @elhamarab1 @hrouhani جناب آقای #حسن_روحانی #رییس_جمهور محترم باسلام
#الهام_عرب هستم از جمله کسانی که در دوره ی ریاست جمهوری شما به جرم #مدلینگ و حضور در برنامه #ماه_عسل در #زندان_انفرادی #اوین بودم که حتی اجازه ی دیدن خانواده ام را هم نداشتم حالا بماند که چه بلاهایی در آن مدت بر سر من آمد که من با این شخصیت محکمم دوبار اقدام به #خودکشی کردم که البته دفعه اول چون جنابان فکر می‌کردند فیلم بازی میکنم کلی مورد...قرار گرفتم اما دفعه دوم به دلیل اینکه چند قدم بیش‌تر با مرگ فاصله نداشتم و قطعا اگر زندانبان صدای کوبیدن بی ارادی دست و پاهایم را هنگام جان دادن نمیشنید من الان اینجا نبودم،بعد از آزادی با مشکل تپش قلب کچلی سکه ای، #افسردگی حاد،ترس شدید تا آنجا که مدتها حتی نمیتوانستم تنها به خیابان بروم ،احساس میکردم کسی در تعقیب من است و چندین ماه زیر نظر دکتر فریبد(پزشک روانشناس)بودم .مادرم چه رنجها کشیدی بعد از آزادیم احساس کردم ۲۰سال پیر شده ای اما بعد از اینکه حال مرا دیدی دیگر نمیدانم چه کشیدی در آن شبهایی که۱۰۰بار از خواب میپریدم ، دادگاه مرا از شبکه خبر به صورت زنده پخش کردید و بعد از اتمام به من گفتید پخش زنده بوده و حتی خودمان هم خبر نداشتیم و وقتی ناراحتیم را ابراز کردم و گفتم شما گفتید گزیده ی آنچه را میخواهید ما پخش خواهیم کرد چرا وقتی پخش زنده بوده به من دروغ گفتید،با تهدید جنابان روبرو شدم چه قضاوتهایی شدم،از درون شکستم،چه کسی از دل دیگران خبر دارد؟که فقط خداست که بر همه چیز عالم است و بس ،چه رنج‌هایی که خانواده‌ام کشیدند،حدود ۲سال ممنوع الخروج بودم در حالی که مغازه ی پوشاک ترک هفت حوض داشتم و خواهش کردم مرا #ممنوع_الخروج نکنید من مغازه دارم با اجاره ی سنگین در جواب خیلی راحت به من گفتید این مشکل خودت هست و اصلا معلوم نیست بعد از دادگاه نهایی این اموالی که از راه حرام (مدلینگ) کسب کردی متعلق به تو باشند یا نه ... که البته راست میگفتید...
بعد از تمام این سختیها که البته یک صدمش را هم بازگو نکردم باز روز #انتخابات فریب حرفهای زیبای شما را خوردم به همه گفتم به شما رأی بدهند اما باور نمیکنید اگر بگویم ذره‌ای پشیمان نیستم که به شما #رأی دادم چرا که اگر آقای #رئیسی یا هر کس دیگری میآمد ما مردم زیبا دل #ایران فکر میکردیم که اگر شما بودید اوضاع جور دیگر رقم میخورد اما با وجود انتخاب شما تمام شک ها و شبه ها بر مردم سرزمینم تبدیل به یقین شد امیدوارم حالا دلیل اینکه گاهی حرفهای #سیاسی میزنم را بفهمید من #درد کشیدم سوختم آبم کردند اما نطق نزدم
Read more
آجرك الله يا مهدى عج . . تو فقط دست به زانو مزن و گریه مکن گیرم ای شاه کسی نیست...خودم نوکر تو . لحظه ...
Media Removed
آجرك الله يا مهدى عج . . تو فقط دست به زانو مزن و گریه مکن گیرم ای شاه کسی نیست...خودم نوکر تو . لحظه ای فکر کنی پیر شدم، مدیونی در سرم هست همان شوق علی اکبر تو . من خودم یک تنه از کرببلا می برمت چه کسی گفته که پاشیده شده لشگر تو . تو برایم نگرانی که چه آید سر من من برایت نگرانم که چه آید سر تو . همه ... آجرك الله يا مهدى عج
.
.
تو فقط دست به زانو مزن و گریه مکن
گیرم ای شاه کسی نیست...خودم نوکر تو
.
لحظه ای فکر کنی پیر شدم، مدیونی
در سرم هست همان شوق علی اکبر تو
.
من خودم یک تنه از کرببلا می برمت
چه کسی گفته که پاشیده شده لشگر تو
.
تو برایم نگرانی که چه آید سر من
من برایت نگرانم که چه آید سر تو
.
همه را بدرقه کردی و به میدان بردی
می روی هیچ کسی نیست به دور و بر تو
.
بده پیراهن خود را که خودم پاره کنم
نمی ارزد سر این کهنه شده... پیکر تو...
.
وای از معجر من، معجر من، معجر من
وای از حنجر تو، حنجر تو، حنجر تو
.
سعی ام این است ببینم بدنت را، اما
چه کنم! شمر نشسته جلوی خواهر تو
.
.
سلام رفقا
برام دعا كنين
يا على ع
Read more
 #شاعر #ناصر_حامدی من پیر شدم، دیر رسیدی خبری نیست مانند من آسیمه سر و دربدری نیست بسیار برای تو ...
Media Removed
#شاعر #ناصر_حامدی من پیر شدم، دیر رسیدی خبری نیست مانند من آسیمه سر و دربدری نیست بسیار برای تو نوشتم، غم خود را بسیار مرا نامه، ولی نامه بری نیست یک عمر قفس بست مسیر نفسم را حالا که دری هست مرا بال و پری نیست حالا که مقدر شده آرام بگیرم سیلاب مرا برده و از من اثری نیست بگذار که درها همگی بسته بمانند وقتی ... #شاعر #ناصر_حامدی
من پیر شدم، دیر رسیدی خبری نیست
مانند من آسیمه سر و دربدری نیست
بسیار برای تو نوشتم، غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران، پشت دری نیست
بگذار که تبر بر کمر ِ شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ؛ مَتاع ِ دگری نیست
#شعر
#غزل
#ترانه
#ناب
#شاعر
#ناصر_حامدی
Read more
در این سروده سید حمیدرضا برقعی در هر بیت اشاره‌ای به یکی از حضرات معصومین(ع) داشته است. در شب قدر ...
Media Removed
در این سروده سید حمیدرضا برقعی در هر بیت اشاره‌ای به یکی از حضرات معصومین(ع) داشته است. در شب قدر دلم با غزلی همدم شد بین ما فاصله‌ها واژه به واژه کم شد چهارده مرتبه قرآن که گرفتم برسر حرم یک به یک ابیات غزل، محرم شد ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم بوسه می‌‌خواست لبم، گنبد خضرا خم شد خم شد آهسته ... در این سروده سید حمیدرضا برقعی در هر بیت اشاره‌ای به یکی از حضرات معصومین(ع) داشته است.

