کوچه و پس ام

Loading...


Unique profiles
92
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Sausalito, California, Tajrish, Tehran, Iran, Kolar
Average media age
751.7 days
to ratio
7.3
. . هر روزنامه ای پر از پیچ و خم است با هزاران کوچه و پس کوچه و خیابان هايي که می توانند حتا بارانی ...
Media Removed
. . هر روزنامه ای پر از پیچ و خم است با هزاران کوچه و پس کوچه و خیابان هايي که می توانند حتا بارانی باشند، ، من میان خیابان ولیعصر و درختانش خاطره ای را خاك كرده ام و این همه همشهری همدرد نیستند وقتی نیستی تا در ساعتی از غروب خبرچین صفحه ى حوادث باشیم . . . . الینا نریمان #الينانريمان ... .
.
هر روزنامه ای
پر از پیچ و خم است
با هزاران کوچه و پس کوچه
و خیابان هايي که می توانند حتا بارانی باشند،
،
من میان خیابان ولیعصر
و درختانش
خاطره ای را خاك كرده ام
و این همه همشهری
همدرد نیستند
وقتی نیستی
تا در ساعتی از غروب
خبرچین صفحه ى حوادث باشیم .
.
.
.
الینا نریمان
#الينانريمان #الینا_نریمان #الينا_نريمان
.
.______
Read more
Loading...
. چندی پیش به این فکر می‌کردم که اگر اشیا بودیم، هر کسی چه می‌شد؟ به نظرم یک نفر فیروزه خال‌دار بود به ...
Media Removed
. چندی پیش به این فکر می‌کردم که اگر اشیا بودیم، هر کسی چه می‌شد؟ به نظرم یک نفر فیروزه خال‌دار بود به مانند کهکشان عمیق و سحرآمیز و کسی مانند گردن‌آویز مزین به جواهر بود و کسی دیگر چون کتاب... متقابلا کسی به من گفت عصا، کسی گفت کمد، کسی گفت کتاب و کسی دیگر گفت آینه. بعد از این توصیفات تب فرو رفتن در اشیا ... .
چندی پیش به این فکر می‌کردم که اگر اشیا بودیم، هر کسی چه می‌شد؟ به نظرم یک نفر فیروزه خال‌دار بود به مانند کهکشان عمیق و سحرآمیز و کسی مانند گردن‌آویز مزین به جواهر بود و کسی دیگر چون کتاب... متقابلا کسی به من گفت عصا، کسی گفت کمد، کسی گفت کتاب و کسی دیگر گفت آینه. بعد از این توصیفات تب فرو رفتن در اشیا از تن ذهن خسته‌ام رخت بسته بود. تا اینکه به مسجد جامع رفتم. به اشیا نگاه می‌کردم و با خود می‌گفتم چه اجزای ظریف و چه کلِ زیبایی. از لمس‌شان احساسی عجیب داشتم. دوباره به سرم زد که اگر پس از مرگ بر اساس زندگی‌مان اشیا بشویم هرکداممان چه می‌شویم؟ به راستی چه کسی کاشی آبی نوک گنبد مسجد جامع می‌شود و چه کسی رد پای مرد مست در کوچه که کودکان بر رویش می‌ش*شند؟
کسی می‌گفت مگر چقدر زنده‌ام که با اصالت و تعهد زندگی کنم؟ چرا باید راستگو باشم؟ چه کسی گفته که امانتدار بودن درست است؟ و ناخودآگاه با هر کدام از این کلمات خودش را ذبح می‌کرد.
.
جمعه ۲۹ دی ماه۱۳۹۶
Read more
امروز روز پنجمه که داره پشت سر هم بارون میاد. من که حسابی یاد قدم زدن در کوچه پس کوچه های نم خورده کریمخان ...
Media Removed
امروز روز پنجمه که داره پشت سر هم بارون میاد. من که حسابی یاد قدم زدن در کوچه پس کوچه های نم خورده کریمخان و ایرانشهر رو کرده بودم خودم رو به یک صبحانه دلپذیر روز یکشنبه با طعم مربای گیلاس و نان تست کره ای مهمون کردم. کتاب مورد علاقه ام رو ورق زدم و قربون صدقه عطر قهوه کلمبیای کافه ریموندز رفتم. امروز روز پنجمه که داره پشت سر هم بارون میاد. من که حسابی یاد قدم زدن در کوچه پس کوچه های نم خورده کریمخان و ایرانشهر رو کرده بودم خودم رو به یک صبحانه دلپذیر روز یکشنبه با طعم مربای گیلاس و نان تست کره ای مهمون کردم. کتاب مورد علاقه ام رو ورق زدم و قربون صدقه عطر قهوه کلمبیای کافه ریموندز رفتم.
<span class="emoji emoji1f4ce"></span> مانده ام روی پای خود اما روی پایی که زود می پوسد روی پایی که هر کجا رفتی آن زمین را دوبار می بوسد از ...
Media Removed
مانده ام روی پای خود اما روی پایی که زود می پوسد روی پایی که هر کجا رفتی آن زمین را دوبار می بوسد از درِ خانه تا تهِ دنیا کوچه پس کوچه های تنهایی است شعر گفتم تورا نفس بکشم شعر شاید هوای تنهایی است پیش چشمِ تمام آدم ها گریه کردم که گفتگو نکنم یادگارت همین جراحت هاست که خودم خواستم رفو نکنم در ... 📎
مانده ام روی پای خود اما
روی پایی که زود می پوسد
روی پایی که هر کجا رفتی
آن زمین را دوبار می بوسد

از درِ خانه تا تهِ دنیا
کوچه پس کوچه های تنهایی است
شعر گفتم تورا نفس بکشم
شعر شاید هوای تنهایی است

پیش چشمِ تمام آدم ها
گریه کردم که گفتگو نکنم
یادگارت همین جراحت هاست
که خودم خواستم رفو نکنم

در مرامم نبود پشت سرت
بد بگویم که غرقِ آه شوم
جا نمانده که داغ بگذارم-
پشت دستم،که سربه راه شوم

ساکتم،بی امیدم از ماندن
خسته ام،از به هرکجا رفتن
دلخوشِ جبرم و همین یعنی
گور خودرا به دست خود کندن

سفره ی عشق بود می شد باز
نان از آن موی گندمی برداشت
پای نَگذاشت روی هر چه که بود
آن زمانی که سفره حرمت داشت

#امیرحسین_مختاری
📷 photo from @ehsan.graphy
Read more
در سایه سار بی پناه زندگی در کوچه های بی منتهای دیرین مغموم با پشمینه پوش ژولیده از سالیان دور به یادگار با ...
Media Removed
در سایه سار بی پناه زندگی در کوچه های بی منتهای دیرین مغموم با پشمینه پوش ژولیده از سالیان دور به یادگار با شانه های خمیده و چشمان بی سو ره به پیکره سایه به درازا افتاده خود میبرم چه خیال الود در من مینگرد گویی سایه هم از من سخت در نگران هست سالیان سال دوش به دوشم میاد اینک با چهره افتاده در مه سیگارش ... در سایه سار بی پناه زندگی
در کوچه های بی منتهای دیرین مغموم
با پشمینه پوش ژولیده از سالیان دور به یادگار
با شانه های خمیده و چشمان بی سو
ره به پیکره سایه به درازا افتاده خود میبرم
چه خیال الود در من مینگرد
گویی سایه هم از من سخت در نگران هست
سالیان سال دوش به دوشم میاد
اینک با چهره افتاده در مه سیگارش
آنچنان بدرقه ام میکند
گویی انتهای کوچه پایان منست
آویزی بر دیوار آخرین انتظار پشمینه سالیانم را میکشد
پندارش راست بود
سر آخر دری زنگار زده باز شد
با دست سیگار بدستش دستی تکان داد و رفت
من ماندم و تاریکی بی حد پس این در....
Read more
تقدیم به مادرم که این 21سالی است که ازدیدنش بی نصیبم،،، قلمم راست بایست! واژه ها ...گوش به فرمان ...
Media Removed
تقدیم به مادرم که این 21سالی است که ازدیدنش بی نصیبم،،، قلمم راست بایست! واژه ها ...گوش به فرمان قلم! همگی نظم بگیرید مودب باشید! صاحب شعر عزیزی است به نام «مادرم » امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟! آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو... تک و تنها و غریبم! تو کجایی مادرم...؟! آنقَدَر حسرت ... تقدیم به مادرم که این 21سالی است که ازدیدنش بی نصیبم،،،
قلمم راست بایست!
واژه ها ...گوش به فرمان قلم!
همگی نظم بگیرید
مودب باشید!
صاحب شعر عزیزی است به نام «مادرم »
امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تک و تنها و غریبم!
تو کجایی مادرم...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو..
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا..
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو..
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما مادرم
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
مادرم ای یاد تو آرامش من...!73/11/12😳😭😭😭😭
Read more
Loading...
. . . . . شده ام بر آن که پری زنم به هوات یا علی النقی سفری کنم و سری زنم به سرات یا علی النقی به هوات ...
Media Removed
. . . . . شده ام بر آن که پری زنم به هوات یا علی النقی سفری کنم و سری زنم به سرات یا علی النقی به هوات تازه کنم نفس، به سرات آیم از این قفس برسم به مأمن آسمان رهات یا علی النقی هله ای قلم تو شروع کن، ز درون درآ و طلوع کن بنویس سردر مشق های سیات یا علی النقی بنویس دست مِداحتم نرسد به عرش فضائلت شود ... .
.
.
.
.
شده ام بر آن که پری زنم به هوات یا علی النقی

سفری کنم و سری زنم به سرات یا علی النقی

به هوات تازه کنم نفس، به سرات آیم از این قفس

برسم به مأمن آسمان رهات یا علی النقی

هله ای قلم تو شروع کن، ز درون درآ و طلوع کن

بنویس سردر مشق های سیات یا علی النقی

بنویس دست مِداحتم نرسد به عرش فضائلت

شود آبهای جهان اگر که دوات یا علی النقی

بنویس اوج کدام دم، برسد به وسعت آن قلم

که دمیده جامعه ای بدان جلوات یا علی النقی

تو همان تجلّی ایزدی، که به شکل بنده درآمدی

و سروده ای غزل از زبان خدات یا علی النقی

و به استناد زیارتت، تو و اهل بیت نبوتت

شده اید رب جلی ولی به صفات یا علی النقی

ز عدم وجود درست کن، ز نبود بود درست کن

و به شیر جان بده با مسیح نگات یا علی النقی

منم آشنای قدیم تو، ز دیار عبدالعظیم تو

که سلام میدهمت به شوق لقات یا علی النقی

نبود به بودن تو غمم،بخداکه حر جهنمم

که گرفته ام به ولات برگ برات یا علی النقی

بگذار کعبه ی سامرا، قدمی طواف کنم

سر خویش را بزنم به کوی منات یا علی النقی

محمد بیابانی

رنگ صد لاله ز نسرین عذارش ریخته

صد نیستان ناله از آه نَزارش ریخته

فاطمه گر نیست بر بالین او پس از چه روی

این همه یاس پریشان در کنارش ریخته؟

یا پریده در حقیقت رنگ از روی مهش

یا دل آئینه ی آئینه دارش ریخته

تیر دیگر در کمان صیاد دنیا چون نداشت

زهر را چون طرح بر جان شکارش ریخته

خشکسالی جای دارد شهر را ویران کند

آبروی سامرا از چشم زارش ریخته

در عیادت از دلش شاید که دلها بشکند

چون دل اهل و عیال او کنارش ریخته

بس که می سوزد گمانم قالب خورشید را

از دل آتش نهاد داغدارش ریخته

شاید از کرببلا می آید و قبر حسین

ابر دلتنگی که باران بر مزارش ریخته

در کفن پیچید مانند خبر در کوچه ها

در گریز روضه خود طرحی به کارش ریخته

جای دارد تاک روید معنی از خاک درش

اشک چشم عسکری روی مزارش ریخته

محمد سهرابی

#شیعیان_حرمت_ایام_عزا_را_نگه_داریم
#شیعیان_حرمت_نگهداریم
#حرمت_شهادت_امام_هادی_عزاء_بکاء_سامراء_غرق_ماتم_حضرت_ولیعصر_عج_عزادار_اول_فروردین_ماتم_مرثیه_گریه_اهل_بیت_جانم_امام_هادی
#حرمت_شهادت
Read more
دلم میخواد آناهید که سه ساله شد با هم تهران گردی کنیم، به کاخا و موزه ها سر بزنیم، به خونه های تاریخی و ...
Media Removed
دلم میخواد آناهید که سه ساله شد با هم تهران گردی کنیم، به کاخا و موزه ها سر بزنیم، به خونه های تاریخی و محله های قدیمی سرک بکشیم، یه روز کوچه پس کوچه های تجریشو بگردیم یه روز دالونای تنگ بازار بزرگو. یه وقتایی بارو بندیل ببندیم بریم بشینیم پای دامنه های البرز،یه روزایی ام پارکای قدیمی خیابون ولیعصرو ... دلم میخواد آناهید که سه ساله شد با هم تهران گردی کنیم، به کاخا و موزه ها سر بزنیم، به خونه های تاریخی و محله های قدیمی سرک بکشیم، یه روز کوچه پس کوچه های تجریشو بگردیم یه روز دالونای تنگ بازار بزرگو. یه وقتایی بارو بندیل ببندیم بریم بشینیم پای دامنه های البرز،یه روزایی ام پارکای قدیمی خیابون ولیعصرو گز کنیم
چیزی که دوست دارم قوی شکل بگیره درونش ، احساس هویت و تعلق خاطره، به چیزی که هست و جایی که تووش به دنیا اومده. مبالغه نیست که بگیم گمشده نسل امروز هویته ،هویت.

عکس مربوط به دیوار اتاق بچه های خواهره که بعد از رنگرزی کامل خودشون لاجوردی پوشوندن به دیوارا
Read more
Loading...
 #شعر_رو_بخونید_و_لذت_ببرید #جانم_حسن_آقای_کریمان_دو_دنیا #حسن_شدی_که_غریبی_همیشه_ناب_بماند . . تو ...
Media Removed
#شعر_رو_بخونید_و_لذت_ببرید #جانم_حسن_آقای_کریمان_دو_دنیا #حسن_شدی_که_غریبی_همیشه_ناب_بماند . . تو آمدی و شاخه ی طوبی ثمر گرفت آخر دعای سبز پیمبر اثر گرفت ای بانمک ترین پسر های فاطمه تو آمدی و بوسه ز رویت پدر گرفت ای قوت همیشه ی بازوی مرتضی فتح الفتوح کردی و لشگر جگر گرفت وقتی ... #شعر_رو_بخونید_و_لذت_ببرید
#جانم_حسن_آقای_کریمان_دو_دنیا
#حسن_شدی_که_غریبی_همیشه_ناب_بماند
.
.
تو آمدی و شاخه ی طوبی ثمر گرفت
آخر دعای سبز پیمبر اثر گرفت
ای بانمک ترین پسر های فاطمه
تو آمدی و بوسه ز رویت پدر گرفت
ای قوت همیشه ی بازوی مرتضی
فتح الفتوح کردی و لشگر جگر گرفت
وقتی که می زنی به دل لشگر جمل
دیگر نمی شود دم تیغت سپر گرفت
از دست نعره های بلندت به معرکه
دشمن فرار کرده و راه مفر گرفت

بالا بزن نقابت خودت را یل جمل
معنا بده به جمله احلی من العسل

روزه گرفته ایم که باران بیاورید
از سفره ی کریم کمی نان بیاورید
عمری است روزی ام ز سر سفره ی شماست
از این به بعد نان فراوان بیاورید
ما را غبار کوی شما زنده می کند
بر این دل سیاه کمی جان بیاورید
یا ایها الکریم، تصدّق... گدا رسید
بر این گدا رحمت و احسان بیاورید
زهرا به گریه بر حسنش شاد می شود
لطفی کنید دیده ی گریان بیاورید

ای بانی همیشه ی اشک و بکا حسن
ای روضه خوان اول کرببلا حسن

سر را بگیر و راه خدا را نشان بده
وقت نماز مغرب ما تو اذان بده
هرجا که سفره ی کرمی پهن می شود
از آن بساط روزی افطارمان بده
قرآن بخوان تا که مسلمان تو شویم
دل را شبیه مردک شامی تکان بده 
من گریه می کنم برای تو، پس تو هم
از کوری ام به روز قیامت امان بده
حالا که تو کریمی و آقای عالمی
ما را به کربلا ببر آنجا مکان بده

هر سفره ایی که سفره آقا نمی شود
هر بچه ایی که بچه ی مولا نمی شود

شان تو را خدای به موسی نداده است
از معجزات تو که به عیسی نداده است
شاهان روزگار گدای در تواند
رزق تو را به سفره ی آنها نداده است
صلحی که کرده ایی تو، کم از کربلا نداشت
دیگر به کس شبیه تو تقوا نداده است
باید عصای فاطمه باشی به کوچه ها
بی خود تو را خدای به زهرا نداده است

از اشک چشم توست اگر گریه می کنم
بر روضه های پاره جگر گریه می کنم
.
.
#امیر_حسین_محمود_پور
#همیشه_میکنم_با_این_سخن_عشق
#حسن_آقا_حسن_مولا_حسن_عشق
#امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام
#امام_حسنی_ها
Read more
تشخیص زود هنگام آرتروز زانو باعث پیشگیری از آسیب دیدگی دائمی و درمان آرتروز زانو می‌شود. ساییدگی ...
Media Removed
تشخیص زود هنگام آرتروز زانو باعث پیشگیری از آسیب دیدگی دائمی و درمان آرتروز زانو می‌شود. ساییدگی زانو معمولا با بررسی سابقه پزشکی و معاینه زانو تشخیص داده می‌شود.پرتونگاری (اشعه ایکس) می‌تواند در تشخیص آرتروز زانو مفید باشد. غضروف در پرتونگاری معمولی آشکار نمی‌شود، بنابراین میزان تحلیل ... تشخیص زود هنگام آرتروز زانو باعث پیشگیری از آسیب دیدگی دائمی و درمان آرتروز زانو می‌شود. ساییدگی زانو معمولا با بررسی سابقه پزشکی و معاینه زانو تشخیص داده می‌شود.پرتونگاری (اشعه ایکس) می‌تواند در تشخیص آرتروز زانو مفید باشد. غضروف در پرتونگاری معمولی آشکار نمی‌شود، بنابراین میزان تحلیل غضروف با توجه به فاصله‌ی بین استخوان‌های آن غضروف تعیین می‌شود. پس به جرأت می‌توان گفت که در پرتونگاری متداول احتمال مشخص نشدن ابتلا به علائم ارتروز زانو در مراحل اولیه بیماری بسیار بالا است، و امکان دارد دو رادیولوژیست نظرات متفاوتی درباره یک عکس یکسان داشته باشند. اما ام. آر. آی. بافت نرم (و استخوان‌ها) و همچنین مفصل در حال حرکت را نشان می‌دهد. تصویربرداری اشعه ایکس پیشرفته با انکسار نور (DEI) گونه نوینی از پرتونگاری است که علاوه بر استخوان‌ها، بافت‌های نرم را نیز نشان می‌دهد. DEI از مقادیر بسیار پایین تشعشع استفاده می‌کند؛ کاربرد این روش برای تصویربرداری از غضروف هنوز در بیمارستان‌ها رواج نیافته است، اما دانشمندان در تلاش‌اند تا با تولید انبوه این دستگاه، امکان استفاده از آن برای درمان ارتروز زانو را برای همگان فراهم کنند.
.
.
دکتر محمدرضا امیدظهور
(برای دیدن مطالب بیشتر به کانال ما در تلگرام وارد شوید)
تلفن شعبه دیباجی: 2-02122780701
تلفن شعبه مطهری: 1-02188898440
مشاوره رایگان (از ساعت 13 الی 15) : 09107803155

آدرس کلینیک دیباجی: تهران، خیابان پاسداران، خیابان شهید کلاهدوز (دولت)، دیباجی جنوبی، روبروی سنجابی، پلاک ۱۷
آدرس کلینیک مطهری: تهران - خیابان ولیعصر، نرسیده به استاد مطهری، کوچه شهید حسینی راد « کوچه افتخار سابق»،پلاک ۳۴، طبقه همکف
www.omidrehab.com
www.lumbar.ir
www.zanoodard.ir
www.footmed.ir
www.orped.ir
#دسیک_کمر
#سیاتیک #کمردرد #زانو
Read more
#خواب_گل_سرخ #قسمت_نود #چیستایثربی تقدیم به بانو ملک #فاطمه_لرد وخنده هایمان با هم.روحش نور. #david_garrett فکر نمیکردم باران بیاید ،آمد.فکر نمیکردم حافظه ام را بدست آورم ، آمد!فکر نمیکردم تو بروی ، رفتی! به طرف تو نگاه نمیکنم. دمرو با موهای آشفته، که از ملافه بیرون زده خوابیده ای...روی ... #خواب_گل_سرخ
#قسمت_نود
#چیستایثربی
تقدیم به بانو ملک #فاطمه_لرد وخنده هایمان با هم.روحش نور.
#david_garrett
فکر نمیکردم باران بیاید ،آمد.فکر نمیکردم حافظه ام را بدست آورم ، آمد!فکر نمیکردم تو بروی ، رفتی!
به طرف تو نگاه نمیکنم. دمرو با موهای آشفته، که از ملافه بیرون زده خوابیده ای...روی سرت یک پارچه انداخته اند.شاید برای اینکه جمجمه ات را ویران کرده اند.پس من چه چیز را شناسایی کنم ؟عشقم را به تو ؟ آنکه همیشه سر جایش بوده و میماند. اما کاش خودت هم، میماندی! در این مسابقه هم ،مساوی شدیم. هردو ناکام و تنها !
کفشهای اسکیتم را پایم میکنم.مامور میگوید: چیکار میکنی شما؟!آمبولانس داره میاد.اینجام شناسایی نکنید ،تو سردخونه مجبورید...گفتم : باشه.شما ببرینش، من پشت ماشین آمبولانس میام، با اسکیت!
اینجوری از معلمم ،خداحافظی میکنم. شاید، از آمبولانسم جلو زدم ، من معلم خوبی داشتم !
اینو میدونستید؟معلمم، یه قانون یادم داد:صد بار زمین خوردی، ناله نکن ،بار صدو یکم ،موفق میشی!این را گفتم و با کفش اسکیت به طرف در رفتم.مریم داد زد:میخواد فرار کنه! ماموری خواست جلویم را بگیرد ، نتوانست!
سرعت من زیاد بود، من به هیچکس جز خود محسن ،مدیون نبودم ،ماندن آنجا بیهوده بود.شناسایی یک مرده با جمجمه له شده چه فایده ای داشت؟همیشه برای شناسایی،کسی میرسید،اما اینها وحشی بودندومادرم تنها کسی بود که برایم مانده بود، حسی به من میگفت: مادرم در خطر است.آنها میدانستند که فقط مادر و محسن ،نقطه ضعف من بودند. اگر پلیس نتوانسته بود، زودتر آنها را ویران کند، پس آنها سراغ عشقهای من میرفتند.نفر بعدی ،مادرم بود! _استاد برای حرکت سریع وسط ماشینها چیکار باید کنیم؟و محسن میگفت :دورشون بزن، زیگزاگی... .بین ماشینا برو! گیجشون کن،بعد بپر جلو! میچرخیدم ،پرواز کنان ،پرنده ای بودم در آسمان، بی لانه و آشیان..."محسن من عاشقتم! روم نشد بگم، وقت نشد" .ماشینها پشت سرم میماندند.محسن انگار کنارم بود و دوباره داشت یادم میداد. "مواظب باش مانا.موتور! دستتو بگیربه یه ماشین.یه تیکه رو، آویزون به ماشین برو تا موتوره بره! خطرناکه،ولی میتونی! اون موتور دنبال تویه، زود باش!"به ماشینی آویزان شدم،داشتم میافتادم. انگاریک نفر مرا،در هوا گرفت.ماهی بودم در دریا،آهویی در دشت ،زنی عاشق در گورستان!
داخل کوچه پیچیدم، صدای موتور، نمیامد.گمم کرده بود.شاید موتور پلیس بود،شاید موتور آنها!سنگفرش خیابان، رختخواب زفافم بود ،یکی یکی سنگها را میشمردم و به دستهای گرمش فکر میکردم که دیگر نبود، تا یادم دهد که روی سنگفرش قدیمی،چگونه تند بروم؟ #ادامه_اکنون!
Read more
تازه دبستان را تمام کرده بودم که پدرم بهترین کادو ممکن را برایم خرید... همان اسکیتی که همیشه آرزویش ...
Media Removed
تازه دبستان را تمام کرده بودم که پدرم بهترین کادو ممکن را برایم خرید... همان اسکیتی که همیشه آرزویش را داشتم... فردای آن روز اسکیت را پا کردم ؛ ضربه گیرها را بستم ؛ کلاهش را سرم گذاشتم و به کوچه رفتم... دوستانم مشغول اسکیت بازی بودند که با اولین قدم افتادم... بد افتادم... صدای خنده شان بلند شد... اصلا ... تازه دبستان را تمام کرده بودم که پدرم بهترین کادو ممکن را برایم خرید... همان اسکیتی که همیشه آرزویش را داشتم... فردای آن روز اسکیت را پا کردم ؛ ضربه گیرها را بستم ؛ کلاهش را سرم گذاشتم و به کوچه رفتم... دوستانم مشغول اسکیت بازی بودند که با اولین قدم افتادم... بد افتادم... صدای خنده شان بلند شد... اصلا شبیه رویاهایم نبود... سخت تر از چیزی بود که فکر می کردم... دستم را به دیوار گرفتم و بلند شدم... تا دست هایم را رها کردم دوباره افتادم... خنده هایشان تبدیل به تمسخر شد... صدایشان را می شنیدم :تو از پس این کار بر نمیای... در خواب و رویا اسکیت بازی کن ...تو نمی توانی... از این جمله متنفر بودم... از اینکه بگویند تو نمی توانی... رفتم خانه و تا صبح فکر کردم... یا باید تسلیم می شدم و قبول می کردم که نمی توانم یا باید به همه ثابت می کردم من می توانم هر کاری را انجام دهم...من می توانم رویاهایم را به حقیقت برسانم...
شروع کردم به تلاش کردن... از افتادن نترسیدم... خنده های دیگران خسته ام نکرد... گوش هایم را روی انرژی های منفی بستم...فقط تلاش کردم و تلاش... چند ماه گذشت و حالا من بودم که از همه سریع تر می رفتم... من بودم که نه احتیاجی به کلاه داشتم نه ضربه گیر... من بودم که در مسابقه از همه جلو می زدم... از آن روز هر وقت کسی می گوید تو نمی توانی انگیزه ام صد برابر می شود... صبور می شوم... حرف ها ... تمسخر ها... نگاه ها را نادیده می گیرم... همه چیز را تحمل می کنم تا روزی که ثابت کنم می توانم... حقیقت این است که گاهی بزرگترین تغییرات از تحقیرها و توهین ها شروع می شود... مهم این است چه واکنشی داشته باشیم... می توانیم سرخورده و تسلیم شویم ؛ دست روی دست بگذاریم و حرفشان را تایید کنیم ... یا نه ؛ ثابت کنیم که می توانیم به چیزی که می خواهیم برسیم...حتی اگر سخت تر از چیزی باشد که فکرش را می کردیم...
#حسین_حائریان
@hosseinhaerian
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji1f61e"></span><span class="emoji emoji1f61e"></span><span class="emoji emoji1f61e"></span><span class="emoji emoji1f61e"></span> . تقدیم ب پدرانی ک کنارمان نیستند. انقدر وسوسه دارم بنویسم ک نگو. تو کجایی پدرم.؟! انقدرحسرت ...
Media Removed
. تقدیم ب پدرانی ک کنارمان نیستند. انقدر وسوسه دارم بنویسم ک نگو. تو کجایی پدرم.؟! انقدرحسرت دیدار، تو دارم ک نگو. بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا. انقدر بوسه ب تصویر،، تو دادم ک نگو. جان من حرف بزن! امر بفرما پدرم. انقدر گوش ب فرمان تو هستم ک نگو. کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست ... 😞😞😞😞
.

تقدیم ب پدرانی ک کنارمان نیستند.

انقدر وسوسه دارم بنویسم ک نگو.
تو کجایی پدرم.؟!
انقدرحسرت دیدار، تو دارم ک نگو.
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا.
انقدر بوسه ب تصویر،، تو دادم ک نگو.
جان من حرف بزن!
امر بفرما پدرم.
انقدر گوش ب فرمان تو هستم ک نگو.
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
انقدر بی تو در این شهر غریبم ک نگو.
پدر ای یاد،، تو ارامش من.
امشب از کوچه ی دلتنگی من میگذری؟!
جان من زود بیا
بغلم کن پدرم.
انقدر حسرت اغوش ،،تو دارم ک نگو.
ب خدا دلتنگم
رو به رویم بنشینی کافیست
همه دنیا ،،ب کنار.
گرچه از دور ولی، من ،،تو را میبوسم
انقدر خاک کف پای،، تو هستم ک نگو.
ب سلامتی همه پدرها و شادی روح باباهای سفر کرده. ❤پدرم روحت شاد💔
Read more
آنقدر از کودکی بکن نکن‌های بی‌ دلیل و بیجا شنیده ایم و آنقدر ما را با خودمان بیگانه بار آورده اند که در بزرگسالی‌ قادر نیستیم واقعیت خود را، همانی که هستیم را، صادقانه، و از صمیمِ قلب ، به دیگران نشان دهیم . شده ایم تمثالِ مجسمِ خشکسالی در یک سرزمینِ ممنوعه . آنقدر کوچه پس کوچه‌های تنگ و تاریک داریم که ... آنقدر از کودکی بکن نکن‌های بی‌ دلیل و بیجا شنیده ایم و آنقدر ما را با خودمان بیگانه بار آورده اند که در بزرگسالی‌ قادر نیستیم واقعیت خود را، همانی که هستیم را، صادقانه، و از صمیمِ قلب ، به دیگران نشان دهیم . شده ایم تمثالِ مجسمِ خشکسالی در یک سرزمینِ ممنوعه . آنقدر کوچه پس کوچه‌های تنگ و تاریک داریم که هم خودمان گم می‌شویم هم دیگران. ...
چنان درگیرِ حفظِ اغراق آمیزِ ظواهر شده ایم که هیچ کس از خودش نمی‌پرسد این خود آزاری بی‌ انتهای جنون آمیز تا به کی‌ ؟ این ترسِ کشنده ی " از دست دادن‌های مکرّر" تا به کی‌ ؟؟
.
نیکی‌ فیروزکوهی
📚در خانه ی ما عشق کجا ضیافت داشت.
.
پ.ن. من اين كليپ رو تو گوشي ام دارم. هفته اي چند بار مى بينمش و كيف مى كنم. دوست دارم تصور كنم اين بچه ها با پدربزرگ يا معلمشون مى رقصند. چنين رهايي، شادي، هماهنگى و آزادي رو براي همه بچه هاى دنيا آرزو مى كنم

#نيكى_فيروزكوهى #نیکی_فیروزکوهي #nikifiroozkoohi
Read more
R هرشب مینویسم! از خودم! از تو!شاید فردا قصه هایمان و حرفهایم را در گوش دخترکم زمزمه کنم!دخترکی که ...
Media Removed
R هرشب مینویسم! از خودم! از تو!شاید فردا قصه هایمان و حرفهایم را در گوش دخترکم زمزمه کنم!دخترکی که همنام توست! بخواب که رفت شاید بر بالینش گریه کردم! شایدم پیشانی اش را بوسیدم! اصلا شاید نه... زندگی مشترکی در کار نباشد! چه بهتر! قدم زنان در پس کوچه ها،با تیکه ای از هر آهنگ بیادت میافتم! چرا دشمنی ... R
هرشب مینویسم! از خودم! از تو!شاید فردا قصه هایمان و حرفهایم را در گوش دخترکم زمزمه کنم!دخترکی که همنام توست!
بخواب که رفت شاید بر بالینش گریه کردم! شایدم پیشانی اش را بوسیدم! اصلا شاید نه...
زندگی مشترکی در کار نباشد! چه بهتر!
قدم زنان در پس کوچه ها،با تیکه ای از هر آهنگ بیادت میافتم!
چرا دشمنی میکنی با خودت!
سوال مکرر من از توست!شاید هم سالها گذشت و من در دود سیگارم هر نفس از تو یاد کردم! که کجاست ای یار آغوش تو؟
میترسم روی پلی از کنار هم رد شویم و تو در چشمانم خیره شوی و با خود فکر کنی چقدر آشنا!! یعنی کجا دیدمش؟
هنوز هم روبرویت دراز میکشم و تو میخندی!
ته ریشم را ریش مضحکی جایگزین میشود و کامل صورت غم زده ام را زیرش میپوشانم و تو میخندی!
یعنی میشود روزی که دیگر خم در ابرو نکشانی و دم به دم یادم نیفتی؟
خیانت هم لذتی دارد وقتی او را هرکست میدانی!
من از سه دیگر... !هنوز هم "سه" تورا میازارد؟؟؟مگر میشود مرا نخواهی؟؟؟
آنجا کمی دورتر یادی زنده به گور شده!یادی از من !هنوز زنده بود! دیدم چگونه بال و پر میزد!
و در من هنوز هم زندگی میکند رؤیاهایی که تو بازهم میخندی!روبروی کتابخانه ای ، در نقطه ای از همین اطراف ،روزی شاید دور ،بهم برمیخوریم و از دست تو میافتد،شاید رمان بامداد خمار،شاید یک فلش،نوار و یا هرچی !ولی من مطمئنم چیزی میافتد! شاید هم یک اتفاق!
تو در چهره ى پوشیده ام بازهم میبینی و از چشمانم میشناسی!بازهم لبخند هایت و من تنها و تو همیشه "دو"...
"رزگار امینی"
Read more
Loading...
رفقا پیشنهاد می‌کنم با هشتگ #دو_ساعت_سکوت پرستو فروهر را همراهی کنیم. متن کامل: دو ساعت سکوت در ...
Media Removed
رفقا پیشنهاد می‌کنم با هشتگ #دو_ساعت_سکوت پرستو فروهر را همراهی کنیم. متن کامل: دو ساعت سکوت در نوزدهمین سالگرد قتل فروهرها، چهارشنبه یکم آذرماه ۱۳۹۶، ۴ تا ۶ بعدازظهر دروازه شمیران، خیابان هدایت، کوچه مرادزاده، شماره ۱۸، خانه و قتلگاه فروهرها شرح ماوقع این روزها و یک درخواست از همه‌ی ... رفقا پیشنهاد می‌کنم با هشتگ #دو_ساعت_سکوت پرستو فروهر را همراهی کنیم.
متن کامل:
دو ساعت سکوت
در نوزدهمین سالگرد قتل فروهرها، چهارشنبه یکم آذرماه ۱۳۹۶، ۴ تا ۶ بعدازظهر
دروازه شمیران، خیابان هدایت، کوچه مرادزاده، شماره ۱۸، خانه و قتلگاه فروهرها

شرح ماوقع این روزها و یک درخواست از همه‌ی همراهان و همدلانی که با حضور خود در تداوم سنت دادخواهانه‌ی این سالگردها تلاش کرده‌اند و می‌کنند:

ده روز پیش که به تهران رسیدم در همان فرودگاه پاسپورتم را گرفتند و برگه‌ای به دستم دادند تا روز دوشنبه به دفتر نهاد ریاست‌جمهوری در اداره‌ی گذرنامه مراجعه کنم. گفته بودند پاسپورتم را در این روز پس خواهند داد که حالا موکول به روز دادگاهم در شنبه آینده شده است.
آنچه در این دفتر شنیدم نمایانگر آن تنگنایی‌ست که نهادهای اطلاعاتی و امنیتی و قضایی در هماهنگی با یکدیگر برای من مهیا کرده‌اند؛ بنیانش بر وارونه‌نمایی و تهدید و ارعاب.
در همین جلسه به‌طور رسمی به من ابلاغ شد که برگزاری مراسم یادبود برای پدرومادرم در سالروز قتل سیاسی آنان مجاز است و هیچ منع قانونی ندارد و حق ماست، اما مأموران حاضر با «عناصر ضدانقلاب که قصد سوء‌استفاده از این مراسم را دارند تا قانون‌شکنی کنند و ناامنی پدید آورند و تحریک به ناآرامی کنند و مخل امنیت ملی و نظام شوند»* برخورد خواهند کرد. گفتند مسئولیت هرآنچه که هرکس که برای شرکت در این مراسم بیاید، در خانه‌ی ما و یا اطرافش، بگوید، به پای من خواهد بود و بر سنگینی پرونده‌ام در دادگاه انقلاب خواهد افزود.
این گفته نه بر منطقی استوار است و نه عادلانه است. اما برای جلوگیری از پاره شدن سنت نوزده ساله‌ی این مراسم، و برای گرفتن هر بهانه‌ای از آنان در سنگین‌تر کردن پرونده‌ی قضایی‌ام، از شما همراهان گرامی صمیمانه می‌خواهم که به مراسم یادبود بیایید تا این دو ساعت را در سکوت به یاد عزیزانمان که قربانی سرکوب و خشونت سیاسی شده‌اند کنار یکدیگر بایستیم. بیایید تا امسال داریوش و پروانه فروهر را در سکوت خود به یاد آوریم. بیایید تا ما و من را در سکوت همراهی کنید، که سکوت سرشار از ناگفته‌هاست و سکوت این روز نوید فرارسیدن روزی‌ست که حق آزادی گفتار خویش را بازپس‌گیریم.

