کف زمین که ا

Loading...


Unique profiles
17
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Kerman, Iran, Mosalaمصلي
Average media age
808.6 days
to ratio
17
"آنچه که می‌شنوید صدای علی آقای شفیعی فرماندار #بم در روز #زلزله است. او در دقایق ابتدایی بعد از وقوع زلزله خبر ناگوار ویرانی بم را به استاندار وقت آقای کریمی می‌دهد." آن شب که بر بم مصیبت بارید عکس‌های یادگاری شب یلدا دست‌به‌دست می‌شد که پنجم دیماه ۸۲ رسید. زمین به خنده‌های بم حسودی کرده بود. آدینه‌ای ... "آنچه که می‌شنوید صدای علی آقای شفیعی فرماندار #بم در روز #زلزله است. او در دقایق ابتدایی بعد از وقوع زلزله خبر ناگوار ویرانی بم را به استاندار وقت آقای کریمی می‌دهد." آن شب که بر بم مصیبت بارید
عکس‌های یادگاری شب یلدا دست‌به‌دست می‌شد که پنجم دیماه ۸۲ رسید. زمین به خنده‌های بم حسودی کرده بود. آدینه‌ای تلخ در سپیده دم به انتظار نشسته بود. مردم خواب بودند. سرمای زمستان کویر استخوان سوز است. کرسی و چراغ‌‌های نفتی اهل خانه را گرم می‌کنند.
شهر خواب بود که زلزله به سراغش آمد. مردم در پایین دست و « #ارگ » در بالای شهر . خشت‌های «ارگ» خاطره تجاوز «آقا محمدخان» را با خود دارند. نخل‌ها تازه کمر از زیر بار خرما راست کرده‌اند. قنات‌‌های «باغ‌شهر» تاریخی بم انگار زودتر خبردار شده‌اند. زمین نقشه‌ی شومی در سر دارد. عقربه‌ها «شش» نشده ایستادند. «سه ربع ساعت از پنج سحر می‌رفت.» بسطامی اما آ‌ن‌طرف‌تر خواب است. « #گلپونه‌‌ها » سحر شده بیدار نمی‌شوند.«غریو اشتران در حفره‌های مرگ کف می‌ریخت» زمین دیگر جای امنی نبود. داشت می‌جنبید. سنگ روی سنگ بند نمی‌شد. آسمان به زمین دوخته شده بود. ثانیه‌ها به قدر یک عمر طولانی ‌شده بودند. تمام نمی‌شد. جیغ بود، خاک بود و سیاهی. چشم چشم را نمی‌دید. کسی نمی‌دانست چه شده است. خورشید تاب دیدن «بم» را نداشت و پشت کوه گریه می‌کرد. صدای « #بسطامی » در حنجره‌اش خشکید. خشت به خشت «ارگ» متلاشی شد. کمر نخلستان‌های بم شکست. آب از قنات افتاد. از باغ‌شهر خبری نبود. نیمی از شهر قصد بیدار شدن نداشتند. « غلامان در میان کوچه‌های وهم میمردن». زمین مردم را تا جرعه آخر نوشید.
راههای تماس مسدود شده بود. صدای فرماندار از بی‌سیم شنیده می‌شد که با صدا زدن استاندار کرمان می‌گفت:«الله‌اکبر، الله‌اکبر. آقای‌کریمی بم ویران شد. وای وای یاالله یا رسول‌الله. در جغرافیای کشور چیزی به نام بم وجود نداره. آقای کریمی همه دستگاههای اجرایی رو به سمت بم گسیل کنید. صدای من رو از یک تل خاک می‌شنوید. بم ویران شد.»
خبرنگار بودم. بخشی از خانواده‌ام «بم» زندگی‌می‌کردند. راه ۹۰ دقیقه‌ای از کرمان تا بم حدود شش ساعت طول کشید. جاده آسفالت برای انتقال مصدومان به شهر‌های اطراف استفاده می‌شد. مسیر خاکی هم ناهموار . شهر میان گرد، غبار و شیون دفن شده بود. پیدا کردن کوچه و خیابان‌ها دشوار بود. بازماندگان مشغول نجات مردم زیر آوار بودند. قدم به قدم آدم‌ها را می‌دیدی که با هر چه دم دست داشتند، زمین را می‌کندند. زنی گوش‌اش را به زمین چسپانده بود تا صدای عزیزش ... ادامه در اولین کامنت👇🏻
Read more
تا آخرش بخون لطفا جون مادرتون بخونیدلایکم نمیخوام بخووووونید اشک من ک در امد . دستش را به سوی پسر ...
Media Removed
تا آخرش بخون لطفا جون مادرتون بخونیدلایکم نمیخوام بخووووونید اشک من ک در امد . دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد: _آقا میشه کمک کنید? پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت: _اهل حال هستی??😈 دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید : _یعنی چی?? پسر خنده ای سرداد و گفت : _هیچی ... تا آخرش بخون لطفا
جون مادرتون بخونیدلایکم نمیخوام بخووووونید اشک من ک در امد
. دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد:
_آقا میشه کمک کنید?
پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت:
_اهل حال هستی??😈
دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید :
_یعنی چی??
پسر خنده ای سرداد و گفت :
_هیچی بیخیال...اره بهت کمک میکنم فقط یه مشکلی هست
_چی??
_من پولامو خونه جا گذاشتم خونمون همین نزدیکه همراه من بیا
دخترک ساده هم به همراه پسر راه افتاد و وارد خانه ای شد که چندین پسر جوان دیگر نیز در انجا مشغول دود و دم بودند.پسر که پشت دختر ایستاده بود دستمالی از جیبش در اورد و جلوی دماغ دختر گذاشت ،اورا ارام روی زمین خواباند و...🙈
(از زبان فاطمه)چشمامو که بازکردم. لخت روی کف اتاق افتاده بودم.کیفی کشیدم و گفتم:
_با من چیکار کردی?
یکی از پسر ها دود قلیون را از دهانش بیرون داد و گفت:
_هیچ فقط دیگه دختر نیستی.
همونطور که گریه میکردم لباس هامو پوشیدم و از اون جهنم بیرون زدم.دلم میخواست از اون شهر از اون کشور از اون ادما دور بشم...دلم میخواست بمیرم میدونستم که دیگه زندگیم تمومه .خودمو یه موجود بی ارزش فرض میکردم.رفتم پیش دوستم عاطفه و همه چیز رو براش تعریف کردم.عاطفه که تا اون موقع بهت زده نگام میکرد دستمو تو دوستاش گذاشت:
_فاطی جونم ای کاش میتونستم کمکت کنم عزیزم.ولی چیکار کنم که کار از کارگذشته
سرمو انداختم پایین حق با اون بود.عاطفه گفت:ولی گلم من یه فکری دارم
_چی??
_خب...خب حالا که همه چی تموم شده
_خب
_خب اینکه...چیزه...یعنی
_بگو دیگه اه
_خب فاطی تو که دیگه دختر نیستی عزیزم پولی هم که برای زندگی نداری.چطوره که برای زندگیت خب...همم... تن فروشی کنی??
بهت زده نگاش کردم نفهمیدم چی شد که دیدم جای دستم رو صورتش مونده بود.سرش داد زدم واز خونه اومدم بیرون.تو خیابون قدم زدم با خودم فک کردم.هرکاری کردم راهی جز چیزی عاطفه گفت نبود.ولی برام خیلی سخت بود.من که تا اون موقع یه تار موهام رو نامحرم ندیده بود نمیتونستم...
یه لحظه شیطون اومد سراغم:
_فاطمه کاریه که شده توهم که با بی پولی نمیتونی سر کنی درسم که نخوندی جای خواب هم که نداری و..و..و...تا اینکه بالاخره خودمو راضی کردم.همین موقع یه سانتافه جلوم ترمز کرد:
_خانوم میخوای برسونمت??
سعی کردم محلش نزارم.اومد بره که یاد حرف عاطفه افتادم.تمام جراتم رو جمع کردم و داد زدم:
_صبر کن وایسا...
از اون روز به بعد بود که منم شدم یه فاحشه. (از زبان حمید)
اولین بار که دیدمش در خونه ی دوستم بود.تا منو دید خودشو جمعوجور کرد.یه سلام کوتاه کرد و رفت.از ا
Read more
 #صف_اول 🎙مداحي حاج ميثم مطيعي پيش از خطبه هاي عيد فطر رهبر معظم انقلاب - سال ١٣٩٧‌ ‌ پشت سر لشکر فرعون ...
Media Removed
#صف_اول 🎙مداحي حاج ميثم مطيعي پيش از خطبه هاي عيد فطر رهبر معظم انقلاب - سال ١٣٩٧‌ ‌ پشت سر لشکر فرعون و مقابل، دریاست ذره‌ای ترس به دل راه مده، حق با ماست نیل اگر هست عصا در کف موسا هم هست مژده «إِنَّ مَعِيَ رَبِّي» #آقا هم هست مژده فتح رسیده ست دمادم ما را فتح خیبر شده امروز مسلم ما را ای به هر ... #صف_اول
🎙مداحي حاج ميثم مطيعي پيش از خطبه هاي عيد فطر رهبر معظم انقلاب - سال ١٣٩٧‌

