گذشت هم یک با

Loading...


Unique profiles
92
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Hawalli, Al 'Āşimah, Kuwait, Tabriz, Iran, Rudsar, Iran
Average media age
679.5 days
to ratio
8.1
ادامه پست قبلی... زندگیم هم کاملا یکنواخته.مثل کاسه توالت.هر بار سیفون کشیده میشه و دوباره پر میشه ...
Media Removed
ادامه پست قبلی... زندگیم هم کاملا یکنواخته.مثل کاسه توالت.هر بار سیفون کشیده میشه و دوباره پر میشه و بارها و بارها تکرار میشه.صبحها به سر کار میرم و شب در ورودی ساختمان رو باز میکنم.تو طبقه سوم با صاحب خانه احوال پرسی میکنم و روز خوشی رو براش ارزو میکنم،با این که روز تمام شده.اون هم خسته نباشید میگه.هیچ ... ادامه پست قبلی...
زندگیم هم کاملا یکنواخته.مثل کاسه توالت.هر بار سیفون کشیده میشه و دوباره پر میشه و بارها و بارها تکرار میشه.صبحها به سر کار میرم و شب در ورودی ساختمان رو باز میکنم.تو طبقه سوم با صاحب خانه احوال پرسی میکنم و روز خوشی رو براش ارزو میکنم،با این که روز تمام شده.اون هم خسته نباشید میگه.هیچ وقت نفهمیدم چرا همیشه تو اون ساعت منتظر من میمونه.شاید اون هم به مرض تنهایی من مبتلا شده.باید یک بار ازش سوال کنم.

در حالی که میا خیره به من نگاه میکنه روی کاناپه میشینم.دیگه به این خوشامد گویی عادت کردم.اون هر وقت به نوازش یا غذا احتیاج داره میاد سمت من.خب این هم یک نوع دوست داستن هستش.سمت یخچال میرم،باز هم چیزی برای خوردن پیدا نمیشه.سمت کتابخونه میرم و کتاب ناتور دشت رو برمیدارم و دوباره روی کاناپه دست دوم میشینم.برای بار دوم شروع به خوندن این کتاب میکنم.کاش من هم چیزی از دوران نوجوانیم یادم میومد.حتمامن هم تو اون دوره سر کش بودم.خودم که باورم نمیشه.
ساعت رو نگاه میکنم،سه ساعت داشتم کتاب میخوندم.انگار فقط اندازه یک جمله گذشت.صدای میا دراومد.باید برم بهش غذا بدم.
امروز دوباره سر کار،وقتی با ماشین برش چوب کار میکردم.این حس بهم دست داد که دستم رو زیر تیغه کنم.این فکر احمقانست.ولی خب کارهای من هم احمقانست.کمی دستم رو جلو میبرم و بوم…خون تمام دستگاه رو میگیره،صدای فریاد همکارهام نمیزاره صدای خودم رو بشنوم.دستم کمی جلو میره،بادی که از چرخش تیغه بوجود میاد دستم رو کج میکنه و…باز هم دستم رو عقب میکشم.یک آدم روانی میتونه با چند انگشت کمتر زندگی کنه.ولی تحمل دردم زیاد نیست و خون حالم رو بد میکنه.اون مایه قرمز و لزج،خیلی چندش آوره.
از پله های ساختمون بالا میرم.در و دیوار هاش بوی مرگ میده و این منو به هیجان میاره.
به طبقه سوم میرسم ولی خبری از پیرزن نیست.خیره به در نگاه میکنم.چند بار خواستم در بزنم اما فکر کردم شاید خواب باشه.هنوز چند پله بالا نرفته بودم که همسایه در رو باز کرد و باصدای لرزان منو خطاب قرار داد. نمیتونستم کلماتش رو درک کنم.گفت جنازه پیرزن صبح تو خونش پیدا شد.یکی از دوستانش به دیدنش اومده بود،وقتی کسی جواب نداد به پلیس زنگ زد و بعدش… میگفت پیرزن مثل یک فرشته روی تختش دراز کشیده بود.انگار یکی از دلایل زنده موندنم از بین رفت.پیزن آنقدر چاق بود که حتی نمیتونست از پله ها بالا بره و از درد ارتروز رنج میبرد.یک بار گفت تمام زندگیش کار کرده.حتی تا چند سال پیش سر زمین کار میکرد.همیشه فکر میکردم داره شوخی میکنه.احتمالا با واکر زمین رو شخم میزد.
#توهمات_یک_ذهن_مریض
Read more
Loading...
 #تولدم_مبارک  تولدم شد و یک سال دیگه هم گذشت ... اولش همه شبیه هم هستیم.. کوچولو و کچل! حتی صداهامون ...
Media Removed
#تولدم_مبارک  تولدم شد و یک سال دیگه هم گذشت ... اولش همه شبیه هم هستیم.. کوچولو و کچل! حتی صداهامون هم شبیه به هم دیگه ست. هی بزرگ میشیم بزرگ و بزرگ تر اون قدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم! دیگه هیچ چیزی مون شبیه به هم نیست، حتی صداهامون. گاهی باهم میخندیم، گاهی به هم! گاهی همدیگرو ... #تولدم_مبارک 
تولدم شد و یک سال دیگه هم گذشت ...
اولش همه شبیه هم هستیم..
کوچولو و کچل!
حتی صداهامون هم شبیه به هم دیگه ست.
هی بزرگ میشیم
بزرگ و بزرگ تر
اون قدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم!
دیگه هیچ چیزی مون شبیه به هم نیست،
حتی صداهامون.
گاهی باهم میخندیم،
گاهی به هم!
گاهی همدیگرو و گاهی متنفر میشیم.
یک سال دیگه گذشت
یک سال دیگه گذشت و باید صفحه سفید دیگه ای که پیش روم گذاشتن و پر کنم.
خدا کنه امسال روسفید باشم و صفحه م رو کم غلط تحویل بدم .
یک سال بزرگ تر شدم 
یک سالی که نمیدونم توش واقعا تونستم بزرگ تر بشم یا نه؟
تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟
تونستنم همونی باشم که میخواستم ؟
تونستم بعضی از عیب هام رو بر طرف کنم ؟
تونستم کسی رو نرنجونم؟
تونستم دل کسی رو شاد کنم؟
تونستم حال اطرافیانمو خوب کنم؟
نمیدونم...
باید فکر کنم ...
شاید اون جوری که میخواستم باشم ،نبودم
ولی یک سال بزرگ تر شدم 
اونم خیلی سریع !
روز قشنگیه
همیشه روز تولد ادم قشنگه 
و وقتی همه اون هایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک میگن ،
تازه میفهمی
چه قدر زیادن ادم هایی که دوستت دارن !
و این خودش روزت رو قشنگ تر میکنه.
مرسی از همه ی عزیزانی که تبریک گفتین
و ببخشید نتونستم همه پیام هامو جواب بدم...
امیدوارم سال دیگه این موقع حال دل همه ی مردم نازنین کشورم خوب باشه
ارادتمند شما
محمد بصیری
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
Read more
. مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه ...
Media Removed
. مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه اش را داشت ، بچه پولدار کوچه بود، یک وقتهایی که به ما لطف داشت توپش را می آورد توی کوچه میگفت بیایید بازی کنیم، آخ که چه لذت داشت یک پا دو پا کردن و دریبل زدن با آن حجم چرمی رام ! چرمی که شاید تکه ای از کپل گاوی ... .
مگر می شود پسر بچه ده ساله باشی و‌برای یک توپ میکاسای اصل ژاپن تمام چرم دلت ضعف نرود؟ لاکردار یک دانه اش را داشت ، بچه پولدار کوچه بود، یک وقتهایی که به ما لطف داشت توپش را می آورد توی کوچه میگفت بیایید بازی کنیم، آخ که چه لذت داشت یک پا دو پا کردن و دریبل زدن با آن حجم چرمی رام ! چرمی که شاید تکه ای از کپل گاوی مهربان بوده یا اسبی راهوار یا گوسفندی چون بره های مسیح معصوم...یک توپ چهل تیکه اصل رام بود و راهوار و راحت می توانستی روی یک وجب جا سه نفر را جا بگذاری‌، صاحب توپ اما زورگو‌بود، بهترین بازیکن ها را برای خودش بر میداشت و دروازه پشت به نور را بر می داشت و چون مالک توپ بود نمی توانستیم نه بگوییم! هر وقت هم تیمش عقب می افتاد بعد از غر زدن توپش را می زد زیر بغل و میگفت دیرم شده، همینقدر نامرد! توی کتم نمی رفت حرف زور ، با بچه‌های کوچه پول روی هم گذاشتیم یک میکاسای پاکستانی خریدیم هزار و هفتصد تومن ...خوب بود ولی نه به خوبی نسخه ژاپنی اش، مستقل شده بودیم، و این کم لذتی نبود، یک روز که مشغول بازی بودیم در آهنی خانه شان چاک خورد و‌ بر آستانه در پدیدار شد، بی توپ زیر بغل، اهرم قدرتش دیگر کار نمیکرد، نامردی نکردیم بازی اش دادیم، ولی سرتقی ده سالگی نمیگذاشت دریبلهای تحقیر آمیز را از او دریغ کنیم، فهمیده بود بی توپ هیچ است آن روز را بازی کرد و‌ دیگر نیامد به بازی، یک هفته ای مست میکاسای پاکستانی بودیم تا اینکه آن عصر فرا رسید، توی اوج بازی با یک شوت هوایی توپ افتاد توی حیاطشان، در زدیم ، قلبهایمان توی حلقمان بود. دانه ی عرقی نوک بینی‌ام چکید بغل مورچه ای روی زمین . با کف دست عرق کرده ام دوباره در زدم ، دستم بوی آهن زنگ زده گرفت، صدای قلبم را می‌شنیدم، زبانم خشت خیس خورده ای بود توی حلقم ، صدای لخ‌لخ دمپایی ای از پشت در آمد سکوت شد ... سکوتی کشنده ... و‌چند ثانیه بعد چیزی پشت سرمان روی زمین افتاد، کله چرخاندیم لاشه چروک خورده و مچاله ی میکاسای پاکستانی افتاده بود کف کوچه ... دنیا اسلوموشن شده بود، پاهایمان دو ستون سیمانی شده بود که تکان نمی خوردند، دوست پاکستانی ما را زخمی ده سانتی متری ناکار کرده بود... دورش حلقه زدیم و‌گریستیم از عمق جان از تمام دل...بیرون می آمد زنده‌اش نمیگذاشتیم ... گذشت ...دوست پاکستانیمان را کفاشی افغانستانی بخیه کرد و‌یک تیوپ کالباسی رنگ انداختیم تویش و‌دوباره بازی کردیم ولی جای آن زخم ده سانتی متری هنوز چرک میکند...
#هزینه_سازش
#همدلی
#ظلم
#کودکی
#چیه_این_فوتبال_اصلا
Read more
نمی شود علاقمند به تئاتر بود و بسادگی از نحوه روایت داستان در نمایشنامه های اریک امانوئل اشمیت گذشت.شاید ...
Media Removed
نمی شود علاقمند به تئاتر بود و بسادگی از نحوه روایت داستان در نمایشنامه های اریک امانوئل اشمیت گذشت.شاید عنوان خرده جنایت برای همه ما که در روابطمان کم و بیش رفتارهای زنگار گرفته از جنس خودخواهی و گاها بی تفاوتی و خودرایی را تجربه کرده ایم ولی بر اثر نا آگاهی از شدت اثر آن بر روی شریک عاطفیمان بی خبر ... نمی شود علاقمند به تئاتر بود و بسادگی از نحوه روایت داستان در نمایشنامه های اریک امانوئل اشمیت گذشت.شاید عنوان خرده جنایت برای همه ما که در روابطمان کم و بیش رفتارهای زنگار گرفته از جنس خودخواهی و گاها بی تفاوتی و خودرایی را تجربه کرده ایم ولی بر اثر نا آگاهی از شدت اثر آن بر روی شریک عاطفیمان بی خبر مانده ایم،کمی پر طمطراق و اغراق آمیز بنظر بیاید ولی در واقع اگر باور کنیم هر رفتار ی تا چه اندازه می تواند شکل هر رابطه ای را بلاخص اگر مشمول تکرار در گذر زمان شود را تغییر دهد شاید براحتی
می توانستیم در وقت گذاشتن برای بالا بردن کیفیت رابطه مان تجدید نظر کنیم.ژیل با تظاهر به فراموشی و لیزا با انکار ضربه زدنبه سر ژیل دقیقا سعی در اختفای احساسی دارند که نیاز بلاشک یک رابطه طولانی و با کیفیت است. همه داستان حول رفتار لیزا و دلیل تراشی برای زدن ضربه و توجیه و پنهانکاری ژیل برای عدم تمایش اشتباهاتش می گذرد.
اگر فشار حاکم بر جامعه دست از سر خرخره مان بردارد و زندگی اجتماعی مجالی برای حرف زدن در مورد علایقمان را به ما بدهد همه مان لیزا و ژیل درونمان شکوفا می شود و بدون اغراق با فوجی از خواسته های پنهان شده در زیر پوسته خواهشهای یک رابطه انسانی روبرو می شویم. لیزا شاید می ترسد که دائم گذری بر گذشته و شکل شروع رابطه اش دارد و سعی در بازسازی گذشته ای می کند که همه ما اعتقاد داریم گذشته است و باید فراموش شود. لیزا داستان رابطه اش را همان گونه که می خواهد روایت می کند و خرسند است که او تعیین کننده شکل و نوع رابطه ای است که همیشه در خیال پرورانده اما ژیل با تظاهر به فراموشی درد ناشی از ضربه آن مجسمه سی سانتی بر سرش را برای لیزا با درد عذاب وجدان پیوند می دهد.خرده جنایتهای زن و شوهری به شما گوشزد می کند با همه پارادوکسهای بدقواره موجود در از رفتارتان گاهی با شریک عاطفیتان در مورد رابطه تان صحبت کنید. بگذارید لیزا برایتان یک فنجان قهوه بیاورد و از آخرین مهمانی که با هم رفتید صحبت کند شما هم به قهوه اش شکر اضافه کنید و بگویید رنگ قرمز رژ لبش هنوز تصویر زیبایی از آن شب در پس ذهن‌ شما حک کرده است و در آخر مثل لیزا و ژیل برگردید و برای همیشه با هم بمانید.
مریم موسویان

@miriam_msvn
#یکشنبه_های_نمایش #نمایشنامه #کتاب_ایران #اریک_امانوئل_اشمیت #خرده_جنایت_های_زن_و_شوهری #لیزا_و_ژیل #
Read more
یه چند روزی رو سخت درگیر راه اندازی یه کار تو فجیره بودم. یه درخواست کار بزرگی برام رسید جوری که بگی ...
Media Removed
یه چند روزی رو سخت درگیر راه اندازی یه کار تو فجیره بودم. یه درخواست کار بزرگی برام رسید جوری که بگی نگی از دستم خارج بود ولی لامسب تا ریسک نکنی و از حد راحت طلبیت خارج نشی موفق نمیشی. خلاصه آخر شب بود که باید کارهای فجیره رو از فرداش استارت می زدم. همون موقع با پیمان رفتیم گرگین رو برداشتیم زدیم به سمت ... یه چند روزی رو سخت درگیر راه اندازی یه کار تو فجیره بودم.
یه درخواست کار بزرگی برام رسید جوری که بگی نگی از دستم خارج بود ولی لامسب تا ریسک نکنی و از حد راحت طلبیت خارج نشی موفق نمیشی.
خلاصه آخر شب بود که باید کارهای فجیره رو از فرداش استارت می زدم. همون موقع با پیمان رفتیم گرگین رو برداشتیم زدیم به سمت فجیره. ساعت حول و حوش ۱۲ رسیدیم و تصمیم گرفتیم کنار دریا تا صبح بخوابیم. ناگفته نماند که پیمان همه اش نگران موهاش بود که خراب میشه.
خلاصه خیلی حال داد کنار دریا با صدای موج خوابیدن. گرگین چون بار اولش بود دریا می اومد با هر موجی سیخ می شد و مثلا که چه خبره.
صبح شد و ما رفتیم سمت کار. به هر سختی بود تو دو سه روز استارت کار رو زدم و راه اندازی اولیه اش رو انجام دادم جوری که شرکت کلی حال کرد.
تو این چند روزه خواب و خوراک درستی نداشتیم، راننده ها عاصی بودن، پیمان حالش از کوه و سنگ و شن دیگه به هم میخورد. خیلی سخت گذشت ولی تونستم انجامش بدم و این برای خودم خیلی مهم بود چون کاری رو انجام دادم که خیلی بزرگ تر از من و شرکت بود. و باعث شد تجربه زیادی کسب کنم.
من اعتقاد دارم موفقیت و ثروت یک شبه به دست نمیاد. پی ریزی دقیق و درست و قوی ای میخواد. پشت سر هر انسان موفق، کوهی از تجربه، ریسک و تلاش وجود داره که خیلی از ماها اون کوه رو نمی بینیم و دوست داریم یک شبه راه صد ساله رو بریم غافل از اینکه همچین شبی وجود نداره.
یکی دیگه از رموز موفقیت به نظر من، مغرور نشدن و منم منم نزدنه. خیلی از ماها با یک موفقیت خیلی کوچک سریع جو زده میشیم و فکر می کنیم که واقعا خبریه ولی باید این رو بدونیم که همیشه موفقیت در کمین انسان های ساکت و پر تلاشه.
هدفی معین و دقیق در زندگی نیز می تونه یک انگیزه و عامل پیشرفت باشه.
من عامل موفقیت یک شرکت یا سازمان رو در یک نفر که مدیر اونه نمی دونم بلکه حتی اون آبدارچی و نظافت چی رو هم دخیل در اون موفقیت می دونم، البته منکر مدیریت صحیح و دقیق اون سازمان و شرکت نیستم، یک سازمان خوب و موفق قطعا یک مدیریت قوی هم داره. ولی موفقیت از آنِ اون شرکته نه یک شخص.
به امید موفقیت روز افزون برای تک تکمون.
شبتون زیبا
#عکس #ساحل #فجیرة #زندگی #عشق
#fujeirah #work #success #love #dog #life
Read more
🏹<span class="emoji emoji1f451"></span><span class="emoji emoji2764"></span><span class="emoji emoji1f341"></span> #آذر مفهوم باید ها و نباید هاست .. مثلا ؛ #باید بخندد ، در حالی که از درون هیچ اثری از خنده نباشد ...
Media Removed
🏹 #آذر مفهوم باید ها و نباید هاست .. مثلا ؛ #باید بخندد ، در حالی که از درون هیچ اثری از خنده نباشد و #باید بپذیرد ، در حالی که مقبولیتی نباشد و گاهی #نباید بروز دهد آنچه در درون دریاییش در جوش و خروش است و #نباید شرح دهد حقیقت محضش را ... او هم #پدر است و هم #پسر 🤵 هم #برادر است👬 و هم #همسر و ... 🏹👑❤🍁
#آذر
مفهوم باید ها و نباید هاست ..
مثلا ؛
#باید بخندد ، در حالی که از درون هیچ اثری از خنده نباشد
و #باید بپذیرد ، در حالی که مقبولیتی نباشد
و گاهی #نباید بروز دهد آنچه در درون دریاییش در جوش و خروش است
و #نباید شرح دهد حقیقت محضش را ...
او هم #پدر است👨‍👧 و هم #پسر 🤵
هم #برادر است👬 و هم #همسر 💑
و همه این جایگاهها را با عشق زندگی میکند 💘
او یک #عاشق است 💕
او یک #قانونمند بی مثال است🔎
با دلی آکنده از #محبت🌹
روحی سرشار از #بخشش و #گذشت و #انسانیت🌙
و #تفکری ورای آنچه همگان میپندارند...✔🌅
او #نامردی را بلد نیست😍
او یادنگرفته هفت خط باشد☺
او از رگ و ریشه #عشق است 💖
او جگوگوشه #پاییز است 🍁❤
🏹🌌🏹
بهترین برادر دنیا و یگانه یادگار واقعی و باغیرت امپراطور 👑
اصیل آذرماهی #تولدت_مبارک 🎂❤💕🌹🎈🎉🎊
🍁🍂 @mortezapashaeioriginal
@mostafa.pashaei
🍁🍂
#اتحاد_خانواده_خاص
#تنها_یادگار_اسطوره #تولدت_مبارک
Read more
Loading...
عادت پرتکرار و جالبیه یکی دیگه چونشون میزاره یکی دیگ متهم میشه سالهاس همینه دهان گشاد کیسه همیشه ...
Media Removed
عادت پرتکرار و جالبیه یکی دیگه چونشون میزاره یکی دیگ متهم میشه سالهاس همینه دهان گشاد کیسه همیشه بازه وقتی میبرن نتیجه تلاش و غیرت ستاره هاشون و درایت سزالکس شفر بهترین مربی دنیا که از برانکو برتره هستش و وقتی ک میبازن وزیر سبب و بانیش شده یادمون نمیره بازی با الهلال تو نیمه نهایی ک حساسترین ... عادت پرتکرار و جالبیه
یکی دیگه چونشون میزاره یکی دیگ متهم میشه
سالهاس همینه
دهان گشاد کیسه همیشه بازه
وقتی میبرن نتیجه تلاش و غیرت ستاره هاشون و درایت سزالکس شفر بهترین مربی دنیا که از برانکو برتره هستش و وقتی ک میبازن وزیر سبب و بانیش شده

یادمون نمیره
بازی با الهلال تو نیمه نهایی ک حساسترین بازی حداقل پنج سال گذشته تو عرصه باشگاهی بود و با توجه ب مناقشات با عربستان کاملا حیثیتی و مهم بود
چه نامهربونیا و کارشکنی هایی ک شکل گرفت
بجای حمایت از پرسپولیس
جوری برنامه چیدن که تیم مجبور شه ۴ روز یکبار و اونم با تعدد بازی در خارج از خانه به میدان بره
یه دیوس پیدا نشد حامی تیم باشه و یکی دو بازی تعویق بده
هدفشون علنا ناکامی پرسپولیس در یکی از دو جبهه بود.شب
بازی
برنامه نود بجای حمایت تحت عنوان وظیفه رسانه ای و شفاف سازی
میاد پرونده طارمی و ریزه اسپور رو باز میکنه و خیلی واضح و یکطرفه تیمو میکوبه طوری که بعدها طبق ادعای مدیران ترک
نقش اعظم پیروزی ریزه در پرونده بر اساس اطلاعاتی بود که از داخل ایران به طور مستقیم و یا غیر مستقیم و از طریق رسانه های ایرانی بدست اومد
که حدس اون کار سختی نیست ک کدوم برنامه و جراید و سایت ها بودن که .... و وقتی باختیم کیسه کشای خوشحال حرفامونو بهانه جویی میدونستند البته ک الهلال العینی روسه هیچ برده بود ک کیسه رو شش تایی کرده بود
حالا با چه رویی وزیر متهم میشه?
اگر شفر بجای تحلیل و حضور در شبکه سوییسی میومد ایران و دوهفته زودتر کارشو شروع میکرد قطعا زودتر تکلیف بازیکنای جداشده و جذب شده مشخص میشد
کیسه بیست تا بازیکن خرید
فقط برای تبریزی ک تو بازیهای مهم کمتر پیش اومده نقشی داشته باشه نزدیک ب دومیلیارد پول رضایتنامه داد و رکورد شجاعیان رو با یک و نیم میلیارد شکست تو این اوضاع دلار فرت و فرت بازیکن خارجی گرفت ک یکی مثل گرو حدود پنج میلیارد خرجشه
و حاضر بود نزدیک دوازده میلیارد برای تیام بده
اونوقت وزیر مقصره?
اینا عالم و آدم رو مقصر میدونن چون مثل زمان فتل جانبداری نمیکنن و کمتر از قبل حمایت میشن نه اینکه کلا نشن
نمونش برای حرکتی شیث و نصرتی رو سیبل کرده بودن براحتی گذشت میکنن و حتی عادل حرف از حفظ ابروی این دو نفر میزنه
عاقا مقصر خود شمایید
چون از شدت فشار و حسادت وجود یکی مث برانکو ، شفر احمق رو علم کردید
شمایید ک سبب شدید شفر سیصدهزاردلاری یک میلیون دلارشه،و تیام حتی یک میلیون دلار هم ارضاش نکنه
این وسط شفر هم خوب رگ خوابتون رو فهمیده و با اهانت ب پرسپولیس داره خرتون میکنه
گفته بودیم گذشت زمان همه چیو ثابت میکنه و رو حرفمون هسیم
Read more
Marda inaaaaan پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای ...
Media Removed
Marda inaaaaan پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم. می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست اولاش نمی خواستیم بدونیم با خودمون ... Marda inaaaaan
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...
ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم.
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود.
اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم.
ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست
اولاش نمی خواستیم بدونیم
با خودمون می گفتیم
عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه
بچه می خوایم چی کار؟
در واقع خودمونو گول می زدیم

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم
تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت
اگه مشکل از من باشه
تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم
خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد
گفتم:تو چی؟ گفت:من؟
گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟
فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد
خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه
گفت:موافقم…فردا می ریم
و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید
اگه واقعا عیب از من بود چی؟
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه
هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم
بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید
اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست
بالاخره اون روز رسید
علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم
دستام مثل بید می لرزید
داخل ازمایشگاه شدم
علی که اومد خسته بود
اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟
منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه
اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود

یا از خوشحالی
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود
بهش گفتم:علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟
من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم
دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟
گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم
نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گ
Read more
Loading...
. ‎قسمت پنجم خاطرات کودکی ،‎تابستونی که قرار بود برم سوم ‎فهمیدم دارم پسر عمه میشم ‎مزدا داشت ...
Media Removed
. ‎قسمت پنجم خاطرات کودکی ،‎تابستونی که قرار بود برم سوم ‎فهمیدم دارم پسر عمه میشم ‎مزدا داشت بچه دار میشد ‎چقد خوشحال بودم ‎چقد حس خوبی داشتم که یه بچه داره میاد تو جمعمون ‎اولین بچه ای بود که بعد از من قرار بود بیاد تو جمع خانوادمون ‎شاید عجیب باشه واستون که بعد ۹ سال ، قرار بود یه نفر بهمون ... .
‎قسمت پنجم خاطرات کودکی
،‎تابستونی که قرار بود برم سوم
‎فهمیدم دارم پسر عمه میشم
‎مزدا داشت بچه دار میشد
‎چقد خوشحال بودم
‎چقد حس خوبی داشتم که یه بچه داره میاد تو جمعمون
‎اولین بچه ای بود که بعد از من قرار بود بیاد تو جمع خانوادمون
‎شاید عجیب باشه واستون که بعد ۹ سال ، قرار بود یه نفر بهمون اضافه بشه
‎اما همینطور بود، چون من نه خاله دارم نه عمه، درضمن هیچ اعتقادی هم به روح ندارم!
عمو هامم سنشون بیشتر از پدرمه
‎خلاصه، رفتیم کلاس سوم دبستان
‎معلممون خانم احمدی بودن
‎کسی که از وقتی کلاس اول بودم دلم میخواست معلمم باشه یه روزی
‎ته کلاس بود نیمکتم
‎کنار سیاوش. سیاوش کوهگرد
‎اون سال از شروع کلاس ها من مبصر کلاس بودم
‎خانم احمدی واسه اینکه بچه ها مسئولیت پذیری رو یاد بگیرن، کلید کمد معلم رو میدادن به مبصر
‎اول وقت کلید رو میگرفتن و زنگ آخر کلید رو برمی گردوندن
‎رسیدیم به ۱۷ آبان، روز به دنیا اومدن مارال دختر داییم
‎از صبح اول وقت رفته بودیم با مامانم بیمارستان الزهرا تا کنار مزدا و خانومش باشیم
‎چقد خوشحال بودم
‎تو پوست خودم نمیگنجیدم
‎مارال به دنیا اومد و بردنش تو اون بخشی که بچه هایی که تازه به دنیا میومدن رو میذاشتن
‎تو اون چیزا هستا... که اسمشو یادم نمیاد، یه لامپ مهتابی هم توش داره
‎در اتاق هم بزرگ نوشته بودن ورود ممنوع
‎دیگه من و مزدا داشتیم کلافه میشدیم
‎میخواستیم ببینیمش، اما نمیذاشتن و میگفتن نه
‎یواشکی و آروووم رفتیم تو اون بخش
‎هیشکی نبود جز ۳۰ تا از این سفینه فضایی ها که لامپ مهتابی توشه
‎گیج شده بودیم حسابی، که دیدیم روشون اسم و فامیل و اینا رو نوشته
‎مارال رو پیداش کردیم و کلی نگاهش کردیم
‎مزدا خیلی خوشحال بود
‎بعد ۵ سال زندگی مشترک تازه بچه دار شده بود
‎در حد ۱۰ ثانیه گذشته بود که دیدیم یه خانوم پرستار پشت سرمون داره میخنده به این حالت نگاه کردن ما به مارال
‎خیلی محترمانه بیرونمون کرد!! با مزدا رفتیم خونه مادربزرگم نهار خوردیم که چشمم خورد به ساعت
‎۱۲:۴۵دقیقه بود
و من باید ساعت ۱۲:۳۰ میرفتم مدرسه
‎کلید کمد هم دست من
‎مزدا سریع منو رسوند مدرسه
‎یادش بخیر تا رفتم در کلاس، خانم احمدی تا اومد غر بزنه بهم
‎مزدا رو با یه جعبه شیرینی پشت سرم دید
‎تو جریان بود که دارم دختر دایی دار میشم
‎با کلی خجالت کلید رو دادم خانم احمدی و مشغول پخش کردن شیرینی ها شدم
‎اون روز اصلا نفهمیدم چطوری گذشت
‎شادترین آدم کره زمین بودم
‎کلی هم خوشحال بودم که با مارال تو یک ماه به دنیا اومدم
‎اون ۱۷ آبان و من ۲۷ آبان
‎ #مدرسه #خاطرات #دبستان #زندگی
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
<span class="emoji emoji1f4f7"></span><span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f341"></span><span class="emoji emoji263a"></span><span class="emoji emoji1f389"></span><span class="emoji emoji1f349"></span><span class="emoji emoji1f38a"></span><span class="emoji emoji1f384"></span><span class="emoji emoji26c4"></span> طولانی ترین شب سال... یلدای ۹۷ :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: <span class="emoji emoji1f4dd"></span> یلدای ...
Media Removed
طولانی ترین شب سال... یلدای ۹۷ :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: یلدای خود را چگونه گذراندید؟ انشای خود را می‌خوانم با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم ... 📷💕🍁☺🎉🍉🎊🎄⛄
طولانی ترین شب سال...
یلدای ۹۷
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
📝

یلدای خود را چگونه گذراندید؟
انشای خود را می‌خوانم
با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم
شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم و خندیدیم، فال هم گرفتیم.
البته پدرم می‌گفت شایعه شده که هندوانه‌ها را یه کسایی ارزون خریدن و انبار کردن که گرون بفروشن، به همین دلیل من نخریدم تا با مفاسد اقتصادی مبارزه کنم.
مادرم هم گفت: خوب کاری کردی و به من گفت عکس یک هندوانه بکش بگذاریم تو سفره یلدا، منم کشیدم خوشگل شد.
مامان گفت: تو روزنامه خوندم که دونه‌های انار دل درد میاره، برای همین نخریدم.
مادر من خیلی به سلامتی خانواده اهمیت می‌دهد. خواهرم عکس یه انار رو از تو روزنامه کند گذاشت تو سفره، یه انار بزرگ که دونه هاش سیاه بود.
مامان گفت: شب نمی‌شه آجیل خورد سر دلتون سنگین میشه و خوابهای بد می‌بینید برای همین فقط نخود چی و کشمش خریدم که خیلی هم خاصیت دارد. مادرم خیلی مهربان است.
مادرم گفت: رفتم میوه فروشی که میوه بخرم دیدم هرطور حساب وکتاب می‌کنم پولمون به آخرماه نمی‌رسه منصرف شدم. مامان چند تا پرتقال و سیبی رو که داشتیم مثل گل درست کرده بود و توی بشقاب چیده بود خیلی قشنگ شده بود دلمون نمیآمد بخوریم ولی مامان گفت: بخورین که نمونه میکروب می‌گیره، مامانم خیلی با سلیقه هست.
بابا آخر شب فال حافظ گرفت،
همش یادم نیست ولی اولش می‌گفت:

مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید... خلاصه یلدای خوبی بود، چون ما دل درد نگرفتیم، خوابهای بد هم ندیدیم، تازه با مفاسد اقتصادی هم مبارزه کردیم.
این بود انشای من امیدوارم خوشتان آمده باشد.
معلم گفت: آفرین پسرم خوب بود اینم یه نمره ۲۰
دانش آموزی از ته کلاس گفت: آقا اجازه سرما خوردین؟ معلم گفت:
چطور؟ شاگرد گفت آخه آقا اجازه... از چشمتون داره اشک میاد.
معلم گفت: آره یادم نبود که سرما خوردم.
👤😢
--------------------------------------------------------------
پیام یلدا این است که تمام سال به بهانه های مختلف می تواینم دور هم جمع شویم.
به بهانه یلدا مهربانی ، لبخند و بخشش را تمرین کنیم.
ممنون از سمیرا جان @samira.mehri بابت گیفتهای زیبای فال حافظ که برای همه تدارک دیده بود.تل آرشیدا و دامن هندونه ای آوا کار دستان هنرمندشه✋🙆😆🙌داشت یادم میرفت دسر انارم اضافه کنید😉😋😙
#عکسهای_من #یلدا #آغاز_پادشاهی_دی_ماهیها
#خورشید_زندگیمون_آرشیدا
#عزیز_عمه_آوا #کنج_بهشت #خونه_مادربزرگ
۹۷/۹/۳۰
Read more
اصفهان تشنه بازگشت جام حذفی تیم های اصفهانی مدتی است که در جام حذفی کم فروغ ظاهر شده اند اما امسال ...
Media Removed
اصفهان تشنه بازگشت جام حذفی تیم های اصفهانی مدتی است که در جام حذفی کم فروغ ظاهر شده اند اما امسال با توجه به تیم های خوبی که دارند، می توانند از مدعیان این جام باشند. به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد و به نقل از خبرنگار ایمنا، تیم های سپاهان و ذوب آهن به عنوان دو نماینده فوتبال اصفهان در مرحله یک شانزدهم ... اصفهان تشنه بازگشت جام حذفی

تیم های اصفهانی مدتی است که در جام حذفی کم فروغ ظاهر شده اند اما امسال با توجه به تیم های خوبی که دارند، می توانند از مدعیان این جام باشند.
به گزارش پایگاه خبری طوفان زرد و به نقل از خبرنگار ایمنا، تیم های سپاهان و ذوب آهن به عنوان دو نماینده فوتبال اصفهان در مرحله یک شانزدهم نهایی جام حذفی باید به ترتیب به مصاف شهرداری ماهشهر و پدیده مشهد بروند که هر دو دیدار به میزبانی تیم های اصفهانی است.
سپاهان و ذوب آهن با چهار قهرمانی در جام حذفی پس از استقلال و پرسپولیس که به ترتیب ۷ و ۵ قهرمانی به دست آورده اند، پرافتخارترین تیم های ایران در این جام محسوب می شوند اما هر دو تیم، مدتی است که در این جام موفقیتی کسب نکرده اند.
پس از آخرین قهرمانی سپاهان در سال ۹۲ که با پیروزی برابر پرسپولیس همراه بود، دیگر این تیم نتوانسته موقیت چشمگیری در جام حذفی کسب کند و اکثرا در مراحل ابتدایی از دور مسابقات کنار رفته است. زردپوشان اصفهانی، در فصل ۹۳-۹۲ در مرحله یک شانزدهم نهایی برابر صنعت نفت آبادان شکست خوردند تا حتی یک مرحله نیز در جام حذفی پیش نروند. در فصل بعدی نیز سپاهان در یک بازی باورنکردنی در برابر گل گهر سیرجان شکست خورد تا باز هم طلایی پوشان قربانی مرحله یک شانزدهم نهایی جام حذفی شوند.
اما تیم زردپوش نصف جهان در فصل ۹۵-۹۴ با پیروزی برابر سفیر قزوین و کارای شیراز جام حذفی را آغاز کرد و در مرحله یک چهارم نهایی نیز از سد راه آهن گذشت. با این حال این تیم در مرحله نیمه نهایی، در برابر تیم هم‌شهری خود یعنی ذوب آهن شکست خورد تا باز هم رنگ فینال را نبیند. البته ذوب آهن در آن سال با برتری برابر استقلال به قهرمانی جام حذفی رسید.
سپاهان در فصل بعدی نیز بار دیگر پس از شکست دادن پارس جنوبی، آلومینیوم اراک و سایپا به نیمه نهایی رسید اما تیم نفت علی دایی، ترمز سپاهان را کشید تا این تیم باز هم در مرحله نیمه نهایی با جام حذفی وداع کند. در فصل گذشته نیز سپاهان در همان گام نخست مغلوب صنعت نفت آبادان شد و طلسم ناکامی طلایی پوشان در جام حذفی به ۵ سال رسید.
ذوب آهنی ها اما در سال های ۹۴ و ۹۵، دو بار پیاپی طعم قهرمانی در جام حذفی را با یحیی گل محمدی چشیدند و در فصل ۹۶-۹۵ جام حذفی، با قبول شکست برابر تراکتورسازی در مرحله نیمه نهایی، شانس هتریک قهرمانی در جام حذفی را از دست دادند. اما فصل گذشته، سبزپوشان اصفهانی حضور کابوس واری در جام خدفی داشتند و در همان مرحله یک شانزدهم نهایی، توسط فجر س
Read more
. هست بعضی روزها که ازکله ی سحر بیرونی تا آخرین باریکه ی آفتاب؟ امروز هم از اون روزها بود. حالا نه ...
Media Removed
. هست بعضی روزها که ازکله ی سحر بیرونی تا آخرین باریکه ی آفتاب؟ امروز هم از اون روزها بود. حالا نه دقیقا همون روز ها؛ چون از طلوع #آفتاب شروع نشد و از ساعت یازده صبح شروع شد و چندین ساعت پس از ناپدید شدن #خورشید در افق تموم شد... ولی این چیزی از ارزشش کم نکرده! امروز از اون روزها بود که بعد از کلاس، حس ... .
هست بعضی روزها که ازکله ی سحر بیرونی تا آخرین باریکه ی آفتاب؟
امروز هم از اون روزها بود.
حالا نه دقیقا همون روز ها؛ چون از طلوع #آفتاب شروع نشد و از ساعت یازده صبح شروع شد و چندین ساعت پس از ناپدید شدن #خورشید در افق تموم شد... ولی این چیزی از ارزشش کم نکرده!
امروز از اون روزها بود که بعد از کلاس، حس دُور-دُور کردن بهت دست میده و پا میشین میرین #کتابفروشی مورد علاقه اتون ( با تمام احترامات و علاقه ای که نسبت به انتشاراتتون دارم، @jangalcom یه سوال واقعی داشتم... چرا توی مغازه هاتون هیچ خانمی کار نمیکنه؟ آیا این تبعیض جنسیتی نیست؟ یا دلیل خاصی داره این حرکت و سیاست؟) و یک ساعت و نیم میچرخید توش که وقتی میای ادای یکی از دوستانت رو دربیاری، فروشنده ببینتت و باهات چشم تو چشم بشه... این نکته رو هم بگم که تنها راه حل در این دقایق فقط اینکه به روی خودتون نیارید که اتفاقی افتاده و شما اون لحظه که دستهاتون توی هوا بوده، کسی شما رو دیده!
بعدش هم سوار اتوبوس میشی که ببینی توی #اصفهان خشک، #بارون حسابی داره میاد!
که حاصلش علاوه بر حاصل خیزی مراتع و مزارع، خرابی اتوبوس هم باشه! -چرا کسی که جزو اولین نفرهایی بود که سوار #اتوبوس میشه، جزو آخرین نفر ها باید باشه که پیاده میشه؟! -
و بعدش بری که یه نوع چایی امتحان کنی که هیچ وقت نخوردی، با فرض بر اینکه: یه فنجان چاییه دیگه! ولی اشتباه نکنید! چون یه پارچ #چایی برات میارن که با زور تموم میشه -چون، بیایم صادق باشیم... #خوشمزه بود. -
و بلاخره برمیگردی به آغوش گرم تختت که بنویسی که امروز چه گذشت. *وی صدای خود را پر از عشوه میکند*
تا درودی دیگر، بدرود! (اگه فکر میکنید که ماچ و بوس و از این چرت و پرت ها براتون میفرستم، صرفاً به دلیل اینکه تا ته خوندید، اشتباه میکنید!) (از من فاصله بگیرد! پوست من حساسه!!) (مرسی! اَه!) ( #سنجاب_حامله)
#خاطرات_یک_انسان_معمولی
Read more
Loading...
(جنون قسمت سوم) وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که ...
Media Removed
(جنون قسمت سوم) وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که زده بود سرخ شدن بی اختیار انگشتامو روی لبم گذاشتمو جایی را که رژی بود بوسیدم.نمی فهمیدم چه مرگمه.منکه همیشه ازین چیزا پرهیز میکردم.چرا خوشحال بودم؟چرا اینقدر تو دلم نشسته؟نکنه عاشق شدم؟اونم یهو.من ... (جنون قسمت سوم)

وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که زده بود سرخ شدن بی اختیار انگشتامو روی لبم گذاشتمو جایی را که رژی بود بوسیدم.نمی فهمیدم چه مرگمه.منکه همیشه ازین چیزا پرهیز میکردم.چرا خوشحال بودم؟چرا اینقدر تو دلم نشسته؟نکنه عاشق شدم؟اونم یهو.من که همیشه عاشقارو مسخره می کردم و عشق رو باور نداشتم حالا یه حسی به اون دختر غریبه داشتم که جز عشق اسم دیگه ای نمیشه روش گذاشت. نفسم که انگار در گلوم حبس شده بود بیرون دادم و با خنده به سمت کلاس به راه افتادم.*****چند روزی بود که خبری تز اون نبود و من عین مرغ پر کنده همش بالا و پایین دانشگاهو به دنبالش می گشتم.دیگه اصلا حواسم نه به درس بود و نه متوجه حرفای اطرافیان می شدم.فقط می خواستم دوباره ببینمش.همش به خودم نهیب میزدم که چرا حتی نتونستم کلمه ای باهاش حرف بزنم.چهره زیباش یک لحظه از نظرم دور نمی شد حتی سر نماز.اونقدر کلافه شده بودم و توی دلم به خودم بد و بیراه می گفتم که نگو.یه روز سر نماز از خدا خواستم بتونم یبار دیگه ببینمش.اونقدر گریه کردم که روی سجاده خوابم برد...روز چهارم بود که از غیبتش می گذشت.داشتم با یکی از دوستام از کلاس بیرون میومدم که در عین ناباوری چشمم بهش افتاد.به دیوار روبه رویی کلاس تکیه داده بود و نوک کفششو روی زمین می کوبید.چشام از دیدنش گرد شدن و ضربان قلبم بالا رفت.یه بهانه تراشیدمو از دوستم جدا شدم.به سمتش رفتمو در یک قدمیش ایستادم.احساس کردم قلبم داره توی گلوم میزنه.بدون هیچ حرفی با یه لبخند ملیح بهم اشاره کرد که دنبالش راه بیوفتم.سر از وا نمی شناختم بدون معطلی جوجه وار پشت سرش راه افتادم.وقتی از دانشگاه بیرون زدیم همه جسارتمو جمع کردم و رفتم کنارشو باهاش شونه به شونه شدم.می خواستم کلمه ای حرف بزنم اما انگار زبونم قفل شده بود.می تونستم نیمرخ چهرشو ببینم.بینی خوش تراش و مژه های بلندی که داشت ابهت عجیبی بهش داده بود.توی اولین کوچه نزدیک دانشگاه پیچید و تا آخر کوچه که یه بن بست پهن با خونه های قدیمی بود رفتیم و جلو آخرین خونه که دقیقا وسط بن بست و روبه روی خیابون اصلی بود ایستاد.کلید انداختو در بزرگو قهوه ای رنگ ویلا با صدای بلندی باز شد.ترس سراپای وجودمو در بر گرفت و یه قدم به عقب برداشتم.باتعجب نگاهی به چشام کرد و با صدایی نرم گفت:بیا تو!به تته پته افتادم و با صدای خفه ای گفتم:نه،نمی تونم.خنده ای کردو گفت:این فرصت دیگه برات پیش نمیاد.اگه تو هم مثل من عاشق بودی کمی خطر می کردی عشق مال ترسوها نیست... ادامه دارد
با سپاس بیکران (مهرا)
Read more
سی و چند سال پیش بود که شاه گریه کرد و رفت…! مردم ریختن تو خیابون و شادمانه شیرینی و شکلات پخش میکردن... چند ...
Media Removed
سی و چند سال پیش بود که شاه گریه کرد و رفت…! مردم ریختن تو خیابون و شادمانه شیرینی و شکلات پخش میکردن... چند تا بچه داد میزدن شاه فراری شده سوار گاری شده…! یه شیرین عقل دیگه‌ای هم داد میزد مَمَد دِماغ دَر رَفت…! مردم جلوی ماشین‌ها رو میگرفتن و تا راننده رو پیاده نمیکردن که برقصه نمیذاشتن بره…! عکس ... سی و چند سال پیش بود که شاه گریه کرد و رفت…!
مردم ریختن تو خیابون و شادمانه شیرینی و شکلات پخش میکردن...
چند تا بچه داد میزدن شاه فراری شده سوار گاری شده…!
یه شیرین عقل دیگه‌ای هم داد میزد مَمَد دِماغ دَر رَفت…!
مردم جلوی ماشین‌ها رو میگرفتن و تا راننده رو پیاده نمیکردن که برقصه نمیذاشتن بره…!
عکس شاه رو از روی اسکناس‌ها رو درآورده بودن و با خوشحالی بههم نشون میدادن و نمیدونستن عکس شاه اعتبار اون کاغذ‌ها بود…!
تا اون روز هر دلار هفت تا یک تومانی بود …!
تا اون روز هر تومان کلی ریال با ارزش…!
تا اون روز ایران ما قدرت پنجم نظامی جهان بود
تا اون روزحجاب ازاد و حق مادرامون با ما یکی بود
تا اون روز سپاه دانش بود
تا اون روز پیش آهنگی داشتیم
تا اون روز تغذیه رایگان بود !
تا اون روز برای ادامه تحصیل بورسیه از طرف دولت بهت داده میشد!
تا اون روز ورود ما به همه جای کره خاکی ازاد و بدون دردسر بود!
تا اون روز مسلمان در مسجد و عرق خور در میخانه بود!
تا اون روز مادری در انتظار بازگشت فرزندش از جنگ نبود!
تا اون روز پدری بر سر مزار پسر شهیدش نبود
تا اون روز خیابانها رنگی بود !
تا اون روز خواهرامون تو خیابانها امنیت داشتند!
تا اون روز ورزشکارامون مجبور نبودن آبمیوه بفروشن!
تا اون روز روی کسی اسید نپاشیده بودن
تا اون روز به دختری قبل از اعدام تجاوز نکرده بودن!
تا اون روز بچه ۱۷ ساله اعدام نکرده بودن!
تا اون روز پول نفت خرج لبنان و فلسطین و سوریه و عراق نکرده بودن!
تا اون روز ایرانی اعتبار و احترام و اقتدار داشت!

و سالها گذشت از اون روز…

دیگه مردم از شاه بعنوان مَمَد دِماغ یاد نمیکنن
بلکه آه میکشن و میگن خدا بیامرزدش…!
نور به قبرش بباره ایشالله…!
دیگه جان بی‌ارزش شد!
پولها بی‌ارزش شد…!
دلار افسار بريد
برکت هم رفت…!
آب و برقی مجانی نشد!
معنویاتمان هم بر باد رفت…!
رقصیدن جُرم شد…!
زیبایی جُرم شد…!
گردش جُرم شد…!
تفریح جُرم شد…!
لباس جُرم شد…!
آرایش جُرم شد…!
مهمانی جُرم شد…!
خوردن جُرم شد…!
نوشیدن جُرم شد…!
نگاه کرد جُرم شد…!
عشق جُرم شد…!
اعتراض جُرم شد…!
ورزش جُرم شد…!
خنده جُرم شد…!
سر در گریبونیم ما خود کرده‌های بي تدبير.. 37 سال دستاورد انقلاب اسلامي :

۹٠٠٠ پزشك بيكار ،٧ ميليون جوان بيكار ، ۸ میلیون آواره دنیا
ازهر١٠ ازدواج ٦طلاق ،٦ ميليون معتاد. ٦٨% افسردگي ،رسيدن سن فحشا به ١۳ سالگي ، فروش سالانه ١٣ هزار كليه ،٤٢% زير خط فقر
و در اخر ارزش جان مادرمان هم شد نصف بیضه چپ یک آخوند!!
Read more
. ما، روژه گارودی و مسئله رفع حصر! یک. احتمالا بسیاری از ما نمی دانیم که نخستین مواجهه ما ایرانی ها ...
Media Removed
. ما، روژه گارودی و مسئله رفع حصر! یک. احتمالا بسیاری از ما نمی دانیم که نخستین مواجهه ما ایرانی ها با #روژه_گارودی، فیلسوفِ کمونیست و بعدها مسلمان فرانسوی به سالهای میانی جنگ باز می گردد. گارودیِ آن سالها تازه مسلمان، در سالهای شصت و چهار و شصت و پنج به مناسبت دهه فجر به ایران سفر کرد و با بسیاری ... .
ما، روژه گارودی و مسئله رفع حصر!
یک. احتمالا بسیاری از ما نمی دانیم که نخستین مواجهه ما ایرانی ها با #روژه_گارودی، فیلسوفِ کمونیست و بعدها مسلمان فرانسوی به سالهای میانی جنگ باز می گردد. گارودیِ آن سالها تازه مسلمان، در سالهای شصت و چهار و شصت و پنج به مناسبت دهه فجر به ایران سفر کرد و با بسیاری فیلسوفان ایرانی هم جلساتی برگزار کرد. از جمله ایشان در آن سالها با #دکتر_عبدالکریم_سروش و نیز #دکتر_نصرالله_پور_جوادی و سپس در سال شصت و پنج با مرحوم استاد #علامه_محمدتقی_جعفری دیداری داشت. اما سابقه آشنایی مردم ایران با این فیلسوف مسلمان، به اواخر دهه هفتاد باز می گردد. زمانی که وی به بهانه نفی #هولوکاست و نگارش کتاب "اسطوره‌های بنیان‌گذار سیاست اسرائیل" در سال ۱۹۹۸، در یک دادگاه فرانسوی مجرم شناخته شد. از آن پس تلوزیون ایران بارها و بارها به معرفی این فیلسوف و آنچه بر وی گذشت پرداخت.
دو. آن سالها این پرسش برای بسیاری از جوانان نسل ما مطرح گردید که چگونه ممکن است در مهد آزادی های مدنی و اجتماعی، متفکری تنها به بهانه نگارش یک کتاب، و طرح یک عقیده، تاوانی چنین بپردازد. اما تاریخ همیشه در حال بازتولید مفاهیم خود است و ابهاماتی چنین، در روندهای تاریخی پاسخ می گیرد.
سه. داستان گارودی با آنچه در کشور ما در مسئله #رفع_حصر می گذرد بی شباهت نیست. اکنون در فاصله ای اندک از گذشت دادگاه گارودی، در ایران ما هم اگر کسی از رفع حصر سخن بگوید، با مکافاتی شبیه آنچه بر گارودی رفت، مواجه می شود. مسئله رفع حصر که از اساس بر امری موهوم شکل گرفت، اکنون هویتی تاریخی یافته و هر کس با آن مخالفت کند، یا به نقد آن بپردازد، با مشکلات بسیاری مواجه می شود. چند سال بعد هم گویی فتنه و مخالفت با آن، جزو اصول مسلم دینی، سیاسی و اجتماعی شمرده می شود.
Read more
Loading...
امشب خیلی به سالی که گذشت فکر کردم؛ به طرز عجیبی شب غمگینیه، خب سال نودو شش با یه تصمیم سخت شروع شد، با ...
Media Removed
امشب خیلی به سالی که گذشت فکر کردم؛ به طرز عجیبی شب غمگینیه، خب سال نودو شش با یه تصمیم سخت شروع شد، با کار سخت ادامه پیدا کرد، زندگیم داشت نظم خودشو میگرفت: کار، درس، ورزش، کتاب، سفر(گهگاهی) همه چی خوب بود، برنامه ریزی های آینده داشتن بوی تحقق رو به خودشون میگرفتن که اون حادثه برام پیش اومد؛ یه تصادف ... امشب خیلی به سالی که گذشت فکر کردم؛ به طرز عجیبی شب غمگینیه، خب سال نودو شش با یه تصمیم سخت شروع شد، با کار سخت ادامه پیدا کرد، زندگیم داشت نظم خودشو میگرفت:
کار، درس، ورزش، کتاب، سفر(گهگاهی)
همه چی خوب بود، برنامه ریزی های آینده داشتن بوی تحقق رو به خودشون میگرفتن که اون حادثه برام پیش اومد؛ یه تصادف که زندگیمو ۱۸۰ درجه چرخوند.
خب ۶ ماه از این سال رو در نقاهت گذرونم. خیلی هم بد نگذشتا، یه عالمه تجربه های جدیدو زندگی متفاوتو فکرای جدیدو آدمای دوست داشتنی جدید...
همه اینها باعث قابل تحمل بودن این مدت برام شد.
جدای از این اتفاق ها آدم ها هم باعث ماندن یادگاری های بد از نودو شش شدن. دل هایی که شکستیمو شکستند... تصمیم هایی که با سختی گرفته شد، اما گرفتمو از همون اولای نودو شش با تلخی شروع شد...
در کل ۱۸ ساعت مونده به تحویل سالو دیدم یک سال پر از اتفاق رو پشت سر گذاشتم. دیدم اون پسر پارسال با امسال خیلی فرق میکنه، دیدم سخت بود اما متفاوت بود.
مرسی از همه کسایی که این یک سال رو مخصوصا این شش ماه رو کنارم بودن بیشتر از قبل، قوت قلب بودنو انرژی برای ادامه دادن.
مرسی از همه دوستانی که یه عالمه خاطره های خوب تو امسال برامون ساختن.
سفرهایی که کردیمو آدمای جدیدی که شناختیم همه از خوبیای نودو شش بود.
مرسیِ مخصوص از #کول_گایز 🕵 که عکس برای آخرین سفر نودو ششمون کنار هم میشه.
سال #نودوهفت خوبی داشته باشین 🙂❤
#دلنوشت_نودوشش
۲۹ اسفند ۹۶
ساعت ۳ بامداد
#AmBa
Read more
‏🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 باید صدای بلند نواهای ضعیف در جامعه باشیم شناخت دقیقی از زندگی بازنشستگان دارم شریعتمداری ...
Media Removed
‏🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 باید صدای بلند نواهای ضعیف در جامعه باشیم شناخت دقیقی از زندگی بازنشستگان دارم شریعتمداری در نشست گفت و شنود با کانون بازنشستگان آموزش و پرورش سراسر کشور : بازنشستگان از یک طبقه مهم و قشری فرهیخته،دانشمند و ارزشمند و از فرهنگیان هستند که همواره در طول تاریخ زمینه ساز ... ‏🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
باید صدای بلند نواهای ضعیف در جامعه باشیم