در شب قدر دلم با غزلی همدم شد
بین ما فاصله‌ها واژه به واژه کم شد
چهارده مرتبه قرآن که گرفتم برسر
حرم یک به یک ابیات غزل، محرم شد
ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم
بوسه می‌‌خواست لبم، گنبد خضرا خم شد
خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت
گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد
بعدهم پشت همان پنجره ی رویایی
چشم من، محو ضریحی که نمی دیدم شد
خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق
گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد
گریه کردم، عطش آمد به سراغم، گفتم:
به فدای لب خشکت ! همه جا زمزم شد
روی سجاده ی خود یاد لبت افتادم
تشنه‌ام بود، ولی آب برایم سم شد
زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد
از محمد(ص) به محمد(ع) که میّسر هم شد
من مسلمان شده مذهب چشمی هستم
که در آن عاطفه با عشق و جنون توام شد
سال‌ها پیر شدم در قفس آغوشت
شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد
کاروان دل من بس که خراسان رفته است
تار و پود غزلم جاده ابریشم شد
سال‌ها شعر غریبانه در ابیات خودش
خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد
داشتم کنج حرم جامعه را می‌خواندم
برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده به او کار جهان مبهم شد
بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت
آی برخیز! که این قافیه «یاقائم» شد…
Read more
من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست بسیار برای تـو نـوشتم غم خود را بسیار ...
Media Removed
من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست بسیار برای تـو نـوشتم غم خود را بسیار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست یک عمر قفس بست مسیر نفسم را حالا که دری هست مرا بال و پری نیست حالا کـه مقدر شده آرام بگیرم سیلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست بگذار که درها همگی بسته بـمانـنـد وقتی ... من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست
مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست
بسیار برای تـو نـوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا کـه مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بـمانـنـد
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
بگذار تبر بـر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متـاع دگری نیست...
Read more
چشم‌هایم را می بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد پلک می‌گشایم و همه چیز دوباره زاده می‌شود (فکر ...
Media Removed
چشم‌هایم را می بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد پلک می‌گشایم و همه چیز دوباره زاده می‌شود (فکر می‌کنم تو را در ذهنم ساخته بودم) ستارگان در جامه‌های سرخ و آبی والس می‌رقصند و سیاهی مطلق به درون می‌تازد چشمانم را می‌بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد خواب دیدم مرا جادو کرده به رختخواب ... چشم‌هایم را می بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد
پلک می‌گشایم و همه چیز دوباره زاده می‌شود
(فکر می‌کنم تو را در ذهنم ساخته بودم)
ستارگان در جامه‌های سرخ و آبی والس می‌رقصند
و سیاهی مطلق به درون می‌تازد
چشمانم را می‌بندم
و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد
خواب دیدم مرا جادو کرده به رختخواب می‌بردی
ماه‌زده برایم ترانه می‌خواندی و دیوانه‌وار مرا می‌بوسیدی
(فکر می‌کنم تو را در ذهنم ساخته بودم)
خدا از آسمان می‌افتد، آتش جهنم رنگ می‌بازد
اسرافیل و شاگردان شیطان خروج می‌کنند
چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد
فکر کردم همان گونه که گفته بودی باز می‌گردی
اما پیر شدم و نامت را فراموش کردم
(فکر کنم تو را در ذهنم ساخته بودم)
به جای تو باید مرغ توفان را دوست می‌داشتم
لااقل هنگام بهار فریاد زنان باز می‌گردد
چشمانم را می‌بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد
(فکر کنم تو را در ذهنم ساخته بودم)

