Loading Content...

کاش بود به ها

Loading...


Unique profiles
89
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Ahvaz, Ardeshiri, Kohgīlūyeh Va Būyer Aḩmad, Iran, United Arab Emirates Dubai U.A.E
Average media age
880.2 days
to ratio
8.1
بسم الله الرحمن الرحیم . <span class="emoji emoji1f538"></span> ذلیل بودن به از وقیح بودن! کمی قبل هوای یکی از #رفقای_شهیدم را کرده بودم. ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم . ذلیل بودن به از وقیح بودن! کمی قبل هوای یکی از #رفقای_شهیدم را کرده بودم. هر چه به عکس هایشُ عکس هایمان نگاه کردم دلم آرام نشد. خاطراتمان را مرور کردمُ قرآنی خواندم. نه، افاقه ای نکرد! دنبال چاره ای بودم برای این #پریشان_حالی. به #مادر_شهید زنگ زدم. گفتم شاید شنیدن ... بسم الله الرحمن الرحیم
.
🔸 ذلیل بودن به از وقیح بودن!

کمی قبل هوای یکی از #رفقای_شهیدم را کرده بودم. هر چه به عکس هایشُ عکس هایمان نگاه کردم دلم آرام نشد. خاطراتمان را مرور کردمُ قرآنی خواندم. نه، افاقه ای نکرد! دنبال چاره ای بودم برای این #پریشان_حالی.
به #مادر_شهید زنگ زدم. گفتم شاید شنیدن صدای #ام_شهید و دعای ایشان، #دل_مضطرم را #آرام کند. گوشی را که جواب داد کلی چاق سلامتی کردیم. #مادر_شهید گلایه ای هم داشت که از وقتی پسرم شهید شده خیلی کم زنگ میزنیُ اصلا سری به ما نمی‌زنی. انتظار شنیدن این کلام سنگین را نداشتم. گفتم حاج خانم اجازه بدین حضوری خدمت برسمُ بگم غلط کردم.
مادر شهید که از این حرف من خنده اش گرفته بود، برای من خوشحال کننده بود.
دم غروب چند شاخه #گل_نرگس خریدمُ راهی منزل شهید شدم.
نمی دانم با دیدن من یاد شهیدشان افتاده بودند یا اینکه خوشحالیشان از حضور میهمان و پیچیدن #بوی_نرگس در حوالی خانه شان بود.
نشستیم، کلی گفت و گو کردیم. آلبوم کودکی شهید را آوردن. با ذوق زیاد ورق می زدمُ نگاهشان می‌کردم.
از سر شب گذشته بود. داشتم آماده می‌شدم تا رفع زحمت کنم. وقتی داشتم خداحافظی می‌کردم مادر شهید پرسید؛ آقا رامین، پسرم گفته بود #نرگس دوست دارم؟ حس عجیبی داشتم. با کمی بعض گفتم نه مادر جان دیدم فصل فصلِ نرگسِ و چون متهم بودم به #بی_معرفتی گفتم چندشاخه گل بچینم براتون.
سید خانم باز خندیدنُ گفتن چقدر جای فلانی خالیه!
کاش بودُ باز برایم گل می‌خرید.
کاش بودُ #کنایه ها و #طعنه ها را در کنار این گل خریدن ها می‌دید.
متحیر بودم!
همه اش می‌گفتم کاش گل نمی‌خریدم.
کاش نمی‌آمدم.
جسارت کردم و سوال کردم منظورتان از طعنه و کنایه چیه مادرجان؟
اشتباهی از من سر زده؟
ایشان #اشک می‌ریخت
انگار تمام وجودم را آتش زده بودند. همینطور که با پشت دست و گوشه #چادر شان اشک هایش را پاک می‌کرد گفت: دلم از بعضی ها 《پُرِ》 .
گفتم چرا حاج خانم. چیزی شده مگه؟
فرمودن هنوزم که هنوزه به گوشمان میرسه که فلانی با وقاحت تمام میگه اینا #مدافعان_اسد هستنُ کلی به دلار بهشون #پول دادن تا برن بجنگن.!!
یکی نیست بهشون بگه آخه #بی_انصافا این لحظه ای که پسرم نیست تا برام #گل بخره رو با چند دلار میتونم عوضش کنم.

یادم نیست چی شد!
اما بی اختیار در رو بستمُ رفتم.
آخه طاقت دیدنِ #دل_شکسته_مادر_شهید رو نداشتم.

#شهادتم_آرزوست
#شهدا
#مدافعان_حرم
#گل_نرگس
#رامین_فرهادی
.
Read more
Loading...
. وووووی کاش بود الان مگه نه؟<span class="emoji emoji1f605"></span><span class="emoji emoji1f605"></span> اين دستور بينظيره با تمام نكاتش براتون نوشتم درست كنيد لذت ببريد ...
Media Removed
. وووووی کاش بود الان مگه نه؟ اين دستور بينظيره با تمام نكاتش براتون نوشتم درست كنيد لذت ببريد جلو فاميل پُز بديد🤨 . خب اول بايد شربت بار رو درست كنيم براي شربت بار : دو ليوان شكر ٢/٣ليوان اب ٤ق غ گلاب يك ق چ ابليموي تازه هل و زعفران به مقداردلخواه يك ق غ پر گلوكز مايع(از لوازم قنادي تهيه ... .
وووووی کاش بود الان مگه نه؟😅😅
اين دستور بينظيره با تمام نكاتش براتون نوشتم درست كنيد لذت ببريد جلو فاميل پُز بديد🤨😂💋
.

خب اول بايد شربت بار رو درست كنيم
براي شربت بار :
دو ليوان شكر
٢/٣ليوان اب
٤ق غ گلاب
يك ق چ ابليموي تازه
هل و زعفران به مقداردلخواه
يك ق غ پر گلوكز مايع(از لوازم قنادي تهيه كنيد) .
شكر و اب و گلاب و ابليمو رو داخل قابلمه ميريزيم و خيلييي كم هم ميزنيم و حرارت رو روشن ميكنم 🚨 ديكه هم نزنيد/شعله روكم ميكنيم و ميزاريم تا شكر خوب حل بشه تو اين لحظه مخلوطمون شروع ميكنه به جوش زدن 🚨نزاريد زياد جوش بزنه يا قل قل بكنه ها شكرك ميزنه/ 🚨حالا ي برس يا قلمو رو بزنيد تو ابليمو و دور تا دور قابلمه بزنيد تا شكرهاي اضافي حل بشه والا شكرك ميشه/حالا اكه شكر كامل حل شده بود زعفران و هل رو اضافه كنيد بد گلوكزرواضافه كنيدهم بزنيدتا باز بشه حالا زير گاز رو خاموش كنيد🚨شربت بايد غليظ بشه نه ابكي والا باميه خمير ميشه (تست كنيد بين دوتا انگشت بايد يكم چسبنده شده ياشه)
بزاريد كنار تا خنك بشه بريم سراغ خمير
باميه :
يك ليوان اب
يك ليوان ارد
٥٠ گرم كره
٢ق غ از شربتي ك درست كرديم براي خوشرنگ شدن
٢ تا و نصفي تخم مرغ
وانيل كمي .
اب و كره و ٢ق شربت رو بريزيد داخل قابلمه و بزاريد حل بشن و يكم كه جوش زد ارد رو يكدفعه بريزيد داخلش و هم بزنيد تا خمير بشه 🚨حرارت رو كم كنيد و خمير رو باز كنيد وجمع كنيد بمدت ١٠/١٥دقيقه خيلي مهمه اين قسمت / بد بريزيد داخل ظرف تا خنك بشه بزاريد حتمااا حسابي خنك بشه حالا ٢تخم مرغ رو داخلش بشكونيد و با دست هم بزنبد تا حسابي به خوردش بره🚨خمير بايد طوري باشه كه بين دوتا انگشت هم چسبناك باشه هم بشه باهاش بازي كرد / من با دوتا تخم مرغ خميرم سفت بود ي تخم مرغ ديكه رو شكوندم هم زدم و يكم به موادم اضافه كردم/🚨 خمير نبايد اونقدر شل باشه كه با ماسوره شكل نگيره نبايدم سفت باشه / روغن رو بريزيد داخل ظرفي گود و بزاريد ملايم داغ بشه 🚨قيچي رو داخل روغن داغ ميزنيم تا به خمير نچسبه حالا باماسوره ي شكوفه بزنيد و به انداره هاي ١/٥ سانتي فيچي كنيد داخل روغن ملايم و بزاريد خوب سرخ بشه بد🚨همونطور داغ داخل شربت سرد بريزيد بمدت ٤دقيقه و بد بريزيد داخل ابكش تا شربت اضافيش بره😍
.
.
هنر بانو جان
@tania_food
Read more
در عجبم که چطور روزگار می‌گذرانیم حس میکردیم که قرار است کوه های بزرگی را فتح کنیم و از لابه لای نوشته ...
Media Removed
در عجبم که چطور روزگار می‌گذرانیم حس میکردیم که قرار است کوه های بزرگی را فتح کنیم و از لابه لای نوشته های میلان کندرا به کوچه های خودشناسی عمیقی برسیم حال اکنون و در سکوت این شب طولانی، کمی به خویش فکر کنیم عمر که رفته است و چیزی جلودارش نیست گاهی مبینیید که از تمام ان آرزوها به روزهای تکراری دل بسته ... در عجبم که چطور روزگار می‌گذرانیم
حس میکردیم که قرار است کوه های بزرگی را فتح کنیم و از لابه لای نوشته های میلان کندرا به کوچه های خودشناسی عمیقی برسیم
حال اکنون و در سکوت این شب طولانی، کمی به خویش فکر کنیم
عمر که رفته است و چیزی جلودارش نیست
گاهی مبینیید که از تمام ان آرزوها به روزهای تکراری دل بسته ایم که عاقبتی در کارشان نیست
مردمی که مردمیتشان را نیز فراموش کرده اند و هر روز بیشتر ترک اغوش میکنند!
کسی که به من دایی میگفت نیز اکنون دو برابر چنین قدش شده!
من چند سالی بزرگتر شده ام یا زندگی برای من به جلو رفته است؟
واقعا چند ساعت در روز به خود می اندیشیم
چند ساعت به دیگران فکر نمیکنیم؟
چند روز میتوانیم به باورهای چند سال قبل فکر کنیم؟
در اتاق چند جوان میتوانیم کتاب خانه ای را یافت کنیم
اخر ایا میتوان خشم بی خیال تباه شده البر کامو در بیگانه را ندانست و با چیستی نیستی خود اشنا شد؟
چگونه میتوان به راز گتسبی بزرگ پی برد وقتی حتا نمیخواهیم گتسبی نبودن را تمرین کنیم؟
از ثانیه های تلف شده مان چه میماند؟
جز چند گزینه درماندگی و هیجانات تهی!
گاه فکر میکنم کودکیم به تنها بودن های بسیار گذشت و از انها چیزی به یادگار باقی نماند
کاش ان روزها جور تازه ای بود
به خویش که نگاه میکنم گویی برگی از صدها کتاب هستم که میشود بدون مطالعه به اول و اخرش رسید!
گویی زود همه چیز تمام میشود
انها که میفهمند کجای کاریم، بیشک بی خیال ترند! گویی دیگر چیزی نیز برای از دست دادن نداریم
گویی کتاب های خوانده نشده مان نیز توقعی از ما ندارند!
دلم برای خواندن اولین رمانم تنگ شده
قلبم برای تمام فیلم های نادیده ام فشرده است و منتظر یک کشف جدیدم
این نوشته ها، حقیقتیست که باید از ذاتی برون اید که ریشه دانسته هایش را در تمام شب های تنهایش یافت کرده است!
راستی میدانید؟ در تمام امیدواری هایمان به مرگ نزدیکیم!
حیف ان باشد که اگر ندانیم چطور زندگی کرده ایم، نفهمیم که چگونه باید بمیریم!
ولی اکنون سرشار از دوباره فهمیدنم
بیایید با یکدیگر هم دل باشیم
بیایید برای هم از خاطرات از دست رفته مردی بگوییم که عشق را در شبی تاریک از دست داد و با صدای نسیم ملایمی به زندگی بازگشت!
اری
این من هستم چند سالی دیگر!
ادامه قصه مردی که نمیدانست چرا مردمش مهرورز نیستند و چرا قهرمانان کتاب هایش گم شده اند
این منی بودم که در جایی وسیع گم شد و قصه اش را برای چند نفری تعریف کرد
منی که دیگر در اتاقی میخوابم که فقط یک میز تحریر و چند کتاب دارد!
کمی مرا یاد کنید
شما کجای داستان منید؟

نوشته امیرشمس
@amirshamsofficial
Read more
. بچه‌ها نشون دادن که ایرانی با کمترین امکانات می‌تونه بزرگ‌ترین کارها رو انجام بده ... مردم هم ...
Media Removed
. بچه‌ها نشون دادن که ایرانی با کمترین امکانات می‌تونه بزرگ‌ترین کارها رو انجام بده ... مردم هم دارن نشون می‌دن که چقدر ساده و زیبا شاد می‌شن ... ای کاش این بچه‌ها به مرحله بعد می‌رفتن چون لایقش بودند ... و ای کاش شادی‌های مردم ما پایدار بود ... ممنون از کی‌روش بزرگ و بچه‌های دوست داشتنی تیم ملی ... .
بچه‌ها نشون دادن که ایرانی با کمترین امکانات می‌تونه بزرگ‌ترین کارها رو انجام بده ...
مردم هم دارن نشون می‌دن که چقدر ساده و زیبا شاد می‌شن ...
ای کاش این بچه‌ها به مرحله بعد می‌رفتن چون لایقش بودند ...
و ای کاش شادی‌های مردم ما پایدار بود ...
ممنون از کی‌روش بزرگ و بچه‌های دوست داشتنی تیم ملی ...
@carlosqueiroz_oficial

@teammellifootball
عکس از صفحه رسمی جام جهانی @fifaworldcup
.
#TeamMelli #Iran #Purtugal #NationalTeam #Iran #Persia #Persian #MeetMeIran #EyeOnTehran #EyeLoveTehran #WorldCup2018 #FIFAWorldCup2018 #FIFAWorldCup #FIFA
Read more
‌ سفر می‌کردی و کار تو را دشوار می‌کردم که چون ابر بهاری گریۀ بسیار می‌کردم ‌ همان "آغاز" باید ...
Media Removed
‌ سفر می‌کردی و کار تو را دشوار می‌کردم که چون ابر بهاری گریۀ بسیار می‌کردم ‌ همان "آغاز" باید بر حذر می‌بودم از عشقت همان دیدار "اول" باید استغفار می‌کردم ‌ ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود تو را دیگر میان خواب‌ها دیدار می‌کردم ‌ «به روی نامه‌هایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟» تو می‌پرسیدی ...
سفر می‌کردی و کار تو را دشوار می‌کردم
که چون ابر بهاری گریۀ بسیار می‌کردم

همان "آغاز" باید بر حذر می‌بودم از عشقت
همان دیدار "اول" باید استغفار می‌کردم

ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود
تو را دیگر میان خواب‌ها دیدار می‌کردم

«به روی نامه‌هایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟»
تو می‌پرسیدی و با چشم خون انکار می‌کردم

در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود
به پای مرگ می‌افتادم و اصرار می‌کردم

خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر
غزل در گوش من می‌خواند و من تکرار می‌کردم

#سجاد_سامانی
از کتاب #سالیان
نمایشگاه کتاب تهران
انتشارات #سوره_مهر

از این همه لطف و بزرگواری در همین دو روز که سالیان را دیدید ممنونم... انشاالله پنجشنبه حدود ساعت یازده و نیم صبح در غرفه سوره مهر خواهم بود تا در ایما یا سالیان یادگاری بنویسیم. اما خبر قطعی را از همین صفحه خواهم گفت. ‌
عکس از صفحه @sooremehr 🌸
Read more
. کاش کسی به ما گفته بود نقش‌ها را همیشه آب می‌برد باد چیزی را حوالی ات جابه‌جا می‌کند از شدت وضوح ...
Media Removed
. کاش کسی به ما گفته بود نقش‌ها را همیشه آب می‌برد باد چیزی را حوالی ات جابه‌جا می‌کند از شدت وضوح گم می‌شوی اگرچه محکم سر جایت ایستاده باشی کاش کسی گفته بود از نیمه ی ناتمام‌ات اگر بازگردند خودت را در آینه با دیگری اشتباه می‌گیری ... نقطه ، سر خط ! #سمیرا_هاشمی .
کاش کسی به ما گفته بود
نقش‌ها را همیشه آب می‌برد
باد چیزی را حوالی ات جابه‌جا می‌کند
از شدت وضوح گم می‌شوی
اگرچه محکم سر جایت ایستاده باشی
کاش کسی گفته بود
از نیمه ی ناتمام‌ات اگر بازگردند
خودت را در آینه با دیگری اشتباه می‌گیری ...
نقطه ، سر خط !
#سمیرا_هاشمی
Loading...
هوا هوای بهار است و باده باده ناب به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی ...
Media Removed
هوا هوای بهار است و باده باده ناب به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی از این آب آتشین دریاب به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب گل امید من امشب شکفته در بر ... هوا هوای بهار است و باده باده ناب
به خنده خنده بنوشیم و جرعه جرعه شراب

در این پیاله ندانم چه ریختی پیداست
که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب

فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما ای چراغ ماه بتاب

گل امید من امشب شکفته در بر من
بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب

مگر نه خاک ره این خرابه باید شد
بیا که کام بگیریم از این جهان خراب.......
بیاد دوست و استاد مهرایینم فریدون‌ مشیری که چقدر بهارانه زندگی می‌کرد و‌عطر وجودش لبریز بود از هستی و ایران ،خرد و عشق ورزی وبهار و آزادی و رهایی و وطن دوستی و دوست و دوست و دوستی و پاک اندیشی ،ای کاش بود و در این سطر ها کمکم می‌کرد و میگفت : اسرافیل عزیز بهار را باور کن در وجودت و هستی معنا پیدا می‌کند ....این عکس را دکتر اسلامی ندوشن بزرگ بیادگار گذاشت
Read more
. حدودا چند ساعتی می شود که انقلاب جنسی دو بر روی سایت یک فیلم قرار گرفته! من هم چون انقلاب جنسی یک رو ...
Media Removed
. حدودا چند ساعتی می شود که انقلاب جنسی دو بر روی سایت یک فیلم قرار گرفته! من هم چون انقلاب جنسی یک رو دیده بودم و سوالاتی برایم ایجاد شده بود به محض اطلاع از فروشش، آنرا دانلود کردم. با دقت شروع به دیدن کردم. هم تنها، هم همراه خانواده ام. پی نوشت اول: یک مستند بسیار عالی و طبقه بندی شده که موضوعات را ... .
حدودا چند ساعتی می شود که انقلاب جنسی دو بر روی سایت یک فیلم قرار گرفته!
من هم چون انقلاب جنسی یک رو دیده بودم و سوالاتی برایم ایجاد شده بود به محض اطلاع از فروشش، آنرا دانلود کردم. با دقت شروع به دیدن کردم. هم تنها، هم همراه خانواده ام.
پی نوشت اول: یک مستند بسیار عالی و طبقه بندی شده که موضوعات را با نبوغ خاصی دسته بندی کرده است.
پی نوشت دوم:دغدغه‌های بسیاری از جوانان جامعه و حتی پدر مادر هایشان را به صورت واضح بیان کرده.
پی نوشت سوم:با گفتگو های زیاد و انتخاب هوشمندانه کشور ها برای مصاحبه و تحقیق، این فرصت را ایجاد کرده تا بیننده از تجربه های این جوامع و سطح فکری مردم آن کشور ها به خوبی آشنا بشود.
پی نوشت چهارم: کاش بتوانیم از حقیقت هایی که وجود دارد به خوبی خبر دار بشویم و راهِ غلط آزموده را که جواب روشنی هم دارد، نپیماییم.
پی نوشت پنجم:این مستند را به همه دوستانم پیشنهاد میکنم ببیند اما بدون تعصب و محدودیت های فکری که اغلب درگیر آن هستیم.
پی نوشت پنجم: این مستند نسبت به قسمت قبلی جهش زیادی دارد و از اجرای آقای دلاوری لذت بردم.
پی نوشت ششم:تشکر ویژه از دست اندر کاران این مجموعه که باعث جهت گیریِ تازه ای در ذهن من شده و پاسخ بعضی از سوالاتم را به وضوح در آن یافتم.
@shamaghdari
@akhavanfar.m
@delavari.mo
@armanmedia_ir
Read more
Loading...
. کاش دنیا دست زن‌ها بود، زن‌ها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند. قدر ...
Media Removed
. کاش دنیا دست زن‌ها بود، زن‌ها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملاً خالق نبوده‌اند، آنقدر خود را به آب و آتش می‌زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن‌ها بود، جنگ کجا بود؟ #سیمین_دانشور ... .
کاش دنیا دست زن‌ها بود، زن‌ها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند.
قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را.
شاید مردها چون هیچ وقت عملاً خالق نبوده‌اند، آنقدر خود را به آب و آتش می‌زنند تا چیزی بیافرینند.
اگر دنیا دست زن‌ها بود، جنگ کجا بود؟

#سیمین_دانشور #سووشون
.
عکس را از سقف یکی از اتاقهای #نارنجستان_قوام شیراز گرفته ام.
#سفرراحیل #شیراز96راحیل
Read more
. آرام قدم برمیداشت و می اندیشید. و با هر قدم احساساتش را حضور و غیاب میکرد. کار هر روزش است نکند ...
Media Removed
. آرام قدم برمیداشت و می اندیشید. و با هر قدم احساساتش را حضور و غیاب میکرد. کار هر روزش است نکند روزی یکی نباشد و او غافل باشد نکند گلی از گلزارش، ناخوش احوال شود... حضور غیاب میکند عزیزانش در دلش را مِهرش به قدری زیاد است به آنان که چشمانش گرم اشک میشود با هر بار اندیشیدن به ایشان و زبانش گرمِ ... .
آرام قدم برمیداشت و می اندیشید.
و با هر قدم احساساتش را حضور و غیاب میکرد.
کار هر روزش است
نکند روزی یکی نباشد و او غافل باشد
نکند گلی از گلزارش، ناخوش احوال شود... حضور غیاب میکند عزیزانش در دلش را
مِهرش به قدری زیاد است به آنان
که چشمانش گرم اشک میشود با هر بار اندیشیدن به ایشان و زبانش گرمِ شکر خدا
.
.
.
کاش میشد به اندازه تمام احساساتم، براتون زیبایی و مهربونی هدیه میاوردم
شمایی که در رفاقت زلالید و ناب❤❤❤❤
شمایی که سخته بگم به خودم آخرین سالیه که کنار همیم
آخرین لحظاتیه که نگاهاتونو بی هیچ فیلتری کنار خودم دارم😢
میخواستم بگم کاش میشد میذاشتمتون توی یه جعبه و همه جا و همیشه پیشم بودید
ولی شما ها هر کدومتون کوه احساس و خوبیایی هستید که تو جای جای زمین یه دونه از شما لازمه😢❤ چی بنویسم که حسم رو بیان کنه؟
چی بنویسم که بگم چقدر خوشحالم خدا انقدر باهام مهربون بود که منو انداخت تو دل شما جمعِ دوست داشتنی❤

سورپرایز تو تاریکی شب؟؟؟😍😍😢😢❤❤
همتون با هم؟؟😍😍😍❤❤❤😢😢
چرت و پرتایی که مرضیه @marzierahimi گفت تا منو ببره حیاط😚😚😚😍😍😍😢😢
#تولد
#رفیق
#خواهر
#عشق
#چرت_و_پرتهای_مرضیه
#رفقای_نااب 💓💓💓💓💓💓💓💓💓💓 .
.
.
.
جای پدر و مادرم خالی❤❤❤❤
Read more
. حالا برای دلهای شما یک داستان از امام موسی بن جعفر بگم هرکی غریبه تحویل بگیره دیگه هیچکس از ما نگه ...
Media Removed
. حالا برای دلهای شما یک داستان از امام موسی بن جعفر بگم هرکی غریبه تحویل بگیره دیگه هیچکس از ما نگه ما کجا امام موسی بن جعفر کجا ما رفتیم جلسه #روضه_آقا، آقا به من نگاه می‌کنند نمی‌کنند نگی این رو ها میگه بعد از #شهادت امام صادق علیه السلام مذهب و مکتب های مختلف ایجاد شده همه خونه عبدالله پسر ... .
حالا برای دلهای شما یک داستان از امام موسی بن جعفر بگم
هرکی غریبه تحویل بگیره
دیگه هیچکس از ما نگه ما کجا امام موسی بن جعفر کجا
ما رفتیم جلسه #روضه_آقا، آقا به من نگاه می‌کنند نمی‌کنند
نگی این رو ها
میگه بعد از #شهادت امام صادق علیه السلام مذهب و مکتب های مختلف ایجاد شده
همه خونه عبدالله پسر امام صادق رو نشون دادن
رفتم اونجا چند تا سوال ازش پرسیدم
دیدم بابا این اصلاً گیجه دیگه دادش در اومد گفت من که اینها رو نمیدونم
اومدم بیرون، گفتم نه اینا امام من نیستم
توو کوچه یک گوشه نشستم در مدینه
گفتم خدایا پیشه مرجئه برم؟! پیشه زیدیه برم؟! چند تا رو همینجوری اسم بردم
پیش کی برم؟! پیش کی برم آخه امام من کجاست
یه پیرمردی اومد مقابل من
گفت بلند شو با من بیا
اولش احتیاط کردم گفتم اینا جاسوسهای حاکم ظالم هارون الرشیدن
اشاره کرد بیا
من رو برد در یک خانه‌ای
اشاره کرد اینجا برو
من وارد شدم
یک غلامی در رو باز کرد به روی من خوش آمد گفت
من رفتم خدمت امام موسی بن جعفر علیه السلام
آقا فرمود نه پیش مرجئه برو نه پیشه زیدیه برو پیش هیچکس
بیا پیش من
گفتم آقا شما امام من هستید؟
آقا فرمود: من چیزی بهت نمیگم خدا باید دل تو رو #هدایت کنه
فهمیدم یک جور دیگر باید سوال کنم
گفتم آقا امام شما کیه؟
آقا فرمودند: من امام ندارم
فهمیدم خود ایشون امامند
انقدر قلبم یک دفعه به حضرت روشن شود
سؤالام رو پرسیدم، عالی جواب دادن
روی دست و پای حضرت افتادم ابراز ارادت کردم
حضرت فرمودند: بخوای از #صمیم_دل خدا دستت رو میگیره میاره در خونه ما
ای امام موسی بن جعفر ما هم می‌خوایم تو رو
دور افتادیم ازت
کاش امروز واقعاً میتونستیم یکسر #حرم امام موسی بن جعفر بریم
واقعاً آدم رو بغل میگیرن ها
همه #روضه_اباالفضل که میخونن میگن رفت برای لبهای تشنه بچه های امام حسین به شهادت رسید
نسبت اباالفضل العباس با بچه های لب تشنه امام حسین چه جوریه؟!
نسبت امام موسی بن جعفر با شیعیان همین جوریه
#فدای_ما_شدن_حضرت
حضرت خودشون می فرمایند: خدا غضب کرده بود به شیعیان
من را مخیر کرد من خودم رو انداختم جلو
خدایا بلا رو به من برسون
من گوشه زندان سندی ابن شاهک گوشه زندان غضب تو رو تحمل می کنم اما شیعیانم بگذار راحت باشند
حالا اینها کم کم درست خواهند شد
ای خدا چقدر امام موسی بن جعفر زحمت ما را کشیدند
در زندان تاریک حضرت رو زندانی کردند
چه اذیت‌ها که حضرت بخاطر ما نشدند
.
#شهادت_امام_کاظم #باب_الحوائج #عکس_نوشته_استاد #استاد_پناهیان #استاد #پناهيان #پناهيانی
.
#کلیپ #تصویری در کانال تلگرام پناهیانی
https://telegram.me/panahiani
.‌
Read more
۶۷۲ #انوارالنعمانیه - ج۱ - ص۳۳۲ "و خلق الشمس قبل القمر" به یقین که خداوند، خورشید را قبل از ماه ...
Media Removed
۶۷۲ #انوارالنعمانیه - ج۱ - ص۳۳۲ "و خلق الشمس قبل القمر" به یقین که خداوند، خورشید را قبل از ماه بیافرید #امام_صادق (ع) به گزارش خبرگزاری فرانسه از پاریس گروهی از اخترشناسان فرانسوی، آلمانی و آمریکایی از رصدخانه کوت دازور در نیس فرانسه، از شیوه ای بر پایه شبیه سازی های دیجیتال برای تخمین ... ۶۷۲

#انوارالنعمانیه - ج۱ - ص۳۳۲
"و خلق الشمس قبل القمر"
به یقین که خداوند، خورشید را قبل از ماه بیافرید #امام_صادق (ع)

به گزارش خبرگزاری فرانسه از پاریس گروهی از اخترشناسان فرانسوی، آلمانی و آمریکایی از رصدخانه کوت دازور در نیس فرانسه، از شیوه ای بر پایه شبیه سازی های دیجیتال برای تخمین سن کره ماه استفاده کرده اند.
بر اساس این تحقیقات، منظومه شمسی حدود چهار میلیارد و پانصد و شصت میلیون سال پیش تشکیل شد و کره ماه هم ۹۵ میلیون سال بعد، در اثر برخورد زمین با سیاره دیگری که هم اندازه کره مریخ بود، به وجود آمد.