شناخت دقیقی از زندگی بازنشستگان دارم

شریعتمداری در نشست گفت و شنود با کانون بازنشستگان آموزش و پرورش سراسر کشور :

بازنشستگان از یک طبقه مهم و قشری فرهیخته،دانشمند و ارزشمند و از فرهنگیان هستند که همواره در طول تاریخ زمینه ساز اتفاق های خوب در کشور بوده اند و حضورشان در پایگاه و جایگاه تعلیم و تعلم در کشور مغتنم است.
اگر در سال هایی نرخ تورم بالاتر از افزایش حقوق بود اما اکنون افتخار داریم بگوییم در دولت تدبیر و امید حقوق را متناسب با نرخ تورم افزایش دادیم تا فاصله ناچیزی را جبران کنیم و هنوز می‌دانیم وضعیت مطلوب نیست.
فعالیت شرکت های زیان ده یعنی از جیب بازنشسته ها هزینه ناکارآمدی شرکت های تحمیل شده را بپردازیم. شرکت های دارای بازدهی پایین را ظرف زمان بندی معینی از صندوق خارج خواهیم کرد.
شفافیت در بخش های اقتصادی، انضباط مالی، پیشگیری از فساد در دستورکار ماست و عهد اخوتی با هیچ کس نبستیم و اگر کسی تخلف کند دستش را کوتاه می کنیم. اموال بازنشسته ها را امانتداری می‌کنیم.
در سالی که گذشت خدماتی نسبی ارائه کردیم اما باز هم شرمنده ایم. 832هزار و 336 نفر از یک میلیون و 400 هزار بازنشسته ما از خانواده آموزش و پرورش هستند و بیش از 60 درصد بازنشستگان را شامل می‌شوند.
تا کنون بیش از یک میلیون بازنشسته از صندوق وام گرفته اند که البته رقم بسیار پایینی است. 828 هزار نفر از بازنشستگان نیز از تورهای سیاحتی و زیارتی بهره مند شده اند و رئیس صندوق بازنشستگی قول داد تعداد سفرها را به 200 هزار مورد برساند و 50 هزار مورد دیگر هم به آنها در سال جاری اضافه کند.
قرار شد 30 درصد سهم صندوق در حق بیمه های تکمیلی افزایش یابد و شرایط مطلوب تری را دنبال کنیم .
شریعتمداری با بیان اینکه مقرر شده طی شش ماهه دوم 98،وام پنج میلیونی به 200 هزار نفر اعطا شود به ایجاد تعاونی های چندمنظوره نیز اشاره کرد و گفت: نتایج عملیاتی این نشست تا دو هفته دیگر به بازنشستگان اعلام می شود.
هزینه کردن اموال شما بازنشستگان در صندوق، بیت‌المال نیست،ما وکیل شما در اداره این منابع هستیم،اگر از این اموال حتی چای اضافه می‌ خوریم،نباید خوابمان ببرد چه برسد به دادن حقوق‌های میلیاردی و پاداش‌های غیرقابل قبول؛پنهان‌کاری هم نداریم، اگر پاداش آخر سال به مدیری لایق داده می‌شود ایرادی ندارد،اما اگر مدیر لایق نیست،جلویش را می‌گیریم.
لينك مطلب:
‏mohammadshariatmadari.ir/node/92014945
--
‏@m.shariatmadari
پايگاه اطلاع رساني #محمد_شریعتمداری
Read more
. خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره. موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم ...
Media Removed
. خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره. موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم و عکس هایی که در کنار خانواده با هم انداختید و لبخند هایی که برخلاف حالت عادی اینستاگرام، واقعی هستند و قشنگ! به عنوان یک خوابگاهی، این دومین سالی میشه که یلدا، دور از خانواده است و با دوستان جانی. یاد ... .
خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره.
موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم و عکس هایی که در کنار خانواده با هم انداختید و لبخند هایی که برخلاف حالت عادی اینستاگرام، واقعی هستند و قشنگ!

به عنوان یک خوابگاهی، این دومین سالی میشه که یلدا، دور از خانواده است و با دوستان جانی.

یاد پارسال، این موقع میافتم و بغضی که یک کم همه داشتیم.. و طبق معمول آهنگِ "آخ، تو شب یلدای منی! دیوونه ی دوست داشتنی! "

و میرم توی فکر...
شب یلدا، خاصیت عجیبی داره- حداقل برای من- که باعث میشه مثل شبِ سالِ نو، همه اش به اتفاقات توی یک سال اخیر بیافتم.. یعنی اینکه چه شد و چه گذشت. "چشمای تو رنگ اناره و
پرتقال شیرینیش کم میاره..." ولی این سری، همه اش یاد این موضوع میافتم که شب یلدا، برای من به معنای کیک خوردن بود!! به طور دقیق بخوام بگم، توی هشت سال اخیر، شب یلدا، یعنی کیک تولد!!
بعد یکی از دغدغه های من، نبود کیک و دلیل کیک بود وقتی اومده بودم دور از خانواده! یکی از دغدغه های بزرگم هم بود! "پیش بوسه های تو که غم نداره،
غم نداره، غم نداره..." که بعدش یهو متوجه ی این قضیه شدیم که 'عههه!! چرا ما این قدر آذری داریم؟!' که دقیقا به طور عجیبی، یکی دربیاد که دقیقا تو یه روز، با دلیل کیک خوردن های شب یلدات به دنیا اومده باشه! و علاوه بر اون، جفتتون یک قسمت یه آهنگ رو، به طرز ناجوری قاطی کنید!
اونجاست که ایمان میاری به اینکه اگه نیتت پاک باشه، کائنات دست بر دست هم میدن و بهت کیک میدن!! "آخ، تو شب یلدای منی..." هیچی دیگه... خواستم بدونید که جوجه رو ته پاییز میشمارن، ولی ژله رو از صبح درست میکنند که شبِ آخرِ پاییز، بسته شده باشه.
تا باشد که رستگار شوید!
یلدا مبارک! ؛)
Read more
Loading...
... به نام خالقم تولدم شد و یک ‌سال دیگه هم گذشت… اولش همه شبیه هم هستیم، کوچولو و کچل! حتی صداهامون ...
Media Removed
... به نام خالقم تولدم شد و یک ‌سال دیگه هم گذشت… اولش همه شبیه هم هستیم، کوچولو و کچل! حتی صداهامون هم شبیه به هم‌دیگه‌ست. با اولین گریه بازی شروع می‌شه هی بزرگ می‌شیم بزرگ و بزرگ‌تر اون‌قدر بزرگ که یادمون می‌ره یه روز کوچولو بودیم! دیگه هیچ چیزی‌مون شبیه به هم نیست، حتی صداهامون. گاهی ... ...
به نام خالقم
تولدم شد و یک ‌سال دیگه هم گذشت…
اولش همه شبیه هم هستیم،
کوچولو و کچل!
حتی صداهامون هم شبیه به هم‌دیگه‌ست.
با اولین گریه بازی شروع می‌شه
هی بزرگ می‌شیم
بزرگ و بزرگ‌تر
اون‌قدر بزرگ که یادمون می‌ره یه روز کوچولو بودیم!
دیگه هیچ چیزی‌مون شبیه به هم نیست،
حتی صداهامون.
گاهی با هم می‌خندیم،
گاهی به هم!
گاهی دوست می‌داریم و گاهی متنفر می‌شیم.
یک سال دیگه گذشت
يک سال ديگه گذشت و بايد صفحهٔ سفيد ديگه‌ای كه پيش روم گذاشتن‌و پر كنم.
خدا كنه امسال رو سفيد باشم و صفحه‌م رو كم‌غلط تحويل بدم.
یک سال بزرگ‌تر شدم
یک سالی که نمی‌دونم توش واقعاً تونستم “بزرگ” بشم یا نه؟
تونستم با مشکلات خودم کنار بیام؟
تونستم همونی باشم که می‌خواستم؟
تونستم بعضی از عیب‌هام رو برطرف کنم؟
تونستم کسی رو نرنجونم؟
تونستم دل کسی رو شاد کنم؟
نمی‌دونم…
باید فکر کنم…
شاید اون‌جوری که می‌خواستم باشم، نبودم
ولی یک سال بزرگ‌تر شدم
اونم خیلی سریع!
پیرمردی دیروز ازم پرسید چندسال داری؟
 گفتم فردا وارد سی و سه میشم
 سی وسه سال دارم...
پیرمرد گفت
«نبایدبگویی ۳۳سال دارم
باید بگویی ۳۳سال را دیگر ندارم !راستی
ما به جای سالهایی که دیگر نداریم،چه داریم؟
چه کردیم؟
جزمحبت ونيكی چيزی باقی نمیماند
محمدنوید نادرشاهی
یاعلی
تیرماه-۲۵
#mohammadnavidnadershahi
Read more
 #کپشن_مطالعه_شود یک خوب که فکر میکنم به کودکی یک شب از شش سالگی ام را به یاد دارم،بابا برایم تازه ...
Media Removed
#کپشن_مطالعه_شود یک خوب که فکر میکنم به کودکی یک شب از شش سالگی ام را به یاد دارم،بابا برایم تازه یک دوچرخه خریده بود و شب که چراغ ها خاموش شد و همه خوابیدند من از ذوق خوابم نمی برد.نمیدانم چند دقیقه گذشت که سایه دوچرخه در تاریکی برایم ترسناک جلوه کرد؛یادم هست خیلی ترسیدم یعنی آنقدر که به هر جان کندنی ... #کپشن_مطالعه_شود
یک
خوب که فکر میکنم به کودکی یک شب از شش سالگی ام را به یاد دارم،بابا برایم تازه یک دوچرخه خریده بود و شب که چراغ ها خاموش شد و همه خوابیدند من از ذوق خوابم نمی برد.نمیدانم چند دقیقه گذشت که سایه دوچرخه در تاریکی برایم ترسناک جلوه کرد؛یادم هست خیلی ترسیدم یعنی آنقدر که به هر جان کندنی بود از جایم بیرون آمدم و بابا را بیدار کردم؛وقتی کنار بابا زیر پتویش خوب که جاگیر شدم تازه فهمیدم بابا داشتن چقدر خوب است.

دو
در راه فرودگاه امام هستیم
بابا همینطور که مشغول رانندگی_ست می گوید: از جاده شهریار بریم بهتره هم نزدیکتر و هم خلوت تره
پشتی صندلی را می خوابانم و جوابی نمیدهم
شدیدا نگرانم به پرواز نرسم ولی خستگی امانم نمیدهد و خوابم می برد
بین خواب و بیداری هستم که صدای رادیو ماشین قطع می شود!

سه
موقع خداحافظی احساس میکنم تمام تلاشش را می کند که چشمانش خیس نشوند؛البته موفق هم می شود...
.
چهار
قبل از اینکه خوابم ببرد یک نفر از چند صندلی عقب تر با صدای بلند صلواتی نثار روح پر فتوح شهدای مدافع حرم می فرستد و برای سلامتی پدر و مادرشان دعا می کند؛به خداحافظی با بابا فکر می کنم به اینکه چقدر آدم وقتی بابا دارد خیالش راحت است.

پنج
با چندتا از بچه ها پیاده حرکت می کنیم به سمت حرم،در حال گذر از پل عابر پیاده،سید عباس پارکی را نشانمان می دهد و درمی آید که تعدادی از مردم جنگ زده حلب اینجا زندگی می کنند و فقط تامین غذایشان به عهده ارتش است،کنار نرده های پارک دختر بچه ای را می بینم که دارد به ما نگاه می کند.

شش
چشمانش توجهم را به خود جلب کرده
دستی به موهایش می کشم و سلام می کنم و اسمش را می پرسم،قبل از جواب دادن سرش را برمیگرداند به طرف پارک
انگار که بخواهد از پدرش اجازه بگیرد،
پدر از دور لبخندی نثار من و چشمان زیبای دخترک می کند
حالا فاطمه به چشمانم نگاه می کند و با لحجه شیرین کودکانه اش جواب سلامم را می دهد.
#ادامه_در_پست_بعد...
Read more
‌ رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم ...
Media Removed
‌ رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم پاره‌ای از تنمان را به خاک می‌سپردیم، انگار جانمان داشت «در» می‌رفت. داشتیم با ناصرخان احمدپور وداع می‌کردیم، جملگی صاحب عزا. اما برخی داغ بر دلشان سوزان تر. مثلا عباس آقا. عباس آقا عبدالملکی. جگرش ...
رفته بودیم بهشت زهرا، با لباس‌های مشکی بر تن و غصه سنگین بر جان. قطعه نام آوران. همگی با هم داشتیم پاره‌ای از تنمان را به خاک می‌سپردیم، انگار جانمان داشت «در» می‌رفت. داشتیم با ناصرخان احمدپور وداع می‌کردیم، جملگی صاحب عزا. اما برخی داغ بر دلشان سوزان تر. مثلا عباس آقا. عباس آقا عبدالملکی. جگرش سوخته بود. همان جا بود که لختی با او تنها و همکلام شدم. کنار خاک سردی که قرار بود رفیق چهل ساله عباس آقا را در آغوش کشد. یک عالم گله داشت، یک سینه پر از درد. می‌گفت که ناصرخان «دق» کرد. دق کرد از این جور بی‌انتها. از این ستم که همه ما جماعت ورزشی‌نویس را بی تاب و بی قرار کرده. می‌گفت و می‌گفت و می‌گفت. ناگهان گفت: «داش‌علی! باورت میشه من هنوز بیمه ندارم؟ هنوز بعد از ده‌ها سال سیاه کردن کاغذهای سپید بازنشستگی ندارم؟ مگر ناصر داشت؟ مگر بقیه بزرگترهای ما دارند؟»
عباس آقا عبدالملکی آن «روزِ سیاه» قفل از زبان گشوده بود. از جفاهایی می‌گفت که همه ورزش و اهالی ورزش در حق ما جماعت ورزشی‌نویس روا داشته‌اند. دلش پر بود. راست هم میگفت وقتی می‌پرسید: «کجایند آنها که قلم ناصرخان نردبان ترقی‌شان شد؟» قلم خودش هم نردبان صعود خیلی‌ها بود. اما آنها چون از نردبان بالا رفتند، نه تنها صاحب نردبان را تکریم نکردند بلکه سنگش هم زدند. سهمش از «سفره چند هزار میلیارد تومانی ورزش» را که ندادند هیچ، حقش از کارش را هم خوردند.
عباس آقا عبدالملکی وقتی از ظلم‌ها و ظالم‌ها گفت، ناگهان حرف آخر را هم زد: «همین روزها نوبت من است. دیگر توان ادامه ندارم. به ته خط رسیده‌ام. شاید هم آمدم همین جا کنار رفیق چهل ساله‌ام خوابیدم، شاید آن روز این دردها تمام شود...» گفتم: «عباس‌آقا! بیخیال... انشاالله ۱۲۰ سال با عزت زندگی کنید» گفت: «دیگه نمیتونم، دیگه نمیکشه این تن و جانم...»
آن روز گذشت، و گذشت تا رسیدیم به دم «تحویل سال» ۹۶ ، همین چند روز قبل. از جوار بارگاه ثامن الحجج برای عباس آقا پیامک تبریک فرستادم. در پاسخ از بیماری‌اش گفت و از تحملی که تمام شده. گفت داش‌علی! دعا کن....
حالا خبر رسیده که عباس آقا هم رفت. پاره‌ای دیگر از تنِ ما ورزشی‌نویسان رفت. حالا لابد سهمش می‌شود یک تکه از قطعه نام‌آوران. او رفت، با سینه‌ای پر از درد. اما با آبرو. او رفت، با یک دنیا گله. اما با شرف. او رفت، با کوله‌باری از رنج. اما با سربلندی. او از تبار شریفان بود، از قبیله عاشقان. شریف زندگی کرد و عاشقانه قلم زد. از او این عشق و شرافت تا ابد در ذهن ما یادگار است. ‌
#عباس_عبدالملکی #عبدالملکی #ورزشی_نویس #روزنامه_نگار #سردبیر
Read more
. . دیروز همین وقتها بود که بعد از دوماهی #گفتمان با دخترک بابت نبود #اقتصادپایدار و #بالارفتن_قیمت_دلار ...
Media Removed
. . دیروز همین وقتها بود که بعد از دوماهی #گفتمان با دخترک بابت نبود #اقتصادپایدار و #بالارفتن_قیمت_دلار و به طبع آن #بالارفتن_قیمت_پوشک بالاخره #مذاکرات جواب داد و به زبان خودش که من قطعا دیگر در آن تبحر کسب کردم اعلام آمادگی برای #همکاری کرد و ما خوشحال از #قراردوطرف_بُرد مان و وارد شدن به ... .
.
دیروز همین وقتها بود که بعد از دوماهی #گفتمان با دخترک بابت نبود #اقتصادپایدار و #بالارفتن_قیمت_دلار و به طبع آن #بالارفتن_قیمت_پوشک بالاخره #مذاکرات جواب داد و به زبان خودش که من قطعا دیگر در آن تبحر کسب کردم اعلام آمادگی برای #همکاری کرد و ما خوشحال از #قراردوطرف_بُرد مان و وارد شدن به مرحله اجرای طرح #اقتصادمقاومتی راهی #گلاب_به_روتون دستشویی شدیم که یکدفعه متوجه شدم #آبمون_قطع_شده؛ براچی؟ واسه اجرای #طرح_فاضلاب_شهری و اینگونه بود که شانس با ما یار نبود و دخترک هم نگاهی به من انداخت و خنده ای بس گشاده از روی شیطنت نثارم کرد که #استفاده_از_آفتابه و آب سرد جزو #مفاد_قرداد مون نبود.
.
اینگونه بود که #پروژه دو ماه #مذاکرات ما با یک عمل #شهرداری به فنا رفت.
.
غرض اینکه یک گاهی وقتها در #اوج_موفقیت یکدفعه با #شکست مواجه میشی پس مغرور نشو. دوم اینکه همیشه شرایط موفقیت دست خودت نیست گاهی یک #عامل_بیرونی همه چیز رو به هم میزنه؛ پس خیلی به خودت اتکا نکن و خیلی به خودت سخت نگیر, سوم اینکه مذاکرات بالاخره روزی نتیجه میده اگرچه به دلخواه تو نباشه پس باز هم مذاکرات ادامه بده.
.
در پایان خواستم که باهم صلواتی بفرستیم جهت شادی روح اون مرحومی که آفتابه رو اختراع کرد؛ بعد از گذشت این همه مدت از اختراع ایشون هنوز هم همینجور دست نخورده و بکر باقی مونده و جایگزینی براش پیدا نشده؛ والا اختراع ایشون که اسمش رو نیاوریم کمتر از اختراع برق توسط ادیسون نیستا؛ میگن ماهی چون تو خود دریاست قدر دریا رو درک نمیکنه قضیه همین موقعهاست.
.
مفیدنوشت۱: #آفتابه برگرفته از واژه آب+تابه(ظرف) میباشد؛ باشد که #ریشه_کلمه را بدانیم و به خورشید و آفتاب وصل نکنیم.
مفیدنوشت۲: #گلاب_به_روتون اسم یه برنامه اندرویده بسی سودمند؛ که نزدیکترین دستشویی عمومی درتهران رو بهت نشون میده؛ باشد که به بقیه استانها هم ارتقا یابد.
.
پ.ن: عکس از سایت #ویکیپدیا
#خدایاشکرت که #پلاستیک اختراع شد وگرنه کی میتونست این #سفالی رو بلند کنه!!!
پرسشگانه: کے میدونه اصطلاح گلاب به روتون ریشه اش از چیه؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#خاطره #خودمونی
#درگوگل_گشتم_نبود_نگرد_نیست
Read more
#هشدار_این_تنها_یک_روایت_است #شهر_من می زنم بیرون،سر خیابان بیست و‌پنجمم، تا مترو پیاده یا با تاکسی؟ شب، نور چراغ مغازه ها، خلوت، تنهایی و تاریکی این مجموعه یکصدا می گوید: پیاده پیاده. دارم تصمیم می گیرم که مردی فریاد می زند: پنالت پنالت. مرد جوانی که در کافه نشسته بود حالا وسط کافه بالا و‌ ... #هشدار_این_تنها_یک_روایت_است
#شهر_من
می زنم بیرون،سر خیابان بیست و‌پنجمم، تا مترو پیاده یا با تاکسی؟ شب، نور چراغ مغازه ها، خلوت، تنهایی و تاریکی این مجموعه یکصدا می گوید: پیاده پیاده. دارم تصمیم می گیرم که مردی فریاد می زند: پنالت پنالت. مرد جوانی که در کافه نشسته بود حالا وسط کافه بالا و‌ پایین می پرد. دخترک همراهش که همچنان آرام نشسته یک خنده پله ای می کند و می گوید: وای چیه؟ پسر به سریعترین شیوه به من فهماند امشب یک شب فوتبالی است. بیشتر به مغازه ها دقت می کنم، فروشنده ها دور هم جمع شده اند، همه به سمتی متمرکزند، سمتی که سمت مشتری ها نیست. کمی جلوتر بعد از کافه صدای فریادهایی می آید مشخص نیست فحش می دهند یا شادی می کنند. دنبال منشا صدا می گردم اما خبری نیست فقط پسرکی روسری فروش توی مغازه اش، یکی یکی روسری ها را تا می کند، انگار اصلا علاقه ای به فوتبال ندارد. صدایی مردانه فریاد می زند: برای ..... بلند صلوات بفرست قضیه بازم فوتبال است، اما نمی شنوم برای چی باید صلوات بفرستند. صدا از جلوتر می آید هنوز به مغازه منشا صدا نرسیده ام مغازه نیست یک در کوچک است سپس یک راهرو و مردانی که نشسته اند و هرکدام یک قلیان جلویشان است و با سرهای بالا فوتبال نگاه می کنند. فضای قهوه خانه دودآلود است چطور فوتبال می بینند؟ بوی بد همه قهوه خانه ها را می دهد، زود می گذرم. خانواده ای لباس مهمانی پوشیده همه پر زرق و‌برق تصمیم دارند به آنسمت خیابان بروند،‌ مردان خانواده انگار فوتبالی نیستند شاید هم استقلالی اند، زن جوان این خانواده می خواهد بچه به بغل با کفش پاشنه بلند از روی جوب بگذرد به پاشنه کفش هایش نگاه می کنم و نگرانش می شوم از کنارش رد شده ام اما برمی گردم دوباره نگاهش می کنم به سلامت گذشت خدا را شکر. واقعا با نگاه کردن چکار می خواستم بکنم؟ جز اینکه اگر حادثه ای اتفاق افتاد از جزییاتش مطلع تر می بودم اگر خیلی نگران بودم باید کاری می کردم. به خیابان یکم رسیده ام صدای موسیقی می آید، مردی فلوت می زند، ایستادم به تماشا. من و دوسه نفر دیگر در حال فیلم و عکس گرفتنیم، پسرکی پلاستیک جمع کن با کوله باری از زباله از کنار مرد فلوت زن رد می شود، با تعجب به اقبالی که به مرد شده نگاه می کند و شاید به داخل ظرفی که برای مرد پول می ریزند هم نیم نگاهی کرد و شاید حتی وزن کوله بار پلاستیکی اش را چک کرد و از خود پرسید: امشب چقدر کاسبم؟ بیشتر از مرد فلوت زن یا کمتر؟ حالا مرد موسیقی فیلم پدر خوانده را می زند چه تلاقی غریبی.
خیابان تمام شد به مترو رسیدم باید بروم کاش خیابان ادامه داشت.
Read more
<span class="emoji emoji1f538"></span>آدولف هیتلر در یکی از خاطراتش نوشته: من دانشجو بودم و وضعیت مالی خوبی نداشتم وقتی اول ترم به دانشگاه ...
Media Removed
آدولف هیتلر در یکی از خاطراتش نوشته: من دانشجو بودم و وضعیت مالی خوبی نداشتم وقتی اول ترم به دانشگاه رفتم تمام تلاش خود را بکار گرفتم که تکه کصی پولدار به کف آرم که نشد و مجبور شدم به سختی کار کنم تا تکه نانی به کف آرم... شرایط خیلی سخت بود و فشار درس مرا جوری افسرده کرده بود که روزی یک و نیم پاکت سیگار ... 🔸آدولف هیتلر در یکی از خاطراتش نوشته:

من دانشجو بودم و وضعیت مالی خوبی نداشتم وقتی اول ترم به دانشگاه رفتم تمام تلاش خود را بکار گرفتم که تکه کصی پولدار به کف آرم که نشد و مجبور شدم به سختی کار کنم تا تکه نانی به کف آرم...
شرایط خیلی سخت بود و فشار درس مرا جوری افسرده کرده بود که روزی یک و نیم پاکت سیگار دود میکردم ودود.
گذشت و گذشت تا امتحانات پایان ترم..
آنگاه که استاد همه را پاس کرد بجز پسران و من،حتی آن لکاته هم پاس شد ولی من نه و ما نه...
آن روز اعصابم خورد بود از اینکه یک استاد چقدر میتواند خارکصده باشد و ما نه و من نه!!
تصمیم گرفتم من هم شوم و هم شدم و درس و دانشگاه را ول کردم و رفتم پی الواطی.
از آن روز به بعد هرکه را میدیدم به او میریدم
و بعدها خارجهانیان را در جنگ جهانی خوار و خفیف کردم علی الخصوص روس ها بجز آن بچه روس که کم سن و سال بود و در پیشانی
چروکش تاریک بختی هم نژادهایم نمایان .
بعدها گذرم به دیار آریایی نشین ایران افتاد همان هم نژادهایم ؛ همان نگون بخت ها...
سرزمین عجیبی بود و مردمان عجیب تر..
آنجا پیرمردان با موهایی سیاه و رنگ کرده همزمان چندین شغل داشتتد و جوانان با موهایی سپید جوری افسرده بودند که روزی سه پاکت دود میکردند،همه هم از بهمن میکشیدند و آن پیرمردان و آن سیاه پیشانی ..
آنجا پزشکان برج ساز بودند مهندسان اسنپ ران و
اسنپ رانانان حاکم.
فهمیدم نه من و نه آن استاد در سطح اینان کسکلک و به اصطلاح خارکصده که آرمان نخست من بود نیستیم پس جلویشان پهن کردیم و کردیم و کردیم و کردیم
اولی لنگ دومی خارکصدگی سومی صیغه و چهارمی کص
Read more
. . سلام عزیزان خوش میگذره بهتون؟؟ <span class="emoji emoji2764"></span> . . به من که خیلی خوش گذشت چون ناهار و با غزال خوردیم و جاتونو ...
Media Removed
. . سلام عزیزان خوش میگذره بهتون؟؟ . . به من که خیلی خوش گذشت چون ناهار و با غزال خوردیم و جاتونو خالی کردیم . . انشالله همه عزیزان در کنار خانواده و عزیزانشون شاد باشن و بهشون خوش بگذره. . . برای تهیه این مرغ آسون و بی دردسر: من جوجه رو داخل یک قابلمه با دو لیوان آب گذاشتم دو دقیقه بجوشه ... .
.
سلام عزیزان خوش میگذره بهتون؟؟ ❤
.
.
به من که خیلی خوش گذشت چون ناهار و با غزال خوردیم و جاتونو خالی کردیم ❤
.
.
انشالله همه عزیزان در کنار خانواده و عزیزانشون شاد باشن و بهشون خوش بگذره. 🙏 .
.