از همراهی یکایک شما در بازپخش این متن پیشاپیش سپاسگزارم،
پرستو فروهر،
۳۰ آبان ۱۳۹۶، تهران

#قتل‌_های_زنجیره_ای
#قتل #فروهرها #پرستوفروهر #فروهر #دادخواهی

#دوساعت_سکوت
#حزب_ملی
#پروانه_اسکندری_داریوش_فروهر
Read more
<span class="emoji emoji1f4a0"></span> اثبات وجود حضرت محسن بن علی علیهما السّلام در تورات<span class="emoji emoji1f4a0"></span> محقّق بزرگ شیعی، ابن شهرآشوب از کتاب «ما نَزَل ...
Media Removed
اثبات وجود حضرت محسن بن علی علیهما السّلام در تورات محقّق بزرگ شیعی، ابن شهرآشوب از کتاب «ما نَزَل مِنَ القُرآنِ في أمیرِالمُؤمِنینَ عَلَیهِ السَّلامُ»، نوشته ی ابوبکر شیرازی – یکی از علمای اهل سنّت- در مورد آیه  ی شریفه  ی : «وَ لَقَد آتَینا مُوسَی الکِتابَ...»(بقره/87) نقل می کند: في ... 💠 اثبات وجود حضرت محسن بن علی علیهما السّلام در تورات💠
محقّق بزرگ شیعی، ابن شهرآشوب از کتاب «ما نَزَل مِنَ القُرآنِ في أمیرِالمُؤمِنینَ عَلَیهِ السَّلامُ»، نوشته ی ابوبکر شیرازی – یکی از علمای اهل سنّت- در مورد آیه  ی شریفه  ی : «وَ لَقَد آتَینا مُوسَی الکِتابَ...»(بقره/87) نقل می کند:
في قَوْلِهِ تَعالى : « وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ كان فِي التَّوْراةِ»: يا مُوسَى إنِّي اخْتَرتُكَ واخْتَرْتُ لَكَ وَزيرًا هُوَ أخُوكَ – يَعنِي هارُونُ - لِأبيكَ و أمِّكَ كَمَا اخْتَرتُ لِمُحَمَّدٍ إلْيَا ، هُوَ أخُوهُ وَ وَزيرُهُ وَ وَصِيُّهُ وَ الْخَليفَةُ مِنْ بَعْدِهِ ، طُوبَى لَكُما مِنْ أخَوَيْنِ وَ طُوبَى لَهُمَا مِنْ أخَوَيْنِ ، إلْيا أبُوالسِّبْطَيْنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ ، وَ مُحْسِنُ الثّالِثُ مِنْ وُلدِهِ كَمَا جَعَلْتُ لِأخيكَ هارُونَ شُبَّرًا وَ شُبَيْرًا وُ مُشَبِّرًا
«در کتاب تورات در این باره آمده است: ای موسی! من تو را برگزیدم و برای تو وزیری انتخاب نمودم – که برادر پدری و مادری توست(هارون) – چنانچه برای محمّد «إلیا» را اختیار نمودم که او برادر و وزیر و وصیّ و جانشین پس از اوست.
خوشا بر حال شما دو برادر! و خوشا بر حال آن دو برادر!
إلیا پدر دو سبط(پیامبر زاده) حسن و حسین است؛ سومین فرزند او محسن نام دارد؛ همانگونه که برای برادر تو، شُبَّر و شبیر و مَشَبَّر را قرار داده ام»(: مناقب، ج3، ص56؛ بحار الانوار، ج38، ص145). 📝 روز شمار ایام شهادت حضرت محسن (ع)
1⃣ دوشنبه 28 صفر (11ه.ق) روز شهادت خاتم الانبیاء و
بلافاصله تشکیل شورای ملعونه ی سقیفه.
2⃣ چهارشنبه 30 صفر (11ه.ق) هجوم اول به درب خانه ی حضرت زهرا (س).
3⃣ یکشنبه 4 ربیع الاول (11ه.ق) هجوم دوم و سوم به
درب خانه ی مولا و روز آتش زدن درب خانه و
شهادت حضرت محسن (صلوات الله علیه) و بردن مولا به مسجد.
4⃣ پنجشنبه 8 ربیع الاول (11ه.ق) روز غصب فدک و واقعه ی کوچه.
🔸🔸🔸 اللهم العن قتلةفاطمة الزهرا سلام الله
Read more
پيام زهرا رهنورد به مناسبت روز زن ( از حصر اختر ) : ‎امسال، تقارن تولد مبارک حضرت فاطمه زهرا و روز جهانی ...
Media Removed
پيام زهرا رهنورد به مناسبت روز زن ( از حصر اختر ) : ‎امسال، تقارن تولد مبارک حضرت فاطمه زهرا و روز جهانی زن و هشت مارس دارای یک پیام بنیادیست؛ زنان جهان با هر مرام و مسلکی و هر دین و فکری، با هر پایگاه طبقاتی، نژادی، قومی و ملی، چه با دستان پینه‌بسته زنان کارگر، چه در کوچه پس‌کوچه‌های طاقت‌فرسای فقر ... پيام زهرا رهنورد به مناسبت روز زن ( از حصر اختر )
:
‎امسال، تقارن تولد مبارک حضرت فاطمه زهرا و روز جهانی زن و هشت مارس دارای یک پیام بنیادیست؛ زنان جهان با هر مرام و مسلکی و هر دین و فکری، با هر پایگاه طبقاتی، نژادی، قومی و ملی، چه با دستان پینه‌بسته زنان کارگر، چه در کوچه پس‌کوچه‌های طاقت‌فرسای فقر و محرومیت، و یا در هر اشتغالی که دارند، چه در لایه‌های متوسط و ثروتمند جامعه، چه با تحصیلات عالیه و چه کمتر از آن فرقی نمی‌کند، پیامشان این است "زمان آن رسیده است" که ظلم‌ها، نابرابری‌ها، سرک کشیدن‌ها به زندگی خصوصی و در یک کلام تبعیض‌ها به پایان رسد. ‎من در هشتمین سال حصر ظالمانه که در آن محبوس شده‌ام، صمیمانه روز زن را به زنان ایران و جهان تبریک عرض می‌کنم.
Read more
Loading...
به بهانه افتتاحيه نمايشگاه سمانه جان احساني نيا كه امروز برگزار ميشه دوباره داستان زندگی سمانه احسانی ...
Media Removed
به بهانه افتتاحيه نمايشگاه سمانه جان احساني نيا كه امروز برگزار ميشه دوباره داستان زندگی سمانه احسانی نیای عزیزم رو براتون به اشتراك گذاشتم .ترجیح دادم متنی رو كه با اجازه خود ایشونه رو براتون به اشتراک بگذارم ،البته صدای نازنین وزیباشون رو هم براتون تو کانال تلگرامم به اشتراک گذاشتم .این بانوی ... به بهانه افتتاحيه نمايشگاه سمانه جان احساني نيا كه امروز برگزار ميشه دوباره داستان زندگی سمانه احسانی نیای عزیزم رو براتون به اشتراك گذاشتم .ترجیح دادم متنی رو كه با اجازه خود ایشونه رو براتون به اشتراک بگذارم ،البته صدای نازنین وزیباشون رو هم براتون تو کانال تلگرامم به اشتراک گذاشتم .این بانوی جوان در کویر زندگی به ترسیم خورشید پرداخت.

نقش امیـد بر بـوم زندگی

گاهی وقت‌ها روزگار آن‌طور که فکر می‌کنیم، نمی‌چرخد، گاهی وقت‌ها برگ‌ها ورق می‌خوردند و میان ورق‌های ناخوانده، فصلی از کتاب مقابل چشم‌مان قرار می‌گیرد که شبیه به هیچ فصلی نیست، حسابی غافلگیر می‌شویم و مبهوت می‌مانیم میان این ثانیه‌ها که سخت می‌گذرند و تمام هم نمی‌شود، نکند خواندن این فصل از کتاب تا ابد طول بکشد، مگر پایان همه قصه‌ها شیرین نیست. بعضی وقت‌ها کتاب دیگر حرف‌های شیرین نمی‌زند، شاهزاده هم اسب سفیدش را گم می‌کند و  زمانه دختری مثل سمانه را جا می‌گذارد.
گاهی وقت‌ها روزگار آنقدر می‌چرخد تا رنج‌های بشر را به گردش در آورد و از آنها رونمایی کند. سمانه احسانی نیا این موضوع را خوب فهمیده است، این دختر 31 ساله، 11 سال پیش، تا دم مرگ پیش رفت، وقتی مرگ هم نفسش شد، چشم که باز کرد، قهرمان داستانی تازه شده بود، در این داستان تازه قرار شد، پذیرای بخشی تازه از زندگی شود که تا آن لحظه معنایش را نفهمیده بود.

کودکی شیرین است
سمانه با صدایی که شبیه عطر زعفران قائن پر از آفتاب است  می‌گوید، از شادمانی بگویم یا غصه؟ از خنده بگویم یا گریه؟ اکنون نمی‌دانم از کجای آن زمانه شروع کنم، زمانه‌ای که می‌گویم زمانه ایست که بر من  گذشت. وقتی عاشق شدم، مادربزرگ هم بود، شهر طلای سرخ که قائن می‌نامیدنش، کوچه سنگی، طراحی، نقاشی، بچه‌های شهرمان که حضورشان در گروه تئاتر اتفاقی نبود و مامان فروغ که اول استاد معرق کاری‌ام بود و بعدها پس از درگیری در سانحه تصادف مثل مادرم دوستش داشتم.

فکر می‌کنم معجزه شکرگزاری و لذت از داشته هایم باعث شد تا زندگی دوباره روی خوش اش  را به من نشان دهد، حتی بهتر از پیش توانستم از ثانیه ثانیه زندگی ام لذت ببرم. امید و عشق در من رشد کرد و بارور شد.چیزی که نامش  را هدیه خدا گذاشته‌ام.

@samane.ehsaninia63
دوستان عزیزم لطفا همگي از اين بانوي هنرمند حمايت كنيد و به اشتراك بگذاريد و تو نمايشگاه تنهاش نگذاريد .

#نعیمه_نظام_دوست #نعیمه_نظامدوست #نعیمه_نوشت
#naemenezamdoost
#naeemehnezamdust
#naeemehnezamdoost
تمام مطالب این پیج رو میتونید در کانال تلگرامم دنبال کنید.

http://Telegram.me/naeemehnezamdoost
Read more
. به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم وقتی تنها واکنش ما به تجاوز ملیتی وهابیون ...
Media Removed
. به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم وقتی تنها واکنش ما به تجاوز ملیتی وهابیون کلید دار خانه ی خدا! آنقدر سکوت بود که تحریممان کنند به جرم #اعتراض به تجاوز! با این توجیه شرم آور که این بار اول نیست چنین اتفاقی /تجاوز به #حجاج توسط سعودی ها/ می افتد... و باز هم سکوت کردیم وقتی که ... .
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم
وقتی تنها واکنش ما به تجاوز ملیتی وهابیون کلید دار خانه ی خدا! آنقدر سکوت بود که تحریممان کنند به جرم #اعتراض به تجاوز!
با این توجیه شرم آور که این بار اول نیست چنین اتفاقی /تجاوز به #حجاج توسط سعودی ها/ می افتد... و باز هم سکوت کردیم
وقتی که باورمان شد #خدا در چهارچوب سنگیی هست که آنان کلید دارند و اینان هموار کننده ی راه به سمتش
وقتی نظامی که بر ایران #ایران باشکوه ایران عزیز ایران خوب/ی که دیگر نیست/ با نشست های متعدد عملا عذرخواهی کرد از اعتراض به تجاوزهای متعدد به ملتش
تا نکند راه رفتن به خانه ی خدا! مسدود شود
#وقتی بودند مردم زیادی که باور کردند هدف آنان و اینان که پاروی پولند و پورسانت بگیر بی غیرتی و بی عزتی رساندنشان به خداست از طریق طواف چهارچوب سنگی و صف های طولانی بستند به اعزام به #زیارت با چاشنی تجاوز و برخی #وقاحت را به حدی رساندند که #زن و #دختر و #خواهر و #مادرشان را هم با خود بردند
وقتی به جای دفاع از #ریحانه به جرم دفاع از شرفش اعدامش میکنیم
وقتی
وقتی
وقتی
و بلاخره این #توحش هم از مرزهای ایران رد شد و مثل #جزام به سلول سلول #اجتماع نفوذ کرد
یک روز ایستگاه خلوت مترو
یک روز کوچه پس کوچه های همیشه #ترسناک برای زن
یک روز کلاس قرآن
و امروز مدرسه
و این آخری چقدر تلخ است چقدر #دلهره آور وقتی فکر میکنی مگر مکانی #امن تر از #مدرسه هم هست؟
نمیدانم #تن و بدن ما مادران #طاقت چقدر #لرزیدن بیشتر را دارد؟
نمیدانم #روح ما انسانها چقدر #رنج دیگر را می تواند #تحمل کند؟ /
.

راستی خوشحال می شوم تاوان این دلخونی اعدام باشد و فقط خدا می داند چقدر خسته ام..../
.
.
.
#به_کجا_چنین_شتابان
و خدایی در این نزدیکی است
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه
.
#حج #تجاوز #مدرسه
#سهراب_سپهری #مریم_حقیقت
.
.
پـ ن: به راستی وقت اون نشده که به جای سوال از تعداد رکعت های نماز یومیه و اینکه برای ورود به دستشویی اول پای راست رو باید بزاری یا چپ تو آزمون ها و مصاحبه های استخدامی /مخصوصاً مخصوصاً مخصوصاً آموزش و پرورش / جلسات مشاوره و روانکاوی برگزار بشه تا آدم مریض وارد مهمترین اجتماع انسانی بچه بعد از خانواده نشه؟!
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span> از افتخارات شهرم سرکار خانم محبوبه ابراهیمی متولد ۱۳۵۰  گیلان/کلاچای دانش آموخته سینما گرایش ...
Media Removed
از افتخارات شهرم سرکار خانم محبوبه ابراهیمی متولد ۱۳۵۰  گیلان/کلاچای دانش آموخته سینما گرایش کارگردانی  دوره ی معادل ارشد فیلمنامه نویسی کارگردانی چند فیلم ( مستند داستانی ) فیلمنامه نویسی و همکاری در فیلم های سریالی دو مجموعه نسترن های زخمی ( نشر چله ) ما در صحنه بودیم ( نشر نصیرا ... 📝
از افتخارات شهرم

سرکار خانم محبوبه ابراهیمی
متولد ۱۳۵۰  گیلان/کلاچای دانش آموخته سینما گرایش کارگردانی  دوره ی معادل ارشد فیلمنامه نویسی کارگردانی چند فیلم ( مستند داستانی ) فیلمنامه نویسی و همکاری در فیلم های سریالی

دو مجموعه
نسترن های زخمی ( نشر چله )
ما در صحنه بودیم ( نشر نصیرا ) " ما در  صحنه  بودیم" دومین  مجموعه ی  شعر  محبوبه  ابراهیمی  توسط  نشر نصیرا شامل ۲۸ شعر در ۶۰ صفحه  منتشر شد و  در نمایشگاه بین  المللی  کتاب  سال ۹۷  رونمایی شد.

محبوبه  ابراهیمی شاعری  است که برای شعر  خود از  تجربه های متفاوتی عبور  کرده  تا  به  صحنه  رسیده  است، از فیلم/شعر و فراسپید و شعر  آزاد.

دفتر شعر مادر  صحنه  بودیم  حاوی  همه ی  این  تجربیات  است که  به  گفته  ی  شاعر:" من فضاهای  متعددی  برای  شعر تجربه  کرده  ام  مثل فضاها  و  رد های  متفاوتی  که  در  زندگی  فردی  اجتماعی  و سیاسی  هر شخص  وجود  دارد  سعی  کردم زندگی ام  را  کلمه  کنم  و  بنویسم  اما  انگار  همیشه  دامنه ی  زندگی  از دامنه ی  کلمات  بیشتر  است پس  همان گونه  که  دوباره  زندگی  خواهم  کرد  و تازه  زندگی  خواهم  کرد  تازه  تر  خواهم  نوشت ، شعرهای  این مجموعه  حاوی تجربه  های  شخصی  و روایتی  است  از منی  که  اینجا ایستاده  ام  تا  هم جنگ  را  از  سر بگذرانم  و هم  دوران بعد  از آن  را ، تا  هم  صلح  را  از  سر بگذرانم  و هم  مبارزه  با خویشتن  را ، تا  شاید  کمی  آرامش  دهم  به دنیایی  که  درون  و بیرون  من  هر روز  بر نا آرامی های آن  افزوده می شود ، امید  دارم توانسته  باشم  خوانندگان شعرم  را با  تجربه های  زیسته ی مشترکی را که  از سر گذرانده  ایم  آشناتر  کنم  تا  زخم  و خنده  های  روزهای  آن  را بیشتر  ترجمان  بوده باشم  تا یادمان  بماند  که  ما چه  بودیم  و چگونه  تا اینجا  رسیده  ایم" 💢___💢___
برای تهیه این مجموعه می توانید به آدرس ؛

لاهیجان / شهر کتاب لاهیجان / بلوار امام رضا / نبش گلستان ۲۷

رامسر / خیابان رازقی / بازار بزرگ تجاری آرامش/ پلاک ۹۹
تلفن : ۰۱۱۵۵۲۳۰۷۴۲

تنکابن /میدان امام خمینی/ خیابان طالقانی / کوچه گرگانی/ کافه کتاب جزیه

رشت / خیابان امام / جنب پاساژ سالار / کتابفروشی فرازمند
مراجعه فرمایید .
خرید اینترنتی با ۲۰ در صد تخفیف ، سایت سی بوک به نشانی ؛
www30book.com
همچنین جهت سفارش کتاب می توانید با پخش کتاب صدای معاصر به شماره ی :
۰۲۱۶۶۹۷۸۵۸۲
تماس حاصل نمایید .
Read more
.... من از فوتبال خیلی چیزی نمی فهمم، خیلی که نه، اصلا چیزی نمی فهمم، اصلا،اونقدر که حتی از رونالدو فقط یه اسم شنیده بودم و اینکه قهرمانِ جهانه و از اونجایی که واسه من همیشه مارادونا قهرمان جهان بوده،شاید باورتون نشه اما، همش قاطی می کردم این دوتا رو با هم و هی فکر می کردم مگه مارادونا هنوز بازی می کنه!!!! ... ....
من از فوتبال خیلی چیزی نمی فهمم، خیلی که نه، اصلا چیزی نمی فهمم، اصلا،اونقدر که حتی از رونالدو فقط یه اسم شنیده بودم و اینکه قهرمانِ جهانه و از اونجایی که واسه من همیشه مارادونا قهرمان جهان بوده،شاید باورتون نشه اما، همش قاطی می کردم این دوتا رو با هم و هی فکر می کردم مگه مارادونا هنوز بازی می کنه!!!! من از فوتبال هیچی نمی فهمم و فوتبال دیدن من همیشه خلاصه شده به بازیهای تیم ملی توو جام جهانی، اونم واسه اینکه تیم ملی یعنی ایران و ایران واسه من یعنی همه چی .
من از فوتبال هیچی نمی فهمم ،اما می فهمم که رونالدو با لقب بهترین فوتبالیست جهان نتونست به ایران گل بزنه، حتی با شرایط پنالتی، می فهمم پنالتی ای که بیرانوند گرفت ثبت میشه برای همیشه و تاریخ فراموشش نمی کنه.
می فهمم پرتغال با ادعای قهرمانی فقط تونست یه گل به ایران بزنه و این اتفاق هیچ وقت از یاد کسی نمی ره.
می فهمم که اگه ایران با پرتغال مساوی کرد اما از رونالدو به لطف غیرت و تلاش بیرانوند برد و این چیز کمی نیست.
من از فوتبال هیچی نمی فهمم ، اما می فهمم معنی مشتی که طارمی بعد از تموم شدن بازی وسط زمین کوبید،چیه.
می فهمم معنی اشک پورعلی گنجی رو شونه های په په چیه.
می فهمم معنی لرزش کتف های رضاییان از گریه چیه.
می فهمم چرا بیرانوند بعد از بازی سرش رو زمین بود و چرا جهانبخش زانوی غم بغل کرده بود و چرا سردار آزمون بغض ش هق هق شد.
می فهمم تیم ملی مون توو اون لحظه ها روسیه نبودن، دلشون داشت توو کوچه پس کوچه های ایران پرسه می زد تا صدای جیغ و شادی بشنوه از هیجانِ برد. می فهمم همشون جنگیدن چون خبر داشتن که فقط اونان که می تونن باعث بشن توو این شرایط سیاه مملکت یه چند ساعتی همه غم هاشون رو فراموش کنن، که کردن، که همین خوبه، همین که جهان داشت از ایران و فوتبالش حرف می زد، از بیرانوند که نذاشت پنالتی بهترین فوتبالیست جهان گل بشه، از حمله هایی که تیم مدعی قهرمانی رو ترسونده بود، از دفاعی که ساده نبود و ...
من از فوتبال هیچی نمی فهمم،اما می فهمم ایرانی بودن یعنی چی،می فهمم "تو اهل کجایی؟ من ایرانی ام" میلیون ها حرف پشتشه .
و در نهایت اینکه ، ایران... فدای اشک و خنده ی تو، دل پر و تپنده ی تو، فدای حسرت و امیدت،رهایی رمنده ی تو، ایران... اگر دل تو را شکستند،تو را به بند کینه بستند، چه عاشقانه بی نشانی، چه عاشقانه... چه عاشقانه... چه عاشقانه...
#سین_شین #ایران #فوتبال #جام_جهانی
Read more
@@@ . . برای دین که مظلوم ترین واژه این روزهاست . بر گرده های ما دکان داری دندان و نان را توامان ...
Media Removed
@@@ . . برای دین که مظلوم ترین واژه این روزهاست . بر گرده های ما دکان داری دندان و نان را توامان داری ما خسته ایم از موعظه ای شیخ! وعظی که نان باشد در آن، داری؟ . وقتی تعبد بی تعقل شد مرز میان کفر و ایمان چیست؟ گاهی خودم از خویش می پرسم پس فرق ما با بت پرستان چیست؟ . آن اعتقادی که دروغی نیست از ... @@@
.
.
برای دین
که مظلوم ترین واژه این روزهاست
.
بر گرده های ما دکان داری
دندان و نان را توامان داری
ما خسته ایم از موعظه ای شیخ!
وعظی که نان باشد در آن، داری؟
.
وقتی تعبد بی تعقل شد
مرز میان کفر و ایمان چیست؟
گاهی خودم از خویش می پرسم
پس فرق ما با بت پرستان چیست؟
.
آن اعتقادی که دروغی نیست
از حرف یک کافر نمی ترسد
دینی که من مومن به آن دینم
از رقص یک دختر نمی ترسد
.
از رنگ و از نیرنگ می گویید
ای واعظان! این سفره رنگین نیست
دینی که با این سفره خالی
از من تهجد خواسته، دین نیست
.
بی وقفه عمری از علی گفتید
از اینکه بوده فخر دوران هم
آیا کسی گفته است یا خوانده ست
برخورد او را با فقيران هم
.
همواره می گویید از تیغش
(خون بهر او آب وضو بوده)
معیار یک اسطوره گر این است
رستم مگر کم جنگجو بوده؟
.
من شیعه ام اما نه آن شیعه
که کورکورانه به کس دل داد
من شیعه آنم که در کوچه
سهم زنش را هم به سائل داد
.
در دوره تحریف باورها
ایمان حقیقی نیست، تزیینی ست
گر اهل حق بودیم، می دیدیم
تنها کتاب منطقی دینی ست!

#پیمان_طالبی
Read more
. یه خبر خوب برای BMW سواران و MINI سواران استان فارس <span class="emoji emoji1f609"></span><span class="emoji emoji1f447"></span>🏻 . <span class="emoji emoji1f4cc"></span> حضور تیم حرفه ای خدمات پس از فروش مرکزی ...
Media Removed
. یه خبر خوب برای BMW سواران و MINI سواران استان فارس 🏻 . حضور تیم حرفه ای خدمات پس از فروش مرکزی پرشیاخودرو جهت بازدید خودروها بازدید رایگان تابستانه حضور متخصصین قطعات اصل ب.ام.و و مینی . زمان: ۹ تا ۱۴ تیر ماه ️ تلفن: ۳۸۳۰۴۰۳۰-۰۷۱ 🗺 آدرس: شیراز، ابتدای بلوار امیر کبیر، بعد از بانک ... .
یه خبر خوب برای BMW سواران و MINI سواران استان فارس 😉👇🏻
.
📌 حضور تیم حرفه ای خدمات پس از فروش مرکزی پرشیاخودرو جهت بازدید خودروها
📌 بازدید رایگان تابستانه
📌 حضور متخصصین قطعات اصل ب.ام.و و مینی
.
📆 زمان: ۹ تا ۱۴ تیر ماه
☎️ تلفن: ۳۸۳۰۴۰۳۰-۰۷۱
🗺 آدرس: شیراز، ابتدای بلوار امیر کبیر، بعد از بانک ملی، روبروی کوچه ۵
صفحه رسمی قطعات پرشیاخودرو 👇🏻
🆔️ @Persiakhodro_Parts
_______________________
#PersiaKhodro #BMW #MINI #پرشياخودرو #ب_ام_و #مینی #BayerischeMotorenWerke #SheerDrivingPleasure #parts
Read more
، #خواب_گل_سرخ #۹۱ #چیستایثربی #مرجان_فرساد سنگفرش خیابان ، رختخواب زفافم بود، یکی یکی سنگها را میشمردم و به دستهای گرمش فکر میکردم که دیگر نبود تا یادم دهد کوچه های سنگفرش قدیمی را چگونه سرعت بگیرم...باد میشدم.درخودم گرد میشدم ، غبارشهر میشدم، روی برگها مینشستم،اصلا خود سنگفرش میشدم، ... ،
#خواب_گل_سرخ #۹۱ #چیستایثربی
#مرجان_فرساد

سنگفرش خیابان ، رختخواب زفافم بود، یکی یکی سنگها را میشمردم و به دستهای گرمش فکر میکردم که دیگر نبود تا یادم دهد کوچه های سنگفرش قدیمی را چگونه سرعت بگیرم...باد میشدم.درخودم گرد میشدم ، غبارشهر میشدم، روی برگها مینشستم،اصلا خود سنگفرش میشدم، میرفتم..
یکنفر نزدیکم بود.کمین کرده بود.
دیگر به همه شک داشتم!
چرا جسد را از پشت خوابانده بودند؟
دیوار که ریخت، من مدتی، از حال رفتم ،آدمهای جدیدی که آمده بودند که بودند؟چرا روی موهای مرده، پارچه انداخته بودند؟پلیس برای شناسایی، معمولا جسد را آماده میکند ، نه اینکه او را از پشت بخواباند!
چرا مریم را که مظنون بود،دوباره به محل جرم آوردند؟ پلیس،چنین کاری نمیکند!
چرا مریم به پلیس گفت:میخواد فرار کنه!مگر همکار پلیس بود؟حس خوبی از پلیسهای جدید، جز آن دو مامور اولیه،منتقل نمیشد.باید میگریختم، اما یکی دنبالم بود.مطمئن بودم. همان موتور بود! ناگهان مقابلم ظاهر شد.زمین خوردم.بار صد و دوم!...بلند شو مانا، داره میاد!
حتما از آدمای اوناست.بالای سرم رسید!نورتند چراغ قوه!صدای آشنایی گفت:بلند شو مانا! نگاه کردم فرید بود،بی اختیار بغضم ترکید.پس محسن واقعا رفته بود؟فرید گفت:گریه بعدا !
.گفتم :مادرمو میخوام.حالم بده.من الان مادرمو میخوام!فرید گفت:بشین پشت موتور...به من اعتماد کن دختر! خواب نمیبینی،من زنده ام!
پشت موتور نشستم.خسته شده بودم، فرید نیامد.چشمانم ازخستگی،روی هم رفت،بانجوا، در حال خواب گفتم :چه خوبه تو زنده ای، کاش اونم بود.صدایش انگار از دوردست میآمد:
_گفتم تنهات نمیذارم!چشمانم راسریع گشودم.قوم مغول بود که دشنه میزدبه قلبم!
گفت: الان هیچی نپرس عشق من!بعدا...سر فرصت! الان من فقط پیک موتوری ام.صد تااتفاق افتاده!همه چیزو برات میگم خانم گلم!ترسیدی نه؟ببخش منو!

نگاه کردم.موهای بلندش،چنگیز خان را دار زده بود.لال شده بودم.محسن!
گونه ام را بوسیدوگفت:عاشقتم شاگرداول خودم!اسکیتت عالی بود.
خدا! یکی بزن تو گوشم!واقعامحسنه؟
گفت:نبینم شاگرد اولم گریه کنه!جیغ زدم از شادی.دهانم را با بوسه ای بست،گفت:مامان مامان نکنیا!قبل از مامانی،یه خرده حساب شخصی داریم!من وتو،بایه قهرمان!میخواست عشق منو بکشه؟آره؟الان رو تخت بیمارستانه،داریم میایم حامد قهرمان!
فریداز دور،دستی تکان داد.محسن کلاه ایمنی را سرش گذاشت،یکی هم به من دادوگفت:صورتتو بپوشون...الان پیک بیمارستانیم!باشه؟!فرید،داد زد:سردارگفت، الان امنه،برید!فقط مراقب باشید!دستم را دور کمرش انداختم، انگار دورجهان!چنگیز من تمام اشرار جهان را درو میکرد،خدایاعاشقتم...
Read more
One minute #walking #valparaiso #chile #shotonnote8 #والپارایسو اسم این شهر پر از پستی بلندی و رنگیه که در دو ساعتی سانتیاگوست و یکی از شهرهای ساحلی از شش هزار کیلومتر ساحل #شیلی. شهر دور از دود ِ پابلو نرودا رو به غروب اقیانوس آرام و شهر رستورانهای کوچیک، خونه های رنگی و دیوارهای پر از گرافیتی. ... One minute #walking #valparaiso #chile #shotonnote8
#والپارایسو اسم این شهر پر از پستی بلندی و رنگیه که در دو ساعتی سانتیاگوست و یکی از شهرهای ساحلی از شش هزار کیلومتر ساحل #شیلی. شهر دور از دود ِ پابلو نرودا رو به غروب اقیانوس آرام و شهر رستورانهای کوچیک، خونه های رنگی و دیوارهای پر از گرافیتی. شهر آسانسورهای معروف که طبقه طبقه بالا میرن تا خیابون های طلایی از نور خورشید که به دریا میرسن از اون بالا دیده شن. -
تا اینجای کار اطلاعاتی بود که هر دفترچه اهنمایی د۱رباره والپارایسو میتونه بهتون بده. تازه از این توضیحات که رد بشیم و تعداد توریست ها و فروشنده های با لبخند شهر اذیتمون نکنه، به کوچه پس کوچه های خلوتی میرسیم که راه مسافرهایی مثل من بهشون نمیفته. به خونه های با سقف بلند و پنجره های چوبی، غروب آبی و بنفش با ویویه سقف خونه ‌ی همسایه، صدای سگ بی خانمان و بوی غذا از آشپزخونه‌ی رستوران قدیمی و معروف طبقه پایین، که پیرمردی سالهاست اونجا با لبخند خسته غذاها رو سرو میکنه.
شهری که روی رنگی و پر توریستش فقط تابستونا به راهه و با سرد شدن هوا ازش فقط خیابون‌های سرد و خلوت میمونه و آدم‌های منتظر. -
پشت تموم این شهرهای رنگی و قشنگ پیرمردهایی با کلاه های چرمی و هزار خاطره، زنان مسن با دندون‌های مصنوعی و ذهنی پر از داستا ن‌های عاشقانه و نوشته های قدیمی حاصل سالها عمر دیوارهاست. داستان‌ها و خاطراتی که خیلی راحت نمیشه بهش دست پیدا کرد و خونه هایی که نمیشه به راحتی از دیوارهاش گذشت و من تنها کاری که میتونم بکنم اینه که با یه لیوان قهوه، تو تراس یکی از همین نقاط پر توریست بشینم و از فانتزی و تصوراتم استفاده کنم که بتونم تصاویر مغزم رو بنویسم و بکشم. قهوه ام رو از پسری که میگه دو ساله اومده اینجا کار کنه میگیرم و بعد شعری (که خیلی‌ها میگن از نرودا ست!:) میخونم:

به آرامی شروع به مردن میکنی 
اگر سفر نکنی ، 
اگر کتابی نخوانی ، 
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ، 
اگر از خودت قدردانی نکنی 
به آرامی شروع به مردن میکنی... -
Music : Valparaíso by Osvaldo Rodriguez
Read more
... جواب دندان شکن آقای میثم صفرپور به شعر خانم سیمین بهبهانی ↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭ ↴سیمین بهبهانی من ...
Media Removed
... جواب دندان شکن آقای میثم صفرپور به شعر خانم سیمین بهبهانی ↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭ ↴سیمین بهبهانی من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه؟؟؟ من اگر مست می و شرب و شرابم؛ به توچه؟؟؟ تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من؟؟؟ من اگر عاشق سنتور و ربابم؛ به تو چه؟؟؟ تو اگر غرق نمازی٬ چه کسی گفت چرا؟؟؟ من اگر وقت ... ...
جواب دندان شکن آقای میثم صفرپور به شعر خانم سیمین بهبهانی
↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭↭
↴سیمین بهبهانی

