چی بود از تو

Loading...


Unique profiles
89
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Bandar-E Genaveh, Bushehr, Iran, Dubai, United Arab Emirates, Isfahan Province
Average media age
785.2 days
to ratio
8.1
دروود و سلام خدمت تمامی عزیزان و سروران گرامی. ادینتون به نیکی و ایام به کامتان شیرین<span class="emoji emoji1f339"></span> برای گفتن ...
Media Removed
دروود و سلام خدمت تمامی عزیزان و سروران گرامی. ادینتون به نیکی و ایام به کامتان شیرین برای گفتن من ، شعر هم به گِل مانده نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده صدا که مرهم فریاد بود زخم را به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم ... دروود و سلام خدمت تمامی عزیزان و سروران گرامی. ادینتون به نیکی و ایام به کامتان شیرین🌹

برای گفتن من ، شعر هم به گِل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم را
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده
چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه ، منه خسته پایه ي پل
ای که نزدیکی مثلِ من ، به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا ، از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، غروره سنگم اما شکستم
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم
تو بخونی تا بدونی از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، تنها غروره عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق ، من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی ، من همه تحملِ درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن ، یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست ، جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکستن قصه ي فردای من نیست
این ترانه ي زواله ، این صدا ، صدای من نیست
ببین که خستم تنها غروره ، عصای دستم

#داریوش
#moh3enpar3a
پیج دوم[email protected]
Read more
Loading...
خب اینم از عروسی سلطنتی. تو انگلیس خیلی وقته همه راجع به عروسی صحبت میکنن و مشتاق بودن از انتخابهای ...
Media Removed
خب اینم از عروسی سلطنتی. تو انگلیس خیلی وقته همه راجع به عروسی صحبت میکنن و مشتاق بودن از انتخابهای عروسی بیشتر بدونن؛ از طراح لباس که خیلی‌ها فکر میکردن شاید انگلیسی باشه و بقیه جزئیات. و امروز مگان با لباس ساده اما باشکوهش، با تور بسیار ظریف و زیباش، با تاج ملکه مری که ساخت ۱۹۳۲ بود، با مدل مو و میکاپش ... خب اینم از عروسی سلطنتی. تو انگلیس خیلی وقته همه راجع به عروسی صحبت میکنن و مشتاق بودن از انتخابهای عروسی بیشتر بدونن؛ از طراح لباس که خیلی‌ها فکر میکردن شاید انگلیسی باشه و بقیه جزئیات. و امروز مگان با لباس ساده اما باشکوهش، با تور بسیار ظریف و زیباش، با تاج ملکه مری که ساخت ۱۹۳۲ بود، با مدل مو و میکاپش همه چشم‌ها رو خیره کرد و استاندارهای جدیدی برای عروسهای آینده در سراسر دنیا قرارداد. ورق بزنید و عکسها رو هم ببینین بعد بگید نظر شما در مورد عروسی سلطنتی چیه؟ شما از انتخابهای مگان چی رو از همه بیش‌تر دوست داشتید؟
#royalwedding
پ‌ن:میدونین چیه؟ با توجه به کامنتها دوست دارم چند تا مطلب که به شغل خودم بیشتر مربوط میشه روبگم بهتون. چون دیدم بعضی مطالب بیشتر عنوان شد.
اول اینکه مگان میکاپ آرتیست حرفه‌ای داشته؛ آقای دنیل مارتین سفیر برند دیور و دوست چندین سالش. جالب بود که در مقاله ها و مطالبی که در بهترین وبسایتهای مد و زیبایی در مورد میکاپ این عروس خوندم هیچ کدوم از کارشناسان و متخصین نگفته بودن میکاپ نداشت عروس، بلکه گفته بودن آرایش چشم اسموکی با مژه پر و ماتیک صورتی و پوست شاداب با حداقل کرم پودر. چون مگان کک ومکهاشو دوست داره و هیچ وقت قایمشون نمیکنه. حالا اینکه این سبک میکاپ برای ما عجیبه دقیقا به خاورمیانه‌ای بودن ما مربوطه، چون خانوم‌ها در این منطقه کلا میکاپ زیاد دوست دارن.
دوم در مورد مدل موهاشه که یه مدل ساده انتخاب کرده و هراستالیست فرانسویش براش درست کرده، مطلبی که بیشتر عنوان شده این بود که مگان مخصوصا یه کم موهاشو پشت گوشش زده تا درکنار رسمیت مراسم یه کم حس مدرنیته بهش اضافه کنه.
Read more
 #زندگی #گلدون #گل #قشم #عشق مطمعنم تک تک برگهای گلدون های خونمون میدونن که من عاشقشون هستم حس میکنم ...
Media Removed
#زندگی #گلدون #گل #قشم #عشق مطمعنم تک تک برگهای گلدون های خونمون میدونن که من عاشقشون هستم حس میکنم یکی از دلایل زیبایی عشقه خیلی وقته به این نتیجه رسیدم زندگی فرمول مشخصی نداره اینو از درد دلهایی که شما با من کردین و چیزهایی که تو زندگی دیدم متوجه شدم از تضادهایی که نتیجه پیروی از قوانین یکسان ... #زندگی #گلدون #گل #قشم #عشق
مطمعنم تک تک برگهای گلدون های خونمون میدونن که من عاشقشون هستم حس میکنم یکی از دلایل زیبایی عشقه💓
خیلی وقته به این نتیجه رسیدم زندگی فرمول مشخصی نداره اینو از درد دلهایی که شما با من کردین و چیزهایی که تو زندگی دیدم متوجه شدم از تضادهایی که نتیجه پیروی از قوانین یکسان و نوشته شده،بود.
از اون به بعد سعی کردم فرمول زندگیمو خودم بنویسم بدون ترس از نکن بکن هایی که سالیان سال تو ذهنم شکل گرفته بود.
اصلا میخوام گاهی داد بزنم بسه هرچی سکوت کردم،میخوام گاهی سکوت کنم،بسه هر چی داد زدم،میخوام گاهی گریه نکنم،بسه هر جا بغص کردم گذاشتم راحت اشکام بریزه،میخوام گاهی برم تو دل ماجرا،بسه هرچی یه گوشه نشستم و ترسیدم،میخوام گاهی یه گوشه بشینم،بسه از بس رفتم دل هر ماجرا.....
به این نتیجه رسیدم فرمول نویس زندگی خودم باشم اصلا من آموخته نمیخوام ول کن بسه دیگه.
این فرمولو برای گلدونهای خونم هم نوشتم و اجرا کردم و جواب داد.مثلا قبلا میرفتم تحقیق میکردم که فلان گل هر چند روز یه بار آب میخواد و فلان گل چطور نوری میخواد.....
بعد دیدم شاید بشه زمان آبیاری گلهامو یکی کنم اون موقع وقتی میرم سفر نمیخوام نگرانشون باشم کاری کنم که تمام گلها تو یه روز آبیاری بشن شاید عادت کنن و اتفاقی نیافته.
الان یک سال و نیمه تمام گلدونها رو هر یک هفته یا ده روز یه بار آب میدم و همشون حالشون خوبه.
مدتیه خیلی ریسک میکنم مهم نیست نتیجه بده باور دارم اشتباهات من نتیجه تلاش کردنمه پس بیشتر تلاش میکنم که کمتر اشتباه کنم قوانین نوشته شده رو بهم میزنم تا نتیجه بهتری بگیرم.
گاهی باید تمام ساخته هایم رو بکوبم تا سازه ای نو برپاکنم.
Read more
. بعد از گذشت تقریبا یک ماه... هنوزم روی تکرار پخش میشه تو مغزم... #شایع_از_اول . از اول ، از زیرِ ...
Media Removed
. بعد از گذشت تقریبا یک ماه... هنوزم روی تکرار پخش میشه تو مغزم... #شایع_از_اول . از اول ، از زیرِ صفر دوباره میریمش نیستم اهلِ موندنی که بو خدافظی میده تا یه تکونی ندی دعا نمیگیره یه نَمه سنگین بریز دیگه دوتا ببینیمت من زدم بیرون أ خونه أ هر چی بود اولش پاهام میرفتن اما دلم عقب میموند دیوونه ... .
بعد از گذشت تقریبا یک ماه...
هنوزم روی تکرار پخش میشه تو مغزم...
#شایع_از_اول
.
از اول ، از زیرِ صفر دوباره میریمش
نیستم اهلِ موندنی که بو خدافظی میده

تا یه تکونی ندی دعا نمیگیره
یه نَمه سنگین بریز دیگه دوتا ببینیمت

من زدم بیرون أ خونه أ هر چی بود
اولش پاهام میرفتن اما دلم عقب میموند

دیوونه خونه یه چی دیگست تا نرفتی تووش
هر چی فوت کردیم خنک شه باز دهن میسوخت

أ بوقِ سگ تا سوت و کورِ شبو دیدم من
تنهایی توو جمعِ دورِ همو دیدم من

دیدم سرِگذاب سر همو میزنن
گذاشتموشون یه طرف و خودمو یه طرف بعد

دیدم اینا کجان و ما کجا ، ما صافیم و اینا صاف نمیشن با اتو بخار
پشت قدیمی شده دیگه همه توو روت دوتان

نفهمی ضربه فنیت میکنن توو مشت و مال
اگه کَلَت تووش خرابه رَد کن یه نفری

وایسا پا خودت تا کَف بُر شه بغلیت
حرفِ مُفتو بزار مردم بزنن

تو خودتو بِکِش جلو هرطور که بلدی
سینتو صاف کن سرتو بالا بگیر

نشون بده برا هر عملی آماده ای
فقط جای آدما آماده رو کاناپه نی

اگه مسیرت سمتِ رفتنِ بیا با ما بریم

قبلِ اینکه بری ببین برا چی میری
به چی قراره برسی که پاش همه چی میدی

نمیخوام ببینم رفتی و تهش پیچیدی
یه روز بالاخره اوضاعِ خوبو همه میبینیمـــ

پا همش وایسادم برا داستان نویسا هم داستان دارم
توو راه همه دسته گُلا رو آب دادم
حالا بگو تو هم هستی بام یا نه

خدا رو شکر هنو رویِ خاک ــَم نه زیرش
هر روز که پا میشم میگم روزِ آخر همینه

کسی معنیِ زندگیو أ توو کتاب نفهمیده
چِته شاید خبرِ خوب توو سکانس بعدیه

تا حالا چند دفعه با سر رفتی توو دَر

چقد یادت دادن اونا که کمتر میدونن

ببین چیزایی که نداریم هم دستمونن
هستن که یه دلیل برا رفتنمون شَن

حالا پایه ای یه بار دیگه بریم از اولش
حاضری دیگه نپُرسی کی بهتر أ مَنه

بچه راه رفتنو نمیفهمه تا بیست قدم نره
اون ترسِ لامصبو بگیر سر أ تنش تا

اونجا که قرار داریم راهی نی مَرد
اونکه فکرِ بُرد بود بُرد یا اونکه بازی میکرد
بابا مُشتایِ تو خودشون شاه کلیدن
پایِ پیچ هم حتی بهتر از صد تا واسطه میپیچن

هر کی هر چی گفت شب جاش دَمِ درِ
بزار فِک کنن که کم داشتی یه نَمه

اینو گیر باشی فرداش میرسن
اصلِ اینه که همشو برداشتی یه تَنه

کامِ خوب بگیر بده توو
جوری که بعدش بگی آخ حاجی ترکوند

خودتو بزن به فازِ خودت گِره کور
أ پات بکَن به کوه برسون آآه
از اول

قبلِ اینکه بری ببین برا چی میری
به چی قراره برسی که پاش همه چی میدی
نمیخوام ببینم رفتی و تهش پیچیدی
یه روز بالاخره اوضاعِ خوبو همه میبینیمـــ
پا همش وایسادم برا داستان نویسا هم داستان دارم
#شایع
#از_اول
Read more
سلام. امروز دیگه واقعا متوجه شدم که ماطرفداری از تیممون رو، بلد نیستیم. کدام یکی از ما طرفدارها ...
Media Removed
سلام. امروز دیگه واقعا متوجه شدم که ماطرفداری از تیممون رو، بلد نیستیم. کدام یکی از ما طرفدارها ، برای خودمون چهارچوب داریم.؟ ایا بلدیم به هم توهین نکنیم؟؟ بلدیم منطقی و بدون احساسات در مورد تیممون حرف بزنیم؟؟ بلدیم وقتی باختیم ، گذشته رو نیاریم وسط؟؟ بلدیم وقتی بردیم ، کمی سنگین رفتار کنیم؟؟ بلد ... سلام.
امروز دیگه واقعا متوجه شدم که ماطرفداری از تیممون رو، بلد نیستیم.
کدام یکی از ما طرفدارها ، برای خودمون چهارچوب داریم.؟
ایا بلدیم به هم توهین نکنیم؟؟
بلدیم منطقی و بدون احساسات در مورد تیممون حرف بزنیم؟؟
بلدیم وقتی باختیم ، گذشته رو نیاریم وسط؟؟
بلدیم وقتی بردیم ، کمی سنگین رفتار کنیم؟؟
بلد نیستیم برادر من.
بلد نیستیم خواهر من.
یادمه نسل های قبل از ما حداقل منافع ملی واسشون مهم بود.
یادمه وقتی تو اسیا بازی داشتیم فقط پرچم کشورمون مهم بود.
ولی الان چی؟؟!!!
ناراحتم از جامعه ای که حتی طرفداری از تیمشون رو هم بلد نیستند👎👎
حرف بسیار است ولی کو ، گوش شنوا!!!!!.
دوباره از فردا هممون مثل قبل میکوبیم همو-توهین میکنیم....
اینطور است که پیشرفت نمیکنیم.
اینطوریه که از هم کینه داریم.
ای کاش کمی اصول طرفداری رو بلد بودیم.
ولی حیف......حیف که هیچ موقع درست عمل نمیکنیم.
#استقلال #پرسپولیس
#طرفداری #فرهنگ-فوتبالی
#احترام_متقابل
#احترام_به_خود
#دوستی
#رفاقت
Read more
تو اولین و تنها کسی نبودی که من تو تمام عمرم باهاش آشنا شده باشم، بهش فکر کرده باشم،براش نوشته باشم، ...
Media Removed
تو اولین و تنها کسی نبودی که من تو تمام عمرم باهاش آشنا شده باشم، بهش فکر کرده باشم،براش نوشته باشم، باهاش خندیده باشم و بخاطرش گریه باشم. ولی تو تنها کسی هستی که دوستت دارمو از زبون من شنیدی! اونم نه یکی دوبار! هزار بار! هر روز! و معنیِ هرروز هزاربار دوستت دارم گفتنِ منو فقط اونی میتونه بفهمه که تو ... تو اولین و تنها کسی نبودی که من تو تمام عمرم باهاش آشنا شده باشم، بهش فکر کرده باشم،براش نوشته باشم، باهاش خندیده باشم و بخاطرش گریه باشم.
ولی تو تنها کسی هستی که دوستت دارمو از زبون من شنیدی! اونم نه یکی دوبار! هزار بار! هر روز! و معنیِ هرروز هزاربار دوستت دارم گفتنِ منو فقط اونی میتونه بفهمه که تو حسرتش مُرد و نشنیدش!
من جز برای تو مغرورتر از این حرفا بودم که حرفی از دوست داشتن بزنم. شایدم دوست داشتنی درکار نبود که ازش حرفی بزنم.
چیزایی که تو از من شنیدی رو هیچکس نشنیده! لبخندایی که تو رو لبای من دیدی وقتی محو رویاهای با تو بودم، هیچکس ندیده، من جز واسه تو آواز نخوندم، من جز واسه تو از رویاهام، فکرام، دغدغه‌هام، و همه چی همونجور که تو سرم بوده، حرف نزدم.
تو اولین و آخرین و تنها کسی هستی که من بهش قول تا آخرش موندن دادم‌. که بهش گفتم چقدر میمیرم براش و چقدر محتاج حضورش تو تک تک لحظه‌هامم.
تو تنها هستی که من هرکاری کردم نتونستم بی تو زندگی کنم.
شاید بارها فکر اینکه جز توام یه روزی یه کسی بوده یا یه روزایی یه کسایی بودن، به همت ریخته ولی اونا فقط اومدن و رفتن که بهم ثابت کنن عشق فقط یک بار، اونم این همه قشنگ، این همه عمیق، این همه لطیف، اتفاق میفته.
اگه اسم بقیه تجربه باشه اسم تو تقدیره. اگه اسم اونا خاطره باشه، اسم تو رویاست. اگه من با فکر کردن به هرکس گریه کردم با فکر کردن به تو لبخند زدم، لبخند زدم و لبخندم محو نشده از صورتم.
من کنار هرکی جز تو، خودم نبودم! چون کسی جز تو منو بلد نیست. کسی جز تو منو دوست نداره. همونجور که کسی جز من تو رو بلد نیست‌. کسی جز من به اندازه من عاشقت نیست و به فکرت نیست.
منِ خودخواه و توِ خودخواه فقط کنار هم ممکن بود بشیم مجنون، بشیم یه دیوونه‌ی عاشق از خود گذشته‌ی تا ابد موندنی.
من جز با تو معنا ندارم و عاشق جز تو نشدم و نمیشم‌. همونجور که چشمای تو جز منو هیچوقت نمیبینه.
هروقت خواستی بدونی چقدر عاشقتم و تا کجا هستم از خودت بپرس چقدر عاشقمی و تا کجا هستی؟
منم همونقدر، منم همونجور 😊
.
.
👑 #میکائیل⭐
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
📬 #پیج_مارو_به_دوستانتون_معرفی_کنید🙏♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
Read more
Loading...
. نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است ...
Media Removed
. نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است و به مرور تلخ می‌شود، ولی «نیریش و میل» زن و شوهری هستند که اولش تلخند و آخرش شیرین. «نیریش» گفت: «چند وقته مسافرت نرفتیم. آخر هفته بریم؟» «میل» که سرش گرم گوشی بود گفت: «آره راست میگی... بریم... چی؟» ... .
نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است و به مرور تلخ می‌شود، ولی «نیریش و میل» زن و شوهری هستند که اولش تلخند و آخرش شیرین. «نیریش» گفت: «چند وقته مسافرت نرفتیم. آخر هفته بریم؟» «میل» که سرش گرم گوشی بود گفت: «آره راست میگی... بریم... چی؟» سرش را بالا آورد و گفت: «چی گفتی؟» نیریش با اخم نگاهش کرد و گفت: «حواست کجاست؟ چی داری نگاه می‌کنی باز؟» میل گوشی را به سمتش گرفت و گفت: «بخون... اشکان دژاگه رو به خاطر عکس گرفتن به کمیته انضباطی احضار کردن!»
.
نیریش با بی‌میلی به گوشی نگاه کرد و گفت: «خب معلوم بود با این همه تتو روی تنش می‌خواستنش. باید با یقه‌اسکی و ساق بلند و شلوار بازی می‌کرد تا خالکوبی‌هاش دیده نشه.»
.
میل گفت: «کاش برای تتوهاش بود، به خاطر عکس گرفتن با خانمش احضارش کردن! حالا باز تو بگو بریم مسافرت. بریم با هم تو جنگل و دریا عکس بگیریم که شر بشه برامون و احضارمون کنن؟» نیریش گوشی را پس داد و گفت: «نترس، جدا جدا عکس می‌گیریم! اصلا زیرش بنویس زنت نیستم، دخترتم!»
.
میل خودش را به موش‌مردگی زد و گفت: «تو این گرونی انصافه بریم مسافرت دخترم؟ دلت نمی‌سوزه برای پول بی‌زبون؟»
.
نیریش مثل شیر غرید که: «تور بخارست و زاگرب و ونیز که ازت نخواستم، شمال می‌خوایم بریم با همین ماشین خودمون. الان بنزین گرون شده یا عوارضی جاده‌ها؟»
.
میل کم نیاورد و گفت: «ویلا و تخم‌مرغ و تن ماهی و آب معدنی که گرون شده! اصلا بریم شمال که چی؟ مگه دیگه دریایی مونده برامون؟ تا بخوایم پا تو آب بذاریم میگن از اون ور نرین که محدوده روسیه است، از این ور نرین که آب فلانستانه، جلوتر نرین که وارد بهمانستان میشین، تو ساحل هم که کثافتستانه و...» نیریش ادایی درآورد و گفت: «اشکالی نداره، از تو ویلا در نمیایم، اصلا تا لب جاده هم بریم کافیه!»
.
میل دوباره گوشی را دستش گرفت و گفت: «جاده؟ بی‌خیال! باز تو جاده خدای نکرده چپ کنیم و مردم هجوم بیارن و جلوی چشم خودمون دار و ندارمون رو ببرن، خوشحال میشی؟»
.
نیریش خنده‌اش گرفت و گفت: «تو فقط راه بیفت از خونه پاتو بذار بیرون، کپک زدی تو خونه، زخم بستر می‌گیری آخرش، پشتت صاف شده از بس نشستی!»
.
میل بلند شد به سمت آشپزخانه رفت و گفت: «کجام صافه الان؟ صبر کن برم یک قاچ هندونه بیارم، هم این جوری یه گردشگری تو خونه کردیم، هم به یاد دریا کنار می‌تونیم پوستش رو بندازیم اون گوشه و لذت ببریم!»
.
نیریش مستاصل گفت: «پس اقلا شلوارک بپوش، ضدآفتاب منم بیار! فقط پوست هندونه رو بلند پرتاب کن که بیفته تو محدوده همسایه»!
Read more
نمی دونم شماها هم اینطوری هستید یا نه که مثلا یک هو یک چیزی تو دلت بیاد و فکر کنی یک جوابی بود که منتظرش بودی بشنوی ! گاهی یک هو جوابی میاد یک هو تو دلت و یکی میگه خودشه خودشه ..همینه جوابت ! از دوتاش میخوام کمی بگم اولی مال همین سفر چند وقت قبلم به نجف بود که یک شبی از قبل اذان صبح رفته بودم حرم ... زیر قبه ... نمی دونم شماها هم اینطوری هستید یا نه که مثلا یک هو یک چیزی تو دلت بیاد و فکر کنی یک جوابی بود که منتظرش بودی بشنوی !
گاهی یک هو جوابی میاد یک هو تو دلت و یکی میگه خودشه خودشه ..همینه جوابت !
از دوتاش میخوام کمی بگم
اولی مال همین سفر چند وقت قبلم به نجف بود که یک شبی از قبل اذان صبح رفته بودم حرم ... زیر قبه خیلی با امام علی حرف زدم با زبون دل خودم ... خیلی خواستم اگر میتونه برام کارهایی کنه و اگر خوب نمیتونه کسی که نمیتونه برش حرجی هم نیست ... بماند بعد یکی دو ساعتی دعا زیر قبه نزدیک های اذان صبح بود اومدم تو صحن تا به صفوف نماز بپیوندم یکی انگار تو دلم گفت ببین تو نماز قضاهات رو بخون بقیه اش با من علی ! .. نمیدونم خیال بود یا حرف آقا ولی عجیب چسبید یه گوشه دلم ! بماند که چون یک کوه نماز قضا دارم و حتی شمار سالهاش از دستم خارجه خیلی شده برام شبیه یک کار سخت که مدام هم توش تنبلی میکنم یک روز میخونم و ده روز و یک ماه نه ! اما امیدوارم خدا کمکم کنه و بتونم و بخونم و بقیه اش هم با علی !
اما بعدی دیشب ..
از اون شبا بود
کلا یکی گندی زد به اعصابم ک نگم ! حالم عالی بود خراب کرد ! بعد کمی مشاجره ! بعد سر و صداهای یکی که مریض بود بعد دیگه همه چی اروم شد خواستم بخوابم تا چشم بستم باز اتفاقی افتاد که مجبور شدم از جام بلند شم و بعد دیدم خوب نیم ساعت مونده دیگه به اذان صبح برم نماز قضا بخونم و دو سه رکعت آخر نماز شب چی میشه خوب بخونم بد نیست ..
خلاصه وسط همین نمازها
یک هو حس کردم خدا بهم یک جوابی داد که ذهنم هم بهش تا امروز نرسیده بود یک دعایی که سالها میکردم و حس میکردم جواب نگرفتم ! توی چند تا جمله کوتاه حس کردم کاملا بهم جواب داده شده و دعاهام اتفاقا مستجاب هم شده اونم به بهترین شکل ممکن شاید !! همونی که همیشه دعا میکردم و از خدا بهترین ها رو میخواستم ! دیدم انگار چندین ساله اصلا مستجاب شده منتها به جوری که من اصلا نمیفهمیدم !
الانم نمی تونم بگم خیالات بود نمیتونمم صد در صد بگم جوابم بود اما گوشه ذهنم چیزهایی باز شد که تا امروز بهشون هیچ توجهی اینجوری نداشتم !
و نتیجه اینجوری میگیرم !
گاهی دعاهات عینا مستجاب شده اما فقط تو حواست نیست ! تو حواست پرت پرته اما خدای شنوا و بینا حواسش حسابی هست و بهترین و درست ترین ها رو برات رقم میزنه و در بهترین حالت ها مستجاب میکنه چون خودش بهترینه و از کوزه همان تراود به اصطلاح که در اوست !
مثلا برای شفای کسی دعا میکنی و فوت میکنه ! حال اونکه بهترین شفا براش حتما اون بوده ! تصور کن در درد و بیماری که کشید پاک پاک شد !
و الله اعلم
Read more
Loading...
. . علی (علی مصفا): چی شده کفشت ؟ خانم دکتر (لیلا حاتمی): میخش زده بیرون ، هر کفش دیگه بود تا حالا ...
Media Removed
. . علی (علی مصفا): چی شده کفشت ؟ خانم دکتر (لیلا حاتمی): میخش زده بیرون ، هر کفش دیگه بود تا حالا انداخته بودمش بیرون... این یکی رو دلم نمیاد. - رهاش کن بره رئیس ! + یعنی چی؟ - هیچی ، یه رفیق داشتم همیشه هر وقت یه چیزی اذیتت میکرد میگفت رهاش کن بره... شرش کم میشه ! چرت میگفت البته ... + مخصوصا در مورد ... .
.

علی (علی مصفا): چی شده کفشت ؟
خانم دکتر (لیلا حاتمی): میخش زده بیرون ، هر کفش دیگه بود تا حالا انداخته بودمش بیرون... این یکی رو دلم نمیاد.
- رهاش کن بره رئیس !
+ یعنی چی؟
- هیچی ، یه رفیق داشتم همیشه هر وقت یه چیزی اذیتت میکرد میگفت رهاش کن بره... شرش کم میشه ! چرت میگفت البته ...
+ مخصوصا در مورد میخ کفش بدتره میره تو پای آدم !
- از اینایی بود که تو زندان هیپنوتیزم و اینجور چیزا یاد گرفته بود ؛ یدفعه من و سیما رو برد کافه ی دنیس !
+ سیما کی بود ؟
- سیما یکی از بچه های دانشگاه ...
+ دوستش داشتی؟
- مثلا .... خیلی شبیه مینا بود... همون دخترداییم که از تاریکی میترسید .
+ اون چی؟ اونم تورو دوست داشت ؟
- نمیدونم ...من هیچوقت هیچی بهش نگفتم ... من اینجوریم ...همیشه هر وقت باید یک کاری بکنم یدفعه اصلا هیچ کاری نمیکنم ... خلاصه رفتیم کافه دنیس ، فرید شروع کرد به هیپنوتیزم کردن تا این که نوبت رسید به من ، منو خواب کرد و بچه ها شروع کردن به سوال کردن .... همشون پیله کرده بودن که کیو دوست داری؟ .. منم هیچی نمیگفتم ...تا این که خود سیما گفت علی یه چیزی بگو! مهم نیست چی باشه یه چیزی بگو ... منم هیچی نگفتم ! گفت اصلا یه چیز بی ربط بگو ، بگو یه چیزهایی هست که تو نمیدونی...
+ گفتی؟
- نه ! هیچی نگفتم ...اینقدر هیچی نگفتم تا همه حوصله شون سر رفت ... از خواب بیدارم کردن
+ حوصله سیما هم سر رفته بود ؟
- لابد ... 6 ماه نکشید با محمود چاخان ازدواج کرد
+ لابد کلی هم حالت گرفته شد ... نه ؟... خوب انتظار معجزه داشتی ؟
- حالا کی گفته من منتظر معجزه ام ؟ میدونی امروز دفعه دومه اینو میشنوم ؟
+ خب پس یه کاری میکردی
- اصلا تو اگه بودی چیکار میکردی؟
+ من که صاف بهش میگفتم
- صاف بهش میگفتی؟
+ خوب آره ...مگه چیزه عجیبیه ؟...خب تلفنی بهش میگفتم
- تلفنی هم نمیتونستی بگی
+ چرا ...بیا ...الو ...سلام .. میخواستم یکم باهات حرف بزنم ...میخواستم از خودم برات بگم..یعنی راستش میخواستم بگم اون شب ولی نشد ...امممم...شاید حالا یه وقت دیگه...شاید اصلا دیگه پیش نیاد...به هر حال میخواستم بگم که ....
- دیدی نمیشه !!!
+ میخواستم بگم ... یه چیزهایی هست که نمیدونی ...
.
.
.
چیزهایی هست که نمی دانی(1389)
کارگردان: فردین صاحب الزمانی
.
. ..........................................................
Nikon D7100
ISO: 100
Shutter Speed: 10 sec
Aperture: f/9
Read more
84: کل راه و طول خرید ساکت بودم. اصن رو مودش نبودم و فقط میخواستم زودتر تموم شه برم و بخوابم. پشت سر ...
Media Removed
84: کل راه و طول خرید ساکت بودم. اصن رو مودش نبودم و فقط میخواستم زودتر تموم شه برم و بخوابم. پشت سر دخترا راه میرفتم که همشون یهو رفتن تو مغازه ی شنل! مارک مورد علاقم؛ ولی اصن حوصله امتحان کردن لباسا یا هر چیز دیگه ای رو نداشتم. قدم زدم سمت جلو تا رسیدم به یه مغازه لباس بچه. همینطوری مشغول تماشای ... 84:
کل راه و طول خرید ساکت بودم. اصن رو مودش نبودم و فقط میخواستم زودتر تموم شه برم و بخوابم.
پشت سر دخترا راه میرفتم که همشون یهو رفتن تو مغازه ی شنل!
مارک مورد علاقم؛ ولی اصن حوصله امتحان کردن لباسا یا هر چیز دیگه ای رو نداشتم.
قدم زدم سمت جلو تا رسیدم به یه مغازه لباس بچه.
همینطوری مشغول تماشای ویترین بودم که چشمم به یه جفت کفش بچگونه ی گوگولی افتاد.
خیلی کوچیک بود ینی توش دوتا انگشت دستم میرفت فقط! دخترونه هم بود روش گل های خیلی ریز صورتی روشن و تیره داشت. اینقد بامزه و خوشگل بود میخواستم بخورمش :|
کم مونده بود برم توی شیشه که با شنیدن صدای آشنایی آهی کشیدم و برگشتم طرفش.
نایل با خنده گفت: اندازت نمیشه ها!
برگشتم طرف ویترین و چیزی نگفتم. درواقع حرفی نداشتم.
باز ذل زدم به کفشا تا اینکه یهو از دهنم پرید: میخوامش!
کاملا مثل بچه ها کوچولوها کف دوتا دستامو چسبونده بودم و به شیشه ی ویتریون و دلم اونو میخواست! اصلنم نمیدونستم واسه چی! نه بچه دارم نه بچه ای اصن تو یه دوستا و فامیلا هست فقط میخواستمش!
دیدم صداش در نمیاد برگشتم سمتش.
با تعجب بهم خیره شده بود.
-ها چیه؟ خب میخوامش دیگه و میخرمش!
خواستم برم تو که هری اومد و زد به پشت نایل و گفت: بیا بریم این مغازه که پیدا کردیم میخوایم لباس های ست بگیریم برای مراسم بعدی حالا هر چی بود. هی رکسی تو هم بیا نظر بده!
سرمو تکون دادم و هری رفت یکم اونور تو یه مغازه لباس مردونه و پشت سرشم لویی رفت تو.
نایل که عین برج زهرمار وایساده بود اونجا خودم رفتم تو. یه جفت کفش کوچیکه دیگه میذارمش تو قفسه ای چیزی! (زده به سرش:|)
رفتم تو و سلام دادم ولی هیشکی جواب نداد! ای بابا!
یهو صدای باز شدن در اومد که برگشتم دیدم نایله.
برگشتم طرف پیشخوان و نگاهی به اون پشت انداختم و داد زدم: سلام!!
بعد از چند ثانیه صدای پیرزنی از اتاقک بالا اومد: الان میام! یکم صبر کن دخترجون!
خیلی آروم از پله ها پایین اومد همونطور که غر غر میکرد رفت طرف پیشخوان و عینکشو از زیر میز در اورد و زد به چشماش و رو به من گفت: چیزی میخوای؟
لبخندی زدم و گفتم: بله! اون جفت کفش عروسکی رو میخوام که توی ویترین دارین.
پشتش رو کرد به طرفم و تو یه قفسه پر از جعبه دنبال چیزی گشت.
با غر گفت: من خیلی به جای وسایل عادت نکردم، راستش مغازه مال دخترمه امروز نتونست بیاد منو فرستاد.
بعد از چند ثانیه گشتن برگشت و گفت: نمیدونم کجاست!
کامنت:
Read more
یک *بنویس دیگه! ■چی بنویسم؟ *بنویس دیروز چه خوابی دیدی ■آدم خواب و می‌نویسه آخه؟ *خب یه چیز دیگه بنویس ■مثلا چی؟ *مثلا بنویس که چیکار کردی که پارسال همین موقع بعد از زیارت کربلا وصیت نامه نوشته تو راه موصل بودی ولی حالا رو زمین گیر کردی ■مرد حسابی اگه می‌دونستم که از تو نمی‌پرسیدم *پس از ... یک
*بنویس دیگه!
■چی بنویسم؟
*بنویس دیروز چه خوابی دیدی
■آدم خواب و می‌نویسه آخه؟
*خب یه چیز دیگه بنویس
■مثلا چی؟
*مثلا بنویس که چیکار کردی که پارسال همین موقع بعد از زیارت کربلا وصیت نامه نوشته تو راه موصل بودی ولی حالا رو زمین گیر کردی
■مرد حسابی اگه می‌دونستم که از تو نمی‌پرسیدم
*پس از علی بنویس! علی دادمان

دو
راست می‌گی! همین دو سال پیش بود که مادرش تسلیم شد. یادته؟! یکی از بیمارستان زنگ زد گفت مادر علی گفته خدایا پسرم رفتنیه، رفتنش رو آسون کن! شب بیست و یکم بود. فردا علی آروم آروم رفت. حتما یادته! هنوز دو سال نشده بابا

سه
*خب دعا کن
■دعای من که به جایی نمیرسه
*میرسه
■اگه میرسید که علی الان اینجا بود

چهار
روی شیب تخت لم داده و چشم دوخته به غروب!

مورفین دارد کم کم اثر میکند:« تو به کی مشکوکی؟ من که میگم اون پسر ریشوئه بود که پیرهن یاسی پوشیده بود، همونی که اون شب اومد پیش بچه ها نشست، همون پسره که چایی نمیخورد، اون شب قدر بود که من حالم بد شد و زودتر اومدم بالا؟! همون»

انگار داشته توی فکرش با من صحبت میکرده و حالا منتظر است من تایید کنم، سرم را به نشان گیجی تکان میدهم، دوباره شروع میکند:« همون بود دیگه، وگرنه بقیه رو که میشناختیم، "خدا" حتما همون بود! دیدی چقدر شوخی میکرد؟ من از اول میدونستم خدا خیلی شوخی میکنه. من مطمئنم! اگه شوخی نمیکرد که ما اینهمه درد و تحمل نمیکردیم. خدا شوخی میکنه که ما طاقت میاریم. اون شبم اومد که حال ما بهتر بشه، وگرنه علی همون شب باید میرفت...» انگار که برق‌ام گرفته باشد!

اول بر و بر نگاه‌اش می‌کنم، بعد دست می‌گذارم روی گونه گل انداخته‌اش. تب ندارد! شاید اثر مورفین است. سرش را می‌چرخاند و توی صورت‌ام چشم تنگ می‌کند و دوباره به حرف می‌آید:« هذیون می.گم؟ یعنی من جنبه مورفین ندارم؟ بیخیال! نگو که ندیدیش! همونی که اومد وسط جمع نشست! ببین من کاری به بقیه ندارم، هرکی هرچی میخواد بگه، من شک ندارم خدا علی رو به خاطر ما شفا داد، واسه ما که نه، به خاطر این همه که براش دعا کردن، خواست آروم بشیم، میخواست اول بلندش کنه که ما دل بکنیم، بعد ببرتش! اون شبم اومد با ما خوش و بش کرد و سر به سرمون گذاشت که دق نکنیم! وگرنه حالا من و تو مرده بودیم. بخدا حالم خوبه! نشون به اون نشون که تو ده دقیقه پیش داشتی راجع به فوتبال حرف میزدی»

نه! من فقط راجع به فوتبال فکر می‌کردم.

پنج
■گناه کردم
*میبخشه!
■خیلی زیاد!
*میبخشه!
■نبخشه چی؟
*اینو دیگه نمی‌بخشه!

پ‌ن
التماس دعا

#شب_قدر #رسم_برادری #با_کریمان_کارها_دشوار_نیست #امام_علی_ع #ومن_الله_التوفیق
Read more
جمعه هفته قبل برای شرکت تو رویداد صبح خلاق تهران و شنیدن صحبت های رضا غیابی عزیز روانه تهران شدم. رویداد ...
Media Removed
جمعه هفته قبل برای شرکت تو رویداد صبح خلاق تهران و شنیدن صحبت های رضا غیابی عزیز روانه تهران شدم. رویداد از لحاظ برگزاری خیلی شسته رفته و دلنشین بود در عین سادگی و جا داره به تیم برگزارکننده ش خسته نباشید بگم. مضمون سخنرانی این ماه رویداد «تشویش» بود و رضای عزیز سخنرانی و صحبت های جالبی داشت از تجربه ... جمعه هفته قبل برای شرکت تو رویداد صبح خلاق تهران و شنیدن صحبت های رضا غیابی عزیز روانه تهران شدم.
رویداد از لحاظ برگزاری خیلی شسته رفته و دلنشین بود در عین سادگی و جا داره به تیم برگزارکننده ش خسته نباشید بگم.
مضمون سخنرانی این ماه رویداد «تشویش» بود و رضای عزیز سخنرانی و صحبت های جالبی داشت از تجربه شخصی خودش رو با ما درمیون گذاشت و هم چیزای جالبی شنیدیم و از منظر شخصی تر و صمیمی تر با نگرش های رضا آشنا شدیم.
همه این ها به کنار من چند ماه اخیر رو در یکی از بزرگترین «تشویش» ها و سردرگمی های زندگیم بودم. فردای رویداد هم که میخواستم برگردم رشت توی برف و بسته شدن جاده ها گیر کردم و تا نیمه مسیر رفتیم و اتوبوس مجبور شد برگرده تهران و حدود ۱۸ ساعت تو اتوبوس گیر بودیم بعد از اون هم با چالش اینکه تا باز شدن جاده ها چه غلطی کنم و کجا بمونم زیر این برف و کار و زندگیم چی میشه روبرو شدم.
قسمت سکونت خیلی زود حل شد به لطف دوستای خیلی خوبم خونه شاهین @shahinmoradi1370 و لیلا @leila.mp68 رفتم.
کل مدتی که تهران بودم غر غر میکردم و مشوش بودم که چقد همه چی از ریل خارج شده.
سه شنبه که تونستم برگردم رشت. در حال خستگی جسمی و ذهنی فکر کردم با خودم دیدم اوضاع اونقدرا بد نبود و نیست چه قبل گیر کردن تو تهران برا چهار روز چه تو همون چند روز.
فهمیدم باوجود چیزی که فکر میکردم خلافش و واقعا تنها نیستم تو مشکلات و دوستای خوبی دارم که میشه تو سختیا بهشون اتکا کرد و منم باید بیشتر به دیگران عشق بورزم.
بعد فک کردم که وضعیت شغلی و آزادی کاری و همکارا و سازمانی رو که باهاشون کار میکنم رو جدا دوست دارم. مسیر پروژه هامم اگر خودم رو از نظر قلبی مطمئن کنم و دلم قرص شه هموار میشه.
حرف رضا هم تاثیر گذار بود نه اینکه قبلاً نشنیده بودم این حرفو ولی اینکه دوباره بشنویش اونم از کسی که صداش قرصه و خیلیا به چشم الگو بهش نگاه میکنن موثر میکرد تکرار این حرف رو که: شما هیچوقت از کسی عقب نیستین مسیر زندگی تو مختص توعه نباید از نرسیدن به یه چیزایی ناامید شی و فک کنی از رویه زندگی عقب افتادی، زندگی هر کس رویه خاصی داره که خودت رقمش میزنی.
خلاصه گیر افتادن تو برف با تمام حرف هایی که زدم خیلی مزخرف بود ولی بعدش باعث شد کمی از سردرگمی در بیام، کمی کمتر حسرت بخورم و نامیدانه به روز های آینده نگاه کنم و حرکت کردن رو از سر بگیرم!

