Loading Content...

کاش می که

Loading...


Unique profiles
87
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Oslo, Norway, Kangan, Bushehr, Iran, کافه نابآ
Average media age
865.7 days
to ratio
5.7
آدم‌ ها عاشق ما نمی‌‌ شوند ، آدم‌ ها جذب ما می‌‌ شوند. در لحظه‌ ای حساس حرف‌ هایی‌ را می‌‌ زنیم که شخصی‌ نیاز به شنیدنش داشته.در یک لحظه ی حساس طوری رفتار می‌‌ کنیم که شخص احساس می‌‌ کند تمام عمر در انتظار کسی‌ مثل ما بوده در یک لحظه ی حساس حضور ما ،وجود شخص را طوری کامل می‌‌ کند که فکر می‌ کند حسی که دارد ... آدم‌ ها عاشق ما نمی‌‌ شوند ، آدم‌ ها جذب ما می‌‌ شوند.
در لحظه‌ ای حساس حرف‌ هایی‌ را می‌‌ زنیم که شخصی‌ نیاز به شنیدنش داشته.در یک لحظه ی حساس طوری رفتار می‌‌ کنیم
که شخص احساس می‌‌ کند تمام عمر در انتظار کسی‌ مثل ما بوده
در یک لحظه ی حساس حضور ما ،وجود شخص را طوری کامل می‌‌ کند که فکر می‌ کند حسی که دارد نامی‌ جز عشق ندارد ...
آدم‌ ها فکر می‌‌ کنند که عاشق شده اند.آدم‌ ها فکر می‌‌ کنند بدون وجود ما حتی یک روز دوام نمی‌‌ آورند.
آدم‌ ها فکر می‌‌ کنند مکمل خود را یافته اند ...
آدم‌ ها زیاد فکر می‌‌ کنند.آدم‌ ها در واقع مجذوب ما می شوند
و پس از مدتی‌ که جذابیت ما برایشان عادی شد متوجه می‌‌ شوند که چقدر جای عشق در زندگی‌‌ شان خالیست.
می‌‌ فهمند در جستجوی عشق‌ های واقعی‌ باید ما را ترک کنند

تمام حرف من اینست که کاش آدم‌ ها یاد بگیرند که
" عشق پدیده‌ ای حس کردنی است نه فکر کردنی "
و کاش بفهمند که بعد از رفتنشان ،عشقی‌ را که فکر می کرده اند دارند چه می‌ کند

با کسانی‌ که حس می کرده اند این عشق واقعی‌ ‌ست ...
.
نیکی‌ فیروزکوهی
قبول داريد كه آدمها بيش از اينكه جذب ما بشوند، جذب تصوراتشون از ما مى شوند؟
🎬@هوريه رحيمى
Read more
Loading...
. فیلم هولوگرامی برای پادشاه (بر اساس رمانی به همین نام نوشته Dave Eggers) محصول سال ۲۰۱۶ امریکا ...
Media Removed
. فیلم هولوگرامی برای پادشاه (بر اساس رمانی به همین نام نوشته Dave Eggers) محصول سال ۲۰۱۶ امریکا است. کارگردان این فیلم تام تیکور Tom Tykwer است که من همه ی فیلمهایی که توی عمرش ساخته را دیده ام و بیشترش را دوست داشته ام. ماجرای فیلم درباره مردی (با بازی تام هنکس) است که برای یک قرارداد کاری به عربستان ... .
فیلم هولوگرامی برای پادشاه (بر اساس رمانی به همین نام نوشته Dave Eggers) محصول سال ۲۰۱۶ امریکا است. کارگردان این فیلم تام تیکور Tom Tykwer است که من همه ی فیلمهایی که توی عمرش ساخته را دیده ام و بیشترش را دوست داشته ام.

ماجرای فیلم درباره مردی (با بازی تام هنکس) است که برای یک قرارداد کاری به عربستان سعودی می رود. او باید تکنولوژی هولوگرافیک را به پادشاه نشان بدهد و بفروشد. روز اول بر اثر جت‌لگ دیر بیدار می شود و اتوبوسش را از دست می دهد. درنتیجه راننده ای می گیرد تا او را به محل پروژه که کیلومترها از هتل دورتر است برساند. در جریان فیلم، یوسف که راننده ماشین است، او را با عربستان، فرهنگ، مذهب و سنت‌های حاکم بر جامعه آشنا می کند. تمام این اطلاعات در قالب حوادث و اتفاقات یا دیالوگ هایی که بین این دو رد و بدل می‌شود به مخاطب منتقل می شود. قسمت دیگری از نمایش زندگی شرقی بر عهده رابطه‌ی عاشقانه ای است که مرد در این مدت تجربه می کند.
چیزی که باعث جذابیت این فیلم برای من شده است، نزدیکی اتفاقات و برخوردها به فضای ایران است. تابوهای جنسی و شیوه ی برخورد مردم جامعه با آنها، عقاید مذهبی و تضاد جامعه در شیوه ی عملکردشان در کشوری مذهبی، بی نظمی و بدقولی، زندگی زیرزمینی و دور از چشم دولت و… انگار اشتراکات خاورمیانه است.
در کنار اینها فیلم، مردی اروپایی (همراه با مشکلات خانوادگی اش) را در بستری کاملا شرقی/عربی قرار می دهد. هوای گرم، کولر خراب، اینترنت کم سرعت، وسط بیابان و سپس او را با سیستم پادشاهی روبرو می کند. احترامی بی پشتوانه و احتمالا از سر اجبار، جوری که برای ورود پادشاه، بیابان را هم جارو می کنند.
فیلم علاوه بر لایه کمدی-درامی که در سطح خود دارد، یک فیلم نمادین است. خانه هایی که در پروژه بزرگ شاه در حال ساخته شدن هستند، تبلیغاتی که بدون پشتوانه و تنها برای ظاهرسازی در ورودی گذاشته شده، کارگران و افراد فرودستی که در طبقه ای از این آسمان خراش زندگی می کنند اما زندگی شان با زیر کارتن فرقی ندارد و زندگی متفاوت شخصی که برای کار تبلیغاتی فعلا ساکن یکی از واحدهای برج است و… تمام اینها تنها یک مثال از فیلمی ست که نگاهی هر چند زیرپوستی اما منتقدانه به مذهب، سنت، حکومت و… دارد.
فیلم در حد و اندازه های تام تیکور و فیلم‌های مطرح او (مثل ران‌لولا‌ران، پرنسس و سلحشور، بهشت و...) نیست اما تام هنکس مثل همیشه بازی‌اش حرف ندارد. و کاش می شد بغلش کنم و محکم فشارش بدهم و بگویم تولدت مبارک! همیشه برای سینمای ما همین‌قدر خوب بمانی!

فاطمه اختصاری
#ستون_معرفی_فیلم_و_کتاب_فاطمه
#سمفکف
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f343"></span> "پیامبری" از کنار خانه ما رد شد.باران گرفت.مادرم گفت:چه بارانی می آید.پدرم گفت:بهار است و ما ...
Media Removed
"پیامبری" از کنار خانه ما رد شد.باران گرفت.مادرم گفت:چه بارانی می آید.پدرم گفت:بهار است و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است. پیامبری از کنار خانه ما رد شد.لباسهای ما خاکی بود او خاک روی لباس ما را به اشارتی تکانید.لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم. پیامبری ... 🍃🌸🍃
"پیامبری" از کنار خانه ما رد شد.باران گرفت.مادرم گفت:چه بارانی می آید.پدرم گفت:بهار است و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.لباسهای ما خاکی بود او خاک روی لباس ما را به اشارتی تکانید.لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنارخانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پرازعادت و دود بود.پیامبرکنارشان زد.خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جامانده بود به ما بخشیدند وما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد.ماهزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.پیامبر کلیدی برایمان آورد اما نام او را که بردیم قفلها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم: امروزی پیامبری از کنار خانه ما رد شد.امروز انگار اینجا بهشت است.

خداگفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
.
.
#عرفان_نظر_آهاری 🍃
.
.
کلام خداوند :
" و آشیان من ، در انحنای قلب های شکسته است "
.
این جمله رو باید قاب کرد برای وقت های دل گرفتگی ...
این جمله رو باید قاب کرد که هی بهش نگاه کنی و خودتو جا کنی تو بغلِ امن و آرومِ خدا ... 🍃
Read more
«قتل الله قوماْ قتلوک» ... ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان مثل تیری که رها می شود از دست کمان خسته ...
Media Removed
«قتل الله قوماْ قتلوک» ... ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان مثل تیری که رها می شود از دست کمان خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود مست می آمد و رخساره برافروخته بود روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته بر تنش دست یدالله حمایل بسته بی خود ... «قتل الله قوماْ قتلوک» ... ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته
بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد
یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را
آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را
بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیرپایش همه کون و مکان می چرخید
بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد
آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله
مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون
آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است
رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد
با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست
آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری
زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای
پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد
غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*
گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟! کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟! مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟! من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم
ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم
باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم

#علی_اکبر_حسین
#اللهم_الجعل_عواقب_امورنا_خیرا
#این_شعر_عالیهههههههه
#حی_علی_العزا
Read more
<span class="emoji emoji2764"></span> دلتنگی که فریاد ندارد کاش می دیدی که چگونه بی صدا دلتنگم این روزها خنده هایم را نقش بازی می کنم بغضم ...
Media Removed
دلتنگی که فریاد ندارد کاش می دیدی که چگونه بی صدا دلتنگم این روزها خنده هایم را نقش بازی می کنم بغضم را بند می زنم کاش میدانستی کاش می دیدی...............
دلتنگی که فریاد ندارد
کاش می دیدی
که چگونه بی صدا دلتنگم
این روزها خنده هایم را نقش بازی می کنم
بغضم را بند می زنم
کاش میدانستی
کاش می دیدی...............
به تو گفته بودم حواست به تنهایی ام باشد...گفته بودم من آدم توضیح دادن و توضیح خواستن نیستم...گفته ...
Media Removed
به تو گفته بودم حواست به تنهایی ام باشد...گفته بودم من آدم توضیح دادن و توضیح خواستن نیستم...گفته بودم اهل پنهانکاری نیستم...گفته بودم اگر روزی برای اینکه به دیدنم بیایی این پا و آن پا کردی از راهِ نیامده برگرد...گفته بودم حالا که چشمان راز آلودت برملا شدند حالا که بی گدار به آب زدی مراقب باش بی هوا ... به تو گفته بودم حواست به تنهایی ام باشد...گفته بودم من آدم توضیح دادن و توضیح خواستن نیستم...گفته بودم اهل پنهانکاری نیستم...گفته بودم اگر روزی برای اینکه به دیدنم بیایی این پا و آن پا کردی از راهِ نیامده برگرد...گفته بودم حالا که چشمان راز آلودت برملا شدند حالا که بی گدار به آب زدی مراقب باش بی هوا دستم را رها نکنی که در طوفان نبودن ات غرق شوم...
کمی قبل تر هم گفته بودم عشق را در سیمای بی سرخاب سفیدآب ات جستجو کردم...گفته بودم که تو مانند سایه ی شاخه ی درخت بید که باد روی دیوار تکانش می دهد...مانند ابری که شبانه چهره ی ماه را سایه روشن میکند...مانند بارانی که به پنجره ی قفل شده ی اتاق خواب میکوبد...مانند تمام این هایی، همان قدر واقعی همان اندازه دست نیافتنی...
گفته بودم احساس چشمانم به برجستگی اندام ات، احساس آغوشم به گرمای تن ات، احساس لب هایم در هنگام برخورد به موهای روی پیشانی ات ارضای کاذب نیست...
تو را برای دو کلام حرف ناحساب میخواستم برای پرسه های بی مقصد برای اینکه بنشینی آنسوی زیلویی که رو به دریا پهن کرده ایم تا باد دفترِ شعرم را به آب نبرد...
حالا تقلا میکنی برای فاصله گرفتن...حالا مانند دروغگویی زبردست طرز نگاهت را انکار میکنی...آرام تر جانم...از نفس افتادی...خودم میروم بدون هیچ حرفی بدون هیچ سوالی...
میروم اما به تو گفته بودم تمام این ها را...
که ای کاش نمیگفتم که ای کاش نمی دانستی که ای کاش هیچ گاه نمیدیدم ات...که بزرگترین ای کاش زندگی ام نشوی! .
. 👑 #میکائیل⭐ .
👑@mikilove351 📷
.
.
#پستهای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن💖💖😍😍👑👑✋ #پستهای_قبلی_رو_حتما_از_دست_ندید🙏🙏🙌
Read more
Loading...
. کاش دولت یک روز را به احترام مرگ ِروح کودکانه دختر ماهشهری عزای عمومی اعلام میکرد. چطور می شود زنی ...
Media Removed
. کاش دولت یک روز را به احترام مرگ ِروح کودکانه دختر ماهشهری عزای عمومی اعلام میکرد. چطور می شود زنی که با چکش دندان ها و انگشتان یک دختر بچه را له کرده آزاد در شهر بگردد؟!؟ کجای این جهان ایستاده ایم؟ چه فرقی بین او و شوهرش با بیجه است؟ هیچ!بدتر نباشند ، کمتر نیستند! تصویرش را نگاه کنید، این حجم ... .
کاش دولت یک روز را به احترام مرگ ِروح کودکانه دختر ماهشهری عزای عمومی اعلام میکرد.
چطور می شود زنی که با چکش دندان ها و انگشتان یک دختر بچه را له کرده آزاد در شهر بگردد؟!؟
کجای این جهان ایستاده ایم؟
چه فرقی بین او و شوهرش با بیجه است؟
هیچ!بدتر نباشند ، کمتر نیستند!
تصویرش را نگاه کنید، این حجم از نا امیدی در صورت یک کودک بی تکرار است.
مرگ چه فرقی می کند با این زنده بودن!
ترسم از کودکانیست که با دستان بسته ، گوشه حیاط های این شهر شب را صبح می کنند و ما بی خبریم!

کاش می شد خوشبختت کنم! به خدا هر کاری لازم باشد می کنم. کاش دخترم بودی...
بمیرم برایت ، بمیرم.
....
artwork: محمد طباطبائی
Read more
با اینکه می دونم شرایط زندگی با اتفاق هاییکه هر روز بد تر از دیروز داره شکل می گیره، سخت شده !!! ‎همه که خارج نمیرن ‎من میگم پول عوارض ورود به مستراح هم از ما بگیرید ‎من خودم شخصا چند باری در روز وارد مستراح می‌شم البته از ترسم که یه وقت عوارض پرداخت بکنم خودمو به چند روز یه بار دارم عادت می دم می ترسم ... با اینکه می دونم شرایط زندگی با اتفاق هاییکه هر روز بد تر از دیروز داره شکل می گیره، سخت شده !!!
‎همه که خارج نمیرن
‎من میگم پول عوارض ورود به مستراح هم از ما بگیرید
‎من خودم شخصا چند باری در روز وارد مستراح می‌شم البته از ترسم که یه وقت عوارض پرداخت بکنم خودمو به چند روز یه بار دارم عادت می دم
می ترسم دیگه !!!
‎اگر عوارض اقامت در مستراح بر حسب ثانیه و بعد عوارض خروج از مستراح و عوارض شیوه‌ی استفاده از مستراح (شماره‌ی یک یا شماره‌ی دو) هم از من و تمام کسائیکه که به سیاست فعلی رأی دادن بگیرن یه چی تهش میمونه
‎می مونه !!! تنها، کارتون راه می افته
‎چه اشکالی داره
‎بلاخره وضعیتو که مردم عزیز خودشون می دونن
‎ خوردن به خنس بد !!!
‎واسه همه پیش میاد
‎بلاخره مردمی که نتونن مشکل رئیس‌جمهورشون رو حل کنن به درد لای جرز دیوار هم می‌خورن
.
‎از شما می‌پرسم
‎کلید تدبیرتون کار نمی کنه؟!؟
‎گم کردید؟!؟
شاید
‎معنی تدبیرو نمی‌دونید؟!؟
‎جای دوری نمی‌ره؟!؟
شاید، توانش و ندارید ؟!؟
‎جواب مردمو بدید
‎جواب آدم‌هایی که اینطوری حرف میزنن ‌
‎سئوال می‌کنم
گریه ی این مرد برای قولش به بچش انقدر از ته دل، باید از ته کجاش باشه که شاید ببینید؟!؟
‎بودجه‌ی سال ۹۷ و در یک جمله توضیح ‌دادید
‎بر مبنای اشتغال و رفع فقر؟
.
آقا قول دادید اما چرا انقدر ... ؟!؟
--------
‎ببخشیندا
‎ببخشیندا
‎به دل نگیرید یه وقت، عذر می‌خواهم .
‎وای از آن که امید مردمو ناامید کنه
نوشته هایی غمگین در مورد، فقر و نداری نمیدونم واقعا چرا باید بعضیها اینقدر تو رفاه باشن که خرید ساعت یه میلیاردی براشون تفریح باشه و یه عده به خاطر ظلمی که از طرف دیگران میشه تو تهیه نیاز اولیه زندگیشون بمونن .
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول هفته هستو نان در سفره نیست
ای خدا شکرت اما این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی میخرید.
به امید اینکه به هممون لازم و ضروری بشه که به فقرا جامعه مهمان نوازی کنیم، می دونم شرایط زندگی برای همه سخت اما کاش می شد احترام بزاریم و از عمق جونمون عشق بورزیم و محبّت اونا رو توو قلب خودمون جا بدیم و برای حل مشکلات اونا و سامان بخشیدن به زندگی اونا داوطلب باشیم .
دوستون دارم
علیرضا رحمانی 🍂
Read more
Loading...
کاش می دیدم چیست انچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست اه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان ...
Media Removed
کاش می دیدم چیست انچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست اه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی اه وقتی که تو چشمانت ان جام لبالب از جان دارو را سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی موج موسیقی عشق از دلم می گذرد... فریدون_مشیری کاش می دیدم چیست
انچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست
اه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
اه وقتی که تو چشمانت
ان جام لبالب از جان دارو را
سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد... 🌿فریدون_مشیری
" غزل افشین علاء در سوگ رحلت حاج محمد قلی جهاندار " ‏‏شبی تلخ است وداردهول اقیانوس راباخود/دریغا برده ...
Media Removed
" غزل افشین علاء در سوگ رحلت حاج محمد قلی جهاندار " ‏‏شبی تلخ است وداردهول اقیانوس راباخود/دریغا برده کشتیبان مافانوس راباخود/من ازتشییع آن پیکربه حیرت مانده ام زیرا/که دیدم میبردتابوت ،اقیانوس راباخود/چنان بااشتیاق وشور،کرداز مرگ،استقبال/که گویا میبردهندوستان طاووس راباخود!/دریغ ... " غزل افشین علاء در سوگ رحلت حاج محمد قلی جهاندار " ‏‏شبی تلخ است وداردهول اقیانوس راباخود/دریغا برده کشتیبان مافانوس راباخود/من ازتشییع آن پیکربه حیرت مانده ام زیرا/که دیدم میبردتابوت ،اقیانوس راباخود/چنان بااشتیاق وشور،کرداز مرگ،استقبال/که گویا میبردهندوستان طاووس راباخود!/دریغ ای جنگل مازندران!ازخاک دامانت/ اجل یکباردیگربرد، کیکاووس راباخود/نه تنهارفت درفقدان اوصبر ازکف یاران/که گویابرد شوروشادی چالوس رابا خود/به عهدخودوفاکردو به کهف خویش رفت ومن /کشم هرسوبه دوشم عهد دقیانوس راباخود/ جهاندارا!جهان بگذاشتی بی آنکه برداری/ازاین دنیا،ریاونخوت وسالوس راباخود/درآغوش برادر خفته ای شیرین وماهر شب/کشیم اینسووآنسو تاابدکابوس راباخود/ پس ازیک عمردل بستن به روح الله پیوستن!/به ضرباهنگ حیرت برده ای ناقوس راباخود/ به پابوس که رفتی؟کاش می بردی به همراهت/به دیدارحسین این شاعر پابوس راباخود... 94/3/14
Read more
«متروپل» کارگردان: مسعود کیمیایی خواننده و آهنگساز: رضا یزدانی تنظیم کننده: میلاد عدل ترانه سرا: یغما گلرویی دنیای من یه چهاردیواری لحظه هام بوی تاج گل می دن دو تا دست بریده از ساعد منو سمت یه دره هل می دن زندگیمو سکندری رفتم این خیابون چقدر تاریکه رد خون مثل سایه باهامه رو تنم زخم ... «متروپل»

کارگردان: مسعود کیمیایی
خواننده و آهنگساز: رضا یزدانی
تنظیم کننده: میلاد عدل
ترانه سرا: یغما گلرویی

دنیای من یه چهاردیواری
لحظه هام بوی تاج گل می دن
دو تا دست بریده از ساعد
منو سمت یه دره هل می دن

زندگیمو سکندری رفتم
این خیابون چقدر تاریکه
رد خون مثل سایه باهامه
رو تنم زخم تیغ گزلیکه

قلبمو توی الکل انداختم
عشقم لهجه قفس داره
طرح یه دست سرخ رو پرده س
هنوز این سینما نفس داره

من تو این سینمای خاک شده
فیلم های پر از جنون دیدم
من رفیقای جون جونیمو
سرد و بی جون شده تو خون دیدم

رو لب تیغ عاشقت بودم
رو لب تیغ زندگی کردیم
راهمون از تو خون گذشت اما
کاش می شد دوباره برگردیم

روی آسفالت لاله زار انگار
یه نفر داره چونه می ندازه
کی می دونه تو پایتخت امشب
تیغه ی چن تا ضامنی بازه

من هنوزم قدیمیم مثل
قهرمانای توی اون فیلما
تو که رنگت عوض شده، د بگو
پس چرا ضجه می زنه دنیا

ما کجای قرق زمین خوردیم
که هنوز روی زانو راه می ریم
خواب هامونو رگ زدن اما
اونقدر زنده ایم که می میریم

کوچه از هر دو سمت بن بسته
لکنتو خط بزن از این فریاد
بعد از این دیگه شیر و خط یکیه
بعد از دیگه هر چه باداباد

رو لب تیغ عاشقت بودم
رو لب تیغ زندگی کردیم
راهمون از تو خون گذشت اما
کاش می شد دوباره برگردیم.
Read more
.... . . به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد، به آن چیزهای بی‌ربط ...
Media Removed
.... . . به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد، به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند: به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید که ما را موجودیتی نیست و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را و در ... ....
.
.
به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام
که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را
و در سر می‌پروراند رویاها را ...
.
.
.
پاز*
ترجمه: احمد شاملو ————————————————————————. گالیا!
#1000
#8001

روی چهارپایه ای نشستم و او کنار من ایستاد. در جوار او زیبایی و سعادتی که ته مزه تلخی داشت را احساس می کردم، ناگهان شروع به صحبت کردن کرد. آرام مثل اینکه جملاتی که قبلا از بر کرده بود را می خواند گفت: "می خواهم چیزی بگویم که شاید برایت تازگی داشته باشد. شاید هم نتوانی و نخواهی بفهمی، اما من مجبورم به تو بگویم زیرا نمی خواهم دختر جوانی مثل تو را فریب دهم. سرنوشت من با سرنوشت این مملکت توام است. برای من خوشبختی انفرادی وجود ندارد، اگر تو بخواهی زندگی خودت رو با مال من پیوند بدهی، بدبخت می شوی." مثل بچه ای که درسش را بلد نیستند، به تته پته افتاد، اما من حوصله ام سر رفت و گفتم: " می دانم، هر چه تو می خواهی بگویی خودم فکرش را کرده ام. می دانم. من شایسته تو نیستم، برای تو جوان هستم، تو همش اش در فکر اینده هستی. اما من هم می خواهم یک آن در تمام عمر خودم لذت زنده بودن را بچشم. این است که آمده ام و ... . می دانم که دودلی من تو را مشکوک کرده است.
فردایی برای من وجود ندارد. با تو تاریک است، بی تو از این هم بدتر است. فایده ندارد حرف نزن!
کاش می دانستی که چه بر سر من آمده.
من خیلی سالخورده تر از آن هستم که سنم نشان می دهد."
.
.
چشم هایش*
بزرگ علوی
Read more
Loading...
سوال: من خانمی هستم که هدیه دادن و گرفتن را خیلی دوست دارم، ولی شوهرم این کار را قبول ندارد، خیلی دلم ...
Media Removed
سوال: من خانمی هستم که هدیه دادن و گرفتن را خیلی دوست دارم، ولی شوهرم این کار را قبول ندارد، خیلی دلم می‌خواهد حتی برای یکبار هم که شده یک لباس برای من بخرد که سلیقه‌اش را بدانم چطور است؟ چه کار کنم که همسرم احساساتش را بروز دهد؟ ‌ پاسخ : از اینکه صادقانه سوال خود را با ما در میان گذاشتید، متشکریم. ‌ ما ... سوال:
من خانمی هستم که هدیه دادن و گرفتن را خیلی دوست دارم، ولی شوهرم این کار را قبول ندارد، خیلی دلم می‌خواهد حتی برای یکبار هم که شده یک لباس برای من بخرد که سلیقه‌اش را بدانم چطور است؟ چه کار کنم که همسرم احساساتش را بروز دهد؟

پاسخ :
از اینکه صادقانه سوال خود را با ما در میان گذاشتید، متشکریم.

ما در این مورد به احساس زیبا و به جای شما حق می‌دهیم و ای کاش می‌توانستیم این حرف‌ها را مستقیما به همسرتان بگوییم؛ هدیه دادن، آثار مثبت و ارزنده‌ای در روابط انسانی به جا می‌گذارد و تاثیر ویژه‌ای نیز بر روابط همسران و ایجاد سازگاری و آرامش در میان آنان خواهد گذاشت مثل:

1. پاک سازی اخلاقی: هدیه دادن باعث می‌شود بسیاری از بدی‌های اخلاقی به راحتی و بدون احساس سختی، از وجود هدیه دهنده و هدیه گیرنده رخت بربندد.
2. جلب محبت و از بین بردن کینه‌ها: پیغمبراکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌فرماید: «تَهادَوا تحابُّوا فَانَّ الهَدیَّةَ تَذهَبُ بِالضَّغائِن؛ هدیه دهید و به یکدیگر محبت کنید؛ چرا که هدیه کینه‌ها را از دل می‌برد.»[1]

امّا شما خواهر گرامی به این نکته‌ها و این کارها توجه کنید:

- باید بدانید که شیوه ابراز محبت آقایان با خانم‌ها تفاوت جدّی دارد؛ مردان عموما عمل گرا هستند و کمتر آموخته‌اند که با شیوه‌های کلامی و کارهای احساس برانگیزی مثل هدیه دادن، ابراز محبت کنند. مردان همچنین از توانایی‌های فوق العاده خانم‌ها در نشان دادن احساسات بی بهره‌اند، آگاهی به این موضوعات، انتظارات شما را در روابط زندگی تعدیل می‌کند.

- شما در این مورد پیشقدم شوید و پیوسته به همسرتان هدیه بدهید، (البته توجه داشته باشید که اصولا مردان از هدیه گرفتن، به اندازه خانم‌ها خوشحال نمی‌شوند!) در اوقات خوش با شیوه‌ای مهربانانه به ایشان بگویید که چقدر از هدیه گرفتن خوشحال می‌شوید.

- غم و نگرانی را از چهره خود بزدایید و با رویی باز و چهره‌ای خندان با او روبه رو شوید.

- هنگام ورود شوهرتان به خانه به استقبال او بروید، به او سلام و خسته نباشید بگویید، از حالش جویا شوید، به او بگویید که از آمدن او خوشحالید و دلتان برای او تنگ شده بود.

- پیش از ورود شوهر، خود را بیارایید، لباس‌های زیبا و فریبنده بپوشید، عطر و ادکلن خوش‌بو استعمال کنید و به او نشان دهید که همه این کارها را برای او انجام داده‌اید.

- در آخر هم، سعی کنید نیازهای عاطفی و جنسی خود و همسرتان را نیز به خوبی ارضا کنید.

با آرزوی موفقیت

پی‌نوشت:
[1]. وسائل الشیعه، ج7، ص289

#خانواده #محبت #زندگی #رابطه #دل #دوستی #همسر_خوب #همسر #زندگی_خوب #هدیه
Read more
. #بانو_بیا_به_کافه_مسیحا_غزل_بنوش #بهتر_همان_كه_شاعر_تو_كافه_چى_شود #دل_من_پای_ضریحی_که_ندارد_رفته_است #هدیه_از_آن_سفر_عشق_محن_آورده_است . الهی ...
Media Removed
. #بانو_بیا_به_کافه_مسیحا_غزل_بنوش #بهتر_همان_كه_شاعر_تو_كافه_چى_شود #دل_من_پای_ضریحی_که_ندارد_رفته_است #هدیه_از_آن_سفر_عشق_محن_آورده_است . الهی به سجاد، آن معدن علم الهی به باقر، شه کشور حلم #شیخ_بهایی . خاک پای امام غریب بقیع... . تشنه ام در برهوت غم تو می بارم عطش ... .
#بانو_بیا_به_کافه_مسیحا_غزل_بنوش
#بهتر_همان_كه_شاعر_تو_كافه_چى_شود
#دل_من_پای_ضریحی_که_ندارد_رفته_است
#هدیه_از_آن_سفر_عشق_محن_آورده_است
.
الهی به سجاد، آن معدن علم
الهی به باقر، شه کشور حلم
#شیخ_بهایی
.
خاک پای امام غریب بقیع...
.
تشنه ام در برهوت غم تو می بارم
عطش بوسه به لبهای ضریحت دارم
.
حسرت عطر مزارت به مشامم مانده است
کاش می شد که به قبر تو سری بگذارم
.
مرغ دل خون جگر لانهٔ تخریب شده است
در غم گنبد ویران شده ات، آوارم
.
پشت آن پنجره ها، یوسف در بند منی
یار، زندانی و من خسته از این دیوارم
.
کاش می شد که شبی نم نم باران باشم
تا غبار از رخ آئینهٔ تو بردارم
.
دور از دار شفابخشم و دستان طبیب
بگذارید زیارت بکنم، بیمارم
.
بر ضریحی که نداری دل من بسته دخیل
چه کنم؟ باز هم افتاده گره در کارم
.
#کافه_مسیحا
#پر_از_هوای_بقیعم_غزل_کبوتر_شد
#دوباره_گوشه_چشمان_شعر_من_تر_شد
#تو_را_به_زهر_نه_در_پنج_سالگی_کشتند
#در_ان_غروب_غريبى_که_عشق_بى_سر_شد
#در_سینه_شیعه_اثری_از_غم_نیست
#روزی_که_برای_تو_حرم_می_سازیم
#یا_علی
Read more
. .کاش می شد… که کسی می آمد باور تیره ی ما را می شست!! وبه ما می فهماند… !!! دل ما منزل تاریکی نیست! “”اخم”” برچهره، ...
Media Removed
. .کاش می شد… که کسی می آمد باور تیره ی ما را می شست!! وبه ما می فهماند… !!! دل ما منزل تاریکی نیست! “”اخم”” برچهره، بسی نازیباست ! بهترین واژه همان”لبخند”است. که زلبهای همه دور شده ست! کاش می شد!!! که به انگشت، نخی می بستیم! تا فراموش نگردد که هنوز “”انسانیم”” #لبخند #دل #انسان #follows ... .
.کاش می شد…
که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند… !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
“”اخم””
برچهره، بسی نازیباست !
بهترین واژه
همان”لبخند”است.
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت،
نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد
که هنوز “”انسانیم”” #لبخند #دل #انسان
#follows #followhim #followers #photo #farhad_st #face #facebook #lovelive #love
Read more
Loading...
🔆 <span class="emoji emoji2600"></span>️🔆 نور و نان (بخشی از کتاب پیامیری از کنار خانه ی مارد شد.. عرفان نظرآهاری این همه گندم، این همه ...
Media Removed
🔆 ️🔆 نور و نان (بخشی از کتاب پیامیری از کنار خانه ی مارد شد.. عرفان نظرآهاری این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی،‏این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است؛ آدم است که می خورد . این همه گنجِ آویخته بر درخت،‏ این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است؛ آدم است که می خورد. این همه مرغ هوا و ماهی دریا،‏این ... 🔆 ☀️🔆 نور و نان (بخشی از کتاب پیامیری از کنار خانه ی مارد شد.. عرفان نظرآهاری

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی،‏این همه خوشه در باد را که می خورد؟
آدم است؛ آدم است که می خورد .
این همه گنجِ آویخته بر درخت،‏ این همه ریشه در خاک را که می خورد؟
آدم است؛ آدم است که می خورد.