سیلویا پلات
فرشته وزیری نسب

#gettyreportage #lensculturestreets #myfeatureshoot #featureshoot #roozdaily #outofthephone #streetphotographymagazine #hartcollective #1415mobilephotographers #hikaricreative #akasimagazine #whpblackanwhite #outofthephone #lensculturestreets #Lenscultureportraits #theweekOninstagram #instagram #aksiine #everydayiran #Somewheremagazinas #ibelong18
#Soundvision_mag #somewheremagazine #independently #everydaybakhish #WHPstripes #StreetphotographersCommunity #photocommune #dailymomentums #tabriz
#Whpoddlysatisfying #friendsinperson
Read more
. #سکانس_ماندگار_سینمانیوز . _مینا: من صبح که پا می‌شم، دلم می‌خواد کسی باهام حرف نزنه... می‌خوام از خونه که برم بیرون، کسی منتظرم نباشه که برگردم... دل کسی واسم تنگ نشه... کسی منو نخواد... می‌خوام تنها باشم... دو روز دیگه پا می‌شم، نگاه می‌کنم، می‌بینم پیر شدم، دستام خالی یه... هیچی ندارم ... .
#سکانس_ماندگار_سینمانیوز
.
_مینا: من صبح که پا می‌شم، دلم می‌خواد کسی باهام حرف نزنه... می‌خوام از خونه که برم بیرون، کسی منتظرم نباشه که برگردم... دل کسی واسم تنگ نشه... کسی منو نخواد... می‌خوام تنها باشم... دو روز دیگه پا می‌شم، نگاه می‌کنم، می‌بینم پیر شدم، دستام خالی یه... هیچی ندارم از خودم... اگه ولم نکنی برم، دلم می‌پوسه اینجا مرتضی...!
+مرتضی: تو بند نمی‌شی اون طرف. سرت می‌خوره به سنگ برمی‌گردی.
_مینا: اینا رو نگو مرتضی. اون همه سال که آذر نبود من تک و تنها گلیم خودمو از آب کشیدم. تازه، اومدیم و نشد، لااقل حسرتش رو نمی‌خورم، می‌گم تلاشمو کردم.
+مرتضی: بی کس می‌شی مینا! بی کسی کم دردی نیست. من دوست دارم... عاشقتم...
.
کنعان
مانی حقیقی _ ۱۳۸۶
نویسنده: اصغر فرهادی، مانی حقیقی
.
#کنعان #ترانه_علیدوستی #محمدرضا_فروتن
Read more
:-) #Khoshet Omad Share Kon<span class="emoji emoji1f609"></span> گفتم نرو پر پر میشم ... گفتی میخوام رها باشم...<span class="emoji emoji2665"></span> گفتم آخه عاشق شدم ...
Media Removed
:-) #Khoshet Omad Share Kon گفتم نرو پر پر میشم ... گفتی میخوام رها باشم... گفتم آخه عاشق شدم ... گفتی میخوام تنها باشم گفتم دلم گفتی بسوز ... گفتم یه عمری باز هنوز گفتم پس عمرم چی میشه ... گفتی حدر شد شب و روز گفتم آخه داغون میشم ... گفتی به من خوش میگزره.... گفتم بیا چشمام به تو ... گفتی ... :-)
#Khoshet Omad Share Kon😉
گفتم نرو پر پر میشم ... گفتی میخوام رها باشم...♥
گفتم آخه عاشق شدم ... گفتی میخوام تنها باشم♥
گفتم دلم گفتی بسوز ... گفتم یه عمری باز هنوز♥
گفتم پس عمرم چی میشه ... گفتی حدر شد شب و روز♥
گفتم آخه داغون میشم ... گفتی به من خوش میگزره....♥
گفتم بیا چشمام به تو ... گفتی آخه کی میخره♥
گفتم منو جسم میدیدی ... گفتی آره بی قیمتی♥
گفتم یه روز کسی بودم ... با من نکن بی حرمتی♥
گفتم صدام میمیره باز ... گفتی به درد بسوز بساز♥
گفتم حالا که پیر شدم ... گفتی که از تو سیر شدم♥
گفتم تمنّا میکنم ... گفتی میخوام خوردت کنم....♥
گفتم بیا بشکن تنو ... گفتی فرمواش کن منو...♥
Read more
روزے یڪ شیخی از ڪودڪی خردسال پرسید : فرزندم مسجد این محل ڪجاست ؟ ڪودک گفت: آخر همین خیابان،به طرف ...
Media Removed
روزے یڪ شیخی از ڪودڪی خردسال پرسید : فرزندم مسجد این محل ڪجاست ؟ ڪودک گفت: آخر همین خیابان،به طرف چپ بپیچید، آن جا گنبد مسجد را خواهی دید . شیخ گفت: آفرین فرزند! من هم اڪنون در آنجا سخنرانی دارم، تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟ ڪودڪ پرسید :درباره چه چیزی صحبت میڪنی ،حاج آقا !؟ شیخ گفت: می خواهم ... روزے یڪ شیخی از ڪودڪی خردسال پرسید :
فرزندم مسجد این محل ڪجاست ؟
ڪودک گفت:
آخر همین خیابان،به طرف چپ بپیچید،
آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .
شیخ گفت: آفرین فرزند!
من هم اڪنون در آنجا سخنرانی دارم،
تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟
ڪودڪ پرسید :درباره چه چیزی صحبت میڪنی ،حاج آقا !؟
شیخ گفت: می خواهم راه بهشت را به مردم نشان دهم
ڪودک خندید و گفت: تو راه مسجد را بلد نیستی می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی!!
.
.
پ ن :ای که مرا خوانده ایی راه نشانم بده...
.
.
.
#ماه_رجبم_داره_تموم_میشه
#ملک_داعی
#انا_جلیس_من_ذکرنی
#ای_که_مرا_خوانده_ای_راه_نشانم_بده
#کربلا
#وسط_جلسه_عکس_میگیریم
#گلپرست
#لوا_حیدر_کرار
#روضه_هات_بهشتمه
#السلام_بخون
#کچل_شدم
#پیر_شدم
#عشق
#ما_از_خودمون_هیچی_نداریم
#بهشت_ما_نجفه
#بهشت_ما_کربلاست
#نجف
#کربلا
#نجف_به_رقص_درآرد_مرا_به_رغم_کسالت
#حق_با_علیست
Read more
The devil wears PRADA نمی دونم این فیلم و دیدین یا نه ، ولی اگه ندیدین حتما توصیه می کنم اونا که علاقه ...
Media Removed
The devil wears PRADA نمی دونم این فیلم و دیدین یا نه ، ولی اگه ندیدین حتما توصیه می کنم اونا که علاقه به فشن دارن نگاه کنن ، ای فیلم ساخت سال ۲۰۰۶ و یه فیلم کمدی دراماست که از بازیگرای اون انا هاتاوی و مریل استریپ هستن . من تا چشمم به پوستر فیلم رو این تی شرت خورد اون و انتخابش کردم تا نشون بدم من یکی از طرفدارای ... The devil wears PRADA
نمی دونم این فیلم و دیدین یا نه ، ولی اگه ندیدین حتما توصیه می کنم اونا که علاقه به فشن دارن نگاه کنن ، ای فیلم ساخت سال ۲۰۰۶ و یه فیلم کمدی دراماست که از بازیگرای اون انا هاتاوی و مریل استریپ هستن . من تا چشمم به پوستر فیلم رو این تی شرت خورد اون و انتخابش کردم تا نشون بدم من یکی از طرفدارای پر رو پا قرص فشن هستم .کدومتون این فیلم و دیدین ؟؟! من همیشه ارزومه مثل شخصیت میراندا بشم هروقت که پیر شدم 😋🙈
#thedevilwearsprada #stradivarius #stradivariusstyle #karakoy #trend #trendalert #ootd #coolgirl
Read more
. ========================== <span class="emoji emoji1f466"></span> P H O T O_B Y : @mvzlov <span class="emoji emoji1f474"></span> PHOTO #MODEL : @ri.www ========================== <span class="emoji emoji1f64b"></span> ...
Media Removed
. ========================== P H O T O_B Y : @mvzlov PHOTO #MODEL : @ri.www ========================== A D M I N : @hadi.mobile.grapher 🔭 PRESENT : ========================== Avrage Rate : ========================== caption select by admin : . گاهی فکر می کنم چهل ... .
==========================
👦 P H O T O_B Y : @mvzlov
👴 PHOTO #MODEL : @ri.www
==========================
🙋 A D M I N : @hadi.mobile.grapher
🔭 PRESENT :
==========================
👍 Avrage Rate :💎💎💎💎💎
==========================
✒caption select by admin :
.
گاهی فکر می کنم
چهل سال دیگر
وقتی حسابی پیر شدم
این عطر
مرا یاد تو می اندازد؟
چهل سال دیگر
چقدر از تو در ذهنم مانده؟
دستهات
#چشمهات
#بوسه هات
یا هیچ؟
شاید چهل سال دیگر
ما مرده باشیم
و در جهانی دیگر
من به مناسبت سالگرد ازدواجمان
برایت یک جفت کفش پاشنه بلند قرمز بخرم
چهل سال دیگر...
کسی چه می داند…
.
✏ write caption : #حسین_رحمتی_زاده
.
==========================
#best_portraits #portrait_face #portrait #photographer
#art #paint #painting #face_portrait #face
#عکاسی #پرتره #چهره #صورت #طراحی  #عکاسی_چهره #مدل
==========================
Read more
خواسته های یک مادر پیر: زمانی که پیر شدم،اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا صحبت هایم تکراری ...
Media Removed