پ.ن: جالبه بدونین آشنایی من با شاهین و لیلا اینطوری بود که یه بار که شاهین به رشت هیچهایک کرده بود من تو خیابون دیدمش و بهش گفتم اگه دوست داره می‌تونه یه شب مهمون ما باشه.
Read more
Loading...
_ _گروه سرودِ...بیا باااالاااا +اَه ول کن بذا ببینم چیه. _گروه سرودِ...بهت میگم بیا باااالاااا +میگم ...
Media Removed
_ _گروه سرودِ...بیا باااالاااا +اَه ول کن بذا ببینم چیه. _گروه سرودِ...بهت میگم بیا باااالاااا +میگم ولم کن٬صب کن ببینم چند تومنیه!اَهههه پونصد تومن! _چی میگی تو!؟مگه خبر از قیمت دلار نداری!؟اون دیگه پشیزی نمی ارزه.هیچی بهت نمیدن باهاش. +آدامس شیک چی؟اونم نمیدن!؟ _اون که فروشی نیست،خودش ... _
_گروه سرودِ...بیا باااالاااا
+اَه ول کن بذا ببینم چیه.
_گروه سرودِ...بهت میگم بیا باااالاااا
+میگم ولم کن٬صب کن ببینم چند تومنیه!اَهههه پونصد تومن!
_چی میگی تو!؟مگه خبر از قیمت دلار نداری!؟اون دیگه پشیزی نمی ارزه.هیچی بهت نمیدن باهاش.
+آدامس شیک چی؟اونم نمیدن!؟
_اون که فروشی نیست،خودش یه واحد پولیه.

پ.ن:این عکس رو از تو آرشیو پیدا کردم.تقریبا یکسال پیش گرفتم و قرار بود یه دیالوگ دیگه ضمیمه ش بشه.نذاشتم،نذاشتم تا اینکه زد و دلار گرون شد و خودتون دیگه بهتر میدونید چه اوضاعیه،خلاصه اینکه ناچار به تغییر کپشن شدم،متاسفانه.
_
#طنز_تلخ #فرفرالملوک

_
ارتفاع فرفرالملوک 18 سانت
Code:FD 06
_
ایده و طراحی کاراکتر:تیتیلاس
⛔️⛔️⛔همکار محترم کپی نکنید!
❌❌❌ برداشتن عکس ها از ویترین فروشگاه دیگران و ارائه اون تو فروشگاه خودتون به دور از اخلاق هنریه.عکسهارو برندارین.
_
❗️❗️❗راه های ارتباطی جهت سفارش و اطلاع از قیمت ها بالای پیج درج شدن.
❗️❗️❗ دوستانِ جان کامنتهایی که زیر پستهای قدیمی میذارین بعضا دیده نمیشه پس خواهش میکنم لطفا جهت اطلاع از قیمتها پیام بدین.سپاس ️🙏🏻🙏🏻🙏
_
#آقا_صفا #تیتیلاس #دلبرالدوله #پریشاندخت #چادری #چادر #عروسک #پارچه #کتان #گلدار #نمد #نمدی #دستساز #دستدوز #titilas #گیلان #رشت #لاهیجان #gilan #rasht #lahijan
#عروسک #عروسکسازی #عروسک_ایرانی_میخرم_چون_از_جنس_خودمه
#دلار #سکه #ارز
Read more
. بی تو با صدای: #پیمان_افشاری @peymanafshari_music آهنگ و تنظیم: #حمید_احدی @hamidahadioriginal ترانه: #نیلوفر_حسینی_خواه میکس و مسترینگ: #آرش_شعیب @arashshoeib . . قد یه دنیا دوری از من کاش بر می‌گشتی مثل قبلا بیا ببین که مُرده قلبم من باورم نمیشه اصلا. . خاطره ها موندن ... .
بی تو🎶
با صدای: #پیمان_افشاری
@peymanafshari_music
آهنگ و تنظیم: #حمید_احدی
@hamidahadioriginal
ترانه: #نیلوفر_حسینی_خواه
میکس و مسترینگ: #آرش_شعیب
@arashshoeib .
.
قد یه دنیا دوری از من
کاش بر می‌گشتی مثل قبلا
بیا ببین که مُرده قلبم
من باورم نمیشه اصلا.
.
خاطره ها موندن رو دستم
بیدارم و چشمامو بستم
همه چی اینجا نامرتب
بی خوابیام و فکرِ هر شب
.
دوباره از تو ضربه خوردم
سخت بود ولی دووم آوردم
می دونی هر کی که جای من بود
می رفت و فراموشت میکرد زود
.
همه جوره هواتو داشتم
کم آوردم ولی کم نذاشتم
حالا با فکر اون روزامون
لبام میخندن و حالم داغون
.
بی تو
دیگه تموم خنده هام مصنوعیه
بی تو
نمیدونم تکلیف تنهاییم چیه
بی تو
دیگه غریبی میکنم با بقیه
بی تو
.
مث یه شوک بود اونشب حرفات
اصلا نخواستم بحث کنم باهات
اینو خودت میفهمی فردا
هیچکس نمونده مثل من پات
.
واسه تو راحته بس که سردی
این عشق نشد، خب عشق بعدی
ولی چون هیچکس مثل من نیس
حسم میگه تو بر می گردی
...
.
کاملش در کانالم هست.
ترانه ی "بی تو" رو روی ملودی نوشتم و تابع یه سری نکات بود. زبانش شاید یه مقدار فرق داشته باشه با کارهای دیگه م. امیدوارم مخاطبان این سبک خوششون بیاد😌🙏🏻
.
Read more
. #امام_الرئوف . #شیخ_عباس_قمی در #فوائدالرضویه نقل می کند: کاروانی از سرخس آمدند به پابوسی #امام_رضا ...
Media Removed
. #امام_الرئوف . #شیخ_عباس_قمی در #فوائدالرضویه نقل می کند: کاروانی از سرخس آمدند به پابوسی #امام_رضا علیه السلام. پیرمرد نابینایی با آن کاروان بود، به نام #حیدرقلی . آمدندحرم امام زیارت کردند و از #مشهد خارج شدند و در منزلی در مشهد اُطراق کردند. به اندازه یک روز راه از مشهد دور شده بودند. شب ... .
#امام_الرئوف .
#شیخ_عباس_قمی در #فوائدالرضویه نقل می کند: کاروانی از سرخس آمدند به پابوسی #امام_رضا علیه السلام. پیرمرد نابینایی با آن کاروان بود، به نام #حیدرقلی . آمدندحرم امام زیارت کردند و از #مشهد خارج شدند و در منزلی در مشهد اُطراق کردند. به اندازه یک روز راه از مشهد دور شده بودند.

شب جوانها گفتند برویم مقداری سر به سر این حیدر قلی بگذاریم، خسته ایم ، بخندیم و سر گرم بشیم!

کاغذهای خالی برداشتند گرفتند جلو و تکان میدادند، بعد به هم می گفتند،تو از این برگه ها گرفتی؟ یکی می گفت: بله حضرت مرحمت کردند، فلانی تو هم گرفتی؟ گفت: بله من هم یکی گرفتم.

حیدر قلی کنجکاو شد و گفت: چی گرفتید؟

گفتند: مگر تو نداری؟

گفت : نه من اصلا خبر ندارم!

گفتند : امام رضا علیه السلام #برگ_سبز دست مردم می داد.

گفت : این برگ سبزها چیست؟

گفتند : #امان_نامه از #آتش_جهنم است. ما این را می گذاریم در #کفن هایمان قیامت دیگر نمی سوزیم، جهنم نمی رویم چون از امام رضا علیه السلام گرفته ایم.

تا این را گفتند پیرمرد دلش شکست با خود گفت: امام رضا علیه السلام از تو توقع نداشتم، بین کور و بینا فرق بگذاری، حتما من #فقیر بودم، کور بودم و از قلم افتادم که به من اعتنایی نکردی!

بلند شد و عصای خود را برداشت، راه افتاد طرف مشهد، گفت: به خودش قسم تا امان نامه را نگیرم به سرخس نمی آیم باید بگیرم.

گفتند: آقا ما شوخی کردیم ما هم نداریم! ولی هرچه کردند آرام نمی گرفت خیال می کرد که آنها برای دلداری به او این را می گویند.

شیخ عباس نقل می کند: هنوز یک ساعت نشده بود که دیدند حیدر قلی دارد می آید یک برگه هم در دستش که با خط نور نوشته شده است «اَمانٌ مِّنَ النار،من ابن رسول الله على بن موسى الرضا» گفتند: این چیست که در دست داری؟

گفت: همین که یک مقدار از شما در بیابان فاصله گرفتم آقا را دیدم ایشان خودشان به استقبالم آمدند، گفتند حیدر قلی خسته ای برگرد این هم برگه برائت از آتش تو بگذار در کفنت شب اول قبر خودم می آیم پیشت. امام رضا علیه السلام به من هم برگ امان نامه دادند.
.
➖➖➖➖➖➖➖
.
سه شنبه ۹۷/۵/۷
#دولت_آباد
هیات #علمدار
کربلایی ها
#نریمان_پناهی
#علی_مشکینی
#شیخ_محمد_دغانلو
Read more
Loading...
شیخ عباس قمی در "فوائدالرضوی" میگوید : کاروانی از سرخس اومدند پابوس امام رضا (ع) ، یه مرد نابینایی ...
Media Removed
شیخ عباس قمی در "فوائدالرضوی" میگوید : کاروانی از سرخس اومدند پابوس امام رضا (ع) ، یه مرد نابینایی تو اونها بود ، اسمش حیدر قلی بود. . اومدندحرم امام زیارت کردند و از مشهد خارج شدند و در منزلیه مشهد اُطراق کردند ، و به اندازه یه روز راه از مشهد دور شده بودند. شب جوونها گفتند بریم یه ذره سر به سر این حیدر ... شیخ عباس قمی در "فوائدالرضوی" میگوید : کاروانی از سرخس اومدند پابوس امام رضا (ع) ، یه مرد نابینایی تو اونها بود ، اسمش حیدر قلی بود.
.
اومدندحرم امام زیارت کردند و از مشهد خارج شدند و در منزلیه مشهد اُطراق کردند ، و به اندازه یه روز راه از مشهد دور شده بودند.
شب جوونها گفتند بریم یه ذره سر به سر این حیدر قلی بذاریم خسته ایم ، بخندیم و سر گرم بشیم!
.
کاغذهای خالی برداشتن گرفتند جلوشون هی تکون میدادند ، بعد به هم می گفتند ، تو از این برگه ها گرفتی؟ یکی می گفت : بله حضرت مرحمت کردند، 
فلانی تو هم گرفتی؟ گفت : آره منم یه دونه گرفتم ، .
حیدر قلی یه مرتبه به خودش اومد و گفت : چی گرفتید؟
گفتند مگه تو نداری ؟ 
گفت : نه من اصلاً روحم خبر نداره !
گفتند : امام رضا(ع) برگ سبز می داد دست مردم ، 
گفت : چیه این برگ سبزها ، 
گفتند : امان نامه از آتش جهنم ، ما این رو می ذاریم تو کفن مون قیامت دیگه نمی سوزیم، جهنم نمی ریم چون از امام رضا(ع) گرفتیم ،

تا این رو گفتند دل که بشکند عرش خدا می شود ، این پیرمرد یه دفعه دلش شکست با خودش گفت : امام رضا(ع) از تو توقع نداشتم ، بین کور و بینا فرق بذاری ، حتماً من فقیر بودم ، کور بودم از قلم افتادم ، به من اعتنایی نکردی!
.
دیدن بلند شد راه افتاد طرف مشهد ، گفت : به خودش قسم تا امان نامه نگیرم سرخس نمیآم باید بگیرم ، 
گفتند : آقا ما شوخی کردیم ما هم نداریم!
ولی هرچه کردند آروم نمیگرفت خیال میکرد که اونها الکی میگند که این نابیناست، تو این بیابون تنها بلند نشه بره!
.
شیخ عباس میگه : هنوز یه ساعت نشده بود دیدند حیدر قلی داره میاد یه برگه هم دستشه ؛ می خنده، گریه می کنه ؛ 
گفتند: چی شده؟
گفت: امام رضا(ع) به منم برگ امان نامه دادن ؛
گفتند: چی میگی؟ امام رضا(ع) چیه؟ امان نامه چیه ؟
.
گفت همین که به شما داده، منم همینطور که می رفتم اشک ریختم گفتم مگه من چی از بقیه کم داشتم ؛ من که زائر همیشگی شما بودم ؛ دلمو شکستی آقا ؛ 
دیدم یکی میزنه رو شونه م میگه بیا ما زائرمون رو فراموش نمی کنیم اینم امان نامه تو ؛ .
.
برگه رو ازش گرفتند دیدند نوشته :
【 هذا أمان من النار ؛ 
زیرشم نوشته : أنا علی بن موسی الرضا(ع) 】
.
Read more
.. یک. آغاز شهر لعنتی پایان آدم بود....از اول می‌خونم! دو . این یه غزل دو قسمتیه.... سه. خوب گوش بده ...
Media Removed
.. یک. آغاز شهر لعنتی پایان آدم بود....از اول می‌خونم! دو . این یه غزل دو قسمتیه.... سه. خوب گوش بده علی ! . می تونم این شماره ها رو حالا حالا ها ادامه بدم..من از سال هشتاد و پنج که تازه شروع کرده بودم و مثل سایه هرجا که علیرضا آذر بود بودم هر چی گفت و خوند با اجازه خودش ضبط کردم. غزل ها...مثنوی ها...اون ... .. یک. آغاز شهر لعنتی پایان آدم بود....از اول می‌خونم!
دو . این یه غزل دو قسمتیه....
سه. خوب گوش بده علی !
.
می تونم این شماره ها رو حالا حالا ها ادامه بدم..من از سال هشتاد و پنج که تازه شروع کرده بودم و مثل سایه هرجا که علیرضا آذر بود بودم هر چی گفت و خوند با اجازه خودش ضبط کردم. غزل ها...مثنوی ها...اون روزها اجازه چاپ کاراشو به هیچ انتشاراتی نمی داد. اون روزا هیچ جا نبود و جایی که شعر بود..بود! اون روزا داشت بذری و می کاشت که قرار بود سالها بعد جوونه بزنه...از چند روز پیش که آلبوم دکلمه های آقای آذر منتشر شده مدام یاد اون روزام! تو ماشین تو خیابون تو کافه تو پیاده رو ، حتی وقتی ایران نبود هرجا که می شد با گوشیم صداش و داشتم. .
آقای آذر تبریک میگم. ببخشید که بارها قول دادم صداهای ضبط شده ی شما رو‌براتون بیارم اما نیاوردم یعنی یادم رفته...گنجینه شما دست من امانت!خوشحالم که دکلمه هاتون با کیفیت خوب به دست مخاطب رسیده‌...❤❤❤ @alireza_aazar
Read more
سلام دیروز پرستار پسرخالم شده بودم داشت گریه می کرد براش drag me down گذاشتم آروم شد خخخخ قسمت ۵۰: با ...
Media Removed
سلام دیروز پرستار پسرخالم شده بودم داشت گریه می کرد براش drag me down گذاشتم آروم شد خخخخ قسمت ۵۰: با هم دیگه اومدیم از ساختمون بیرون هنوز ساعت پنج هست ولی اون میگه باید زود بره اون جا. شارلوت خیلی عوض شده یعنی منم عوض شدم و الان احساس می کنم یکی از بهترین دوستام هست و من احساس می کنم خیلی دوستش دارم. سالنی ... سلام
دیروز پرستار پسرخالم شده بودم داشت گریه می کرد براش drag me down گذاشتم آروم شد خخخخ
قسمت ۵۰:
با هم دیگه اومدیم از ساختمون بیرون هنوز ساعت پنج هست ولی اون میگه باید زود بره اون جا. شارلوت خیلی عوض شده یعنی منم عوض شدم و الان احساس می کنم یکی از بهترین دوستام هست و من احساس می کنم خیلی دوستش دارم.
سالنی که توش تولد گرفته بودن تقریبا بیرون از شهر بود و تو جنگل بود،شارلوت تو راه داشت در مورد این که اون جا چه قدر قشنگه حرف میزد و می گفت احساس می کنه که داره عاشق لیام میشه. کلا خیلی حرف زد که باعث شد گذشت زمان و رسیدنمون رو حس نکنم وقتی رسیدیم اون جا ساعت پنج و نیم شده بود همین که از ماشین پیاده شدیم لیام اومد سمتمون و به من سلام داد و بعد شارلوت رو بغل کرد و بوسید و گفت که چه قدر زیبا شده. از همون اولین قدمی که گذاشتم احساس خوبی نداشتم خیلی نگران بودم همش حس می کردم امشب یه اتفاقی قراره بیوفته کلی کارگر اون جا بودن و داشتن گل ها رو می ذاشتن رو میز و قوطی های شانپاین تو سطل های پر یخ بود چند تا بشکه اون جا بودن که فکر کنم بشکه آب جو بود "هی…" برگشتم پاول بود "هی" اون یکم مضطرب به نظر میومد "تو خیلی زیبا شدی" ،"آم مرسی یعنی تو هم خیلی خوشتیپ شدی" اون واقعا تو اون کت شلوار خوشتیپ شده بود "سلام" لیا این رو بهم گفت"سلام" اون لباس مشکی واقعا بهش میومد اون پشت گردن بسته می شد و تقریبا تنگ بود. من دست لیا رو گرفتم و پاول هم برگشت تا بره می دونم باید امشب بهش بگم اما خب هنوز که شب نشده با لیا داشتیم تو باغ راه می رفتیم "تو می دونی پاول چش شده اون این چند روز یکم ناراحته و دیشب هم شروع کرد به عصبی بودن"
اوه می دونی چیه اون بهم دروغ گفت و من به خاطر اون دروغ ازش جدا شدم و الان احساس می کنم زیادی رو کردم و نمی دونم امشب باید در مورد رابطمون بهش چی بگم. "نه نمی دونم" "اوه" من یاده جیک افتادم می دونم اگه من کاری انجام ندم این دو تا بهم نزدیک نمی شن "راستی امشب قراره جیک هم بیاد و…" اون با شنیدن اسم جیک زود سرش رو برگردوند و به من نگاه کرد "و چی؟ " "خب اون می خواست بدونه اگه میشه تو امشب باهاش باشی منظورم اینه که با هم برقصین از این جور چیزا این که اشکالی نداره از نظر تو" چشاش برق می زدن "نه اشکالی نداره یعنی خیلی هم خوب میشه" بعد از حدود یک ساعت بیش تر مهمونا اومده بودن این مهمونی یکم رسمی بود و خیلی بزرگ و من به این ر مهمونیا عادت ندارم "واو تو خیلی زیبا شدی" کندال این رو گفت."مرسی تو هم خیلی سکسی شدی و همین طور تو کایلی" /ادامه کامنت اول/
Read more
Loading...
سال 2008 : سه روز بعد : داستان از نگاه جاستین : سلنا : جاستین وقتی دارم حرف میزنم باید بهم گوش بدی جاستین ...
Media Removed
سال 2008 : سه روز بعد : داستان از نگاه جاستین : سلنا : جاستین وقتی دارم حرف میزنم باید بهم گوش بدی جاستین : اگه ندم ؟ سلنا سرخ شد و با عصبانیت گفت : تو .. تو ..ت...ت..تو چطور جرات میکنی اینطوری با من حرف بزنی من دوس دخترتم .. جاستین : آره اما زور زورکی سلنا : آقا پسر زورزورکی !! دوباره یاد آوری میکنم ... سال 2008 :
سه روز بعد :
داستان از نگاه جاستین :
سلنا : جاستین وقتی دارم حرف میزنم باید بهم گوش بدی
جاستین : اگه ندم ؟
سلنا سرخ شد و با عصبانیت گفت : تو .. تو ..ت...ت..تو چطور جرات میکنی اینطوری با من حرف بزنی من دوس دخترتم ..
جاستین : آره اما زور زورکی
سلنا : آقا پسر زورزورکی !! دوباره یاد آوری میکنم تا یک ماه دیگه قرار داد بستیم که باهم باشیم یادته نه ؟؟
جاستین : اون جلوی دوربین ها بود و سل من تو این دو سال جلو دوربین یه دوس پسر خوب واست بودم من هیچ اشتباهی نکردم
سلنا : اشتباه نکردی ؟؟ این همه آبرو ریزی کردی درسته ؟؟ اصلا نمیفهمم دقیقا هدف تو و زرافه چی بود که اونجوری رفتار کردید .. اونقدر صورتاتون نزدیک بود و دستاتونو تو موهای هم قفل کرده بودید .. نمیدونم شاید این فقط حرف رسانه ها باشه اما میدونی دارن پشت سرتون چیا میگن ؟
جاستین : وا تقصیر من چیه اون موهامو کشید ..........
داشتیم همین طور بحث میکردیم که صدای در اومد سلنا از رو کاناپه ی جفتم بلند شد و رفت درو باز کنه .. میدونم تا در باز بشه هوای سرد تو میاد دیگه چیکارش میشه کرد هر سال نزدیک کریسمس اینجوریه پس از رو کاناپه بلند شدم و رفتم رو صندلی راحتیه نزدیک شومینه نشستم و شعله اش رو زیاد کردم .. چه آرامش خوبی تا قبل از بازگشت سلنا برپاس.. تو حال خودم بودم که
تیلور : بربری فک کنم تو دیگه اماده ی خوردنی حسابی پخته شدی حالا باشو بزار من اونجا بشینم .. یخ بستم من
وا این که خانم لرس اینجا چیکار میکنه ؟؟ سریع از سرجام پا شودم و به تیلور زل زدم سرتا پاش خیس بود یه پالتوی بافتنی تنش بود و موهای بلندش کاملا خیس شده بود با دستاش خودشو بقل کرده بود و داشت میلرزید تغیر رنگ داده بود و آبی شده بود در کل موش آب کشیده بود منم مات و مبهوت بهش زل زده بودم
تیلور : اگه هیز بازیت تموم شد و خوب منو دیدی میتونم بشینم
جاستین: هیز بازی ؟ موش کوچولو تو چی داری که من بخوام اون طوری نگات کنم ؟ فقط از حالت خیسیت متعجبم در ضمن تو خونه ی من چیکار داری ؟؟ تازشم باشه بابا دلم واست سوخت بیا بشین
تیلور یه لبخند ملیح زد و نشست و از تو کیفتش تبلتش رو در اورد و داد به من
من : این دیگه چیه ؟
تی : متن آهنگمون
من : واقعا اینقدر زود نوشتی ؟
تی : من همیشه رو حرفی که میزنم هستم
سال 1986 :
داستان از نگاه زین :
نایل دستمو گرفت و سمت دیوار کشیدم و با تعجب یه برگه رو از رو دیوار کند و گفت :
نایل : داداش باورت نمیشه
زین : اون چیه ؟
نایل : این همون دخترس !!
زین : کدوم دختره ؟
نایل برگه رو به من داد و گفت : ...
Read more
... #باور 1.دقیقا دو سال و پنج روز پیش... فکر نمیکردم دعایی که میکنم ، حتی به مرحله اجابت هم نزدیک ...
Media Removed
... #باور 1.دقیقا دو سال و پنج روز پیش... فکر نمیکردم دعایی که میکنم ، حتی به مرحله اجابت هم نزدیک بشه... اصلا اون روزا همه چیز دور بود... یه جورایی همه چیز رو با یه لایه ناامیدی میشد دید فقط! اونجا بود که از یه تیم ۱۴ نفره، یکی رو انتخاب کردم که بچسبیم بهش... (یادته؟ قطعا یادته!) قرار بود آماده ... ...
#باور
1.دقیقا دو سال و پنج روز پیش...
فکر نمیکردم دعایی که میکنم ، حتی به مرحله اجابت هم نزدیک بشه...
اصلا اون روزا همه چیز دور بود...
یه جورایی همه چیز رو با یه لایه ناامیدی میشد دید فقط!
اونجا بود که از یه تیم ۱۴ نفره، یکی رو انتخاب کردم که بچسبیم بهش... (یادته؟ قطعا یادته!)
قرار بود آماده بشیم برای یه مبارزه خیلی سنگین!!!
.
2.دقیقا دو سال و پنج روز پیش...
چند روز پیش بهم گفتی : شبیه دو سال پیش منی :)
دو سال پیش تو...
میدونی که به این چیزی که گفتی خیلی افتخار میکنم! خیلی صفت ها داری که دوست داشتم منم داشته باشه... و حالا بهم میگی که منم دارمشون... شدم #تو!! خیلی خوشحالم! =))
.
3.فکر نمیکردم دعایی که میکنم حتی به اجابت نزدیک بشه...
خیلی خوب یادمه
نمیدونم بهت گفتمش دعای آخرم چی بود یا ن... فکر میکنم گفتم... نمیدونم... دوست داشتم......
.
پ.ن۱: این عکس تکراریه... دوسال و پنج روز پیش این عکس رو گرفتم و همینجا پستش کردم
پ.ن۲: چقدر خوشحالم که #تو شدم!!! میدونم میتونی ذوقمو تصور کنی :))))))
پ.ن۳: خدایی همیشه اینقدر نزدیک حرم بودن بدعادت شدن نمیاره؟ :))) ن خدایی نمیاره؟ :)))) ن! اینو بم بگو! نمیاره؟؟ :))))))
پ.ن۴: مث قدیما خیلی مبهم :))))))
...
#باافتخار‌تمام #میثاق‌ابن‌صبور
Read more
امروز یه مشکلی برام پیش اومده بود که مقصرش رو سهل انگاری خودم میدونستم,استرس گرفتم و به این فکر میکردم ...
Media Removed
امروز یه مشکلی برام پیش اومده بود که مقصرش رو سهل انگاری خودم میدونستم,استرس گرفتم و به این فکر میکردم خوب اگر مشکل حل نشه چه راه هایی برای حلش پیش رو دارم , تو راه برگشت به خونه بودم تصمیم گرفتم روی خودم و استرسم غلبه کنم ,وارد یه سوپر مارکت شدم و خودم و مهمون یه بستنی قیفی شکلاتی کردم و نشستم زیر درخت ,با ... امروز یه مشکلی برام پیش اومده بود که مقصرش رو سهل انگاری خودم میدونستم,استرس گرفتم و به این فکر میکردم خوب اگر مشکل حل نشه چه راه هایی برای حلش پیش رو دارم , تو راه برگشت به خونه بودم تصمیم گرفتم روی خودم و استرسم غلبه کنم ,وارد یه سوپر مارکت شدم و خودم و مهمون یه بستنی قیفی شکلاتی کردم و نشستم زیر درخت ,با خودم میگفتم رعنا بنظرت میشه همه جا عینک خوشبینی رو زد؟شاید گاهی اوقات بهتره بدی هارو هم دید, دید که همه ی مردم ,انسان نیستن ! اگر اینجور بود دیگه این دنیا نیازی به پلیس و حاکم نداشت! دیگه زندانی وجود نداشت ...دوست نداشتم خودم رو سرزنش کنم فقط می خواستم به عنوان یک تجربه ازش درس بگیرم مثل خیلی از ادمای دیگه که تا اتفاقی پیش میاد واسشون یقه ی خدارم نمی خواستم بگیرم یا شروع به ناله کنم بگم خدایا چرااا من ؟تو که میدونی من چقدر تلاش میکنم ...چون معتقد نیستم که هر اتفاق بدی که میفته باعث و بانیش خداست ! یا خدا باید ممانعت کنه !در این صورت دیگه خوبی معنی نداشت این بدی ها و اتفاقات ناخوشایند هستن که به خوبی ها و اتفاقات خوب معنا میدن ,ما عقل داریم قدرت فکر کردن, قدرت تلاش کردن, قدرت قدم برداشتن به سمت اهدافمون در کنار اینها ایمان داریم به نیرویی به اسم خدا که در درون ماست ...
خلاصه تو همین فکرا بودم که بستنیم اب شده بودو ریخته بود رو دستم ,بستینم و خوردم ونونشو دادم به مرغای توی اب سعی کردم با تماشا کردن غذا خوردن مرغابی ها حس خوب و به خودم بدم با شناختی که از خودم پیدا کردم میدونم که خوردن یه بستنی قیفی غذا دادن به سگای بی صاحب توی خیابون نوازش کردن گربه ها بلند بلند با زبون مادری خودم اواز خوندن و رو جدول لی لی کنان راه رفتن نگاه کردن به شبنم نشسته روی برگ درختا ...میتونه کمک به خوب شدنه حالم بکنه.
کنار درخت نشسته بودم و ...که یه مورچه کوچولو اومد روی دستم ,دستم اوردم بالا و خیلی اروم فوتش کردم یه جوریکه افتاد کنارم روی خاک و دوباره رفتم توی فکر ,جای پاهاشو روی دستم احساس کردم دوباره ,نگاه کردم دیدم اومده روی دستم دستمو اوردم بالا و مثل پرتاب کردن تیله انداختمش پایین ووو دوباره رفتم تو دنیای خودم این سری خیلی سریع تر اومده بود روی دستمو با عجله داشت میومد بالا !خودش بود خود سمجش ! دستمو اوردم بالا و نگاش کردم فکر کنم می خواسته بهم بگه غصه نخور تو تلاشتو کردی برای زندگی بهتر و بایدم تلاش کنی اما غصه نه اخرش غذای خودمی !!!بلند بلند خندیدم تلفنم زنگ خورد ,حل شد!یه نفس عمیق کشیدم, کائنات منو تنها نمیزارن🍀گفتم چی بهتر از اینکه همین لحظه رو ثبت کنم تا این تجربه یاد
Read more
همه میدونن ما خیلی ساله تو آسایشگاهیم جمشید، ما قبل همه اومدیم، واسه خودمون پخُی بودیم، یعنی فارسیمون ...
Media Removed
همه میدونن ما خیلی ساله تو آسایشگاهیم جمشید، ما قبل همه اومدیم، واسه خودمون پخُی بودیم، یعنی فارسیمون خوب بود، یه دستی هم تو ریاضی داشتیم. تقلید صدا، گروه سرود، مسابقات خط، نقاشی، همه چی اول میشدیم. راه میرفتیم، گردن افراشته این ور حیاط به اون ور، تو بگی اگه انقده محل به دنیا میذاشتیم. یادته؟ یادت ... همه میدونن ما خیلی ساله تو آسایشگاهیم جمشید، ما قبل همه اومدیم، واسه خودمون پخُی بودیم، یعنی فارسیمون خوب بود، یه دستی هم تو ریاضی داشتیم. تقلید صدا، گروه سرود، مسابقات خط، نقاشی، همه چی اول میشدیم. راه میرفتیم، گردن افراشته این ور حیاط به اون ور، تو بگی اگه انقده محل به دنیا میذاشتیم. یادته؟ یادت رفته از بس دیگه نبودیم.
جوون اول آسایشگاه بودیم. تا دلبر اومد. گفتیم خب منطقیه دیگه. یه خانومی با این کمالات، بافتنی، لاک قرمز، خوشگل عین ماه، مام که اونجور، باید عاشقش شیم دیگه. اومد قبل اینکه سلام کنه، گفتیم شمایلت چه نیکوست. خندید گفت مال شما بیتره. رفت. هفته بعد باز دیدیمش گفتیم اسمت چی بود؟ گفت دلبر که جان فرسود از او. گفتیم مگه تو هم بلدی؟ گفت اسممه. رفت. عین رفتن جان از بدن دیدم که جانم میرود.

از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم. هی نگاش کردیم، نشستیم رو به روش، هی از دور پاییدیم، واسش زیر لبی دو بیتی گفتیم، رفت و اومد کردیم، طنز پارسی انداختیم در جلوت و خلوت. راه رفتیم رو ریل، نی لبک که مهره های پشت، کودکانه توامان آغوش خویش وقتی کسی حواسش نبود، تو گرما سرما، شبان و روزا، پشت خط موزاییکا، جلو شمشادا، وایساده خوابیدنا، نیمه شبا، قمر ها، عقرب ها، دو سیگار یه کبریتا، تورم خیلی اسیر کردیم، باس ببخشی اما نحسی افتاده بود. هر چی آب می جُستیم تشنگی گیرمون می اومد واسه چی!؟ تو فهمیدی؟

آخر یه روز رفتیم دمش بش گفتیم ببخشید چته؟ گفت : ها چطوری چی با منی؟ گفتیم بابا صاحب حُسن در وفا کُش خودتو نگیر، ما خیلی ساله اینجاییم تو که اولی نیستی، ولی ارزش نداره، نرفت تو خرجش هی اونورو نیگا میکرد، فک کردیم نکنه دنبال دوماد مو فرفریه است، نکنه موی ما حالا مد نیست. نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم، نکنه اون بیت اخری زیادی بوده، نکنه میخاد قیمتو زیاد کنه، نکنه دیوونه است، نکنه یه چیزایی هست ما نمیدونیم. یادته اون روز تو راهرو زدی تو گوشم جمشید؟ گفتی بیدار شو از خواب ادم ساده خبری نیست. شبش رفتیم تو اتاق کردیمش تو قاب گذاشتیم بالا طاقچه

حبیب بالاخره ما یه رفیق بیشتر نداریم که. باس گوش میکردیم دیگه. سختم بودا ولی کردیم. دیگه بوسیدیم گذاشتیم کنار، کنار که نه رو طاقچه. اما خب نمیشد دیگه. هی میدیدیمش. یه وجب اسایشگاه ست یا خبرشو میشنیدیم. در و بی در هی هوایی میشدیم. جمشید از روت خجالت میکشم، قولمو شکستم، روم نشد بت بگم، ده بار رفتم نیگاش کردم. تازه اینکه چیزی نیست حرفم باش زدم. جریحه دار جوابمو نداد. دیگه نگفتم بت اینارو....
#مستر_چ
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span>+<span class="emoji emoji1f4f1"></span> <span class="emoji emoji2b1b"></span> مادران مظلوم شهدا سیم رو کشیدم، درب خونه‌اش رو باز کردم، خودش تنها بود، نمیتونست دیگه زیاد ...
Media Removed
+ مادران مظلوم شهدا سیم رو کشیدم، درب خونه‌اش رو باز کردم، خودش تنها بود، نمیتونست دیگه زیاد راه بره، منتظرمون نشسته بود، با یه روسریِ سفید که محلی پیچونده بود رو سرش، فداش بشم. تا دید از تو حیاط دارم میام صداش رو بلند کرد و با لهجه ی قشنگش دعاکُنان خوش‌آمد گفت، #عید هم حتی زیاد مهمون نداشت . ... 📝+📱
⬛ مادران مظلوم شهدا

سیم رو کشیدم، درب خونه‌اش رو باز کردم، خودش تنها بود، نمیتونست دیگه زیاد راه بره، منتظرمون نشسته بود، با یه روسریِ سفید که محلی پیچونده بود رو سرش، فداش بشم. تا دید از تو حیاط دارم میام صداش رو بلند کرد و با لهجه ی قشنگش دعاکُنان خوش‌آمد گفت، #عید هم حتی زیاد مهمون نداشت
.
پله های حیاط رو بسمت اتاق بالا رفتم و وارد شدم، برامون پیش دستی و آجیل گذاشته بود، همینطور یه ریز دعا میکرد، پیرزن باصفای شهر بوشهر، مادر #شهید_ماهینی فرمانده جنگ‌های نامنظم، همان مادر مالک اشترِ زمان
.
خونه‌اش خلوت، دیوار به دیوارِ ساحل شلوغ بوشهر و دلش پر سوز از مردمی که فراموشکار شدن، میگفت علیرضام برا اسلام رفت جون داد، حالا بعضیا اصن یادشون نیست برا چی انقلاب کردیم، یادشون رفته قرارمون چی بود، لباس چسبیده به بدن و سر برهنه زن‌ها دلش رو آتیش زده بود، بی غیرتی و بی مسئولیتی بعضی مدیرا دل‌خون‌ترش کرده بود، با خودم فکر میکنم که #وای_به_حال_ما... چه کردیم با این مادرای مظلوم... چی میخوایم بگیم اگه اون دنیا شکایت کنن
.
پسرش تو وصیتنامه‌اش بهش گفته بود: "مادر عزیزم! اسلام مورد حمله قرار گرفته و اگر روزی نیاز شود، تو نیز باید به #میدان_جنگ بیایی. اکنون که آنجا هستی، طوری با مردم صحبت کن که مردم روحیه بگیرند. مسئولیت تحقق حاکمیت قوانین مترقی و نجات‌بخش اسلام بر عهده شماست" اما حالا باید برید و روحیه این مادر رو ببینید... آه که قلبم از آهش سوخت وقتی تو هیاهوی شهر از امام ره میگفت، از پسر شهیدش، از آرزوهاش برا کشورش، از عشق به مردمش، سوختم از اینکه بد کردیم... آره، ما مردم بد کردیم
.
پ.ن.یک. جلو خونه‌اش تو ساحل یه سیرک بزرگ چادری زده بودن، سر و صدا و رقص نور و... نمیدونم کسی به فکر دل کوچیک این مادر بود که نشکنه

پ.ن.دو. کاش میتونستم برم سمت دریا، تا دلم میخواست داد بزنم، بغض هام رو

پ.ن.سه. قاب عکس شهیدش، تو دیوار روبروش بود، حتما تو تنهایی باهاش حرف میزد، نه با قاب، صد البته با خودش