برای تهیه این مرغ آسون و بی دردسر:
من جوجه رو داخل یک قابلمه با دو لیوان آب گذاشتم دو دقیقه بجوشه بعد کامل آبشو خالی کردم.
اینکار باعث میشه اون کفی که برای پخت مرغ ایجاد میشه دیگه تشکیل نشه.
یک کار دیگه هم میتونید انجام بدید برای پخت مرغ که اگه آب رو جوش بیارید و مرغ و داخلش بندازید باز جلوی اون کف و میگیرید و نیاز نیست کف روش گرفته بشه.
دوباره دو لیوان آب و نمک و فلفل و یه دونه پیاز و دو حبه سیر و دو عدد برگ بو و کمی زعفرون اضابه کردم تا بپزه وقتی پخت، یک قاشق رب رو تفت دادم بهش اضافه کردم و آب لیمو ترش تازه.
بعد مرغ پخته شده رو داخل مقدار کمی روغن سرخ میکنیم. .
.
👈برای برنج هم که همه فکر میکنن پلوپزیه باید بگم که نیست :
دو و نیم پیمانه برنج رو خیس کردم به ازای هر پیمانه یک و نیم پیمانه آب اضافه کردم چون برنجم کهنه هست نصف پیمانه بیشتر زدم تا حسابی باز بشه (من همیشه با انگشت آب برنج رو اندازه میکنم )
کمی نمک زدم و دو سه قاشق روغن گذاشتم تا جوش بیاد درشو نیمه بزارید تا سر نره یا موقع جوشیدن درشو بردارید وقتی آبش کشید شد هم بزنید تا زیر ورو بشه بعد شعله رو ملایم کنید تا برنجتون دم بکشه.
وقتی دور برنجتون کمی رنگ گرفت کته اماده هست.
نیم ساعته دم میکشه .
از برنج کمی برداشتم و با زرشک تفت داده مخلوط کردم و بهش زعفرون اضافه کردم . .
.
شکر زرشک هم دلبخواهیه اگه ترش دوست دارید نزنید. ( اگه بزنید زرشک پلوتون مجلسی تر میشه 👆) .
.
.
فکر میکنم همه ی نکاتو گفتم بازم اگه سوالی هست در خدمتم ❤❤❤❤
Read more
تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت……………….. اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به ...
Media Removed
تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت……………….. اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! گاهی ... تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت………………..
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!

گاهی دوست میداریم وگاهی متنفر میشویم………. یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

يك سال ديگه گذشت و بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روم گذاشتنا پر كنم. خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحه‌ام را كم غلط تحويل بدهم. یک سال بزرگتر شدم … یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ … تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ … تونستم همونی باشم که هستم ؟ … تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ … تونستم کسی رو نرنجونم ؟ … تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ …
نمی دونم … باید فکر کنم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم….ولی یکسال بزرگتر شدم…اونم خیلی سریع……….. روز قشنگیه!!!!!!!!
همیشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن
و این خودش روزت رو قشنگتر می کنه
#تولدم_مبارک
Read more
*** صبح، جدا شده بودم از هیاهویِ شهر و صدای محسن چاووشی توی سرم پیچیده بود که می‌خواند: تو حکم واجب‌الاجرایی و ...
Media Removed
*** صبح، جدا شده بودم از هیاهویِ شهر و صدای محسن چاووشی توی سرم پیچیده بود که می‌خواند: تو حکم واجب‌الاجرایی و عشق جوخه‌ی اعدام است به دستِ آه بسوزانم... @mohsenchavoshi راستش همین چند سال قبل بود، آن روزها که فیس‌بوک بروبیایی داشت و من هم آنجا برای خودم خانه‌ای داشتم پربازدید، یک آخرِ شبی ... ***
صبح، جدا شده بودم از هیاهویِ شهر و صدای محسن چاووشی توی سرم پیچیده بود که می‌خواند:
تو حکم واجب‌الاجرایی
و عشق جوخه‌ی اعدام است
به دستِ آه بسوزانم...
@mohsenchavoshi
راستش همین چند سال قبل بود، آن روزها که فیس‌بوک بروبیایی داشت و من هم آنجا برای خودم خانه‌ای داشتم پربازدید، یک آخرِ شبی دربارۀ صدای محسن چاووشی متن تندی توی فیس‌بوک نوشتم و خوابیدم. اولِ صبح هم قرارِ گفت‌وگویی داشتم. ظهر که خسته آمدم دفتر مجله، بچه‌ها گفتند چه نشسته‌ای که صفحه‌ی فیس‌بوک‌ات پر از ناسزاست! بعد هم یکی از آن جمع درآمد و گفت: آخر آدمِ حسابی کسی با چاووشی هم درمی‌افتد؟ گفتم دوستش ندارم. گفت نداری که نداری چرا جار می‌زنی. خلاصه که آن روز یک کتکِ مفصلِ مجازی از دوست‌داران آقا چاووشی خوردم و درسِ عبرتی گرفتم و گذشت. گذشت تا رسید به این روزها که دیگر محسن چاووشی گوش می‌دهم. که صدایش را دوست دارم. که شخصیتش را، همین‌قدری که نشان‌مان داده، دوست دارم. که وقتِ شنیدنش لامکان می‌شوم.
تغییر کرده‌ام دیگر. قرار نبود که تا ابد بنشینم سرِ کوچه و سنگ پرت کنم به یکی. بازهم لابد تغییر می‌کنم. دارم یاد می‌گیرم که سخت نگیرم، دل بدهم و تغییرهایم را بغل کنم. دارم یاد می‌گیرم که با خودم آشتی باشم که پیش‌نیازِ هر دوستی و آشتی دیگری است
📸 @omid.iranmehr
Read more
. باکس آفیس: «آسیایی‌های پولدار دیوانه» همچنان در صدر!/ فروش بالای «فال‌اوت» در چین! . - این هفته هم فیلم کمدی «آسیایی‌های پولدار دیوانه» برای سومین هفته پیاپی عنوان پرفروش‌ترین فیلم گیشه آمریکا را به دست آورد. محصول برادران وارنر در این آخر هفته ۲۳.۳ میلیون دلار فروش کرد و مجموع درآمدش ... .
🌟باکس آفیس: «آسیایی‌های پولدار دیوانه» همچنان در صدر!/ فروش بالای «فال‌اوت» در چین!
.
- این هفته هم فیلم کمدی «آسیایی‌های پولدار دیوانه» برای سومین هفته پیاپی عنوان پرفروش‌ترین فیلم گیشه آمریکا را به دست آورد. محصول برادران وارنر در این آخر هفته ۲۳.۳ میلیون دلار فروش کرد و مجموع درآمدش از گیشه آمریکای شمالی از ۱۱۰ میلیون دلار گذشت. این فیلم این شانس را دارد تا درآمد ۱۸۰ میلیون دلاری «هیچ» را هم پشت سر بگذارد تا یک رده پایین‌تر از «عروسی بزرگ و پُرریخت و پاش یونانی من» به پرفروش‌ترین کمدی رومانتیکِ تاریخ تبدیل شود
.
- اما در جایگاه دوم جدول اکشن «مگ»‌، محصول برادران وارنر قرار دارد که کماکان به بلعیدن سینماروها ادامه می‌دهد. جدیدترین فیلم جیسون استاتهام ۱۳ میلیون دلار در جریان آخرهفته‌ی جمعه تا دوشنبه‌اش کسب کرد و مجموع درآمد ۲۴ روزه‌اش را به رقم قابل‌توجه‌ی ۱۲۰ میلیون دلار رساند. این فیلم ۱۳۰ میلیون دلاری تاکنون ۴۷۳ میلیون دلار در سرتاسر دنیا فروخته است و می‌رود تا در جریان هفته‌های آینده از مرز ۵۰۰ میلیون دلار فروش جهانی عبور کند
.
- در جایگاه سوم «ماموریت غیرممکن: فال‌اوت» قرار دارد که اکرانش را با کسب ۷۷ میلیون دلار در بازار چین شروع کرد که منهای فیلم‌های «سریع و خشن»، فیلم‌های «ترنسفورمرها»، «اونجرز»ها و «وارکرفت»، بزر‌گ‌ترین افتتاحیه‌ی یک فیلم هالیوودی در این کشور محسوب می شود. ساخته‌ی کریستوفر مک‌کوئری ۷ میلیون دلار دیگر در ششمین آخرهفته‌ی نمایشش در آمریکای شمالی فروخت و از مرز ۲۰۰ میلیون دلار فروش خانگی عبور کرد. این فیلم که با ۱۸۰ میلیون دلار بودجه تهیه شده تا حالا ۶۷۰ میلیون دلار در دنیا فروخته است
.
- «در حال جستجو» اولین تازه‌اکران گسترده‌‌ی این هفته است که به پدری در جستجوی دختر گم‌شده‌اش می‌پردازد، داستانش کاملا روی صفحات مانیتورها و اسمارت‌فون‌ها و در فضای مجازی جریان دارد و با تحسین یک‌صدای منتقدان مواجه شده است. این فیلم بعد از اکران محدودش در ۹ سینما در هفته‌ی گذشته، تعداد سینماهایش را به یک هزار و ۲۰۷ سالن افزایش داد و ۶.۶ میلیون دلار به عنوان افتتاحیه‌ی جمعه تا دوشنبه کسب کرد
.
- در رده پنجم جدول «عملیات نهایی» با بازی اُسکار آیزاک و بن کینگزلی که به دستگیری یکی از رهبرانِ رژیم نازی می‌پردازد، ۷.۷ میلیون دلار در فروش چهارشنبه تا یکشنبه دست پیدا کرد. با توجه به بودجه‌ی ۲۴ میلیون دلاری این فیلم، برای توجیه کردن خودش به دوام قوی در خانه و عملکرد خوب در کشورهای خارجی نیاز دارد
----------
#CrazyRichAsians #MissionImpossible
#CinemaNewss_BoxOffice
Read more
. منو به خاطر میاری؟! -نقاشِ خطوطِ چهره‌ی من- این اثر منحصر به فردت رو به یاد میاری؟ منو به خاطر میاری؟ معمارِ خرابه‌های قلب من آیا به یاد داری که چطور زمین می‌زدی و ویران می‌کردی؟ . هیچ دردی با گذشت زمان از بین نمی‌ره هیچ کسی که رفته قرار نیست یه روز برگرده هیچ عاشقی قرار نیست که یه روز فراموش ... .
منو به خاطر میاری؟!
-نقاشِ خطوطِ چهره‌ی من-
این اثر منحصر به فردت رو به یاد میاری؟

منو به خاطر میاری؟
معمارِ خرابه‌های قلب من
آیا به یاد داری که چطور زمین می‌زدی و ویران می‌کردی؟
.

هیچ دردی با گذشت زمان از بین نمی‌ره
هیچ کسی که رفته قرار نیست یه روز برگرده
هیچ عاشقی قرار نیست که یه روز فراموش کنه
تا وقتی که دیگه قلبش از تپش بیفته

هیچ آتشی به خاکستر نمی‌نشینه، خاموش نمی‌شه
هیچ زخمی یک روزه درمان نمی‌شه
هیچ امیدی زنده باقی نمی‌مونه
هنگامی که هیچ باوری وجود نداره
.

آیا منو به خاطر میاری؟
الماسی رو که در قلب من می‌درخشه...
آیا به یاد میاری چطور اونو کندی و گرفتی؟! .

منو به خاطر داری؟
دزد رویاهای رنگیِ من!
آیا کابوس‌هایی که در من جا گذاشتی رو به یاد میاری؟
.

هیچ دردی با گذشت زمان از بین نمی‌ره
هیچ کسی که رفته قرار نیست برگرده
هیچ عاشقی قرار نیست که یه روز فراموش کنه
وقتی دیگه قلبش از تپش افتاده باشه

هیچ آتشی به خاکستر نمی‌نشینه، خاموش نمی‌شه
هیچ زخمی یک روزه درمان نمی‌شه
هیچ امیدی زنده باقی نمی‌مونه
هنگامی که هیچ باوری وجود نداره
.

منو به خاطر میاری؟
شاعرِ ترانه‌های خیسِ من
آیا این دست‌های لرزان منو به خاطر میاری؟
.
ترانه‌ای از‌ هنرمند محبوبم جم آدرین که با همراهی یه هنرمند محبوب دیگه‌م بیرسن تزر خونده. چه چیزی می‌تونه بهتر از این حال آدمو خوب ‌کنه؟!
دوست داشتم ترجمه‌ش کنم که شما هم این حال خوب رو درک کنید
موزیکشو هم می‌ذارم تو کانال

#cemadrian
#birsentezer

beni hatirladin mi
@cemadrian @birsen.tezer
Read more
سلام بر همه دوستان و همراهان گل و نازنینم طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق انشالله<span class="emoji emoji1f64f"></span><span class="emoji emoji1f64f"></span> اینم عکس پای خرما ...
Media Removed
سلام بر همه دوستان و همراهان گل و نازنینم طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق انشالله اینم عکس پای خرما و گردوبعد از پخت برای تهیه این پای خوشمزه و خوش عطراز خمیر تارت با دستور استاد طورسیان نازنین استفاده کردم دستورخمیر 🏽🏽 روش پخــــت و مواد لازم خمیر تارت و پای ارد. ۳۱۰ گرم کره ۱۷۰گرم پودرقند. ... سلام بر همه دوستان و همراهان گل و نازنینم طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق انشالله🙏🙏
اینم عکس پای خرما و گردوبعد از پخت
برای تهیه این پای خوشمزه و خوش عطراز خمیر تارت با دستور استاد طورسیان نازنین استفاده کردم دستورخمیر 👇🏽👇🏽
روش پخــــت و مواد لازم خمیر تارت و پای
ارد. ۳۱۰ گرم
کره ۱۷۰گرم
پودرقند. ۷۰گرم
زرده تخم مرغ. یک عدد
شیر سرد. ۳ قاشق سوپخوری
وانیل ۱/۴ﻗﺎﺷﻖ چایخوری
طرز تهیه خمیر تارت
کره راکه سرد است باارد مخلوط کنید میتوانید ازغذاسازاستفاده کنید تا بشکل خرد نان شود ،ﺯﺭﺩﻩو وانیل راافزوده وشیررانیزبمخلوط اضافه کنید بانوک انگشت هم بزنید وتا خمیر جمع شود ،خمیر را بصورت مسطح درکیسه فریزر بگذارید داخل یخچال تانیم ساعت استراحت کند
خمير را از يخچال در آورده و در قالب به صورت صاف و يکنواخت در قالب مورد نظر پهن مي کنيم. ( من از بشقاب پیتزای بیست سانتی استفاده کردم ) یک لایه خمیر پهن کنید و مواد میانی رو روی ان بریزید و صاف کنید و یک لایه دیگر از خمیر روی آن بکشید و برای تزئین روی پای بدلخواه با هر کاتری که دوست دارید قالب بزنید و روی خمیر بچینید و در فر گرم شده با دمای ۱۷۰ درجه بگذارید بمدت ۲۵ تا ۳۰ دقیقه(اینبار برای من حدودا ۴۰ دقیقه شد) (بعد از گذشت ۳۰ دقیقه حتما چک کنید )و یا تا زمانی که روی شیرینی طلایی شود
برای فیلینگ و یا همون مواد میانی👇🏽👇🏽 ۳۵۰ گرم خرما بدون هسته و یک چهارم پیمانه گردوی خرد شده و به میزان دلخواه دارچین ، پودر گل محمدی و هل میتونید استفاده کنید البته خرما رو با دو تا سه قاشق غذاخوری آبجوش یا گلاب در قابلمه بریزید و روی حرارت بگذارید و با قاشق هم بزنید تا نرم و یکدست بشه و بعد بقیه مواد رو اضافه کنید و بگذارید خنک بشه و بعد روی خمیر بریزید .
عکس قبل و بعد از پخت بدون تزئین رو استوری هایلایت میذارم ببینید ☺❤ هشتک دستور و عکسهای بیشتر از پای و تارت بین کامنتها 👇👇👇
التماس دعا از همه عزیزان 🙏🙏🙏🙏❤❤❤❤
Read more
My name is Nounou what's your name ?! <span class="emoji emoji1f431"></span> از خیلی قبل عاشق گربه ها بودم‌ ، حتی بچه‌ که بودم یه گربه از توی ...
Media Removed
My name is Nounou what's your name ?! از خیلی قبل عاشق گربه ها بودم‌ ، حتی بچه‌ که بودم یه گربه از توی جوب در حال مرگ با برادرام پیدا کردیم و به فرزند خوندگی قبولش کردیم ، اسمش سیسیل بود و سر تا پا سیاه ، سیسیل شد تمام زندگیمون ، صبحا به عشق اون بیدارو شبا با اون می خوابیدیم خواهر برادری ، تا اینکه یه روز مامانم ... My name is Nounou what's your name ?! 🐱
از خیلی قبل عاشق گربه ها بودم‌ ، حتی بچه‌ که بودم یه گربه از توی جوب در حال مرگ با برادرام پیدا کردیم و به فرزند خوندگی قبولش کردیم ، اسمش سیسیل بود و سر تا پا سیاه ، سیسیل شد تمام زندگیمون ، صبحا به عشق اون بیدارو شبا با اون می خوابیدیم خواهر برادری ، تا اینکه یه روز مامانم وقتی دید خیلی بهش عادت کردیم از ترس مریضی و این داستانا که هر روز بعضی از خانومای بی اطلاع فامیل تو گوش مامانم می خوندن سیسیل رو از ما جدا کرد ، همون روز که نزدیک خونه مامان بزرگم ، سیسیل توسط مامان بزرگ ول شد تو کوچه ، بچه های همسایه دارِش زدن و سیسیل و کشتن چرا ؟! به کدوم گناه نمی دونم.... سال ها گذشت و من همچنان عاشق گربه اما بدون اجازه ی داشتنش .... تا که یه روز وقتی در بالکن و باز کردم دیدم یه مهمون دارم ، حالا این مهمون شده صاحب خونه و قلب ما رو دزدیده ، شاید روح سیسیل تو یه بدن دیگه اومده پیش مامانش که هنوز بعد از این همه سال فراموشش نکرده 🤭 البته این رو هم بگم که اندازه یک سال یه گربه باعث شد یه کم من از گربه ها دور شم و کمتر دوسشون داشته باشم تا اینکه نونو پیداش شد . این هم بگم من همیشه مخالف پرداخت مبلغ های زیاد برای خریدن گربه و سگ با نژاد های گرون قیمت و کمیاب هستم ، چون احساس می کنم اون فرشته ها هم که تو خیابون هستن حق زندگی و مراقبت دارن نظر شما چیه ؟! شما گربه دوست دارین ؟! حیوون خونگی دارین ؟! سگ یا گربه ؟! #cat #catlovers #mygirl #nounou #mylittlecat
Read more
مجسمه متحرک علی و نینو، جاذبه ای واقع در شهر باتومی، گرجستان است. این مجسمه متحرک در پارک میراکل ، پشت چرخ فلک شهر و در کنار اسکله باتومي قرار دارد. مجسمه علی و نینو یکی از مهم ترین آثار هنری کشور گرجستان به حساب می آید. طرح این مجسمه زیبا از داستانی به همین نام گرفته شده است، رمان عاشقانه علی و نینو در ... مجسمه متحرک علی و نینو، جاذبه ای واقع در شهر باتومی، گرجستان است. این مجسمه متحرک در پارک میراکل ، پشت چرخ فلک شهر و در کنار اسکله باتومي قرار دارد. مجسمه علی و نینو یکی از مهم ترین آثار هنری کشور گرجستان به حساب می آید. طرح این مجسمه زیبا از داستانی به همین نام گرفته شده است، رمان عاشقانه علی و نینو در سال 1937 توسط کوربان سعید نوشته شد و در سال 2016 فیلم سینمایی آن نیز بر اساس همین داستان ساخته شده است. این رمان روایت گر داستان عشق نافرجام علی و نینو می باشد. این داستان به این گونه بیان شده است که علی جوانی مسلمان از کشور آذربایجان و نینو دختری مسیحی از کشور گرجستان، درگیر رابطه ای عاشقانه می شوند ولی به دلیل اختلافات مذهبی با مخالفت شدید خانواده روبه رو می شوند و در انتها با مرگ علی که در مقابله با حمله ارتش روسیه اتفاق افتاد، این داستان به صورت غم انگیزی به پایان می رسد.
طراحی مجسمه علی و نینو به گونه ای است که اجزای این دو مجسمه در یک زمان مشخص در هم ادقام شده و به صورت یک پیکر در می آیند و پس گذشت زمانی مشخص از هم جدا شده و به طرف مخالف هم حرکت کرده و از هم دور می شوند.
در سال 2010 میلادی، هنرمند گرجستانی به نام تامارا کوه سیتادزه (Kvesitadze Tamara)،با الهام از این داستان عاشقانه، تندیس علی و نینو را در کنار دریای سیاه ساخت. هزینه ساخت این مجسمه زیبا در ابتدا حدود 5 هزار دلار تخمین زده شد ولی هزینه نهایی چیزی فراتر از هزینه تخمین زده بود. مجسمه علی و نینو در واقع بیانگر روح علی و نینو می باشد که در بهشت به وصال هم می رسند، این وصال زیبا در کنار ساحل زیبای باتومی صورت گرفته است. دلیل نداشتن دست در این مجسمه ها این است که نشان دهد دستشان در این دنیا از هم کوتاه بوده است.
Read more
 #تبریک وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه من دوتا فنجان چای هم دفن کنند!! شاید صحبت های من با خدا به ...
Media Removed
#تبریک وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه من دوتا فنجان چای هم دفن کنند!! شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید... بهرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش ... همانهایی که بی اجازه واردشدند خودخواهانه قضاوت کردند بی مقدمه شکستند وبی خداحافظی رفتند! بهشت جای دیگری نيست... بهشت اول : آغوش مادریست ... #تبریک

وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه من
دوتا فنجان چای هم دفن کنند!!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...
بهرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش ...
همانهایی که بی اجازه واردشدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
وبی خداحافظی رفتند!
بهشت جای دیگری نيست... بهشت اول :
آغوش مادریست که با تمام وجود ، بغلت کرد و شیرت داد
بهشت دوم :
دستان پدریست که برای راه رفتنت ، با تو کودکی کرد
بهشت سوم :
خواهر یا برادریست که برای ندیدن اشکهایت ، تمام اسباب بازیهایش را به تو داد
بهشت چهارم :
معلمی بود که برای دانستنت با تمام بزرگیش هم سنت شد تا یاد بگیری
بهشت پنجم :
آغوشی بود که هرگز در آغوشش نگرفتی

بهشت ششم :
دوستیست که روز ازدواجت در آغوشت کشید و چنان در آغوشش فشرد که انگار آخرین روز زندگیش را تجربه میکند

آری بهشت همین حوالیست ... مادرت را بنگر... پدرت را ببین .. خواهر یا برادرت را حس کن .. دوستت را به یاد بیاور...
عشقت را از خاطرت بگذران... "نگرانم برایت"

یک وقت دیر نشود برای بهشت رفتنت... بهشت را با همه قلبت حس کن ، همین نزدیکیست.. شاید همین الان از کنارت گذشت (امیدوارم همگی سال خوبی رو سپری کرده باشید وسال جدید براتون پر از شادی و خوشی باشه همتونو دوست دارم پیشاپیش عید همگی مبااااااارک )☛
Read more
. حدود ۵ سال پیش زمانی که دانشجو بودم، هرشب از ساعت ۱۱ تا ۴ صبح با لپ­ تاپ کارهای طراحی سایت و سئو را انجام ...
Media Removed
. حدود ۵ سال پیش زمانی که دانشجو بودم، هرشب از ساعت ۱۱ تا ۴ صبح با لپ­ تاپ کارهای طراحی سایت و سئو را انجام می­ دادم. برادرم از تهران سفارش طراحی سایت می­ گرفت و من از فاصله­ ی ۱۲۰۰ کیلومتری پروژه ­ها را بدون حضور فیزیکی در دفتر تهران انجام می­ دادم و به هبچ ­وجه با مشتری در ارتباط نبودم. بعد از گذشت ۴سال ... .
حدود ۵ سال پیش زمانی که دانشجو بودم، هرشب از ساعت ۱۱ تا ۴ صبح با لپ­ تاپ کارهای طراحی سایت و سئو را انجام می­ دادم. برادرم از تهران سفارش طراحی سایت می­ گرفت و من از فاصله­ ی ۱۲۰۰ کیلومتری پروژه ­ها را بدون حضور فیزیکی در دفتر تهران انجام می­ دادم و به هبچ ­وجه با مشتری در ارتباط نبودم. بعد از گذشت ۴سال هنگامی که با سایت­ های برون­ سپاری آشنا شدم، فهمیدم که طی این مدت من یک فریلنسر بوده­ ام. فریلنسر یعنی کسی که کاری را در مکان و زمان دلخواهش انجام می­ دهد و مشتریانش را به سلیقه­ ی خود انتخاب می­ کند.
الان یک سالی هست که در زمینه فریلنسری بصورت حرفه ای در شبکه #متخصصین_نیاز فعالیت دارم و سئو این شبکه بر عهده منه. مقاله ای هم که نوشتم امیخته ای از
۵۰۰
مقاله ای ست که در طول این یکسال در سایت نیاز در زمینه فریلنسینگ تولید و منتشر کردیم✌🙂
کلمه "فریلنسر" رو در گوگل سرچ کنین و سایت
niaz.io
رو ببینین با این تفاسیر بد نیست تا با شرایط کاری فریلنسر آشنایی پیدا کنید.
به همین منظور شما رو به خواندن ادامه­ ی مقاله­ ی اختصاصی سیب سئو دعوت می­کنم.
🔗لینک در بیو؛
#فریلنسر #فریلنسر_ایرانی #فریلنسرینگ
Read more
. خبر (ایسنا): د‌زد‌ پیرمرد‌ها د‌ستگیر شد‌. . سوال اول: اصولا چرا یک نفر باید‌ پیرمرد‌ها را بد‌زد‌د‌؟ . الف) ...
Media Removed
. خبر (ایسنا): د‌زد‌ پیرمرد‌ها د‌ستگیر شد‌. . سوال اول: اصولا چرا یک نفر باید‌ پیرمرد‌ها را بد‌زد‌د‌؟ . الف) نیت نیکوکارانه د‌ارد‌. . ب) خود‌ش کرم د‌ارد‌ که نصیحت بشود‌. . ج) احتمال می‌د‌اد‌ه پیرمرد‌ د‌ر آیند‌ه نزد‌یک نایاب شود‌. . د‌) با پد‌ر من (کارشناس اقتصاد‌ و امور ورشکستگی) ... .
خبر (ایسنا): د‌زد‌ پیرمرد‌ها د‌ستگیر شد‌.
.
سوال اول: اصولا چرا یک نفر باید‌ پیرمرد‌ها را بد‌زد‌د‌؟
.
الف) نیت نیکوکارانه د‌ارد‌.
.
ب) خود‌ش کرم د‌ارد‌ که نصیحت بشود‌.
.
ج) احتمال می‌د‌اد‌ه پیرمرد‌ د‌ر آیند‌ه نزد‌یک نایاب شود‌.
.
د‌) با پد‌ر من (کارشناس اقتصاد‌ و امور ورشکستگی) مشورت کرد‌ و پد‌ر گفت: الان نون تو فروش پیرمرد‌ه.
.
ه) به ایزی لایف پیرمرد‌ها چشم د‌اشت. .