پشت سر لشکر فرعون و مقابل، دریاست
ذره‌ای ترس به دل راه مده، حق با ماست
نیل اگر هست عصا در کف موسا هم هست
مژده «إِنَّ مَعِيَ رَبِّي» #آقا هم هست
مژده فتح رسیده ست دمادم ما را
فتح خیبر شده امروز مسلم ما را
ای به هر جنگ جهان، شیوه شوم تو دلیل!
ننگ بادا به تو و مرگ به تو اسرائیل!
وعده دادیم و کنون نیست دگر روی زمین
خبر از داعش و فرجام تو هم نیست جز این
با توام ای سند جعلی باران دیده!
موریانه‌زده! طومارِ به هم پیچیده!
ای به هر جنگ جهان، نحسی نام تو دلیل
ننگ بادا به تو و مرگ به تو اسرائیل
ای که از عمر تو جز بیست خزان برجا نیست
حرص بیهوده نخور، نام تو در فردا نیست
از سوی کرب و بلا عازم راه قدسیم
روز پیکار همه عضو سپاه قدسیم
قدس ای قدس! پی یاری تو از همه سو
میرسد لشکر پیروز "رِجالٌ صَدَقوا"
می‌رسیم از ری و بلخ و نجف و شام و حجاز
صف به صف تا که بخوانیم به صحن تو نماز
مژده ای قدس که آیات رهایی با ماست
بزن ای قلب #فلسطین که صدایت زیباست
رود، آن نیست که سنگی به رهش سد نشود
رود، آن است که در راه مردّد نشود
چشم این رود چهل‌ساله‌ به دریاست هنوز
یک جهان، نهر دعا پشت سر ماست هنوز
اولین بارقه صبح سپید است امید
نفس زخمی جانباز و شهید است امید
دشمنانی که گرفتند شهید از من و تو
وای از آن دم که بگیرند امید از من و تو
دل ما مانده به پیروزی فردا روشن
دل ما روشن و راه حججی‌ها روشن ‌‌


#عید_فطر
#فریاد_مردم
#تریبون_فطر
#میثم_مطیعی
#حاج_میثم_مطیعی
#دکتر_میثم_مطیعی
Read more
<span class="emoji emoji26ab"></span><span class="emoji emoji26ab"></span><span class="emoji emoji26ab"></span> خسرو سیف: من در آن زمان شانزده سال داشتم و دانش اَموز دبیرستان بودم. در سال 1330 افتخار عضویت ...
Media Removed
خسرو سیف: من در آن زمان شانزده سال داشتم و دانش اَموز دبیرستان بودم. در سال 1330 افتخار عضویت در " حزب ملت ایران بر بنیاد پان ایرانیسم " را یافتم. در برابر حکومت سه روزهء قوام به همراه دکتر تکمیل همایون و دیگر هموندان حزب، فعالیت شبانه روزی داشتیم. به خاطر دارم در آن زمان کوچه ها و پیاده روهای منطقه ... ⚫⚫⚫
خسرو سیف: من در آن زمان شانزده سال داشتم و دانش اَموز دبیرستان بودم. در سال 1330 افتخار عضویت در " حزب ملت ایران بر بنیاد پان ایرانیسم " را یافتم. در برابر حکومت سه روزهء قوام به همراه دکتر تکمیل همایون و دیگر هموندان حزب، فعالیت شبانه روزی داشتیم. به خاطر دارم در آن زمان کوچه ها و پیاده روهای منطقه ی مرکزی شهر مانند خیابان شاه آباد و ... را برای لوله کشی آب کنده بودند؛ آن گاه که مورد هجوم سربازان قرار می گرفتیم به این کوچه ها و گودال ها پناه می بردیم و برای مقابله با آنها از سنگ های کوچک و بزرگ گودالها استفاده می کردیم. در تمام این روزها به جنگ و گریز ادامه می دادیم تا روز دوشنبه سی ام تیرماه.
در این روز صدای گلوله ها و رگبار مسلسل تهران را می لرزاند. خون مردم کف خیابان شاه آباد را رنگین کرده بود. مردم جنازه ها را بالای دست ها گرفته و مرده باد قوام می گفتند....
..گلوله ها مردم بیگناه را چون برگ خزان بر زمین می ریخت و دیوارها پر بود از شعارهای خون آلود.
جا دارد که از " امیر محمد زاد بیجار معروف به امیر بیجار" یادی کنم. او دانش آموز دبیرستان نظام بود و در خیابان اکباتان که بعد از پیروزی خیابان ملت نام گرفت- در کنار دیوار مقابل حزب زحمتکشان مورد اصابت گلوله سربازان قرار گرفت. قبل از شهادت او با خون خود بر روی دیوار نوشت"یا مرگ یا مصدق". این شعاری بود که در روز سی تیر از جای جای شهر تهران حتی پس از پیروزی نیز به گوش می رسید ...
⚫⚫⚫
شهربانی کل کشور شمار کشته شده ها رو در تهران بیست و یک نفر اعلام میکنه اما تو بعضی از اسناد کشته شده ها 63 نفر اعلام شده...
دکتر مصدق که به قدرت برمیگرده شخصا یه مجلس ترحیم میگیره و روز دوم مرداد 1331 تعطیل عمومی اعلام میشه...
شاید باورتون نشه وزارت دربار هم در اطلاعیه ای "فداکاری شهدای سی ام تیر" را ستوده!! و "مراتب تاثر و تالم خاطر ملوکانه" رو به بازماندگان اعلام میکنه!جل الخالق😳
گویا از قدیم الایام شعور شنونده در این ملک پشم محسوب میشده...
دکتر محمد مصدق،وصیت کرده بود که پیکرش رو در کنار شهدا ی سی تیر در ابن بابویه دفن کنند شاه مخالفت میکنه و پیکر دکتر به امانت در احمدآباد مونده تا روزی که در کنار شهدای سی تیر آروم بگیره...
⚫⚫⚫
#سی_تیر
#دکتر_محمد_مصدق
#امیر_بیجار
#تاریخ_معاصر
#هزار_و_سیصد_و_سی_و_یک
#هزار_و_سیصد_و_سی_و_دو
#هزار_و_سیصد_و_....
Read more
مستی و عاشقی و جوانی و یار ما نوروز و #نوبهار و حمل می‌زند صلا ☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️ هرگز ...
Media Removed
مستی و عاشقی و جوانی و یار ما نوروز و #نوبهار و حمل می‌زند صلا ☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️ هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا ☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️ می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا ☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️ ریحان ... مستی و عاشقی و جوانی و یار ما
نوروز و #نوبهار و حمل می‌زند صلا
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار
می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین
شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
ریحان و لالها بگرفته پیالها
از کیست این عطا ز کی باشد جز از #خدا
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و گفت:
"هرگز مباد سایهٔ یزدان ز ما جدا"
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
هر شه عمامه بخشد وین شاه #عقل و سر
جانهاست بی‌شمار مر این شاه را عطا
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
ای گلستان #خندان رو شکر ابر کن
ترجیع باز گوید باقیش، صبر کن
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
ای #صد_هزار_رحمت_نو ز آسمان داد
هر لحظه بی‌دریغ بران روی خوب باد
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
ای شاد آن #بهار که در وی #نسیم تست
وی شاد آن مرید که باشی توش #مراد
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
از #عشق پیش دوست ببستم دمی کمر
آورد #تاج_زرین بر فرق من نهاد
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
آنکو برهنه گشت و به بحر تو غوطه خورد
چون #پاک_دل نباشد و پاکیزه اعتقاد
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب
آخر زمانیان را آب حیات داد
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
#دریای_رحمتش ز پری موج می‌زند
هر لحظهٔ بغرد و گوید که: « #یا_عباد »
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
جانی که جانها همگی سایهای اوست
آن #جان بران پرورش جانها رسید
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
از بند و دام غم که گرفتست راه خلق
#هر_دم #گشایشیست و #گشاینده ناپدید
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
بگشای سینه را که صبایی همی رسد
مرده حیات یابد و #زنده شود قدید
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
گر زانکه بر دل تو جفا قفل کرده‌ست
نک طبل می‌زنند که آمد ترا #کلید
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
بازار آخر آمد هین چه خریدهٔ
شاد آنک داد او شبهٔ #گوهری خرید
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
بشناخت عیبهای متاع غرور را
بگزید عشق یار و عجایب دری گزید
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
نادر مثلثی که تو داری بخور #حلال
خمخانهٔ ابد خنک آ، کاندرو خزید
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
#هر_لحظهٔ بهار نوست و عقار نو
جانش هزار بار چو گل جامها درید
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
من عشق را بدیدم بر کف نهاده جام
می‌گفت : "عاشقان را از بزم ما #سلام"
☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
#مولانا
Read more
احمد‌‌‌ شاملو‌: سالی نوروز بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید، بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب بی گردشِ ...
Media Removed
احمد‌‌‌ شاملو‌: سالی نوروز بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید، بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه. سالی نوروز بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید، بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی. سالی نوروز همراهِ به‌درکوبی‌ مردانی سنگینی‌ بارِ سال‌هاشان ... احمد‌‌‌ شاملو‌:
سالی نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.