پ.ن.چهار. حرفی نیست دیگه، اما تا دلت بخواد بغض... هست
Read more
. میگه: کی‌ تو رو پلنگت کرده اینقده جفنگت کرده؟ میگم: جفتک‌پرانی در خصوصیاتت نداشتی که به لطف ذات ...
Media Removed
. میگه: کی‌ تو رو پلنگت کرده اینقده جفنگت کرده؟ میگم: جفتک‌پرانی در خصوصیاتت نداشتی که به لطف ذات پلشتی‌پذیر خانواده‌تون اونم میسر شد. این بادمجون چی بود خواربرادری کاشتین پا چشم ما؟ من به کجام بخندم که یه بار دیگه لای در باز بمونه حشراتی مثل شما وارد اموراتم بشن. میگه: اولا تو که عاشق بادمجون بودی ... .
میگه: کی‌ تو رو پلنگت کرده اینقده جفنگت کرده؟ میگم: جفتک‌پرانی در خصوصیاتت نداشتی که به لطف ذات پلشتی‌پذیر خانواده‌تون اونم میسر شد. این بادمجون چی بود خواربرادری کاشتین پا چشم ما؟ من به کجام بخندم که یه بار دیگه لای در باز بمونه حشراتی مثل شما وارد اموراتم بشن. میگه: اولا تو که عاشق بادمجون بودی دوم که از اولم گفته بودم سری که درد نمی‌کنه رو دستمال نمی‌بندن. میگم: الان چه ربطی به موقعیت داشت؟ میگه: از صبح تو فکر بودم یه جا از این علیه‌ات استفاده کنم. پا نمی‌داد. بس که این جمله‌ها بی‌رمق شدن. میگم: رُسمون رو کشیدی با این لغات بی‌رمق بی‌ربطت. برو یخ بیار بذارم رو جای مشت آباجیت بلکه کبودیش نمونه. یه چشم و چال کبود نداشتیم که افزوده شد بهم. میگه: آخه این چه معاشرتی بود که از خودت بروز دادی؟ میگم: من اصن با اون غول تشن معاشرتی دارم مگه؟ خودش رو به زور وارد معاشرت می‌کنه خب. وگرنه من چکارش دارم. آقا شما قرار بود برین تعطیلات و اینا تیفانی. چرا موندین اینجا ور دل من. میگه: مث که تو سرت تو امورات اخبارات نیست. از وقتی قرار شد پای ما به سفر باز شه تخم کار رو ملخ خورد و از وقتی اسم تیفانی رو آوردیم دلار نردبون سواریش گرفته. میگم: اصلا نحسی شما بود خر اقتصاد رو جویید. میگه: البته بی‌ربطم به شانس تو نیست. یکم دست و پات جمع شد از تو پله‌ها و معاشرت‌های شلخته. معلوم نبود به چه درد و مرضی بمیری بدنامیش فقط بمونه گَل ما. الان برات یه عاقبت به خیری داره لااقل. میگم: کل روزگارم رو به شر کشیدی کار من به عاقبت نمی‌رسه اینجور. همین وسطا یه جور تلف می‌شم از هر تقدیری پام بیرون می‌مونه. میگه: مگه تشکه پات بیرون بمونه. یه جور جا می‌کنیم توش. نگران عاقبتت نباش. اون با ما. میگم: همین حضور شما من رو از عاقبت می‌ترسونه. میگه: دلتم بخواد. یه جور برخورد نکن آدم باورش شه چیزی هم ته فالت بوده قبلا. دیگه هر کی ندونه من که از وضع فلجت آگاهم. میگم: جون سبحان بیا با هم یه قراری بذاریم. میگه: آدم با شیطان هم دست شه با تو هم قسم نشه. تو چی هستی که آدم باهات وارد قرار مدار هم بشه. میگم: ناز نکن. وقت قراره. بگذره ناچار میشم از راه دیگه وارد شم. میگه: برو از راه دیگه وارد شو. این گذر مسدوده. میگم: توش برات منافع تدارک دیدما. میگه: تو خودت تو ضرری گلم. برو برای یکی منافع بچین که دخل و خرجت رو ندونه در چه وضعه. میگم: واقعا نادونی. فرصت رو سوزوندی. یه کار می‌کنی برم با این پیرمرده طبقه پایین هم‌داستان شم. میگه: برو. میگم: الاغ به یه زبونی سر به راه شو. میگه: راهم نمیاد.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
سلام خب نظرتون در مورد کاور چیه کلی زحمت کشیدم براش. قسمت ۴۹: پاول گفت"باشه ما این کار رو انجام می ...
Media Removed
سلام خب نظرتون در مورد کاور چیه کلی زحمت کشیدم براش. قسمت ۴۹: پاول گفت"باشه ما این کار رو انجام می دیم" من شمع ها رو روشن کردم و رو زمین نشستم پاول هم درست رو به روی من نشست دست های همه دیگه رو گرفتیم و شروع کردیم به خوندن ورد. We want to eliminate this spell ما می خواهیم این طلسم رو از بین ببریم همون ... سلام
خب نظرتون در مورد کاور چیه کلی زحمت کشیدم براش.
قسمت ۴۹:
پاول گفت"باشه ما این کار رو انجام می دیم" من شمع ها رو روشن کردم و رو زمین نشستم پاول هم درست رو به روی من نشست دست های همه دیگه رو گرفتیم و شروع کردیم به خوندن ورد.
We want to eliminate this spell
ما می خواهیم این طلسم رو از بین ببریم
همون دفعه اول باد سردی بهمون خورد اما من حس بدی پیدا کردم چشمام هنوز بسته بود و پاول ناگهان داد زد "هیلی بس کن چشمات رو باز کن" چشمام رو باز کردم و همون لحظه حس کردم روی دستم چیزی افتاد وقتی به دستم نگاه کردم قطره خون رو دیدم دستم رو کشیدم رو صورتم و دیدم از دماغم داره خون میاد "آماندا درست می گفته تو برای این ضعیفی تو نمی تونی بیا باید بری خونه"،"اما ما باید انجامش بدیم" پاول اومد رو به روم و گفت"یعنی بذارم جلوی چشمام بمیری" کمکم کرد که پاشم و از اون جا من رو آورد بیرون. وقتی از اون جا اومدم بیرون همون گرگ جلوم بود یا بهتره بگم پدرم پاول با ترس کنارم ایستاده بود اما اون گرگ ناگهان عصبانی شد و دقیقا به پاول زول زده بود ولی بعد حس کردم نگاهش برگشت و داشت پشت من رو نگاه می کرد من هم حس کردم کسی پشت سرم ایستاده و برگشتم اما کسی نبود و اون گرگ به پشت سرم دوید و از ما دور شد من هم بدون این به پاول نگاه کنم از اون جا رفتم یعنی پاول هم دنبالم اومد درسته ما به اندازه ده دقیقه بدون این که من باهاش دعوا کنم حرف زدیم اما من هنوز کاراش رو یادمه و دروغاش و نمی تونم ببخشمش "هیلی تو می خوای بازم شروع کنی …باشه من متاسفم من نباید دروغ می گفتم اما فقط یک شانس دیگه یعنی اون رو هم نمی تونم داشته باشم" البته که اون ذهنم رو خوند ولی من الان باید چی بگم "باشه اگه چیزی نداری بگی من میرم اما فردا تو مهمونی لیام باید جوابش رو بهمن بگی" دوباره ذهنم رو خوند "در هر حال ممکنه اون حسی که باعث میشه تو از من بخوای تا ببخشمت واقعی نباشه اما باشه…پس بای" رفتم داخل خونه یک راست رفتم تو اتاقم ساعت سه صبح شده بود پس گرفتم خوابیدم.
**************
موبایلم رو میز کنار تختم داشت ویبره می رفت موبایلم رو برداشتم شارلوت بود."بعله!" ،"تو هنوز خوابی …حالا هر چی من بهت نیاز دارم هیلی میشه بیای خونمون من امشب باید بدر خشم خودت که می دونی پس بیا خونمون زود منتظرم" و گوشی رو قطع کرد مگه ساعت چنده به ساعت نگاه کردم وای ساعت ۱۱ هست زود پریدم تو حموم و در عرض ۱۰ دقیقه حموم کردم(خب بیچاره حق داره ۱۰ دقیقه برای دخترا خیلی کمه:/) زود لباسام رو پوشیدم /ادامه کامنت اول/
Read more
. تو کافه نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از نوجوان‌ها بود، از تن صداش معلوم بود عصبانی و شاکی هست. ...
Media Removed
. تو کافه نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از نوجوان‌ها بود، از تن صداش معلوم بود عصبانی و شاکی هست. گفتم چی شده؟ گفت ببخشید این موقع زنگ زدما ولی دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، مامانم بدون اینکه در بزنه میاد تو اتاقم. مگه من حریم خصوصی ندارم آخه؟ گفتم به مامان بگو و ازش بخواه که در بزنه. خندید و گفت ... .
تو کافه نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از نوجوان‌ها بود، از تن صداش معلوم بود عصبانی و شاکی هست. گفتم چی شده؟
گفت ببخشید این موقع زنگ زدما ولی دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، مامانم بدون اینکه در بزنه میاد تو اتاقم. مگه من حریم خصوصی ندارم آخه؟

گفتم به مامان بگو و ازش بخواه که در بزنه.

خندید و گفت بارِ دهمِ که میگم و خواهش کردم ولی میگه ما همه یک خانواده‌ایم و چیزی برای پنهان کردن نداریم.

منم گفتم مامان خانوم من هیچی برای پنهان کردن ندارم ولی حق خودم می‌دونم که در اتاقم بسته باشه. حالا شما می‌گید چه کار کنم؟ حرفم اشتباه بوده؟
من سعی کردم به حرفاش گوش بدم و حرفی نزنم که رنجش بیشتر بشه، پیش خودم می‌گفتم خب حق داره و‌ می‌خواد در اتاقش بسته باشه و از طرفی هم ذهنم می‌رفت سراغ ذهن مادر که احتمالا نگران چیزی بوده که اینقدر پی‌گیر باز بودنِ درِ اتاق بوده. ولی خب نگران چی؟
اگر مادر نگران این باشه که نوجوانش تو اتاق یه کاری می‌کنه که ممکنه به خودش آسیب بزنه( و واقعا هم این باشه) خب این‌ نوجوان در یک زمان دیگری هم که مادر و‌ پدر خونه نباشن آزادی عمل بیشتری داره و این چک کردن مادر فقط نوجوانش را حساس‌تر می‌کند و بالاخره کار مورد نظرش را انجام می‌دهد.
اگر هم نوجوانی باشد که به اقتضای سنش و در راستای اثبات مستقل بودنش این کار را می‌کند، نگرانی این چنینی مادر او را پرخاشگر، بی‌اعتماد به خودش و اطرافیانش و بتدریج فاصله گرفتن از خانواده می‌کند( فاصله عاطفی و فیزیکی). بعضی مواقع به نظر می‌رسد مسئله از نوجوان است اما در واقع مسئله، مسئله خود والدین است و لازمست به عنوان پدر و مادر در امر فرزندپروری جرات و جسارت این را داشته باشیم که چند قدمی از نوجوانمان فاصله بگیریم و پیش خودمان اعتراف کنیم:
این مسئله خودت هست، خودتم حلش کن.🤔
در مورد‌ بالا با توجه به شناختی که از خانواده دارم خود مادر در نوجوانی‌اش توسط هم پدر هم مادر بشدت چک می‌شده و حتی تجربه تعقیب شدن در مسیر مدرسه توسط مادر را داشته است پس لازمست مادر به این مسئله حل نشده با والدین خودش بپردازد.
#گذشته_نگذشته #فرزندپروری #نوجوان
#والدین #سید_مجتبی_حسینی_نیا
Read more
Head to head to Tank.... Such a great honors to be involved that stunt show and we presented good stunt. @master.panin @angelplana103 @slavisa_stuntcoordinator ..... حس‌اینکه شاخ به شاخ بزنی به تانک چی میتونه باشه؟ این اتفاق قبل جام جهانی بود دقیقا تو روسیه. نه کسی ما رو با کت شلوار برد ... Head to head to Tank....
Such a great honors to be involved that stunt show and we presented good stunt.
@master.panin @angelplana103 @slavisa_stuntcoordinator .....
حس‌اینکه شاخ به شاخ بزنی به تانک چی میتونه باشه؟
این اتفاق قبل جام جهانی بود دقیقا تو روسیه. نه کسی ما رو با کت شلوار برد فرودگاه، اضافه بار هم دادم. تک و تنها ۴ روز تمام سعیم رو کردم به عنوان یه بدلکار ایرانی بهترین خودم رو ارائه بدم، بماند که اونجا که بودم چقدر مشکلات هم از ایران انتقال پیدا کرد و بازهم ماشین تا لحظه اخر خراب بود...
اما بهونه اوردن و توجیه کردن راهش نیست. انجام میدم و نشون میدم که یه بدلکار ایرانی چجوریه.
اگه کشورت و مردمت رو دوست داری براشون میجنگی و اگه از ته دل باشه تو این جنگ میبری.
برنامه ما اینقدر مورد استقبال قرار گرفت که اخبار روسیه بارها در موردش صحبت کرد وگفت که یک بدلکار ایرانی اینجا چی کار کرد.
بماند که مطبوعات سینمایی و هنری و ورزشی مشغول کارهای دیگه بودن و این موضوع براشون اهمیت نداشت، اما برا من مردم ایران و ایران بیشتر از این ها ارزش داره.
اگه دوست داشتی دوستات رو تگ کن، و همینه که شما اینجا ببینید برا من خیلی با ارزش تره. تا ......
#ارشااقدسی #ارشا_اقدسی #بدلکار #بدلکاران۱۳ #arsha #arsha13 #arshastunt #arshaaghdasi #arsha_aghdasi #iranianstuntcoordinator #iranianstunt #persianstunt #stunt13 #stuntlife #simpsonproducts #badassofficial #iran #hooya
Read more
. (ادامه ی پست قبل) علی من یادمه یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی ...
Media Removed
. (ادامه ی پست قبل) علی من یادمه یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتن، یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری یادته اون روز چقدر گریه کردم، ... .
(ادامه ی پست قبل)

علی من یادمه
یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم
پا روی قلب هردومون گذاشتن، یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد
بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت
که دیگه حق نداری اسمشو بیاری
یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی
و گفتی گریه میکنی چشمات قشنگتر میشه!
میگفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام
به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم
هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب
که چشمات تو چشمای من نیُفته ولی نمی دونست عشق تو
تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما رو از شهر و دیار آواره کرد
چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود
که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من
تو نگاه تو بود نه تو دستات‌.. دارم به قولم عمل میکنم
هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ
پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو رو ندارم
نمیتونم ببینم بجای دستای گرم تو
دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه
همین جا تمومش میکنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمیخوام
وای علی کاش بودی میدیدی رنگ قرمز خون
با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!
عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده
میخوام ببینمت. دستم میلرزه. طرح چشمات پیشه رومه
دستمو بگیر. منم باهات میام….
پدر مریم نامه تو دستشه، کمرش شکست
بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه میکنه
سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش
بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهارچوب در یه قامت آشنا میبینه آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه
صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد
نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند
و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود
پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم
اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود
حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده
حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد
دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!
مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی
که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
.
.
Tag Ur Friends
Read more
• بهترین حُسن ختام برای ۲۶ سالگی وسط تابستون ۹۷ برای من و شیربچه<span class="emoji emoji1f605"></span>🦁 روزهای قشنگ و خاطرات از جشن‌های ...
Media Removed
• بهترین حُسن ختام برای ۲۶ سالگی وسط تابستون ۹۷ برای من و شیربچه🦁 روزهای قشنگ و خاطرات از جشن‌های تولد کم نیستن،اما این واقعا یه چیز دیگه بود!میدونم قراره روزای بهتر از این بیاد.. میدونم همه چی خوب میشه🤞🏻 من آرزوی خودمو موقع فوت کردن شمع‌هام کردم،اما اگر کسی آرزویی داره بگه من پا در میونی میکنم ...
بهترین حُسن ختام برای ۲۶ سالگی وسط تابستون ۹۷ برای من و شیربچه😅🦁
روزهای قشنگ و خاطرات از جشن‌های تولد کم نیستن،اما این واقعا یه چیز دیگه بود!میدونم قراره روزای بهتر از این بیاد.. میدونم همه چی خوب میشه🤞🏻
من آرزوی خودمو موقع فوت کردن شمع‌هام کردم،اما اگر کسی آرزویی داره بگه من پا در میونی میکنم که برآورده بشه😂
پ.ن: شهره جای عکسای تو توی قلبمه😅❤️ @shohrehmohammadian
@sepiideh_lotfi از تو هم ممنونم بابت اون اسپری😂😂❤️
@tcafe_ تشکر ویژه از شما هم دارم🤗❤️
Read more
اولین خاطراتم از تو برای وقتی است که در مسیر مدرسه‌‌ی سحر مغازه داشتی، مغازه‌ی میوه فروشی. فصل زالزالک ...
Media Removed
اولین خاطراتم از تو برای وقتی است که در مسیر مدرسه‌‌ی سحر مغازه داشتی، مغازه‌ی میوه فروشی. فصل زالزالک بود و هربار که از آنجا با مادر رد می‌شدیم پاکت کوچکی از زالزالک برایم پر می‌کردی.از آن سال و آن خانه‌ی ته کوچه‌ی بن‌بست در کمال‌شهر آخرین تصویرم از تو زمانی است که روز اسباب‌‌کشی سه چرخه‌ام را بالای ... اولین خاطراتم از تو برای وقتی است که در مسیر مدرسه‌‌ی سحر مغازه داشتی، مغازه‌ی میوه فروشی. فصل زالزالک بود و هربار که از آنجا با مادر رد می‌شدیم پاکت کوچکی از زالزالک برایم پر می‌کردی.از آن سال و آن خانه‌ی ته کوچه‌ی بن‌بست در کمال‌شهر آخرین تصویرم از تو زمانی است که روز اسباب‌‌کشی سه چرخه‌ام را بالای تمام وسایل گذاشتی و خیالم راحت بود که حتما جایش امن است و تو قول داده بودی که اتفاقی برایش نیفتد و نیفتاد!
بعدتر در محله‌ی تازه فصل بیماری‌ات شروع شد چهار پنج ساله بودم که رختخوابِ تو بخش ثابتی از فضای خانه شده بود و روزهای کش‌دار تابستان وقتی می‌خوا‌بیدی، تلویزیون صندوقی بزرگ هم بی صدا شده بود و کاری نبود برای انجام دادن به مادر می‌گفتم «خانه زرد شده» انگار آفتاب هم وقتی به خانه و اتاق و دیوار ما می‌تابید مثل تو مریض شده بود.
فصل بعد فصلِ فهم ما بود از زندگی، پول، کار، قسط، بی‌پولی و همه‌ی این ماجراها. خاتمی آمده بود و هر صبح و عصر با "سلام" و "حیاتِ نو" به خانه می‌آمدی، تماشا می‌کردم، نمی‌فهمیدم چرا ترور حجاریان ناراحتت می‌کرد؟ یا دیدن دفاعیه‌ی مهاجرانی برایت جذاب بود؟ اصلا ترور یعنی چی؟ دفاعیه چیست؟ برایمان داستان‌های بهرنگی می‌آوردی و از همان وقت شیر فهم شدیم که زندگی کردن و زنده ماندن سخت است و سخت‌تر از آن حفظ شرافت و عزت نفس، همان چیزهایی که مدام باعث بیکاری‌ات می‌شد و مادر را نگران‌تر و مارا محروم‌تر!
بزرگ شدیم و از هم فاصله گرفتیم، وسواس و اقتدارت برای اعمال نظراتت برایم قابل فهم نبود. هزار تجربه‌ی مختلف را از من گرفتی و حتی اجازه‌ی نزدیک شدنشان را ندادی! لج می‌کردم با خودم، با تو!
گذشت
امروز می‌دانم که کجای داشته‌هام را به تو بدهکارم و کجای نداشته‌هام را از تو طلبکار!
اما شک ندارم اگر تو نبودی و اگر سخت‌گیری و تلاشت برای سخت کردنمان نبود شاید الان شکل دیگری بودم و جور دیگری می‌دیدم و چه خوب که نیستم و نمی‌بینم!

#علی_بالنگا
#پدر
Read more
. #ناگهان_خورشید #قسمت_ششم . «اگه ماهی رو بندازی تو خشکی چی میشه؟ جون میده... وقتی ماهی قدر آب ...
Media Removed
. #ناگهان_خورشید #قسمت_ششم . «اگه ماهی رو بندازی تو خشکی چی میشه؟ جون میده... وقتی ماهی قدر آب رو می‌فهمه که بره تو خشکی... اون‌قدر به خودش می‌پیچه که می‌میره. شما مثل همون ماهی هستین که دارین تو آب شنا می‌کنین. از ما بپرسین قدر این انقلاب رو. خدا با این انقلاب دوتا نعمت بزرگ به ایرانیا داده؛ ... .
#ناگهان_خورشید
#قسمت_ششم
.
«اگه ماهی رو بندازی تو خشکی چی میشه؟ جون میده... وقتی ماهی قدر آب رو می‌فهمه که بره تو خشکی... اون‌قدر به خودش می‌پیچه که می‌میره. شما مثل همون ماهی هستین که دارین تو آب شنا می‌کنین. از ما بپرسین قدر این انقلاب رو. خدا با این انقلاب دوتا نعمت بزرگ به ایرانیا داده؛ آزادی، و امنیت. از ما بپرسین آزادی یعنی چی؟! انقلاب به شما آزادی داده.»
جملات آمنه‌ی پاکستانی دوباره در گوشش پیچید. لبه‌ی تخت رو به ساعت دیواری چوبی نشسته‌بود و به حرکت پاندول خیره‌شده‌بود. تمام واژه‌هایی را که از دوستان و آشنایان پدر و سخی‌داد شنیده‌بود از خاطر می‌گذراند؛ بغض عباس شصت‌وچند ساله‌ی اهل زاریا را که از انقلاب شکست‌خورده‌ی «شیخ‌عثمان‌بن‌فودیو» می‌گفت و وابستگی و خفقان نیجریه. از آشنایی «شیخ زکزاکی» با «امام خمینی» و قرآنی که امام به شیخ داد تا مردم را به دین الهی بخواند. از جرقه‌ی امیدی که با انقلاب ایران در جان و دل مردم آفریقا جوانه‌زد؛ که می‌شود، که می‌توان مقابل بیداد قد علم کرد و گردن به یوغ ستم نسپرد. از شکنجه‌ و رنج‌، زندان و ‌ترور، تخریب خانه‌ها و دستگیری مبارزین توسط دولت نیجریه... و با همه‌ی این‌ها، «مقاومت»!
.
.
به قلمِ
@shaereaeeneha
.
ادامه در کامنت ها
.
#گروه_فرهنگی_آوین
Read more
.... من از فوتبال خیلی چیزی نمی فهمم، خیلی که نه، اصلا چیزی نمی فهمم، اصلا،اونقدر که حتی از رونالدو فقط یه اسم شنیده بودم و اینکه قهرمانِ جهانه و از اونجایی که واسه من همیشه مارادونا قهرمان جهان بوده،شاید باورتون نشه اما، همش قاطی می کردم این دوتا رو با هم و هی فکر می کردم مگه مارادونا هنوز بازی می کنه!!!! ... ....
من از فوتبال خیلی چیزی نمی فهمم، خیلی که نه، اصلا چیزی نمی فهمم، اصلا،اونقدر که حتی از رونالدو فقط یه اسم شنیده بودم و اینکه قهرمانِ جهانه و از اونجایی که واسه من همیشه مارادونا قهرمان جهان بوده،شاید باورتون نشه اما، همش قاطی می کردم این دوتا رو با هم و هی فکر می کردم مگه مارادونا هنوز بازی می کنه!!!! من از فوتبال هیچی نمی فهمم و فوتبال دیدن من همیشه خلاصه شده به بازیهای تیم ملی توو جام جهانی، اونم واسه اینکه تیم ملی یعنی ایران و ایران واسه من یعنی همه چی .
من از فوتبال هیچی نمی فهمم ،اما می فهمم که رونالدو با لقب بهترین فوتبالیست جهان نتونست به ایران گل بزنه، حتی با شرایط پنالتی، می فهمم پنالتی ای که بیرانوند گرفت ثبت میشه برای همیشه و تاریخ فراموشش نمی کنه.
می فهمم پرتغال با ادعای قهرمانی فقط تونست یه گل به ایران بزنه و این اتفاق هیچ وقت از یاد کسی نمی ره.
می فهمم که اگه ایران با پرتغال مساوی کرد اما از رونالدو به لطف غیرت و تلاش بیرانوند برد و این چیز کمی نیست.
من از فوتبال هیچی نمی فهمم ، اما می فهمم معنی مشتی که طارمی بعد از تموم شدن بازی وسط زمین کوبید،چیه.
می فهمم معنی اشک پورعلی گنجی رو شونه های په په چیه.
می فهمم معنی لرزش کتف های رضاییان از گریه چیه.
می فهمم چرا بیرانوند بعد از بازی سرش رو زمین بود و چرا جهانبخش زانوی غم بغل کرده بود و چرا سردار آزمون بغض ش هق هق شد.
می فهمم تیم ملی مون توو اون لحظه ها روسیه نبودن، دلشون داشت توو کوچه پس کوچه های ایران پرسه می زد تا صدای جیغ و شادی بشنوه از هیجانِ برد. می فهمم همشون جنگیدن چون خبر داشتن که فقط اونان که می تونن باعث بشن توو این شرایط سیاه مملکت یه چند ساعتی همه غم هاشون رو فراموش کنن، که کردن، که همین خوبه، همین که جهان داشت از ایران و فوتبالش حرف می زد، از بیرانوند که نذاشت پنالتی بهترین فوتبالیست جهان گل بشه، از حمله هایی که تیم مدعی قهرمانی رو ترسونده بود، از دفاعی که ساده نبود و ...
من از فوتبال هیچی نمی فهمم،اما می فهمم ایرانی بودن یعنی چی،می فهمم "تو اهل کجایی؟ من ایرانی ام" میلیون ها حرف پشتشه .
و در نهایت اینکه ، ایران... فدای اشک و خنده ی تو، دل پر و تپنده ی تو، فدای حسرت و امیدت،رهایی رمنده ی تو، ایران... اگر دل تو را شکستند،تو را به بند کینه بستند، چه عاشقانه بی نشانی، چه عاشقانه... چه عاشقانه... چه عاشقانه...
#سین_شین #ایران #فوتبال #جام_جهانی
Read more
86: در ویلا رو باز کردم و رفتم تو. دویدم سمت پله ها و داشتم میرفتم تو اتاق که صدای هری رو شنیدم که صدام ...
Media Removed
86: در ویلا رو باز کردم و رفتم تو. دویدم سمت پله ها و داشتم میرفتم تو اتاق که صدای هری رو شنیدم که صدام میکرد! وایسادم و با پشت دستم اشکام رو پاک کردم. هری اومد بالا و نفس نفس زنان گفت: رکسان؟... چی... شد؟؟؟ سعی کردم صدام نلرزه و آروم گفتم: گفتم که سردم شد. هری دستشو گذاشت روی شونم و گفت: ببین اگه موضوع ... 86:
در ویلا رو باز کردم و رفتم تو.
دویدم سمت پله ها و داشتم میرفتم تو اتاق که صدای هری رو شنیدم که صدام میکرد!
وایسادم و با پشت دستم اشکام رو پاک کردم.
هری اومد بالا و نفس نفس زنان گفت: رکسان؟... چی... شد؟؟؟
سعی کردم صدام نلرزه و آروم گفتم: گفتم که سردم شد.
هری دستشو گذاشت روی شونم و گفت: ببین اگه موضوع آهنگیه که...
سریع گفتم: نه نه اون نیست!
هری چشاشو چرخوند و گفت: بیخیال منو که نمیتونی گول بزنی! من خودم با این آهنگ یاد خیلیا میوفتم، اصلا نباید ناراحت بشی! این شغل ماست. اگه بخوایم سر هر اجرایی یا کنسرتی اشکمون در بیاد که نمیشه! باید قوی باشیم!
سرمو گرفتم بالا و لبخندی زدم.
هری خندید و با دستش صورتمو پاک کرد و گفت: برو بشور صورتتو شبیه گودزیلا شدی!
زدم تو بازوشو خندیدم.
داشتم میرفتم طرف دستشویی که هری گفت: تو میتونی رکسان؛ بهش عادت میکنی.
لبخند ملیحی زدم و رفتم توی دستشویی. *********
*فردا صبح*
عینک آفتابیمو زدم و حوله و کتابمو زدم زیر بغلم و رفتم از ویلا بیرون.
رسیدم به ساحل.
وسایلمو گذاشتم رو میز کوچیک کنار تخت و روی تخت خوابیدم.
روی تخت کناری النور دراز کشیده بود و هرازگاهی بچه ها رو تشویق میکرد.
پسرا به اضافه ی سم داشتن والیبال بازی میکردن.
سم و لویی و لیام تو یه تیم و زین و هری و نایل هم توی یه تیم.
از الان میگم که تیم سم برده چون هم دختره هم پسرا ازش حساب میبرن هم کلا کارش خوبه دیگه :|
آیپادمو از جیب شلوارکم دراوردم و هدفونمو گذاشتم تو گوشم.
دیشب به حرفای هری فکر کردم.
حق با اونه. نباید اینقد ضعف از خودم نشون بدم. کسی چه میدونه همین چند دقیقه ی دیگه چه اتفاقی میوفته؟
داشتم آهنگ گوش میدادم و کتاب میخوندم که صدای داد و هوار بلند شد!
کتابو گرفتم پایین و هدفون رو از تو گوشم کندم.
همونطور که حدس میزدم بازیشون تموم شده بود و تیم سم برد!
لویی و لیام، سم رو بالا گرفته بودن و دور زمین چرخوندنش! (با اون قد و هیکل:/)
نایل و هری سرافکنده به بهم نگاه میکردن و زین هم اخم کرده بود.
پسرا سم رو گذاشتن زمین و سم توپ رو گرفت بغلش و گفت: هیچوقت یه خانوم رو دست کم نگیر جواد!
زین شونه هاشو بالا انداخت و گفت: بهت سخت نگرفتم! مگرنه عمرا اگه اون سرویس آخرت جواب میداد.
سم ضربه ای به توپ زد و گفت: فعلا که جواب داد جوادییی!
زین چشاشو چرخوند و آخرش تک خنده ای کرد و داد زد: کی میاد بریم تو آب؟
همشون جز لیام بالا و پایین پریدن و آخرشم مثل دلقکا شیرجه زدن تو آب!
غرق نشن حالا :|
النور بلند شد و تاپشو که زیرش بیکینیش بود رو دراورد و داد زد: پس من چی؟
کامنت:
Read more
. . ما زود رسیدیم به تهش. یعنی اون خواست که زود برسیم وگرنه من هنوز کلی جای نرفته باهاش داشتم، کلی ...
Media Removed
. . ما زود رسیدیم به تهش. یعنی اون خواست که زود برسیم وگرنه من هنوز کلی جای نرفته باهاش داشتم، کلی آهنگ که براش نفرستاده بودم، گوشیم پر بود از شعرایی که گفته بودم براش و وقت نشده بود بفرستم و بگم ببین اینا فقط بازی با کلمه نیستا اینا حرفای دلمه... دوربینم هنوز پر نشده بود از عکسایی که موقع حواس پرتی ... .
.

ما زود رسیدیم به تهش. یعنی اون خواست که زود برسیم وگرنه من هنوز کلی جای نرفته باهاش داشتم، کلی آهنگ که براش نفرستاده بودم، گوشیم پر بود از شعرایی که گفته بودم براش و وقت نشده بود بفرستم و بگم ببین اینا فقط بازی با کلمه نیستا اینا حرفای دلمه... دوربینم هنوز پر نشده بود از عکسایی که موقع حواس پرتی ازش گرفته باشم، قلبم پر بود از حسایِ خوبی که باید باهاش تجربه میکردم، و رو زبونم مونده بود هزار تا دوستت دارمی که باید بهش میگفتم... ما زود رسیدیم تهش. هنوز نخورده بودیم قهوه تو کافه ای که من دوست داشتم، هنوز اونجور که دلم میخواست بغلش نکرده بودم، هنوز لبام نخورده بود به صورتش، هنوز اونقدر که بس باشه برای بقیه عمرم عطر تنشو نفس نکشیده بودم، هنوز دستام نرقصیده بود لای اون موهاش، هنوز باهم نخونده بودیم رومئو ژولیتو، وقت نشده بود بهم بگه چشمات اذیتت نمیکنه و من که قند توی دلم آب شده از جمله بعدیش، ابرو بندازم بالا و اون آروم زیر گوشم بگه ولی پدر منو درآورده... ما زود رسیدیم به تهش. من تازه اولاش بودم، اولای عاشقی،اولای حالِ خوب و حسِ ناب. اولایِ زندگی کردن باهاش،واقعا زنده بودن و زندگی کردن باهاش. ولی اون زود رسید به تهش، به ته خواستن من، به ته حال خوب با من، به ته حسای ناب کنار من... آخ که من همیشه متنفرم از تهِ همه چی... از ته شیرین و فرهاد که اونجوری تموم شد بگیر تا ته خیارای بچگی که تلخ بود و ته خواستنش...
.

#فاطمه_جوادی
Read more
 #نجف_اشرف . امروز #نجف بودم این عکس هم پارساله نمیدونم چه دلی داشتم گوشی بردم یا شایدم شانس داشتم ...
Media Removed
#نجف_اشرف . امروز #نجف بودم این عکس هم پارساله نمیدونم چه دلی داشتم گوشی بردم یا شایدم شانس داشتم ولی امسال انگار سخت گیری زیاد بود... . چیزی که بدجور تو ذوق میزد هوای کثیف و پر از گرد و غبارش بود هرچی‌ مرز خوب بود اینجا تو دلمون دراومد از گشنگی هم ضعف گرفتم... . جمعیت که داره زیادتر میشه تا دوروز ... #نجف_اشرف
.
امروز #نجف بودم این عکس هم پارساله نمیدونم چه دلی داشتم گوشی بردم یا شایدم شانس داشتم ولی امسال انگار سخت گیری زیاد بود...
.
چیزی که بدجور تو ذوق میزد هوای کثیف و پر از گرد و غبارش بود هرچی‌ مرز خوب بود اینجا تو دلمون دراومد از گشنگی هم ضعف گرفتم...
.
جمعیت که داره زیادتر میشه تا دوروز دیگه نمیشه نزدیک رفت
.
کسایی هم که از #نت پرسیدن خط ایرانی که هر مگ هشتصد و هرپیام پانصد که ارزش نداره بیست تومن شارژ تو پنج دقیقه نابود شد....خط #عراقی با همه چی در میادپنجاه و پنج...همون بعضی موکبا وای فای گیر بیاد بهتره...دوستایی که میخوان بیان عراق😍😊...منم الان نجفم فردا خدا بخواد میریم کوفه...
Read more
[قسمت27] -ریلی؟؟؟توبا یه لزبین دوست شدی؟ هالسی کنارم ایستاد و منتظر به من خیره شد آب دهنم روقورت ...
Media Removed
[قسمت27] -ریلی؟؟؟توبا یه لزبین دوست شدی؟ هالسی کنارم ایستاد و منتظر به من خیره شد آب دهنم روقورت دادم و باخنده ی مسخره ای جواب دادم:مشکلش چیه؟ نیدین جوری رفتار میکرد که انگار هالسی کنارمن و روبه روی اون وجود خارجی نداره و این منو میترسوند -حتی از فاصله ی خیلی دور هم میشه متوجه ی این موضوع شد که ... [قسمت27]
-ریلی؟؟؟توبا یه لزبین دوست شدی؟
هالسی کنارم ایستاد و منتظر به من خیره شد آب دهنم روقورت دادم و باخنده ی مسخره ای جواب دادم:مشکلش چیه؟
نیدین جوری رفتار میکرد که انگار هالسی کنارمن و روبه روی اون وجود خارجی نداره و این منو میترسوند
-حتی از فاصله ی خیلی دور هم میشه متوجه ی این موضوع شد که اون لزبینه!
فکرمیکردم دلیل کات کردنت بامن موهای کوتاه و رفتارهای تقریباپسرونه امه و حالا چی میبینم؟دوست دختر تو یه لزبین به تمام معناس!!من تورو میشناسم هالسی
تقریبا تمام دخترهای لزبین شهر به تو علاقه و احساس دارن و خدای من!تو با لیام دوستی!!لیامی که همه اونو به لاشی بودن و دخترباز بودن میشناسن و البته که خیلی ها روی اون کراش دارن!
این یه ترکیبه باورنکردنیه!هردوی شما دختر بازهای حرفه ای ای هستید اینطورنیس؟؟
قبل ازاینکه من جوابهایی که برای بیان کردن اماده کرده بودم رو به زبون بیارم هالسی جواب داد:مشکلش چیه؟
تموم دخترهای شهر اطلاعی از رابطه ی ما ندارن،اگه تودهنت رو بسته نگه داری!
نیدین باعصبانیت خندید:من چندروز پیش درمورد اینکه لیام با یه دختر خیلی متفاوت رابطه داره شنیدم و البته که تعجب اور نبود چون لیام تموم دخترهای معمولی و غیرمعمولی رو به تخت خواب کشونده اما اینکه تو..تو خودت کسی هستی که دخترا رو..
جلو رفتم و انگشتم رو توی هوا تکون دادم:محض اطلاعت ما هنوز باهم سکس نداشتیم نیدین!
چشمهای نیدین بزرگتر از این نمیشد
-باور نمیکنم!
انگشتهای هالسی روی کمرم قرار گرفت
-و ما اهمیتی به اینکه تو باور نمیکنی نمیدیم عزیزم!
به هرحال..موهای بانمکی داری!
لبخند و اون چشمکی که هالسی توی اون لحظه به نیدین زد حس دخترمعصوم و بیچاره ای که بهش خیانت شده رو به من وارد کرد ومن تنها با کشیدن دست هالسی به سمت ماشین این حس مزخرف رو ازبین بردم!یامسیح!!من عقلمو از دست دادم!چطورممکنه انقدر بعدشنیدن تعریف اون از یکی ازدوست دخترهای قبلی خودم انقدر احساس مزخرفی کنم؟
-چرا ساکتی لیام؟دلت برای دوست دختر بانمکت تنگ شده بود و حالا تو فکرشی؟
-البته که نه!!
زیرچشمی نگاهش کردم و طوری که انگار تصمیمی برای بلندبیان کردن افکار ذهنیم ندارم زمزمه کردم:ما عجیب ترین رابطه ی دنیا رو داریم!
-میتونیم کات کنیم!
-اوه نه ممنون!!
صدای خنده اش که از نادرترین اتفاقاتی بود که میشد دید توی ماشین پیچید
-توجالبی لیام!حداقلش اینه که اولین واخرین پسری که برای تجربه باهاشم خوش قیافه و باحاله!!
-قطعا هستم!شنیدی که نیدین چی گفت
-اینکه تو یه لاشی به تمام عیار هستی؟
اخم کردم و با غرغرجواب دادم
-جمله ی بعدش!
-اینکه دختربازی؟
-لعنت بهت!
Read more
آخ غزاله ، آخ دانش کجایین؟ یادمه حول و حوش سال دوم دانشگاه بودیم یه خورده عمیق رفته بودیم سراغ تیپای ...
Media Removed
آخ غزاله ، آخ دانش کجایین؟ یادمه حول و حوش سال دوم دانشگاه بودیم یه خورده عمیق رفته بودیم سراغ تیپای جینگیل مینگیلی که بر حسب اتفاق مغازه ای تو بابل باز شد که تا مدت ها منو غزاله فقط از بیرون به ویترین نگاه میکردیم ، راستش حکم بچه ای رو داشتیم که دلش برای عروسکای تو ویترین لک میزد بعد از چند وقت راضی شدیم ... آخ غزاله ، آخ دانش
کجایین؟
یادمه حول و حوش سال دوم دانشگاه بودیم یه خورده عمیق رفته بودیم سراغ تیپای جینگیل مینگیلی که بر حسب اتفاق مغازه ای تو بابل باز شد که تا مدت ها منو غزاله فقط از بیرون به ویترین نگاه میکردیم ، راستش حکم بچه ای رو داشتیم که دلش برای عروسکای تو ویترین لک میزد
بعد از چند وقت راضی شدیم بریم داخل ، اونجا برای من بعد از یه هفته کار و دانشگاه میشد معدن ارامش تنها تفریح اون موقع ها .
حتی روزایی که پول نداشتمم میشستم اونجاو با وسیله هاش عشق میکردم
یادمه هر دفعه که خرید میکردیم پولمون قَد نمیداد واسه خرید ِ این گردنبند فقط ام تونستم انگشترشو بخرم،
یادته؟@ghazaleh_nouri
همش یکی از فانتزایمام شده بود، به خودم میگفتم اگه بخرم چی بزارم توش ، نامه؟ عطر ؟
الان مدت ها از اون موقع ها میگذره شاید ۴ سال یا بیشتر ، من الان از دانش حدود یه کیلومتر فاصله دارم از تو هم مدت ها
کجای این جهان غرق شدی که دیگه هوس اون روزا به سرت نمیزنه؟ @ghazaleh_nouri
شاید اگه الان بود میتونستیم ده تا از اینارو بخریم .
امشب یکی از اقوام انگشترو تو دستم دید و بعد از چند دقیقه با این گردنبند اومد پیشم
گفت من تا حالا ازش استفاده نکردم مالِ تو
از اون موقع تا الان تو یه خلسه ی عجیبی فرو رفتم که چقد رویاهام کوچیک بودن
چقدر رویاهامون بهمون نزدیکن .