این همه مرغ هوا و ماهی دریا،‏این همه زنده بر زمین را که می خورد؟
آدم است؛ آدم است که می خورد.

هر روز و هر شب،‏هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود؛‏اما آدم گرسنه است.
آدم همیشه گرسنه است. 🔅دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک وخوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود؛‏دستهایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام،‏خسته ام از این آدمها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا،‏چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر!
خدا به میکائیل گفت : آنچه انسانها را سیر می کند نور است نه نان! تو مامور آنی که نان بیاوری،‏اما نور تنها نزد من است؛‏و تا هنگامی که آدمی به جای نور نان می خورد،‏گرسنه خواهد ماند. 🔅میکائل راز نور و نان را به فرشته ای گفت،‏و او نیز به فرشته ای دیگر؛ و هر فرشته به فرشته ی دیگری. تا آنکه همه ی هفت آسمان این راز را دانستند،‏تنها آدم بود که نمی دانست.
اما رازها سر می روند،‏پس راز نور و نان هم سر رفت و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد،‏در جستجوی هر چراغ و فانوس و هر شمع.

اما آدم همیشه شتاب می کند،‏برای خوردن نور هم شتاب کرد،؛‏و نفهمید نوری که آدم را سیر می کند،‏نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستاره ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود. 🔅خداوند به جبرئیل گفت : سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار. و گفت:‏هر کس بر سر این سفره بنشیند سیر خواهد شد.

سفره خدا گسترده شد،‏از این سر جهان تا ان سوی هستی؛‏اما آدمها آمدند و رفتند‍‏از وسط این سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.

آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند.

اما گاهی فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت و جهان از برکت همان لقمه روشن شد.
و گاهی فقط گاهی کسی تکه ای عشق بر داشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت.
و گاهی فقط گاهی،‏کسی جرعه ای از هدایت نوشید،‏و هر که او را دید چنان سر مست شد،‏که تا انتهای بهشت دوید. 🔅سفره ی پهن خدا است،‏اما دور آن هنوز هم خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.

میکائیل گریه می کند و می گوید : کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
Read more
 #mastajphotos . کوچه ی سیزدهم... زنجان و زنجان گردی هم حس و حال خاص خودشو داشت... کاش می شد توی ...
Media Removed
#mastajphotos . کوچه ی سیزدهم... زنجان و زنجان گردی هم حس و حال خاص خودشو داشت... کاش می شد توی زادگاه خودم هم (اهواز) اینجور راحت شهر رو قدم بزنم و نه گرمای 50 درجه کلافم کنه ، نه شرجیا و نه ممنوعیت عکاسی با دوربین و نه اعتراض مردم! بگذریم ، مدت هاست که بعد از اتفاقات و ممنوعیت ها و محدودیت های عکاسی ... #mastajphotos
.
کوچه ی سیزدهم...
زنجان و زنجان گردی هم حس و حال خاص خودشو داشت...
کاش می شد توی زادگاه خودم هم (اهواز) اینجور راحت شهر رو قدم بزنم و نه گرمای 50 درجه کلافم کنه ، نه شرجیا و نه ممنوعیت عکاسی با دوربین و نه اعتراض مردم!
بگذریم ، مدت هاست که بعد از اتفاقات و ممنوعیت ها و محدودیت های عکاسی توی اهواز دیگه با جون و دل و خیال راحت نتونستم دوربین به دست بشم...
.
پ.ن: یه چیزی خیلی ساله دوست دارم بگم که کاش اینجا هم فرهنگ عکاسی و عکاسی خیابانی جا بیفته...که تا دوربین در میاری 5 نفر اعتراض نکن یا حس نکنن اگه توی کادر یه عکس حتی از پشت سر هم بیفتن انگار تیر خوردن!! مدت هاست ناراحتم از بی احترامی ها و مشکلاتی که هربار دوربین به دست شدم یه عده برام ایجاد کردن و پشیمون به خونه برگردوندنم...شایدم من بلد نیستم اینجا چطور کارمو انجام بدم...! نمیدونم...ولی به هرحال اهواز و خوزستان زادگاه منِ و من عاشقشم ، حتی اگر نشه از عکاسی توش لذت برد! 🙏
.
#mastajstories
#ax_matn #one__shot__ #akas_khoone #igerspersia #iranian_photography #ig_persia #icu_iran #photoss_ir #pix__2__pix #akkas_bashy #aksdastan #harfeaks #photogram35 #nature2000 #ig_iran_ #insta_iran #instapersia #insiran1 #lenspersia #persianlikes
#negahe_shoma #am_iranaks #akkasan #ig_4every1 #ir_aks #lenspersia #pasandha #insiranian #lenzak
Read more
. کاش می دانستی سکوتِ استخوان سوزت سیلی محکمی ست بر صورت شادمانیِ رنگ پریده ی من طوفانی مدام در ...
Media Removed
. کاش می دانستی سکوتِ استخوان سوزت سیلی محکمی ست بر صورت شادمانیِ رنگ پریده ی من طوفانی مدام در باغچه ی کوچکِ آرامشم . حسرت پاسخی ست که از من دریغ می کنی درد همین بی واژگی ناگهان است مرگ تدریجی لبخند های ساده زیر سنگینی سکوت های بی دلیل . کاش می دانستی که سکوت، مُسری ست و این همه حرف از ... .
کاش می دانستی
سکوتِ استخوان سوزت
سیلی محکمی ست
بر صورت شادمانیِ رنگ پریده ی من
طوفانی مدام
در باغچه ی کوچکِ آرامشم
.
حسرت
پاسخی ست که از من دریغ می کنی
درد
همین بی واژگی ناگهان است
مرگ تدریجی لبخند های ساده
زیر سنگینی سکوت های بی دلیل
.
کاش می دانستی
که سکوت، مُسری ست
و این همه حرف
از سخت جانیِ احساس من است
.
کاش می دانستی
که خاموشی ات
هربار
چگونه تمامِ مرا
به انزوایی تاریک و متخاصم
تبعید می کند
.
#نیلوفر_حسینی_خواه .
.
#cruelsilence ‎⛓️
#چه_در_دل_من ...
Read more
Loading...
... . اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم... دستهامان خالی دلهامان ...
Media Removed
... . اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم... دستهامان خالی دلهامان پر گفتگوهامان مثلا یعنی ما... کاش می دانستیم هیچ پروانه ای ،پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد. حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم... از خانه که می آئی یک دستمال سفید، پاکتی ... ...
.
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم...
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما...
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای ،پریروز پیلگی خویش را به یاد
نمی آورد.
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم...
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است.
#سید_علی_صالحی
#اسکیس_های_بزرگمهر_حسین_پور
@bozorgmehrhosseinpour
Read more
مشکل به دستم اورد اما به هیچ مرا باخت @sattarmusic ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار با تو نفس کشیدن ...
Media Removed
مشکل به دستم اورد اما به هیچ مرا باخت @sattarmusic ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار ای کاش می شد امروز در چشم تو غزل خواند بار دیگر تو را دید نام تو را عشق خواند ای کاش زندگی رو از هم نمیگرفتیم از زنده مردن خویش ماتم نمیگرفتیم هرگز نگو که این درد تقدیر ناگزیر است دیروزمان ... مشکل به دستم اورد
اما به هیچ مرا باخت
@sattarmusic

ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
ای کاش می شد امروز در چشم تو غزل خواند
بار دیگر تو را دید نام تو را عشق خواند
ای کاش زندگی رو از هم نمیگرفتیم
از زنده مردن خویش ماتم نمیگرفتیم
هرگز نگو که این درد تقدیر ناگزیر است
دیروزمان که مرده فردایمان چه دیر است
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
ای کاش می شد امروز در چشم تو غزل خواند
بار دیگر تو را دید نام تو را عشق خواند
با تو شدم من آباد دستان تو مرا ساخت
مشکل ز دستم آورد اما به هیچ مرا باخت
بس کن نزن تبر را بر شاخه ام که خسته ام
این زخم اولین بود یا زخم آخرین است
ای کاش زندگی رو از هم نمیگرفتیم
از زنده مردن خویش ماتم نمیگرفتیم
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
Read more
. . نرسد کاش #محرم که دلم می گیرد بشمرم داغ دمادم نفسم می گیرد . تا ببینم که شده شهر سیه پوش غمش آسمان ...
Media Removed
. . نرسد کاش #محرم که دلم می گیرد بشمرم داغ دمادم نفسم می گیرد . تا ببینم که شده شهر سیه پوش غمش آسمان دل من سایه‌ی غم می‌گیرد . عطر یادش چو بپاشند به هر کوی و گذر همه‌ی شهر، خـدا! بوی حرم می‌گیرد . نشود کاش بیان آن‌چه بر این قافله رفت دل عشاق از این داغ چه غم می‌گیرد . می‌کند بغض گلو کار دو چشمم ... .
.
نرسد کاش #محرم که دلم می گیرد
بشمرم داغ دمادم نفسم می گیرد .

تا ببینم که شده شهر سیه پوش غمش
آسمان دل من سایه‌ی غم می‌گیرد
.
عطر یادش چو بپاشند به هر کوی و گذر
همه‌ی شهر، خـدا! بوی حرم می‌گیرد
.
نشود کاش بیان آن‌چه بر این قافله رفت
دل عشاق از این داغ چه غم می‌گیرد
.
می‌کند بغض گلو کار دو چشمم مشکل
می‌شود تار .... هر آن چشم که نم می‌گیرد
.
اگرم سر بدهم در قدمش باکی نیست
آرزویی است که #ارباب سرم می‌گیرد
.
مزد این غصه اگر دیدن رویش باشد
دل‌خوش از رخت سیاهی که تنم می‌گیرد
.
.
#محرم_نزدیک_است .
#شعر_از_خودم_فاطمه_بانو
.
Read more
اشک است همدم دلِ هجران کشیده ها آخر سپید شد به رهِ تـو، چه دیده ها روزیِ اشک ما همه در چشمهای توست ای ناله دارِ تنگِ غـروب و سپیده ها تو ناز کن لیلیِ خیمه نشینِ عشق نازِ تو می کشند گریبان دریده ها می گفت عاشقی که تو را در بغل گرفت مائیم و اشک حسرتی و این شنیده ها آرامِ جانِ فاطمه برگرد از سفر چشم انتظار ... اشک است همدم دلِ هجران کشیده ها
آخر سپید شد به رهِ تـو، چه دیده ها
روزیِ اشک ما همه در چشمهای توست
ای ناله دارِ تنگِ غـروب و سپیده ها
تو ناز کن لیلیِ خیمه نشینِ عشق
نازِ تو می کشند گریبان دریده ها
می گفت عاشقی که تو را در بغل گرفت
مائیم و اشک حسرتی و این شنیده ها
آرامِ جانِ فاطمه برگرد از سفر
چشم انتظار تو همه قامت خمیده ها
ای کاش امشبی که رَوی سویِ کربلا
ما را دعـا کنی وسط برگـزیـده ها
تا می شویم لحظه ای دلتنگ کربلا
دل را حرم کنیم به این اشک دیده ها

#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_الرزقنا_حـرم
#یارقیه
#یا_حسین
#لبیک_یا_حسین
#امام_حسین
#بي_دست_كربلا_دست_مرا_بگير
#نوكري_ارثيه_و_منصب_اجدادي_ماست
#شکر_خدا_که_در_پناه_حسینیم
#همه_نوکر_حسینیم
#شهادت_مادرم_افسانه_نیست
#اسلام #شیعه #محرم #اربعین #صور #سوریه
#روضه #فاطمیه #کربلا #نجف
#بیچاره_اون_که_حرم_رو_ندیده
#بیچاره_تر_اون_که_دید_کربلاتو
Read more
حالا می‌تونیم به تیم ملی‌مون افتخار کنیم. ترانه مربوطه جام و بردن خونشون! ■■■■■■■■■ پ‌ن کاش ...
Media Removed
حالا می‌تونیم به تیم ملی‌مون افتخار کنیم. ترانه مربوطه جام و بردن خونشون! ■■■■■■■■■ پ‌ن کاش می‌شد به اقتصادمون هم افتخار می‌کردیم #پست_علی_الحساب #دو_یو #رییس_جمهور #مرتضی_درخشان #جام_جهانی #دلار_که_مهم_نیست #علی_برکت_الله #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_پنالتی_رونالدو_رو_بگیرم ... حالا می‌تونیم به تیم ملی‌مون افتخار کنیم.

ترانه مربوطه
جام و بردن خونشون!
■■■■■■■■■ پ‌ن
کاش می‌شد به اقتصادمون هم افتخار می‌کردیم

#پست_علی_الحساب

#دو_یو #رییس_جمهور #مرتضی_درخشان #جام_جهانی #دلار_که_مهم_نیست #علی_برکت_الله #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_پنالتی_رونالدو_رو_بگیرم #ما_ملت_قهرمانیم #ولی_از_پس_حسن_بر_نمیایم #خطرناکه_حسن #توچال #دلار #روحانی #چطوری_کریس؟ #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_به_مردم_قول_داده_حباب_دلار_رو_میترکونه_ولی_خودش_ترکیده #بیرانوند_یا_روحانی #مسئله_این_است #ومن_الله_التوفیق
Read more
آب برای کامل شدن دنبال آب می گرده باد برای قدرتش باد می خواد آتیش هرکیو بسوزونه با آتیش خطرناکتر می شه اما نمی دونم چرا ؟!؟ آدم با آدم ... نمی دونم چی بگم بد می بینه دلش تنگ می شه کامل نمی شه وسیله می شه جای اینکه سبب آرامشش بشیم فقط به چشم پله نگاش می کنیم که اگر اینطور نباشه اسمش از همراه بودن خط ... آب برای کامل شدن دنبال آب می گرده
باد برای قدرتش باد می خواد
آتیش هرکیو بسوزونه با آتیش خطرناکتر می شه
اما نمی دونم چرا ؟!؟
آدم با آدم ...
نمی دونم چی بگم
بد می بینه
دلش تنگ می شه
کامل نمی شه
وسیله می شه
جای اینکه سبب آرامشش بشیم فقط به چشم پله نگاش می کنیم که اگر اینطور نباشه اسمش از همراه بودن خط می خوره
معنی خوشبختی و یا آرامش چیه ؟!؟ مگه عمر دنیا چقدره ؟!؟ اما کاش
انسان با انسان ( طرفین )
قدرت می گرفت
همیشه باهاش کامل بود که دلش تنگ نشه .
در مجموع کاش می شد با تمام وجودش انتخاب می شد ( خنده، گریه، بی پولی، سختی، رفاه و ... ) وباعث آرامش می شد نه دلتنگیش برای خیلی چیزها ...
امیدوارم همتون شاد باشید
و از زندگیتون به چشم خوبی و یادگاری قشنگ یاد بشه .
دوستون دارم
علیرضا رحمانی 🍂
Read more
. حمید و محسن همخانه بودند. حمید از محسن متنفر بود. محسن این موضوع را نمی‌دانست. اگر می‌دانست هم خیلی ...
Media Removed
. حمید و محسن همخانه بودند. حمید از محسن متنفر بود. محسن این موضوع را نمی‌دانست. اگر می‌دانست هم خیلی برایش فرق نمی‌کرد. محسن همه‌ اِلِمان‌هایی که حمید را از او متنفر می‌کرد داشت. خیلی سر و صدا می‌کرد. هیچ درسی نمی‌خواند، ولی همه‌ واحد‌ها را پاس می‌کرد. مطلقا هیچ‌کاری نمی‌کرد. نه غذا درست می‌کرد. ... .
حمید و محسن همخانه بودند. حمید از محسن متنفر بود. محسن این موضوع را نمی‌دانست. اگر می‌دانست هم خیلی برایش فرق نمی‌کرد. محسن همه‌ اِلِمان‌هایی که حمید را از او متنفر می‌کرد داشت. خیلی سر و صدا می‌کرد. هیچ درسی نمی‌خواند، ولی همه‌ واحد‌ها را پاس می‌کرد. مطلقا هیچ‌کاری نمی‌کرد. نه غذا درست می‌کرد. نه ظرف می‌شست. نه خانه را تمیز می‌کرد. فقط دستشویی را تمیز می‌کرد. آن هم فقط برای این‌که هر دفعه دستشویی را خیس می‌کند بهانه‌ای داشته باشد. اصولا محسن برای هر چیزی بهانه‌ای داشت. اینکه چرا هیچ‌کاری نمی‌کند... اینکه چرا اجاره‌اش را دیر به دیر می‌دهد... اینکه چرا تا لنگ ظهر بیدار است... اینکه چرا انقدر علاف است... چرا با احساسات آدم‌ها انقدر بازی می‌کند... از همه مهم‌تر اینکه اصلا دختر‌ها چرا جذبش می‌شوند... وای این برای حمید رو مخ‌ترین چیز بود... حمید درشت هیکل بود. قیافه‌اش هم خوب بود. نظم داشت و درسش همیشه خوب بود. پول در می‌آورد. همه کار می‌کرد... اما محسن یک آدم لاغر مردنی داغان. حمید دلش می‌خواست سر به تن محسن نباشد... و واقعا هم همین را می‌خواست... حتی تصمیمش را هم گرفته بود... ای کاش می‌شد محسن بمیرد... اما چگونه؟
.
فرضیه‌ اول- مرگ بر اثر برخورد با جسم سخت:

حمید چاقویی، تبری، دشنه‌ای چیزی بردارد و برود محسن را بکشد. تا هم خودش و هم بقیه را از دستش خلاص کند. اما این فرضیه خیلی عملی نبود. بلاخره حمید همخانه‌ محسن بود و اگر از این بلاها سر محسن می‌آمد همه به او شک می‌کردند. یعنی همخانه بودن با محسن هیچ سودی نداشت. حتی نمی‌شد او را به راحتی کشت.
.
فرضیه دوم- برخورد با جسم نرم (خفه کردن): فقط کافی بود یک روز صبح در اوج خواب محسن، حمید برود و یک بالش بگذارد روی کله‌ محسن و بعد با باسن رویش بنشیند. محسن ریغوتر از این بود که بتواند از آن زیر بلند شود. نهایتا چند دست و پا و خلاص... اما این فرضیه کمی خطرناک بود. ممکن بود لو برود. یک وقت زیر ناخن محسن یک دی‌ان‌ایی چیزی از حمید پیدا می‌شد. یا اینکه به هر دلیلی متوجه می‌شدند کسی با باسنش روی محسن نشسته و بعد اندازه‌اش را می‌گرفتند و اندازه‌اش را با حمید مطابقت می‌دادند و بعدش هم دستگیری حمید و اعدام.
.
فرضیه سوم- مرگ بر اثر مرگ موش:

خیلی راحت و ساده. کلاسیک‌ترین ایده. حمید مرگ موش می‌خرید و کمی توی غذای محسن می‌ریخت و بعد هم تمام. ولی به همان کلاسیکی که محسن می‌مرد به همان اندازه هم حمید لو می‌رفت که کار او بوده... بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
مــَــنم بـَعـضــــْی وَقــتـا یهـــۆیـی خِــــــْــــیـلـْے دلم مـیـگــــْـیــرِه آڂـــه ...
Media Removed
مــَــنم بـَعـضــــْی وَقــتـا یهـــۆیـی خِــــــْــــیـلـْے دلم مـیـگــــْـیــرِه آڂـــه ﯾﻪ ﻭﻗﺘـﺎﯾـﮯ آכم یهۇیـــــــی مـﮯ؋همــه چه قدر تنهـــاسټ...چقدر جات خالیه مریم...کاش بودی...کاش بودی که من اینقدر تنها نبودم به جایِی رســــــیدم کـ ـه حــــــتی خـدا هــــــم ... مــَــنم بـَعـضــــْی وَقــتـا یهـــۆیـی
خِــــــْــــیـلـْے دلم مـیـگــــْـیــرِه

آڂـــه ﯾﻪ ﻭﻗﺘـﺎﯾـﮯ

آכم

یهۇیـــــــی مـﮯ؋همــه

چه قدر تنهـــاسټ...چقدر جات خالیه مریم...کاش بودی...کاش بودی که من اینقدر تنها نبودم
به جایِی رســــــیدم

کـ ـه حــــــتی

خـدا هــــــم نــــــگام میــــــکنه

میـ ـگه:

چــــــرا هــــــرکــــــاری مـــــیــکنم

حالــــــت خــــــوب نمیــــــشه...!!!!!
Read more
پدرم رفت و دگر نیست کنارم جسمش روحش اما که مرا نیست جدا یک لحظه پدرم رفت و نگاهش دگرم نیست به راه ولی ...
Media Removed
پدرم رفت و دگر نیست کنارم جسمش روحش اما که مرا نیست جدا یک لحظه پدرم رفت و نگاهش دگرم نیست به راه ولی از یاد نرفته است نگاهش هرگز کاش بودم به کنارش اکنون کاش بودش عمر و می ماند هنوز چه حزین بود طنینش این اواخر شاید از مرگ خبر داشت و این بود دلیل رفت و تنها شده ام با همه سختی هایم رفت و بی او ... پدرم رفت و دگر نیست کنارم جسمش

روحش اما که مرا نیست جدا یک لحظه

پدرم رفت و نگاهش دگرم نیست به راه

ولی از یاد نرفته است نگاهش هرگز

کاش بودم به کنارش اکنون

کاش بودش عمر و می ماند هنوز

چه حزین بود طنینش این اواخر

شاید از مرگ خبر داشت و این بود دلیل

رفت و تنها شده ام با همه سختی هایم

رفت و بی او چه بسی سخت شده زندگی ام

باورش سخت و چه بسیار غمین

کاش می بود و برایم می ماند

پدرم رفت و خزان شد دل من

کاش می ماند و بهارم می ماند
Read more
 #هوالمحبوب . گاهی باید بد بگویند تا بالاتر بروید و نور سیمای زیبایتان بیشتر و بیشتر شود... بالا ...
Media Removed
#هوالمحبوب . گاهی باید بد بگویند تا بالاتر بروید و نور سیمای زیبایتان بیشتر و بیشتر شود... بالا بروید از نگاه... نه از نگاه خاکی ها... از نگاه معبودتان... در دل این مردم که گاهی به سیاهی گناه می افتد مهرتان بیوفتد و روشن شود به عشق صاحبتان... اری پسر فاطمه(سلام‌الله‌علیها) هستین اری سرباز ... #هوالمحبوب
.
گاهی باید بد بگویند تا بالاتر بروید و نور سیمای زیبایتان بیشتر و بیشتر شود...
بالا بروید از نگاه...
نه از نگاه خاکی ها...
از نگاه معبودتان...
در دل این مردم که گاهی به سیاهی گناه می افتد مهرتان بیوفتد و روشن شود به عشق صاحبتان...
اری پسر فاطمه(سلام‌الله‌علیها) هستین
اری سرباز امام زمان (عجل الله تعالی فرج شریف)هستین
کاش میپرسیدند همان بی انصاف هایی که بدی خود را با بغض به کلام می آورند
کاش میپرسیدند که چه کسی هستید...
چه خدمت هایی کرده اید...
اما چه میشود کرد...
که برای سربازی باید گمنام بود‌‌‌...
ان شالله شهادت روزیتان‌...
.
.
پ.ن:الحمدالله که شروع زندگی مشترکم با کلام و نفس حق عالم والا مقام و متواضعی مثل آیت الله العظمی سید احمد علم الهدی (نماینده ولی فقیه)بود...
خدایا ممنونتم...
کمکم کن که این زندگی رو مثل همچین برکتی ادامه بدم
.
.
#عاشقانه_های_مذهبی
#عشقولانه
#مذهبی_ها_عاشقترند
#خوشبخت_ترینیم
#در_بند_کسی_باش_که_در_بند_حسین_است
#اقلیما_۷۸
#بی_قرار۲۸۷۷
#پست_مشترک
#التماس_دعا
Read more
یک وجب خاک، میان کفنم بُگذارید مرهمـی بر بدن سینه زنم بُگذارید یک وجب خاک، فقط از حرم کرب و بلا بِگُذارید، به روی بدنم بُگذارید حتما اینگونه کمی بوی حرم میگیرم ذره ای کاش، محل بر سخنم بُگذارید تا که در قبر، فقط ناله زنم "وای حسین" ذره ای تربت اعلـی، دهنم بُگذارید همه جا جار زدم که وطنم کرب و بلاست پس ... یک وجب خاک، میان کفنم بُگذارید
مرهمـی بر بدن سینه زنم بُگذارید
یک وجب خاک، فقط از حرم کرب و بلا
بِگُذارید، به روی بدنم بُگذارید
حتما اینگونه کمی بوی حرم میگیرم
ذره ای کاش، محل بر سخنم بُگذارید
تا که در قبر، فقط ناله زنم "وای حسین"
ذره ای تربت اعلـی، دهنم بُگذارید
همه جا جار زدم که وطنم کرب و بلاست
پس به روی لحدم، از وطنم بُگذارید
یک وجب پارچه هم هست، که اشک آلود است
این کمی پارچه را هم به تنم بُگذارید
کاش میشد که کمی، تربت اعلای بقیع
در مــزارم، ز غـبـارِ حـسنم بُگذارید
نــوكـــر نـوشـــت:
#حـسیـن_جان
عاشقی آوارگی دارد میان کوچه ها
عاشقی بیچارگی دارد بلا پشت بلا
می رسد از قلب عاشق ها دمادم این نوا
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کـربلا
صلي الله عليڪ يا سيدناالمظلوم يااباعبدالله الحسين
سلام عليكم و رحمة الله... صبحتون بخير... روزتون معطر بنام اباعبدالله
#بیاد_شهید_مدافع_حرم_محمد_جواد_رضایی
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_الرزقنا_حـرم
#امام_حسنی_ام #مدینه #بقیع
#یارقیه #یا_حسین #لبیک_یا_حسین
#امام_حسین #بین_الحرمین
#شکر_خدا_که_در_پناه_حسینیم
#همه_نوکر_حسینیم
#شهادت_مادرم_افسانه_نیست
#اسلام #شیعه #محرم #اربعین #صور #سوریه
#روضه #فاطمیه #کربلا #نجف
#بیچاره_اون_که_حرم_رو_ندیده
#بیچاره_تر_اون_که_دید_کربلاتو
#عطش
Read more
. #يَا_أَيُّهَا_الَّذِينَ_آمَنُوا_إِنْ_جَاءَكُمْ_فَاسِقٌ_بِنَبَإٍ_فَتَبَيَّنُوا . للحق ...
Media Removed
. #يَا_أَيُّهَا_الَّذِينَ_آمَنُوا_إِنْ_جَاءَكُمْ_فَاسِقٌ_بِنَبَإٍ_فَتَبَيَّنُوا . للحق پست نوشت:در دنیای امروز که انسان در احاطه رسانه های مختلف از ماهواره تا شبکه های اجتماعی قرار گرفته است ,آنچه بیش از هر چیز دیگر ضروری به نظر می رسد ,بهره مندی از سواد رسانه ای است. سواد رسانه ای ... .
#يَا_أَيُّهَا_الَّذِينَ_آمَنُوا_إِنْ_جَاءَكُمْ_فَاسِقٌ_بِنَبَإٍ_فَتَبَيَّنُوا
.
للحق پست نوشت:در دنیای امروز که انسان در احاطه رسانه های مختلف از ماهواره تا شبکه های اجتماعی قرار گرفته است ,آنچه بیش از هر چیز دیگر ضروری به نظر می رسد ,بهره مندی از سواد رسانه ای است. سواد رسانه ای عبارت است از پرورش مخاطبانی که توانایی گزینش داشته باشند و نسبت به شکل، قالب و محتوای برنامه ها در رسانه های جمعی حس انتقادی داشته باشند.نه اینکه به صورت کاملا منفعلانه هر خبری را در بدو انتشار پذیرفته و حتی اقدام به نشر آن کنند.
.
چیزی که امروز از آن به عنوان سواد رسانه ای یاد میشود را میتوان در آموزه های دینی مان میان آیات و روایات نیز یافت ,آنجا که خداوند در سوره حجرات می فرماید :"ای مؤمنان، هر گاه فاسقی خبری برای شما آورد تحقیق کنید" و یادر کلام مولا علی علیه السلام می خوانیم :"وقتی خبری را شنیدید در آن اندیشه کنید نه اینکه تا شنیدید نقل کنید"
فرد واجد این مهارت قادر است به صورت منتقدانه، درباره ی آن چه در کتاب، روزنامه، مجله، تلویزیون، رادیو، فیلم، موسیقی، تبلیغات، بازی های دیجیتالی، اینترنت و. .. می بیند، می خواند و می شنود، فکر کند.
.
اما آنچه که امروزه در فضای رسانه ای کشور با آن مواجهیم ,ولنگاری و افسارگسیختگی در نشر اخباری است که حتی امنیت ملی را تحت الشعاع قرار می دهد و کمترین برخوردی با اشاعه دهندگان در حد کلان این اخبار نیز صورت نمی پذیرد .به گفته
آل‌داود، پژوهشگر ارشد فضای مجازی:"متأسفانه دولت به جای سرمایه‌گذاری بر روی ارتقای دانش و سواد رسانه‌ای مردم، مدام به گسترش اینترنت رهاشده و بی‌قانون و شبکه‌های اجتماعی غربی دامن می‌زند. ما در هیچ کشور دیگری در دنیا این موضوع خطرناک گسترش فضای مجازی بدون فرهنگ‌سازی را مشاهده نمی کنیم. "
.
کاش اکنون که دغدغه ای از سوی مسوولان امر در این حیطه وجود ندارد, خودمان به فکر باشیم.