سالی نوروز
بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.

سالی نوروز همراهِ به‌درکوبی‌ مردانی
سنگینی‌ بارِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نامِ ممنوع‌اش را
و تاقچه‌ی گناه دیگر بار
با احساسِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبرِ قتلِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته به‌ناگاه فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق از دریچه‌ها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی به خنده باز خواهد شد
و بهار در معبری از غریو
تا شهرِ خسته پیش‌باز خواهد شد.

سالی آری
بی‌گاهان
نوروز چنین آغاز خواهد شد.
نوروز ۱۳۵۶ و پاییز ۱۳۷۲| حدیث بی‌قراری ماهان ■ آری، یک روز، شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
«در معبر قتل عام، شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.» در پناه نور شمع‌ها، به خاطره‌ی عزیزانمان، به همه‌آنان که امروز و دیروز بر سینه‌ی سرد خیابان آرمیده‌اند، به شعر «نوروز در زمستان» نگاه می‌کنیم و رویای‌مان را می‌خوانیم: در دروازه‌های بسته‌ای که باز می‌شوند، در دستان اشتیاقی که از دریچه‌ها دراز می‌شوند، در لبانی فراموش که به خنده باز می‌شوند و در بهاری سبز که می‌رسد. می‌شنویم که باید شمع‌های خاطره بیافروزیم، کبوترانی باشیم که قطره‌های خون را بر بال‌هایمان حمل می‌کنیم، از اعماق تاریخی که انسان را دوشقه کرد و از هستی ساقط کرد تا ایده‌ال ناموجودی را به جای انسان برتخت بنشاند.

و زمین با انسان چنین گفت: «آن افسون‌کار به تو می‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دريغا که اگر عشق به کار می‌بود هرگز ستمی در وجود نمی‌آمد تا به عدالتی نابه‌کارانه از آن‌دست نيازی پديد افتد.ــ آن‌گاه چشمانِ تو را بر بسته شمشيری در کف‌ات می‌گذارد، هم از آهنی که من به تو دادم تا تيغه‌ی گاوآهن کنی!
اينک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!
دريغا ويران ِ بی‌حاصلی که من‌ام!» باشد که ما به افسون کهنه‌ی آن افسون‌کار، از شهرهایمان ویرانه‌ی بی‌حاصل دیگری نسازیم. تحریریه وب‌سایت‌های رسمی «احمد شاملو»، «کتاب کوچه» و «خانه‌ی شاعران جهان» سالی سرشار از عشق، تلاش مشترک و اُمید برایتان آرزو می‌کند. بهارتان پر سرور و پر غرور باد!
Read more
Loading...
سنگسار!!! یکی نامرد نصرانی زنی را نزد عیسی برد، و در محضر شهادت داد که این زن پاکدامن نیست! ... ...
Media Removed
سنگسار!!! یکی نامرد نصرانی زنی را نزد عیسی برد، و در محضر شهادت داد که این زن پاکدامن نیست! ... زن از شرم گنه چون آهوی زخمی، هراسان بود و مروارید اشکش از خجالت روی مژگان بود، مسیحا از تأثّر، همچو گردابی به خود پیچید، و توآم با سکوتی سوی یاران دید، ز چشم همرهانش ناگهان برق غضب جوشید، یکی ... سنگسار!!! یکی نامرد نصرانی
زنی را نزد عیسی برد،
و در محضر شهادت داد
که این زن پاکدامن نیست!
... زن از شرم گنه
چون آهوی زخمی، هراسان بود
و مروارید اشکش
از خجالت روی مژگان بود،
مسیحا از تأثّر،
همچو گردابی به خود پیچید،
و توآم با سکوتی سوی یاران دید،
ز چشم همرهانش
ناگهان برق غضب جوشید،
یکی آهسته،
امّا با ادب پرسید:
که ای روح مقدّس
از چه خاموشی؟
چرا از جرم این پتیاره
این سان دیده میپوشی؟
سزای این چنین جرمی
مگر بر تو مبرهن نیست؟
ولی فرزند مریم،
همچنان با شاخۀ خشکی که بر کف داشت،
نقشی بر زمین میزد،
و با پای تفکر
گام در راه یقین میزد،
که ناگه،
اعتراض دیگری، زان جمع، بالا شد.
که ای عیسی!
چه میخواهی؟
گناه او نمایان است،
سزایش سنگباران است،
چراغ عفت مریم،
درون سینۀ این دیو، روشن نیست،
و این بدکاره را راهی،
به جز در زیر سنگ شرع، مردن نیست.
مسیحا از پی اندیشه ای کوته،
سکوت تلخ را بشکست،
و چون روشن چراغی،
در میان دوستان بنشست،
وگفت: آری،
سزایش سنگباران است،
ولیکن سنگ اوّل را،
به سوی این زن آلوده در عصیان
کسی باید بیندازد،
که خود، عاری ز عصیان است
و دامانش،
رها از چنگ شیطان است!
و میپرسم:
که مردی با چنین اوصاف،
اندر جمع یاران است؟
مسیحا حرف خود را گفت،
و سر را در گریبان کرد،
و همراهان خود را،
زان قضاوت ها پشیمان کرد!
که را جرأت،
که نزد پاک جانان
جان خود را
پاک از لوث خطا بیند؟
که را زهره،
که خود را پاک،
نزد انبیا بیند؟
پس از لختی،
کز آن بی حرمتی
یاران خجل گشتند،
و از محضر برون رفتند ؛
مسیحا ماند و آن زن ماند
و عیسی با زبان نرم،
آن محجوبه را فهماند،
و با اندرز های پاک،
بذر عفت و نیکی،
به دشت خاطرش افشاند،
... و آن زن،
با هوای تازه ای،
بیرون ز محضر شد،
و تصویر نویی،
از شرع،
در ذهنش مصوّر شد،
که از خون بنی آدم،
چراغ شرع، روشن نیست ؛
و راه شرع،
تنها راه، کشتن نیست!
تو را،
ای ادّعا پرداز احکام مسلمانی،
نمیگویم مسیحا شو،
که ایمان پیمبر،
در دل و جان تو و من نیست،
ولی سر در گریبان کن،
و از خود نیز پرسان کن،
که اعمال تو آیا،
گاهگاهی،
بد تر از کردار آن زن نیست؟
و از داغ هزاران جرم پنهانی
بگو ای مرد،
ترا آلوده دامن نیست؟!
Read more
******** . -و من چگونه بی‌تو نگیرد دلم؟!… . #حسین_منزوی . -امروز شانزدهم اردیبهشت سالروز درگذشت ...
Media Removed
******** . -و من چگونه بی‌تو نگیرد دلم؟!… . #حسین_منزوی . -امروز شانزدهم اردیبهشت سالروز درگذشت حسین منزوی سلطان غزلسرا که در سن 57سالگی بر اثر عارضه قلبی و ریوی سیاره زمین را ترک گفت ... گرامیباد . . . نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟ زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌شناسیدم؟ بـــا ... ********
.
-و من چگونه
بی‌تو نگیرد دلم؟!… .
#حسین_منزوی
. -امروز شانزدهم اردیبهشت سالروز درگذشت حسین منزوی سلطان غزلسرا که در سن 57سالگی بر اثر عارضه قلبی و ریوی سیاره زمین را ترک گفت ...
گرامیباد
.
🌠🌠🌠🌠🌠🌠
.
.

نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟
زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌شناسیدم؟
بـــا شما طی‌کـــــرده‌ام راه درازی را
خسته هستم -خسته- آیا می‌شناسیدم؟

راه ششصدســاله‌ای از دفتر "حــافظ "
تا غزل‌های شما، ها! می‌شناسیدم؟

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است
من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، می‌شناسیدم

می‌شناسد چشم‌هایم چهره‌هاتان را
همچنانی که شماها می‌شناسیدم

اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا!، می‌شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود
عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌شناسیدم؟

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!
من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌ام را گرچه این ایام
با همین دیدار حتی می‌شنـاسیدم

من همانم, آَشنــای سال‌هـای دور
رفته‌ام از یادتان!؟ یا می‌شناسیدم!؟ .
#حسین_منزوی
.
.
*************
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji1f4ee"></span>۶۶۵ #اعجاز_علمی_قرآن #اعلی - ۴ و ۵ والَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعَى﴿۴﴾فَجَعَلَهُ غُثَاء أَحْوَى﴿۵﴾ و ...
Media Removed
۶۶۵ #اعجاز_علمی_قرآن #اعلی - ۴ و ۵ والَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعَى﴿۴﴾فَجَعَلَهُ غُثَاء أَحْوَى﴿۵﴾ و آنکس که چراگاه را به وجود آورد سپس آن را (همچون) کف روی مایعی که بالا می آید و سیاه رنگ است، قرار داد* #دانشمندان عقیده دارند طی میلیون ها سال، اجساد مرده ی گیاهان در اعماق زمین روی هم انباشته ... 📮۶۶۵
#اعجاز_علمی_قرآن
#اعلی - ۴ و ۵

والَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعَى﴿۴﴾فَجَعَلَهُ غُثَاء أَحْوَى﴿۵﴾
و آنکس که چراگاه را به وجود آورد سپس آن را (همچون) کف روی مایعی که بالا می آید و سیاه رنگ است، قرار داد*

#دانشمندان عقیده دارند طی میلیون ها سال، اجساد مرده ی گیاهان در اعماق زمین روی هم انباشته و زیر میلیون ها تن ماسه و رسوبات مدفون شده‌اند و تحت فشار و دمای بالا و نبود اکسیژن برای مدت زمان طولانی در داخل زمین مانده و تجزیه شده اند و در نهایت به صورت مخلوطی از #گاز و مایع سیاه رنگِ #نفت مبدل شدند.
با حرکت قسمت هايی از پوسته زمين به طرف بالا، مقداری از آن مايعات سياه رنگ(نفت) به طور طبيعی به سطح زمين تراوش میکند.