حال آنکه قرن ها قبل پیشوای #شیعیان به صراحت این حقیقت را نیز بیان کرده بود...
ای کاش مسلمانان این گنجینه های علم را بیش از این ها قدر میدانستند...
#باورباران
BavarBaran.com
Read more
Loading...
🕊 بزرگ بود  و از اهالی امروز بود و با تمام افق‌های باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب می‌فهميد، . صداش  به ...
Media Removed
🕊 بزرگ بود  و از اهالی امروز بود و با تمام افق‌های باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب می‌فهميد، . صداش  به شكل حزن پريشان واقعيت بود #سهراب_سپهری • پ.ن: بسیار عجیب و دردناک بود فحاشی از سوی یک غریبه! ‏کاش همه ⁧‫ #بزدل‬⁩ ها مثل ⁧‫على كريمى‬⁩ بودند... #علی_کریمی #علی_کریمی_تنها_نیست ... 🕊
بزرگ بود 
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق‌های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب می‌فهميد،
.
صداش 
به شكل حزن پريشان واقعيت بود
👤 #سهراب_سپهری •
پ.ن:
بسیار عجیب و دردناک بود فحاشی از سوی یک غریبه!
‏کاش همه ⁧‫ #بزدل‬⁩ ها مثل ⁧‫على كريمى‬⁩ بودند...
#علی_کریمی
#علی_کریمی_تنها_نیست
#شرف_فوتبال_ایران
Read more
و امروز دلتنگتر از همیشه مینویسم،،،پدرم دلم تنگ است. چه سخت است نگاهت را به قاب عکسی سردو خاموش سپردن... و ...
Media Removed
و امروز دلتنگتر از همیشه مینویسم،،،پدرم دلم تنگ است. چه سخت است نگاهت را به قاب عکسی سردو خاموش سپردن... و چه دردناک است خانه را بی حضورت داشتن و حس خوشبختی را خواستن... کاش میشد ثانیه ها را پس گرفت و تورا از نو داشت!! کاش دستان زخم خورده ات را بیشتر در دست میگرفتم... کاش با قدم های پر از دردت بیشتر ... و امروز دلتنگتر از همیشه مینویسم،،،پدرم دلم تنگ است.
چه سخت است نگاهت را به قاب عکسی سردو خاموش سپردن...
و چه دردناک است خانه را بی حضورت داشتن و حس خوشبختی را خواستن...
کاش میشد ثانیه ها را پس گرفت و تورا از نو داشت!!
کاش دستان زخم خورده ات را بیشتر در دست میگرفتم...
کاش با قدم های پر از دردت بیشتر همراه بودم...
و ای کاش فرصتی بود برای داشتن دوباره ی آغوشت...
اما افسوس که دیگر هیچ یک را نخواهم داشت،حتی میانمان بحثی نخواهد بود انگار برای همیشه باهم موافقیم و سهم من از محبت برای تو شاخه گلی ست بر مزارت.
با وجودهمه ی اینها و نداشتن دستان مهربانت زندگی میکنم چرا که میدانم روزی دوباره در آغوشت خواهم کشید...روحت شاد😔
Read more
. نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است ...
Media Removed
. نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است و به مرور تلخ می‌شود، ولی «نیریش و میل» زن و شوهری هستند که اولش تلخند و آخرش شیرین. «نیریش» گفت: «چند وقته مسافرت نرفتیم. آخر هفته بریم؟» «میل» که سرش گرم گوشی بود گفت: «آره راست میگی... بریم... چی؟» ... .
نیریش و میل چیز خارق‌العاده‌ای نیست، همان لیموشیرین است که برعکس شده. لیموشیرین اول شیرین است و به مرور تلخ می‌شود، ولی «نیریش و میل» زن و شوهری هستند که اولش تلخند و آخرش شیرین. «نیریش» گفت: «چند وقته مسافرت نرفتیم. آخر هفته بریم؟» «میل» که سرش گرم گوشی بود گفت: «آره راست میگی... بریم... چی؟» سرش را بالا آورد و گفت: «چی گفتی؟» نیریش با اخم نگاهش کرد و گفت: «حواست کجاست؟ چی داری نگاه می‌کنی باز؟» میل گوشی را به سمتش گرفت و گفت: «بخون... اشکان دژاگه رو به خاطر عکس گرفتن به کمیته انضباطی احضار کردن!»
.
نیریش با بی‌میلی به گوشی نگاه کرد و گفت: «خب معلوم بود با این همه تتو روی تنش می‌خواستنش. باید با یقه‌اسکی و ساق بلند و شلوار بازی می‌کرد تا خالکوبی‌هاش دیده نشه.»
.
میل گفت: «کاش برای تتوهاش بود، به خاطر عکس گرفتن با خانمش احضارش کردن! حالا باز تو بگو بریم مسافرت. بریم با هم تو جنگل و دریا عکس بگیریم که شر بشه برامون و احضارمون کنن؟» نیریش گوشی را پس داد و گفت: «نترس، جدا جدا عکس می‌گیریم! اصلا زیرش بنویس زنت نیستم، دخترتم!»
.
میل خودش را به موش‌مردگی زد و گفت: «تو این گرونی انصافه بریم مسافرت دخترم؟ دلت نمی‌سوزه برای پول بی‌زبون؟»
.
نیریش مثل شیر غرید که: «تور بخارست و زاگرب و ونیز که ازت نخواستم، شمال می‌خوایم بریم با همین ماشین خودمون. الان بنزین گرون شده یا عوارضی جاده‌ها؟»
.
میل کم نیاورد و گفت: «ویلا و تخم‌مرغ و تن ماهی و آب معدنی که گرون شده! اصلا بریم شمال که چی؟ مگه دیگه دریایی مونده برامون؟ تا بخوایم پا تو آب بذاریم میگن از اون ور نرین که محدوده روسیه است، از این ور نرین که آب فلانستانه، جلوتر نرین که وارد بهمانستان میشین، تو ساحل هم که کثافتستانه و...» نیریش ادایی درآورد و گفت: «اشکالی نداره، از تو ویلا در نمیایم، اصلا تا لب جاده هم بریم کافیه!»
.
میل دوباره گوشی را دستش گرفت و گفت: «جاده؟ بی‌خیال! باز تو جاده خدای نکرده چپ کنیم و مردم هجوم بیارن و جلوی چشم خودمون دار و ندارمون رو ببرن، خوشحال میشی؟»
.
نیریش خنده‌اش گرفت و گفت: «تو فقط راه بیفت از خونه پاتو بذار بیرون، کپک زدی تو خونه، زخم بستر می‌گیری آخرش، پشتت صاف شده از بس نشستی!»
.
میل بلند شد به سمت آشپزخانه رفت و گفت: «کجام صافه الان؟ صبر کن برم یک قاچ هندونه بیارم، هم این جوری یه گردشگری تو خونه کردیم، هم به یاد دریا کنار می‌تونیم پوستش رو بندازیم اون گوشه و لذت ببریم!»
.
نیریش مستاصل گفت: «پس اقلا شلوارک بپوش، ضدآفتاب منم بیار! فقط پوست هندونه رو بلند پرتاب کن که بیفته تو محدوده همسایه»!
Read more
Loading...
. یه سری بزنیم به روزای #کودکی و یخورده از بدی های روزگار دورشیم : اون روزا تنها قهرمان<span class="emoji emoji1f4aa"></span>زندگیمون ...
Media Removed
. یه سری بزنیم به روزای #کودکی و یخورده از بدی های روزگار دورشیم : اون روزا تنها قهرمانزندگیمون #پدربود #عشق️فقط تو آغوش #مادرمون‍♀خلاصه میشد بالا تریننقطه زمین🌍شونه های پدرمون بود بدترین #دشمنامونهم #خواه_و_برادرای خودمون بودن تنها دردامون زانوهای زخمیمون بود تنها ... .
یه سری بزنیم به روزای #کودکی و یخورده از بدی های روزگار دورشیم :

اون روزا تنها قهرمان💪زندگیمون #پدر👨بود
#عشق❤️فقط تو آغوش #مادرمون👱‍♀خلاصه میشد
بالا ترین👆نقطه زمین🌍شونه های پدرمون بود
بدترین #دشمنامون😡هم #خواه_و_برادرای👫 خودمون بودن
تنها دردامون زانوهای زخمیمون بود💉💊
تنها چیزی که میشکست اسباب بازی هامون بود🚛🎏
مهلت خداحافاظی ها هم تا فردا بود✋
#کوچیک👧که بودیم چه دلایـِ بزرگی داشتیم💙
اما حالا که بزرگ شدیم چه دلای کوچیکی👌 داریم
کاش دلامون به بزرگی #بچگی بود😒
#بچه که بودیم بارون همیشه از آسمون میومد🌧
اما حالا که بزرگ شدیم بارون از چشامون میاد😢
#بچه که بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن👀
اما بزرگ که شدیم هیچکس نمیبینه🙈
#بچه که بودیم راحت دلمون نمیشکست❤️👈💔
اما بزرگ که شدیم خیلی آسون دلمون میشکنه😊
#بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود🤩👤
بزرگ که شدیم حسرت😔 برگشتن به دوران #بچگی👶رو داریم
#بچه که بودیم همه رو تا «ده»🔟 دوست داشتیم😍
بزرگ که شدیم بعضیا رو اصلا دوست نداریم❌❌
بعضیا رو کم👌
و بعضیاااا رو بی نهایت💙☺️
#بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم😡👊 ، یک ساعت بعد یادمون میرفت👩‍❤️‍👩
بزرگ که شدیم گاهی #دعواهامون سال ها یامون میمونه و آشتی نمیکنیم🚶‍♀
#بچه که بودیم درد و دلامون😔و به ناله ای میگفتیم و همه میفهمیدن🗣
بزرگ که شدیم درد و دلامون و به #صدتا زبون میگیم و هیچکس نمیفهمه🙉 ⭐️بچه_که_بودیم ، بچه بودیم👧
اما بزرگ که شدیم ، بُـــزُرگــــ که نشدیم هیچچچچ😏
دیگه همون #بچه هم نیستیم😞

#بچگی
#خاطرات
#تفاوت
.
Read more
. خونه ننه تکه ای از بهشت خونه ننه روایت یک عمر خاطرات خونه ننه روایت یک عمر صفا.محبت همه ماها با ...
Media Removed
. خونه ننه تکه ای از بهشت خونه ننه روایت یک عمر خاطرات خونه ننه روایت یک عمر صفا.محبت همه ماها با این زندگی و امکانات مدرن میگیم ای کاش برمیگشتیم به عقب و همون خونه دنج ننه اره خونه ننه با اون در چوبی دو لنگه که جیک جیک صداش تو گوش ننه یعنی ننه غمت نباشه هنوز یکی هست که داره میاد پیشت اون تلویزیون ... .
خونه ننه تکه ای از بهشت
خونه ننه روایت یک عمر خاطرات
خونه ننه روایت یک عمر صفا.محبت

همه ماها با این زندگی و امکانات مدرن میگیم ای کاش برمیگشتیم به عقب و همون خونه دنج ننه

اره خونه ننه با اون در چوبی دو لنگه که جیک جیک صداش تو گوش ننه یعنی ننه غمت نباشه هنوز یکی هست که داره میاد پیشت

اون تلویزیون سیاه و سفید تو خونه ننه که چه دل هایی رو رنگی میکرد . تق تق تعویض کانالش هنوز تو گوشمه و اون آنتن بلندی که ننه تا میگفت یکی بچرخونه همه بلند میشدن واسه ننه بچرخونن
.
یخچال عمومی ننه که واسه همه بود جز خودش . یخچالی که ننه پر میکرد واسه بچه ها و بزرگترا داد میزدن در یخچال ببندین و ننه میگفت مال خودشونه کسی حق نداره داد بزنه

خوابی که تو خونه ننه با اون کولر شارپ قدیمی و صدای ویران کنندش همه رو میبرد تو اون دنیا و انگار موزیکی خوشتر از این واسه خواب تو خونه ننه نبود .

بخاری نفتی و اون قابلمه شلغم رو سرش که تو زمستون همه رو دور هم جمع میکرد و کیف و حالش واسه ننه بود و اگه یک شب کسی نمیومد ننه رو میبرد تو غم

روزی بهتر از جمعه ها من واسه ننه سراغ ندارم . قابلمه خورشت ننه با اون ادویه و طعم خاصش که ننه بار میذاشت و با اون دست لرزونش پیاله پیاله واسه همه به عدالت پر میکرد

پ ن : خونه قدیمی ننه نیست و الان ننه تو خونه مدرن زندگی میکنه
پ ن : به لطف ننه هنوز همه دور هم جمع میشیم

آرزو میکنم خدا همه ننه ها رو سالم و سلامت واسه ماها نگه داره
Read more
<span class="emoji emoji1f496"></span><span class="emoji emoji1f496"></span><span class="emoji emoji1f496"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f496"></span><span class="emoji emoji1f496"></span> کاش آن روزهایِ دبستان ، وقتی معلّم کلاس اول به ما «پ» را یاد می داد ، با کلمه ی پارتی شروع می ...
Media Removed
کاش آن روزهایِ دبستان ، وقتی معلّم کلاس اول به ما «پ» را یاد می داد ، با کلمه ی پارتی شروع می کرد . کاش به ما می گفت : که اگر پارتی نباشد ، شما نمی توانید در سال های بعد انشای «می خواهید چه کاره شوید؟» را بنویسید ... کاش اسکناسی را از ته جیبش در می آورد و به ما می گفت : همه ی حروف الفبا همین است که در ... 💖💖💖❤❤❤💖💖
کاش آن روزهایِ دبستان ، وقتی معلّم کلاس اول به ما «پ» را یاد می داد ، با کلمه ی پارتی شروع می کرد .
کاش به ما می گفت : که اگر پارتی نباشد ، شما نمی توانید در سال های بعد انشای «می خواهید چه کاره شوید؟» را بنویسید ...
کاش اسکناسی را از ته جیبش در می آورد و به ما می گفت :
همه ی حروف الفبا همین است که در دستان من است .
کاش آن وقت ها حرف «پ» از حروف الفبای کلاسمان بزرگ تر و پر رنگ تر از حروف دیگر بود تا حواسمان را موقع نوشتن انشای «علم بهتر است یا ثروت» جمع می کردیم .
این روزها اگر «پ» در حروف الفبایت جایی نداشته نباشد ، تنهاترینی
#علیرضا_بهجتی
Read more
Loading...
قشنگی یا کیفیت؟ مساله این است. (کیس اِستادی قیمه‌قورمه، من از پنج ستاره بهش یک ستاره می‌دم️) . راستش مدت‌ها بود تبلیغات تهیه غذای قیمه قورمه رو‌ می‌دیدم و‌صفحه‌شونو دنبال می‌کردم. از اینکه بسته‌بندی جذاب داشت خوشم اومد. اینکه توی قابلمه روحی و‌ پارچه گل‌گلی بسته بندی می‌کنه. البته جلهای ... قشنگی یا کیفیت؟ مساله این است.
(کیس اِستادی قیمه‌قورمه، من از پنج ستاره بهش یک ستاره می‌دم⭐️)
.
راستش مدت‌ها بود تبلیغات تهیه غذای قیمه قورمه رو‌ می‌دیدم و‌صفحه‌شونو دنبال می‌کردم. از اینکه بسته‌بندی جذاب داشت خوشم اومد. اینکه توی قابلمه روحی و‌ پارچه گل‌گلی بسته بندی می‌کنه. البته جلهای دیگه هم هستن. دومین وجه تمایزش واسه من این بود که فقط دو‌تا غذا داشت: قورمه‌سبزی و قیمه. خب منم تصورم این بود که خیلی تخصصی و خوشمزه باید باشه.
امروز که تنها بودم تصمیم گرفتم سفارش بدم. قیمت غذاش شده ۲۲۰۰۰ تومان که تصلن برای پلو‌خورش قیمت کمی نیست. با الو‌پیک‌ارسال می‌کنه اونم شد ۱۲۰۰۰ تومان. یعنی مجموعن ۳۴۰۰۰ تپمان پرداخت کردم و منتظر یه اتفاق هیجان‌انگیز بودم! اما وقتی شروع کردم به خوردن دیدم فقط دو‌تا تیمه گوشت خیلی کوچیک‌توشه و کلن ۴ قاشق خورش روی اون همه برنج ریخته یودن، طبیعتن چون برنج خیس نش هم اصلن آب خورش نداشت. مزه‌ش هم بد نبود اما خیلی خیلی معمولی رو به پایین بود. میزان ادویه و‌ ترشیش اصلن میزان نبود. خلاصه یه چیزی توی مایه‌های غذای نذری خورم که همش برنج بود با تعداد اندکی لوبیا و‌سبزی به علاوه دو تا تکه گوشت.
من فقط یه قشنگی دیدم و‌ لذت باز کردن اون بقچه اما بعدش فقط سیر شدم با یه غذای بیش‌ از حد معمولی.
نتیجه اینکه قطعن دیگه از اینجا سفارش نمی‌دم و یک مشتری‌ای که می‌تونست از مشتری‌های پر و پا قرص‌شون باشه رو از دست دادن.
من پیشنهاد می‌کنم گول این بسته‌بندی رو‌ نخورین.
کاش برندها به کیفیت‌شون اهمیت بدن چون وفادار کردن مشتری خیلی اهمیت بیشتری تا جذب اولیه اون.

#تبلیغات_به_زبان_ساده_با_آوا
#کیفیت #مشتری_مداری #تبلیغ #تبلیغات #غذا #قیمه #قورمه_سبزی
#قیمه_قورمه
#iranianfood #ghormesabzi @gheymeh_ghormeh
Read more
(دوچرخه ی سبز خرگوشی) بچه که بودم دوستای زیادی داشتم دوستایی که هیچوقت نه موقعیت زندگیمون واسه ...
Media Removed
(دوچرخه ی سبز خرگوشی) بچه که بودم دوستای زیادی داشتم دوستایی که هیچوقت نه موقعیت زندگیمون واسه هم مهم بود نه مقدار پول تو جیبی و نه سِمَتِ شغل پدری هر کسی ،بین این همه دوست یک رفیق داشتم که بیشتر از بقیه با هم صمیمی بودیم...بین همه ی ما فقط اون یک دوچرخه ی سبز خرگوشی داشت...همیشه نوبتی به ما میداد که ... (دوچرخه ی سبز خرگوشی)

بچه که بودم دوستای زیادی داشتم دوستایی که هیچوقت نه موقعیت زندگیمون واسه هم مهم بود نه مقدار پول تو جیبی و نه سِمَتِ شغل پدری هر کسی ،بین این همه دوست یک رفیق داشتم که بیشتر از بقیه با هم صمیمی بودیم...بین همه ی ما فقط اون یک دوچرخه ی سبز خرگوشی داشت...همیشه نوبتی به ما میداد که تا سر کوچه رکاب بزنیم ...روزها گذشت و ما بزرگتر شدیم و وارد مدرسه شدیم توی یک کلاس با هم بودیم ...خیلی وقتها من نقاشی هاشو میکشیدم و یا هر وقت پاکنش گم میشد، من پاکنمو از وسط با دندون نصف میکردم و یا مدادم که گُم میشد، اون مدادشو از وسط میشکست و به من میداد...سالها گذشت و ما به خاطر شرایط شغلی و زندگی کمی از هم فاصله گرفتیم ولی هر از چند گاهی باهم قرار میگذاشتیم و به یاد دوران کودکی خاطرات شیرینو رقم میزدیم، گویا همه ی زندگی ما به آن گذشته فقط ختم میشد...تا اینکه یک روز همون رفیقم مبلغی رو به عنوان کمک در شروع یک کار تجارت بزرگ از من خواست و من توان پرداخت کامل اون مبلغ را نداشتم و نمیتوانستم این همه مبلغ درشت را به تنهایی برایش فراهم سازم... ولی از اون روز به بعد رفتار دوستم عوض شد ...حرفها و طعنه ها آغاز شد و نقطه ی شروع مِنتها از همان دوچرخه ی خرگوشی سبز سی سال پیش شد...رفیقی که از همه ی شرایط زندگی من با خبر بود به جای اینکه درکم کند امروز ترکم میکند...از اون روز به بعد فهمیدم همه ی انسانهایی که کنارم میمنون برای خودشان میمونن نه برای خودم ...فهمیدم هر خوبی که به من میشه پشت آن خروار خروار انتظار نهفته است...فهمیدم این پسندازهای لطف و محبت برای رضای خدا نیست ،برای جبران لطفشان در روز مباداس و این همه سال وام گیر محبتهای دیگرانم...امروز طوری شده که از محبتهای دیگران نسبت به خودم چُرتکه میندازم ...که مبادا فردا دلار گرونتر بشه و باید دوبرابر اون و پس بدم ...از محبت کردن و بخشیدن دیگران به خودم واهمه پیدا کردم که پشت این همه لطف چه بهای سنگینی بعدها باید بپردازم ،و اولین نقطه ی بدبینی من نسبت به محبتها از فکر کردن به روزی شروع شد که مدادش را برایم شکست و امروز دلم را به پایش شکست ...کاش وقتی میبخشیم و یا کاری از سر لطف انجام میدهیم ...همانجا خاک کنیم و برای بعد آن دندان تیز نکنیم ،که این بخشیدنها بیشتر لذت بخش خواهد بود تا انتظار در جبران آن از دیگران...شاید کسی در زمانی قرار گرفته باشد که توانان جبران محبت تحمیلی تو نباشد...رفیق اگر نمیتونی، نبخش!!بزار حداقل رفاقتها بمونه ،باور کن رفاقتها بدون رکاب زدن دوچرخه ی سبز خرگوشی پایدارتر است.
#امجد_حلبی_نژاد
Read more
. کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند . قدر تحمل ...
Media Removed
. کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند . قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را . شاید مردها چون هیچ وقت خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟ . #سیمین_دانشور از ... .
کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند . قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را . شاید مردها چون هیچ وقت خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟
.
#سیمین_دانشور
از کتاب: سووشون
.
.
پ.ن: اين گردنبند با همه حس هاي خوبش رسيد دست كسي كه قطعا ميتونه شايسته ترين مادر باشه 🤰🏻🤱🏻 مرسي كه منو لايق ميدونيد تا سورپرايزهاتونو با متن خودتون آماده و ارسال كنم و شريك شادي هاتون باشم 🌸
.
پ.ن٢: به اميد روزي كه مادران و زنان سرزمينم آزادانه و برابر كنار مردان زندگي رو زندگي كنن ♥️ روزتون مبارك 🌸
.
پ.ن٣: از اين كار ديگه سفارش گرفته نميشه، يه كار اختصاصي بوده و فقط همين يدونه بايد باشه ازش 😊 شما هم ميتونيد سفارشا و طرح هاي اختصاصي خودتونو داشته باشين ♥️
Read more
 #bighanoon #shahabpaknegar تیم ملی فوتسال زنان ایران با اقتدار قهرمان جام ملت‌های آسیا شد. ضمن ...
Media Removed
#bighanoon #shahabpaknegar تیم ملی فوتسال زنان ایران با اقتدار قهرمان جام ملت‌های آسیا شد. ضمن تبریک به این افتخارآفرینان چند نکته را یاد آوری می‌کنیم: . الف) همان‌طور که همگی باهم دیدیم، ما بازی را از تلویزیون خودمان ندیدیم. به هرحال ممکن است یک تیم ملی بازی داشته باشد و قهرمان آسیا شود ولی ... #bighanoon #shahabpaknegar
تیم ملی فوتسال زنان ایران با اقتدار قهرمان جام ملت‌های آسیا شد. ضمن تبریک به این افتخارآفرینان چند نکته را یاد آوری می‌کنیم:
.
الف) همان‌طور که همگی باهم دیدیم، ما بازی را از تلویزیون خودمان ندیدیم. به هرحال ممکن است یک تیم ملی بازی داشته باشد و قهرمان آسیا شود ولی تلویزیون مسابقات هاکی اروپا را پخش کند. البته همین که در اخبار رسمی، خبر قهرمانی تیم ملی فوتسال زنان اعلام شد، جای شکر دارد. ما همه‌اش نگران بودیم کلا حضور تیم فوتسال زنان تکذیب شود یا اصلا اعلام کنند «ما در کشور زن نداریم».
.
ب) در تصاویری که از این بازی‌ در اینترنت پخش شد، ما دیدیم بازیکنان خانم هم پا دارند و دچار جهش ژنتیکی نشده‌اند. پیش از این عکسی از بازیکنان تیم فوتبال ترکمنستان منتشر شده بود که فقط یک جوراب خالی بود. البته عمیق که فکر می‌کنیم، می‌بینیم که کاش فوتسال زنان با همان لباس هاکی برگزار می‌شد که تلویزیون لازم نباشد به‌جای حساس‌ترین بازی ورزش زنان کشور، برود سراغ نمونه‌های اروپایی.

ج) نکته جالب دیگر این بود که این بازی در یک ورزشگاه برگزار شد و از آن جالب‌تر اینکه زنان هم در ورزشگاه حضور فیزیکی داشتند. البته هر کشوری قوانین خودش را دارد و مثلا اگر این بازی در کشور خودمان برگزار می‌شد، ممکن بود به بازیکنان دو تیم بگویند بروید توی یک اتاق، در را روی‌شان قفل کنند و در یک جای امن از آن‌ها نگهداری شود تا زمان بازی به اتمام برسد.
.
د) یک مساله خیلی مهم دیگر در حاشیه این قهرمانی وجود داشت. در ساعات اولیه که خبری از مسئولان دولتی، مجلسی، شورایی و... نبود. بعد هم همگی طی یک حرکت خودجوش و هماهنگ قهرمانی تیم ملی‌فوتسال و کاراته دختران را یک کاسه کردند و پیام‌های تبریکی در حد یک ازدواج دانشجویی دادند و تمام. این مساله از آن جهت حايز اهمیت است که نشان می‌دهد بالاخره مسئولان مملکت سر یک موضوع به تفاهم و وحدت رسیدند. حالا از شانس ما این موضوع، بی‌اهمیت جلوه دادن قهرمانی تیم ملی فوتسال بانوان است. ولی به‌هرحال ما نیمه پرلیوان را می‌بینیم.
.
ه‍) نکته آخر و نگران کننده در مورد این بازی این است که قهرمانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جامعه ما بیشتر از همیشه به خبر خوب احتیاج داشت. این دختران با رشادت زنانه‌شان توانستند ثابت کنند «می‌توانند»، حتی در اوج محدودیت پوشش رسانه‌ای و سایر چیزها. حالا دغدغه اصلی ما این است که مسئولان ما به این باور قلبی رسیده باشند که محدودیت همیشه خلاقیت می‌آورد و برای حل سایر معضلات کشور هم هی مشکل و محدودیت جلوی پای مردم بگذارند.
Read more
شب شده، دلم سخت ازین شب گرفته آه بی تابم شورش کابوس های شبانه آرام  دقایقم را خیس کرده بیزارم، ...
Media Removed
شب شده، دلم سخت ازین شب گرفته آه بی تابم شورش کابوس های شبانه آرام  دقایقم را خیس کرده بیزارم، از رویای نبودنت بیزارم فریاد نبودنت در صدایم بغضی شده دلگیر هوای ثانیه هایم مواج است و طوفانی … دریای دلم چگونه قرار گیرد که قرار بی قراری هایش ساز رفتن می نوازد !؟ کاش پای رفتنت سست شود … کاش ... شب شده، دلم سخت ازین شب گرفته

آه بی تابم

شورش کابوس های شبانه

آرام  دقایقم را خیس کرده

بیزارم، از رویای نبودنت بیزارم

فریاد نبودنت در صدایم بغضی شده دلگیر

هوای ثانیه هایم مواج است و طوفانی …

دریای دلم چگونه قرار گیرد

که قرار بی قراری هایش ساز رفتن می نوازد !؟ کاش پای رفتنت سست شود …

کاش نگاهت به یاد خاطره هامان لحظه ای بارانی شود …

نمیدانم پشت پلک خیس کدام پنجره

دلم گرفت از نبودنت !

نمیدانم، هیچ نمیدانم …

با تمام دل نگرانی هایم معامله کرده ام

چشم های خیسم را داده ام

تا دمی معصوم ِنگاهت را بخرم

نمیدانستم قمار چشم هایت کار من نیست !

مشتی امید آورده بودم

و دلی خوش به بازی

اما … خودت خوب میدانی

که همیشه بازنده ی خوبی بودم

همیشه … همیشه !

از آن همه امید، کوله باری تنهایی برایم مانده

و خرواری سکوت …

سکوت میکنم تا کسی راز دلم را با تو نداند

سکوت میکنم تا حرفهای یک دل برای نگفتن باشد

حرف های نگفتنم آنقدر زیادند

که شب های بارانی و مهتابی در مقابلشان کم آورده اند

حرف های نگفتنم را تنها برای تو نگاه داشته ام

تا شاید روزی …

آه نه ! شاید کدام روز ؟! تا به کی پتک نیامدنت بر دقایق انتظارم کوبیده شود ؟ “کدام درد مرا میشناسی ای رفته؟ کدام ؟ ”

باید باور کنم که رفته ای، باید !

نباید بازهم خام خیال چشم هایت شوم

آری باید فراموشم شوی

باید حال که نیستی خیالت تنهایم گزارد !

باید تو را تازه تر بنامم: “آرزوی سوخته” یک رویای قدیمی !

بایدهایم را نگاه معصومت

که از قاب عکس مرا می نگرد شسته

یادم رفت قرارمان این بود که بایدی نباشد

گرچه نبایدهامان باید شد !

این شب ها سرد شده ام

سرد سرد

به سردی یک قهوه تلخ  این شب ها گوسفند های خیال تو را آنقدر می شمارم

تا چشمانم برای همیشه به خواب رود !

آه چقدر دلم میخواهد تا کسی هرگز بیدارم نکند !

باید آرام سکوت کنم و

حرفهای دلم رو ناگفته بزارم
Read more
. گاهی یه دختر چقدر تنهاس! لحظه ای باید معشوقه باشه لحظه ای ام دختر کوچیک خونواده لحظه ای ام باید ...
Media Removed
. گاهی یه دختر چقدر تنهاس! لحظه ای باید معشوقه باشه لحظه ای ام دختر کوچیک خونواده لحظه ای ام باید کُلِ تنهایی و درداشو مردونه به دوش بکشه.. کاش میشد به خیابون رفت دردا رو مردونه دود کرد بی هیچ مزاحمی.. بی هیچ نگاه بدی.. بی هیچ قضاوتی.. و گاهی چقدر خسته کننده میشن اینهمه نقش های مختلف .. و ... .
گاهی یه دختر چقدر تنهاس!
لحظه ای باید معشوقه باشه
لحظه ای ام دختر کوچیک خونواده
لحظه ای ام باید کُلِ تنهایی و درداشو مردونه به دوش بکشه..
کاش میشد به خیابون رفت
دردا رو مردونه دود کرد
بی هیچ مزاحمی..
بی هیچ نگاه بدی..
بی هیچ قضاوتی..
و گاهی چقدر خسته کننده میشن اینهمه نقش های مختلف ..
و عمق تنهایی بیشتر و بیشتر میشه !
کاش ‌کسی بود که مردونه درک میکرد و تکیه گاه میشد..
#مروارید_سیفی .
.
.
بهترین تعرفه تبلیغات در پیج عشق شکلاتی
.
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
.
‏@eshgh_e_shokolati
‏@eshgh_e_shokolati
‏@eshgh_e_shokolati
.
#عشق_شکلاتی #عشق #شکلاتی #حس #خوب #خاص #عاشقانه #عاشقانه_ها #عاشقانه_های_من #خوشمزه #بهبه #تگ_کن_عشقتو #تگ_فالو_لایک_کامنت_یادتون_نره #تگ_کن_دوستاتم_ببینن
Read more
یادش بخیر,روزهای آخر شهریور آماده می شدیم برای رفتن به مدرسه.هر روز کتابای نو,دفترهای نو,کیف نو ...
Media Removed
یادش بخیر,روزهای آخر شهریور آماده می شدیم برای رفتن به مدرسه.هر روز کتابای نو,دفترهای نو,کیف نو و لوازم التحریر نوی خودمونو بو میکردیم, یادش بخیر این روزها,همیشه به دوستامون می گفتیم بچه ها دیگه فوتبال تعطیل میشه چون روزها کوتاه میشه, اما الان دلم میگیره وقتی روزهای آخر شهریور میشه,چقدر زود ... یادش بخیر,روزهای آخر شهریور آماده می شدیم برای رفتن به مدرسه.هر روز کتابای نو,دفترهای نو,کیف نو و لوازم التحریر نوی خودمونو بو میکردیم, یادش بخیر این روزها,همیشه به دوستامون می گفتیم بچه ها دیگه فوتبال تعطیل میشه چون روزها کوتاه میشه,
اما الان دلم میگیره وقتی روزهای آخر شهریور میشه,چقدر زود بزرگ شدیم,چقدر زود کتاب های درسیمون رو فراموش کردیم,یاد گذشته بخیر,یاد روزهای اخر شهریور,یاد روزهای اول مهر,
یادکردن از این روزها اشک به چشمم میاره مثل الان,کاش برگردم به روزهای کودکی که تنها نگرانیمون انجام دادن یا ندادن تکالیف مدرسه بود,
دریغ از روزهای گذشته :-(
Read more
﷽ . اوایل شهادت شهید محمدرضا دهقان بود ... یه روز صبح بود سر مزارشون بودم...<span class="emoji emoji1f60d"></span> درگیر تمیز کردن و ...
Media Removed
﷽ . اوایل شهادت شهید محمدرضا دهقان بود ... یه روز صبح بود سر مزارشون بودم... درگیر تمیز کردن و چیدن گلا رو مزار بودم... @__alemeh.zainab__ اومدو سلام و احوال پرسی کرد گفت خواهر شهید دهقان هستید؟ گفتم نه... بعد شخص مورد نظر که دوست ایشون بود خیلی مودب طور؛ دور تر ایستاده بود همچین سر به زیرو ...
.
اوایل شهادت شهید محمدرضا دهقان بود ...
یه روز صبح بود سر مزارشون بودم...😍
درگیر تمیز کردن و چیدن گلا رو مزار بودم... @__alemeh.zainab__
اومدو سلام و احوال پرسی کرد گفت خواهر شهید دهقان هستید؟ گفتم نه...☺
بعد شخص مورد نظر که دوست ایشون بود خیلی مودب طور؛ دور تر ایستاده بود همچین سر به زیرو مظلوم نگا میکرد...😅😅😅
دیه با ایشون
@__alemeh.zainab__
صوبتا زیاد شدو دوستی در ده دقه جوری بالا رف که هم شماره های همو گرفتیم هم تو اینستا فالوش کردم... و این شخص مورد نظر هم هر چند لحظه جلوتر میومد حرفای مارو گوش میداد...
.
دیه صوبت تموم شدو خدافظی کردیم رفتن... با ایشون @__alemeh.zainab__ جفتمون برا هم این شکلی بودیم 👈😍
اما برا اون شخص مورد نظر👈😏
.
اصلا ازش خوشم نمیومد یه حس یه جوووری ای هم بش داشتم نمدونم چرا...😂😂😂
.
.
چن بار بعد اون ملاقات هم دیدمش...
صوبت میشد آی دیشم میگف ولی فالوش نمیکردم...😂😂😂
کسایی که خیلی آشنا بودنو فالو میکردم اینم تقریبا خیلی آشنا شده ولی میگفتم از این اصن خوشم نمیاد که بخوام باش حرف بزنم چ برسه فااالووو کنم ر ب ر ام تو اینستا ببینمش😂😂
.
کاملا بی سابقه بود این حس که الکی از کسی خوشم نیاد...😑
.
دیگه همینجوری دوستی با دوستش بالاتر میرفتو همو میدیدیم و قاعدتا ایشونم اکثرا با دوستش بود سر مزار شهدا و هیئت اینا...
.
.
ماجرای دوستی با شخص مورد نظر از اینجا شروع شد...😄 ولی حس بده دیری نپایید که.......
.