خواسته های یک مادر پیر: زمانی که پیر شدم،اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا صحبت هایم تکراری و کسل کننده است یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم، برای سرگرمیت مجبور میشدم بارها داستانی را برایت تعریف کنم،وقتی بی خبر از پیشرفتهای امروز سوالاتی میکنم،با ... خواسته های یک مادر پیر: زمانی که پیر شدم،اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا صحبت هایم تکراری و کسل کننده است یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم، برای سرگرمیت مجبور میشدم بارها داستانی را برایت تعریف کنم،وقتی بی خبر از پیشرفتهای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر،وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده،همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی،یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم ،کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم. به افتخار تمام مادران چه آنهایی که هنوز نفسشون مایه دلگرمی ماست چه اونایی که یادشون همیشه همراه ماست...
Read more
این صفی که مشاهده می کنید در این روز بارانی ، نه صف موزه می باشد نه گالری هنری و نه تئاتر این صف چلو کباب ...
Media Removed
این صفی که مشاهده می کنید در این روز بارانی ، نه صف موزه می باشد نه گالری هنری و نه تئاتر این صف چلو کباب است. البته خود من هم بارها در این صف طویل ایستاده ام ولی الان که پیر شدم دیگه اعصابش را ندارم . البته از دیگر صف هایی که در آن ایستاده ام و اکنون پشیمان هستم و البته باز هم درس لازم را گرفته ام صف رای دادن بوده ... این صفی که مشاهده می کنید در این روز بارانی ، نه صف موزه می باشد نه گالری هنری و نه تئاتر این صف چلو کباب است. البته خود من هم بارها در این صف طویل ایستاده ام 😁 ولی الان که پیر شدم دیگه اعصابش را ندارم . البته از دیگر صف هایی که در آن ایستاده ام و اکنون پشیمان هستم و البته باز هم درس لازم را گرفته ام صف رای دادن بوده است. آن هنگام که صف کشیدیم برای انتخاب بین بد و بدتر. زمانی که روشنفکران ما و البته خود گردن شکسته ی من گلو پاره کردیم که باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم. ملتی که چنین تفکری دارد روی خوش نمی بیند . مثل اینکه شما دو تا خواستگار داشته باشید یکی قاتل باشد و دیگر تجاوزگر و شما باید بین بد و بدتر حتما یکی را انتخاب کنید.
آیا چاره ی دیگری جز انتخاب نیست ؟ فکر می کنید شکل دیگری از زندگی را هم می شود امتحان کرد یا همین است که هست؟
Read more
٢٠٥ . مگه من مادرِ چندتا پسرم که کشتنت؟ قربون دندونای شیریت برم که کشتنت هنوزم بعضی شبا خواب می‌بینم ...
Media Removed
٢٠٥ . مگه من مادرِ چندتا پسرم که کشتنت؟ قربون دندونای شیریت برم که کشتنت هنوزم بعضی شبا خواب می‌بینم شیر می‌خوری هنوزم نمی‌شینه تو باورم که کشتنت هی می‌گفتم به خودم، عصای دستم اصغره پیر شدم، منو سر مزار جدّش می‌بره کاش می‌شد یه‌بار دیگه موی تو رو شونه کنم می‌میرم اگه یه شب گونه‌هاتو بو نکنم ... ٢٠٥
.
مگه من مادرِ چندتا پسرم که کشتنت؟
قربون دندونای شیریت برم که کشتنت
هنوزم بعضی شبا خواب می‌بینم شیر می‌خوری
هنوزم نمی‌شینه تو باورم که کشتنت
هی می‌گفتم به خودم، عصای دستم اصغره
پیر شدم، منو سر مزار جدّش می‌بره
کاش می‌شد یه‌بار دیگه موی تو رو شونه کنم
می‌میرم اگه یه شب گونه‌هاتو بو نکنم
مثل یه قرآنِ جیبی بودی تو دست بابات
رفتی من فقط می‌گفتم که خدا پُشت‌وپَنات
یه دلم می‌گفت اینا به پستی عادت دارن
یه دلم می‌گفت یه‌ذرّه که مروّت دارن
مگه این بچه که رو دست باباش تاب می‌خوره
بیشتر از یه قاشق چای‌خوری آب می‌خوره؟
لبای کوچیکتو به‌هم نزن، کشتی منو
آخرین سرباز این خانواده، تو هم برو
الهی هیشکی تو آغوش باباش شهید نشه
الهی هیچ مادری تو دنیا ناامید نشه
شما که به برق سکه‌های کوفه دل‌خوشین
خودتون بچه ندارین مگه؟ بچه می‌کشین؟
هی می‌گن گریه نکن، داره می‌سوزه جیگرم
هیشکی حالمو نمی‌فهمه، بابا یه مادرم
هرکی خواست بخونه از من توی روضه یا کتاب
اولش آه بکشه، بعد بگه بیچاره رُباب
حرمله، غذای من یه عمره خون جیگره
من نمی‌گذرم ازت، خدا هم از تو نگذره
.
#شاعر
#حامد_عسکری
.
#شهادت
#حضرت_رباب
#سلام_الله_عليها
#ام_الاصغر
#رب_آب
#بابي_انت_و_امي_و_اهلي_و_مالي_و_اسرتي_يارباب
#٢١_رجب
#ربم_رباب
#هر_چه_ميخواهي_بگو_طعنه_شود_نقش_بر_آب
#من_سگي_ام_كه_بود_صاحب_من_بي_بي_رباب
#آجرك_الله_يا_صاحب_الزمان
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج
#امام_زمان_مظلوم_است
Read more
... و خب آره شما که غریبه نیستید من تو بدترین شرایط یاد #نخ_نما می افتم و اینکه تابستون دوباره جمع میشیم ...
Media Removed
... و خب آره شما که غریبه نیستید من تو بدترین شرایط یاد #نخ_نما می افتم و اینکه تابستون دوباره جمع میشیم دور هم ... قوی تر و بهتر از قبل ... و خب آره من دائما به این فکر میکنم که زیاد نباید فکر کنم و اگرم میکنم یه جوری نباشه که دیگران فکر کنن زیاد دارم فکر میکنم ... و خب الان یه جوری شد انگار زیاد فکر کرده ... ...
و خب آره شما که غریبه نیستید من تو بدترین شرایط یاد #نخ_نما می افتم و اینکه تابستون دوباره جمع میشیم دور هم ...
قوی تر و بهتر از قبل ...
و خب آره من دائما به این فکر میکنم که زیاد نباید فکر کنم و اگرم میکنم یه جوری نباشه که دیگران فکر کنن زیاد دارم فکر میکنم ...
و خب الان یه جوری شد انگار زیاد فکر کرده بودم و شما مرامی فکر کنید اینجوری نبوده ...
در کل من زیاد فکر نمی کنم ...
و من خودمو اخیرا گیر یه داستانایی کردم که نباید و الان فکر میکنم دیگه زیادی واسه فکر کردن به یه سری فکرا پیر شدم ...
به زودی یه پیام بهتون میدم و ازتون می خوام یه ساعتی یه جایی باشید ...
و شما بیاید ولی اصلا به روم نیارید که فکر میکنید من زیاد فکر کردم ...
من اصلا فکر نمی کنم ...
من فقط گوشیمو بر میدارم و پیام میدم ...
تا اون روز ... فعلا ...
پیییس !
.
پ‌ن : آهان راستی فکر رو از هر طرف بنویسید فکره ! بهش فکر کنید !! من فکر نکرده اینو نوشتم ...
Read more
. + شما چطور؟ شما از کجا میای؟ - منم مال همین حوالی هستم‌، در اصل همینجا بزرگ شدم... . +رو همین داربست ...
Media Removed
. + شما چطور؟ شما از کجا میای؟ - منم مال همین حوالی هستم‌، در اصل همینجا بزرگ شدم... . +رو همین داربست ها؟ پرنده پیر لبخند زد و با حوصله شروع کرد به تعریف کردن - داربست کجا بود! لونه ما روی یکی از درختای بلند و قدیمی چهارباغ بود. اولین بار که این گنبد رو دیدم... اگه اشتباه نکنم برمیگرده به بیست سال ... .
+ شما چطور؟ شما از کجا میای؟
- منم مال همین حوالی هستم‌، در اصل همینجا بزرگ شدم...
. +رو همین داربست ها؟
پرنده پیر لبخند زد و با حوصله شروع کرد به تعریف کردن
- داربست کجا بود! لونه ما روی یکی از درختای بلند و قدیمی چهارباغ بود.
اولین بار که این گنبد رو دیدم... اگه اشتباه نکنم برمیگرده به بیست سال پیش؛ وقتی پدرم واسه اولین بار من رو آورد اینجا که پرواز یادم بده. خسته که میشدم من رو می آورد اینجا. روی نوک گنبد می‌نشستیم و منتظرم میموند تا خستگی در کنم
آفتاب داشت غروب می کرد. کم کم تعداد کبوترای روی داربست ها زیاد شده بود. هر چی خورشید پایین تر میومد صدای همهمه‌شون بلند تر میشد
پرنده پیر به پایین اشاره کرد: -اون کوچولویی که رو اون چوب پایین نشسته رو میبینی؟
+ کدوم؟.. آها، آره دیدمش
-اون پسر خودمه، از وقتی چشم باز کرده این دار بست ها همین جا بودن. منم دارم پرواز یادش میدم. میبینی که، دیگه بعد از داربست کسی واسه استراحت روی گنبد نمیشینه؛