و چه زیبا این #آیات، در عصر فقر علم، اسرار تحول گیاهان طی میلیون ها سال را بیان میکنند... *ترجمه لغات از منابع لغت معتبری چون مفردات راغب اصفهانی و سایت المعانی و ...
#باورباران
BavarBaran.com
Read more
. سال‌ها پیش بود، نوجوانی آفتاب‌سوخته بودم با شکمی آویزان. وسط میدان برده‌فروش‌ها زانو زده و سر ...
Media Removed
. سال‌ها پیش بود، نوجوانی آفتاب‌سوخته بودم با شکمی آویزان. وسط میدان برده‌فروش‌ها زانو زده و سر به زیر افکنده بودم. زیر دستبندها و پابندهایم خون دَلَمه بسته بود و بوی آهن و عرق همه تنم را پر کرده بود. پیرمردی با دماغی نوک‌تیز و چشم‌هایی ریز روی شانه‌ام نشسته بود و آرنجش را روی سرم گذاشته و ستونِ چانه‌اش ... .
سال‌ها پیش بود، نوجوانی آفتاب‌سوخته بودم با شکمی آویزان. وسط میدان برده‌فروش‌ها زانو زده و سر به زیر افکنده بودم. زیر دستبندها و پابندهایم خون دَلَمه بسته بود و بوی آهن و عرق همه تنم را پر کرده بود. پیرمردی با دماغی نوک‌تیز و چشم‌هایی ریز روی شانه‌ام نشسته بود و آرنجش را روی سرم گذاشته و ستونِ چانه‌اش کرده بود. گاهی شلاقش را در هوا می‌چرخاند و بَرده‌ای را فرا می‌خواند تا برای مشتری‌ها زور‌آزمایی کند و خودی نشان دهد. برده‌ها زیر آفتاب می‌غریدند و همان‌طور که کف بر لب‌های‌شان پدیدار می‌شد با چشم‌هایی از حدقه در آمده کُنده‌هایی سنگین را بالای سر می‌بردند تا زورِ بازوهای ستبرشان، دلِ خریداران را ببرد. من اما زشت بودم و چاق. نه چشم‌های رنگی داشتم نه پوستی خوشرنگ. حتی سخن گفتن هم نمی‌دانستم و تنها چیزهایی که نصیبم می‌شد کپلِ استخوانی و آرنجِ تیزِ پیرمردِ برده‌فروش بود. من بَرده‌ای بودم که هیچ خریداری نداشت، تا آن روز که تو آمدی...
.
آمدی و ایستادی روبه‌رویم. سرم پایین بود. پنجه‌های پاهایت را حنا گذاشته بودی و میان شاخ و برگ‌های حنایی‌ات پروانه‌ای کوچک نشسته بود. خواستم سرم را بلند کنم، اما پیرمرد برده‌فروش آرنجش را جوری روی سرم فشار داد که نزدیک بود کاسه سرم را سوراخ کند و آرنجش را در مغزم فرو کند. گفتی: «از دور دیدمت، اخم کرده بودی، خندیدن هم بلدی؟» تا خواستم پاسخت را بدهم پیرمرد خندید و گفت: «این غلام‌بچه هیچی بارش نیست دختر، اونقدر به درد نخوره که حاضرم به یه قالب پنیر بفروشمش» تو پنیر نداشتی. یک سکه‌ رنگ و رو رفته کفِ دست پیرمرد گذاشتی و مرا خریدی. پیرمرد اِهِن و اِهِن‌کنان از روی شانه‌ام برخاست و لگدی به کپلم زد و گفت: «حتی به درد اینکه روت بشینن هم نمی‌خوری»؛ سر چرخاندم تا پیدایت کنم، نبودی. مرا میان بازار برده‌فروش‌ها رها کردی و در هزار توی آنجا گم شدی. من ایستاده بودم وسط بازار، با پوستی آفتاب‌سوخته و شکمی آویزان، با ردِّ دستبندها و پابندها روی دست‌ها و پاهایم و بوی آهنی که همه تنم را پر کرده بود. همچون طفلی که مادرش را گم کرده هراسان بودم. چهره‌ات را ندیده بودم، پس مدام سر می‌چرخاندم و روی زمین پی پاهایی می‌گشتم که پروانه‌ای روی‌شان بود. برده‌ها با بازوهای ستبر و تن‌های عرق کرده‌شان دوره‌ام کرده بودند، یکی فریاد می‌کشید و دیگری سینی‌های آهنی را پاره می‌کرد، یکی با دست‌های خالی گاو را می‌کشت و دیگری با چشم‌هایی سرخ اسب را روی دست‌هایش بلند می‌کرد. تماشاگران مدام هیاهو می‌کردند و کیسه‌های سکه‌هاشان را در هوا تاب می‌دادند.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
"هنر برای هنر" هنر برای هنر بود اگر کودک هم سایه سیر می خوابید و بمبِ هسته یی اعجازِ قرن نامیده ...
Media Removed
"هنر برای هنر" هنر برای هنر بود اگر کودک هم سایه سیر می خوابید و بمبِ هسته یی اعجازِ قرن نامیده نمی شد. مرا ببخشید که نمی توانم با پاهایی که ناخن هاشان را کشیده اند برایتان باله برقصم. من نقاشی انتزاعی را نمی فهمم و میانه ندارم با نقاشانی که وقتی پشتِ سه پایه هاشان می ایستند بغضی در گلو ... "هنر برای هنر"

هنر برای هنر بود
اگر کودک هم سایه سیر می خوابید
و بمبِ هسته یی
اعجازِ قرن نامیده نمی شد.

مرا ببخشید که نمی توانم
با پاهایی که ناخن هاشان را کشیده اند
برایتان باله برقصم.

من نقاشی انتزاعی را نمی فهمم
و میانه ندارم با نقاشانی که
وقتی پشتِ سه پایه هاشان می ایستند
بغضی در گلو ندارند.

من شعار می دهم اگر شعر
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم باشد
یا حکایتِ خر و کنیزک.
شعار می دهم و
پیش می روم و
نیش می زنم
مانندِ ماری که به کرم بودن متهم شده.
بگذار شاعرانِ دیگر بر قلاب ها برقصند
قبل از بلعیده شدن
به دستِ ماهیانی که زیبایی را دوست می دارند
و زیبایی به چشمشان
رقصِ کرمی ست
که قلاب را بر گلوگاهشان می دوزد.

نفت یک شبه ملی نشد
اما شاعرانی را می شناسم
که به چشم بر هم زدنی
ملی نامیده شدند
اگر چه جهانشان
تنها در دایره ی منقلی خلاصه می شد.

من هم می توانستم حرف هایی به بزرگیِ نوبل بزنم
و آن قدر شاعر بودم که بتوانم
در کافه های سیگار ممنوع بنشینم
و با ترانه های سوزناک
دل از دخترانِ نوجوان ببرم
اما خواستم وصله یی شوم بر پیراهنِ پاره ی تو
- پسرک سرماخورده ی پشتِ چراغ قرمز -
که دعاهای ضدِ آبت را حراج کرده یی
خواستم النگویی پلاستیکی باشم
بر دستانِ خواهرت
یا دستمالی که عرق از پیشانیِ پدرت بگیرد
وقتی از پیِ کار،
سربالاییِ راهِ کارخانه را بالا می رود
می خواستم هیزمی در بخاریِ چپرِ شما باشم
تا رماتیسم
از پای مادرت به قلبش نخزد.
این همه را خواستم و
نتوانستم.

کاش جهان به قشنگیِ بالِ پروانه بود
تا شعر از واژه های تاریک تهی می شد
اما وقتی پدربزرگ در جوانی
دندان هایش را
به دندان سازی طماع می فروشد
و گیس های مادربزرگ
یک شبه سفید می شوند
دیگر چه گونه می شود گفت:
زنده گی رسمِ خوش آیندی ست؟

من سنگی بودم
که فکرِ شکستنِ هیچ شیشه یی را در سر نداشت
و بطریِ کوکتل مولوتفی
که آرزو می کرد
شراب را بینِ دو عاشق قسمت کند.

اُپرای کارمن زیبا بود
اگر در هر ثانیه
صد نفر در جهان از بی غذایی نمی مُردند
و جنگل، جنگل درخت
قنداقِ تفنگ نمی شد
و هنر برای هنر نیست
وقتی کودکان را
در اینترنت حراج می کنند
و سربازان
شرط سرِ جنینِ زنِ حامله می بندند
و شکم می درند.

چه گونه می شود به جاودانه گی اندیشید
وقتی لوله ی تپانچه یی
مدام بر شقیقه ات احساس می شود
و ابداعاتِ شاعرانه چه اهمیتی دارند
وقتی در خاک زمین
یک مین به ازای هر انسان مدفون است؟

من خو نمی کنم به نظامِ سیرکی که در آن
تنها برای شیرهایی کف می زنند
که به ضربِ شلاقِ رام کننده می رقصند
غرشِ مرا اگر خوش ندارید
به گلوله
پاسخم دهید.