سوال د‌وم: د‌ر واکنش به این خبر د‌ر فضای مجازی احتمال کد‌ام یک از «کپشن»های زیر بیشتر است؟
.
الف) به جای گرفتن د‌زد‌ پیرمرد‌ها، پیرمرد‌های د‌زد‌ رو بگیرین. بوس به همه تون. (احمد‌ ایراند‌وست و جمعی از چهره‌های کنش‌گر)
.
ب) ای وای آقای آل پاچینو رو د‌زد‌ید‌ن؟ چقد‌ر هم پیر شد‌ه طفلک. (سحر قریشی د‌ر حالی که عکس احمد‌پورمخبر را آپلود‌ کرد‌ه.)
.
ج) آن‌ها که د‌زد‌ پیرمرد‌ را گرفته‌اند‌ ای کاش نگذارند‌ د‌هان من باز شود‌ و بگویم آن جوانی که د‌ر تابستان د‌اغ پارسال د‌ر چهارراه استانبول با زوجه‌اش از کنار آن کفش فروشی کذایی می‌گذشت و آقای ش.ح هم از این موضوع باخبرند‌ کیست! اسرار ازل را نه تو د‌انی و نه من. (تويیت معناد‌ار حسام‌الد‌ین آشنا)
.
د‌) رفتار عجیب مرد‌م بعد‌ از خبر د‌زد‌ی پیرمرد‌ها/ ریختن تو مغازه‌ها پیرمرد‌ می‌گیرن احتکار می‌کنن/ اگه با احتکار پیرمرد‌ها مخالفی لایک کن. (پیج وید‌یوی فان)
.
ه) ژست پیرمرد‌ی جالب ریحانه پارسا/ حمله مجری معروف به افراد‌ کهنسال/ این پسره به پیرمرد‌ه هم رحم نکرد‌/ افشاگری بی‌سابقه ساشا سبحانی د‌رباره جمشید‌ مشایخی/ پیرمرد‌ه د‌زد‌ه رو با خاک یکسان کرد‌.
.
سوال سوم: د‌زد‌ پیرمرد‌ها چگونه د‌ستگیر شد‌؟
.
الف) پیرمرد‌ها را گروگان گرفت. به خانواد‌ه‌شان زنگ زد‌ تا اخاذی کند‌. ند‌اد‌ند‌. بازد‌اشت شد‌.
.
ب) پیرمرد‌ها د‌وره‌اش کرد‌ند‌ که زمان ما اینجوری نبود‌ و جوون‌ها اینقد‌ر بی‌خاصیت نبود‌ند‌ و تو هم آخرش هیچی نمیشی، افسرد‌گی گرفت و خود‌ش را معرفی کرد‌.
.
ج) اشتباهی، فرامرز صد‌یقی را د‌زد‌ید‌. فرامرز صد‌یقی ناگهان اسلحه د‌رآورد‌ و گفت «بازی د‌یگر تمام شد‌ه است» و او را بازد‌اشت کرد‌.
.
د‌) د‌چار اشتباه محاسباتی شد‌. به خانه سالمند‌ان رفت. د‌ر را باز کرد‌. د‌ید‌ حسن روحانی و وزرا همگی نشسته‌اند‌. اظهار شرمند‌گی کرد‌ و خواست برود‌ اما د‌یگر د‌یر بود‌.
.
(د‌یالوگ ماند‌گار؛ د‌زد‌: خسته نباشین. ببخشید‌ پیرمرد‌ اضافی نمی‌خواین؟ روحانی: نه. د‌زد‌: پس من یه آذری جهرمی برد‌اشتم.) .

بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
. . ابوبصير گويد: امام صادق - عليه ‏السلام - فرمود: چيزي يافت نمي‏شود مگر اينکه حد و مرز و تعريفي دارد.  عرض کردم: فدايت شوم؛ حد #توکل چيست؟  حضرت فرمود: #يقين .  عرض کردم: يقين چيست؟  حضرت فرمود: اينکه با خدا هستي از چيزي نترسي. . الکافي: ج 2 ص 57، بحارالأنوار: ج 67 ص 142 ح 6 . . . . #مولوی ... .
.
ابوبصير گويد: امام صادق - عليه ‏السلام - فرمود: چيزي يافت نمي‏شود مگر اينکه حد و مرز و تعريفي دارد. 
عرض کردم: فدايت شوم؛ حد #توکل چيست؟ 
حضرت فرمود: #يقين . 
عرض کردم: يقين چيست؟ 
حضرت فرمود: اينکه با خدا هستي از چيزي نترسي.
.

الکافي: ج 2 ص 57، بحارالأنوار: ج 67 ص 142 ح 6
.
.
.
.
#مولوی :

استعانت جستن از غیر #خدا
مرد را بی شک فزاید ابتلا
خواهش دل در طریق اولیاء
کفر باشد جستن از غیر خدا
.
.
.

در دفتر ششم #مثنوی ، با اشاره به #داستان #حضرت_یوسف علیه السلام و ماجرای #زندانی شدن او، آمده :

حتی پیامبری چون #یوسف علیه السلام ، آن گاه که یک لحظه غفلت می کند و برای رهایی خویش، به هم سلولی خود متوسل می شود تا نزد عزیز مصر از او وساطت به عمل آورد، از طرف پروردگارش تنبیه می شود و چند سال دیگر در زندان باقی می ماند. همو می سراید:

پس جزای آن که دید او را معین
ماند یوسف حبس در بضع سنین

زین گنه که آمد از آن نیکوخصال
ماند در زندان ز داور چند سال

که چه تقصیر آمد از خورشید داد
تا تو چون خفاش رفتی در سواد

پس ادب کردش بدین جرم اوستاد
که مساز از چوب پوسیده عماد
.
.
.
.

و در روایتی از #امام_صادق علیه السلام می خوانیم که خدای تعالی فرمود:

به عزت و جلالم سوگند، آرزوی هرکس را که به غیر من #امید بندد، به نومیدی قطع می کنم. او در گرفتاری ها به غیر من #آرزو می بندد، در صورتی که رفع #گرفتاری ها به دست من است و درِ خانه غیر مرا می کوبد، با آنکه کلیدهای همه درهای بسته نزد من است. کیست که در گرفتاری های خود، به من امید بندد و من امیدش را قطع کرده باشم؟ کیست که در کارهای بزرگش به من امیدوار گشته و من امیدش را از خود بریده باشم؟! .
.
.
.
.
.
بعدنوشت : ولادت امام موسی کاظم ع با تاخیر مبارک 😊
شب جمعه هم گذشت و سلام بر امام حسین ع ماند ...
دیگه کسی خوب باشه مثل خدا و اهل بیت آدم ها هم میشن اهل کم کاری ... سلام ولو با تاخیر بر تو یا حسین ....
اما بعدتر فردا هم روز مباهله است و اونم تبریک میگم ...
راستی #کلیپ #زیبا هم امیدوارم لذت ببرید ...
دیگه هر کی یک مدل پست میگذاره مال منم این مدلیه ....
الهی خدا بپسنده
شما هم لذت ببرید ...
تا پست بعدی فعلا
به درودددددد 😊
.
.
Read more
. رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت ...
Media Removed
. رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت کف حیاط کوچک خانه اش و همسایه هایش را برای سبزی پاک کردن دعوت می کرد . مراسم سبزی پاک کنی رقی خانم ، از جمله مراسم های مهم محل بود و کمتر زنی از همسایه ها پیدا می شد که در آن شرکت نکند . وقت هایی که سبزی کوکو ... .
رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت کف حیاط کوچک خانه اش و همسایه هایش را برای سبزی پاک کردن دعوت می کرد .
مراسم سبزی پاک کنی رقی خانم ، از جمله مراسم های مهم محل بود و کمتر زنی از همسایه ها پیدا می شد که در آن شرکت نکند . وقت هایی که سبزی کوکو و قرمه تمیز می کردند حسابی شلوغ میشد ، دیگر چه برسد به وقت هایی که رقی خانم نذر آش رشته داشت !! شوهر رقی خانم هم آدم بسازی بود . با اینکه خود رقیه خانم آدم پر جنب و جوشی بود ، شوهرش یک راننده ساکت و آرام بود و به کسی کاری نداشت . شش روز هفته کار می کرد و فقط پنجشنبه ها خانه می ماند؛ احتمالا هر مرد دیگری بود بنای شکایت و اعتراض می گذاشت «که زن ! بگذار یک روز هم در آسایش باشیم!» اما او ، به گوشه ای دور از غوغای زنان محل می خزید و سیگارش را آتش میزد .
این هفته هم خانه ی رقی خانم آشوبی به پا بود . قرار بود پسر بزرگش را راهی خدمت سربازی کند. زنان محل از هفت صبح نخود و لوبیا و عدس پاک می کردند و دیگ ها را توی حیاط جا به جا می کردند . هرچند که نمی توان از حرف های خاله زنکی زنان بیکار محل چشم پوشی کرد ، اما اینکار به افتخار و احترام رقی خانم که حالا سنی از او گذشته بود ، دست از غیبت کردن کشیدند و از خاطرات بچگی پسرش گفتند . مثلا زری خانم می گفت پسرت چهار بار شیشه ی ما را شکسته و شما هم هیچ وقت پولش را ندادید!
اعظم خانم هم می گفت پسرم و پسرت زنگ خانه ی همسایه ها می زدند و در می رفتند .  خلاصه همه ،چیزی می گفتند و می خندیدند . دست آخر ؛ بعد از پخش کردن آش رشته در محل ، نوبت بدرقه ی سعید «پسر رقی خانم » شد .
پدرش با همان طمانینه ی خاص و همیشگی ، پسرش را در آغوش کشید و چیزی زیر گوشش گفت . بعد هم اشاره کرد که «تو ماشین منتظرم » و رفت .
سعید ماند و مادرش !! آنقدر یکدیگر را تنگ در آغوش کشیدند و گریه کردند که حد نداشت . رقی خانم از وسایل توی ساک پسرش می گفت ؛ از جای لباس هایش، از جای خوراکی ها ...
حول و حوش ساعت سه بعد از ظهر بود که سعید و پدرش رفتند .
ما هم به خانه هایمان برگشتیم و رقی خانم ماند تنها ... فردای آن روز خبر رسید که رقی خانم در خانه اش سکته کرده و عمرش را داده به ما . خاطرات پس از آن روز را به درستی به یاد ندارم ؛ یادم هست  آنقدر جا خوردم که تصمیم گرفتم خاطرات خوب آش پختن های رقی خانم را به خاطر بسپارم و شاید باورتان نشود که حالا پس از گذشت بیست سال ، هیچ چیز از مراسم خاکسپاری همسایه قدیمی مان به خاطر ندارم ...
.
#دخترخوب
#دلنوشته_دخترخوب
۹.۶.۹۷
Read more
۰ خانم جزایری حسابی دستپاچه شده بود. بعدها در حقوق ورزشی خواندم که هر کس هر بلایی در محیط ورزشی سرش ...
Media Removed
۰ خانم جزایری حسابی دستپاچه شده بود. بعدها در حقوق ورزشی خواندم که هر کس هر بلایی در محیط ورزشی سرش بیاید پای مربی و صاحب ورزشگاه گیر است. مامان آمده بود دنبالم. با خانم جزایری و مامان رفتیم بیمارستان ابوذر. دکتری که موهاش فلفل نمکی بود و عینک چهارگوشی داشت خم شد روی صورتم. من که یادم نمی‌آید بی حسی ... ۰
خانم جزایری حسابی دستپاچه شده بود. بعدها در حقوق ورزشی خواندم که هر کس هر بلایی در محیط ورزشی سرش بیاید پای مربی و صاحب ورزشگاه گیر است. مامان آمده بود دنبالم. با خانم جزایری و مامان رفتیم بیمارستان ابوذر. دکتری که موهاش فلفل نمکی بود و عینک چهارگوشی داشت خم شد روی صورتم. من که یادم نمی‌آید بی حسی زده باشد، تنها یادم هست با هر سوزنی که فرو میکرد توی چانه‌ام جیغ میکشیدم. دلش که نمیسوخت هیچ، وحشی‌تر هم میشد. خلاصه که بخیه‌ها را زدند و پانسمان کردند و برگشتیم خانه. از قیافه‌ی تازه‌ام خوشم آمده بود. احساس میکردم بزرگ شدم. بخیه‌ها انگار اعتباری داده بودند به سن و سال کم و جثه‌ی کوچکم. بابا که همیشه مخالف فعالیت‌هایی بود که درس و مدرسه را تحت شعاع قرار دهد، قیافه‌ی جدیدم را تحویل نگرفت که هیچ تازه درآمد که: افتخارم میکنی‌؟! راست میگفت. جوری سرم را بالا میگرفتم انگار به پانسمانی که چانه‌ام را ریش سفید کرده میبالم. تا باز شدن بخیه‌ها استخر نرفتم. راستش جراتش را هم نداشتم. همین را کم داشتم که با حساسیت‌های بابا یک بلایی هم در استخر سرم بیاید که آمده بود. گذشت. تمرینات تیم را با الا شروع کردم دوباره. الا آدم عجیبی بود. سخت میگرفت. وقت رکورد گرفتن رسما قبض روح میشدیم. یک بار که رکورد صد متر سینه ازمان گرفت، از آب آمدم بالا، سرخ و نفس نفس زنان دفترش را نگاه کردم که جلوی اسم من نوشته بود یک دقیقه پنجاه و هفت ثانیه. خوشحال شدم. منتظر بودم او قربان صدقه را شروع کند و من شکست نفسی را. یکهو دمپایی سرمه‌ایش را درآورد و محکم چسباند پشت ران چپ من. سمت راستش ایستاده بودم. گفت زیاد کردی که. گفتم الا جون بخدا کم کردم، دو ثانیه کم کردم. دود داشت از کله‌اش میزد بیرون و دفترش را ورق میزد. من هم ترسان و لرزان دست به دعا بودم که نکند کم نکرده باشم؟! کمی که بالا پایین کرد گفت نهههههههه! جیگرم کم کرده، عسلم کم کرده و انقدر قربان صدقه‌ام رفت که پشت رانم عوض سوختن قلقلک میشد. الا همچین آدمی بود. وسط گرم کردن که هشتصد متر سینه باید میرفتم اگر کم می‌آوردیم و دوچرخه میزدیم با همان دمپایی سرمان را هدف میگرفت و ما نفس نگرفته کرال سینه را ادامه میدادیم. روز مسابقه رسید. سوار مینی بوس شدیم. استرس عضلاتمان را منقبض کرده بود. قیافه‌ی الا درهم بود. داشت دفترش را ورق میزد. اَرِنج‌هامان را که خواند انگار از سونای داغ پریده باشم توی حوضچه آب سرد. یخ کردم... ۰

ادامه دارد...
Read more
 #withgalaxy #home #tehran . حس غیر قابل وصفیه کلید رو تو قفل دری که ماه‌ها پیش بستیش و رفتی چرخوندن، ...
Media Removed
#withgalaxy #home #tehran . حس غیر قابل وصفیه کلید رو تو قفل دری که ماه‌ها پیش بستیش و رفتی چرخوندن، به یه سری گلدون و مبلمان و کاسه بشقاب‌های آشنا با لبخند نگاه کردن، با حوله‌های تمیز مچاله نشده تو کوله دوش گرفتن و تو تشک و بالش‌هایی که خوابت بهشون عادت داره تو سکوت خونه خوابیدن! حس عجیبی بود برگشت ... #withgalaxy #home #tehran .

حس غیر قابل وصفیه کلید رو تو قفل دری که ماه‌ها پیش بستیش و رفتی چرخوندن، به یه سری گلدون و مبلمان و کاسه بشقاب‌های آشنا با لبخند نگاه کردن، با حوله‌های تمیز مچاله نشده تو کوله دوش گرفتن و تو تشک و بالش‌هایی که خوابت بهشون عادت داره تو سکوت خونه خوابیدن!
حس عجیبی بود برگشت به ایران بعد این سفر طولانی. از اول قرار بود سفرم فقط شش ماه باشه. آمریکای جنوبی و یک دور کامل از برزیل تا برزیل. اما همین سفر یادم داده که با وجود برنامه‌ریزی ، هیچی تو زندگی اونجور که برنامه ریختی جلو نمیره. اما بجاش سفر از #برزیل و با اون اتفاق تو ریو شروع شد، به #کلمبیا و دزدی و خاطره عجیبش کشید، از #اکوادور و #آمازون گذشت، به #پرو و ماچو پیچوی زیبا رسید، از دریاچه بزرگ نمک #بولیوی گذشت و تا انتهای دنیا در #شیلی رسید. ویک دفه با سرد شدن هوا و تموم شدن بودجه ام که تو همون شیلی مجبورم کرد دوربینم رو بفروشم، برنامه مسیرش رو عوض کرد و من رفتم به #کوبا و #مکزیک دوست داشتنی و بعد #کانادا برای کاری. یک ماه از تورنتو و مونترال گذشت تا با پرواز برسه #سوئد و بدون برنامه قبلی و به واسطه گرفتن یه پروژه کاریه دیگه، مسیر سفر دریایی بره سمت #روسیه و... نزدیک نه ماه سفر! طولانی ترین تجربه همراه داشتن یه کوله به جای خونه... و حالا برگشتم به این نقطه امن، این نورهای غروب تهران، و دوستایی که یادم انداختن چرا خونه، خونه است!
-
پ.ن. #سفر تموم شد اما تازه حالا میمونه دوره‌ کردن خاطرات و عکس‌ها و فیلم ها که بشینیم و باهم مرورشون کنیم. کتاب رو بنویسیم، به پوست و مو قیافه بیچاره بعد این هم سفر برسیم، کار و روزمره رو جلو ببریم و برنامه سفرهای بعدی رو بچینیم تا دوباره #باهم‌سفرکنیم :)
Read more
🦋<span class="emoji emoji2728"></span> امروز داستانی شنیدم...عجیب ولی واقعی! یه زوج عاشق تازه مزدوج که قصد مهاجرت داشتن، با یه بحث و ...
Media Removed
🦋 امروز داستانی شنیدم...عجیب ولی واقعی! یه زوج عاشق تازه مزدوج که قصد مهاجرت داشتن، با یه بحث و دعوای کوچیک منزل خانوادهٔ آقای پسر، پسر بحث رو منتقل می‌کنه به خانواده و دختر می‌رنجه از این بابت و به حالت قهر می‌ره خونه پدرش و ... این رفتن همانا، بی‌خبر موندن از پسر قصه همان...تا حدی بی‌خبر که بالاخره ... 🦋✨
امروز داستانی شنیدم...عجیب ولی واقعی!
یه زوج عاشق تازه مزدوج که قصد مهاجرت داشتن، با یه بحث و دعوای کوچیک منزل خانوادهٔ آقای پسر، پسر بحث رو منتقل می‌کنه به خانواده و دختر می‌رنجه از این بابت و به حالت قهر می‌ره خونه پدرش و ... این رفتن همانا، بی‌خبر موندن از پسر قصه همان...تا حدی بی‌خبر که بالاخره دختر سراغ همسر رو می‌گیره و توسط خانواده پیچونده می‌شه و در نهایت با کلی این در و اون در زدن، از دوستای آقا می‌شنوه که ایشون کوله‌بار و فلنگ رو بستن...! عجیب نیست؟ اینه تعهد؟ اینه ازدواج؟! اینه وضعیت جامعهٔ کثیف و لجن امروز؟ به همین راحتی وارد زندگی یکی بشی و بی‌خداحافظی از همسررررت..!!!! چی داره به سرمون میاد؟!
.
با شنیدن این ماجرا، یاد یه قصه‌ای افتادم:
یکی بود یکی نبود! غیر از خدای مهربون، یه دخترکی بود، از شهری راهی پایتخت شد...بر خلاف تصور خودش که فکر می‌کرد همه جا براش کوچیک می‌شه، این ظرف خود دخترک بود که خیلی کوچیک بود...روزها گذشت و گذشت و این خانم خوب قصهٔ ما با کسی که عاشقانه دوست داشت زندگی می‌کرد و بعد چندسال صاحب فرزندی می‌شن و خانم قصه حالا دیگه یه مادر بود. مادری دلبسته به فرزند. ولی خب دست بی‌رحم روزگار، زندگی رو چرخوند و چرخوند و دلبستگی‌های خوشگل گذشته تموم شدن و و زن قصهٔ ما سردراورد از یه زندگی عجیب و غریب و پر از سیاهی، با یه ویترین رنگی رنگی قشنگ...اینکه یهو از ادعای استقلال رسید به تن دادن به هر کاری و هر خاری و حتی عشق ممنوعی که ده سال پیش براش غیرقابل تصور بود و دور از مخیله...برای تنها نبودن؟ یا حتی طمع و بلندپروازی...

چی داره سرمون میاد؟ چی عشق و عاشقی رو از بین می‌بره و دلمون چندبار مصرف می‌شه؟ چی باعث می‌شه که وارد روابط متعدد بشیم و دست بزنیم به انتخاب‌های عجیب و غریب؟

نه داورم که خطا بگیرم، نه قاضی که حکم بدم...
یه انسانم...دارای فکر! عقل! منطق...و پر از حس...
فکر می‌کنم...فکر...فکر...فکر...
به زندگی، به روزگار، به عشق، به سیر عشق! که اکثراً نزولیه...
به آدما، به سیاهی دلشون، به نیمه‌ی تاریکی که حتی برای بی‌سانسورترین افراد زندگیشون روشن نمی‌شه و همیشه حداقل یک بعد پنهانی دارن...یه تلخی گس و ناخوشایند...

به خودم فکر می‌کنم...به دنیای پر از رنگم که بیشتر شبیه دیزنی‌لنده تا دنیای سیاه آدما...که هر حسی توش مقدسه و هر آدمی پر از ارزش و عشق! تو دنیای من هیچ دلی نمی‌شکنه، هیچ گره‌ای کور نمی‌شه، هیچ سفیدی سیاه نمی‌شه، هیچ چشمی گریون نمی‌شه...همه صادقن و به هم معتمد...خورشید می‌تابه و بارون می‌باره...
بارون عشق،
صلح
و
آرامش...
Read more
من استاد انتخاب‌های بیخود هستم. از همان بچگی که همه همسن و سال‌هایم عاشق رامین پرچمی توی در پناه تو ...
Media Removed
من استاد انتخاب‌های بیخود هستم. از همان بچگی که همه همسن و سال‌هایم عاشق رامین پرچمی توی در پناه تو می‌شدند، من عاشق واکاشی زومای فوتبالیست‌ها بودم و همه تلاشم این بود که معدلم 20 بشود تا بتوانم موفق به اخذ بورسیه دوره ابتدایی در ژاپن بشوم و هرچه سریع‌تر شیرینی خورده واکاشی زوما شوم. هرچقدر هم ... من استاد انتخاب‌های بیخود هستم. از همان بچگی که همه همسن و سال‌هایم عاشق رامین پرچمی توی در پناه تو می‌شدند، من عاشق واکاشی زومای فوتبالیست‌ها بودم و همه تلاشم این بود که معدلم 20 بشود تا بتوانم موفق به اخذ بورسیه دوره ابتدایی در ژاپن بشوم و هرچه سریع‌تر شیرینی خورده واکاشی زوما شوم.

هرچقدر هم اطرافیانم می‌گفتند: «عزیز من این کارتونه، اصن اینا چهارتا نقاشین. وجود خارجی ندارن»، گوشم بدهکار نبود که نبود. خانواده سعی کردند از متد همیشگی «ولش کن خودش خوب میشه» استفاده کنند و مثل آبله‌مرغان، شکستن دستم و نفخ‌های گاه و بیگاهم‌، مشکل عشق‌های مقوایی‌ام را هم با کم‌محلی حل کنند. سال‌ها گذشت و بزرگ شدم.

هنوز هم وقتی از من می‌پرسند عشق اولت کیست؟ من تصویر واکاشی زوما با آن موهای بلند و چشم‌های مخفی زیر کلاه به ذهنم می‌آید که توپ با بی‌رحمی او را به تور دروازه می‌ساباند و در شکمش قل می‌خورد. وارد دانشگاه شدم و هرکس به بهانه جزوه‌ای، زیراکسی، کباب سفت سلفِ دانشگاه یا هرچیز دیگری نیمه گمشده‌اش را روی هوا می‌زد.

من هم بیکار ننشستم و قلبم به تپش افتاد؛ بله در یک روز زیبای اردیبهشتی دم در دانشکده پزشکی، در حالی‌که باد برگ‌های بیدمجنون را به جلفی می‌رقصاند، با ماکت کریس رونالدو مواجه شدم که لبخند درخشانی بر لب داشت و مسواکش هم مثل بیل در دست گرفته بود. چشمانم سیاهی رفت، تپش قلبم بالا گرفت. روزها کارم این بود کلاس را بپیچانم و بیایم روی نیمکت مقابلِ ماکت بنشینم و به کریس زل بزنم و آینده درخشان‌مان را باهم تصور کنم: من و کریس در یک آپارتمان نقلی در تهران، در حالی‌که داریم آبگوشت می‌کوبیم و خوش و خرم به آرشام رونالدو، پسرمان تشر می‌زنیم که بنشیند سر جایش... این عشق هم دوام نیاورد و به تعطیلات تابستان خوردیم. ولی من حاضر بودم برای عشقم هر کاری بکنم. پس ترم تابستانه گرفتم. ولی ماکت را برده بودند.

بعد از آن شکست سهمگین، به خودم قول دادم دیگر عاشق نشوم. چند سالی هم مقاومت کردم و پای حرفم ماندم. اما این روزها باز عاشقم. خوشبختانه نه نقاشی است نه ماکت. حرف می‌زند، حرکات موزون انجام می‌دهد، شعر می‌خواند و جسم فیزیکی دارد. فقط برای به‌دست آوردنش باید خیلی تلاش کنم. چون هم رقیب عشقی دارم هم طرفم سلبریتی است؛ به هر حال به‌دست آوردن جناب‌خان به این راحتی‌ها نیست.