پرنده جوون سکوت کرد. نگاهش به گنبد بود. داشت توی ذهنش داربست هارو میشکست و گنبد خالصی از توش در می آورد، باشکوه و تمام عیار.
آفتاب غروب کرد. صدای همهمه کبوترا خوابید‌. همه برای شنیدن صدای اذان سکوت کرده بودن.

#داستان_یک_عکس
#مسجد_شاه
#sillouette
از آرشیو اصفهان
Read more
<span class="emoji emoji1f49a"></span> #داستانک<span class="emoji emoji1f49a"></span> از دور که نه، اما وقتی زانو به زانوش می نشستی و یه دل سیر نگاش میکردی، می تونستی موهای سفید ...
Media Removed
#داستانک از دور که نه، اما وقتی زانو به زانوش می نشستی و یه دل سیر نگاش میکردی، می تونستی موهای سفید و براق رو لا به لای فرفریهای مشکیش ببینی... داشت قند می شکست و منم استکان چای به دست کنارش نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم که واسه مراسم فرداشب باید به خودمون برسیم. بیهوا گفتم «یه رنگ بگیرم بزنیم ... 💚 #داستانک💚
از دور که نه، اما وقتی زانو به زانوش می نشستی و یه دل سیر نگاش میکردی، می تونستی موهای سفید و براق رو لا به لای فرفریهای مشکیش ببینی...
داشت قند می شکست و منم استکان چای به دست کنارش نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم که واسه مراسم فرداشب باید به خودمون برسیم.
بیهوا گفتم «یه رنگ بگیرم بزنیم به موهات، این سفیدا رو بپوشونه» سرشو بلند نکرد تا تو چشمام نگاه کنه اما جوابمو داد «که چی بشه؟!» طبق معمول که عقلم به حرفای خواهر بزرگه نمیرسید بیحواس حاضرجوابی کردم «که خوشکل بشی!» سرشو بلند نکرد تا توچشمام نگاه کنه، اما جوابمو داد «خوشکل بشم که چی بشه؟!» وقتی سکوتمو دید، فهمید که ذوقمو کور کرده...
با یه لبخند - از همونا که قیافه شو بدجوری شکل جَوونایی مامان میکرد- گفت «هر کس از قیافه من خوشش نمیاد میتونه بره به خوشکلاش نگاه کنه... موهای سفیدی که می بینی یعنی شب و روزهایی که دست خدا توی دستم بوده ... میدونی آدما فقط روزای سخت یادشون میاد دست خدا رو بگیرن... اینا یادگاریای خداست... رنگ بزنم که مردم از ریختم خوششون بیاد؟!»
خواستم بگم فلسفه بافیاتو نمی فهمم...
که زنگ در رو زدن... میوه هایی که سفارش داده بودم رو آورده بودن... چادر نخی گلدار مامان رو سر کرد که بره در رو باز کنه ، نادونی کردم و متلک انداختم «اگه راست میگی موهای سفیدتو دوست داری چرا قایمشون میکنی» لبخندش ماسید... نگاهش دلخور شد... ابروهاش گره خورد و با یه جور جدیت که فقط گاهی اوقات ازش سر میزد جواب داد «مال خودمه... دوست ندارم به هر کسی نشونش بدم...»
.
.
.
سالها گذشته...
من خودم الان ده برابر اون موقع های اون موهای سفید روی سرم هست... اون خیلی وقته که از دنیا رفته... من خیلی وقته که پیر شدم...
ولی.. راست می گفت... وجودم مال خودمه... به حرفش رسیدم... یادگاریهای خدا... نعمت خدا... یه چیزیه بین من و خدا... قرار نیست با هر کسی شریک بشم...
هر کسی محرم این راه و این راز نیست...
.
.
#مرجان_خاتون
#منم_ابابیل
Read more
آجرك الله يا مهدى عج . . تو فقط دست به زانو مزن و گریه مکن گیرم ای شاه کسی نیست...خودم نوکر تو . لحظه ای فکر ...
Media Removed
آجرك الله يا مهدى عج . . تو فقط دست به زانو مزن و گریه مکن گیرم ای شاه کسی نیست...خودم نوکر تو . لحظه ای فکر کنی پیر شدم، مدیونی در سرم هست همان شوق علی اکبر تو . من خودم یک تنه از کرببلا می برمت چه کسی گفته که پاشیده شده لشگر تو . تو برایم نگرانی که چه آ آجرك الله يا مهدى عج . . تو فقط دست به زانو مزن و گریه مکن گیرم ای شاه کسی نیست...خودم نوکر تو . لحظه ای فکر کنی پیر شدم، مدیونی در سرم هست همان شوق علی اکبر تو . من خودم یک تنه از کرببلا می برمت چه کسی گفته که پاشیده شده لشگر تو . تو برایم نگرانی که چه آ
هُوَالفٓاروق٘ . . . . . اِصْبِرْ عَلى ما یَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ #سوره_ص . . . . . 🏴پِی نِوشت🏴 قـال رِیان بن شبیب یاعَلی اِبن مـــُوسَی الرِضاچه ذِکری برای شـــمادر #عــالم پُرحــَلاوَت تر وشیرین تر ولـــذت بخش تراست!؟ قـــالَ ... هُوَالفٓاروق٘
.
.
.
.
.
اِصْبِرْ عَلى ما یَقُولُونَ وَ اذْكُرْ
عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ
#سوره_ص
.
.
.
.
.
🏴پِی نِوشت🏴
قـال رِیان بن شبیب
یاعَلی اِبن مـــُوسَی الرِضاچه ذِکری
برای شـــمادر #عــالم پُرحــَلاوَت تر
وشیرین تر ولـــذت بخش تراست!؟
قـــالَ الِامام الـــــرِضا(علَیه السلَام)
ذِکرُالجَدی الحُسیـن(سَلام اللّه علیه)
#ذکر جـدما #حُسیـن برای مادَردُنیا
وَآخرت ازهمه چیز #شیرین تراسـت
منبع:کنزالاحادیث
.
.
.
.
.
📃مِضـ٘رابُ القَلــَم📃
مـن از ایــن زندگی بی تو دگر ســـیر شدم
سر خوشی بودم و اکنون ز غمت پیر شدم