یغما گلرویی
Read more
اینترن کشیک کیست ؟ دانشمندان پس از سالها مطالعه به این نتیجه رسیدند که میلیونها سال پیش ، دایناسورها ...
Media Removed
اینترن کشیک کیست ؟ دانشمندان پس از سالها مطالعه به این نتیجه رسیدند که میلیونها سال پیش ، دایناسورها بر روی کره ی زمین زندگی می کردند که طی وقایعی از جمله عصر یخبندان ، فعال شدن آتشفشانها و برخورد شهاب سنگ منقرض شدند ؛ ولی اخیرا گونه ای نادر از دایناسورها در مراکز بهداشتی درمانی کشف شده که توانایی ... اینترن کشیک کیست ؟

دانشمندان پس از سالها مطالعه به این نتیجه رسیدند که میلیونها سال پیش ، دایناسورها بر روی کره ی زمین زندگی می کردند که طی وقایعی از جمله عصر یخبندان ، فعال شدن آتشفشانها و برخورد شهاب سنگ منقرض شدند ؛ ولی اخیرا گونه ای نادر از دایناسورها در مراکز بهداشتی درمانی کشف شده که توانایی تحمل سرمای طاقت فرسای عصر یخبندان ، گرمای جان گدازِ گدازه های آتش فشانی ، اصابت محکم شهاب سنگها و زندگی بی آب و غذا را کسب کرده و توانسته اند زنده بمانند ؛ که با بررسی دی اِن اِی این موجودات و مقایسه ی آن با سنگواره های به جا مانده از دایناسورها ، این نتیجه به دست آمده که این جانداران ادامه ی نسل همان دایناسورهای منقرض شده اند.
این جاندار که " اینترن کشیک " نامیده می شود از نسل سوروپودومورف ها بوده و از خانواده ی دیپلودوکویدهاست.
جانداری همه چیز خوار که در مواقع گرسنگی سنگ را هم با ولع خاصی می خورد و به یک کف دست نان برای یک ۲۴ ساعت قانع است. همچنین رفته رفته طی پدیده ی انتخاب طبیعی گونه ای از اینترن کشیک ظهور پیدا کرده که قادر به فوتوسنتز می باشد که به دلیل تقاضای بالا برای این گونه ، رفته رفته بر تعدادشان افزوده می شود.
ویژگی مهم دیگر این جاندار "همه جا خواب " بودن آن است ، به طوری که با اختلاف زیاد با مرتاضهای هندی ( که روی تخته ی پر میخ می خوابن ) در مقام اول قرار دارد؛ او پشت ایستگاه پرستاری ، ایستاده ، نشسته ، در وضعیت Knee chest و انواع پوزیشنها توانایی خوابیدن دارد و البته باز هم طی پدیده ی انتخاب طبیعی گونه ای از این جاندار در حال ظهور است که کلا نیازی به خواب ندارد و به صورت ۲۴ ساعته آماده به کار است.
همچنین ظرفیت بالای مثانه ی این جاندار نیز مثال زدنی ست ؛ که گاها ارتفاع آن تا حد زاویه ی مندیبل می رسد. تا جایی که بنا بوده بعد از راکتور آب سنگین اراک ، مثانه ی این عزیزان نیز مملو از سیمان گردد تا خیال سازمان ملل از پنهان نمودن آب سنگین راحت شود.
همچنین یکی از جذابیتهای اینترن کشیک که مایه ی شهرت او بین پرسنل بیمارستان و تمایل اتندها به این جاندار است ، ملس بودن فحش خور اوست ؛ بدین صورت که پس از ۲۴ و گاها ۴۸ ساعت کشیک پدر در آور ، با روی گشاده از انواع و اقسام فحش ها و تحقیرها استقبال می کند ، به حدی که فحش دهنده مور مورش شده و قند در دلش آب میشود.( برای اتندها و پرسنل دیابتیک ، اینترن های ساخاروزی پیشنهاد می شود ) تا جایی که تعدادی از دانشمندان این جانداران را حاصل جهش از گونه ی سخت پوستان دانسته اند.
. -- ادامه در کامنت اول -->>
.
#محمد_هستم_یک_اینترن
Read more
Loading...
روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته ...
Media Removed
روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته بود و زیپشم خراب خواستم بهت بگم : خاطره هارو از خونه جمع میکنی میبَری ، باشه ، قبول ؛ مگه میتونی مغز منم از توو سرم دربیاری با خودت ببری؟! خواستم بگم امّا همین که زُل زدم توو چشمات هوش از سرم پرید ؛ یادم ... روزی که داشتی تند تند خاطره های خنده دار و گریه دارمونو میچپوندی توو اون چمدونی که از قضا زوار در رفته بود و زیپشم خراب
خواستم بهت بگم : خاطره هارو از خونه جمع میکنی میبَری ، باشه ، قبول ؛ مگه میتونی مغز منم از توو سرم دربیاری با خودت ببری؟!
خواستم بگم امّا همین که زُل زدم توو چشمات هوش از سرم پرید ؛ یادم رفت بگم ... مثه خیلی وقتای دیگه ...
حواس نمیذاره واسه آدم آخه اون چشمات ...
اونجا که دسته ی چمدونِ داغونِ زوار در رفته ی خاطراتتو محکم گرفتی توو دستت و راه افتادی
که بری
که دور شی ازم
که جا بذاری منو
من دیدم زیپ چمدون باز بود
دیدم خاطراتمون پشتِ هم از توو چمدون میفتن رو زمین و تو حواست نیست که داری جاشون میذاری و من حالا باید جورِ اونا رو هم بکشم
خواستم بگم : دیوونه حواست کجاست؟!
بیا خاطراتی که جمع کرده بودی بردار ببر با خودت ، من از پس همین مخِ خودم بربیام بسه ...
خواستم بگم امّا همین که زُل زدم به قد و بالات و برانداز کردم کشیدیِ اندامتو از زاویه ی پشتِ سرت
همه تن چشم شدم و حرفم یادم رفت ...
به جای تمامِ چیزایی که توو مغزم واست ردیف کرده بودم زیر لبی گفتم : فَتَبارَک الله اَحسَن الخالِقین ...
اون لحظه که دستت نشست رو دستگیره ی در و در با یه صدای جیر جیرِ ناله مانندِ ناراحت باز شد
خواستم بگم : دو تا چیکه روغن بزن به این لولا های بدبخت که انقدر سر و صدا به پا نکنن ...
خواستم بگم امّا دیدم جدی جدی فاصله داره زیاد میشه
زیر لبی گفتم : دیگه صدای در و دیوارم از دستِ این دیوونه بازیای ما دراومده ...
کجا رو داری بری آخه؟!
چقدر میخوای دور بشی از من؟!
من که هرجا بری بیخِ ریشتم ...
درِ خونه عربده کشید
خودشو کوبید به چارچوب
محکم ...
انقدر که دلِ شیشه های پنجره لرزید ...
رفتی دیگه
درم کوبیدی پشتِ سرت
از این عادتا نداشتی که ...
رفتی و من نشستم کف خونه بغل کردم خاطره های جا مونده ازت رو ...
چیدمشون سرِ جاهاشون
حرمت داره خاطره ...
حرمت داره عشق ...
حرمت داره حس ...
حرمت داره ...
حرمت شکن نبودی تو!
بی حواس بودی یه کم ...
فقط اینکه حواست پیِ کی بود رو نمیدونم ...
خلاصه که خواستم بگم : رفتی ولی هستی ...
تو ، توو عمیق ترین نقطه ی قلبِ منی ...
میگیری چی میگم؟!
Read more
بسم الله پیر شدی سیدِ خدا. از دست ما. از دست همان ها که در #شورا انتخابت کردند برای رهبری. از غُصه ی #مردم. ...
Media Removed
بسم الله پیر شدی سیدِ خدا. از دست ما. از دست همان ها که در #شورا انتخابت کردند برای رهبری. از غُصه ی #مردم. از بی کفایتیِ برخی و از دلتنگیِ یاران آرمیده زیر خاکت. بازار #نقد این روزها داغ شده و همه شده اند منتقد #سیستم و هرکس در نقدهایش تو را بزند، ظاهرا پُز #روشنفکری اش و پُزِ مدافعِ مردم بودن اش و داخل ... بسم الله
پیر شدی سیدِ خدا. از دست ما. از دست همان ها که در #شورا انتخابت کردند برای رهبری. از غُصه ی #مردم. از بی کفایتیِ برخی و از دلتنگیِ یاران آرمیده زیر خاکت.
بازار #نقد این روزها داغ شده و همه شده اند منتقد #سیستم و هرکس در نقدهایش تو را بزند، ظاهرا پُز #روشنفکری اش و پُزِ مدافعِ مردم بودن اش و داخل پرانتز بگویم، پُزِ امام حسینی بودن اش بیشتر به چشم می آید.
نقدهای این روزهای #ایده_آلیست های انقلابی و حزب اللهی و عدالت خواه، اما جنسِ دیگری دارد. حال من را که بد کرده. توی آسمان سیر می کنند. مدینه ی فاضله را برای ایرانی می خواهند که هزار هزار داستان حل نشده دارد از یکِ یکِ تاریخ. با این ها نمی شود روی زمین حرف زد. میدانی! اجرایی! کف میدان. نمی شود.
جماعتی که تنها هزینه ای که برای انقلاب داده اند، خرید بسته ی اینترنت بوده برای حضور فعال در اینستاگرام و تلگرام، حالا از مبانی تا روش های شما را نقد می کنند. آقا سید!
اصلا شما خودتان گفتید رهبری را هم نقد کنید. قبول. اما آدم هایی که ساعت خواب شان را هم بعضا نمی توانند مدیریت کنند شده اند منتقد #مدیریت شما. آدم هایی که با همه ی اِهِن و تلوپشان، در تمام زندگی شان دوتا پروژه ی موفق نداشته اند، این ها شده اند منتقد خامنه ای. من نمی فهمم این ایده آلیست های حق به جانب را. #رادیکال های انقلابی را. توی کتم نمی رود.
خلاص.
۲۲ دیماه ۱۳۹۶
متن از: @mirsaeedtavakoli
.
.
#آیت_الله_خامنه_ای
#امام_خامنه_ای
#جونم_فدات
#رهبری
#نقد
Read more
در چین و خُتَن وِلوِله از هیبتِ ما بود در مصر و عَدَن غلغله از شوکت ما بود در اندلس و روم عیان قدرت ما ...