من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه؟؟؟
من اگر مست می و شرب و شرابم؛ به توچه؟؟؟
تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من؟؟؟
من اگر عاشق سنتور و ربابم؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر غرق نمازی٬ چه کسی گفت چرا؟؟؟
من اگر وقت اذان غرقه به خوابم؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر لایق الطاف خدایی٬ خوش باش!
من اگر مستحق خشم و عتابم؛ به تو چه؟؟؟
دنیا گر چه سراب است به گفتار شما
من به جِد طالب این کهنه سرابم؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص!
و من ار رایحه ی مثل گلابم؛ به تو چه؟؟؟
من اگر ریش٬ سه تیغ کرده ام از بهر ادب...!
و اگر مونس این ژیلت و آبم؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی!
من اگر دُردکش باده ی نابم؛ به تو چه؟؟؟
تو اگر طالب حوری بهشتی٬ خب باش!
من اگر طالب معشوق شبابم؛ به تو چه؟؟؟
تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان
من اگر فارغ از روز حسابم؛ به تو چه؟؟؟ ↴جوابیه دندان شکن میثم صفرپور
کفر و بی دینی ات ای یار , به ما مربوط است.
بشنو این پند گهربار , به ما مربوط است.
تو که با لهو و لعب در پی مستی هستی...
میکنی جمع گرفتار , به ما مربوط است.
بی خیالت بشوم بارش طوفان بلا...
میرسد از درو دیوار , به ما مربوط است.
آنچه آمد به سر طایفه نوح نبی...
میشود واقعه تکرار , به ما مربوط است.
من اگر لایق الطاف خدایم , به تو چه؟
تو کنی جامعه بیمار , به ما مربوط است.
تو اگر می بخوری در پس خانه , چه به من؟
گر بیایی بر انظار , به ما مربوط است.
تو به این کوه گنه عامل شیطان گشتی.
شده ای نوکر دربار به ما مربوط است.
گر نبندیم بر پوزه او قلاده...
میدرد همچو سگ هار , به ما مربوط است.
گر تو سوراخ کنی کشتی این جامعه را...
میشود غرق به ناچار به ما مربوط است.
مست کن لیک نبینم که تو مستی کردی.
اربده , کوچه وبازار؟ به ما مربوط است.
تو که با چنگ و ربابت همه ی مردم را...
میکنی مستعد نار , به ما مربوط است.
به جهنم که خودت را بکشی در خانه...
در خیابان بزنی دار به ما مربوط است.
دین من داده اجازه که دخالت بکنم...
تا نبینم زتو آزار , به ما مربوط است.
امر معروف کنم , نهی زمنکر بپذیر...
تا ابد , ترمز اشرار , به ما مربوط است.
Read more
. شب ها که در خیابان خلوت خواب پا به پای غرور و قافیه می روی مرگ با لباس چین دار بلندش پای پنجره ی اتاقم ...
Media Removed
. شب ها که در خیابان خلوت خواب پا به پای غرور و قافیه می روی مرگ با لباس چین دار بلندش پای پنجره ی اتاقم می آید سوت می زند و منتظر می ماند قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد مرگ هم بر می گردد می رود سراغ سرایدار پیر همسایه نه ! عزیز دلم تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام اینها که نوشتم حقیقت محض ... .
شب ها که در خیابان خلوت خواب
پا به پای غرور و قافیه می روی
مرگ با لباس چین دار بلندش
پای پنجره ی اتاقم می آید
سوت می زند
و منتظر می ماند
قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد
مرگ هم بر می گردد
می رود سراغ سرایدار پیر همسایه
نه ! عزیز دلم
تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام
اینها که نوشتم حقیقت محض است
باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ
کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است
بایست و تماشا کن
تا ببینی چکونه به دامن دریا و گریه می روم
بس کن ای دل ساده
صفحه صفحه برای که گریه می کنی ؟
کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند
تا خواب بی خروس بانوی بهار را بر هم نزنی
گوش کن! درمانده ی درد آلود
از پس پرده های پنجره
صدای سوت می آید.
Read more
یک وجب خاک، میان کفنم بُگذارید مرهمـی بر بدن سینه زنم بُگذارید یک وجب خاک، فقط از حرم کرب و بلا بِگُذارید، به روی بدنم بُگذارید حتما اینگونه کمی بوی حرم میگیرم ذره ای کاش، محل بر سخنم بُگذارید تا که در قبر، فقط ناله زنم "وای حسین" ذره ای تربت اعلـی، دهنم بُگذارید همه جا جار زدم که وطنم کرب و بلاست پس ... یک وجب خاک، میان کفنم بُگذارید
مرهمـی بر بدن سینه زنم بُگذارید
یک وجب خاک، فقط از حرم کرب و بلا
بِگُذارید، به روی بدنم بُگذارید
حتما اینگونه کمی بوی حرم میگیرم
ذره ای کاش، محل بر سخنم بُگذارید
تا که در قبر، فقط ناله زنم "وای حسین"
ذره ای تربت اعلـی، دهنم بُگذارید
همه جا جار زدم که وطنم کرب و بلاست
پس به روی لحدم، از وطنم بُگذارید
یک وجب پارچه هم هست، که اشک آلود است
این کمی پارچه را هم به تنم بُگذارید
کاش میشد که کمی، تربت اعلای بقیع
در مــزارم، ز غـبـارِ حـسنم بُگذارید
نــوكـــر نـوشـــت:
#حـسیـن_جان
عاشقی آوارگی دارد میان کوچه ها
عاشقی بیچارگی دارد بلا پشت بلا
می رسد از قلب عاشق ها دمادم این نوا
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کـربلا
صلي الله عليڪ يا سيدناالمظلوم يااباعبدالله الحسين
سلام عليكم و رحمة الله... صبحتون بخير... روزتون معطر بنام اباعبدالله
#بیاد_شهید_مدافع_حرم_محمد_جواد_رضایی
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اللهم_الرزقنا_حـرم
#امام_حسنی_ام #مدینه #بقیع
#یارقیه #یا_حسین #لبیک_یا_حسین
#امام_حسین #بین_الحرمین
#شکر_خدا_که_در_پناه_حسینیم
#همه_نوکر_حسینیم
#شهادت_مادرم_افسانه_نیست
#اسلام #شیعه #محرم #اربعین #صور #سوریه
#روضه #فاطمیه #کربلا #نجف
#بیچاره_اون_که_حرم_رو_ندیده
#بیچاره_تر_اون_که_دید_کربلاتو
#عطش
Read more
Tehran, Iran آنچه در یک هفته، پس از رسیدن گذشت؛ تا از پرواز نشستم، آقاجونم یکهو رفت کما، دستهاش رو ...
Media Removed
Tehran, Iran آنچه در یک هفته، پس از رسیدن گذشت؛ تا از پرواز نشستم، آقاجونم یکهو رفت کما، دستهاش رو گرفتم، بوسیدم. توی کما، دستهام رو فشار داد، سر به سرش گذاشتم، به مادربزرگ قول دادم که خوب میشود. چند ساعت بعد رفت، برای همیشه، مغزم باور نمیکند. . از شمال شهر به شرق میروم، به غرب، به جنوب تا بهشت زهرا، ... Tehran, Iran
آنچه در یک هفته، پس از رسیدن گذشت؛
تا از پرواز نشستم، آقاجونم یکهو رفت کما، دستهاش رو گرفتم، بوسیدم. توی کما، دستهام رو فشار داد، سر به سرش گذاشتم، به مادربزرگ قول دادم که خوب میشود. چند ساعت بعد رفت، برای همیشه، مغزم باور نمیکند.
.
از شمال شهر به شرق میروم، به غرب، به جنوب تا بهشت زهرا، روزی چندبار، توی ترافیک طاقت‌فرسا گیر میکنم، توی ماشین خوابم میبرد، توی پذیرایی، جلوی مهمونها، وسط مراسم. چشمهایم پف کرده.
.
سانی چندین بار به کلینیک و بیمارستان میرود، هربار با درد برمیگردد، قرار است زیر عمل برود‌، لبخند میزند، من گریه میکنم، صبح‌ها توی دستشویی، سر مزار، توی کلینیک، عصر سر میز غذا، شب توی تختخواب. عضلات صورتم درد می‌کند.
.
اینترنتم قطع میشود، احتیاج دارم، کارم گیر است، زنگ میزنم ایرانسل، دلم میخواد یقه‌ی اپراتور را بگیرم و بگویم این چه وضعش است، تقصیر او نیست، او هم یک قربانیست. وصل میشود، قطع میشود، وی‌پی‌ان کار نمیکند، زیر لب فحش میدم، گلویم گرفته.
.
توی مترو، تو ترافیک، در رادیولوژی، در بیمارستان، غسالخانه، سر کوچه، تو مغازه، در فامیل، اعصاب ندارند، حق دارند که اعصاب نداشته باشند، بیمارستان شبیه میدان جنگ است. حیف از هوای اردیبهشتی، صدایم در نمی‌آید.
.
خبر میدهند که فندق بیمارستان است. در آی‌سی‌یو، احیا میشود، برایش یه عروسک خنگول از آنور آبها آورده‌ام، به من می‌گویند که وابسته‌ی عروسک قبلی شده، دلم می‌لرزد، میخواهم ببینمش، طاقت ندارم. دستم می‌لرزد.
.
دلم میخواهد بروم جایی که بی‌خبری‌ست، به من اخبار بد ندهند، بروم یک سیاره دیگر و فراموشی بگیرم و تصور کنم که زندگی زیباست، شبیه عکس‌های اینستاگرامی که هر روز صبح‌بخیر میگویند. شانه‌هایم درد میکند.
.
#تهران_نامه #تناقض_در_اینستاگرام #به_اندازه_یک_هفته_حرف_دارم
#کاش_بودی_و_میدیدی
Read more
<span class="emoji emoji1f451"></span>~√• به سلامتي : •√~<span class="emoji emoji1f451"></span> ✗✓✗به سلامـــــــتی اون قاضـــــی که متــــــهم رفیقش بود و به جای اینکه حکــــــم ...
Media Removed
~√• به سلامتي : •√~ ✗✓✗به سلامـــــــتی اون قاضـــــی که متــــــهم رفیقش بود و به جای اینکه حکــــــم بده استعفــــــا داد✗✓✗ ✗✓✗به سلامتــــــــی پدری که بچه کوچــــــکیش خواست آمــــــتپول بزنه گفت بابا درد داره بزار دستـــــت گاز بگیرم..با اینکه دســـــت بابا کبود شده بود, گفت دیدی ... 👑~√• به سلامتي : •√~👑 ✗✓✗به سلامـــــــتی اون قاضـــــی که متــــــهم رفیقش بود و به جای اینکه حکــــــم بده استعفــــــا داد✗✓✗ ✗✓✗به سلامتــــــــی پدری که بچه کوچــــــکیش خواست آمــــــتپول بزنه گفت بابا درد داره بزار دستـــــت گاز بگیرم..با اینکه دســـــت بابا کبود شده بود, گفت دیدی پســـــرم درد نداشت✗✓✗ ✗✓✗ﺑﻪ ﺳﻼﻣــــــــــﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﺮﺍﺷــــــــﯿﺪﻥ ﻣﻮﯼ ﮐﻮﺩﮎ ﻣﺒﺘﻼ ﺑﻪ ﺳﺮﻃﺎﻧــــــــﺶ ﮔﺮﯾـــــﻪ ﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ..ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺘـــــــــــﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧــــــــﺶ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﮔــــــــــﻔﺖ :ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﺘـــــــﺮﺍش✗✓✗ ✗✓✗به سلامـــــــــــتی بابایی که دخترکوچــــــــــولوش زنگ زد بهش گـــــــــفت :بابا داری میای خونه پاستیل میـــــخری؟ ولی وقتی جیبشو نگاه کرد و دید نمیتونه ماشینشـــــــو زد کنار خیابــــــــون و آروم پیاده شد و گفت :آزااادی آزااادی ۲ نفر✗✓✗ ✗✓✗ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘـــــــﯽ دختری ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺸــــــــﺖ ﺷﯿﺸآآآآآآآﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﺎﺭﻧﺠـــــﯽ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺗﻤﯿﺰﮐﺮﺩﻥ ﺧﯿﺎﺑـــــــﻮﻧﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷـــــــﮑﺮ ﭘﺪﺭ ﻣﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﺣــــــــﻼﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿــــــﺎﺭﻩ✗✓✗ ✗✓✗سلامــــــــــتی اون پسرائیکه وقتــــــی یه شـــــــب تنها از یه کوچه رد میشـــــی سرشون و میندازن پائین از بغلــــــــت رد میشن که احساس امنیت کنی ✗✓✗ ✗✓✗سلامــــــــــتی دختری که تو حســــــــرت یه داداش موند ولی به کســـــــی نگفت داداش✗✓✗ ✗✓✗به سلامـــــــــتی تویـــــــی که واسه هر کدومـــــــــش دلت بیشــــــــــتر گرفت✗✓ ~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
Read more
«سخن خواهم گفت» از تو با بادها سخن خواهم گفت از تو با پرندگان، از تو با فواره های روشن باغ، از تو ...
Media Removed
«سخن خواهم گفت» از تو با بادها سخن خواهم گفت از تو با پرندگان، از تو با فواره های روشن باغ، از تو با آسمان سخن خواهم گفت. از تو با شبچراغ ستارگان، از تو با خورشید که تیغ بلند آفتابی اش را آخته به شبیخون شب؛ از تو با قطره های بازیگوش باران، از تو با طاق رنگین کمان سخن خواهم گفت. از تو با چشمه ... «سخن خواهم گفت»

از تو با بادها سخن خواهم گفت
از تو با پرندگان،
از تو با فواره های روشن باغ،
از تو با آسمان سخن خواهم گفت.

از تو با شبچراغ ستارگان،
از تو با خورشید
که تیغ بلند آفتابی اش را آخته به شبیخون شب؛
از تو با قطره های بازیگوش باران،
از تو با طاق رنگین کمان
سخن خواهم گفت.

از تو با چشمه ها،
از تو با رودها،
از تو با اقیانوس ها سخن خواهم گفت.
با موج ها و
ماهیان و
مرغان سپید ماهی گیر.
از تو با درختان،
از تو با بیرق بنفشه،
از تو با کودکان گردوباز
سخن خواهم گفت.

از تو با بردگان نان،
از تو با مردمان ساده ی سرزمینم،
از تو با تمام برگ های نانوشتۀ جهان
سخن خواهم گفت.

از تو با عطرها و آینه ها،
از تو با خنیاگران دوره گرد،
از تو با بلوغ پس کوچه ها،
از تو با تنهایی انسان،
از تو با تمام نفس های خویش
سخن خواهم گفت.

تو را به جهان معرفی خواهم کرد.
تا تمام دیوارها فرو ریزند
و عشق،
بر خرابه های تباهی
مستانه بگذرد.

رسالت دیگری در میانه نیست
من به این رباط آمده ام
تا تو را زندگی کنم و
بمیرم.

یغما گلرویی

از مجموعه شعر «اینجا ایران است و من نو را دوست می دارم» / چاپ اول ۱۳۸۱

برای دسترسی به آثار، ویدئوها و تصاویر یغما گلرویی می توانید در کانال رسمی او در تلگرام عضو شوید. برای پیوستن به این کانال می توانید از لینک زیر استفاده کنید:
https://telegram.me/yaghmagolrouee

#یغما_گلرویی
#یغماگلرویی
#yaghma_golrouee
#yaghmagolrouee
Read more
خودمو کوبوندم و از نو نساختم/همه رو بردم و از خودم باختم/گندش بزنن که واسه شادی باید خودت یه طرف باشی، ...
Media Removed
خودمو کوبوندم و از نو نساختم/همه رو بردم و از خودم باختم/گندش بزنن که واسه شادی باید خودت یه طرف باشی، فهمت یه طرف/خواب نمیرم اصن نمیره به کتم/که بزنن روی من اتیکت نفهم/من توی روشنایی مصنوعی روزای شما گم میشم/همونطوری که شما توی تاریکی من/دیدم جیره خورای ارشاد درنده/الهام سفید و چادر سیاه چرخنده/داد ... خودمو کوبوندم و از نو نساختم/همه رو بردم و از خودم باختم/گندش بزنن که واسه شادی باید خودت یه طرف باشی، فهمت یه طرف/خواب نمیرم اصن نمیره به کتم/که بزنن روی من اتیکت نفهم/من توی روشنایی مصنوعی روزای شما گم میشم/همونطوری که شما توی تاریکی من/دیدم جیره خورای ارشاد درنده/الهام سفید و چادر سیاه چرخنده/داد زدن عقیده بی ترس و واهمه/بی جنگ و حادثه/بدون هر مقایسه/من جیوه پشت همه آیینه ها رو کندم/گل کردم همه ی آب های زلال رو/برا شکست دشمنام نکوشیدم/من از قبل جنگ با اونا رو برده بودم/وحشت من فروریختن برابر خودمه/من یه شروعی میخوام که از آخر خودمه/من تویی رو میخوام که از خودش تهی ام/تویی که از دور میاد ولی نزدیکمه/نه تویی که نزدیکمه و ازم دور/ذهن تو بهش یاد میدن دنبال نر نره/چون زنای غیر محصنه مجازات صد ضربه شلاق/جنگیدن با تانک نیس/جنگیدن با ذهنته/ذهنتو میکشم به جناح نابرابر/که خدای تو هم میشه با حجم صفر با چگالی بی نهایت/حالا بهم بگو از برفهای بدون بخاری نیومده/از اسکی های نکرده/از دلخوری هاگ های قارچ جنگلی/از نسیم پاییزی نوزیده/از معشوقی که زاده شد برای نرسیدنت/از دوست پسر زن حامله ات/از کتمان حرامزادگی کودکت/از چشم داشتتن پیرمرد پولدار ته کوچه به دختر باکره ات/از خیابانی که در یک شب تو را شکست و شاعر کرد/از میوه فروش محله که عشق کاذب را به تو قالب کرد/تا از تشنگی مرد،ولی آب جوب نخورد/اون گرد باد توی کویر آروم بود/تو ابراهیمی که باید وسط آتیش بسوزه/پس طبقه یکو بیخیال شو،دو رو با سه جمع کن برعکس کن،هدیه به عشقت کن/ولی اینو بدون، یه درخت با ریشه بی میوه/می ارزه به گل بی ریشه خوش بو...
Read more
. . اَللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ سَيِّدِ النَّبِيّينَ، وَوَصِيِّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ . . باید ...
Media Removed
. . اَللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ سَيِّدِ النَّبِيّينَ، وَوَصِيِّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ . . باید بچشد گرمیِ طوفانِ نجف را هرکس که ندارد تبِ سلطان نجف را ما را نه فقط بر سرِ این سفره نشاندند خورده است نبی هم کفی از نان نجف را بخشید خدا اولِ این ماهِ مبارک پیش از همه‌ی خلق مسلمان ... .
.
اَللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ سَيِّدِ النَّبِيّينَ، وَوَصِيِّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ
.
.

باید بچشد گرمیِ طوفانِ نجف را
هرکس که ندارد تبِ سلطان نجف را

ما را نه فقط بر سرِ این سفره نشاندند
خورده است نبی هم کفی از نان نجف را

بخشید خدا اولِ این ماهِ مبارک
پیش از همه‌ی خلق مسلمان نجف را

می‌خواست ببینیم کریمیِ علی را
رو کرد خداوند حسن جانِ نجف را

یک روز بیاییم و بسازیم مدینه
بالای سرِ فاطمه ایوانِ نجف را

دیدیم همه سروری آلِ علی را
اول پسرِ مادریِ آل علی را

نامت به لبم آمد و چسبید لبانم
انگار پُر از قندِ مُکرر شدم امشب

من از جبروت و جلواتِ تو شنیدم
ای عشق به من حق بده کافر شدم امشب

باید که ببینند علی را ، حسنش را
نقش شرف الشمس عقیق یمنش را

آئینه بگیرید پیمبر شدنش را
از روز ازل حضرتِ حیدر شدنش را

باید که عقیقه بکند فاطمه امشب
شیرینیِ این لحظه‌یِ مادر شدنش را

یوسف سرِ این کوچه دویده است ولی باز
میدید در آن غُلغُله آخر شدنش را

چشمی که حسد داشت به ذُریه‌ی زهرا
با رویِ حسن دید خود اَبتر شدنش را

بین‌الحرمین اند ملائک همه امشب
تبریک بگویند برادر شدنش را

تنها نه دل ما که دو عالم حسنیه است
هر دو حرم کرببلا هم حسنیه است

باید که علی چند پسر داشته باشد
تا اینکه مدینه سه قمر داشته باشد

مانند نبی کیست که در بینِ دو عالم
از فاطمه‌ی خود دو جگر داشته باشد

باید که پسر دار شوی تا که بفهمی
شیرینیِ باغی که ثمر داشته باشد

هرکس که از این ایل بُوَد موقع رزمش
در پنجه‌یِ خود تیغِ دو سر داشته باشد

باید که پس از نامِ علی ذکرِ حسن داشت
تا تیغِ اباالفضل اثر داشته باشد

خورشید چرا نیمه‌ی شب بر سرِ بام است
گو ماه نیاید که مرا ماه تمام است

آن کَس که در این خانه غلام است امیر است
آن کَس که امیر است بر این خانه غلام است "در مذهبِ ما باده حلال است ولیکن
بی رویِ تو ای سَروِ گُل اندام حرام است"

با اینهمه حُسنی که شده جمع در اینجا
حیران شده‌ام قبله کدام است کدام است
.
شاعر:حسن لطفی .

امامزاده ی آبادی هم حرم دارد
ولی برادر زینب هنوز بی حرم است
.

#آخر حسنستان بشود این عربستان
#میلادامام_حسن_مبارک
#یاکریم_اهل بیت
#رمضان_المبارک
#آتش_به_اختیار
#امام_خامنه ای:برای بزرگترین جهاد خود را آماده کنید
Read more
پیکِ مرگ آمد شبی شوقِ جهانم را گرفت تا به خود جنبیدم عزرائیل جانم را گرفت سرنشین بنز آن دنیا شدم بی ...
Media Removed
پیکِ مرگ آمد شبی شوقِ جهانم را گرفت تا به خود جنبیدم عزرائیل جانم را گرفت سرنشین بنز آن دنیا شدم بی گفت و گو مرگ در پس کوچه ی دنیا ژیانم را گرفت رد شدم با پای لرزان از پُلِ تنگِ صراط یک فرشته دستهای ناتوانم را گرفت گفتم آن دنیا خودم مأمور دولت بوده ام! اخم کرد و کارتهای سازمانم را گرفت چونکه ... پیکِ مرگ آمد شبی شوقِ جهانم را گرفت
تا به خود جنبیدم عزرائیل جانم را گرفت

سرنشین بنز آن دنیا شدم بی گفت و گو
مرگ در پس کوچه ی دنیا ژیانم را گرفت

رد شدم با پای لرزان از پُلِ تنگِ صراط
یک فرشته دستهای ناتوانم را گرفت

گفتم آن دنیا خودم مأمور دولت بوده ام!
اخم کرد و کارتهای سازمانم را گرفت

چونکه دانست آن جهان من گیر میدادم به خلق
گیر داد و حس و حال شادمانم را گرفت

بعد با اکراه ما را هم به داخل راه داد
اشتیاق زایدالوصفی امانم را گرفت

باغ سبزی دیدم و انواع نعمتها ولی
دیدن حور و پری تاب و توانم را گرفت

میگذشت ازدورحوری، گفتم "آی لاو یو، کامان"
دست هابیل آمدومحکم دهانم را گرفت سعی کردم تا بنوشم جامی از جوی شراب
حضرت عیسی پرید و استکانم را گرفت

دیدم استخری پُر از حوری، پریدم توی آب
تا شدم نزدیک آنها کوسه رانم را گرفت

خواستم وارد شوم در حلقه ی اصحاب کهف
سگ پرید از قسمتِ پا استخوانم را گرفت

گفتم آخر ای خدا! این گیر دادنها به ما
لذتِ تفریح در باغِ جنانم را گرفت

پاسخ آمد: این سزای اوست که روی زمین
وقتِ عشق و حال ، حالِ بندگانم را گرفت...!
Read more
آبمیوه ملس معجون توت فرنگی ۹۰۰۰ تومان آب میوه استوایی ۱۰۰۰۰ تومان معجون با آب توت فرنگی، بستنی، ...
Media Removed
آبمیوه ملس معجون توت فرنگی ۹۰۰۰ تومان آب میوه استوایی ۱۰۰۰۰ تومان معجون با آب توت فرنگی، بستنی، موز، مغز و تشکیلات و اینا بود. خوشمزه و سنگین. همینطور آب میوه استوایی که در واقع بیشتر تکه های میوه بود. ترکیبی از موز، آناناس، انبه،سیب و آلوورا. پی نوشت یک: یه زمانی معجون ممنوع بود. یعنی اسمش ... آبمیوه ملس

معجون توت فرنگی ۹۰۰۰ تومان
آب میوه استوایی ۱۰۰۰۰ تومان

معجون با آب توت فرنگی، بستنی، موز، مغز و تشکیلات و اینا بود. خوشمزه و سنگین. همینطور آب میوه استوایی که در واقع بیشتر تکه های میوه بود. ترکیبی از موز، آناناس، انبه،سیب و آلوورا.

پی نوشت یک:
یه زمانی معجون ممنوع بود. یعنی اسمش و فروشش خلاف سنگین حساب میشد. تفکرش هم این بود که چون پتانسیل آدمیزاد رو بالا میبره ذاتا خطرناکه! الله اکبر به این همه تخیل و نبوغ!
حالا شاید طرف می‌خواست معجون بخوره بره اسباب کشی کنه‌ها! ولی خُب دیگه.

پی نوشت دو:
بچه که بودم یه کتاب داستان داشتم که داستان دوستی یه لک لک با روباه بود.
روباه لک لک رو مهمون کرده بود و برای اینکه لک لک نتونه زیاد غذا بخوره، سوپ رو توی بشقاب ریخته بود. اون بیچاره هم بخاطر نوک بلندش نمی تونست توی بشقاب نوک بزنه و بخوره!
با این لیوانِ تکه های میوه و نی‌ که برای خوردنش گذاشته بودند یاد اون داستان افتادم.
چون هر چی زور زدم تکه‌های سیب و آناناس از نی بالا نیومد که نیومد. پی نوشت سه:
از من بگریزید که دیوانه ام امشب
با من منشینید که معجون زدم امشب

معالی آباد، نبش کوچه ۱۱

#معجون_میزنی؟ #اسباب_کشی_داریم_بخدا #پس_چرا_دوبنده_پوشیدی؟ #میخوام_برم_رو_تشک #کشتی_گیرم #خسته_نباشی_دلاور #خدا_قوت_پهلوان #شیراز #میوه #معجون #بزن #خوشمزه #shiraz #shirazfood
Read more
. بی اجازه می نویسم برای شهیار شعرهای ناب ... امروز که هزار ساله شدین من هزار و یک سال با ترانه های شما خاطره بازی کرده‌ام. از میان خماخم همه قدغن‌ها وجد من از واژه‌های ناب شما بود که در چینش به رقصم می آورد و در کرشمه به تحسینم وا می داشت. نمی توانستم اندازه ی هیچ عاشقانه ای را حرمت بگذارم که معیارم بر ... .
بی اجازه می نویسم برای شهیار شعرهای ناب ...
امروز که هزار ساله شدین من هزار و یک سال با ترانه های شما خاطره بازی کرده‌ام. از میان خماخم همه قدغن‌ها وجد من از واژه‌های ناب شما بود که در چینش به رقصم می آورد و در کرشمه به تحسینم وا می داشت.
نمی توانستم اندازه ی هیچ عاشقانه ای را حرمت بگذارم که معیارم بر مدار اندازه‌های شما بود در عشق که قد برگ می شدین و راضی به مرگ و این منصفانه نبود برای من و ما که رقص سایه هایمان حتی قدغن بود و همیشه بدنبال یک مرد- که بود اما نبود- پس کوچه‌های شهر‌‌ِ یار را می پیچیدیم و شهیاری نبود.
نبود عزیز جمعه های عشق و آزادی. واقعا نبود آنکه حاضر باشی نفست را در فاصله با او بگیرند.
نفستان هزاران سال دیگر برود و بیاید و ممد حیاتتان باشد و هم مفرح ذات که واژه ها را در ترکیبهای شاعرانه‌ای نو، خانه نشین دلهای ما کردین و عاشقی آموختیم از شما که بوی گندم را از آن خود کردین و همه کاشته‌هایتان به جان ما نشست.
روزگارتان برقرار شاعر ترانه‌های ناب و نقاش واژه های نو.
تینا پاکروان
#شهیار_قنبری
@shahyarghanbari
@losangelestehranmovie
Read more
... سید مهدی ابوالقاسمی: باید تو را کجای دلم می گذاشتم وقتی دلی به وسعت دریا نداشتم ای ”من هزار ...
Media Removed
... سید مهدی ابوالقاسمی: باید تو را کجای دلم می گذاشتم وقتی دلی به وسعت دریا نداشتم ای ”من هزار کوچه‌پس از تو‌گریسته” ای ”من نفس نفس نفسم‌را نزیسته” ای ”ساکن‌کدام‌خیابان دورتر” ای از تنم‌گریخته ای جان‌دور‌تر نفرین به آنچه فاصله را در میان‌گذاشت این عشق من‌که سودمرا در زیان گذاشت بال ... ...
سید مهدی ابوالقاسمی:
باید تو را کجای دلم می گذاشتم
وقتی دلی به وسعت دریا نداشتم

ای ”من هزار کوچه‌پس از تو‌گریسته”
ای ”من نفس نفس نفسم‌را نزیسته”

ای ”ساکن‌کدام‌خیابان دورتر”
ای از تنم‌گریخته ای جان‌دور‌تر

نفرین به آنچه فاصله را در میان‌گذاشت
این عشق من‌که سودمرا در زیان گذاشت

بال مرا کرانه تویی‌و‌قفس تویی
وقتی تمام شد غم دنیا، سپس...تویی

ای آنکه هرچه بر سرم آورده روزگار
صد روزگار پشت سرش کرده ای قطار
...
باید گذاشت سر به بیابان خلوتم
کاری‌به من‌نداشته‌باشید...راحتم

هان ای چراغ خلوت خاموشی ام بسوز
تنهاییِ خوشم به هم‌آغوشی ام بسوز

تنهایی ام‌خوش است، نشستن کنار‌خویش
گرم غمِ تو بودنم و روزگار خویش

#سید_مهدی_ابوالقاسمی
#علی_برات_نژاد
#خوشنویسی
#نستعلیق
#شعر_ناب
#ابیات_ناب
#Calligraphy
Read more
صربستان بالکان بلگراد{ شهر سفید } در کنار دانوب قرار بر درنگی بود کوتاه! دمی چشم بستم،ماندم،گوش ...
Media Removed
صربستان بالکان بلگراد{ شهر سفید } در کنار دانوب قرار بر درنگی بود کوتاه! دمی چشم بستم،ماندم،گوش دادم، از هیاهوی درون و برون تهی می شوم دانوب در تمام رگ هایم جاری می شود با تمام زیباترین و زنده ترین گربه ماهی هایش تک به تک در رگ های جانم می لغزند گویا درنگ جایز است!!! گوش می سپارم و گوش می سپارم ... صربستان
بالکان
بلگراد{ شهر سفید }
در کنار دانوب قرار بر درنگی بود کوتاه!
دمی چشم بستم،ماندم،گوش دادم،
از هیاهوی درون و برون تهی می شوم
دانوب در تمام رگ هایم جاری می شود
با تمام زیباترین و زنده ترین گربه ماهی هایش
تک به تک در رگ های جانم می لغزند
گویا درنگ جایز است!!!
گوش می سپارم و گوش می سپارم و گوش می سپارم
از دور دست دانوب نوایی به سویم روان می شود
خوش است، سحر امیز است ، مصفا است
صدا مرا می برد به قلب جنگل شوارتزوالد به کاخ پرنس فورشتنبرگ
نت ها بر جانم می بارند و در روحم جوانه می زنند
اشتراوس با دانوب آبیش تعمیدم می دهد
تعمید شده ام بر کرانه دانوب و بر درگاه
سنت ساوا سنت نیکلاس سنت مارک
اکنون بر کتف هایم دوبال روییده!
پرواز می کنم تا دژ بزرگ بلگراد تا خیابان میهایلووا و سنگ فرش های یکه اش تا کالینیک تا کالمگدان تا برج گاردو
تا استحکامات قرون وسطایی تا حومه امپراطوری اطریش و مجار تا دخمه های تو در توی شراب های کهن نووی ساد تا زمون تا .....
و سپس شبگردی های طولانی در کوچه های پیچ در پیچ و توقفی کوتاه بر در یک کافه و کافه پشت کافه و تراموا گردی
خواب در شهر سفید معنا ندارد پس ادامه
می دهم تا .......
Read more
. آدم‌ها وقتی به شهر و دیارشان سفر می‌کنند مورد استقبال قرار می‌گیرند و همه دل‌شان می‌خواهد یک پذیرایی ...
Media Removed
. آدم‌ها وقتی به شهر و دیارشان سفر می‌کنند مورد استقبال قرار می‌گیرند و همه دل‌شان می‌خواهد یک پذیرایی خوبی از شخص مهمان داشته باشند. خب بنده هم هیچ‌گاه از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم. مثلا روز اول سفر، مامانم آمد پیشم و گفت دخترم به مبارکی حضورت می‌خواهیم برايت مرغ بریان و گوسپند گردان و شیشلیک‌های ... .
آدم‌ها وقتی به شهر و دیارشان سفر می‌کنند مورد استقبال قرار می‌گیرند و همه دل‌شان می‌خواهد یک پذیرایی خوبی از شخص مهمان داشته باشند. خب بنده هم هیچ‌گاه از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم. مثلا روز اول سفر، مامانم آمد پیشم و گفت دخترم به مبارکی حضورت می‌خواهیم برايت مرغ بریان و گوسپند گردان و شیشلیک‌های از سیخ آویزان تدارک ببینیم. گفتم آخه چه کاریه! حالا دور هم یه چی می‌خوریم معده‌مون شاد شه. گفت پس خودت بگو دلت می‌خواهد چه غذایی برایت درست کنم.

گفتم قرمه سبزی. در جا جواب داد: به جان خودت همین دیروز سبزیش رو تموم کردیم. گفتم اصلا ع‍‍‍‍یب نداره که. قیمه هم گزینه مناسبیه. رفت و یه سرك تو کابینت‌ها کشید و اومد گفت شرمنده‌تم که قوطی لپه‌مون همین امروز خالی شده... دیگه خواستم دلش نشکنه گفتم غمت نباشه. ماکارونی بپز برام با ته دیگ سیب‌زمینی که اسیرشم. اما تا اومدم از جا پاشم یکی زد شونه‌ام گفت: مامان قربونت، نه اینکه فکر کنی قصد و غرض شخصی در کار باشه ها! ولی الان نگاه کردم دیدم دو تا سیب زمینی مونده داریم تو سبد. یکیش جوونه زده، اون یکی کپک.

دیگه صرفا به دلیل حفظ احترام بین مادر و فرزند خشمم رو فرو خوردم و گفتم: حله مادر. یه املت گوجه‌ای درست کن با سنگک و پیاز بزنیم دور هم، که بابام از اون ور خونه داد زد: شرمنده هاا! ولی این سنگکی سر کوچه‌مون همین پریروزا جمع کرده رفته به جاش ابزار یراقی زدن.

خلاصه شب اول که ما نون فریزری و پنیر خوردیم با پیاز واسه خوشمزگيش. ولی مامان تا آخر شب همچنان تاکید داشت که دخترم، باز هم اگه فردا چیز خاصی میل داری تعارف نکنی ها، بگو تا خودم برات می‌پزم.
Read more
. پدر من عاشق «نصیحت کردن» است. اینکه چه کسی را در مورد چه موضوعی نصیحت می‌کند زیاد برایش مهم نیست. ...
Media Removed
. پدر من عاشق «نصیحت کردن» است. اینکه چه کسی را در مورد چه موضوعی نصیحت می‌کند زیاد برایش مهم نیست. فقط دوست دارد نصیحت کند. چند وقت پیش، دیدم نصف شب از خواب بیدار شده و رفته زمین خاکی پشت آپارتمان‌مان که معتادها را نصیحت کند. از پنجره صدایش می‌آمد که می‌گفت: «قشنگ همه دود رو بکش تو... این همه زحمت می‌کشی ... .
پدر من عاشق «نصیحت کردن» است. اینکه چه کسی را در مورد چه موضوعی نصیحت می‌کند زیاد برایش مهم نیست. فقط دوست دارد نصیحت کند. چند وقت پیش، دیدم نصف شب از خواب بیدار شده و رفته زمین خاکی پشت آپارتمان‌مان که معتادها را نصیحت کند. از پنجره صدایش می‌آمد که می‌گفت: «قشنگ همه دود رو بکش تو... این همه زحمت می‌کشی پول رو با سیخ و آدامس از تو صندوق صدقات در میاری باهاش مواد می‌خری؛ بعد نصف دود رو ول میدی میره... بابا تو جوونی... آینده داری... پس فردا می‌خوای برا خودت معتاد بزرگی بشی... این چه جور مواد کشیدنه آخه... به خدا ما همسن شما بودیم یه پُک هم هدر نمی‌دادیم... من نمی‌دونم معتادهای الان چرا این طوری شدن...».
.
صبح که برگشت کمی گیج و منگ بود ولی لبخند رضایت را می‌شد روی صورتش دید. «نصیحت کردن» بهش آرامش می‌داد و چی بهتر از این؟ فقط مشکلش این بود که سوژه کم می‌آورد و وقتی کسی جلو دستش نبود، گیر می‌داد به من. به همین خاطر جدا از کارها و گرفتاری‌های هر روزه‌ام، باید برای بابا هم سوژه «نصیحت» پیدا می‌کردم.
.
«بابا، این رفتگرها چند وقته خوب آشغال‌ها رو جمع نمی‌کنن ها... نمی‌خوای یه خرده راهنمایی‌شون کنی؟»
.
«سوپر سر کوچه باز از این ماست پرچرب‌ها آورده، می‌خوای یه سر بهش بزنی؟»
.
«بابا حدس بزن چی شده؟... دزد زده واحد طبقه دو، بعد یه عالمه سکه تو کشو بوده پیدا نکرده ببره... نمی‌دونم این دزدها چرا این طوری شدن».
.
«به نظرم، یه زنگ به صدا و سیما بزن. اخیرا خیلی سریال‌هاشون آبکی شده».
.
چند وقت پیش، ایده بکری به سرم زد و گفتم از این تهدید برای خودم فرصت بسازم. رفتم سراغ بابا و گفتم: «بابا این دخترِ ساختمون روبه‌رویي رو دیدی؟... خیلی دختر خوبیه... خوش‌تیپ، خوش بر و رو... شنیدم تحصیل کرده‌ هم هست و دستش هم تو جیب خودشه... فقط نمی‌دونم چرا قصد ازدواج نداره... بعضی پسرها هستن که از پنجره هی براش دست تکون میدن و چشمک می‌زنن ولی سریع میره تو و پرده رو می‌کشه... به نظرت لازم نیست یه خرده نصیحتش کنی؟... شاید واقعا به کمک شما احتیاج داشته باشه». بابا تو فکر فرو رفت و چند بار سرش را تکان داد و گفت: «آره، خوب چیزی گفتی. واقعا احتیاج داره یکی راهنماییش کنه» و سریع لباسش را پوشید و زد بیرون. گفتم: «ایول، کلکم گرفت» و دویدم پشت پنجره. بابا رفت تو ساختمان رو‌به‌رویی و من همین طور پشت پنجره کشیک می‌کشیدم و تو رویا، عروسی خودم و دختر همسایه روبه‌رویی را تصور می‌کردم. چند ساعتی همین طوری با رویاها خوش گذشت که بابا برگشت و گفت: «خب خدا رو شکر این هم تموم شد».
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
 #بقیع #بقیع_را_میسازیم #هشتم_شوال #سالروز_تخریب_بقیع #تسلیت . هوای گنبد خضرا هوای صحن ...
Media Removed
#بقیع #بقیع_را_میسازیم #هشتم_شوال #سالروز_تخریب_بقیع #تسلیت . هوای گنبد خضرا هوای صحن بقیع صفای شهر پیمبر صفای صحن بقیع . شده مسبب اینکه دوباره بنشینم غزل غزل بسرایم برای صحن بقیع . فدای تربت پاک مدینه الزهرا فدای آن همه غربت فدای صحن بقیع . تمام گوشه کنارش روایت درد است به ... #بقیع
#بقیع_را_میسازیم
#هشتم_شوال
#سالروز_تخریب_بقیع
#تسلیت
.
هوای گنبد خضرا هوای صحن بقیع
صفای شهر پیمبر صفای صحن بقیع
.
شده مسبب اینکه دوباره بنشینم
غزل غزل بسرایم برای صحن بقیع
.
فدای تربت پاک مدینه الزهرا
فدای آن همه غربت فدای صحن بقیع
.
تمام گوشه کنارش روایت درد است
به اشک غصه بنا شد بنای صحن بقیع
.
خوشا بحال کسی که فقیر آل الله ست
خوشا به حال و هوای گدای صحن بقیع
.
حسن حسین مدینه حسن غریب خدا
حسن امام و حسن آشنای صحن بقیع
.
خدا کند به نگاهی دلم حرم گردد
مدینه عاقبت الامر روزی ام گردد
.
خدا کند بگذارد منم گدا بشوم
به یک نگاه کریمانه آشنا بشوم
.
خدا کند بگذارد تمام هستی خود
به راه او بدهم تا که مبتلا بشوم
.
خدا کند بپذیرد مرا به نوکری اش
خدا کند بپذیرد که "جان فدا" بشوم
.
چه میشود به نگاه محبتش روزی
ز دام این همه درد و بلا جدا بشوم
.
چه میشود که بسازم خودم حریمش را
و یاکریم همان گنبد طلا بشوم
.
خدا نیاورد آن روز نحس و تلخی که
بخواهم از در این خانه من جدا بشوم