واقعاااااااااااااااااااااااااااا نمیدونم چیشدو چجوری شد که الان یه بار یه جا با دوستان بریمو نباشه جای خالیش عجیب حس میشه و مدام تو دلم یا به زبون میگم کاش بود...
از یه حس دوست نداشتن به ۱۸۰ درجه برعکسش تبدیل شدو شده جزو دوستان خیلییییییی صمیمی و نزدیک و انگشت شمار تراز اول زندگیم... به عبارت دیگه جزو خواهرای نداشته ام...😌😌😌
.
.
به همون حد که اون موقه ها ازش بدم میومد😂 الان ضربدر میلیارد دوسش دارم...😌❤️ بسسسسسسسس که خووووووووووبه...😁👌
.
تو گوشیم اسمش مفرح ذاته...😊💚
لقبیه که خودم بش دادم...😂
محاله پیشش باشمو حوصلم سر بره و معدود دفعات پیش اومده از کنارش پاشمو از خنده دل درد نگرفته باشم...😂😂😂
.
همه رو من میخندونم... این منو...😂😂😂
دیگه متوجه شید در چه حده...😂
بهش فکرم میکنم... عکسسسشم میبینم خنده ام میگیره...😂😂
.
.
این ویژگی خوش خلقی و خوش صحبتی از کوچکترین ویژگیهاشه...
مصداق بارز دوست واقعیه...
شرط دوست اینه طرف آدمو یاد خدا بندازه...
و ایشونم همون جوره...
یه همپای خوب در بندگی خدا..☺️💚
.
.
ادامه ی کپشن در کامنت👇
Read more
. . بزرگ ترین ماه گرفتگی قرن، امشب اتفاق می افته و خیلی از آدمای دنیا منتظرشن ... . . جوونایی که ...
Media Removed
. . بزرگ ترین ماه گرفتگی قرن، امشب اتفاق می افته و خیلی از آدمای دنیا منتظرشن ... . . جوونایی که می خوان سال ها بعد به بچه ها و نوه هاشون بگن من بزرگ ترین ماه گرفتگی قرن رو دیدم ... این اتفاقی نیست که برای هر آدمی که روی کره ی زمین زندگی کرده افتاده باشه! بعضیا احتمالا با کسایی که دوستش دارن میرن روی ... .
.
بزرگ ترین ماه گرفتگی قرن، امشب اتفاق می افته و خیلی از آدمای دنیا منتظرشن ...
.
.
جوونایی که می خوان سال ها بعد به بچه ها و نوه هاشون بگن من بزرگ ترین ماه گرفتگی قرن رو دیدم ... این اتفاقی نیست که برای هر آدمی که روی کره ی زمین زندگی کرده افتاده باشه!
بعضیا احتمالا با کسایی که دوستش دارن میرن روی پشت بوم یا یه بلندی اطراف شهر کنار هم میشینن و بزرگ ترین ماه گرفتگی قرن رو تو خاطراتشون کنار هم ثبت میکنن ... چون این اتفاقی نیست که برای هر جمعی که روی زمین زندگی کردن بیوفته!
بعضی عکاسا دوربین به دست بهترین زاویه رو برای عکاسی از این اتفاق مهم انتخاب میکنن و منتظر میشینن ... چون این اتفاقی نیست که هر عکاسی که روی زمین زندگی کرده بتونه ثبتش کنه!
یه عالمه منجم احتمالا تو رصدخونه ها منتظرن تا با تلسکوپشون از نزدیک ترین فاصله این رویداد نادر نجومی رو نگاه کنن. چون این اتفاقی نیست که برای هر ستاره شناسی که روی زمین زندگی کرده بیوفته!
.
.
دارم فکر می کنم ما چقدر خوش شانس بودیم که تونستیم شاهد دو تا از جالب ترین اتفاقای نجومی باشیم. بزرگ ترین ماه گرفتگی قرن و گذر زهره از مقابل خورشید ... یادتونه که؟
.
هر آدمی به وجود میاد تا کاری کنه که هیچ آدم دیگه ای توان انجامش رو نداره ... کاری که خیلی خاص تر از تماشای بزرگ ترین ماه گرفتگی قرن باشه ... کاش شانسی بود که مثل همین ماه گرفتگی، بتونیم راحت بفهمیم اون کار خاص چیه و اون اتفاق مهم کی قراره واسمون بیوفته! کاش به موقع به بزرگ ترین اتفاق زندگیمون برسیم ... کاش منتظرش باشیم و کاش ازش لذت ببریم ...
تجربه ای که هیچ آدمی روی زمین به جز ما نمیتونه داشته باشه! تا حالا بهش فکر کردین؟
.
🌚 عکس از منجم باشی جانمان :)
.
.
.
Read more
#هشدار_این_تنها_یک_روایت_است #شهر_من می زنم بیرون،سر خیابان بیست و‌پنجمم، تا مترو پیاده یا با تاکسی؟ شب، نور چراغ مغازه ها، خلوت، تنهایی و تاریکی این مجموعه یکصدا می گوید: پیاده پیاده. دارم تصمیم می گیرم که مردی فریاد می زند: پنالت پنالت. مرد جوانی که در کافه نشسته بود حالا وسط کافه بالا و‌ ... #هشدار_این_تنها_یک_روایت_است
#شهر_من
می زنم بیرون،سر خیابان بیست و‌پنجمم، تا مترو پیاده یا با تاکسی؟ شب، نور چراغ مغازه ها، خلوت، تنهایی و تاریکی این مجموعه یکصدا می گوید: پیاده پیاده. دارم تصمیم می گیرم که مردی فریاد می زند: پنالت پنالت. مرد جوانی که در کافه نشسته بود حالا وسط کافه بالا و‌ پایین می پرد. دخترک همراهش که همچنان آرام نشسته یک خنده پله ای می کند و می گوید: وای چیه؟ پسر به سریعترین شیوه به من فهماند امشب یک شب فوتبالی است. بیشتر به مغازه ها دقت می کنم، فروشنده ها دور هم جمع شده اند، همه به سمتی متمرکزند، سمتی که سمت مشتری ها نیست. کمی جلوتر بعد از کافه صدای فریادهایی می آید مشخص نیست فحش می دهند یا شادی می کنند. دنبال منشا صدا می گردم اما خبری نیست فقط پسرکی روسری فروش توی مغازه اش، یکی یکی روسری ها را تا می کند، انگار اصلا علاقه ای به فوتبال ندارد. صدایی مردانه فریاد می زند: برای ..... بلند صلوات بفرست قضیه بازم فوتبال است، اما نمی شنوم برای چی باید صلوات بفرستند. صدا از جلوتر می آید هنوز به مغازه منشا صدا نرسیده ام مغازه نیست یک در کوچک است سپس یک راهرو و مردانی که نشسته اند و هرکدام یک قلیان جلویشان است و با سرهای بالا فوتبال نگاه می کنند. فضای قهوه خانه دودآلود است چطور فوتبال می بینند؟ بوی بد همه قهوه خانه ها را می دهد، زود می گذرم. خانواده ای لباس مهمانی پوشیده همه پر زرق و‌برق تصمیم دارند به آنسمت خیابان بروند،‌ مردان خانواده انگار فوتبالی نیستند شاید هم استقلالی اند، زن جوان این خانواده می خواهد بچه به بغل با کفش پاشنه بلند از روی جوب بگذرد به پاشنه کفش هایش نگاه می کنم و نگرانش می شوم از کنارش رد شده ام اما برمی گردم دوباره نگاهش می کنم به سلامت گذشت خدا را شکر. واقعا با نگاه کردن چکار می خواستم بکنم؟ جز اینکه اگر حادثه ای اتفاق افتاد از جزییاتش مطلع تر می بودم اگر خیلی نگران بودم باید کاری می کردم. به خیابان یکم رسیده ام صدای موسیقی می آید، مردی فلوت می زند، ایستادم به تماشا. من و دوسه نفر دیگر در حال فیلم و عکس گرفتنیم، پسرکی پلاستیک جمع کن با کوله باری از زباله از کنار مرد فلوت زن رد می شود، با تعجب به اقبالی که به مرد شده نگاه می کند و شاید به داخل ظرفی که برای مرد پول می ریزند هم نیم نگاهی کرد و شاید حتی وزن کوله بار پلاستیکی اش را چک کرد و از خود پرسید: امشب چقدر کاسبم؟ بیشتر از مرد فلوت زن یا کمتر؟ حالا مرد موسیقی فیلم پدر خوانده را می زند چه تلاقی غریبی.
خیابان تمام شد به مترو رسیدم باید بروم کاش خیابان ادامه داشت.
Read more
_____________ موضوع انشاء ؛ احمدی نژاد چگونه بود ؟ احمدی نژاد فرستاده خدا بود احمدی نژاد بد ...
Media Removed
_____________ موضوع انشاء ؛ احمدی نژاد چگونه بود ؟ احمدی نژاد فرستاده خدا بود احمدی نژاد بد نبود احمدی نژاد ظالم نبود احمدی نژاد اشتباهی بود! احمدی نژاد مسعود شصت چی بود! با همه دردسرآفرینی هایش شیرین بود.! احمدی نژاد به ما فهماند که ما مردم ساده و بی اطلاعی هستیم!! احمدی نژاد به ... _____________

موضوع انشاء ؛ احمدی نژاد چگونه بود ؟
احمدی نژاد فرستاده خدا بود
احمدی نژاد بد نبود
احمدی نژاد ظالم نبود
احمدی نژاد اشتباهی بود!
احمدی نژاد مسعود شصت چی بود!
با همه دردسرآفرینی هایش شیرین بود.! احمدی نژاد به ما فهماند که ما مردم ساده و بی اطلاعی هستیم!! احمدی نژاد به ما فهماند اگر دکل نفتی هم مفقود شود،هیچکسی صدایش در نمی آید!! به ما فهماند که می شود هزاران میلیارد اختلاس شود و آب از آب تکان نخورد!!! احمدی نژاد به ما نشان داد که اگر تحریم ها برای مردم بد باشد برای مسئولین خوب است و بهانه ای است برای چاپیدن بیشتر مردم... به ما ثابت کرد که او هر چقدر بد باشد ما بی تفاوت فقط می نشینیم و تماشایش می کنیم به ما ثابت کرد که چرخ این مملکت بدون رئیس جمهور هم میچرخد. قانون چیه ؟ مجلس کیه؟ به ما ثابت کرد که اگر بودجه یکسال مملکت را شش ماه از سال گذشته هم میتوان تحویل مجلس داد و هیچ اتفاقی هم نیافتد. او تمام سعی خود را کرد تا به ما بفهماند هم خودش هیچکاره است هم ما! او می خندید و به راحتی قوانین را دور می زد تا ثابت کند قانونی وجود ندارد و قانون گذاران در مجلس به جای قانونگذاری کار دیگری می کنند! خنده های احمدی نژاد بی معنی نبود! ای کاش چیزهایی بیشتری را نشانمان می داد.! اینجا ایران است. ملتی بامغز بر باد رفته، ملتى که تا کربلا پیاده راه میروند اما از روی پل عابر رد نمیشوند!
Read more
نامه‌ای کوتاه به روزبه مهربانم. امروز که اینستاگرامم را باز کردم، «روزبه میرابراهیمی» عزیزم خبر ...
Media Removed
نامه‌ای کوتاه به روزبه مهربانم. امروز که اینستاگرامم را باز کردم، «روزبه میرابراهیمی» عزیزم خبر از رفتن برادر جوانش داد. روزبه همولایتی من است که یازده سال پیش به نیویورک مهاجرت کرد. به عکس نگاه کنید. رسول، جوان رعنا در سانحه‌ای درگذشت. درست مثل هزاران جوان دیگری که هر روز و هفته از دست می‌روند. ... نامه‌ای کوتاه به روزبه مهربانم.
امروز که اینستاگرامم را باز کردم، «روزبه میرابراهیمی» عزیزم خبر از رفتن برادر جوانش داد. روزبه همولایتی من است که یازده سال پیش به نیویورک مهاجرت کرد.
به عکس نگاه کنید. رسول، جوان رعنا در سانحه‌ای درگذشت. درست مثل هزاران جوان دیگری که هر روز و هفته از دست می‌روند. جوانانی که باید آینده را بسازند اما نمی‌شود. راستش، دنیا سخت تر از آن است که گاهی حتی بشود تحملش کرد.
مرگ جوان وحشتناک است. می‌دانم روزبه چه می‌کشد. برادر بزرگی که می‌ماند و جوان می‌رود، همه اش می‌شود حسرت. اینکه عروسی برادرت را نمی‌بینی، بزرگ شدنش را؛ موفقیتش را. حتی حسرت می‌خوری هر روزی که اینجا در غربت هستی و هر قدمی که به جلو می روی یا موفق می‌شوی، می گویی کاش اشکان بود، کاش رسول بود ... نیستند. می‌گویند می روند جای بهتر. خوش به حال شان، اما ما هم سزاوار این همه درد دوری نیستیم.
روزبه به تازگی پدرش را از دست داده بود. شانه های نحیفش چطور این غم را تحمل می کند؟ تحمل می کند اما سخت. روزبه نشان داده سخت است، قوی است. بخصوص حالا که او و سولماز همسرش دخترکی را تازه به دنیا آورده اند. آنها با هم از این روزهای سخت می گذرند. مطمینم. اما راستش، کاش رسول بود و خوبی ها را می دید، کاش اشکان هم بود. کاش هیچ جوانی بی خبر نمی رفت....
@roozbeh @solmazny
Read more
هرکدام‌ از ما شخصیت ‌هایی از دل تاریخ می شناسیم که برایمان متمایزند، به شکلی متفاوت دوستشان داریم ...
Media Removed
هرکدام‌ از ما شخصیت ‌هایی از دل تاریخ می شناسیم که برایمان متمایزند، به شکلی متفاوت دوستشان داریم و حتی گاهی نبودشان آزارمان می دهد، بعضی از آن ها شخصیت علمیند برخی فیلسوفند و #عارف بعضی هنرمند و... ا برای من امّا شخصیتی که شیفته اش شده ام و بارها نبودنش را عمیقاً حس کرده ام و آرزو کرده ام که ای کاش ... هرکدام‌ از ما شخصیت ‌هایی از دل تاریخ می شناسیم که برایمان متمایزند، به شکلی متفاوت دوستشان داریم و حتی گاهی نبودشان آزارمان می دهد، بعضی از آن ها شخصیت علمیند برخی فیلسوفند و #عارف بعضی هنرمند و... ا

برای من امّا شخصیتی که شیفته اش شده ام و بارها نبودنش را عمیقاً حس کرده ام و آرزو کرده ام که ای کاش به او ‌دسترسی داشتم، یک #نبی بوده است، یک #پیامبر، مثل ابراهیم مثل خضر مثل عیسی و خصوصاً پیامبر اسلام، #محمد (صلوات الله علیهم اجمعین)

گاهی که مسأله ها لاینحل و‌پرسش ها بی جواب می مانند و امید به #نجات کم رنگ می شود، آرزو میکنم کاش مصطفی ص اینجا بود و با قوّت روحش ما را بالا می کشید، دلمان را قرص، روانمان را آرام و‌مسیرمان‌را روشن می کرد.

سالروز #بعثت حضرتش مبارک. کاش باز هم برای این بشر دردمند پیامبری مبعوث می شد.😢ا

پ.ن: امیدوارم‌هرچه زودتر #فیلم #محمد مجید مجیدی تو شبکه نمایش خانگی منتشر بشه

پ.ن۲: طرح گرافیکی اثر آقای محمود ذوقی است. ‌
Read more
دوستان خوبم،سلام میخوام درمورد جریانی صحبت کنم که طی این سال ها متاسفانه،درس بی اخلاقی ونامردی ...
Media Removed
دوستان خوبم،سلام میخوام درمورد جریانی صحبت کنم که طی این سال ها متاسفانه،درس بی اخلاقی ونامردی رادرهر حرفه ای واردکرد.ازجمله،حرفه ی ما!درحرفه ی هنر که هرکدام ازما با قلب و روح خودسعی کرده وظیفه ومسئولیت خود راتمام وکمال درست انجام دهیم، گاهی باتهیه کنندگانی روبه رومیشویم که ازاین  حُسن رفتارواخلاق ... دوستان خوبم،سلام
میخوام درمورد جریانی صحبت کنم که طی این سال ها متاسفانه،درس بی اخلاقی ونامردی رادرهر حرفه ای واردکرد.ازجمله،حرفه ی ما!درحرفه ی هنر که هرکدام ازما با قلب و روح خودسعی کرده وظیفه ومسئولیت خود راتمام وکمال درست انجام دهیم، گاهی باتهیه کنندگانی روبه رومیشویم که ازاین  حُسن رفتارواخلاق حرفه ای سوءِاستفاده کرده و  حرمت این حرفه،حرمت سن وسال وحرمت سابقه ی چند ساله ی یک فردهنری راحفظ نمیکنند.چندی پیش ازطرف استاد محترم مسعود کیمیایی، برای بازی در فیلم قاتل اهلی دعوت به کار شده وقرارداد بستم.بعدازدوماه ازطرف تهیه کننده ،" آقای لشگری قوچانی" به دلیل اختلافی که باکارگردان یعنی آقای کیمیایی ایجادشد؛سکانس مارا حذف وبا تدوینی مختص به خود،این فیلم راروانه ی جشنواره ی فجر کرده،بامن تماس گرفته وعذرخواهی کردند.
حتی به من گفتندبرای جبران این کار( که مبادا بنده شکایتی به خانه ی سینما داشته باشم)نام مرادر تیتراژ فیلم به عنوان(باتشکرازخانم...) یادآورشوند.من تشکرکرده وگفتم ضرورتی دراین کار نمیبینم.بعداز یک ماه،دوباره بابنده تماس گرفته، گفتند:آقای کیمیایی خواسته اندسکانس ما(که یک سکانس پنج صفحه ای بود)حتماًفیلمبرداری شود. من هم قبول کرده وبا توجه به اتفاقی که قبلاً افتاده بودواحترامی که برای آقای کیمیایی قائل بودم،بدون هیچ شرطوشروطی قبول مسئولیت کرده وبه گروه بازیگران پروژه پیوستم.بعدازدوروزفیلمبرداری، سکانس ماهم بسته وبرای تدوین فرستاده شد.وقتی فیلم رادیدم،متوجه شدم ازاین سکانس  کلی ازپلان ها(صحنه ها) ی من و آقای رسول توکلی که نقش همسرمرادرفیلم ایفا کردندوایشان ازبازیگران با سابقه ی قدیمی هستند،حذف وبه دوصحنه ی بسیار بسیارکوتاه و بی محتوا تبدیل شد.که ای کاش همین دوصحنه ی ناچیزراهم نمیگذاشتند وبا آبروی چند ساله ی ما بازی نمیشد.حتی نام من در تیتراژ اول هم نبود.بماندکه این حرکت غیرحرفه ای ازطرف جناب تهیه کننده،درحقیقت نوعی لجبازی باآقای کیمیایی بود،چون یکی از اختلافات این دونفربرسربودونبود همین سکانس بود.احتمالاً شما دوستان تاحدودی در جریان این اختلافات قرارگرفتید.ولی چرااین مسائل حاشیه ای بایدگریبان گیربازیگران فیلم شود؟! (ادامه متن در کامنت اول........)
Read more
(جنون قسمت هفتم) چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای ...
Media Removed
(جنون قسمت هفتم) چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای اون دخترم زیر سر ایناس,باید زودتر می فهمیدم.به طرف مجتبی رفتم و گفتم:خجالت نمی کشین.چرا دیگه خونوادمو نگران می کنید؟هرچی داد و بیداد می کردم کسی جوابم و نمیداد.مجتبی که اشک تو چشاش میدرخشید سرشو ... (جنون قسمت هفتم)

چشام داشت از حدقه میزد بیرون.یهو فکری از ذهنم گذشت.سرکارم گذاشتن,حتما ماجرای اون دخترم زیر سر ایناس,باید زودتر می فهمیدم.به طرف مجتبی رفتم و گفتم:خجالت نمی کشین.چرا دیگه خونوادمو نگران می کنید؟هرچی داد و بیداد می کردم کسی جوابم و نمیداد.مجتبی که اشک تو چشاش میدرخشید سرشو میون دستاش گرفت-سعید آروم پرسید:چی شد؟مجتبی آه سردی کشید و گفت:دارن میان تهران-مثل جرقه رو آتیش پریدم وسط و داد زدم دیوونه ها چکار می کنید؟محمد اشکهاشو پاک کرد و در حالی که پا میشدگفت:من میرم بیمارستان‌.مجتبی دستشو گرفت و گفت:صبر کن همگی با هم میریم.-خدایا اینا چی می گن؟زانوهام قدرت نگه داشتن وزنم و نداشتن,دلم بد جوری شور میزد.داد زدم چرا یکی به من نمیگه چی شده؟فقط من غریبه ام؟سعید صورتش و توی دستاش پنهون کرد و گفت:باورم نمیشه...کاش حالش خوب بشه...علی حیفه.از ترس به دیوار تکیه دادم.مگه میشه من؟من که اینجام.حول برم داشت نکنه من مُردم.از ترس زبونم بند اومده بود و عین بید میلرزیدم.پس دختره چی؟اونکه منو می‌دید.قوت قلبی گرفتم-حتما دارن باهام از این شوخیای بی مزه که مد شده می‌کنن.آره تلفنی که زدن هم الکی بوده.برای اینکه تلافی کنم خیز برداشتم و یه سیلی محکم زدم تو صورت سعید اما انگار نه انگار.بیشتر لجم گرفت و ایندفه محکمتر زدم اما اصلا هیچ عکس‌العملی نشون نداد.ترس همه وجودم و در بر گرفت.با لکنت گفتم:بچه ها شوخی خوبی نیستا!لطفا تمومش کنید بعد با قهر از خونه زدم بیرون و رفتم سمت خونه دختره.در باز بود.رفتم داخل...همه جا تاریک بود.از راه آسفالته گذشتم,از دیدن نوری که از شیشه های کوچیک و مربعی به بیرون می تابیداخمم باز شد و از پله ها بالا رفتم و چندتا تقه به در زدم... ادامه دارد
باسپاس بیکران از همراهی شما دوستان گلم(مهرا)
Read more
. چند وقت پیش یه متنی خوندم با موضوع "غریبه های آشنا" منظورش تمام آدمایی بود که گاه هر روز میبینیمشون ...
Media Removed
. چند وقت پیش یه متنی خوندم با موضوع "غریبه های آشنا" منظورش تمام آدمایی بود که گاه هر روز میبینیمشون ولی نمیشناسیمشون، چهره های تکراری که از جزئیات شخصیت و زندگیشون چیز زیادی نمیدونیم اما گاهی بیشتر از نزدیکترین آدمهای زندگی مون اونا رو میبینیم؛ هر روز و هر روز . دوتا خواهرن یکی حدود ۵۵ اون ... .
چند وقت پیش یه متنی خوندم با موضوع "غریبه های آشنا"
منظورش تمام آدمایی بود که گاه هر روز میبینیمشون ولی نمیشناسیمشون، چهره های تکراری که از جزئیات شخصیت و زندگیشون چیز زیادی نمیدونیم اما گاهی بیشتر از نزدیکترین آدمهای زندگی مون اونا رو میبینیم؛
هر روز و هر روز
.
دوتا خواهرن یکی حدود ۵۵ اون یکی شاید ۴۵ سال
دستفروش مترو
یکیشون لوازم آرایش میفروشه یکیشون عطرهای جیبی
البته این دومی دائم تغییر محصول میده قبلا جوراب میفروخت.
اونقدر خسته اند که ترجیح دادن با خالی شدن صندلی ها بشینن و قید فروش احتمالی رو بزنن. بزرگتره به زور وسایلش رو جا میده تو کیفی که همراهشه و یه کتاب از توی کیف میاره بیرون، نمیتونم جلدش رو ببینم. صفحه اول رو که باز میکنه رو میکنه به خواهر کوچیکه و میگه:دختره رو میشناختی؟ مشتریمه پای ثابت ریمل ها(همون داستان غریبه آشنا)اونم میگه:آره زیاد دیدمش حالا چی شد یهو کتاب داد به تو؟ بزرگتره گفت: نمیدونم شاید خودش از کتابه خوشش نیومده گفته بدمش به اینا ولی در هر صورت کتاب رو باید خوند...
و شروع میکنه به خوندن. از متنی که میخونه من فقط یه کلمه که هی تکرار میشه رو میشنوم "مایکل" ولی این کتاب خوندن توجه همه مسافرهایی که تو اون محدوده هستن رو جلب میکنه. به آدما نگاه میکنم یعنی هر کدومشون با دیدن این صحنه به چی فکر میکنن؟ به مشکلات اقتصادی که چرا باید زنها تحت این شرایط کار کنن!به حجم خستگی این دونفر چون کوچیکه صفحه اول به نصف نرسیده سرش رو گذاشت رو شونه خواهر بزرگه و خوابید .شاید یکی به این فکر کرد که چقدر دلش میخواد جای اونا باشه در حد اینکه جایی داشته باشه برای نشستن یا خواهری برای کتاب خوندن! من اما جای رسیدن به حس خودم با دیدن این صحنه داشتم تصویر میساختم از افکار احتمالی بقیه که یهو دیدم مقدمه تموم شده و رسیدیم به صفحه دوم از فصل اول جایی که لوییز داره فریاد میزنه دلتنگی دیگه امونم رو بریده...
چقدر زود بریدی لوییز .
سرم رو که برمیگردونم خانم کناری داره قطره اشکی رو که تا نزدیکی لبش اومده پاک میکنه یعنی بخاطر لوییز بود؟ .
یاد اون روز افتادم که گفتی یه کتاب از این تیپ فلسفی ها یکی برام آورده باید بیارم بدمش تو بخونیش گفتم من وقت ندارم سرم رو بخارونم بیخود کتاب واسه من نیار
یادم باشه در اولین فرصت بگیرمش ازت
.
به خودم اومدم دیدم قطار دو تا ایستگاه از مقصد من گذشته، به ناچار پیاده شدم و راه رفته رو برگشتم.
.
کاش میشد همه راه های رفته رو برگشت نه برای جبران اشتباهات که برای برداشتن چیزهایی که راحت از کنارش میگذریم
. ^^افکار آشفته^^
Read more
هر وعده که دادند به ما، باد هوا بود/ هر نکته که گفتند، غلط بود و ریا بود چوپانی این گله به گرگان بسپردند/ این ...
Media Removed
هر وعده که دادند به ما، باد هوا بود/ هر نکته که گفتند، غلط بود و ریا بود چوپانی این گله به گرگان بسپردند/ این شیوه و این قاعده ها، رسم کجا بود؟ رندان به چپاول سر این سفره نشستند/ اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند/ هر چیز در این خانه ی بی برگ و نوا بود گفتند چنینیم ... هر وعده که دادند به ما، باد هوا بود/
هر نکته که گفتند، غلط بود و ریا بود

چوپانی این گله به گرگان بسپردند/
این شیوه و این قاعده ها، رسم کجا بود؟

رندان به چپاول سر این سفره نشستند/
اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود

خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند/
هر چیز در این خانه ی بی برگ و نوا بود

گفتند چنینیم و چنانیم، دریغا/
اینها همه لالایی خارجی خواباندن ما بود

ای کاش در دیزی ما باز نمی ماند/
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود
Read more
. نوشته بود نه محاصره نظامی ، نه محاصره اقتصادی برای از پا انداختن یک ملت مثل ایران کفایت نمیکنه، اما ...
Media Removed
. نوشته بود نه محاصره نظامی ، نه محاصره اقتصادی برای از پا انداختن یک ملت مثل ایران کفایت نمیکنه، اما وقتی همین محاصره نظامی و محاصره اقتصا‌دی باشه و به عقبه ی اون جبهه حمله کنی ، شکست می‌خورند... عقبه و پشتوانه ی ما میشه فرهنگ ما ... دزدی که تو مملکت زیاده ، تحریم هم که شدیم ، جنگ هم که داریم، فرهنگمونم ... .
نوشته بود نه محاصره نظامی ، نه محاصره اقتصادی برای از پا انداختن یک ملت مثل ایران کفایت نمیکنه،
اما وقتی همین محاصره نظامی و محاصره اقتصا‌دی باشه و به عقبه ی اون جبهه حمله کنی ، شکست می‌خورند...
عقبه و پشتوانه ی ما میشه فرهنگ ما ...
دزدی که تو مملکت زیاده ،
تحریم هم که شدیم ، جنگ هم که داریم،
فرهنگمونم که علی نژادی ها به‌هدف گرفتن ،
خب عجله کنید داریم شکست می‌خوریم ..
اونوخ بچه مذهبی های ما چیکار میکنن، بدتر به دشمن کمک میکنن...
خیلی از راههایی که میریم برای فرهنگ و دین و حجابمون غلطه ... به والله غلطه ... به استناد به همین کتاب دغدغه های فرهنگی غلطه ...
چند صفحه میخونم چند ساعت فکر میکنم که
مثلا اینجا بچه مذهبی ها اشتباه میرن برم بهشون بگم خب قبول نمیکنن...
یا اونجا میکروفون های فرهنگی ما اشتباه به صدا در اومدن خب قبول نمیکنن . بعد کتاب را میبندم و میگم کاش منم مثل یه آدم عادی نمی دونستم، یا نمیخوندم یا نمی دیدم ... بعد چشمام را میبندم و شانه بالا میندازم و میگم زینب جان خودتو به خواب نزن...
.
پ ن:
دوستانی که من را میشناسن میدونن که من سعی میکنم حجابم را رعایت کنم و عقایدم را حفظ کنم، و تحت هیچ شرایطی به خودم اجازه نمیدم به عقاید و حجاب کسی توهین کنم، اما اگر میگم بچه مذهبی ها چون هدف دشمن همین افراد هست دعا کنیم یه وقت دانسته و ندانسته برای دشمن نجنگن...
پ ن۲:
ای کاش در اتاق فکر های همایش های حجاب و بصیرت و نه دی و انقلاب و زن و عفاف و جنگ‌و غیره از همه ی خط فکری هم کمک و نظر میخواستید ، ای کاش از همه ی دیدگاه ها و عقیده ها حمایت میکردید که بیان بشه و مورد بررسی قرار بگیره...
پ ن۳:
برای امشب که باید با آرامش استراحت میکردم و فردا صبح زود باید بیدار میشدم کتاب سنگینی بود ... ای کاش یا نمیخوندم یا اگر خوندم صدام به مذهبیون میرسید...
.
اگر دغدغه فرهنگی ، یا سمت فرهنگی یا قدم فرهنگی دارید و بر میدارید، بخوانید...
#دغدغه‌های‌فرهنگی #مسیح‌علینژاد #دغدغه_فرهنگی #خامنه_ای_دات_آی_آر
Read more
❆﷽❆ . . برای همسر #شهید_حججی <span class="emoji emoji2935"></span> #خودت_را_به_کاروان_برسان خواهرم: این روزها همه جا حرف از ...
Media Removed
❆﷽❆ . . برای همسر #شهید_حججی #خودت_را_به_کاروان_برسان خواهرم: این روزها همه جا حرف از شما و شهید شماست.. . آنگونه که در خاطرات شما و همرزمان شهیدتان شنیده ایم، ایشان دوست داشتند که نحوه ی شهادتشان چون مادر سادات "حضرت زهرا" و "سید الشهدا (ع)" باشد؛ و چه اجابت شیرینی که خود میدانید ... ❆﷽❆
.
.
برای همسر #شهید_حججی ⤵

#خودت_را_به_کاروان_برسان

خواهرم:
این روزها همه جا حرف از شما و شهید شماست..
.
آنگونه که در خاطرات شما و همرزمان شهیدتان شنیده ایم،
ایشان دوست داشتند که نحوه ی شهادتشان چون مادر سادات "حضرت زهرا" و "سید الشهدا (ع)" باشد؛
و چه اجابت شیرینی که خود میدانید و ما هم میدانیم،
که شهادتشان روایتی دیگر از عاشورا بود و روضه ی پهلوی شکسته..
🔼تاریخ به یاد دارد که با دخت پیامبر چه کردند!
🔼تاریخ به یاد دارد که با پسر پیامبر چه کردند!
🔼اما دردی که اهل بیت را از واقعه ی عاشورا بیشتر میسوزاند،
اسارت عمه ی سادات ،
هتک حرمت ها به اهل بیت حضرت ،
زخم زبان ها ،
زخم زبان ها
وامان از زخم زبان ها..
خواهرم...
در جایی از زبان خود شما شنیدم که با صلابت و اقتدار گفتید که :
"(محسن سرش رفت که روسری نرود..)"
ولی امان از زخم زبان ها...
همانکه با پول دولتها و حمایت رسانه های غربی،
کمپین #چهارشنبه_های_سفیدش ،
جشن و شادی بزرگی برای مردان و پسرانی است که چاشنی خستگی ناشی از ترافیک تهران،
میتواند نگاه به راست و چپی باشد که بانوانی دست به دست هم داده اند،
تا خود را بزک کرده و یک نمایشگاهی برای رفع خستگی و لذت آقایان در روزهای چهارشنبه بسازد؛
که ای کاش برای دفاع از حقوق واقعی بانوان عفیف و نجیب ولیکن کم حجابی که رهبری دغدغه ی آنها را سالهاست بیان میکند به پا میخواست

که اینچنین زخم زبان میزند بر دل شما...
که همان جمله ی حضرت زینب در دربار یزید برای آنان بس که فرمودند:
یزید!
هر کید و مکر که داری بکن،
هر کوشش که خواهی بنمای،
هر جهد که داری به کار گیر،
به خدا سوگند هرگز نتوانی نام و یاد ما را محو کنی،
وحی ما را نتوانی از بین ببری
به نهایت ما نتوانی رسید
هرگز ننگ این ستم را از خود نتوانی زدود،
رای توست و روزهای قدرت تو اندک و جمعیت تو رو به پراکندگی است،
‌در روزی که منادی حق ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران باد.1
.
.
↩و اما چه تسلای خاطری بود دل نوشته همسر #شهید_بلباسی خطاب به شما:
"خوب گوش کن
بین هیاهوی شهر
هنوز جرس شتران به گوش می آید.
بانگ الرحیل کاروان را میشنوی؟
راس حسین بروی نیزه جلودار شده و زینب و اهل حرم به دنبالش
خودت را به کاروان برسان
به زنان و اطفال حرم...
به آنها که زیر سایه ی سر حسین و زلف پریشانش گام برمیدارند
عقیله ی بنی هاشم برایت آغوش گشوده.
بین آن چادر سوخته،
دل داغدارت را رها کن...
الرحیل
الرحیل "
.
✔مارا دعا کن بحق شهیدتان که دعایش اجابت شد
.
🔺پ.ن :منبع 1 : ابومخنف،مقتل الحسین.اولین مقتل سالار شهیدان.مترجم سید علی محمد موسوی.ص393

#آتش_به_اختیار
Read more
. #تقویم_شهر_کتاب کاش دنیا دستِ زن‌ها بود، زن‌ها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدرِ مخلوق ...
Media Removed
. #تقویم_شهر_کتاب کاش دنیا دستِ زن‌ها بود، زن‌ها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدرِ مخلوق خودشان را می‌دانند! ۸ اردیبهشت، به مناسبت زادروز #سیمین_دانشور https://goo.gl/a8NNQM .
#تقویم_شهر_کتاب
کاش دنیا دستِ زن‌ها بود،
زن‌ها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند
و قدرِ مخلوق خودشان را می‌دانند!