Media Removed
در چین و خُتَن وِلوِله از هیبتِ ما بود در مصر و عَدَن غلغله از شوکت ما بود در اندلس و روم عیان قدرت ما بود غَرناطـه و اِشبیـلیـه در طاعت ما بود صقلیه نـهان در کنف رایتِ ما بود فرمـانِ همـایونِ قضـا آیـتِ ما بود جاری به زمین و فلک و ثابت و سیار خاک عـرب از مشرقِ اقصی گذراندیم وز ناحیـهء غـرب بـه اِفریقیه ... در چین و خُتَن وِلوِله از هیبتِ ما بود
در مصر و عَدَن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود
غَرناطـه و اِشبیـلیـه در طاعت ما بود
صقلیه نـهان در کنف رایتِ ما بود
فرمـانِ همـایونِ قضـا آیـتِ ما بود
جاری به زمین و فلک و ثابت و سیار
خاک عـرب از مشرقِ اقصی گذراندیم
وز ناحیـهء غـرب بـه اِفریقیه راندیم
دریای شـمالی را بر شـرق نشاندیم
وز بحر جنـوبی به فلک گرد فشاندیم
هند از کف هندو، ختن از ترک ستاندیم
ماییـم که از خـاک بر افلاک رساندیم
نام هنر و رسـم ِکَـرَم را به سزاوار
امروز گرفتار غـم و محنـت و رنجیم
در داو* فَـرَه باختـه انـدر شش و پنجیم
با ناله و افسـوس در این دیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم
ماییـم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
جغـدیم به ویرانه، هزاریم به گلـزار
افسوس که این مزرعـه را آب گرفته
دهقـان مصیبت‏زده را خـواب گرفته
خـون دل ما رنگ مِـیِ ناب گرفته
وز سـوزشِ تب، پیکرمان تاب گرفته
رخسـار هنر گونهء مهتـاب گرفته
چشـمان خِرَد پـرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بی‏مایه و صحت شده بیمار
ابری شـده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شـرر، تیره نموده است هوا را
آتـش زده سکان زمیـن را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را
ای واسطه رحمـت حق بهر خـدا را
زین خـاک بگـردان رهِ طـوفان بلا را
بشکاف ز هم، سینه این ابر شرر بار
Read more
Loading...
. آن کارگردان هنری و مولف، آن با هر نوع کار بد مخالف، آن صاحب اثر فاخر «آن دو احمق» یا همان «مزاحمت»، ...
Media Removed
. آن کارگردان هنری و مولف، آن با هر نوع کار بد مخالف، آن صاحب اثر فاخر «آن دو احمق» یا همان «مزاحمت»، آن فیلم‌هایش عصاره علوم و حکمت، آن پدر سینمای مینیمالیستی ایران، آن به حقیقت جماعتی را کرده حیران، «ادوارد دی وود» وطنی، در لایوهایش درس‌هایی آموختنی، آنکه هیچ وقت نساخت از این فیلم‌های الکی، شیخنا ... .
آن کارگردان هنری و مولف، آن با هر نوع کار بد مخالف، آن صاحب اثر فاخر «آن دو احمق» یا همان «مزاحمت»، آن فیلم‌هایش عصاره علوم و حکمت، آن پدر سینمای مینیمالیستی ایران، آن به حقیقت جماعتی را کرده حیران، «ادوارد دی وود» وطنی، در لایوهایش درس‌هایی آموختنی، آنکه هیچ وقت نساخت از این فیلم‌های الکی، شیخنا و مولانا استاد اعظم، ایرج ملکی (حفظ‌ا... دکوپاژه العزیز) از نوادر شیوخ دوران بود و او را کرامات مشهور است و مریدان بسیار داشت که خود را «ملکیتی» می‌خواندند و آدم بدهای داستانش به جای «خداحافظ» می‌گفتند: «بای» و موسیقی در آثارش حرف اول را می‌زد و چون کسی آزارش می‌داد، تشرش را به سمت او پرتاب می‌کرد. رحمه‌ا... علیه.
.
ستایشِ کسی که خلقی مشعوف و سرگردان اویند، چگونه در قلم من راست آید؟ که ایرج از بزرگان بود و حال مهتران را کهتران ندانند. وصفش در کلام من نیاید که موصوف به کلام شیوخ کبیر است. در منزلت مقام او همین بس که خواجه گوید در مسیری با شیخ اسپیلبرگ می‌رفتیم. گاه می‌ایستاد و رو به سوی ایران می‌کرد و زیر لب چیزی می‌گفت و برخود می‌لرزید. تا اینکه کف و خون قاطی کرد و بر زمین افتاد و از هوش بشد. چون به خود آمد،گفتند: «یا شیخ این چه حالت بود؟» گفت: «در عالم شهود ایرج را دیدم که دست به دوربین برده بود تا فیلم «ورود ممنوع» را بسازد. هر بار که قابی می‌بست بر خود می‌لرزیدم از این همه مهارت که داشت». گفتند: «آن از هوش شدن چه بود؟». گفت: «آن صحنه تصادف آخر فیلم بود» و دیگر هیچ نگفت.
.
نقل است که در کمدی سرآمد دوران خویش بود و در طنازی بدان درجه بود که چون لطیفه تعریف می‌کرد، مریدان از وسط به دو نیم می‌شدند و دوباره به هم می‌پیوستند و دوباره منقطع می‌شدند و باز از هم می‌گسستند و این بود تا هفتاد نوبت. از رابین ویلیامز نقل است که می‌گفت: «اگر بیم آن نداشتم که نسل انسان از شدت خنده هلاک گشته و منقرض شود، همه اسرار لطیفه‌های ایرج با شما باز می‌گفتم». از شیخ باستر کیتون نقل است که روزی در مجلسی با جمعی از مریدان خاص می‌گفت: «بعد از من کسی آید که با صورت سنگی‌اش کمدی را به اعلا درجه رساند». گفتند: «یا شیخ، اگر او را دیدیم چگونه بشناسیم؟» گفت: «از او بخواهید برای‌تان لطیفه‌ای بگوید. اگر قاچ خوردید او ایرج است». همین‌طور آورده‌اند که چون شیخ جری لوئیس را وقت وفات آمد، گفتند: «پیش از وفات چه خواهی که برایت انجام دهیم؟». گفت: «یک بار دیگر آن لطیفه ایرج که یارو داشت اتو می‌کرد یهو تلفنش زنگ خورد و اشتباهی اتو رو روی صورتش گذاشت برایم بگویید». لطیفه را در گوشش گفتند.
.
بقیه در کامنت اول 👇
Read more
نامه ای که نیازی به دستور نداشت! <span class="emoji emoji1f53b"></span>صبح امروز نامه ای در صفحه اینستاگرام عباس زارع عضو شورای اسلامی شهر ...
Media Removed
نامه ای که نیازی به دستور نداشت! صبح امروز نامه ای در صفحه اینستاگرام عباس زارع عضو شورای اسلامی شهر کرج درج شده بود که در آن تعدادی کودک از سرپرست منطقه 11 شهرداری کرج خواسته بودند که برای آن ها زمین اسکیت ایجاد شود. پایگاه خبری مدیریت شهری کرج، مصطفی فراغت / در دنیای پُر رمز و راز آدم بزرگ ها که رفتار ... نامه ای که نیازی به دستور نداشت! 🔻صبح امروز نامه ای در صفحه اینستاگرام عباس زارع عضو شورای اسلامی شهر کرج درج شده بود که در آن تعدادی کودک از سرپرست منطقه 11 شهرداری کرج خواسته بودند که برای آن ها زمین اسکیت ایجاد شود.
پایگاه خبری مدیریت شهری کرج، مصطفی فراغت / در دنیای پُر رمز و راز آدم بزرگ ها که رفتار و گفتار و نگاه، یا حتی اَخم و تَخم شان ازجنس دیگری است، رفتار صادقانه یِ کودکان را باید قاب گرفت و تا همیشه به دیوارِ ذهن کوبید. دنیای پر رمز و راز آدم بزرگ ها، دنیای دو دو تا چهار تا کردن هاست، دنیای بِده بستان های معمول، دنیای نقشه کشیدن ها و دنیای دشوار شده ای که از شیرینی آن کاسته ایم و هر روز به تلخی آن افزوده ایم.
واقعیت این است همه ی آدم ها، همه ی آن هایی که کودک درون شان در چهل سالگی و پنجاه سالگی سالخورده شده در سخت و دشوار شدن دنیایی که در آن هستیم و دنیایی که ساخته ایم، در بی رحم شدن آن، به یک اندازه نقش داریم. صادقانه نمی خواهیم، شاید چون کودکی نکرده ایم. صداقت در گفتار و نجابتِ نهفته در رفتار کودکان را نمی شناسیم. اما ما آدم بزرگ ها از ابتدا این طور نبودیم، ما آدم بزرگ ها هم روح داشتیم، لطافت داشتیم، صداقت داشتیم و بدون حساب و کتاب رها می کردیم و بی منت می بخشیدیم.
تصور می کنم خلاف این اتفاق وقتی رخ داد که از کودکی مان عبور کردیم، وقتی پای مان را روی خواسته های کودکانه مان گذاشتیم و گذاشتند جنس مان سفت و سخت شد، وقتی در جاده رقابت افتادیم، وقتی رفاقت را از یاد بردیم، شاید وقتی سخت کوش شدیم. شاید ما تربیت شده ایم تا به انتها برسیم، تا نبینیم، تا خودمان فقط محور باشیم، بدون آن که گوشه ای بایستیم و لحظه ای به خلقت مان، به حضورمان و به روح مان و از آن مهمتر به بالا و پایین های مسیرمان بیاندیشیم.
اما با تمام سختی ها هنوز هم آدم هایی در این شهر نفس می کشند که در مقابل صداقت کودکانه صداقت به خرج می دهند و کودک درون شان را پا به پای آن ها می دوانند، بازی می دهند و به ذوق کودکی سر زانوها و کف دست هایشان را زخم می کنند.
صداقت کودکانه یعنی صادقانه خواستن، یعنی با دست خط و ذهن کودکانه نامه نوشتن. یعنی برای شهردار منطقه بنویسی و از او بخواهی که فکری به حال بازی ها و علایق و حتی زمین اسکیت کند.
ادامه مطلب را در لینک زیر بخوانید👇