حالا شما بگید داخلش چی بزارم ؟
Read more
چهارشنبه بیست و شش آوریل<span class="emoji emoji1f352"></span>چند روزه دومرتبه هوای لندن سرد شده درحد المپیک!!!..<span class="emoji emoji2744"></span>️همونطور که توی عکس ...
Media Removed
چهارشنبه بیست و شش آوریلچند روزه دومرتبه هوای لندن سرد شده درحد المپیک!!!..️همونطور که توی عکس داشبورد ماشینم می بینید هوا تا دو درجه بالای صفر هم سرد شده و ایرکاندیشن ماشین هم روشن روی بیست و‌چهار..بارون هم که بصورت «دیفالت» داریم️ داشتیم می رفتیم سمت تابستونااااااا..همین هفته پیش بیست ... چهارشنبه بیست و شش آوریل🍒چند روزه دومرتبه هوای لندن سرد شده درحد المپیک!!!..❄️همونطور که توی عکس داشبورد ماشینم می بینید هوا تا دو درجه بالای صفر هم سرد شده و ایرکاندیشن ماشین هم روشن روی بیست و‌چهار..بارون هم که بصورت «دیفالت» داریم⛄️☔️ داشتیم می رفتیم سمت تابستونااااااا..همین هفته پیش بیست و چهار درجه هم شد و بقول انگلیسیها شده بود «نایس اند وورم» ولی یهو یه جبهه هوای نمیدنم کم فشار بود،پر فشار بود، چی بود که اومد و دوباره من این دو روز رفته ام تو کاپشن و کلاه و لباس زمستونی...البته ماه آوریل همیشه اینجا همینجوره و الاکلنگی بین زمستون و تابستون گیج و ویجه و ممکنه هر طرفی بره..یادمه شش هفت سال پیش یه روز تو همین ماه آوریل(اواسط اردیبهشت) صبح قرار بود برای کاری برم شمال لندن به شهر «سنت آلبان»(از طریق اتوبان ام تونتی فایو)..صبح ساعت هفت از خواب بیدار شدم و پنجره رو که باز کردم یهو دیدم باغچه و گاردن پشت خونه سفید و پوشیده از برف بود!!!! اونم توی اردیبهشت!!! که خب البته استثنا بود ولی اتفاق افتاد..اخبار رو چک کردم دیدم اتوبان ام تونتی فایو بسته اس..منم سریع زنگ زدم و قرارمو کنسل کردم و برگشتم تو رختخواب و خواب نوشین بامداد رحیل😴😂💕این انگلیسیها و کشورشون طراحی و دیزاین شدن که شب و روز مثل سیل هم که بارون بیاد، همه چی اوکی باشه و آخ هم بقول معرف نگن،..ولی نه برای برف!!مثل کانادا و سوئد و اینجور جاها...کوچکترین برفی که اینجا بیاد همه چی«استند استیل» میشه و متوقف و از حرکت می ایسته...فرودگاهها، جاده ها و حتی اتوبوسهای داخل شهر...تا چی بشه دومرتبه برگردن به سرویس!!یعنی طاقت حتی نیم سانت برف هم ندارن این ملت... بنظر من اگر کشوری خواست با اینا بجنگه،بجای بمبارون،اگه کاری کنن که اینجا برف بیاد و برفبارونشون کنن، نتیجه بهتری میگیرن..جالبه کشور به این مدرنی طاقت یک اینچ برف رو نداره... الان هم شمال انگلستان و اسکاتلند هم امروز شنیدم کلی برف اومده💕آهان راستی، گفتم جبهه کم فشار و پرفشار، یادم افتاد همون سالها که ایران بودم، هفده هجده سال پیش مثلا، تلویزیون ایران تازه یادگرفته بود وضعیت آب و هوا رو با مجری های مخصوص و کارشناس و باتصویر کامپیوتری بگن و دوتا خانوم بودن که یه روز درمیون میومدن و اخبار آب و هوا رو میگفتن...اون خانوما یکیشون چاق و تپل بود و اون یکی لاغر مردنی... ما اسم اون خانوم چاقه رو گذاشته بودیم خانومه پرفشار، اون خانوم لاغره رو خانومه کم فشار..ههههه😂😂 یادشون بخیر.. الان یادشون افتادم... نمیدونم الان هنوز اون خانوم کم فشار و پرفشار هستن یا نه
Read more
. اکبر اکبر اکبر این چه داغی بود روی دل ما گذاشتی؟ کلی برنامه داشتیم، کلی کار داشتیم، قرار بود تو ...
Media Removed
. اکبر اکبر اکبر این چه داغی بود روی دل ما گذاشتی؟ کلی برنامه داشتیم، کلی کار داشتیم، قرار بود تو رکابت خیلی کارای رو زمین مونده رو تموم کنیم قرار بود بجنگیم توام فرماندمون باشی دیشب خواستم برات بنویسم، نتونستم الانم نمیدونم باید چی بگم از کجا بگم از این بگم که تو ما رو بزرگ کردی و وقتی هنوز ریش ... .
اکبر اکبر اکبر
این چه داغی بود روی دل ما گذاشتی؟
کلی برنامه داشتیم، کلی کار داشتیم، قرار بود تو رکابت خیلی کارای رو زمین مونده رو تموم کنیم
قرار بود بجنگیم توام فرماندمون باشی
دیشب خواستم برات بنویسم، نتونستم
الانم نمیدونم باید چی بگم از کجا بگم
از این بگم که تو ما رو بزرگ کردی و وقتی هنوز ریش تو صورتمون درنیومده بود بهمون میدون دادی؟
از گروه 5 نفره ده سال پیشمون بگم که تو دوران فرماندهیت، همیشه باهات بودیم و توام همه چیو به ما میسپردی یا از گروه تلگرامی خصوصی تری بگم که بعد از پایان مسئولیتت درست کردیم با همون بچه ها و گفتیم هنوزم تو بزرگ مایی
از تواضعت بگم که بزرگ و کوچیک بهت میگفتن اکبر یا از چهره غلط انداز و موی بور و سفیدت که خیلیا فکر میکردن و میکنن سن و سالت بالاست و از بچه های جبهه و جنگی
از وقتی بگم که من 17 -18 ساله رو عضو شورا کردی و تو جلساتی که اون همه بزرگتر توش بودن بهم میگفتی تو باید تحلیل سیاسی بگی و بهم جسارت دادی یا از نشریه هایی که با حمایتت چاپ میکردم و کلی هم برات دردسر میشد
از وقتایی که باهات بحثمون میشد و با قهر می رفتیم بگم یا از اینکه اونی که آخرش کوتاه میومد و ودل ما رو به دست می آورد خودت بودی
از اولین باری که تو ما رو زیارت کهف الشهدا بردی بگم یا از روایتگری هات تو مناطق عملیاتی که همه فکر میکردن هم رزم شهدا بودی و بهت میگفتن سردار
از دل و جراتت بگم که نارنجک چارشنبه سوری رو بخاطر اینکه تو صورت یه بنده خدایی نخوره با دستت گرفتی و سه تا انگشتتو از دست دادی یا از جانبازی هات بخاطر امر به معروف و نهی از منکر
از عاشورای 88 بگم که ترک موتورت تو خیابون نواب بودیم و یه عده سنگ به دست میومدن سمت ما و من هرچی میگفتم برو، تو با اون سر نترست نرفتی و سنگ بارون شدیم
از قدیما بگم که هر چند وقت یه بار یه شهید از معراج میاوردی مسجد و تا صبح برنامه میگرفتیم یا از حسینیه ای که تو خونت ساختی و اسمشو گذاشتی "منتظران شهادت" و انتظارت به سر رسید
از سفره افطاری سالانه ات تو معراج شهدا بگم که امسال آخریش بود یا دوندگی ها و سازندگی هات تو مناطق عملیاتی جنوب و غرب که تو این چندین ساله یه نوروز هم خونتون نبودی
از بودجه های میلیاردی که زیر دستت بود بگم یا از پژوی چهارصد و پنج قدیمیت که آخرشم قتلگاهت شد
از مراسم خیمه سوزی ظهر عاشورای مسجد بگم که 20 سال پیش خودت راهش انداختی و تو این سال های اخیر هم با همه مشغله هات و دور شدنت از محل نمیذاشتی تعطیل شه یا از حرص و جوش خوردنت برای اینکه نذاری دهه محرم چراغ مسجد خاموش بشه
بقيش تو كامنت اول...
Read more
تو که رفتی وقتی که ترکم کردی از خود بی تاب شدم در خود شکستم من از خواب بی خواب شدم آه چی میشد که عشق ...
Media Removed
تو که رفتی وقتی که ترکم کردی از خود بی تاب شدم در خود شکستم من از خواب بی خواب شدم آه چی میشد که عشق تو عشقی دروغین نبود دوستت دارم گفتن تو وعده ای شیرین نبود وسوسه های تو نگات منو به دامت انداخت رنگ قشنگ اون چشات کار دل منو ساخت وای که جدایی واسه من لحظه آخرم بود رفتن تو برای من شکسته باورم ... تو که رفتی

وقتی که ترکم کردی از خود بی تاب شدم

در خود شکستم من از خواب بی خواب شدم

آه چی میشد که عشق تو عشقی دروغین نبود

دوستت دارم گفتن تو وعده ای شیرین نبود

وسوسه های تو نگات منو به دامت انداخت

رنگ قشنگ اون چشات کار دل منو ساخت

وای که جدایی واسه من لحظه آخرم بود

رفتن تو برای من شکسته باورم بود

تو که رفتی ولی عشق می مونه

نفسم اسم تو رومی خونه

عشق تو توی رگام می جوشه

دل من قدر تو رو می دونه

عاشق شدن برای تو بیهوده بود هوس بود

برای تو عمر وفا کوتاهتر از نفس بود

میون عشقای خدا عشق تو شد نصیبم

مگر گناه من چی بود که دادی تو فریبم... @andymusic1 | #iranian #iranmusic #iranianmusic #music #persian #andykouros #هنرمندا #خوانندگان #لس_آنجلس #موزیک #پرشین #Los_angeles #موزیک #اندی_کوروس #اندی_کورس #اندی #اندی_مددیان #andy #andymadadian #nice #photooftheday #picoftheday #life #memories #love #my #andymusic1.fans #world #paksima_zakipour 👑 🇦 🇳 🇩 🇾 👑
Read more
<span class="emoji emoji1f49c"></span> راهنمایی که بودم آموزش پرورش منطقه مون یه مسابقه گذاشته بود.. مسابقه نویسندگی! باید یه داستان ...
Media Removed
راهنمایی که بودم آموزش پرورش منطقه مون یه مسابقه گذاشته بود.. مسابقه نویسندگی! باید یه داستان بلند مینوشتیم.. این مسابقه بین تمام مدارس منطقه مون بود.. منم که پایه ی مسابقه و رقابت شرکت کردم کاملا یادمه در مورد چه موضوعی نوشتم حتی بعضی جمله هامو یادمه! تو اون مسابقه من نفر اول شدم️ (هنوزم که ... 💜
راهنمایی که بودم آموزش پرورش منطقه مون یه مسابقه گذاشته بود.. مسابقه نویسندگی! باید یه داستان بلند مینوشتیم.. این مسابقه بین تمام مدارس منطقه مون بود.. منم که پایه ی مسابقه و رقابت😝 شرکت کردم کاملا یادمه در مورد چه موضوعی نوشتم حتی بعضی جمله هامو یادمه! تو اون مسابقه من نفر اول شدم✌️ (هنوزم که دربارش حرف میزنم یجوریم میشه😻) اون موقع اوضاع آموزش پرورش از اینی که الان هستم بدتر بود! اصلا حالیش نبود به بچه ی دوازده سیزده ساله باید چه جایزه ای بده! حدس میزنین جایزه م چی بود؟؟؟ یه کیف خیلی بزرگِ چرم مشکی زشت بی ریخت بیشعور میمون 😑😑 هنوزم ازون کیف متنفرمممم!! تا یه چند سالی از نوشتن خبری نبود تا سال آخر دبیرستان، که ته همه کتابام یه چیزایی مینوشتم! حتی یه شعر طنز گفتم درباره کلاسمون ُ ماجراهای میزای آخر کلاس😝 ولی یه روز همشونو از بین بردم😐 دوباره قلمو گذاشتم کنار تا سال سوم دانشگاه👀 دانشگامون یه نشریه ی باحال داشت که من گاهی برای ستون آسمانی ها تلخیص میکردم یواش یواش گول مدیر مسئول نشریه رو خوردم ُ :) تا به خودم اومدم دیدم شدم طنز نویس نشریه دانشجویی💪 زدم تو گوش لیسانس و فارغ شدم از تحصیل ولی همچنان مینوشتم.. ولی از یه زمانی به بعد دیگه ننوشتم! حالا یکی دو سالی ازون اِستُپ گذشته.. دوباره یجوریمه😌 بنویسم باز ؟؟؟☺✏🌱
#Canon #photo #picture
#photography #camera
Read more
کاور: @indestructible_tersa <span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f48e"></span> عکس پروفایل خفنه نه؟!باش حال میکنم😎🤘 Ep96 تاپ هم باتمام زورش ...
Media Removed
کاور: @indestructible_tersa عکس پروفایل خفنه نه؟!باش حال میکنم😎🤘 Ep96 تاپ هم باتمام زورش تکه بشقاب چینی عتیقه رو بیرون کشید بل حتی قدرت فریاد زدن هم نداشت سهون اما مثل مجسمه ای نگاه میکرد بل-ن...ناز...نازلی جی دی-چی میگی نازلی چی؟ بل اب دهنشو همراه با خون قورت دادو با لکنتی که از سر ... کاور: @indestructible_tersa ❤💎
عکس پروفایل خفنه نه؟!باش حال میکنم😎🤘
Ep96
تاپ هم باتمام زورش تکه بشقاب چینی عتیقه رو بیرون کشید
بل حتی قدرت فریاد زدن هم نداشت
سهون اما مثل مجسمه ای نگاه میکرد
بل-ن...ناز...نازلی
جی دی-چی میگی نازلی چی؟
بل اب دهنشو همراه با خون قورت دادو با لکنتی که از سر درد پیدا کرده بودادامه داد:پ...ی..داش...پیداش کرده
تاپ-کیو؟
تیارا-تور؟؟؟نازلی رو پیدا کرده?
بل دست تیارا رو که توی دستش بود فشردوسرشو تکون داد
همگی نگاهی به هم کردن وجی دی گفت:معطل چی هستید؟
تیارا-بل وچیکار کنیم؟
بل سرفه دیگه ای کردوگفت:من...خ...خوبم...برید.ع..عج...عجله کنید
وبه سهون نگاه کرد
سهون که کمی خجالت زده بود ابرویی در هم کشیدودر صدم ثانیه ای زیرزمین رو ترک کردواین تاپ وتیارا وجی دی بودن که با حرکتشون باعث بلند شدن موهای بل ونشوندشون روی صورتش شدن
*
حتی ماشین هم مناسب ندونستن برای به سرعت رسوندن خودشون به اونجا
مهم نبود توی مسیر کی میبینتشون....مهم این بود سریع به جنگل برسن
هیون پشت پنجره اتاق کارش توی کاخ بزرگش ایستاده بودورفتن ادمارو نگاه میکرد،همه رو مرخص کرده بود،دیگه چیزی تهدیدشون نمیکرد
بابه صدا دراومدن گوشیش به سمتش برگشت،روی میز بار کنار دستش بخاطره ویبرش داشت میلرزید
باخوندن اسم تاپ دلشوره ای توی دلش به راه افتاد وتماس رو وصل کرد
هیون-تاپ؟
*
نازلی دسته ی بازی رو زمین انداخت وگفت:اصلا من بازی نمیکنم تو تقلب میکنی
بکهیون که پایین مبلی که نازلی روش نشسته بود،نشسته بود خندیدوگفت:چه تقلبی؟
نازلی-الان دوساعته تو داری بی وقفه به من گل میزنی
بکهیون-خب این اسمش تقلب نیست،من این بازی رو بلدم
نازلی-خب من بلد نیستم
بکهیون-خب تو اصرار کردی بازی کنیم
نازلی-خب یادم بده
بکهیون-یاد نمیگیری
نازلی-یعنی میگی کم هوشم؟
بکهیون-ربطی نداره دخترا سخت این بازی هارویاد میگیرن،توباید یه بازی دیگه بکنی
نازلی-چه بازی ای؟
بکهیون-قارچ خور،پلنگ صورتی،هرکول
نازلی جیغی کشیدوگفت:یااااااا
بکهیون دستشو سپرش قرار داد تا کتک نخورکه صدای زد درب بلند شد
هردوبه سمت درب برگشتن
نازلی-کیه؟
بکهیون بویی کشیدوگفت:نمیدونم...توبمون
وبلند شدوبه سمت درب رفت واول از چشمی نگاه کرد وچیزی ندید
با احتیاط درب رو باز کردحالا جلوی روش یه خون آشام با یه چهره کریه رو میتونست ببینه.انگار خودشو جلوی چشمی نامرئی کرده بودوحالا مرئی شده بود
رگای صورتش به وضوح دیده میشدن ودندونای نیشش از حد معمول بلند تروبزرگتر بودن.دور مردمک عسلی رنگ چشمهاش پر بود از رگ های سرخ واین بکهیون رو ترسوند،از بابت نازلی
بکهیون-بله؟
#he_is_my_son_6
Read more
من نیما هستم 23ساله.این خاطره ماله 6 سال پیشه.وقتی که من 17 سالم بود و خواهرم 13 سالش.بابام شغله آزاد ...
Media Removed
من نیما هستم 23ساله.این خاطره ماله 6 سال پیشه.وقتی که من 17 سالم بود و خواهرم 13 سالش.بابام شغله آزاد داره.مامانم هم معلمه.معمولا تو طوله روز خونه خالیه.  .من محشیدو از کوچیکیش خیلی دوست داشتم.اصلا هم نظری روش نداشتم.حتی گاهی اوقات معمولا ظهر ها پیشش میخوابیدم.یواش یواش محشید رشد کرد.هیکلش ... من نیما هستم 23ساله.این خاطره ماله 6 سال پیشه.وقتی که من 17 سالم بود و خواهرم 13 سالش.بابام شغله آزاد داره.مامانم هم معلمه.معمولا تو طوله روز خونه خالیه.  .من محشیدو از کوچیکیش خیلی دوست داشتم.اصلا هم نظری روش نداشتم.حتی گاهی اوقات معمولا ظهر ها پیشش میخوابیدم.یواش یواش محشید رشد کرد.هیکلش درشت تر شد.و هیکلشو سینه هاش داشت یواش یواش منو تحریک میکرد.محشید همیشه از کوچیکی جلو من تاپ شلوارک میپوشید و این برامون طبیعی بود.اما از وقتی که هیکلش درشت تر شده بود مامانم بهش گیر میداد که اینطوری جلو دادشت راه نرو زشته.آخه شلوارکاش همیشه تنگ بود.اونم دوست نداشت تو خونه پوشیده باشه.میخواست راحت باشه.واسه همین وقتی مامانم سره کار بود.تو خونه راحت لباس میپوشید. منم همش کسو کونو سینه هاشو دید میزدم.یه چند وقتی بود بدجور رفته بودم تو نخش.واسه اینکه توجه اونم جلب کنم گاهی وقتا با شورت از جلوش رد میشدم.تو خونه به یه هوایی میگشتم.معمولا وقتی میخواسنم برم بیرون به هوایه اینکه دارم لباس عوض میکنم لباسامو در می آوردم.با شورت میرفتم تو آشپزخونه آب مبخوردم بعد حاضر میشدم. سعی میکردم وقتی از جلوش رد میشم طوری رد بشم که مهشید متوجه کیرم از زیره شورت بشه چون تنگ بود.که بلخره موفق شدم.
چند وقتی بود.هر وقت با شورت از پیشش رد میشدم میدیدم زیر چشمی به کیرم نگاه میکنه. 1روز طبق معمول با تاب شلوارک بود.از این شلوارک پاچه کوتاها.پدرسک با اون سنه 13 سالش خیلی سکسی بود.من جلو آینه بودم.از اتاقش اومد بیرون از کنارم رد شد.من یهو زدم به کونش گفتم خاک تو سره چاقت کنن.اصلا چاق نبود ها.تو پر و سکسی بود.برگشت گفت خودت چاقی میمون.گفتم چاق تویی.باسنتو نگا؟؟کون گنده.گفت عوضی کونه توکه گنده تره.گفتم من از تو سنم بیشتره خب.خلاصه یکم بحث کردیم.رفت تو آشپزخونه.اومد سمت اتاقش من جلو آینه بودم هنوز.اون زمان خیلی به موهام ور میرفتم.اومد منو هول داد کنار گفت برو کنار.بعد واستاد جلو آینه خودشو ببینه چاق شده واقعا.منم از پشت سرش 2 دستامو گذاشتم رو کونش گفتم نگا کن پهنای باسنتو؟؟گفت تو اصلا به من چکار داری؟دوست دارم چاق باشم اصلا.خلاصه یکی من گفتم یکی اون.یکی من میزدم بهش یکی اون.بعد هی میخندیدیمو همو یواش میزدیمو به هم قلبه میگفتیم.بعد نمیدونم چی شد که شد کشتی.انداختمش زمین.یهو گفت آآآآآآآآخخخخ نیمااااا کمرم درد گرفت.اخماشو کرد تو هم.بعد همین طور که به پشت رو زمین بود.کنارش نشستم.گفتم کجات دقیقا؟گفت پشتم.برش گردوندم.میدونستم فیلمشه.
بعد گفتم الان خوب میشه.شروع کردم به ماساژ دادنه پشتش.بعد یواش یواش شروع ک
Read more
 #الهی العفو لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر ...
Media Removed
#الهی العفو لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن... صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود... اومدم برم تو مسجد دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به ... #الهی العفو
لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم تو مسجد
دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم
هیچکی ازش حتی یه فالم نمیخرید ...
بی اعتنا از کنارش رد میشدن.... رفتم جلو
گفتم خوبی: گفت مرسی...
گفت عمو یه آدامس ازم میخری؟؟؟
دست کردم تو جیبم
فهمیدم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم چشم میرم خونه کیفم رو میارم ازت میخرم...
گفت عمو تو میدونی الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور
کن...
گفت یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم آره خیلی...
گفت یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم چادر؟؟؟
گفت آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی میکنیم،ظهرا که آفتاب میزنه میسوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد میکنه،گرمش که میشه بیشتر قلبش دردش میگیره...
سرم رو انداختم پایین...
اشکم دراومد....
گفت عمو یعنی من الان بگم خلصنا من النار
خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور میکنه؟؟
از گرما تو چادر دور نمیکنه؟؟؟
آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم
چیزیش بشه من میمیرم...
میخواستم داد بزنم آهای ملت بی معرفت
این بچه اینجا نشسته شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه
بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و خلصنا من النار میگید
آهای ملت بی معرفت...
خلصنا من النار اینجاست،الهی العفو اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد گفت بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همینجوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم الهی العفو...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد میداد....
مزه بغض میداد....
مزه اشک میداد
Read more
. . لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر ...
Media Removed
. . لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا... نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود.... انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن... صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود... اومدم برم تو مسجد دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه ... .
.
لباس مشکی تنم کردم و رفتم سمت مسجد برای مراسم احیا...
نیم ساعتی بود از مراسم گذشته بود....
انقدر شلوغ بود که حتی تو حیاط مسجدم نشسته بودن...
صدای الهی العفو،الهی العفو مردم،صدای خلصنا من النارشون تو کل محل پیچیده بود...
اومدم برم تو مسجد
دیدم یه دختر بچه جلوی در مسجد نشسته،به دیوار تکیه داده و یه بسته آدامس و چند تا فال دستشه....
یه چند دقیقه ای وایسادم و نگاهش کردم
هیچکی ازش حتی یه فالم نمیخرید ...
بی اعتنا از کنارش رد میشدن.... رفتم جلو
گفتم خوبی: گفت مرسی...
گفت عمو یه آدامس ازم میخری؟؟؟
دست کردم تو جیبم
فهمیدم کیف پولم رو تو خونه جا گذاشتم.‌‌...
گفتم چشم میرم خونه کیفم رو میارم ازت میخرم...
گفت عمو تو میدونی الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب یعنی چی؟؟؟
آخه امشب همه همین جمله رو میگن...
گفتم یعنی خدایا پناهم باش و من رو از آتیش جهنم دور
کن...
گفت یعنی جهنم گرمه؟؟؟
گفتم آره خیلی...
گفت یعنی از تو چادر ما هم گرم تره؟؟؟
گفتم چادر؟؟؟
گفت آره من و مادرم و خواهرم تو چادر زندگی میکنیم،ظهرا که آفتاب میزنه میسوزیم خیلی گرمه،خیلی ....
مادرم قلبش درد میکنه،گرمش که میشه بیشتر قلبش دردش میگیره...
سرم رو انداختم پایین...
اشکم دراومد....
گفت عمو یعنی من الان بگم خلصنا من النار
خدا فقط من رو از آتیش جهنم دور میکنه؟؟
از گرما تو چادر دور نمیکنه؟؟؟
آخه من مامانم رو خیلی دوست دارم
چیزیش بشه من میمیرم...
میخواستم داد بزنم آهای ملت بی معرفت
این بچه اینجا نشسته شما یه بسته از آدامس ازش بخرید از گرمای تو چادر خلاص شه
بعد شما قران بالا سرتون گرفتید و خلصنا من النار میگید
آهای ملت بی معرفت...
خلصنا من النار اینجاست،الهی العفو اینجا نشسته..‌‌
یه بسته آدامس بهم داد گفت بیا عمو این آدامس رو من بهت میدم چون تنها کسی بودی که حاضر شدی باهام صحبت کنی..‌
همینجوری اشک ریختم و رفتم سمت خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره رفتم سمت مسجد....
اما هر چی گشتم دختر بچه نبود...
به آسمون نگاه کردم
چشام پر اشک شد...
گفتم الهی العفو...
الهی العفو...
الهی العفو..‌‌
خدایا من بی معرفت رو ببخش....
آدامس رو باز کردم و گذاشتم دهنم...
مزه درد میداد....
مزه بغض میداد....
مزه اشک میداد
❤🌹سلام شب خوش
نماز روزهاتون قبول درگاه حق این روزهای عزیز منم ازدعاتون بی نصیب نکنید
#جوجه_لبنانی
براتون هشتک میزنم که رسپیشو ببنید فقط اینسری رو زغال کباب شده و همسرپزه حتی پلو😊😋
#جوجه_کباب_لبنانی_شبنم
Read more
پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاق جمشید. پاییز یهو می‌آد، توو یه روز، مثّ بهار و بقیه. صپّ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. مام مث عوام‌الناس ، مث سیاوش قمیشی و کریس دی‌برگ عقیده داریم پاییز دلگیره. شباش صدای بوف می‌آد. به جمشید می‌گیم : «سر مرگی مهمون ... پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاق جمشید. پاییز یهو می‌آد، توو یه روز، مثّ بهار و بقیه. صپّ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. مام مث عوام‌الناس ، مث سیاوش قمیشی و کریس دی‌برگ عقیده داریم پاییز دلگیره. شباش صدای بوف می‌آد. به جمشید می‌گیم : «سر مرگی مهمون نمی‌خوای دلمون گرفته...؟ » می‌گه : «بابا کجاش دلگیره؟ نگا نارنگیا رو. نگا نارنجیا رو. به زبان حال با انسان سخن می‌گه. خرمالو رو ببین » می‌گم: جمشید ، نارنجی چیه؟ مهر... آبان... وای از آذر.... چه‌جوری بگذرونیم امسالو؟ تولد جمشید آبان‌ه خوب معلومه خوشش می آد، راه میره میگه دنیا یعنی محاسن پاییز . میگم خوب مثلن چهار تا مثال بزن از این محاسن ، میگه دلبر لباس قشنگارو از تو گنجه در میاره پایین کمی لخت ، بالا کت و کلفت ،‌آدم حض میکنه میگم اولن چشمت‌و در میارما دومن این که نصفش معایبه ، حیف‌ ه تابستون نبود که همش لخت ؟ یه چای میریزه میزاره جلومون میگه : حالا دلبر هیچی. شبا رو چی میگی ؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی ؟ پاییز همش شب‌ه دیگه ، نصفه روز غروب‌ه. میگم : آقا ما دو ساعت شب بسمونه ، زیادم هس ، میخوایم زودتر بیدار شیم تموم شه. یه چراغی میزاریم اون گوشه ، تاریک روشن میشینیم ستاره میشیم میریم تا سحر چه زاید باز. میگه : چایی از دهن افتاد. جمشید اگه پاییز اینقده که تو میگی خوبه ،‌چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه ؟ همه به این زردیو نارنجی نگا می کنن حالشون جا میاد ، چرا ما بلد نیستیم ؟ چرا همه رفته بودناشونو میزارن واسه پاییز ؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده ؟ جمشید یه سیبیل نازک داره ، سفید شده ، خیلی سال‌ه اینجاس ، همه ی پاییزای آسایشگارو دیده ،‌ میگه این درخت بزرگ‌ه نا نداره وگرنه بت میگفتم پاتشاه فصلا ینی چی . میگم جمشید یادته هشت ده سال پیشها این زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بناگوش در رفته‌هه رو میگم واسه خودش هیبتی داشت قدیما خوب با هم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز که مدیریت قدیمی درو با لقد شکست رفت تو دید دست هم رو گرفتند تیکه و پاره رفتن که رفتن... پاییز نبود؟ یه قلپ چای میخوره میگه : آره یادمه . جمشید اون یارو که ته راهرو میشست سرش رو میکرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتها بود دیگه؟ بهش می‌گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یک کار آبرومند! یک کلمه هم حرف نمی‌زد. هی فقط یواش می‌گفت همینه آبرو لاغر بود اصلا نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی ما یادته در حیاط رو زدند رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی‌حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود...
Read more
. دیشب یه برنامه مستند دیدم در مورد قطب شمال. . بهار و تابستون و پاییز، کلا پنج شش ماه میشد و بقیه‌ی ...
Media Removed
. دیشب یه برنامه مستند دیدم در مورد قطب شمال. . بهار و تابستون و پاییز، کلا پنج شش ماه میشد و بقیه‌ی سال زمستون تاریک و سرمای وحشتناک... . پنج دقیقه از این مستند در مورد یه کرم کوچولو بود، از شما چه پنهون، من اصلاً فکرش هم نمی‌کردم که تو اون سرمای وحشتناک هیچ حشره‌ای دوام بیاره. حالا چه برسه به یه ... .
دیشب یه برنامه مستند دیدم در مورد قطب شمال.
.
بهار و تابستون و پاییز، کلا پنج شش ماه میشد و بقیه‌ی سال زمستون تاریک و سرمای وحشتناک...
.
پنج دقیقه از این مستند در مورد یه کرم کوچولو بود، از شما چه پنهون، من اصلاً فکرش هم نمی‌کردم که تو اون سرمای وحشتناک هیچ حشره‌ای دوام بیاره. حالا چه برسه به یه کرم کوچولوی دو سانتی!! و اما، قصه‌ی زندگیش! عجیب!!
.
این کرم کوچولو که چون رو تنش کرک داشت، بهش میگفتند کرم پشمالوی قطبی، وقتی از حالت لارو خارج میشد و تبدیل میشد به کرم، مثل همه‌ی کرم‌های دیگه شروع میکرد به خوردن و ذخیره سازی و کسب انرژی برای دگردیسی، کل بهار و تابستون را میخورد، ولی اینقدر وقت کم بود که زمستون از راه می‌رسید و اون هنوز آماده نبود.

او قادر به ترک قطب شمال نیست زیرا نمی تواند پرواز کند بنابر این در زیر یک سقف لانه می کند
از گرمای خورشید به سرعت کاسته می شود . در زیر تخته سنگ کرم از وزش باد در امان است اما سرما به عمق خاک هم نفوذ می کند
بزودی قلب کرم از تپیدن باز می ایستد، تنفس قطع می شود، بدنش شروع به یخ زدن می کند.
اول اندام‌هاش بعد خونش منجمد میشد. بهار که میومد، با گرم شدن هوا، یخ اونم وا می‌رفت و... دوباره زنده میشد و دوباره شروع می‌کرد به خوردن و اندوختن تا بلکه بتونه پروانه بشه.
ولی خیال باطل!! تو بهار دوم هم وقت کم میاره... بازم زمستون و دوباره مرگ و... حالا فکر کنید، این روند چند سال طول میکشه؟ هفت سال!!! فکرش رو بکنید، هفت بار بمیری و زنده شی و تلاش کنی، و تسلیم نشی، برای پروانه شدن!! بالاخره، تو بهار هفتمین سال، اینقدر انرژی جمع میشه که به نظر کافی میاد ، شروع می‌کنه به تار تنیدن و شفیره شدن، دگردیسی شروع میشه، تبدیل شدن و بالاخره بعد از هفت سال تلاش و شکست، کرم کوچولوی پشمالو تبدیل میشه به... پروانه!! حالا چقدر وقت داره؟ فقط هفت روز!!
هفت روز برای #پرواز کردن، برای #زندگی کردن، برای #جفت پیدا کردن و بعدش مرگ واقعی!! هفت سال تلاش واسه هفت روز!! عجیبه!! نه؟! داشتم فکر میکردم، کاشکی ما آدم ها هم مراحل دگردیسی داشتیم، یه عمر بدو بدو می‌کنیم،
برای چی؟
آدم بهتری شدن؟
اندوختن؟
.
هیچ وقت لذت پروانه شدن را کشف می‌کنیم؟
هیچ‌وقت به رویاهامون می‌رسیم؟؟ پرواز می‌کنیم؟؟
یا فقط تا دقیقه‌ی آخر عمر اندوخته جمع می‌کنیم؟! هیچ وقت به روحمون فکر می‌کنیم؟
.
🔴 آدمی لذت رسیدن به پرواز را با اندوختن چه چیزی عوض کرده که هیچ وقت به قدر کافی نیست؟
.
✅ به نظر می‌رسد حتی یک کرم پشمالوی قطبی هم از بیشتر ما مردم متمدن امروزی هدفمندتر و جلوتر است!
.
برداشت شما؟
Read more
پاییز که میشه ما بی اختیار میریم اتاق جمشید.پاییز یهو میاد تو یه روز مثه بهارو بقیه. صبح زود بیدار میشی ...
Media Removed
پاییز که میشه ما بی اختیار میریم اتاق جمشید.پاییز یهو میاد تو یه روز مثه بهارو بقیه. صبح زود بیدار میشی میبینی حیات شده طوفان رنگو, رنگ که برگها تو دیده میکنن مام مثه عوام الناس مثه سیاوش قمیشی کریستی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره شباش صدای بوف میاد به جمشید میگیم سر مرگی مهمون نمیخای دلمون گرفته میگه ... پاییز که میشه ما بی اختیار میریم اتاق جمشید.پاییز یهو میاد تو یه روز مثه بهارو بقیه. صبح زود بیدار میشی میبینی حیات شده طوفان رنگو, رنگ که برگها تو دیده میکنن مام مثه عوام الناس مثه سیاوش قمیشی کریستی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره شباش صدای بوف میاد به جمشید میگیم سر مرگی مهمون نمیخای دلمون گرفته میگه بابا کجاش دلگیره نگاه نارنگیارو نگاه نارنجیارو به زبان حال با انسان سخن میگه خرمالو رو ببین میگم جمشید نارنجی چیه مهر,آبان وای از آذرچجوری بگذرونیم امسالو؟ تولد جمشید آبانه خوب معلومه خوشش میاد راه میره میگه دنیا ینی محاسن پاییز میگم خوب مثلن 4تا مثال بزن ازین محاسن میگه دلبر لباس قشنگارو از تو گنجه درمیاره پایین کمی لخت بالا کت و کلفت آدم حظ میکنه میگم اولا چشتو درمیارما دوما اینکه نصفش معایبه حیف تابستون نبود که همش لخ... یه چایی میریزه میزاره جلومون میگه حالا دلبر هیچی .. شبا رو چی میگی مگه تو خودت عاشق شبا نیستی پاییز همش شبه دیگه نصفه روز غروبه میگم آقا ما دوساعت شب بسمونه زیادم هست میخایم زودتر بیدار شیم تموم شه یه چراغی میزاریم اون گوشه تاریک روشن میشینیم ستاره میشماریم تا سحرشه ... میگه چای از دهن افتاد جمشید اگه پاییز انقدی که تو میگی خوبه چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه؟همه به این زرد و نارنجی نگاه میکنن حالشون جا میاد چرا ما بلد نیستیم؟چرا همه رفته بودناشونو میزارن واسه پاییز؟چرا پاییز هیشکی برنمیگرده؟جمشید یه سیبیل نازک داره سفید شده خیلی ساله اینجاست همه پاییزای آسایشگاهو دیده میگه این درخت بزرگه نا نداره وگرنه بهت میگفتم پادشاه فصلا ینی چی میگم جمشید یادته هشت ده سال پیشا این زن و شوهره اتاق بغلی رو یارو سیبیل از بنا گوش در رفته رو میگم واسه خودش هیبتی داشت قدیما خوب باهم چسبیده بودن آبان بود یا آذر, ماه آخر پاییز که مدیریت قدیمیه درو با لگد شکست رفت دید دست همو گرفتن تیکه و پاره رفتن که رفتن پاییز نبود؟ یه قلپ چای میخوره میگه آره یادمه .جمشید اون یارو که ته راهرو مینشست سرشو میکرد تو مشد چی؟ همین وقتا بود دیگه بهش میگفتیم داداش حیف تو نیست برو دنبال یه کار آبرومند یک کلمه م حرف نمیزد هی فقط یواش میگفت همینه آبرو لاغر بود اصلن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی مایادته در حیاطو زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود گذاشته بودنش پشت در بی حقوق با چشم بسته آبروشم دستش بود پاییز بود بابا.. جمشید پا میشه میره کنار پنجره فکر میکنه ما حالیمون نیست هرسال همینه کارش میگم جمشید ما چرا تا این زردو قرمزارو میبینیم بند دلمون پاره میشه.. بقیه درکامنت
@radiochehrazi
Read more
رسیدیم خونه اونقدر خسته بودیم که اصلا حال مسواک زدن هم نداشتم واسه همین یه نخ دندون کشیدم و رفتیم کپیدم ...
Media Removed
رسیدیم خونه اونقدر خسته بودیم که اصلا حال مسواک زدن هم نداشتم واسه همین یه نخ دندون کشیدم و رفتیم کپیدم شب یه لحضه احساس کردم یه روح تو اتاقمه (از تاثیرات تونل وحشته بود) مث خر ترسیدم..پاشدم رفتم پیش لئو...اروم گفتم: _ لئو؟؟ خوابی؟؟؟ _نه هنوز خوابم نبرده بود..چیزی شده؟؟ _اوهوم..یه روح تو ... رسیدیم خونه اونقدر خسته بودیم که اصلا حال مسواک زدن هم نداشتم واسه همین یه نخ دندون کشیدم و رفتیم کپیدم 😏
شب یه لحضه احساس کردم یه روح تو اتاقمه (از تاثیرات تونل وحشته بود)
مث خر ترسیدم..پاشدم رفتم پیش لئو...اروم گفتم:
_ لئو؟؟ خوابی؟؟؟
_نه هنوز خوابم نبرده بود..چیزی شده؟؟
_اوهوم..یه روح تو اتاقم بود..میترسم..میشه پیشت بخوابم؟ 😥
_بابا روح کجا بود؟؟ 😔
_میدونم الکیه ولی من تا احساس امنیت نکنم خوابم نمیبره 😏
_باشه پس بیا اینجا بخواب!
_مررررررسی^____________________^ 😍😎
رفتم تو تختش و با فاصله ی زیاد(تقریبا لبه تخت) خوابیدم.
تقریبا نزدیکای هفت صبح بود که از گرما احساس میکردم داشتم زنده زنده کباب میشدم و عرق کرده بودم و همش به خودم میپیچیدم و کلی ترسیده بودم..داشتم یه خواب ترسناک میدیدم....هر چی موجود ترسناک تو دنیا بود ریخته بود تو خواب من بدبخت ترسو 😨😱😨
دیگه اروم خودم کشیدم سمت لئو و رفتم زیر پتو..همینجوری که خوابیده بودم داشتم چرت و پرت هم میگفتم:
_کممممممممک یکی به دادم برسهههههههههه!!!!
همون موقع لئو بیدار شد و منم از خوب پریدم و دستامو باز کردم....بعدش مشتم محکم خورد به لئو و اونم افتاد پایین تخت...منم که شوکه شده بودم اصلا نفهمیدم چی شد..
لئو اومد پیشم و پرسید: یه هو چی شد؟ حالت خوبه؟؟؟؟؟؟
_چند تا موجود ترسناک داشتن دنبالن میکردم و بعدش منو گرفتن..خیلی ترسیدم. 😓
_خب دیگه آروم باش..فقط یه خواب بود..بیا برو صورتتو یه آب بزن.. 😋
_باشه..بعدش دستمو گرفت و رفتم دستشویی..یه کم آروم شدم و به چیزای خوب فکر کردم و به آهنگ گوش دادم تا بلاخره خوابم برد! 😏
صبح شد نور آفتاب افتاده بود تو صورتم ☀ منم از تخت اومدم بیرون و رفتم دست و صورتمو شستم و لباسامو عوض کردم و رفتم طبقه پایین.
تازه فهمیدم لئو قبل از من بیدار شده و رفته بوده خرید...رفتم تو آشپزخونه دیدم داره میز صبحانه رو آماده میکنه.. از پشت دیدمش.خودمو جمع و جور کردمو با لبخند رفتم پیشش. 😃
_صبح بخیر لئو! 😜 رفته بودی خرید؟
_صبح بخیر! اره یه خورده خرت و پرت لازم داشتیم رفتم خریدم.
_اها..راستی دنی و پینتو هنوز خوابن؟
_دنی خوابه ولی پینتو صبح زود رفت هلند!
_جانم؟؟ واسه چی؟؟ 😡 _با زنش رفت که بچه هاش مادر بزرگشونو ببین!
_نمیدونستم زن و بچه داره! 😳
_دنی هم داشت ولی به دلایلی طلاق گرفت!
_اوخی..دلم براش سوخت! 😓
_منم دلم براش میسوزه ولی این قضیه مال چند سال پیشه!
_اهان اوکی.
@Mahasal_mh
@Sara.kiaani.pv
#Mahasal__dastan
Read more
 #تولدت_مبارک #داداشی بچه که بودم همیشه به دوستام حسودیم می‌شد، زورم بهشون می‌رسید اما میدونستم ...
Media Removed
#تولدت_مبارک #داداشی بچه که بودم همیشه به دوستام حسودیم می‌شد، زورم بهشون می‌رسید اما میدونستم حتی اگه بزنم‌شون هم یک جا با داداش‌‌شون خفتم میکنن و تا میتونن میزننم. از همون زمان حسرت یه داداش بزرگ‌تر بدجور رو دلم مونده بود تا اینکه همه رویاهام تموم شد و شدی داداش بزرگه. ادم تو زندگی همه ما زیاده، ... #تولدت_مبارک #داداشی
بچه که بودم همیشه به دوستام حسودیم می‌شد، زورم بهشون می‌رسید اما میدونستم حتی اگه بزنم‌شون هم یک جا با داداش‌‌شون خفتم میکنن و تا میتونن میزننم. از همون زمان حسرت یه داداش بزرگ‌تر بدجور رو دلم مونده بود تا اینکه همه رویاهام تموم شد و شدی داداش بزرگه. ادم تو زندگی همه ما زیاده، آدم‌هایی که داداش صداشون میکنیم اما جنس تو با بقیه فرق داره. داداش باید لقبش کوه باشه، مثل باباها. تو این سه سال از هیچی نترسیدم چون اول از همه خدا رو داشتم بعدش دلم قرص بود که بابا هست اما شاید دوری از خانواده یکم مجبورم کرده بود خودم رو مستقل نشون بدم. تو این مدت هر وقت بابام رو میدیم میگفتم همه چی خوبه چون تو رو کنارم داشتم چون کوه بودی و منم بهت تکیه دادم. تو بهم یاد دادی تو کار شریف باشم و اگه به چیز خاصی هم اعتقاد ندارم حق بنده خدا رو ناحق نکنم و حلال و حروم یادم باشه. تو این دوره زمونه آدم مثل تو کمه. به همون خدایی که جفتمون عاشقشیم کمه. این روزا سرم بالاست، سینم جلو و کت باز راه میرم و خیالم حسابی جمعه که تو رو دارم. کسی مگه جرات داره بهم بگه بالا چشممت ابروعه؟؟نسبت خونی یک نسبت کلیشه‌ایه چون مطمئنم اگه داداش هم داشتم قدر تو بهم نزدیک نبود. چند قدم با هم اومدیم تا ته ته دنیا باهات میام داداشی❤️❤️ تولدت مبارک رفیق، تولدت مبارک داداش، تولدت مبارک مرد شریف و خستگی ناپذیر صنعت نشر ♥️♥️♥️
عکس:
@samargholizadeh
#تولدت_مبارک #شریف #علیرضا_اسدی #نیماژ #ما_یک_خانواده_هستیم