#سواد_رسانه_ای
#شایعه
#سلبریتی
#مریم_فرجی
#بیسوادی
Read more
 #شهرکتاب_اصفهان گفتم :" همیشه فکر می کردم آدم ها می توانند در خیال هم، عاشق هم بشوند بدون آن که حتی ...
Media Removed
#شهرکتاب_اصفهان گفتم :" همیشه فکر می کردم آدم ها می توانند در خیال هم، عاشق هم بشوند بدون آن که حتی یک بار دست یکدیگر را لمس کنند...ولی بعد همه چیز ذره ذره عوض شد. تازه فهمیدم که یک زنم. یواش یواش حواسم درگیر شد. به دیدنش عادت کردم. باید او را در کنارم حس می کردم. صدایش را می شنیدم. باید هر بار مطمئن می ... #شهرکتاب_اصفهان
گفتم :" همیشه فکر می کردم آدم ها می توانند در خیال هم، عاشق هم بشوند بدون آن که حتی یک بار دست یکدیگر را لمس کنند...ولی بعد همه چیز ذره ذره عوض شد. تازه فهمیدم که یک زنم. یواش یواش حواسم درگیر شد. به دیدنش عادت کردم. باید او را در کنارم حس می کردم. صدایش را می شنیدم. باید هر بار مطمئن می شدم که او هم به همین شدت مرا می بیند و احساسم می کند. حالا فکر میکنم دروغ است. نمی شود فقط توی ذهن عاشق یک نفر شد. اگر بشود خیالات است...ای کاش می شد با خیال یک نفر زندگی کرد ولی امکان ندارد. فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند." #فریبا_وفی
رویای تبت
#تکه_کتاب #کتاب #کتاب_خوب #معرفی_کتاب #پرفروش #رمان_فارسی #اصفهان #شهرفرهنگ #شهرکتاب
Read more
کاش می دانستی یک زن از لحظه ای که "دوستت دارم" می گوید از لحظه ای که بوسیده میشود از لحظه ای که به آغوش ...
Media Removed
کاش می دانستی یک زن از لحظه ای که "دوستت دارم" می گوید از لحظه ای که بوسیده میشود از لحظه ای که به آغوش کشیده میشود، دیگر خودش نیست می شود تو میشود با هم بودن... آن لحظه که ترکش می کنی دو نیم اش می کنی و یک نیمه اش را با خود می بری! نگو زمان همه چیز را حل می کند که زمان، تنها، کند می کند جستجوی او را ... کاش می دانستی
یک زن از لحظه ای که "دوستت دارم" می گوید
از لحظه ای که بوسیده میشود
از لحظه ای که به آغوش کشیده میشود،
دیگر خودش نیست
می شود تو
میشود با هم بودن...
آن لحظه که ترکش می کنی
دو نیم اش می کنی
و یک نیمه اش را با خود می بری!
نگو زمان همه چیز را حل می کند
که زمان، تنها، کند می کند
جستجوی او را برای یافتن نیمه دیگرش
نگو فراموش کن
که او یک چشمش همیشه
باقی می ماند به نیمه رفته دیگرش
#پریسا_زابلی_پور
Read more
کاش می‌دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می‌تابانی #baloch ...
Media Removed
کاش می‌دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می‌تابانی #baloch #balochboy #selfie #cfz #chabahar #serious کاش می‌دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی
#baloch #balochboy #selfie #cfz #chabahar #serious
سلااااام مهربانان #کاش می شد # خواب #خرید… #سفارش داد، #تلفنی! یک خواب می خواهم، که در آن #فلانی ...
Media Removed
سلااااام مهربانان #کاش می شد # خواب #خرید… #سفارش داد، #تلفنی! یک خواب می خواهم، که در آن #فلانی و فلانی و فلانی باشند، #مامانی باشد، فلان جا برویم… یکم توی آب برویم، ببخشید زیر # آب! #خنده زیاد می خواهم، یکم #بال بزنیم… می شود با # تیم برتون و #لارس فُن تریه ، # دربند چایی بخوریم و # املت؟! ببخشید، می ... سلااااام مهربانان
#کاش می شد # خواب #خرید…
#سفارش داد، #تلفنی!
یک خواب می خواهم،
که در آن #فلانی و فلانی و فلانی باشند، #مامانی باشد،
فلان جا برویم…
یکم توی آب برویم، ببخشید زیر # آب!
#خنده زیاد می خواهم،
یکم #بال بزنیم…
می شود با # تیم برتون و #لارس فُن تریه ، # دربند چایی بخوریم و # املت؟!
ببخشید،
می شود روی #تجریش بال بزنیم.
ممنون…
می فرستید؟!
و #پیکی در را میزند!
بله؟
+ خوابتان را آوردم!
چقدر می شود؟
+حساب شده.
کی؟
+خدا…
Read more
. چند روز پیش در برنامه خندوانه، یک استندآپ کمدی اجرا شد در مورد حمایت از تولید داخل و مشکلاتی که در ...
Media Removed
. چند روز پیش در برنامه خندوانه، یک استندآپ کمدی اجرا شد در مورد حمایت از تولید داخل و مشکلاتی که در تولید کالای بی کیفیت چینی خودخواسته انجام می شه و مسائلی از این دست. موضوع استندآپ کاملا با دغدغه ی امسال رهبری هم راستا بود و خیلی خوب و چند جانبه و در قالب شوخی و خنده به این قضیه پرداخته بود. دم آقای ... .
چند روز پیش در برنامه خندوانه، یک استندآپ کمدی اجرا شد در مورد حمایت از تولید داخل و مشکلاتی که در تولید کالای بی کیفیت چینی خودخواسته انجام می شه و مسائلی از این دست. موضوع استندآپ کاملا با دغدغه ی امسال رهبری هم راستا بود و خیلی خوب و چند جانبه و در قالب شوخی و خنده به این قضیه پرداخته بود.

دم آقای بهنام قاسمی گرم.
@behnamghasemie
اما متاسفانه در بازپخش، کل این استندآپ رو حذف کردن. نمی دونم به مذاق وارد کننده ها خوش نیامد یا به مذاق آقا زاده ها یا مدیران سایپا... تا مدیران و آقا زاده ها و ژن خوب ها و مسئولان ما یاد نگیرن انتقاد رو حتی بشنون (پذیرفتنش که هیچ!!!) و حتی از شنیدن نقد، بترسن... هیچ مشکلی در این مملکت درست نمی شه.

پیشنهاد می کنم استندآپ ایشون رو از تلوبیون دانلود کنید و ببینید.

به جای ری پست کردن هزار باره ی یک مطلب که شاید هیچ فایده ای هم نداشته باشه (چون معمولا ما پست راحت می ذاریم اما سخت عمل می کنیم) بیاین واقعا رو بیاریم به خرید کالای ایرانی با کیفیت. کالایی که فامیل و همسایه و عزیزان مون تولید کردن. واقعا خرید کالای خارجی نشانه ی باکلاسی نیست. اگه از کالای با کیفیت ایرانی حمایت کنیم مطمئن باشید خیلی زود، اون کالا هم تبدیل به یک برند باکلاس می شه. همین الان هم بعضی از محصولات ایرانی، واقعا با کیفیت عالی تولید می شن. خرید نکردن یک ماهه، شاید فقط کار قرص مسکن رو انجام بده. درمانگر نیست. اما رو آوردن به محصولات داخلی، حتی وارد کننده های سودجو رو هم زمین می زنه و از اون سمت، هم وطن خودمون در کارش تقویت می شه.

قبلا هم توی استوری نوشتم: یکی از دوستان ما که چند سال فرانسه تحصیل می کرد، برای خرید سیسمونی به شدت دنبال برندهای ایرانی بود. با اینکه متمول بودن و همسرش به خاطر کار مدام در سفرهای خارجی بود و می تونست بهترین مارکها رو بخره، اصرار داشت لباس ایرانی تولید هموطنش رو تن بچه ش کنه. ولی ما گاهی وقتا حتی از مسائل تربیتی و وقت گذاشتن و بازی کردن با بچه ها غافل می شیم اما از لباس مارک خریدن براشون نه.

بیاین همه، بیشتر از قبل به فکر خرید کالای ایرانی باشیم و اگه استفاده کردیم و راضی بودیم اون رو توی صفحه هامون به بقیه معرفی کنیم. به نظرم نیاز به کمپین و هشتگ نداره. مهم اینه که این کار انجام بشه. حتی اگه هیچ هشتگ خاصی براش نزنیم.
ای کاش می شد محصولات بی کیفیت داخلی مثل پراید رو هم تحریم کنیم تا مدیران به فکر اصلاح کیفیت بیفتن.

#تولید_داخلی
#تولید_ملی
#ایرانی_ایرانی_بخر
#ایرانیشو_بخر
#خندوانه
@khandevaneh_official
@rambodjavan1
Read more
. جهان پهلوان تختی، جوانمردی، قلعه‌نویی، ضدفوتبال و چند داستان دیگر؛ کاش می‌توانستیم باور نکنیم! ‌ داستان‌های زیادی از منش، معرفت و جوانمردی جهان پهلوان تختی نقل شده است اما شاید معروف ترین آن‌ها مربوط به فینال ۹۷ کیلوگرم در سال ۱۹۶۲ باشد، جایی که تختی در خاک آمریکا باید به مصاف مدود قهرمان ... .
جهان پهلوان تختی، جوانمردی، قلعه‌نویی، ضدفوتبال و چند داستان دیگر؛ کاش می‌توانستیم باور نکنیم!

داستان‌های زیادی از منش، معرفت و جوانمردی جهان پهلوان تختی نقل شده است اما شاید معروف ترین آن‌ها مربوط به فینال ۹۷ کیلوگرم در سال ۱۹۶۲ باشد، جایی که تختی در خاک آمریکا باید به مصاف مدود قهرمان شوروی می‌رفت. تختی قبل از مسابقه متوجه می‌شود که پای راست حریفش آسیب دیده و به سختی در تشک حاضر شده است، تختی با علم به این موضوع در طول کشتی حتی یک بار هم از پای راست مدود زیر نمی‌گیرد تا در نهایت مدود قهرمان مسابقات می‌شود و جهان پهلوان تختی به مدال نقره می‌رسد، داستانی که مدود سال‌ها بعد هم از آن یاد کرد و رقابت با تختی را بزرگترین افتخار خود دانست، ۵۶ سال از آن داستان گذشته اما هنوز ماندگار است.

۵۶ سال بعد دقیقا در ایران شاهد فوتبالی بودیم که کمتر هواداری می‌تواند باور کند اتفاقات آن بازی جوانمردانه بود! این مسابقه بین یک تیم از ایران و تیم دیگری از عربستان یا امارات نبود، دو هم وطن، استقلال و ذوب آهن!

اتفاقا مربی ذوب آهن علاقه زیادی به جهان پهلوان تختی دارد! بارها دیدیم که در کنفرانس‌ها یا حتی پست‌های اینستاگرامش از تختی و جوانمردی می‌نویسد اما آقای قلعه نویی خودتان هم می‌توانید باور کنید که این اتفاقات، این خطاها، این جنجال‌های هدف‌دار طبیعی، فوتبالی یا جوانمردانه بود؟!

جواب این ضدفوتبال بماند برای سه‌شنبه، مهم نیست که چند مصدوم داریم، قرار هم نیست ضدفوتبال بازی کنیم یا از قصد روی زانوی بازیکنان حریف برویم! در عوض یک جهنم می‌سازیم، ۱۱+۹۰هزار سرباز! داستان ناجوانمردی شما در فولادشهر در تاریخ ثبت نمی‌شود اما داستان پیروزی فوتبال پاک بر ضدفوتبال در جهنم آزادی تا سال‌ها در ذهن فوتبالی‌ها باقی خواهد ماند.
Read more
می‌‌شود یک شب خوابید و صبح با خبر شد غمها را از یک کنار به دور ریخته اند ؟ که اگر اشکی هست یا از عمقِ ...
Media Removed
می‌‌شود یک شب خوابید و صبح با خبر شد غمها را از یک کنار به دور ریخته اند ؟ که اگر اشکی هست یا از عمقِ شادمانیِ دلی‌ بی‌ درد است یا از پس به هم رسیدن‌های دور یا گریه کودکی که دستِ بی‌ حواسش بادبادکی را بر باد می‌‌دهد کاش می‌‌شد یک صبح کسی‌ زنگِ خانه هامان را بزند بگوید: با دستِ پر آمده ایم با ... می‌‌شود یک شب خوابید
و صبح با خبر شد
غمها را از یک کنار به دور ریخته اند ؟

که اگر اشکی هست
یا از عمقِ شادمانیِ دلی‌ بی‌ درد است
یا از پس به هم رسیدن‌های دور

یا گریه کودکی که دستِ بی‌ حواسش

بادبادکی را بر باد می‌‌دهد

کاش می‌‌شد
یک صبح
کسی‌ زنگِ خانه هامان را بزند بگوید:

با دستِ پر آمده ایم
با لبخند

با قلب‌هایی‌ آکنده از عشق‌های واقعی‌

از آنسوی دوست داشتن ها
آمده‌ایم بمانیم و هرگز نرویم

هیچکس نمی داند
چقدر جایِ شادمانی‌های بی‌ سبب در دل نسلِ ما خالیست
Read more
مادر عزیزم! کاش می‌توانستم محبت‌هایت را جبران کنم، کاش می‌توانستم ذره‌ای از آن آسودگی و آسایشی که ...
Media Removed
مادر عزیزم! کاش می‌توانستم محبت‌هایت را جبران کنم، کاش می‌توانستم ذره‌ای از آن آسودگی و آسایشی که از خود گرفتی تا من آسوده و در آسایش باشم را به تو برگردانم. کاش می‌توانستم جگرگوشه خوبی برای تو باشم! اما... افسوس که من هرچه کنم حتی به اندازه قطره‌ای از دریای بی‌کران لطف تو نیست. تنها می‌توانم سر ... مادر عزیزم! کاش می‌توانستم محبت‌هایت را جبران کنم، کاش می‌توانستم ذره‌ای از آن آسودگی و آسایشی که از خود گرفتی تا من آسوده و در آسایش باشم را به تو برگردانم. کاش می‌توانستم جگرگوشه خوبی برای تو باشم! اما... افسوس که من هرچه کنم حتی به اندازه قطره‌ای از دریای بی‌کران لطف تو نیست. تنها می‌توانم سر از شرم بر آستان تو پایین انداخته و بگویم: دوستت دارم مادر[email protected]_sadeghi
Read more
. آدمهای زیادی را دیده ام که خسته اند. خیلی خسته. خسته اولین چای صبح را می نوشند. خسته ازدحامِ کوچه ...
Media Removed
. آدمهای زیادی را دیده ام که خسته اند. خیلی خسته. خسته اولین چای صبح را می نوشند. خسته ازدحامِ کوچه و خیابان را تحمل می کنند. خسته آدمهای خسته دور و برشان را نگاه می کنند. خسته به خانه بر می گردند. خسته همبسترکسی می شوند خسته تر از خودشان . خسته به خواب می روند و در رویاهایشان روزهایی را می بینند که هیچکس ... .
آدمهای زیادی را دیده ام که خسته اند. خیلی خسته. خسته اولین چای صبح را می نوشند. خسته ازدحامِ کوچه و خیابان را تحمل می کنند. خسته آدمهای خسته دور و برشان را نگاه می کنند. خسته به خانه بر می گردند. خسته همبسترکسی می شوند خسته تر از خودشان . خسته به خواب می روند و در رویاهایشان روزهایی را می بینند که هیچکس خسته نیست.
روزگار طوری با ما تا کرده که از همه چیز و همه کس خسته شده ایم و بیش از همه، از خودمان. دیگر حتی طاقت تنها بودن با خودمان را نداریم. درد کوچکی نیست از خلوتی فرار کنیم که می توانست مامنی برای جراحت قلبهامان باشد.
کاش می شد گاهی آن خودِ خسته را بیدار نکنیم. بگذاریم یکروز بیشتر بخوابد. برود پیاده روی، آنقدر راه برود تا پای دلتنگی اش درد بگیرد و یک جا بنشیند و دیگر همراهش نیاید.. برود سینما و برای مرگ ستاره فیلم آنقدر بگرید تا خالی خالی شود. یکی از آن کتابهای شعری که خاک می خورد را بردارد، طوری در آن غرق شود که دیگر نفس هیچ خاطره ی غمگینی بالا نیاید. بگذاریم آدم خسته مان جایی،پشتِ پنجره ای، گوشه ی کافه ای، روی نیمکت متروکی ، یا حتی درعبورِ شتابِ زده ی هزاران آدمی که رد می شوند و نمی بینندش، یا آرام بگیرد یا خودش را برای همیشه فراموش کند. آنوقت به خانه بر گردیم واگر کسی گفت خسته نباشی! بگوییم دیگر خسته نیستم !!!! دیگر هیچکسی خسته نیست!

#نيكى_فيروزكوهى
Read more
.....سال نو هم فرا رسید. مردم به هم تبریک می‌گویند و آرزوی سالی نیکو برای همدیگر می‌کنند و به دیدار ...
Media Removed
.....سال نو هم فرا رسید. مردم به هم تبریک می‌گویند و آرزوی سالی نیکو برای همدیگر می‌کنند و به دیدار یکدیگر می‌روند و عیدی ها می‌دهند و می‌گیرند. من هم برای همه دوستان و آشنایان و ملت ایران و جهان آرزوی سلامتی دارم و سال نو را تبریک می‌گویم. فقط یادآوری می‌کنم که هنوز هستند کسانی که به نان شب محتاجند ... .....سال نو هم فرا رسید. مردم به هم تبریک می‌گویند و آرزوی سالی نیکو برای همدیگر می‌کنند و به دیدار یکدیگر می‌روند و عیدی ها می‌دهند و می‌گیرند. من هم برای همه دوستان و آشنایان و ملت ایران و جهان آرزوی سلامتی دارم و سال نو را تبریک می‌گویم. فقط یادآوری می‌کنم که هنوز هستند کسانی که به نان شب محتاجند و آهی در بساط زندگی ندارند و عید نوروز برای آن‌ها بی‌معنی و احمقانه و ظالمانه است و نباید که آن‌ها را فراموش کنیم. کاش می‌توانستیم به جای عیدی و ناهار و شام‌های مفصل که در این روزها داده و گرفته می‌شود، مقداری هم به مستمندان کمک می‌کردیم و دل کودکان و عزیزان آن‌ها را شاد می‌کردیم. گفتم کودکان چون که خودشان دلشان با این کمک‌های ناچیز شاد نخواهد شد بلکه با شاد شدن کودکان‌ و عزیزانشان شاد خواهند شد. زلزله زدگان را هم از یاد نبریم که ممکن است هر لحظه ما هم دچار زلزله و بلایای دیگر شویم و انتظار یاری از دیگران خواهیم داشت.
عید آمد و عید آمد، یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
درویش "فریدون" شد، هم کیسه قارون شد
همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
مرگ بر فقر و احتیاج
Read more
به قول یه دوستی که میگه : چقدر ماشالا اخلاقتون خوب شده کاش تافت بزنیم همیشه همینطور بمونه???? کاش می ...
Media Removed
به قول یه دوستی که میگه : چقدر ماشالا اخلاقتون خوب شده کاش تافت بزنیم همیشه همینطور بمونه???? کاش می شد به یه صحنه هایی تافت زد. حال دلتون خوب باشهبه قول یه دوستی که میگه : چقدر ماشالا اخلاقتون خوب شده کاش تافت بزنیم همیشه همینطور بمونه???? کاش می شد به یه صحنه هایی تافت زد. حال دلتون خوب باشه❤️
ماه دوست داشتنی من! مدتی ست با شاعرانه ات خلوت کرده ام. دست در گردن واژه هایش انداخته ام و آن ها را عاشقانه ...
Media Removed
ماه دوست داشتنی من! مدتی ست با شاعرانه ات خلوت کرده ام. دست در گردن واژه هایش انداخته ام و آن ها را عاشقانه می بوسم. واژه هایی که بوی انگشتان تو را می دهند. واژه هایی که تن پوششان علاقه ایست دردناک. نمی دانم چطور احساس این لحظه هایم را برایت بیان کنم. در میان چشمان بارانی ات که معصومانه برقامت تمام کلماتت ... ماه دوست داشتنی من!
مدتی ست با شاعرانه ات خلوت کرده ام. دست در گردن واژه هایش انداخته ام و آن ها را عاشقانه می بوسم. واژه هایی که بوی انگشتان تو را می دهند. واژه هایی که تن پوششان علاقه ایست دردناک. نمی دانم چطور احساس این لحظه هایم را برایت بیان کنم. در میان چشمان بارانی ات که معصومانه برقامت تمام کلماتت پیچیده است تا شاعرانه ترین دلتنگی ها را برایم درد و دل کند از خجالت آب شدم.... ماه من! بعضی روزها دلم عجیب برای آسمان چشمانت تنگ می شود. بعضی روزها عجیب دلنوشته هایم برایت احساساتی می شوند. همان احساسی که چند وقتی است که پابند توست. همان احساسی که برای تو سر و دست می شکند. حتی در سکوت های شیرینت. حتی اگر حواست به من نباشد.  این روزها جای خالی ات درد پایان ناپذیری ست که از تو دور افتاده ام. این روزها احساسم دلش می خواهد دوره بیفتد و همه فاصله ها را از سر راه بردارد. ماه من! دلم بد قلق شده است از بس که دلتنگی به خوردش رفته است. باز بهانه عطر پیراهن سفیدت را می گیرد. ای کاش می دانستی که چقدر جای خالی احساست به چشم احساسم می آید...
Read more
ای کاش زمانی که ترا می دیدم ذهنت از وسوسه ی ذهنِ کَسان خالی بود و زلالی بودی به زلالی ی دلت شاید آنوقت جاری می شد، فلسفه ی عشق خدا مانعِ عشق، همین ذهنِ قضاوتگرِ ماست که اگر ذهن نبود، چهره ها یکسان بود و نمی دیدی دیگر زشتی و دگر برتری من به تو، بی معنا بود یا نمی جُستیم عیبی را ما، در کلامِ یاران ذهن ... ای کاش زمانی که ترا می دیدم
ذهنت از وسوسه ی ذهنِ کَسان خالی بود
و زلالی بودی به زلالی ی دلت
شاید آنوقت جاری می شد، فلسفه ی عشق خدا
مانعِ عشق، همین ذهنِ قضاوتگرِ ماست
که اگر ذهن نبود، چهره ها یکسان بود
و نمی دیدی دیگر زشتی
و دگر برتری من به تو، بی معنا بود
یا نمی جُستیم عیبی را ما، در کلامِ یاران
ذهن را باید شست و سرِ سفره نشست
سرِ این سفره ی پُر برْکتِ با هم بودن
تا که این ذهنِ قضاوتگر و تحلیل طلب
طعمِ این برْکتِ همراهی را تلخ و شیرین نکند
ذهن را باید شست
چون که با شستن چشمان ثمری بر ما نیست
چشم ما نیست به جز روزنه ای بر دنیا
چشم ها واقعه را می بینند
ذهن، تفسیر گرِ واقعه هاست
ذهن، تحلیل گرِ هر قدم یارانست
ذهن، سنجش گرِ هر منظره ی چشم نماست
ذهن می گوید که چه کسی زشت یا زیبا است
ذهن می گوید که چه کسی باطل یا حق طلب است
ذهن می گوید که چه کبوتر زیباست
یا که کرکس زشت است
اسب حیوان نجیبی ست یا سگ نَجِس است
ذهن را باید شست
ذهن گر شسته شود، تو نیابی فرقی بین رنگِ آبی ، زرد، یا قرمزِ جیغ
ذهن، مقیاس گر اَست
ذهن می گوید که من از او خوب تَرم
یا که باهوش ترم
یا که بالاتر و مرغوب ترم
ذهن را باید شست
چشم را تبرعه کن، مشکل از چشم تو نیست
ذهن ما زنگ زده،
زنگی از جنس تعاریف و قیود
قیدِ اعصار قدیم، قیدِ بی معرفتی
ذهن، زنگارِ مذاهب زده است
پُرِ از ذهنیتِ خوب و بدی
پُرِ از ذهنیتِ پاک و نَجِس
پُرِ از ذهنیتِ جنسیتی، فرهنگی
باید آزاد کنیم، ذهن را از زندان
و بشوییم به آبی آنرا
آبی از جنسِ خدا
آبی از جنسِ شراب
زِ شرابی طاهر
تا که تطهیر شود، محورِ ذهن زِ عشق
و بشیند در آن منطقِ یکتایی
ذهن را باید شست.
متین راهنما
۴ می ۲۰۱۸
.
.
.
#dogvideo #doglovers #puppy #doglife #fashion #house #hotel #handmade #happybithday #hbd #luxury #akasi #axs #accessories #film #filmphoto #shelter #lfl #nature #pet #hair_cut #animals #pansion #pension #sunnypensionanimals #brand  #پانسیون_خانگی_سانی 🐶🐕🐶🐾🐾
Read more
. . <span class="emoji emoji26ab"></span>هشتم شوال سالروز تخریب قبور ائمه بقیع علیهم السلام تسلیت باد<span class="emoji emoji26ab"></span> . . کاش یک شب شمع بودم در شب ...
Media Removed
. . هشتم شوال سالروز تخریب قبور ائمه بقیع علیهم السلام تسلیت باد . . کاش یک شب شمع بودم در شب تار بقیع تا سحر می‌سوختم چون قلب زوار بقیع کاش می‌شد مخفی از وهابیان سنگدل می‌نهادم نیمه شب صورت به دیوار بقیع قبه و قبر و رواق و خانه و گلدسته داشت ای مدینه از چه ویران گشت آثار بقیع نیست حق گریه‌اش ... .
.
⚫هشتم شوال سالروز تخریب قبور ائمه بقیع علیهم السلام تسلیت باد⚫
.
.