#ایران #تهران #البرز #عاشقانه #انتخاب #فوتبالیست #جناب خان #سلبریتی #خنده #طنز #جالب #عربی #درس #تدریس
Read more
. داریوش، شیر باغ وحش شیراز، که پیش از ممنوعیت بکارگیری حیوانات در سیرک‌ها، سال‌ها روی صحنه سیرک، ...
Media Removed
. داریوش، شیر باغ وحش شیراز، که پیش از ممنوعیت بکارگیری حیوانات در سیرک‌ها، سال‌ها روی صحنه سیرک، نمایش اجرا کرده بود، پس از آنکه سال‌های بازنشستگی‌اش را در کنار فرزندان و نوه‌هایش در باغ وحش شیراز گذراند، در حالی که 26 سال و 5 ماه از عمرش می‌گذشت جان سپرد. محمدعلی قهرمانی که سال‌ها داریوش را به ... .
داریوش، شیر باغ وحش شیراز، که پیش از ممنوعیت بکارگیری حیوانات در سیرک‌ها، سال‌ها روی صحنه سیرک، نمایش اجرا کرده بود، پس از آنکه سال‌های بازنشستگی‌اش را در کنار فرزندان و نوه‌هایش در باغ وحش شیراز گذراند، در حالی که 26 سال و 5 ماه از عمرش می‌گذشت جان سپرد.
محمدعلی قهرمانی که سال‌ها داریوش را به همراه 30 شیر دیگر روی صحنه سیرک برده و به عنوان بخشی از نمایش، سرش را در دهان داریوش جای می‌داد، با اعلام خبر مرگ داریوش به تسنیم می‌گوید: داریوش فروردین 1371 در باغ وحش شیراز به دنیا آمد و سال‌ها همراه من روی صحنه سیرک نمایش اجرا کرد. روزانه ساعات زیادی را در کنار داریوش می‌گذراندم. چه زمانی که جوان بود و برای اجرای نمایش تمرین داشتیم و چه در سال‌های پیری که در جایگاهش در باغ وحش استراحت می‌کرد.
وی ادامه می‌دهد: شاید درک عاطفه یک شیر برای انسان دشوار باشد اما خلقیات داریوش به دلیل انس بسیاری که با انسان داشت، با سایر شیرها کاملا متفاوت بود. داریوش، با سایر حیوانات هم بسیار مهربان بود و از حضور سگ‌ها در جایگاهش استقبال می‌کرد. حدود 10 سال پیش، چند ماهی سفر بودم و نتوانستم داریوش را ببینم. وقتی برگشتم گفتند اعتصاب غذا کرده، لاغر شده و واکنشی نسبت به حضور کسی نشان نمی‌دهد. اما من را که دید با هیجان به طرف میله‌های جایگاه آمد و ایستاد تا مثل همیشه از پشت میله‌ها دستم را بگیرد و بعد هم غذایش را خورد.
قهرمانی درباره خاطره‌ای که روی صحنه سیرک برای خودش هم شگفت‌آور بود می‌گوید: موشکا، خرس قهوه‌ای سیرک با داریوش، دوستان خوبی بودند و نمایش‌های اصلی سیرک را اجرا می‌کردند. در یکی از اجراها، که یک کشتی نمایشی با موشکا داشتم، موشکا بیش از حد معمول خشونت به خرج داد و من را روی زمین انداخت. اما داریوش به کمکم آمد و موشکا را دور کرد و ایستاد تا بلند شوم. این صحنه برای مردم و خودم بسیار جالب بود.
وی با بیان اینکه جای خالی داریوش، برایش بسیار آزاردهنده است می‌گوید: ساعات پایانی عمر داریوش را در کنارش گذراندم و شاهد جان سپردنش بودم. خوشحالم که داریوش سال‌های پایانی عمرش را در حالی گذراند که جایگاه شیرها در باغ وحش، بازسازی شده و از شرایط بهتری نسبت به گذشته برخوردار بود.
قهرمانی در پایان می‌گوید: باور دارم که سن داریوش، یک رکورد در سطح جهانی است و باغ وحش شیراز، از انجام آزمایش‌های لازم برای اثبات این ادعا استقبال می‌کند.
#خبر_جنوب
Read more
. #رستوران ارکیده #جاده_چالوس یکی از بدترین تجربه های رستورانگردیم تا حالا که اصلا اصلا انتظار ...
Media Removed
. #رستوران ارکیده #جاده_چالوس یکی از بدترین تجربه های رستورانگردیم تا حالا که اصلا اصلا انتظار نداشتم تا این حد ارکیده افت کرده باشه و قطعا آخرین باری بود که به این شعبشون سر میزدم برخورد پرسنل خوب بود طبق معمول خیلی شلوغ بود ماست و خیار و نان داغ و سیر جز سرویس هستش قبلا باقالی پلو با گردن اینجا ... .
#رستوران ارکیده #جاده_چالوس
یکی از بدترین تجربه های رستورانگردیم تا حالا که اصلا اصلا انتظار نداشتم تا این حد ارکیده افت کرده باشه و قطعا آخرین باری بود که به این شعبشون سر میزدم
برخورد پرسنل خوب بود
طبق معمول خیلی شلوغ بود
ماست و خیار و نان داغ و سیر جز سرویس هستش
قبلا باقالی پلو با گردن اینجا رو خورده بودم و خیلی راضی بودم میدونستم حجم برنج و گردن خیلی زیاده و برای دو نفر کافیه برای همین فقط یدونه غذا سفارش دادیم با یه چلو ساده
وقتی برنج رو زدم کنار دیدم گردن نصف شده قیمتش هم بیشتر شده 🙄 ۶۸ هزارتومان 😐 حالا حجم و قیمتش به کنار طعمش اصلا خوب نبود نتونسته بودن گردن رو خوب مزه دار کنند با گذشت بعد از ۵_۶ ساعت هنوز حالت تهوع داریم 😥
زیتون پروده از گردوی کهنه درست شده بود و قشنگ مزه گردوی کهنه رو به راحتی میشد فهمید 😔
قلیونش هم اصلا خوب نبود 😕
همونجور هم که میدونید زورشون میاد بهتون فاکتور بدن. یه بچه ۱۲_۱۳ ساله رو هم گذاشته بودن صندوق فاکتور ماکتور هم تو کارش نبود

در مجموع یک باقالی پلو با گردن یک چلو ساده یک زیتون پرورده و دو تا نوشابه و چای و قلیون و مالیات شد ۱۳۴ هزارتومان.
منو و قیمت ها رو هم براتون گذاشتم.
.

#بزن #ناهار #شام #خوشمزه #فست_فود #کافه #کافی_شاپ #آشپزی #چالش_لاغری #تهران #کرج #چالوس #عظیمیه #مهرشهر #جهانشهر #ماهیچه #گردن #شیشلیک
Read more
. . تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت……………….. اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه ...
Media Removed
. . تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت……………….. اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی ... .
.
تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت………………..
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!

گاهی دوست میداریم وگاهی متنفر میشویم…

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

يك سال ديگه گذشت و بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روم گذاشتنا پر كنم. خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحه‌ام را كم غلط تحويل بدهم. یک سال بزرگتر شدم … یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ … تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ … تونستم همونی باشم که هستم ؟ … تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ … تونستم کسی رو نرنجونم ؟ … تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ …
نمی دونم … باید فکر کنم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم….ولی یکسال بزرگتر شدم…اونم خیلی سریع……….. روز قشنگیه!!!!!!!!
همیشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن
و این خودش روزت رو قشنگتر می کنه
#تولدم_مبارک🎂🎈
.
.
#P_H_G:@behnamranjbar12
.
.
#Tnx:@zhav_studio_wedding
.
.
🤞🏻 #FAMOUS_HACKING_BRAND🤞🏻
.
.
مرسی از بهنام رنجبر عزیز برایه #کادو_تولد 🙏🏻
Read more
تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت……………….. اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به ...
Media Removed
تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت……………….. اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! گاهی ... تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت………………..
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!

گاهی دوست میداریم وگاهی متنفر میشویم…

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

يك سال ديگه گذشت و بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روم گذاشتنا پر كنم. خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحه‌ام را كم غلط تحويل بدهم. یک سال بزرگتر شدم … یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ … تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ … تونستم همونی باشم که هستم ؟ … تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ … تونستم کسی رو نرنجونم ؟ … تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ …
نمی دونم … باید فکر کنم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم….ولی یکسال بزرگتر شدم…اونم خیلی سریع……….. روز قشنگیه!!!!!!!!
همیشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن
و این خودش روزت رو قشنگتر می کنه

از شاگردای عزیزم ممنونم #❤
Read more
تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت……………….. اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به ...
Media Removed
تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت……………….. اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! گاهی ... تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت………………..
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!

گاهی دوست میداریم وگاهی متنفر میشویم………. یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

يك سال ديگه گذشت و بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روم گذاشتنا پر كنم. خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحه‌ام را كم غلط تحويل بدهم. یک سال بزرگتر شدم … یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ … تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ … تونستم همونی باشم که هستم ؟ … تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ … تونستم کسی رو نرنجونم ؟ … تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ …
نمی دونم … باید فکر کنم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم….ولی یکسال بزرگتر شدم…اونم خیلی سریع……….. روز قشنگیه!!!!!!!!
همیشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن
و این خودش روزت رو قشنگتر می کنه
#تولدم_مبارک🎂
Read more
یکسال دیگه هم گذشت.................... اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه ...
Media Removed
یکسال دیگه هم گذشت.................... اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی ... یکسال دیگه هم گذشت.................... اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!

گاهی دوست میداریم وگاهی متنفر میشویم.......... یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

يك سال ديگه گذشت و بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روم گذاشتنا پر كنم. خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحه‌ام را كم غلط تحويل بدهم.  یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع........... روز قشنگیه!!!!!!!!
همیشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن
و این خودش روزو قشنگتر می کنه

واما ارزوم روز تولدم:  بزرگترین آرزوی من اینه كه به تمام آرزوهام برسم............................................
Read more
. گوش‌شکسته‌ها و گوشبُرها! (داستان کوتاه-بخش اول) . در روزگاران قدیم، توی هر شهر و ولایتی یک نفر ...
Media Removed
. گوش‌شکسته‌ها و گوشبُرها! (داستان کوتاه-بخش اول) . در روزگاران قدیم، توی هر شهر و ولایتی یک نفر پهلوان اول شهر بود. «پهلوان اول» نه فقط از نظر زور و بازو، که از لحاظ مرام و معرفت و دست‌گیری از مستمندان هم در جایگاه اول قرار داشت؛ یعنی در واقع این توجه به نیازمندان، یک ضرورت اساسی برای گرفتن عنوان ... .
گوش‌شکسته‌ها و گوشبُرها! (داستان کوتاه-بخش اول)
.
در روزگاران قدیم، توی هر شهر و ولایتی یک نفر پهلوان اول شهر بود. «پهلوان اول» نه فقط از نظر زور و بازو، که از لحاظ مرام و معرفت و دست‌گیری از مستمندان هم در جایگاه اول قرار داشت؛ یعنی در واقع این توجه به نیازمندان، یک ضرورت اساسی برای گرفتن عنوان «پهلوان اولی» بود؛ زور بازویشان هم وسیله‌ای برای نشاندن نالوطی‌های شهر در سر جایشان بود.
.
این پهلوانان، اغلب اهل کشتی گرفتن بودند. بعدها همین کشتی گیران امروز، جایگزین پهلوانان شدند. کشتی‌گیرانی که حین انجام این ورزش، گوش‌هایشان می‌شکست و آنها را با نام «گوش شکسته ها» هم می‌شناختند. گوش‌شکسته‌ها قرار شد نقش پهلوانان قدیم را بازی کنند؛ اما پس از آنکه کسی به گوش‌شکسته‌ها بهایی نداد و آنها را به گوشه‌ی انزوا کشاند، همه فهمیدند که از «پهلوان اولی» و حتی «دومی» و «سومی» آبی برای کسی گرم نمی‌شود و الان تنها سکه و اسکناس، رونق بازار است. این‌چنین شد که پهلوانان یکی یکی محو شدند و مردم، دیگر آنها را نمی‌دیدند و نمی‌شناختند. اگر هم کسی ادعای پهلوانی می‌کرد یا دروغ می‌گفت یا اینکه اصلا مردم او را باور نمی‌کردند. این چنین شد که نالوطی‌ها فرصتی برای عرض اندام پیدا کردند تا شهر را یکسره قبضه کنند.
.
اتفاقا نالوطی‌ها هم کار و بارشان مثل پهلوانان با گوش بود؛ فقط کارشان یک فرق کوچک داشت. پهلوانان گوش خودشان می‌شکست اما نالوطی‌ها گوش مردم را می‌شکستند و می‌بریدند. یک مدتی گذشت و نالوطی‌ها گوش تعداد زیادی از اهالی شهر را بریدند. دیگر در شهر کسی گوش نداشت. هر کسی هم دادی می‌زد و فریادی به اعتراض برمی‌آورد صدایش به کسی نمی‌رسید چون هیچکس گوش نداشت و نمی‌توانست بشنود. نالوطی‌ها گوش‌ها را در بیرون شهر روی هم تپه کرده بودند. یک نفر را هم نگهبان گذاشته بودند که حواسش به گوش‌ها باشد مبادا کسی به سراغ گوشش بیاید. گوش‌ها صداهای نامفهومی از شهر می‌شنیدند ولی از صاحبانشان دور بودند و کاری از دستشان ساخته نبود.
.
ادامه دارد ... #جمعیت_امام_علی
Read more
بچه که بودم همیشه کابوس می دیدم. البته خواب پرواز کردن و راه رفتن بر روی آب را هم می دیدم. لذتی داشت وصف ...
Media Removed
بچه که بودم همیشه کابوس می دیدم. البته خواب پرواز کردن و راه رفتن بر روی آب را هم می دیدم. لذتی داشت وصف ناشدنی، همچنان که کابوس هایم عذابی بود ناگفتنی . ولی یک کابوسی داشتم که بارها و بارها تکرار می شد و این اواخر هم بار دیگر به سراغم آمد. آنچه در خواب می دیدم ، پیرزنی بود بدجنس و گوژپشت با موهای سپید و ژولیده ... بچه که بودم همیشه کابوس می دیدم. البته خواب پرواز کردن و راه رفتن بر روی آب را هم می دیدم. لذتی داشت وصف ناشدنی، همچنان که کابوس هایم عذابی بود ناگفتنی . ولی یک کابوسی داشتم که بارها و بارها تکرار می شد و این اواخر هم بار دیگر به سراغم آمد. آنچه در خواب می دیدم ، پیرزنی بود بدجنس و گوژپشت با موهای سپید و ژولیده ، صورتی داشت چروکیده با خال های سیاه گوشتی که موهای زبر و ضخیم از آنها بیرون زده بود . پیرزن به جای دهان پوزه داشت. همیشه یک چاقو در دست راستش می دیدم. پیرزن بسیار چابک بود. نمی دانم چرا همیشه مرا دنبال می کرد و هرچه می دوید از نفس نمی افتاد . من با تمام توان پا به فرار می گذاشتم و همیشه فکر می کردم اگر کفش هایم را از پا بِکَنم سرعتم بیشتر می شود. با پاهای برهنه می دویدم از شهر می گذشتم و به کوه پناه می بردم ولی پیرزن دست بردار نبود من داخل یک غار مخفی می شدم و پیرزن سر می رسید با لبخندی سرشار از شرارت به من نزدیک می شد و من تسلیم می شدم . وقتی چاقویی که در دست راستش بود را بالا می برد من از خواب می پریدم.
سال ها گذشت من خیلی بزرگ شدم و پیرزن کابوس هایم را از یاد بردم ولی او هنوز مرا فراموش نکرده بود. چندی پیش دوباره به سراغم آمد . من هنوز بچه بودم ، باز هم کفش هایم را هنگام دویدن از پا در آوردم و به همان غار در کوهستان پناه بردم و باز هم پیرزن مرا پیدا کرد و با چاقویی که در دست راستش بود مرا تهدید کرد ولی این بار من مقاومت کردم از زیر دستان پیرزن گریختم او دوباره مرا به چنگ آورد و با چاقویی که همیشه همراهش بود گوشت مرا درید ولی من باز هم فرار کردم اینبار از لبخند پیرزن خبری نبود او سرشار از خشم شده بود و فریاد می زد : ((چه غلط ها)) ، ولی من می خندیدم و با پاهای برهنه از غار بیرون زدم . ماه با تمام توان می درخشید و من سرشار از غرور می دویدم . پیرزن در غار جا ماند ، شاید هم از پی من می دوید ولی من نمی خواستم به پشت سرم نگاه کنم.
Read more
. در هفته‌‌ای که گذشت یک مساله مهم در رابطه با لباس داشتیم که در فضای مجازی هم کلی سر و صدا کرد. این قضیه ...
Media Removed
. در هفته‌‌ای که گذشت یک مساله مهم در رابطه با لباس داشتیم که در فضای مجازی هم کلی سر و صدا کرد. این قضیه همه را یاد بیت معروف سعدی «تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت» انداخت. بله، درست متوجه شدید منظورمان شوخی سرهنگ علیفر بود با کت و شلوار و پیراهن خوشرنگ و نوی جواد خیابانی، ... .
در هفته‌‌ای که گذشت یک مساله مهم در رابطه با لباس داشتیم که در فضای مجازی هم کلی سر و صدا کرد. این قضیه همه را یاد بیت معروف سعدی «تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت» انداخت. بله، درست متوجه شدید منظورمان شوخی سرهنگ علیفر بود با کت و شلوار و پیراهن خوشرنگ و نوی جواد خیابانی، آن هم درست وسط گزارش بازی.

این در حالیست که ما هنوز درست و حسابی نتوانسته بودیم هوس چیپس کردن جواد خیابانی با دیدن چیپس در دست دو کودک تماشاچی را هضم کنیم. کلا با شروع جام ملت‌های آسیا و فرصت دیده شدن و شنیده شدن انگار روح تازه‌ای در جان گزارشگران توانمند کشورمان دمیده شده. همین نکته نشان می‌دهد آن‌ها هرچند گویی به روح اعتقاد ندارند، اما خودشان روح دارند، روحی که احساس سرزندگی و نشاط و طراوت دارد آن هم در حد لالیگا، نه این جام‌های سطحی و بیخود آسیایی. لابد به خاطر همین هم هست که گزارشگران زبده ما وسط گزارش بازی حوصله‌شان سر می‌رود و شروع می‌کنند به شوخی‌های بامزه تا تن ما طنزنویس‌ها را به لرزه در بیاورند.
.
از طرفی خبر رسیده که اجرای برنامه ورزش و مردم بعد از مرحوم شفیع سپرده شده به آقای پیمان یوسفی؛ گزارشگر عرب زبان کشورمان که کمی هم فارسی بلد است.‌ واقعا آدم لذت می‌برد از این همه همکاری، چیزی که مرحوم شفیع سال‌ها ساخته و پرداخته کرده با یک پاس تو در، می‌رسد به پیمان یوسفی تا من حیث المجموع برود بالریاح الفنا. کلا در صدا و سیما یک ضرب المثلی هست که می‌گوید «دو تا چیز خودش جور میشه، یکی مجری، یکی هم فقر و بدبختی در اروپا و امریکا و غرب وحشی» اما فقط گزارشگران نیستند که اعجوبه‌اند، مسعود خان ده‌نمکی کارگردان سه‌گانه اخراجی‌ها، افراطی‌ها، معراجی‌ها و خیلی هاهای دیگر درباره برد ۵-۰ تیم ملی مقابل یمن اظهار نظر کرده اند. بله ایشان همان‌طور که گفتیم کارگردانند، البته قبل از کارگردانی هم هرچند سابقه کار تیمی داشته‌اند اما تا جایی که خبر داریم مرتبط با فوتبال نبوده و گویا بیشتر با حوزه کاری فدراسیون موتورسواری و اتوموبیل‌رانی قرابت داشته، به هر حال ایشان صحبت‌هایی کرده‌اند که مضمونش این است: خوشحالید به کشور جنگ زده ۵تا گل زدید؟ و ما هم که تازه فهمیدیم چه گلی خورده‌ایم که خوشحالیم، سر در گریبان فرو برده و های‌های گریه کردیم که چرا؟ واقعا چرا؟ بعد یادمان افتاد بنا به گفته مسئولان کشورمان خودمان هم الان درگیر جنگ اقتصادی با جهان هستیم، وقتی یادمان افتاد داریم با دلار ۱۱هزار تومانی حقوق کی‌روش را می‌دهیم نه تنها از خوشحالی کردن‌مان پشیمان نشدیم، بلکه
.
بقیه در کامنت اول 👇
Read more
نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم! نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت ...
Media Removed
نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم! نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند! آن عشقی که میگویند تو نیستی ، تو معنایی بالاتر از عشق داری و برای من تنها یک عشقی! ... از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب به آن خیره ... نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم!
نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند!
آن عشقی که میگویند تو نیستی ، تو معنایی بالاتر از عشق داری و برای من تنها یک عشقی!
... از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب به آن خیره میشدم!
باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده !
قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت ، ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند!
و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم ، و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است
پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو ، فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی را فراموش نمیکنم ، که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها !
سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو ، دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت ، اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت !
تا خودم را از خودت بدانم ، تا همیشه برایت بمانم ،چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم!
تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها !
و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ، و به عشق این خیالات دیوانه میشوم !
حالا من مجنونم و تو لیلای من ، همیشه میمانیم برای هم ، و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم !
بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست !
و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت ، هم دیروز و امروز و هم فرداهایی که خواهد رسید!
Read more
یکی از دوستانم هر موقع بهش تولدش تبریک میگفتم سرش مینداخت پایین و هیچی نمیگفت وقتی بهش میگفتم چیه چی ...
Media Removed
یکی از دوستانم هر موقع بهش تولدش تبریک میگفتم سرش مینداخت پایین و هیچی نمیگفت وقتی بهش میگفتم چیه چی شده هیچی نمیگفت خلاصه یک سال ازش به زور پرسیدم گفت سالها پیش وقتی خیلی کودک بوده هر سال پدر مادرش به دروغ میگفتن سال بعد برات تولد میگیریم و هیچ وقت تولد نگرفتن یکبار پدرش هدیه تولد یک تور مسافرتی گرفتن ... یکی از دوستانم هر موقع بهش تولدش تبریک میگفتم سرش مینداخت پایین و هیچی نمیگفت وقتی بهش میگفتم چیه چی شده هیچی نمیگفت خلاصه یک سال ازش به زور پرسیدم گفت سالها پیش وقتی خیلی کودک بوده هر سال پدر مادرش به دروغ میگفتن سال بعد برات تولد میگیریم و هیچ وقت تولد نگرفتن یکبار پدرش هدیه تولد یک تور مسافرتی گرفتن اما وقتی در حال اماده کردن وسایل سفر بودن پدر مادرش سر یک وسیله خیلی کوچک (جاصابونی ) با هم دعوا کردن و این دوست من که فقط ده سال داشت شاهد کتک کاری مادر پدرش برای اولین بار تو عمرش به بهانه کادو تولدش میشه . یکبار دیگه هم یک وسیله موسیقی خیلی مدرن براش کادو خریدن اما خود پدر مادرش بدون اطلاع خودش آن را فروختن چند سال بعد هم یک کامپیتر برای خانه خریدن اول گفتن کادو تولدشه بعدش گفتن نه این برای خانه هست نه برای تو یعنی دوباره ی جورایی کادو رو پس گرفتن گفت الباقی ایامم یا کادو نگرفتم یا اگر گرفتم ازم پس گرفتن یا خودشون شکستنش یا کار دیگری که یادم نیست دیگه .ازش پرسیدم خب چرا فراموش نمیکنی گفتم خودم فراموش کردم اما روحم نمیتونه فراموش کنه چون روی روح کودکی من نشسته و جالب تر اینکه بعد از ازدواجمم یک جور دیگه هنوز روی روحم هست که هر چه اصرار کردم بگه نگفت ازش پرسیدم الان از این موضوع چه نتیجه ای میشه گرفت گفت یا هیچ وقت صاحب فرزند نمیشم یا اگرم بر فرض محال صاحب فرزند شدم هیچ گاه فرزندم را احمق فرض نمیکنم گفتم آیا این تفکر روی رابطه خودت با پدر مادرت بعد از ۳۰ سال گذشت روت تاثیر نزاشته گفت چرا نزاشته هر وقت نزدیک تاریخ تولدم میشه دچار افسردگی میشم و ارزو میکردم هیچ گاه بدنیا نمیومدم تا انقدر رو دوش دیگران بار نباشم که بخوان برای تهیه یک کادو تولد انقدر اسمان به ریسمون ببافن .
متاسفانه پدر مادر ها نمیدونند کار های کوچکشان چه اثرات طولانی و ماندکاری روی افراد میگذاره این دوست من اکنون ۳۵ سال سن داره اما شاید در ده سال اخیر فقط ۵۰ بار پدر و مادرش رو دیده یعنی ۵ بار کمتر در سال دیدتشون و گفت اگر هم رفتم دیدنشون فقط برای این بود که انها پدر مادرم هستن وگر نه انتها دلم به شدت از دستشون ناراحته گفتم ولی من پدر مادرت میشناسم اونا عاشقانه دوست دارن و همه جا کلی ازت تعریف میکنند این بی انصافیه اینجوری در موردشون میگی گفت درسته من سعی کردم فرزند خوبی براشون باشم اما اونا پدر مادر خوبی برای من نبودن متاسفانه همه جا در مورد تکالیف فرزندان نسبت به والدین صحبت میشه اما از تکالیف والدین نسبت به فرزندان هیچ صحبتی نمیشه. ادامه در اولین کامنت ذیل
Read more
خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم ...
Media Removed
خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه می‌شود او را سورپرایز کنم و نه می‌شود ... خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه می‌شود او را سورپرایز کنم و نه می‌شود موقع اهدای کادوی تولد پیشانی یا گونه‌اش را ببوسم. اما این‌ها دلیل نمی‌شود که تولد خودم را تبریک نگویم، با خودم خلوت نکنم! اما آن سورپرایز تولد چیز دیگری است. روز تولد یعنی یک سال دیگر  گذشت. من یک سال بزرگتر شدم. یـک سالی که نمی‌دانم در آن واقعاً توانستم «بزرگ» شوم یا نه؟ توانستم همانی باشم که دوست دارم باشم یا نه؟ شاید آنطور که می خواستم باشم نبودم ولی به چشم بر هم زدنی یک سال بزرگتر شدم. 
شاید اگر یک دفعه صبح روز تولدم بیدار شوم و ببینم که قدرت این را پیدا کرده‌ام که برای همیشه روی پای خودم بایستم و بتوانم در روز تولدم یک‌سال بزرگ‌تر شدن و عاقل‌تر شدن را در وجودم احساس کنم، آن روز واقعاً سورپرایز شوم.
Read more
Amir Shams سلام، امشب چهارمین سالگرد فاین ارت فتوگرافی بود 4 سال از تاسیس پیج شخصی، هنری، دغدغه ...
Media Removed
Amir Shams سلام، امشب چهارمین سالگرد فاین ارت فتوگرافی بود 4 سال از تاسیس پیج شخصی، هنری، دغدغه ای، فانتزی، رویایی، تنهایی من گذشت 4 سال با تمام فراز و فرودش با تمام شوق ها و شورها و اخیرا با تمام ریپورت ها و نامردمی ها! این روزها حتا هشتگ های پیج من نیز حذف شده اند! هشتگ هایی که به معرفی ارتیست ... Amir Shams
سلام، امشب چهارمین سالگرد فاین ارت فتوگرافی بود
4 سال از تاسیس پیج شخصی، هنری، دغدغه ای، فانتزی، رویایی، تنهایی من گذشت
4 سال با تمام فراز و فرودش
با تمام شوق ها و شورها
و اخیرا با تمام ریپورت ها و نامردمی ها!
این روزها حتا هشتگ های پیج من نیز حذف شده اند!
هشتگ هایی که به معرفی ارتیست ها فیلم ها و موسیقی ها میپرداخت!
#Fineartphgmusic
#Fineartphgmovie
میبینید 😊این گویا حاصل کار فرهنگی در ایران است!
بگذریم