@aliirezaasadi
Read more
. از اواخر سال ۹۵ شروع شد به چیزهایی فهمیدن و دیدن از خودی ها که کم کم سستم کرد برای حضور در این فضای از ...
Media Removed
. از اواخر سال ۹۵ شروع شد به چیزهایی فهمیدن و دیدن از خودی ها که کم کم سستم کرد برای حضور در این فضای از اوایل سال ۹۶ دیگه خیلی چیزها علنی شد و روز به روز اینستا رو به گندتر شدن رفت کاش چیزی درباره کثافت کاری خودی نمیدانستم آنقدر تحمل این فضا برام سخت هست که من حسین عباسی که همه از دوست و آشنا و فامیل ... .
از اواخر سال ۹۵ شروع شد به چیزهایی فهمیدن و دیدن از خودی ها که کم کم سستم کرد برای حضور در این فضای

از اوایل سال ۹۶ دیگه خیلی چیزها علنی شد و روز به روز اینستا رو به گندتر شدن رفت

کاش چیزی درباره کثافت کاری خودی نمیدانستم

آنقدر تحمل این فضا برام سخت هست که من
حسین عباسی که همه از دوست و آشنا و فامیل و همکار منو با اینستاگرام میشناسن ، میخوام این فضا را ترک کنم

فقط تنها چیزی که میتونم بگم عاقبت بخیریه
بهترین دعا عاقبت بخیر شدنه

خودم و دیگر دوستان حزب اللهی
یکم به خودمون بیاییم

به کجا داریم میریم؟
هدفمون چی بود از حضور تو فضای مجازی؟

هدفمون این بود که تو سرداران بی پلاک قرار بزارید؟
هدفمون این بود با چادر جذب مشتری کنیم؟
هدفمون این بود با ریش و چفیه دوست پسر دوست دختر مذهبی راه بندازیم؟

عاقبت بخیری
عاقبت بخیری
عاقبت بخیری
.
.
.
.
.
از همه دوستان طلب حلالیت دارم

خیلی از دوستان از قدیم با پیجم همراه بودن
خیلی افرادم جدیدا

من مخلص و کوچک همه دوستان هستم

حلال کنید

تو اینستا صفحه عمومی نخواهم داشت
پیچ شخصی زدم
@hossein.abbasi_2
که دوستان و آشنایان حقیقی و مجازی فقط فالو میشن

این پیج هم همینطور خواهد بود
شاید روزی دوباره برگردم

ولی اگه هم برگردم دلم میخواد دوباره از صفر شروع کنم

حلال کنید
ان شاء الله همیشه شاد و موفق باشید زیر سایه ولایت امیرالمومنین
یاعلی
Read more
 #سفر_تنگ_اردشیری آخرای تنگه یه گروه دیگه آتیش درست کرده بودن کنار آبو داشتن جوجه سیخ میکردن. تنگه ...
Media Removed
#سفر_تنگ_اردشیری آخرای تنگه یه گروه دیگه آتیش درست کرده بودن کنار آبو داشتن جوجه سیخ میکردن. تنگه زیادپیمایشش طول نکشیده بودو تو این فکرا بودم که کاش بیشتر میشد تو تنگه میبودیمو زیاد خسته نشدیمو ازین جور فکرا که یه مرد تقریبا میان سال کنار آتیش توجهمو جلب کرد. فامیلیش آقای کارامد بود. داشت از ... #سفر_تنگ_اردشیری
آخرای تنگه یه گروه دیگه آتیش درست کرده بودن کنار آبو داشتن جوجه سیخ میکردن. تنگه زیادپیمایشش طول نکشیده بودو تو این فکرا بودم که کاش بیشتر میشد تو تنگه میبودیمو زیاد خسته نشدیمو ازین جور فکرا که یه مرد تقریبا میان سال کنار آتیش توجهمو جلب کرد. فامیلیش آقای کارامد بود. داشت از تجاربو سفراش برامون تعریف میکرد. گفت میدونی من چن سالمه، گفتم حدودا ۴۰ اینا... گفت من ۵۰ و خورده ایم! با تعجب نگاش کردمو گفتم چه خوب موندین، که گفت پسر جون میدونی چرا من سرپا و با روحیم؟ گفتم سفر دیگه؟ گفت من از وقتی یادم میاد تو سفر بودم. آقای کارامد شیرازی بود، ولی بوشهرو اطرافشو جاهای دیدنیشو بیشتر از من بلد بودو کلا ایران دیده بود. میگفت تو وقتی مردی چی میبری با خودت؟ گفتم هیچی، گفت وقتی زنده ای نهایتا چی داری؟ گفتم میشه خیلی چیزا داشت! گفت نه دیگه اشتباهت همین جاست!!! تو تو این دنیا یه کفش میپوشی، تجربه اون کفشه دیگه برات تکراریه چه کفش ۱ تومنی چه ۵۰ تومنی، یه پیرهن میپوشیو یه شلوار میپوشی! یکم فک کردمو با تخفیف حرفشو قبول کردم. گفت تا میتونی همه چی رو به کُلیه ات بگیرو بزن به جاده، بزن به طبیعت، وقتی تو طبیعتی زمان زودتر میگذره، واسه همین آدم خودشو دلش جوون میمونه. بعد از مکالممون درباره این مدل زندگی آدرس چندجایی که تو این چن سال رفته بود به عنوان تاپ تن بمون معرفی کردو، شمارشو بم داد. گفت هر موقع خواستی به من زنگ بزنو هم سفر شو بامون. دوستاشون به جوجه دعوتمون کردنو بعد از قربانت ها و فدایت شوم های روتینِ وقت خداحافظی رفتیم پیش بچه های خودمونو تو مسیر داشتم تو گوشیم اسمشو سیو میکرد:
مستر کارامد تور
مستر کارامد تور واتس آپ
97.4.15
------------------------------
پ.ن: ویدئو هارو ببینین حتما ولی با صدای کم😁
پ.ن: مرسی وی تور
@we.tours
Read more
خونه سکوت کامل بود... رو کاناپه دراز کشیده بودم و خیره به سقف... یه دفعه دیدم واسه گوشیم پیام اومد خودش ...
Media Removed
خونه سکوت کامل بود... رو کاناپه دراز کشیده بودم و خیره به سقف... یه دفعه دیدم واسه گوشیم پیام اومد خودش بود...نوشته بود سلام خوبی میکائیل؟؟؟؟ تمام دست و پام لرزید هیچوقت اصلا پیام نمیداد به من... جواب دادم مرسی تو خوبی... گفت خوبم،میخواستم بگم تو یه کانال یه قصه ای رو خوندم،دقیقا مثل یکی ... خونه سکوت کامل بود...
رو کاناپه دراز کشیده بودم و خیره به سقف...
یه دفعه دیدم واسه گوشیم پیام اومد
خودش بود...نوشته بود سلام خوبی میکائیل؟؟؟؟
تمام دست و پام لرزید
هیچوقت اصلا پیام نمیداد به من...
جواب دادم مرسی تو خوبی...
گفت خوبم،میخواستم بگم تو یه کانال یه قصه ای رو خوندم،دقیقا مثل یکی از خاطرات خودمون بود...
خیلی واسم جالب بود که نویسنده این داستان دقیقا اتفاقی که برای ما افتاده بود واسش اتفاق افتاده...
گفتم بفرست واسم....
متن رو فرستاد...
دیدم متن خودمه ولی اسم نویسنده رو نزده بودن...گوشی از دستم افتاد....
چشمام پر اشک شد...
یه چند دقیقه ای گذشت...
پیام داد چی شد؟؟متن رو خوندی؟؟؟
گفتم آره....
بیچاره نویسندش چی کشیده نشسته خاطره خودش با عشقش رو نوشته‌‌‌...
گفت آره بیچاره ...
دیگه پیام ندادم و گوشی رو گذاشتم کنار و دوباره شروع کردم به گریه کردن...
چند دقیقه بعد گوشی رو برداشتم و پیام دادم راستی من یه کانال دیگه میشناسم اونم متناش خیلی شبیه خاطرات ماست...
گفت بفرست واسم...
آدرس کانال خودم رو براش فرستادم....
یه نیم ساعتی خبری ازش نشد
دیدم زنگ زد...
جواب دادم...
معلوم بود انقدر اشک ریخته بود صداش گرفته بود...
گفت تو با خودت داری چیکار میکنی...
تو با زندگیت داری چیکار میکنی؟؟؟
گفتم خوندی متنای کانال رو؟؟؟
دیدی چقدر شبیه خاطرات ماست...
فقط داشت گریه میکرد و هیچی دیگه نمیگفت
گفتم راستی بیچاره نویسنده این همه متن چی کشیده تا اینارو نوشته...
داد زد ای خداااا....
قطع کرد...
دوباره چند دقیقه بعد پیام داد من دیگه طاقت ندارم،دارم دق میکنم،از کانالت میام بیرون...
گفتم تو خوندی طاقت نیاوردی
ببین خدا چه صبری به من داده که نشستم و اینارو نوشتم... تو که از زندگیم رفتی بیرون
از کانالمم برو بیرون،عیبی نداره...
.
.
.
👑 #میکائیل💕
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
✅ #ماروبه_دوستان_خود_معرفي_كنيد 👑😊🙏
Read more
علیرضا رضایی چقدر خوب بود که تو شبیه خودت بودی. هیچ‌وقت خودت را بیشتر یا کمتر نشان ندادی از چیزی که هستی. ...
Media Removed
علیرضا رضایی چقدر خوب بود که تو شبیه خودت بودی. هیچ‌وقت خودت را بیشتر یا کمتر نشان ندادی از چیزی که هستی. به راحتی می‌‌گفتی بعد از ۸۸ که از ایران رفتی دست بر قضا نوشتن را جدی گرفتی و ابراهیم نبوی کمک کرد جایی بنویسی. نه از آن‌موقع‌ها حماسه ساختی که گمنام بودی، نه وقتی اسم در کردی از خودت اسطوره ساختی. ... علیرضا رضایی چقدر خوب بود که تو شبیه خودت بودی. هیچ‌وقت خودت را بیشتر یا کمتر نشان ندادی از چیزی که هستی. به راحتی می‌‌گفتی بعد از ۸۸ که از ایران رفتی دست بر قضا نوشتن را جدی گرفتی و ابراهیم نبوی کمک کرد جایی بنویسی. نه از آن‌موقع‌ها حماسه ساختی که گمنام بودی، نه وقتی اسم در کردی از خودت اسطوره ساختی. یک طنزنویس بودی و تمام. مثل ما نبودی که توی هر سوراخی سرک می‌کشیم. تو طنزنویس بودی و تمام. خوب هم بودی. بلد بودی بخندانی. بلد بودی همه چیز را دست بیندازی. بلد بودی تعصب نداشته باشی. جلوی دوربین خودت بودی و توی متن خودت بودی و توی کامنت خودت بودی. خیلی سخت است علیرضا. وقتی آمدم بیرون و آن ویدئو را که برایم ضبط کرده بودی – مدت‌ها بعد – دیدم کلی خندیدم و کلی گریه کردم. استندآپ‌هات را من خیلی دوست داشتم. می‌خندیدم حسابی. کارم این بود که توی مهمانی کارهای تو را معرفی کنم. همین چند شب پیش جایی مهمان بودم گفت علیرضا رضایی را می‌شناسید؟ بعد سریع سرچ کردم و استندآپ‌هات را گذاشتم. آنجای آدم دروغگو، علیرضا؛ همه داشتند ریسه می‌رفتند. از خنده اشک‌شان درآمد. چندبار هی زدم عقب چون صدای خنده نمی‌‌گذاشت همه کار را درست بشنوند. اما تو ادا نداشتی علیرضا. خود خودت بودی. با دوتا چیز بیشتر عکس یادگاری نمی‌گرفتی؛ یکی مامان‌علی که می‌مردی براش. یکی هم شیشه‌های مشروبت. اصلا شاید برای همین از ایران رفتی که بتوانی با هر چی دوست داری عکس بگیری. نه ادای مبارزه درمی‌آوردی نه ادای بی‌تفاوتی. یک آدم طبیعی بودی که زیاد مشروب می‌خورد. یک آدم مشروب‌خوار که زیاد طبیعی بود. یک آدم شوخ‌طبع که زیادی جدی بودی. یک آدم جدی که زیاد مسخره بود. خیلی مسخره‌ای علیرضا. آدم چهل ساله را واداشته‌ای به نوشتن این چیزها آن هم وقتی که مثل بچه‌‌های چهارساله اشک‌هاش روان است. اصلا خدا لعنت کند شهروز را. وسط این همه کار آمدم پای کامپیوتر و بنا بر عادت مزخرف اینترنت را باز کنم که دیدم نوشته رفیق قدیمی‌ام، علیرضا رضایی، رفت. می‌خواستی بروی خب مثل آدم می‌رفتی. می‌گذاشتی صبح. می‌گذاشتی آخر هفته. می‌گذاشتی سال بعد. اصلا چندسالت بود مرد؟ جواب مامان‌علی را کی بدهد؟ آن وسط، توی سرما. بطری‌هات نصفه ماند که پسر. چقدر دوستت داشتم. حیف که تا نمیریم این احساسات مزخرف را نمی‌نویسیم می‌ترسیم به آدم بخندند. خب وقتی می‌‌میریم که گریه‌دار است. دوستت داشتم علیرضا. آدم‌های کمی واقعا خود خودشان هستند. تو شبیه خودت بودی.

#علیرضا_رضایی
Read more
... خب میدونین مشکل خیلیا چی بود؟ این که تو ویدیوی وایدست دریمز فقط تیلور رو دیدن. اینکه فقط اون عاشق ...
Media Removed
... خب میدونین مشکل خیلیا چی بود؟ این که تو ویدیوی وایدست دریمز فقط تیلور رو دیدن. اینکه فقط اون عاشق هری شده و هری هم اگه رفت دنیال تیلور یا ناراحت بود فقط از رو مهربونیش بود یه بار کلا از اول ویدیو تا اخرش فقط پسر رو ببینید. هری با کندالم رابطه تبلیغاتی داشت. ولی کجاش شبیه هیلور بوووود؟ هری با کندال ... ...
خب میدونین مشکل خیلیا چی بود؟ این که تو ویدیوی وایدست دریمز فقط تیلور رو دیدن. اینکه فقط اون عاشق هری شده و هری هم اگه رفت دنیال تیلور یا ناراحت بود فقط از رو مهربونیش بود 😒 یه بار کلا از اول ویدیو تا اخرش فقط پسر رو ببینید. هری با کندالم رابطه تبلیغاتی داشت. ولی کجاش شبیه هیلور بوووود؟ هری با کندال و کارا و نادین دوسته. تو تولدش هم هر سه شونو با هم دعوت کرد! ولی تیلور رو نه. در صورتی که تیلور و هری همش میگن ما دوستیم باهم. ولی نه هری تو دایره دوستی تیلور هست نه تیلور 😒 پس تیلور با کندال و کارا و نادین فرق داره. هری یه جور دیگه به تیلور نگاه "میکرده". و طبق موزیک ویدیو اون نگاه تنفر نبوده. خیلی جالبه لری شیپرا چون  این ویدیو به نفع لری هستو قبول دارن برای هیلوره ولی بقیه اهنگای رمانتیک تیلور که توش چیزای واضح تر از هیلور میگه رو نه!! اتفاقا ویدیو خیلی به اهنگ ربط داشت. اگه شما از قبل به اهنگ دقت میکردین خودتون میفهمیدین
"I can see the end as it begin"
"Nothing lasts forever"
"Someday when you leave me..."
از اولش میتونستم اخرش رو ببینم. هیچ چیز همیشگی نیست. یه روز وقتی ترکم میکنی... یعنی میدونسته این رابطه هم قرار نیست دووم بیاره. از اول تعیین شده بوده. ولی همه چی برنامه ریزی شده پیش نمیره چون این وسط یه حسی به وجود میاد. و همش به هری میگه اولین شرطم و اخرین درخواستم اینه هیچ وقت منو از یاد نبر. امیدوارم این خاطراتی که باهم داشتیم دنبالت بیان. این اهنگ حتی میتونسته قبل از بهم زدن هیلور هم نوشته شده باشه... حالا که داستان رو میدونین, ازتون میخوام یه بار دیگه هم به اهنگ بلنک اسپیس دقت کنین...
یه چیز دیگه م حواستون باشه ممکنه واقعا ویدیو راجبه هیلور و لری نباشه ها 😐 اخه پریمر اون فیلم خیلی بعد تر از فیلم برداری بوده...
ببخشید پست نمیزارم... حوصله بحث ندارم
اگه بزارم فلش بک میزارم
Read more
🦋<span class="emoji emoji2728"></span> امروز داستانی شنیدم...عجیب ولی واقعی! یه زوج عاشق تازه مزدوج که قصد مهاجرت داشتن، با یه بحث و ...
Media Removed
🦋 امروز داستانی شنیدم...عجیب ولی واقعی! یه زوج عاشق تازه مزدوج که قصد مهاجرت داشتن، با یه بحث و دعوای کوچیک منزل خانوادهٔ آقای پسر، پسر بحث رو منتقل می‌کنه به خانواده و دختر می‌رنجه از این بابت و به حالت قهر می‌ره خونه پدرش و ... این رفتن همانا، بی‌خبر موندن از پسر قصه همان...تا حدی بی‌خبر که بالاخره ... 🦋✨
امروز داستانی شنیدم...عجیب ولی واقعی!
یه زوج عاشق تازه مزدوج که قصد مهاجرت داشتن، با یه بحث و دعوای کوچیک منزل خانوادهٔ آقای پسر، پسر بحث رو منتقل می‌کنه به خانواده و دختر می‌رنجه از این بابت و به حالت قهر می‌ره خونه پدرش و ... این رفتن همانا، بی‌خبر موندن از پسر قصه همان...تا حدی بی‌خبر که بالاخره دختر سراغ همسر رو می‌گیره و توسط خانواده پیچونده می‌شه و در نهایت با کلی این در و اون در زدن، از دوستای آقا می‌شنوه که ایشون کوله‌بار و فلنگ رو بستن...! عجیب نیست؟ اینه تعهد؟ اینه ازدواج؟! اینه وضعیت جامعهٔ کثیف و لجن امروز؟ به همین راحتی وارد زندگی یکی بشی و بی‌خداحافظی از همسررررت..!!!! چی داره به سرمون میاد؟!
.
با شنیدن این ماجرا، یاد یه قصه‌ای افتادم:
یکی بود یکی نبود! غیر از خدای مهربون، یه دخترکی بود، از شهری راهی پایتخت شد...بر خلاف تصور خودش که فکر می‌کرد همه جا براش کوچیک می‌شه، این ظرف خود دخترک بود که خیلی کوچیک بود...روزها گذشت و گذشت و این خانم خوب قصهٔ ما با کسی که عاشقانه دوست داشت زندگی می‌کرد و بعد چندسال صاحب فرزندی می‌شن و خانم قصه حالا دیگه یه مادر بود. مادری دلبسته به فرزند. ولی خب دست بی‌رحم روزگار، زندگی رو چرخوند و چرخوند و دلبستگی‌های خوشگل گذشته تموم شدن و و زن قصهٔ ما سردراورد از یه زندگی عجیب و غریب و پر از سیاهی، با یه ویترین رنگی رنگی قشنگ...اینکه یهو از ادعای استقلال رسید به تن دادن به هر کاری و هر خاری و حتی عشق ممنوعی که ده سال پیش براش غیرقابل تصور بود و دور از مخیله...برای تنها نبودن؟ یا حتی طمع و بلندپروازی...

چی داره سرمون میاد؟ چی عشق و عاشقی رو از بین می‌بره و دلمون چندبار مصرف می‌شه؟ چی باعث می‌شه که وارد روابط متعدد بشیم و دست بزنیم به انتخاب‌های عجیب و غریب؟

نه داورم که خطا بگیرم، نه قاضی که حکم بدم...
یه انسانم...دارای فکر! عقل! منطق...و پر از حس...
فکر می‌کنم...فکر...فکر...فکر...
به زندگی، به روزگار، به عشق، به سیر عشق! که اکثراً نزولیه...
به آدما، به سیاهی دلشون، به نیمه‌ی تاریکی که حتی برای بی‌سانسورترین افراد زندگیشون روشن نمی‌شه و همیشه حداقل یک بعد پنهانی دارن...یه تلخی گس و ناخوشایند...

به خودم فکر می‌کنم...به دنیای پر از رنگم که بیشتر شبیه دیزنی‌لنده تا دنیای سیاه آدما...که هر حسی توش مقدسه و هر آدمی پر از ارزش و عشق! تو دنیای من هیچ دلی نمی‌شکنه، هیچ گره‌ای کور نمی‌شه، هیچ سفیدی سیاه نمی‌شه، هیچ چشمی گریون نمی‌شه...همه صادقن و به هم معتمد...خورشید می‌تابه و بارون می‌باره...
بارون عشق،
صلح
و
آرامش...
Read more
راستش تو که غریبه نیستی و منم اونقدر بلدم خودم باشم که نیازی نداشته باشی حدسم بزنی و بپرسی چرا .... تقریبا ...
Media Removed
راستش تو که غریبه نیستی و منم اونقدر بلدم خودم باشم که نیازی نداشته باشی حدسم بزنی و بپرسی چرا .... تقریبا یکسالی هست که خیلی کم می نویسم ، خیلی روزها کلمه ها روی مغزم رژه میرن و میخوان بیان رو کاغذ ، خیلی روزها از خودم میپرسم امروز باید از کدوم درد جامعه م بنویسم که شاید یه روزی یه جایی دل کسی رو بلرزونه ... راستش تو که غریبه نیستی و منم اونقدر بلدم خودم باشم که نیازی نداشته باشی حدسم بزنی و بپرسی چرا .... تقریبا یکسالی هست که خیلی کم می نویسم ، خیلی روزها کلمه ها روی مغزم رژه میرن و میخوان بیان رو کاغذ ، خیلی روزها از خودم میپرسم امروز باید از کدوم درد جامعه م بنویسم که شاید یه روزی یه جایی دل کسی رو بلرزونه و یه تاثیر کوچولو روی تصمیم و رفتارش بذاره ولی از تو چه پنهون هر چی زمان میگذره بیشتر متوجه میشم که این نوشتن ها این شاعرانگی ها قرار نیست حتی یه پر کاه رو جا به جا کنه چه برسه به لرزوندن دل یه آدم ، به خراش دادن یه فرهنگ پر عظمت ..... پارسال همین موقع ها بود که خبر تجاوز و قتل یه دختر هفت ساله به نام اتنا منتشر شد همین موقع ها بود که مردم عکس دخترهاشون رو گرفته بودند آورده بودند و تو اینیستاگرام نمایش می دادند . اره همین موقع ها بود که من بیمار شده بودم و ازت خواستم حالا که از هم دوریم از دستات برام عکس بگیری که تصور کنم کنارمی.... حالا یکسال از اون موقع گذشته ، نه شعر اتنا که قرار بود خونده بشه به هزار و یک دلیل و مانع تراشی اجرا شد و نه تو حتی به قدر عکسی که از دستات دارم کنارم موندی و نه تجاوز و قتل به بچه ها متوقف شد و نه من دیگه اون‌ همه جنون و دیونه گی رو توی قلبم دارم و نه ..بیخیال شعر بخون *

آتنا خنده هاتو سانسور کن
بعد مشقت یه وقت نری بازی
آتنا موی بازِتو بپوشون
تا کسی رو گناه نندازی
آتنا آسه تر برو و بیا
آدما شاخ می زنن ، مامان !
قد یه فیل بالغن ، اما
پی سوراخ سوزنن مامان !
بغضتو توی حنجره ت خفه کن
تا کسی نشنوه صدای تو رو
زیر بارون نرو که بو نکشن
عطر پیچیده تو هوای تو رو
خدا اون روز رو نیاره ازت
قطره ای خون بخواد چیکه کنه
مگه میشه کسی زبونم لال
دستو پاهاتو، تیکه تیکه کنه ؟
آخ مامان ! چطور میشه خدا ؟
رو شکوفه اسید خالی کرد
نه محاله ، نمیشه ، ممکن نیس
تن یه ماهو دست مالی کرد
آتنا هفت ساله ی پر پر !
مگه میشه به گل تجاوز کرد
بعد تو سر به کوه میذارن
همه مردای شهرمون از درد
یکی اومد فرشته مو دزید
یه فرشته تو پیرهن گلدار
ربنا ! آتنامو برگردون
بسه مونه چقد عذاب النار ؟
یکی بال فرشته تو دزدید
مگه میشه بهشتو پنهون کرد
داغت اونقد بزرگه که میگن
سرگذشتت خدا رو داغون کرد
واسه تنهایی هات بعد از این
پاشو ، بابا عروسک اورده
واسه ی سنگ قبر کوچولوت
گل ارکید و میخک اورده
تو فقط هفت سالته اما
از غمت هفت آسمون لرزید
برو مامان ، تو آسمون میشه
با صدای بلند هم خندید
برو مامان ، تو آسمون میشه
با صدای بلند هم خندید
#رویا_ابراهیمی
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span> بچه نبودیم که ما، بره بودیم صبح خروسخوان همچین آروم، بدون نق و نوق از خواب بیدار می شدیم و صبحونه ...
Media Removed
بچه نبودیم که ما، بره بودیم صبح خروسخوان همچین آروم، بدون نق و نوق از خواب بیدار می شدیم و صبحونه خورده و نخورده، یه مسافت چند صد متری را پیاده گز می کردیم تا مدرسه، سرویس کجا بود؟ تازه اون سالها سرد هم بود ، یه کاپشن خرسک و یه کیف صد کیلویی و دست های لبو شده از سرما. تو مدرسه هم بره بودیم ، از ترس ناظم ... 📝 بچه نبودیم که ما، بره بودیم

صبح خروسخوان همچین آروم، بدون نق و نوق از خواب بیدار می شدیم و صبحونه خورده و نخورده، یه مسافت چند صد متری را پیاده گز می کردیم تا مدرسه، سرویس کجا بود؟
تازه اون سالها سرد هم بود ، یه کاپشن خرسک و یه کیف صد کیلویی و دست های لبو شده از سرما.
تو مدرسه هم بره بودیم ، از ترس ناظم همچین رو خط سفید ده سانتی وا میستادیم که یه سانت از کفشمون از خط بیرون نمیزد، بازیمون چی بود؟
طناب بازی و لی لی و توپ بازی
صبح لی لی... ظهر لی لی... شب لی لی... خلافمون چی بود؟
پنج تومن میدادیم بابای مدرسه، یه تیکه پلاستیک مچاله میذاشت کف دستمون، یه قاشق هم قره قوروت چرک صد سال مونده میریخت روش، ما هم با لذت ، دِ بِلیس، یا فوق فوقش، فوت فوتک میخریدیم، که عبارت بود از دو ممیز سه دهم گرم آرد نخودچی مخلوط با شکر، تو یه پلاستیک چهار سانتی، که به طریقه فوق امنیتی مهر و موم و منگنه کاری میشد، با یه نی کوچولوی نارنجی کنارش.

البته این فوت فوتک رو بیشتر مواقع نمیخوردیم
نگه میداشتیم که فوت کنیم تو سر و کله ی مخبر کلاس که چغلی همه رو میکرد. ظهر که میشد، همون مسافت طولانی رو برمیگشتیم خونه، دستشویی ها مثل الان نبود، ورِ دل آشپزخونه!
یا تو حیاط بود، یا تو راهرو... دست و رومون را می شستیم و ایضا جورابامون رو، رو نرده پهن میکردیم، تازه می آمدیم تو، همچین بره هایی بودیم که همون بغل جاکفشی دفتر کتاب را پهن می کردیم و می نشستیم به مشق نوشتن،تموم می کردیم، برنامه فردا رو هم حاضر میکردیم.

مثل الان نبود که خاله و عمه یه دست بچه رو ماساژ میدن، عمو و دایی اون یکی دست رو ،تا بچه چهار خط به آخر رو بنویسه.
اینقدر مشق می نوشتیم که گوشه انگشت وسطی قلمبه بود همیشه، میخچه وار.
بوی نهار دل می ربود ولی باید صبر میکردیم تا بابا بیاد،همه با هم غذا بخوریم، تنهایی خوردن و جدا جدا خوردن نداشتیم، والا جرات الیور تویست رو هم نداشتیم، بگیم ما گرسنمونه، باید صبر میکردیم الان اگه بود میشد مصداق بارز کودک آزاری، ولی اون موقع درس صبر بود واسه ما، غذا هم هر چی بود، آبگوشتی، کوفته ای، لوبیا پلویی هر چی بود میذاشتن سر سفره،
مثل الان نبود که مامان ها هی بگن: الهی دورت بگردم، فدات بشم، مرغ نمیخوری؟
کباب بخور...دوست داری زنگ بزنم پیتزا برات بیارن مادر قربونت بشه!
هر چی بود میخوریم خدا رو هم شکر میکردیم.
الان که به نسل جدید نگاه میکنم، میبینم، ما هنوزم همون بره های مظلوم و بی دفاع و البته معصومی هستیم، که هنوز که هنوزه تو چنگال زندگی لی لی میکنیم.
Read more
(جنون قسمت هفتم) چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای ...
Media Removed
(جنون قسمت هفتم) چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای اون دخترم زیر سر ایناس,باید زودتر می فهمیدم.به طرف مجتبی رفتم و گفتم:خجالت نمی کشین.چرا دیگه خونوادمو نگران می کنید؟هرچی داد و بیداد می کردم کسی جوابم و نمیداد.مجتبی که اشک تو چشاش میدرخشید سرشو ... (جنون قسمت هفتم)

چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای اون دخترم زیر سر ایناس,باید زودتر می فهمیدم.به طرف مجتبی رفتم و گفتم:خجالت نمی کشین.چرا دیگه خونوادمو نگران می کنید؟هرچی داد و بیداد می کردم کسی جوابم و نمیداد.مجتبی که اشک تو چشاش میدرخشید سرشو میون دستاش گرفت-سعید آروم پرسید:چی شد؟مجتبی آه سردی کشید و گفت:دارن میان تهران-مثل جرقه رو آتیش پریدم وسط و داد زدم دیوونه ها چکار می کنید؟محمد اشکهاشو پاک کرد و در حالی که پا میشدگفت:من میرم بیمارستان‌.مجتبی دستشو گرفت و گفت:صبر کن همگی با هم میریم.-خدایا اینا چی می گن؟زانوهام قدرت نگه داشتن وزنم و نداشتن,دلم بد جوری شور میزد.داد زدم چرا یکی به من نمیگه چی شده؟فقط من غریبه ام؟سعید صورتش و توی دستاش پنهون کرد و گفت:باورم نمیشه...کاش حالش خوب بشه...علی حیفه.از ترس به دیوار تکیه دادم.مگه میشه من؟من که اینجام.حول برم داشت نکنه من مُردم.از ترس زبونم بند اومده بود و عین بید میلرزیدم.پس دختره چی؟اونکه منو می‌دید.قوت قلبی گرفتم-حتما دارن باهام از این شوخیای بی مزه که مد شده می‌کنن.آره تلفنی که زدن هم الکی بوده.برای اینکه تلافی کنم خیز برداشتم و یه سیلی محکم زدم تو صورت سعید اما انگار نه انگار.بیشتر لجم گرفت و ایندفه محکمتر زدم اما اصلا هیچ عکس‌العملی نشون نداد.ترس همه وجودم و در بر گرفت.با لکنت گفتم:بچه ها شوخی خوبی نیستا!لطفا تمومش کنید بعد با قهر از خونه زدم بیرون و رفتم سمت خونه دختره.در باز بود.رفتم داخل...همه جا تاریک بود.از راه آسفالته گذشتم,از دیدن نوری که از شیشه های کوچیک و مربعی به بیرون می تابیداخمم باز شد و از پله ها بالا رفتم و چندتا تقه به در زدم... ادامه دارد
باسپاس بیکران از همراهی شما دوستان گلم(مهرا)
Read more
فکر کن یه روز پائیزی باشه و یه غروب جمعه ی ابری، که حتی ازسقف خونه ش هم غربت و دلتنگی چکه کنه! و از بدشانسی ...
Media Removed
فکر کن یه روز پائیزی باشه و یه غروب جمعه ی ابری، که حتی ازسقف خونه ش هم غربت و دلتنگی چکه کنه! و از بدشانسی تولدت هم باشه و از یادها رفته باشی... انقد که دلت برای خودت بسوزه! بلندشدم شال و کلاه کردم و رفتم قنادی، وارد که شدم پسره سرش تو گوشی بود با سلام من از گوشی بیرون اومد و گفت بفرمایید؛ - کیک ... فکر کن یه روز پائیزی باشه
و یه غروب جمعه ی ابری،
که حتی ازسقف خونه ش هم
غربت و دلتنگی چکه کنه!
و از بدشانسی تولدت هم باشه
و از یادها رفته باشی...
انقد که دلت برای خودت بسوزه!
بلندشدم شال و کلاه کردم و رفتم قنادی،
وارد که شدم پسره سرش تو گوشی بود
با سلام من از گوشی بیرون اومد
و گفت بفرمایید؛
- کیک میخواستم
+برای تولد؟
-بله
+چند نفره؟
مکث کردم نمی دونستم چی بگم
آروم زیر لب گفتم:
- یه نفره،،،...نه دو نفر!
یه نگاه عاقل اندر سفی کرد و گفت:
+کوچکترین کیک ما حداقل یه کیلو میشه
-اشکالی نداره بدید
+طرحش؟
-فرقی نمی کنه
رفت با یه کیک قلبی کوچیک برگشت
+ روش چی بنویسم؟
نگاهش,میکردم اما اونجا نبودم
یه لحظه طرح همه ی کیکایی که،
تاحالا داشتم از ذهنم گذشت
یاد تولدایی که توبودی،
یاد اون غروب آبانی قشنگ،
یاد اون کوچه درختی و انتظارت برای اومدنم
یاد آخرین تولدی که باهم بودیم...
+ شمع هم میخوای؟
یهو به خودم اومدم چشمم به کیک افتاد
دیدم روش نوشته"تولدت مبارک"
با یه لبخند آویزون تشکر کردم
حساب کرد و کارتم رو کشید ،
و همراه کارت یه شمع گرفت به سمتم
-مرسی شمع نمیخوام
+باشه هدیه،،،تولد که بی شمع نمیشه
تشکر کردم به سمت خونه برگشتم
چیزی به تاریکی نمونده بود
به خونه که رسیدم آهنگ دست های تو
از داریوش رو گذاشتم،
وطبق عادت دلتنگی یکم ازعطرت به خودم
زدم
کاش میدونستی عطرت داره تموم میشه"
چشامو بستم و نفس عمیق کشیدم
اومدی کنار پنجره و رو به روم نشستی
با لبخند گفتی بدون من تولد گرفتی؟
بعد کیک رو باز کردی و با یه اخم دلبرانه گفتی:
شمعت رو هم بده
بعد با ابروهای در هم گفتی: خوشم نمیاد از کسی جز من هدیه بگیری حتی اگر ناچیز باشه!
شمع رو گذاشتی روی کیک و روشن کردی
تو به شمع خیره شدی من به تو،
تو با لبخند من با بغض!
می ترسیدم حتی پلک بزنم که نکنه یه وقت بری
نمیدونم چقدر گذشت اما یهو همه جاتاریک شد
من که پلک نزدم
ای بابااااا،،شمع تموم شد
پسره راست میگفت بدون شمع که تولد نمیشه
فندک زدم نه خبری از تو بود نه از صدای داریوش
فقط من بودم وبارون،
و یه قلب زخمی، روی میز!
که عجیب شبیه من بود... #پروانه_حسینی
@rehsasatchabnel 🦋
Read more
شنیدم دلار داره میاد پایین و داشتم فکر می‌کردم اگه اوضاع درست شه یه سری چیزا رو بخرم. از فکرای تو سرم ...
Media Removed
شنیدم دلار داره میاد پایین و داشتم فکر می‌کردم اگه اوضاع درست شه یه سری چیزا رو بخرم. از فکرای تو سرم یه چیزی به ذهنم رسید و از یه سری آدم پرسیدم اگه هرچقدر بخوای پول داشته باشی و همه چی ردیف باشه چی دلت می‌خواد بخری؟ پنج تا چیز که دلت می‌خواد بخری بدون اینکه خیلی فکر کنی بگو. جوابایی که گرفتم خییییلی متفاوت ... شنیدم دلار داره میاد پایین و داشتم فکر می‌کردم اگه اوضاع درست شه یه سری چیزا رو بخرم. از فکرای تو سرم یه چیزی به ذهنم رسید و از یه سری آدم پرسیدم اگه هرچقدر بخوای پول داشته باشی و همه چی ردیف باشه چی دلت می‌خواد بخری؟ پنج تا چیز که دلت می‌خواد بخری بدون اینکه خیلی فکر کنی بگو.
جوابایی که گرفتم خییییلی متفاوت بود از همدیگه و برام جالب بود که چقدر برداشت آدما از یه جمله باهم فرق می‌کنه و چقدر تصاویر متفاوتی تو ذهنشون میاد که باعث می‌شه جوابای مختلف بدن.
یکی چیزای روزمره‌ای که به خاطر گرونیا نتونسته بود بخره گفت، یکی گفت خونه و ماشین می‌خرم یکی چیزای عجیب غریب غیر واقعی گفت، خلاصه هرکی یه جور.