۸ اردیبهشت، به مناسبت زادروز #سیمین_دانشور

https://goo.gl/a8NNQM
۰ Iraq, Samera, Holy Shrine of Imam Hadi and Imam Hasan Askari. October, 2018. . آدم‌ها اولین ...
Media Removed
۰ Iraq, Samera, Holy Shrine of Imam Hadi and Imam Hasan Askari. October, 2018. . آدم‌ها اولین دقایق روز خلق و خوی‌شان عجیب است. بعضی‌ها از خود درآمده! برجِ زهرمار! انگار گناه ماست که صبح شده. بعضی هنوز هاج و واج! تفاوتش با خواب چشمان بازشان است. اندک آدم‌هایی هستند، که خورشید از چشمانشان طلوع ... ۰
Iraq, Samera, Holy Shrine of Imam Hadi and Imam Hasan Askari.
October, 2018.
.
آدم‌ها اولین دقایق روز خلق و خوی‌شان عجیب است. بعضی‌ها از خود درآمده! برجِ زهرمار! انگار گناه ماست که صبح شده. بعضی هنوز هاج و واج! تفاوتش با خواب چشمان بازشان است. اندک آدم‌هایی هستند، که خورشید از چشمانشان طلوع می‌کند و لب‌هایشان مثل قاچ هندوانه به لبخند باز می‌شود.
کار ما، در شیفت هفت تا یازده صبح، در رواق امام هادی حرمین عسکریین، مواجهه با آن روی دم صبحی آدم‌ها بود.
.
زائری خسته و دور از وطن که شبی کنار امامانش صبح کرده را، باید بیدار میکردیم تا برود و  پتوی امانتی‌اش را تحویل دهد، یا از کاروانش جا نماند و ما هم  در این خلوت ترین ساعت‌هایش در ایام اربعین به نظافت رواق بپردازیم .
.
من غالبا با عنوان سرشیفت، دو شیفت انتهایی شب یکی هفت تا یازده شب و یازده تا سه صبح را تجربه کرده بودم. و آن صبح، اولین شیفتی که موظف بودم، زائر های خسته ای که غالبا تا صبح چشم برهم نگذاشته بودند را بیدار کنم، کاری از آن سخت‌تر در نظرم نبود. اکثر زائرها رفته بودند. اما بیدار کردن همان اندک آدمهایی که انجا بودند، کار راحتی نبود.
.
گروهی تا صدایشان میکردی، انگار در بازی کودکانه‌ای خوابیده باشند کار به نوازش کردن و تکان دادنشان نمی‌رسید، سریع چشم بازمی‌کردند و در جایشان مینشستند. عذرخواهی میکردیم بابت اینکه بیدارشان میکنیم اما توضیح می‌دادیم اگر پولی که امانت داده ‌اید را می‌خواهید باید بروید و پتو را تحویل بدهید. گروه دوم آینه مجسم خودم بودند و وقت بیدار کردنشان دلم برای مامان و بابایم به خاطر تمام سال‌هایی که از خواب بیدارم کردند کباب شد. چند بار اول که اصلا انگار نه انگار صدایشان کرده ای. بعد مینشستم و همانطور که نرمی سر انگشتانم را بر روی گونه‌شان می‌کشیدم و اگر سنشان بیشتر بود میگفتم مامان‌جان -این را از فائزه یاد گرفته بودم، از حاج‌خانومی که من می‌گفتم محبت‌آمیزتر بود- و اگر جوان بود میگفتم «عزیزم باید بیدار شید پتو رو تحویل بدید.» آن‌وقت کم کم چشم باز میکرد توضیح می‌دادم که قضیه چیست، باشه ای میگفت و الان بلند می‌شوم و بعد که دوباره بهش سر میزدم مطمئن بودم آن حرف ها را در خواب زده. و گروه سومی که میانه‌ی خوبی نداشتند با اینکه کسی از خواب بیدارشان کند.
.
کاش امروز مبارک ترین میلاد شما بر ما باشد. شما بیایی، بیدارمان کنی، همه بدخلقی‌های اول بیداری و غرغرهایمان را به لبخندی بخری، دستمان را بگیری، پا به پایمان بری تا زینتت باشیم ما شیعه‌های دور مانده از اصل و امام خویش، دور مانده از تنها امام حی خویش!
Read more
. #حسین_جان_نیا_به_کوفه . عبیدالله ملعون یک حرف نیش داری به یک شخصیت برجسته ای در کربلا زد #مسلم_بن_عقیل ...
Media Removed
. #حسین_جان_نیا_به_کوفه . عبیدالله ملعون یک حرف نیش داری به یک شخصیت برجسته ای در کربلا زد #مسلم_بن_عقیل رو دستگیر کردند دندانشو شکسته بودند آورده بودند میخواستن سر از بدنش جدا کنن دیدن مسلم داره اشک میریزه عبیدالله ملعون گفت: ها مرد که گریه نمیکنه اومدی دنبال حکومت فکر این چیزاشم ... .
#حسین_جان_نیا_به_کوفه
.
عبیدالله ملعون یک حرف نیش داری به یک شخصیت برجسته ای در کربلا زد
#مسلم_بن_عقیل رو دستگیر کردند
دندانشو شکسته بودند
آورده بودند میخواستن سر از بدنش جدا کنن
دیدن مسلم داره اشک میریزه
عبیدالله ملعون گفت:
ها مرد که گریه نمیکنه اومدی دنبال حکومت فکر این چیزاشم باید میکردی
#مسلم_ابن_عقیل گفت: بدبخت من برای خودم گریه نمی کنم
من برای اون نامه ای که نوشتم حسین بیاد گریه میکنم
برای اون آقا گریه میکنم
کاش میگفت حسین نیا
مسلم همون موقع داشت برای روضه امام حسین گریه میکرد
برای او گریه میکنم برای خودم گریه نمیکنم
بعد مسلم خبر داشت امام حسین(ع) با زن وبچش داره میاد
آخه امام #احساس_امنیت کرده دیگه
نصف راهو رد شده بودن
از صحرای سوزان عبورکرده بودن
#عجب_مردم_بی_وفایی
هی میگفت من وصیت دارم یک نفر بیاد من وصیت بکنم
هیچ کس نمیرفت جلو
عبیدالله ملعون گفت بدبخت ها خوب برید وصیت کنه
دیگه این میخواد از دنیا بره
میترسیدند
ظاهرا یک نفر رفت از اون نامردها
بعد حضرت مسلم بن عقیل بهش برگشت گفت:
میتونی یک نامه ای بنویسی به حسینم بگی نیاد
اون بدبخت از شدت رذالتش اومد گفت وصیت رو
عبیدالله گفت بیچاره چرا گفتی خب
به تو محرمانه گفته بود
براش اهمیتی نداشت این چیزها
خدا کنه اون بی وفایی مردم کوفه
اون خصلت هیچ وقت در ماها پیدا نشه
حضرت مسلم رو بردن بالای دارالعماره
هنوز خیلی ها باور نمیکردند رذالت دشمن رو
اولین فاجعه ای بود که رخ داد
کاش با #سر_بریده_مسلم بن عقیل کوفه قیام کرده بود کاش
#کوفه_قیام_نکرد
کاش وقتی بدن مسلم بن عقیل رو تو بازار کوفه روی زمین می کشیدند و می بردند کوفه قیام کرده بود کاش
کوفه قیام نکرد
همین موجب شد یک روز کوفه سرهای اباعبادالله الحسین وبچه هاش روبالای نیزه ها مشاهده کنه
بعدش تازه قیام کردن
#کاش_به_موقع_میومدن_میدون
آقا رو تنها نمی گذاشتن
.
#روضه #شب_اول_محرم
#ماه_محرم
#استاد_پناهیان #استاد #پناهيان #پناهيانی
.
Read more
خیلی ها میدونن که من چقدر عاشق پرسپولیس هستم و خوشحالم که تونستم در روزهای سختی که تیم محبوبم نیاز به ...
Media Removed
خیلی ها میدونن که من چقدر عاشق پرسپولیس هستم و خوشحالم که تونستم در روزهای سختی که تیم محبوبم نیاز به حمایت داره #۱۵۰۰_کیلومتر رو از #شهر_میناب به کمک دوستان عزیزم به #ورزشگاه_آزادی_تهران برم تا عشقم رو به بازیکنان و مربیان باغیرت تیمم ثابت کنم و بگم برای من شما نائب قهرمان نیستین بلکه برای من شما ... خیلی ها میدونن که من چقدر عاشق پرسپولیس هستم و خوشحالم که تونستم در روزهای سختی که تیم محبوبم نیاز به حمایت داره #۱۵۰۰_کیلومتر رو از #شهر_میناب به کمک دوستان عزیزم به #ورزشگاه_آزادی_تهران برم تا عشقم رو به بازیکنان و مربیان باغیرت تیمم ثابت کنم و بگم برای من شما نائب قهرمان نیستین بلکه برای من شما زمانی قهرمان شدین که با #دستهای_خالی، #پنجره_های_بسته، #مصدومیت_های_متوالی و #نیمکت_خالی اما مردانه جنگیدید و تا فینال رسیدید، شماهایی که باعث شدید یک رویداد بزرگ ورزشی در کشورم شکل بگیره و زنان هم حق اومدن به ورزشگاه رو داشته باشن شماهایی که بلند پایه ترین مسئولین فوتبالی جهان را اینبار نه بخاطر تشریفاتی بلکه برای سفر اداری به ورزشگاه کشوندین شماهایی که باعث شدین خیلی ها عقده گشایی کنند و بخاطر قهرمان نشدنتون جشن بگیرند اما ای کاش ذره ای به این فکر میکردند که اینجا بحث رنگ ها نیست و بحث کشورمون ایران در میونه شماهایی که ما عاشقان پرسپولیس با تموم وجود همصدا با خواننده دوست داشتنی #محسن_ابراهیم_زاده #عاشق_شدن رو فریاد زدیم شماهایی که ما را شرمنده غیرتتان کردین تا مثل طرفداران بعضی تیم ها شعار بی غیرت بی غیرت سر ندهیم و بعد از پایان بازی هم به خاطر غیرت ستودنی شما ایستاده شعار #پرسپولیس_باغیرت رو با تمام وجودمون داد بزنیم افتخار میکنم به برانکو که فعل با بال شکسته پر گشودن هنر است رو به خیلی ها ثابت کرد برانکویی که با تشویق ایسلندی کردنش با ما همه رو به وجد آورد😍❤️من و تمام پرسپولیسی ها به شما افتخار میکنیم و در تاریخ ثبت خواهد شد❤️😍. پ ن: خیلی خیلی حس فوق العاده ای بود که برای منی که اولین بار ورزشگاه آزادی برم و از ساعت ده و نیم صبح ورزشگاه باشم اما نه خسته بشم و نه گذر زمان رو احساس کنم خیلی خیلی باشکوه بود حماسه صد هزار نفری ورزشگاه آزادی قرمز رنگ❤️😍 ممنون از دوستان عزیزم مخصوصا محمد عزیز که حسابی خسته شد و من رو بالای دست هاش گرفته بود تا آخر بازی 💋 عاشقتم رفیق پرسپولیسیم @mrabbasi_m
Read more
. به دو گروه غبطه می‌خورم. شاعرها و نقاش‌ها. چرا که می‌توانند هرآنچه خیال می‌کنند، بسرایند و هرآنچه ...
Media Removed
. به دو گروه غبطه می‌خورم. شاعرها و نقاش‌ها. چرا که می‌توانند هرآنچه خیال می‌کنند، بسرایند و هرآنچه در نظر دارند به بند تصویر بکشند. زینب السادات السلطنه حفظه‌الله :| _ نقاشی‌های مونا رو خیلی دوست دارم، خودش رو هم. یکی از کارهای پیج نقاشی‌ش یک مادر و سه تا بچه بود. هی نگاهش کردم هی دیدم نمی‌تونم ... .
به دو گروه غبطه می‌خورم. شاعرها و نقاش‌ها. چرا که می‌توانند هرآنچه خیال می‌کنند، بسرایند و هرآنچه در نظر دارند به بند تصویر بکشند.
زینب السادات السلطنه حفظه‌الله :|
_
نقاشی‌های مونا رو خیلی دوست دارم، خودش رو هم. یکی از کارهای پیج نقاشی‌ش یک مادر و سه تا بچه بود. هی نگاهش کردم هی دیدم نمی‌تونم نداشته باشمش. بهش گفتم من این رو می‌خوام. تنها توضیحی هم که بهش دادم رنگ موهای بچه‌ها بود که از تیره به روشنه.
_
داشتم با خودم فکر میکردم قابی که فقط من و بچه‌ها توش باشیم خیلی ناقصه که مونا عکس نقاشی رو برام فرستاد. بیشتر از هفتاد درصد کار پیش رفته بود. گفتم خیلیییی خوب شده ولی کاش میشد همسرم هم توی قاب بود، مثلا توی یه ابر بالای سرمون!!.. چند تا ایده‌ی دیگه هم داشتم که اصلا قابل بیان نبودن انقدر که بی‌ربط بودن. واقعا هیچ چیز به درد بخوری به ذهنم نمی‌رسید و تقریبا مطمئن بودم مونا هم می‌گه دیگه الان نمی‌شه کاریش کرد.
_
بهم گفت دو دقیقه صبر کن... و بعد اتدی که زد و فرستاد انقدر خوب بود، که رسما اشکم رو درآورد! انگار که از اول نقاشی رو پنج نفره سفارش داده باشم نه چهارنفره!
_
اینجا بود که فهمیدم من حتی اگر نقاش هم بودم، ایده‌پرداز خوبی برای نقاشی‌هام نبودم :)
_
#از_مادرانه_هااا
#از_همسرانه_ها
#از_پدرانه_ها
#سیدیوسفـ
#سیدمحمدحسامـ
#فاطمهحورا
_
پیج‌های مونا رو روی عکس تگ کردم. نوشته‌هاش، نقاشی‌هاش و طبیعت‌گردی‌هاش
Read more
<span class="emoji emoji274c"></span>چه خوب بود که دوربین بود! اون موقعی که بیرانوند پنالتی بهترین بازیکن جهان و مهار کرد و توپ و جوری ...
Media Removed
چه خوب بود که دوربین بود! اون موقعی که بیرانوند پنالتی بهترین بازیکن جهان و مهار کرد و توپ و جوری محکم بغل گرفت که شهره خاص و عام شد خدا رو شکر دوربین بود! دوربین بود که ثبت کنه این رشادت‌ها رو! اما یه جاهایی هم بود که فرزندان این مرز و بوم جای توپ فوتبال،مین فسفری رو محکم تر بغل میکردن که به قدری حرارت ... ❌چه خوب بود که دوربین بود!

اون موقعی که بیرانوند پنالتی بهترین بازیکن جهان و مهار کرد و توپ و جوری محکم بغل گرفت که شهره خاص و عام شد
خدا رو شکر دوربین بود!
دوربین بود که ثبت کنه این رشادت‌ها رو! ❌اما یه جاهایی هم بود که فرزندان این مرز و بوم جای توپ فوتبال،مین فسفری رو محکم تر بغل میکردن که به قدری حرارت داشت که هرچیزی رو تو خودش ذوب میکرد!
داغ بود، خیلی داغ، ولی عملیات نباید لو میرفت!
اما تو اون بیابان و میدون مین،زیر نور ماه، جز خدا و ملائکش هیچ دوربینی و هیچ تماشاگری نبود که ببینه و زوم کنه رو صورت این رزمنده ها، این شیر بچه ها که ثبت بشه برای حفظ وطن چه ها که نکشیدن! ❌اونجا که میلاد محمدی توپ و جلو انداخت جوری دویید که همه از جون مایه گذاشتن شو دیدیم!
خدا رو شکر دوربین بود!
یه جاهایی هم یه عده جوون رعنا و تازه داماد بودن،تیربار و آرپی‌جی روی دوششون میزاشتن و زیر بارون گلوله از سینه خاکریز جوری بالا میرفتن، جوری پائین میومدن و جوری به قلب دشمن میزدن که حسرت ندیدن این صحنه ها تا قیامت روی دل ماست!
حیف اونجا دوربین نبود! ❌اونجایی که بچه ها با غیرت عجیبی روی خط دروازه جلوی اسپانیا دیوار گوشتی درست کرده بودن و روی هم افتادن تا دروازه ایران باز نشه!
خدا رو شکر دوربین بود! ❌یه روز هایی هم تو تاریخ این سرزمین بود که تو مرز شلمچه،همین جوون های بیست 25 ساله ایران، جلوی موتور جنگی عراق،جلوی لشگر زرهی، جلوی توپ و تانک دیوار گوشتی ایجاد کردن تا پای اجنبی به شهرها نرسه!
اونجا راوی تو شلمچه میگفت، دیگه کار از نفر و دسته گروهان گذشته بود، گردان گردان جوون میرفت و برنمیگشت،آخه صحبت ناموس بود!
ای کاش، ای کاش دوربین بود ما میدیدیم مردامون چجوری جنگیدن! ❌یه جاهایی بود تو تاریخ ایران که جای کف و سوت و هورای تماشاچی ها،گاز شیمیایی خردل و عامل اعصاب بود!
یه جاهایی بود سه نفر بودن و دوتا ماسک!
یه جاهایی بود سیاهی زمستون غواص ها به شط میزدن!
یه جاهایی بود که تیربار ضد هوایی رو به موازات زمین گذاشته بودن و مثل داسی که گندم درو میکنه، هرچیزی که ارتفاع داشت و درو میکرد!
ولی یه عده از همین شیر پاک خورده ها بلند میشدن، سر و سینه شونو سپر سرب داغ میکردن تا تیربار و از کار بندازن!
قهرمان بود!
ولی دوربین نبود!
خدا رو شکر تو جام جهانی دوربین بود...
Read more
• ساعت سه شده بود، باید بچه های شیفت بعد می‌آمدند تا رواق را تحویل بدهیم و برویم. تا بیایند و شیفت و پرهای بچه‌هایمان را تحویل سرشیفت بعدی بدهم و بعد با بچه ها از رواق بیایم بیرون شده بود حوالی ساعت سه و ربع. قبل از بیرون رفتن از باب المراد، داخل صحن برگشتم سمت ضریح، یک دقیقه‌ای نگاه کردم، مثل همیشه، تا ...
ساعت سه شده بود، باید بچه های شیفت بعد می‌آمدند تا رواق را تحویل بدهیم و برویم. تا بیایند و شیفت و پرهای بچه‌هایمان را تحویل سرشیفت بعدی بدهم و بعد با بچه ها از رواق بیایم بیرون شده بود حوالی ساعت سه و ربع. قبل از بیرون رفتن از باب المراد، داخل صحن برگشتم سمت ضریح، یک دقیقه‌ای نگاه کردم، مثل همیشه، تا کمی باورم شود کجا هستم. بعد سلام دادم و بیرون رفتم. از باب المراد که می‌آمدیم بیرون، دوبار سمت راست میپیچیدیم تا برسیم به صحن سیده‌نرجس، انتهای صحن یک در آهنی کوچک پشت داربست‌هایی که با پارچه سیاه پوشانده شده بودند، قرار داشت که مارا میبرد به محل اسکانمان. تازه تن از لباس‌ها سبک‌تر کرده بودم و میخواستم غذا بخورم که خانم عسگری صدایمان کرد. هرکسی را که شیفت نبود و زمان استراحتش بود. جلسه برای این بود که با رای اکثریت مشخص شود که روز هفتم آبان -یک روز قبل از اربعین- یا روز هشتم آبان -فردای اربعین- برگردیم. معلوم بود که همه دلشان با هشتم است، اصلا با قواعد دیوانگی هم میسنجیدیم ما دلمان پیشتر و بیشتر در گروی هشت بود. ضعف و قوت هر دو گزینه را گفتند و اضافه کردند که عراقی‌ها دوست دارند بیشتر بمانیم. خانم عسگری گفت: «خب هفتمی‌ها؟» یکی، دو نفر دست‌شان را بردند بالا. هنوز وقت شمارش هشتمی ها نشده بود که چند نفر اضافه شدند، یکی هرچه گفته بودیم را به نفرات جدید تر منتقل کرد و حالا وقت خوشمزگی بچه‌ها بود. «خب قبل اربعین میشه رفت، فرداشم هست، شما بخواین بیست و هشت صفرم هستیم و بعد برمیگردیم» جلسه و رای گیری دیگه حالت جدی نداشت، آمدم کمک کنم به خانم عسگری سعی کردم بچه ها را ساکت کنم، گفتم: «خب خب بچه‌ها رای بگیرید زودتر، من خسته‌م میخوام برم غذامو بخورم و بخوابم برای شیفت ساعت هفت، خب بیست و هشت سفر که هیچی، یه گزینه هفتم آبان، یکی هشتم، یکی هم نهم» خانم عسگری گفت: «نهم؟ چی میگی زهرا؟» گفتم: «آره دیگه نهم ربیع جشن ولایتم میگیریم بعد میریم» سر و صدای خوشحال بچه‌ها بلند شده بود دیگه نمیشد از اون جلسه نتیجه‌ای گرفت...
ستاره-ستاره-ستاره
دیشب شب عجیبی برای جمع بالا بود. زهره توی گروه‌مان گفت: «همه‌ش فکر میکنم اومدن خونه‌مون مهمونی و ما خونه نیستیم. » و این همه‌ی حرف و حرفِ همه‌مان بود. ما هشت روز خانه‌ی اماممان بودیم. تجربه ‌ی عمیقی که معنایش تمام زندگی بود. که کاش زندگی‌مان به زندگی‌شان بند شود. آن‌وقت انگار همیشه در خانه‌‌ایم.
ستاره-ستاره-ستاره
توضیح تصویر بالا:
جاهایی که زندگی کردم رو میارم میریزم تو شیشه
بمونه برای دلم برای وقتای تنگیِ‌دلم..
#videobyzein
Read more
❆﷽❆ . . <span class="emoji emoji1f53c"></span>دخترک قهقهه ای بلند میزند وشال کوتاهش را که حکم بادبزن دارد مرتب جابه جا میکن. .زیر این ...
Media Removed
❆﷽❆ . . دخترک قهقهه ای بلند میزند وشال کوتاهش را که حکم بادبزن دارد مرتب جابه جا میکن. .زیر این افتاب داغ یک بستنی با طعم شکلات چقدر میچسبد!. دختر بستنی اش را لیس میزند و چشم های دودوزه باز به موهای طلایی که زیر شال قرمزش خودنمایی میکند،خیره شده اند. آخر میدانی.... گرگ ها همیشه به دنبال شنل ... ❆﷽❆
.
.
🔼دخترک قهقهه ای بلند میزند وشال کوتاهش را که حکم بادبزن دارد مرتب جابه جا میکن.
.زیر این افتاب داغ یک بستنی با طعم شکلات چقدر میچسبد!.
دختر بستنی اش را لیس میزند و چشم های دودوزه باز به موهای طلایی که زیر شال قرمزش خودنمایی میکند،خیره شده اند.👀
آخر میدانی....
گرگ ها همیشه به دنبال شنل قرمزیند...
لبخند هوس آمیز روی لبهای پسری که آن سوی خیابان ایستاده است مینشیند.😈 .
➿و برای هزارمین بار اشک در چشمانت حلقه میزند...
آه بلندی از اعماق وجودت زبانه میکشد که دل آسمانها و زمین را میلرزاند.😔
لبخند روی لبهای همگان.... .
و اشک های سرد روی گونه های تو ....
عبایت را روی سر میکشی و از کوچه ها عبور میکنی....
یک عبور تلخ....
شاید تحمل دیدن این صحنه ها آنقدر برایت دشوار است که ندیدنشان را ترجیح میدهی.😞..
🔺و سخت تر از همه آنکه امروز جمعه است‼.
️روزی که قولش را داده بودی...
هزار سال میگذرد و هزاران جمعه...
هزار جمعه و هنوز آن سیصد و سیزده نفر جور نشده است....
انتظار غریبی چقدر سخت است این را باید از تو پرسید؟
ای کاش تو هم یک زینب داشتی...
زینبی که غمخوارت میشد...
.زینبی که سنگ برادر را به سینه میزند..
.کاش عباسی داشتی تاحداقل در این هلهله و شور وهیاهو دلت را به او خوش میکردی.😭
.
یعنی میتوان لذتی که در دیدن توست را به دیدن فیلم ها وعکس هایی که دشمنانت ساخته اند وعمل به برنامه هایشان فروخت⁉
دیدن روی ماه تو یا هوس و وسوسه شیطان⁉

به راستی که قدر تورا فقط کودکی میداند که مشق شبش به جای الف، ب و بابا آب داد... خمپاره و گلوله ...
و بابایی که رفت ....
وآغوش گرم مادرانه ای که دیگر نیست شده!
قدر تورا ....
تنها مادری میداند ...
که پیشانی خونین پسرش را درآغوش گرفته میبوسد و انتقام خون شهیدش را به تو واگذار میکند!😭
.
ای کاش دعاهایمان ادعا نبود ...
که اگر چیز بیش از این بود.... امروز تیتر رسانه ها بجای حمله انتحاری و کشته شدن صدها زن و کودک این بود!👇👇👇👇
. . . . . . . . . . . «یوسف زهرا آمـــــــــــد!»
.
.
.
💮متن و تصویر در کانال تلگرام موجود است.
.
.
#اسلام #شهدا_شرمنده_ایم
#حجاب #چادر #دختر_آریایی
#عفت #حیا #خوشتیپ
#من_حجاب_را_دوست_دارم
#پرنسس_چادری
#دختر_ایرانی
#لعنت_الله_علی_آل_سعود 🔫
#شیعه #منتظر_ظهور
#قرآن #حامی_رهبر
#تهاجم_فرهنگی #جنگ_نرم
#امر_به_معروف #نهی_از_منکر
#حضرت_زهرا(س) #چادر_خاکی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#Iranian_woman
#islam #hijab
#iranian_girl
#i_love_hijab
#princess
Read more
کاش عشقِ آدم ها شبیه درخت های خرمالو بود که درپائیز برگ هایشان را از دست می دهند اما عشق شان به بار ...
Media Removed
کاش عشقِ آدم ها شبیه درخت های خرمالو بود که درپائیز برگ هایشان را از دست می دهند اما عشق شان به بار می‌نشیند و زیبائی می آفریند کاش عشقِ آدم ها
شبیه درخت های خرمالو بود
که درپائیز برگ هایشان
را از دست می دهند
اما عشق شان به بار می‌نشیند
و زیبائی می آفریند
((خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد)) از آدم ها هیچ نمی ماند جز خاطراتشان خاطرات خوب از خود به جای بگذارید که ...
Media Removed
((خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد)) از آدم ها هیچ نمی ماند جز خاطراتشان خاطرات خوب از خود به جای بگذارید که بگویند کاش بود ((خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد))
از آدم ها هیچ نمی ماند جز خاطراتشان
خاطرات خوب از خود به جای بگذارید
که بگویند کاش بود
بنام اویَم سکوت داره خفم میکنه نه اینکه حرفی باشه و آدمی نباشه اتفاقا از همون بچگی ها دلم واسه کسی ...
Media Removed
بنام اویَم سکوت داره خفم میکنه نه اینکه حرفی باشه و آدمی نباشه اتفاقا از همون بچگی ها دلم واسه کسی که قرار بود باهام همسفر یا دوس بشه میسوخت مخصوصا اگه ادم خوش برخوردی میبود از همون اولش به ندرت کلمه پیدا میکردم واسه در میون گذاشتن با افراد همش فکر و تخیل و تنهایے درون با ادما زیادی بُر نمیخورم ... بنام اویَم

سکوت داره خفم میکنه
نه اینکه حرفی باشه و آدمی نباشه
اتفاقا از همون بچگی ها دلم واسه کسی که قرار بود باهام همسفر یا دوس بشه میسوخت
مخصوصا اگه ادم خوش برخوردی میبود
از همون اولش به ندرت کلمه پیدا میکردم واسه در میون گذاشتن با افراد
همش فکر و تخیل و تنهایے درون
با ادما زیادی بُر نمیخورم با همون دو سه تای هم که دوستم و بشدت تو قلبم بهم نزدیکن زیاد در ارتباط نیستم
این حال و هوا عوض نمیشه چون ضمیرمه اما تمام این خصایل باعث نمیشه من رو سکون فرا بگیره
بازم از همون بچگے باخودم عهد کردم دنیارو تغییر بدم
و مےتونم ان شالله

خدایا تا چند ماه پیش میگفتم از کارام پشیمون نیستم
اما الان کاش برگردم به گذشته و یسری اتفاقات و آدمارو حذف کنم
چیزای که بال اوجم رو برید
میگن پشیمونی از قدم های محکم توبه است
خدایا از هررررر چیزی که ازت جدام کرد حتے سهوا پشیمونم
این دفعه من دیگه نمیگیرمت تو بقلم کن

روزاے خوب دنیا توراهه
و چه خوبے جز رضایت تو

#من

#گنده_تر_از_دهانم_حرف_مےزنم_اما
#مولا_فاطمه_ام_ساز
#سادات_۳۱۳
Read more
. در پی اعتراض فن ها نسبت به توهینی که به #BTS و آیدولای کیپاپ کرده گفته: "من یه شوخی با بی تی اس کردم ...
Media Removed
. در پی اعتراض فن ها نسبت به توهینی که به #BTS و آیدولای کیپاپ کرده گفته: "من یه شوخی با بی تی اس کردم و شده تیتر همه خبرگزاری های کره ، کاش شوخیام با ترامپم اینجوری میترکوند!" همچنین در توییتی دیگه گفته نه هرگز بابت اون حرفا عذرخواهی نمیکنم! آلت بخورین 😐😐😐 . آقا این چشه؟؟؟ چقد یه آدم میتونه وقیح باشه؟؟ ... .
در پی اعتراض فن ها نسبت به توهینی که به #BTS و آیدولای کیپاپ کرده گفته:
"من یه شوخی با بی تی اس کردم و شده تیتر همه خبرگزاری های کره ، کاش شوخیام با ترامپم اینجوری میترکوند!" همچنین در توییتی دیگه گفته نه هرگز بابت اون حرفا عذرخواهی نمیکنم! آلت بخورین 😐😐😐
.
آقا این چشه؟؟؟ چقد یه آدم میتونه وقیح باشه؟؟ 😐😐😐😐😐😐 تاحالا همچین موجودی ندیده بودم واقعن انقد بی مهابا با اکانت رسمیش به کسی توهین کنه😐 امیدست سر عقل بیاد 😮
.
برای اینکه ببینید قبلا چی گفته بود به چنتا پست قبلیمون رجوع کنید..ایشون دو رگه ی آمریکایی-کره ایست و کارگردان موزیک ویدیو میباشه و با افراد مشهوری مثل #TaylorSwift کار کرده..
.
#Kpop
Read more
 #شهید شاکری قسمت دوم . چهار هیکل مثل تسمه‎اش را چپ و راست می‎کند که راه باز کند. برای من که کربلا اولی ...
Media Removed
#شهید شاکری قسمت دوم . چهار هیکل مثل تسمه‎اش را چپ و راست می‎کند که راه باز کند. برای من که کربلا اولی هستم باورکردنی نیست که صبح عاشورا ضریح را بغل کنم. گیجم، حسین اما می‎فهمد کجا ایستاده است. پشت سرم مثل محافظی ایستاده و مثل معلم توی گوشم زمزمه می‎کند: «هرچی می‎خوای بگیر، وقتش همین جاست...». ... #شهید شاکری قسمت دوم .
چهار

هیکل مثل تسمه‎اش را چپ و راست می‎کند که راه باز کند. برای من که کربلا اولی هستم باورکردنی نیست که صبح عاشورا ضریح را بغل کنم. گیجم، حسین اما می‎فهمد کجا ایستاده است. پشت سرم مثل محافظی ایستاده و مثل معلم توی گوشم زمزمه می‎کند: «هرچی می‎خوای بگیر، وقتش همین جاست...». یاد حرف‎‎های تهران می‎افتم که حاج مصطفی می‎گفت: «زیر قبه امام حسین (علیه‎السلام) هر آرزویی برآورده می‎شه». بعد پیرمرد که می‎زد زیر خنده که اگر قرار باشد هر کسی می‎رود زیر قبه همه آرزوهایش برآورده شود که سنگ روی سنگ بند نمی‎شود! و حاج مصطفی که با خنده تلخی به پیرمرد می‎گفت: «با کریمان کار‎ها دشوار نیست...». شروع می‎کنم به یادآوری آن همه آرزویی که 30 سال جمع کرده بودم و حالا می‎خواستم همه را زیر قبه اباعبدالله (علیه السلام) خرج کنم. از خودم و خانواده‎ام شروع می‎کنم و به دوستانم می‎رسم، همه را می‎گویم و از بین جمعیت عقب می‎کشم. حسین را از لابه لای جمعیت بیرون می‎آوردم و از شلوغی جدایم می‎کند! نفس نفس می‎زنم هنوز که می‎گوید: «برای ظهور دعا کردی؟! شهادت خواستی از آقا؟!» انگار تمام دنیا روی سرم آوار می‎شود.
خاک بر سرم! دانه دانه یادم می‎آید که چه آرزو‎هایی داشتم که به آب و نان فروختم، چه باید می‎خواستم و چه خواستم! گداگشنه که باشی غم آب و نان داری، کاش همه گدا‎ها شاکر باشند، شاکری باشند...
سه
«عراقی‎ها یه ضرب المثل دارن که می‎گن سینه زنی رو بده به پاکستانی‎ها و هندی‎ها، مراسم رو بسپار به عراقی‎ها و گریه کردن رو بسپار به ایرانیها!» میپرسم: «حالا تو رو ایرانی حساب کنیم یا عراقی؟» میخندد و می‎گوید: «من یه عراقی گریه کنم!»
راست می‎گوید. زائر که پایش به عراق می‎رسد همه چیز را هماهنگ می‎کند. از خانه و وسیله نقلیه گرفته تا کفش و دمپایی و حتی غذای نذری! مثل خودمان هم تا روضه می‎خوانند مثل ابر بهار اشکی می‎شود و وقتی پای شوخی باشد مثل عسل شیرین است. اصرار می‎کند شعر بخوانم، می‎خوانم: «با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد/ در خود تمام مرثیه‎ها را مرور کرد/ ذهنش ز روضه‎‎های مجسم عبور کرد/ شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد... خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن/ پیشانی‎اش پر از عرق سرد و بعد از آن/ خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن/ شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن/ در خلسه‎ای عمیق خودش بود و هیچ ...
.
#مدافع_حرم
#شهید_حسین_شاکری
#شهدا_گاهی_نگاهی
#دل_سیاه_مارو_هم_جلا_بدین
Read more
 بخوانید و جوابش رانیز گوش کنید : جهت دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد نگهم خواب ندارد قلمم گوشه ...
Media Removed
 بخوانید و جوابش رانیز گوش کنید : جهت دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد نگهم خواب ندارد قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق دیوانه دلسوخته ارباب ندارد ؟ تو کجایی ؟ شده ام باز هوایی چه شود جمعه ی این هفته بیایی ؟ به جمالت… به جلالت… دل ما را بربایی… :( اللهم عجل ...  بخوانید و جوابش رانیز گوش کنید :

جهت دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد
نگهم خواب ندارد
قلمم گوشه ی دفتر
غزل ناب ندارد
همه گویند به انگشت اشاره
مگر این عاشق دیوانه دلسوخته ارباب ندارد ؟
تو کجایی ؟
شده ام باز هوایی
چه شود جمعه ی این هفته بیایی ؟
به جمالت… به جلالت… دل ما را بربایی… :( اللهم عجل الولیک الفرج

و اما
جواب امام زمان:

تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟

چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی!
خواهش نفس شده یار و خدایت …
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت …
و به آفاق نبردند صدایت…
و غریب است امامت!
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...!
Read more
🌲 یوقتایی،یه جاهایی از زندگیت انقدر میتونه خوب و عالی باشه که دوست نداری ثانیه بره جلو مثل اون لحظه ...
Media Removed
🌲 یوقتایی،یه جاهایی از زندگیت انقدر میتونه خوب و عالی باشه که دوست نداری ثانیه بره جلو مثل اون لحظه هایی که زل میزنی به یه نقطه و دوست نداری چشم برداری یه جاهایی از زندگی هم انقدر گند میزنی که فکر کردن بهش هم حس تنفر ایجاد میکنه هر دو تو ذهن همه حتی خودمون میمونه ممکنه برای سالیان سال و حتی تا ابد ... 🌲
یوقتایی،یه جاهایی از زندگیت انقدر میتونه خوب و عالی باشه که دوست نداری ثانیه بره جلو
مثل اون لحظه هایی که زل میزنی به یه نقطه و دوست نداری چشم برداری
یه جاهایی از زندگی هم انقدر گند میزنی که فکر کردن بهش هم حس تنفر ایجاد میکنه
هر دو تو ذهن همه حتی خودمون میمونه
ممکنه برای سالیان سال
و حتی تا ابد
ولی ای کاش حق انتخاب بود
حق اینکه زندگیمونو خودمون انتخاب کنیم که چجوری بره جلو
کاش از خواب که بیدار میشدیم اتفاق بدا بود!
همه از یاد آدم میرفت
اتفاق عالی ها بیشتر میشد کاش...
این کاش،اگه و... ها تو زندگیه همه ما همیشه هست
ولی باز کاش!میشد درست استفاده کرد از اتفاق های دور و اطرافمون
همه ما به اون اتفاق خوبه نیاز داریم
چه بخوایم و چه نخوایم
و باز هم!
کاش اون اتفاق خوبه هر روز برای ما رقم بخوره که نخواییم ثانیه بره جلو
فقط و فقط و فقط لذت ببریم از اون لحظات شیرین و دوست داشتنی.
#art #photo #photography #picture #life #camera #ax #pic #ir_aks #ir_photo #ax_matn #art_camera #vsco_ir #vscocam #negah_doorbin #ir_photographer #honar_cheshm #akasan #akas_bashi #istgahe_honar #pic_poem #thstreetlife #vsco_iran #iran_art_pic #photographers_club #100canon #canongallery #canongraphy #photoss_ir #iran_art_pic
Read more
سلام روز خوبی داشته باشین <span class="emoji emoji1f64f"></span> . . . . پروین گفت:  علی بچه با استعداد و واقعاً جادوگر بود. او در مربیگری ...
Media Removed
سلام روز خوبی داشته باشین . . . . پروین گفت:  علی بچه با استعداد و واقعاً جادوگر بود. او در مربیگری هم به نظر من می‌تواند جادوگر باشد چون این پتانسیل را به خاطر فکر خوب و خلاقش می‌بیند. می توانست در بارسلونا هم بازی کند این پیشکسوت پرسپولیس افزود: ای کاش هیچ وقت بدبدرقه نباشیم نمی‌دانم آروزی ... سلام
روز خوبی داشته باشین 🙏 .
. . . پروین گفت:  علی بچه با استعداد و واقعاً جادوگر بود. او در مربیگری هم به نظر من می‌تواند جادوگر باشد چون این پتانسیل را به خاطر فکر خوب و خلاقش می‌بیند.