کاش یک شب شمع بودم در شب تار بقیع
تا سحر می‌سوختم چون قلب زوار بقیع

کاش می‌شد مخفی از وهابیان سنگدل
می‌نهادم نیمه شب صورت به دیوار بقیع

قبه و قبر و رواق و خانه و گلدسته داشت
ای مدینه از چه ویران گشت آثار بقیع

نیست حق گریه‌اش بر چار قبر بی‌چراغ
زائری کز راه دور آید به دیدار بقیع

ماه، زائر، اختران، اشکند و گنبد، آسمان
صورت مهدی شده شمع شب تار بقیع

آب، خون و دانه اشک و ناله‌اش سوز جگر
هر که شد مرغ دل زارش گرفتار بقیع

گر زنان را نیست ره در این گلستان، غم مخور
شب که خلوت می‌شود زهراست، زوار بقیع

اینکه آثارش بوَد باقی میان دشمنان
دست حق بوده‌ست از اول نگهدار بقیع

گر به دقت بنگری بر این امامان غریب
می‌چکد پیوسته اشک از چشم خونبار بقیع

بس که آغوشش پر است از لاله‌های فاطمه
بوی جنت خیزد از دامان گلزار بقیع

#استادغلامرضاسازگار

#مجمع_شاعران_اهل_بیت_علیهم_السلام
#هشتم_شوال
#بقیع
Read more
 #امام_زاده_ی_آبادی_ام_حرم_دارد #ولی_برادر_زینب_هنوز_بی_حرم_است #خوشبحال_ما_همه_دور_حسن_گردیده_ها ...
Media Removed
#امام_زاده_ی_آبادی_ام_حرم_دارد #ولی_برادر_زینب_هنوز_بی_حرم_است #خوشبحال_ما_همه_دور_حسن_گردیده_ها #ان_شالله_تو_مدینه_انتشارات_آستان_امام_مجتبی_رو_راه_اندازی_میکنیم #همه_محصولاتمون_رو_به_کوری_چشم_دشمناش_به_زائرای_امام_حسن_میدیم #هشت_شوال #شعر_رو_حتما_حتما_بخونید . . . نا ... #امام_زاده_ی_آبادی_ام_حرم_دارد
#ولی_برادر_زینب_هنوز_بی_حرم_است
#خوشبحال_ما_همه_دور_حسن_گردیده_ها
#ان_شالله_تو_مدینه_انتشارات_آستان_امام_مجتبی_رو_راه_اندازی_میکنیم
#همه_محصولاتمون_رو_به_کوری_چشم_دشمناش_به_زائرای_امام_حسن_میدیم
#هشت_شوال
#شعر_رو_حتما_حتما_بخونید
.
.
.
نا جوانمردان از اینجا صحن را برداشتند
کاش می گفتند گنبد را چرا برداشتند
زائری آمد کنار قبر آقایش نشست
با کتک او را ز قبر #مجتبی برداشتند
خاک اینجا برتر از خاک تمام عالم است
خاک اینجا را همه بهر شفابرداشتند
 تا که خاک کربلا هم مادری باشد کمی
ازهمین ها را برای کربلا برداشتند
خواستند آثار جرم شهر مخفی ترشود
ازمیان نقشه اسم #کوچه را برداشتند
آنقدر با گریه مردی بر رخ خود لطمه زد
تا که از قبر امام شیعه پا برداشتند
یک #مفاتیح_الجنان آورده بودیم،ازچه رو
دو نگهبان آمدند ازپیش ما برداشتند! .
خاک اینجا بوی سیلی مکرر می دهد
بوی گریه های دختر بهرمادر می دهد .
آخرش این خاک ایوانش طلایی می شود
گنبد و گلدسته های باصفایی می شود
این حرم با چار گنبد می شود #بیت_الحسن
هرکسی اینجا بیاید مجتبایی می شود
پنجره فولاد اینجا چه قیامت می کند
واقعاَ اینجاعجب دارالشفایی می شود
نقشه این صحن را باید که از زهرا گرفت
نقشه را مادر دهد وه چه بنایی می شود
گنبد صادق ضریح باقر و صحن حسن
پرچم سجاد،دارد دل هوایی می شود!
حتم دارم ساخت و ساز حرم های بقیع
ازهمان لحظه که آقا تو میایی می شود
می رسد روزی که بادستان پرمهر شما
از رواق و صحن اینجا رونمایی می شود .
آخرش من مطمئنم این گره وا می شود
این #حرم زیباترین تصویر دنیا می شود .
#ما_بقیع_را_میسازیم
#ماامت_حسنیم
#یوم_الهدم
#یقین_کنید_که_روزی_به_چشم_خواهم_دید
#پیاده_میروم_آخر_به_کربلای_حسن
#آخر_یه_روز_شیعه_برات_حرم_میسازه
#امام_حسنی_ها
.
.
از فروشگاه امام حسنی ها هم دیدن کنید
@emamhasanihamarket118
Read more
آدمهای زیادی را دیده ام که خسته اند. خیلی خسته. خسته اولین چای صبح را می نوشند. خسته ازدحامِ کوچه و خیابان را تحمل می کنند. خسته آدمهای خسته دور و برشان را نگاه می کنند. خسته به خانه بر می گردند. خسته همبسترکسی می شوند خسته تر از خودشان . خسته به خواب می روند و در رویاهایشان روزهایی را می بینند که هیچکس ... آدمهای زیادی را دیده ام که خسته اند. خیلی خسته. خسته اولین چای صبح را می نوشند. خسته ازدحامِ کوچه و خیابان را تحمل می کنند. خسته آدمهای خسته دور و برشان را نگاه می کنند. خسته به خانه بر می گردند. خسته همبسترکسی می شوند خسته تر از خودشان . خسته به خواب می روند و در رویاهایشان روزهایی را می بینند که هیچکس خسته نیست.
روزگار طوری با ما تا کرده که از همه چیز و همه کس خسته شده ایم و بیش از همه، از خودمان. دیگر حتی طاقت تنها بودن با خودمان را نداریم. درد کوچکی نیست از خلوتی فرار کنیم که می توانست مامنی برای جراحت قلبهامان باشد.
کاش می شد گاهی آن خودِ خسته را بیدار نکنیم. بگذاریم یکروز بیشتر بخوابد. برود پیاده روی، آنقدر راه برود تا پای دلتنگی اش درد بگیرد و یک جا بنشیند و دیگر همراهش نیاید.. برود سینما و برای مرگ ستاره فیلم آنقدر بگرید تا خالی خالی شود. یکی از آن کتابهای شعری که خاک می خورد را بردارد، طوری در آن غرق شود که دیگر نفس هیچ خاطره ی غمگینی بالا نیاید. بگذاریم آدم خسته مان جایی،پشتِ پنجره ای، گوشه ی کافه ای، روی نیمکت متروکی ، یا حتی درعبورِ شتابِ زده ی هزاران آدمی که رد می شوند و نمی بینندش، یا آرام بگیرد یا خودش را برای همیشه فراموش کند. آنوقت به خانه بر گردیم واگر کسی گفت خسته نباشی! بگوییم دیگر خسته نیستم !!!! دیگر هیچکسی خسته نیست!
.
نیکی فیروزکوهی
📚مجموعه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح
🎸 @sparrow Adam Hurst
Read more
. مشق رزم قمر بنی هاشم، در محضر پدر و استادش امیرالمومنین علیه السلام: یا علی! این کیست می‌آید شتابان ...
Media Removed
. مشق رزم قمر بنی هاشم، در محضر پدر و استادش امیرالمومنین علیه السلام: یا علی! این کیست می‌آید شتابان سوی تو؟ با قدی رعنا و بازویی چنان بازوی تو؟ او که می‌آید، تو احساس جوانی می‌کنی باز یادِ رزم و شور پهلوانی می‌کنی آمده پیش تو تا مشق سپه‌داری کند تا به سبک حیدری تمرینِ کرّاری کند می‌زند ... .
مشق رزم قمر بنی هاشم، در محضر پدر و استادش امیرالمومنین علیه السلام:

یا علی! این کیست می‌آید شتابان سوی تو؟
با قدی رعنا و بازویی چنان بازوی تو؟

او که می‌آید، تو احساس جوانی می‌کنی
باز یادِ رزم و شور پهلوانی می‌کنی

آمده پیش تو تا مشق سپه‌داری کند
تا به سبک حیدری تمرینِ کرّاری کند

می‌زند زانو که رسمت را بیاموزد، علی!
با چه شوقی، بر لبانت چشم می‌دوزد، علی!

مانده‌ام در بهت شاگردی که استادش تو‌یی
هم چراغ رفتن و هم نور ایجادش تو‌یی

من شنیدم بارها آن اسم زیبا را، ولی
چیز دیگر بود، عباسی که تو گفتی، علی!

با صدایی مهربان، گفتی: بیا عباس من!
تیغ را بردار، با نام خدا عباس من!

نورِ چشمان علی! پیش پدر چرخی بزن
شیرِ من! شمشیر را بالا ببر، چرخی بزن

این چنین با هر دو دستت تیغ را حرکت بده
دست چپ را هم به وزن تیغ خود عادت بده

فکر کن، هر حالتی بر جنگ حاکم می‌شود
دستِ چپ، عباس من! یک وقت لازم می‌شود

الامان از چشم شور و تیر پنهانی، پسر!
کاش می‌شد چشمهایت را بپوشانی، پسر!

بی نقاب، ای جلوه حسن خدادادی، نجنگ
سعی کن تا می‌شود بی خـودِ فولادی، نجنگ

تشنه‌ای، فهمیدم از آنجا که شیداتر شدی
تا لبانت خشک شد عباس! زیباتر شدی

خوب می‌دانم به فکر ذوالفقار افتاده‌ای
بی قراری می‌کنی، حقّا که حیدر زاده‌ای

رمز از جا کندنش یادت بماند «یا علی»‌ ست
آخر این «لا سَیف» وقفِ «لا فتی الا علی» ‌ست

حالت «عین» علی دارد سرِ تیغ دو دم
من خودم هم «یا علی» می‌گفتم، آن را می‌زدم

رزم عباس و علی، به به! چه رزمی می‌شود!
ساقی و سقا کنار هم، چه بزمی می‌شود!

مثل اینکه باز دستی آشنا، در می‌زند
سرخوشی با من؛ ولی این دست خوشتر می‌زند

خواهشت را از نگاهت خوانده‌ام؛ باشد! برو
درس اینجا ختم شد؛ دیگر حسین آمد، برو

#قاسم_صرافان

کتاب #حیدرانه
انتشارات #فصل_پنجم

#فایل_شعرخوانی_درکانال
.
.
Read more
٢٠٥ . مگه من مادرِ چندتا پسرم که کشتنت؟ قربون دندونای شیریت برم که کشتنت هنوزم بعضی شبا خواب می‌بینم ...
Media Removed
٢٠٥ . مگه من مادرِ چندتا پسرم که کشتنت؟ قربون دندونای شیریت برم که کشتنت هنوزم بعضی شبا خواب می‌بینم شیر می‌خوری هنوزم نمی‌شینه تو باورم که کشتنت هی می‌گفتم به خودم، عصای دستم اصغره پیر شدم، منو سر مزار جدّش می‌بره کاش می‌شد یه‌بار دیگه موی تو رو شونه کنم می‌میرم اگه یه شب گونه‌هاتو بو نکنم ... ٢٠٥
.
مگه من مادرِ چندتا پسرم که کشتنت؟
قربون دندونای شیریت برم که کشتنت
هنوزم بعضی شبا خواب می‌بینم شیر می‌خوری
هنوزم نمی‌شینه تو باورم که کشتنت
هی می‌گفتم به خودم، عصای دستم اصغره
پیر شدم، منو سر مزار جدّش می‌بره
کاش می‌شد یه‌بار دیگه موی تو رو شونه کنم
می‌میرم اگه یه شب گونه‌هاتو بو نکنم
مثل یه قرآنِ جیبی بودی تو دست بابات
رفتی من فقط می‌گفتم که خدا پُشت‌وپَنات
یه دلم می‌گفت اینا به پستی عادت دارن
یه دلم می‌گفت یه‌ذرّه که مروّت دارن
مگه این بچه که رو دست باباش تاب می‌خوره
بیشتر از یه قاشق چای‌خوری آب می‌خوره؟
لبای کوچیکتو به‌هم نزن، کشتی منو
آخرین سرباز این خانواده، تو هم برو
الهی هیشکی تو آغوش باباش شهید نشه
الهی هیچ مادری تو دنیا ناامید نشه
شما که به برق سکه‌های کوفه دل‌خوشین
خودتون بچه ندارین مگه؟ بچه می‌کشین؟
هی می‌گن گریه نکن، داره می‌سوزه جیگرم
هیشکی حالمو نمی‌فهمه، بابا یه مادرم
هرکی خواست بخونه از من توی روضه یا کتاب
اولش آه بکشه، بعد بگه بیچاره رُباب
حرمله، غذای من یه عمره خون جیگره
من نمی‌گذرم ازت، خدا هم از تو نگذره
.
#شاعر
#حامد_عسکری
.
#شهادت
#حضرت_رباب
#سلام_الله_عليها
#ام_الاصغر
#رب_آب
#بابي_انت_و_امي_و_اهلي_و_مالي_و_اسرتي_يارباب
#٢١_رجب
#ربم_رباب
#هر_چه_ميخواهي_بگو_طعنه_شود_نقش_بر_آب
#من_سگي_ام_كه_بود_صاحب_من_بي_بي_رباب
#آجرك_الله_يا_صاحب_الزمان
#اللهم_عجل_لوليك_الفرج
#امام_زمان_مظلوم_است
Read more
ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی تو زندگی دشوار است، بی تو من هم نیستم، ...
Media Removed
ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی تو زندگی دشوار است، بی تو من هم نیستم، هستم، اما من نیستم، یک موجودی خواهم بود تو خالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بد بین، کینه دار، عقده دار، بی‌تاب، بی‌روح، بی‌دل، بی‌روشنی، بی‌شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو، یعنی ... ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی تو زندگی دشوار است، بی تو من هم نیستم، هستم، اما من نیستم، یک موجودی خواهم بود تو خالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بد بین، کینه دار، عقده دار، بی‌تاب، بی‌روح، بی‌دل، بی‌روشنی، بی‌شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو، یعنی هیچ!
ای آزادی، به مهر تو پرورده‌ام، ای آزادی، قامت بلند و آزاد تو، مناره زیبای معبد من است، ای آزادی، کبوتران معصوم و رنگین تو، دوستان همراز و آشنای من‌اند، کبوتران صلح و آشتی‌اند، پیک‌های همه مژده‌ها و همه پیام‌های نوید و امید و نوازش من‌اند.
ای آزادی، کاش با تو زندگی میکردم، با تو جان می‌دادم، کاش در تو می‌دیدم، در تو دم می‌زدم، در تو می‌خفتم، بیدار می‌شدم، می‌نوشتم، می‌گفتم، حس میکردم، بودم.
ای آزادی من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هرچه و هر که تو را در بند میکشد بیزارم.
ای آزادی، مرغک پر شکسته زیبای من، کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و مرزها و زندان‌ها و قلعه‌ها رهایت کنم، کاش قفست را می‌شکستم و در هوای پاک بی‌ابر و بی‌غبار بامدادی پروازت می‌دادم.
دکتر على شریعتی
Read more
. این متن به نظرم خیلی قشنگ بود و ارزش مطالعه داشته باشه ... در ایران پدرها و مادرها مقابل فرزندشون ...
Media Removed
. این متن به نظرم خیلی قشنگ بود و ارزش مطالعه داشته باشه ... در ایران پدرها و مادرها مقابل فرزندشون همدیگر را نوازش نمی کنند و در آغوش نمی کشند و اینکار رو مقابل کودک زشت می دانند... اما هنگام مشاجره رعایت فرزند را نمی کنند و مقابل او با هم مشاجره می کنند. و فرزند چه بسا از داد و بیداد آنها به گریه می ... .
این متن به نظرم خیلی قشنگ بود و ارزش مطالعه داشته باشه ...
در ایران پدرها و مادرها مقابل فرزندشون همدیگر را نوازش نمی کنند و در آغوش نمی کشند و اینکار رو مقابل کودک زشت می دانند...
اما هنگام مشاجره رعایت فرزند را نمی کنند و مقابل او با هم مشاجره می کنند.
و فرزند چه بسا از داد و بیداد آنها به گریه می افتد.
خوب در ایران کودکان از کجا مهرورزی بیاموزند؟ نوازش و مهرورزی در رسانه ها ممنوع است.
در مدرسه ممنوع است.
در خانواده ممنوع است...
پس ذهن کودک در ایران بیشتر از مهرورزی، خشونت را می آموزد.
جان لنون چه زیبا گفته: در جهانی زندگی می‌کنیم که باید پنهانی عشق بازی کرد، در حالی‌ که در روز روشن
خشونت را تمرین می‌کنند.
این متن فوق العاده رو با دقت بخونین و برا همه بفرستین؛ به امید یه زندگی پر از عشق...
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺍﻭﻝ
ﺍﺗﺮﯾﺶ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻓﻘﺮ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺩﻭﻟﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ
ﺍﺗﺮﯾﺶ ﺩﺍﺩ...
ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻬﺮ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ
ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﺮﺥ ﻫﺎﯼ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ
ﺩﺭﺍﺗﺮﯾﺶ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﮕﺮﺩﺵ ﺩﺭآﯾﺪ
ﺍﺗﺮﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ
ﺳﺎﻟﻦ ﺍﭘﺮﺍ ﻭ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﺳﺎﺧﺖ!!
ﺳﺎﻟﻦ ﻫﺎﯼ ﺗﺌﺎﺗﺮ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﻣﯿﻢ ﮐﺮﺩ!!
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻧﺴﺎﺧﺘﯿﺪ..؟!
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﺸﻮﺩ
ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ...!!
.
کاش می شد که کسی می آمد...
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند... !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
""اخم""
برچهره بسی نازیباست !
بهترین واژه همان"لبخند"است
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت، نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم
.
Photo 📷 by @amin_ahmaditamoradi
#AhwazPictures
.
.
#AhwazPictures #Ahvaz #khoozestan #khouzestan #Karoon #karoun #Abadan #khorramshahr #kiyanpars #kianpars #اهوازی #کارون #نه_به_انتقال_آب_کارون #الاهواز #خوزستان #خوزستانی #خوزستانیها #کیانپارس #کیانپارس_اهواز #اهواز_هوا_ندارد #خوزستان_آب_ندارد #آبادان_آب_ندارد #پل_سفید #پل_معلق #پل_هلالی
Read more
. چند روزی است ناخودآگاه خاطره ای به ذهنم رسیده و اذیتم می کند. خواستم بنویسمش مگر… نمی دانم. توی ...
Media Removed
. چند روزی است ناخودآگاه خاطره ای به ذهنم رسیده و اذیتم می کند. خواستم بنویسمش مگر… نمی دانم. توی انفرادی بند ۲الف سپاه بودم و هر روز بازجویی می شدم. یک روز من را به اتاق متفاوتی بردند که فکر می کنم با دریچه ای از اتاق کناری اش جدا می شد. تاریک و کوچک بود. شاید هم راهرویی بود قبل از اتاق اصلی. چشمبند داشتم ... .
چند روزی است ناخودآگاه خاطره ای به ذهنم رسیده و اذیتم می کند. خواستم بنویسمش مگر… نمی دانم.
توی انفرادی بند ۲الف سپاه بودم و هر روز بازجویی می شدم. یک روز من را به اتاق متفاوتی بردند که فکر می کنم با دریچه ای از اتاق کناری اش جدا می شد. تاریک و کوچک بود. شاید هم راهرویی بود قبل از اتاق اصلی. چشمبند داشتم و نمی توانستم بیشتر از جلوی پایم ببینم. انگار دختر دیگری هم در اتاق آن‌طرفی بود که از حرف هایی که بعدا بازجو زد فهمیدم ادمین یکی از پیج های فیسبوک است. پیجی که تعدادی از شعرهای من و موزیک هایی با شعر من را نیز در آن قرار داده بود.چندین روز من را تحت فشار قرار داده بودند تا مسئولیت پیج را بپذیرم. اما متعلق به من نبود و طبعا قبول نکرده بودم. حالا انگار آن دختر را دستگیر کرده بودند و احتمالا با چشمبند نشانده بودندش روی صندلی تا اعتراف کند. بعدها فهمیدم س.ت است. می شناختمش. مهربان و محترم بود. دقیق یادم نمی آید بازجو چه می گفت و چه سوالاتی به تناوب از ما دوتا می پرسید که من شروع کردم به گریه کردن. آهسته. صدایی برایم نمانده بود. فکر می کنم سی روزی گذشته بود که توی انفرادی بودم. بازجو از دختر سوالی پرسیده بود و بعد جواب دختر را با طعنه و کنایه به من می گفت. من گریه بودم و حرفی نمی زدم. بعد به دختر گفت «ببین اینم داره به حرفات می خنده! تو چقدر بدبختی که حتی اینی هم که ازش شعر گذاشتی توی پیجت، داره بهت می خنده!»
الان که خاطره به ذهنم آمده می گویم باید بلند، جوری که س هم می شنید داد می زدی که من نمی خندم! باید حداقل بلند می شدی و این یک جمله را می گفتی! باید داد می زدی تا آن دختر طفل معصوم، زیر آن فشار عصبی وحشتناک و ترسِ از محیط و دستبند و بازجوها اینجوری تحقیر نشود، اینجوری خرد نشود. اما من انگار دیگر مثل روزهای اول نبودم. نه جانی برایم مانده بود و نه امیدی. نه می دانستم کی این دلهره تمام می شود و نه در انتهایش نور روشنی برایم بود. مثل زنی که می داند بچه توی شکمش مرده، نشسته بودم و زیر چادر گل گلی‌ام گریه می کردم. بعد هم مرا برگرداندند سلولم و گمان کنم مدتی بعد س آزاد شد. بعد از آن هیچ خبر، اسم یا اثری از او ندیدم. اما چند روزی است که این فکر آزارم می دهد که آن لحظه، س چه حالی شده است؟ آیا حرفهای بازجو را باور کرده؟ می دانم که تحت تاثیر فضا و موقعیت ترسناک اوین، روحیه آدم اینقدر ضعیف می شود که هر چیزی را از هر کسی و درباره هر کسی باور می کند. اما کاش کاش می توانستم فقط برای چند ثانیه برگردم توی آن اتاقک کوچک و تاریک اوین و به او بگویم که دروغ های بازجوها را باور نکن!
Read more
. من تا آخر این ادای دین هرجایی نوشته‌ام «شاملو» ایستاده‌ام. تا پایان این سوگواره‌ بی‌دهان هر جایی ...
Media Removed
. من تا آخر این ادای دین هرجایی نوشته‌ام «شاملو» ایستاده‌ام. تا پایان این سوگواره‌ بی‌دهان هر جایی گفته‌ام «عشق» ، از چشمان آیدا خجالت کشیده‌ام. نمی دانم اولین باری که از آویشن صدایش شریان‌های بدنم بوی شعر گرفت کجا بود ولی دوست دارم اولین بار آن شبی باشد که شهر، تهران بود،خیابان، «ولیعصر» و من ... .
من تا آخر این ادای دین هرجایی نوشته‌ام «شاملو» ایستاده‌ام. تا پایان این سوگواره‌ بی‌دهان هر جایی گفته‌ام «عشق» ، از چشمان آیدا خجالت کشیده‌ام.
نمی دانم اولین باری که از آویشن صدایش شریان‌های بدنم بوی شعر گرفت کجا بود ولی دوست دارم اولین بار آن شبی باشد که شهر، تهران بود،خیابان، «ولیعصر» و من انقلاب. شب پشت پنجره می بارید و شانه های من از باران سرفه می‌کرد. وسط نشر «چتر»  تاب می خوردم، گیج از بوی کتاب و اسامی کسانی که دوستشان دارم. هوس غزل کردم.دیوان حافظ را برداشتم، چشمانم را بستم، به نیت همیشگی صفحه ای باز کردم و نگاهم را به غزل دادم :«منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن/ منم که دیده نیالوده‌ام به بددیدن/ وفا کنیم و ملامت...» داشتم ابیات را با بغض برای خودم می‌خواندم که در همان کنج، صدایی پیر با سینه‌ای عطشناک آرام بغلم کرد  و گفت: «شانه ات مجابم می کند در بستری که عشق تشنگی‌ست/ زلال شانه هایت همچنانم عطش می دهد/ در بستری که عشق مجابش کرده است...» حافظ را بوسیدم و سر جایش گذاشتم ، گوش‌هایم را به شعر گره زدم. بدنم از رحم مادر گرم‌تر شده بود. به متصدی کتاب‌فروشی گفتم:« می‌شه صدای این شعرو بیشتر کنید.» گفت:« آلبوم «ققنوس در باران»، احمد شاملو... هر وقت بارون می‌آد این آلبوم‌و پخش می‌کنم، اولین بار زیر بارون از دستای زیبای یه عشق هدیه گرفتمش.» انگار کلید خاطراتش را  فشار داده باشم، انگار دلش مثل من گرفته بود و آماده باریدن. نمی‌دانستم خودم را در گندمزار گرم و گیرای شاملو گم کنم یا حرف‌های آن مرد کتابفروش عاشق... پولم کم بود ولی همانجا تصمیم گرفتم با اتوبوس به مشهد برگردم و لی تمام  آلبوم‌های شاملو را  داشته باشم.  آلبوم «باغ آینه» ، «کاشفان فروتن شوکران»، «ابراهیم در آتش»، «در آستانه» و ... .

صـدای احمد شاملو برای من مثل «ساعت صفر عاشقی»است. دوست دارم به اندازه عشق میان شاملو و آیدا کسی را دوست داشته باشم و بلند بلند برایش نامه بنویسم.
هر بار مادرم به من زنگ می زند، می پرسد:« پس تو کی می‌خوای این صدای گریه دارو از پیشواز گوشیت برداری؟ یعنی چی قشعریره درد؟» کاش می توانستم به مادرم بگویم «قشعریره درد در لطمه جان»، یعنی نبودن خودش، یعنی نبودن عشق، یعنی همین روزهای ما که به زنجیر زنجره می ماند.

آن شب بارانی ولیعصر ، همان‌طور که داشتم برای بار هزارم شعر«شانه‌ات مجابم می کند» را... . ... ادامه در کامنت اول
.

#جلال_حاجی‌_زاده
#احمد_شاملو #آیدا
Read more
. . اگر امام حسين(علیه السلام) بفرمايند تو را نميخواهم! آیت الله حائری شیرازی رضوان الله تعالی علیه ميگويم: ما هكذا الظنّ بك؛ چنين گمانى درباره تو نيست! . . درد دل: #تلنگر_به_خودم . حکایت ما حکایت حُرّ است؛ می‌پنداشتیم مأموریم و معذور؛ می‌پنداشتیم نمی‌توانیم نفسْ‌ مان را اطاعت ... .
.
🔸اگر امام حسين(علیه السلام) بفرمايند تو را نميخواهم!
آیت الله حائری شیرازی رضوان الله تعالی علیه
ميگويم: ما هكذا الظنّ بك؛ چنين گمانى درباره تو نيست!
.
.
درد دل:
#تلنگر_به_خودم
.
حکایت ما حکایت حُرّ است؛
می‌پنداشتیم مأموریم و معذور؛ می‌پنداشتیم نمی‌توانیم نفسْ‌ مان را اطاعت نکنیم...
.
حکایت ما حکایت حُرّ است؛
سر درگمیم،در جو بدی‌ها گرفتار شدیم؛ ذاتمان بد نیست، جانمان بد نیست؛ امام را دوست داریم...
.
حکایت ما حکایت حُرّ است؛
فکر نمی‌کردیم مخالفت ما، گناه ما، کار را به اینجا می‌کشد که شمشیر‌های ناجوانمردانه غیبت امام را احاطه می‌کند...
.
حکایت ما حکایت حُرّ است؛
فکر نمی‌کردیم که من و کوتاهی‌های من هم می‌تواند مانع حرکت او گردد و یا باعث غم و اندوه او و همراهان و همدلانش...
.
و حکایت ما حکایت حُرّ است؛
خدا می‌داند پشیمانیم!
.
حکایت ما حکایت حُرّ است؛
به ارزیابی رسیده‌ایم،چه کنیم؟ ولی خدا را همراه شویم یا یزید و ابن ‌زیاد شهوات و نفس ْ‌مان را؟!
کمی حریت و آزادگی می‌خواهد...
.
حکایت ما حکایت حُرّ است؛
به نتیجه رسیده‌ایم عذر تقصیر به محضر امام خود بیاوریم و از خود او مدد بخواهیم،به دامن او متوسل شویم و از ساحت مقدس او عذرخواهی کنیم که طبیب است و درد حُرّ را می‌داند...
.
حکایت ما حکایت حُرّ است؛
راه‌ها را رفته‌ایم و خسته ‌ایم،از سپهسالاری شیطان خسته‌ایم،از سربازی و فرمانروایی جنود شیطان خسته‌ایم!
نوکری امام را برگزیده‌ایم...
.
حکایت ما حکایت حُرّ است؛
خسته، نادم و پشیمان،می‌تواند امام نپذیردمان، که ما دلش را به درد آورده‌ایم! می‌تواند ردّمان کند؛ اما حکایت او حکایت امام است و حکایت ما حکایت حر...
.
.
و ای کاش حکایت ما، حکایت حُرّ بود؛
مردانه گذشته را جبران می‌کردیم،امام را یاری و جان فدایش می‌کردیم...
.
و ای کاش حکایت ما، حکایت حُرّ بود؛
محبت و دعای امام شامل مان می‌شد، سرمان را به زانو می‌گرفت و منزلتی به عظمت حُرّ می‌یافتیم که البته کسی به عظمت یاران امام حسین(ع) - حُرّ و دیگران - نخواهد رسید...
.
و ای کاش حکایت ما، حکایت حُرّ بود؛
عاقبت او بخیر شد و ما هنوز در میانه راه و امتحانات فراوان...
.
کاش می شد مثل حر باشیم و به پای امام مان پیر شویم...
.
#کربلا
#امام_حسین
#امام_زمان
#حر
#شهید
#شب_جمعه
#دلتنگی
Read more
عکست را نگاه می‌کنم آخ که این عکس پیر نمی‌شود! اما پیرم می‌کند! باز هم سال دیگری از نبودن تو گذشت ...
Media Removed
عکست را نگاه می‌کنم آخ که این عکس پیر نمی‌شود! اما پیرم می‌کند! باز هم سال دیگری از نبودن تو گذشت اما هنوز در باورم که نیست که تو نباشی هر سال که میگذره بیشتر حست میکنم کاش بودی که تولدت و تبریک میگفتم امروز روز تولد توست در روزی که به دنیا امدی در همان روز رفتی و منو تو این دنیا تنها گذاشتی عکست را نگاه می‌کنم
آخ که این عکس پیر نمی‌شود!
اما پیرم می‌کند!
باز هم سال دیگری از نبودن تو گذشت اما هنوز در باورم که نیست که تو نباشی هر سال که میگذره بیشتر حست میکنم کاش بودی که تولدت و تبریک میگفتم امروز روز تولد توست در روزی که به دنیا امدی در همان روز رفتی و منو تو این دنیا تنها گذاشتی 😞
"روح عشق" کاش می دانستم چگونه از این فاصله از روزنه چشمانم رسوخ می کنی و بر روح تمیز و شیشه ایم انگشت می ...
Media Removed
"روح عشق" کاش می دانستم چگونه از این فاصله از روزنه چشمانم رسوخ می کنی و بر روح تمیز و شیشه ایم انگشت می کشی... این چه عشقی است که سراسیمه زیر پوستم می دود و پوست کاهیم رنگ می بازد این چه عشقی است که چون رودی خروشان در سرخی خونم جاری می شود و دل این واژه "روح عشق" کاش می دانستم چگونه از این فاصله از روزنه چشمانم رسوخ می کنی و بر روح تمیز و شیشه ایم انگشت می کشی... این چه عشقی است که سراسیمه زیر پوستم می دود و پوست کاهیم رنگ می بازد این چه عشقی است که چون رودی خروشان در سرخی خونم جاری می شود و دل این واژه
. . این عکسها رو میثم میرزایی یک ساعتِ پیش برام فرستاد با کلی عکس دیگه که پرتابم کرد به سالهای خیلی ...
Media Removed
. . این عکسها رو میثم میرزایی یک ساعتِ پیش برام فرستاد با کلی عکس دیگه که پرتابم کرد به سالهای خیلی دور به کلی خاطره ی تلخ و شیرین که هر کدومشون یادآورِ روزایی هستن که گذشته و هیچ برگشتی هم توو کارشون نیست ، راست میگه میثم ، عکس عجب دنیایی داره ، کلی برگشتیم به عقب ، من که این قیافه ی خودمو دیگه خیلی شفاف ... .
.
این عکسها رو میثم میرزایی
یک ساعتِ پیش برام فرستاد
با کلی عکس دیگه که پرتابم کرد به سالهای خیلی دور
به کلی خاطره ی تلخ و شیرین که هر کدومشون یادآورِ روزایی هستن که گذشته و هیچ برگشتی هم توو کارشون نیست ، راست میگه میثم ، عکس عجب دنیایی داره ، کلی برگشتیم به عقب ، من که این قیافه ی خودمو دیگه خیلی شفاف یادم نیست و واسه خودمم غریبه شده ...
نمی دونم !
به هر حال این روزگار با همه ی پستی و بلندی و خوب و بدش در حالِ گذره و هر چی که زمان میگذره ما آدما غریبه تر می شیم و به جای این که توو این سال ها آدمای بیشتری کنارمون باشن هر روز کمتر و کمتر می شن ، چی به سرمون اومده نمی دونم اما ، ایمان دارم این جهانِ #بیکرانِ بی انتها با همه ی لذتها و غمهاش بی ارزش تر از اینه که ماها چشمامونو ببندیم روو محبت و مهرِ آدماش ، کاش می شد توو خیابون و توو روزمره و زندگیامون همه ، همو بغل میکردیم و درِ گوشِ هم زمزمه ی عشق و محبت رد وبدل می کردیم که به قولِ حافظِ بی مثال :
.
.
به مِی عمارتِ دل کن که این جهانِ خراب
بر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت
.
.
کاش .....
ای کاش که این ای کاش و اگر ها رخت بر می بستن از زندگیامون ، کاش ...
.
.
#خاطره_بازی
#عجب_دنیاییه_این_عکس
#مستور_و_مست_هر_دو_چو_از_یک_قبیله_اند
#ما_دل_به_عشوه_ی_که_دهیم
#اختیار_چیست؟
#بی_تفاوت_نباشیم
#زمستان_است
.
.
Read more
‍ <span class="emoji emoji1f4af"></span> قصه پهلوان بهداد به سر رسید.ساعت یازده امروز وقتی به دوستانمان خبر میدادیم که کم کم مسابقه بهداد ...
Media Removed
قصه پهلوان بهداد به سر رسید.ساعت یازده امروز وقتی به دوستانمان خبر میدادیم که کم کم مسابقه بهداد آغاز میشود گمان نمیکردیم ساعتی بعد خبر خداحافظی تو را بشنویم.چه چیزی مانند این خداحافظی میتوانست روزمان را خراب کند.هنوز سرمان از طلای خوش رنگت گرم بود که گنگ و مات چشممان به صفحه تلویزیون دوخته ... ‍ 💯 قصه پهلوان بهداد به سر رسید.ساعت یازده امروز وقتی به دوستانمان خبر میدادیم که کم کم مسابقه بهداد آغاز میشود گمان نمیکردیم ساعتی بعد خبر خداحافظی تو را بشنویم.چه چیزی مانند این خداحافظی میتوانست روزمان را خراب کند.هنوز سرمان از طلای خوش رنگت گرم بود که گنگ و مات چشممان به صفحه تلویزیون دوخته شد وقتی تخته را میبوسیدی و باورمان شد در مسیر خداحافظی گام بر میداری.نمی گویم بمان تا المپیک چراکه حتما خودت از شرایط فنی و بدنی ات بهتر خبر داری.اما کاش می ماندی و خاطره آن المپیک مسخره را پاک میکردی.المپیک یک طلای دیگر به تو بدهکار است و تا ابد شرمنده این بدهی می ماند.
و ما چه خوشبخت بودیم که دوران شکوه تو را از نزدیک دیدیم.چه مغرورانه سالها سرمان را بالا گرفتیم و همه جا گفتیم قویترین مرد جهان همشهری ماست.
♦️چقدر ذوق کردیم وقتی اولین بار این تیتر را روی جلد روزنامه 90 دیدیم《من قائمشهری هستم و هوادار نساجی》و بارها این علاقه را اثبات کردی.هر دفعه که در تلویزیون یا رادیو یا روزنامه و سایت ازت می پرسیدند طرفدار استقلالی یا پرسپولیس سرت را بالا میگرفتی و میگفتی یک قائمشهری فقط 《نساجی چی》 میشود اینگونه ازمان دلبری میکردی و تصویر و تیتر آن مصاحبه میشد عکس صفحه اینستاگراممان که به آن ببالیم.هر بار که تمرین و مسابقات نداشتی به وطنی می آمدی تا نساجی ات را از نزدیک ببینی.تا تهران آمدی و در بازی با راه آهن صعودمان را دیدی و با همشهریانت اشک شوق ریختی.یادمان نمیرود وقتی حامد ابراهیمی رییس وقت هیئت فوتبال قائمشهر بعد از قهرمانی ات هر چقدر تلاش کرد راضی نشدی در وطنی دور افتخار بزنی و خودنمایی کنی.بارها آمدی در جایگاه ویژه اما به کسی نگفتی عکست را بگیرد.اما همیشه پشتمان گرم بود به قوی ترین مرد دنیا 💢 اگر چندصد سال پیش دنیا می آمدی از آنهایی میشدی که مادربزرگ ها در قصه های شبانه برای نوه هایشان از پهلوان بهداد میگفتند و جارچیان با طبل و شیپور دور میدان اصلی شهرها جار میزدند که《ای مردم به گوش باشید.تا پهلوان بهداد هست پرچم ایران زمین به خاک نمی افتد》افسانه ها برایت سروده میشد و دلهایمان به بودنت قرص می شد.