برای من سخته تجسم کنم هرچقدر میخوام پول دارم و همه چی ردیفه. از بچگی اول مادر و پدرم بیشتر با رفتارشون و بعدش والد خودم توی سرم گفتیم چیزی که لازم نداری رو نخر، چیزی که گرونه نخر، بیشتر پولاتو جمع کن و فکر آینده باش و کمتر از امروز لذت ببر.
الان برام سخته که تصور کنم همه چی ردیفه و لازم نیست پولامو برای آینده جمع کنم و بشینم اسم پنج تا چیز بنویسم که آرزو دارم داشته باشم. حتی تو آرزوهامم فکر می‌کنم بابا این خیلی گرونه می‌خوای چیکار؟!

شما پنج تا چیزی که اگه همه چی ردیف باشه و هرچقدر می‌خواین پول داشته باشین می‌خرین چیه؟
اصلا هرچقدر می‌خواین برای شما یعنی چقدر؟
Read more
گفتم مار از پونه بدش نمیاد گیتی خانوم. مار فقط زبون پونه رو بلد نیست واسه همین از هم میترسن. نگاهم کرد ...
Media Removed
گفتم مار از پونه بدش نمیاد گیتی خانوم. مار فقط زبون پونه رو بلد نیست واسه همین از هم میترسن. نگاهم کرد از بالای عینکش گفت چی میگی؟ گفتم هیچی. گفت دور ماندن چی میشه؟ چهار حرفی؟ گفتم فراق. گفت چی؟ گفتم فراق ف ر الف قاف. گفت آهان. نوشت تو جدولش. باز نگام کرد گفت چه قاف غلیظی هم گفتی. گفتم قافش غلیظه دوری، گیتی ... گفتم مار از پونه بدش نمیاد گیتی خانوم. مار فقط زبون پونه رو بلد نیست واسه همین از هم میترسن. نگاهم کرد از بالای عینکش گفت چی میگی؟ گفتم هیچی. گفت دور ماندن چی میشه؟ چهار حرفی؟ گفتم فراق. گفت چی؟ گفتم فراق ف ر الف قاف. گفت آهان. نوشت تو جدولش. باز نگام کرد گفت چه قاف غلیظی هم گفتی. گفتم قافش غلیظه دوری، گیتی خانوم جون. گفت از کی دوری حالا؟ گفتم از خودم دیگه. غش غش خندید. گفت تو یه جور خوبی خل و چلی. گفتم من کلا عاشق ماشقتم.
بعد پا شدم با ویلچرش بردمش تو حیاط. برف می اومد. وایسادیم به تماشا. خانوم پتو رو پیچید دور خودش گفت حالا رو نبین بچه، من یه وقتی مدل بودم. گفتم هنوزم مدلی. گفت مادام ژانت خیاط بود تو لاله زار لباسا رو می داد من بپوشم تو مزون راه برم که مشتریا ببینن خوششون بیاد. گفتم خوششون میومد؟ خندید گفت نه بابا زن ها از همدیگه خوششون نمیاد یه عیبی میذارن روی هم. گفتم ای بی تربیت. گفت زهرمار. بعد یه پکی زد به خودکارش که از بعد عمل ریه جای سیگار تو دستش بود، گفت خوششون نمیومد از من، زیادی لاغر بودم. آخرش هم مادام ورشکسته شد من هم دیگه شوهر کردم. بعد چاق شدم، شوهرم هم دوستم نداشت، می گفت چاقی. خندید. گذاشتم خنده هاش بشینه رو برفها که زودتر آب بشن. آخه چی میشه بگی به زنی که وقتی به دوست داشته شدن فکر میکنه غصه دار میشه صدای خندیدنش؟
نیم ساعت بعد همونجور که داروی عصرش داره اثر می کنه و خوابش می بره، جدول حل می کنه. می پرسه پایتخت اتریش چی میشه واو داره؟ میگم وین. میگه نوه من وین درس میخوند. بعد از بالای عینک نگام میکنه میپرسه بهادر زنگ نزد؟ میگم نه، گرفتاره، زنگ میزنه گیتی خانوم. خوابش برد، دعا کردم خواب ببینه بهادر و بقیه نوه هاش اومدن دیدنش، باهار شده، برفها آب شدن، بار دیگر روزگار چون شکر آمده. اقلا تو خواب.
بعد بقیه بدنم رو برمی دارم و از آسایشگاه مجلل خصوصی که بیشتر شبیه سالن انتظار مردن واسه اونایی طراحی شده که فقط پولشون براشون مونده، پیاده میرم تا وسطای شهر. تو راه، گیتی خانوم یه بند تو سرم جدول حل میکنه. پنج حرفی چی میشه؟ از مردن بدتر؟ ب داره.
بی کسی گیتی خانوم. بی کسی.
Read more
‌ همه‌تون می‌دونید که من در دنیا بیشتر از هر چیزی عاشق این دو آدم هستم. پدرم هر کاری از دستش براومد کرد ...
Media Removed
‌ همه‌تون می‌دونید که من در دنیا بیشتر از هر چیزی عاشق این دو آدم هستم. پدرم هر کاری از دستش براومد کرد تا با چندرغاز حقوق معلمی زندگی خوبی برای پنج تا بچه‌ش فراهم کنه. مادرم هم که هرگز کم نذاشت. ‌ چطور می‌شه جواب این همه زحمت و تلاش رو داد؟ هیچ جور. شاید یک راهش این بود که وقتی پدرم رتبه‌ی کنکورم رو دید ...
همه‌تون می‌دونید که من در دنیا بیشتر از هر چیزی عاشق این دو آدم هستم. پدرم هر کاری از دستش براومد کرد تا با چندرغاز حقوق معلمی زندگی خوبی برای پنج تا بچه‌ش فراهم کنه. مادرم هم که هرگز کم نذاشت.

چطور می‌شه جواب این همه زحمت و تلاش رو داد؟ هیچ جور. شاید یک راهش این بود که وقتی پدرم رتبه‌ی کنکورم رو دید و بهم گفت «دبیری» رو انتخاب کن، می‌گفتم باشه و برای رقابت با بقیه‌ی کاندیداها تلاش می‌کردم. اگه انتخاب می‌شدم الان در شهر مریوان دبیر نقشه‌کشی بودم و رسالتم این بود که با هر ترفندی سعی کنم بچه‌های تخسی که از رشته‌ی ریاضی و تجربی (و البته خونه) فراری شدن رو توی محیط هنرستان نگه دارم.

ولی خوشبختانه تو گزینش دبیری رد شدم. یادمه برای مصاحبه لباس دوم بارسلونا (که اون روزها نارنجی جیغی بود) رو پوشیدم، با وجود اینکه پدر و مادر کلی اصرار کردن که با پیراهن و یقه‌ی بسته برم.

وقتی آقای گزینش توی اون اتاق خشک و سرد ازم پرسید حرکت چهارم رکعت سوم نماز مغرب چیه، با وجود اینکه می‌دونستم گفتم نمی‌دونم. و با وجود اینکه تا سال قبلش هم نماز جمعه می‌رفتم، ایده‌ای نداشتم اسم امام جمعه‌ی مریوان چی بود. راستش همون روزها هم که نماز جمعه می‌رفتم اسمش رو نمی‌دونستم. کلن جاهای دیگه‌ای سیر می‌کردم. تو راهِ نماز جمعه هم eminem گوش می‌دادم.

پدرم از شغل معلمی جوابی که می‌خواست رو گرفته بود. یک شغل مطمئن و بدون ریسک برای اداره کردن یک خانواده‌ی هفت نفره در یک شهر کوچیک. ولی... شاید متوجهِ این ماجرا نبود که چه دنیایی بیرونِ مریوان هست و چقدر ذهن من تشنه‌ی تجربه کردن اون‌هاست. از اون خونواده‌هاش هم نبودیم که بشینیم و از هم بپرسیم: «خب، رویای تو چیه؟ چی دوست داری؟ می‌خوای چیکاره بشی؟»

چی می‌خواستم بگم؟ وای همه‌ش کلمات به انگشت‌هام حمله می‌کنن و یه هیجان خاصی دارم. چون همین الان که دارم این‌ها رو می‌نویسم خاطراتی داره میاد و میره که خیلی وقته نیومده بودن بالا. خوشم میاد.

ولی جدی چی می‌خواستم بگم؟ آها. می‌خوام یه سوال ازتون بپرسم. شما هم همچین تجربه‌هایی داشتین؟‌ اینکه رویاهاتون با مسیری که پدر و مادر براتون انتخاب کردن همسو نباشه؟ چیکار کردین؟ همون مسیر رو رفتین یا مقابلش ایستادین؟ عواقبش چی بود؟‌ کلن چی می‌گی؟ چیکار می‌خوای بکنی؟ این زیر توی کامنت‌ها بنویس.



📷 @srwenikkhah
Read more
متن دقیق به شرح زیر هست _همونطور که میدونید من به خلیج سفر کردم ، خلیجی که شما بهش میگید پارس و اونها ( اعراب ) بهش میگن عربی +اصلا چرا میگی خلیج ؟! مدرسه که رفتی ، نرفتی ؟! _بله ( رفتم ) +اسمی که دوران مدرسه خوندی چی بود ؟( از واژه خلیج به تنهایی استفاده نکرد ، در ترجمه روی تصویر اشتباهی خلیج نوشته شده ... متن دقیق به شرح زیر هست

_همونطور که میدونید من به خلیج سفر کردم ، خلیجی که شما بهش میگید پارس و اونها ( اعراب ) بهش میگن عربی
+اصلا چرا میگی خلیج ؟! مدرسه که رفتی ، نرفتی ؟!
_بله ( رفتم )
+اسمی که دوران مدرسه خوندی چی بود ؟( از واژه خلیج به تنهایی استفاده نکرد ، در ترجمه روی تصویر اشتباهی خلیج نوشته شده )
_خلیج پارس
+خیلی خوب
_اما اونها بهش میگن خلیج عربی
+خب اونها خیلی کارها میتونن بکنن ( کارها و حرفهاشون واسه ما اهمیتی نداره )

پی نوشت : به چهره محمد رضا شاه پهلوی وقتی خبرنگار آمریکایی میگه خلیج عربی توجه کنید
همچنین به اینکه گفت ( اصلا چرا میگی خلیج ؟ ) توجه کنید ، این یعنی تو حتی حق نداری واژه پارس رو حذف کنی چه برسه به این که بخوای واژه دیگه ای رو جایگزین پارس بکنی
#محمد_رضا_شاه_پهلوی
#ترامپ
#خلیج_پارس
Read more
. . . . . از قاب اول ماه عسل ۹۶<span class="emoji emoji1f603"></span> #سلام_‌فرشته #یا_‌ابوالفضل<span class="emoji emoji1f631"></span> #استرس_‌دکمه #از_دست_دادن_قرنیه #یکی_این_‌جمله_رو_به_من_بگه_نمیرم_اهواز #تو_تهران_برعکسه #رودبولیت #غذا_نزارید_اینستا #سلفی_هوایی #و... . . . اثن ...
Media Removed
. . . . . از قاب اول ماه عسل ۹۶ #سلام_‌فرشته #یا_‌ابوالفضل #استرس_‌دکمه #از_دست_دادن_قرنیه #یکی_این_‌جمله_رو_به_من_بگه_نمیرم_اهواز #تو_تهران_برعکسه #رودبولیت #غذا_نزارید_اینستا #سلفی_هوایی #و... . . . اثن چیقندع حرص خوردم سرع قاب اول😑 نور بد😶 صدا تک تک😑 گریم ... .
.
.
.
.
از قاب اول ماه عسل ۹۶😃
#سلام_‌فرشته
#یا_‌ابوالفضل😱
#استرس_‌دکمه
#از_دست_دادن_قرنیه
#یکی_این_‌جمله_رو_به_من_بگه_نمیرم_اهواز
#تو_تهران_برعکسه
#رودبولیت
#غذا_نزارید_اینستا
#سلفی_هوایی
#و...
.
.
.
اثن چیقندع حرص خوردم سرع قاب اول😑
نور بد😶
صدا تک تک😑
گریم برنزع😐😐
اثن نگم براتون🙊🙄💙
.
.
.
برای کاهش افزایش دلتنگی یادآوری خاهم کرد تیکه های ژزاب رو😎😜
بیدار خاهم کرد ماه عسل خاموش را در گوشه ی ذهنتان😏💙
.
.
.
.
تیکه ژزاب قسمت اول چی بود از نظر شماع😈😹😜
.
.
. . #ehsanalikhani
#ehsan_alikhani
#maheasal

#احسان_علیخانی
#ماه_عسل96
Read more
هُوَالقائِد . . . . . عَلَـى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَــجْعَلَهُمْ أَئـــِمَّةً ...
Media Removed
هُوَالقائِد . . . . . عَلَـى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَــجْعَلَهُمْ أَئـــِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثـینَ #سوره_قصص . . . . پِی نِوشـت #شرحی_بر_آتش_به_اختیار فــــرمان آتـــش به اختیارمقام معظم رهبری آقاسیــدعلی حُسینی خامنه ای(حــفظه الله ... هُوَالقائِد
.
.
.
.
.
عَلَـى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ
نَــجْعَلَهُمْ أَئـــِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثـینَ
#سوره_قصص
.
.
.
.
🍇پِی نِوشـت🍇
#شرحی_بر_آتش_به_اختیار
فــــرمان آتـــش به اختیارمقام معظم رهبری
آقاسیــدعلی حُسینی خامنه ای(حــفظه الله )
چیــــــزی شــــــــــبیه #منطقه_الفراغ است
زیرا هر جــــایی که فرمانی نیست یا ارتباط با
#فرماندهی قطع شده ویادستگاه مرکزی دچار
اختلال و تعطیل باشد شخص مکـــلف است تا
براساس کلیات یا تحلیل عقلی و عــقلایی راهی
را برای حل مشکل و برو نرفت از آن بیابد.البته
منطقه الفراغ به معنای فقدان حکم نیست بلکه
حـــــــکم کلی به اختــــیار است چنانکه فـرمان
#آتش_به_اختیار به معنای فقدان حکم نیست
بلــکه معنای حکــم کلی استقلال در عمل است
از سوی دیگر، این فرمان خواهان عمل مــطابق
اصــل اساسی دفاع و دفع و رفع #دشمن است
چنانکه حکم منطقه الفراغ نیز به معنای آن است
که حاکم #شرع باید در چارچوب روح و اصول و
کلیات اسلام فرمان و حکمی را مطابق با آن صادر
کند و نباید حکمــی صادر کند که مــخالف روح و
راهبردها است,پس همان طوری که حاکم اسلامی
در مـــــنطقه الفراغ با توجه به اصول و امهات و
محـــکمات برای شرایط و  احوال و اوضاع خاص
حکمی را صادر می‌کند، فرمان آتش به اختیارنیز
به فرمانبران این اجازه را می‌دهدتا این گونـه در
شرایط خاص عمل کنندواین یک بینه حیاتی ست
الاحقرسَیدمصطفی عبدالزهراء
۲۶رمضان الکریم/۲۱خرداد۹۷
.
.
.
.
.
📃مِض٘ـرابُ القَلَــم٘📃
به کـــسی جمال خود را ننمــــوده‏یی و بینم
همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی!
.
.
.
.
.
#اللهم_لعــن_جبــت_و_الـطاغوت_والنعثل
#اتش_به_اختیار_تمیز_ودور_از_جو_زدگی
#اللهم_احفظ_قائدنا_سیدنا_علی_خامنه_ای
#ای_کشته_شیوخ_مقدس_نما_حسین
#اتش_به_اختیار
#خامنه_ای
#کربلا
#گودالیــــم_ما
Read more
. #worktime <span class="emoji emoji1f646"></span>🏻 @saberabar چند روز پیش یکی از دوستان گفت: شایدباورش سخت باشد اما فلانی از من این سوال ...
Media Removed
. #worktime 🏻 @saberabar چند روز پیش یکی از دوستان گفت: شایدباورش سخت باشد اما فلانی از من این سوال را پرسید که: تو هنوز هم با تمام کارهایی که فلانی می‌کند تن به این رابطه می‌دهی؟ هر کاری کردم که در جوابش بگویم : فکر نمی‌کنی که این مسئله خیلی خصوصی زندگی من است؟ نشد که نشد و تا صبح سقف اتاق را ... . #worktime 🙆🏻
@saberabar
چند روز پیش یکی از دوستان گفت: شایدباورش سخت باشد اما فلانی از من این سوال را پرسید که:
تو هنوز هم با تمام کارهایی که فلانی می‌کند تن به این رابطه می‌دهی؟

هر کاری کردم که در جوابش بگویم :
فکر نمی‌کنی که این مسئله خیلی خصوصی زندگی من است؟
نشد که نشد
و
تا صبح سقف اتاق را خیره بودم.
و
من فکر کردم چه راحت می‌پرسیم گاهی!
اینکه چه می‌پرسیم و از کی و چرا؟! به‌خدا که مهم است.
گاهی باید ایستاد و در چشم همان به اسمِ اشتباه رفیق گفت:
#به_نظرت_این_سوال_خیلی_خصوصی_نیست
چه شده که انقدر راحت از هم می‌پرسیم:
-حقوقت چقدر است؟
-با کی سفر بودی؟ (چون با آنها نبودی)
-چرا فلانی نیامد؟(وقتی مطمئنیم که برای این می‌پرسند که سوال‌های بعدی به وجود ‌بیاید)
-کجا بودی؟
-هنوز با همسرت هستی؟ (هیچ اطلاعی از شرایط ندارد)
-اختلافتون سر چی بود؟ (از دیگران چیزهایی شنیده)
-خانه‌ات را چقدر رهن کردی؟(هیچ تغییری در روند زندگی او ایجاد نمی‌شود)

و هزار سوال دیگر
....
باور کنیم که اگر قرار بود جوابی باشد حتما خودمان در رابطه با آن موضوع خاص حرفی را پیش می‌کشیدیم، حتما لزومی نداشته!
.
فکر کردم یک کاری بکنیم
باهم
هر سوالی که جوابش این جمله هست را پست کنیم در صفحه خودمان و این هشتگ را دنبال کنیم و استفاده بهتری بکنیم از این مجاز!
.
#به_نظرت_این_سوال_خیلی_خصوصی_نیست
.
.
#خدایا_شکرت🙏 #اتاق_کار_نارنجی_من😊🍃
Read more
چند روز پیش یکی از دوستان گفت: شاید باورش سخت باشد اما فلانی از من این سوال را پرسید که: تو هنوز هم با ...
Media Removed
چند روز پیش یکی از دوستان گفت: شاید باورش سخت باشد اما فلانی از من این سوال را پرسید که: تو هنوز هم با تمام کارهایی که فلانی می‌کند تن به این رابطه می‌دهی؟ هر کاری کردم که در جوابش بگویم : فکر نمی‌کنی که این مسئله خیلی خصوصی زندگی من است؟ نشد که نشد و تا صبح سقف اتاق را خیره بودم. و من فکر کردم چه ... چند روز پیش یکی از دوستان گفت: شاید باورش سخت باشد اما فلانی از من این سوال را پرسید که:
تو هنوز هم با تمام کارهایی که فلانی می‌کند تن به این رابطه می‌دهی؟

هر کاری کردم که در جوابش بگویم :
فکر نمی‌کنی که این مسئله خیلی خصوصی زندگی من است؟
نشد که نشد
و
تا صبح سقف اتاق را خیره بودم.
و
من فکر کردم چه راحت می‌پرسیم گاهی!
اینکه چه می‌پرسیم و از کی و چرا؟! به‌خدا که مهم است.
گاهی باید ایستاد و در چشم همان به اسمِ اشتباه رفیق گفت:
#به_نظرت_این_سوال_خیلی_خصوصی_نیست
چه شده که انقدر راحت از هم می‌پرسیم:
-حقوقت چقدر است؟
-با کی سفر بودی؟ (چون با آنها نبودی)
-چرا فلانی نیامد؟(وقتی مطمئنیم که برای این می‌پرسند که سوال‌های بعدی به وجود ‌بیاید)
-کجا بودی؟
-هنوز با همسرت هستی؟ (هیچ اطلاعی از شرایط ندارد)
-اختلافتون سر چی بود؟ (از دیگران چیزهایی شنیده)
-خانه‌ات را چقدر رهن کردی؟(هیچ تغییری در روند زندگی او ایجاد نمی‌شود)

و هزار سوال دیگر
....
باور کنیم که اگر قرار بود جوابی باشد حتما خودمان در رابطه با آن موضوع خاص حرفی را پیش می‌کشیدیم، حتما لزومی نداشته!
.
فکر کردم یک کاری بکنیم
باهم
هر سوالی که جوابش این جمله هست را پست کنیم در صفحه خودمان و این هشتگ را دنبال کنیم و استفاده بهتری بکنیم از این مجاز!
.
[email protected] #saberabar .
#به_نظرت_این_سوال_خیلی_خصوصی_نیست

#صابر_ابر
#علت #حال #خوب #هم #باشیم #در #مجازي

________________
Read more
. چند روز پیش یکی از دوستان گفت: شاید باورش سخت باشد اما فلانی از من این سوال را پرسید که: تو هنوز هم ...
Media Removed
. چند روز پیش یکی از دوستان گفت: شاید باورش سخت باشد اما فلانی از من این سوال را پرسید که: تو هنوز هم با تمام کارهایی که فلانی می‌کند تن به این رابطه می‌دهی؟ هر کاری کردم که در جوابش بگویم : فکر نمی‌کنی که این مسئله خیلی خصوصی زندگی من است؟ نشد که نشد و تا صبح سقف اتاق را خیره بودم. و من فکر کردم ... .
چند روز پیش یکی از دوستان گفت: شاید باورش سخت باشد اما فلانی از من این سوال را پرسید که:
تو هنوز هم با تمام کارهایی که فلانی می‌کند تن به این رابطه می‌دهی؟

هر کاری کردم که در جوابش بگویم :
فکر نمی‌کنی که این مسئله خیلی خصوصی زندگی من است؟
نشد که نشد
و
تا صبح سقف اتاق را خیره بودم.
و
من فکر کردم چه راحت می‌پرسیم گاهی!
اینکه چه می‌پرسیم و از کی و چرا؟! به‌خدا که مهم است.
گاهی باید ایستاد و در چشم همان به اسمِ اشتباه رفیق گفت:
#به_نظرت_این_سوال_خیلی_خصوصی_نیست
چه شده که انقدر راحت از هم می‌پرسیم:
-حقوقت چقدر است؟
-با کی سفر بودی؟ (چون با آنها نبودی)
-چرا فلانی نیامد؟(وقتی مطمئنیم که برای این می‌پرسند که سوال‌های بعدی به وجود ‌بیاید)
-کجا بودی؟
-هنوز با همسرت هستی؟ (هیچ اطلاعی از شرایط ندارد)
-اختلافتون سر چی بود؟ (از دیگران چیزهایی شنیده)
-خانه‌ات را چقدر رهن کردی؟(هیچ تغییری در روند زندگی او ایجاد نمی‌شود)

و هزار سوال دیگر
....
باور کنیم که اگر قرار بود جوابی باشد حتما خودمان در رابطه با آن موضوع خاص حرفی را پیش می‌کشیدیم، حتما لزومی نداشته!
.
فکر کردم یک کاری بکنیم
باهم
هر سوالی که جوابش این جمله هست را پست کنیم در صفحه خودمان و این هشتگ را دنبال کنیم و استفاده بهتری بکنیم از این مجاز!
.
#به_نظرت_این_سوال_خیلی_خصوصی_نیست
. .من از
@sahardolatshahi
@elhamkorda
@mahnaz_afshar
@habibrezaee
@mehrab_ghasemkhani
@panipana
خواهش می‌کنم این # رو ادامه بدهند. .
#اهلی_کردن
Read more
اولی: سلام میای بریم بیرون ؟ دومی: آره. کجا ؟ اولی: همون جای همیشگی دیگه، آمریکانو هاش خوبه. دومی: ...
Media Removed
اولی: سلام میای بریم بیرون ؟ دومی: آره. کجا ؟ اولی: همون جای همیشگی دیگه، آمریکانو هاش خوبه. دومی: اوکی، خوبی تو ؟ چی شده ؟ چرا اینقدر تو خودتی ؟؟ اولی: یادته بچه که بودیم از اون سرباز پلاستیکی سبزا داشتیم ؟ دومی: آره یادش بخیر، همیشه تو همه بازیامون بودن. اولی: همیشه یه جنگ درست میکردیم تا بتونیم ... اولی: سلام میای بریم بیرون ؟
دومی: آره. کجا ؟
اولی: همون جای همیشگی دیگه، آمریکانو هاش خوبه.
دومی: اوکی، خوبی تو ؟ چی شده ؟ چرا اینقدر تو خودتی ؟؟
اولی: یادته بچه که بودیم از اون سرباز پلاستیکی سبزا داشتیم ؟
دومی: آره یادش بخیر، همیشه تو همه بازیامون بودن.
اولی: همیشه یه جنگ درست میکردیم تا بتونیم با اونا بازی کنیم.
دومی: تلفات هم داشتیم، هر دفعه یه چندتاییشون گم میشدن 😁
اولی: سربازا همینن دیگه برای زندگیشون میجنگن، کشته میشن، یا حتی مفقود، اما اگر کل مدت جنگ رو زنده بمونن بهش عادت میکنن، دیگه نمیتونن ازش دل بکنن جنگ میشه زندگیشون.
دومی: یعنی چی ؟
اولی: یعنی زندگی میکنن تا بتونن بجنگن، زندن برای جنگیدن.
دومی: داداشت راست میگفت باید فیلسوف بشی ! @mojtaba_zt
اولی: چرا ؟
دومی: اینقدر که فکر میکنی ! حالا نگفتی ؟ چته تو ؟ کشتیات غرق شده ؟
اولی: نه، سربازام نه کشته شدن نه مفقود، جنگ تموم شده، صلح کردیم !
دومی: ایول، صلح که چیز خوبیه، ناراحتی نداره.
اولی: آره، ولی برای من یه چیز جدیده، نمیتونم باهاش کنار بیام.
دومی: حالا با کی صلح کردی ؟
اولی: نمیدونم، فهمیدی به منم بگو !! 😐😐 پ.ن : دم همتون گرم که حواستون به منم بود از تو هم ممنون که امشب اومدی بیرون @alihz77
پ.ن : من خودمم با کپشن طولانی مخالفم، ایندفعه رو به بزرگی خودتون ببخشین 😂
Read more
عجیب نیست که خاطره‌ها طعم دارن؟ آخرین دیدار ما با علیرضا دوستمون که پارسال از دنیا رفت دم همین بستنی ...
Media Removed
عجیب نیست که خاطره‌ها طعم دارن؟ آخرین دیدار ما با علیرضا دوستمون که پارسال از دنیا رفت دم همین بستنی فروشی بود که رفته بود برای دومین بار تو همون روز «خوشمزه‌ترین بستنی دنیا» رو بگیره و شکیبا از پشت پرید بغلش کرد و یکی از دوستای اینستاگرامی من فکر کرده بود که علیرضا منم و... بعد از علیرضا یادم نیست ... عجیب نیست که خاطره‌ها طعم دارن؟
آخرین دیدار ما با علیرضا دوستمون که پارسال از دنیا رفت دم همین بستنی فروشی بود که رفته بود برای دومین بار تو همون روز «خوشمزه‌ترین بستنی دنیا» رو بگیره و شکیبا از پشت پرید بغلش کرد و یکی از دوستای اینستاگرامی من فکر کرده بود که علیرضا منم و... بعد از علیرضا یادم نیست که من و شکیبا با هم بستنی‌خورده باشیم، تا همین پریروز که باز اومدیم «آ‌ اس پ» و قانعش کردم که بریم و طعم آخرین خاطره‌مون رو عوض کنیم... یادم نیست طعم مورد علاقه‌ی علیرضا چی بود اما تو این دو سه روز انگار طعم‌های جدید به خاطراتمون با علیرضا اضافه شد، استراتاچلا ، بونو، شکیبا هم طبق معمول شکلاتی گرفت ولی بعد از انتخاب‌های من بیشتر خوشش اومد😉خوبیش اینه که دیگه انگار تنها نمیریم «برونو» بستنی بخوریم، علیرضا هم با اون خنده‌های شیرینش هست...باید این‌بار بهار رو هم با خودمون ببریم...خلاصه که اگر آ اس پ بودین و مارو دم در یه بستنی فروشی دیدین بدونین که تنها نیستیم، علیرضا هم کنارمونه...عجیبه که خاطرات طعم دارن اما عجیب‌تر اینه که طعم‌خاطرات میتونن تغییر کنن!
@ilgelatodibruno.iran
Read more
‌ ‌زاگرس- یک سال پیش: نیمی از ایران تو این عکس پیداس. ‌ وقتی یکی از تکه چوب هایی که بسته بود پشتش افتاد ...
Media Removed
‌ ‌زاگرس- یک سال پیش: نیمی از ایران تو این عکس پیداس. ‌ وقتی یکی از تکه چوب هایی که بسته بود پشتش افتاد و خم شد که ورش داره و من با چشمای پر اشک این عکس رو گرفتم. ‌ ‌- - - - - - - - - - ‌تهران- چند روز پیش: بعد از سالها رفته بودم دیدنشون. یادمه آخرین باری که دیدمش انقدر قمه زده بود که کف سرش مثل کباب کوبیده ...
‌زاگرس- یک سال پیش:
نیمی از ایران تو این عکس پیداس.

وقتی یکی از تکه چوب هایی که بسته بود پشتش افتاد و خم شد که ورش داره و من با چشمای پر اشک این عکس رو گرفتم.

‌- - - - - - - - - -
‌تهران- چند روز پیش:
بعد از سالها رفته بودم دیدنشون. یادمه آخرین باری که دیدمش انقدر قمه زده بود که کف سرش مثل کباب کوبیده رشته رشته بود. تو محلشون راه میرفت یه یا حسین میگفت و ۴ تا کوچه اونور تر میلرزید. الان دیگه زن و دوتا بچه داشت. ‌‌‌
بعد از شام شروع کردم به کمک کردن خانومش برای جمع کردن سفره. یهو بهم گفت میدونی راز موفقیت من چی بود؟ میگم تو هم یاد بگیر فردای روز میخوای ازدواج کنی سرت کلاه نره. ‌‌
همون اول ازدواج که ازم خواست یه چایی دم کنم یه مشت نمک ریختم تو سماور و چهار تا لیوان و پیشدستی خیلی اتفاقی از دستم افتاد شکست اینجوری دیگه فهمید من بلد نیستم و نباید از من بخواد کاری کنم. اما پنجره سمت خیابون دیگه کار مرده. اون و غیرت اجازه نمیده بدی خانومت پاک کنه.

اینارو گفت و همه خندیدن ...
‌‌
#روز_مادر #روز_زن #womensday #womensday2018
Read more
من راجب تو،با خدا خیلی حرف زدم.. خیلی سرش داد زدم... گله و شکایت کردم قهر کردم... اما بازم،هر چی ...
Media Removed
من راجب تو،با خدا خیلی حرف زدم.. خیلی سرش داد زدم... گله و شکایت کردم قهر کردم... اما بازم،هر چی بوده بین من و خدا از تو بوده و خواستنت.... یه وقتایی که از شدت غم گریه میکردم سرمو بلند میکردم که ببینه اشکامو... که شاهد باشه چی کشیدم از تو... از نبودنت... از بودنت... شبایی که صبح نمیشد دستمو ... من راجب تو،با خدا خیلی حرف زدم..
خیلی سرش داد زدم...
گله و شکایت کردم
قهر کردم...
اما بازم،هر چی بوده بین من و خدا
از تو بوده و خواستنت....
یه وقتایی که
از شدت غم گریه میکردم
سرمو بلند میکردم که ببینه اشکامو...
که شاهد باشه
چی کشیدم از تو...
از نبودنت...
از بودنت...
شبایی که صبح نمیشد
دستمو میذاشتم روی قلبم
و صدات میزدم
و بعد خدا رو میخواستم
که ببینه،هیچ جوره تموم نمیشه
عذابتو و یادت...
من خدا رو گواهی میگرفتم هر روز
به یگانگی این عشق
به دینی که،زندگیم قبله اش سمت توعه‌... به خدا،خیلی قولا دادم
مثلا
قول داده بودم،فراموشت کنم
که سر به راه بشم...
ولی بازم راهی میشدم...
بازم توی هر دعا
اسمتو با دلی قرص صدا میزدم
و میخواستمت...
تا ابد میخواسمت...
تا جهنم میخواسمت... گاهی خسته شدم از این پا فشاری
از این دردِ عمیق
از جوابی که نشنیدم از خدا!
یه جایی خونده بودم که،
"هیچ گاه از اجابت نشدن دعاهایتان از او نا امید نشوید"
اما کاش یکی یه روزی یادمون داده بود
کسی که رفته
با هیچ دعایی برنمیگرده...
پس برای آرامش خودت دعا کن
نه آدمی که،بدون توهم خوشِ...
.
. 👑 #میکائیل💕
.
. 📱@mikilove351 📷
. .
📬 #خدایامواظب_دوستان_من_باش_نگذاراحساس_تنهایی_کنن🙏🙏😍😊🌙⭐شبتان_بخیر ❤💗😊
Read more
بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد... با هیچکی حرف نمیزد... صبح تا شب کارش شده بود هنذفری ...
Media Removed
بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد... با هیچکی حرف نمیزد... صبح تا شب کارش شده بود هنذفری رو میزاشت تو گوشش و چشماشو میبست و کز میکردم گوشه تختش... تمام عکسای پروفالیش پر از غصه بود... خب سخت بود براش هضم کردن نبودنش... طوری که دیگه حتی با خداشم قهر کرده بود... یه روز از اتاق اومد بیرون ... بعد رفتنش دیگه اون دختر شیطون و پرحرف نابود شد...
با هیچکی حرف نمیزد...
صبح تا شب کارش شده بود هنذفری رو میزاشت تو گوشش و چشماشو میبست و کز میکردم گوشه تختش...
تمام عکسای پروفالیش پر از غصه بود...
خب سخت بود براش هضم کردن نبودنش...
طوری که دیگه حتی با خداشم قهر کرده بود...
یه روز از اتاق اومد بیرون و دید مادرش جا نماز آورده که نماز بخونه...
کلی بهش خندید...
گفت مادر بعد یه عمر تازه یادت افتاده نماز بخونی...
تو هر وقت از خدا چیزی میخوای تازه یادت میفته نماز بخونی...
خونه و ماشین و زندگی همه چی داری دیگه چی میخوای...
خلاصه کلی بهش طعنه زد و تیکه انداخت....
مادر دلش شکست اما سکوت کرد...
دیگه نزدیکای صبح دخترک هنوز بیدار بود و داشت آهنگ گوش میداد و اشک میریخت
پاشد که بره یه لیوان آب بخوره...
دید مادر تو سجدست...
پیش خودش گفت نگاه کن این مادر ما رو چه جوّی گرفته پنج صبح بیدار شده داره نماز میخونه...
یکم که رفت جلوتر صدای زمزمه مادر رو شنید که داشت تو سجده اشک میریخت و با خدای خودش درد و دل میکرد...
آروم نشست پشت سر مادر تا حرفاشو گوش بده و تا ببینه مادر چی میخواد از خدا تا فردا حرفای مادر رو سوژه کنه...
مادر میگفت خدایا من هیچی تو این زندگی جز لبخند دخترم نمیخوام...خدایا تو رو به بزرگیت قسم حال دختر من خوب بشه دیگه هیچی ازت نمیخوام...غم و غصه های دخترم رو بنداز به جون من...خدایا حال دختر من خوب بشه من تا آخر عمرم نذر میکنم...
هی میگفت و هی اشک میریخت...
اشک تو چشمای دختر جمع شد و دلش ترکید...
رفت سرشو گذاشت کنار سر مادر و اونم سجده کرد و هی مادر میگفت خدایا هی دختر میگفت مادرم منو ببخش...
از فردای اون روز قسم خورد که تا وقتی زندست بخاطر هیچ احدالناسی بخاطر هیچ بی لیاقتی که از زندگیش رفت دیگه غصه نخوره که اینجوری دل مادر آتیش بگیره...
هوای مامانا رو داشته باشید...
اونا میبینن غصه های شما رو
به روتون نمیارن...
تو تنهاییاشون میبارن و پیر میشن...
حیفه...
حیفه...
به والله قسم حتی یک قطره اشک بخاطر کسی از چشمای مادر بیفته حیفه...
.
.
👑 #میکائیل⭐
.
.
. 📱@mikilove351 📷
.
.
✅ #هوای_مادرهاتون_روداشته_باشید😢🙏
Read more
🏴 من امسال تاسوعا و عاشورا تهران نبودم کلا دهه ی اول خیلی زود گذشت همش دلم میخواست یه جایی پیدا کنم ...
Media Removed
🏴 من امسال تاسوعا و عاشورا تهران نبودم کلا دهه ی اول خیلی زود گذشت همش دلم میخواست یه جایی پیدا کنم بتونم امشب برم هر چی میگشتم همه دهه اول بود همینطور تو اینستا میگشتم دیدم یه پیجی پرسیده تاحالا "هیئت هنر" رفتین یا نه؟ واسم عجیب بود خودش و یه سری هم که رفته بودن تو استوری ازش تعریف کرده بودند رفتم ... 🏴
من امسال تاسوعا و عاشورا تهران نبودم
کلا دهه ی اول خیلی زود گذشت
همش دلم میخواست یه جایی پیدا کنم بتونم امشب برم
هر چی میگشتم همه دهه اول بود
همینطور تو اینستا میگشتم دیدم یه پیجی پرسیده تاحالا "هیئت هنر" رفتین یا نه؟
واسم عجیب بود خودش و یه سری هم که رفته بودن تو استوری ازش تعریف کرده بودند
رفتم تو پیجش خیلی خوب بود فهمیدم دانشجو های هنر دانشگاه هنر با هم این تشکیلات رو درست کردن و از ادمین ادرس و ساعت شرو گرفتم و زنگ زدم به عزیز دل و پایه ترین@zeynabnad
و خلاصه رسیدیم
فقط میشه گفت برای من به شخصه معرکه بود
اولش که وارد میشیم یه راهرو با کارای هنریشون بعدم نمایشگاه کوچولو با وسایل جذاب، چایی تو استکان شیشه ای خلاصه اول کاری من کلی ذوق کردم و کلیییییی انرژی مثبت از در و دیوارش میچکید
اصلا همه چیزش خاص بود وقتی رفتیم داخل روضه شرو شد بعد مداحی بعد شعر خوانی بعدم سخنرانی
هر کسی تو مداحی و روضه سلیقه ی خاصی داره این دقیقا همون چیزی بود که من از مداح و روضه خوان میخواستم
بعدم شعر خوانی که منو چند متر از زمین جدا کرد
بعدم که حاج اقا پناهیان که نیازی به تعریف نیست
بعدشم که فهمیدم امشب شب دومش بود و هشت شب دیگه میتونم داشته باشمش قشنگ روزمو ساخت