می توانست در بارسلونا هم بازی کند

این پیشکسوت پرسپولیس افزود: ای کاش هیچ وقت بدبدرقه نباشیم نمی‌دانم آروزی کریمی در این فوتبال چه بود اما به تمام سطوح بالا رسید و شاید اگر می‌خواست در بارسلونا هم بازی می‌کرد اما ای کاش ما هیچ‌وقت بد بدرقه نباشیم. من نمی‌دانم پشت ماجرا چیست ولی خوب بود که علی با پیراهن پرسپولیس و یا تیم ملی از فوتبال خداحافظی می‌کرد. اما همه چیز تمام شد رفت و باید علی را به حال خودش نگذاریم و از او استفاده کنیم.

عرب ها را گیج می کرد لذت بخش بود

پروین در پایان در پاسخ به این سؤال که خاطره شیرینت از علی کریمی چیست،‌ گفت:‌ دریبل‌های کریمی و اسیر کردن بازیکنان مخصوصاً عرب‌ها که چند تا را با خود می‌پیچاند و آنها را گیج می‌کرد خیلی لذت‌بخش بود به همین دلیل چند سالی بود که عرب‌ها چهارنفری هم حریف کریمی نبودند و واقعاً‌ قبول داشتند که او یک جادوگر است. درست است دوران فوتبال کریمی امروز با خداحافظی‌اش تمام شد اما امثال کریمی همیشه در خاطرات مردم می‌مانند و این موضوع استقلال و پرسپولیسی ندارد. خبر تلخی برایم بود اما باز هم می‌گویم علی جان تو بهترین تصمیم را گرفتی علی‌رغم اینکه باز هم می‌توانستی با همین شرایط برای هر تیمی مؤثر و تأثیرگذار باشی.
.

علی کریمی ؛ #جواهر_تاریخ_فوتبال_ایران
.
.

#perspolis #fcperspolis #alikarimi #ali_karimi #aliiiiiiiikarimi8 #teammelli #football #پرسپولیس #پرسپولیسی #علی_کریمی #جادوگر #کاپیتان #محبوب #اسطوره #فوتبال #تیم_ملی #علی_پروین #aliparvin
Read more
 #سفرنامه_آلمان_هلند_جزایرقناری_۴ از خوبیهای این شهر وجود خطوط مخصوص دوچرخه سواری در پیاده رو ...
Media Removed
#سفرنامه_آلمان_هلند_جزایرقناری_۴ از خوبیهای این شهر وجود خطوط مخصوص دوچرخه سواری در پیاده رو بود، همینطور اگر جایی چراغ عابر وجود نداشت حق تقدم با عابر بود و ماشین ها به محض دیدن شما به جای گذاشتن پا روی گاز، جلوتر توقف می کردند. کلاً وجود قانون را احساس می کردید، قانونی که برای همه یکسان بود. ... #سفرنامه_آلمان_هلند_جزایرقناری_۴
از خوبیهای این شهر وجود خطوط مخصوص دوچرخه سواری در پیاده رو بود، همینطور اگر جایی چراغ عابر وجود نداشت حق تقدم با عابر بود و ماشین ها به محض دیدن شما به جای گذاشتن پا روی گاز، جلوتر توقف می کردند.
کلاً وجود قانون را احساس می کردید، قانونی که برای همه یکسان بود. با کوچکترین حرکت پلیس میرسید. آقایی را دیدیم، آبجو در دست با صدای بلند، به آلمانی کلماتی را فریاد میزد، مثل فیلم ها پلیس به سرعت مرد را محاصره و دستگیر کرد.
گلاب به روتون 😁 برای دستشویی در مراکز خرید باید پنجاه سنت پرداخت میشد، که به نظرم عالی بود، ای کاش در ایران هم پولی میشد اما در عوض سرویس بهداشتی هایی تمیز و با امکانات در کار بود.
اما کار به معنای واقعی کار بود، می دیدیدیم که مردم برای گذران زندگی چطور سخت تلاش می کنند. بر خلاف کشورهای آسیایی با مردمی سرد روبرو میشدید، مردمی که به سختی لبخند میزدند و از ساعت هفت شب به بعد که جنب و جوش و شادی در آسیا شکل می گیره در اینجا پرنده در خیابانها پر نمیزد. همه جا روی زمین پر از ته سیگار بود. در تمام طول سفر کارتن هایی که در پیاده روها شبها جای خواب کارتن خوابها و پناهندگان بدون جا میشدند به چشم می خورد. در اون سرما تصورش هم سخت بود.
بارها و بارها در حین قدم زدن ایرانی هایی را دیدیم که در سطل های زباله به دنبال بطری های نوشیدنی خالی بودند تا با انداختنشون در دستگاه مبلغی به دست بیارن. واقعاً دلم به درد اومده بود، به محسن گفتم چرا؟ به کجا باید برسی که این زندگی را انتخاب کنی؟ نمی دونم!!! حرف زیاده..
به هر حال ترجیح میدم وارد این مبحث نشم و فقط به عنوان یک توریست از دیده هام بنویسم.
با انداختن هر کدام از بطری ها و قوطی هایی که برچسب خاصی داشتند در فروشگاه ها قبضی داده میشد و با دادن اون قبض به صندوقدار مبلغ از خرید شما کم یا پرداخت میشد.
بیشتر نگهبان های فروشگاهها، بادیگاردهای بارها و فروشنده ها ایرانی بودند، ایرانی هایی که اکثراً اگر متوجه ایرانی بودن شما میشدند، نه تنها رفتار گرمی نداشتند، بر خلاف هندی ها، چینی ها و.. سعی می کردند تظاهر کنند که از ملیتی دیگر هستند. اما شانس خوب من با دو ایرانی دوستداشتنی هم آشنا شدم. ادامه 👇🏻
Read more
‍ <span class="emoji emoji1f4af"></span> قصه پهلوان بهداد به سر رسید.ساعت یازده امروز وقتی به دوستانمان خبر میدادیم که کم کم مسابقه بهداد ...
Media Removed
قصه پهلوان بهداد به سر رسید.ساعت یازده امروز وقتی به دوستانمان خبر میدادیم که کم کم مسابقه بهداد آغاز میشود گمان نمیکردیم ساعتی بعد خبر خداحافظی تو را بشنویم.چه چیزی مانند این خداحافظی میتوانست روزمان را خراب کند.هنوز سرمان از طلای خوش رنگت گرم بود که گنگ و مات چشممان به صفحه تلویزیون دوخته ... ‍ 💯 قصه پهلوان بهداد به سر رسید.ساعت یازده امروز وقتی به دوستانمان خبر میدادیم که کم کم مسابقه بهداد آغاز میشود گمان نمیکردیم ساعتی بعد خبر خداحافظی تو را بشنویم.چه چیزی مانند این خداحافظی میتوانست روزمان را خراب کند.هنوز سرمان از طلای خوش رنگت گرم بود که گنگ و مات چشممان به صفحه تلویزیون دوخته شد وقتی تخته را میبوسیدی و باورمان شد در مسیر خداحافظی گام بر میداری.نمی گویم بمان تا المپیک چراکه حتما خودت از شرایط فنی و بدنی ات بهتر خبر داری.اما کاش می ماندی و خاطره آن المپیک مسخره را پاک میکردی.المپیک یک طلای دیگر به تو بدهکار است و تا ابد شرمنده این بدهی می ماند.
و ما چه خوشبخت بودیم که دوران شکوه تو را از نزدیک دیدیم.چه مغرورانه سالها سرمان را بالا گرفتیم و همه جا گفتیم قویترین مرد جهان همشهری ماست.
♦️چقدر ذوق کردیم وقتی اولین بار این تیتر را روی جلد روزنامه 90 دیدیم《من قائمشهری هستم و هوادار نساجی》و بارها این علاقه را اثبات کردی.هر دفعه که در تلویزیون یا رادیو یا روزنامه و سایت ازت می پرسیدند طرفدار استقلالی یا پرسپولیس سرت را بالا میگرفتی و میگفتی یک قائمشهری فقط 《نساجی چی》 میشود اینگونه ازمان دلبری میکردی و تصویر و تیتر آن مصاحبه میشد عکس صفحه اینستاگراممان که به آن ببالیم.هر بار که تمرین و مسابقات نداشتی به وطنی می آمدی تا نساجی ات را از نزدیک ببینی.تا تهران آمدی و در بازی با راه آهن صعودمان را دیدی و با همشهریانت اشک شوق ریختی.یادمان نمیرود وقتی حامد ابراهیمی رییس وقت هیئت فوتبال قائمشهر بعد از قهرمانی ات هر چقدر تلاش کرد راضی نشدی در وطنی دور افتخار بزنی و خودنمایی کنی.بارها آمدی در جایگاه ویژه اما به کسی نگفتی عکست را بگیرد.اما همیشه پشتمان گرم بود به قوی ترین مرد دنیا 💢 اگر چندصد سال پیش دنیا می آمدی از آنهایی میشدی که مادربزرگ ها در قصه های شبانه برای نوه هایشان از پهلوان بهداد میگفتند و جارچیان با طبل و شیپور دور میدان اصلی شهرها جار میزدند که《ای مردم به گوش باشید.تا پهلوان بهداد هست پرچم ایران زمین به خاک نمی افتد》افسانه ها برایت سروده میشد و دلهایمان به بودنت قرص می شد.

چقدر دلمان برای آن خنده های کودکانه زیر چند صد کیلو وزنه تنگ میشود.
🌀آن اوایل همه می گفتند بهداد هم مثل خیلیها الان که معروف شده میرود تهران و دیگر تحویلمان نمی گیرد.اما تو از جنس خودمان بودی.با خنده هایت خندیدیم و با گریه هایت دلمان فشرده شد و آن شب لعنتی که دلمان میخواست به زبان فارسی سخت با آن جلاد عراقی صحبت کنیم.هنوز هم که یادمان میآید . ادامه مطلب در كامنت اول
Read more
‌ شب اول مهر رو یادتونه؟ شبی که برای خیلی‌ها هیجان‌انگیز بوده و برای خیلی‌ها هم پر از استرس؛ اما با وجود این استرس هم کمتر کسی وجود داره که از دوران مدرسه کلی خاطره به یاد‌موندنی تو ذهنش نباشه. ولی بعضیا انگار مدرسه و انتظاراتی که ازشون به عنوان دانش‌آموز داشت با چیزی که دوست داشتن یا مهارتش رو در ...
شب اول مهر رو یادتونه؟
شبی که برای خیلی‌ها هیجان‌انگیز بوده و برای خیلی‌ها هم پر از استرس؛ اما با وجود این استرس هم کمتر کسی وجود داره که از دوران مدرسه کلی خاطره به یاد‌موندنی تو ذهنش نباشه.
ولی بعضیا انگار مدرسه و انتظاراتی که ازشون به عنوان دانش‌آموز داشت با چیزی که دوست داشتن یا مهارتش رو در خودشون می‌دیدن زمین تا آسمون فرق داشت.
این وقتا آرزو می کردن که کاش مدرسه یه جور دیگه بود، کاش مدرسه به جز ریاضی، ادبیات و زیست بهشون چیزای دیگه‌ای هم یاد می داد.
شما هم همراه ما باشین و با ما #ازمدرسه بگین. از خاطرات شیرین و تلختون، تجربیات یا انتظاراتتون. نگاه یا خاطره‌تون رو بنویسید و جایزه بگیرید :)
•از امروز تا 1 مهر ماه با هشتگ #ازمدرسه در اینستاگرامتون پست بذارین.
•یادتون باشه پیجون پابلیک باشه.
•حتما اینستاگرام اسنپ رو فالو کنید.
از بین پست ها قرعه کشی می کنیم و به ۲ نفر، ۲ میلیون تومان پول نقد جایزه می‌دیم.

اطلاعات بیشتر رو می‌تونید در وبلاگ اسنپ بخونید👇🏻
bit.ly/Snapp-School
Read more
ــــــحظه های بـــــدون تو ... لــــــحظه ها گذشت و سه ســـال رفتنت گذشته ... و تو ای آسمان من...بی ...
Media Removed
ــــــحظه های بـــــدون تو ... لــــــحظه ها گذشت و سه ســـال رفتنت گذشته ... و تو ای آسمان من...بی خبر از خیال من به کجا کوچ کردی ... در این ظلمت نیمه شب ..... به آرامی کنار لحظه های با تو بودن می نشینم ... چشمانم را می بندم ... دوباره مرور می کنم خاطرات با تو بودن را ... نگاه آخر بود ... مثل دیدن سایه ها ... ــــــحظه های بـــــدون تو ... لــــــحظه ها گذشت و سه ســـال رفتنت گذشته ... و تو ای آسمان من...بی خبر از خیال من به کجا کوچ کردی ... در این ظلمت نیمه شب ..... به آرامی کنار لحظه های با تو بودن می نشینم ... چشمانم را می بندم ... دوباره مرور می کنم خاطرات با تو بودن را ... نگاه آخر بود ... مثل دیدن سایه ها در غروب آفتاب در آسمانی نقره فام ... آنقدر دلم گرفته که انگار همان روزی است که تو تازه به آغوش خاک پیوستی ... کاش دستانم به آسمان می رسید ... این روز ها غروبش غریبانه می وزد ... کاش چشمانت را باز میکردی و حرفی میزدی ... ولی افسوس .... افسوس ... و حالا سال هاست دیگر خیال فریاد ندارم ... حس گفتن ندارم ... و حالا از تنهایی ام می نویسم و از نبودنت ... از حس سکوتی که نزدیک ترین همدم لحظه هایم است ... " به یاد تو مینویسم عزیزم که این روزها سخت دلتنگتم... و حال من ماندم و خاطره ی نگاهی در سطر سطر کتاب زندگی..." 💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔 #علی #علی_طباطبایی #دوستت_دارم #فاتحه #تسلیت #alitabatabaee #عشق #خواننده #دلشکسته #shahrzadtabatabaeee #بهترین #هنرمندان #بازیگران #هنرمندان_ایرانی #دلتنگی #بهترین #خانواده_خاص #alitabatabaeee #بازیگر #سینما #Acter #اللهم_صل_علي_محمدﷺو_آل_محمدﷺو_عجل_فرجهم #فاتحه_فراموش_نشه🙏
Read more
. . . . كودكانه ١١٠ | ‎ . . بچه که بودیم .... بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه ...
Media Removed
. . . . كودكانه ١١٠ | ‎ . . بچه که بودیم .... بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره ... . .
. .
كودكانه ١١٠ | ‎ .
.
بچه که بودیم ....
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم

ای کاش هیچ وقت ... بزرگ نمی شدیم
و همیشه بچه بودیم .
" نويسنده متن رو نميدونم " .
-----------------------------------------------
‏ #child #chlidhood #memories #oldphoto #بچگى #insta #naughty #instagold #rezaghaziani #home #memo #بچه #بچگى #كودكى #كودكانه #قاضيانى #رضاقاضيانى #قاضيانى #هنگامه_قاضیانی
Read more
#غدیر غدیر نشان داد خدا عادل است و ولایت را در وجود سزاوارترین، مستقرّ می‌سازد. دستی، جانشینِ دستی شد و از این گل تازه، افسردگیِ آن صحرا زدوده شد. غدیر، برکه‌ای از تدبیر بود برای رسیدن به رستگاری‌های پیاپی، رسیدن به هم‌صدایی و همسویی... غدیر می‌خواست تمامیِ فاصله‌ها را به صفر برساند و به مارهای ... #غدیر
غدیر نشان داد خدا عادل است و ولایت را در وجود سزاوارترین، مستقرّ می‌سازد.
دستی، جانشینِ دستی شد و از این گل تازه، افسردگیِ آن صحرا زدوده شد.
غدیر، برکه‌ای از تدبیر بود برای رسیدن به رستگاری‌های پیاپی، رسیدن به هم‌صدایی و همسویی...
غدیر می‌خواست تمامیِ فاصله‌ها را به صفر برساند و به مارهای خفته و مترصد، طعم گس هلاکت بچشاند.
می‌خواست تحریف، در جامعه نیفتد.
کدام زخم، با فراموشیِ این میثاق برابری می‌کند آیا؟!
غدیر، آبراهه‌ای بود به خشک‌زار اندیشه‌های تمام اَعصار...
.
.
#پ_ن:
چه طور فردی مانند امیرالمؤمنین(ع) این چنین مظلوم واقع میشود...؟
چگونه ممکن است فردی که خود را اهل عبادت و خدا می‌داند به امیرالمومنین(ع) شمشیر بزند؟
و کاش پای عهدشان در غدیر میماندند...
و کاش انقدر علی و فاطمه و اولادشان رو مورد ظلم قرار نمیدادند...
و کاش علی انقدر مظلوم‌ نبود...
از تاریخ درس بگیریم‌ان شاءالله
.
#تاریخ_تکرار_میشود
#مظلومیت_علی
#مظلومیت_امام
#عید_غدیر
#عید_الله_الاکبر
#عبرت_بگیریم
Read more
#بررسی و #پیگیری رقبا در #مارکتینگ خیلی مهمه. اینکه خواستون باشه چی کار می‌کنن و چه #فیدبک هایی می‌گیرن. بعد از #وایرال شدن پست من که نظرمو راجع به #قورمه_سبزی یک #کیترینگ داده بودم، از #بقچه به من دایرکت زدن که می‌خوان نظر من‌و چه خوب چه بد راجع‌به غذاشون بپرسن. نحوه صحبتشون هم خوب بود. قطعن این ... #بررسی و #پیگیری رقبا در #مارکتینگ خیلی مهمه. اینکه خواستون باشه چی کار می‌کنن و چه #فیدبک هایی می‌گیرن. بعد از #وایرال شدن پست من که نظرمو راجع به #قورمه_سبزی یک #کیترینگ داده بودم، از #بقچه به من دایرکت زدن که می‌خوان نظر من‌و چه خوب چه بد راجع‌به غذاشون بپرسن. نحوه صحبتشون هم خوب بود.
قطعن این #دقت و #هوش برای منی که کارم #تبلیغات هست جالب بود و با کمال میل دعوتشونو پذیرفتم.
نقات قوت:
۱-میزان خورش و‌ برنج متناسب بود
۲- چهار تکه گوشت بزرگ و دو تکه گوشت کوچیک داشت
۳-زیادی چرب نبود.
۴- طعمش خوشمزه بود و ادویه‌ مناسب داشت
۵-برنج ایرانی بود
.
نقاط ضعف:
۱- #ته_دیگ یا #ته_چین نداشت، که با توجه به مدل بسته‌بندی کاش بذارن.
۲-برنج زعفرونیش مزه زعفرون اصلن نمی‌داد انگار که فقط رنگ بود.
۳-لوگوی خیلی ابتدایی و معمولی‌ای داره و چاپ روی برچسب و چسبوندش روی ظروف هم بی‌سلیقگی هست! .
پیشنهاد من: برای #زرشک_پلو ، #لوبیا_پلو و کلن قاطی پلوها این قابلمه خیلی خوبه! اما برای خورش اگه دو تا #قابلمه ارسال شه بهتره، آب خوشمزه‌‌ی خورش از دست نمی‌ره.
.
راستی #دوغ ، #ماست_خیار و #سالاد_شیرازی شون هم خوشمزه بود.
قیمت غذا ۲۰.۰۰۰ تومان بود.
.
👈🏻بچه‌ها نظرتونو راجع به ویدئو و این مدل پست‌ها بهم بگید. ماچ بهتون.
.
با سپاس از @boghchee
.
#تبلیغات #رستوران #غذا #تست_غذا #خوشمزه #مشتری_مداری
#iranianfood #ghormesabzi #ghormehsabzi #yammy #plussizemodel #foodtaster
Read more
Hey buddy<span class="emoji emoji1f60a"></span> Wish you a great day and week🤞🏻 سلام رفیق روز و هفته ایی عالی برات آرزومندم🤞🏻 همه چی ...
Media Removed
Hey buddy Wish you a great day and week🤞🏻 سلام رفیق روز و هفته ایی عالی برات آرزومندم🤞🏻 همه چی اوکیه؟ رو به راهین؟ رو به رُشدین؟ تمریناتون رو انجام میدین دیگه؟ 😇 . کاربرد جامع و استفاده صحیح از Wish در انگلیسی . همانطور که میدانید از wish برای بیان یک آرزو و حسرت و افسوس در انگلیسی ... Hey buddy😊
Wish you a great day and week🤞🏻
سلام رفیق
روز و هفته ایی عالی برات آرزومندم🤞🏻
همه چی اوکیه؟ رو به راهین؟ رو به رُشدین؟ 😂🙈
تمریناتون رو انجام میدین دیگه؟ 😝😇
.

کاربرد جامع و استفاده صحیح از Wish در انگلیسی🇺🇸🇬🇧
.
همانطور که میدانید از wish برای بیان یک آرزو و حسرت و افسوس در انگلیسی استفاده میشه.
.
کاربرد اول:❗️
اگر آرزو و افسوسی که میخواهید بیان کنید مربوط به زمان حال باشد از زمان گذشته ی ساده استفاده میکنیم:
به عبارت دیگر:
📍I wish+PAST SIMPLE
مثالها:👇
I don't play tennis.
👉I wish I played tennis.
من تنیس بازی نمیکنم.
👈ای کاش تنیس بازی میکردم.
.
I am not a bird.
👉I wish I were a bird.
من پرنده نیستم.
👈 ای کاش یک پرنده بودم
.
I am lazy.
👉I wish I were not lazy.
من تنبلم.
👈 ای کاش تنبل نبودم
.
You are not here.
👉I wish you were here.
تو اینجا نیستی.
👈 ای کاش اینجا بودی
.
He does not love me.
👉 I wish he loved me.
او مرا دوست ندارد.
👈 ای کاش او مرا دوست داشت..
.
کاربرد دوم:❗️
اگر آرزو و افسوسی که میخواهید بیان کنید مربوط به زمان گذشته باشد از زمان گذشته ی کامل استفاده میکنیم:
📍I wish+PAST PERFECT
.
مثالها:👇
I didn't work hard.
👉 I wish I had worked hard.
من سخت کار نکردم.
👈 ای کاش سخت کار کرده بودم.
.
You were not there.
👉I wish you had been here.
.
I didn't go to the party yesterday.
👉 I wish I had gone to the paty yesterday.
من دیروز به میهمانی نرفتم.
👈 ای کاش دیروز به میهمانی رفته بودم.
.
Mohammad didn't buy a ticket.
👉 Mohammad wishes he had bought a ticket.
محمد بلیت نخرید.
👈 محمد آرزو میکنه ای کاش بلیت خریده بود.
.
We didn't invite them.
👉We wish we had invited them.
ما آنها را دعوت نکردیم.
👈 ای کاش آنها را دعوت کرده بودیم.
.
کاربرد سوم:❗️
برای بیان خواسته ها و آرزوی هایی که در آینده تمایل به انجام آنها داریم یا آرزو میکنیم در آینده رخ دهد:
که در این حالت، در صورتی که بیان آرزوی خودمان باشد، از Could استفاده میشود و در صورتی که در مورد فرد دیگری باشد از Would استفاده میشود:
مثالها:👇
I cannot go to the party tomorrow.
👉I wish I could go to the party tomorrow.
من فردا نمیتوانم به میهمانی بروم.
👈 ای کاش میتوانستم فردا به میهمانی بروم.
.
He will not come to my house tomorrow.
👉 I wish he would come to my house tomorrow.
او فردا به خانه ام نمی آید.
👈 ای کاش او فردا به خانه ام می‌آمد.
------------
شرمنده ديگه طولاني شد 💋🙈❤️
Read more
. یوقتایی،یجاهایی از زندگیت انقدر میتونه خوب و عالی باشه که دوست نداری ثانیه بره جلو مثل اون لحظه ...
Media Removed
. یوقتایی،یجاهایی از زندگیت انقدر میتونه خوب و عالی باشه که دوست نداری ثانیه بره جلو مثل اون لحظه هایی که زل میزنی به یه نقطه و دوست نداری چشم برداری یجاهایی از زندگی هم انقدر گند میزنی که فکر کردن بهش هم حس تنفر ایجاد میکنه هردو تو ذهن همه حتی خودمون میمونه ممکنه برای سالیان سال و حتی تا ابد ولی ... .
یوقتایی،یجاهایی از زندگیت انقدر میتونه خوب و عالی باشه که دوست نداری ثانیه بره جلو
مثل اون لحظه هایی که زل میزنی به یه نقطه و دوست نداری چشم برداری
یجاهایی از زندگی هم انقدر گند میزنی که فکر کردن بهش هم حس تنفر ایجاد میکنه
هردو تو ذهن همه حتی خودمون میمونه
ممکنه برای سالیان سال
و حتی تا ابد
ولی ای کاش حق انتخاب بود
حق اینکه زندگیمونو خودمون انتخاب کنیم
که چجوری بره جلو
کاش از خواب که بیدار میشدیم
اتفاق بدا بود!؟
همه از یاد آدم میرفت
اتفاق عالی ها بیشتر میشد
کاش...
این کاش،اگه و... ها تو زندگیه همه ما همیشه هست
ولی باز کاش! میشد درست استفاده کرد از اتفاق های دور و اطرافمون
همه ما به اون اتفاق خوبه نیاز داریم
چه بخوایم چه نخوایم
و باز هم!
کاش اون اتفاق خوبه هروز برای ما رقم بخوره که نخوایم ثانیه بره جلو
فقط و فقط و فقط لذت ببریم از اون لحظات شیرین و دوست داشتنی
.
Read more
بچه که بودم یه کارتون بود به اسم غول چراغ جادو که آرزوی بچه ها رو برآورده میکرد همیشه فکر میکردم یه ...
Media Removed
بچه که بودم یه کارتون بود به اسم غول چراغ جادو که آرزوی بچه ها رو برآورده میکرد همیشه فکر میکردم یه روزی این غول چراغ جادو تو اتاق منم میاد واسه همین یه روز نشستم تمام آروزهام رو تو یه کاغذ نوشتم و گفتم هر روز یکی از اونا رو آرزو میکنم آرزوهام چقدر ساده و شیرین بودن آرزو میکردم بزرگ و قوی شم آرو میکردم ... بچه که بودم یه کارتون بود به اسم غول چراغ جادو
که آرزوی بچه ها رو برآورده میکرد
همیشه فکر میکردم یه روزی این غول چراغ جادو تو اتاق منم میاد
واسه همین یه روز نشستم تمام آروزهام رو تو یه کاغذ نوشتم و گفتم هر روز یکی از اونا رو آرزو میکنم
آرزوهام چقدر ساده و شیرین بودن
آرزو میکردم بزرگ و قوی شم
آرو میکردم یه ماشین کنترلی بزرگ داشته باشم که جلو بچه های کوچه پُز میدادم و ...
حالا بزرگ شدم
تو بچگی که غول چراغ جادو هیچوقت به اتاقم نیمد
ولی دوست دارم الان بیاد ازم بپرسه چه آرزویی داری؟؟؟
بهش بگم من فقط یه آرزو دارم
آرزو میکنم ای کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم
مادرم بچه که بودم از زندگی جور دیگه ای تعریف کرده بود
این نیست اون زندگی که مادرم همیشه میگفت
واقعا...
واقعا ای کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم...
.
.
. 👑 #میکائیل💞
.
. ✅@mikilove351 ⬅
.
. ⤵ #کامنت_شما_نشانه_ی_رضایت_شماست🎯
Read more
 #سفر_تنگ_اردشیری آخرای تنگه یه گروه دیگه آتیش درست کرده بودن کنار آبو داشتن جوجه سیخ میکردن. تنگه ...
Media Removed
#سفر_تنگ_اردشیری آخرای تنگه یه گروه دیگه آتیش درست کرده بودن کنار آبو داشتن جوجه سیخ میکردن. تنگه زیادپیمایشش طول نکشیده بودو تو این فکرا بودم که کاش بیشتر میشد تو تنگه میبودیمو زیاد خسته نشدیمو ازین جور فکرا که یه مرد تقریبا میان سال کنار آتیش توجهمو جلب کرد. فامیلیش آقای کارامد بود. داشت از ... #سفر_تنگ_اردشیری
آخرای تنگه یه گروه دیگه آتیش درست کرده بودن کنار آبو داشتن جوجه سیخ میکردن. تنگه زیادپیمایشش طول نکشیده بودو تو این فکرا بودم که کاش بیشتر میشد تو تنگه میبودیمو زیاد خسته نشدیمو ازین جور فکرا که یه مرد تقریبا میان سال کنار آتیش توجهمو جلب کرد. فامیلیش آقای کارامد بود. داشت از تجاربو سفراش برامون تعریف میکرد. گفت میدونی من چن سالمه، گفتم حدودا ۴۰ اینا... گفت من ۵۰ و خورده ایم! با تعجب نگاش کردمو گفتم چه خوب موندین، که گفت پسر جون میدونی چرا من سرپا و با روحیم؟ گفتم سفر دیگه؟ گفت من از وقتی یادم میاد تو سفر بودم. آقای کارامد شیرازی بود، ولی بوشهرو اطرافشو جاهای دیدنیشو بیشتر از من بلد بودو کلا ایران دیده بود. میگفت تو وقتی مردی چی میبری با خودت؟ گفتم هیچی، گفت وقتی زنده ای نهایتا چی داری؟ گفتم میشه خیلی چیزا داشت! گفت نه دیگه اشتباهت همین جاست!!! تو تو این دنیا یه کفش میپوشی، تجربه اون کفشه دیگه برات تکراریه چه کفش ۱ تومنی چه ۵۰ تومنی، یه پیرهن میپوشیو یه شلوار میپوشی! یکم فک کردمو با تخفیف حرفشو قبول کردم. گفت تا میتونی همه چی رو به کُلیه ات بگیرو بزن به جاده، بزن به طبیعت، وقتی تو طبیعتی زمان زودتر میگذره، واسه همین آدم خودشو دلش جوون میمونه. بعد از مکالممون درباره این مدل زندگی آدرس چندجایی که تو این چن سال رفته بود به عنوان تاپ تن بمون معرفی کردو، شمارشو بم داد. گفت هر موقع خواستی به من زنگ بزنو هم سفر شو بامون. دوستاشون به جوجه دعوتمون کردنو بعد از قربانت ها و فدایت شوم های روتینِ وقت خداحافظی رفتیم پیش بچه های خودمونو تو مسیر داشتم تو گوشیم اسمشو سیو میکرد:
مستر کارامد تور
مستر کارامد تور واتس آپ
97.4.15
------------------------------
پ.ن: ویدئو هارو ببینین حتما ولی با صدای کم😁
پ.ن: مرسی وی تور
@we.tours
Read more
_تا پای اسبم نرسیده به خشکی پاسخ بده منیژه ! _خشکی؟! از دهان خشک و چشمان حیرت زده منیژه فقط همان تک ...
Media Removed
_تا پای اسبم نرسیده به خشکی پاسخ بده منیژه ! _خشکی؟! از دهان خشک و چشمان حیرت زده منیژه فقط همان تک کلمه بیرون پریده بود . دستهایش خاج پشت زین را محکم چسبیده بود تا سینه اش را به عقب بگیراند مبادا پشت کمر خان لمسش کند . بر ترک مادیان کمیت خان چرا سوار شدی منیژه که وسط رودخانه بیرگان لول تفنگ چنین پرسشی ... _تا پای اسبم نرسیده به خشکی پاسخ بده منیژه !
_خشکی؟!
از دهان خشک و چشمان حیرت زده منیژه فقط همان تک کلمه بیرون پریده بود . دستهایش خاج پشت زین را محکم چسبیده بود تا سینه اش را به عقب بگیراند مبادا پشت کمر خان لمسش کند . بر ترک مادیان کمیت خان چرا سوار شدی منیژه که وسط رودخانه بیرگان لول تفنگ چنین پرسشی بر سینه ات سنگینی کند؟ !
کاش لول تفنگ بود .
تکان های رود خروشان و حرکت اسب ، علیرغم سعی اش ،گاه شانه هایش را به پشت شانه های پهن حیدرقلی خان نزدیک می کرد و کلاه سیاه خسروی خان به تمامی پهنای صورتش را می پوشاند .
چه گفته بود خان؟ پشت زین اسب از او خواستگاری کرده بود؟ باورش نمی شد رسم ایل که این نبود ؟ وانگهی خان بیش از دوبرابر او سن داشت ! درست است که زیبایی و یال و کوپال او را کمتر جوانی هم داشت به ایل . هااا پس آن پیرمرد ها که هفته پیش به سیاه چادرشان آمده بودند پی اینکار بودند و برای همین خانواده اش او‌را دنبال کاری فرستاده بودند و بعد که از مادر سوال کرده بود به او تشر زده بودند که چرا کنجکاوی می کند . پس برای این بود وقتی به روز ها قبل تر در مجلسی برای خان آب آورد ، قبل ازینکه کاسه آب را بنوشد با صدای نیرومندش از شاهنامه خواند که ؛ منیژه کجا دخت افراسیاب
درفشان کند باغ چون آفتاب
که رویش چنان است و بالا چنین
چنین آفریدش جهان آفرین
.....................................................................برشی کوتاه از رمانی بلند که فعلا بدون نام است و حکایت مردمان زاگرس است به روزگاران و اشاره ها هم دارد به زندگی پدربزرگم . عکس مادربزرگ عزیزم «بی بی منیژه» در حال سوارکاری در پرجفت