چقدر دلمان برای آن خنده های کودکانه زیر چند صد کیلو وزنه تنگ میشود.
🌀آن اوایل همه می گفتند بهداد هم مثل خیلیها الان که معروف شده میرود تهران و دیگر تحویلمان نمی گیرد.اما تو از جنس خودمان بودی.با خنده هایت خندیدیم و با گریه هایت دلمان فشرده شد و آن شب لعنتی که دلمان میخواست به زبان فارسی سخت با آن جلاد عراقی صحبت کنیم.هنوز هم که یادمان میآید . ادامه مطلب در كامنت اول
Read more
. دل به دریا زدم تو رو ببرم ولی طوفانِ تو شکستم داد گفته بودی که عشق کار تو نیست چشم های تو کار دستم ...
Media Removed
. دل به دریا زدم تو رو ببرم ولی طوفانِ تو شکستم داد گفته بودی که عشق کار تو نیست چشم های تو کار دستم داد! . چشم های تویی که تلفیقی بین آهو و آدم و پَریه صورتت قرصِ کامل ماهه یا که خورشیدِ زیر روسریه؟ . چشم های تو موقع رفتن کاش می شد که فکرشم ببری عشق یعنی یه لحظه دل بستن عشق یعنی یه عمر دربه دری... . تا ... .
دل به دریا زدم تو رو ببرم
ولی طوفانِ تو شکستم داد
گفته بودی که عشق کار تو نیست
چشم های تو کار دستم داد!
.
چشم های تویی که تلفیقی
بین آهو و آدم و پَریه
صورتت قرصِ کامل ماهه
یا که خورشیدِ زیر روسریه؟
.
چشم های تو موقع رفتن
کاش می شد که فکرشم ببری
عشق یعنی یه لحظه دل بستن
عشق یعنی یه عمر دربه دری...
.
تا رسیدی به زندگیم گفتی:
پیِ دستای مرگ می گردی
من خودت بودم و تو با سفرت
لحظه به لحظه خودکشی کردی
.
شاید این حرف ساده باشه ولی
گفتن حرف ساده هم سخته
خوش به حال کسی که پیشِ توئه

خوش به حالش
چقدر
خوشبخته...
.
#احمداميرخليلى
.
[ ما که نمی دونستیم کی به کیه! یهو چشم باز کردیم وسطِ یه حس گیج و گم و گنگ! گفت: دخلت اومده عاشق شدی پسر! گفتم: عاشق کی؟ عاشق چی؟ گفت: عشق کی و چی و کجا و چطور نداره! گفتم: مگه می شه؟ همه چیز، کی و چی و کجا داره! گفت: عشق همه چیز نیست، تنها چیزه! واسه اینه که با همه چیز فرق می کنه! خندیدم گفتم شعار نده! گفت: #عشق شعار نیست، شعره!
الان که نمی دونم کی ام و چی ام و کجام و چطور اینجام، الان که واسه چشماش شعر می گم قسم می خورم شعار نمی دم! قسم می خورم عشق با همه چی فرق می کنه...]
#iran #tehran #poetry #photography #love #mood #day
Read more
شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم، خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره ...
Media Removed
شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم، خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره می کردم توو اوجه نارحتی خوشحال می شدم . سرم درد گرفته بود، هوا بخاطره اسپیلیت خنک، اما پیشونیم پُره عرق. همش لحافو جلو چشم می کشیدم تا پیشونیمو خشک کنم . روزی که گذشتو خیلی کار کردم، برای آروم شدنمم ... شب ساعته ۲۳ بود البته توو رختخوابم،
خلاصه ۱۱ بار اینور اونور شدم، همش به خاطراتم فکر کردم، هرچی دوره می کردم توو اوجه نارحتی خوشحال می شدم .
سرم درد گرفته بود، هوا بخاطره اسپیلیت خنک، اما پیشونیم پُره عرق.
همش لحافو جلو چشم می کشیدم تا پیشونیمو خشک کنم .
روزی که گذشتو خیلی کار کردم، برای آروم شدنمم کلی هم ورزش .
خلاصه بدنم خسته ی خسته بود فکرمم مثله ساعت کار می کرد، انگار معنیه خستگیو نمی فهمید همش از این کوچه تو اون کوچه از این مورد به اون مورد در حاله دوئیدن‌ بود .
کاش می تونستم جمجممو باز کنم این توده ی سفید و در بیارمو بزارم رو میزه بغله تختم، چون مطمئنم خوابم می برد .
هیچ کس اون یکیو نمی فهمه البته تو نقش همه، خودت می شن .
هم از زندگی خستم،
هم از مرگ می ترسم .
چون با شنیده هام مرگ هم مثله زندگی ترسناکه !!!
البته مرگ هم سراغه هر کس نمیره
یعنی اگر هم ما بریم سمتش تا نخواد مارو همراهی نمی کنه پس اونم همراهه خوبی نیست و هرقت خودش بخواد مارو با خودش می بره
باور کن راست می گم
شنیدم فردی یازده بار به انواع گوناگون قصد خودکشی کرد و همه ی مراحل این مسیر و رفت: خودشو دار زد، طناب پاره شد. خودشو انداخت توو دریا، از آب بیرون کشیدنش و غیره... بالاخره برای آخرین بار با سیانور و آمپوله هوا کاره آخرو کرد این دفعه ی ۱۲ آخرین بار بود که به مرحله۱۳هم نرسیدپس۱۳ هم عدده نحسی نیست .
آره
سرنوشت که فرمان روای زندگیه هممونه و من هستم که سرنوشتمو تایین می کنم، چون حاکمم و فرمانروایه زندگیمو خودم تائین می ‌کنم .
اما دیگه بد از تعیین کردنش نمی تونم دیگه از دستش راحت بشم، نمی تونم ازش فرار کنم
چون بد از تعیینش من دیگه پیر شدم !!!سرنوشت پر زورتر از من می شه.
هر روز قویتر از دیروز
فکر می کنم آزادم ولی جلو سرنوشتم نمی تونم وایسم.انگار یه قلاده انداخته گردنمو داره می کشه، این ورو اون ور .
نه می تونم داد بزنم، نه می تونم بجنگم .
پس
زندگی خر است .
آره، از چیزی نه خوشم می آد ونه بدم می آد. دیگه با مرده ها فرقی ندارم فقط تحرک دارم . من هم از دنیای اونام ولی فقط دارم با حرکت کردنمو حرف مفت زدنم می گم با مرده ها فرق دارم اما، من هم با اونا هستم و زنده به گور در هوا هستم !!!
وتنها و تنها، فقط نگاه می کنم، چون دل خوشیم تنها نوشتنو بازی با ذهنه خودم شده
و
تمام .
امیدوارم
اگر تو‌دریا داری غرق می شی
اگر نون نداری شیکمتو سیرکنی
معنیه آرامشه نفهمیدی
داری تو باتلاق زندگی فورو می ری
حداقل یه نفر، یه حس، نمی دونم، باشه که به معنیه واقعیه همراهت باشه
دستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
Read more
. این روزها حقیقتا صفحه اینستاگرام و توییتر داشتن و کلا شبکه اجتماعی داشتن و اصلا حرف زدن و اظهار نظر ...
Media Removed
. این روزها حقیقتا صفحه اینستاگرام و توییتر داشتن و کلا شبکه اجتماعی داشتن و اصلا حرف زدن و اظهار نظر کردن و توی جامعه بودن خیلی سخت شده. شما هر چی که بنویسی، هر چی که بگی، هر کاری که بکنی یه عده حی و حاضر هستن که بگن متاسفم برای شما که اختلاس و گرانی و پوشک و پراید رو فراموش کردی و داری درباره یه چیز دیگه می‌نویسی، ... .
این روزها حقیقتا صفحه اینستاگرام و توییتر داشتن و کلا شبکه اجتماعی داشتن و اصلا حرف زدن و اظهار نظر کردن و توی جامعه بودن خیلی سخت شده. شما هر چی که بنویسی، هر چی که بگی، هر کاری که بکنی یه عده حی و حاضر هستن که بگن متاسفم برای شما که اختلاس و گرانی و پوشک و پراید رو فراموش کردی و داری درباره یه چیز دیگه می‌نویسی، متاسفم که درباره یه چیز دیگه حرف می‌زنی، متاسفم که این قدر ساده‌ای. متاسفم که خودفروخته‌ای بالاخره ذات پلیدت رو نشون دادی.
.
مثلا من یه دفعه امتحان کردم و بعد از 15 تا پست درباره گرانی و اختلاس و پوشک تصمیم گرفتم بعد از چند سال که روی ریش‌هام کار کرده بودم و بالاخره به درجه‌ای رسیده بود که بهش می‌شد بگیم ریش، یه عکس از ریش‌هام بذارم و بنویسم: «ریش گذاشتم ^_^». خب عده‌ای که 15 تا پست من درباره اختلاس و گرانی رو هم دیده بودن ریختن تو صفحه‌ام که واست متاسفیم تو این وضعیت، عکس از ریش میذاری. یه عده هم گفتن معلومه تو درد مردم رو نمی‌دونی وگرنه نباید ریشی به صورتت می‌موند. یه عده میگن معلومه که از خودشونی. یه عده هم گفتن اگر با ریش گذاشتن چیزی درست می‌شد مطمئنا نمی‌ذاشتن ریش بذاری.
.
حالا ما روزنامه‌نگارها رو که خیلی هم کسی نمی‌شناسه شما ببین سلبریتی‌ها چه وضعیتی دارن. الان حتی یه سلبریتی بستنی قیفی هم بخره هر کس ببینه نچ‌نچ می‌کنه و میگه: «تو این وضع اقتصادی مردم پوشک ندارن بچه‌هاشون رو بپوشونن تو بستنی هم می‌خوری؟». اما کاش می‌شد سلبریتی‌ها هیچی نگن و هیچی ننویسن و مشکل حل شه اما در اون صورت هم هستن عده‌ای که میگن تو چرا هیچی نمیگی. تو چرا لال‌مونی گرفتی. واسه سلبریتی‌ها حتی مردن هم سخت شده چون یه عده میان سر قبرش تف میندازن و میگن: «واست متاسفیم که با مردنت خواستی حواس مردم رو از گرونی پرت کنی، خائن!»
Read more
. . کلا خواب زیاد می بینم اینم از لطف خدا میدونم خیلی چیزها رو تو خواب گاهی متوجه میشم ک خیلی کمک حاله ...
Media Removed
. . کلا خواب زیاد می بینم اینم از لطف خدا میدونم خیلی چیزها رو تو خواب گاهی متوجه میشم ک خیلی کمک حاله از انواع و اقسام این خواب ها ک لطف خداست بگذریم میخوام یک قسمت از خواب دیشبم رو بهانه شرح مطلبی بکنم یک #بیمار بسیار بد حال میشناسم اطرافم تو خواب اونو میدیدم که داره به خدا مدام میگه منو ببر بسه ... .
.
کلا خواب زیاد می بینم
اینم از لطف خدا میدونم
خیلی چیزها رو تو خواب گاهی متوجه میشم ک خیلی کمک حاله
از انواع و اقسام این خواب ها ک لطف خداست بگذریم
میخوام یک قسمت از خواب دیشبم رو بهانه شرح مطلبی بکنم
یک #بیمار بسیار بد حال میشناسم اطرافم
تو خواب اونو میدیدم که داره به خدا مدام میگه منو ببر
بسه درد
بسه نمیتونم دیگه تحمل کنم و یک ریز این مکالمات رو یعنی با خدا داشت که ببرم ببرم
تو خواب تا شنیدم و متوجه حرف هاش با خدا شدم
به خودم اینو گفتم
کاش میشد بهش میگفتم
جای اینکه به خدا اصرار کنی زودتر برسی به اون چیزی که به خیال !!! خودت برات بهتره .... کاش می تونستی بفهمی خدا هر چی برات میخواد اونه که از همه چی برات بهتره !!!!!
کاش می تونستی بفهمی حتی یک ذره درد و رنج #بیماری باعث پاکی و طهارتت هست و ....
کاش بلد بودیم راضی به رضای خدا بشیم
و کاش می تونستیم بفهمیم خدا در هر لحظه برامون خیرمیخواد چون واقعا دوستمان داره ولو شکل خیر به شکل درد و رنج و اشک و ناراحتی های مختلف باشه...
.
.
.
کاش خدا رو بهتر می شناختیم
کاش دوستی ها و کمک ها و لطف هاش رو می شناختیم
کاش کمتر ناشکر و ناسپاس بودیم
کاش کمتر زبان شکوه داشتیم
کاش بیشتر سپاس گزاری و ادب و فهم و شعور داشتیم ....
آمین اول همه اش برای خودم و بعد برای هر کی دلش میخواد خدا رو بهتر بشناسه !
که اگر خدا رو به درستی می شناختیم قطعا به هر چه برامون میخواست با اشتیاق رضایت میدادیم و با قلبی آرام و مطمئن و راضی تسلیم خودش میشدیم ! اصل درد ما نفهمی هامونه.....
#الهی_ارحم_عبدک_الجاهل .
.
.
.
.
.
مربوط به تصویر : روزی یک سلام ساده و با دل دادن به امام حسین رو حداقل سعی کنیم مداومت کنیم ! حتی اگر حال مداومت به زیارت عاشورا نداری در حد یک سلام با توجه !! ترک نکن !
#السلام_علیک_یا_اباعبدالله
.
.
Read more
شاید باید تمام سال عکس‌های پروفایل‌هایمان را در تلگرام، اینستا، تویتر و ... مشکی کنیم و گه‌گداری ...
Media Removed
شاید باید تمام سال عکس‌های پروفایل‌هایمان را در تلگرام، اینستا، تویتر و ... مشکی کنیم و گه‌گداری عکس گلی یا خودمان را به مناسبت عیدی چیزی برگردانیم. البته باز اگر داغ‌های روزگار بگذارد. روزها می‌گذرد هر روزمان به‌جای این‌که بهتر باشد بدتر می‌شود. چشممان به دسته‎گلی جدیدتر آب می‌خورد. یک ... شاید باید تمام سال عکس‌های پروفایل‌هایمان را در تلگرام، اینستا، تویتر و ... مشکی کنیم و گه‌گداری عکس گلی یا خودمان را به مناسبت عیدی چیزی برگردانیم. البته باز اگر داغ‌های روزگار بگذارد.

روزها می‌گذرد هر روزمان به‌جای این‌که بهتر باشد بدتر می‌شود. چشممان به دسته‎گلی جدیدتر آب می‌خورد.

یک روز باید برای سربازان خاکی از دست رفته‌ی داخل اتوبوس غمدار باشیم، روز دیگر 13 دسته‌ی گلمان را زیر هزارتن آوار و آتش که روزی نماد اقتصاد نوین ایران بود گم می‌کنیم. باز خوب است که نشانی از خودشان باقی گذاشته‌اند! روز بعد زمین می‌لرزد لرزشی نه به اندازه‌ی ژاپن و مکزیک. کودک و جوان و پیر زیر هزاران آجر باقی‌می‌مانند و خواهند ماند، و زنان و مردانی که روحشان از میان ذره‌های خاک پر می‌کشند. روز دیگر نیامده به‌جای این‌که صدای سوت کشتی آسمان اسکله و بندرگاه را از حضور خود مطلع کند باید دست به دامان غواصان باشیم که بعد از آتش و آب شاید اندک نشانی برایمان از 32 فرشته، روی شن‌های رقصان دریا بیاورند.
اقوام هر کجا باران و برف می‌آید جشن سال پر برکت می‌گیرند شاکر الطاف خدا، ولی ما باید در قرن 21 منتظر باشیم که خدای ناکرده سیلی نیاید، که آن روز باید دست به مقایسه برداریم که تعداد کشته‌های‌مان از فلان کشور کمتر است. آنجا طوفان کاترینا می‌آید اینجا باد و باران کشته می‌گیرد.

راستی یادم رفت بگویم که عزیز معدنکار اگر زیر سقف آسمان هم که راه رفتی کلاهت برسرت باشد تا از آوارهای روزگار و گرانی در امان باشی. بهای جان اینجا کم است! تو در هزارتوی معدنی ما کاری به‌جز دعا کردن از دست‌هایمان برنمی‌آید.
این نوشته را برای سانچی نوشتم. نوشته بودم روز دیگری هواپیمایی به‌جای این‌که دل آسمان‌ها را بشکافد دل خاک را می‌شکافد. شاید باورم نمی‌شد که امروز کوه دنا آرامگاه عزیزانمان باشد.

که ای کاش که ای کاش نمی نوشتم. که ای کاش قلم در دستانم می‌شکست، دستم از حرکت باز می‌ایستاد. ای کاش می‌مردم.

شاید باید دست به دامان مسئولان شبکه‌های اجتماعی بشویم تا یک فضای غمدار و سیاه مخصوص ما درست کنند، که یادمان باشد به فردا نرسیده غمی دیگر در راه است.

فقط به مرهم گذشت زمان و فراموشی زنده‌ایم. موی سفید می‌کنیم و اشک می‌ریزیم. تا غم بعدی.
Read more
بخدا افسرده نیستم جبره تقدیر اینکارو با من کرد تقدیری که بعضی ها می گن دست خودته و کسایی هم هستن می ...
Media Removed
بخدا افسرده نیستم جبره تقدیر اینکارو با من کرد تقدیری که بعضی ها می گن دست خودته و کسایی هم هستن می گن که هرچی امد تو زندگیت تقصیره خودت بود پس برای این صحبتها دیونه و دلبسته ي اقبال خودم شدم سرگرم خودم عاشق احوال خودم شدم دوست نداشتم حسرت لحظهامو بخورم اما کارم شد حسرت خوردن زمانی که از دستم ... بخدا افسرده نیستم
جبره تقدیر اینکارو با من کرد
تقدیری که بعضی ها می گن دست خودته
و کسایی هم هستن می گن که هرچی امد تو زندگیت تقصیره خودت بود
پس
برای این صحبتها
دیونه و دلبسته ي اقبال خودم شدم
سرگرم خودم عاشق احوال خودم شدم
دوست نداشتم حسرت لحظهامو بخورم
اما کارم شد حسرت خوردن
زمانی که از دستم رفتو
ثانیه هاییکه داره می گذره
راضی به همین چند خط نوشتمم
چون
بخدا حرفه دلمه
دنبال کسی بودم که دنبالم باشه
اما
اینطور نشد که بشه
در حاله حاضر یاد گرفتم فقط و فقط دنبال خودم باشم
دوست داشتم پرواز کنم نه با پول، جاهو مقامه دنیا و ...
پرواز از نظرم قشنگ بود، پروازی از جنسه بی غمیو خالی از منت
دوست نداشتم منت بکشم غیر از وپر وبال خودم
صدسالم که زنده بمونم می گذره
پس باید تنها و تنها شاکر هر لحظه و هر ساله خودم باشم .....
البته اگر قدرشو بدونم و بفهمم
این و بدون
فقط و فقط
پدر و مادر از ته دل هواتو دارن
اما
این دیونگیم توو خودم بمونه بهتره
دوست ندارم
اونا هم مثله من درگیره
اتفاقات یا دلایله پوچیه دنیا از نظره من بشن
۳۳ سالمه اما از اینکه توو آینه خودمو نگاه کنم، استرس دارم
چون وقتی می رم جلو آینه
اشتباه میگیرم خودمو با خودم
چرا ؟!؟
چون مردی ۶۶ سالرو می بینم .
کاش می شد انسانها فقط برای خودت، خودتو بخوان .
تنهانیستم
اما
همه تنهان
منم جز همه .
امیدوارم
با سردیه جبره تقدیر برخوردی نداشته باشید
چون منقبض می شید .
درست مثله یادگاری ۱۱
دوستون دارم
علیرضا رحمانی 🍂
Read more
 #عروسها_در_صور_میمیرند همه کف می‌زدند؛ همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی ...
Media Removed
#عروسها_در_صور_میمیرند همه کف می‌زدند؛ همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی سه‌نفره‌ٔ پر از کنده‌کاری که حتمی زیر نشیمن‌هایش یا تفالهٔ آدامس خروس می‌یافتی یا فضلهٔ بینی. خاطرم نیست عصر یک پاییز دلگیر بود یا یک بهار منتهی به امتحانات نهایی.کیپ‌تاکیپ،آرنج‌به‌پهلوی ... #عروسها_در_صور_میمیرند
همه کف می‌زدند؛
همهٔ پانصد پسربچه‌ دبستان حائری با آن نیم‌کت‌های چوبی سه‌نفره‌ٔ پر از کنده‌کاری که حتمی زیر نشیمن‌هایش یا تفالهٔ آدامس خروس می‌یافتی یا فضلهٔ بینی.
خاطرم نیست عصر یک پاییز دلگیر بود یا یک بهار منتهی به امتحانات نهایی.کیپ‌تاکیپ،آرنج‌به‌پهلوی هم دوزانو نشسته بودیم مقابل یک دیوار گچی سفید.توی راهروی طبقهٔ دوم مدرسه که دوطرفش کلاس‌های پنجره‌دار نورگیر بود،روی موکت قرمز،همهٔ مدرسه،ساکت،پرهیجان.
برق‌ها خاموش شد،تاریکی زل زد توی چشم‌هامان.از پشت سر،صدای خرخر چرخیدن نقاله دستگاهی می‌آمد که بعد‌هاصدایش زدیم آپارات؛باریکه‌ای نور از جلویش می‌پاشید روی دیوار.غبارهای مدرسه توی این باریکهٔ نور می‌رقصیدند.شگفت‌زده بودیم،تا وقتی روی دیوار نام فیلم نقش بست:افق
*
همه کف می‌زدند؛
همهٔ پسربچه‌های دور و برم؛سرخوش از تصرف اسکلهٔ اَلْاُمَیِّه،سرخوش از کشتار عراقی‌های لعنتیِ توی فیلم،سرخوش از زمزمهٔ ترانهٔ حماسی«بمیرید بمیرید» و هراسان از سکانسی که عراقی‌ها با چنگک کوفتند به سینه غواص ایرانی و از آب به اسارت گرفتندش.حس می‌کردیم شوری آب دریا را روی زخم‌های چنگکی که فرورفته بود به سینهٔ ما.
اما من،هنوز،مدت‌ها پس از پایان فیلم،نشسته با بغضی که شرم داشت بشکند وسط آن همه پسربچه،خیره بودم به دیوار.جایی از دیوار که آن پرستار جوان توی فیلم با آن مقنعه بلند مشکی چانه‌دار که تا روی برجستگی سینه‌هایش پایین آمده بود-توی چادرمشکی ساده‌اش،شبیه‌ترین زن به دختری‌های توی آلبوم مادرهامان-با اناری بزرگ در دست روی نیمکت آن باغ کوچک بیمارستان منتظر برگشتن همسرش بود.همسری که چنگک،سینه‌اش را شکافت و پیکرش را عراقی‌ها به دریا انداختند.
من هنوز،گاهی او را می‌بینم که منتظر نشسته تا مردش برگردد.یکی از همان جوان‌های ریشو با موی روی گونه؛یکی از همان‌ها که وقتی سربند سرخ می‌بستند،حجله شهادت سرکوچه‌های محله‌هامان برای داشتن عکسی ازشان بی‌تاب می‌شد.
کاش می‌شد برگشت به آن مدرسه،دیوار را شکافت،رفت روی آن‌ نیمکت نشست و برای زن روضه خواند؛بس که در فیلم‌ بی‌مویه،بی‌شِکوه،در سکوت رفت وقتی همه سرخوش از پیروزی بودیم و کسی حواسش نبود،زنی به دلتنگی او دارد شهر را ترک می‌کند.کیفش را برداشت،روی پل اهواز سوار‌ ماشینی شد،نگاهی به ما کرد و رفت؛وقتی باد دامن چادرش را به اهتزاز درآورده بود.گویی‌ به‌دنیاآمده بود عاشق مردی شود که هیچ‌گاه برنمی‌گردد.زنانی که میراثشان از جهان،انتظار است.
*
بیروت،شبی که خیره بودیم به دریا.وقتی باد،مدیترانه را می‌آورد پیش ما.شاید،اشک‌ آن‌ها که یادگاری در دریا دارند.
Read more
. خودت بگو حضرتِ دلبر! آخر پناهگاه هم انقدر دور؟! میخواهم به قاعده همان سوالی که از جوادِ امام ...
Media Removed
. خودت بگو حضرتِ دلبر! آخر پناهگاه هم انقدر دور؟! میخواهم به قاعده همان سوالی که از جوادِ امام رضاجانمان پرسیدند، از شما سوالی کنم... - بگو چه کنیم آقا در این بلادی که نفس‌هایمان بالا نمی‌آید؟!! گناه بیخ گلویمان نشسته! دست انداخته به یقه‌ی نفْسمان و رها نمی‌کند! یک بند پیله می‌کند و ... .
خودت بگو حضرتِ دلبر!
آخر پناهگاه هم انقدر دور؟!
میخواهم به قاعده همان سوالی که
از جوادِ امام رضاجانمان پرسیدند،
از شما سوالی کنم...
- بگو چه کنیم آقا
در این بلادی که نفس‌هایمان بالا نمی‌آید؟!!
گناه بیخ گلویمان نشسته!
دست انداخته به یقه‌ی نفْسمان و رها نمی‌کند!
یک بند پیله می‌کند و پا می‌کوبد.
گاه پیراهنِ نفس را می‌دریم تا مگر جرعه‌ای نفس بکشیم اما...
نفس کشیدن در هوای گناه همانا و
خس خس گلوهای دریده‌یمان همان... .
به زبانِ ساده‌ی کودکی‌هایمان بگویم؟ » خسته شدیم! «
ما دلبستگانِ گناهکار...
.
بارها خوانده‌ام و شنیده‌ام جواب این همه پریشانی را...
همان که می‌گویند امام جواد(ع) چنین پاسخش داد:
« فَرّوا الی الحسین »
به سمت حسین فرار کنید...
.
.
راستی نگفتی حضرتِ حسین!
پناهگاه هم انقدرررر دور؟!
می‌دانی به قاعده‌ی قوانینِ زمینی‌
چند بند را باید پاره کنم
تا به بارگاهت برسم؟
نگو دلم آنجاست!
که نیست!
که کاش بود...
که اگر بود این همه خستگی چرا؟
نگو کافیست صدایت کنم...
من دلم را عادت دادم به سیری ناپذیری...
سیر نمی‌شود با صدا کردنت!
می‌خواهد تمام هوایی که روزی تو در
آن تنفس کردی را یکجا به سینه کِشَد!
می‌خواهد یکبار دیگر از پسِ شلوغیِ
دستهایی که به سمتت دراز شده،
یک دست به سر بگذارد و یک دست به دهان!
تا مبادا فریاد بزند...
مبادا خلوت عاشقیِ دل‌های بیتاب را برهم زند...
که آرام آرام این کوه درد را بر زمین بگذارد...
که گوشه‌ای از صحنت زانو بغل گیرَد...
که وسط بین‌الحرمین متحیر شود...
که به تل زینبیه زل بزند و مدام فاصله‌ی زینب و گودال را در ذهن محاسبه کند...
که دردهای خودش را پیش دردهای زینب (س) به باد فراموشی بسپرد....
.
.
پسرِ زهرا...
این همه نوشتم که بگویم
زمزمه‌هایی می‌آید...
از ته دلم...
از همین دودوتاچارتای زمینی
که بند بند وجودم را می‌لرزاند!
می‌گوید امسال چشمم به گنبد و بارگاهت نمی‌خورد!
می‌گوید امسال و با این شرایط؟!
محال است...
می‌گوید نمی‌طلبی حسین...
من اما باور نمی‌کنم..
میدانم که یا به کربلایم می‌بری
یا اگر نخواستی، کربلا را به دلم می‌آوری!
اما چطور و به واسطه باز کردن گره از کدام حاجتم، نمیدانم...
تو اربابی و نوکر برای اربابش تعیین تکلیف نمی‌کند....
میدانی؟ این را از عباس یاد گرفته‌ام...
.
.
.
+ موقع نوشتن ، " آمدم ای شاه پناهم بده " رو پِلِی کردم و هی از اول گذاشتم .. اگه دوست داشتید شما هم پلی کنید و یکبار دیگه بخونید...
» چه امام رضا باشه چه امام حسین فرقی ندارن .. کلهم نورٌ واحد .. همشون پادشاهِ قلب شیعیانن 💔 «
.
#سلیس_و_ساده_بگویم_دلم_گرفته_برایت !
.
Read more
 #کتاب پوستم جایی که شیره‌ی توت‌ها خشک شده بود می‌خارید و احساس کلافگی می‌کردم. با خود می‌گفتم کاش ...
Media Removed
#کتاب پوستم جایی که شیره‌ی توت‌ها خشک شده بود می‌خارید و احساس کلافگی می‌کردم. با خود می‌گفتم کاش فرانک آن‌جا نبود، کاش می‌توانستیم کل روز رو به چیدن شاه‌توت ادامه دهیم، بدون هیچ حرفی، فقط جمع کنیم، کاری را انجام دهم که مجبور نباشم معنایش را درک کنم. "از متن کتاب" ماود، فراموشکار است. فنجانی ... #کتاب

پوستم جایی که شیره‌ی توت‌ها خشک شده بود می‌خارید و احساس کلافگی می‌کردم. با خود می‌گفتم کاش فرانک آن‌جا نبود، کاش می‌توانستیم کل روز رو به چیدن شاه‌توت ادامه دهیم، بدون هیچ حرفی، فقط جمع کنیم، کاری را انجام دهم که مجبور نباشم معنایش را درک کنم. "از متن کتاب"

ماود، فراموشکار است. فنجانی چای درست می‌کند و یادش نمی‌ماند آن را بنوشد. به فروشگاه می‌رود و فراموش می‌کند برای چه رفته است. گاهی خانه‌اش ناآشنا و یا دخترش هلن برایش کاملا غریبه می‌شود.
ماود فقط از یک چیز مطمئن است: دوستش الیزابت گم شده است. یادداشت توی جیبش به او می‌گوید این‌قدر درباره‌اش حرف نزند، قضیه را ول کند، ساکت شود، ماود ته‌وتویش را در خواهد آورد چون جایی در ذهن آسیب‌دیده‌ی ماود پاسخ یک معمای حل‌‌نشده‌ی هفتاد ساله نهفته است. معمایی که همه فراموشش کرده‌اند همه، غیر از ماود " شرح پشت جلد"

#الیزابت_گم_شده_است داستان زیبا و جذابی داره، بخونیدش....اگر بین نزدیکان سالمندی دارید که مبتلا به آلزایمر هست حتما بخونیدش.