من خیلی با رفتن به اونجا حال دلم خوب شد پیشنهاد میکنم حال دلتون رو خوب کنید
Read more
 #یارب امروز عالی بود عالی وقتی صبح چشم هاتو باز میکنی میبینی داره برف میاد، نمیدونم شما هم اینطورید ...
Media Removed
#یارب امروز عالی بود عالی وقتی صبح چشم هاتو باز میکنی میبینی داره برف میاد، نمیدونم شما هم اینطورید یانه ولی من وقتی بارون یا برف میباره فوق‌العاده شاد میشم. پاییز و زمستون رو بارون و برف خیلی دلنشین میکنه. انقدر خوشحال بودم که گفتم میرم بیرون اما کجا؟ جایی غیر حرم نیست که هر وقت اراده کنی درش ... #یارب
امروز عالی بود عالی
وقتی صبح چشم هاتو باز میکنی میبینی داره برف میاد، نمیدونم شما هم اینطورید یانه ولی من وقتی بارون یا برف میباره فوق‌العاده شاد میشم. پاییز و زمستون رو بارون و برف خیلی دلنشین میکنه.
انقدر خوشحال بودم که گفتم میرم بیرون اما کجا؟
جایی غیر حرم نیست که هر وقت اراده کنی درش باز باشه و چی بهتر از این واقعا؟
اما وقتی رسیدم با صحنه‌ای روبرو شدم که بارها دیده بودمش،
اولین برف مشهد بود، تو اینجا رسم اینه که وقتی یکی فوت میکنه میارن حرم و براش نماز میخونن، بعد میرن. نمیدونم تو عکس پیداست یا نه ولی یکی فوت کرده بود آورده بودن اینجا، با خودم گفتم اولین برف امسال و ندیده رفت. معلوم نیست ما چند تا برف دیگه رو ببینیم! اینها رو نگفتم ناراحت شید خواستم بگم از بودنمون شاد باشیم و برای لحظه لحظه ش شکرگزار و سعی کنیم مفید باشیم و در حق کسی بدی نکنیم، الکی الکی خودمونو مدیون این و اون نکنیم. با خودمون فکر کردیم که روز تا وقتی شب میشه حق چند نفر و میذاریم زیر پا؟ زباله از ماشین میندازیم بیرون! حق تقدمو رعایت نمیکنیم! پارتی بازی میکنیم و خیلی چیزهای دیگه. لطفا سعی کنیم بهتر باشیم مهربون تر باشیم یکم به اون اشرف مخلوقاته نزدیک تر بشیم. حداقل تلاشمونو بکنیم.
#حرم_امام_رضا_علیه_السلام #برف #شادی #زندگی_جریان_داره
Read more
- آلفردو: «روزی روزگاری، یه پادشاه ضیافتی برپا کرد، برای زیباترین پرنسس امپراطوری. و سربازی که ...
Media Removed
- آلفردو: «روزی روزگاری، یه پادشاه ضیافتی برپا کرد، برای زیباترین پرنسس امپراطوری. و سربازی که به عنوان گارد نگهبانی اونجا ایستاده بود، دختر پادشاه رو دید. زیباترین دختری که به عمرش دیده بود. بلافاصله قلبش از عشق پرنسس فرو ریخت. اما یک سرباز ضعیف و ناتوان چه ارزشی در مقابل دختر پادشاه داشت؟ ... -
آلفردو: «روزی روزگاری، یه پادشاه ضیافتی برپا کرد، برای زیباترین پرنسس امپراطوری. و سربازی که به عنوان گارد نگهبانی اونجا ایستاده بود، دختر پادشاه رو دید. زیباترین دختری که به عمرش دیده بود. بلافاصله قلبش از عشق پرنسس فرو ریخت. اما یک سرباز ضعیف و ناتوان چه ارزشی در مقابل دختر پادشاه داشت؟ بلاخره یه روز، موفق شد باهاش ملاقات کنه. بهش گفت که بدون اون زندگیش دووم نمیاره. پرنسس خیلی تحت تاثیر احساسات قوی سرباز قرار گرفت، و بهش گفت: «اگه بتونی 100 روز و 100 شب زیر پنجره اتاق من به انتظار بشینی، در نهایت من مال تو میشم.» لعنتی! سرباز بی معطلی رفت اونجا صبر کرد. یک روز. دو روز. ده روز. بیست روز... هر روز غروب پرنسس از پنجره بهش نگاه میکرد، اما سرباز هرگز از جاش جُم نخورده بود... تو باد و برف و بارون، اون همیشه اونجا بود. پرنده رو سرش خرابکاری میکرد، و زنبور نیشش میزد، اما اون از جاش تکون نمیخورد. بعد از نود شب اون کاملا خشک و سفید شده بود. اشک از چشاش سرازیر میشد اما نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره. حتی قدرت خوابیدن هم نداشت. تمام مدت پرنسس تماشاش میکرد... و در 99 امین شب، سرباز بلند شد، صندلیش رو برداشت و رفت!»
-

تـوتـو: «چی؟ بعد از اون همه مدت؟...»
-

آلفردو: «نپرس معنیش چی میشه، منم نمیدونم، هر وقت متوجه شدی به منم بگو...»
-
-
(پس از مدتی در فیلم:) تـوتـو: «حالا می دونم چرا اون سرباز بعد از اون همه مدت ول کرد و رفت... شب بعدش پرنسس مال اون میشد، ولی احتمالش هم بود که پرنسس به قولش عمل نکنه... اینطوری خیلی وحشتناک میشد. اون به خاطرش میمرد... با این حال سرباز 99 روز با این توهم که پرنسس منتظرشه صبر کرد...»
-

Cinema Paradiso #cinemaparadiso #سینما_پارادیزو
Read more
How to style 1 piece in 3 ways 🤭 hoodie from @nou.style you can order 🏼 @onlinemissmode در این ویدیو با یک هودی ۳ تا استایل براتون درست کردم که می تونین از اون هم در ایران و هم در خارج از ایران استفاده کنین ، هودی جزو ایتم هایی هست که راحت و قابل استفاده در خیلی جاهاست ، چون دیگه زمان حرفای قدیمی که می گفتن ... How to style 1 piece in 3 ways 🤭 hoodie from @nou.style you can order 👉🏼 @onlinemissmode در این ویدیو با یک هودی ۳ تا استایل براتون درست کردم که می تونین از اون هم در ایران و هم در خارج از ایران استفاده کنین ، هودی جزو ایتم هایی هست که راحت و قابل استفاده در خیلی جاهاست ، چون دیگه زمان حرفای قدیمی که می گفتن این استایل لباس ها فقط برای ورزش کردنه به سر رسیده . این هودی از برند من هست که بعد از پارسال دوباره تکرار شده و فروش اون فقط از طریق این پیج به صورت انلاین امکان پذیره .
@onlinemissmode
نظرتون در مورد این ویدیو چی بود و کدوم استایل و بیشتر دوست داشتین ۱ یا ۲ و یا ۳ ؟! نکته : پارسال با قیمت دلار ۴۰۰۰ هزار تومن قیمت این هودی ۲۲۰ هزار تومن بود ، امسال با ۳ برابر شدن قیمت دلار این محصول ۳۳۹ هزار تومن فروخته می شه بدون اینکه کیفیت اون پایین بیاد . پارچه ی اون هم تو کرکدار هست و به تنهایی تو فصل زمستون گرم و
ضخیمه .
#style #styling #fashion #ootd #ootdfashion #trendalert #hoodies #hoodie #girly
Read more
بچه که بودم خیلی لواشک آلو دوست داشتم، برای همین تابستون که می شد مادرم لواشک آلو واسم درست می‌کرد, ...
Media Removed
بچه که بودم خیلی لواشک آلو دوست داشتم، برای همین تابستون که می شد مادرم لواشک آلو واسم درست می‌کرد, منم همیشه یه گوشه وایمیستادم و نگاه می کردم... سخت ترین مرحله ،‌ مرحله ی خشک شدن لواشک بود... لواشک رو می ریختیم تو‌ سینی و می ذاشتیم رو بالکن، زیر آفتاب تا خشک بشه ... خیلی انتظار سختی بود، همش وسوسه می ... بچه که بودم خیلی لواشک آلو دوست داشتم، برای همین تابستون که می شد مادرم لواشک آلو واسم درست می‌کرد, منم همیشه یه گوشه وایمیستادم و نگاه می کردم... سخت ترین مرحله ،‌ مرحله ی خشک شدن لواشک بود... لواشک رو می ریختیم تو‌ سینی و می ذاشتیم رو بالکن، زیر آفتاب تا خشک بشه ... خیلی انتظار سختی بود، همش وسوسه می شدم ناخنک‌ بزنم ولی چاره ای نبود بعضی وقتا برای خواسته ی دلت باید صبر کنی... صبر کردم تا اینکه بالاخره لواشک آماده شد و یه تیکه کوچیکش رو گذاشتم گوشه ی لپم تا آب بشه...لواشک اون سال بی نهایت خوشمزه شده بود... نمی‌دونم‌برای آلو قرمز های گوشتی و خوش‌طعمش بود یا نمک و گلپرش اندازه بود، هر‌چی‌بود انقدر فوق العاده ‌بود که دلم نمی خواست تموم بشه...برای همین برعکس همیشه حیفم‌میومد لواشک بخورم ، می ترسیدم زود تموم بشه ...تا اینکه یه روز واسمون مهمون اومد، تو اون شلوغی تا به خودم اومدم دیدم بچه های مهمونمون رفتن سراغ لواشکای من...لواشکی که خودم حیفم میومد بخورم حالا گوشه ی لپ اونا بود و صدای ملچ ملوچشون تو گوشم می پیچید... هیچی از اون لواشکا باقی نموند ، دیگه فصل آلو قرمز هم گذشته بود و آلویی نبود که بشه باهاش لواشک درست کرد...من لواشک خیلی دوست داشتم ولی سهمم از این دوست داشتن دیدنش گوشه ی لپ یکی دیگه بود...
تو زندگی وقتی دلت چیزی رو می خواد نباید دست دست کنی باید از دوست داشتنت لذت ببری چون درست وقتی که حواست نیست کسی میره سراغش و همه ی سهم تو میشه تماشا کردن و حسرت خوردن...
.
.
. .
#مليكامردانه #مليكا_مردانه #دخترم
Read more
خوب سلام دوستای خوبم <span class="emoji emoji1f49c"></span> قول داده بودم که داستان آشناییمونو توی یک پست تعریف کنم. اواخر پاییز سال 94بود. ...
Media Removed
خوب سلام دوستای خوبم قول داده بودم که داستان آشناییمونو توی یک پست تعریف کنم. اواخر پاییز سال 94بود. بم دایرکت دادن که توی یه کار فیلم کوتاه به گروه کمک کنم و یکی از نقشاشون رو بازی کنم. یه پلاتو بود تو خیابون کریمخان ساعت 6_7شب منم یه سال بود عمل کرده بودم. تمرین شروع شد و گاهی مجبور بودیم روی زمین ... خوب سلام دوستای خوبم 💜
قول داده بودم که داستان آشناییمونو توی یک پست تعریف کنم.
اواخر پاییز سال 94بود. بم دایرکت دادن که توی یه کار فیلم کوتاه به گروه کمک کنم و یکی از نقشاشون رو بازی کنم. یه پلاتو بود تو خیابون کریمخان ساعت 6_7شب منم یه سال بود عمل کرده بودم. تمرین شروع شد و گاهی مجبور بودیم روی زمین بشینم ولی من نمیتونستم. محمد حسین هم صدابردار کار بود که تو تمرین دادن به کارگردان کمک میکرد اون روز حس کرده بود من بهش سلام نکردم و کلی از من بدش اومده بود و توی تمرین اذیتم کرد...
خلاصه از جزئیات پلاتو میگذرم میرسم قرار دوم توی کافه توی بلوار کشاورز توی پارک کنارش داشتیم سیگار میکشیدیم و حرف میزیدیم که باز محمد شروع کرد اذیت کردن من و سیگارشم پرت کرد تو صورتم. گفته بود نقطه ضعفش دست زدن به سر و گردنشه منم پاشدم دست زدم به گردنش. چشتون روز بد نبینه چنان دست منو پیچوند که خدا میدونه...
خلاصه بچه های اکیپشون کلا وحشی بودن و ترسناک و زشت و چاخان گو...
رفتیم سر لوکیشن. حالا لوکیشن کجاس؟ خونه محمد حسین اینا. کاری ندارم رسیدم داشت چی میخورد و چقدر زد منو و اذیتم کرد... موقعه استراحت شد آهنگ گذاشته بودیم،ازش خواهش کردم من یه آهنگ بذارم و اوکی داد منم آهنگ one last goodbye ازanathemaرو گذاشتم و حال محمد کلی گرفته شد و رفت تو اتاقش.
دیدم هیچ کدوم از دوستاش نرفتن پیشش، گفتم شاید نباید رفت، ازشون پرسیدم نباید رفت پیشش؟! گفتن نه میتونی بری.
رفتم تو اتاق داشت گیتار میزد.
گفتم یه دقیقه نزن من یه بغل دارم بغل شفا بخش (اصلا فکرشو نمیکردم باهم اوکی شیم) یکم بغلش کردم و بعد نشستم کنار تختش فالش زدنای گیتارشو گوش دادم.
خودش میگه ازهمون موقعه عاشقم شده 😜
خلاصه چند روز گذشت و....
بقیشو تو یه پست دیگه میگم 💕
#آشنایی_ایماژ_و_کیا
Read more
 #من_نوشت تو زندگی خیلی هامون ممکنه شرایطی پیش بیاد که از افتادن یک اتفاق هراس بیش از حد داشته باشیم حالا ...
Media Removed
#من_نوشت تو زندگی خیلی هامون ممکنه شرایطی پیش بیاد که از افتادن یک اتفاق هراس بیش از حد داشته باشیم حالا اون اتفاق میتونه مرگ باشه میتونه جدایی باشه میتونه از دست دادن یا حتی شکست باشه کاری ندارم به ماهیت اتفاق مهم اون ترسه! خیلی هامون که نه بهتره بگم هممون این حس رو تجربه کردیم و میکنیم هر ... #من_نوشت
تو زندگی خیلی هامون ممکنه شرایطی پیش بیاد که از افتادن یک اتفاق هراس بیش از حد داشته باشیم
حالا اون اتفاق میتونه مرگ باشه
میتونه جدایی باشه
میتونه از دست دادن یا حتی
شکست باشه
کاری ندارم به ماهیت اتفاق
مهم اون ترسه!
خیلی هامون که نه
بهتره بگم هممون این حس رو تجربه کردیم و میکنیم هر لحظه به نوعی
و دست و پا میزنییم شبانه روز
دقیقه به دقیقه
تو حس تلخو تعریف نشدنیه ترس
نکنه که بره
نکنه نشه
نکنه که اونجوری ...نکنه که فلان... نکنه که....
مثلا خود من
یه ترس خیلی بزرگ و عمیق که بماند چی
چند سالی تو دلم خونه کرده بود
اونقدر بزرگ شده بود توی قلبم که
یادم رفته بود زندگی داره چطور میگذره
من دارم چطور رفتار میکنم
همیشه از خودم میپرسیدم اگر فلان روز برسه
من چطور میتونم محکم وایسم
من چطور میتونم کنار بیام
من چطور میتونم قبول کنم
اگر فلان اتفاق بیافته چطور تبدیل بشم
به یک انسان انگار نه انگار...
اون روز رسید
اون ترس اومد درست رو به روم واستادو خندید
نگاش کردم بی رحم بود
خیلی نگاش کردم خشن بود درد داشت
دروغ چرا
گریم گرفت
ناتوان شدم
تنهایی سلول به سلول بدنم رو پر کرد
ترسیدم
بازم ترسیدم
ایندفعه از (خودمی ) که روبه روی ترسش وایساده...
وقتی به ترسم با دقت بیشتری نگاه کردم
وقتی به خودم که با اون ترس روبه رو شده خیره شدم
یه درس بزرگی گرفتم
مواجه شدن با اون ترسی که شبانه روزت رو پر کرده اونقدرها هم ترسناک نیست...😊
انگاری یه کوله بار سنگین رو از دوشت بر میداری و آزاد میشی ...
شاید این آزادی تلخ باشه
اما بیشتر شیرینه...
سبک میشی
رها میشی
آزادی...
مال خود خودتی😍
اون موقع است که خنده ات میگیره
این خنده رو میتونم تو این جمله تعریف کنم :

يه لبخند ميتونه خيلى از حس ها رو پنهون كنه.
#ترس ، #اندوه، #قلب شكسته.
اما يه چيز رو خوب نشون ميده: #قدرت
و من امروز خیلی قدرتمندتر از دیروزم چون یکی از بزرگترین ترسهام رو پشت سرگذاشتم
چون بازم میخندم
.
از مواجه شدن با ترسهامون نترسیم
هیچی نمیشه که هیچ
ماییم که قدرتمندتریم
وترسها و عامل ترسهامون ضعیف تر و بی ارزش تر...
وسلام

پ.ن:
بازم تبریک میگم عید رو
تبریک میگم این عیدی قشنگی رو که غیور مردان ایرانی بهمون دادن امروز
تبریک میگم به خودم و تویی که داری یاد میگیری قوی تر باشی ❤
و اخ جون که فردا تعطیله هوووووووووووراااا😍😍😍
Read more
شاید اون روزی که تازه عروس کاخ باکینگهام داشته از همسر اولش جدا میشده ٬ اون روزی که تو سن کم پدر و مادرش ...
Media Removed
شاید اون روزی که تازه عروس کاخ باکینگهام داشته از همسر اولش جدا میشده ٬ اون روزی که تو سن کم پدر و مادرش از هم جدا شدن ٬ اون روزهایی که سی و شیش سالش بود ولی هنوز نتونسته بود یه همراه مناسب برای بقیه عمرش پیدا کنه ٬ اون روزهایی که روی کارتهای عروسی خطاطی می کرده ٬ روزهایی که تو فیلمهای سطح متوسط بازی می ... شاید اون روزی که تازه عروس کاخ باکینگهام داشته از همسر اولش جدا میشده ٬
اون روزی که تو سن کم پدر و مادرش از هم جدا شدن ٬
اون روزهایی که سی و شیش سالش بود ولی هنوز نتونسته بود یه همراه مناسب برای بقیه عمرش پیدا کنه ٬
اون روزهایی که روی کارتهای عروسی خطاطی می کرده ٬
روزهایی که تو فیلمهای سطح متوسط بازی می کرده ٬ پر بوده از نا امیدی ٬ از ناشکری ٬ ولی کسی چه می دونه که خدا واسه ادم چی میخواد ؟؟؟
شاید هیچ وقت به خوابشم نمی دیده پرنس انگلستان که سه سال ازش کوچیکتره و اون سر دنیاست ٬ یه روزی اونقد عاشق شخصیتش بشه که نه به گذشته اش اهمیت بده ٬نه به ازدواج قبلیش ،نه به نژادش ، نه به کک و مکهای صورتش ٬ نه به فرق موهای کم پشتش که نشون از سن و سالش داره ٬ نه به خیلی از ویژگیهای ظاهری که باب میل اقایون معمولی این روزهای کشورمون نیست ۰
ولی چیزی که واضحه اینه که پرنس هری عشقو باور کرده و پاش وایستاده
به دختری که دوسش داره چنان اعتماد به نفس و باوری داده که خود واقعیشو همونطور که هست دوست داشته تا یه ادم متفاوت از خودشو به نمایش نزاره
میدونین دارم از چی حرف می زنم ؟؟؟؟
از حس امنیتی که می تونیم به ادمهایی که دوستشون داریم بدیم ٬
از پایبندی
از اینکه کسی که دوستش داریمو به این باور برسونیم که برامون از همه جهت بهترین و کاملترینه
از عشق که می تونه همه معادله های سختو حل کنه
از خودمون بودن و از چیزی نترسیدن ٬
عروسی سلطنتی امروز جدای از همه ی حواشی و قشنگیهاوتجملات و کلی چیزای دیگه ٬
پر از درس بود
از لباس و دسته گل عروس گرفته تا اشگهای پرنس انگلستان و ذوق قشنگش موقع بله گفتن عروس !

پ۰ن : البته من معتقدم مگان زیباست چون پر از اعتماد به نفسه و چشمهای خیلی مهربونی داره و متواضع است❤️ ❤️الهی به قدوم
مبارک ماه رمضان ،

به اندازه قطره های باران
در كار همه بــركــــت
در وجودشان ســـلامتـــي
در زندگیشان خـــوشبختـــی
و در خانه شان آرامــــش قرار بده الهی امین ... شبتون بخیر دوستان خوبم 🌙
Read more
 #عمارنامه پاوه که بودیم، #حاج_احمد صبح‌ها بعد از #نماز ما را به ارتفاعات شهر می‌برد و توی آن برف و ...
Media Removed
#عمارنامه پاوه که بودیم، #حاج_احمد صبح‌ها بعد از #نماز ما را به ارتفاعات شهر می‌برد و توی آن برف و #یخبندان، باید از کوه بالا می‌رفتیم. وقتی برمی‌گشتیم، حاج احمد همیشه روی پلی که کنار #کوه بود با یک جعبه خرما می‌ایستاد و به بچه‌ها #خسته_نباشید می‌گفت و از آنها پذیرایی می‌کرد. یکبار که در حال ... #عمارنامه
پاوه که بودیم، #حاج_احمد صبح‌ها بعد از #نماز ما را به ارتفاعات شهر می‌برد و توی آن برف و #یخبندان، باید از کوه بالا می‌رفتیم.
وقتی برمی‌گشتیم، حاج احمد همیشه روی پلی که کنار #کوه بود با یک جعبه خرما می‌ایستاد و به بچه‌ها #خسته_نباشید می‌گفت و از آنها پذیرایی می‌کرد.

یکبار که در حال برداشتن خرما بودم، گفتم:
#مرسی_برادر!

گفت:
چی گفتی؟

فهمیدم چه اشتباهی کردم!
گفتم:
هیچی! گفتم دست شما درد نکنه!

گفت:
گفتم چی گفتی؟

گفتم:
برادر گفتم خیلی ممنون!

دوباره گفت:
نه اون اول چی گفتی؟

من که دیگر راه برگشتی نمی‌دیدم، گفتم:
خرما را که تعارف کردین، گفتم #مرسی!

گفت:
بخیز!

سینه خیز رفتن در آن شرایط با آن #سرما و #گل و #برف ساعت 8 صبح، واقعاً کار دشواری بود!
اما چاره‌ای نبود!
باید اطاعت امر می‌کردم!

بیست متری که رفتم، دیگر نتوانستم ادامه بدهم!
انرژی‌ام تحلیل رفته بود!

روی زمین ولو شدم و گفتم:
دیگه نمی‌تونم!

حاج احمد گفت:
باید بری!

گفتم:
نمی‌تونم!
والله نمی‌تونم!
بعد با ضربه‌ای به پشتم زد که نفهمیدم از کجا خوردم!

ظهر که همدیگر را دوباره دیدیم، گفتم:
حاج احمد اون چه کاری بود که شما با من کردی؟
مگه من چی گفتم؟
به خاطر یک کلمه برای چی منو زدین؟

گفت:
ما یک #رژیم_طاغوتی را با فرهنگش بیرون کردیم.
ما خودمون فرهنگ داریم، زبان داریم.
شما نباید نشخوار کننده کلمات #فرانسوی و اجانب باشید.!
به جای این حرف‌ها بگو خدا پدرت رو بیامرزه!
.
.
به نقل از #سردار #مجتبی_عسگری 🎤
.
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| #سردار #سرلشکر #پاسدار #جاویدالاثر #حاج #احمد_متوسلیان 🌷 |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
.
.
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد...
Read more
. اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه ...
Media Removed
. اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه دویدم. باید همسرم را در این شادی سهیم می‌کردم. در باز شد. روی مبل نشسته بود. فریاد زدم: «یه خبر عالی برات دارم. یه خبر خیلی عالی». گفت: «واااای. رنگ موهام خوب شده؟» ۳۰ ثانیه فقط نگاهش کردم. گفت: «بد ... .
اتفاق خیلی خوبی برایم افتاده بود. هدفی که چند سال با رویایش زندگی کرده بودم، در مشتم بود. به سمت خانه دویدم. باید همسرم را در این شادی سهیم می‌کردم. در باز شد. روی مبل نشسته بود. فریاد زدم: «یه خبر عالی برات دارم. یه خبر خیلی عالی». گفت: «واااای. رنگ موهام خوب شده؟» ۳۰ ثانیه فقط نگاهش کردم. گفت: «بد شده؟» گفتم: «یه چیز دیگه می‌خواستم بگم». گفت: «چی؟» هر چه فکر کردم یادم نیامد. از شما چه پنهان حتی نمی‌دانستم آن زن کیست. تا آنجا که یادم می‌آمد هنوز ازدواج نکرده بودم. زن جیغ می‌زد: «نکبتِ بی‌لیاقت! رنگ به این خوبی کجاش بده؟» به هر صورت آن شب دعوای سختی کردم. با زنی که نمی‌دانستم کیست و بر سر موضوعی که نمی‌دانستم چیست. احساس می‌کردم دارد زلزله می‌آید.
.
ساعتی بعد در خیابان پیپ می‌کشیدم و بی‌هدف قدم می‌زدم. مردی که بارانی بلندی پوشیده بود، با قدم‌های تند خودش را به من رساند و گفت: «برنامه امشب اینه که اول یه کم قدم بزنم، بعد برم سینما یه فیلم خوب ببینم، بعد یه نفر رو بکشم و آخر شب هم یه فلافل دو نون بزنم، برم خونه بخوابم». آب دهانم را قورت دادم. کمی سرم را برگرداندم و نگاهش کردم. گفت: «پیپت رو بده یه پک بزنیم». بهش دادم، زد. گفت: «می‌خوای من رو لو بدی؟» گفتم: «نه به جان مادرم». داد زد: «مطمئنم که من رو لو میدی». پیپ را بردم نزدیک دهانش، گفتم: «بزن آروم شی». گفت: «بده جد و آبادت بزنه. چرا می‌خوای منو لو بدی؟» با ترس گفتم: «کی خواست لوت بده؟!» گفت: «از چشم‌هات معلومه می‌خوای لو بدی». گفتم: «اصلا غلط کردی به من گفتی روانی!». دستش را داخل جیب بارانی‌اش برد و چاقوی تیزی بیرون کشید. مثل سگ فرار کردم. مثل سگ دنبالم می‌دوید. احساس کردم دارد زلزله می‌آید.به کوچه بن‌بستی رسیدم. همه جا تاریک بود. از دیوار بالا رفتم. دیوار عجیبی بود این طرف حدود دومتر با زمین فاصله داشت، آن طرف ته نداشت. از آن طرف که ته نداشت آویزان شده بودم. در فاصله یک متری‌ام مردی از همان دیوار آویزان بود. گفتم: «تو رو خدا نمی‌دونی چه جوری میشه رفت پایین؟» گفت: «این وضعیتی که توش هستیم من رو یاد یه داستان میندازه که شخصیت‌های داستان دقیقا تو همین وضعیت بودن». امیدوارم شدم. گفتم: «خب؟ آخرش چی شد؟ چه کار کردن؟ نجات پیدا کردن؟». گفت: «نه. همه‌شون مردن بدبخت‌ها». احساس کردم دارد زلزله می‌آید.مرد بارانی‌پوش از آن طرف دیوار بالا آمد. روی دیوار ایستاد و زل زد به تخم چشم‌هایم. گفتم: «بدم بزنی آروم شی؟»
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. دستش و تکیه داده بود به گاز و بهمن می‌کشید، صدای النگوهاش با پوک های سیگار می‌پیچید تو آشپزخونه،تو ...
Media Removed
. دستش و تکیه داده بود به گاز و بهمن می‌کشید، صدای النگوهاش با پوک های سیگار می‌پیچید تو آشپزخونه،تو تابه کباب لقمه های ظهر روی نون با جعفری و کره گرم می‌شدن، هنوز هوا گرم بود، صدای پنکه از سالن خونه می‌اومد تو آشپزخونه ، من سیر له می‌کردم که بریزیم لای پلو، ثریا تو اتاق دراز کشیده بود . از پنجره نور ... .
دستش و تکیه داده بود به گاز و بهمن می‌کشید، صدای النگوهاش با پوک های سیگار می‌پیچید تو آشپزخونه،تو تابه کباب لقمه های ظهر روی نون با جعفری و کره گرم می‌شدن، هنوز هوا گرم بود، صدای پنکه از سالن خونه می‌اومد تو آشپزخونه ، من سیر له می‌کردم که بریزیم لای پلو، ثریا تو اتاق دراز کشیده بود .
از پنجره نور ماشین‌ها که رد می‌شدن پیدا بود، موبایل رو کانتر بود و یه سلکشنی پلی شده بود که توش ، همه چی بود، گوگوش و ابی و داریوش، یهو یه جز که معلوم نبود اون وسط چیکار می‌کنه! اما درست بود...
یه حرف هایی می‌زدیم که فقط همون شب می‌زدیم، دیگه هم نمی‌زنیم، یه غم‌هایی رو به هم گفتیم که اصلا تا حالا نگفته بودیم، پابرهنه راه می‌رفت و از یخچال یه چیزهایی بر‌می‌داشت و می‌ریخت تو تابه، کدو ها رو حلقه کرد ریخت کنار کباب ها و گفت: زمینی بریم باکو بشینیم لب خزر!
لای پنجره رو باز کرد باد پیچید تو، بوی کته بلند شده بود، کباب ها داغ شدند، ابی داد می‌زد، هلو انجیری‌ها ریز شدن برای تو سالاد، من به بیرون نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که چه ساده خوشبختم.
.
.
عکس یک تکه از شبی‌ست که به من یادآوری کرد باید شکر کرد و شکر...
.
#عکس_می‌گیرم_که_یادم_نرود
Read more
. چون خیلی اهل درس خوندن نبودم فردای هر امتحان از خودم بیزار میشدم. نمیدونم یک سال چی شد از چی انگیزه ...
Media Removed
. چون خیلی اهل درس خوندن نبودم فردای هر امتحان از خودم بیزار میشدم. نمیدونم یک سال چی شد از چی انگیزه گرفتم که نشستم و هرقدر که تونستم برای امتحانها درس خوندم. هرچند که اون سال نتایج باز هم افتضاح شد اما دیگه از خودم بیزار نبودم. فهمیدم آدمها بیشتر از چیزهایی که از دست دادن٬ ناراحت لحظاتی ان که میتونستن ... .
چون خیلی اهل درس خوندن نبودم فردای هر امتحان از خودم بیزار میشدم. نمیدونم یک سال چی شد از چی انگیزه گرفتم که نشستم و هرقدر که تونستم برای امتحانها درس خوندم. هرچند که اون سال نتایج باز هم افتضاح شد اما دیگه از خودم بیزار نبودم. فهمیدم آدمها بیشتر از چیزهایی که از دست دادن٬ ناراحت لحظاتی ان که میتونستن کاری کنن و نکردن. آدمها جز زمان چیزی رو از دست نمیدن
.
تو دنیای من٬ یکم تنهام بذار با خودم فکر کنم معناش اینه که میخوام ببینم میتونم بهت دیگه فکر نکنم یا نه... برای همین از اون روز که رفتی با خودت فکر کنی دیگه تو رو جزئی از زندگیم ندونستم. در عوض مثل بچگی هام از خودم بیزار شدم. احساس کردم برای اینکه خوشحالت کنم همه ی تلاشم رو نکردم و توی فرصت هات به خودم زمان زیادی رو از دست دادم... این بود که راحتم نمیذاشت و هی سراغت می اومدم
.
حالا که میبینم با نبود من در تلاشی خوشحال باشی احساس میکنم هنوز زمان دارم تا برای خوشحالیت تلاش کنم. میخوام ببخشمت. میخوام فکر کنم هیچوقت از اول ندیدمت... این همون کاری بود که تو بچگی با اسباب بازی هایی که میدونستم برای من نمیشن میکردم.
چون تو عمق من ریشه کرده احساست٬ اینکه بخوام تصور کنم هیچوقت ندیدمت سخت ترین کار دنیاست اما حتی اگر نتونم فراموشت کنم از خودم بیزار نیستم... چون برای خوشحال دیدنت٬ برای اینکه بیشتر از این تو زندگیت نباشم٬ تمام تلاشم رو کردم
.
#امیرعلی_ق
MUA: @Pedram_abdi
Read more
قانون جدید نظام وظیفه میگه اگه پول داری بِخرش اگه نداری بخورش (منظورش آش بود ، لطفا منحرف نشین،کار ...
Media Removed
قانون جدید نظام وظیفه میگه اگه پول داری بِخرش اگه نداری بخورش (منظورش آش بود ، لطفا منحرف نشین،کار دارم باهاتون) . بله درس امروز رو با لعنت و فحش خواهر،مادر بر روح پر فتوح کسی که سربازی رو اختراع کرد شروع میکنم ،مگه مریض بودی آخه ؟ این چه کاری بود؟!؟! . از قدیم میگفتن هرکی بره سربازی یا سیگاری میشه ... قانون جدید نظام وظیفه میگه اگه پول داری بِخرش اگه نداری بخورش (منظورش آش بود ، لطفا منحرف نشین،کار دارم باهاتون)
.
بله درس امروز رو با لعنت و فحش خواهر،مادر بر روح پر فتوح کسی که سربازی رو اختراع کرد شروع میکنم ،مگه مریض بودی آخه ؟ این چه کاری بود؟!؟!
.
از قدیم میگفتن هرکی بره سربازی یا سیگاری میشه یا **نی ! ( عجب حرفی زدن ولی مال قدیم بود این حرف)
الان ملت همینجوریش هم **نی‌ان هم سیگاری ، راضیم هستن ، چه اجباریه برن سربازی دیگه؟! (حالا بلا نسبت شما اگه بهت برخورد , زومبسه)
.
.
بعد حالا فرض میگیریم که این چیزی که من گفتم تخیلیه و توهینی پوچ و سخیف و کثیف بود ، قبول !
ولی بخدا فقط داریم فرض میگیریم ، اذیت نکن این یقینه ، قبول کن
.
پسر مردمو میگیرین میندازین تو پادگان دو سال دوری و دلتنگی و در به دری که چی؟! مرد بشه مثلا؟! این مردی که تو خشم شب برینه تو یونیفرمش مرده؟! این مردی که تو گرمای بندرعباس پاپ کرن میشه ، تو سرمای کردستان بستنی عروسکی ، مرده؟! این مردی که دهنش گاجیده میشه مرده عایا؟! هَـّن؟!؟
.
فکر ننه باباش نیستین فکر دوس دخترش باشین ، اگه اون زومبسه نباشه کی بهش بگه عسیسم چی تنته ( اوووع غلط کردم ، حرفمو پس گرفتم ، بگیرید بندازیدش پادگان نکبتو)
.
.
اصن از یه زاویه دیگه نگاه کنیم ، بر فرض که ما یه لشگر عظیم از این پسرا ساختیم و آماده دفاع شدیم ، خب اگه آمریکا بخاد حمله کنه یه بمب میندازه ، زاررررت ، هممون عن میشیم که! (حال کردی زاویه رو) آیا وقت‌ آن نرسیده که ایمان بیاورید و سربازی را منحل کنید؟!
.
من خودم به هر طریقی شده باید معاف شم ، حتی شده حامله بشم ، میشم و نمیرم ، والا این سربازیو نمیشه تحمل کرد ، من اینجوری نمیتونم اصن
.
ولی خب بالاخره سربازیه و خاطره بازیاش ، شیطونیاش ، خالی بستناش ، به گاج رفتناش ، و هرچی هم هست شتریه که رو هر پسری میخابه دیگه
یه ضرب المثلم هست که میگه : گاو رو میخان واس شیرش ، پسرو میخان واس سربازی (البته نظر ذهن منحرف شما هم محترمه)
.
بردارا شل بگیرین ، بالاخره یه گاوی اومده یه چاله کنده که صدتا عاقلم نمیتونن پرش کنند (کنایه به همون پارگراف دوم)
ناراحتم نباشین ، خدا کریمه ! کریم؟! کدوم کریم؟؟؟؟
Read more
. مدتی پیش یکی از دوستان در ورودی جلسه‌ای حقوقی یقه نازکمان را چنگ زد که «فلانی! این ماجرای «مادر اژدهاها» ...
Media Removed
. مدتی پیش یکی از دوستان در ورودی جلسه‌ای حقوقی یقه نازکمان را چنگ زد که «فلانی! این ماجرای «مادر اژدهاها» و اینا که نوشته‌بودی چی بود؟!» گفتم «والا از خدا و عیال پنهون نیست از تو چه پنهون! یه سریال خارجی دبشه که متأسفانه رو به پایانه» گفت «ای آقا! ما رو باش که فکر کردیم چی هست، سریاله؟!» و یک نیشخندی ... .
مدتی پیش یکی از دوستان در ورودی جلسه‌ای حقوقی یقه نازکمان را چنگ زد که «فلانی! این ماجرای «مادر اژدهاها» و اینا که نوشته‌بودی چی بود؟!» گفتم «والا از خدا و عیال پنهون نیست از تو چه پنهون! یه سریال خارجی دبشه که متأسفانه رو به پایانه» گفت «ای آقا! ما رو باش که فکر کردیم چی هست، سریاله؟!» و یک نیشخندی زد و رفت و من درجا دلم بر احوال غافلش سوخت و به رویش نیاوردم که از چه دانشگاهی محروم شده طفلک!
اما دلم نیامد دوستان عزیزتر از جان را هم در غفلت و بی‌خبری و گمراهی خود رها کنم.(این «دلم نیامد» و «عزیزتر از جان» را در هر پستی دیدید شَستتان خبردار شود که صرفاً برای جلب لایک و کامنت است!!)
القصه، شما تصور کنید من که سالهاست به تماشای سریال معتادم و انواع و اقسام سم‌زدایی هم به حال نزارم افاقه نکرده، وقتی سریالی مثل «مادر اژدهاها» به پستم بخورد که هم به درد دنیا می‌خورد و هم آخرت چه وضعی درست می‌شود!(عیال اشاره می‌کند اسم سریال «بازی تاج و تخت» است!
عیال جان! حرفت متین اما سریال خودمه هرچی دلم بخواد صداش می‌کنم! این از من!)
بله می‌گفتم، من اصولاً هر سریالی را یک فصلش را می‌بینم تا تصمیم بگیرم بقیه‌اش ارزش دیدن دارد یا نه (البته بعضی سریال‌ها بود که ارزش دیدن هم داشت اما بقیه‌اش را ندیدم چون یا کارگردان نساخت یا شبکه کنسلش کرد! مرگ بر آمریکا!)
خلاصه، فصل اول «مادر اژدهاها» را که دیدم فهمیدم دریایی از دانش و معرفت در آن نهفته است و باید همچو غواصی کاربلد تا عمق این دریای متلاطم فرو شوی تا درّ و گُهرهایی بیابی که نه پیش از آن جایی یافته‌ای و نه پس از آن خواهی یافت. این سریال به تنهایی یک دانشکده حقوق و علوم سیاسی است.
در هر فصل آن انواع قتل و جزئیات بند بند مواد ٢٩٠ و ٢٩١ قانون مجازات اسلامی دوره می‌شود، کتاب دوم قانون مجازات اسلامی شامل حدود به دقت مورد واکاوی قرار می‌گیرد و وطی‌به‌شبهه و وطی‌بی‌شبهه و حقوق و محدودیت‌های طفل ناشی از زنا از جنبه‌های گوناگون بررسی می‌شود.
مباحث مهم حقوق مدنی از جمله قابلیت صحی برای نکاح و موانع نکاح مانند مصاهره مورد تأمل واقع می‌شود و تا مباحث درس حقوق مدنی ٨ و ارث و وصیت و ححب نقصانی و حرمانی پیش می‌رود.
اصول محاکمات و سیر تکامل حقوق دفاعی متهم و تاریخ آیین دادرسی و پیشینه داوری ایزدی اعم از ور گرم و ور سرد مورد واکاوی قرار می‌گیرد.
(ادامه در کامنت🔻🔻🔻)
Read more
<span class="emoji emoji1f4f7"></span><span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f341"></span><span class="emoji emoji263a"></span><span class="emoji emoji1f389"></span><span class="emoji emoji1f349"></span><span class="emoji emoji1f38a"></span><span class="emoji emoji1f384"></span><span class="emoji emoji26c4"></span> طولانی ترین شب سال... یلدای ۹۷ :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: <span class="emoji emoji1f4dd"></span> یلدای ...
Media Removed
طولانی ترین شب سال... یلدای ۹۷ :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: یلدای خود را چگونه گذراندید؟ انشای خود را می‌خوانم با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم ... 📷💕🍁☺🎉🍉🎊🎄⛄
طولانی ترین شب سال...
یلدای ۹۷
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
📝