صدای بارش باران روضه می آید
صدای مرثیه خوانان روضه می آید
.
چه سالیان درازی که خون دلها خورد
مدام غصه ی فردای این و آن را خورد
.
پس از محبت چندین و چندساله ی خود
چه بد ز مردم دوران شهر خود پا خورد
.
چه بد به دست گنهکارهای فتنه ی شوم
بساط نهضت صلح و سکوت او وا خورد
.
دلش شکست و نگاهش ستاره باران شد
به درب خانه ی امن علی لگد تا خورد
.
تمام غصه ی او ضرب دست ولگردی ست
که بین کوچه رسید و به روی زهرا خورد
.
همیشه و همه جا بی بهانه می گرید
به یاد سیلی و پهلو و تازیانه می گرید
.
علیرضا خاکساری
Read more
<span class="emoji emoji1f49b"></span> ﷽‌<span class="emoji emoji1f49b"></span> یکی کم است هزاران کفن اضافه کنید سه تا سه تا به تنش پیرهن اضافه کنید کمی خیال کنید و ضریحی از زنجیر به ...
Media Removed
﷽‌ یکی کم است هزاران کفن اضافه کنید سه تا سه تا به تنش پیرهن اضافه کنید کمی خیال کنید و ضریحی از زنجیر به شکل پنجره بر این بدن اضافه کنید به سوی این همه زخمی که زیر زنجیر است به سینه کوفته زنجیر زن اضافه کنید چهار سال به بند است از او چه می ماند؟ به این حدود اگر که زدن اضافه کنید پس از سه روز حسینی ... 💛 ﷽‌💛
یکی کم است هزاران کفن اضافه کنید
سه تا سه تا به تنش پیرهن اضافه کنید
کمی خیال کنید و ضریحی از زنجیر
به شکل پنجره بر این بدن اضافه کنید
به سوی این همه زخمی که زیر زنجیر است
به سینه کوفته زنجیر زن اضافه کنید
چهار سال به بند است از او چه می ماند؟
به این حدود اگر که زدن اضافه کنید
پس از سه روز حسینی به بام خواهد ماند
اگر به زخم تن او دهن اضافه کنید
حسینیان غم آقا به دست می آید
به این حسین اگر که حسن اضافه کنید
غریب کوچه غریب مدینه از امشب
به ذکر سینه غریب وطن اضافه کنید
🌹⤵🌹ســـلـام🌹⤵🌹
السَّلاَمُ عَلَيْكُمَا يَا وَلِيَّيِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَيْكُمَا يَا حُجَّتَيِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَيْكُمَا يَا نُورَيِ اللَّهِ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ‏
أَشْهَدُ أَنَّكُمَا قَدْ بَلَّغْتُمَا عَنِ اللَّهِ مَا حَمَّلَكُمَا وَ حَفِظْتُمَا مَا اسْتُودِعْتُمَا
وَ حَلَّلْتُمَا حَلاَلَ اللَّهِ وَ حَرَّمْتُمَا حَرَامَ اللَّهِ وَ أَقَمْتُمَا حُدُودَ اللَّهِ وَ تَلَوْتُمَا كِتَابَ اللَّهِ‏
وَ صَبَرْتُمَا عَلَى الْأَذَى فِي جَنْبِ اللَّهِ مُحْتَسِبَيْنِ حَتَّى أَتَاكُمَا الْيَقِينُ‏
أَبْرَأُ إِلَى اللَّهِ مِنْ أَعْدَائِكُمَا وَ أَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ بِوِلاَيَتِكُمَ
أَتَيْتُكُمَا زَائِراً عَارِفاً بِحَقِّكُمَا مُوَالِياً لِأَوْلِيَائِكُمَا مُعَادِياً لِأَعْدَائِكُمَا
مُسْتَبْصِراً بِالْهُدَى الَّذِي أَنْتُمَا عَلَيْهِ عَارِفاً بِضَلاَلَةِ مَنْ خَالَفَكُمَا
فَاشْفَعَا لِي عِنْدَ رَبِّكُمَا فَإِنَّ لَكُمَا عِنْدَ اللَّهِ جَاهاً عَظِيماً وَ مَقَاماً مَحْمُوداً .
🥀⤵🥀حَــدیــث🥀⤵🥀
الإمامُ الكاظمُ عليه  السلام ـ لَمّا مَرَّ بهشامِ بنِ الحَكَمِ وهو يَبِيعُ السَّابِرِيَّ فِي الظِّلالِ ـ : يا هِشامُ ، إنّ البَيعَ فِي الظِلِّ غِشٌّ ، وإنَّ الغِشَّ لا يَحِلُّ . امام كاظم عليه  السلام ـ چون بر هشام بن حكم كه درسايه (تاريكى) مشغول فروختن پارچه شاپورى بود، گذشت ـ  فرمود : اى هشام! فروختن كالا در سايه، دغلى است، و دغلى [در معامله] روا نيست.  الكافي : 5/160/6.
🌺⤵🌺ذِکر روز شنبه🌺⤵🌺
یا رَبَّ العالَمین
🌻🌻
🔵‌‌‌‌‌ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرَج🔵
‌‌‌ ‌🌷تعجیل در فرج مولا حضرت صاحب الزمان
ارواحنا فداه صلواتی عنایت بفرمایید ...
‌‌‌🌷اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فر🌷
.
🏳313🏴
@Abbas_Ali313
.
#karbala #imamhussain #imammahdi #imamali #ahlulbayt #shia #kaaba #madina #miracle #life #power #angel #god #hijab #makkah #truth #prophetmuhammad #allah #quran #islam #religion
Read more
. درد و دل بهروز وثوقی با هم وطنانش . بهروز وثوقی با انتشار متنی در اینستاگرامش از سال های دوری اش ...
Media Removed
. درد و دل بهروز وثوقی با هم وطنانش . بهروز وثوقی با انتشار متنی در اینستاگرامش از سال های دوری اش گفت که واکنش های زیادی از جانب هنرمندان و مردم را در پی داشت: . او نوشت: " امروز ميخوام باهم وطنان عزيزم در ايران كه هميشه بهر وسيله اى منو مورد لطف و مرحمت خودشون قرارميدن درد دل كنم و بگم درسته كه سالهاست ... .
درد و دل بهروز وثوقی با هم وطنانش
.
بهروز وثوقی با انتشار متنی در اینستاگرامش از سال های دوری اش گفت که واکنش های زیادی از جانب هنرمندان و مردم را در پی داشت:
.
او نوشت:
" امروز ميخوام باهم وطنان عزيزم در ايران كه هميشه بهر وسيله اى منو مورد لطف و مرحمت خودشون قرارميدن درد دل كنم و بگم درسته كه سالهاست كه در غربت غريبى هستم ولى مگرميشود نقطه به نقطه اون خاك پاك رو از ياد برد ‏‎منم بهروز،
‏‎ بهروزی به بزرگی خاطرات دور و نزدیک شما مردم ایران ‏‎من بهروز وثوقی هستم ‏‎من دلمو،قلبمو تو اون خاک، تو اون سرزمین اباواجدادى جا گذاشتم 😭
‏‎مگه می شه ‏‎سواحل زیبای دریای خزر رو از یاد ببرم ‏‎مگه جاده کندوان چالوس از یادم می ره! ‏‎ ، صحنه فیلمبرداری همسفر، ‏‎جاده شمال، ماه عسل،
‏‎امامزاده داوود، سوته دلان، ‏‎داش آکل و لارستان و ممسنی شیراز،
‏‎طوقی کاشان و محله قالیشوران، آرامگاه ‏‎حافظ و بازارهای قدیمی،
‏‎تنگسیر و کوچه بهمنی بوشهر رییس علی دلواری وزار ممدوکشتی های به گِل نشسته انگلیسی ها ‏‎سهراب سالاری اهل آبادان،
‏‎که ‏‎پنجره ای رو به خاطرات داشت ‏‎گوزنها و مسگرآباد و لاله زار تهران 😭
‏‎مگه يه لحظه از اونا می شه غافل شد،
‏‎منم بهروز ‏‎منم ممل آمریکایی ‏‎و استادیوم آريامهر و قالپاق دزدی خاص خودم ‏‎نسرین جان و بار شکستنی ش، و چه دعواهایی که واسش نكردم
‏‎با اون کت پاره شده علی لباس شور،
‏‎قولنامه پمپ بنزین تو آمریکا ‏‎و انتظار برت لنکستر تو فرودگاه مهرآباد نيويورك، بیمارستان سینا و اون مدرک دُکی از نیوجرسی يادتونه؟ ، بهش گفتم مدرکت به درد جرز لای دیفال می خوره، آخرش حرف منو گوش كرد و رفت دنبال مدرک دکترا از نیویورک
‏‎آره منم، بهروز ‏‎منم بلوچ، بمن ميگن رضا، ‏‎رضاموتوری همیشگی شما، با موتورم تو ميدون بهارستان ‏‎منم بهروز شما ‏‎بهروزی با غیرت قیصر ‏‎روزی ميام زیر بازارچه حاج مِیتی ( مهدی)، ‏‎ميام که خاطراتم رو پس بگیرم ‏‎منم بهروز شما ‏‎عباس آقای فیلم دشنه ‏‎ اگه چاخان گفتم ‏‎اگه زبونم گیر کرده بود ‏‎فقط واسه شما مردمم بود ‏‎حالااینجا هر چی راست هم بگم ‏‎باز تو غربتم غريبم
‏‎اینجادرسته همه امکانات هست ‏‎ولی اینجا خونه من نیست 😭
‏‎منم مرد دالاهوی کرمانشاه ‏‎تنگه اژدها يادتونه؟؟؟ ‏‎قصرشیرین
‏‎قیس عامری چطور؟ يادتونه؟ ‏‎لیلی و مجنون و آن کویر سوزان ‏‎من بهروز هستم و ‏‎تا به امروز هم فقط و فقط با یاد و خاطرات لحظه به لحظه اون خاک مقدس و مردم سرزمینم ‏‎در غربت ایستاده ام و نبضم در تپش هست ..
ادامه در کامنت:
Read more
• سناریوی رویارویی با صاحب‌خانه در راهرو و پاگرد، وقتی حادتر می‌شود که صاحبخانه با حفظِ سمت مدیر ...
Media Removed
• سناریوی رویارویی با صاحب‌خانه در راهرو و پاگرد، وقتی حادتر می‌شود که صاحبخانه با حفظِ سمت مدیر ساختمان هم باشد و دیوار به دیوار آدم زندگی کند. تصور قدیمی و اصیلی که پیش از مستاجر شدن داشتم بر پایه‌ی تصویری بنا شده بود که در فیلم و سریال‌ها از صاحبخانه‌های تیپیکال ارائه می‌شد؛ مرد یا زنی قلدرمآب ...
سناریوی رویارویی با صاحب‌خانه در راهرو و پاگرد، وقتی حادتر می‌شود که صاحبخانه با حفظِ سمت مدیر ساختمان هم باشد و دیوار به دیوار آدم زندگی کند. تصور قدیمی و اصیلی که پیش از مستاجر شدن داشتم بر پایه‌ی تصویری بنا شده بود که در فیلم و سریال‌ها از صاحبخانه‌های تیپیکال ارائه می‌شد؛ مرد یا زنی قلدرمآب و بی‌رحم که تا پشت در خانه‌ی مستاجر قدم‌رنجه می‌کند و با منت پاکت حاوی اجاره‌بها را تحویل ‌می‌گیرد، پشت چشمی نازک کرده و یادآور ‌می‌شود که رفت و آمدهای وقت و بی‌وقتِ مشکوک را برنمی‌تابد. دست آخر هم تاکید میکند فلان رفیقی که دیروقت می‌آید و موتورش را دم در زنجیر می‌کند باید از خانه پابُر شود، در غیر این صورت در پلان بعدی اسباب و اثاث را زیر باران، وسط کوچه می‎شود یافت.
صاحبخانه‌ی ما آنوری است. عکس پروفایلش هم عکس آنوری‌هاست. برای شوهرم پیام‌های آنوری می‌فرستند و شوهرم نیز در جوابش استیکرهای آنوری می‌فرستد. ما عقیده داریم که هرچقدر بیشتر شبیه به او باشیم احتمال بیشتری وجود دارد که سر سال به بهانه‌ی ازدواج پیش‌بینی نشده پسرش‎ یا فروش و تبدیل به احسن کردن خانه‌اش، بلندمان نکند. از طرفی همین صاحبخانه، مدیر ساختمان هم است. هر بار توی لابی ساختمان با او مواجه می‌شوم، مدلِ آنوری‌ها باهاش چاق سلامتی می‌کنم و توی دلم می‌گویم: چرا با دیدن من یاد دختری، خواهری، کسی نمی‌افتی؟ چرا دلت به رحم نمی‌آید. منتظرم درست در همان لحظه دست کند از توی جیبش یک عکس قدیمیِ زرد شده بیرون بیاورد و بگوید: " این را می‌بینی؟ اسمش ماهچهره بود...". این اتفاق نمی‌افتد. من، صاحبخانه‌ام را یاد عشق قدیمی‌اش نمی‌اندازم و با دیدنم هیچ رشته‌ی الفتی در دلش نمی‌جنبد. عوضش می‌گوید: "به مهندس سلام برسان" که معنای تلویحی‌اش این است: "واریز شارژ اول ماه را به همسرت یادآوری کن" می‌گویم "سلامت باشید" که معنای ضمنی‌اش چیزهای دیگری است.
گاهی هم پیش آمده که با دیدن مدیر/صاحبخانه، به جای اینکه دکمه‌ی آسانسور را بزنم نرده را گرفته و از مسیر پست و هموار راه پله به خانه میروم. اعتراف می‌کنم در پس این حرکت، عطوفتی کودکانه پنهان است که در صدد دریافت تایید و تحسین مدیر ساختمان ،له‌له زنان خودش را از طبقات بالا می‌کشد؛ کودک درونم می‌خواهد به او بفهماند که مراقب خانه‌اش هست، هوای در و دیوار را دارد، خط خطی نمی‌کند، میخ به قلبشان نمی‌کوبد و برای چند طبقه‌ی ناقابل، مزاحم آسانسورش نمی‌شود. گمان می‌کنم مدیر/صاحبخانه با طمانینه یه این رفتار نمره‌ی قبولی می‌دهد و جلوی اسممان یک علامت به علاوه می‌گذارد +
Read more
این داستان‌ها واقعا جذاب و شیرینن، نمونه‌های داستان‌خوانی در کانال هست. حتما سفارش بدین<span class="emoji emoji1f44c"></span><span class="emoji emoji1f4da"></span> . #درباره_کتاب جلد ...
Media Removed
این داستان‌ها واقعا جذاب و شیرینن، نمونه‌های داستان‌خوانی در کانال هست. حتما سفارش بدین . #درباره_کتاب جلد اول «قصه‌های امیرعلی» بخشی از مجموعه داستان های کوتاهی است که برای برنامه تلویزیونی «رادیو هفت» نوشته شده؛ قصه هایی برگرفته از اتفاقات روزمره کوچه، فامیل، دانشگاه و... با نگاهی ... این داستان‌ها واقعا جذاب و شیرینن، نمونه‌های داستان‌خوانی در کانال هست. حتما سفارش بدین👌📚
.
#درباره_کتاب
جلد اول «قصه‌های امیرعلی» بخشی از مجموعه داستان های کوتاهی است که برای برنامه تلویزیونی «رادیو هفت» نوشته شده؛ قصه هایی برگرفته از اتفاقات روزمره کوچه، فامیل، دانشگاه و... با نگاهی شاید کمی متفاوت و بی تعارف، با مایه هجو که با توجه به سن و سال شخصیت راوی و فرم نگارش و دایره واژگانش، حال و هوایی «شبه پارودیک» به خود گرفته است.
همواره به این فکر بودم که چرا من و بسیاری از همسن و سال هایم که متولد اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصتیم، این همه از سلایق و اندیشه های جوانانی که فقط چند سال از ما کوچک ترند (متولدین اواخر دهه شصت و اوایل هفتاد) دوریم!
راستش، جواب های زیادی برای آن «چرا»ی لعنتی یافته‌ام؛ اما آن چه موضوع و هدف «قصه‌های امیرعلی» است بررسی آن دلایل یا ارائه راهکار برای بهبود اوضاع نیست که سواد و شعور حقیر از پس آن بر نمی آید. فقط خواستم فضایی پدید آید که هر دو دسته ی یاد شده، از این طریق به یکدیگر احساس نزدیکی کنند. چون عقیده دارم دوری علایق و طرز فکر آدم های یک نسل، مجال گفتگو، هم اندیشی، کنار هم بودن و ظرفیت پذیرش عقاید مخالف را از بین می برد (که برده است.)
.
#معرفی_کتاب
#قصه_های_امیرعلی
#امیرعلی_نبویان
انتشارات #نقش_و_نگار
قیمت تک جلد: ۹۰۰۰ تومان
قیمت مجموعه: ۳۶۰۰۰ تومان
.
Read more
یار و همسر نگرفتــــــم که گـــــــــــرو بود سرم تــــو شدی مادر و من با همه پیری پســـــــرم تو جگـــــرگوشه هم از شیر بریدی و هنـــــــوز من بیچـــــــاره همان عاشق خونیــن جگــــرم خون دل می خورم و چشــــــم نظربازم جـــام جرمم این است که صاحبــــدل و صاحب نظـرم من که با عشق نرانــــــدم ... یار و همسر نگرفتــــــم که گـــــــــــرو بود سرم

تــــو شدی مادر و من با همه پیری پســـــــرم
تو جگـــــرگوشه هم از شیر بریدی و هنـــــــوز

من بیچـــــــاره همان عاشق خونیــن جگــــرم
خون دل می خورم و چشــــــم نظربازم جـــام

جرمم این است که صاحبــــدل و صاحب نظـرم
من که با عشق نرانــــــدم به جوانـی هوسی

هوس عشق و جوانـــی ست به پیــرانه سرم
پدرت گوهــــــــــر خود تا به زر و سیم فــروخت

پدر عشق بسوزد که درآمد پـــــــدرم
عشـــق و آزادگــی و حسن و جوانــی و هنـــر

عجبــا هیچ نیرزیـــــــــــــــد که بی سیم و زرم
هنــــــــــــرم کاش گره بند زر و سیمـــــــم بود

که ببــــــــــــــازار تو کـــــــــاری نگشود از هنرم
سیـــــــزده را همه عالم بدر امروز از شهـــر

من خود آن سیزدهـــــــم کز همه عالم بـدرم
تا بدیـــــــــوار و درش تازه کنم عهـد قــــــــدیم

گاهـــــــــی از کوچه معشوقه خود می گــذرم
تو از آن دگـــــــــــــری، رو که مـــــرا یاد تو بس

خود تو دانـــــــــی که من از کان جهانی دگرم
از شکــــــــــــار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیــــــــــرم و جوی شغــــــالان نبود آبخـــورم
خون دل مـــــــوج زند در جگــــــرم چون یاقوت

شهــــریــــــارا چکنم لعلــــم و والا گهـــــرم
#سیزده_بدر #شهریار #استاد_شهریار #محسن_چاوشی #روز_طبیعت #نوروز #سیزده #عید # طبیعت # سبزه
Read more
﷽ <span class="emoji emoji26ab"></span> #عمر_ابن_خطاب در قسمتی از نامه خود به معاویه نوشته است . <span class="emoji emoji26ab"></span>به فاطمه گفتم من اين خانه را به آتش مي ...
Media Removed
#عمر_ابن_خطاب در قسمتی از نامه خود به معاویه نوشته است . به فاطمه گفتم من اين خانه را به آتش مي كشم. فاطمه گفت: اي دشمن خدا و اي دشمن رسول خدا و اي دشمن امير مومنان . و بعد دو دستش را به در گرفت تا مرا از گشودن آن باز دارد . من او را دور نمودم و كار بر من مشكل شد سپس با تازيانه بر دستهاي او زدم كه دردش آمد ...
⚫ #عمر_ابن_خطاب در قسمتی از نامه خود به معاویه نوشته است
.
⚫به فاطمه گفتم من اين خانه را به آتش مي كشم.
فاطمه گفت: اي دشمن خدا و اي دشمن رسول خدا و اي دشمن امير مومنان .
⚫و بعد دو دستش را به در گرفت تا مرا از گشودن آن باز دارد . من او را دور نمودم و كار بر من مشكل شد سپس با تازيانه بر دستهاي او زدم كه دردش آمد و صداي ناله و گريه اش را شنيدم .
⚫ناله اش آنچنان جان سوز بود كه نزديك بود دلم نرم شود و از آنجا برگردم ولي به ياد كينه هاي علي و حرص او در ريختن خون بزرگان عرب و نيز به ياد نيرنگ محمد و سحر او افتادم اينجا بود كه با پاي خودم لگدي به در زدم در حالي كه او خودش را به در چسبانده بود كه باز نشود . و صداي ناله اش را شنيدم كه گمان كردم اين ناله مدينه را زير و رو نمود .
⚫در آن حال فاطمه مي گفت: اي پدر جان اي رسول خدا با حبيبه و دختر تو چنين رفتار مي شود آه اي فضه بيا و مرا درياب كه به خدا قسم فرزندم كشته شد .
⚫متوجه شدم كه فاطمه بر اثر درد زايمان به ديوار تكيه داده است . در خانه رافشار دادم و آن را باز كردم . وقتي كه وارد خانه شدم فاطمه با همان حال رو به روي من ايستاد (‌ تا مانع از رفتن من به داخل خانه شود )
⚫ولي از شدت خشم پرده اي در برابر چشمانم افتاده بود پس چنان از روي رو پوش بر صورت فاطمه زدم كه گوشواره اش كنده شد و خودش بر زمين افتاد .
💡لوسی مفسر سنی نقل کرده است که در ادامه امیرالمومنین به عمر حمله کرده و بینی اش را شکست، #ابوبکر با التماس فراوان شیر خدا را از آن نجس العین جدا کرد...
💡حوادث ادامه دارد...
.
⚠منابع سنی
🔎تاريخ طبری جلد 3 صفحات 202 و 210
🔎طبقات ابن سعد 3/182
🔎الرياض النضره 1/217
🔎سيره ابن هشام 3/473
🔎شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 2/56 و 6/48
🔎طرائف ابن طاووس ص 64
🔎الامامه والسياسه 1/30
.
.
❌پی نوشت: دوستان به خدا شرمنده ام که همچین مطلب سنگین و ناراحت کننده ای رو گذاشتم اما نیازه که ما بشناسیم که اون دوتا خبیث چی کردن با سیده زنان عالم
.
🔥دستت بشکند پسر صهاک که در کوچه ها مرا بی مادر کردی...😢 ▫
Read more
<span class="emoji emoji1f4dd"></span> از افتخارات شهرم سرکار خانم محبوبه ابراهیمی متولد ۱۳۵۰  گیلان/کلاچای دانش آموخته سینما گرایش ...
Media Removed
از افتخارات شهرم سرکار خانم محبوبه ابراهیمی متولد ۱۳۵۰  گیلان/کلاچای دانش آموخته سینما گرایش کارگردانی  دوره ی معادل ارشد فیلمنامه نویسی کارگردانی چند فیلم ( مستند داستانی ) فیلمنامه نویسی و همکاری در فیلم های سریالی دو مجموعه نسترن های زخمی ( نشر چله ) ما در صحنه بودیم ( نشر نصیرا ... 📝
از افتخارات شهرم

سرکار خانم محبوبه ابراهیمی
متولد ۱۳۵۰  گیلان/کلاچای دانش آموخته سینما گرایش کارگردانی  دوره ی معادل ارشد فیلمنامه نویسی کارگردانی چند فیلم ( مستند داستانی ) فیلمنامه نویسی و همکاری در فیلم های سریالی

دو مجموعه
نسترن های زخمی ( نشر چله )
ما در صحنه بودیم ( نشر نصیرا ) " ما در  صحنه  بودیم" دومین  مجموعه ی  شعر  محبوبه  ابراهیمی  توسط  نشر نصیرا شامل ۲۸ شعر در ۶۰ صفحه  منتشر شد و  در نمایشگاه بین  المللی  کتاب  سال ۹۷  رونمایی شد.

محبوبه  ابراهیمی شاعری  است که برای شعر  خود از  تجربه های متفاوتی عبور  کرده  تا  به  صحنه  رسیده  است، از فیلم/شعر و فراسپید و شعر  آزاد.

دفتر شعر مادر  صحنه  بودیم  حاوی  همه ی  این  تجربیات  است که  به  گفته  ی  شاعر:" من فضاهای  متعددی  برای  شعر تجربه  کرده  ام  مثل فضاها  و  رد های  متفاوتی  که  در  زندگی  فردی  اجتماعی  و سیاسی  هر شخص  وجود  دارد  سعی  کردم زندگی ام  را  کلمه  کنم  و  بنویسم  اما  انگار  همیشه  دامنه ی  زندگی  از دامنه ی  کلمات  بیشتر  است پس  همان گونه  که  دوباره  زندگی  خواهم  کرد  و تازه  زندگی  خواهم  کرد  تازه  تر  خواهم  نوشت ، شعرهای  این مجموعه  حاوی تجربه  های  شخصی  و روایتی  است  از منی  که  اینجا ایستاده  ام  تا  هم جنگ  را  از  سر بگذرانم  و هم  دوران بعد  از آن  را ، تا  هم  صلح  را  از  سر بگذرانم  و هم  مبارزه  با خویشتن  را ، تا  شاید  کمی  آرامش  دهم  به دنیایی  که  درون  و بیرون  من  هر روز  بر نا آرامی های آن  افزوده می شود ، امید  دارم توانسته  باشم  خوانندگان شعرم  را با  تجربه های  زیسته ی مشترکی را که  از سر گذرانده  ایم  آشناتر  کنم  تا  زخم  و خنده  های  روزهای  آن  را بیشتر  ترجمان  بوده باشم  تا یادمان  بماند  که  ما چه  بودیم  و چگونه  تا اینجا  رسیده  ایم" 💢___💢___
برای تهیه این مجموعه می توانید به آدرس ؛

لاهیجان / شهر کتاب لاهیجان / بلوار امام رضا / نبش گلستان ۲۷

رامسر / خیابان رازقی / بازار بزرگ تجاری آرامش/ پلاک ۹۹
تلفن : ۰۱۱۵۵۲۳۰۷۴۲

تنکابن /میدان امام خمینی/ خیابان طالقانی / کوچه گرگانی/ کافه کتاب جزیه

رشت / خیابان امام / جنب پاساژ سالار / کتابفروشی فرازمند
مراجعه فرمایید .
خرید اینترنتی با ۲۰ در صد تخفیف ، سایت سی بوک به نشانی ؛
www30book.com
همچنین جهت سفارش کتاب می توانید با پخش کتاب صدای معاصر به شماره ی :
۰۲۱۶۶۹۷۸۵۸۲
تماس حاصل نمایید .
Read more
. 9 مهر 1300 سالروز شهادت #اولین_خلبان_ایران است. وی متولد تبریز و اهل روستای ایری(جلفا) میباشد. ...
Media Removed
. 9 مهر 1300 سالروز شهادت #اولین_خلبان_ایران است. وی متولد تبریز و اهل روستای ایری(جلفا) میباشد. پدرانش پس از عهدنامه گلستان زیر بار رعیت خارجی نرفتند و از منطقه قفقاز راه وطن را در پیش گرفتند. پس از جنگ جهانی اول به هوانوردی در کشور آلمان پرداخت سپس وارد تهران شد و با سمت ریاست ژاندارمری خراسان ... .
9 مهر 1300 سالروز شهادت #اولین_خلبان_ایران است.
وی متولد تبریز و اهل روستای ایری(جلفا) میباشد. پدرانش پس از عهدنامه گلستان زیر بار رعیت خارجی نرفتند و از منطقه قفقاز راه وطن را در پیش گرفتند.
پس از جنگ جهانی اول به هوانوردی در کشور آلمان پرداخت سپس وارد تهران شد و با سمت ریاست ژاندارمری خراسان راهی آن دیار شد.
کاهش بهای نان و گوشت،پرداخت مواجب عقب افتاده نظامیان،وصول بدهی های مالیاتی و رسیدگی به سواستفاده های متولیان آستان قدس،از جلمه اقداماتش در طول دوره کوتاه ریاست یک ساله وی قبل از شهادتش بود.
او به اتهام سرپیچی از حکومت مرکزی،شورشی لقب گرفت و در حالی که میتوانست از ایران خارج شود،ماند،جنگید و در 30 سالگی کشته شد.
خانم کنایر همسر آموزگار وی در آلمان از او به عنوان نجیب ترین ایرانی یاد کرده و مینویسد:خوشبخت هستم که دست تقدیر مرا به شناختن این مرد بزرگ راهنمایی کرد،سرتاپا اصیل زاده بود،همیشه متواضع و از جمله دلیران بود.در عمر خود آدمی بدین درجه شکسته نفس ندیده ام.رفتارش در کوچه آرام و همیشه متفکرانه بود.
#عارف_قزوینی شاعر ملی پس از شهادت وی روحیه اش را از دست داد و راه صحرا را در پیش گرفت و گفت:
کسم به شهر نبیند شدم بیابانی/ز غصه کلنل وز غم خیابانی
.
.
.
مرا اگر بکشند قطرات خونم کلمه ایران را ترسیم خواهد کرد و اگر بسوزانند خاکسترم نام وطن را تشکیل خواهد داد...
#کلنل_محمد_تقی_خان_پسیان
1270-1300 خورشیدی (30 سال)
Read more
*** ۱۲سال است که داماد #دزفول هستم. "شهر موشک ها" و #شهر_مقاومت و یکی از دهها شهری که به "دار المومنین" ...
Media Removed
*** ۱۲سال است که داماد #دزفول هستم. "شهر موشک ها" و #شهر_مقاومت و یکی از دهها شهری که به "دار المومنین" شُهره اند. در کنار اینها پیشینه فرهنگی و قدمت باستانی این شهر که به پیش از ساسانیان باز می‌گردد،از #دزفولی ها مردمانی عموما با نزاکت، اقتصادی (مُقتصد) و سنتی ساخته است. در ابتدای ورودم به ... ***
۱۲سال است که داماد #دزفول هستم.
"شهر موشک ها" و #شهر_مقاومت و یکی از دهها شهری که به "دار المومنین" شُهره اند.
در کنار اینها پیشینه فرهنگی و قدمت باستانی این شهر که به پیش از ساسانیان باز می‌گردد،از #دزفولی ها مردمانی عموما با نزاکت، اقتصادی (مُقتصد) و سنتی ساخته است.
در ابتدای ورودم به این شهر در سال۸۵ تعداد زنان با پوشش چادر بسیار بالا بود و کمتر مرد سیگاری در معابر عمومی دیده میشد. این نسبت با اینکه در سالهای اخیر تفاوت کرده ولی با این حال همچنان دزفول را در زمره شهرهایی قرار داده که "سنتی" محسوب شده و مردمانش در آداب اجتماعی ملاحظات خاص خود را دارند.
به همه اینها باید سنت #تصوف را نیز اضافه کرد. دزفول در میان شهرهایی که دیده و زیسته ام، یکی از رازآلود ترین هاست؛ طبیعتش و بناهایش و رودخانه #دز اش و کوچه و پس کوچه های تاریخی و صعبادهایش که همه و همه تداوم حکمت و معماری و فرهنگ نیاکان مان را یادآور می شود.
پ.ن:تصویر مربوط است به حضور من و محبوبه در افطاری انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تربیت مدرس

#۴خرداد #شهر_مقاومت_ایران #روز_مقاومت_دزفول
Read more
<span class="emoji emoji2666"></span>️من از مردم ایران می ترسم ! <span class="emoji emoji1f539"></span>چند سال پیش که استان گیلان و شهر رشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار ...
Media Removed
️من از مردم ایران می ترسم ! چند سال پیش که استان گیلان و شهر رشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود، از دوستی شنیدم که نان لواش هر بسته تا بیست هزارتومان فروخته شد. قبل از زلزله کرمانشاه، قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس به حدود هفت میلیون رسید. با یک برف ... ♦️من از مردم ایران می ترسم ! 🔹چند سال پیش که استان گیلان و شهر رشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود، از دوستی شنیدم که نان لواش هر بسته تا بیست هزارتومان فروخته شد. 🔹قبل از زلزله کرمانشاه، قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس به حدود هفت میلیون رسید. 🔹با یک برف که شهر تهران به بحران رسید، قیمت کرایه تاکسی از فرودگاه امام تا شهر تهران به یک میلیون رسیده است . 🔹اینکه مسٸولین مدیریت بحران بلد نیستند، عجیب نیست، چون مدیریت یک تخصص آموختنی است که این عزیزان
اصلآ نیاموخته اند وبا آن بیگانه اند.. 🔹اما چه بلایی بر سر انسانیت آمده است. خیلی دوست دارم کسانی که نان لواش را بسته ای بیست هزارتومان به مردم فروخته اند از نزدیک ببینم، برایم جالب است فروشنده کانکس هفت میلیونی خانواده دارد یا نه؟ راننده ای
که در بارش برف اخیر، از فرودگاه تا تهران
کرایه یک میلیونی از مسافرش طلب میکند، به کدام خدا اعتقاد دارد؟ 🔹احتمالا فیلم دوربین مخفی ایرانی که اخیرا منتشر شد را دیده اید که مردم عادی کوچه و خیابان چگونه پولهای یک نابینا را با وقاحت تمام می دزدند !!!
چه شد که ما به اینچنین مردمی تبدیل
شدیم، چه شد که ما اینچنین با انسانیت
وداع کرده ایم، و دیگر کمک به همنوع
برایمان رنگ باخته است.. ♦️من از مردم ایران می ترسم ! 🔹در تربیت این نسل مسٸولیت داشته ایم و درست تربیت نکرده ایم، معلمان مدرسه، روحانیون و وعاظ، صدا و سیما، آموزش و پرورش، وزارت فرهنگ و ارشاد و... همه کسانی که به هر نحو سهمی در فرهنگ سازی داشته ایم باید واقعآ خجالت بکشیم. 🔹وقتی شنیدم در بحران هسته ای
و سونامی شهر فوکوشیما، پنجاه نفر داوطلب شدند برای خنک نگهداشتن رآکتور هسته ای (مرگ) تا مردم شهر فرصت پیدا کنند از شهر خارج شوند، درجه شرمساری ام بیشتر می شود. 🔹وقتی شنیدم در زمان تخریب برج های دوقلو در یازده سپتامبر تاکسی های شهر نیویورک مردم را رایگان جابجا می کردند، از شدت خجالت آب می شوم. ♦️من از مردم ایران می ترسم !!
#مردم #ایران #انسانیت #بحران #نان #برف #کانکس #کرمانشاه #مسئول #صداوسیما #آموزش_پرورش #فرهنگ #تمدن #وزارت_فرهنگ #شما #من #ما #تلنگر
Read more
احمد از دور سواد مرز پیدا بود، اما هیچ بویی از خانه نمی‌آمد. گفته بودند روزهای آخر است، اما برای چشمی ...
Media Removed
احمد از دور سواد مرز پیدا بود، اما هیچ بویی از خانه نمی‌آمد. گفته بودند روزهای آخر است، اما برای چشمی که هشت سال به در دوخته شده همه چیز تار است و آزادی اسم آشنایی نیست، حتی اگر نور توی سوراخ کلید بشکند و پای کسی به سایه زیر در باز شود دست آخر قطار اتوبوسهای ایرانی ازمرز عبور کردند و در سراب جاده قد کشیدند. ... احمد
از دور سواد مرز پیدا بود، اما هیچ بویی از خانه نمی‌آمد. گفته بودند روزهای آخر است، اما برای چشمی که هشت سال به در دوخته شده همه چیز تار است و آزادی اسم آشنایی نیست، حتی اگر نور توی سوراخ کلید بشکند و پای کسی به سایه زیر در باز شود

دست آخر قطار اتوبوسهای ایرانی ازمرز عبور کردند و در سراب جاده قد کشیدند. قرآن‌هایی که استاندار عراقی داده بود را بوسیدیم و کوله‌ای که هشت سال باز نکرده بودیم را برداشتیم و سوار شدیم

اولین آشنا مرتضی قربانی بود، فرمانده لشکری که برای کنجکاوی پشت فرمان اتوبوس وارد خاک عراق شد

مصطفی
اول من دیدم، پدر من و تو را توی شلوغی روی زمین نشاند تا برود و برادرش احمد را بیاورد، از پشت سر تو آمد. تا حالا ندیده بودم اما شناختم‌اش!