چابکی بودم و اما......، به هوای رخ تــــــو
آنقدر لطـــــــــمه زدم تا که زمین گیر شدم
.
.
.
.
.
@nariman__panahi
@majid__panahi__
@_saeed_noroozi_
@mehhran_farrokh
@imamhussainorg
@alssiduhzainab_org
@khamenei_ir .
.
.
.
#سلوک_الی_الله_فی_باب_الحسین
#بــــرین_توهـم_لــه_شو_برا_حــسین
#زیر_سـم_سینه_زنی_میکند_حسیـن
#ذوب_در_ولایتن_انکه_دیوانه_توست
#لطمه_زنان_برخيزيد_محرم_در_راه_است
#سالیانیست_نریمان_وسط_گودال_است
#حقیقت_محض_خلاصه_درهمین_ذکر_است
#اقرح_جفوننا_به_شوق_کرب_بلا
#اللهم_لعن_جبت_و_الطاغوت_والنعثل
#اون_کیه_داره_میـره_قتلــگاه
#واویلا_علیٰ_النساء_محزونُ_الشام
#ز_آتش_بیداد_سوخت_حاصل_اوقات_ما
#ما_با_ذکر_اباعبدالله_مســــت_میشیم
#بــــرین_توهـم_لــه_شو_برا_حــسین
#کاتبلی_الله_علی_الجبین
#لطمه_زنان_ضجه_کنان_آه_حسین
#علموا_اولادکم_حب_الحسین
#لطمه_علی_جبیـن_والخدود
#مجالسنا_مدارسنا
#الشعائر_الحسينية
#ما_اُمتِ_وَحیـدیم
#ولله_أفلح_من_طبر
#گودالیــــم_ما
Read more
 #bighanoon #amirqobad از سر کوچه پیچیده نپیچیده، دیدم یه چی مچ پام رو تابوند. اونم نه یه چیز نرم و ...
Media Removed
#bighanoon #amirqobad از سر کوچه پیچیده نپیچیده، دیدم یه چی مچ پام رو تابوند. اونم نه یه چیز نرم و مهربون که! یه دست سیاه کرکو. میگم: «عمو جون ول کن». میگه: «عمو جون ول‌کن بود، کدو رو کدو بند نمی‌شد». میگم: «منظور همون سنگ رو سنگه؟» میگه: «سنگ برای کلیه است. سنگ بر تو». میگم: «ول کنت چند؟» میگه: «ریختت ... #bighanoon #amirqobad
از سر کوچه پیچیده نپیچیده، دیدم یه چی مچ پام رو تابوند. اونم نه یه چیز نرم و مهربون که! یه دست سیاه کرکو. میگم: «عمو جون ول کن». میگه: «عمو جون ول‌کن بود، کدو رو کدو بند نمی‌شد». میگم: «منظور همون سنگ رو سنگه؟» میگه: «سنگ برای کلیه است. سنگ بر تو». میگم: «ول کنت چند؟» میگه: «ریختت به چند و چوند نمیخوره آخه». میگم: «قضاوت از روی ظاهر رسم جوانمردی نیستا». میگه:«منم ادعایی در جوانی و مردی و اینا ندارم. بی‌مایه فطیره! یه چی از خودت نشون بده جوانمرد؛ امید رو تو دل عمویی به رقص بیار».
.
میگم: «حالا نه در حد رقص. میشه قدر همین یه دور چرخ زدن جناب امید خودم رو نشون بدم؟» میگه: «بنمای رخ! کان لولو مشعشع تابانم آرزوست». میگم: «جسارتا نمیشه همون معدن ملح آرزوتون باشه؟ الان من لولو مشعشع از کجام درآرم؟ به قدر قوت از ما بسلفی بهتر نیست؟ به یه چیز الکی امیدوارت نکنم از الان. موافقی؟» میگه: «سلفیده شو که جای امیدم واقعا درد می‌کنه».
.
دست به جیب شدم. از این جیب به اون جیب. از اون جیب به این جیب. یه هزاری چرک و چُل لا درزای جیب کاپشنم از دید مخفی مونده بود. وگرنه همون هم اونجا نداشتم رو کنم. گفتم: «آهای سیاه خندون. منو اینجور نرنجون. بیا همین رو بستون». میگه: «مشاعره‌ات خوبه عمویی ولی اینجا خودمون شاعر عاطل باطل زیاد داشتیم. کوچوندیمشون. مشاعره رو ببر کوچه غمباد جنوبی».
.
میگم: «شما اصلا شکلت به مادی‌گرایی نمی‌خوره». میگه: «خودتم که از رو شکل قضاوت کردی». میگم: «ایراد از من نیست. مشکل از فرهنگ قضاوتگره». میگه: «میخوای وقت جفتمون رو هدر ندیم؟» میگم: «آره! پس بذار برم تو». میگه: «نه اونجوری میری وقت بقیه رو هم هدر میدی».
.
دیدم در حال از دست رفتنم. گفتم: «آخه من که تنها نیستم. با اون آقا پیره اومدم». میگه:«کدومشون؟ اینجا تا دلت بخواد پیر ریخته». میگم: «همون که قبل من رفت تو». میگه: «هاتف بندباز؟» با خودم میگم:«ای لعنت به ذهن قضاوتگر! ولی آخه اون رو زمین صاف این پاش به اون پاش می‌گفت کم بخور همیشه بخور. چطور شد بندباز؟» گفتم: «آره! همون». یکی از وزه‌های اطرافش رو به بشکنی صدا کرد و فرستاد دنبال هاتف. بدم نمی‌اومد همونجا راه اومده رو برگردم. فکرم به روبه‌رو کشی نرسیده بود. ولی همچی گرفته بود که دیدم نه پای رفتن نه تاب ماندگاری. میگم: «لا اقل کاش شل کنی دستت رو». میگه: «نه دیگه! اندکی صبر سحر نزدیک است».
Read more
. . Filband | Mazandaran Province, Iran . June 2017 <span class="emoji emoji1f383"></span><span class="emoji emoji1f47b"></span><span class="emoji emoji1f4f7"></span><span class="emoji emoji1f52b"></span> . . رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم ...
Media Removed
. . Filband | Mazandaran Province, Iran . June 2017 . . رفیق من سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونمو دل زده از لیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها نمونده از جوونی هام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور خونه ... .
.
Filband | Mazandaran Province, Iran . June 2017 🎃👻📷🔫
.
.

رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیارو مرد باش
.
.

پ ن : ....
Read more
خداروشکر پروژه تيونينگ پسرم (لندروور) بعد از گذشت ۳ ماه تلاش شبانه روزی و با کمک دوستای خوبم که همیشه ...
Media Removed
خداروشکر پروژه تيونينگ پسرم (لندروور) بعد از گذشت ۳ ماه تلاش شبانه روزی و با کمک دوستای خوبم که همیشه همراهم هستن و خانوادم تمام شد واقعا کار سخت و‌سنگینی بود کل ماشین و عوض کردم موتور ماشین کلا هم عوض شد هم تقویت ، صندلی ، تودوزی ، دیفرانسیل ، رینگ و لاستیک ، کمک فنر ، ، سیستم صوتی ، واتر پروف کردن کل ماشین ووو ... خداروشکر پروژه تيونينگ پسرم (لندروور) بعد از گذشت ۳ ماه تلاش شبانه روزی و با کمک دوستای خوبم که همیشه همراهم هستن و خانوادم تمام شد
واقعا کار سخت و‌سنگینی بود کل ماشین و عوض کردم موتور ماشین کلا هم عوض شد هم تقویت ، صندلی ، تودوزی ، دیفرانسیل ، رینگ و لاستیک ، کمک فنر ، ، سیستم صوتی ، واتر پروف کردن کل ماشین
ووو از جمله کار هایی بود که انجام شد
باز هم میگم تشکر ویژه دارم از دوستام و‌خانوادم که منو در این پروژه سخت و هزینه بر یاری کردن .
خیلی سخت تر از درست کردن ساندرو بود اما بلاخره تمام شد 💪
خدایا شکرت
پ.ن واقعا شبانه روزی روش کار کردیم کلی بی خوابی کشیدیم که بعد از سر کار شب ها از ساعت ۱ تا ۶ صبح کار میکردیم
پ.ن ممنونم از دوستای خوبم حامد ومحسن @moohsen_gh1 @hamed_akz
که کلی تو تعمیر گاه های مختلف بالا سر ماشین میموند
و ارشیا داداشم کلی از وسایل ماشین و پیدا کرد برای خرید
پ.ن واقعا سر این ماشین ۱ سال پیر شدم
اما خدارو شکر الان راضی هستم
و باز هم ممنون و تشکر از همه دوستان که کمکم کردن 🙏🙏🙏
@hamed_akz
@barista_arshia
@arshia_br
@moohsen_gh1
#baristaarsham
#landrover
#لندروور
#offroad
#کویر_مصر
#کویر_مرنجاب
#tnxgod
Read more
تمام زندگی نوکرت فدای سرت سرم فدای پدر مادرت فدای سرت اگر گدای تو با کاسه‌ی گداییِ خود هنوز، مانده به پشت درت؛ فدای سرت سلام‌های مرا پاسخی نبوده اگر؛ فدای کفترِ نامه‌برت؛ فدای سرت قلم به دست گرفتی و نام زشت مرا دوباره خط زدی از دفترت؛ فدای سرت اگر که لطمه زدم زخمِ صورتم گل کرد برای زخمِ ... تمام زندگی نوکرت فدای سرت
سرم فدای پدر مادرت فدای سرت
اگر گدای تو با کاسه‌ی گداییِ خود
هنوز، مانده به پشت درت؛ فدای سرت

سلام‌های مرا پاسخی نبوده اگر؛
فدای کفترِ نامه‌برت؛ فدای سرت

قلم به دست گرفتی و نام زشت مرا
دوباره خط زدی از دفترت؛ فدای سرت

اگر که لطمه زدم زخمِ صورتم گل کرد
برای زخمِ سر دخترت؛ فدای سرت

اگر که پیر شدم پای روضه‌های رباب
فدای سنّ علی‌اصغرت؛ فدای سرت

#کربلا #نجف #سامرا #کاظمین #آقاجون #روضه #سینه_زنی #هروله #شور #گودال #قتلگاه #عتبات #مدافعان_حرم #مشهد #یا_حسین #نینوا #رهبری #ولایت #محرم #تاسوعا #عاشورا #قم #گریه #آقاجون #نجفی #پیر_حرم #یازینب
Read more
repost عکسی که در استوری گذاشتم و تحسین کردند همگان، یادآور خاطرات شیرین دوستی با افرادیست که از ...
Media Removed
repost عکسی که در استوری گذاشتم و تحسین کردند همگان، یادآور خاطرات شیرین دوستی با افرادیست که از جنس زیبایی و طراوت اند. یادآور روزهای طلایی تلاش است. یادش بخیر بعد از ناهاری که بواسطه ی شیرینی دفاع از پایان نامه جمعی از تلاشگران عرصه ی فرهنگ، جهاد، علم، دانش و ... نصیبمان شد در راه مسجد امیر ... repost
عکسی که در استوری گذاشتم و تحسین کردند همگان، یادآور خاطرات شیرین دوستی با افرادیست که از جنس زیبایی و طراوت اند.
یادآور روزهای طلایی تلاش است.
یادش بخیر
بعد از ناهاری که بواسطه ی شیرینی دفاع از پایان نامه جمعی از تلاشگران عرصه ی فرهنگ، جهاد، علم، دانش و ... نصیبمان شد در راه مسجد امیر بهمراه پیر فرزانه نیما!!، و پشتوانه محکم همیشگی همه ی جمع، آقا سجاد کریمی در لوپ دیدار این عکس گرفته شد.
دلخوری داشتیم و سجاد دلداری میداد و نصیحت میکرد
رو به من داشت و توضیح میداد یکهو خیره شد و رشته ی کلام از دستش خارج..
گفت چشاتو ببند، برگرد، نگاه کن، اولین جمله ای که به ذهنت میرسه رو بگو..
این منظره را دیدم..
زبان قاصر بود..
سکوت کردم و در عصر جمعه ی انتظار هیچ نگفتم..
دلخوری فراموش شد..
بی هوا دست به جیب شدم و این لحظه را در قاب خاطراتم ثبت کردم..
فوقع ما وقع

پ.ن۱: اگه سجاد اون روزا اوقاتش فراغ نبود کار بروبچه های مکانیک که همه بسیجی بودند به دفاع نمیرسید

پ.ن۲: همین ایام با بروبچه های آی تی 94 و یکی دو نفر دیگه بیرون رفتنایی داشیم که خوش میگذشت و مرهمی بود برای غم فراق دوستان پ.ن۱

پ.ن۳: من حسرت چنین جمعی بعد رفتن دوستان را دارم تا ابد.. پ.ن۴: تمام پردیس کیش حسرت بودن در جمع پ.ن۱ و پ.ن۲ را دارند همچنان مثل من

پ.ن۵: خبری خوش در راه است و دوستان پ.ن۲ برای دفاع باقیمانده های پ.ن۲ عازم جزیره هستند و.. پ.ن۶: من همچنان نگران فراق دوستان پ.ن۱ و پ.ن۲ بعد از این ایامم.. پ.ن۷: بیخود نیست که این عکس تحسین برانگیز است، چون خاطراتی در دل آن نهفته است

پ.ن۶: پ.ن۱ی ها در پایین صفحه و پ.ن۲ی ها در بالای صفحه قرار دارند

پس:
این عکس را به نام "حسرت دیدار دوباره" نامگذاری میکنیم باشد که تا ابد ماندگار بماند.

پ.ن۱ متشکل از : #محمد_حسین_یوسف_پور فرمانده
#سجاد_کریمی هر جای خالی در بسیج داشتیم آنا" سمت میگرفت و انجام میداد
#محمد_امین_وکیلی نیروی انسانی
#سجاد_سوری پشتیبانی
#دوستان_دیگر
پ.ن۲ متشکل از: برو بچه های آی تی94 که به مقام #بی_حاشیه_ترین ها آنها را منصوب مینماییم

پ.ن آخر: عکس بعدی از جمع آی تی های 94 است.