یلدای خود را چگونه گذراندید؟
انشای خود را می‌خوانم
با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم
شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم و خندیدیم، فال هم گرفتیم.
البته پدرم می‌گفت شایعه شده که هندوانه‌ها را یه کسایی ارزون خریدن و انبار کردن که گرون بفروشن، به همین دلیل من نخریدم تا با مفاسد اقتصادی مبارزه کنم.
مادرم هم گفت: خوب کاری کردی و به من گفت عکس یک هندوانه بکش بگذاریم تو سفره یلدا، منم کشیدم خوشگل شد.
مامان گفت: تو روزنامه خوندم که دونه‌های انار دل درد میاره، برای همین نخریدم.
مادر من خیلی به سلامتی خانواده اهمیت می‌دهد. خواهرم عکس یه انار رو از تو روزنامه کند گذاشت تو سفره، یه انار بزرگ که دونه هاش سیاه بود.
مامان گفت: شب نمی‌شه آجیل خورد سر دلتون سنگین میشه و خوابهای بد می‌بینید برای همین فقط نخود چی و کشمش خریدم که خیلی هم خاصیت دارد. مادرم خیلی مهربان است.
مادرم گفت: رفتم میوه فروشی که میوه بخرم دیدم هرطور حساب وکتاب می‌کنم پولمون به آخرماه نمی‌رسه منصرف شدم. مامان چند تا پرتقال و سیبی رو که داشتیم مثل گل درست کرده بود و توی بشقاب چیده بود خیلی قشنگ شده بود دلمون نمیآمد بخوریم ولی مامان گفت: بخورین که نمونه میکروب می‌گیره، مامانم خیلی با سلیقه هست.
بابا آخر شب فال حافظ گرفت،
همش یادم نیست ولی اولش می‌گفت:

مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید... خلاصه یلدای خوبی بود، چون ما دل درد نگرفتیم، خوابهای بد هم ندیدیم، تازه با مفاسد اقتصادی هم مبارزه کردیم.
این بود انشای من امیدوارم خوشتان آمده باشد.
معلم گفت: آفرین پسرم خوب بود اینم یه نمره ۲۰
دانش آموزی از ته کلاس گفت: آقا اجازه سرما خوردین؟ معلم گفت:
چطور؟ شاگرد گفت آخه آقا اجازه... از چشمتون داره اشک میاد.
معلم گفت: آره یادم نبود که سرما خوردم.
👤😢
--------------------------------------------------------------
پیام یلدا این است که تمام سال به بهانه های مختلف می تواینم دور هم جمع شویم.
به بهانه یلدا مهربانی ، لبخند و بخشش را تمرین کنیم.
ممنون از سمیرا جان @samira.mehri بابت گیفتهای زیبای فال حافظ که برای همه تدارک دیده بود.تل آرشیدا و دامن هندونه ای آوا کار دستان هنرمندشه✋🙆😆🙌داشت یادم میرفت دسر انارم اضافه کنید😉😋😙
#عکسهای_من #یلدا #آغاز_پادشاهی_دی_ماهیها
#خورشید_زندگیمون_آرشیدا
#عزیز_عمه_آوا #کنج_بهشت #خونه_مادربزرگ
۹۷/۹/۳۰
Read more
سال های پیش خانومی رو می شناختم که علاقه ی شدیدی به دوست دخترها و دوست پسرهای مردم داشت. وقتی می‌شنید ...
Media Removed
سال های پیش خانومی رو می شناختم که علاقه ی شدیدی به دوست دخترها و دوست پسرهای مردم داشت. وقتی می‌شنید یکی با یکی آشنا شده تا ته و توی قضیه رو در نمی آورد آروم نمی نشست. این خیلی ربطی هم به فضولی نداشت، فقط کیف می کرد بشینی براش از روابط عاشقانه خودت و بقیه تعریف کنی. بعد طوری چشم هاش از خوشحالی برق می زند انگار ... سال های پیش خانومی رو می شناختم که علاقه ی شدیدی به دوست دخترها و دوست پسرهای مردم داشت. وقتی می‌شنید یکی با یکی آشنا شده تا ته و توی قضیه رو در نمی آورد آروم نمی نشست. این خیلی ربطی هم به فضولی نداشت، فقط کیف می کرد بشینی براش از روابط عاشقانه خودت و بقیه تعریف کنی. بعد طوری چشم هاش از خوشحالی برق می زند انگار خودش همون لحظه عاشق شده. البته نامبرده از بر و روی خدادادی بی بهره نبود اما تا جایی که خبر داشتم سال‌ها بود تنها زندگی می کرد. من و یکی دو نفر دیگه از رفقای قدیمی گاهی موردهایی رو برای آشنایی بهش معرفی کرده بودیم ولی نمی‌دونم چی می‌شد که هیچ وقت جور نمی شد و یه ایرادی توی طرف پیدا می کرد و کار توی همون ملاقات تموم می‌شد. همیشه برام سوال بود که چرا این جوریه و بعضی از آدم ها این قدر تنها می‌مونن تا این که در یک مکاشفه‌ی معنوی وقتی داشتم به ترانه‌ی برادر حسن شماعی زاده گوش می‌کردم نور حقیقت بر دلم تابید. اون جایی که می فرماد: ((اخ چقدر قشنگه از عشق تو دیونه شدن
تو می یای تموم می شه هر چی غمه
زنده باد هر کی هنوز یه عاشقه)) فهمیدم عشق در نگاه خیلی از آدم ها بهشت زیبایی ست که همیشه در آینده ای نامعلوم قرار داره. معشوقی که یه روز می یاد و همه ی غم‌ها تموم می شه. یعنی عشق بیشتر چیزی امید بخشه تا واقعیتی ملموس و تجربی. بعد برادر شماعی زاده می فرماد: ((انگار از یه معبد عشق قدیمی تو می یای
از یه شعر عاشقونه صمیمی تو می یای
از تو پرواز پرستو های عاشق تو می یای
از رو گلبرگ های معصوم شقایق)) بعد فهمیدم عشق در این نگاه یه جور قدرت پاک کنندگی قوی هم داره. مثل صابونی آنتی باکتریال یا آیینی مقدس در معبدی قدیمی که همه ناپاکی های وجود آدم رو تطهیر می کنه، مثه بخشایش یا آیین توبه! اما مگه ما چه گناهی کردیم که باید واسه اش توبه کنیم؟ دوباره به ترانه رجوع کردم که می فرماد: ((باز یه روز دستای گرمت رو به دستام برسون
با خودت عشقو بیار گذشته هامو بسازم
می دونم باز یه روزی تموم می شه فاصله مون)) و دیدم چیزی که انتظار داریم عشق از وجودمون پاک کنه احساس درد و تنهایی ست. عشق آتشی ست که باهاش جنگل خشک همه ناکامی های گذشته رو می سوزونیم و از نو متولد می شیم. مرهمی ست بر درد همه ی آرزوهای برباد رفته، اندوه و حسرت همه‌ی کارهای نکرده و گاهی نقابی ست برای فراموش کرد یا پنهان کردن همه ی حقارت هایی که خودمون یا دیگران به ما تحمیل کردن. برای همین به معبد عشق نیاز داریم که جان خسته و زخمی و رنجورمون رو تطهیر کنه و قدرتی دوباره به قلب مون بده. اما چقدر عجیبه که ادامه درکامنت
Read more
دختره نوشته دو تا چشم مشكي قاجاری دارم انگار چشمای ما صورتی هخامنشیه <span class="emoji emoji1f612"></span><span class="emoji emoji1f440"></span> . سلام قشنگا روزتون خوش ...
Media Removed
دختره نوشته دو تا چشم مشكي قاجاری دارم انگار چشمای ما صورتی هخامنشیه . سلام قشنگا روزتون خوش تا حالا زیاد برامون پیش اومده که هی فکر کنیم شام چی بخوریم،ناهار چی بخوریم😕یکی از سخت ترین کارهاست به نظرم اینکه ندونی چی درست کنی دیروز همش فکر که خدایا شام چی بخوریم یهو یاد کراکت جان افتادم تقریبا ... دختره نوشته دو تا چشم مشكي قاجاری دارم
انگار چشمای ما صورتی هخامنشیه 😒👀
.
سلام قشنگا روزتون خوش تا حالا زیاد برامون پیش اومده که هی فکر کنیم شام چی بخوریم،ناهار چی بخوریم😕یکی از سخت ترین کارهاست به نظرم اینکه ندونی چی درست کنی دیروز همش فکر که خدایا شام چی بخوریم یهو یاد کراکت جان افتادم تقریبا همون کوکو سیب زمینی خودمونه فقط کمی قرتی بازی والا اسمشو گذاشتن کراکت😁چندتا سیب زمینی گذاشتم پخت و داشتم پوستشو میگرفتم امیرعلی اومد گفت شام چی داریم گفتم کراکت پرید بالا و پایین و هی گفت اخ جون اخ جون مادر من اگر میدونستم تو اینقدر کراکت دوست داری در هفته چند بار درست میکردم☺️🙃همیشه تخم مرغ رو همینجوری میشکوندم رو سیب زمینی ها دیشب تخم مرغ رو کامل زدم و بعد ریختم هیچ فرقی نداشتاااا فقط کار رو با کلاس تر میکرد نازنین زهرا اومد گفت شام چیه؟گفتم کراکت اونم کلی ذوق کرد منو این همه خوشبختی محاله🤪خلاصه پودر پیاز،پودر سیر،اویشن،زردچوبه،نمک،فلفل سیاه،پاپریکا،جعفری تازه ی ساطوری شده رو هم ریختم رو سیب زمینی ها و خوب مخلوط کردم...چند وقت پیش مقداری نون تست و خمیرهای نون باگت رو گذاشتم خشک شد و حسابی پودرشون کردم و شد یه ارد سوخاری خونگی کمی هم توش فلفل سیاه و فلفل سفید و نمک زدم و گذاشتم برای غذاهایی مثل کوکو و کتلت و...یه کمی از ارد تو مواد ریختم خیلی کم و ورز دادم و شروع کردم به درست کردن کراکتها به صورت لوله ایی درستشون کردم و تو ارد سوخاریم غلطوندم و تو روغن داغ و فراوون سرخش کردم میتونید قبل اینکه به صورت لوله ایی درست کنید وسط سیب زمینی و مواد کمی زرشک و پیازداغ،یا سوسیس،یا مواد گوشت چرخ کرده و پیازداغ یا هر چیزی که سلیقه تون هست بزارید و بعد لوله ایی کنید من چیزی نزاشتم ساده ی ساده درست کردم بعد که سرخ شد روی دستمال مخصوص روغن گیر گذاشتم و بعد سرو کردم این غذا یکی از بهترین گزینه ها برای شام هست یا میزهای تولد و یا برای شام های نونی که میخواین چند مدل غذا داشته باشید میتونید رو این غذا هم حساب کنید...
پ ن1:من قبلا چند بار بعد از اینکه لوله ایی درست کردم تو کنجد غلطوندم و سرخ کردم اون مدل هم خوشمزه شد
پ ن2:ارد سوخاری رو میتونید نزنید ولی بعضي سیب زمینی ها وقتی کتلت یا کوکو رو تو روغن میزارید وا میره و شکل غذا از بین میره جنس سیب زمینی های دیشب من از اون مدل بود به همین خاطر تو ارد سوخاری زدم ولی در کل ارد سوخاری هم خوشمزه ترش میکنه هم شکلش زیباتره☺️
پ ن3:برای سس کنارش میتونید از سس تارتار استفاده کنید عالی میشه با این غذا خیلی ها هم با لیمو ترش سرو میکنن

@shimahafezii
Read more
امدم مجلس ختمه خودم همه بودن همه اونایی که نمی دونستم عشق من توو دلشون وجود داره تو بلندگو همش اسمه ...
Media Removed
امدم مجلس ختمه خودم همه بودن همه اونایی که نمی دونستم عشق من توو دلشون وجود داره تو بلندگو همش اسمه من تکرار میشد حسه خیلی عجیبی بود چقدر از خوبیهام می گفت صدای گریه ی خانما بلند که می گفت: آهسته چقدر دوست دارمو واقعا اون خانم، عاشقم بوده واه چه حالی بودم همش از خوبیم می گن و ای کاشهاییکه ... امدم مجلس ختمه خودم
همه بودن
همه اونایی که نمی دونستم
عشق من توو دلشون وجود داره
تو بلندگو همش اسمه من تکرار میشد
حسه خیلی عجیبی بود
چقدر از خوبیهام می گفت
صدای گریه ی خانما بلند
که می گفت:
آهسته
چقدر دوست دارمو واقعا اون خانم، عاشقم بوده
واه چه حالی بودم
همش از خوبیم می گن
و
ای کاشهاییکه از رفتن ناهنگامم می گفتن
یادگاری هائیکه از من
پس از رفتن من ساخته بودن
از صمیمیت دوران حیاتم
روح من غلغلکش می امد
یکی می گفت:فلک گلچینش کرد
یکی گفت:معرفت فقط تو این مرد خلاصه می شد
دو نفر هم گفتن
این اواخر دیدن
که هوای دل من
یه جور دیگه شده بود
خلاصه
تو چهرم نوردیده بودن
شانس اوردن معلوم نبودم
وگرنه همه فکر می کردن دیونم یا امدم نمایشه کمدی
یک نفر هم می گفت:
من و اون چه صمیمی بودیم
عجیب بود
آخرین بار سه سال پیش با هم ارتباط داشتیم
یک نفر گلاب اورد و کتاب قرآن
که بخونن و ثوابشو برسونن به من
همه بر می داشتن
اما نمی دونم برای چی فقط لایه کتابو باز می کردن!!! اونکه صدبار پشته سرم به دروغ و بدگویی کرده بود
اون گوشه دیدمش
من رفتم کنارش
با گریه از خوبیهام می گفت
اون که هر روز می دونست به من بدهکاره
می امد، اما حرفی از بدهیش نمی زد
امد با لباس مشکی
خرما برداشتو
هیچ ذکری هم نگفت
گفت این اواخر یه پول بهش داده بودم
که باهاش کار کنه چون آدمه امینی بود!!!
اینجا بود یه نور امد
گفتم
نور
فرصتی می خوام
گفت:
می شه برگردی
روح من رفت کنار منبر
آروم به واعظ فهموند
این جمع منو می خوان
فرصتی گرفتم
که بر گردم
با اینکه بعضی هاشونم نقش بازی می کردن اما بودن، کساییکه نمی دونستم این همه منو دوست دارن،
روح من طاقته این همه گریرو نداره
واعظ آهسته گفت
معذرت می خوام
گویا شادروان مرحوم
زنده هستند هنوز
یه خانم جیغ کشید و غش کرد
آره، همونکه منو همش عشقم صدا می زد !!!
و همونیکه بدهکار بود به من
مضطرب، رفت که رفت
یه نفرم گفت:که تکلیف منو روشن کن
اگر مُرد خبر بدید خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگه باید بریم
اینجا بود که از خواب پریدم !!!
رسم همین بوده
ما واسه همین موضوع ها می ریم
با کلی ناراحتی!!!
کار ما نیست
بریم دله ناراحتو
شاد کنیم
کار ما گریه یا ثواب خریدن برایه مرحومان بوده و هست
خلاصه تو خواب دیدم
بد از اون موضوع
واعظ امد پایین
مجلس ختم از همه خالی شد
کجا رفتن نمی دونم
داشتم به خوابم فکر می کردم که
نور تو بیداری، از من پرسید:
بگو؟!؟ می آی؟!؟
یا با جمع اطرافیانه خودت می مونی ؟!؟
چه سوال سختی؟!؟
شوک بودم از مَردُمه زنده کشه مرده پرست
امیدوارم
شاد و موفق باشید
دوستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
Read more
تو به یادت نمیاد که سزاوار چی بود دلامون دیگه لجبازی نکن که دله خونه میگیره برامون تو میخندی و میگی ...
Media Removed
تو به یادت نمیاد که سزاوار چی بود دلامون دیگه لجبازی نکن که دله خونه میگیره برامون تو میخندی و میگی بگذرم از هر چی که دیدم من از خودم گذشتم اما هیچ وقت نرسیدم یخ سرد سرنوشتم دیگه با دستای تو اب نشد توی ذهن خسته ی من رویای چشمای تو خواب نشد اون که راحت میگذره از هر چی بوده من نبودم اون تویی که شکستم توی ... تو به یادت نمیاد که سزاوار چی بود دلامون
دیگه لجبازی نکن که دله خونه میگیره برامون
تو میخندی و میگی بگذرم از هر چی که دیدم
من از خودم گذشتم اما هیچ وقت نرسیدم
یخ سرد سرنوشتم دیگه با دستای تو اب نشد
توی ذهن خسته ی من رویای چشمای تو خواب نشد
اون که راحت میگذره از هر چی بوده من نبودم اون تویی
که شکستم توی این قاب شکسته شد یه عکس یهویی
#babakjahanbakhsh🙈💙 #music🎶🎧🎤🎹🎸🎻🎷🎺🎵🎼 #khab💤
Read more
همیشه می‌گن به هم نخندیم، با هم بخندیم! ولی این دفعه من می‌گم بیاید به خودمون بخندیم. به خودمون بخندیم که دم انتخابات که می‌شه هرچیزی رو باور می‌کنیم! یادتونه نماد انتخاباتی ما چی بود؟ گوش پاک کن! شعارمون هم این بود که مدیران گوش‌هاشون رو پاک کنن صدای مردم ره بشنون، مردم هم گوش‌هاشون رو ... همیشه می‌گن به هم نخندیم، با هم بخندیم! ولی این دفعه من می‌گم بیاید به خودمون بخندیم.

به خودمون بخندیم که دم انتخابات که می‌شه هرچیزی رو باور می‌کنیم!

یادتونه نماد انتخاباتی ما چی بود؟

گوش پاک کن!

شعارمون هم این بود که مدیران گوش‌هاشون رو پاک کنن صدای مردم ره بشنون، مردم هم گوش‌هاشون رو پاک کنن دروغ‌های مسئولین ره بشنون!

الان همه می‌شینید می‌گید اگه رئیسی رئیس‌جمهور می‌شد فلان و بهمان! بابا، من که نمی‌گم به اونا رای بدید! ولی وقتی دروغ به این روشنی می‌شنوید جیغ نزنید! کف نزنید! هورا نکشید که طرف دندوناتون ره بشماره!

حالا هم دندونامون ره شمرده، می‌گه اقتصاد از این بهتر نمی‌شه! باز یه گروه میان دفاع می‌کنن! ببین!

درست مث بچه‌های خوب می‌رفتید اسم من ره می‌نوشتید مینداختید تو صندوق! حداقل تو این گرونی‌ها و بدبختی‌ها شریک نبودید!

ما اوضاع‌مون از وقتی خراب شد که مردم به جای مطالبه‌گر تبدیل به هوادار شدن! سطح خواسته‌ها پایین اومد!

مردی با عبای شکلاتی شد کاپشن، کاپشن هم شد کلید! ما طرفدار نمادیم! نمی‌دونم یه ماه گذشته از طلا و ماشین نخریدن یا نه، ولی من که به خوبی دارم ارزونی رو حس می‌کنم!

مردم! رعیت ساده دل من، بعنوان رییس‌جمهور واقعی از شما تقاضا می‌کنم دنبال هرکی که صداش بلندتره نرید!

ترانه مربوطه
تو می‌گی که اقتصاد مملکت مثل پلنگه
من می‌گم بگو عزیزم! تو دروغاتم قشنگه

پ‌ن یک
اولین دابسمش من بود، چطوره؟

پ‌ن دو
فقه شیعه می‌گه اگه یه کاری کنید که باعث یه اتفاقی بشه تو اون اتفاق سهیم هستید

پ‌ن سه
برای مجلسی که تو این اوضاع از وزرای اقتصادی حتی سوال نمی‌پرسه حیف توپ

پ‌ن چهار
وقتی آتش‌افروز و آتش‌نشان یه نفر هستن من شک می‌کنم

پ‌ن پنج
هواداران روحانی و احمدی‌نژاد و علی کریمی و بقیه به جز صادق می‌تونن حمله رو شروع کنن

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #انتخابات #دلار #اقتصاد #روحانی #جهانگیری #بازار #اعتصاب #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_ده_تا_دروغ_بعدی_ت_ره_هم_باور_کنم #همه_چی_آرومه #من_چقد_خوشحالم #مجلس #لیاخف #گروهک #اغتشاشات #شلوغی #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_نه_پول_داره_نه_کار_زن_هم_میخواد #فقه_شیعه #ومن_الله_التوفیق
Read more
. ‎قسمت هفتم خاطرات کودکی ‎کلاس سوم با کلی شادی دختر دایی دار شدن گذشت و رسیدم به کلاس چهارم ‎معلممون ...
Media Removed
. ‎قسمت هفتم خاطرات کودکی ‎کلاس سوم با کلی شادی دختر دایی دار شدن گذشت و رسیدم به کلاس چهارم ‎معلممون خانم فاطمه محمدحسینی بود ‎یه خانم با وقار و جدی ، در عین حال مهربون، با یه پژو ۵۰۴ ‎ یادش بخیر ‎دروغ چرا ‎همیشه میترسیدم یه روز معلمم باشه ‎آخه خشن به نظر میرسیدن ‎تازه درس تاریخ به درسامون ... .
‎قسمت هفتم خاطرات کودکی
‎کلاس سوم با کلی شادی دختر دایی دار شدن گذشت و رسیدم به کلاس چهارم
‎معلممون خانم فاطمه محمدحسینی بود
‎یه خانم با وقار و جدی ، در عین حال مهربون، با یه پژو ۵۰۴ ‎
یادش بخیر
‎دروغ چرا
‎همیشه میترسیدم یه روز معلمم باشه
‎آخه خشن به نظر میرسیدن
‎تازه درس تاریخ به درسامون اضافه شده بود
‎از همون موقع تنفر از تاریخ و اینا تو ذهن من شکل گرفت
‎آخه من چیکار کنم زمان ساسانیان چی شد
‎همیشه این برام سوال که اینا چه ربطی به من داره؟
‎شیرین ترین لحظات کلاس چهارم، با خانم پورقدیری میگذشت
‎یه معلم نقاشی زیبا، جوون، مهربون و هنرمند
‎یه دفتر نقاشی درست کرده بودم مخصوص خودش
‎۲۰۰،۳۰۰ تا برگه A4 و یه تلق صورتی روش
‎روزایی که مدرسمون بود، زنگای تفریح هرجا که میشد پیداش میکردم و دفتر نقاشی و یه جعبه پاستل ۴۸ رنگ چیکی چیکی میدادم بهش تا برام نقاشی بکشه
‎از آقای سعیدی که بابای جوون مهربون مدرسه بود و با خانمش و بچش تو مدرسمون زندگی میکردن، یه شیر کاکائو یا ساندیس با کیک میگرفتم و از پنجره کلاس میدادم بهش
‎در سالن کلاس ها رو زنگ تفریح میبستن انتظامات مدرسه
‎خدا میدونه چند بار یه کیک و ساندیس هم واسه اخوان انتظامات گرفتم تا بذارن برم تو کلاس تا پیش خانم پورقدیری باشم وقتی داره برام نقاشی میکشه
‎هنوز هم دارمشون
‎یادش بخیر
‎چقد دلتنگشم. کاش میشد پیداشون میکردم و میدیدمشون دوباره
‎ #خاطرات #دبستان #زندگی #کلاس_چهارم #نقاشی #دلتنگی
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
بهت گفته بودم تو که پلکاتو میبندی شهر تاریک میشه تاریکی، مثلِ وقتیه که یکی،یه چی جلویِ چشاتو میگیره ...
Media Removed
بهت گفته بودم تو که پلکاتو میبندی شهر تاریک میشه تاریکی، مثلِ وقتیه که یکی،یه چی جلویِ چشاتو میگیره و تو دیگه هیچیو نمیبینی مثلِ وقتی که دیدمت که بعدش هیچیو دیگه ندیدم که خودم دو تا دستامو گذاشتم رو چشامو محکم فشارشون دادم تا دیگه هیچیو نبینم. آخه میدونی،بعد دیدنت فهمیدم حیف این چشمام نیست ... بهت گفته بودم تو که پلکاتو میبندی
شهر تاریک میشه
تاریکی،
مثلِ وقتیه که یکی،یه چی جلویِ چشاتو میگیره و تو دیگه هیچیو نمیبینی
مثلِ وقتی که دیدمت
که بعدش
هیچیو دیگه ندیدم
که خودم دو تا دستامو گذاشتم رو چشامو محکم فشارشون دادم تا دیگه هیچیو نبینم.
آخه میدونی،بعد دیدنت فهمیدم حیف این چشمام نیست که جز چشات
جز بودنت
چیز دیگه ای کس دیگه رو بخواد ببینه؟
گفته بودم بی تو و اون ستاره بارون چشات دلِ منه که تاریک میشه
عین وقتی که آژیر خطر میزدن و شهر یهو تاریک میشد
شهر پر از خوف میشد
که همه با ترس و آروم نفس میکشیدن.
نفس؛لعنتی تو حتی نفس کشیدناتم به چشمم یه جور میومد که انگار فقط تو بلدی اینجور آروم و منظم نفس بکشی
مگه میشه حتی نفس کشیدن یکی
به چشمایِ آدم خوشگل بیاد.
گفته بودی میشه
و گفته بودم
به شرطی که عاشق باشی
حرفای بعدیت به گوشم نرسیده بود و فقط این صدا هزار بار تو سرم زنگ زده بود که
باید عاشقش باشی.
بعد برگشته بودم به اولین بار
که حس کردم دوستت دارم
ولی میدونی "جهانِ من"
یه چیزایی مبدا ندارن
یه چیزای شبیه دوست داشتنت.
دوست داشتنت؟؟
حسم به تو چی بود؟؟
عشق یا دوست داشتن
یا یه حسی که برایِ اولین بار من کشفش کردم ؟؟
تبِ تند نبود که اسمشو بذارم عشق
اونقدر نزدیکم نبودی که اسمشو بذارم عشق
خیلی خنده داره
شایدم بغضدار باشه
ولی من حتی نمیدونم این حسی که واسش اسم ندارم دو طرفه بود یا نه.
دوست داشتن نبود که عقلم قلبمو قانع کنه که ندارمت و بعد قلبم
راضی بشه به رها کردنت.
بود؟؟
دو طرفه بود هیچوقت این حس؟؟
که یک ثانیه حس کرده باشی دنیا بدونِ من دیگه دنیا نیست که
که حتی از سرت گذشته باشه این آدم لامصب بدجور بویِ عشق میده.
دِ نبود دیگه
اگه بود که
الان
من
تو دور ترین نقطه از "جهانم"
به جایِ عطرِ نفسات
بغض قورت نمیدادم که..
.
. 👑 #میکائیل💕 .
.
📱@mikilove351 📷
.
.
✅ #لطفا_پيج_ما_رو_به_دوستان_خود_معرفى_كنيد 😊
Read more
عاطفه جان @atefeh_fishy نمیدونم از کجا شروع کنم.اول اینکه اون عکسی که باهاش بیشتر جذب پیچت و هنرت ...
Media Removed
عاطفه جان @atefeh_fishy نمیدونم از کجا شروع کنم.اول اینکه اون عکسی که باهاش بیشتر جذب پیچت و هنرت شدم رو پبدا نکردم🙁 رفتم کل پیچ رو زیرو رو کردم.کلا یادم رفت داشتم دنبال چی میگشتم از بس که همه چی رنگی رنگی و زیبا بودن بخاطر همین یه عکس کلی از پستات گذاشتمیادمه ماه رمضون دو سال یا سه سال (کاملا معلومه ... عاطفه جان @atefeh_fishy نمیدونم از کجا شروع کنم.اول اینکه اون عکسی که باهاش بیشتر جذب پیچت و هنرت شدم رو پبدا نکردم🙁 رفتم کل پیچ رو زیرو رو کردم.کلا یادم رفت داشتم دنبال چی میگشتم از بس که همه چی رنگی رنگی و زیبا بودن ❤❤بخاطر همین یه عکس کلی از پستات گذاشتم😆یادمه ماه رمضون دو سال یا سه سال (کاملا معلومه چقده حواس جمع دارما😆)پیش بود عکس از غذاهای افطاری که تزیین کرده بودی گذاشته بودی چقده هم با سلیقه❤و از اونجا بود که بیشتر جذب پیچت شدم و گاه زیرپستات که صحبت میکردیم از اونجا یه کوچولو خودت رو شناختم که چقدر خودت هم مثل دنیایی که خلق میکنی زیبا هستی❤❤
پ.ن:یه اعتراف بکنم همیشه به اینهمه ذوق و سلیقه هنر حسودیم میشه و برات واقعا بهترینا و موفقیت و تندرستی رو آرزو میکنم❤❤💋
پ.ن۲:این مسابقه بهانه ای شد که از تو دوست عزیزم یه نشونه ای تو پیجم باشه ممنون بخاطرش❤❤
Read more
ادامه #روز_دوم تقریبا تاریک شده بود که به سوباتان رسیدیم.هوا به شدت مه آلود و بارونی بود . نزدیک بازار محلی سوباتان پیاده شدیم و برای اجاره ی سوئیت پرس وجو کردیم . هوا سرد بود و ما مریض و خسته . علی با یه نفر رفت که یه خونه رو ببینه . یه سوئیت کوچولو بالای یه تپه ی سرسبز که تو مه و ابرا غرق شده بود. درست مثل ... ادامه #روز_دوم

تقریبا تاریک شده بود که به سوباتان رسیدیم.هوا به شدت مه آلود و بارونی بود . نزدیک بازار محلی سوباتان پیاده شدیم و برای اجاره ی سوئیت پرس وجو کردیم . هوا سرد بود و ما مریض و خسته . علی با یه نفر رفت که یه خونه رو ببینه . یه سوئیت کوچولو بالای یه تپه ی سرسبز که تو مه و ابرا غرق شده بود. درست مثل لاپوتا😍 همون لحظه به خودم گفتم همینه! یه خانم از اهالی همونجا بهم گفت تا علی برگرده میتونم پیشش بمونم . اولش خجالت کشیدم اما بعد با صمیمیت دستمو گرفت و ازم خواست که برم تو خونه . نشستم و برام چایی آورد . بهت زده بودم از این همه خونگرمی و سرزندگی . علی برگشت و باهم از تپه بالا رفتیم . صاحب سوئیتی که اجاره کردیم پسر همون خانم بود ☺ از بالکن خونه میشد همه جارو دید . سوباتان برق و آب و گاز کشی نشده .آبش آب تانکر بود ، گرمایشش از طریق بخاری هیزمی و برقش از طریق موتور برق تهیه میشد و فقط بعد از تاریکی هوا تا حدود 11:30 شب نور داشتیم . هیچ قسمتی ازشم آنتن دهی نداشت بجز یک نقطه ی مشخص روی یه تپه که خیلی هم دور بود . باید حتما تماس میگرفتیم چون مطمئن بودیم از صبح تا حالا کلی نگرانمون شدن .بعد از یه استراحت کوتاه برای خرید غذا به سمت بازار رفتیم اما متاسفانه گفتن که فقط کباب دارن . و من نمیتونستم بخورم به همین خاطر خودمون کمی برنج و .. خریدیم و بعد رفتیم سمت تپه برای تماس گرفتن . آقا کیوان(صاحب سوئیت)باهامون تا اونجا اومد که گم نشیم.درست یادم نیست که اونشب با اون خستگی شام چی خوردیم . حتی یادم نیست که چطور خوابم برد . اما یادمه صبح که بیدار شدم از شوق دیدن منظره میخواستم پرواز کنم .

پ.ن : فیلم رو از بالکن خونه گرفتم 😍
Z.h

#سفرنامه #ایران #ایرانگردی #دریاچه_نئور #خاطره #عشق #سفر #عکاسی #انگیزه #من #شمال #اصفهان #زندگی #آزاد #شب #زیبا #طبیعت #طبیعتگردی #طبیعت_گردی
#iran_aks_mobile #iranian_photography #love #instagood #photooftheday #me #instadaily #nature #nature_lovers #naturephotography
Read more
من فکر میکردم بعد جداییمون مثل تویِ فیلما دوباره میبینمت؛ اونوقت تو از چشام میخونی که من هنوز شبا بی خوابم چون میشینم و خاطره هارو ردیف میکنم و دلیل میتراشم که دوستم داشتی یه روز، تو از چشام میخونی و باز دستامون برایِ هم میشه.... من فکر میکردم بعد جداییمون تو مثل تو داستانا نمیتونی قیدِ منو ... من فکر میکردم
بعد جداییمون
مثل تویِ فیلما دوباره میبینمت؛
اونوقت تو از چشام میخونی که من هنوز شبا بی خوابم چون میشینم و خاطره هارو ردیف میکنم و دلیل میتراشم که دوستم داشتی یه روز،
تو از چشام میخونی و باز دستامون برایِ هم میشه....
من فکر میکردم
بعد جداییمون
تو مثل تو داستانا نمیتونی قیدِ منو بزنی و تا ابد من تنها کسی بودم که خونم کنجِ دلت بود،
اونوقت تو یه روز که از دلتنگی داشتی به مرز جنون میرسیدی
پاتو میذاشتی رو گاز و میومدی پیشم
زنگ میزنی بهم و میگفتی بیا پایین و من میومدم و تو بی هیچ حرفی فقط سفت بغلم میکردی و عطرِ تنمو نفس میکشیدی..
من فکر میکردم همه چی مثل داستان و فیلم پیش میره
که تو تولد منو یادت نمیره،
که تا ابد خاطره هایِ خوبمون برات خوب میمونه
که فقط منم که دلیلِ حالِ خوبتم...
من دیر فهمیدم که اونجایی که ما وایستاده بودیم وسطِ واقعیت بود...
دیر فهمیدم که تو واقعیت وقتی آدما میرن
واقعا رفتن
که گریه کردنِ تو برشون نمیگردونه،
که دیدنِ دلتنگیا و بی قراریات احوالشونو بهم نمیریزه...
من دیر فهمیدم تو واقعیت
جایِ یکی خالی نمیمونه،خاطره ها تا ابد با ارزش نمیمونه،
یادگاریا عزیز نیست،
بویِ عطرت دائم تو بینیشون نیست و صدایِ خنده هات مدام تو گوششون
،تصویر آخرین باری که دیدنت تا ابد جلویِ چشماشون
و
دلتنگی ها و بی قراریا بخاطر نبودنش همیشگی نیست.
میدونی اشتباه من کجا بود؟
که فکر کردم
من و تو هم شخصیتایِ یه کتابیم تو دستایِ یه پسر سی ساله
که بی هم دووم نمیاریم و بالاخره
حتی شده صفحه آخر داستان،
حتی شده روز آخر زندگیمون
میفهمیم که تلاشمون برایِ زندگی بی هم بی فایدست
میفهمیم و برمیگردیم بهم
من فکر میکردم
من و تو یه فیلم نامه تو دستایِ کارگردانی هستیم که دوست داره مخاطبو اذیت کنه،
که دست هرکدومو از شخصیتارو میذاره تو دستایِ یکی دیگه
و تهش که به جز همه خودشم بغض کرده
بالاخره سهم هم میکنتشون.
اشتباه من این بود که فکر میکردم؛
تو نمیتونی قیدِ منو بزنی و من نمیتونم نقطه بذارم ته خطِ بودنت تو زندگیم....
میدونی اشتباه من چی بود؟؟
فکر میکردم
همیشه میشه باز از نو همه چیو شروع کرد....
.
.
.
👑 #میکائیل💕 .
.
📱@mikilove351 📷
.
.
📬 #پست_های_قبل_رو_ببین_اگه_خوشت_اومد_فالو_کن👉👆💕😍
Read more
. اینستاگرام تبدیل شده به یک #هزارتو. درحالیکه داری به جواب پُست نظرسنجی فکر میکنی، چشمت میخوره ...
Media Removed
. اینستاگرام تبدیل شده به یک #هزارتو. درحالیکه داری به جواب پُست نظرسنجی فکر میکنی، چشمت میخوره به پست یه سلبریتی. در حالیکه داری به تناقض حرفای پارسال و امسال اون سلبریتی فکر میکنی، با پست شخصی و درد دل یکی از دوستات مواجه میشی. در حالیکه داری زیر لب براش دعا میکنی، نگاهت میفته به یه تحلیل سیاسی. ... .
اینستاگرام تبدیل شده به یک #هزارتو. درحالیکه داری به جواب پُست نظرسنجی فکر میکنی، چشمت میخوره به پست یه سلبریتی. در حالیکه داری به تناقض حرفای پارسال و امسال اون سلبریتی فکر میکنی، با پست شخصی و درد دل یکی از دوستات مواجه میشی. در حالیکه داری زیر لب براش دعا میکنی، نگاهت میفته به یه تحلیل سیاسی. در حالیکه داری به این فکر میکنی که به تعداد آدمای ‌روی زمین میشه تحلیل سیاسی نوشت، با عکس یه شهید مواجه میشی. در حالیکه آهی میکشی و غبطه میخوری به حال اون شهید، با تصاویری از کتک خوردن یه زن فلسطینی و یه دختربچه بی‌جونِ یمنی روبرو میشی. در حالیکه دوست داری از کامنتای قشر مستضعف فکریِ ملتت کله‌تو بکوبی تو دیوار، با پستی در حمایت از مردم خوزستان مواجه میشی. در حالیکه به بی‌کفایتی مسئولین که دیگه خیلی وقته عادی شده فکر میکنی، به مهمان ویژه خندوانه میرسی. در حالیکه داری اسم فیلمایی که بازی کرده بود رو به یاد میاری، به کلیپِ رئیس جمهور و حمایت حاج قاسم سلیمانی برمیخوری. در حالیکه داری به این فکر میکنی که قطعا الان یعده هم هستن که بگن چرا سردار همچین واکنشی نشون داد و اعتراض کنن، دلارِ نمیدونم چندتومنی جلوت قد علم میکنه. در حالیکه موندی واقعا ته این بازی های اقتصادی و سیاسی چی میشه، به پست عاشقانه و زندگی بی‌نقصِ یه پیج با ۱۰۰ هزار فالور میرسی. در حالیکه داری خودتو سرزنش میکنی که اون فقط‌ بخش‌ خوب زندگیشو به نمایش ‌گذاشته و لزوما از تو خوشبخت تر نیست، به نتانیاهو و یاوه گویاش‌برمیخوری. در حالیکه داری حساب میکنی چندسال از اون ۲۵ سال مونده، یه حدیث میاد جلوی چشمت. در حالیکه انقد مغزت پر شده از فکر و خیال که اصلا نفهمیدی اون حدیث چه معنی‌ای میده، به اخبار جام جهانی میرسی. در حالیکه تصویر توپِ گل‌نشده‌ی طارمی تو ذهنت تکرار میشه، با پست بازیگری مبنی بر اعتراض به فیلتر شدن اینستاگرام برمیخوری.
و.... این قصه ادامه دارد!!!
.
#تو_خود_حدیث_مفصل_بخوان_از_این_مجمل
#پایان_باز :))))
#اینستاگرام
Read more
Loading...
Load More
Loading...