#زاگرس #زن #لر #ایل #بختیاری #سوار #سوارکاری #اسب #بختیاری #خوزستان #عروسی #جشن #ارسلان_شهنی
Read more
. سرم..سرم گیج میره..تو سرم سوالای بی جواب هی اینور اونور میرن.من بضی وختا دلم میخواس دنیا یه جور ...
Media Removed
. سرم..سرم گیج میره..تو سرم سوالای بی جواب هی اینور اونور میرن.من بضی وختا دلم میخواس دنیا یه جور دیگه ای میبود،دوس داشتن جور دیگه ای میبود و هیچ آدمی برا تنها نبودن دست التماس دراز نمیکرد.اصلن کاش آدم اینهمه تنها نبود. بارها دیدم چقد محبت و پاکی تنها مونده،دورویی و زشتی لبخند میزنه..تنها نبود،دست ... .
سرم..سرم گیج میره..تو سرم سوالای بی جواب هی اینور اونور میرن.من بضی وختا دلم میخواس دنیا یه جور دیگه ای میبود،دوس داشتن جور دیگه ای میبود و هیچ آدمی برا تنها نبودن دست التماس دراز نمیکرد.اصلن کاش آدم اینهمه تنها نبود.
بارها دیدم چقد محبت و پاکی تنها مونده،دورویی و زشتی لبخند میزنه..تنها نبود،دست گذاشته بود رو کمرش و سیگار برگ دود میکرد..میخندید..به سادگی اون مهربونی،که با چشای خیس اون گوشه چمباته زده بود..مهربونی تنها بود..مسخرش میکردن.دلم برا مهربونی و سادگی خیلی سوخت.چقد دلم میخواس دنیا چیز دیگه ای میبود..
چیزی غیر این ، یه جایی شهری اونور رویاهام،اونجا که سهمِ عاشق گریه های بیصدا نباشه،شهری که توش خنده سهم همه باشه..که اصلا آقا! هرکی دلش روشن تر بود سهمش از خورشید بیشتر،هرکی مهربونتر بود،ستاره ها مال اون..پنجره فقط برا اونایی باز میشد که پروازُ میفمن..شب نبود..تاریکی نبود..
جایی بود که توش غما تقسیم میشد همونطور که شادیا..اصلن اشک فقط برا شوق بیاد..وختی بیاد که دستی برا پاک کردنش باشه..اونوخ وختی میخواستی از کسی بپرسی تاحالا عاشق شدی؟..میپرسی تاحالا بی دلیل گریه کردی؟..از چشماش میپرسیدی دوسش داشتی؟..اگه راس میگف حتما همونجا گریش میگرف..
اونجا تو دست هر بچه ای یه عروسک بود..بچه ها حق نداشتن نخندن..اصلن چرا بچه ها میمیرن؟!..اونجا هیچ بچه ای،کودک نمیمُرد..بزرگ میشد،کوچیک نمیمُرد..
بوی بارون میاد..بوی خون..لنتی مگه نگفتم رویامو خط خطی نکن!
رویام..رویای قشنگم،دیگه شبیه رویا نیس..بوی عشق نه،بوی آدمیزاد میده..رویای قشنگِ کثیف شُدَم.اشک چشام،همش ریخت رو این رویا..
اما تو رویاتو نکُش،بو کن..هنو بوی کودکی میده.
حالا منم رویای مچاله شدمُ برمیدارم و صاف میکنم،میتِکونم و آروم رو قلبم میزارم..میخوام خودم تجسم این رویا باشم..
#عـلـیـرضـا
Read more
اقا درسته من مسافرتم اما دوستان شکمو همیشه در صحنه واسمون #گزارش ارسال میکنن<span class="emoji emoji1f60d"></span> . هوم برگر(شعبه اهواز) سفارش ...
Media Removed
اقا درسته من مسافرتم اما دوستان شکمو همیشه در صحنه واسمون #گزارش ارسال میکنن . هوم برگر(شعبه اهواز) سفارش و قیمت:هوم برگر سفارشی سینگل ۱۹۰۰۰ تومان،چیکن هوم برگر بیکن و پنیر ۲۶۰۰۰ تومان،توراندو ۱۲۰۰۰ تومان نظر:امشب رفتم هوم برگر،منو یکم تغییر کرده و یکم بیشتر شد،نسبت به یه مدت پیش و منوی ... اقا درسته من مسافرتم اما دوستان شکمو همیشه در صحنه واسمون #گزارش ارسال میکنن😍
.
هوم برگر(شعبه اهواز)
سفارش و قیمت:هوم برگر سفارشی سینگل ۱۹۰۰۰ تومان،چیکن هوم برگر بیکن و پنیر ۲۶۰۰۰ تومان،توراندو ۱۲۰۰۰ تومان
نظر:امشب رفتم هوم برگر،منو یکم تغییر کرده و یکم بیشتر شد،نسبت به یه مدت پیش و منوی قبل قیمت ها بیشتر شده بود(که البته طبیعی بخاطر شرایط اقتصادی).سفارش توراندو دادم اول که نسبت به قبل حجمش بیشتر شده بود ولی به شخصه نظرم این هست که کیفیت قبل بهتر بود،سیب ها خیلی خشک بودن و به باریکی چیپس شده بودن و کمی سس الفردو و قارچ روش سرد بود،ساندویچ هوم برگر سفارشی سینگل(برگر گریل شده،پنیر،سس الفردو)خوب بود طعمش مثل همیشه خوشمزه بود و یه ساندویچ سبک به حساب میاد،طعم برگرش هم خوب بود،چیکن هوم برگر بیکن و پنیر(فیله مرغ،بیکن گریل،پنیر گودا،سس الفردو)که من سفارش هوم برگر بیکن پنیر دادم که به اشتباه صندوق دار چیکن هوم برگر شنیدن(نکته منفی نیست به هر حال اشتباه پیش میاد و من خودم باید رسید رو چک میکردم)ولی به هر حال یه چیز متفاوت تر بود،طعم ساندویچ عالی بود بیکن زخیم و پنیر گودا زیاد ولی فقط فقط کاش مرغ طعم دار تر بود و اون طعم ضخمش کمتر حس میشد،
نکات مثبت:سرویس دهی خوب،دسترسی اسان،منو کامل
نکات منفی:قیمت ها کمی بالا بود،کیفیت سیب امده بود پایین نسبت به قبل.
.
آدرس: کیانپارس ۱۷ شرقی
@homeburger.ahw
@homeburger.ir
نظر شما درباره اینجا چیه؟! #اهواز #خوشمزه #شکمو #تراندو #سیبزمینی #همبرگر #بیکن #ahvaz #ahvazia #ahvazfood #foodie #foody #foodporn #foodbeast #foodbloger
Read more
لطفاً بخوانید. #غم_بزرگ_رو_تبدیل_کنید_به_کار_بزرگ .مادرش گفته بود و او بهترین مجری این #فرمان ...
Media Removed
لطفاً بخوانید. #غم_بزرگ_رو_تبدیل_کنید_به_کار_بزرگ .مادرش گفته بود و او بهترین مجری این #فرمان بود. فرمانی بزرگتر از همه مادری‌هایی که برای همه هزاران دخترم و سه فرزند خودم، کرده‌ام. #توران هم در اجرای #فرمان_مادر به جای از دست دادن برادرش #فرهاد_میرهادی در اثر تصادف با ماشین، #مدرسه_فرهاد ... لطفاً بخوانید.
#غم_بزرگ_رو_تبدیل_کنید_به_کار_بزرگ
.مادرش گفته بود و او بهترین مجری این #فرمان بود. فرمانی بزرگتر از همه مادری‌هایی که برای همه هزاران دخترم و سه فرزند خودم، کرده‌ام.
#توران هم در اجرای #فرمان_مادر به جای از دست دادن برادرش #فرهاد_میرهادی در اثر تصادف با ماشین، #مدرسه_فرهاد و به جای از دست دادن فرزندش #کاوه_خمارلو ، در سیل شمال، #فرهنگنامه_کودکان_و_نوجوانان
را بنا نهاد. #غم‌های_بزرگ و #کارهای_بزرگ ...
.
قصه زندگی شخصی‌اش و ازدواج و ... هم بسیار زیباست. فیلم را ببینید.
فرزندش می‌گفت او دور خودش حبابی درست کرده بود که بدی‌ها رو نبینه تا بتونه به زندگی هدفمندش ادامه بده، حرف خیلی درستی‌ست. چون سال۵۸هم‌زمان #آموزش_پرورش چنین کسی را از فرآیند خدمت کنار گذاشت!!! مدرسه فرهاد رو از او گرفت!!! و همسر دوم‌ش #محسن_خمارلو فوت کرد. همسر اول‌ش #جعفر_وکیلی سال۱۳۳۳در دادگاه شاه اعدام شده بود ... چه کسی توان ادامه داره، جز با راهی که فرزندش گفت؟ وقتی می‌گم #اسطوره است، بی‌دلیل نیست ...
.
کاش بود و دست‌ش رو می‌بوسیدم، گفتم که خانم #توران_میرهادی از اسطوره‌های ذهنی من بوده و هست. از آن انسان‌هایی (نه فقط زن‌هایی) که توانست #عشق را به تمامه در #عرصه_زندگی به نمایش بگذارد. خانمی که «سپیدی موهای‌َش» را در کنار همه جوانی و علم و سایر توانایی‌های‌ش از دیگران دریغ نکرد. خداوند همه رحمت‌های ممکن را به روح این #زن_بزرگ عنایت کند ان‌شاءالله.
.
مثل همه مادرها به خودش حق می‌داد که هر لحظه از فرزندان‌ش خبر داشته باشد ولی پاسخِ درخوری برای این سوال که چرا موبایل رو قبول نمی‌کنی، نداشت. قشنگیِ ماجرا آن‌جاست که هر چند فرزندان‌ش این کار را دیکتاتوری نامیدند ولی مثل یک #فرزند_خوب این #دیکتاتوری_مادرانه را پذیرفته بودند، برخلاف بسیاری از جوانان امروز که #استقلال_شخصیتی ِ خود را در بزرگترین برخوردها با پدر و مادر می‌دانند!
.
چند ساعت محدود بیشتر از پخش اینترنتی فیلم نمانده. لطفاً ببینید.
.
ولی هدف من از این پست و #نکته_اصلی من در اینجا این است که غبطه می‌خورم به لطفی که #خدا در حق‌ش کرد. همیشه آرزوی‌م #توفیق_خدمت به مردم بوده. توفیق‌ی که در #نهایت_زیبایی و #نهایت_صمیمیت و #نهایت_عشق از طرف خدا به ایشان عنایت شد. خدای‌ش رحمت کناد 🥀
.
پی‌نوشت۱: تا الان سه بار فیلم را دیده‌ام. سیر نمی‌شم از دیدن‌ش ...
پی‌نوشت۲: الان در صفحه خانم #رخشان_بنی_اعتماد دیدم که اکران اینترنتی۴۸ساعت دیگه ادامه داره.
Read more
این تصویر از غوغای امروز اهواز بیش از هر تصویر دیگری مشغولم کرد. به سراسیمه دویدن آدم‌های عکس با یا ...
Media Removed
این تصویر از غوغای امروز اهواز بیش از هر تصویر دیگری مشغولم کرد. به سراسیمه دویدن آدم‌های عکس با یا بی لباس نظامی نگاه کنید. ترس را می‌بینید؟ اول خوب وحشت را، سراسیمه‌گی را استشمام کنید، بعد به آن پروانه آرام بنگرید با آن پیراهن سرخ که مثل یک خلقت آسمانی در مرکز تصویر نشسته. نگاهش کنید چه آرام به جهان ... این تصویر از غوغای امروز اهواز بیش از هر تصویر دیگری مشغولم کرد. به سراسیمه دویدن آدم‌های عکس با یا بی لباس نظامی نگاه کنید. ترس را می‌بینید؟ اول خوب وحشت را، سراسیمه‌گی را استشمام کنید، بعد به آن پروانه آرام بنگرید با آن پیراهن سرخ که مثل یک خلقت آسمانی در مرکز تصویر نشسته. نگاهش کنید چه آرام به جهان دیوانه اطرافش می نگرد. او هیچ تعریفی از جنگ ندارد، هیچ نمی داند ترور چیست، تروریست کیست یا چرا کسی به سوی سرباز بی‌تفنگ شلیک می‌کند. دنیای او را صدای بال پرنده ها پر کرده و به جای بوی گوگرد عطر اقاقی در کوچه‌های ذهنش جاریست.
همیشه گمان کرده‌ام جهان دیوانگان جای بهتریست برای زیستن. همیشه گمان کرده‌ام دیوانه ماییم که در عین خردمندی مدام زندگی را پیچیده می کنیم آنچنان که گاهی چنان گم می‌شویم در هزارتوی پوچی، که یادمان می‌رود زنده‌ایم و باید زندگی کنیم. جنون خاصیت دنیای خردمندان است و کاش راهی به سوی جهان امن و ارام دیوانگان بود...
متنی که در ادامه می اید را قبلا به عنوان( نسخه ای برای روزهای اندوه) برای مجله چلچراغ نوشته‌ام که بی مناسبت به حال و احوال امروزمان نیست:
نسخه‌ای برای اوقات اندوه
غم اندازه دارد. تا حدی از اندوه را شاید بتوان با پناه بردن به دنیای قصه‌ها و شعرها و تصاویر آرام کرد اما خدا نکند غمت خروشان و وحشی، چشمه جوشنده باشد که غرق کند تمام حواست را. آن‌وقت است که هیچ حرفی و حالی جان بی‌قرارت را آرام نمی‌کند. من چنین اندوهی را برای دشمنانم هم آرزو نمی‌کنم.
اما وقتی که غمی اصیل و ملس سراغم را می‌گیرد، مثل ملال روزمره، مثل قهر یک دوست، مثل نافرجام ماندن یک تلاش یا حتی گاهی مثل این روزها که هر طرف اخبار که چشم می‌دوانیم چیزی جز غصه و حیرانی نیست، این وقت‌ها من سراغ فیلم روز هشتم می‌روم، یا فیلم مادر یا حتی سوته‌دلان. من عاشق شخصیت‌های دیوانه هستم. دیوانه‌ها، مجنون‌ها، آنها که مثل همه نیستند من را مفتون می‌کنند. من غرق جهان پاکیزه آنها می‌شوم و انگار که به سرزمینم رسیده باشم در هوای دیوانگی‌شان، نفسی چاق می‌کنم و بعد یادم میافتد که چقدر جهان مردم عاقل و زرنگ پوچ و سطحی و غم‌بار است. چقدر برنده بودن مسخره است و این جدال پر سروصدا تا چه اندازه حقارت آمیز است. بعد دلم وسعت می‌گیرد، می‌توانم به شکست‌ها بخندم، نامرادیها را دست بیاندازم، نامردها را مچل کنم و دلخوری‌ها را ببخشم.
گاهی هم شعر می‌خوانم. حافظ ناصح مردمان سرگشته است. می‌توانی دیوانش را بگشایی و بگذاریی مثل یک رقصنده عشوه‌گر مسخت کند، حالا اگر اشارتی به درد و درمانت کرد هم که چه بهتر.
بقیه در کامنت اول
Read more
 #عروسها_در_صور_میمیرند همه کف می‌زدند؛ همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی ...
Media Removed
#عروسها_در_صور_میمیرند همه کف می‌زدند؛ همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی سه‌نفره‌ٔ پر از کنده‌کاری که حتمی زیر نشیمن‌هایش یا تفالهٔ آدامس خروس می‌یافتی یا فضلهٔ بینی. خاطرم نیست عصر یک پاییز دلگیر بود یا یک بهار منتهی به امتحانات نهایی.کیپ‌تاکیپ،آرنج‌به‌پهلوی ... #عروسها_در_صور_میمیرند
همه کف می‌زدند؛
همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی سه‌نفره‌ٔ پر از کنده‌کاری که حتمی زیر نشیمن‌هایش یا تفالهٔ آدامس خروس می‌یافتی یا فضلهٔ بینی.
خاطرم نیست عصر یک پاییز دلگیر بود یا یک بهار منتهی به امتحانات نهایی.کیپ‌تاکیپ،آرنج‌به‌پهلوی هم دوزانو نشسته بودیم مقابل یک دیوار گچی سفید.توی راهروی طبقهٔ دوم مدرسه که دوطرفش کلاس‌های پنجره‌دار نورگیر بود،روی موکت قرمز،همهٔ مدرسه،ساکت،پرهیجان.
برق‌ها خاموش شد،تاریکی زل زد توی چشم‌هامان.از پشت سر،صدای خرخر چرخیدن نقاله دستگاهی می‌آمد که بعد‌هاصدایش زدیم آپارات؛باریکه‌ای نور از جلویش می‌پاشید روی دیوار.غبارهای مدرسه توی این باریکهٔ نور می‌رقصیدند.شگفت‌زده بودیم،تا وقتی روی دیوار نام فیلم نقش بست:افق
*
همه کف می‌زدند؛
همهٔ پسربچه‌های دور و برم؛سرخوش از تصرف اسکلهٔ اَلْاُمَیِّه،سرخوش از کشتار عراقی‌های لعنتیِ توی فیلم،سرخوش از زمزمهٔ ترانهٔ حماسی«بمیرید بمیرید» و هراسان از سکانسی که عراقی‌ها با چنگک کوفتند به سینه غواص ایرانی و از آب به اسارت گرفتندش.حس می‌کردیم شوری آب دریا را روی زخم‌های چنگکی که فرورفته بود به سینهٔ ما.
اما من،هنوز،مدت‌ها پس از پایان فیلم،نشسته با بغضی که شرم داشت بشکند وسط آن همه پسربچه،خیره بودم به دیوار.جایی از دیوار که آن پرستار جوان توی فیلم با آن مقنعه بلند مشکی چانه‌دار که تا روی برجستگی سینه‌هایش پایین آمده بود-توی چادرمشکی ساده‌اش،شبیه‌ترین زن به دختری‌های توی آلبوم مادرهامان-با اناری بزرگ در دست روی نیمکت آن باغ کوچک بیمارستان منتظر برگشتن همسرش بود.همسری که چنگک،سینه‌اش را شکافت و پیکرش را عراقی‌ها به دریا انداختند.
من هنوز،گاهی او را می‌بینم که منتظر نشسته تا مردش برگردد.یکی از همان جوان‌های ریشو با موی روی گونه؛یکی از همان‌ها که وقتی سربند سرخ می‌بستند،حجله شهادت سرکوچه‌های محله‌هامان برای داشتن عکسی ازشان بی‌تاب می‌شد.
کاش می‌شد برگشت به آن مدرسه،دیوار را شکافت،رفت روی آن‌ نیمکت نشست و برای زن روضه خواند؛بس که در فیلم‌ بی‌مویه،بی‌شِکوه،در سکوت رفت وقتی همه سرخوش از پیروزی بودیم و کسی حواسش نبود،زنی به دلتنگی او دارد شهر را ترک می‌کند.کیفش را برداشت،روی پل اهواز سوار‌ ماشینی شد،نگاهی به ما کرد و رفت؛وقتی باد دامن چادرش را به اهتزاز درآورده بود.گویی‌ به‌دنیاآمده بود عاشق مردی شود که هیچ‌گاه برنمی‌گردد.زنانی که میراثشان از جهان،انتظار است.
*
بیروت،شبی که خیره بودیم به دریا.وقتی باد،مدیترانه را می‌آورد پیش ما.شاید،اشک‌ آن‌ها که یادگاری در دریا دارند.
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> امروز هجدهم اسفند هزار و سیصد و نود و شش از دیروز پایین و بالای اینستاگرام زن است،مادر است،حرف از ...
Media Removed
امروز هجدهم اسفند هزار و سیصد و نود و شش از دیروز پایین و بالای اینستاگرام زن است،مادر است،حرف از برابری ست و مرد نابرابرترین جنسِ موجود انگار . . . به مردهایِ زندِگی اَم فِکر میکنم . . . به بابا،به کیفی که برایِ مادرم بافته بود،به بتّه جقّه هایی که گوشه یِ دفترِ شعرِ مادرم کشیده، به جانمازِ ... 🍃
امروز هجدهم اسفند هزار و سیصد و نود و شش
از دیروز پایین و بالای اینستاگرام زن است،مادر است،حرف از برابری ست و مرد نابرابرترین جنسِ موجود انگار . . .

به مردهایِ زندِگی اَم فِکر میکنم . . .

به بابا،به کیفی که برایِ مادرم بافته بود،به بتّه جقّه هایی که گوشه یِ دفترِ شعرِ مادرم کشیده، به جانمازِ گلدوزی شده ی ِ دستِ خودَش در هفت سالگی برایِ جشنِ تکلیفِ دُختَرَکَش . . .

به احمد،به انداختنِ خودَش تویِ آبی که با شدّت میرَفت و مَرا با خود میبرد وقتی فقط چهارده سال داشت،به کَمرِ زخمیِ خونی وقتی سپرِ بلایِ من شده بود،به پشت و پناه در نبودِ بابا،به سنگِ صبورم،به خواهرانه گوش دادن هایش ،به موقعِ قبولیِ تیزهوشان که چطور بَغَلَم کرده بود و میچرخاندَم، به مهرِ بی دریغَش،به اسم ذخیره شده ام توی گوشی اش : یِکی یِدونه . . .

به عَلی،به تمامِ وقت هایی که نوبتِ من بود ظرف بشورم و او شُست،به حمایَت هایَش،به مِهربانی اش،به صبحانه هایِ معرِکه اش،به تمامِ عیدی هایش که یکجا مالِ من بود،به اینکه چقَدر رویِ من حساب میکند . . .

به حَمزه، به روزی که گفتم کاش پسر بودم و سوارِ موتور میشدم، به اینکه به زوور سَوارَم کرد و پا به پایم دَوید و گفت : دیدی شُد . . .
به اینکه سرَش درد میکند برای رساندَنِ من به هر چیزی که از سَرَم میگذرد،به هم راه ی اش . . .

به تمامِ این نابرابری ها و بسیارِ دیگر . . .

مردهایِ زندِگی ام بیش از خود مرا دوست داشته اند . . .

مَگَر میشود مردی آغوشِ مادری چنین شگفت انگیز،چنین مهربان،چنین وَصف ناپذیر را تجربه کرده باشد و آغوشی امن برایِ زن هایِ زندگی اش نباشَد ؟!؟
ما که هرچه داریم از او داریم . . .
از ما دَر . . .
خلاصه بگویَم : ما دَر "ما دَر" بودیم . . .
ما از "مادَر" هستیم . . .
Read more
. خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت ...
Media Removed
. خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت اینه که اتفاقا به اجرای استنداپ فکر کردم اما یه چیز باعث شده سراغش نرم. اونم اینه که مطمئنم با اولین اجرای استنداپم، اون دو زار آبرویی که توی نویسندگی داشتم هم به باد میره! بعدشم من کلا توی زندگیم ... .
خیلیا به من میگن شما که نویسنده برنامه خنداننده‌شو بودی، خودت چرا تا حالا استنداپ اجرا نکردی؟ واقعیت اینه که اتفاقا به اجرای استنداپ فکر کردم اما یه چیز باعث شده سراغش نرم. اونم اینه که مطمئنم با اولین اجرای استنداپم، اون دو زار آبرویی که توی نویسندگی داشتم هم به باد میره! بعدشم من کلا توی زندگیم سه بار جلوی دوربین قرار گرفتم! بار اول ده سال پیش بود که سر مزار مادربزرگم فیلم می‌گرفتن و سه ثانیه از منم هست که توش دستم تا آرنج توی دهنمه و دارم حلوایی که خوردم رو تمیز می‌کنم! دومیش یه فیلم کوتاه درباره فیلم آپارتمان (بیلی وایلدر) بود که خودم ساختم، که چون کسی حاضر نشد توش بازی کنه، مجبور شدم خودم بازی کنم! برای همین توی اون سکانسها مجبور شدم دوربین رو روی طاقچه بذارم تا فیلم بگیره! (چون آخه فیلمبردار هم نداشتم! نمی‌دونم کلا چرا کسی حاضر نبود همکاری کنه باهام!) ولی خب فیلم بازخوردهای بشدت مثبتی برام داشت. یادمه وقتی به جشنواره فیلم جوان فرستادم، آقای تارخ که داور بود فقط یک سوال ازم پرسید: «که اصلا فیلم آپارتمان بیلی وایلدر رو دیدی؟» سومین تجربه‌م هم توی همین خندوانه بود که در حد شش ثانیه جلوی دوربین آقای کریمی توی اتاق اعترافات بودم و نقشم فقط این بود که فکر می‌کردم این اتاق توالت فرنگیه و دنبال دستمال توالت می‌گشتم! که یادمه وقتی بابام دید، گفت: «ای کاش فقط به نویسندگی بسنده کنی! بذار وقتی مُردی حداقل بتونیم الکی ادعا کنیم آدم عمیقی بودی!»
.
ولی از این مسائل که بگذریم، بنظرم نویسنده‌ها خیلی طفلکی‌ان... بذارید چند تا از تجارب خندوانه‌ایم رو بگم براتون:
.
یه بارم حس کردم یکی از بچه‌ها از متنی که نوشتم یه کم ناراحته! حالا چرا این حسو داشتم؟ چون آدمی که دور اول، اول شده بود، دور دوم با متنِ من که در مورد شایسته سالاری بود، نفرِ آخر شد! رفتم گفتم آقا من عذر میخوام. نمی‌دونستم موضوع اینقدر حساسه که نصفش پخش میشه فقط! گفت: کاش میذاشتی آدمای شایسته‌تر در جایگاهت باشن، ای کاش عوض نوشتنِ اون متن، از خودت شروع می‌کردی!
.
سر استنداپ نجات سهیل غلامرضاپور مادرم گفت مهرداد سهیل خیلی بامزه‌س، اگه حذف بشه آق والدینت می‌کنم! گفتم مادرِ من، دیر گفتی، سهیل ضبط شد و اتفاقا حذف شد! ما نمی‌دونستیم سهیل قراره استنداپ نجات اجرا کنه، متن آماده نکردیم! که مامانم گفت: شاید بخاطر همین رفتاراته که بابات چند ساله از خونه بیرونت کرده و جواب سلامت رو هم نمیده! حالم ازت بهم می‌خوره!
.
یکی از نقاط درخشان کاریم سر استنداپ یک چهارم نهایی محمد معتضدی بود.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
#سور_خدا نشسته‌‌ام بالاسر امام.مشهد.درست توی کنج دنجی که جلوی پاهای مضطربم سبز شد و مرا کشید در آغوش خودش.جمعیت موج می‌زند مثل همیشه.کتاب دعا مقابلم باز مانده و من،یارای پیش رفتن ندارم.جایی وسط‌های جامعه کبیره مانده‌ام. .. آن‌ها را نمی‌شناسم؛ولی دوستشان دارم.عباس و علی‌اکبر و زهیر را ... #سور_خدا
نشسته‌‌ام بالاسر امام.مشهد.درست توی کنج دنجی که جلوی پاهای مضطربم سبز شد و مرا کشید در آغوش خودش.جمعیت موج می‌زند مثل همیشه.کتاب دعا مقابلم باز مانده و من،یارای پیش رفتن ندارم.جایی وسط‌های جامعه کبیره مانده‌ام.
..
آن‌ها را نمی‌شناسم؛ولی دوستشان دارم.عباس و علی‌اکبر و زهیر را می‌گویم و باقی رفقایشان را.همهٔ بچه‌های پرورشگاه را.به‌قول مردم،بچه‌سرِ راهی‌ها.
همان‌ها که تصویر چهره‌هاشان را اولین‌بار روی نقاشی‌دیواری خیابان ولی‌عصر تهران دیدم.حوالی شیرخوارگاه آمنه یا دارالایتام بهزیستی.ردیف عکس‌هاشان را کشیده بودند.شهید..شهید..شهید..مطمئنم جز من هرکس آن‌روزها توی آن اتوبوس‌های خط راه‌آهن-تجریش خوب دور و برش را نگاه می‌کرد هم می‌دیدشان.
هر سه‌تایشان جوان بودند.خیلی خیلی جوان که انقلاب شد و پشت‌بندش جنگ.آن‌سال‌‌ها پسرها پیش از نوجوانی،جوان می‌شدند و پیش از جوانی مَرد.کسی فرصت نداشت با سن‌وسال سجلش بزرگ شود؛.برای مرد شدن صف می‌کشیدند.
و‌ آن‌ها رفتند خط،قاطی بقیه مردها.و توی یکی از آن‌شب‌های سنگر نشسته بودند به ندبه،دعا.عباس که صدایش بهتر از همه بود روبه‌قبله،روبه‌کربلای حسین داشت جامعه کبیره می‌خواند تا رسید به آن‌جا که باید می‌گفتند:
-«بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ أَهْلِي وَ مَالِي وَ أُسْرَتِي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ أُشْهِدُكُمْ أَنِّي مُؤْمِنٌ بِكُمْ وَ بِمَا آمَنْتُمْ پدر و مادرم و اهل و مال و طايفه‌ام فدای شما! خدا و شما را گواه می‌گيرم،كه من به شما و به آنچه شما ايمان آورديد باور دارم».
به امام که نمی‌شود دروغ گفت؟می‌شود؟نه!
حتمی علی‌اکبر به عباس گفته ما که نه پدر داریم نه مادر نه خانواده نه مال و‌ طایفه‌ای،چه چیز را می‌خواهیم فدای امام کنیم؟و بعد حتمی‌ هر سه سر گذاشته بودند روی شانه هم به گریستن.یتیمان خمینی چیزی نداشتند برای هدیه جز جانشان.
*
امشب پای خاکریز دم‌زدن از فدا کردن همه داشته‌ها برای امام،یاد علی اکبر و عباس و زهیر افتادم و به آن‌ها دخیل بستم.به شهدای بهزیستی،همان‌ها که در دنیا نه پدری بود زیر تابوتشان را بگیرد نه خواهری برایشان گریه کند،نه مادری که برایشان مویه کند.دلشکسته زندگی کردند،غریبانه در بیابان‌های خوزستان به‌خاک افتادند و یتیمانه دفن شدند.سربه‌راه رفتند.مزارشان زائر ندارد و تمام داروندارشان،جانشان را‌ فدای امامشان کردند؛چه خوشبخت بود خمینی که سربازانی چون شما داشت.
*
کاش از تاریکی‌ها ردمان کنند؛کاش.
Read more
(کاش مرام خیلی ها پیکانی بود ) پیکان، ماشین نبود، مرام بود! پیکان برای ما ایرانیها ، فقط یک " وسیله ...
Media Removed
(کاش مرام خیلی ها پیکانی بود ) پیکان، ماشین نبود، مرام بود! پیکان برای ما ایرانیها ، فقط یک " وسیله نقلیه" نبود، همراه بی ادعای همه سفرهايمان بود....نشانه فخرفروشی نبود، کار راه انداز یک محله بود... اگر در هر کوچه، یکی دو نفر پیکان داشتند، انگار همه اهل کوچه ماشین داشتند....نیمه شب اگر بیماری ... (کاش مرام خیلی ها پیکانی بود )
پیکان، ماشین نبود، مرام بود!
پیکان برای ما ایرانیها ، فقط یک " وسیله نقلیه" نبود، همراه بی ادعای همه سفرهايمان بود....نشانه فخرفروشی نبود، کار راه انداز یک محله بود...
اگر در هر کوچه، یکی دو نفر پیکان داشتند، انگار همه اهل کوچه ماشین داشتند....نیمه شب اگر بیماری بود، رساندنش به بیمارستان وظیفه وجدانی صاحب پیکان بود....دختری که عروس میشد، پیکان را گل می بستند و "عروس کشون " میکردند....اهل پول نبود، اما قلک پول خیلی ها بود، صبح تا شب مسافر میکشید تا صاحبش با بغل پر برود خانه...این یار سفر و حذر، لوطی بود، گوشش پر بود از متلک " پیکان قوطی روغن شاه پسند" اما وقتی همان متلک گو ها "کارشان گیر میکرد ، نه نمی گفت...سالها گذشت تا اینکه ما بی وفا شدیم، اما او وفادار ماند، گاه توی دلش موتور پژو گذاشتیم، گاه موتورش را توی پژو کاشتیم. اما پیکان نرنجید...گذشت و گذشت تا اینکه بعضی شیک شدند و پیکان سوارها بی کلاس! بعد دیگر تولید پیکان صرف نکرد، حکمش آمد و تیر خلاص.
الان که همه از زندگی می نالند، همه ماشین صفر دارند. اما اگر توی این زمانه، نصف شب بیمار شدی ، " این دیگه مشکل خودته "
Read more
دارم تلاش می‌کنم که یادم بیاد وقتی این متن رو نوشتم چی تو مغزم می‌گذشته و می‌خواستم چی بنویسم: . » -خواب ...
Media Removed
دارم تلاش می‌کنم که یادم بیاد وقتی این متن رو نوشتم چی تو مغزم می‌گذشته و می‌خواستم چی بنویسم: . » -خواب بودی، صبح رفتم. :چرا صدام نکردی برای خداحافظی؟ -دیگه دلم نیومد بیدارت کنم. :پس سرکوفت نزن! سکوت می‌کند، می‌خواهد خوب باشد، می‌خواهد در اولین تماسی که بعد از رفتنش گرفته، مهربان حرف بزند، ... دارم تلاش می‌کنم که یادم بیاد وقتی این متن رو نوشتم چی تو مغزم می‌گذشته و می‌خواستم چی بنویسم:
.
»
-خواب بودی، صبح رفتم.
:چرا صدام نکردی برای خداحافظی؟
-دیگه دلم نیومد بیدارت کنم.
:پس سرکوفت نزن!
سکوت می‌کند، می‌خواهد خوب باشد، می‌خواهد در اولین تماسی که بعد از رفتنش گرفته، مهربان حرف بزند، قانون‌اش است.
می‌خواهد نایس باشد، مثل جول ِسان‌شاین، نایس!
شبی که با هم فیلم را دیدیم، هیجان‌زده گفتم: من مثل کلمانتین نیستم؟! ما مثل جول و کلمانتین نیستیم؟
نگاهم کرد، لبخند کجکی زد و آهسته، همان‌طور که لم داده‌بود به بالش گفت: لطفا موهاتو آبی نکن.
نگفت من رو پاک نکن، من رو یادت نره، نرو، فقط گفت: موهاتو آبی نکن.
فکرکنم فردا موهامو آبی کنم، کاش یه برگه دم دستم بود که می‌نوشتم تا یادم نره.» .
به این صورت، حالا قرار بوده آخر داستان چی بشه خدا داند، اما در هرحال قرار بوده یه نامی از یکی از فیلم‌های مورد علاقه‌ام در داستان برده بشه :-)
.