http://www.kamnanews.ir/news/63768/123

http://sapp.ir/karaj.sh
Read more
. بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم . * تنها واجبى كه تعطيلى ندارد . و یک گلایه یا تذکر . . <span class="emoji emoji2764"></span> محبت ...
Media Removed
. بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم . * تنها واجبى كه تعطيلى ندارد . و یک گلایه یا تذکر . . محبت مولا علی سلام اللّه علیه قال رسول اللّه صلّی علیه و آله : . جبرییل نزد من آمد و گفت : ای محمد! خداوند به تو سلام می رساند و میفرماید : . نماز را واجب کردم ولی این تکلیف را از معذور و مجنون و طفل برداشتم ... .
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
.
* تنها واجبى كه تعطيلى ندارد
.
و یک گلایه یا تذکر
.
.
❤ محبت مولا علی سلام اللّه علیه

قال رسول اللّه صلّی علیه و آله :
.
جبرییل نزد من آمد و گفت : ای محمد! خداوند به تو سلام می رساند و میفرماید :
.
👈نماز را واجب کردم ولی این تکلیف را از معذور و مجنون و طفل برداشتم 👈و روزه را واجب کردم ولی آن را برای مسافر الزامی نکردم 👈و حج را واجب کردم ولی آن را از بیمار نخواستم 👈و زکات را واجب کردم ولی آن را از گردن نیازمند ساقط کردم.
.
👈❤ اما دوست داشتن علی بن ابی طالب (علیه السّلام) را واجب کردم و محبتش را بر تمام اهل آسمان و زمین الزام نمودم ، بدون آنکه رخصتی در آن باشد.
📚بحارالانوار ج۴۰ص۴۶
📚الفضائل ص۱۵۴و۱۵۵

اَللَّهُمَّ العَنِ الجِبتَ وَ الطّاغوت وَ النَّعثَل وَ عَذّبهُم عَذاباً شَدیداً
.
حتی یک لحظه نمیشود جدا شده که اگر شود ....
میدونین لحظه آخر زندگی مورد امتحان قرار می گیرین؟؟؟ میدونین؟؟؟
.
.
.
.
قبلا به بنده تذکر دادند و بنده گوش ندادم. اما این ایام بیشتر دقت کردم و اون این که اگر روزی رو گذاشتن بنام روز مرد ، اون روز حضرت ابوتراب سلام اللّه علیه هست. متاسفانه بعضیا در مورد پدرشون پست و مطلب گذاشتند ولی برای مولا ... !!!
.
و اینکه اگر توجه کنید خودتون میفهمید که ملحدین و کفار داخل ایران هم روز ولادت مولا و دخت نبی رو بعنوان روز پدر و مادر میشناسن
پس اونوقت چطور میشه که بچه شیعه هم فقط از پدر و مادر حرف بزند و اصل ماجرا فراموش شود.
.
.
بنده احقر خاک کف پاتونم. یکم دقت کنید. روز مولا و روز حضرت مادر تبدیل نشه به روز پدر و مادر و طلا و جوراب.
.
پدر و مادر حقیقی ما اینها هستند که برای رضایت دلشون از پدر و مادر خودمون به خیر و خوبی یاد می کنیم.
.
.
.
.
.
.
.
Read more
Loading...
Loading...