#اماهیلی #اما_هیلی #شبنم_سعادت #نشرآموت #نشر_آموت #کتابدونی #کتابخونی #کتابخون #کتابخونه #کتابخانه #کتابخوان #کتابخوانی #مطالعه #رمان #معمایی #پلیسی #اجتماعی #جنگ_جهانی #انگلیس #آلزایمر #توت #چمدان

#EmmaHealey
#ElizabethIsMissing
#MUSTSEEIRAN
Read more
. . . . . . . *ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم زياد در دل…*<span class="emoji emoji1f625"></span> *ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش ...
Media Removed
. . . . . . . *ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم زياد در دل…* *ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن می ریخت.* *ما ماندیم و جای خالی ات که بزرگواری پدری چون تو را به یادمان می آورد.* *ما؛ماندیم و یک اندوه بزرگ؛که ذره ذره اشک هایمان نه تنها این آتش را فرو نمی نشاند؛بلکه شعله ورهم مى کند.* *کاش ... . . . . . . . *ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم زياد در دل…*😥 *ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن می ریخت.*😢 *ما ماندیم و جای خالی ات که بزرگواری پدری چون تو را به یادمان می آورد.* 😞 *ما؛ماندیم و یک اندوه بزرگ؛که ذره ذره اشک هایمان نه تنها این آتش را فرو نمی نشاند؛بلکه شعله ورهم مى کند.*😥😥 *کاش می دانستم صبح يکشنبه ای که دستت رابه نشان خداحافظی فشردم آخرین باراست که دستان را گرم حس می کنم.*😓 *کاش می دانستم پايان روز يکشنبه آخرين بارى است که کنارت می آیم و دستانت را [ و این بار سرد] به دست می گیرم.*😥 *کاش این زمين سردرد و بى جان نبود تا بار دیگر با سینه ای که نفس دارد در آغوش بکشمت و ببوسمت و ببويمت…*😞 *آه پدر......*😓😓😓 *کاش می دانستم بار دیگر که می بینمت ؛ تو نمی بینی ام و نگاه تو را مرگ می رباید…*
😔😔 *کاش نبودم آن شب که؛چشمان سرشاراز مرگ تو را با دستان خود بر هم بگذارم…*😢😢 *با همین دستهایی که صبح همان روز خود تو فشرده بودیشان…*😢😢 *کاش نبودم آن شب که پیکرت را بر داشتند و... بردند و ما بى تابى کرديم ...کاش...کاش... کاش...*😓😓😓 *تو خود می دانی چقدربرايمان سخت بود و پیر شديم آن لحظه تا پيکر بى جانت را میان بستر آخرت؛بگذاريم.*😔😔 *و به پهلو بخوابى و شانه ات را تکان دهيم.. تا تلقینت دهيم...تا... تا... یادت هست پدر؟!*😢😢 *تو همانی بودی که با یک تکان بیدار می شدی…*😔😔 *چقدر تکانت داديم ؛آيا صدای فرزندان و همسر داغ ديده ات؛را نشنيدى* 😔😔 *تا پاسخ دهى ما را و مرهمى باشى بروى زخم جسم و روحمان...*😓😓 *حیف شد پدر..حیف شد…* *و من اینجا اکنون میان تنهایی خویش نشسته ام مات و مبهوت…*😞😞 *انگار نه انگار تنهایم گذاشتی و رفتی…* *14 سال است که آرام گرفته ای میان بسترت…* *اما قلب من هنوز آرام نشده و هنوز بى قرار است...* *14سال است ک با لحنى مهربان صدايم نکردى؛تو که دخترانت را بسيار دوست داشتى.* *14سال است که مرا در آغوش نکشيدى...* *14سال است بوسه ب دستان پير و خسته؛اما گرم و مهربانت نزدم...* *14 سال است...........*😢😢 *پدرم بدان که بعد از گذشت سالها از نبودت ما با افتخار نامت و يادت و خاطرات را زنده نگه داشتيم و به خود مى باليم که پدرى همچون تو داشتيم...* *پدر جان سلام ما را به مادر نيز برسان و بگو که ما سخت دلتنگتان هستيم... * ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
Read more
به همین سادگی ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم های تلنبار شده در دل ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با ...
Media Removed
به همین سادگی ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم های تلنبار شده در دل ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن می ریخت ما ماندیم و جای خالی کوچکی که بزرگواری پدری چون تو را به یادمان می آورد ما ماندیم و یک اندوه بزرگ… که ذره ذره اشک هایمان نه تنها این آتش را فرو نمی نشاند که سر بر می آوردش کاش می ... به همین سادگی
ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم های تلنبار شده در دل ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با یک در آغوش کشیدن می ریخت
ما ماندیم و جای خالی کوچکی که بزرگواری پدری چون تو را به یادمان می آورد
ما ماندیم و یک اندوه بزرگ… که ذره ذره اشک هایمان نه تنها این آتش را فرو نمی نشاند
که سر بر می آوردش
کاش می دانستم جمعه ای که دستت را به نشان خداحافظی فشردم آخرین بار است که دستانت را گرم حس می کنم ...
#روحت_شاد_پدر
Read more
رد شد ، ولی هنوز ردش مانده است ای کاش پشت سرش چشمی داشت و می دید و یا دوربینی بود و از دور به او نشان می داد ...
Media Removed
رد شد ، ولی هنوز ردش مانده است ای کاش پشت سرش چشمی داشت و می دید و یا دوربینی بود و از دور به او نشان می داد که هنوز ردش مانده است. یا کسی جرعتش را داشت و به او می گفت که ردش مانده است. کاش وقتی رد می شد، می دید پشت سرش چند نوجوانی که از مدرسه تعطیل شده بودند چگونه به شلوار تنگ و نازکش نگاه می کردند، می دید که آن ... رد شد ، ولی هنوز ردش مانده است

ای کاش پشت سرش چشمی داشت و می دید و یا دوربینی بود و از دور به او نشان می داد که هنوز ردش مانده است. یا کسی جرعتش را داشت و به او می گفت که ردش مانده است.
کاش وقتی رد می شد، می دید پشت سرش چند نوجوانی که از مدرسه تعطیل شده بودند چگونه به شلوار تنگ و نازکش نگاه می کردند، می دید که آن نوجوان به خاطر سن بلوغ و نوجوانیش بعد از دیدن او به چه گناه هایی کشیده شد
ای کاش برمی گشت و می دید پسر مغزه داری را که بخاطر مشکلات مالی هنوز مجرد بود ،چگونه با حسرت و شهوت نگاهش می کرد و هر روز به کنترل نگاه و ایمانش ناتوان تر می شد
کاش زمانی که حجاب و پوشش خود را شخصی می دید، برمی گشت و می دید ردش را بر زندگی شخصی جوان متاهلی که وقتی آرایش غلیظش را می دید او را با همسرش مقایسه می کرد
کاش می دانست گرگ های انسان نما در پشت سرش چه می گفتند و وقتی دستشان به او نرسید نیت کثیف و مزاحمت های خود را بر سر دختر معصوم دیگری در آوردند
کاش می شد، می رفتم این چیزهایی که ازاو اطلاع نداشت را به او می گفتم، و به اوهم می گفتم که فکر نکند که من در ذهنم او را انسانی فاسد و بدکار می دانم، خداراشکر، این را می فهمم که افراد را از روی ظاهرشان به سیاه و سفید تقسیم نکنم، و حتما او انسان خوب و شریفی است ولی ای کاش آگاه می شد و کسی به او نشان می داد ردش را بر جامعه!

اکنون یک سال از آخرین باری که دیدمش گذشته است، همان خیابان ، همان کوچه، و روبروی همان مغازه، نمی دانم چه اتفاقی افتاده که اینقدر تغییر کرده است.او رد شد ،با چادرش
و این بار هم ردش مانده است.! دلم می خواست به او بگویم، کاش برمی گشتی و می دیدی پشت سرت جوان هایی را که وقتی دلشان از سیاهی جامعه گرفته بود و به خاطر پوشش های نامناسب جامعه ، نگران لرزش ایمانشان بودند ، وقتی چادر سیاهت را بر روی سرت می بینند که چگونه آب بر آتش چشم های ناپاک میریزی، شاید ندانی ولی چقدر از ته دل دعایت می کنند
کاش برمیگشتی و رد سبز چادر سیاهت را در تعجب چشمان دختر بدحجاب می دیدی که با خودش می گفت:چگونه یک دختر جوانی مثل من در این گرمای تابستان اینگونه حجابش را محکم و کامل گرفته است!
و می دیدی که چگونه تو را الگوی خود می کند و آرام آرام شال روی سرش از عقب به جلو برمی گردد.
و کاش برمیگشتی و رد سرخ چادرت را در وصیت های شهیدان می دیدی
#حجاب
#حجاب_اجباری
#چهارشنبه_های_سفید
Read more
. رد شد ، ولی هنوز ردش مانده است ای کاش پشت سرش چشمی داشت و می دید و یا دوربینی بود و از دور به او نشان می ...
Media Removed
. رد شد ، ولی هنوز ردش مانده است ای کاش پشت سرش چشمی داشت و می دید و یا دوربینی بود و از دور به او نشان می داد که هنوز ردش مانده است. یا کسی جرعتش را داشت و به او می گفت که ردش مانده است. کاش وقتی رد می شد، می دید پشت سرش چند نوجوانی که از مدرسه تعطیل شده بودند چگونه به شلوار تنگ و نازکش نگاه می کردند، می دید که ... .
رد شد ، ولی هنوز ردش مانده است

ای کاش پشت سرش چشمی داشت و می دید و یا دوربینی بود و از دور به او نشان می داد که هنوز ردش مانده است. یا کسی جرعتش را داشت و به او می گفت که ردش مانده است.
کاش وقتی رد می شد، می دید پشت سرش چند نوجوانی که از مدرسه تعطیل شده بودند چگونه به شلوار تنگ و نازکش نگاه می کردند، می دید که آن نوجوان به خاطر سن بلوغ و نوجوانیش بعد از دیدن او به چه گناه هایی کشیده شد
ای کاش برمی گشت و می دید پسر مغزه داری را که بخاطر مشکلات مالی هنوز مجرد بود ،چگونه با حسرت و شهوت نگاهش می کرد و هر روز به کنترل نگاه و ایمانش ناتوان تر می شد😭
کاش زمانی که حجاب و پوشش خود را شخصی می دید، برمی گشت و می دید ردش را بر زندگی شخصی جوان متاهلی که وقتی آرایش غلیظش را می دید او را با همسرش مقایسه می کرد😭
کاش می دانست گرگ های انسان نما در پشت سرش چه می گفتند و وقتی دستشان به او نرسید نیت کثیف و مزاحمت های خود را بر سر دختر معصوم دیگری در آوردند
کاش می شد، می رفتم این چیزهایی که ازاو اطلاع نداشت را به او می گفتم، و به اوهم می گفتم که فکر نکند که من در ذهنم او را انسانی فاسد و بدکار می دانم، خداراشکر، این را می فهمم که افراد را از روی ظاهرشان به سیاه و سفید تقسیم نکنم، و حتما او انسان خوب و شریفی است ولی ای کاش آگاه می شد و کسی به او نشان می داد ردش را بر جامعه!
.
اکنون یک سال از آخرین باری که دیدمش گذشته است، همان خیابان ، همان کوچه، و روبروی همان مغازه، نمی دانم چه اتفاقی افتاده که اینقدر تغییر کرده است.او رد شد ،با چادرش🌹
و این بار هم ردش مانده است.! دلم می خواست به او بگویم، کاش برمی گشتی و می دیدی پشت سرت جوان هایی را که وقتی دلشان از سیاهی جامعه گرفته بود و به خاطر پوشش های نامناسب جامعه ، نگران لرزش ایمانشان بودند ، وقتی چادر سیاهت را بر روی سرت می بینند که چگونه آب بر آتش چشم های ناپاک میریزی، شاید ندانی ولی چقدر از ته دل دعایت می کنند🌹
کاش برمیگشتی و رد سبز چادر سیاهت را در تعجب چشمان دختر بدحجاب می دیدی که با خودش می گفت:چگونه یک دختر جوانی مثل من در این گرمای تابستان اینگونه حجابش را محکم و کامل گرفته است!
و می دیدی که چگونه تو را الگوی خود می کند و آرام آرام شال روی سرش از عقب به جلو برمی گردد.🌹
و کاش برمیگشتی و رد سرخ چادرت را در وصیت های شهیدان می دیدی
.
.
#نزديک_خدا
#یه_صلوات_بفرستید_ثوابش_نصف_نصف😉😊
#اللهم_صل_علی_محمد_وال_محمد_وعجل_فرجهم
#حجاب
#عفاف
#دولت
#ایران
#اسلام #شیعه
Read more
"روح عشق" کاش می دانستم چگونه از این فاصله از روزنه چشمانم رسوخ می کنی و بر روح تمیز و شیشه ایم انگشت ...
Media Removed
"روح عشق" کاش می دانستم چگونه از این فاصله از روزنه چشمانم رسوخ می کنی و بر روح تمیز و شیشه ایم انگشت می کشی... این چه عشقی است که سراسیمه زیر پوستم می دود و پوست کاهیم رنگ می بازد این چه عشقی است که چون رودی خروشان در سرخی خونم جاری می شود و دل این واژه آشنا چه غریبانه لبریز از تپشی نا هماهنگ می ... "روح عشق"

کاش می دانستم چگونه از این فاصله
از روزنه چشمانم رسوخ می کنی

و بر روح تمیز و شیشه ایم انگشت می کشی... این چه عشقی است که سراسیمه زیر پوستم می دود
و پوست کاهیم رنگ می بازد
این چه عشقی است که چون رودی خروشان در سرخی خونم جاری می شود

و دل این واژه آشنا
چه غریبانه
لبریز از تپشی نا هماهنگ می شود
و بر سینه مشت می کوبد... کاش می دانستم... (مهرا)
تقدیم به همه دوستان گلم
Read more
... هفته ی پیش مزاحمتان نشدم آقای بنیانگذار، خیلی سرم شلوغ بود، داشتم جان می کندم، گفتم که در کشور ...
Media Removed
... هفته ی پیش مزاحمتان نشدم آقای بنیانگذار، خیلی سرم شلوغ بود، داشتم جان می کندم، گفتم که در کشور من انسانها کار نمی کنند، جان می کنند و با وجود جان کندنشان همچنان هشتشان در گرو نُهشان است، من هم شاید باورتان نشود اما عضوی از همین مردمم، بنابراین در مقوله ی جان کندن مستثنی نخواهم بود و برایم قابل درک ... ...
هفته ی پیش مزاحمتان نشدم آقای بنیانگذار، خیلی سرم شلوغ بود، داشتم جان می کندم، گفتم که در کشور من انسانها کار نمی کنند، جان می کنند و با وجود جان کندنشان همچنان هشتشان در گرو نُهشان است، من هم شاید باورتان نشود اما عضوی از همین مردمم، بنابراین در مقوله ی جان کندن مستثنی نخواهم بود و برایم قابل درک است اگر کسی نگران اجاره خانه اش باشد و یا باورش نشود که کشوری را درقرن بیست ویکم قحطی احاطه کند، بله آقای بنیانگذار ما با قحطی کامل فقط چند قدم فاصله داریم و رئیس جمهورمان که نمی دانم می شناسیدش یا خیر می گوید همه چیز درست است، می گوید بیخود اسم این اتفاقها را بحران نگذارید، آقای بنیانگذار شما می دانید بحران یعنی چه؟ اگر می دانید چرا قبل از اینکه همه چیز را به دست اینها بسپارید برایشان تعریف نکردید و یادشان ندادید، سخت که نبود، لااقل الان می فهمیدند که شرایط بحرانی ست، که نوزاد وقتی به دنیا می آید تا چند سال اول زندگی اش نمی تواند با خبر شود از ادرار و مدفوعش و اطلاع دادن آن، مثل حیوانات هم که نمی شود با مقداری خاک سر وته قضیه را هم بیاورند و قطعا نیاز به پوشک دارند که نیست، انگار دشمن تمام پوشک ها را دزدیده تا به داد شب اداریه سرانش برسد، می دانید که آقای بنیانگذار تمام هر آنچه بر سرمان می آید به گفته ی آنها که حکومت را به دستشان سپردید و مردید تقصیر دشمن است، اصلا زاینده رود را هم دشمن خشکانده، راستی گفتم کجا مشغول بودم که وقت درد دل با شما را نداشتم؟ نه نگفتم، خب الان می گویم، اصفهان بودم،جشنواره ی بین المللی فیلم کودک و نوجوان، دقیقا روبه روی سی و سه پل اسکان داشتیم، روبه روی زاینده کویر،چون دیگر رودی نبود، به نظرتان چطور می شود آن رود را خشکاند بدون گزیده شدن کَکی حتی، آقای بنیانگذار شاید باورتان نشود اما شما مملکت را به دست چند بی غیرت سپردید و مُردید،گاهی فکر میکنم اگر توریستی که از قبل اصفهان را ندیده،الان ببیند، پیش خود فکر می کند ما آدمهای عجیبی هستیم روی کویر چندین پل زده ایم برای قشنگی،چه اضافه خرج می کنیم،چه کشور پولداری هستیم، پول، کاش لااقل شما می دانستید دارایی های این مملکت در کجای جهان پخش و پلا شده یا بهتر بگویم دارایی های این مملکت را در کجاهای جهان پخش و پلا کرده اند این بی خیالانی که نام خود را مسئول گذاشته اند، خوابم می آید آقای بنیانگذار، خسته ام از جان کندن، کاش می شد عکسی که گرفته ام از زاینده کویر را نشانتان دهم، اما....
فعلا کاری نیست، تا بعد.
#آقای_بنیانگذار
Read more
.. و این شاید قابل تامل ترین تصویری بود که می تونستم از «تنهایی»و«پیری» دیده باشم . صندلی خانم مسن ...
Media Removed
.. و این شاید قابل تامل ترین تصویری بود که می تونستم از «تنهایی»و«پیری» دیده باشم . صندلی خانم مسن همسایه ی مادرم که تنها تفریحش همینه که گاهی رو این صندلی بشینه و بچه های کوچه رو تماشا کنه ... #زندگی #زن #تنهایی #پیری کاش می تونستم یه پرینت رنگی بگیرم از خاطره هایی که وقت رو این صندلی میشینه ... ..
و این شاید قابل تامل ترین تصویری بود که می تونستم از «تنهایی»و«پیری»
دیده باشم . صندلی خانم مسن همسایه ی مادرم که تنها تفریحش همینه که گاهی رو این صندلی بشینه و بچه های کوچه رو تماشا کنه ...
#زندگی

#زن
#تنهایی
#پیری
کاش می تونستم یه پرینت رنگی بگیرم از خاطره هایی که وقت رو این صندلی میشینه و ساعتها کوچه رو تماشا می کنه به یادش میان
کاش می شد حسرت ها و پشیمانی هاش رو پرینت بگیرم و منتشر،کنم
#پشیمانی ها
امان از پشیمانی ها .
امان از افسوس ها
امان از حسرتها
من مطمعنم به خاطر خاطره هایی که از ترس دیگران و سنت ها و فرهنگ و ....برای خودش خلق نکرده پشیمونه
من مطمعنم اگر الان جوون بشه دیگه اون جوری که زندگی کرده زندگی نمی کنه
کاش
همه مون یاد بگیریم که «افسانه شخصی»خودمون رو بسازیم
جوری زندگی کنیم که پشیمونی روزای پیری سراغمون نیاد
کاش #شاد باشیم
#شادی بیافرینیم
دیگران رو شاد کنیم
زندگی کنیم
نزاریم مشکلات اینقد پیشروی کنن که جوونیمون رو بدزدن
#رویا_شاه_حسین_زاده
Read more
در صدایت چیزیست که نمیدانم چیست ! مثل آرامش بعد از یک غم مثل پیدا شدن یک لبخند مثل بوی نم بعد از باران در صدایت چیزیست که نمیدانم چیست هرچه هست من به آن محتاجم. برای شنیدن این تصنیف ، صبر کردم تا شب شاید این بار کمی آرام تر باشم. اما شب هم افاقه نکرد. ماه و آسمان و سکون هم مرهم نبود انگار. کاش ... 🎵🎶
در صدایت
چیزیست که نمیدانم چیست !
مثل آرامش بعد از یک غم
مثل پیدا شدن یک لبخند
مثل بوی نم بعد از باران
در صدایت
چیزیست که نمیدانم چیست
هرچه هست
من به آن محتاجم.

برای شنیدن این تصنیف ، صبر کردم تا شب
شاید این بار کمی آرام تر باشم.
اما شب هم افاقه نکرد.
ماه و آسمان و سکون هم مرهم نبود انگار.
کاش می فهمیدم در این شعر با این نغمه ی جانسوز دلنشین بهشتی چه رازی نهفته است که اینهمه بی تابم می کند؟
اگر خوابیده باشم ، می نشاندم
اگر نشسته باشم ، سرپایم میکند
اگر ایستاده باشم ، به راه بی قراری می کشاندم.
من و پنجره ای رو به خیابان .
و انتهای همه ی اینها
سر در دست
با هجوم حسی ناشناخته
گنگ و دردناک
اما دلنشین
که دوباره و دوباره و دوباره تکرار می شود.
حسی که بعد ۹ ماه و شاید هزاران بار گوش سپردن به این تصنیف، هنوز نمیدانم چیست
اما تبدیل شده به یک رسم خودآزاری دلنشین.
در تمام کنسرت های
"همایون جانِ شجریان"
در این سالها همیشه سراپا چشم و گوش بودم برای دیدن ، برای شنیدن
و آن شب
"ایران من "
تصنیف " قلاب "
و دردی که به سختی بر جانم نشست و ماندنم را دشوار کرد
و از آن دقائق پر طپش ،
تنها لحظاتی در خاطرم مانده که
چشمی برای دیدن نمانده بود.
او خواند؛
و من بر غم بزرگ ناشناخته گریستم.
چقدر چشم به راه شنیدنت بودم.
او می کشد قلاب را.

آلبوم : ایران من
تصنیف : قلاب
آواز : همایون شجریان
آهنگساز : سهراب پورناظری
شعر : سعدی
ادیت : آوای همایون
با سپاس فراوان از بانوی خوش صدا
بانو دلنیا آرام
@delniaaram

پ.ن۱ : آلبوم ایران من ، هم اکنون در سراسر ایران قابل خرید می باشد.

پ.ن۲ : برای دانلود قانونی آلبوم ایران من به سایت بیپ تیونز و برای سفارش اینترنتی آلبوم به سایت پیش فروش مراجعه کنید.

پ.ن۳ : در صورت استفاده از ویدئو لطفا نام و آدرس صفحه ی آوای همایون ذکر شود.

#همایون
#همایون_شجریان
#استاد_همایون_شجریان
#سهراب_پورناظری
#ایران_من

#homayounshajarian
#homayoun_shajarian
#sohrabpournazeri
@homayounshajarian
@sohrabpournazeri
Read more
. ريیس اداره تشریفات وزارت امور خارجه اعلام کرد خبر اختصاص خودروهای پراید به اتومبیل‌های تشریفات ...
Media Removed
. ريیس اداره تشریفات وزارت امور خارجه اعلام کرد خبر اختصاص خودروهای پراید به اتومبیل‌های تشریفات این وزارتخانه صحت دارد و این وزارتخانه قرار است خودروهای بنز و ب‌ام‌و خود را به سایپا بدهد و با پرداخت مابه‌التفاوت آن به این شرکت، خودروهای صفر کیلومتر پراید تحویل بگیرد که این روزها گران‌ترین ... .
ريیس اداره تشریفات وزارت امور خارجه اعلام کرد خبر اختصاص خودروهای پراید به اتومبیل‌های تشریفات این وزارتخانه صحت دارد و این وزارتخانه قرار است خودروهای بنز و ب‌ام‌و خود را به سایپا بدهد و با پرداخت مابه‌التفاوت آن به این شرکت، خودروهای صفر کیلومتر پراید تحویل بگیرد که این روزها گران‌ترین خودروی جهان لقب گرفته و بسیاری از سران کشورهای مختلف در سفر به ایران ابراز تمایل می‌کنند که ای کاش می‌توانستند با این خودروی گران‌قیمت، یک دوری بزنند و نیم‌کلاچی بگیرند و بوق بنزی‌ بزنند و از آینه جلوی آن سی‌دی‌ای آویزان کنند که در دست اندازها به چپ و راست بچرخد! در همین رابطه خبر می‌رسد که ريیس کمپانی رولزرویس در گفت‌وگویی اعلام کرده حاضر است خط تولید خودروهای شرکتش را با خط تولید پراید تاق بزند و به جای رولزرویس درپیت، افتخار تولید خودروی اصیل و کلاسیک پراید را داشته باشد! وی اعتراف کرد در دفتر کارش زه کنار پراید را به عنوان یک قطعه مهم و زیبای این خودرو قاب کرده و به دیوار زده است و روزی نیم ساعت به آن خیره می شود!
.
ريیس‌جمهور در تازه‌ترین گفت‌وگوی خود اعلام کرد خوشبختانه مردم هیچ مشکلی در تهیه کالاهای اساسی ندارند. ایشان در پاسخ سوال خبرنگاری که از ایشان پرسید واقعا فکر می‌کنید در این باره هیچ‌کس، هیچ مشکلی ندارد؟ کمی فکر کرد و گفت: آهان! یادم آمد... عده‌ای از کسبه از این مساله شکایت دارند که صفحه نمایشگر دستگاه‌های کارتخوان دیگر گنجایش صفرهای قیمت‌های جدید مواد غذایی را ندارد که بنده همینجا به ريیس بانک مرکزی دستور می‌دهم هر چه سریع‌تر نسبت به تعویض دستگاه‌های کارتخوان قدیمی با دستگاه‌های جدید با مانیتورهای 24 اینچ که گنجایش هزاران صفر را دارد، اقدام نماید! این هم حل شد! .