از لای مردم مثل غزل‌آلایی* که تن میزند و بین ماهیها بر خلاف آب میلغزد، آمد و پدر از پس‌اش پیدا شد. اول من دیدم‌اش! سیاه، لاغر و امیدوار

من
سیاه، لاغر و امیدوار بود، حتی از این بالا! مصطفی را روی گردن‌اش گذاشته بود و پابرهنه در خرابه‌های هنوز کاخ نشده مرقد امام و بهشت زهرا(س) گز میکرد، من اینها را از بلند‌ای دوش رفیق‌اش میدیدم، از روی دوش همبندش! همانی که بعدها راهی که در شلوغی و ازدحام از بهشت زهرا(س) آمده بود را در غربت و تنهایی برگشت

کفشهای پدر را نگرفت، میخواست مثل همه باشد، ولی نبود! اگرنه که ته مانده‌های لیوان‌اش را مردم برای تبرک نمیخوردند! نه، احمد مثل همه نبود

خانه
دهانم را باز کرده بودند تا آنهمه جمعیت را توی حیاط ببلعم! روی پیشانی‌ام پر از پارچه بود که هیچ کدام را نمیدیدم! اگر میدیدم هم خواندن بلد نبودم!

من فقط بلد بودم سر جای خودم بنشینم تا وقتی احمد برگشت اشتباهی زنگ دیگری را نزند. این را هم پیرمرد یادم داده بود

به پیرزن میگفت باید بمانیم تا احمد برگردد، اگر بیاید و ما نباشیم برمیگردد به همان پیراهن زردهایی که روی چپ سینه‌شان پی دبلیو خورده بود

از کوچه که پیچیدند دیدم‌شان! کوچه پر بود از دود اسفند و رقص و گل و گریه! احمد دست تکان میداد و مردم گریه میکردند. آخرین خاطره از پیرمرد هم روزی بود که احمد آخر کوچه پای تابوت ایستاد و دستش را روی هوا تکان داد و گفت من پسر کوچک پیرمردم، گردن‌ام از مو باریکتر! هرکس طلبی دارد بسم‌الله... همه باز هم گریه میکردند

پیش‌نوشت
احمد حرفهای زیادی برای گفتن داشت برای همین درها را باز میگذاشت، قفل‌ها را باز میکرد و طنابها را میبرید. حرفهای زیادی از احمد برای گفتن ماند، حیف که عمر کوتاه است برای نوشتن

پ‌ن یک
سالگرد آزادی آزادگان سرافراز گرامی باد *غزل‌آلا: عاشق ماهی
Read more
<span class="emoji emojia9"></span> Amir Shams | عکس از امیر شمس زمانی سفر ،کشف کردن و جستجو بود میتوانست خلوتی باشد برای ذهن و توشه ای ...
Media Removed
Amir Shams | عکس از امیر شمس زمانی سفر ،کشف کردن و جستجو بود میتوانست خلوتی باشد برای ذهن و توشه ای شود برای اینده! یک سرمایه گذاری روانی حال و با دلار 10.500 تومانی و یورو 13 تا 14 هزار تومانی فکر نمیکنم دیگر حتا برای روان انسان بصرفد ! با خود فکر میکنم چرا فقط مردم کشور ما باید ده برابر هزینه همه ... © Amir Shams | عکس از امیر شمس
زمانی سفر ،کشف کردن و جستجو بود
میتوانست خلوتی باشد برای ذهن و توشه ای شود برای اینده!
یک سرمایه گذاری روانی
حال و با دلار 10.500 تومانی و یورو 13 تا 14 هزار تومانی فکر نمیکنم دیگر حتا برای روان انسان بصرفد !
با خود فکر میکنم چرا فقط مردم کشور ما باید ده برابر هزینه همه جای دنیا ، پول سفر و ماشین و ما یحتاج روزانه خود را بپردازند بگذریم !
گیریم ما و شما و امثال کسانی که عاشق سفرند داشته باشیم !
ایا واقعا میصرفد که برای یک هفته تفریح و دیدن ان طرف ها بیش از 50 میلیون هزینه کرد !
تازه فقط با حساب اینکه شما صرفه جو باشید و فقط 3 هزار یورو داشته باشید و با خرج بلیط و هتل !
شگفتا
پس جوانان این کشور کی دیگر باید افق دیدگاهشان را وسعت بخشند
باور کنید شگفت زده ام
شاید از امسال حتا سفر به کشور های ناشایسته ای چون ترکیه و دوبی که با ایرانی جماعت مثل یک موجود اضافی برخورد میکنند نیز به یک دهم کاهش یابد!
گویا دیگر همه یا باید در کافه شاپ ها بشینند و به پلشتی و تکرار روی اورند و یا به اینده نداشته شان افسوس بکشند و یا حسرت بخورند
هر چند با دلار 4 تومنی نیز خیلی ها از سفر محروم بودند
حتا دیگر سفر داخلی نیز نمیشه رفت
نگاهی به بلیط هپاپیماهای داخلی بیندازید !
مسخره است ،شبیه جک !
و اف بر مردمی که میگویند زرنگ باشید و بیشتر در بیاورید !
اف بر انسان هایی که خوشحالند که دیگر بقیه نمیتوانند جایی بروند!
اف بر انهایی که دزد بودن پدر و مادر و شوهر و همسرشان را افتخار و زرنگی میدانند!
نه دوست عزیز همه مردم ژن خوب و دزد نیستند !
کمی سرمایه دار ارثی هستند و اندکی خیلی کمی با نون مغز و فکر و تحصیل زیاد به جایی رسیده اند
بقیه مثل همه دنیا مسیرشان را پیموده اند ،درس خوانده اند کار ازاد دارند یا در حرفه اس مشغولند
چه کنند که اسیر این اقتصاد مریض هستند
پس دیدن هنر خدا در دیگر کشورها را گویا باید به خواب ببینیند !
و این اغاز پسرفت یک قشر بزرگی از جوانان خواهد بود
وقتی بیشتر نیبینند کمتر نیز خواهند فهمید و کمتر دل خواهند بست
و حیف، به عکاسان خیابانی و مستند کار و عکاسان معماری ایرانی فکر میکنم!
اتنهایی که گویا دیگر نمیتوانند به پس کوچه های غم زده مجارستان سفر کنند
در کوچه های ونیز گم شوند
به محله قدیمی والنسیا قدم گذارند و ارتفاعات الپ را از نزدیک ببینند!
کی باید با دیگر فرهنگ ها اشنا شوند
کی باید از قبایل افریقایی بازدید کنند
انها عکاس هستند باید جهانی را به اندازه حد خود ببینند
متاسفم
برای تمامی لحظاتی که از دست میرود
امیر شمس
@amirshamsofficial
Read more
. کوچولو بودم در آستانه نه سالگی. این عکس مربوط به ثبت نام کلاس سوم دبستان بود. پشت عکس اسم معلمم هست. ...
Media Removed
. کوچولو بودم در آستانه نه سالگی. این عکس مربوط به ثبت نام کلاس سوم دبستان بود. پشت عکس اسم معلمم هست. اون موقع موبایل نبود. عکسشو بگیرم یادم بمونه. برای همین مشخصه ظاهریشو نوشتم. چون این معلم رو واقعا دوست داشتم. کارت صدآفرین آخرین کارتی است که کلاس چهارم گرفتم. بعد ازون تا آخر دانشگاه مشغول شیطونی ... .
کوچولو بودم در آستانه نه سالگی. این عکس مربوط به ثبت نام کلاس سوم دبستان بود. پشت عکس اسم معلمم هست. اون موقع موبایل نبود. عکسشو بگیرم یادم بمونه. برای همین مشخصه ظاهریشو نوشتم. چون این معلم رو واقعا دوست داشتم. کارت صدآفرین آخرین کارتی است که کلاس چهارم گرفتم. بعد ازون تا آخر دانشگاه مشغول شیطونی و بی انضباطی و کارهای خارج از قاعده نظام آموزشی بودم. نمره انضباط راهنمایی ام ١٣ یا ١۴ بیشتر نبود.
اول راهنمایی که بودیم موقعی که زنگ آخر رو میزدن ما عین زندونیا که بالاخره آزاد شدن دسته جمعی نعره زنان از کلاس بیرون می رفتیم. تا اینکه خانم ناظم اولتیماتوم جدی داد که وای به حالتون اگه از امروز نعره بزنید. زنگ آخر رو زدن. بچه ها آروم و خیلی رام از کلاس بیرون می رفتن. منم انگار خوشم نیومد رام باشم. پس تنهایی داد زدم: هورا کلاس تعطیل شد! و دویدم. بچه ها هم دنبال من نعره زنان به سمت در کوچه دویدند. تا اینکه ناظم عصبانی منو دید. گفت اون ژاکت زرده بایست! منم می دویدم. یکی از بچه ها گفت ژاکت رو دربیار. اولین بار بود که حس کردم یه چریکم. ژاکت رو دوستم گرفت زیر چادرش قایم کرد. ناظم که تا کوچه دویده بود منو تو سیل جمعیت بچه های خوشحال گم کرد. خانم ناظم! ببخشید حرصت دادم.
کلاس پنجم دبستان یه خانم ناظمی داشتیم مانتو و شلوار اتو کشیده و رنگ روشن میپوشید. عین طاووس تو حیاط موقع زنگ تفریح راه می رفت. واقعا به خط اتوی شلوارش و تمیزی لباسش می نازید. منم در حال بازی و شلوغی تو حیاط پشت پام بالا رفت و با کف کفشم یه مهر گنده روی مانتوی شکری رنگ خانم ناظم زدم. هیچ وقت خشمش رو از یاد نمی برم. الآنم ازش معذرت نمی خواهم چون اون بیش از اندازه لازم خشمگین شد.
باز کلاس پنجم معلم دینی درست جلسه اول باهامون با آب و تاب از فشار شب اول قبر حرف زد، انگار خودش تجربه کرده بود! تصویرسازیش طوری قوی بود که ترسیدیم. ما ده یازده سالمون بود. تقریبا همه مون شب کابوس دیدیم و با گریه از خواب پریدیم. صبح مادرها اومدن مدرسه اعتراض کردند. خانم دینی از جلسه دوم سرمون غر زد که اگه موضوعی بود به خودم می‌گفتین.
#پونه_ندایی
.
When I was 9 years old.
#nostalgia #iran #poonehnedai
Read more
. فکر می‌کنم خودم را معرفی نکردم. بیا و فراموش کن من که هستم بگذار برایت بگویم من چه هستم من همانی ...
Media Removed
. فکر می‌کنم خودم را معرفی نکردم. بیا و فراموش کن من که هستم بگذار برایت بگویم من چه هستم من همانی هستم که بودنش حس می‌شود ولی نیست. . من بلیط برگشت مسافری هستم که هواپیمای رفتش سقوط کرد و زنده نماند. رزرو شدم و صادر نشدم. . من مهر پدر به فرزند مردی هستم که هرگز بچه دار نشد. سال ها خوابم را دید و ... .
فکر می‌کنم خودم را معرفی نکردم.
بیا و فراموش کن من که هستم
بگذار برایت بگویم من چه هستم
من همانی هستم که بودنش حس می‌شود ولی نیست.
.
من بلیط برگشت مسافری هستم که هواپیمای رفتش سقوط کرد و زنده نماند. رزرو شدم و صادر نشدم.
.
من مهر پدر به فرزند مردی هستم که هرگز بچه دار نشد.
سال ها خوابم را دید و هرگز به وجود نخواهم آمد.
.
من لکه‌ی قهوه روی صفحه دویست و پنجاه و سه کتابی هستم که هرگز لایش هم باز نشد.
.
من همان بچه‌ای هستم که پسر و دختری اسمم را سال‌ها پیش انتخاب کردند و مدتی بعد با خیانت پسر از هم جدا شدند. مدت‌ها درباره‌ام حرف زده شد و مجسم شدم، اما من وجود نداشتم و هرگز وجود نخواهم داشت.
.
من کادوی تولد هفده سالگی پسری شانزده ساله هستم که در گروه‌های اینترنتی ادعا می‌کند نوزده ساله است.
.
من مدرسه کودکی هستم که در سن شش سالگی در یک سانحه کشته شد.
درباره‌ام تحقیق شد و در رویاهای آن کودک بخت برگشته نقش بستم ولی اصلا نبودم.
.
من بلیط اولین اجرای تاتری بودم که هرگز مجوز نگرفت.
یک گروه هنرمند و زحمتکش، شب و روز تعداد فروش رفته‌ام را تخمین می‌زدند و من هرگز واقعیت پیدا نکردم.
.
من هدیه‌ای هستم که کارگری که دو ماه حقوقش را نگرفت قرار بود با حقوق ماه اولش برای همسرش بخرد. نصف ساعات به من فکر میشد و هرگز واقعیت نیافتم.
.
من انسانیتم در کوچه پس کوچه‌های سوریه. من نعمتم در نزدیکی کودکی آفریقایی که در اثر سو تغذیه مرد. من حق تحصیل بچه کوچکی‌ام که گوشه خیابان دستمال می‌فروشد. همه از من صحبت می‌کنند و می‌گویند وجود دارم ولی نمی‌دانم چرا نیستم.
من هدف از نوشتن این نوشته‌ام.
.
حال میفهمی که چقدر به نظر می‌آید که «هستم» و چقدر در واقعیت «نیستم»؟! من خود تو ام!
.
📷 @niazsolouki
Read more
. خودت آمدی و خودت رفتی از کادر در عکس دوتایی تو را مرده دیدم در آن عکس تاریخی و تار و تاریک خودم را ...
Media Removed
. خودت آمدی و خودت رفتی از کادر در عکس دوتایی تو را مرده دیدم در آن عکس تاریخی و تار و تاریک خودم را کنارت زمین خورده دیدم غلط کردم اما، رها کردی ام باز میان چک و چانه و نیش و دندان رها کردی ام در قدم های تکرار زمستان زمستان زمستان، زمستان پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد تو دامن کشیدی که از من گریزی نشستی ... .
خودت آمدی و خودت رفتی از کادر
در عکس دوتایی تو را مرده دیدم
در آن عکس تاریخی و تار و تاریک
خودم را کنارت زمین خورده دیدم
غلط کردم اما، رها کردی ام باز
میان چک و چانه و نیش و دندان
رها کردی ام در قدم های تکرار
زمستان زمستان زمستان، زمستان
پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد
تو دامن کشیدی که از من گریزی
نشستی بنوشی تمام تنم را
و خون مرا پای پایت بریزی
تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف
به تاریخ در خود شکسته اسیرم
و مغزی که دیگر تحمل ندارد
به بیراهه خورده شکنجه اسیرم
غروب چه روزی تو را منجمد شد
طلوع کدامین سفر از تو پر شد
چقدر از مرا روی دفتر نوشتی
که شعر امتداد هزاران تومور شد
در این لابلای پر از وهم و وحشت
به یاد جهان من و باورم باش
بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد
به فکر خط خالی دفترم باش
زنیت کن و از سر نو بسازو
هراس مرا در خودت جستجو کن
کسانی که با زخم من آشنایند
مرا با همین مثنوی می‌شناسند
مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ
نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ
زمین و زمان را عقب برنگردان
تحمل ندارم دوباره به قرآن
بیا واقعی بودنت را بلد شو
فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم
از این زنده بودن برای تو سهمم
بتان جام من را پر از زهر کردند
خدایان پس از رفتنت قهر کردند
و ابر سیاهی که قبر مرا دید
قرونی گذشت و قرانی نبارید
پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند
دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند
چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟
بمان لیلی در زمستان نشانی
از این قصه رفتم که پایت وسط بود
نماندم که تو، در میانه بمانی
وگرنه بدون تو معنا کجا بود
شفق بی تو یعنی شبم را ببارم
زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر
جهان و زمان را تمرکز ندارم
وگرنه بدون تو اصلا ولش کن
به کمرنگی من کسی در جهان نیست
از آن لحظه که سمت رفتن دویدی
کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست
به چشمان من خیره شو سرنگردان
من آیینه ام، من توام حضرت درد
بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟
بگو این خیابان چه کردت که مردی
مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی
در آن گیرو دار شب و شوکران ها
چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟
و یا در شب رفتن و مردن تو
دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟
چگونه مرا روبرو می‌گذاری
بگو با چه سحری مرا میکشی باز
چطور آب از جوی رفته دوباره
به جو بازگردد بگو شعبده باز
ببخشم نبخشم مرا صرف کردی
چطور آن دل داده را پس بگیرم
تو را با خیالت به دنیا سپردم
خودم را به دست خودم چال کردم
پس از تو نبودم اگرچه نمردم
مرورم کن از خاطرت جا نمانم
زمین مثل من مرد ماندن ندیده
به پای گناهی نکرده نشستم
کسی جز تو آن سیب من را نچیده
تمرکز ندارم چه باید بگویم
روایت از این مرد راوی گرفتی ‌ #علیرضا_آذر
Read more
. من عاشق تیک زدن هستم، یعنی دوست دارم هی لیست درست کنم و جلویش تیک بزنم. از کارهایی که باید انجام بدهم، ...
Media Removed
. من عاشق تیک زدن هستم، یعنی دوست دارم هی لیست درست کنم و جلویش تیک بزنم. از کارهایی که باید انجام بدهم، خریدهایی که باید بکنم، تلفن‌هایی که باید بزنم، فیلم‌هایی که باید ببینم، کتاب‌هایی که باید بخوانم. تمام باید‌های زندگی‌ام را ‌می‌ریزم روی کاغذ و جلویش با خودکار قرمز تیک می‌زنم. به من احساس موفقیت ... .
من عاشق تیک زدن هستم، یعنی دوست دارم هی لیست درست کنم و جلویش تیک بزنم. از کارهایی که باید انجام بدهم، خریدهایی که باید بکنم، تلفن‌هایی که باید بزنم، فیلم‌هایی که باید ببینم، کتاب‌هایی که باید بخوانم. تمام باید‌های زندگی‌ام را ‌می‌ریزم روی کاغذ و جلویش با خودکار قرمز تیک می‌زنم. به من احساس موفقیت می‌دهد. یکجور سیراب کردن حس تباهی درونم است. این‌طوری خریدن گوجه از سر کوچه برای سالاد، در حد حل یک انتگرال سه‌گانه به من احساس پیروزی می‌دهد. این‌طوری کارهای کوچکم را می‌بینم و از اینکه کار بزرگی انجام نمی‌دهم، دلم نمی‌خواهد خودم را از روی پل پرت کنم. اما یک روزهای بیهوده‌ای مثل امروز که خاکستری هستم و می‌توانم تصمیم‌های خطرناکی بگیرم، یک لیست درست می‌کنم از کارهایی که نباید انجام دهم. نباید‌های روزهای خاکستری را می‌ریزم روی کاغذ و هر بار که جلوی خودم را می‌گیرم و بر وسوسه‌اش غلبه می‌کنم، جلویش با خودکار سیاه تیک می‌زنم. اینطوری حتی انجام ندادن کارها هم به من احساس پیروزی می‌دهد. مثلا می‌دانم که روزهای خاکستری نباید قهوه بخورم. هر بار که تا دم کافه می‌روم و منو را چک می‌کنم و آخر سر چای سبز سفارش می‌دهم ، توی دلم به خودم یک آفرین گنده می‌گویم و لپ خودم را آنقدر می‌کشم که صورتم شکل خنده بگیرد. یا مثلا می‌دانم که این چنین روزهایی نباید اخبار بخوانم، عکس‌های قدیمی را شخم بزنم، فیلم‌ عاشقانه ببینم، ابی و شادمهر و ستار گوش بدهم، هوس قورمه‌سبزی بکنم. تک‌تک این کارها می‌تواند باتلاق درون من را هم بزند و بوی گندش همه را خفه کند. روزهایی مثل امروز تازه می‌فهمم تصمیم برای انجام ندادن بعضی کارها، هرقدر هم کوچک، سخت‌تر از انجام دادن خیلی کارهای بزرگ است. مثلا من می‌توانم کیسه‌ی بیست کیلویی برنج را راحت ده طبقه بالا ببرم، اما نمی‌توانم بیست گرم شکلات را دو دقیقه توی دستم نگه‌دارم و نخورم. یامثلا می‌توانم هزار ساعت پیاده شهر را گزکنم و هیچ چیزی یادم نیافتد، اما نمی‌توانم سی ثانیه از سر کوچه‌ی شما رد شوم و به تو فکر نکنم. همین به تو فکر نکردن، سخت‌ترین نباید روزهای خاکستری ‌است.
به تو فکر نکردن همیشه، سخت‌ترین کار جهان است
#به_من_برس_منتظرم
#نگار_زمانفر
پ ن: به قول عزیزی البته همه کوچه هایی که ازشون رد میشیم و یاد "تویی" و "اویی"میکنیم واقعی نیستن خیلیاشون مجازی هستن مثلاهمین پروفایل تلگرام و استوری های اینستا خودشون اندازه یه شهر کوچه پس کوچه دارن که هی از سرشون رد میشیم و...
Read more
چند سال پیش که استان گیلان و شهر رشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود،از دوستی شنیدم ...
Media Removed
چند سال پیش که استان گیلان و شهر رشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود،از دوستی شنیدم ک نان لواش هر بسته تا بیست هزار تومان فروخته شد؛ قبل از زلزله کرمانشاه،قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس ب حدود هفت میلیون رسید. با یک برف ک شهر تهران ب بحران رسیده،قیمت ... چند سال پیش که استان گیلان و شهر رشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود،از دوستی شنیدم ک نان لواش هر بسته تا بیست هزار تومان فروخته شد؛

قبل از زلزله کرمانشاه،قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس ب حدود هفت میلیون رسید.

با یک برف ک شهر تهران ب بحران رسیده،قیمت کرایه تاکسی از فرودگاه امام تا شهر تهران ب یک میلیون رسیده است؛

اینکه مسئولین مدیریت بحران بلد نیستند،عجیب نیست،چون مدیریت یک تخصص اموختنی است ک این عزیزان نیاموخته اند.

اما چه بلایی بر سر انسانیت امده است!!؟خیلی دوست دارم کسانی ک در شهر رشت نان لواش را بسته ای بیست هزار تومان ب مردم فروخته اند از نزدیک ببینم؛برایم جالب است فروشنده کانکس هفت میلیونی خانواده دارد یا نه؟راننده تاکسی که کرایه یک میلیونی از مسافرش طلب میکند ب کدام خدا اعتقاد دارد؟؟ حتما فیلم دوربین مخفی ایرانی را دیده اید ک مردم عادی کوچه و خیابان چگونه پولهای یک نابینا را با وقاحت تمام می دزدند!

من از مردم ایران میترسم!

وقتی شنیدم در بحران هسته ای و سونامی فوکوشیما،۵۰ نفر داوطلب شدند برای خنک نگه داشتن رآکتور هسته ای(مرگ) تا مردم شهر فرصت پیدا کنند از شهر خارج شوند،درجه شرمساری ام بیشتر میشود.

وقتی شنیدم در زمان تخریب برج های دوقلو در یازده سپتامبر تاکسی های شهر نیویورک مردم را رایگان جابه جا میکردند،از شدت خجالت اب میشوم.

من از مردم ایران میترسم!! من به خاطر تمام کوتاهی هایم در عرصه فرهنگ اجتماعی از تاریخ ایران شرمسارم.
#من_از_مردم_ایران_میترسم
Read more
<span class="emoji emoji2600"></span><span class="emoji emoji1f525"></span> <span class="emoji emoji1f48c"></span>برسانید به دست صاحبش امانتی ایی دارم که باید برسانم به دست صاحبش؛ اما پلاک خانه اش را نمی دانم؛ ...
Media Removed
برسانید به دست صاحبش امانتی ایی دارم که باید برسانم به دست صاحبش؛ اما پلاک خانه اش را نمی دانم؛ نمی دانم او ساکن کدام کوچه و خیابان است ؛نام شهرش را نمی دانم ؛ نام کشورش را هم ؛ حتی خبر ندارم در کدام قاره است. امانتی ایی دارم که باید برسانم به دست صاحبش ؛ اما نمی دانم که صاحبش مرد است یا زن ، جوان است ... ☀🔥
💌برسانید به دست صاحبش امانتی ایی دارم که باید برسانم به دست صاحبش؛
اما پلاک خانه اش را نمی دانم؛ نمی دانم او ساکن کدام کوچه و خیابان است ؛نام شهرش را نمی دانم ؛ نام کشورش را هم ؛ حتی خبر ندارم در کدام قاره است.
امانتی ایی دارم که باید برسانم به دست صاحبش ؛ اما نمی دانم که صاحبش مرد است یا زن ، جوان است یا پیر ، حتی نمی دانم هنوز زنده است یا نه.
امانتی ایی دارم که باید برسانم به دست صاحبش...
امانتی ام دو کلمه بیشتر نیست ، شاید بهتر است بگویم فقط دو کلمه و یک حرف، همین.
یکی " دوستت" و دیگری " دارم" صاحبش این دو پاره را کنار هم خواهد گذاشت و از آن پس جهان به جای دیگری تبدیل خواهد شد و زندگی به چیزی دیگر...
این امانتی را این دو کلمه ساده را لطفاً از من بگیرید و به صاحبش برسانید...
دوستت دارم را
#عرفان_نظرآهاری
@erfannazarahari
"دوستت دارم"هايتان را تگ كنيد
Read more
راضی کردنِ آدم‌های خسته- قسمت سوم • "مارخورده افعی‌شدگانیم" به مرور و پس از نشست و برخاست مکرر ...
Media Removed
راضی کردنِ آدم‌های خسته- قسمت سوم • "مارخورده افعی‌شدگانیم" به مرور و پس از نشست و برخاست مکرر با اهالی صنف ملک و مسکن، یاد می‌گیرید که باید چه اندازه به یک مشاور، اطلاعات بدهید و کدام یک از فایل‌هایی را که معرفی می‎کند ندیده رد کنید. با زبان بدن و لغاتشان آشنا می‌شوید، با دیدن یک مرد با سررسیدِ ... راضی کردنِ آدم‌های خسته- قسمت سوم

"مارخورده افعی‌شدگانیم"
به مرور و پس از نشست و برخاست مکرر با اهالی صنف ملک و مسکن، یاد می‌گیرید که باید چه اندازه به یک مشاور، اطلاعات بدهید و کدام یک از فایل‌هایی را که معرفی می‎کند ندیده رد کنید. با زبان بدن و لغاتشان آشنا می‌شوید، با دیدن یک مرد با سررسیدِ جلد چرمی توی دستش وسط یک کوچه در ساعت 3 بعدازظهر به خوبی می‌توانید دریابید که او مشاور املاک است. خلاصه اینکه برای خودتان مشاور تمام عیاری می‌شوید که گرچه به مکتب نرفته و درسش را نخوانده‌اید، مسئله‌آموزِ صد بنگاهی شده‌اید. یاد می‌گیرید توی سرِ ملک بزنید، قیمت‌گذاری کنید و  پشت تلفن سوال‌های تخصصی بپرسید: شمالی است یا جنوبی؟ قدرالسهمش چقدر است؟ جنس کابینت؟ پارکینگ مزاحم؟ و...
نکته؛ در این مرحله ممکن است با بی توجهی و بی‌اعتنایی از سمت مشاوران املاک مواجه بشوید چرا که در اثر مطرح کردن پرسش‌ها و اظهار نظرهای زیادی آن‌ها شما را با همکاران‌ و رقبایشان اشتباه گرفته و جوابتان را نمی‌دهند.
*
این مطلب دنباله‌دارتر از این حرف‌هاست و همانطور که گفتم چون هنوز نتوانسته‌ام مسکن دلخواهم را بخرم ، همچنان در حال تکمیل کردن تجربیاتم هستم. در شماره‌ی بعد از نحوه‌ی صحیح برخورد با اپلیکیشن‌ها و سایت‌های خانه‌یابی می‌گویم و اینکه چطور "فریب جملات توصیفی و عکس‌های شاتراستاک را نخوریم"
.
.
.

دنباله‌ی این متن رو هنوز ننوشتم، هر وقت نوشتم توی شماره‌ی بعد مجله #چلچلراغ می‌تونین بخونیدش
پ.ن۲: برای ادامه‌ش ایده دارین بدین🧞‍♂️
Read more
قسمت چهارم __ باباشیرعلی عکس را که دستم داد، بغض کرد. قیافه اش جوری بود که انگار خاطره های عشقی بدی ...
Media Removed
قسمت چهارم __ باباشیرعلی عکس را که دستم داد، بغض کرد. قیافه اش جوری بود که انگار خاطره های عشقی بدی یادش آمده. نگاهی به عکس کردم و با عصبانیت گفتم: این دیگه کیه بابایی؟ تو رو به روح مامان جون یه ترمز کن!بخدا من الان دو ساله دارم دنبال یه یادگار و‌نشونی از فرامرز پسر مهین خانم می گردم،تنها چیزی که دارم ... قسمت چهارم
__
باباشیرعلی عکس را که دستم داد، بغض کرد. قیافه اش جوری بود که انگار خاطره های عشقی بدی یادش آمده.
نگاهی به عکس کردم و با عصبانیت گفتم: این دیگه کیه بابایی؟ تو رو به روح مامان جون یه ترمز کن!بخدا من الان دو ساله دارم دنبال یه یادگار و‌نشونی از فرامرز پسر مهین خانم می گردم،تنها چیزی که دارم پوست آدامس خروسیشه که شش ماه پیش پرت کرد تو کوچه و رفت.سه بار اتوش کردم، قابش کردم تو اتاقم گذاشتم. هی به عکس خروس رو کاغذ آدامس نگاه می کنم، هی یاد و خاطره ی اون بزرگوار برام تداعی میشه. اون وقت شما یه دوجین دوست دخترات رو گذاشتی جلوی من که چی؟!
این ها را که گفتم بابا جون چشم هایش را ریز کرد و زل زد به من. تازه فهمیدم چه شکری خورده ام. اعتراف ناجوری کرده بودم که ممکن بود دماغم و دودمانم را با هم و با یک حرکت لگد درجای باباشیرعلی به باد دهم.
اما بابا شیرعلی یک تکان هم نخورد. ولی به جایش دوباره چشم هایش را ریز کرد و بعدش گفت:
فرامرز پسر مهین، نوه ی شوکت؟ آره بابا، اونو میگی؟
و بعد زد زیر گریه. حسابی ترسیده بودم. انتظار داشتم بابا هر کاری بکند جز اینکه بنشیند و برای عشق پوست آدامسی من اینجوری اشک بریزد.
بخاطر همین دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: بابایی، خودتو ناراحت نکن! خیلی هم مهم نیست. حالا این پسره علیرضا هم دو بار بهم چشمک زده، به اونم امید هست. شایدم قسمت منم فرامرز نباشه...
هنوز داشتم حرف می زدم که بابا شیرعلی با پشت آرنج محکم یکی زد توی فکم و من مطمئن شدم هنوز یک بخش هایی از سنسور ناموسی های بابا خوب کار می کند.
بعد هم عکس را گرفت سمتم و دوباره گفت: فرامرز نوه ی شوکته. صاحب همین عکس. بانوی بی مثال من! عشق نافرجامم. شوکت ناتمامم.
راستش حالا دیگر من غیرتی شده بودم. آقا جون جوری از عشق شوکت جون و‌ فخری جون حرف می زد که انگاری زبانم لال مامان جون شیرین را توی پلاستیک خیار سالادی پیدا کرده بود.
ولی ناگهان فکر بسیار جذابی به سرم زد. پیش خودم گفتم حالا که مامانی بنده خدا دستش از دنیا کوتاه شده و من هم امید چندانی به آن علیرضای فین فینو ندارم. پس بهتر است بروم و ته و توی وضعیت تاهل فعلی ننه شوکت را در بیاورم تا انشالله اگر قسمت شد هم باباشیرعلی از این تنهایی و ارتباطات غیراخلاقی با تصاویر نوامیس محل دست بردارد و هم من به یک عکس سه در چهار شیک از فرامرز رویاهام توی قاب توی اتاقم بگذارم.
قرار شد باباجون اول برایم علت حضور این همه ننه ی همسایه را در چمدون مامان جون را بگوید و بعدش من برایش احتمالات رسیدن به عشق شوکت الملوک را بررسی کنم.
و این ماجرا ادامه دارد..
Read more
اولین کار اجرا شده دکتر افشین یداللهی به سفارش جناب اقای خشایار اعتمادی ، آهنگسازی جناب اقای فواد ...
Media Removed
اولین کار اجرا شده دکتر افشین یداللهی به سفارش جناب اقای خشایار اعتمادی ، آهنگسازی جناب اقای فواد حجازی و اجرای ارکستر سمفونیک صدا وسیما که هیچگاه پخش نشد. برای شنیدن این ترانه با صدای اقای خشایار اعتمادی و اگاهی از دیدگاهی که این ترانه نسبت به حضرت امام حسین (ع) برمی تاباند می توانید صفحه اینستاگرام ... اولین کار اجرا شده دکتر افشین یداللهی به سفارش جناب اقای خشایار اعتمادی ، آهنگسازی جناب اقای فواد حجازی و اجرای ارکستر سمفونیک صدا وسیما که هیچگاه پخش نشد. برای شنیدن این ترانه با صدای اقای خشایار اعتمادی و اگاهی از دیدگاهی که این ترانه نسبت به حضرت امام حسین (ع) برمی تاباند می توانید صفحه اینستاگرام اقای خشایار اعتمادی را ببینید

در این ظهری که خورشید از پس تاریکی آن بر نمی آید/

ظهور دومین خورشید را یک آسمان ایثار می باید/

تو ای اسطوره عاشق، رسیدی از دیاری دور/

تو دادی با طلوع خود به این شام سترون نور/

سفر در آتش و نیزه، برای تو چه آسان بود/

که حتی عشق هم از این همه غیرت هراسان بود/

به شمشیرت، به یک ضربت، سپاهی می زند زانو/

نگو تنها فرو ماندی، به سان برج بی بارو/

که معشوق تو امشب، عاشقش را کشته می خواهد/

تو را چون گل به خون خویشتن، آغشته می خواهد/

خدایا مرگ اینجا رنگ می بازد/

در این دشت سراسر خون/

کدام عاشق در اینجا عشق می بازد؟/ در این گل کردن عشاق، بر نیزه/

خدایا خیمه های بی سراپرده، چه مظلومانه می سوزد/

ببین کودک نگاهش را به شط خون، چه معصومانه می دوزد/

تبار عشق، امشب آتشی در سینه می کارد/

ببین در عرش هم از این ستم، خونابه
می بارد/

صبورانه، کنار آب، در آتش، گلو تشنه/

چه دژخیمانه بنهاده ست دشمن بر گلو، دشنه/

بر اندام زمین از گام هایت لرزه افتاده/

زمان، از اقتدارت، اختیار خود ز کف داده/

لبان تشنه ات تاریخ حق را تا ابد سیراب خواهد کرد/

عبور یاد تو، پس کوچه های عشق را بی تاب خواهد کرد/

گلوی خسته ام هر شب به یادت می زند فریاد/

طنین تلخ آوازم مرا هم می دهد بر باد/

نمی دانم چه می خواهی تو ای دنیای طوفانی؟/ تو درد کهنه من را نمی دانی ، نمی دانی/

@shahoographic

@khashayaretemadi

#عاشورا
#امام_حسین
#خشایار_اعتمادی
#افشین_یداللهی
#فواد_حجازی

این ترانه در کتاب #جنون_منطقی توسط #انتشارات_نگاه چاپ شده است

@negahpub
Read more
 #تلنگر <span class="emoji emoji1f4da"></span> از مردم ایران می ترسم! چند سال پیش که استان گیلان و شهررشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی ...
Media Removed
#تلنگر از مردم ایران می ترسم! چند سال پیش که استان گیلان و شهررشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود، از دوستی شنیدم که نان لواش هر بسته تا بیست هزارتومان فروخته شد؛ قبل از زلزله کرمانشاه، قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس به حدود هفت میلیون رسید. با ... #تلنگر 📚

از مردم ایران می ترسم!

چند سال پیش که استان گیلان و شهررشت برف سنگینی بارید و شهر چند روزی دچار بحران شده بود، از دوستی شنیدم که نان لواش هر بسته تا بیست هزارتومان فروخته شد؛

قبل از زلزله کرمانشاه، قیمت کانکس حدود یک و نیم تا دو میلیون بود و پس از زلزله قیمت کانکس به حدود هفت میلیون رسید.

با یک برف که شهر تهران به بحران رسیده، قیمت کرایه تاکسی از فرودگاه امام تا شهر تهران به یک میلیون رسیده است؛
اینکه مسٸولین مدیریت بحران بلد نیستند، عجیب نیست، چون مدیریت یک تخصص آموختنی است که این عزیزان نیاموخته اند.

اما چه بلایی بر سر انسانیت آمده است!!؟ خیلی دوست دارم کسانی که در شهر رشت نان لواش را بسته ای بیست هزارتومان به مردم فروخته اند از نزدیک ببینم؛ برایم جالب است فروشنده کانکس هفت میلیونی خانواده دارد یا نه؟ راننده تاکسی که کرایه یک میلیونی از مسافرش طلب می کند ، به کدام خدا اعتقاد دارد؟؟ حتما فیلم دوربین مخفی ایرانی که اخیرا منتشر شد دیده اید که مردم عادی کوچه و خیابان چگونه پولهای یک نابینا را با وقاحت تمام می دزدند!