#غروب_جمعه
#انتظار
#تنهایی
#دوستان
#فراق
#ارشد
#ارشد_آی_تی
#ارشد_IT
#صنعتی_شریف
#دانشگاه_صنعتی_شریف
#پردیس_بین_الملل_دانشگاه_صنعتی_شریف
#دفاع
#پایان_نامه
#پایان_نامه_ی_ارشد
#نمره
#استاد
#دورهمی
#آنلاین
#من_الله_التوفیق
Read more
میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر  مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر  منم اون مرداب پیر از همه دنیا ...
Media Removed
میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر  مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر  منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام  داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام  من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم  میخواستم بزرگترین دریای دنیا باشم  آرزو داشتم برم تا به دریا برسم  شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم  اولش چشمه بودم ... میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر 
مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر 
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام 
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام 
من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم 
میخواستم بزرگترین دریای دنیا باشم 
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم 
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم 
اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر 
اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر 
چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند
توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد
آسمونم نبارید اونم سر گرونی کرد 
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میم تو خاک یه طرف به آسمون ..... خورشید از اون بالاها زمینم از این پائین
هی بخارم میکنن رندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم 
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم
هیچی باقی نیست ازم قطره های آخره 
خاک تشنه همینم داره همراهش میبره
خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید بیاد
شن جامو پر میکنه که میاره دست باد..... تولدتون مبارک استاد ..
با آهنگ های شما زندگی کردم ولی این همیشه یه حس دیگه ای بهم‌میده ...
تنها آهنگیه که خیلی خیلی من رو یاد دورگه بودنم میندازه ☺
همیشه آهنگسازی های شما با اسم خانم گوگوش صفت مالکیت میگیرن و شما هم همیشه دانش و بار هنریتون پشت پرده های تواضع مخفی موندن..امیدوارم همیشه سلامت باشید .
@shamaizadehhassan
Read more
<span class="emoji emoji270f"></span> چقدر سخته ندونی کجای دنیا وایسادی ... این که جایی که هستی مرز خوشبختیه یا نه ؟ سخته که اکثر اوقاتت ...
Media Removed
چقدر سخته ندونی کجای دنیا وایسادی ... این که جایی که هستی مرز خوشبختیه یا نه ؟ سخته که اکثر اوقاتت ، مخصوصا وقتایی که تنهایی و دوس داری فکرتو درگیر مشکلاتت و آرزوهات کنی ، بشینی و هی باخودت بگی تا کی قراره منتظر اتفاقای خوب باشی از همون اتفاقا که کلی واسشون نقشه داری و حتی وقتی بهشون فکر هم میکنی ...
چقدر سخته ندونی کجای دنیا وایسادی ...
این که جایی که هستی مرز خوشبختیه یا نه ؟
سخته که اکثر اوقاتت ، مخصوصا وقتایی که تنهایی و دوس داری فکرتو درگیر مشکلاتت و آرزوهات کنی ، بشینی و هی باخودت بگی تا کی قراره منتظر اتفاقای خوب باشی
از همون اتفاقا که کلی واسشون نقشه داری و حتی وقتی بهشون فکر هم میکنی گل از گلت میشکفه وباخودت میخندی و تو دلت انگار دارن یعالمه رخت میشورن ...
یوقتایی نمیدونم منتظر باشم یا نه ،
نمیدونم خوشبختی همین لحظه هاست که دارن میگذرن یا اونایین که فکر منو درگیر میکنه ...
اگه خوشبختی همین لحظه ها باشه ،
میدونم عین تو فیلما الان درکشون نمیکنم ،
دقیقا وقتی میفهممشون که دیگه پیر شدم و اومدم کنار پنجره و دیگه با دیدن بارون هوس نمیکنم برم توی کوچه و خیس شم و کلی عشق بازی کنم ...
الان هرجای دنیا که وایسادم ،
چه مرز خوشبختی باشه یا مرز از دست دادن آرزوهام ،
دقیقا همین جایی که هستم ، هرجایی که میخواد باشه ، باشه . همین جایی که هستم و دوست دارم ....
آرزو میکنم مرز خوشبختیون بینهایت باشه ...
.
.
#دلنوشته
#سمانه_احمدی
.
#آرزو #عشق #دنیا #پنجره #پیر #بارون #فیلم #داستان #بینهایت #مرز #قصه #غصه #فکر #رخت #آدم #دریا #آب #عمق # #هوس
Read more
سالها قبل، وقتی زیاد رو به راه نبودم، هر روز بعد از ظهر می رفتم کافه خورشید و ساعتها با خودم کلنجار می ...
Media Removed
سالها قبل، وقتی زیاد رو به راه نبودم، هر روز بعد از ظهر می رفتم کافه خورشید و ساعتها با خودم کلنجار می رفتم. آن حجم انبوه غم و تنهایی برای یک جوان ۲۰-۲۱ ساله تحمل پذیر نبود. ولی چاره ای نداشتم و عمر خود را رسما به فنا میدادم. در این میان، پیر مردی بود که هر از گاهی پیدایش میشد و تنها در گوشه ای می نشست.از جیب ... سالها قبل، وقتی زیاد رو به راه نبودم، هر روز بعد از ظهر می رفتم کافه خورشید و ساعتها با خودم کلنجار می رفتم.
آن حجم انبوه غم و تنهایی برای یک جوان ۲۰-۲۱ ساله تحمل پذیر نبود. ولی چاره ای نداشتم و عمر خود را رسما به فنا میدادم. در این میان، پیر مردی بود که هر از گاهی پیدایش میشد و تنها در گوشه ای می نشست.از جیب ژاکت کهنه اش بسته ی سیگارش را در می آورد و ۴ نخ از آن را کنار نعلبکی میگذاشت و با وسواس خاصی شروع به خوردن چای و کشیدن سیگارش می کرد.
یکبار رفتم و در کنارش نشستم به امید اینکه شاید سر صحبتی باز کند اما فقط میخندید. چند روزی به همین منوال گذشت و خبری از پیرمرد نبود.از چند نفر سراغش را گرفتم.آنها هم بی خبر بودند.
جای خالی اش در کافه شدیدا احساس میشد.با اینکه حتی کلمه ای بینمان رد وبدل نشده بود ولی شدیدا نبودش را حس میکردم.
یک روز در مسیر کافه از یکی از دوستان جویای احوالش شدم و فهمیدم در بیمارستان سینا بستری شده.رفتم تا سراغی ازش بگیرم و گله ای کنم از نبودش.در بخش بستری بود و با هزار مصیبت وقت ملاقات گرفتم.کنارش که ایستادم به هوش آمد و خوشحال بود از دیدن من و طبیعتا انتظار چنین دیداری را نداشت.طبق معمول هیچ حرفی نزد.لبخند کوتاهی زد و چشمانش را بست.سراسیمه پرستاربخش را صدا کردم و فهمیدم تمام کرده است.پرستار گفت امیدی بهش نبود.اسیدی که خورده بود معده اش را سوراخ کرده بود. هیچ همراهی نداشت و به همین دلیل لباس هایش را به من تحویل دادند.داخل ژاکتش تکه کاغذی پیدا کردم : طاهره فراقت را نتوانستم تحمل کنم..
(عکس ،کافه خورشید، از صفحه ی @nourisaman3 )
Read more
Loading...
Load More
Loading...