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
‍ «حکم» کارگردان: مسعود کیمیایی خواننده و آهنگساز: رضا یزدانی تنظیم کننده: حمیدرضا صدری ترانه ...
Media Removed
‍ «حکم» کارگردان: مسعود کیمیایی خواننده و آهنگساز: رضا یزدانی تنظیم کننده: حمیدرضا صدری ترانه سرا: یغما گلرویی ساخت ۱۳۸۴ از لاله زار که می گذرم زخمی تر از ترانه ام تشنه ی محکومیت یه حکم عاشقانه ام از لاله زار که می گذرم حسرت گلوله با منه وقتی که دست تو می خواد تیر خلاصُ بزنه رفاقت خشم ... ‍ «حکم»

کارگردان: مسعود کیمیایی
خواننده و آهنگساز: رضا یزدانی
تنظیم کننده: حمیدرضا صدری
ترانه سرا: یغما گلرویی
ساخت ۱۳۸۴

از لاله زار که می گذرم زخمی تر از ترانه ام
تشنه ی محکومیت یه حکم عاشقانه ام
از لاله زار که می گذرم حسرت گلوله با منه
وقتی که دست تو می خواد تیر خلاصُ بزنه

رفاقت خشم تو با ماشه ی منتظر می گه
دستای بی صدای ما نمیرسن به همدیگه

فاصله بین من و تو همین گلوله بود و بس
منُ بزن که خسته ام از زنده بودن تو قفس

لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقان ورق خورد دفتر گذشته ی ما
قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها

از لاله زار که می گذرم می رسه سال ما شدن 
سال نفس تنگی عشق، سال زمین خوردن من

از لاله زار که می گذرم زخمای کهنه وا می شن
دوباره کوچه ها پر از مردم هم صدا می شن

دوباره بوی نفت و خون دوباره تابستون داغ
میتینگای تک نفره دوباره سایه ی چماق

وقتی همه بادبادکا بنده ی حزب باد شدن 
عربده های مرده باد یک شبه زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش، فیلمِ رهایی می دیدیم
توی تئاترِ زندگی، گریه مونُ می دزدیدیم

لاله زار کاش میتونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نارفیقان ورق خورد دفتر گذشته ی ما
قدکشیدیم توی بن بست، با هم اما تک و تنها.
Read more
. سلام دوستان عزیزم ؛ عصر بهاریتون بخیر و خوشی نتونستم از اینهمه زیبایی صرفنظر کنم و دوست داشتم تا ...
Media Removed
. سلام دوستان عزیزم ؛ عصر بهاریتون بخیر و خوشی نتونستم از اینهمه زیبایی صرفنظر کنم و دوست داشتم تا شما هم از دیدن یاس های زیبا لذت ببرید . جلوی درب منزل البته یک پنجم از یاس ها کاش می شد قلب ما از یاس بود تک تک گلبرگ آن احساس بود پاک و سبز و ساده و بی ادعا کاش می شد بهتر از الماس بود . . گاندی خطاب به ... .
سلام دوستان عزیزم ؛ عصر بهاریتون بخیر و خوشی
نتونستم از اینهمه زیبایی صرفنظر کنم و دوست داشتم تا شما هم از دیدن یاس های زیبا لذت ببرید .
جلوی درب منزل البته یک پنجم از یاس ها

کاش می شد قلب ما از یاس بود
تک تک گلبرگ آن احساس بود
پاک و سبز و ساده و بی ادعا
کاش می شد بهتر از الماس بود .
.

گاندی خطاب به همسرش چه زیبا گفت
کسی که تو از من می خواهی بسازی،
یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت.

من باید بهترین خودم باشم برای تو.
و تو باید بهترین خودت باشی برای من .
خوبِ من ، هنرِِ عشق در پیوند تفاوت هاست،
و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها .

زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست؛
همه سازهایش کوک نیست.
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید؛
حتی با ناکوک ترین ناکوکش.

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن؛
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد؛

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند.
به این سالها که به سرعت برق گذشتند؛
به جوانی که رفت؛
میانسالی که می رود.

حواست باشد به کوتاهی زندگی،
به زمستانی که رفت؛
بهاری که دارد
تمام می شود کم کم،
آرام آرام.

زندگی به همین آسانی می گذرد.
ابرهای آسمان زندگی
گاهی می بارد و گاهی هم صاف است.
میگذرد، هر جور که باشی
Read more
سلام و درود. دیدن روی تو بر دیده جلا می بخشد قدم یار به هر خانه صفا می بخشد از پس پرده ی غیبت هم اگر باشد باز دست تو هر چه طلب کرد گدا می بخشد شب قدر است ولی ما همه بی قدر آقا گوش چشم تو به ما قدر و بها می بخشد روسیاهیم ولی دست به دامان تو اییم تو اگر واسطه باشی که خدا می بخشد ابر وقتی که ببارد همه جا ... سلام و درود.

دیدن روی تو بر دیده جلا می بخشد
قدم یار به هر خانه صفا می بخشد

از پس پرده ی غیبت هم اگر باشد باز
دست تو هر چه طلب کرد گدا می بخشد

شب قدر است ولی ما همه بی قدر آقا
گوش چشم تو به ما قدر و بها می بخشد

روسیاهیم ولی دست به دامان تو اییم
تو اگر واسطه باشی که خدا می بخشد

ابر وقتی که ببارد همه جا می بارد
پس اگر خواست ببخشد همه را می بخشد

در جواب به علی به علی گفتن ما
مادرت تذکره کرب و بلا می بخشد
____________________________________
یابن الحسن....
ای کاش می شد با تو قران سر بگیریم

امشب هم به قید حیات در مهدیه تهرانپارس حدود ساعت 23 دعای جوشن رو می خونیم و بعد هم مراسم سوگواری و احیا.
امشب همه رو یاد کنید.
دعا هاتون مستجاب به برکت صلوات.
#سید_وحید_مرتضوی
#شب_قدر
#مهدیه_تهرانپارس
#قران
#احیا
#ماه_مبارک_رمضان
#یا_علی
#جوشن_کبیر
#
Read more
. دلم برای حماقت های هفده هجده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن ...
Media Removed
. دلم برای حماقت های هفده هجده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار!! دلم برای وقتی که فکر میکردم هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نذاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده..! دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ... .
دلم برای حماقت های هفده هجده سالگیم تنگ شده!! برای وقتی که بهترین خواننده ها لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامداد خمار!!
دلم برای وقتی که فکر میکردم هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نذاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم تنگ شده..!
دلم برای وقتهایی که بی دغدغه ساعتها می خوابیدم و جز خواب خوش هیچ خوابی نمی دیدم تنگ شده.. دلم برای روزهاییکه تا سی سالگی قرن ها راه بود و به نظرم سی ساله ها خیلی گنده بودن تنگ شده..
زمانیکه پدر و مادر سروحال بودن و هیچوقت فکر تلخِ مرگ، پیری، یا نبودشون سراغم نمیومد، انگار قرار بود همیشه همونطوری بمونن..
دلم برای دغدغه ها و دلخوشیهای کوچک و آرزوهای بزرگ تنگ شده.. زمانیکه انگار چیزی به نام "گذشته" که وقتی بهش فکر کنی دلت بگیره وجود نداشت.. همه چیز توی زمان حال و یه آینده ی پر از رویا خلاصه میشد... راستی برای شما هم فکر به گذشته ها و روزهای خیلی دور غم انگیزه یا فقط برای من اینطوره؟
زمانی قسمتی از زندگیمون نامِ "گذشته" گرفت که بزرگ شدیم!!!
و انگار دیگه برای آدمهای اطرافمون زندگی کردیم نه برای خودمون.! سایه ی سنگینِ نگاه و قضاوتِ مَــردُم روی زندگی و انتخابهامون افتاد و اینکه کسی برامون حرف درنیاره! یا همه ازمون راضی باشن! شد یکی از دغدغه های اصلیمون..!
چه تأسف بار! معلوم نیست زندگی میکنیم یا فقط زنده ایم..! مدام و بیهوده می جنگیم برای چیزهایی که مطمئنن نمی تونیم تغییرشون بدیم. برای آدمهایی که سخت به باورهای خودشون چسبیدن و زمانی که از خودت یا تفکرت میگی با تعجب یا پوزخند نگات میکنن.. چرا وقتی میشه از کنار خیلی از آدمها به سادگی گذشت می ایستیم و ثانیه های عمر رو صرف مبارزه میکنیم؟؟
جنگیدن برای بی ارزش ها!!
خودِ من؛ همیشه جنگیدم برای همه چیز تا پیش وجدان خودم سربلند باشم. امّا این روزها فهمیدم که با خیلی ها نباید جنگید... گاهی فقط باید از کسی یا چیزی فاصله گرفت یا نادیده گرفت و به سادگی گذشت.. به قول کیومرث مرزبان: یک روزهایی باید زره را از تن در بیاوریم، دست خودمان را بگیریم و ببریم گردش!
بی هیچ جنگ و هیاهو...
امّا ای کاش از کودکی یاد میگرفتیم با قلبهامون زندگی کنیم تا ناخودآگاه قضاوت نکنیم کسایی رو که دلی زندگی میکنن.. و کاش می پذیرفتیم که کاری به کار هم نداشته باشیم.. و باور می کردیم که تک تک آدمها زخمی اند، هر کس درد خودش رو داره، دغدغه ی خودش رو داره، مشغله ی خودش رو داره.. به قول گفتنی:
آدمها را لحظه ها پیر نمی کنند، .. آدم را ، آدمها پیر می کنند...
Read more
‌ کاش می شدخاطره ها رامثل پنبه زد، کاش اصلا یک آدم هایی بودن، مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند توی ...
Media Removed
‌ کاش می شدخاطره ها رامثل پنبه زد، کاش اصلا یک آدم هایی بودن، مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند توی کوچه پس کوچه ها... سر ِظهرِ خلوت شهر.... و دست شان را می گذاشتند کنار دهان شان و داد می زدند: آآآآآآآآآی خاطره می زنیم ... بعد، تو صدایشان می کردی می آمدند توی حیاط، لب حوضی ، باغچه ای ، جایی ... ‌ کاش می شدخاطره ها رامثل پنبه زد،
کاش اصلا یک آدم هایی بودن،
مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند
توی کوچه پس کوچه ها... سر ِظهرِ خلوت شهر....
و دست شان را می گذاشتند کنار دهان شان و داد می زدند:
آآآآآآآآآی خاطره می زنیم ...
بعد، تو صدایشان می کردی
می آمدند توی حیاط،
لب حوضی ،
باغچه ای ،
جایی می نشستند و تو
بغل بغل خاطره می ریختی جلوی شان
خاطره ی نبود عزیزهایت....
تنهایی هایت،...
گریه هایت، ...
غصه خوردن هایت..
خاطره ی رفتن دوست و آشنایت
همه را می ریختی جلوی خاطره زن
و او هی می زد و هی می زد ومی زد..
آنقدر که،
خاطره ها را تکه تکه می کرد،
تکه تکه.....
آنقدر که پودرمی شدند،
ریز می شدند توی هوا...
مثل غبار..
که باد بیاید برشان دارد و
با خود ببرد به هر کجا که می خواهد...
بعد،
تو یک لیوان چای خوشرنگ تازه دم
می آوردی برای خاطره زن،
و می گفتی :
نوش جان
سبک شدم
راحتم کردی ازدست اینهمه خاطره... وبعد،
ازخاطرات خوش مان..
برای شبهای سردمان
رواندازی گرم میدوختیم:
پر از امنیت...
پر از آرامش.. #علیرضا_مهر
Read more
<span class="emoji emoji1f536"></span>اینم برا دل کربلا نرفته ها کاش می‌شد بنویسم که حلالم بکنید ننویسم رفقا فکر به حالم بکنید کاش ...
Media Removed
اینم برا دل کربلا نرفته ها کاش می‌شد بنویسم که حلالم بکنید ننویسم رفقا فکر به حالم بکنید کاش آن روز که روزی مرا می دادند بیشتر تذکره ی کرببلا می دادند همه رفتند و من از هجر تو هق هق کردم بخدا حضرت ارباب زغم دق کردم کاش همراه تمام رفقا می رفتم پابرهنه ز نجف کرببلا می رفتم خستگی در وسط راه چه ... 🔶اینم برا دل کربلا نرفته ها

کاش می‌شد بنویسم که حلالم بکنید
ننویسم رفقا فکر به حالم بکنید

کاش آن روز که روزی مرا می دادند
بیشتر تذکره ی کرببلا می دادند

همه رفتند و من از هجر تو هق هق کردم
بخدا حضرت ارباب زغم دق کردم

کاش همراه تمام رفقا می رفتم
پابرهنه ز نجف کرببلا می رفتم
خستگی در وسط راه چه لذت دارد
زائرت در نظر فاطمه عزت دارد

عاشق آن است که اسپند در آتش باشد
هربلایی رسد از یار دچارش باشد

جز غم عشق مگر غصه ی دیگر داریم
قسمت این است که چون کوزه ترک برداریم

در ازل با نفس عشق که بیدار شدیم
ما به بین الحرمین تو گرفتار شدیم

داغ داریم، نپرسید چرا تب داریم
از ازل در دلمان روضه ی زینب داریم 💯 @karballa_ir
Read more
. . کاش می شد نروی تا تک و تنها نشوم بی تو دیوانه ترین عاشق شیدا نشوم کاش می شد نروی یا که مرا هم ببری تا ...
Media Removed
. . کاش می شد نروی تا تک و تنها نشوم بی تو دیوانه ترین عاشق شیدا نشوم کاش می شد نروی یا که مرا هم ببری تا که با چشم ترم این همه رسوا نشوم سفرت زخم غریبی به دل من زده است تا نیایی ز سفر من که مداوا نشوم التماس همه دنیا بکنم برگردی کاش می شد نروی غرق تمنا نشوم دل من چشم به راه و نگران می پرسد: چه شود ... .
.
کاش می شد نروی تا تک و تنها نشوم
بی تو دیوانه ترین عاشق شیدا نشوم

کاش می شد نروی یا که مرا هم ببری
تا که با چشم ترم این همه رسوا نشوم

سفرت زخم غریبی به دل من زده است
تا نیایی ز سفر من که مداوا نشوم

التماس همه دنیا بکنم برگردی
کاش می شد نروی غرق تمنا نشوم

دل من چشم به راه و نگران می پرسد:
چه شود گر نروی این همه تنها نشوم؟

ای عسل چشم خدا پشت و پناهت اما
بی تو ای کاش که من راهی فردا نشوم...
Read more
کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان را نداریم ، داریم له می شویم زیر آوار این ...
Media Removed
کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان را نداریم ، داریم له می شویم زیر آوار این همه خاطره ... کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد، کاش اصلا یک آدم هایی بودن مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند توی کوچه پس کوچه ها... سر ِظهرِ خلوت شهر.... و دست شان را می گذاشتند کنار دهان شان و ... کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان را نداریم ،
داریم له می شویم زیر آوار این همه خاطره ... کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،
کاش اصلا یک آدم هایی بودن مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند
توی کوچه پس کوچه ها... سر ِظهرِ خلوت شهر....
و دست شان را می گذاشتند کنار دهان شان و داد می زدند:

آآآآآآآآآی خاطره می زنیم .

بعد تو صدایشان می کردی می آمدند توی حیاط، لب حوضی ، باغچه ای ، جایی می نشستند و تو بغل بغل خاطره می ریختی جلوی شان،

خاطره ی مرگ عزیزهایت....تنهایی هایت،... گریه هایت، ...غصه خوردن هایت،خاطره ی رفتن دوست و آشنایت همه را می ریختی جلوی خاطره زن

و او هی می زد، هی می زد، آن قدر که خاطره ها را تیکه تیکه می کرد، تیکه تیکه.آن قدر که پودر می شدند، ریز می شدند تو هوا، مثل غبار که باد بیاید برشان دارد و با خود ببرد به هر کجا که می خواهد... بعد تو یک لیوان چای خوش رنگ تازه دم لیمو ترش کنار،
می آوردی برای خاطره زن و می گفتی :

نوش جان سبک شدم راحتم کردی از دست این همه خاطره... و از خاطرات خوش برای شبهای سردمان رواندازی گرم میدوخت پر از امنیت
Read more
کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان را نداریم ، داریم له می شویم زیر آوار این ...
Media Removed
کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان را نداریم ، داریم له می شویم زیر آوار این همه خاطره ... کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد، کاش اصلا یک آدم هایی بودن مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند توی کوچه پس کوچه ها... سر ِظهرِ خلوت شهر.... و دست شان را می گذاشتند کنار دهان شان و ... کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان را نداریم ،
داریم له می شویم زیر آوار این همه خاطره ... کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،
کاش اصلا یک آدم هایی بودن مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند
توی کوچه پس کوچه ها... سر ِظهرِ خلوت شهر....
و دست شان را می گذاشتند کنار دهان شان و داد می زدند:

آآآآآآآآآی خاطره می زنیم .

بعد تو صدایشان می کردی می آمدند توی حیاط، لب حوضی ، باغچه ای ، جایی می نشستند و تو بغل بغل خاطره می ریختی جلوی شان،

خاطره ی مرگ عزیزهایت....تنهایی هایت،... گریه هایت، ...
غصه خوردن هایت،خاطره ی رفتن دوست و آشنایت همه را می ریختی جلوی خاطره زن

و او هی می زد، هی می زد، آن قدر که خاطره ها را تکه تکه می کرد، تکه تکه.....
آن قدر که پودر می شدند، ریز می شدند تو هوا، مثل غبار که باد بیاید برشان دارد و با خود ببرد به هر کجا که می خواهد... بعد تو یک لیوان چای خوش رنگ تازه دم
می آوردی برای خاطره زن و می گفتی :

نوش جان سبک شدم راحتم کردی از دست این همه خاطره... و از خاطرات خوش برای شبهای سردمان رواندازی گرم میدوخت پر از امنیت
Read more
. . #خورشید #جان , امان از این بی تو گذشتن‌ها؛ وقتی از شما دورم, برف‌های درونم آغاز می‌شود. کاش می‌دانستید درباره‌تان چه فکر می‌کنم. من برای دیدن شما همهٔ درها را زده‌ام. #عاشقی خوب است؛ #زندگی حلال کسانی که #عاشق ‌اند. من خجالتی‌ام و هنوز نمی‌دانم اسمتان را چگونه تلفظ کنم. ای کاش #عشق , خود لب ... .
.

#خورشید #جان , امان از این بی تو گذشتن‌ها؛ وقتی از شما دورم, برف‌های درونم آغاز می‌شود. کاش می‌دانستید درباره‌تان چه فکر می‌کنم. من برای دیدن شما همهٔ درها را زده‌ام. #عاشقی خوب است؛ #زندگی حلال کسانی که #عاشق ‌اند. من خجالتی‌ام و هنوز نمی‌دانم اسمتان را چگونه تلفظ کنم. ای کاش #عشق , خود لب و دهان داشت.  اجازه می‌فرمایید گاهی #خواب شما را ببینم؟ .

#محمد_صالح_علاء
.
.
.
.
.

میگویی دوستم نداری !
اما
خیره میشوی ...
گل میخری !
با من که حرف میزنی صدایت را صاف میکنی...
#شعر میخوانی !
باشد ...
قبول جانِ دلم !
اصلا تا باشد از این دوست نداشتن ها ..
.
.
#مریم_قهرمانلو .
.
.
.
.

کجایی
ای که تو
وقتی عبور می‌کردی
حصار هیبت هر آستانه‌ای می‌ریخت!

#حمید_مصدق .
.
.
.
.
.

بگذار بگویم
بغض که می کنی،
گریه ام می گیرد.
#خنده ات که بگیرد،
حالم از همیشه بهتر است...
می بینی زندگی ام را؟
به دلت بند است؛
بند دلم..
.
#عادل_دانتیسم .
.
.
.
.
.

خنده ات دکان عطاری ست یا دارالشفاست؟
من یقین دارم که بر هر درد بی درمان دواست

واژهء عشق و محبت را تو معنا میکنی
صبح هم تعبیر #زیبایی ز لبخند شماست...
.

#مهتاب_بهشتی
.
.
.
.
. ‏دلم یه چیز توهم‌زا میخواد!
مثلا
بـــغلت ‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌.
.
.
.
.

#خوشگلی و زشتی آدما
فقط و فقط بستگی به این داره
که کی داره نگاهشون میکنه!
.
.
.
.

#بغلم کن
که آدمیزاد
باید دلش به چیزی گرم باشد...
.
.
.

فكر كردن به تو
يعنى غزلى شورانگيز
كه‌ همين‌ شوق مرا
خوب‌ترينم كافی‌ست...
#محمدعلی_بهمنی
.
.
.
.
.
.
.
.
سلاااااااااااام و ایامتون به کام دوستان
چ طورایید
جونم بگه برای همتون ک
یک دختر و پسر داریم رسمی کچلمون کردن
دعا کنید اگر خیرشونه دیگه جفت شن خخخ
نیست هم ک خدا بهترشو زودتر برای هردوشون برسونه
دومی هم ک بگم براتون مریض ...
الهی خدا همه مریض ها رو به رحمت شفا بده
اوووه خبر زیاده
وقت نوشتن گاهی کم
چ دوست دارم بیشتر از داستان های هر روزه زندگیم بنویسم
راستی یک چیزی
همین الان الان یک آرزو کن ...
کردی ؟؟
یک دونه ها
منم کنم ...
(منم کردم)
برای آرزوهای توی دلهای همتون الهی آممممین ....
برای منم دعا کنید 😉😊
نمیگم خیلی دوستتون دارم
چون قبلا گفتم مشکل زا شده 😂😂
اما واااااقعاااا همه آدم ها رو جز استثنائات خیلی دوست دارم ... 😊
.
.
.
الهی حال دلاتون خوب نه هااا
عااااالی
خلیفه های #خدا روی زمین 😊
ای شماهایی که اسمتون انسانه و تو وجود هر کدوم یک تیکه از روح حضرت عشق وجود داره
الهی حال هااااتون به حق همون حضرت عشق بی نظیررررر عاالی
آمین😊
🌹
Read more
. همیشه به هنرمندها حسودیم میشه که زندگی ورای دغدغه‌های روزمره ما در این دنیا دارن ... امشب بین عکس‌های ...
Media Removed
. همیشه به هنرمندها حسودیم میشه که زندگی ورای دغدغه‌های روزمره ما در این دنیا دارن ... امشب بین عکس‌های آرشیوم می‌گشتم که این عکس رو پیدا کردم. اجرای استاد @soroosh_ghahramanloo هنرمند بزرگ گروه @nioosh_band در بهار سال ۹۴، فرهنگسرای نیاوران. کاش می‌شد این عکس رو در اندازه بزرگ ببینید ... .
همیشه به هنرمندها حسودیم میشه که زندگی ورای دغدغه‌های روزمره ما در این دنیا دارن ... امشب بین عکس‌های آرشیوم می‌گشتم که این عکس رو پیدا کردم. اجرای استاد @soroosh_ghahramanloo
هنرمند بزرگ گروه @nioosh_band
در بهار سال ۹۴، فرهنگسرای نیاوران.
کاش می‌شد این عکس رو در اندازه بزرگ ببینید تا لبخند و شادی و شوق رو در چهره تک تک تماشاچی‌ها و موزیسین‌ها ببینید ... هنر و به خصوص موسیقی، چیزیه که می‌تونه عشق، نشاط،ددوستی، لذت و همه زیبایی‌ها رو به جمعیت بزرگی از مردم هدیه بده! هنرمندای واقعی، برای تک تک آثاری که برای شما به نمایش می‌گذارن، سال‌ها رنج کشیدن و تمرین کردن و زمانی رو که می‌تونستن برای لذت بردن از زندگی و با خانواده بودن صرف کنند، برای پیشرفت و رسیدن به هدفشون و هدیه کردن هنرشون به دنیا صرف کردن.
کاش به هنر این کشور بهای بیشتری داده می‌شد ...
کاش ... .

@nioosh_band performance at Niavaran Caltural Center, June 2015 .
#نیاوران #فرهنگسرای_نیاوران #نیوش_بند #سروش_قهرمانلو
#موزیک #موسیقی #Music #Performance #Niavaran #niavarancalturalcenter #EyeLoveTehran #EyeOnTehran #MeetMeIran #Love #Tehran
Read more
. این که نمی توان #تجربه را خرید اتفاق خیلی بدی هست.. باید زمان بگذرد تا درک کنیم کمیت دوستانی که کنارمان ...
Media Removed
. این که نمی توان #تجربه را خرید اتفاق خیلی بدی هست.. باید زمان بگذرد تا درک کنیم کمیت دوستانی که کنارمان داریم اصلا مهم نیست... زمان می خواهد تا درک کنیم هیچ کس نباشد بهتر است تا افرادی باشند که روی آنها حتی برای حرف زدن معمولی هم نمی شود حساب کرد... باید #اعتراف کنم در میان ناملایمتی های روزگار ... .
این که نمی توان #تجربه را خرید اتفاق خیلی بدی هست..
باید زمان بگذرد تا درک کنیم کمیت دوستانی که کنارمان داریم اصلا مهم نیست...
زمان می خواهد تا درک کنیم هیچ کس نباشد بهتر است تا افرادی باشند که روی آنها حتی برای حرف زدن معمولی هم نمی شود حساب کرد...
باید #اعتراف کنم در میان ناملایمتی های روزگار خیلی وقت ها گم کرده ام که چه کسی آمده بماند و چه کسی #مسافر است !؟
چقدر ناگوار است که باید عنوان کنم گاهی تصمیماتی گرفته ام که پشتوانه آن کسی یا کسانی بودند که #فکر می کردم دوستم هستند...
تلخ است اعتراف اینکه عنوان کنم برای کسانی خودم را خرج کردم که شاید ارزش همکلامی را هم نداشتند...
اما چه می شود کرد، روزها گذشته و الان که دارم اینها را می نویسم در دهه چهارم زندگی هستم، آیا می توان به عقب برگشت !؟
اینکه نمی توانیم به عقب برگردیم هم اینقدر #دردناک نیست، دردناک تر آن است که بعد از سی سالگی پیدا کردن دوست نیز شاید نشدنی باشد...
ضرر را آنجایی کردیم که #دوستان واقعی را وسط این شلوغی ها گم کردیم، حواسمان به آنها نبود از دوستان واقعی نگهداری نکردیم یا حتی شاید وسط گرفتاری های دوستنما ها دوستان واقعی را زیر دست و پا له کردیم...
دنیای ناشناخته و پیچیده ای داریم، افسوس آن زمانی که درکمان کامل می شود دیگر مجال ماندن نیست و باید برویم..
واقعا این عمر کوتاه است برای شناختن #آدم ها و روابط...
کاش می شد چند بار زندگی کنیم ، یا می شد چند صد سال #زندگی کنیم..
کاش...
بگذریم...
قطعا از این پس باید بیشتر #تلاش کنم، تلاش برای حفظ آنهایی که واقعا #دوستی با آنها غنیمت سالهای تجربه اندوزیم بوده است....
.
پ.ن : یک #عذرخواهی به خودمان بدهکاریم بابت اینکه به برخی افراد بی لیاقت اجازه دادیم #دوست ما باشند و مدتی همراهیمان نمایند..
Read more
. -بارون میاد... -آره، چه بارونی، من دیگه برم، دیر میشه، هزار تا کاردارم - باشه برو... راستی، هیچ ...
Media Removed
. -بارون میاد... -آره، چه بارونی، من دیگه برم، دیر میشه، هزار تا کاردارم - باشه برو... راستی، هیچ میدونی بحران آب داره جدی میشه؟ - نه چطور؟ - آره دیگه، دیگه جدی جدی کم آبی داره خودشو نشون میده، دیگه کم کم باید خبرای درگیریا و اعتراضای مردمو برای آب بیشتر بشنویم. میگن بارندگی بهار ممکننه خوب باشه، ... .
-بارون میاد...
-آره، چه بارونی، من دیگه برم، دیر میشه، هزار تا کاردارم
- باشه برو... راستی، هیچ میدونی بحران آب داره جدی میشه؟
- نه چطور؟
- آره دیگه، دیگه جدی جدی کم آبی داره خودشو نشون میده، دیگه کم کم باید خبرای درگیریا و اعتراضای مردمو برای آب بیشتر بشنویم. میگن بارندگی بهار ممکننه خوب باشه، ولی چه فایده که کوها برف نداره، تازه بارندگی زمستونم اگه خوب بود و همین بهار هم بارندگیا خوب باشه ولی تو سالهای گذشته اونقدر سفره های آب زیرزمین مثل وکیوم مکیده شده که تازه اگه الان بفهمیم چطور باید آب مصرف کنیم صدها سال طول میکشه تا اونا پر بشه، گرچه مطمئنم هیچکس از تشنگی نمیمیره، ولی دیگه شاید هندونه و خربزه و میوه های اونچنانی آبی برای آبیاری نداشته باشن، شاید اگه یذره تو کله این مسئولای مملکت تا الان به جای سیاست بازی و خط و خط بازی و حرص و طمع عقل بود، الان به اینهمه مصیبت خشکی رودخونه ها و قناتها و تالابها و دریاچه ها و گرد و غبار و ناراحتی و استرس مردم دچار نمیشدیم. کاش...
- آره خوب همه اینا درسته، ایشالا که به خیر بگذره، خوب کاری نداری؟
- حالا یذره دیگه بشین، چقد عجله داری، بارون میاد، بذار بند بیاد بعد برو...
- بارون بند اومد که، اونقدر حرف زدی که بارونم بند اومد...
- نه، هنوز میاد...
-کو؟
- آها... آره نمیاد، باشه برو. (بند نیومده، بحران بارندگی نداریم، دروغ گفتم، بارندگی همیشه هست، کاش میفهمیدی، بارندگی همیشه هست... بارون میاد... کاش می دیدی و می نشستی بارون بند بیاد... کاش...)
-آهای... کجایی؟ من رفتم.
-برو خدا پشت و پناهت...
.
.
.
می روی و گریه می آید مرا...
اندکی بنشین که باران بگذرد...
.
.
#امیر-خسرو-دهلوی گفت
#سعید نوشت
فروردین 1397
.
.
.
#خط #خطاطی #خوشنویسی #کالیگرافی #راپیدنگاری #قلم #دلنوشته #شعر #شکسته #شکسته_نستعلیق #گرافیک #پوستر
Read more
. کاش نوشته های‌مان صدا داشتند. کاش می‌شد مخاطب، همراه خواندن هر نوشته‌ای، شنیدن را هم تجربه کند. کاش ...
Media Removed
. کاش نوشته های‌مان صدا داشتند. کاش می‌شد مخاطب، همراه خواندن هر نوشته‌ای، شنیدن را هم تجربه کند. کاش می‌شد تمام احساسات یک نوشته همراه با صوت آن به شنونده منتقل شود. همیشه شنیده‌ام پیام و نوشته‌ها به تنهایی نمی‌توانند حق جمله و مطالب را ادا کنندُ لحن گفتار، همیشه در نوشته‌ها پنهان می‌ماند. حرفم ... .
کاش نوشته های‌مان صدا داشتند.
کاش می‌شد مخاطب، همراه خواندن هر نوشته‌ای، شنیدن را هم تجربه کند.
کاش می‌شد تمام احساسات یک نوشته همراه با صوت آن به شنونده منتقل شود.
همیشه شنیده‌ام پیام و نوشته‌ها به تنهایی نمی‌توانند حق جمله و مطالب را ادا کنندُ لحن گفتار، همیشه در نوشته‌ها پنهان می‌ماند.
حرفم از آنجاییست که بعضی نوشته‌ها همراه خود کلی بغضُ غمُ غصه دارند.
برخی صدای خندهُ برخی صدای آه!