Eternal Sunshine of the Spotless Mind
.
گفته بودم یکی از علاقه‌مندی‌هام جمع کردن پوستر فیلم‌هاست و یکی از کارهایی که سرکلاس می‌کنم اینکه پوستر فیلم رو نشون بچه‌ها می‌دم و می‌گم داستان فیلم رو حدس بزنید.
.
*حالا شما حدس بزنید. .

#داستان
#داستانهای_بینوای_نیمه_کاره_ی_من
#تمامش_کن_لعنتی
#EternalSunshineoftheSpotlessMind
Read more
گهی زین به پشت،گهی پشت به زین/احوال مربیان والیبال اورمیه در حمایت از یکدیگر! نحوه مواجهه بعضی ...
Media Removed
گهی زین به پشت،گهی پشت به زین/احوال مربیان والیبال اورمیه در حمایت از یکدیگر! نحوه مواجهه بعضی مربیان والیبال اورمیه در تقابل با یکدیگر در طی این چند سال واقعا داستان عجیبی داشته است به گونه ای که هر کدام که بر روی کار بوده است و هدایت تیمی را بر عهده داشته است دیگری این یکی را خراب نموده و یا بلعکس! یعنی ... گهی زین به پشت،گهی پشت به زین/احوال مربیان والیبال اورمیه در حمایت از یکدیگر!

نحوه مواجهه بعضی مربیان والیبال اورمیه در تقابل با یکدیگر در طی این چند سال واقعا داستان عجیبی داشته است به گونه ای که هر کدام که بر روی کار بوده است و هدایت تیمی را بر عهده داشته است دیگری این یکی را خراب نموده و یا بلعکس!
یعنی در طی این چند سال یکی از عمده ترین دلایل عدم قهرمانی والیبال اورمیه همین مشکلات عجیب و غریب بین این مربیان بوده است به گونه ای که تا به حال دیده نشده است که همگی یکی شده و از هم حمایت نمایند.

در این چند روز نیز شاهدیم که دوباره یکی دو تا از این مربیان به جان هم افتاده و حتی برای هم بیانیه! نیز صادر می کنند که واقعا در نوع خود جالب و تاسف آور است و دور از حرفه ای گری می باشد.

ای کاش به جای این بیانه ها و تخریب یکدیگر دست به دست هم می دادید و برای اعتلای والیبال اورمیه می کوشیدید.
ای کاش در زمانهایی که فرصت هدایت سکان کشتی والیبال اورمیه در دستانتان بود به انتقادات توجه می کردید و سخنان و راهنمایی ها را مورد استفاده قرار می دادید تا امروز شاهد بیانیه های عجیب غریب نبودیم.
Read more
. بِسم رَبّ المُصور🏻 . 🏻بنام ‫خداوند ‬تصويرگر🏻 . =====================================، . شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم، کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛ حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی؛ کاش دلامون به بزرگی بچگی بود. کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم، ... .
🌷🙏بِسم رَبّ المُصور🙏🏻🌷
.
🌷🙏🏻بنام ‫خداوند ‬تصويرگر🙏🏻🌷
.
=====================================،
.
شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم، کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛ حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی؛ کاش دلامون به بزرگی بچگی بود. کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم، کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود، کاش قلب ها در چهره بود…
.
.
حس كودكي كه زود گذشت و حسرتش موند،
. .
. =====================================
.
#كودكي
#دوران_كودكي
#خاطرات
Read more
 #bighanoon #amirqobad کی وجدان رو نسخه کرد داد دست من؟ رسالت اجتماعی چی بود به خطور من ورود کرد؟ اصن ...
Media Removed
#bighanoon #amirqobad کی وجدان رو نسخه کرد داد دست من؟ رسالت اجتماعی چی بود به خطور من ورود کرد؟ اصن اون نادونی که نسبت به کرکو احساس رسالت اجتماعیش می‌گیره رو باید...! بیخیال! اگه دونا بودم که وقتی این کرکو دست از پاچه من کشید و رفت دست به آب از موقعیت می‌جستم! نه اینکه چنین خودم رو گره بزنم به مقررات ... #bighanoon #amirqobad
کی وجدان رو نسخه کرد داد دست من؟ رسالت اجتماعی چی بود به خطور من ورود کرد؟ اصن اون نادونی که نسبت به کرکو احساس رسالت اجتماعیش می‌گیره رو باید...! بیخیال! اگه دونا بودم که وقتی این کرکو دست از پاچه من کشید و رفت دست به آب از موقعیت می‌جستم! نه اینکه چنین خودم رو گره بزنم به مقررات کُرکیش! باید خودم رو از قید این جبر خارج می‌کردم و الفرار. ولی نادونی که شاخ و دم نداره.
.
از نقل شیش و بش افکار آشفته صد من یه غاز باید که بگذریم. همچنان جوگیر و وجدانگیر بودم که دیدم اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد؛ در حال برگشته. موقعیت بکری بود. یه گلو صاف کردم که صدام نرم شه؛ یه‌ وقت رنجورش نکنم. گفتم: «کارتون سپری شد؟» نیگاش افتاد بم. جوری که به سنگ اون نگاه رو می‌انداخت، سنگه بال بال می‌زد. نه مثل بال‌زدن اصغر جیگری؛ که این سربال بیخودا رو هم وبال سیخ میکنه‌ها، یه جور بال زدن ققنوس وقت بیدار شدن از دل خاکستر.
.
یهو ناغافل سر جمله رو شل کرده میگه: «عه! چه خوب اینجایین شوما».
.
یعنی شل شدن رو از فک و گردن تا قوزک پا حس کردم. دید اصن حالتم طوریه که هرچی بگم جواب ناصوابه. چشمکی فرمودن و اشارتی و من بی‌خیال رسالت اجتماعی، پست حساس کرکو رو رها کردم و راهی شدم. پیش رفته- نرفته، دیدم اشاره داره وایسم. میگه: «ببخشیدا! من زورم نرسید. میشه اون گونی رو برام بیارین؟»
.
یه نگاه به بازوهای نحیفم کردم. تو خودم گفتم: نون که نخوردی؛ گونی رو به چه جونی خِرکش کنی آخه؟ ولی عشق و عاشقیت این حرفا برنمی‌داره. اونم به ویژه مکافات عشق در یک نگاه. تکونی به خودم دادم و گونی رو بغل نزده، یکی عربده زد: «بردن! بگیرینش».
.
حالا دخترک بدو؛ من بدو؛ یارو بدو. حوالی سر کوچه؛ کرکو آوازخون از دست به آب در حال بازگشت بود و یه تاکسی در دهانه خاوری کوچه در انتظار. معشوقه براق شکلهو دخترک «ببر خیزان، اژدهای غران» خودش رو از شیشه جهوند تو و گونی رو از بغل من گرفت.
.
راننده تاکسی داشت دنده رو جا می‌کرد. تو پنجره باهاش چشم تو چشم شدم گفتم: «لااقل اسمت رو بگو». گفت: «آفرین جدایی‌خواه». تاکسی با یه نیش گاز کَند و رفت و من توی این فکر موندم که البته صدآفرین؛ ولی حالا چرا جدایي‌خواه؟ کاش حالا آشنایی‌طلبی، چیزی بود. القصه؛ در جا چرخیده نچرخیده، آخرین چیزی که دیدم مشت کرکو بود؛ که با شتاب به سمت فکم تو آسمون می‌چرخید. چشمام رو بستم و شل کردم.
Read more
به‌زودی از #نشر_نیماژ صدای زوزه‌های باد مدام بیشتر می‌شد. ترس افتاده بود به دل دخترک، با خودش گفت ...
Media Removed
به‌زودی از #نشر_نیماژ صدای زوزه‌های باد مدام بیشتر می‌شد. ترس افتاده بود به دل دخترک، با خودش گفت کاش مادرم اینجا بود. مادرش را سال‌ها پیش باد برده بود. یک شب پاییزی هوا طوفانی شد و باد پیچید میان خانه‌های مردم و چند نفری را با خود برد. مادر او هم جزو بربادرفته‌ها بود. از آن شب به بعد «باد» کابوس دخترک ... به‌زودی از #نشر_نیماژ
صدای زوزه‌های باد مدام بیشتر می‌شد. ترس افتاده بود به دل دخترک، با خودش گفت کاش مادرم اینجا بود.
مادرش را سال‌ها پیش باد برده بود. یک شب پاییزی هوا طوفانی شد و باد پیچید میان خانه‌های مردم و چند نفری را با خود برد. مادر او هم جزو بربادرفته‌ها بود. از آن شب به بعد «باد» کابوس دخترک شد و هر وقت صدایش را می‌شنید دلش می‌لرزید. «نهال» تنها دلخوشی دخترک بود.

#قصه_های_بی_وقتی
#حسن_غلامعلی_فرد
Read more
‌ سفر می‌کردی و کار تو را دشوار می‌کردم که چون ابر بهاری گریۀ بسیار می‌کردم ‌ همان "آغاز" باید ...
Media Removed
‌ سفر می‌کردی و کار تو را دشوار می‌کردم که چون ابر بهاری گریۀ بسیار می‌کردم ‌ همان "آغاز" باید بر حذر می‌بودم از عشقت همان دیدار "اول" باید استغفار می‌کردم ‌ ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود تو را دیگر میان خواب‌ها دیدار می‌کردم ‌ «به روی نامه‌هایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟» تو می‌پرسیدی ...
سفر می‌کردی و کار تو را دشوار می‌کردم
که چون ابر بهاری گریۀ بسیار می‌کردم

همان "آغاز" باید بر حذر می‌بودم از عشقت
همان دیدار "اول" باید استغفار می‌کردم

ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود
تو را دیگر میان خواب‌ها دیدار می‌کردم

«به روی نامه‌هایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟»
تو می‌پرسیدی و با چشم خون انکار می‌کردم

در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود
به پای مرگ می‌افتادم و اصرار می‌کردم

خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر
غزل در گوش من می‌خواند و من تکرار می‌کردم

#سجاد_سامانی
از کتاب #سالیان
انتشارات #سوره_مهر
Read more
"هنر برای هنر" هنر برای هنر بود اگر کودک هم سایه سیر می خوابید و بمبِ هسته یی اعجازِ قرن نامیده ...
Media Removed
"هنر برای هنر" هنر برای هنر بود اگر کودک هم سایه سیر می خوابید و بمبِ هسته یی اعجازِ قرن نامیده نمی شد. مرا ببخشید که نمی توانم با پاهایی که ناخن هاشان را کشیده اند برایتان باله برقصم. من نقاشی انتزاعی را نمی فهمم و میانه ندارم با نقاشانی که وقتی پشتِ سه پایه هاشان می ایستند بغضی در گلو ... "هنر برای هنر"

هنر برای هنر بود
اگر کودک هم سایه سیر می خوابید
و بمبِ هسته یی
اعجازِ قرن نامیده نمی شد.

مرا ببخشید که نمی توانم
با پاهایی که ناخن هاشان را کشیده اند
برایتان باله برقصم.

من نقاشی انتزاعی را نمی فهمم
و میانه ندارم با نقاشانی که
وقتی پشتِ سه پایه هاشان می ایستند
بغضی در گلو ندارند.

من شعار می دهم اگر شعر
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم باشد
یا حکایتِ خر و کنیزک.
شعار می دهم و
پیش می روم و
نیش می زنم
مانندِ ماری که به کرم بودن متهم شده.
بگذار شاعرانِ دیگر بر قلاب ها برقصند
قبل از بلعیده شدن
به دستِ ماهیانی که زیبایی را دوست می دارند
و زیبایی به چشمشان
رقصِ کرمی ست
که قلاب را بر گلوگاهشان می دوزد.

نفت یک شبه ملی نشد
اما شاعرانی را می شناسم
که به چشم بر هم زدنی
ملی نامیده شدند
اگر چه جهانشان
تنها در دایره ی منقلی خلاصه می شد.

من هم می توانستم حرف هایی به بزرگیِ نوبل بزنم
و آن قدر شاعر بودم که بتوانم
در کافه های سیگار ممنوع بنشینم
و با ترانه های سوزناک
دل از دخترانِ نوجوان ببرم
اما خواستم وصله یی شوم بر پیراهنِ پاره ی تو
- پسرک سرماخورده ی پشتِ چراغ قرمز -
که دعاهای ضدِ آبت را حراج کرده یی
خواستم النگویی پلاستیکی باشم
بر دستانِ خواهرت
یا دستمالی که عرق از پیشانیِ پدرت بگیرد
وقتی از پیِ کار،
سربالاییِ راهِ کارخانه را بالا می رود
می خواستم هیزمی در بخاریِ چپرِ شما باشم
تا رماتیسم
از پای مادرت به قلبش نخزد.
این همه را خواستم و
نتوانستم.

کاش جهان به قشنگیِ بالِ پروانه بود
تا شعر از واژه های تاریک تهی می شد
اما وقتی پدربزرگ در جوانی
دندان هایش را
به دندان سازی طماع می فروشد
و گیس های مادربزرگ
یک شبه سفید می شوند
دیگر چه گونه می شود گفت:
زنده گی رسمِ خوش آیندی ست؟

من سنگی بودم
که فکرِ شکستنِ هیچ شیشه یی را در سر نداشت
و بطریِ کوکتل مولوتفی
که آرزو می کرد
شراب را بینِ دو عاشق قسمت کند.

اُپرای کارمن زیبا بود
اگر در هر ثانیه
صد نفر در جهان از بی غذایی نمی مُردند
و جنگل، جنگل درخت
قنداقِ تفنگ نمی شد
و هنر برای هنر نیست
وقتی کودکان را
در اینترنت حراج می کنند
و سربازان
شرط سرِ جنینِ زنِ حامله می بندند
و شکم می درند.

چه گونه می شود به جاودانه گی اندیشید
وقتی لوله ی تپانچه یی
مدام بر شقیقه ات احساس می شود
و ابداعاتِ شاعرانه چه اهمیتی دارند
وقتی در خاک زمین
یک مین به ازای هر انسان مدفون است؟

من خو نمی کنم به نظامِ سیرکی که در آن
تنها برای شیرهایی کف می زنند
که به ضربِ شلاقِ رام کننده می رقصند
غرشِ مرا اگر خوش ندارید
به گلوله
پاسخم دهید.

یغما گلرویی
Read more
کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی کاش هر کدام از ما در همان سالها پیش مانده بودیم کاش پس از این سالهای ...
Media Removed
کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی کاش هر کدام از ما در همان سالها پیش مانده بودیم کاش پس از این سالهای دورِ دورِ تصویر هامان از عکس‌ها بیرون نمی‌آمد کسی‌ از گذشته‌های خوبِ خوب آغوش باز نمیکرد سرم با سینه ات آشنا نمی‌شد کاش آن آرامش گم شده هرگز باز نمی‌‌گشت کاش بوسه ات طعمی غریب و تلخ داشت کاش ... کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی
کاش هر کدام از ما
در همان سالها پیش مانده بودیم
کاش پس از این سالهای دورِ دورِ
تصویر هامان
از عکس‌ها بیرون نمی‌آمد
کسی‌ از گذشته‌های خوبِ خوب
آغوش باز نمیکرد
سرم با سینه ات آشنا نمی‌شد
کاش آن آرامش گم شده
هرگز باز نمی‌‌گشت
کاش بوسه ات
طعمی غریب و تلخ داشت
کاش مارا گریزی بود
از دوست داشتن
کاش شانه به شانه ی هم
در قاب روی طاقچه می‌ماندیم
آنوقت
نیازی به درکِ آدم‌های تازه
با پیراهنی آغشته به عطر‌های تازه، نبود
هر کدامِ ما
زندگی‌ خودش را داشت
تو، با زنی‌ شبیهِ من
من، با مردی شبیهِ تو
.
نيكى فيروزكوهي
📚پرنده اي كه از بام شما پريد
📷 @qumarrs
Read more
کاش اینجا خونه ی ما بود به نام تو،به نام من همیشه بودی و اینم می شد معنای دل بستن یکم بیشتر بمون اینجا بزار ...
Media Removed
کاش اینجا خونه ی ما بود به نام تو،به نام من همیشه بودی و اینم می شد معنای دل بستن یکم بیشتر بمون اینجا بزار سیر نگاهت شم تمام آرزوم اینه بشه پایان راهت شم شاید بعد یه عمر رفتن یه روز دنیا برات "من" شه باهم باشیم شاید روزی کاش این شایدا حتمن شه حالا که هستی معنا کن واسم واژه ی لبخندو از این تصویر ... کاش اینجا خونه ی ما بود
به نام تو،به نام من
همیشه بودی و اینم
می شد معنای دل بستن
یکم بیشتر بمون اینجا
بزار سیر نگاهت شم
تمام آرزوم اینه
بشه پایان راهت شم
شاید بعد یه عمر رفتن
یه روز دنیا برات "من" شه
باهم باشیم شاید روزی
کاش این شایدا حتمن شه
حالا که هستی معنا کن
واسم واژه ی لبخندو
از این تصویر بی تکرار
نمی شه آخه دل کند و
نمی شه بی تفاوت بود
به هر چی که ازت دیدم
تو بی نظیری و این شد
که من تو رو پسندیدم
یکی از ترانه های معطل تو دفترم بود.مدتیه تصمیم گرفتم شعر ها و ترانه هامو با شما به اشتراک بزارم.اما هنوزم دلم راضی نمیشه اونایی رو که از همه بیشتر دوست دارم تو صفحه م بزارم چون هنوزم کورسو ی امیدی هست که شاید روزی به مقصد اصلیشون برسن و چقدر خوبه که در اینصورت آفتاب مهتاب ندیده برن خونه ی بختشون 😉😉خوشحال میشم نظرتون رو بدونم،حتی اگه خیلی خوشحالم نکنه😊
#شعر #ترانه #ترانه_سرا #خواننده #موزیک
Read more
یادداشتی از دکتر رضا #داوری_اردکانی پیرامون درگذشت دکتر داریوش شایگان شایگان که بود و چه کرد؟ او ...
Media Removed
یادداشتی از دکتر رضا #داوری_اردکانی پیرامون درگذشت دکتر داریوش شایگان شایگان که بود و چه کرد؟ او مردی نجیب، محجوب، منیع الطبع، کم حرف، و اهل دوستی و وفا و دور از تظاهر و تکلف بود. زندگی و مرگ را آسان می گرفت و کمتر غم دنیا می خورد. شایگان از بسیاری از ما بیشتر کتاب می خواند و بهتر می فهمید و به همه چیز ... یادداشتی از دکتر رضا #داوری_اردکانی پیرامون درگذشت دکتر داریوش شایگان
شایگان که بود و چه کرد؟
او مردی نجیب، محجوب، منیع الطبع، کم حرف، و اهل دوستی و وفا و دور از تظاهر و تکلف بود. زندگی و مرگ را آسان می گرفت و کمتر غم دنیا می خورد. شایگان از بسیاری از ما بیشتر کتاب می خواند و بهتر می فهمید و به همه چیز و همه جا و حتی به فلسفه شاعرانه نگاه می کرد.
او شاعری بود که نمی دانیم چرا بعد از انتشار اولین دفتر شعرش دیگر شعر نسرود و به سراغ فلسفه و تصوف و ادیان شرقی رفت و دوره کوتاهی از زندگی اش را بیشتر صرف فلسفه کرد. حاصل این دوران، کتاب های "آسیا در برابر غرب"، "بت های ذهنی و خاطره ازلی" و "انقلاب دینی چیست" بود. این دوران دوران غلبه فلسفه به شعر در اندیشه شایگان بود که در حدود ده سال طول کشید.
سپس شایگان به عهد جوانی خود بازگشت. هر چند که فلسفه هنوز او را رها نکرده بود. او باز هم فلسفه می نوشت اما زبانش، زبان شعر بود. گویی شعر و فلسفه در آثاری مثل "افسون زدگی جدید" به صلح و سازش رسیده بودند. مختصر بگویم. شایگان هرگز اهل بحث و جدل نبود. حتی کتاب های فلسفی اش را هم به زبان بحثی ننوشت. شاعری که به فلسفه رو می کند طبیعی است که اصراری در نوشتن و گفتن به زبان فلسفه نداشته باشد.
بالاخره شایگان در دو دهه آخر عمر به شعر و ادب بازگشت و سه اثر گرانبها در باب پنج شاعر بزرگ ایران و دو شاعر و نویسنده نامدار فرانسه بودلر و مارسل پروست نوشت. این هر سه اثر در ادب و نقد ادبی ایران ماندگار خواهند بود. آنها از جنس و سنخ تتبعات ادبی مرسوم نیستند، بلکه گزارش درآمیختگی شعر و رمان با جان نویسنده اند.
در پایان عمر هم می خواست بازگشتی به فلسفه داشته باشد و درباره جهان کنونی که جهان ریاضی و هندسی است، کتابی بنویسد. کاش بود و این کتاب و بسی آثار خوب دیگر می نوشت.
دریغا که دیگر نیست. من و شایگان بسیار به هم نزدیک بودیم ولی او وسعت نظر و بینش و ذوقی داشت که من از آن بی بهره ام و نظیرش را کمتر می توان سراغ گرفت. مهمتر اینکه او می توانست زیر آسمان های جهان به سر برد و به همه فرهنگ ها احترام بگذارد و ایران را نیز عاشقانه دوست بدارد. روانش شاد باد.
Read more
این کوچه ها خاموش،این شهر خاکستر... فرهاد این قصه،با درد هم بستر شیرین به تلخی رفت،از کام این دنیا داغ ...
Media Removed
این کوچه ها خاموش،این شهر خاکستر... فرهاد این قصه،با درد هم بستر شیرین به تلخی رفت،از کام این دنیا داغ جدایی موند رو قلب کاهگل ها... این کاهگل ها بود یک روز کوه سخت حالا به سم عشق،معتادن و بدبخت یک روز با سیگار،یک روز با تریاک این قلب سنگی شد،آغشته ی صد چاک این تب به تن چسبید،یک عمر بالا بود دل ... این کوچه ها خاموش،این شهر خاکستر...
فرهاد این قصه،با درد هم بستر
شیرین به تلخی رفت،از کام این دنیا
داغ جدایی موند رو قلب کاهگل ها...
این کاهگل ها بود یک روز کوه سخت
حالا به سم عشق،معتادن و بدبخت
یک روز با سیگار،یک روز با تریاک
این قلب سنگی شد،آغشته ی صد چاک
این تب به تن چسبید،یک عمر بالا بود
دل ها پر از درده،عشق آنفولانزا بود!
میسوخت و میلرزید،از داغ میگفت آه...
مثل صدای اون مظلوم کرمانشاه...
آبان چه بی مهره،مهرم به دل خشکید
تا گریه ی مجنون تو داغ لیلا دید
اینجا پر از فرهاد،اینجا پر از تلخی
شیرین ما گم شد،تو سایه ی سردی
این خونه بیماره،این خونه تب کرده
لرزیدنش حقه،کاش لیلی برگرده... مسعود مهراد
چهارشنبه ۲۲ آبان۱۳۹۶
ساعت :۱۶:۵۹
.
پ.ن:مظلوم کرمانشاه....تسلیت
پ.ن: هر قصر بی شیرین،چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد،کاهی به دست باد...زنده یاد قیصر امین پور
پ.ن: ممنون از استاد کاوه امین
.
#مسعود_مهراد #مسعودمهراد #masoodmehrad #masoodme #کرمانشاه #کرمانش_آه #قصرشیرین #قصر_بی_شیرین #زلزله #تب #لرز #قیصرامین_پور #بیمار #عشق #درد #لیلی #فرهاد #مجنون #شیرین #تلخ #آنفولانزا #ایران #تسلیت #سیگار #تریاک #کاهگل #خاموش #خاکستر
Read more
 #hbdmydearestfriend<span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span><span class="emoji emoji1f618"></span> هرت هرت هرت . تولدته رفیق؟ آره مثه اینکه .چیکار باید بکنم ؟ نمیدونم. اما ...
Media Removed
#hbdmydearestfriend هرت هرت هرت . تولدته رفیق؟ آره مثه اینکه .چیکار باید بکنم ؟ نمیدونم. اما اينو میدونم که باید قدردانی كنم برای بودنت برای نیم دهه کنارم احساس کردنت برای رفاقتی که بهم هدیه دادی. تولدت مبارک سنگ صبور من تولدت مبارک تفسیر واقعی واژه ای به نام رفاقت.تولدت مبارک همدم در دل ... #hbdmydearestfriend😘😘😘😘 هرت هرت هرت . تولدته رفیق؟ آره مثه اینکه .چیکار باید بکنم ؟ نمیدونم. اما اينو میدونم که باید قدردانی كنم برای بودنت برای نیم دهه کنارم احساس کردنت برای رفاقتی که بهم هدیه دادی.

تولدت مبارک سنگ صبور من تولدت مبارک تفسیر واقعی واژه ای به نام رفاقت.تولدت مبارک همدم در دل های قلب شکست خورده من .
می دانی عشق من زندگی پستی و بلندی های خاص خودش رو داره باید بود و موند .همیشه همه چیز اون چیزی نیست که ما میخوایم .رفیق کاش تقدیر انسان ها فقط در خواب بود اخه فقط در خوابه که اونی که میخوای بشه میشه.دوست و یار من مدت هاست برای امشب برنامه ها داشته ام .الانم کنار من خوابیدی و هی دری وری میگی و نمیذاری تمرکز کنم رو متن 😂😃😂😁 عزیزترین برای تو برای خودم و برای خنده هایمان کاش خدا کاری کند . داشتنت آرزوی هرکسی خواهد بود می دانم .چقدر خوشبختم که دارمت رفیق. رفیق مرا برای آزردن روحت ببخش دست خودنش نیست دلی که هزاران بار شکسته یک بار سر باز کرد شرمنده ام.
این از ما نیست که دنیا جای بدیست ما آمده ایم که خود خوب باشیم عزیز من.
بمان برای من رفیق شقیق من .لااقل به احترام نیم دهه خاطره به احترام نیم دهه قهقهه نیم دهه قدم زدن های شبانه.

بمان هستی من

بمان آن که بايد باشد
Read more
دل گاهی میگیرد، دل گاهی تنگ میشود. به هر سببی! من دلم گرفت برای پسر نوجوانی که در فرودگاه، پس از رسیدن به تهران دیدم. اُتیست بود و حرکاتش مرا متوجه اش کرد. با فاصله از پدر و مادرش راه میرفت. دلم خواست در آغوش بگیرمش، کنارش بنشینم و با او وقت بگذرانم. حرکات دستانش بسیار شبیه به شخصیت بازیگر سریال ... دل گاهی میگیرد، دل گاهی تنگ میشود.
به هر سببی!
من دلم گرفت برای پسر نوجوانی که در فرودگاه، پس از رسیدن به تهران دیدم.
اُتیست بود و حرکاتش مرا متوجه اش کرد. با فاصله از پدر و مادرش راه میرفت.
دلم خواست در آغوش بگیرمش، کنارش بنشینم و با او وقت بگذرانم.
حرکات دستانش بسیار شبیه به شخصیت بازیگر سریال Alphas بود.
به محمد افشین گفتم.... این بچه ها احساسات من را بهم میریزند. دوستشان دارم ....و همیشه نیز دوست داشتم زبان اشاره (زبان ناشنوایان) را یاد بگیرم.
سبب دیگر این بود که دیروز پیش از پرواز، مرد جوانی بسوی محل ورودی مسافرین میرفت که پلیس مسئول با داد و فریاد بدنبالش دوید و مانع ادامه رفتن وی شد و پس از اینکه فهمید ایشان ناشنوا هستند باز با لحن ناخوشایند وی را از محیط دور کرد. نگاه مرد جوان ناشنوا را فراموش نمیکنم.
این انسانها ایراد ها و نقص هایشان قابل مشاهده و آشکار است. من و شما اما در ظاهر سالم هستیم و نقصهایمان در اندیشه و کردارمان نهان شده است.
کاش کمی با دقت و ملایمت به افراد پیرامون خود مینگریستیم.
چقدر اندازه آرزوها و خواستها و دیدگاه های ما متفاوت است. ما برای چه ناچیز به سرو کول یکدیگر میزنیم و آنها چه آرام و بی توقع در انتظار عظیم ترین آرزوها نشسته اند.
پی کپشن: برای مخاطب خاص: دیروز در نخستین دقایق ورود به شیراز، در ساختمان نیمه تمامی، در میان گچ و سنگ و بتن، "پروانه" ای زیبا و رنگین را دیدیم.🦋🦋🦋
Read more
 #بخونید_قشنگه<span class="emoji emoji1f44c"></span> #مرد #جوان #فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از #ماهی‌گیران ...
Media Removed
#بخونید_قشنگه #مرد #جوان #فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از #ماهی‌گیران را تماشا می کرد، در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود. با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم. آن وقت آن ها را می فروختم و #لباس و غذا می خریدم. یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد: ... #بخونید_قشنگه👌
#مرد #جوان #فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود
و گروهی از #ماهی‌گیران را تماشا می کرد،
در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.
با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم.
آن وقت آن ها را می فروختم و #لباس و غذا می خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد:
اگر لطفی به من بکنی هر قدر ماهی بخواهی به تو می دهم.
این قلاب را نگه دار تا من به #شهر بروم و به کارم برسم.
مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت.
در حالیکه قلاب مرد را نگه داشته بود،
ماهی ها مرتب طعمه را گاز می زدند و یکی پس از دیگری به دام می افتادند.
طولی نکشید که مرد از این کار خوشش آمد و #خندان شد.
مرد مسن تر وقتی برگشت، گفت: همه ی ماهی ها را بردار و برو
اما می خواهم نصیحتی به تو بکنم. دفعه
بعد که محتاج بودی وقت خود را با خیال‌بافی تلف نکن. ✔قلاب خودت را بنداز تا زندگی ات تغییر کند،
زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن تور ما را پر از ماهی نمی کند
#سرمشق_الهی
دوستان خودتون رو تگ کنید!
و با معرفى صفحه ى سرمشق الهی به دوستان خود در ثواب نشر مطالب سهيم باشيد ◀از پست های قبل هم دیدن بفرمایید
#الحمداالله_علی_کل_نعمته،
#استغفرالله_من_کل_ذنب،
#اعوذ_بالله_من_کل_شر،
#و_اسئل_الله_من_کل_خیر
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم سلام #امام_خوبی_ها ! دلم لک زده برای کمی حرف گفتن با شما. راستش #دلم_گرفته ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم سلام #امام_خوبی_ها ! دلم لک زده برای کمی حرف گفتن با شما. راستش #دلم_گرفته بود! #حضرت_ماه ، مگر شما امام امّت نیستید؟ پس لطفا کمی به حرف های تلخ حقیر گوش کنید. جان جانان کجایی؟ نیستیُ دلِ ما برایتان تنگ شده. نیستیُ ببینی تا گرگ های زالو صفت، نایِبَت را #تنها گیر ... بسم الله الرحمن الرحیم

سلام #امام_خوبی_ها !
دلم لک زده برای کمی حرف گفتن با شما.
راستش #دلم_گرفته بود!