من از مردم ایران می ترسم!
از خودم بعنوان یک معلم دانشگاه خجالت می کشم که در تربیت این نسل مسٸولیت داشته ام و درست تربیت نکرده ام، معلمان مدرسه ، روحانیون و وعاظ، صدا و سیما، آموزش و پرورش، وزارت فرهنگ و ارشاد و ... همه کسانی که به هر نحو سهمی در فرهنگ سازی داشته ایم باید خجالت بکشیم.

وقتی شنیدم در بحران هسته ای و سونامی شهر فوکوشیما، پنجاه نفر داوطلب شدند برای خنک نگهداشتن رآکتور هسته ای (مرگ ) تا مردم شهر فرصت پیدا کنند از شهر خارج شوند، درجه شرمساری ام بیشتر می شود.

وقتی شنیدم در زمان تخریب برج های دوقلو در یازده سپتامبر تاکسی های شهر نیویورک مردم را رایگان جابجا می کردند، از شدت خجالت آب می شوم.

من از مردم ایران می ترسم!! من بخاطر تمام کوتاهی هایم در عرصه فرهنگ اجتماعی از تاریخ ایران شرمسارم. #دکتر_امید_هاشمی
Read more
. بد زنبورهایی بودند، ازین خرمایی ها، هر کدام به قائده دو بندانگشت. مدتها بود توی دیوار جلوی خانه ...
Media Removed
. بد زنبورهایی بودند، ازین خرمایی ها، هر کدام به قائده دو بندانگشت. مدتها بود توی دیوار جلوی خانه مان لانه کرده بودند. هرچه سم ریخیم، دیوار را گل گرفتیم، آتش زدیم، نرفتند که نرفتند. هر بار رفت و آمد برایمان و من که ده یازده سالم بود با ترس و لرز بود و دلهره. من بیرون خانه بودم یکبار، وارد کوچه شدم دیدم ... .
بد زنبورهایی بودند، ازین خرمایی ها، هر کدام به قائده دو بندانگشت. مدتها بود توی دیوار جلوی خانه مان لانه کرده بودند. هرچه سم ریخیم، دیوار را گل گرفتیم، آتش زدیم، نرفتند که نرفتند. هر بار رفت و آمد برایمان و من که ده یازده سالم بود با ترس و لرز بود و دلهره. من بیرون خانه بودم یکبار، وارد کوچه شدم دیدم بخاطر شیطانی و سنگپرانی بچه های محل به لانه شان، زنبورها رم کرده اند و همگی ریخته اند بیرون و جلو خانه پر از زنبورهایی بود که وحشیانه ویز ویز میکردند. گفتم میزنم به دل زنبورها و میدوم به سمت خانه. دو قدم که رفتم دیدم نه، خطری تر ازین حرفهاست. تا برگشتم یکیشان چنان نیشی به پس کله ام زد که هنوز صدایش در گوشم است. کنده هم نمیشد لاکردار. من برگشتم و فقط میدویدم. نزدیکترین جا کجا بود که پناه ببرم؟ فکرم کار نمیکرد و کله ام را گرفته بودم و گریه میکردم و میدویدم اینطرف و آنطرف. دیدم آقای وحدانی سرکوچه بود، گفت بیا اینجا بچه بیا برو تو دکان... رفتم داخل مغازه اش. با تکه پارچه ای کله ام را بست و آبی داد دستم و گفت بشین تا برن بعد برو.
آقای وحدانی همسایه ماست. همسایه چهل پنجاه ساله. مغازه پارچه فروشیش بین نسوان شهر معروف است. پر از پارچه های گل گلی و رنگ به رنگ ولطیف، لبخندش همیشگیست. از آن همسایه هایی که از جلو مغازه اش که رد میشوی بوی نویی و لطافت میخورد به دماغت، از آن همسایه هایی که رویش باز است و دلش دریا، از آنهایی که وقتی زنبوری نیشت زد میتوانی ساعتی پناه ببری به آنجا، رنگ و بویی عوض کنی و بروی خانه...
از این همسایه ها اگر ندارید خدا نصیب کند، اگر دارید قدرش را بدانید... مهم نیست چند خانه با خانه تان فاصله دارد، حتی چند خیابان، حتی چند شهر، حتی مهم نیست آدمیزاد است یا نه... بفهمید حرفم را، همسایه... همسایه ی لحظه های سخت... که پناهی است هرچند موقتی و کوتاه برای لحظه هایی که نیش میخوری...
و خوشبحالت اگر همسایه دائمی ات را بیابی و بشناسی...
خوشبحالت...
.
.
.
#سعید_نجف_آبادی
نشانه نوشته پیشنهادی "پارچه سرای وحدانی"
فروردین 1397
.
.
#لوگو #لوگوتايپ #آرم #نشانه #نشانه_نوشته #پارچه #خاطرات #دلنوشته #گرافیک #طراحی_لوگو #گرافیک_ديزاين #لوگوديزاين #طراحی_حروف #logo #logodesign #logotype #graphicdesign #graphics #bestpic
Read more
. آدم که کلید خانه اش را دست هر کسی نمی‌دهد. . . همین طوری هم نباید بگذارد هر کسی دست‌نوشته هایش را ...
Media Removed
. آدم که کلید خانه اش را دست هر کسی نمی‌دهد. . . همین طوری هم نباید بگذارد هر کسی دست‌نوشته هایش را بخواند. مثل این می‌ماند که کلید حرف‌هایت را بدهی دست آدم‌ها و بعد بگویی به شما ربطی ندارد من چه می‌گویم! . می‌خواستم بگویم ما نویسنده ها همین قدر دیوانه ایم. . کلید فکرهایمان را دست همه می‌دهیم ... .
آدم که کلید خانه اش را دست هر کسی نمی‌دهد. .
.
همین طوری هم نباید بگذارد هر کسی دست‌نوشته هایش را بخواند. مثل این می‌ماند که کلید حرف‌هایت را بدهی دست آدم‌ها و بعد بگویی به شما ربطی ندارد من چه می‌گویم!
.
می‌خواستم بگویم ما نویسنده ها همین قدر دیوانه ایم.
.
کلید فکرهایمان را دست همه می‌دهیم و بعد نمی‌توانیم کاری برای تنهاییِ تکثیر شده مان انجام دهیم! خانه مان پر از آدم‌هایی ست که می‌آیند سرک می‌کشند و ما را برای لحظه ای می‌خوانند و می‌روند.
.
باور کن لحظه ای میخواهند و بعد میروند .
بعضی شب‌ها هم آن‌قدر ازدحام جمعیت زیاد می‌شود که جایی برای خوابیدن ذهنمان پیدا نمی‌کنیم و آواره ی کوچه‌های فرار می‌شویم...
برای همین است که نویسنده ها و شاعرها معمولا" زیاد سفر می‌کنند. علاوه بر این که سفر، سوژه های جدید برایشان می‌آورد، فرصت مناسبی‌ست تا از دست آدم‌هایی که دنبالشان هستند، فرار کنند!

من،
نیکو بهجتی ِ دلبسته ی #بهارنارنج
همیشه یک چمدان آماده دارم تا هر وقت از شهر دلزده شدم، جاده‌ها را پشت سر بگذارم و دلتنگی‌هایم را به دست باد بسپارم ...
.
بگذار همه ی آدم‌ها کلید داشته باشند. من که همیشه در حال عبورم. من که همیشه در سفرم.
.
بگذار بیایند و کلید بیندازند و ببینند کسی خانه نیست و بروند!
.
نگران نباش. درست است که من نمی‌توانم دست از نوشتن بردارم، اما می‌توانم کاری کنم که کلیدهایی که دست مردم می‌دهم به قفل خانه ام نخورد...
تو اما بلد نیستی. تو بی پرده حرف می‌زنی. بی ملاحظه می‌نویسی. صادقانه عشق می‌ورزی. خیلی صادقانه تر از من! پس نوشتن برای آدمی مثل تو خطرناک است. برایم بنویس و بگذار فقط من بخوانم. نگذار مردم نشانی ات را پیدا کنند. .
می‌دانی که چقدر دوستت دارم؟...
نگرانم کلید این خانه دست نااهل‌ ها بیفتد...
حالا بخند و زیر لب بگو همه حسودند. اما اشتباه می‌کنی. چون من بلدم عشق را طوری فریاد بزنم که فقط تو بشنوی بهار نارنج من ....
.
اما تو به گمانم بلد نیستی... می‌دانی؟
عشق، همین دیوانگی محض است.
همین که نیمه شب قفل‌ساز را از خواب بیدار کرده ام و آورده ام اینجا تا کلیدهایی که دست مردم داده ای خانه‌خرابم نکند...
من همین قدر دیوانه ام. همین قدر دیوانه ی عطر تو #بهارنارنج_من که از رنج به نارنج رسیدم .
#نیکو_بهجتی
Read more
. پست قبلی سوکس ! چه پست پربار و پر نکته ای بود ! ️ اما خدائیش فقط سوسک تونست همه تونو از جا تکون بده ها !! . اینطور که میبینم خونه و کاشانه اغلب مردم از این دزدان موذی و مخربدر امون نمونده و امروز کاشف بعمل اومد که انگار به اینا سوسک مکزیکی هم گفته میشه !! خلاصه از این اشغالگران دوتابعیتی ! برحذر باشید ... . پست قبلی سوکس ! چه پست پربار و پر نکته ای بود ! 😁☝️ اما خدائیش فقط سوسک تونست همه تونو از جا تکون بده ها !! 😂
.
اینطور که میبینم خونه و کاشانه اغلب مردم از این دزدان موذی و مخرب😵در امون نمونده و امروز کاشف بعمل اومد که انگار به اینا سوسک مکزیکی هم گفته میشه !! خلاصه از این اشغالگران دوتابعیتی ! برحذر باشید که اگر تعلل و تاخیر کنید همه تونو به زودی روانه ی کوچه و خیابون میکنند 😲😁!! .
.
احتمال ورود و استقرار این موذیان ناخونده از ورودی هود ، کلیدها ، پریزهای برق و رایزرها ؛ محل عبور لوله ها ،محل بستن شاه لوله های آب گرم و سرد منزل و زیر سینک ، حتی کنار لوله های آب منتهی به سینک و جاهای گرم ، تاریک ، مرطوب و کانال کولر ، درز پنجره ها و پاسیو و چاه های فاضلاب و دودکش آبگرمکن و اطراف فن و هواکش ها و داخل و‌ گوشه کمدها و زیر مبل ها و تختخواب هست .
.
زیر یخچال و اطراف شیرهای آب لباسشویی و ظرفشویی و شومینه نیز میتونه جای پنهان شدن اونا باشه .اما مطمئن باشند که این اشغالگران دوتابعیتی از دست ما خلاص نخواهند شد و حلقوم شون به موقع با سم مهلک فشرده میشه و با خاک انداز از خونه ها بیرون میریزن شون . .
پس از اینکه درزها رو بستید و سمپاشی کردید با خیال خوش نشینید !! چون احتمال داره تخم و ترکه هاشون همه جا پخش و پلا باشن ! و در جاهایی که به ذهن تون نمیاد تخم ریخته باشند و بعد از شستن سم ها بازم سر از تخم بیرون بیارن و به گشت ادامه بدن .پس پایداری و صبر لازمه و تجسس و بررسی مداوم .
.
در مورد مورچه و دیگر موذی های خونگی هم تجربه تون رو بنویسید تا دوستان گل مون استفاده کنند. .
به امید✌️خانه های پاک و عاری از هر دشمن موذی و اشغالگر اعم از سوسک آلمانی و دوتابعیتی و سوسک فاضلاب و مورچه و مارمولک و غیره و ذالک ! 💪
.
رعایت نظافت منزل شرط اصلی دفع موذیان است و دوم یافتن محل تخم ریزی احتمالی ،پس از بستن راه های ورودی . بعد نوع سوسک باید مشخص بشه.
.
پیشنهاد برای سوسک ریز آلمانی :
اسپری کامن ،فریز ،پودر نگون ، پماد یا خمیر ام ها mha ، قهرمان ،تارومار ،گیاه برگ بو ,اسطوخودوس و نعنا، گچ سوسک کش ،سم چغندر ، پودر اتک ، کرم پیل، نفتالین ،سم آیگون ،سم فایکام ،پماد نبرد ،سم سن گندم ، ترکیب شکر و بیکینگ پودر ،قرص برنج ، قلم سوسک .
.
پیشنهاد برای مورچه : نفت ،جوش شیرین ،مایع ظرفشویی ، اسپری کامن ،گچ مورچه ،عرق نعنا ، سرکه ، خیار .
.
دستگاه برقی هم 90% کارساز نیست . بیخود سراغش نرید.
.
#دفع_سوسک_آلمانی
Read more
.. «کُلار»۵سال است که پاتوق‌ من است. چه زمانی که وین زندگی میکردم،چه در مدت رفت‌وآمدم. در کوچه‌ی۳-۴متری ...
Media Removed
.. «کُلار»۵سال است که پاتوق‌ من است. چه زمانی که وین زندگی میکردم،چه در مدت رفت‌وآمدم. در کوچه‌ی۳-۴متری و مرکز توریستی شهر، وسط محله یهودیها؛ که بهترین لوکال‌ها و پاب‌ها قرار دارد.‌ مسافرهایم از ایران و جاهای دیگر اروپا را به نوشیدن آبجوی سیاه دست‌ساز و خوردن خمیرهای سیر، ژامبون‌خوک و تُپْفن ... ..
«کُلار»۵سال است که پاتوق‌ من است. چه زمانی که وین زندگی میکردم،چه در مدت رفت‌وآمدم. در کوچه‌ی۳-۴متری و مرکز توریستی شهر، وسط محله یهودیها؛ که بهترین لوکال‌ها و پاب‌ها قرار دارد.‌ مسافرهایم از ایران و جاهای دیگر اروپا را به نوشیدن آبجوی سیاه دست‌ساز و خوردن خمیرهای سیر، ژامبون‌خوک و تُپْفن ِ تنورِ خوبِ سنتی‌اش تشویق کرده‌ام. و در دیدن «یودِن‌پلاتز»(میدان نماد قربانیان هولوکاست)و پس‌کوچه‌هایش همراهی‌شان کرده‌ام. درست کنار دست‌ما؛ کنیسه و کنسول‌گری اسراییل است(بدون هیچ تمهیدات امنیتی خاصی!) و از لابلای ما خاخام‌ها با ریش‌های مثلثی‌شان در گذرند(؛. داخل «کُلار»هم مثل باقی بارهای محلیِ وین غوغای تماشای فوتبال به‌پاست و سروصدا و خنده‌ی‌ مست مردان اتریشی(؛
🍻🇦🇹🐽
Read more
نمی دانم نام این نوشته چیست، متن یا داستانک.. اما قلم که می نویسد دیگر "من" حریفش نمی شود.. و باز شریکش ...
Media Removed
نمی دانم نام این نوشته چیست، متن یا داستانک.. اما قلم که می نویسد دیگر "من" حریفش نمی شود.. و باز شریکش می شوم با دوستان بهاری ام: می دانی فایده این کارم چیست؟ هر روز عکس ها را ورق زدن و دیدن و زل زدن و آه کشیدن حتی این شب آخر دنبال چه می گردم در میان این همه عکس؟ سیاه و سفید رنگی قدیمی جدید شاید ... نمی دانم نام این نوشته چیست، متن یا داستانک.. اما قلم که می نویسد دیگر "من" حریفش نمی شود.. و باز شریکش می شوم با دوستان بهاری ام:

می دانی فایده این کارم چیست؟

هر روز عکس ها را ورق زدن

و دیدن

و زل زدن

و آه کشیدن

حتی این شب آخر

دنبال چه می گردم در میان این همه عکس؟

سیاه و سفید

رنگی

قدیمی

جدید

شاید به دنبال حسی که از دستم رفت

یا احساساتی که از قلبم رفت

باز زمزمه می کنم «کجایی؟» هفت بار

انگار طواف می کند خاطراتم را

هفت بار

این روزها کمی تاخیر همراهم است

و کمی تردید

و کمی زیادتر، خستگی

این روزها عکس العمل هایم افتضاح  است

نمی بینم عابر را

نمی شنوم بوق ماشین ها را

حتی حس نمی کنم برخورد را

و خون را

و ازدحام را

من هنوز تنهایم

و هنوز به دنبال تو می گردم

کوچه به کوچه

خیابان به خیابان

بلوار به بلوار

آه چقدر این شهر را بزرگ کرده اند

یادم می رود کدام کوچه را گشته ام

و کدام خانه

چه وحشتناک است که نمی دانم به کجا بردند ماشین را

و تو فکر می کنی بتوانم پیاده بیایم

همه ی راه هایی را که رفته ای؟

اینهمه فاصله را؟

شاید هم فردا صبح کارم راحت تر شود

بعد از آن چوبه

پس از آن طناب سرد و کلفت

بعد از کمی بال بال زدن

می گویند روح که باشی راحت تر حرکت می کنی

و من این بار پیدایت می کنم

بگذار فردا چهارپایه را که کشیدند

زیر پایم خالی که شد

رقص آخر را که کردم

از جسم بالاتر می روم

معلق

شفاف

صدای خنده هایم به گریه می ماند

و من نگرانم "من" را

منی که بعد از روح شدن ممکن است "من" نماند

و دنبال "تو"ی گمشده اش نگردد

می گویند سیگار بکشم

شب آخر

و من هنوز درد دوری ات را می کشم

شب های آخر

راستی تو می دانی چرا جایت در عکس های من خالی است؟

سالار
Read more
. بشنو از من چون حکایت می کنم خواب دیشب را روایت می کنم دیشب اندر خواب دیدم #مولوی شاعر دهها هزاران ...
Media Removed
. بشنو از من چون حکایت می کنم خواب دیشب را روایت می کنم دیشب اندر خواب دیدم #مولوی شاعر دهها هزاران #مثنوی صاحب دیوان #شمس پرگهر پاسدار ملک عرفان و هنر بازگشت از آن دیار ماندگار زنده شد از زیر خاک آن یار غار روح او از #قونیه تیک آف کرد یک نظر بر عالم اطراف کرد قرنها بود از دیارش دور بود یاد ایران ... .
بشنو از من چون حکایت می کنم
خواب دیشب را روایت می کنم
دیشب اندر خواب دیدم #مولوی
شاعر دهها هزاران #مثنوی
صاحب دیوان #شمس پرگهر
پاسدار ملک عرفان و هنر
بازگشت از آن دیار ماندگار
زنده شد از زیر خاک آن یار غار
روح او از #قونیه تیک آف کرد
یک نظر بر عالم اطراف کرد
قرنها بود از دیارش دور بود
یاد ایران عقل و هوشش را ربود
پر زد و در آسمان پرواز کرد
پر و بالش سوی ایران باز کرد
چون گذشت از مرز بازرگان همی
زیر لب میخواند با خود مثنوی:
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
او بسوی #بلخ و مشرق می شتافت
با سماعش لایه های جو شکافت
گفتم ای مولای خوب و پاک ما
بلخ دیگر نیست جزو #خاک ما
بلخ و #خوارزم و #بخارا از #وطن
گشته منفک و ز غوغا راحتن
گفت پس کو #بامیان و #نخجوان
یا #سمرقند و #هرات و ایروان
گفتم اینها چون زیادی بوده اند
شاهها از کیسه شان بخشیده اند
بانگ زد کو #غیرت ایرانیان
پس کجایند آن یلان آریان
شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟
شیر #ایران از چه رو عزلت گزید؟
گفتم آن شیر مهیب و زورمند
گشته اینک گربه ای خرد و نژند
گفت پس اندر کدامین سرزمین
می زیند ایرانیان راستین؟
گفتمش شیراز و رشت و اصفهان
زاهدان تبریز و سمنان سیستان
مشهد و ساری اراک و بیرجند
عده ای هم که ز ایران رفته اند
گفت اکنون مرکز ایران کجاست
در کدامین شهر غوغاها بپاست؟
گفتمش تهران بود مولای ما
لیدر تورت شوم با من بیا
بردمش با خود به تهران بزرگ
آن کلانشهر عظیم و بس سترگ
چون که دود شهر را از دور دید
از تعجب یک وجب از جا پرید
گفت این دود پراکنده ز چیست
آتشی در نیستان یا خرمنی است؟
زود باش آتش گرفته شهرتان
کن خبر داروغه و آتش نشان
گفتمش مولا نزن تو بال بال
دود خودروهاست بابا بی خیال
ما همه مشتاق آثار توییم
عاشق و سرمست اشعار توییم
نام خود بینی بهرجا بنگری
کافه رستوران هتل یا زرگری
چارراه و هم خیابان مولوی
کوچه و بن بست و میدان مولوی
گفت من آگه نبودم اینقدر
عاشق شعرید و فرهنگ و هنر
سینه ام شد شرح شرح از اشتیاق
تا به کی سازم به این درد فراق؟
دست من گیر و به آنجاها ببر
تا ببینم مردم کُوی و گذر
بردمش با خود خیابان خودش
مطمئن بودم که می آید خوشش
از سرا و تیمچه تا پامنار
از سر بازارچه تا پاچنار
می کشاندم مولوی را با خودم
در میان ازدحام و دود و دم
بین مردم در پیاده رو موتور
از سر بازار تا میدان حر
خلق در طول خیابانها روان
بین خودروها ولو پیر و جوان
#بوق و #سوت و #گاز و #ویراژ و موتور
گوییا گم گشته با بارش شتر
کودکی اموال دزدی می فروخت
گوشی همراه و #ارز و کارت سوخت
.
ادامه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
... سییی سیییی سیییی چه دلنیش است آهنگ جارو کشیدنِ رفتگر کوچه و خس خس خس برگهای خشک شده یِ، پس ...
Media Removed
... سییی سیییی سیییی چه دلنیش است آهنگ جارو کشیدنِ رفتگر کوچه و خس خس خس برگهای خشک شده یِ، پس زده از درخت زندگانی مرا به دور دستهای خاطرات میبرند "هیس یک دقیقه سکوت به احترام در گذشت خاطراتم و آرزوهایی که هرگز به دست نیاورده ام"... صدای افتادن تکه سنگی در چاه وزش بادهای تو در تو در کوچه ... ...
سییی سیییی سیییی
چه دلنیش است
آهنگ جارو کشیدنِ
رفتگر کوچه
و خس خس خس
برگهای خشک شده یِ، پس زده از درخت زندگانی
مرا به دور دستهای خاطرات میبرند
"هیس
یک دقیقه سکوت
به احترام
در گذشت خاطراتم
و آرزوهایی که هرگز به دست نیاورده ام"...
صدای افتادن تکه سنگی در چاه
وزش بادهای تو در تو
در کوچه پس کوچه های شهر
و چه زیبایی دارد
حرکت ابر های بارانی...
بر دل شکسته ی دخترک بی نوا.. ..
#یاشوا
Read more
شدم آن پسر بچه‌ی بیست و چند ساله ای که در کوچه های تاریک شهر در میان هجوم مردم و سیل غریبه ها، مادرش که نه، ...
Media Removed
شدم آن پسر بچه‌ی بیست و چند ساله ای که در کوچه های تاریک شهر در میان هجوم مردم و سیل غریبه ها، مادرش که نه، خودش را گم کرده است و با نفس های سطحی که فقط زنده بماند با اضطراب اطراف را نگاه میکند و دنبال چیزی می‌گردد. گم شده است. از خواب بیدار میشوم چهار صبح است. خواب ترسناکی بود. من بودم و یک کوچه و آدم هایی که ... شدم آن پسر بچه‌ی بیست و چند ساله ای که در کوچه های تاریک شهر در میان هجوم مردم و سیل غریبه ها، مادرش که نه، خودش را گم کرده است و با نفس های سطحی که فقط زنده بماند با اضطراب اطراف را نگاه میکند و دنبال چیزی می‌گردد. گم شده است. از خواب بیدار میشوم چهار صبح است. خواب ترسناکی بود. من بودم و یک کوچه و آدم هایی که با صورت خونین از پشت به دنبال من میامدند. هر چه التماس میکردم نزدیک تر می‌شدند. شدت ترس را زمانی حس کردم که پس از بیدار شدن مچ های خود را از شدت کوبیدن به تخت، زخمی دیدم. چشمانم خیس. آیا مگر تنهایی انتخاب خودم نبود؟ من دیواری از ترس دور خودم کشیده بودم که حتی خودم نیز قادر به شکستن آن نبودم. (صدای چکه‌ی آب از سینک آشپزخانه) مدتی حس میکردم که اینها ساخته‌ی ذهن خودم است و من نیز می‌توانم این دیوار را کنار بگذارم و خُرد کنم. تنهایی مرا بس است. اما تاریکی چنان با روح من انس گرفته است که اگر بخواهد خارج شود جانم را نیز می‌بلعد. ۲ صبح است در خیابان به دنبال کدام قسمت از خودم میگردم؟ چرا وقتی با من راجع به چیزی صحبت می‌کنند و نظر میخواهند من موضوعی دیگر را پرسش میکنم؟ چرا نمیتوانم حواسم را جمع کنم؟ صدا در گوشم پیچید:
«مامان! تمام زندگی ام درد می کند
دارد چه کار با خودش این مرد می کند؟!
دارد مرا شبیه همان بچّه ی لجوج
که تا همیشه گریه نمی کرد می کند
این باد از کدام جهنّم رسیده است
که برگ، برگ، برگ مرا زرد می کند
هی می رسد به نقطه ی پایان، به خودکشی
یک لحظه مکث، بعد عقبگرد می کند»

برگ برگ من زرد شده است و من هنوز به پاییز نرسیده از سرمای زمستان یخ زده ام. لطفا مرا درک نکن. لطفا مرا در این شب بارانی با سیگارت دود کن و بگذار ورقه های سفید سیگارت از حس من گُر بگیرند و گلویت را بسوزانند. میبینی؟ حتی متنم نیز موضوع خاصی را دنبال نکرد! میبینی؟ حتی کلمه هایی که از ذهنم پرُ و به دستم شلیک و به ورق تزریق شده اند نیز هماهنگی ندارند. حال فهمیدی وقتی میگویم همانند بچه ای در خیابان گُم شده ام، از چه حرف میزنم؟
امیر آلفرد - ۱۵ شهریور ۹۷
Read more
. این چندروز که بحثِ ماشین داشتن و نداشتن پیش اومد و من دلم برای کلوچه‌ی کوچولو و قشنگ و مهربون و البته قراضه‌ام تنگ شد و تنها فیلمی که ازش تو گوشی داشتم همین بود البته تو اوایلِ پیجم زیاد ازش عکس و فیلم هست ولی خب از مهرِ نود و چهار که از دانشگاه اومدم و سریع حاضر شدم تا برم لواسون پیش دوستم که تنها بود ... .
این چندروز که بحثِ ماشین داشتن و نداشتن پیش اومد و من دلم برای کلوچه‌ی کوچولو و قشنگ و مهربون و البته قراضه‌ام تنگ شد و تنها فیلمی که ازش تو گوشی داشتم همین بود 😍😍 البته تو اوایلِ پیجم زیاد ازش عکس و فیلم هست ولی خب از مهرِ نود و چهار که از دانشگاه اومدم و سریع حاضر شدم تا برم لواسون پیش دوستم که تنها بود و تو راه وسطِ پل پارک‌وی یهو چراغِ باطریش روشن شد و سریع زنگ زدم به بابام که چراغ باطریش روشن شده من الان چیکار کنم؟؟😱😱 و بعد از کلی بدبختی و خاموش کردن چراغ و ضبط ماشین و کلی استرس بالاخره برگشتم خونه و از خیر لواسون رفتن گذشتم دیگه کلوچه برام ماشین نشد 😭😭😭😭 ینی از همون روز افتاده گوشه کوچه و هرازگاهی فقط این پلیس‌های گشت میان زنگ خونه رو میزنن که این ماشین مال شماست؟؟ چون مشکوکه آخه پلاکاشم کندیم 😂😂😂 و اینکه هرکی‌ام اومد دوربزنه تو کوچه یه نوازشش کرد دیگه 😣😣😣 بی‌عدبای بی‌تربیت 😑😑😑
خلاصه که من الان سه ساله ماشین ندارم 🙁🙁🙁 تازه چون هم‌رنگ کلوچه بود و شکل کلوچه بود اسمشو کلوچه گذاشته بودم 😋 انقدر باهاش خاطره‌های خوب و بد دارم که خدا میدونه چهار پنج بار باهاش رفتم قائمشهر و یکی دوبار رفتم قم 😍 دانشگاه هم که دیگه نگم براتون چقدر منو تا کرج (دانشگاه خوارزمی) همراهی کرد 😅😅 البته دوستام بیشتر از خودم باهاش خاطره دارن مخصوصاً وقتی میخواستیم بریم دانشگاه بچه‌ها میومدن ایستگاه متروی شریف من میرفتم دنبالشون باهم میرفتیم دانشگاه از همون اولم میگفتن پرستوووو بذار 😂😂 البته اون موقع تتلو آدم‌تر از الان بود 😆😆 خلاصه که کلوچه‌ی کیتی‌طوری پنج‌سال همه‌جا با من بود ولی الان رفیق نیمه‌راه شده بی‌عدب 😒😒
کلوچه اصن ازت توقع نداشتم 😑.
.
لوکیشن هم که #شمرون جانِ 😍
اصن نمیدونم شاعر گفته یا نه ولی خب من میگم (کوچه‌پس‌کوچه‌های شمرون عست و خاطراتش 😍❤)
البته یادمه اینجا داشتم از خونه خاله جان (خاله‌ی پدرجان جان) برمیگشتم یهو حس فیلم گرفتنم گل کرد و تهِ تهِ رَمِ گوشیم جا خوش کرده بود و مال سال نود و سه‌اس فک کنم 🤔😂
درباره آهنگم که از همون آهنگاس که تو سی‌دی پرستو بود و همیشه تو ماشین پِلی بود 😆
حالا با این اوصاف اگر صلاح میدونید یه گلریزان ترتیب بدین واسه من ماشین بخرید تا مجبور نباشم انقدر ماشینِ پدربزرگ بنده‌خدام رو دودَر کنم 🙈🙉🙊😅😅.
.
Read more
Via @miladsefidfard__ يکي مان به خانه وُ يکي مان به کوچهْ‌سار، بی‌خواب، بی‌خاطره، بی‌راه و بی‌قرار. ...
Media Removed
Via @miladsefidfard__ يکي مان به خانه وُ يکي مان به کوچهْ‌سار، بی‌خواب، بی‌خاطره، بی‌راه و بی‌قرار. يکي مان در خانه گمان می‌کند هنوز از کوچه هوای همهمه می‌آيد، يکيمان در کوچه اصلا ... هيچ! هی با خود از حرفهای گُنگِ روزگارِ گهواره می‌گويد: پس کو کوچه، کو همهمه، کو هَمکِنار؟ يکي مان به ... Via @miladsefidfard__
يکي مان به خانه وُ
يکي مان به کوچهْ‌سار،
بی‌خواب، بی‌خاطره، بی‌راه و بی‌قرار.
يکي مان در خانه گمان می‌کند هنوز
از کوچه هوای همهمه می‌آيد،
يکيمان در کوچه اصلا ... هيچ!
هی با خود از حرفهای گُنگِ روزگارِ گهواره می‌گويد:
پس کو کوچه، کو همهمه، کو هَمکِنار؟
يکي مان به خانه و يکي مان به کوچهْ‌سار ...! حالا برو به‌خواب
حالا بگو خلاص
حالا بيا به راه
ديگر نه در کوچه می‌مانم و نه به خانه برمی‌گردم،
پاک خسته‌ام از حرفِ گريه، از خوابِ آدمی،
ديگر هيچ علاقه‌ای به التفاتِ آينه ندارم
حتی به فهم سکوت،‌ به صحبتِ سنگ،
به بود، به نَبود، به هرچه همين حدود،
فقط می‌خواهم کمی بخوابم.
بالای صخره‌ای خسته از اينجا دور،
شبِ يکی دامنه از بوی پونه و کتاب،
يک بسته سيگار
عکسی از ری‌را
و يک پياله‌ی آب،
بعد انگار که نيامده رفته باشم، هيچ، اصلا هيچ!
#سید_علی_صالحی
Read more
 #یک_شب_به_یاد_ماندنی 🕯<span class="emoji emoji2728"></span> برق که رفت پاشد، پنجره رو باز کرد و گفت ای بابا برق محله رفته صدای آکاردئون ...
Media Removed
#یک_شب_به_یاد_ماندنی 🕯 برق که رفت پاشد، پنجره رو باز کرد و گفت ای بابا برق محله رفته صدای آکاردئون زنی که توی کوچه سلطان قلبم رو میخوند، توی خونه پیچید منم دوتا کبریت آوردم یکیشو دادم بهش گفتم شمعهای اینور با تو و با صدای آکاردئون‌زن همراه شدیمو خوندیم یه دل میگه برم برم ... یه دلم میگه نرم ... #یک_شب_به_یاد_ماندنی 🕯✨
برق که رفت پاشد، پنجره رو باز کرد و گفت
ای بابا برق محله رفته
صدای آکاردئون زنی که توی کوچه سلطان قلبم رو میخوند، توی خونه پیچید
منم دوتا کبریت آوردم یکیشو دادم بهش گفتم شمعهای اینور با تو
و با صدای آکاردئون‌زن همراه شدیمو خوندیم
یه دل میگه برم برم ...
یه دلم میگه نرم نرم...
طاقت نداره دلم دلم...
بی‌تو چه کنم...
....
وقتی گوگردهای کبریت آتیش میگرفت
انگار یک جهان روشن میشد
شمع‌بازی شروع شده بود
شمعهایی که داخل سنگ نمکهای رنگی بود
شمعهایی که طرح گل و کیک تزیینی داشتند
شمعی که وقتی آب میشد اَکلیلِ رنگیش جامیموند
#شمع کوچولوهارو روی میز روشن کردم
بعد جاشمعی‌های "خدا بامن است" رو گذاشتم روی میز
هدیه‌ی زیبا و ارزشمندی که ازشقایق‌جانِ مهربانم گرفتم و هروقت جمله‌ش رو میخونم دلم گرم میشه
یادی کردمولبخندی روی لبهام نشست
دلی پر از عشق داره که همیشه پر از مهربونی و بخششه
دلهای پاکی که میتپند در این روزگار زیاد نیستن باید قدرشون رو بدونیم و منم ازصمیم قلبم دوستش دارم و سپاسگزارم که شریک معنوی حال و هوای این شبم شد❤️💋🙏🏻
@shaghayeghfarahani
شمعهاشو روشن کردم
نشستم روی صندلی
روی صندلی روبروی من نشست
نور شمعها توی چشمامون میرقصیدن
یه نگاهی به اطراف کردمو گفتم
انگار توی کهکشان پر از ستاره نشستیم
خندیدو گفت
ولی من یاد شام غریبان افتادم
خندیدیم😂
به نور شمع خیره شدم
رنگش
نورش
گرماش
اشکهاش
گفت یه پیشنهاد دارم
فکرمیکنم امشب یه فرقی با بقیه شبها داره
فکرکنم حسِ شام غریبان منو گرفته
دلم میخواد دعا کنم آرزوهامو از خدا بخوام😅
خندیدمو گفتم پایه‌ام 😍
نوبتی آرزوهامونو میگفتیمو از خدا میخواستیم تا کمکمون کنه بهشون برسیم
جالب اینکه وقتی رویاهامون رو بلند میگفتیم، گاهی عوضش میکردیم
میدونید چیه...
ما همیشه صدای درونمون رو میشنویم ولی وقتی همون موضوع رو بیان کنیم و از طریق گوشمون میشنویم به درک و فهمِ دیگه‌ای از موضوع میرسیم
برامون واضحتر میشه وشاید ملموس‌تر

آرزوهامون هنوز تموم نشده بود که برق اومد
یه نگاهی بهم انداختیم
بعد برای اینکه بتونیم بیشترین شمع رو فوت کنیم نفسهامون رو پر کردیم😉

پ.ن:گاهی زمان بذاریم رویاهامون رو بلند برای خودمون بگیم به امتجانش می‌ارزه 😉
حتما شما دوستان و عزیزانم که این مطلب رو خوندید، شریک اون حس و حال شدید و شماهم رویاهاتون رو توی ذهنتون آوردید، پس امیدوار باشیم که رویاهامون به واقعیت برسند.🙏🏻😍❤️
#دلنوشته 🖋ناهیدمحبی
#nahidmohebi
#دلنوشته_های_من #خدابامن_است
#شب_آرزوها #رویاهاتو_دنبال_کن
#حس_خوب #delneveshte #honar_cheshm
#حرف_دل
Read more
... من از انتهای شب از نهایت تنهایی و از فریادِ شبگرد میانِ کوچه های غریب سخن می گویم کوچه ...
Media Removed
... من از انتهای شب از نهایت تنهایی و از فریادِ شبگرد میانِ کوچه های غریب سخن می گویم کوچه هایی که آغازش رهایی و انتهایش تنهاییست و من بسان آن کوچه ام در انتظار رهگذر اما کدامین عابر از کوچه ای بن بست عبور خواهد کرد؟ #مریم_بهنام #گل #ایران_زیبا #بوی بهار ... ...
من از انتهای شب