سوال مهمی از شما عزیزان دارم
یک سوال بسیار مهم
سوالی که میخواهم حتما جواب بدهید؟
حتا اگر تا به حال اهل کامنت گذاشتن نبودید
شما چرا عضو پیج من هستید؟
چرا امیر شمس و فاین ارت فتوگرافی اش را دنبال میکنید؟
چرا او را تشویق میکنید
چون عکاس هستم؟ چون برای عکس ها مینویسم؟
چون اجتماع را خارج از ارت ندیدم؟
چون برای ناگفته ها میرنجم؟ چون معلم هستم؟
چون استاد دانشگاه بوده ام؟
چون شاید از تجربیات و اطلاعات شخصیم نوشتم
چون فکر کردید بیکارم؟
چون توانستید اینجا حرف بزنید؟ چون جرات نوشتن دارم
چون میتوانم بر خلاف جهت شنا کنم؟
چون از قصاوت ها نمیترسم؟
چون عاشق هم نوعان هنر دوستم هستم؟
چون یک دیوانه هستم
دلایل دیگری دارید؟
شاید بدون دلیل هستید، شاید هم از من خوشتان نیاید، طبیعیست، همه نباید از شخصیت یا بیان هنرمندی خشنود باشند، ولی هنوز اینجا هستید؟
من خواننده یا هنر پیشه یا چهره تلوزیونی نیستم
من به دنبال تبلیغات و معروفیت چیپ نیستم و نبودم
فقط عکاسی کرده ام و از علایقم نوشتم
نه! به دنبال تعریف و تمجید نیستم، شما ماه هاست به من لطف داشته اید
فقط
میخواهم بدانم دلایل اصلی شما چیست!
بعد از 4 سال با بیش از 200 هزار همراه و طرفدار و هنر دوست، میخواهم از شما بشنوم
به عنوان یک عکاس، و عکس باز، مشتاق خواندن کامنت های شما هستم
امشب و با تمام ذهن مشغولم، میخواهم تمام کامنت ها و حتا دایرکت های شمارا کامل بخوانم، تا جایی که بتوانم
امشب ادمین پیجم نیست و من هستم و شما
روزها دیر میشوند
لطفا بنویسید، گاهی باید بیشتر فکر کرد، شاید در میان این کامنت ها و دایرکت ها، جواب سوال هایم را یافتم
راستی سهم یک هنرمند در زندگی چیست
ما و شما ارتیست هایی که اینجا هستیم کجای داستان این جنگل بزرگیم؟
ما که با چند خط کتاب و یک موسیقی راضی هستیم
پس چرا ازار میبنییم؟

اری، گاهی ناگفته ها گفته نمیشود و گاهی همه اش نوشته میشود

هر چه پیش رود و هر جا باشم
عاشق خواهم ماند

از فردا تا یک هفته فقط از اثار عکاسی خودم برای شما منتشر میکنم
درود

امیر شمس
عکاس
23 تیر 97
@amirshamsofficial
Read more
 #تولدمه_بزن_دس_قشنگه_رو <span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span><span class="emoji emoji1f33a"></span>🕺🕺<span class="emoji emoji1f483"></span><span class="emoji emoji1f337"></span><span class="emoji emoji1f490"></span> خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا ...
Media Removed
#تولدمه_بزن_دس_قشنگه_رو 🕺🕺 خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، ... #تولدمه_بزن_دس_قشنگه_رو 🌺🌺🌺🕺🕺💃🌷💐 خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه می‌شود او را سورپرایز کنم و نه می‌شود موقع اهدای کادوی تولد پیشانی یا گونه‌اش را ببوسم. اما این‌ها دلیل نمی‌شود که تولد خودم را تبریک نگویم، با خودم خلوت نکنم. یک آهنگ شاد تولدت مبارک برای خودم پخش می‌کنم و ریزه ریزه دور اتاق می‌چرخم! اما آن سورپرایز تولد چیز دیگری است. روز تولد یعنی یک سال دیگر گذشت. من یک سال بزرگتر شدم. یـک سالی که نمی‌دانم در آن واقعاً توانستم «بزرگ» شوم یا نه؟ توانستم همانی باشم که دوست دارم باشم یا نه؟ شاید آنطور که می خواستم باشم نبودم ولی به چشم بر هم زدنی یک سال بزرگتر شدم.
شاید اگر یک دفعه صبح روز تولدم بیدار شوم و ببینم که قدرت این را پیدا کرده‌ام که برای همیشه روی پای خودم بایستم و بتوانم در روز تولدم یک‌سال بزرگ‌تر شدن و عاقل‌تر شدن را در وجودم احساس کنم، آن روز واقعاً سورپرایز شوم.
Read more
 #تولدم_مبارک_برای_خودم خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته ...
Media Removed
#تولدم_مبارک_برای_خودم خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه #هدیه_تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم #مبارک جمله راحتی است اما #تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه ... #تولدم_مبارک_برای_خودم
خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه #هدیه_تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم #مبارک جمله راحتی است اما #تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه می‌شود او را سورپرایز کنم و نه می‌شود موقع اهدای کادوی تولد پیشانی یا گونه‌اش را ببوسم. اما این‌ها دلیل نمی‌شود که تولد خودم را تبریک نگویم، با خودم خلوت نکنم. یک آهنگ شاد تولدت مبارک برای خودم پخش می‌کنم و ریزه ریزه دور اتاق می‌چرخم! اما آن سورپرایز تولد چیز دیگری است. روز تولد یعنی یک سال دیگر  گذشت. من یک سال بزرگتر شدم. یـک سالی که نمی‌دانم در آن واقعاً توانستم «بزرگ» شوم یا نه؟ توانستم همانی باشم که دوست دارم باشم یا نه؟ شاید آنطور که می خواستم باشم نبودم ولی به چشم بر هم زدنی یک سال #بزرگتر شدم. 
شاید اگر یک دفعه صبح روز #تولدم بیدار شوم و ببینم که قدرت این را پیدا کرده‌ام که برای همیشه روی پای خودم بایستم و بتوانم در روز تولدم یک‌سال بزرگ‌تر شدن و عاقل‌تر شدن را در وجودم احساس کنم، آن روز واقعاً سورپرایز شوم.
دهم مرداد ماه یک هزارو سیصد و نود و هفت «خالو حمزه »
Read more
--- . تونی ماگلیاریزی ( اولین مربی امره ) : هنوز درموردش فکر میکنم و چشمام پر از اشک میشه. پس از اینکه ...
Media Removed
--- . تونی ماگلیاریزی ( اولین مربی امره ) : هنوز درموردش فکر میکنم و چشمام پر از اشک میشه. پس از اینکه امره با یووه قرارداد امضا کرد با من‌ تماس گرفت و گفت " من‌ اینجا هستم یعنی اینکه تو موفق شدی ؛ رویاهامون به حقیقت پیوست! " . او همیشه اسطوره های یوونتوس بخصوص دلپیرو را الگوی خودش میدانست ؛ به او ... ---
.
تونی ماگلیاریزی ( اولین مربی امره ) :

هنوز درموردش فکر میکنم و چشمام پر از اشک میشه. پس از اینکه امره با یووه قرارداد امضا کرد با من‌ تماس گرفت و گفت " من‌ اینجا هستم یعنی اینکه تو موفق شدی ؛ رویاهامون به حقیقت پیوست! "
.
او همیشه اسطوره های یوونتوس بخصوص دلپیرو را الگوی خودش میدانست ؛ به او میگفتم‌ " نگاه کن امره ، باید یاد بگیری مثل الکس ضربه بزنی " او همیشه در خانه من با جایگاهی مواجه میشد که به بانوی پیر ( لقب یووه ) اختصاص داده شده بود و او همیشه مجذوب آن میشد ؛ یوونتوس برای ما ایتالیایی ها یعنی بروز احساسات و عواطف.
.
من هم مانند خانواده جان ، یک‌ مهاجر هستم و بخوبی میدانم که به چشم غریبه نگاه کردن و محروم شدن از برخی امکانات کشور چه حسی دارد. امره همان پسر مودب و باشخصیت است و هیچ تغییری نکرده.
.
پدر و مادر او بسیار قابل احترام و سختکوش هستند ؛ تا دیروقت کار میکردند برای همین همیشه امره را تا خانه اش میرساندم ؛ باید در اواخر شب او را مقابل خانه تنها میذاشتم و میرفتم ، از این کار متنفر بودم ؛ برای همین با اجازه از پدر و مادرش ، او را تا آخر هفته ها به خانه خودم میبردم.
.
فصل قبل با من‌ تماس گرفت و از من مشورت گرفت که به یوونتوس بروم یا نه ؟ به او گفتم تو الان آماده بازی در یووه نیستی ؛ اما حالا میگویم او ۱۱۰ درصد آماده است.
.
۱۸ سال پیش زمانی که او بچه بود و داشتیم از تمرین بازمیگشتیم ، یک کابریوله مقابل ما بود ، رو کرد به من و گفت " ببین عجب ماشینیه ، خیلی خوشگله ؛ وقتی پولدار و بزرگ شدم ، یدونه از اینا واست میخرم " ۱۸ سال گذشت و یک روز امره با یک دست کلید به خونه من‌ اومد و گفت " قولی که داده بودم را انجام دادم " ؛ امره به من یک کابریوله ( یک مدل مرسدس ) هدیه داد ؛ هیچ وقت از او پولی نخواستم و همیشه دوست داشتم که او عاشقم باشد و در قلب او باشم با این حال او اینگونه از من تشکر کرد.
.
او میدانست و به او گفته بودم اگر به یوونتوس بروی من‌خوشحالترین مرد روی زمین خواهم بود ؛ یکی از آرزوهای من را برآورده کرده است ، حالا باید چمپینز لیگ را برای من و یووه کسب کند ، خیلی هم زود باید چنین کاری کند چراکه من فرصت چندانی ندارم.
.
و البته ، همیشه به او گفتم بهترین تصمیم را برای فوتبالت بگیر ... این یعنی هرگز به اینتر نرو!
.
یکی از زیباترین و احساسی ترین مصاحبه های بود که خوندم و ترجمه کردم ؛ بخصوص زمانی که از عشق و علاقش به یووه میگه و وقتی گفت " به اینتر نرو " و " با یووه چمپینز لیگ " را فتح کن. مرسی تونی ، مرسی برای این همه عشق و تعصبت 😍❤️
.
.
#AhmAd
_______
Read more
 #مردی_که_هِی_رسول_وار_علی_وار_میگفت چند وقته پیش برای فردی انسان نما،کاری کردم. دستمزدم ...
Media Removed
#مردی_که_هِی_رسول_وار_علی_وار_میگفت چند وقته پیش برای فردی انسان نما،کاری کردم. دستمزدم شد ده میلیون تویِ عالمِ رسول و علی وار گفتنش چِک ازش نگرفتم یک هفته گذشت و گفت:پارسا جان، #رسول_وار هفته دیگه پولِ کارکردت رو میدم من که تا به حال این قسم رو نشنیده بودم،گفتم اوکی دو هفته گذشت ... #مردی_که_هِی_رسول_وار_علی_وار_میگفت

چند وقته پیش برای فردی انسان نما،کاری کردم.

دستمزدم شد ده میلیون

تویِ عالمِ رسول و علی وار گفتنش چِک ازش نگرفتم
یک هفته گذشت و گفت:پارسا جان، #رسول_وار هفته دیگه پولِ کارکردت رو میدم
من که تا به حال این قسم رو نشنیده بودم،گفتم اوکی

دو هفته گذشت و گفت:پارسا جان،علی وار دو هفته دیگه پولِ کارکردت رو میدم
گفتم اوکی

هفته سوم و چهارم و پنجم گفت:توی اولین فرصت میبینمت و روی چشمم رسول وار پولتو میدم،
بازم گفتم اوکی

هفته پنجم گذشت🤔
هفته ششم گذشت😑
حتی هفته هفتم هم گذشت😂
هفته هشتم هم گذشت😐
هفته شانزدهم هم گذشت😖
انقد گذشت و گذشت که شد هفته هفدهم😆

و شد چهار فروردین🌱

گفتم یه اس ام بدم ببینم چی شد

در جواب نوشت:پارسا جااااان عیدت مبارک دادااااااش،شرمنده تم
رسول وار بعد از عید، تهران میبینمت حضوری پولت رو میدم،
بازم گفتم اوکی

بعد از اون چهار تصمیم گرفتم

اول اینکه کسی که اسم ائمه رو مثل نقل و نبات بکار میبره، کسی که پیشونیش جای مهر داره مثلِ سگِ پیت بول خطرناکه وازش دوری کنم
بخدا آیت الله بهجت جای مهر بر پیشانی نداشت
من ماندم بعضی ها در سنِ چهل سالگی چطور پیشانیِ پینه زده دارن
فکر کنم مهر سجاده شان زیادی داغ است

دوم اینکه قسم های رسول وار و علی وار را تا پایان عمر بکار نبرم

سوم اینکه برای گوش راستم یه گوشواره خریدم از جنسِ سخنِ پیامبر که میگفت
"به صورت چاپلوسان خاک بپاشید"

چهارم اینکه  برای گوش چپم هم یک گوشواره خریدم از جنس سخنِ  مارک تواین که میگفت: چاپلوس ها مانند دوست هستند همانطور که گرگها شبیه سگ هستن

خلاصه آنکه با گوشهایِ گوشواره زده شروع کردم به نوشتن پیام آخر و قید دستمزدم را زدم

نوشتم:آقای... که کارمند وزارت اطلاعاتی،علی وار من به پول تو نیاز ندارمااا
آقای...،که نان به نرخ روز میخوری، رسول وار سگِ من فقط پونزده میلیون می ارزه هااا

شماره اش را که  پاک کردم  احساس بسیار خوشایندی بهم دست داد گویی دستمزدِ ده میلیونی ام را که برایش بسیار زحمت کشیده بودم،گرفته ام

راستی میدانستید انسانهای منفی حتی شماره شان در دفترچه تلفنِ موبایلتان انتقال دهنده یِ حالِ نامناسب است.
توصیه میکنم امشب دفترچه تلفنتان را چک کنید و افرادِ بدقلق را پاک کنید
#پارسا_احمد
#دلنوشته

#پی_نوشت:میخاستم تگش کنم آقای... رو،گفتم بیخیال😉

شبتون به مهر♡

#amazing #naturelover #tagstagram #liveoutdoors #travelgram #sunset #traveler #igtravel #bestvacations #instagram #akkas #nature #عکاسی #همدان #ایران #natural #land #gilan #photography #aks #natureaddict #comeseegilan #top
Read more
حسین ابراهیمی : من پیشنهاد دارم ولی سپیدرود را دوست دارم چون تیم شهرم است اما با این شرایط ظاهرا آقایان ...
Media Removed
حسین ابراهیمی : من پیشنهاد دارم ولی سپیدرود را دوست دارم چون تیم شهرم است اما با این شرایط ظاهرا آقایان می‌خواهند ما نمانیم و برویم/ از سپیدرود برویم انگ بی‌غیرت می‌زنند ! @Sepidrood_fc مهاجم تیم فوتبال سپیدرود رشت گفت:من پیشنهاد دارم ولی سپیدرود را دوست دارم چون تیم شهرم است اما با این شرایط ... حسین ابراهیمی : من پیشنهاد دارم ولی سپیدرود را دوست دارم چون تیم شهرم است اما با این شرایط ظاهرا آقایان می‌خواهند ما نمانیم و برویم/ از سپیدرود برویم انگ بی‌غیرت می‌زنند !

@Sepidrood_fc
مهاجم تیم فوتبال سپیدرود رشت گفت:من پیشنهاد دارم ولی سپیدرود را دوست دارم چون تیم شهرم است اما با این شرایط ظاهرا آقایان می‌خواهند ما نمانیم و برویم.

حسین ابراهیمی درخصوص فصلی که برای سپیدرود گذشت،‌گفت: به شخصه سال خوبی را از نظر فوتبالی پشت سر گذاشتم ولی از نظر مالی خیلی اذیت شدیم.

وی افزود: بیست روز از پایان لیگ گذشته و بعضی از بازیکنان ۵۰ درصد، برخی دیگر نود درصد و برخی هم مثل من ۴۵ درصد از باشگاه گرفته‌ایم و دیگر خبری نشده است. سه چهار روز پیش هم به باشگاه رفتیم اما کسی پاسخگو نبود و مدیر مالی باشگاه اعلام کرد قرار است مدیرعامل جدید انتخاب شود،‌ فعلا هم کسی با ما تماس نگرفته و نمی‌دانیم وضعیت چه می‌شود. اگر هم دو بازیکن از این تیم جدا شود انگ بی‌غیرتی و پولکی به ما او می‌زنند.

مهاجم سپیدرود تاکید کرد: مطمئن باشید سال بعد کار سخت‌تر است چون سپاهان و تراکتورسازی دیگر تیم‌های پارسال نیستند و تیم‌های دیگر هم با قدرت‌تر پا به مسابقات می‌گذارند. من امیدوارم مسئولانی که تیم را واگذار کرده‌اند حداقل شرایط را بررسی کنند تا ببینند سپیدرود چه حال و روزی را می‌گذراند.

وی ادامه داد: ما بازیکنان هم باید تکلیف خودمان را بدانیم. من پیشنهاد دارم ولی سپیدرود را دوست دارم چون تیم شهرم است. با این شرایط ظاهرا آقایان می‌خواهند ما نمانیم و برویم. چون این رفتار چیزی نشان نمی‌دهد.

وی تاکید کرد: هنگامی که علی کریمی به سپیدرود آمد یک نیم فصل بسیار سخت داشت. در آن زمان سپیدرود فقط ۱۲ امتیاز گرفته بود ولی همین مربی با کمک بازیکنان و حمایت هواداران تیم را در لیگ حفظ کرد. در هر صورت کریمی هم اخلاق‌هایی دارد و نمی‌تواند با کسانی که دوپهلو حرف می‌زنند کار کنند. ما فرد کوچکی را به رشت نیاوردیم و شما می‌دانید امثال علی کریمی و علی دایی در فوتبال ایران یک نفر هستند که تکرار نخواهند شد.