رزمنده ای برای همسرش نامه می‌نویسد. درون نامه جملاتی از قبیل همسرم به یادتان هستمُ فرزندمان را حسینی بار بیاور می‌بینیم. درون نامه از مراقب خودتان باشیدهایی می‌خوانیم که با لحن مردانه و دستوری گفته شده. اما چه کسی می‌داند آن مرد چقدر پای آن نوشته، جان دادهُ اشک ریخته.

شنیدم از شخصی که رزمندگان دفاع مقدس و مدافعان حرم را با وقاحت تمام به بی احساسی متهم می‌کرد.
می‌گفت آن ها از زنُ بچهُ زندگی خسته شده اند و عزم جنگ کردند، وگرنه نمی‌رفتند.
اما اینطور نیست.
صدای مظلومیت شهدا، ایثارگران، رزمندگان و جانبازان را می‌شود در همان زمان غربت خویش به وضوح شنید.

یا مثلا نویسندهُ خبرنگاری متنی می‌نویسدُ منتشر می‌کند. «هواپیماهای متجاوز عراقی در روز چهارشنبه 24 اردیبهشت ماه 1365 منطقه مهران و صالح آباد و امیرآباد را بمباران شیمیایی کردند.»
وقتی این متن را می‌خوانی نهایت امر به یک بنده خدا گفتنُ کمی غُصهِ ریزِ مجلسی بسنده میکنی.
اما آیا حق مطلب با این مقدار غصه خوردن ادا می‌شود؟
نه که نمی‌شود.
چه کسی می‌تواند صدای ناله های واقعی زنان و کودکان را به تصویر بکشدُ برایشان حقیقی بنویسد؟
اصلا چند دقیقه خودمان را جای ایشان قرار دهیمُ بعد با التهاب و تپش قلبی که از ترس برای ما به وجود آمده روایت کنیم.
داری زندگی خودت را می‌کنی! حوالی صبح تا ظهر. مادرت برای صبحانه شیر می‌دوشدُ خواهرت پای چشمه رخت میشوید. پدر هم برای گذران زندگی گَله‌ای از گوسفندان را همراهی کرده و برای چِرا می‌برد.
پرنده های سیاهرنگی از دور به چشم می‌خورند.
در نگاه اول می‌شود کلاغ حدسشان زد.
اما صدا را چه باید کنیم.
هر چه نزدیک ‌تر می‌شوند صدای مهیب آن‌ها در لا به لای کوه ها و دشت‌ها می‌پیچدُ دلهره ایجاد می‌کند.
نزدیکُ نزدیک تر...
کلاغ های سیاه یا همان جنگنده های عراقی.
چه فرق می‌کند وقتی یکی مترسک سر زمینُ جالیز را نشانه می‌رودُ یکی زنانُ کودکان را!

ادامه در کامنت ها 👇👇
.
#بمباران_شیمیایی
#مهران
#امیر_آباد
#صالح_آباد
#بیست_و_چهار_اردیبهشت
#رزمندگان_اسلام #دفاع_مقدس #مدافعان_حرم
#رامین_فرهادی
Read more
. کاش خیلی بیشتر میموندی کاش بودی و با تو بحث می کردم راجع به تجربیات این روزام کاش میتونستم اندازه ...
Media Removed
. کاش خیلی بیشتر میموندی کاش بودی و با تو بحث می کردم راجع به تجربیات این روزام کاش میتونستم اندازه تو شجاع باشم کاش می شد اندازه تو صادق باشم کاش بودی و باز تکرار می کردی : امیر سیمت وصل باشه کافیه گویی هستی و در گوشم صدات زنگ میزنه وقتی دریافت های تو از زندگی را مرور می کنم می بینم انسان تر از ... .
کاش خیلی بیشتر میموندی
کاش بودی و با تو بحث می کردم
راجع به تجربیات این روزام
کاش میتونستم اندازه تو شجاع باشم
کاش می شد اندازه تو صادق باشم
کاش بودی و باز تکرار می کردی :
امیر
سیمت وصل باشه کافیه
گویی هستی و در گوشم صدات
زنگ میزنه
وقتی دریافت های تو از زندگی را مرور می کنم می بینم انسان تر از آن بودی
که زندگی با تو کرد
چرا نمیشه مثل تو بود
شاید تقصیر زمانه است
که مانند تو شجاع نیستم
شاید خاصیت نسل من است
که مانند تو زلال نیستم
خطی به یاد تو احمد غفارمنش
که در دلم زنده ای
🖤🖤
Read more
نيما حواست هست امروز درست ٢سال كه زير اين خاك سرد خوابيدى چه دعا هايي كه براى برگشتنت نكرديم چه ضجه ...
Media Removed
نيما حواست هست امروز درست ٢سال كه زير اين خاك سرد خوابيدى چه دعا هايي كه براى برگشتنت نكرديم چه ضجه هايى كه نزديم نيما جان عزيزم هنوز باورم نميشه به همين راحتى ، بدون خداحافظى رفته باشى کاش می دانستم جمعه ای که دستت را به نشان خداحافظی فشردم آخرین بار است که دستانت را گرم حس می کنم… کاش می دانستم ... نيما حواست هست امروز درست ٢سال كه زير اين خاك سرد خوابيدى
چه دعا هايي كه براى برگشتنت نكرديم
چه ضجه هايى كه نزديم
نيما جان عزيزم
هنوز باورم نميشه به همين راحتى ، بدون خداحافظى رفته باشى

کاش می دانستم جمعه ای که دستت را به نشان خداحافظی فشردم آخرین بار است که دستانت را گرم
حس می کنم…
کاش می دانستم بار دیگر که ميام تهران تا ببينمت ؛ تو نمی بینی ام…
کاش..کاش… کاش
تو خودت می دانی چقدر سختم بود تا به تهران برسم
وقتى رسيدم كه ديگه صورت ماهت را پوشاند بودند
تو همانى بودى كه صبح اول وقت برايمان ساز ميزدى ....
تو همانی بودی که با یک تکان بیدار می شدی…
چقدر تکانت دادم و صدایت در نیامد…
حیف شدی نيما..حيف شدى...
#٢سال_كه_نيستى
Read more
* چارده ساله‌ای از یوآنا ماریا می‌پرسد: «خدا چیست؟»، می‌گوید: «خط صافی که می‌شکوفد»، سالها بعد پیش از مرگ، دوباره از او می‌پرسد: «خط صاف چیست؟»، یوآنای قدیس تنها لبخند می‌زند و می‌میرد. تصور کن می‌شد همه‌ی آدمهای جهان را توی یک عکس یادگاری کنار هم جمع کرد. آدم به آدم، اسم به اسم، تن به تن، خط صاف ... *
چارده ساله‌ای از یوآنا ماریا می‌پرسد: «خدا چیست؟»، می‌گوید: «خط صافی که می‌شکوفد»، سالها بعد پیش از مرگ، دوباره از او می‌پرسد: «خط صاف چیست؟»، یوآنای قدیس تنها لبخند می‌زند و می‌میرد.
تصور کن می‌شد همه‌ی آدمهای جهان را توی یک عکس یادگاری کنار هم جمع کرد. آدم به آدم، اسم به اسم، تن به تن، خط صاف به خط صاف. دست به دست. دستها! آخ، فروغ می‌‌گوید: «ما هرآنچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده‌ایم». نگاه می‌کنم به دستهام، به «دو دست خالى»، خالیِ همه‌چیز، خالیِ هم، «دستها تنها با یک دست دیگر پر می‌شوند و غیر از این، خالی‌ترینند». نگاه می‌کنم و می‌ترسم، اما توی رویام کسی دستهاش را آرام سُر می‌دهد توی دستهام، تا خالی نباشد. کسی دیگر دستهاش را آرام سر می‌دهد توی دستهای او تا دستهاش خالی نباشد، کسی دیگر و کسی دیگر، آنقدر که همه‌ «همدست» می‌شوند تا «جهان» خالی نباشد. کاش می‌شد درست همین لحظه‌ی همدستی، عکاس روزگار انگشت اشاره‌اش را روی شاتر فشار بدهد، و بعد، خطهای صاف در یک عکس دسته جمعی، آدم به آدم روی صورتها شکوفه بدهد. انگار که گل دادن زعفران.
توی حافظیه‌ با رفقای کمپ نوشتن می‌خواستیم عکس یادگاری بگیریم. سربازهایی را صدا زدیم تا با ما همدست شوند. سربازهایی که در بعدازظهر یک روز تعطیل بودند. بعد دستهای دیگر را؛ لبخندهای دیگر را، كسانى خودشان مى‌پیوستند و کسانی دیگر به دعوت دستهای ما. چه حیف که دستمان به همین‌ها ‌می‌رسید؛ اما همینقدر هم، تماشای شکوفه دادن خطهای صاف، وقتی شهروز انگشت اشاره‌اش را روی شاتر دوربین فشار می‌داد، به قول یوآنا تماشای خدا بود.
کاش می‌شد توى اين برهوت سردرگمى و سردرگمانى، همديگر را بيشتر بدانيم و ببينيم. كاشكى حالا كه همه چيز را از دست داده‌ایم یکدیگر را به دست بیاوریم. به هم دست بدهيم، انگار كه كودكى، وقتى با رفيقش توی مدرسه‌ی بد روزها، ساندويچش را تقسيم مى‌کند، کاشکی می‌شد این عکسهای دسته‌جمعی بیشتر شوند، آنقدر که وقتی اینجا را اسکرول می‌کنیم، عکسهامان کنار ِهم نقشهای یک قالی شوند، یک فرش که تصویرش همدستی همه‌‌ی آدمهاست. یک قالی که از نقشهاش زعفران گل داده. کاشکی می‌شد با هم #همدست شویم، جایی از شهر با لبخندهایی که می‌شناسیم و نمی‌شناسیم عکس دسته جمعی بگیریم و تصویرش را انگار که دستهامان، با پانویس #همدست، اینجا با هم مشترک شویم. گل دادن نقشهای یک فرش ایرانی را .

#همدست #shareyourhand

@creative_writing_workshop | @peymanghadimi | @alirazmpaaaa | | @shahrouz_karimi
Read more
. من کسی بودم که ، زود می خندیدم زود دل می بستم ، دیر می رنجیدم من کسی بودم که ، زود می بخشیدم این جهانُ ...
Media Removed
. من کسی بودم که ، زود می خندیدم زود دل می بستم ، دیر می رنجیدم من کسی بودم که ، زود می بخشیدم این جهانُ انگار ، ساده تر می دیدم زندگی تو رگ هام ، مثل خون جاری بود قلب من بیزار از ، حس بیزاری بود بی خبر از حالِ ، قلب غمگین بودم راه همواری رو ، بی تو می پیمودم تا رسیدی از راه ، قلبمو دزدیدی دل من عاشق ... .
من کسی بودم که ، زود می خندیدم
زود دل می بستم ، دیر می رنجیدم

من کسی بودم که ، زود می بخشیدم
این جهانُ انگار ، ساده تر می دیدم

زندگی تو رگ هام ، مثل خون جاری بود
قلب من بیزار از ، حس بیزاری بود

بی خبر از حالِ ، قلب غمگین بودم
راه همواری رو ، بی تو می پیمودم

تا رسیدی از راه ، قلبمو دزدیدی
دل من عاشق شد ، کاش می فهمیدی

کاش می فهمیدی ، که چه داغون بودم
بی تفاوت بودی ، من پریشون بودم

بعد تو با دنیا ، با دلم درگیرم
از تو که نه اما ، از خودم دلگیرم

من کسی هستم که ، بی رمق می خندم
زود ابری می شم ، دیر دل می بندم.
Read more
 #درباره_کتاب‌ ‌ «دخترکی که ابری به بزرگی برج ایفل را بلعیده بود» داستان مادری است که برای رسیدن به ...
Media Removed
#درباره_کتاب‌ ‌ «دخترکی که ابری به بزرگی برج ایفل را بلعیده بود» داستان مادری است که برای رسیدن به دخترکش ناممکن را ممکن می‌کند. مادر که قول داده در روز مشخصی از فرانسه به سوی آفریقا و بیمارستانی که دخترک بیمارش در آن بستری است پرواز کند، ناگهان با مشکلی روبه‌رو می‌شود که هیچ چاره‌ای برایش پیدا ... #درباره_کتاب‌ ‌
«دخترکی که ابری به بزرگی برج ایفل را بلعیده بود» داستان مادری است که برای رسیدن به دخترکش ناممکن را ممکن می‌کند. مادر که قول داده در روز مشخصی از فرانسه به سوی آفریقا و بیمارستانی که دخترک بیمارش در آن بستری است پرواز کند، ناگهان با مشکلی روبه‌رو می‌شود که هیچ چاره‌ای برایش پیدا نمی‌کند. آتش‌فشانی قدیمی فوران کرده و دودهای ناشی از آن همه پروازهای فرودگاه‌های پاریس را لغو کرده است. استفاده از دیگر وسایل حمل و نقل نیز امکان‌پذیر نیست. مادر باید چه کند که سرِ وقت به دیدار دخترکش برسد و بدقول نشود؟ کاش می‌شد پرواز کند. فکر دیوانه‌واری است؟ برای دنیای پری‌وار و پُر قصه رومن پوئرتلاس اما این‌گونه نیست!‌
پوئرتولاس در این رمان قصه فداکاری همه مادران دنیا را به تصویر می‌کشد، مادرانی که حتی حاضرند از جان خود بگذرند تا آرزوهای کودکانشان را برآورده کنند. این رمان ادای دِینی است به مادرانی که خود و رؤیاهایشان را فراموش کردند تا لبخند بر لب‌های کودکانشان بنشانند.‌

📚 لینک خرید کتاب با ۳۰ درصد #تخفیف در استوری ‌
کد تخفیف: first
Read more
 #bighanoon #mehrdadnaeimi سام هاشمی، سی و پنج ساله، مجرد، رُک و بدجنس، پشتکار عجیبی داشت. او تا ...
Media Removed
#bighanoon #mehrdadnaeimi سام هاشمی، سی و پنج ساله، مجرد، رُک و بدجنس، پشتکار عجیبی داشت. او تا حالا به تمام زن‌های زندگی‌اش خیانت کرده‌بود. کلا از این کار لذت می‌برد. او به‌تازگی از سربازی خلاص شده‌بود و حالا بیشتر اوقات مشغول بازی و شادی بود. بازی و شادی که چه عرض کنم. از این طرف به آن طرف می‌رفت ... #bighanoon #mehrdadnaeimi
سام هاشمی، سی و پنج ساله، مجرد، رُک و بدجنس، پشتکار عجیبی داشت. او تا حالا به تمام زن‌های زندگی‌اش خیانت کرده‌بود. کلا از این کار لذت می‌برد. او به‌تازگی از سربازی خلاص شده‌بود و حالا بیشتر اوقات مشغول بازی و شادی بود. بازی و شادی که چه عرض کنم. از این طرف به آن طرف می‌رفت تا زخم بستر نگیرد. از آن دسته آدم‌ها بود که هر لحظه در حال محاسبه‌ی تمام احتمالات موجودند. مثلا فکر می‌کرد دوستانش او را به خاطر خانه‌ و ماشینش دوست دارند. ماشینی که آنقدر کوچک بود که نمی‌شد در آن تکان خورد و خانه‌ای که متعلق به پدر و مادرِ همیشه در سفرش بود و سام که بچه‌ی ته‌تغاری خانواده بود، عملا تنها ساکن آن بود. او هر هفته دوستانش را به خانه دعوت می‌کرد اما آنقدر از ترس والدینش به همه تذکر می‌داد که مهمانی را کوفت‌شان می‌کرد. برای همین تنها موضوع مورد بحث در این مهمانی‌ها رابطه سام و گلی بود! سام اخیرا برای ازدواج با گلی تلاش عجیبی می‌کرد. در واقع مدتی بود دیگر کسی گولِ کلک‌ها، حقه‌‌ها، مکرها، نیرنگ‌‌‌ها، فریب‌‌ها، دسیسه‌‌ها، حیله‌ها و دغل‌هایش را نمی‌خورد. دیگر احساس پیری می‌کرد. با خودش فکر می‌کرد نکند دیگر برای زنها جذابیتی ندارد و قرار است تنها بماند. در تمام سالهای گذشته او پیوسته درگیر زنان بود اما از آنها متنفر. هیچکس دو دوتا چهارتای این رابطه غریب را نفهمیده‌بود اما همه می‌دانستند که سام از هر فرصتی برای آشنایی و ازدواج با یک زن استقبال می‌کرد. در این بین گلی هیچ‌وقت به سام محل نگذاشته بود. سام سالها بود که زیر تک‌تک پست‌های گلی کامنت می‌گذاشت. گلی هم بنظر دختر نورمالی نمی‌آمد اما می‌شد فهمید چرا سام او را دوست دارد. از ویژگی‌های ظاهری که صرفنظر می‌کردیم، گلی همه حرفهایش بی ربط و غیرمنطقی بنظر می‌آمدند و سام هم از همین‌جور دخترها خوشش می‌آمد. حتی کپشن‌های پست‌های اینستاگرامش هم بی‌ربط به عکس‌ها بود. مثلا عکس یک گربه می‌گذاشت با این کپشن: «مشترکم بودی اما در دسترس نبودی!» سام هم توی کامنت‌ها خودشیرین‌بازی درآورده‌بود که: «وای چه گربه پشمالویی، کاش می‌شد می‌تونستم اونجا باشم گربه‌هرو بغل کنم».
.
روز بعد گلی یک عکس با سگ گذاشته و کپشن زده‌بود: «باید قاب بگیرم حرف‌هایت را، همه عکس شدند!» و سام کامنت نوشته‌بود که: «وای چه سگ خوشملی، سوراخ دماغاشو... ای جان... کاش اقداماتی صورت می‌گرفت منم می‌تونستم اونجا باشم سگه رو بغل کنم» روز بعد این بانوی موسیقی و مهتاب عکسی با یک خرگوش گذاشته و کپشن نوشته‌بود: «عزیزم شما روی پاهات هم
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇👇👇
Read more
#Repost @peymanghadimi with @get_repost ・・・ * چارده ساله‌ای از یوآنا ماریا می‌پرسد: «خدا چیست؟»، می‌گوید: «خط صافی که می‌شکوفد»، سالها بعد پیش از مرگ، دوباره از او می‌پرسد: «خط صاف چیست؟»، یوآنای قدیس تنها لبخند می‌زند و می‌میرد. تصور کن می‌شد همه‌ی آدمهای جهان را توی یک عکس یادگاری کنار ... #Repost @peymanghadimi with @get_repost
・・・
*
چارده ساله‌ای از یوآنا ماریا می‌پرسد: «خدا چیست؟»، می‌گوید: «خط صافی که می‌شکوفد»، سالها بعد پیش از مرگ، دوباره از او می‌پرسد: «خط صاف چیست؟»، یوآنای قدیس تنها لبخند می‌زند و می‌میرد.
تصور کن می‌شد همه‌ی آدمهای جهان را توی یک عکس یادگاری کنار هم جمع کرد. آدم به آدم، اسم به اسم، تن به تن، خط صاف به خط صاف. دست به دست. دستها! آخ، فروغ می‌‌گوید: «ما هرآنچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده‌ایم». نگاه می‌کنم به دستهام، به «دو دست خالى»، خالیِ همه‌چیز، خالیِ هم، «دستها تنها با یک دست دیگر پر می‌شوند و غیر از این، خالی‌ترینند». نگاه می‌کنم و می‌ترسم، اما توی رویام کسی دستهاش را آرام سُر می‌دهد توی دستهام، تا خالی نباشد. کسی دیگر دستهاش را آرام سر می‌دهد توی دستهای او تا دستهاش خالی نباشد، کسی دیگر و کسی دیگر، آنقدر که همه‌ «همدست» می‌شوند تا «جهان» خالی نباشد. کاش می‌شد درست همین لحظه‌ی همدستی، عکاس روزگار انگشت اشاره‌اش را روی شاتر فشار بدهد، و بعد، خطهای صاف در یک عکس دسته جمعی، آدم به آدم روی صورتها شکوفه بدهد. انگار که گل دادن زعفران.
توی حافظیه‌ با رفقای کمپ نوشتن می‌خواستیم عکس یادگاری بگیریم. سربازهایی را صدا زدیم تا با ما همدست شوند. سربازهایی که در بعدازظهر یک روز تعطیل بودند. بعد دستهای دیگر را؛ لبخندهای دیگر را، كسانى خودشان مى‌پیوستند و کسانی دیگر به دعوت دستهای ما. چه حیف که دستمان به همین‌ها ‌می‌رسید؛ اما همینقدر هم، تماشای شکوفه دادن خطهای صاف، وقتی شهروز انگشت اشاره‌اش را روی شاتر دوربین فشار می‌داد، به قول یوآنا تماشای خدا بود.
کاش می‌شد توى اين برهوت سردرگمى و سردرگمانى، همديگر را بيشتر بدانيم و ببينيم. كاشكى حالا كه همه چيز را از دست داده‌ایم یکدیگر را به دست بیاوریم. کاشکی می‌شد این عکسهای دسته‌جمعی بیشتر شوند، آنقدر که وقتی اینجا را اسکرول می‌کنیم، عکسهامان کنار ِهم نقشهای یک قالی شوند، یک فرش که تصویرش همدستی همه‌‌ی آدمهاست. یک قالی که از نقشهاش زعفران گل داده. کاشکی می‌شد با هم #همدست شویم، جایی از شهر با لبخندهایی که می‌شناسیم و نمی‌شناسیم عکس دسته جمعی بگیریم و تصویرش را انگار که دستهامان، با پانویس #همدست، اینجا با هم مشترک شویم. گل دادن نقشهای یک فرش ایرانی را .

#همدست #shareyourhand
Read more
کاش می شد اسمان شهر غم کمی ابی بودکاش میشد زندگی به رنگ گلهای داوودی بود ای کاش کسی برای شعر سرودن کمبود ...
Media Removed
کاش می شد اسمان شهر غم کمی ابی بودکاش میشد زندگی به رنگ گلهای داوودی بود ای کاش کسی برای شعر سرودن کمبود قافیه نداشت و قحطی اکسیژن در این دیار خاموش نبود کاش همه حرفای عاشقی به یک مو بند نبود و از ریشه قوی و پایدار و مانند کاج به اوج میرسید ای کاش پرنده ای درون قفس نبود و همه ازادنده درون اسمان با شوق و اشتیاق ... کاش می شد اسمان شهر غم کمی ابی بودکاش میشد زندگی به رنگ گلهای داوودی بود ای کاش کسی برای شعر سرودن کمبود قافیه نداشت و قحطی اکسیژن در این دیار خاموش نبود کاش همه حرفای عاشقی به یک مو بند نبود و از ریشه قوی و پایدار و مانند کاج به اوج میرسید ای کاش پرنده ای درون قفس نبود و همه ازادنده درون اسمان با شوق و اشتیاق پرواز میکردند،) ومرغان عشق( مرغان عشق تخمهای خود را درون درختان پر برگ میگذاشتند ای کاش در این زمانه تاریک یک نور کوچک مانند ستاره اسمانی از دور برای تمام کسانی که از عشق خود گذشتند می درخشید تا شاید کمی از درد انان کاسته میشد در این زمانه غلط که هر کسی برای خود یک ساز جداگانه میزند ، ای کاش فقط یک رقاص داشت.ای کاش لااقل کمی به فکر انان بودیم که شب را با سفره خالی سپری میکنند انان که دم از کمک به بینوایان میزنند ای کاش کسی به خود انان کمک میکرد زیرا که تنها ظاهر قضیه معلوم است.انان که دم از خدا پرستی میزنند ای کاش به بت پرستی برسند زیرا او که در دل خدا را ستایش کند وجدان خود را از ته دل راحت میکند قرار نیست که اگر خدا را پرستش کردیم منت بگذاریم باید خوشحال باشیم که خدا را داریم و حرف دل به او گوییم..................................متن عبدالله علیزاده ...................................................
Read more
«مدادِ سفید» منو تنها گذاشتی با زخمام، مثلِ یه گربه تو دلِ «همت». شکلِ ماری که تو اتاقِ پرو پوستشو ...
Media Removed
«مدادِ سفید» منو تنها گذاشتی با زخمام، مثلِ یه گربه تو دلِ «همت». شکلِ ماری که تو اتاقِ پرو پوستشو می‌کنه به هر قیمت. تنمو رو گُسل تکون دادی تا مثِ «ارگِ بَم» برات تا شَم. اسممو پاک کردی از گوشیت تا یه میسکالِ ناشناس باشم. من مدادِ سفیدِ غمگینم توی این جعبه‌ی مدادرنگی. آرزوهای شیشه‌ای ... «مدادِ سفید»

منو تنها گذاشتی با زخمام،
مثلِ یه گربه تو دلِ «همت».
شکلِ ماری که تو اتاقِ پرو
پوستشو می‌کنه به هر قیمت.

تنمو رو گُسل تکون دادی
تا مثِ «ارگِ بَم» برات تا شَم.
اسممو پاک کردی از گوشیت
تا یه میسکالِ ناشناس باشم.

من مدادِ سفیدِ غمگینم
توی این جعبه‌ی مدادرنگی.
آرزوهای شیشه‌ای دارم
وسطِ این زمونه‌ی سنگی.

کاش دنیا یه فیلم هندی بود
که می‌شد توش با چشمِ تَر رقصید.
کاش می‌شد «گُلی» رو بازم رو
پرده‌ی سینما تو ایران دید.

کاش سردارِ بی‌سرِ جنگل
روی پاهاش به رشت برمی‌گشت.
کاش هر کس که سال هشتاد و هشت
رفتش و برنگشت، برمی‌گشت.

تو به هر آرزوئی خندیدی
به نگام که تو غم شناور بود.
به من و فیلمِ زندگیم که تو اون،
هر سکانسی سکانسِ آخر بود.

من و اندوهمو نمی‌دیدی،
زندگی واسه تو یه بازی بود.
دنیای فانتزیِ بی‌دردت
شکلِ این دنیای مجازی بود.

چشم‌هاتو بشور مثِ «سهراب»
رؤیا دیدن چشای تَر می‌خواد.
خوش‌صدا بودن افتخاری نیست
«شجریان» شدن هنر می‌خواد.

آرزوهام برای من بسن،
تو با دنیای کارتونیت خوش باش!
یه نفر این‌جا بی‌قراره ولی
تا تهِ قصه مونده رو حرفاش.

دنیا یه جنگله... خداحافظ!
نکنه چنگِ گرگ اسیر بشی.
حبه‌ انگور من! دلم می‌خواست
که کنارم شرابِ پیر بشی.

یغما گلرویی

Photo by amir hoseyn shahmohammadi
Read more
• غمِ غریبی‌ست از دست دادنِ پدر... ناگهان احساس می‌کنی در خلأ رها شدی و هیچ‌کس را یارای گرفتنِ دستت ...
Media Removed
• غمِ غریبی‌ست از دست دادنِ پدر... ناگهان احساس می‌کنی در خلأ رها شدی و هیچ‌کس را یارای گرفتنِ دستت نیست یا بهتره بگم اصلاً دستی نیست! دستِ امنی نیست... آقای انتظامیِ عزیز امروز که به هم‌دردی برای دیدارتان آمدم در نگاه‌تان آن غمی که می‌شناسم موج می‌زد و التهابِ قبل از خاک‌سپاری که بی‌قراریِ ...
غمِ غریبی‌ست از دست دادنِ پدر...
ناگهان احساس می‌کنی در خلأ رها شدی و هیچ‌کس را یارای گرفتنِ دستت نیست یا بهتره بگم اصلاً دستی نیست! دستِ امنی نیست...
آقای انتظامیِ عزیز امروز که به هم‌دردی برای دیدارتان آمدم در نگاه‌تان آن غمی که می‌شناسم موج می‌زد و التهابِ قبل از خاک‌سپاری که بی‌قراریِ عجیبی است که می‌دانم و می‌شناسم و با جان لمسش کردم و آن مسئولیتِ سنگین:
پسرِ پدری بزرگ و محبوب ... چقدر سخت است تحمل این غم درکنارِ باری که به دوش‌تان هست...
گفتین به سخنرانی فردا فکر می‌کنین که برایتان چه سخت است، که شما مونسِ موسیقی و نغمه و سکوت بیشتر هستین تا کلام و‌سخن گفتن.. گفتین به دل خواهید گفت و‌گفتم بی‌شک به دل می‌نشیند نگران نباشین...
چقدر سخت است که خود بزرگین و نگاه‌ها به شما دوخته شده...
گلنوش عزیز سرشار از شور و مهر و مدیریت پدربزرگ است با همان بیان گرم و شیرین و مهمان‌نواز و هنوز مجالی برای غمگین شدن نیافته از بس باید مراقب و‌جوابگو باشد .
دلتان صبور برای دلتنگی‌های در راه.
غم‌تان غم ماست.
.
کاش عزیزانی که فردا برای وداع با بزرگ‌مان می‌آیند و همراه می‌شوند اجازه‌ی خلوت و آرامش و خداحافظی خصوصی به عزیزان درجه یک بدهند. کاش حرمت را نگه دارند. کاش....
.
غروبِ غمگینِ شنبه ۲۷مرداد ماه ۹۷
.
#عزت_الله_انتظامی #مجید_انتظامی #گلنوش_انتظامی
#الهام_پاوه_نژاد #بازیگر #مرگ #تابستان۹۷
Read more
. «کاش دنیا مثل دیواری بود که پشت داشت و می‌شد رفت پشت آن ایستاد. کاش دنیا در خروجی داشت که می‌شد از ...
Media Removed
. «کاش دنیا مثل دیواری بود که پشت داشت و می‌شد رفت پشت آن ایستاد. کاش دنیا در خروجی داشت که می‌شد از آن بیرون زد و رفت توی حیاط پشتی آن و دراز کشید و خوابید یا در بی‌خیالی محض دست‌ها را توی جیب گذاشت و سوت زد یا در تنهایی مطلق نشست و سیگار کشید و قهوه خورد. کاش می‌شد دنیا را، منظورم این است همه دنیا را، همه ... .
«کاش دنیا مثل دیواری بود که پشت داشت و می‌شد رفت پشت آن ایستاد.
کاش دنیا در خروجی داشت که می‌شد از آن بیرون زد و رفت توی حیاط پشتی آن و دراز کشید و خوابید یا در بی‌خیالی محض دست‌ها را توی جیب گذاشت و سوت زد یا در تنهایی مطلق نشست و سیگار کشید و قهوه خورد.
کاش می‌شد دنیا را، منظورم این است همه دنیا را، همه دنیا را با ستاره‌ها و کهکشان‌ها و آسمان‌ها و زمین‌هایش، مثل قالی لوله کرد و کنار گذاشت.» .
-رساله درباره نادر فارابی، مصطفی‌ مستور-
. 📸: @zahraa.nikk
Read more
Loading...
Load More
Loading...