از نهایت تنهایی

و از فریادِ شبگرد

میانِ کوچه های غریب

سخن می گویم

کوچه هایی

که آغازش

رهایی

و انتهایش

تنهاییست

و من بسان

آن کوچه ام

در انتظار

رهگذر

اما کدامین عابر

از کوچه ای بن بست

عبور خواهد کرد؟

#مریم_بهنام
#گل
#ایران_زیبا
#بوی بهار در کوچه پس کوچه های "پونک" منطقهٔ پنج تهران (امروز 1397/1/16)
شب جمعه است، یاد همه ی عزیزان سفر کرده را با سلام و صلواتی شاد کنیم
#flower
#ir_flower
#Tehran_IRAN
Read more
تشخیص زود هنگام آرتروز زانو باعث پیشگیری از آسیب دیدگی دائمی و درمان آرتروز زانو می‌شود. ساییدگی ...
Media Removed
تشخیص زود هنگام آرتروز زانو باعث پیشگیری از آسیب دیدگی دائمی و درمان آرتروز زانو می‌شود. ساییدگی زانو معمولا با بررسی سابقه پزشکی و معاینه زانو تشخیص داده می‌شود.پرتونگاری (اشعه ایکس) می‌تواند در تشخیص آرتروز زانو مفید باشد. غضروف در پرتونگاری معمولی آشکار نمی‌شود، بنابراین میزان تحلیل ... تشخیص زود هنگام آرتروز زانو باعث پیشگیری از آسیب دیدگی دائمی و درمان آرتروز زانو می‌شود. ساییدگی زانو معمولا با بررسی سابقه پزشکی و معاینه زانو تشخیص داده می‌شود.پرتونگاری (اشعه ایکس) می‌تواند در تشخیص آرتروز زانو مفید باشد. غضروف در پرتونگاری معمولی آشکار نمی‌شود، بنابراین میزان تحلیل غضروف با توجه به فاصله‌ی بین استخوان‌های آن غضروف تعیین می‌شود. پس به جرأت می‌توان گفت که در پرتونگاری متداول احتمال مشخص نشدن ابتلا به علائم ارتروز زانو در مراحل اولیه بیماری بسیار بالا است، و امکان دارد دو رادیولوژیست نظرات متفاوتی درباره یک عکس یکسان داشته باشند. اما ام. آر. آی. بافت نرم (و استخوان‌ها) و همچنین مفصل در حال حرکت را نشان می‌دهد. تصویربرداری اشعه ایکس پیشرفته با انکسار نور (DEI) گونه نوینی از پرتونگاری است که علاوه بر استخوان‌ها، بافت‌های نرم را نیز نشان می‌دهد. DEI از مقادیر بسیار پایین تشعشع استفاده می‌کند؛ کاربرد این روش برای تصویربرداری از غضروف هنوز در بیمارستان‌ها رواج نیافته است، اما دانشمندان در تلاش‌اند تا با تولید انبوه این دستگاه، امکان استفاده از آن برای درمان ارتروز زانو را برای همگان فراهم کنند.
.
.
دکتر محمدرضا امیدظهور
(برای دیدن مطالب بیشتر به کانال ما در تلگرام وارد شوید)
تلفن شعبه دیباجی: 2-02122780701
تلفن شعبه مطهری: 1-02188898440
مشاوره رایگان (از ساعت 13 الی 15) : 09107803155

آدرس کلینیک دیباجی: تهران، خیابان پاسداران، خیابان شهید کلاهدوز (دولت)، دیباجی جنوبی، روبروی سنجابی، پلاک ۱۷
آدرس کلینیک مطهری: تهران - خیابان ولیعصر، نرسیده به استاد مطهری، کوچه شهید حسینی راد « کوچه افتخار سابق»،پلاک ۳۴، طبقه همکف
www.omidrehab.com
www.lumbar.ir
www.zanoodard.ir
www.footmed.ir
www.orped.ir
#دسیک_کمر
#سیاتیک #کمردرد #زانو_درد
Read more
<span class="emoji emoji26ab"></span><span class="emoji emoji26ab"></span><span class="emoji emoji26ab"></span> خسرو سیف: من در آن زمان شانزده سال داشتم و دانش اَموز دبیرستان بودم. در سال 1330 افتخار عضویت ...
Media Removed
خسرو سیف: من در آن زمان شانزده سال داشتم و دانش اَموز دبیرستان بودم. در سال 1330 افتخار عضویت در " حزب ملت ایران بر بنیاد پان ایرانیسم " را یافتم. در برابر حکومت سه روزهء قوام به همراه دکتر تکمیل همایون و دیگر هموندان حزب، فعالیت شبانه روزی داشتیم. به خاطر دارم در آن زمان کوچه ها و پیاده روهای منطقه ... ⚫⚫⚫
خسرو سیف: من در آن زمان شانزده سال داشتم و دانش اَموز دبیرستان بودم. در سال 1330 افتخار عضویت در " حزب ملت ایران بر بنیاد پان ایرانیسم " را یافتم. در برابر حکومت سه روزهء قوام به همراه دکتر تکمیل همایون و دیگر هموندان حزب، فعالیت شبانه روزی داشتیم. به خاطر دارم در آن زمان کوچه ها و پیاده روهای منطقه ی مرکزی شهر مانند خیابان شاه آباد و ... را برای لوله کشی آب کنده بودند؛ آن گاه که مورد هجوم سربازان قرار می گرفتیم به این کوچه ها و گودال ها پناه می بردیم و برای مقابله با آنها از سنگ های کوچک و بزرگ گودالها استفاده می کردیم. در تمام این روزها به جنگ و گریز ادامه می دادیم تا روز دوشنبه سی ام تیرماه.
در این روز صدای گلوله ها و رگبار مسلسل تهران را می لرزاند. خون مردم کف خیابان شاه آباد را رنگین کرده بود. مردم جنازه ها را بالای دست ها گرفته و مرده باد قوام می گفتند....
..گلوله ها مردم بیگناه را چون برگ خزان بر زمین می ریخت و دیوارها پر بود از شعارهای خون آلود.
جا دارد که از " امیر محمد زاد بیجار معروف به امیر بیجار" یادی کنم. او دانش آموز دبیرستان نظام بود و در خیابان اکباتان که بعد از پیروزی خیابان ملت نام گرفت- در کنار دیوار مقابل حزب زحمتکشان مورد اصابت گلوله سربازان قرار گرفت. قبل از شهادت او با خون خود بر روی دیوار نوشت"یا مرگ یا مصدق". این شعاری بود که در روز سی تیر از جای جای شهر تهران حتی پس از پیروزی نیز به گوش می رسید ...
⚫⚫⚫
شهربانی کل کشور شمار کشته شده ها رو در تهران بیست و یک نفر اعلام میکنه اما تو بعضی از اسناد کشته شده ها 63 نفر اعلام شده...
دکتر مصدق که به قدرت برمیگرده شخصا یه مجلس ترحیم میگیره و روز دوم مرداد 1331 تعطیل عمومی اعلام میشه...
شاید باورتون نشه وزارت دربار هم در اطلاعیه ای "فداکاری شهدای سی ام تیر" را ستوده!! و "مراتب تاثر و تالم خاطر ملوکانه" رو به بازماندگان اعلام میکنه!جل الخالق😳
گویا از قدیم الایام شعور شنونده در این ملک پشم محسوب میشده...
دکتر محمد مصدق،وصیت کرده بود که پیکرش رو در کنار شهدا ی سی تیر در ابن بابویه دفن کنند شاه مخالفت میکنه و پیکر دکتر به امانت در احمدآباد مونده تا روزی که در کنار شهدای سی تیر آروم بگیره...
⚫⚫⚫
#سی_تیر
#دکتر_محمد_مصدق
#امیر_بیجار
#تاریخ_معاصر
#هزار_و_سیصد_و_سی_و_یک
#هزار_و_سیصد_و_سی_و_دو
#هزار_و_سیصد_و_....
Read more
. میخواستم بگویم تا به حال شده است که دو نفری روبروی آینه دستشویی یک و نیم متریتان بایستید و باهم مسواک ...
Media Removed
. میخواستم بگویم تا به حال شده است که دو نفری روبروی آینه دستشویی یک و نیم متریتان بایستید و باهم مسواک بزنید و درون آینه با دهن پر از کف باهم حرف بزنید و بعد به این میزان حماقت شیرینتان بخندید ؟ میخواستم بگویم تا به حال شده چهار ساعت تمام روی یک مبل یک نفره به یکدیگر گره بخورید و از یک اتفاق ده دقیقه ای ... .
میخواستم بگویم تا به حال شده است که دو نفری روبروی آینه دستشویی یک و نیم متریتان بایستید و باهم مسواک بزنید و درون آینه با دهن پر از کف باهم حرف بزنید و بعد به این میزان حماقت شیرینتان بخندید ؟

میخواستم بگویم تا به حال شده چهار ساعت تمام روی یک مبل یک نفره به یکدیگر گره بخورید و از یک اتفاق ده دقیقه ای ساده که در سوپر مارکت آقای طهماسبی اتفاق افتاده بود برای هم داستان تعریف کنید ، چرت و پرت بگویید ؟

میخواستم بگویم شده است کلید نیاورده باشی و تندت گرفته باشد مثل دوران کودکی و بعد پنج دقیقه پای آیفون اذیتت کند تا در را وا کند ، بگوید قیافه ی یوگی را در بیاور با این اینکه آیفون تصویری نیست ، احمق دم آیفون بگوید: خب تو خودت بکن ، من مسئول کلید نداشتنت نیستم ، بعد هار هار بخندد ؟

میخواستم بگویم شده است زنگ بزنی و بگویی کجایی و بگوید با مادر شوهرم اومدم خرید برای شوهرم ؟ و بعد تو بدانی که آن بار اولیست که با مادرت ملاقات داشته ؟ تا به حال شده چنین قندی در دلت آب شود ؟

میخواستم بگویم شده شرط بندی را ببازی و شرط آن باشد که سه شب تمام پتو مال او شود و تو سر خروس خوان صبح منت پتو را بکنی ؟

میخواستم بگویم شده است توی برف تو را مجبور کند که با شلوارک و دمپایی بروی سوپر سر کوچه خرید کنی و موقع رفت و برگشت هار هار از روی پنجره آشپزخانه که رو به کوچه است به تو بخندد ؟

میخواستم بگویم شده است به بهانه ی بستن دکمه پیراهن بیاید داخل اتاق پُرُو آن بوتیک خوشگله سر میدان و ببوستت و بعد بگوید " تقصیر من نیست ، اینقدر خوشتیپ شدی که آدم نمیتونه جلو خودش رو بگیره .. "

میخواستم بگویم شده است ساعت سه صبح زنگ بزند و بگوید : دوستم داری ؟ و بعد بگوید خب خیالم راحت شد ، بخواب بخواب !

میخواستم بگویم شده است کل کوچه پس کوچه های شهر را که موقع ترافیک ساعت هفت ، هشت غروب حکم جاده ابریشم را پیدا میکند ، پیاده قدم زده باشید و همه اش را یادش بدهی ؟

میخواستم بگویم ، میخواستم خیلی چیزها بگویم به کسی که روبرویم نشسته بود و خیلی آسان میگفت : آره میدونم ، میفهمم ، اما آخر دنیا که نیست !
من این حرف را از خیلی ها شنیده ام عزیز جان ،
از قضا میخواهم بگویم اتفاقا اینجا همان آخر دنیاست ،
بله ، آخر دنیایی که میگفتند درست همینجاست ،
این آخر دنیا برای هر کسی یک نقطه از زندگی است
و برای من دقیقا همین نقطه آخر دنیاست
میخواستم همه ی اینها را بگویم ،
اما حرفهایم را خوردم تا سیر بمانم
و بعد تبسم کردم
تبسم کردم
و بازهم تبسم کردم ..
همین

#پویان_اوحدی
@pouyanohadi
@iamnacm
Read more
عشق؛ اتفاق نیست که با آمدن و رفتن ها از چشم بی افتد عشق؛ تویی ! وجودت که عشق باشد می بخشی تمامِ مهربانیت ...
Media Removed
عشق؛ اتفاق نیست که با آمدن و رفتن ها از چشم بی افتد عشق؛ تویی ! وجودت که عشق باشد می بخشی تمامِ مهربانیت را حالا اینکه بی حرمتی می کنند با نامِ عشق حالا اینکه تفاوتِ آغوش و بوسه هایِ عاشقانه را نمی فهمند حالا اینکه تو عاشق بوده ای و عاشقی کرده ای و ندیدند عشق؛ باز هم همان عشق است مثلِ خدا که ... عشق؛ اتفاق نیست
که با آمدن و رفتن ها
از چشم بی افتد
عشق؛ تویی !
وجودت که عشق باشد
می بخشی تمامِ مهربانیت را
حالا اینکه بی حرمتی می کنند
با نامِ عشق
حالا اینکه تفاوتِ آغوش و بوسه هایِ عاشقانه
را نمی فهمند
حالا اینکه تو عاشق بوده ای و عاشقی کرده ای
و ندیدند
عشق؛ باز هم همان عشق است
مثلِ خدا
که ما بی مهر می شویم
ما فراموشش می کنیم
ما نمی بینیم دستانِ نوازشگرش را
اما او باز هم خدایی می کند
باز هم دلش برایِ خنده هایِ ما
تنگ می شود.
نه لالایی می خوانم؛ نه از سرِ دلخوشی کلمات را کنارِ هم چیده ام.. من امروز اگر باز اینجا؛ برایِ تو می نویسم
تنها و تنها یک دلیل دارد.. معنایِ عشق را از محکم زمین خوردن آموختم.. از شکستن و دوباره خندیدن.. اگر تا به امروز نبودم و کم بودم؛ برایِ پیدا کردنِ باورِ از دست رفته ام؛ حوالیِ کوچه پس کوچه هایِ خدا تا می توانستم باریده ام.. امروز آمدم تا باز هم بگویم: عشق؛ تویی.. و عاشقی انعکاسِ خودِ توست در چشمانِ معشوقه ات
Read more
*** قصه‌ی این صندلیِ چوبی و آفتاب‌گردون‌هایی که کنجِ پیاده‌روی شلوغِ خیابان ولیعصر دلبری می‌کنن، ...
Media Removed
*** قصه‌ی این صندلیِ چوبی و آفتاب‌گردون‌هایی که کنجِ پیاده‌روی شلوغِ خیابان ولیعصر دلبری می‌کنن، از اون قصه‌هاس که هرچی هم مهم نباشه، اما شنیدنش یه لبخند میاره به لب‌ها. پس بذارین براتون بگم که یه کوچه پایین‌تراز دفتر مجله‌ی ما یه آقای میانسالی هست که جلویِ یه ساختمون متروک و قدیمی بساط کرده ... ***
قصه‌ی این صندلیِ چوبی و آفتاب‌گردون‌هایی که کنجِ پیاده‌روی شلوغِ خیابان ولیعصر دلبری می‌کنن، از اون قصه‌هاس که هرچی هم مهم نباشه، اما شنیدنش یه لبخند میاره به لب‌ها. پس بذارین براتون بگم که یه کوچه پایین‌تراز دفتر مجله‌ی ما یه آقای میانسالی هست که جلویِ یه ساختمون متروک و قدیمی بساط کرده و میوه می‌فروشه. همیشه‌ی سال هم هست؛ توی سرما و توی گرما. همیشه هم یه کتاب یا مجله دستش هست و مشغول خوندن. بهش اگر سلام کنی با یه احترامِ خاصی از روی صندلی‌اش بلند میشه و جواب سلام میده؛ گرم و بلند و با چاشنیِ لبخند. بعد هم تعارفت میکنه به خوردن میوه و خشکباری که می‌فروشه. دو سال هست که هر روز می‌بینمش. منِ فراری از معاشرت، اون اوایل که از کنارِ بساطش رد می‌شدم، سرم رو پایین می‌انداختم یا توی گوشی‌ام رو نگاه می‌کردم تا سلام نکنم و مخاطب سلامی نشم و زود بگذرم. می‌فهمیدم که داره نگاهم می‌کنه، سنگینیِ لبخندش رو حس می‌کردم و می‌دیدم که چقدر به این خلوتِ نمایشی که برای خودم ساختم احترام می‌ذاره و سکوت می‌کنه تا این رهگذرِ هر روزی رد بشه. کم‌کم یخ من هم آب شد و هربار که از کنارش رد شدم بسته به حال و روز اون روزم بلند یا آروم، با لبخند یا زیرلب سلام کردم و اما اون هربار کِشدار و بلند و با لبخند جواب سلامم رو داد تا امروز که دیدم آفتابگردون‌هایی که پایِ پیاده‌رو کاشته و هر روز آب داده، باز شدن و سایه کردن برای نشستن و حظ بردن. امروز بعد از دو سال ایستادم کنارِ دنجِ این همسایه‌ و کیف کردم از تماشایِ این قشنگی که دورِ خودش ساخته. چند کلام حرف زدیم و دیدم که چقدر هم قشنگ حرف می‌زنه... همین! هیچ پیام اخلاقی نداره این داستان. یه درس‌هایی برای خودِ من داره.

پ.ن: ظهر بود که امید برام نوشت منفی نباش. براش نوشتم یک خرِ غمگینم. برام نوشت پاشو و سعی کن خرِ غمگینی نباشی. و باز نوشت ما موندیم که کارِ سخت رو انجام بدیم. پاشدم و رفتم دنبال یه نشونه برای غمگین نبودن و به آفتابگردون‌ها و مردِ میانسالِ همسایه برخوردم که یه سطلِ آب سرد هم برای شستن و خنک کردن میوه‌ی تعارفی به رهگذرِ بدخلقی مثل من، کنار صندلی‌اش گذاشته بود. @omid.iranmehr
Read more
!همه‌ی ما حق داریم که خسته شویم یا بمیریم همه‌ی ما حق داریم فریاد بزنیم که خسته شده‌ایم؛ هر کدام به ...
Media Removed
!همه‌ی ما حق داریم که خسته شویم یا بمیریم همه‌ی ما حق داریم فریاد بزنیم که خسته شده‌ایم؛ هر کدام به شیوه خودمان. من می‌نویسم. اصلا شاید راست و درستش این بود که نویسنده می‌شدم! من می‌نویسم و می‌ریزم دور. از برگه‌های خاطره تا نوشته‌های نمایشگاهی و نامه‌های عاشقانه و... همه را می‌نویسم و می‌ریزم ... !همه‌ی ما حق داریم که خسته شویم یا بمیریم
همه‌ی ما حق داریم فریاد بزنیم که خسته شده‌ایم؛ هر کدام به شیوه خودمان. من می‌نویسم. اصلا شاید راست و درستش این بود که نویسنده می‌شدم! من می‌نویسم و می‌ریزم دور. از برگه‌های خاطره تا نوشته‌های نمایشگاهی و نامه‌های عاشقانه و... همه را می‌نویسم و می‌ریزم دور. حالا بعد از مدت‌ها دلم می‌خواهد بنویسم که "خوب نیستم و نا خندیدن ندارم" که "کلافه‌ام از این سردرگمی فردی و جمعی" که "چرا هر روز صبح زیر سایه‌ی کثافت سیاست یکی از رویا‌های جوانیم می‌رود هوا؟" که... حالم خوش نیست و می‌دانم شاید تنها یکی از این شهرهای ایران لعنتی حالم‌ را خوش کند: رشت... دلم عجیب بال‌بال میزند برای رشت و بازارش و برای شبهاش که روشن است و شاد. برای جغرافیایی که یک ساعت با آب فاصله دارد و یک ساعت با جنگل. برای بازاری که ماهی‌های مرده‌اش بوی زندگی می‌دهند! برای شهرداری که تازه بعد از غروب آفتاب شلوغ می‌شود و پر نور. برای کوچه‌های پهن گلسار که نمی‌دانم چرا هوای فرانسه خواندن را می‌انداختند به جانم. برای... حالا فقط فکر می‌کنم به اینکه کاش زودتر برسم به رشت. سر راه هم بروم انزلی و بدوم توی آب تا کمر و زیرلب برای خودم بخوانم "سپیده که سر بزند..." حالا هی با خودم میگویم "محکومیم به زنده ماندن پس رویا بباف تا زنده شوند و زندگی کنی"
شما هم رویا ببافید؛ یک‌روزی یک‌یک رویاهامان زنده می‌شوند و زندگیشان می‌کنیم‌!
Read more
قلمم راست بایست! واژه ها ...گوش به فرمان قلم! همگی نظم بگیرید مودب باشید! صاحب شعر عزیزی است به ...
Media Removed
قلمم راست بایست! واژه ها ...گوش به فرمان قلم! همگی نظم بگیرید مودب باشید! صاحب شعر عزیزی است به نام «پدر» امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟! آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو... تک و تنها و غریبم! تو کجایی پدر...؟! آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو... بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا... آنقَدَر ... قلمم راست بایست!
واژه ها ...گوش به فرمان قلم!
همگی نظم بگیرید
مودب باشید!
صاحب شعر عزیزی است به نام «پدر»
امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تک و تنها و غریبم!
تو کجایی پدر...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما پدر....!
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
پدر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن پدر...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...
گفته بودی: دخترم! عاشق اشعار تو ام
ای به قربان تو فرزند..بیا دلتنگم
آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...
پدرم...پدر خوبم
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
تو که باشی پدر..
دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام
آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...
گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم
نه شعار است ،نه حرف!
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو.. روز پدر مبارك ♥️🌸♥️♥️عكس از آرشيو عكس ها بوده ايشالا حال بابا خوب خوب بشه اون وقت كيك قشنگه درست كنم براش
Read more
تقدیم به مادر قلمم راست بایست! واژه ها ...گوش به فرمان قلم! همگی نظم بگیرید مودب باشید! صاحب ...
Media Removed
تقدیم به مادر قلمم راست بایست! واژه ها ...گوش به فرمان قلم! همگی نظم بگیرید مودب باشید! صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر» امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟! آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو... تک و تنها و غریبم! تو کجایی مادر...؟! آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو... بسکه دلتنگ تو ام ،از ... تقدیم به مادر
قلمم راست بایست!
واژه ها ...گوش به فرمان قلم!
همگی نظم بگیرید
مودب باشید!
صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر»
امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تک و تنها و غریبم!
تو کجایی مادر...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما مادر..
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
مادر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن مادر...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...
گفته بودی: فرزندم! عاشق اشعار تو ام
ای به قربان تو فرزند..بیا دلتنگم
آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...
مادرم...مادر خوبم
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
تو که باشی مادر!
دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام
آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...
گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم
نه شعار است ،نه حرف!
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو.
Read more
تقدیم به پدرم وتمامی عزیزانی که پدرشون به خواب ابدی در گوشه ای از خاک آرمیده اند یادشان گرامی،،،، قلمم ...
Media Removed
تقدیم به پدرم وتمامی عزیزانی که پدرشون به خواب ابدی در گوشه ای از خاک آرمیده اند یادشان گرامی،،،، قلمم راست بایست! واژه ها ...گوش به فرمان قلم! همگی نظم بگیرید مودب باشید! صاحب شعر عزیزی است به نام "پدر" امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟! آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو... تک و تنها و غریبم! تو ... تقدیم به پدرم وتمامی عزیزانی که پدرشون به خواب ابدی در گوشه ای از خاک آرمیده اند یادشان گرامی،،،، قلمم راست بایست!
واژه ها ...گوش به فرمان قلم!
همگی نظم بگیرید
مودب باشید!
صاحب شعر عزیزی است به نام "پدر"
امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تک و تنها و غریبم!
تو کجایی پدرم...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما پدرم..
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
پدر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن پدرم...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...
گفته بودی: فرزندم! عاشق اشعار تو ام
ای به قربان تو فرزند..بیا دلتنگم
آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...
پدرم...پدر خوبم
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
تو که باشی بابا!
دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام
آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...
گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم
نه شعار است ،نه حرف!
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو🌹
Read more
******* . . اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ بَاقِرِ الْعِلْمِ وَ إِمَامِ الْهُدَى ...
Media Removed
******* . . اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ بَاقِرِ الْعِلْمِ وَ إِمَامِ الْهُدَى وَ قَائِدِ أَهْلِ التَّقْوَى وَ الْمُنْتَجَبِ مِنْ عِبَادِكَ‏ پروردگارا درود فرست بر محمد بن على حضرت باقر العلوم و پيشواى هدايت و رهبر اهل تقوى و برگزيده از بندگان خاص تو . . اللَّهُمَّ ... *******
.
.

اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ بَاقِرِ الْعِلْمِ وَ إِمَامِ الْهُدَى وَ قَائِدِ أَهْلِ التَّقْوَى وَ الْمُنْتَجَبِ مِنْ عِبَادِكَ‏
پروردگارا درود فرست بر محمد بن على حضرت باقر العلوم و پيشواى هدايت و رهبر اهل تقوى و برگزيده از بندگان خاص تو
.
.

اللَّهُمَّ وَ كَمَا جَعَلْتَهُ عَلَماً لِعِبَادِكَ وَ مَنَاراً لِبِلاَدِكَ وَ مُسْتَوْدَعاً لِحِكْمَتِكَ‏
پروردگارا و چنانكه او را علم و مرجع رشد و هدايت بندگان و چراغ روشن شهر و ديار خود گردانيدى و محل وديعه علم و گنجينه حكمت خويش
.
.
وَ مُتَرْجِماً لِوَحْيِكَ وَ أَمَرْتَ بِطَاعَتِهِ وَ حَذَّرْتَ مِنْ مَعْصِيَتِهِ‏
و ترجمان و مبين حقايق وحى خود قرار دادى و خلق را امر به طاعت او كردى و نهى و تحذير از عصيان و مخالفتش فرمودى
.
.
فَصَلِّ عَلَيْهِ يَا رَبِّ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ ذُرِّيَّةِ أَنْبِيَائِكَ وَ أَصْفِيَائِكَ وَ رُسُلِكَ وَ أُمَنَائِكَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ‏ پس اى خدا درود فرست بر او درودى افضل از آنچه بر احدى از ذريه پيغمبران و خاصان و رسولانت ‏و امناى وحيت فرستادى اى پروردگار عالم
.
.
.

محفل روضه ظهر روز شهادت امام باقر علیه السلام
سخنران : استاد سید رضا جعفری
مرثیه سرایان : حاج جواد حیدری
کربلایی مجید طراقی
یکشنبه ۲۸ مرداد ماه ۹۷ همراه با اقامه نماز ظهر و عصر
کرج عظیمیه بلوار استقلال نرسیده به میدان اسبی کوچه ارکیده بعد از تقاطع دوم پلاک ۴۴ منزل جان فدا

#روضه
#باقر_العلوم_علیه_السلام
Read more
. با هم بودنه ما از انتخابهامون شروع شد و متفاوت بودن رو انتخاب کردیم. هر چند که تو هر زمینه ایی با انواع ...
Media Removed
. با هم بودنه ما از انتخابهامون شروع شد و متفاوت بودن رو انتخاب کردیم. هر چند که تو هر زمینه ایی با انواع مخالفتها مواجه شدیم که ناچار از بعضیاش گذشتیم ، امّا پای بعضی انتخابهای دیگمون وایسادیم.. مثله انتخابِ یک شهر برای زندگی.. یک شهر به غیر از تـهـــران! دنبال آرامش، سکوت و هوای تازه تر بودیم.. ... .
با هم بودنه ما از انتخابهامون شروع شد و متفاوت بودن رو انتخاب کردیم.
هر چند که تو هر زمینه ایی با انواع مخالفتها مواجه شدیم که ناچار از بعضیاش گذشتیم ، امّا پای بعضی انتخابهای دیگمون وایسادیم.. مثله انتخابِ یک شهر برای زندگی.. یک شهر به غیر از تـهـــران!
دنبال آرامش، سکوت و هوای تازه تر بودیم.. پس؛
از تهران رفتیم.
#تهران ؛ این شهره شلوغه پر خاطره..
پر از کوچه پس کوچه های آشنا.. هر گوشه اش یادگاری از روزهایی که گذشت و عمری که تلخ و شیرین سپری شد.. راستی این عمر چقدر سریع میگذره! با نگاه کردن به بچه هایی که تا دیروز بچه بودن و امروز شدن آدم بزرگ میشه اینو عمیقاً حس کرد.. با تماشای فیلمها و سریالهای چند سال پیشه تلوزیون و دیدنه عوض شدنه کوچه خیابونهای شهر.. ماشینها.. ظاهره آدمها.. میفهمیم که چقدر زمان گذشته.. با کمی دقّت به نقشه ی تهران یا حتّی ایستادن روی پشت بومِ خونه و نگاه به دور دستها میشه تفاوت ها و تغییرات رو دید و گاهی حتّی احساسِ پیری کرد!!
با اینحال یه وقتایی مجبوری ترک کنی جایی رو که توش قد کشیدی و بزرگ شدی. گاهی باید از همه ی گذشته ، از همه ی خاطرات دل کند و رفت...... برای بهتر زندگی کردن باید انتخابهای تازه کرد.
ما هر دو رفتیم، با رفتن ما شاید جا باز بشه برای دو نفر آدمِ جدید!
دو نفر که میخوان خوشبختی هاشونو زیر سقف دود آلودِ تهران و بین آسمون خراشها و خیابونهای شلوغِ پایتخت پیدا کنن... به قول شاعری:

دلم براي تهران مي‌سوزد

که با بنزين سرب‌دار

شهر،

سياه‌تر مي‌شود!

دل‌مان خوش است

لااقل

هميشه ميداني براي آزادي هست!
.
که بايد دور سرش طواف كرد..! . .
و متاسفم.. .
كه چرا قلب كشورم سياه است،

و روابطمان

هر روز تيره‌تر مي‌شود!
Read more
. بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز فرصت نشد از نزدیک ببینم ات، آدم همیشه فکر میکند هنوز وقت هست، اما خب همیشه هم اشتباه میکند. بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز فرصت نشد صدایت را بشنوم؛ اما فکر میکنم اگر صدایت را می شنیدم، تو را در یک خیابان شلوغ، میان آن همه جمعیت تشخیص می دادم. بزرگ ترین افسوسم ... .
بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز فرصت نشد از نزدیک ببینم ات،
آدم همیشه فکر میکند هنوز وقت هست، اما خب همیشه هم اشتباه میکند.

بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز فرصت نشد صدایت را بشنوم؛
اما فکر میکنم اگر صدایت را می شنیدم،
تو را در یک خیابان شلوغ، میان آن همه جمعیت تشخیص می دادم.

بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز عکسی از تو به دستم نرسید؛
اما باور کن مطمئنم تمام عکس هایی که در زندگی دیده ام، هیچ کدامشان تو نبوده ای.
.
بزرگ ترین افسوسم این است که هیچوقت شماره تلفن ات را پیدا نکردم.
اگر شماره ات را داشتم، قول میدهم چیزی از وضعیت آب و هوا نمی پرسیدم، یا از نتیجه بازی های آخر هفته ی لیگ.
یک راست میرفتم سر حرف هایی که دوستشان داری.
.
بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز نفهمیدم کجا زندگی می کنی
شاید آنجا هستی که دختران چشم های بادامی دارند
و یا در کشوری زندگی می کنی که زن ها نقاب می زنند
یا مثلا آنجا که خانم ها موهای بلوندشان را نمی پوشانند.
حتی میتوانی آنجا زندگی کنی که زن ها دامن های چین دار قرمز می پوشند و با کفش های پاشنه بلندشان، رقص تانگو را خوب بلدند،
اما خوب می دانم که چشم های تو آبی ست
و لبخندت با تمام لبخندها فرق می کند.
.
بزرگ ترین افسوسم این است که هرگز اسم ات را ندانستم،
اما خب شک ندارم که اسم ات "دریا" ست.
اسم های دیگری هم شاید داشته باشی،
مثلا شاید در خانه "ایمیلی" صدایت کنند، یا "ویرجینیا" و یا حتی "سوفیا".
شاید هم اسمی عربی یا ترکی داشته باشی.
اسم های کوردی هم خیلی به تو می آیند،
اما خب راستش را بخواهی، اسم تو "دریا" ست
و تو نمی توانی اسمی غیر از این داشته باشی.

افسوس های بزرگی در زندگی دارم،
اما راستش را بخواهی
بزرگ ترین افسوسم این است که تو هنوز به دنیا نیامده ای
و شاید هم آمده و رفته ای ...
.
بزرگ ترین افسوسم این است
که من و تو
هیچ وقت
مال یک زمان نبودیم "دریا" ...
.
.
#بابک_زمانی
#لطفا_یکی_مرا_از_مرگ_نجات_بدهد
نشر ایجاز
.
.
پی نوشت: این ویدیو،برشی از فیلم «ابدیت و یک روز» به کارگردانی تئو آنگلوپلوس،از اسطوره های زندگی ام،همراه با موسیقی جاودانه و جادویی و خلسه آور النی کارایندرو است.هربار که میخواهم به خودم بازگردم، به هنر یونان پناه می برم،به موسیقی یونان به شعر یونان، به سینمای یونان ...
نمی دانم، شاید روزی،جایی،ماهیگیر پیری بوده ام در یکی از دهکده های ساحلی اش. شاید عکاس دوره گردی بوده ام در کوچه پس کوچه های آتن.شاید در یکی از شراب خانه های سانتورینی،شاید در میکونوس عاشق دختری شده ام،شاید در لاریسا ازدواج کرده ام، شاید روزی در آژیوس مُرده ام...
Read more
 #bighanoon #hassangholamalifard راه می‌رفتم. همچون همیشه سرم پایین بود و جلوی پاهایم را نگاه ...
Media Removed
#bighanoon #hassangholamalifard راه می‌رفتم. همچون همیشه سرم پایین بود و جلوی پاهایم را نگاه می‌کردم تا مبادا مورچه‌ای زیر پاهایم له شود. چند قدم که رفتم از کنارم صدای هق‌هق شنیدم. گفت: «آقا ببخشید...» انگار نفسش بالا نمی‌آمد. سر چرخاندم سوی صدا. پسر بچه‌ای پنج شش ساله روی سه‌چرخه‌اش نشسته ... #bighanoon #hassangholamalifard
راه می‌رفتم. همچون همیشه سرم پایین بود و جلوی پاهایم را نگاه می‌کردم تا مبادا مورچه‌ای زیر پاهایم له شود. چند قدم که رفتم از کنارم صدای هق‌هق شنیدم. گفت: «آقا ببخشید...» انگار نفسش بالا نمی‌آمد. سر چرخاندم سوی صدا. پسر بچه‌ای پنج شش ساله روی سه‌چرخه‌اش نشسته بود و زار می‌زد. پرسید: «شما یه خانوم مو فرفری ندیدین که دنبال من بگرده؟» پرسیدم: «گم شدی؟» گریه‌اش بیشتر شد، می‌توانستم ترس را در چهره‌‌اش ببینم. گفتم: «نه، ندیدم... خونه‌تون رو بلدی؟» بلد نبود. انگار ترس همه چیز را از یادش برده بود. او را تا نزدیکی مغازه‌ گل‌فروشی بردم و گفتم: «همینجا وایسا، جایی هم نرو، من میرم دنبال مامانت می‌گردم» پس شروع کردم به دویدن. تنها نشانی‌ای که داشتم این بود که پیِ زنی با موهای فرفری بگردم. برای انتخابِ راهی که می‌دویدم خود را سپرده بودم به غریزه‌ام. آدم‌هایی که همه زندگی‌شان پی گمشده‌ای گشته‌اند، خوب می‌توانند بوی گم شدن و صدای آن‌هایی را که چیزی یا کسی را گم کرده‌اند، بشنوند. سه چهار کوچه بالاتر زنی را دیدم که می‌دوید و می‌گریست. موهایش فرفری بود. خودم را رساندم به او. تا مرا دید انگار کمی امید در چشم‌هایش جان گرفت، پرسید: «شما یه پسر بچه با سه چرخه ندیدین؟» کمی بعد، من و زنِ مو فرفری هر دو می‌دویدیم. به گل‌فروشی که رسیدیم، زن جیغی از سر شادمانی کشید و سوی گمشده‌اش دوید. پسرک حرفم را گوش کرده و از جلوی گل‌فروشی جُم نخورده بود. زن پسرک را در آغوش فشرد و همان‌طور که زار می‌زد، روی صورت پسرک دست می‌کشید و اشک‌هایش را پاک می‌کرد. با همان بُغضی که توی گلویم نشسته بود از آن‌ها دور شدم، نباید تماشای‌شان می‌کردم، آن دقیقه‌ها، فقط برای آن‌ها بود، نه برای من و چشم‌هایم. دوباره سر به زیر افکندم و راه رفتم. ناگهان چیزی در سرم جرقه زد و مرا برد به سال‌های کودکی‌ام، به همان روزی که گم شده بودم... .
نشسته بودم روی سه‌چرخه‌ پسرعمویم. قرار بود تا سر کوچه بر‌وم و برگردم اما شوق نشستن روی سه‌چرخه فریبم داده و مرا دور و دورتر برده بود. پنج شش ساله بودم. یکهو به خودم آمدم و فهمیدم که گم شده‌ام. ظهر از خانه عمو بیرون زده بودم و حالا غروب شده بود و من در کوچه پس‌کوچه‌هایی که نمی‌شناختم‌شان سرگردان شده بودم. ترسیده بودم و اشک می‌ریختم. زنی با موهای فرفری نزدیکم آمد و پرسید: «گم شدی؟ خونه‌تون رو بلدی؟» تنها سر تکان دادم و اشک ریختم. یکهو هیبت عمویم را دیدم که کنارم پیدا شد و خواباند زیر گوشم و گفت: «توله سگ».
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
هُوَألداحٔـی . . . شَهرِ پُر فِتن٘هـ یِ مٓا س٘ینهـِ زَن٘ی م٘یخواهَد . . . . کَذَلِــکَ وَأَوْرَثْـنـَاهَا ...
Media Removed
هُوَألداحٔـی . . . شَهرِ پُر فِتن٘هـ یِ مٓا س٘ینهـِ زَن٘ی م٘یخواهَد . . . . کَذَلِــکَ وَأَوْرَثْـنـَاهَا قَــوْمًا آخَرِیـنَ فَمَا بَـکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَاءُ وَالأرْضُ وَمـَا کَانــُوا مُـنْـظَرِینَ #سوره_دخان . . . . عَقل کَسی بِه مَنطِـقِ ما قَـد نِمیدَهـد باشَـدقَبـول ... هُوَألداحٔـی
.
.
.