#حضرت_ماه ، مگر شما امام امّت نیستید؟
پس لطفا کمی به حرف های تلخ حقیر گوش کنید.

جان جانان کجایی؟
نیستیُ دلِ ما برایتان تنگ شده.
نیستیُ ببینی تا گرگ های زالو صفت، نایِبَت را #تنها گیر آورده اند.
نیستی تا ببینی دهان های با حقد و غضب گشوده شده را.

کاش بودی آقا جان
کاش بودی تا چند فقره از آن تو دهانی های آبدارتان به #بنی_صدرهای_زمانه ارائه میکردی.
کاش بودیُ به #بدخواهان_اسلام و #انقلاب ، از آن غلط کردی های معروفتان نثار می کردی.
کاش بودی #حضرت_روح_الله!

امام عزیز نیستی
جایتان خالیست
نیستی تا ببینی #سید_عزیزمان را.
نیستی تا ببینی #مقام_معظم_دلبری ما موی سپید کردُ پیر شد از دست این نا اهلآن.
آری پیر شد! اما هزار الحمدلله 
درست مثل پیری جنابتان #محکم ، #شجاع و #قاطع ..
راستی این روز ها عجیب از شما حرف زیاد است.
چه بسیارند راویان خاطرات رنگینُ گوناگون!

اما وقتی از آن #راویان_راه و مسلک شما را مطالبه می‌کنیم تقریبا به هیچ می رسیم.

جان جانان ..
شما چه خوب توانستید #آینده را ببینید.
چه خوب #آدم_شناس بودید.
و چه محکم از #حضرت_خامنه_ای یاد کردیدُ بنا نهادید این خشت #ولایت را !

خرس خاله های بسیاری کنارتان عرض ارادت داشتند.
خیلی ها برو بیا داشتند
اصلا انگار خیلی ها منتظر بودند چشمانتان برای همیشه بسته شودُ انتقام بگیرند.
#انتقام از اسلام، ملت، #انقلاب و #بیت_المال ..
اما شما ابن الرسول الله ی و روح خدا و نقشه ها بر آب کردی

دست خوش.

اصلا نمیدانم چه گفتم
گلایه کردن هم بلد نیستم
قرو قاطی وقتتان را گرفتم.
اما کلام آخرم باشد ماه تابان ..
#امام_روح_الله عزیز 
دعا کنید برای این انقلاب 
برای سرپا شدن این #نظام #خون_دل های بسیاری خوردید.
خون های بسیاری ریخته شد!
اما انگار بعضی ها نمی خواهند بفهمند!
منظورم از بعضی ها همان دور و بری های عزیز کرده شما هستن آن دورو بری های عزیز کرده ای، خوردنی ها را خورده و میخواهند سفره و صاحب سفره را تقدیم اربابانشان کنند.

دعا کنید برای ما
دعا کنید این #انقلاب به دست نا اهلان نیوفتد.
دعا کنید برای #حضرت_آقا

خب پر گویی کردم!
وقتتان را نمی گیرم #حضرت_عشق
روحتان پرفتوح
یاعلی(ع)

#استغفرالله
#امام_خمینی
#امام_خامنه_ای
#ولایت
#پشتیبان_ولایت_فقیه_باشید
#رامین_فرهادی
Read more
بزرگ ترین اشتباه در زندگی ، شخم زدن گذشته ی کسی ست که دوستش داری... تمام گذشته اش را وجب به وجب می‌گردی ...
Media Removed
بزرگ ترین اشتباه در زندگی ، شخم زدن گذشته ی کسی ست که دوستش داری... تمام گذشته اش را وجب به وجب می‌گردی تا اشتباهی پیدا کنی ، آن وقت درگیر روزهایی می شوی که تمام شده ولی مرور دوباره شان می‌تواند احساسات عمیقی که وجود دارد را تمام کند...حست خواسته یا ناخواسته تغییر می کند دیگر نمی توانی مثل قبل باشی چون ... بزرگ ترین اشتباه در زندگی ، شخم زدن گذشته ی کسی ست که دوستش داری... تمام گذشته اش را وجب به وجب می‌گردی تا اشتباهی پیدا کنی ، آن وقت درگیر روزهایی می شوی که تمام شده ولی مرور دوباره شان می‌تواند احساسات عمیقی که وجود دارد را تمام کند...حست خواسته یا ناخواسته تغییر می کند دیگر نمی توانی مثل قبل باشی چون مدام در ذهنت اتفاقات گذشته اش را مرور می کنی... قاضی می شوی و قضاوت می کنی بدون آنکه از چیزی خبر داشته باشی ...
رفتارت عوض می شود... با کوچک ترین مشکلی اشتباهات گذشته را چوب می کنی بالای سرش و مدام سرزنشش می کنی ...
کاش تمام آدم ها فرصت این را داشته باشند تا با هر گذشته ای بتوانند دوباره شروع کنند ...
کاش بدانیم گذشته ی هر آدمی فقط و فقط برای خودش هست ... ما صاحب زندگی دیگران نیستیم

_____________________________________________________________
عادت همیشگی ام بود... از همان کودکی به این سوال فکر می کردم... چه کسی از همه خوشبخت تر است؟! در کودکی فکر می کردم آن مردی که سر خیابان اسباب بازی فروشی دارد حتما خوشبخت ترین انسان دنیاست... اما چند سال بعد که از خواب بیدار شدم بروم به مدرسه نظرم عوض شد و فکر کردم پسر شش ساله ی همسایه مان از همه خوشبخت تر است چون مدرسه نمی رود و می تواند چند ساعت بیشتر بخوابد... نوجوان که بودم فکر می کردم حتما خوشبخت ترین انسان دنیا یکی از سوپر استارهای سینماست یا یک ورزشکار معروف... آن روزها خوشبختی را در شهرت می دیدم... مدت ها گذشت و معنی خوشبختی هر روز برایم عوض می شد... بستگی به شرایط داشت گاهی خوشبختی را در ثروت می دیدم و وقتی که بیمار می شدم در سلامتی... سال ها گذشت و زندگی به من ثابت کرد خوشبختی برای هر انسانی یک تعریف دارد... گاهی ما در زندگی به اتفاقی که آن را خوشبختی می دانیم می رسیم ولی باز احساس خوشبختی نمی کنیم...چون گذر زمان و تغییر شرایط تعریف ما از خوشبختی را عوض کرده...
کاش بدانیم خوشبختی واقعی داشتن "آرامش" است...خوشبختی ای که نه گذر زمان و نه تغییر شرایط نمی تواند آن را از ما بگیرد...
دنیا پر است از انسان هایی که همه چیز دارند به جز آرامش... کسانی که هرگز خوشبخت نمی شوند
#حسین_حائریان
Read more
"لعنت به جنگ " جنگ اگر چشم داشت از شرم اشک‌های مادرم هیچ تفنگی را شلیک نمی‌کرد؛ گلوله‌ها ...
Media Removed
"لعنت به جنگ " جنگ اگر چشم داشت از شرم اشک‌های مادرم هیچ تفنگی را شلیک نمی‌کرد؛ گلوله‌ها بر تن برادرم او را مجروح می‌کرد او بود که درد می‌کشید او بود که شهید می‌شد؛ جنگ نبرد نابرابری بود که مادرم را نشانه رفته بود ! شهیدی که بر خاک می خُفت سر انگشت در خون خود می زد و می نوشت: به ... "لعنت به جنگ "
جنگ

اگر چشم داشت

از شرم اشک‌های مادرم

هیچ تفنگی را شلیک نمی‌کرد؛

گلوله‌ها بر تن برادرم

او را مجروح می‌کرد

او بود که درد می‌کشید

او بود که شهید می‌شد؛

جنگ

نبرد نابرابری بود

که مادرم را نشانه رفته بود !

شهیدی که بر خاک می خُفت
سر انگشت در خون خود می زد و می نوشت:
به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ که بر جنگ؛ "کاش دنیا دست زن ها بود
زن ها که زاییده اند ، یعنی خلق کرده اند
و قدر مخلوق خودشان را می دانند
قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را
شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند
آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند
اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟"
Read more
: چه حقیقتهای تلخی که دل آدمو میسوزونه در صفحه آقای پرویز پرستویی این ویدیو رو دیدم از خانم جمیله که اگر به قول آقای پرستویی خودمون رو سانسور نکنیم هممون میشناسیم هم اسمشون هم هنرشون هر حرفی بخوام بگم بهتر و زیباترش رو آقای پرستویی گفتن اما دلم خیلی گرفت اشک تو چشام حلقه زد که چه کردیم با هم به ... :
چه حقیقتهای تلخی که دل آدمو میسوزونه
در صفحه آقای پرویز پرستویی این ویدیو رو دیدم از خانم جمیله
که اگر به قول آقای پرستویی خودمون رو سانسور نکنیم هممون میشناسیم هم اسمشون هم هنرشون
هر حرفی بخوام بگم بهتر و زیباترش رو آقای پرستویی گفتن اما دلم خیلی گرفت
اشک تو چشام حلقه زد
که چه کردیم با هم
به اسم دین
به اسم خدا
به اسم شهدا

آنها که به اسم دین دست در‌ بیت المال انداختند
داراییهای ملی و مردمی رو بردند و میبرند
میلیاردها تومان که هیچ
میلیاردها دلار دزدیند

تن هیچ مدعی نلرزید
کسی وامصیبتا نگفت
اسلام و نظام در خطر نیفتاد

اما ناصر ملک‌مطیعی رو تحقیر کردند
داغ به دل فردین گذاشتند تا دق کرد
شجریان‌ رو ممنوع کردند
و کارگردانی باید از اینکه اجازه دادند اسمی از ابراهیم تاتلیس برده بشه از مسولین تشکر میکنه
جای هایده و مهستی و سوسن و ویگن و بیک‌ایمانوردی در قبرستان غربت نیست
آنها در دلها زنده‌اند
این حق جمیله نیست دور از سرزمینش در حال و روزی غریب باشه
ما مدعی مسلمانی هستیم
اسلام دین رحمت و گذشت و احترامه
چقدر حدیث و روایت داریم از پیامبر و حضرت علی در باب احترام مخالف حتا به دشمن
چه کردیم با هم‌نوعانمان
کی وقت جبران میرسه؟
جمیله‌ی پیر در سرزمینش باشه چه خطری برای دین و نظام به وجود میاد؟
امثال جمیله‌ها کم نیستند
حرفهای شهرام شبپره رو شنیدم که از آرزوی برگشتنش میگفت
چقدر دردناکه
چقدر غم‌انگیزه
خیلی دلم گرفته رفقا

کاش برگردیم به هم
به دور از کینه‌ها
از هر دین و مرام و مسلک و باور
انسان که هستیم
طفلی شهدا که به اسمشون ترویج کینه و تعصب‌های کورکورانه کنیم

اینکه چه شد زمانی نه چندان دور تشویقها و هورا‌ها برای امثال جمیله تمام سرزمین رو فرا گرفته بود و بعد از مدتی ناگهان دست‌های تشویق‌کننده تبدیل به مشتهای گره کرده با صدای مرگ بر شدند بحث من نیست
شک ندارم خیلی از متعصبها و انقلابی‌ها هم با هنر جمیله آشنا بوده و هستند
مگر میشه کسی صدای داریوش و ابی و گوگوش و هایده و مهستی و ستار و حمیرا و سوسن و ویگن و معین و شهرام شب‌پره و اندی و امید و لیلا و شهره و عارف و کلی آواز‌خوان دیگه رو نشنیده باشه
اما چی میشه تا حرف از برگشتن اینهمه اسطوره و خاطره‌ساز نسلهای متفاوت میشه مخالفتها و وامصیبتها شروع میشه؟

خیلی سخته تماشای تصویر این لحظه‌های خانم جمیله... کاش تغییر کنه نگاه‌های آدمهای تصمیم ساز به سمت گذشت و اصلاح
اگر وقت دلجویی‌ها گذشته باشه برای برگردوندن اینهمه آدم به خاکی که در آن زاده شدند هنوز هم دیر نیست...
Read more
کپشن مطالعه شود: چند سال پیش که دانشجویی #جوان, پر شوق و هیاهو بودم برای تماشای مسابقه والیبال دوستم ...
Media Removed
کپشن مطالعه شود: چند سال پیش که دانشجویی #جوان, پر شوق و هیاهو بودم برای تماشای مسابقه والیبال دوستم به ورزشگاه رفتم,خوب به یاد دارم ما که از هر وسیله ای برای ایجاد صدا استفاده میکردیم وداد و بیداد میزدیم,گلویم گرفت به ناگاه سطل زباله خالی ای را جلوی پایم دیدم که با سر وته کردنش از آن به مثابه طبل ... کپشن مطالعه شود:
چند سال پیش که دانشجویی #جوان, پر شوق و هیاهو بودم برای تماشای مسابقه والیبال دوستم به ورزشگاه رفتم,خوب به یاد دارم ما که از هر وسیله ای برای ایجاد صدا استفاده میکردیم وداد و بیداد میزدیم,گلویم گرفت
به ناگاه سطل زباله خالی ای را جلوی پایم دیدم که با سر وته کردنش از آن به مثابه طبل میشد بهره گرفت,و ما که جوان بودیم و جو گرفته هر دفعه محکم تر بر آن سطل بخت برگشته حرصمان را خالی میکردیم
ناگهان با ضربه ای دیدم زیر دستم خالی شد,بله کف سطل شکست!و بهمین سادگی من به بیت المال مدیون شدم
احساس آدمی را داشتم که خیانتی بزرگ و تابخشودنی مرتکب شده,در آن لحظه ذهنم قفل شد,خود را سرزنش میکردم که چرا از خود بی خود شدم,دلم میخاست بدون آن که کسی من را ببیند فرار کنم,ای کاش زمان به عقب برمیگشت اما محال بود
فردا به نگهبانی استادیوم رفتم و ماجرا را تعریف کرده و خواستار آن شدم که هزینه هر چه که هست بگوید تا پرداخت کنم
مرد بیچاره که دهانش باز مانده بود و چشم‌های گرد شده اش را بمن دوخته بود فقط گفت,کاش همه مثل شما بودند!!
.
اینها را گفتم که بگویم من جوان هایی که سطل زباله میسوزانند و شیشه خرد میکنند را فقط مقصر #ناآرامی نمیدانم
چه بسا خیلی هایشان پشیمانند,اما امان از دست "جـَو"
پ.ن: کاش کاری کنیم جوان ها قبل از آنکه "جو"گیر شوند"عاقبت اندیش"گر شوند و گرنه تا جوان هست و مسئول بیفکر, #فتنه نیز هست
Read more
. سالیان پیش بود که حادثه فوتبال برایم بی ذوق ترین اتفاق زمین بود اما ، فقط دیدن و لمس کردن" چند ثانیه" ...
Media Removed
. سالیان پیش بود که حادثه فوتبال برایم بی ذوق ترین اتفاق زمین بود اما ، فقط دیدن و لمس کردن" چند ثانیه" از اقیانوس جادویت کافی بود تا دیوانه فوتبال شوم دیدنت کافی بود تا در تمام نود دقیقه چشمانم در جستجوی حرکت تازه ی دیگری از تو باشد تا دعا کنم که کاش بیشتر پاس ها به جواهر دوست داشتنی مان برسد تا منتظر ... . سالیان پیش بود که حادثه فوتبال برایم بی ذوق ترین اتفاق زمین بود
اما ،
فقط دیدن و لمس کردن" چند ثانیه" از اقیانوس جادویت کافی بود تا دیوانه فوتبال شوم
دیدنت کافی بود تا در تمام نود دقیقه چشمانم در جستجوی حرکت تازه ی دیگری از تو باشد
تا دعا کنم که کاش بیشتر پاس ها به جواهر دوست داشتنی مان برسد
تا منتظر باشم که فقط یک دریبل بیشتر بزنی تا من باز از خود بیخود ترشوم
همان چند ثانیه کافی بود
تا اگر روی نیمکت باشی من بگویم چرا بازی بدون جادوگر را نشان میدهند? تا ارزو کنم کاش بیشتر نیمکت را نشان میداد
همان چند ثانیه کافی بود تا فقط بدنبال افسون جنون آور موهای پریشان و ساق های رقصان ات در زمین نباشم...
تا هنوزم که هنوز هست مثل قبلها تکه روزنامه های مربوط به تو،عکسهای تو را جمع کنم
همان چند ثانیه کافی بود
تا در روز خداحافظی مظلومانه ات و هجوم های خشمگین علیه تو، که کم هم نبود، بشود بدترین روزهای زندگی ام
آن چند ثانیه یعنی همین الان
که دعا میکنم در بازی های تیم محبوبمان به استادیوم بروی و بیایم آن دوربین لعنتی را از صدا و سیما بگیرم و تو را کمی بیشتر از پنج ثانیه به دوستدارانت نشان بدهم
دلتنگی یعنی همین الان
که به پاس همان چند ثانیه هنوز در همه جا دنبال دیدن عکسی جدید ،جمله ای نو و حقیقتی دیگر از تو هستیم
یعنی این که هنوز هم مثل همان جوان مو بور قدیمی با دریبلهای انفجاری ما را به وجد می آوری
آقای اسطوره
....
@aliiiiiiiikarimi8
Read more
. Four years ago today we moved to the lovely #seattle . #home 🌧<span class="emoji emoji1f4a7"></span> چهار سال پیش، چهارم آگست بعد از ...
Media Removed
. Four years ago today we moved to the lovely #seattle . #home 🌧 چهار سال پیش، چهارم آگست بعد از سه سال و نیم تجربه زندگی کردن کنار هم در تهران ، با همدیگه به سیاتل مهاجرت کردیم. سیاتل حالا شده شهر من خونه من. نمیدونم تا کی سیاتل بمونیم! ولی میدونم بخش بزرگی از وجود من تو این خاک شکل گرفته! درست ... .
Four years ago today we moved to the lovely #seattle . #home
🌧💧
چهار سال پیش، چهارم آگست
بعد از سه سال و نیم تجربه زندگی کردن کنار هم در تهران ، با همدیگه به سیاتل مهاجرت کردیم.

سیاتل حالا شده شهر من
خونه من.
نمیدونم تا کی سیاتل بمونیم! ولی میدونم بخش بزرگی از وجود من تو این خاک شکل گرفته! درست همون موقع ها که از تنهایی و غم زیاد، قشنگی هاش رو نمیدیدم و خاک این شهر رو چنگ میزدم به من شکل داد. من رو گلشید امروز کرد، که حتما بهترین نیست! ولی از خودش راضیه.
حالا خودم رو به این باور رسوندم که دلم هر جا آروم تره، قلبم برای هر جا بتپه! اونجا خونه منه.
قلب من هر لحظه برای تهران قشنگم میزنه و دیشب که هیجان رسیدن به سیاتل رو داشتم، مطمین شدم سیاتل هم خونه منه.
. درست مثل لندن که روزی عزیز ترین خونه ام بود
.
بچه ها
میدونم خیلی هاتون قصد رفتن دارید
میفهممتون
ولی بدونید سال های اول مهاجرت سخته! گاهی نفس گیره!
حتی اگر مثل من آدم وابسته ای نباشید.
کافیه عاشق باشید.
درد رو با تمام سلول هاتون حس میکنید.
اینکه می ارزه یا نه!
نمیدونم!
من تا ابد دلتنگ تهرانم،
دلتنگ خانواده و دوست و فامیلمم! دلتنگ خاطره ها و کوچه هاشم! دلتنگ بخشی از گلشیدم که جا گذاشتمش و اومدم!
و تا ابد ازش دلگیرم!

حالا فکر میکنم درست انتخاب کردم.
🏡
کاش وطن ... (بقیه اش رو شما بگید)
Read more
تقصیر خودش بود سرش را کردم زیر آب دست و پا زد تقلا کرد اما من هنوز عصبانی بودم با آن انگشت های قهوه ...
Media Removed
تقصیر خودش بود سرش را کردم زیر آب دست و پا زد تقلا کرد اما من هنوز عصبانی بودم با آن انگشت های قهوه ای شکلاتیش گند زده بود به لباس میهمانی ام کت و شلوار و شکلات!!! تا کی باید تحمل می کردم؟ دیگر دست و پا نزد دست هایم شل شد لیز خورد و افتاد پایین وان مثل این انیمیشن ها من کشتمش تقصیر خودش بود هر ... تقصیر خودش بود
سرش را کردم زیر آب
دست و پا زد
تقلا کرد
اما من هنوز عصبانی بودم
با آن انگشت های قهوه ای شکلاتیش
گند زده بود به لباس میهمانی ام
کت و شلوار و شکلات!!!
تا کی باید تحمل می کردم؟
دیگر دست و پا نزد
دست هایم شل شد
لیز خورد و افتاد پایین وان
مثل این انیمیشن ها
من کشتمش
تقصیر خودش بود
هر روز یا خجالتم می داد
یا خشمگینم می کرد
حالا چه عجیب شدم
دیگر وقت باران نمی دوم بیرون
دیگر جفت پا نمی پرم میان چاله های آب
اول روکش شکلاتی بستنی را نمی خورم
آب نبات چوبی را پر هوس نمی خرم
در رویایم استخری پر از بستنی یا شکلات نیست
اصلا زیادی شبیه شدم به آدم بزرگ ها
حتی اون خرس یادگاری پدر را بغل نمی کنم
دیگر موقع خرید، جذب رنگ ها نمی شوم
کاش او را نمی کشتم
اما خودش تقصیر داشت
زیادی روی اعصاب بود
مثلا در آن بحبوحه مشکلات کاری من
دلش تاب می خواست
تابی درختی
ول نمی کرد
مدام نق می زد
خسته شدم
کشتمش
تقصیر....
ای وای اشک هایم دیگر زلال نیست
شده خاکستری
مثل دنیام
کاش کودک درونم را نکشته بودم
این روزها سخت بهش محتاجم
پ.ن:این روز را تبریک می گم به همه عزیزانی که مصرانه کودک درون شان را حفظ کردند و هنوز دنیای شان رنگی است
پ.ن2: روز جهانی کودک مبارک
سالار
Read more
. 🕊 سهم تو،گشتن میان زباله های شهر خواب زده . نفَسَش به تنگ آمده بود. سرفه‌ها خشمگین تویِ ریه‌هایش ...
Media Removed
. 🕊 سهم تو،گشتن میان زباله های شهر خواب زده . نفَسَش به تنگ آمده بود. سرفه‌ها خشمگین تویِ ریه‌هایش خانه کرده بودند. عفونت بدنش را گرفته بود و می‌سوزاند. رضا، کودکی که زباله گردی می‌کند. این نوشته را تویِ خیالم می‌گذارم روی دستانش تا کبوتر شود، پرواز کند و به قلبِ آدم‌ها بنشیند… کاش روزی کبوترهای ... .
🕊 سهم تو،گشتن میان زباله های شهر خواب زده
.
نفَسَش به تنگ آمده بود. سرفه‌ها خشمگین تویِ ریه‌هایش خانه کرده بودند. عفونت بدنش را گرفته بود و می‌سوزاند.
رضا، کودکی که زباله گردی می‌کند. این نوشته را تویِ خیالم می‌گذارم روی دستانش تا کبوتر شود، پرواز کند و به قلبِ آدم‌ها بنشیند… کاش روزی کبوترهای کودکان فریاد شود از قلبِ آدم‌ها که رضا دیگر به سختی می‌تواند صحبت کند.
دستانت. به میانه‌ی ١٢ سالگی رسیده.
و چه مردانه زندگی را به مبارزه طلبیده‌ای، چه مردانه از زندگی می‌خوانی از خواهر کوچک ۵ ساله که منتظر توست.
توپ پوسته پوسته از فقر را به میان کودکان ِزمین ِ خاکی انداخته‌ای ، تا مرا به شهادت دنیای از دست رفته کودکی‌ات بگیری . و من چه ناامیدانه فریاد “رضا” سر می‌دهم ترا به میانه می‌خوانم؛ تا شاید لحظه‌ای و تنها لحظه‌ای از کودکی گمشده‌ات میانِ زباله‌های بی‌خبری‌ام را در هلهله‌یِ شادیِ هم سالانت بازبیابی و چه ناکامم! چه نا امیدانه به آتش جهنم خرداد بازگرداند‌ی‌ام از سرمای زمهریر بی‌خبری سالیانم.
با صدا‌ی گرفته از عفونت زباله‌های عجین شده با معصومیت کودکانه‌ات از خواهرت برایم خواندی. از اینکه سهمت شده گشتن میانِ زباله‌های این شهرِ خواب زده.
کاش تو مرا هم روزی بخوانی برای آنکه بتوانم آوازه‌ی مردانگی‌ات را کوی به کوی بر سر خفتگان شهرم فریاد بزنم
.
🎨 شناسایی #شهرری #زمان_‌آباد
.
🔹 شما هم در تأمین کیسه غذایی یک ماه نیازمندان سهیم شوید:
✅ شماره کارت به نام جمعیت امام علی(ع):
۶۱۰۴۳۳۷۷۷۰۰۳۱۳۰۸
🌐 درگاه پرداخت الکترونیکی:
Donate.sosapoverty.org/kuchegardan
〰️〰️〰️〰️
🌐 kuchegardan.org
.
#گرسنگی_سهم_کودکان_نیست
#کوچه_گردان_عاشق
#جمعیت_امام_علی
Read more
کاش انسان ها امیدی به راه های نرفته داشتند کاش هیچ کس بخاطر کس دیگه زندگی نمیکرد کاش همه دل ها ساده بود ...
Media Removed
کاش انسان ها امیدی به راه های نرفته داشتند کاش هیچ کس بخاطر کس دیگه زندگی نمیکرد کاش همه دل ها ساده بود کاش انقدر راحت میتونستیم از دوست داشتن بگیم که دیگه نیازی به قسم خوردن و امتحان بعدش نباشه کاش همه آدم ها دل هاشون بهم نزدیک و ای کاش همه مردم فرهنگشون محبت کردن بود کاش انسان ها امیدی به راه های نرفته داشتند کاش هیچ کس بخاطر کس دیگه زندگی نمیکرد کاش همه دل ها ساده بود کاش انقدر راحت میتونستیم از دوست داشتن بگیم که دیگه نیازی به قسم خوردن و امتحان بعدش نباشه کاش همه آدم ها دل هاشون بهم نزدیک و ای کاش همه مردم فرهنگشون محبت کردن بود
.. این #جنگ_جهانی چندم است که دارد رخ می دهد؟! یکی گفته بود جنگ جهانی سوم بر سر آب است! دیگری اما گفته ...
Media Removed
.. این #جنگ_جهانی چندم است که دارد رخ می دهد؟! یکی گفته بود جنگ جهانی سوم بر سر آب است! دیگری اما گفته بود نمی دانم جنگ جهانی سوم چگونه است ولی قطعا در جنگ جهانی چهارم مردم با چوب و چماق (یعنی ابتدایی ترین آلات قتاله) به جان یکدیگر می افتند! من نمی دانم سومین جنگ جهانی کی و چگونه و بر سر چه موضوعی اتفاق افتاد؛ ... .. این #جنگ_جهانی چندم است که دارد رخ می دهد؟! یکی گفته بود جنگ جهانی سوم بر سر آب است! دیگری اما گفته بود نمی دانم جنگ جهانی سوم چگونه است ولی قطعا در جنگ جهانی چهارم مردم با چوب و چماق (یعنی ابتدایی ترین آلات قتاله) به جان یکدیگر می افتند!
من نمی دانم سومین جنگ جهانی کی و چگونه و بر سر چه موضوعی اتفاق افتاد؛ اما حالا با اطمینان می گویم که شاهد جنگ جهانی چهارم هستیم! در #عراق و #سوریه، جانوری به اسم #داعش با چاقو سر می بُرد، در #یمن، خوکهای نجس العین #سعودی، به جای شیر، #سرب_داغ به حلق کودکان گرسنه می ریرند و وبا هدیه می دهند، در #فلسطین، خوناشام های #صهیونیست زمین می خورند و خون صاحب سرزمین را می مکند و در #میانمار... امان از میانمار... حیواناتی که هیچ دسته و گروهی زیر بار نسبت موجودیت آنها به خود نمی رود، با آتش، تازیانه، سنگ، چاقو و دست و پا به جان مردم بی دفاع #مسلمان افتاده اند! زنده زنده در آتش می سوزانند، می کشند و می کشند! فقط به جرم اینکه این مردم فکر می کردند آزادند دین، مذهب، مسلک و اعتقاد خود را انتخاب کنند! و نمی دانستند که مسلمان بودن بزرگترین جرم عصر حاضر است!
و من، کاش کور بودم، کاش سرم به لاک خودم بود و می رفتم همان عکس های گل و بلبل و فتوگرافی و شعرگرافی خودم را لایک می کردم! کاش آن علامت ذره بین لعنتی را نمی فشردم و وارد دنیای جنگ زده میانماری ها نمی شدم! کاش کور بودم و اینقدر مفلوکانه شاهد #مرگ_انسانیت نبودم... کاش... . . .

آمده ما را بسوزاند خدایا رحم کن
رحم کن! بر روزگار تیره ی ما رحم کن...
#حسین_زحمتکش

ای #مدافعان_صلح در کجا نشسته اید؟
پس چرا صدایتان به گوش ما نمی رسد؟
#نفیسه_سادات_موسوی

هرکس صدای مسلمانی را بشنود که فریاد می زند: مسلمانان به دادم برسید و کمک نکند، مسلمان نیست!
#پیامبر_اکرم_صلوات_الله_علیه_و_آله

#خفه_خون
#Myanmar
#be_quiet
#Humanity_is_dying...
#stop_killing_innocents
#I_am_muslim
#Muslim_is_not_a_crime
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
Read more
٢٧١- حدود يك هفته ست كه پاى اين كتاب ها هستيم تقريباً هر روز شصت-هفتاد تا كتاب رو به اسم شما عزيزان امضاء كرديم فكر كنم تا آخر هفته همش تموم ميشه و كسى كه جامونده اگه تا چهارشنبه شب تو سايت انتشارات نگاه ثبت نام كنه به اين جمع اضافه ميشه. يك سوم كتاب ها به دستتون رسيده بقيه هم سريع داره كارهاش انجام ... ٢٧١-
حدود يك هفته ست كه پاى اين كتاب ها هستيم
تقريباً هر روز شصت-هفتاد تا كتاب رو به اسم شما عزيزان امضاء كرديم
فكر كنم تا آخر هفته همش تموم ميشه
و كسى كه جامونده اگه تا چهارشنبه شب تو سايت انتشارات نگاه ثبت نام كنه به اين جمع اضافه ميشه.
يك سوم كتاب ها به دستتون رسيده
بقيه هم سريع داره كارهاش انجام ميشه
فقط جان بنيامين دايركت انتشارات نگاه و تلگرامشون رو رها كنيد، بندگان خدا به اين پيگيرى ها عادت ندارند😁😅😻👊🏼 و ضمناً خيلى كارشون رو با دقت و منظم دارن انجام ميدن
اگه اين كتاب چند روز ديرتر داره به دستتون مى رسه، به خاطر حجم كتاب هاست كه بيشتر از پونصد جلد تا امروز فرستادن خونه ما.
٢٧٢-
سهراب سپهری در پاسخ به انتقادهای شاعران هم نسل خود که به او بابت نپرداختن به دردهای انسانها (که البته منظور بیشتر آنها سیاست بود!) در یادداشتهای خود جوابی کوتاه میدهد که در ذیل می خوانید. احمد شاملو در جایی درباره سهراب بیان کرده بود: «… می دانيد؟ زورم می آيد آن عرفان نا به هنگام را باور كنم. سر آدم های بی گناه را لب حوض می برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه « #آب_را_گِل_نكنيد»ـ احمد شاملو
سهراب پاسخ می دهد:
«دنیا پر از بدی است. و من شقایق تماشا می کنم. روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقايق را شديدتر می كند. و تماشای من ابعاد تازه ای می گیرد. يادم هست در بنارس ميان مرده ها و بيمارها و گداها از تماشای يك بنای قديمی دچار ستايش اُرگانيك شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک. وقتی كه پدرم مرد، نوشتم: پاسبان ها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود و گرنه من می دانستم و می دانم كه پاسبان ها شاعر نيستند. در تاريكی آن قدر مانده ام كه از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمی گردد. دنیا در ما ذخیره می شود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است. و از همه جای آن آب می خورد. وقتی که به این کُنارِ بلند نگاه می کنم، حتی آگاهیِ من از سیستم هیدرولیکیِ یک هواپیما، در نگاهم جریان دارد. ولی نخواهيد كه اين آگاهی خودش را عريان نشان دهد. دنيا در ما دچار استحاله [ی] مداوم است. من هزارها گرسنه در خاك هند ديده ام و هيچ وقت از گرسنگی حرف نزده ام. نه، هيچ وقت. ولی هر وقت رفته ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سَبك دهانم را عوض كرده است و من دِين ِ خود را ادا كرده ام.» برگرفته از کتاب هنوز در سفرم – سهراب سپهری
نقل از وبلاگ على نيكويى ‏
@faridahmadi
@negahpub
Read more
Loading...
Load More
Loading...