شَهرِ پُر فِتن٘هـ یِ مٓا س٘ینهـِ زَن٘ی م٘یخواهَد .
.
.
.
کَذَلِــکَ وَأَوْرَثْـنـَاهَا قَــوْمًا
آخَرِیـنَ فَمَا بَـکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَاءُ
وَالأرْضُ وَمـَا کَانــُوا مُـنْـظَرِینَ
#سوره_دخان
.
.
.
.

عَقل کَسی بِه مَنطِـقِ ما قَـد نِمیدَهـد
باشَـدقَبـول کُلِ جَهـان خُوب،ما بَدیم
.
.
.
.
اِی وٓای اَزین غُوغایِ دِل اَز دِلبَرم هَستَم خِجِل

وَق٘تِ سَفَر ماندَم بِه گِل مَن کارِوان گُم کَردِهَ ام
.
.
.
.
#جا_مانده_ام_از_قافله_ی_عشق
#حرم_الله_فقط_حرم_حسین
#آه_بالا_نمی_آید_نفس
#ما_زجر_میکشیم_زبس_زجر_میزند
#سینه_زدن_و_یادم_داده_پدرم
#مقصود_انبیاء_نخ_معجر_تو_بود
#واویلا_علی_الامام_المظلوم
#عمتی_المظلومه_سیده_رقیه
#و_لطمن_الفاطمیات_و_شقققن_جیوبهن .
.
.
اِمٰام حُسَيْڹ عَلَيْهِ السَلاٰم
در کوچه راه میروم و غصه میخورم
وقتی که رفته اند ، تمام محل ، حرم

#زیارت_نرفته_ها .
.
.
گرفتار حسینم...
.
.
.
#المشایه
#دلتنگی
#اربعین
#حب_الحسین_یجمعنا
#دلتنگیم
#طریقی_نجف_الی_الکربلا
#در_به_درم
#کوچه_پس_کوچه_های_کربلا
#عشق_حسین_ما_را_کشت ...
#التماس_دعا ...
.
.
.
یه دنیا بغض و دلتنگی مانده هنوز ...
حسرت بوسیدن ضریحت...
حسرت دیدن ضریحت ....
Read more
. . سلااااااااااااام بر همهههه چ طورایید من که الحمدلله عااااااااالی مثل همیشه و اونم به لطف خدا این چند روز ذهنم خیلی درگیر شد میخوام اعتراف کنم حسم اینه همه با هم راست میگنفقط مساله انگار اینه هر کسی یک جاهایی رو انگار بیشتر توجه داره و از یک جاها دیگه بیشتر غفلت میکنه خلاصه اهم و مهم تو ذهن ... .
.
سلااااااااااااام بر همهههه
چ طورایید
من که الحمدلله عااااااااالی مثل همیشه و اونم به لطف خدا
این چند روز ذهنم خیلی درگیر شد میخوام اعتراف کنم حسم اینه همه با هم راست میگن😂😂😂فقط مساله انگار اینه هر کسی یک جاهایی رو انگار بیشتر توجه داره و از یک جاها دیگه بیشتر غفلت میکنه خلاصه اهم و مهم تو ذهن هر کی با تجارب و تفکرات خودش متفاوته
خلاصه فقط ته اش من این دعا ازم بر میاد الهی #خدا شر شیطون و نفس رو از سر بندگانش کم کنه و به عقل کاملتر و درایت و انجام کارهای درست به همه کمک کنه تا هر چی ممکنه دین و دنیا و آخرت ها هم آبادتر بشه و حال بندگان خدای عزیز بهتر ..
.
.
.
جونم براتون بگه ک دنیا کلا همینه اصلا نه این موردها
نگاه کنی کلا هر کسی از دید خودش انگار حرفش درسته
یعنی حتی اون صهیونیست ها میگن بقیه میخوان ما رو نابود کنن پس برای بقای خودمون باید بجنگیم !
اونی ک دزدی میکنه میگه من ندزدم اون یکی بدزده اون زیاد دزدیده پس من چی حق من چیه پس من حق خودم رو میگیرم...
اونی که حتی فاحشه است میگه حق خودمه #بدن خودمه یا اصلا کی به فکر منه من #فقیر موندم بچه ام شیر خشک نداره پس الان برای گشنگی بچم باید خودفروشی کنم چون کار نیست کسی هم بهم کار نمیده ضروریه این قضیه .
یا اونی که نوجوان ک خودارضایی میکنه هم میگه کسی که بهم #زن نمیده منم نیاز جنسی دارم چه کنم خوب نمیتونم تحمل کنم پس ...
و .....
الی ماشاالله مثال تو این دنیا پرررررررره !
همه به خودشون خلاصه با دیدگاه خودشون حق میدن
میگن کارمون درسته
و این همون نفس توجیه گره
خلاصه تا ویترین حق ندیم به کارهامون چ جوری خودمون رو باید توجیه کنیم !!!؟؟؟
چ جوری شراب بخوره طرف و آرامش خودشم حفظ کنه
باید به خودش یک جوری حق بده
بگه مثلا میخورم درد دنیا رو نفهمم نخورم نمی تونم #زندگی کنم .
.
ته این ماجرا میدونید کجاست ؟؟
اونجاییه که خدا میگه
اقرا کتابک
بخوان کتابت رو
که تو خودت بر حساب رسی خودت کافی هستی !
یعنی اون ته ته وجدانت اون وقتی که داری خطا میکنی میفهمی هاااا اما خوب اون منیت و نفس و تکبر و ایرادهای درونیت میاد جلو و یک جوری خودت رو تبرئه میکنی که با غرور بگی من کارم درسته ...
.
.
.
الهی پناه بر تو از یوم الحساب ...
.
.
.
.
بعدنوشت : اینم یک #عاشقانه #زیبا و بی مخاطب و #خنده_دار 😂😂 هر چند فهمیدم کلا باور نمیکنن هر چی هم بگم 😂😂
آقا مهم نیست من ولی راست گفتم 😊
.
.
.

ای که از کوچه ی #معشوقه ی ما میگذری

بر حذر باش کف کوچه ی ما یخ بسته

نفر قبل که بر جمله ی ما میخندید

از سه نقطه لگن و گردن او بشکسته
‏.
.
.
Read more
. #بازنشر شهید مطهری: چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی ...
Media Removed
. #بازنشر شهید مطهری: چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی که به من ظلم کرده‏ اند در تشییع جنازه‏ ام شرکت کنند؟ برای این که می‏ خواست این ظلم در جهان لوث نشود، زیرا لوث شدن ظلم گناه است. می‏ خواست تا بعد از چهارده قرن هم بیایند و بگویند: فَلِأَی الْامورِ ... .
#بازنشر
شهید مطهری:
چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی که به من ظلم کرده‏ اند در تشییع جنازه‏ ام شرکت کنند؟ برای این که می‏ خواست این ظلم در جهان لوث نشود، زیرا لوث شدن ظلم گناه است. می‏ خواست تا بعد از چهارده قرن هم بیایند و بگویند:

فَلِأَی الْامورِ تُدْفَنُ لَیلا
بَضْعَةُ الْمُصْطَفی‏ وَ تُعْفی‏ ثَریها
.
🔸چرا پاره جگر پیغمبر شبانه باید دفن شود؟ چرا باید محل قبرش مخفی بماند؟ می‏ خواستند این علامت سؤال همیشه باقی بماند، می‏ خواستند این ظلم و این مظلومیت فراموش نشود...
.
🔹علی (ع) وقتی که جنازه زهرا (س) را در اتاق برد، خودش به تنهایی زهرا را کفن کرد. بعد از کفن، فریاد علی بلند شد، اطفال کوچک زهرا از هشت ساله تا سه چهار ساله و فضّه را صدا زد: یا حسن! یا حسین! یا زینب! یا امّ کلثوم! یافضّه! هَلُمّوا تَزَوَّدوا مِنْ امِّکمْ.‏ بیایید با مادر خودتان وداع کنید.
.
📘 استاد مطهری، آینده انقلاب اسلامی ایران، ص200-199
#
تنها در شهر هدایت را گشودی
در جاهلیت هادی این قوم بودی

اسلام می سازد ابوسفیان پس از تو
تنها شوند این عترت و قرآن پس از تو

هرکس تو را با نام تو دلگیر می کرد
شیخ یهودی آیه ای تفسیر می کرد

هرکس که آمد از زبانت حرف می زد
با خیزرانی با لبانت حرف می زد

بعد از تو سلمان و ابوذر ماند تنها
یک امت تنها و حیدر ماند تنها

رفتی و زهرا ماند و غوغای مدینه
آغاز شد امروز غم های مدینه

از خانه زهرا پر است از رد پایت
دارد در و دیوار میگرید برایت

#

صوت اذان تا از زبان کوچه می رفت
با چادر خاکی میان کوچه می رفت

از خانه تا مسجد پر از گل بود دیوار
مسجد پر از بوی محمد می شد انگار

مسجد سراپا گریه بود از خطبه او
می دید زینب خطبه خواندن های بانو

می رفت بالا تا صدای تازیانه
آغاز می شد گریه های تازیانه

با یا علی هایش جسارت بیشتر بود
حالا دعاهای شهادت بیشتر بود

در نیمه های شب علی تابوت می ساخت
با گریه ی زینب علی تابوت می ساخت

دیوار های خانه زهرا سیاهست
انگار دیگر ناله ها همراز چاهست

#

می آورند از راه یاران حرم را
هر روز تابوت #شهیدان_حرم را

هر جای دنیا حرف از #پیر_خمین است
فرزند زهرا وارث راه #حسین ست

عباس نعمتی
التماس دعا

#یا_زهرا (س)
Read more
. شهید مطهری: چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی که به ...
Media Removed
. شهید مطهری: چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی که به من ظلم کرده‏ اند در تشییع جنازه‏ ام شرکت کنند؟ برای این که می‏ خواست این ظلم در جهان لوث نشود، زیرا لوث شدن ظلم گناه است. می‏ خواست تا بعد از چهارده قرن هم بیایند و بگویند: فَلِأَی الْامورِ تُدْفَنُ ... .
شهید مطهری:
چرا حضرت زهرا (س) دستور داد شبانه دفنش کنند؟ چرا فرمود نمی‏ خواهم کسی از کسانی که به من ظلم کرده‏ اند در تشییع جنازه‏ ام شرکت کنند؟ برای این که می‏ خواست این ظلم در جهان لوث نشود، زیرا لوث شدن ظلم گناه است. می‏ خواست تا بعد از چهارده قرن هم بیایند و بگویند:

فَلِأَی الْامورِ تُدْفَنُ لَیلا
بَضْعَةُ الْمُصْطَفی‏ وَ تُعْفی‏ ثَریها
.
🔸چرا پاره جگر پیغمبر شبانه باید دفن شود؟ چرا باید محل قبرش مخفی بماند؟ می‏ خواستند این علامت سؤال همیشه باقی بماند، می‏ خواستند این ظلم و این مظلومیت فراموش نشود...
.
🔹علی (ع) وقتی که جنازه زهرا (س) را در اتاق برد، خودش به تنهایی زهرا را کفن کرد. بعد از کفن، فریاد علی بلند شد، اطفال کوچک زهرا از هشت ساله تا سه چهار ساله و فضّه را صدا زد: یا حسن! یا حسین! یا زینب! یا امّ کلثوم! یافضّه! هَلُمّوا تَزَوَّدوا مِنْ امِّکمْ.‏ بیایید با مادر خودتان وداع کنید.
.
📘 استاد مطهری، آینده انقلاب اسلامی ایران، ص200-199
#
تنها در شهر هدایت را گشودی
در جاهلیت هادی این قوم بودی

اسلام می سازد ابوسفیان پس از تو
تنها شوند این عترت و قرآن پس از تو

هرکس تو را با نام تو دلگیر می کرد
شیخ یهودی آیه ای تفسیر می کرد

هرکس که آمد از زبانت حرف می زد
با خیزرانی با لبانت حرف می زد

بعد از تو سلمان و ابوذر ماند تنها
یک امت تنها و حیدر ماند تنها

رفتی و زهرا ماند و غوغای مدینه
آغاز شد امروز غم های مدینه

از خانه زهرا پر است از رد پایت
دارد در و دیوار میگرید برایت

#

صوت اذان تا از زبان کوچه می رفت
با چادر خاکی میان کوچه می رفت

از خانه تا مسجد پر از گل بود دیوار
مسجد پر از بوی محمد می شد انگار

مسجد سراپا گریه بود از خطبه او
می دید زینب خطبه خواندن های بانو

می رفت بالا تا صدای تازیانه
آغاز می شد گریه های تازیانه

با یا علی هایش جسارت بیشتر بود
حالا دعاهای شهادت بیشتر بود

در نیمه های شب علی تابوت می ساخت
با گریه ی زینب علی تابوت می ساخت

دیوار های خانه زهرا سیاهست
انگار دیگر ناله ها همراز چاهست

#

می آورند از راه یاران حرم را
هر روز تابوت #شهیدان_حرم را

هر جای دنیا حرف از #پیر_خمین است
فرزند زهرا وارث راه #حسین ست

عباس نعمتی

#یا_زهرا
Read more
<span class="emoji emoji1f49e"></span><span class="emoji emoji1f49e"></span><span class="emoji emoji1f49e"></span><span class="emoji emoji1f49e"></span><span class="emoji emoji1f49e"></span> تقدیم به مادر قلمم راست بایست! واژه ها ...گوش به فرمان قلم! همگی نظم بگیرید مودب باشید! صاحب ...
Media Removed
تقدیم به مادر قلمم راست بایست! واژه ها ...گوش به فرمان قلم! همگی نظم بگیرید مودب باشید! صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر» امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟! آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو... تک و تنها و غریبم! تو کجایی مادر...؟! آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو... بسکه دلتنگ ... 💞💞💞💞💞
تقدیم به مادر
قلمم راست بایست!
واژه ها ...گوش به فرمان قلم!
همگی نظم بگیرید
مودب باشید!
صاحب شعر عزیزی است به نام «مادر»
امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تک و تنها و غریبم!
تو کجایی مادر...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما مادر..
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
مادر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن مادر...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...
گفته بودی: فرزندم! عاشق اشعار تو ام
ای به قربان تو فرزند..بیا دلتنگم
آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...
مادرم...مادر خوبم
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
تو که باشی مادر!
دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام
آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...
گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم
نه شعار است ،نه حرف!
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو.
Read more
<span class="emoji emoji1f339"></span> #همسر شهید : . <span class="emoji emoji2764"></span>️ دان دو کاراته ، ودارای دو مدرک کارشناسی و #دانشجو ی نمره الف #دانشگاه بود. همیشه ...
Media Removed
#همسر شهید : . ️ دان دو کاراته ، ودارای دو مدرک کارشناسی و #دانشجو ی نمره الف #دانشگاه بود. همیشه تا ساعتی پس از پایان ساعت کار، در محل کارش می‌ماند تا تمام حقوقی که دریافت می‌کند #حلال باشد. وقتی کسی مبلغی قرض می‌خواست، حتی اگر خودش آن مبلغ را در اختیار نداشت، از شخص دیگری قرض می‌گرفت و به او ... 🌹 #همسر شهید :
.
❤️ دان دو کاراته ، ودارای دو مدرک کارشناسی و #دانشجو ی نمره الف #دانشگاه بود.
همیشه تا ساعتی پس از پایان ساعت کار، در محل کارش می‌ماند تا تمام حقوقی که دریافت می‌کند #حلال باشد.
وقتی کسی مبلغی قرض می‌خواست، حتی اگر خودش آن مبلغ را در اختیار نداشت، از شخص دیگری قرض می‌گرفت و به او می‌داد تا آن فرد مجبور به تقاضا کردن از افراد دیگری نباشد.
بسیار دستگیر فقرا بود و همیشه به شخص فقیری که ابتدای کوچه مان بود کمک می‌کرد. به خاطر دارم که شبی به بیرون از منزل رفت و بازگشت او طولانی شد! وقتی علت را پرسیدم متوجه شدم پولی برای کمک به آن فقیر نداشته و برای اینکه شرمنده او نشود، چند کوچه را دور زده و از مسیر دورتری به خانه آمده!...
.
❤️بسیار #مهربان بود و خیلی به من احترام میگذاشت ؛
. اگر جایی میرفت خوراکی اش را نمی خورد و حتما می آورد خانه تا باهم بخوریم(میگفت دلم نمیاد تنها بخورم!!!)...
یا اینکه بلند پیش دوستانش می گفت یکی هم برمیدارم برای خانومم!!
میگفتم «حمید جان اینکارو نکن درست نیست من خودم خجالت می کشم مؤذبم چون همدیگرو می بینیم تو‌مهمونی جایی...» ایشون می گفت «اتفاقا من مخصوصا اینکارو می کنم تا بقیه هم یاد بگیرن که به همسرشون احترام بگذارن و به همسرشون #محبت کنن!....»
.
❤️این ویژگی‌ها عین #حقیقت است و اغراق و کلیشه نیست!
.
شکم، چشم و زبان را همیشه و به‌ویژه در مهمانی ‌ها حفظ می‌کرد
همسرم هرگز #نماز اول وقت و نمازشبش ترک نمیشد؛
از غیبت بیزار بود؛
اینکه می‌گویند، کسی پای خود را مقابل #پدر و #مادر دراز نمی‌کند، در مورد #همسرم صدق می‌کرد؛

خواندن دعای عهد کار همیشگی او بود،
وهرروز صبح پیش از رفتن به محل کار حتما قرآن تلاوت می‌کرد...
.
❤️ #عشق واقعی آن است چیزی را بپسندی که محبوبت را راضی می‌کند؛ من هم از علاقه و شوقش برای رفتن به سوریه و شهادت آگاه بودم و به همین دلیل برای رفتنش رضایت قلبی داشتم...
.
🌷مدافع حرم #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی :
«مینویسم تا همه بدانند!
شرمنده ام که یک جان بیشتر ندارم تادر راه #امام_زمان و نائب برحقش #امام_خامنه_ای فداکنم...»
.
پ.ن :
🔴 #یادت_باشد راه ، راه آسمان است!...
.
#قهرمان_من
#کتاب_خوب
#مذهبی_ها_عاشقترند
#زندگی_به_سبک_شهدا
#همسر_یعنی_همسفر_تا_بهشت
#عروسی #رویش_های_انقلاب .
.
Read more
این‌طوری شروع می‌کنم چون مارگزیده‌ام و می‌‌دانم مریدان و "شاگردان" با ديدن نامم پاي اين نوشته همه ...
Media Removed
این‌طوری شروع می‌کنم چون مارگزیده‌ام و می‌‌دانم مریدان و "شاگردان" با ديدن نامم پاي اين نوشته همه چيز را به همین بحث کهنه و پوچ تقلیل خواهند داد؛ پس خوب دقت کنید: صحبت بر سر شعر، غزل، "غزل پست‌مدرن" يا عناوین "اول"، "پدر"، "بنيانگذار" و مزخرفات مشابه نيست، صحبت بر سر شرافت، انسانیت، اخلاق حرفه‌ای، ... این‌طوری شروع می‌کنم چون مارگزیده‌ام و می‌‌دانم مریدان و "شاگردان" با ديدن نامم پاي اين نوشته همه چيز را به همین بحث کهنه و پوچ تقلیل خواهند داد؛ پس خوب دقت کنید: صحبت بر سر شعر، غزل، "غزل پست‌مدرن" يا عناوین "اول"، "پدر"، "بنيانگذار" و مزخرفات مشابه نيست، صحبت بر سر شرافت، انسانیت، اخلاق حرفه‌ای، راست‌گویی و... است و اگر کافی نیست من رسما اعلام می‌کنم هیچ نقشی در غزل، پست‌مدرنیسم، شعر از هر نوع و... نداشته و اصلا سواد خواندن نوشتن ندارم و‌ این سطرها را هم همین حالا جلوی دادگستری به عریضه‌نویسی دیکته می‌کنم؛ موضوع دفاع از شرافت است و این که با همه‌ی مارگزیدگی وجدانم اجازه نمی‌دهد دربرابر دروغ و بی‌شرمی آشکار سکوت کنم؛ جناب سیدمهدی موسوی در مصاحبه با محمدتنگستانی در توضیح چگونگی به شهرت رسیدنش به همه‌ چیز اشاره می‌کند جز حقیقت؛ جز تاثیر شاهین نجفی، چه زمانی که مهدی موسوی را به جامعه معرفی کرد و با خواندن کارهایش باعث مطرح شدن نام او شد‌ و مدتها از او حمایت‌ کرد و چه زمانی که ايشان به واسطه‌ی همین همکاری "بازداشت" شد و چه زماني كه به واسطه‌ی اختلاف نظر در شبکه‌های اجتماعی بازار حاشیه داغ بود و این بار دشمنی شاهین می‌توانست موضوعی برای جلب توجه باشد... آدم باید خودش را در کوچه‌ی علی چپ واقعا گم‌‌و‌گور کرده باشد که بتواند نقش شاهین نجفی در به شهرت رسیدن مهدی موسوی را ندیده بگیرد یا انکار کند؛ شاید از انتهای همان کوچه‌ بود که استاد توانست با نگاهی چنان سرشار از تحقیر به مجموعه‌ی ازازیل نگاه کند و طوری در توصیف آن بنویسد که انگار به نقاشی بچه‌ی همسایه آفرین می‌گوید... و برای همین نمی‌توان بیشتر از این سکوت کرد، چرا که سکوت در برابر رفتارهای زشت قبلی همیشه به رفتارهای زشت‌تر انجامیده و گویی این موجودات عادت دارند تا زمانی که به زمینی سفت نرسیده‌اند به گل‌افشانی ادامه دهند؛ شاهین نجفی سکوت کرده و روشن‌ است چرا نمی‌تواند از خودش دفاع کند، همین سکوت‌کردن را سخت‌تر می‌کند و مارگزیده‌ای چون مرا مجبور می‌کند آب در خوابگه مورچگان ریخته، یادآوری کنم: با وجود اکثریت داشتن دروغ‌گویان و فریب‌کارانی چون شما در دوران احمدي‌نژادها و روحانی‌ها و ترامپ‌ها...، هنوز اقليتي هستند كه با سيلي حقيقت بيدارتان كنند و به یادتان بیاورند در آینه به خود نگاهی بیندازید.

هومن عزیزی
.
لینک مصاحبه در کانال محمدتنگستانی:
@mohammad__tangestani
.
تصویر: خزندگان و دوزيستان در بيت رهبري...
Read more
 #قشم. #سینما_دریا #ایرانمون # ایرانگردی # اوایلی که اومده بودیم جزیره دوست داشتم زودتر همه جارو ...
Media Removed
#قشم. #سینما_دریا #ایرانمون # ایرانگردی # اوایلی که اومده بودیم جزیره دوست داشتم زودتر همه جارو یاد بگیرم و تو ذهنم جزیره خیلی بزرگتر بود و انگار ولع یادگیری کوچه پس کوچه هاشو داشتم دختر خونه که بودم بهم میگفتن آنیتا مثل راننده آژانسایی تموم کوچه پس کوچه های تهرانو مردونه بلد بودم محال بود تو ترافیک ... #قشم. #سینما_دریا #ایرانمون # ایرانگردی #
اوایلی که اومده بودیم جزیره دوست داشتم زودتر همه جارو یاد بگیرم و تو ذهنم جزیره خیلی بزرگتر بود و انگار ولع یادگیری کوچه پس کوچه هاشو داشتم دختر خونه که بودم بهم میگفتن آنیتا مثل راننده آژانسایی تموم کوچه پس کوچه های تهرانو مردونه بلد بودم محال بود تو ترافیک بمونم
اینجا رو هم باید یاد میگرفتم ولی نمیدونستم که جزیره کوچیکه مثل کوچه های دوران بچگی که زمان خودش برامون بزرگ و دلباز بودن اما الان که محل قدیممون برمیگردیم می بینیم اونقدر ها هم بزرگ نبودن و این ما بودیم که کوچیک بودیم.یه روز سوار تاکسی بودم به راننده گفتم جاهای قشنگ جزیره کجاست طبق معمول همیشه محاله از کسی تو خیابون سوال کنم متوجه بشم چی گفته چند جایی رو نام برد و من فقط سینما دریا یادم موند.
میخواستم پارسارو خوشحال کنم چون از زمان دوستی عادت داشتیم تا فیلم جدید میومد میرفتیم سینما شب که پارسا اومد خونه با یه ذوقی گفتم امشب بریم سینما
خندید گفت عزیزم‌اینجا سینما نداره
گفتم چرا داره مطمعنم ما بلد نیستیم یه راننده تاکسی گفت،محلی بود،دروغ که نمیگه!!!
گفت برو آماده شو ببرتم منم جنگی آماده شدم سوار ماشین شدیم دیدم پارسا لب ساحل نگه داشت گفتم پس سینما چی؟ رفت پایین و به نیمکت لب ساحل اشاره کرد و گفت بیا اینجا بشین!
یکم حالم گرفته شد ولی رفتم پیشش نشستم
گفت: دریا رو ببین
گفتم: خوب؟
گفت: اینجا سینما دریاست
_ناراحت شدم حس کردم سرکارم گذاشته نزدیک بود بزنم زیر گریه
گفتم: چرا مسخره ام میکنی ما قرار بود بریم سینما!
گفت: آنیتا بخدا اینجا سینما دریاست مردم میان اینجا میشینن و دریا رو تماشا میکنند بخاطر همین اسمشو سینما دریا گذاشتن
یادمه به حدی خندیدم که اشکم دراومده بود جالب اینجاست مدام از پارسا میپرسیدم دقیقا سینما دریا کجاست؟با دستم به چپ و راست اشاره میکردم و می گفتم دقیق بگو مثلا از کجا تا کجا؟
از خنده من اونم خنده اش گرفته بود میگفت تا هر جا که بتونی دریارو ببینی سینماست.
حالا اکثر شبا میایم سینما فیلمش تکراریه ولی خسته کننده نیست بازیگراش دریا و موج و ماسه و صدف و مرغ های دریایی و خرچنگ های ریز و درشته و کارگردانش اون بالای ابرهاست چه صفایی داره دیدن این فیلم همیشگی و طولانی
Read more
. اولین بار که برای دریافت مجوز فیلمم اقدام کردم، مسئول مربوطه اخم‌هایش را در هم کشید و با اشاره به ...
Media Removed
. اولین بار که برای دریافت مجوز فیلمم اقدام کردم، مسئول مربوطه اخم‌هایش را در هم کشید و با اشاره به صفحه مانیتورش گفت: «فیلمت یک‌سری تحرکات داره که قابل پخش نیست». در حالی‌که به صفحه مانیتورش نگاه می‌کردم گفتم: «قربان اینکه فقط یه گاوه». گفت: «خب نگاه به تحرکاتش بکن». گفتم: «خب کمد که نیست، بالاخره ... .
اولین بار که برای دریافت مجوز فیلمم اقدام کردم، مسئول مربوطه اخم‌هایش را در هم کشید و با اشاره به صفحه مانیتورش گفت: «فیلمت یک‌سری تحرکات داره که قابل پخش نیست». در حالی‌که به صفحه مانیتورش نگاه می‌کردم گفتم: «قربان اینکه فقط یه گاوه». گفت: «خب نگاه به تحرکاتش بکن». گفتم: «خب کمد که نیست، بالاخره یه تحرکاتی داره دیگه». در حالی‌که تصویر را زوم می‌کرد، گفت: «نه خوب نگاه کن». گفتم: «خب مشکلش چیه؟» اشاره کرد نزدیک شوم و در گوشم چیزهایی گفت. گفتم: «نه!» گفت: «باورت نمیشه؟ صبر کن الان مسئول تعیین سطح ممیزیمون رو صدا کنم». مسئول تعیین سطح آمد و با دیدن صحنه بیرون آمدن گاو از رودخانه کمی لرزید و سفیدی چشم‌هایش رفت و افتاد. مسئول مربوطه گفت: «دیدی؟» گفتم: «خب چیکار کنم؟» گفت: «چسب بزن دیده نشه». گفتم: «تمام چسب زخم‌ها رو هم بخرم، نه دردی از چسب‌فروش دوا میكنه نه تحرکات گاومون پوشیده میشه». گفت: «چرند نگو، چسب پنج سانتی بزن». خریدم و چسباندم و دوباره نشان‌شان دادم. مسئول تعیین سطح دوباره غش کرد. مسئول مربوطه گفت نه اصلا باید از یه زاویه دیگه بگیری. تصویر را از بغل گرفتیم، مسئول تعیین سطح غش کرد، از روبه‌رو گرفتیم غش کرد، با هلی‌شات از بالا گرفتیم غش کرد تا نهایتا به این نتیجه رسیدیم که به جای خود گاو از اشکال دیگرش استفاده کنیم. صحنه حساسی بود؛ این‌بار به جای گاو، یک سینی سوسیس از رودخانه خارج می‌شد. گفتیم این‌بار دیگر مسئول تعیین سطح نمره قبولی را می‌دهد اما تا نشانش دادیم، بدون هیچ توضیحی غش کرد! به استیصال رسیده بودیم که فکر بکری به سرمان خورد. آن سوسیس‌ها را به یک هنرور دادیم تا بخورد. صحنه به این شکل در آمد که هنرور که به نوعی گاو در شکمش حضور داشت، با سه عدد پتو و از زاویه روبه‌رو از رودخانه خارج می‌شد. مسئول تعیین سطح دیگر غش نکرد و فیلم پس از اخذ مجوز با استقبال منتقدان نیز روبه‌رو شد.
.
دومین و آخرین تجربه کاری‌ام هم فیلمی بود با این قصه: «قاتلی که قصد انتقام از یک خلبان به نام کاپتان بهادری را دارد، از طریق مهماندار و چندخدمه، کنترل پروازش را در دست می‌گیرد». با حذف همه کاراکترها و نشانه‌های شائبه‌دار، ماجرا این‌گونه تغییر کرد که کاپیتان بهادری، خلبان کهنه‌کار با یک دست پیراهن و شلوار پارچه‌ای پشت فرمان نشسته و اتوبوس قدیمی آبی رنگش را در کوچه‌ای خلوت عقب و جلو می‌کند. بعد از تحویل این نسخه از فیلم، مسئول تعیین سطح مجددا غش کرد. گفتیم: «چه شد؟» گفتند: «کوچه خلوت نباشد». تعدادی آقا ریختیم داخل کوچه.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
‎یادمه بچه بودیم سرِظهر که از مدرسه میومدیم ناهار میخوریم و تندتند مشقامونو مینوشتیم که وقتِ کارتون ...
Media Removed
‎یادمه بچه بودیم سرِظهر که از مدرسه میومدیم ناهار میخوریم و تندتند مشقامونو مینوشتیم که وقتِ کارتون بشینیم پای تلویزیون بعدازظهرم که برنامه کودک شروع میشد بالشتا ردیف میشد جلوی تلویزیونِ چهارده اینچ گوشه اتاق پارچه ی روش را پس میزدیم و کارتون میدیدیم. زمان ما کارتونای آبکي الان نبود ما با حنا ... ‎یادمه بچه بودیم سرِظهر که از مدرسه میومدیم ناهار میخوریم و تندتند مشقامونو مینوشتیم که وقتِ کارتون بشینیم پای تلویزیون بعدازظهرم که برنامه کودک شروع میشد بالشتا ردیف میشد جلوی تلویزیونِ چهارده اینچ گوشه اتاق پارچه ی روش را پس میزدیم و کارتون میدیدیم. زمان ما کارتونای آبکي الان نبود ما با حنا و بچه های کوه آلپ و دکتر ارنست، با النگ دولنگ و دون دون و کلاه قرمزی زندگي میکردیم سریالِ شبکه خانگیمون پدرسالار بود و شبا میشستیم پای سختیای زندگي اوشین. زمان ما اینهمه خوراکي رنگارنگ مختلف نبود یه پفک نمکي بود که به عشقِ مک زدن انگشتامون بعد تموم شدنش میخوردیم. عصرا یه طرف کوچه پسرا با توپ چندلایشون گل کوچیک بازی میکردن و دخترا بساطِ خاله بازی و لي ليِ شون به راه، اونایي ام ک مثل ما اجازه تو کوچه بازی کردن نداشتن چادر گلدارای مامانو برمیداشتن و از این سر اتاق تا اون سر اتاق میبستن و خاله بازی میکردن
‎بچگیای ما با بلوز یقه اسکي و دامن پف پفي و شلوارای مامان دوز گذشت نه لباسای مارک و خدا تومنِ پشت ویترین فلان مغازه الان زمان ما باربي ایکس باکس نبود که هر روز هم یه مدل بالاترش بیاد، همه عشقمون همون آتاری دستي بود که هواپیماشو به هوای رنگِ ماتیکي پیش زمینش بازی میکردیم
‎زمان ما همه چي ساده بود. آهنگ که نبود تهِ تهش گل میروید به باغ بود اگه اگه کسی ترانه گوش میداد با کاست وسطِ"ای دل تو خریداری نداریِ" لیلا کاست گیر میکرد و باید خودکار بیکمونو، میاوردیم و نوار را از نو میچرخوندیم بلکه درست بشه
‎بچه های الان نميتونن طعمِ ملس و دلچسب اون روزا رو بچشن! نمیتونن لذت له کردن قند با تهِ استکان توی نعلبکي و با انگشت خوردنِ خامه روی شیر شیشه ای های زمان مارو حس کنن اونا هیچوقت نمیفهمن خوردن آلاسکا دوقلو و بستني توپي وسط ظهرِ داغ مرداد چه کیفي میده
‎نمیدونن دیکته پاتخته ای با گچای رنگي یعني چي!
‎حتي شیریني سر کردن چادر نمازِ مامان و وایسادن پای سجاده و الکي خوندن رو درک نمیکنن زمان ما بچه ها بچگي میکردن نه اینکه هنوز بدنیا نیومده به صورت حرفه ای کار با گوشي و سلفي گرفتن رو بلد باشن همه ی تکنولوژیمون همون تلفن نارنجيای سیم فرفری بود
‎خبری از موبایل و تلگرام نبود که همه سرشون توی این کانال و اون سوپر گروه یا چت ده نفر همزمان باشه که حواسش نباشه وقتي مادرش داره باهاش حرف میزنه به جای زبون یه مَني بیخودی کَله ده مني رو تکون نده! ‎اون وقتا از دوساعت مونده به ظهر بوی خوشِ خورشتای جا افتاده کوچه رو بر میداشت مثل حالا نبود که ساعت سه بعدازظهرم اجاقِ خونه خاموش باشه و هیچ بویي از آشپزخونه نیاد
Read more
اینجا خانه فرهنگ و هنر آلا از نوع دوست داشتنی<span class="emoji emoji1f60d"></span> پر از حس خوب و رنگ... این کنج دوست داشتنی پر از رنگ و گُل ...
Media Removed
اینجا خانه فرهنگ و هنر آلا از نوع دوست داشتنی پر از حس خوب و رنگ... این کنج دوست داشتنی پر از رنگ و گُل شد ‌ سَر بزنید..ً. پشیمون نمیشید... حالتون خوب میشه خیابان شریعتی، شمال مترو قلهک، نبش کوچه غنچه ‌ ‏‎امکان پرداخت پس از تحویل‌ ‏‎‏‎ارسال رایگان برای سفارش های بالای ... اینجا خانه فرهنگ و هنر آلا از نوع دوست داشتنی😍
پر از حس خوب و رنگ...
این کنج دوست داشتنی پر از رنگ و گُل شد 😌🍃🌷‌
سَر بزنید..ً. پشیمون نمیشید...
حالتون خوب میشه 😉
خیابان شریعتی، شمال مترو قلهک، نبش کوچه غنچه 😍😍‌
👇👇👇👇👇👇‌
‏‎امکان پرداخت پس از تحویل‌
👇👇👇👇👇👇
‏‎‏‎ارسال رایگان برای سفارش های بالای ۷۵۰۰۰ تومان‌
🏍🏍🏍🏍🏍🏍🏍
‏‎‏‎ارسال داخل تهران کمتر از ۲۴ ساعت👌😍
‏‎۷روز گارانتی تعویض و عودت
‏‎تضمین بهترین قیمت ‌
‌📢💻📢💻📢💻
‏‎‏ ‎از طریق تلگرام ام میتونین سفارش بدینا 😉
‏‎با ما در ارتباط باشید
09337771107
09191301394
‏‎‏‎از شنیدن صداتون خوشحال میشیم📱😍😉☎️‌
#رنگ_تا_رنگ #رنگتارنگ #کوله_پشتی #رنگی_رنگی #دانشجو #دخترونه #دستساز #گلگلی #گلمنگلی #کلاسور #جامدادی #دفتر #کیف_دوشی #کیف #ایران #تولید_ملی #هدیه #تولد #کادویی ‌ #گلگلیسم #کفش
Read more
Loading...
Load More
Loading...