وی در پایان گفت: من قراردادی با سپیدرود ندارم ولی ناراحتی من این است که وقتی با بازیکنانی که تاثیرگذار هستند تماس نمی‌گیرند وای به حال جوان‌ها.
@Sepidrood_fc
Read more
. عکس مربوط به اواسط دهه هشتاد خورشیدی هست؛ مربوط به تست گروهی چهار خودروی لوکس اون دوران... چهار ...
Media Removed
. عکس مربوط به اواسط دهه هشتاد خورشیدی هست؛ مربوط به تست گروهی چهار خودروی لوکس اون دوران... چهار خودروی بنز و ب.ام.و و تویوتا و هیوندای که در ظاهر، هیچ ربطی به هم ندارند اما خب بنز E280، ب.ام.و 525i، تویوتا کمری و هیوندای سوناتا پرفروش ترین خودروهای وارداتی اون روزها بودند و میشد کنار هم قرارشون ... .
عکس مربوط به اواسط دهه هشتاد خورشیدی هست؛ مربوط به تست گروهی چهار خودروی لوکس اون دوران... چهار خودروی بنز و ب.ام.و و تویوتا و هیوندای که در ظاهر، هیچ ربطی به هم ندارند اما خب بنز E280، ب.ام.و 525i، تویوتا کمری و هیوندای سوناتا پرفروش ترین خودروهای وارداتی اون روزها بودند و میشد کنار هم قرارشون داد... حالا بعد از گذشت حدود یک دهه، اولین ری اکشن ذهنی من به این عکس، قیمت وقت این ماشین هاست. قیمت ها به ترتیب ۳۷ میلیون تومن برای مدل صفر سوناتا، حدود ۴۰ میلیون تومن برای مدل صفر کمری، دقیقا ۸۵ میلیون تومن برای ب.ام.و 525i و دقیقا ۹۲ میلیون تومن برای مدل صفر مرسدس E280 بود.
.
نه! اصلا نمیخوام قیمت ۴۵۰ میلیونی امروز سوناتا یا قیمت بیش از یک میلیارد تومنی(!) امروز ب.ام.و سری ۵ رو با قیمت اون روز سوناتا و سری ۵ مقایسه کنم. حتی نمیخوام بپرسم امروز با ۴۰ میلیون تومن به جای تویوتا، کدوم خودروی درجه سوم چینی رو میشه خرید!... فقط برای درک بهتر اونچه در این سالها بر سر بازار گذشت همین بس که با مجموع قیمت اون روز این ۴ خودروی لوکس و نیمه لوکس، امروز میشه فقط یک دستگاه هیوندای i20 هاچبک خرید!
.
شکی ندارم آیندگان از نسل ما به عنوان "اصحاب کهف" واقعی اسم خواهند برد! نسلی که برای دیدن این تغییر قیمت ها سیصد سال در غار نخوابید؛ ما این تغییر رو تنها در حدود "یک دهه" تجربه کردیم؛ یک "یک دهه وحشتناک"!...
.
(عکس از "علیرضا بهپور" عزیز)
----------------------------------------------
@nonllinear
Read more
یک سال از غروب ناباورانه عزیزمان گذشت دست تقدیر او را از باغ زندگی جدا کرد و جز مشتی خاک بر ما باقی نگذاشت. یک ...
Media Removed
یک سال از غروب ناباورانه عزیزمان گذشت دست تقدیر او را از باغ زندگی جدا کرد و جز مشتی خاک بر ما باقی نگذاشت. یک سال از پرواز معصومانه اش گذشت این یک سال را با یاد و بی حضورش چه تلخ و مبهوت به پایان بردیم و در فراقش چه خون ها که از دل چکید و چه اشکها که بر رخ دوید هنوز به یادش اشک می ریزیم تا شاید آرام گیریمو ... یک سال از غروب ناباورانه عزیزمان گذشت
دست تقدیر او را از باغ زندگی جدا کرد و جز مشتی خاک بر ما باقی نگذاشت.
یک سال از پرواز معصومانه اش گذشت
این یک سال را با یاد و
بی حضورش چه تلخ و مبهوت به پایان بردیم و در فراقش چه خون ها که از دل چکید و چه اشکها که بر رخ دوید
هنوز به یادش اشک می ریزیم
تا شاید آرام گیریمو با حضور یاران رفتنش را باور کنیم.
#يک سال گذشت...
تو اين روزها خيلی دلم هواتو کرده داداشی ای کاش که پیش ما بودی اما افسوس که نیستی😔
خیلی دلم واسه اون اذیت کردنات و اون شوخی هات و اون با هم بودنامون و اون خاطره های تلخ و شیرینمون و اون پشت هم بودنامون و اون پژمان گفتنات تنگه فقط ای کاش بودی...ای کاش بودی...ای کاش...😔😢
👐الله يرحمك اخوي و يغمد روحك الجنة يا رب👐
🖤😢😢🖤
Read more
دوستي تعريف ميكرد.. ده سالم بود از طرف مدرسه انتخاب شده بودم برای مسابقات دو و میدانی استان مسابقه ...
Media Removed
دوستي تعريف ميكرد.. ده سالم بود از طرف مدرسه انتخاب شده بودم برای مسابقات دو و میدانی استان مسابقه شروع شده بود از همان اول از رقیب هایم جلو تر بودم هر‌چه می‌گذشت فاصله ام با دیگران بیشتر می شد دور آخر بود مطمئن بودم که اول می شوم سرعتم را کم کرده بودم چند متر آخر را آهسته تر می دویدم یک نفر آمد ... دوستي تعريف ميكرد..
ده سالم بود
از طرف مدرسه انتخاب شده بودم برای مسابقات دو و میدانی استان
مسابقه شروع شده بود
از همان اول از رقیب هایم جلو تر بودم
هر‌چه می‌گذشت فاصله ام با دیگران بیشتر می شد
دور آخر بود
مطمئن بودم که اول می شوم
سرعتم را کم کرده بودم
چند متر آخر را آهسته تر می دویدم
یک نفر آمد از کنارم مثل باد گذشت
باورم نمی شد
دیگر فرصتی برای جبران باقی نمانده بود
دوم شدم در مسابقه ای که می‌توانستم اول شوم
از شدت ناراحتی‌روی زمین افتاده بودم
معلم ورزش و مدیر مدرسه آمدند بالای سرم و گفتند
اشکال نداره ، خدا نخواست ، قسمت نبود اول شوی
هیچکس به من نگفت چرا بیشتر تلاش نکردی ... همه گفتند خدا نخواست
_ چند ماه به کنکور مانده بود
بیش تر از یک سال وقت گذاشته بودم تا به هدفم برسم
آماده ی آماده بودم
ولی روز کنکور مثل همیشه نبودم
استرس داشت دیوانه ام می‌کرد
وسط جلسه روحیه ام را باخته ام
انگار آلزایمر گرفته باشم ... هیچ چیز‌ یادم نبود
تمام شد
نتایج آن‌چیزی که می‌ خواستم نبود
رشته ی تحصیلی که می‌خواستم قبول نشدم و رشته ی دیگری را انتخاب کردم
همه گفتند اشکال نداره ، خدا نخواست ، قسمت نبود آن رشته را قبول شوی
هیچکس به من نگفت برای هدفت بجنگ و حقت را بگیر ... همه گفتند خدا نخواست
_ داستان ما برای دیگران افسانه ای شده بود
مگر امکان داشت کسی از ما خوشبخت تر باشد
شده بودیم الگوی لیلی و مجنون
انگار دست های ما را هزاران سال قبل در دست های هم گذاشته باشند
ما نیمه ی پیدا شده ی هم بودیم
هیچکس نفهمید چه شد
چه شد که با یک اشتباهِ ما ، همه ی افسانه ها تمام شد
چه شد که از ما خوشبخت تر هم‌پیدا شد
چه شد که گره ی کور دستهایمان باز شد
چه شد که همه چیز تمام شد
دوست و رفیق و آشنا وقتی من را می‌دیدند می‌گفتند اشکال نداره ، خدا نخواست ، قسمت نبود به هم برسید
هیچکس به من نگفت اشتباه کردی ، همه گفتند خدا نخواست
می ترسم از آن دنیا ، نه برای مرگ
می‌ترسم بروم کنار خدا بایستم ... با چشم های پر از اشك نگاهش کنم و بپرسم
چرا نخواستی؟! در آغوشم بکشد و بگوید من بیشتر از تو می خواستم ... تو نخواستی ... تو تلاش نکردی ... تو نجنگیدی ... تو اشتباه کردی
می‌ترسم از آن دنیا ... می‌ترسم از این جواب
Read more
وقتی موقع پیاده روی توی باغچه کنار پیاده رو دیدیمش تقریبن اندازه‌ی یه کف دست بود و دو تا پای عقبشو می‌کشید ...
Media Removed
وقتی موقع پیاده روی توی باغچه کنار پیاده رو دیدیمش تقریبن اندازه‌ی یه کف دست بود و دو تا پای عقبشو می‌کشید روی زمین و تمام وجودش پر از ترس و اضطراب بود (بعد از گذشت یک سال هنوزم با تغییر هر کدوم از پارامترای زندگی عادیش همون‌طوری هراسون می‌شه طفلک)، و هنوزم نمی‌دونم چرا این بلا سرش اومده. چون خودشو روی ... وقتی موقع پیاده روی توی باغچه کنار پیاده رو دیدیمش تقریبن اندازه‌ی یه کف دست بود و دو تا پای عقبشو می‌کشید روی زمین و تمام وجودش پر از ترس و اضطراب بود (بعد از گذشت یک سال هنوزم با تغییر هر کدوم از پارامترای زندگی عادیش همون‌طوری هراسون می‌شه طفلک)، و هنوزم نمی‌دونم چرا این بلا سرش اومده. چون خودشو روی زمین می‌کشید بخشایی از پاش زخم شده بود، مثانه ش متورم و کلیه‌هاش ملتهب بود چون نمی‌تونست ادرار کنه. از شانس خوبش خیلی نزدیک یه بیمارستان دامپزشکی بود و همون شب بردیمش همون‌جا و یه سری اقدامات اولیه مثل سونوگرافی و تزریق آنتی بیوتیک براش انجام شد. اون اوایل پروسه درمان و نگهداریش سخت بود؛ باید پوشک می‌شد، مرتب داروی تقویتی می‌خورد، چند روز یه بار کورتون براش تزریق می‌شد. گاهی ناچار می‌شدم با خودم ببرمش محل کارم و چون توی ماشین بود بهش سر می‌زدم و غذا و داروش رو می‌دادم. پیش حاذق ترین دامپزشکا بردمش و از همون اول خیلی به خوب شدنش امیدوار بودم، چون می‌گفتن کاملن فلج نیست و پاهاش تا حدی حس داره و به محرکهای درد پاسخ میده. بعضیا هم می‌گفتن بخوابونش (یعنی با یه آمپول مخصوص که دامپزشکا برای خلاص کردن حیوون از درد و رنج دارن، راحتش کنیم) استدلالشون این بود که هم حیوون اذیت می‌شه هم خودت. با این‌که تو اوج گرفتاریای شخصیم بودم ولی نمی‌تونستم چنین تصمیمی بگیرم. انگاری زندگی پیامش این بود که: آهای! خیلی خودتو جدی نگیر! رها کن و بیا یه کم به این کوچولو عشق بده تا دریچه‌های قلبت باز بشه. دکتر فرخ رضا کبیر که واقعن یکی از مهربونترین و حاذق ترین دامپزشکاییه که می‌شناسم، خیلی به من و کیشان کمک کرد، واقعن دمش گرم خدا خیرش بده. هنوزم پاهای کیشان همون‌طورین و برای دفع ادرار و مدفوعش به من وابسته‌س ولی خیلی سرحال تر و قویتره و برای من سمبل خستگی ناپذیری و استقامته و من هنوز امیدوارم یه روز خوب بشه.
این روزا وقتی کنارم می‌خوابه و تو خواب دست و پاش می‌پره همه‌ش از خودم می‌پرسم؛ یعنی داره چه خوابی می‌بینه؟ شاید خواب می‌بینه که یه یوزه و داره تو بیابونا با سرعت نور می‌دوه و گرد و خاک می‌کنه یا خواب می‌بینه که یه ببره تو جنگل و آزادانه قدرتنمایی و شکار می‌کنه. کسی چه می‌دونه شاید تو زندگیای بعدیش با کالبد یه یوز یا یه ببر به دنیا بیاد و یه شب که تو قلب طبیعت وحشی دست و پاش تو خواب در حال پریدنه، خواب ببینه که تو یکی از زندگیای گذشته ش یه روزگاری یه گربه ی فلج بوده و با یه فواد توی یه آپارتمان وسط یه شهر شلوغ زندگی می‌کرده ... کسی چه می‌دونه!؟
#کیشان #گربه #پیشی #رؤیا #دوستی #استقامت
Read more
<span class="emoji emoji1f49a"></span><span class="emoji emoji1f338"></span><span class="emoji emoji1f49a"></span> دوستم داشت البته من از اولش این را نمیدانستم. تقریبا این را همه محل فهمیده بودند که پسر حاجیِ معتمد ...
Media Removed
دوستم داشت البته من از اولش این را نمیدانستم. تقریبا این را همه محل فهمیده بودند که پسر حاجیِ معتمد محل، همان جوان لاغر و دراز و سبزه و خجالتی، عقلش عیب پیدا کرده و دلش را به آتش پاره ترین دختر محل داده است. اصلا من از کجا فهمیدم؟! از همان روزی که توی حیاط گیتی خانم سمنو پزان داشتیم و مادرش جواب سلامم ... 💚🌸💚
دوستم داشت البته من از اولش این را نمیدانستم. تقریبا این را همه محل فهمیده بودند که پسر حاجیِ معتمد محل، همان جوان لاغر و دراز و سبزه و خجالتی، عقلش عیب پیدا کرده و دلش را به آتش پاره ترین دختر محل داده است. اصلا من از کجا فهمیدم؟! از همان روزی که توی حیاط گیتی خانم سمنو پزان داشتیم و مادرش جواب سلامم را با ابروی بالا رفته داد و پشت بندش هم قربان صدقه دختر آمصطفی لحافدوز رفت. من هم چه کار کردم؟! هیچ شانه ام را بالا انداختم و خیال کردم این زن هم یک تخته اش کم است و رفتم توی جمع دخترها که دور هم حلقه زده بودند و در مورد پسرانی که امسال به سربازی می رفتند پچ پچ میکردند. بعدش هم یکی از آن سیاه سوخته هایشان صاف چرخید سمت من و گفت تو که اوضاعت از همه بدتر است، هم باید برای درسش توی دانشگاه صبر کنی هم خدمتش، من که عقلم به این چیزها درست و حسابی قد نمیداد مگر چند سالم بود؟! شاید سیزده شاید چهارده... وقتی دخترها شیرفهمم کردند که اوضاع از چه قرار است مثل خنگها گریه کردم که این حرفها عیب دارد و اگر بابایم بفهمد روزگارم سیاه است... اصلا برای همین میگویم این پسر سر به زیر خجالتی عقلش عیب کرده بود دلش را فرستاده بود دنبال خنگ بازیهای من... بابا از او بدش نمی آمد... گرچه مامان از مادرش دل خوشی نداشت.
برای همین بود شاید وقتی سال بعد از آن محل رفتیم، زیاد دلم برایش تنگ نشد...
ولی خب،
گالیله ثابت کرده که زمین گرد است و گذشت و گذشت و ما توی یک مدرسه پسرانه همکار شدیم. من معلم یار اول دبستانیها بودم و مدام آبدماغشان را می گرفتم و با گریه هایشان مدارا می کردم و او مدیر مدرسه بود و به زور از خودش جذبه نشان میداد...
نمی توانست. اصلا آدمی نبود که بشود او را جدی گرفت. حتی وقتی توی زنگ تفریح توی اتاق چهار متری کتابخانه گیرم انداخت و گفت
#دوستت_دارم من ابرویی نازک کردم و گفتم خاک بر سرت یک جای رمانتیک تر سراغ نداشتی بعد از این همه چشم انتظاری حرفت را بزنی؟!
و همان زنگ یکی از شاگردها پرسیده بود خانم رومالتیت یعنی چه؟!
اینکه جواب آن وروجک را چه دادم را درست یادم نیست اما خیلی وقت است که یک زندگی رومالتیت را شروع کرده ایم😊
#داستانک
#مرجان_خاتون
#منم_ابابیل
Read more
یک لحظه صبر کنید 🤚 شما میتونید یک جوون رو نجات بدید - جوانی ۲۴ ساله (متولد سال ۱۳۷۳) که در سال ۸۹ در سن ...
Media Removed
یک لحظه صبر کنید 🤚 شما میتونید یک جوون رو نجات بدید - جوانی ۲۴ ساله (متولد سال ۱۳۷۳) که در سال ۸۹ در سن ۱۶ سالگی طی یک زد و خورد بچگانه مرتکب قتل می شود و تمام دوران کودکی و نوجوانی خود را پشت میله های زندان در کابوس طناب دار گذرانده است. هم اکنون با گذشت و بزرگواری خانواده اولیای دم، فرصت تولدی دوباره پیدا ... یک لحظه صبر کنید 🤚 شما میتونید یک جوون رو نجات بدید
- جوانی ۲۴ ساله (متولد سال ۱۳۷۳) که در سال ۸۹ در سن ۱۶ سالگی طی یک زد و خورد بچگانه مرتکب قتل می شود و تمام دوران کودکی و نوجوانی خود را پشت میله های زندان در کابوس طناب دار گذرانده است.
هم اکنون با گذشت و بزرگواری خانواده اولیای دم، فرصت تولدی دوباره پیدا کرده است اما به شرط پرداخت دیه طی زمان مشخص شده تا ۷ مهر ماه سال جاری اما خانواده این جوان به شدت نیازمند و تهی دست هستند و به هیچ عنوان توانایی پرداخت مبلغ ذکر شده دیه در پرونده (۲۳۰ میلیون تومان) را ندارند.
ما امیدواریم با کمک افراد خَيِر بتوانیم این جوان نادم را بعد از گذشت ۸ سال به آغوش خانواده و اجتماع برگردانیم.
كمك نقدى شما به حساب يك خلبان معتمد واريز و سپس حضوراً به خانواده اين جوان اعطا خواهد شد.
شماره كارت:
6104-3378-2810-1913
بانك ملت
به نام كاپيتان هوشنگ شهبازى
🙇‍♂️ ازتون خواش میکنم اگه براتون کمک مادی مقدور نیست این پست رو به اشتراک بزارید 😔 وقت زیادی نداریم
Read more
. کیک بروانی دبل شکلات و پسته مخصوص سر آشپز مواد لازم کیک شکلاتی یا همون بروانی آرد دو لیوان شیر ...
Media Removed
. کیک بروانی دبل شکلات و پسته مخصوص سر آشپز مواد لازم کیک شکلاتی یا همون بروانی آرد دو لیوان شیر یک لیوان و نیم روغن یک لیوان و نیم شکر یک لیوان و نیم تخم مرغ سه عدد پودر کاکائو چهار قاشق غذاخوری بیکینگ پودر یک قاشق غذاخوری وانیل یک دوم قاشق چایخوری .............................................................. طرز ... .
کیک بروانی دبل شکلات و پسته مخصوص سر آشپز
مواد لازم کیک شکلاتی یا همون بروانی
آرد دو لیوان
شیر یک لیوان و نیم
روغن یک لیوان و نیم
شکر یک لیوان و نیم
تخم مرغ سه عدد
پودر کاکائو چهار قاشق غذاخوری
بیکینگ پودر یک قاشق غذاخوری
وانیل یک دوم قاشق چایخوری
..............................................................
طرز تهیه
اول از همه فر رو روشن می کنیم با درجه ۱۸۰ درجه گرم بشه برای تهیه سس شکلات با پودر کاکائو، شیر، شکر، روغن و پودر کاکائو رو با هم مخلوط می کنیم تا یک مایع خوشرنگ شکلاتی به دست بیاریم، یک لیوان از این سس رو بر میداریم و کنار میذاریم.تخم مرغ ها رو در ظرفی جداگانه به همراه وانیل به خوبی میزنیم تا حباب های ریز داخلش به وجود بیاد، این کار بافت کیک رو بهتر میکنه.تخم مرغ هارو به مواد شکلاتی اضافه کرده و با هم مخلوط می کنیم.آرد و بیکینگ پودر و با هم دو بار الک می کنیم و کم کم به مواد قبلی اضافه کرده و با هم مخلوط می کنیم.در این مرحله تا حدی که مواد یک دست بشه کافیه و نیاز به هم زدن زیاد نداره.قالب کیک رو چرب کرده و کمی آرد می پاشیم و مایع کیک رو داخل قالب ریخته و در فری که از قبل گرم شده میگذاریم.زمان پخت این کیک بین ۳۵ تا ۴۰ دقیقه ست، اما توجه کنین که در ۲۰ دقیقه اول زمان پخت به هیچ وجه درب فر رو باز نکنین چون پف کیک میخوابه.بعد از گذشت نیم ساعت با کمک یک خلال دندان به آرامی داخل کیک فرو کرده و بیرون بیارین اگر خلال دندان تمیز بود یعنی کیک آماده ست و اگر خلال آغشته به مواد کیک بود باز هم برای پخت زمان میدیم و ۱۰ دقیقه دیگه چک می کنیم.بعد از اینکه کیک رو از فر بیرون آوردیم، سس شکلاتی رو که ابتدای کار کنار گذاشته بودیم روی کیک می ریزیم و یک ربع تا ۲۰ دقیقه اجازه میدیم تا سس به خورد کیک بره و از داغی بیفته ، بعد کیک رو از قالب خارج کرده و به قطعات مناسب تقسیم و سرو می کنیم.یا اینکه کیک رو همون اول از قالب در بیارین و در ظرف سرو قرار بدین بعد روش سس رو بریزین، نکته مهمش اینه که تا کیک گرم هست سس رو بریزیم
.
. .

کاری از
@farhad.chef
Read more
 #تولد خودم مبارک باشه یک سال دیگه گذشت منم یک سال بزرگتر شدم… یـکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم ...
Media Removed
#تولد خودم مبارک باشه یک سال دیگه گذشت منم یک سال بزرگتر شدم… یـکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ »بشم یا نه ؟ … تونستم همونی باشم که هستم ؟ … نمی دونم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم…. ولی یکسال بزرگتر شدم…اونم خیلی سریع…. یکسال گذشت روزایه خوب و بد زیادی بود! به خیلیا بدی کردم ... #تولد خودم مبارک باشه

یک سال دیگه گذشت
منم یک سال بزرگتر شدم…
یـکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ »بشم یا نه ؟ …
تونستم همونی باشم که هستم ؟ …
نمی دونم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم…. ولی یکسال بزرگتر شدم…اونم خیلی سریع…. یکسال گذشت
روزایه خوب و بد زیادی بود!
به خیلیا بدی کردم که حقشون نبود😔
بدی های زیادی هم دیدم که حقم نبود👍
با آدمای جدیدی اشنا شدم❤
یه کوچولو  #عاقل تر شدم😁
پستی و بلندی زیادی دیدم👎
عوضش هرجا ناامید شدم  #خدارو دیدم🙏
یه تشکر از همه دوستای گلم و خوانوادم که هوامو داشتن❤
امیدوارم هرچی میخوان تو  #زندگی داشته باشن❤
#تولد
#تولدم_مبارک❤
امیدوارم هرکی به هرچی میخواد برسه🙌🙌❤💚💛💜💖💕
Read more
خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه می‌شود او را سورپرایز کنم و نه می‌شود ... خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه می‌شود او را سورپرایز کنم و نه می‌شود موقع اهدای کادوی تولد پیشانی یا گونه‌اش را ببوسم. اما این‌ها دلیل نمی‌شود که تولد خودم را تبریک نگویم، با خودم خلوت نکنم. یک آهنگ شاد تولدت مبارک برای خودم پخش می‌کنم و ریزه ریزه دور اتاق می‌چرخم! اما آن سورپرایز تولد چیز دیگری است. روز تولد یعنی یک سال دیگر  گذشت. من یک سال بزرگتر شدم. یـک سالی که نمی‌دانم در آن واقعاً توانستم «بزرگ» شوم یا نه؟ توانستم همانی باشم که دوست دارم باشم یا نه؟ شاید آنطور که می خواستم باشم نبودم ولی به چشم بر هم زدنی یک سال بزرگتر شدم.
شاید اگر یک دفعه صبح روز تولدم بیدار شوم و ببینم که قدرت این را پیدا کرده‌ام که برای همیشه روی پای خودم بایستم و بتوانم در روز تولدم یک‌سال بزرگ‌تر شدن و عاقل‌تر شدن را در وجودم احساس کنم، آن روز واقعاً سورپرایز شوم.
(19 مهر)
Read more
خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم ...
Media Removed
خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه می‌شود او را سورپرایز کنم و نه می‌شود ... خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه می‌شود او را سورپرایز کنم و نه می‌شود موقع اهدای کادوی تولد پیشانی یا گونه‌اش را ببوسم. اما این‌ها دلیل نمی‌شود که تولد خودم را تبریک نگویم، با خودم خلوت نکنم. یک آهنگ شاد تولدت مبارک برای خودم پخش می‌کنم و ریزه ریزه دور اتاق می‌چرخم! اما آن سورپرایز تولد چیز دیگری است. روز تولد یعنی یک سال دیگر گذشت. من یک سال بزرگتر شدم. یـک سالی که نمی‌دانم در آن واقعاً توانستم «بزرگ» شوم یا نه؟ توانستم همانی باشم که دوست دارم باشم یا نه؟ شاید آنطور که می خواستم باشم نبودم ولی به چشم بر هم زدنی یک سال بزرگتر شدم.
شاید اگر یک دفعه صبح روز تولدم بیدار شوم و ببینم که قدرت این را پیدا کرده‌ام که برای همیشه روی پای خودم بایستم و بتوانم در روز تولدم یک‌سال بزرگ‌تر شدن و عاقل‌تر شدن را در وجودم احساس کنم، آن روز واقعاً سورپرایز شوم
Read more
خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم ...
Media Removed
خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه می‌شود او را سورپرایز کنم و نه می‌شود ... خودم، سلام. خودم، تولدت مبارک. الان یک دغدغه اساسی وجود مرا فرا گرفته است. اینکه هدیه تولد برای خودم چی بخرم. یک هدیه‌ای که واقعاً خودم را سورپرایز کند، به دلش بنشیند و مرا هزار تا بوس کند. تولدم مبارک جمله راحتی است اما تبریک تولد به خودم سخت‌ترین کارها است، چون نه می‌شود او را سورپرایز کنم و نه می‌شود موقع اهدای کادوی تولد پیشانی یا گونه‌اش را ببوسم. اما این‌ها دلیل نمی‌شود که تولد خودم را تبریک نگویم، با خودم خلوت نکنم. یک آهنگ شاد تولدت مبارک برای خودم پخش می‌کنم و ریزه ریزه دور اتاق می‌چرخم! اما آن سورپرایز تولد چیز دیگری است. روز تولد یعنی یک سال دیگر گذشت. من یک سال بزرگتر شدم. یـک سالی که نمی‌دانم در آن واقعاً توانستم «بزرگ» شوم یا نه؟ توانستم همانی باشم که دوست دارم باشم یا نه؟ شاید آنطور که می خواستم باشم نبودم ولی به چشم بر هم زدنی یک سال بزرگتر شدم.
شاید اگر یک دفعه صبح روز تولدم بیدار شوم و ببینم که قدرت این را پیدا کرده‌ام که برای همیشه روی پای خودم بایستم و بتوانم در روز تولدم یک‌سال بزرگ‌تر شدن و عاقل‌تر شدن را در وجودم احساس کنم، آن روز واقعاً سورپرایز شوم.🎂🤩🙋🏼‍♂️
Read more
 #travel #memory #colombia #shotonnote8 #selfportrait عکس‌هایی که تو این نه ماه سفر از خودم گرفتم ...
Media Removed
#travel #memory #colombia #shotonnote8 #selfportrait عکس‌هایی که تو این نه ماه سفر از خودم گرفتم رو مرور میکنم. منظورم سلفی‌ از صورتم تو فوکوس دوربین با گزینه‌ی "قشنگ کن" برای اصلاح پوست‌ِ از آفتاب لکه دار شده‌م نیست. منظورم عکس‌هایی که با توجه به حس و حال اون لحظه و با علم به اینکه روزی مرورشون‌کنم ... #travel #memory #colombia #shotonnote8 #selfportrait
عکس‌هایی که تو این نه ماه سفر از خودم گرفتم رو مرور میکنم. منظورم سلفی‌ از صورتم تو فوکوس دوربین با گزینه‌ی "قشنگ کن" برای اصلاح پوست‌ِ از آفتاب لکه دار شده‌م نیست.
منظورم عکس‌هایی که با توجه به حس و حال اون لحظه و با علم به اینکه روزی مرورشون‌کنم گرفتم و فرستادم به آلبومی به اسم "بعدا برو سراغشون".
تو این آلبوم همه جور عکسی در همه حال و اوضاعی هست. از خستگی آفتاب زدگی تو آمازون، تا خوشحالی بعد از کلی رقص زیر بارون کوبا. از فرار به تنهایی بعد از یه روز شلوغ در جمع بولیوی و از احساس ناراحت تنهایی بعد از مدت‌ها بی‌هم‌صحبتی لذت بخش در پرو و غیره!
اما توی این آلبوم عکسی دارم که خوب یادمه. عکسی از من و افسردگی! دست در دست هم در یک روز زیبای بهاری در سفر! افسردگی؟ اونم تو سفر؟ آدم اصلا وقت نمیکنه! آره اگه سفر یک هفته، ده روز، یک‌ماه و... باشه و فشرده و پر از برنامه، احتمالا همچین کلمه‌ای معنا نداره. اما من خوب یادمه اون روز و در این عکس دچار افسردگی و سوال‌های "که چی و آخرش چی" شده بودم و از خودم این عکس رو گرفتم که وقتی سفر تموم شد و فقط قشنگیاش یادم میومد، بهم یاد آور بشه که حتی سفر قرار نیست راه فراری از زندگی باشه و شاید فقط آگاه‌ترت میکنه! اونم شاید!
این‌ها رو مینویسم برای اینکه این هفته‌ی بازگشت به خونه این حس داخل عکس تو خونه‌ی خودم با تخت و گلدون و پنجره‌های آشنا سراغم اومده بود. حس و دورانی آشنا برای بیشتر ادما و برای هر قشر و حال و زندگی در هر جایی! حس و حال و روزایی که در همسایگی سرخوشی و حال خوبی زندگی میکنه! فقط باید به خودم یادآور بشم که میگذره و برنامه‌ریزی هلم رو بیشتر کنم و خودم تلاش کنم و یادم باشه به قول شاعری اگه هنوز گاهی افسرده‌گی سراغت میاد یعنی هنوز نشانه‌هایی از شور زندگی با تو هست! -

پ.ن این هفته که گذشت از روزمره و زندگی و #افسردگی اینجا چیزی ننوشتم و استوری نذاشتم اما حالا فکر میکنم اشتباه کردم! زندگی و #روزمره و #سفر تصویر واقعی آدم‌هاست و من هم باید با این سیر جلو برم... قول میدم از الان این قسمتای زندگی رو هم باهم سفر کنیم:))
Read more
بسم الله الرحمن الرحیم ساعت از دوازده گذشت که فهمیدیم جوابها اومده... از هیجان نمیتونستم بخوابم! ...
Media Removed
بسم الله الرحمن الرحیم ساعت از دوازده گذشت که فهمیدیم جوابها اومده... از هیجان نمیتونستم بخوابم! زنگ زدم دوستم و گفتم بعد از اینکه جواب خودتو خوندی. برای من هم بزن. (اینترنت نداشتیم ) زنگ زد و با ذوق گفت: حاااانیه!! چه رشته ای میخواستی؟!!! داد زدم: وااای روانشناسی ؟! گفت: مبارکه! دو روز تموم ... بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت از دوازده گذشت که فهمیدیم جوابها اومده...
از هیجان نمیتونستم بخوابم!
زنگ زدم دوستم و گفتم بعد از اینکه جواب خودتو خوندی. برای من هم بزن. (اینترنت نداشتیم )
زنگ زد و با ذوق گفت: حاااانیه!! چه رشته ای میخواستی؟!!! داد زدم: وااای روانشناسی ؟! گفت: مبارکه!
دو روز تموم هرکی زنگ زد و هرکی پرسید چی قبول شدی، میگفتیم: روانشناسی بالینی...
خوشحال و ذوق زده بودم...چون دقیقا " همون چیزی که میخواستم " اتفاق افتاده بود.
تا اینکه بعداز دوروز، مامان فرصت کرد جواب کنکورم رو پرینت بگیره تا داشته باشیم.
و همین شد اول مصیبت و غم و غصه های من! :
" چی؟!! اینکه روانشناسی خالی نوشته! "
برای اطمینان رفتم کدرشته رو چک کنم، و وقتی
کد رو دیدم دنیا روی سرم آوار شد!!
من روانشناسی کودکان استثنائی قبول شده بودم!
در حالیکه به همه دوستان و اقوام و آشناها گفته بودیم بالینی قبول شدم! و درحالیکه هیچ اطلاعی از این رشته نداشتم!
نشستم روی زمین و های های گریه کردم!
حالم انقد بد بود که هیچ صدایی نمیشنیدم! و هیچی نمی دیدم! کم اتفاقی نیفتاده بود! اون چیزی که من میخواستم نشده بود ،این کم چیزی نیست!!! بابا و مامان چندساعت بعد هماهنگ کردن و من رو بردن پیش آشنایی که روانشناس بود. و ایشون توضیح داد که چه رشته خوبی قبول شدم.اما ته دلم باز راضی نبود! .

حالا بعد از گذشت شش سال، با اطمینان کامل میگم که اگر به عقب برگردم ، نه یک بار، که هزاران هزار بار دیگه همین رشته رو انتخاب خواهم کرد!!
و حالا بعد از گذشت شش سال ، خدا یک اصل بزرگ روتوی زندگی بهم یاد داده، اون هم این که: . " عَسَىٰٓ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَىٰٓ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ " .

همه ی چیزهایی که ما فکر میکنیم خوبن، شاید درواقعیت برای ما خوب نباشن! و همه ی چیزهایی که فکرمیکنیم بده و دوستشون نداریم، شاید برای ما بهترین باشن! .

سرنوشتمون رو بسپاریم به اونی که وجودمون رو ازش هدیه گرفتیم...
.

کی بهتر از خدا میدونه چی صلاح ماست و چی برای ما خوبه؟! ......
______________________
.

یکشنبه نهم اردیبهشت ماه، سال هزار و سیصد و نود و هفت
@rezvan139631 یک دنیا ممنونتم
@khanzadeh_mary دست بوسم
Read more
سلام به کنکوری های پرتلاش تقریبا پاییز هم تموم شد و داریم وارد زمستان میشیم<span class="emoji emoji2744"></span>️<span class="emoji emoji26c4"></span>️ اگه پاییز خوب مطالعه ...
Media Removed
سلام به کنکوری های پرتلاش تقریبا پاییز هم تموم شد و داریم وارد زمستان میشیم️ اگه پاییز خوب مطالعه نداشتی و با این امید که از زمستان شروع طوفانی داشته باشی خودتو آروم کردی ولی حجم عظیم مطالب عقب مونده ات این انگیزه رو ازت میگیره! اگه حس میکنی از رقبا عقب افتادی اگه هدفت برات دست نیافتنی شده🙄 ... سلام به کنکوری های پرتلاش

تقریبا پاییز هم تموم شد و داریم وارد زمستان میشیم❄️⛄️ اگه پاییز خوب مطالعه نداشتی و با این امید که از زمستان شروع طوفانی داشته باشی خودتو آروم کردی ولی حجم عظیم مطالب عقب مونده ات این انگیزه رو ازت میگیره!
اگه حس میکنی از رقبا عقب افتادی 😒

اگه هدفت برات دست نیافتنی شده🙄
اگه برنامه میچینی ولی درست عملی نمیشه😣
بیشتر از این وقتتو⏰ از دست نده
تا کنکور تقریبا 28 هفته باقیمانده 😩
این 28 هفته هم مثل همین فرصتی که گذشت عین چشم به هم زدن میگذره😱

ولی هنوز امیدی هست 🌈... ما برای شما برنامه 4 ماهه داریم
از ویژگیهای خوب این برنامه چیه؟😇 1️⃣ طی چهار ماه میتونی سه دور !! بله سه دور👌💪💪 کل دروس رو مطالعه داشته باشی و مرور کنی👊
2️⃣ این برنامه مستقل از آزمونهای آزمایشی هستش و میتونه یه وقفه باشه تا این چهارماه مطالبو عالی مطالعه کنی و برای آزمونهای بعد از عید موسسات آماده باشی🤓
3️⃣ از همه مهمتر دپارتمان دکتر رونقی هر دو هفته بطور منظم از تمام دانش آموزا آزمون آنلاین بعمل میاره و شما میتونید هر مبحثی که طبق برنامه مطالعه کردید بصورت آنلاین در سایت ما آزمون بدید و خودتونو با سوالات استاندارد با جامعه آماری بالا و رعایت زمانبندی بسنجید و کمتر از ۱۲ساعت کارنامه منسجم دریافت کنید.
4️⃣ یک دانشجوی پزشکی 👨‍⚕️👩‍⚕️و رتبه برتر کنکور تا انتهای این برنامه همراه شماست و هرشب شما رو پیگیری میکنه و تجربیاتشو در اختیارتون میذاره و با شما مشاوره تلفنی هم خواهد داشت
5️⃣ این برنامه برای افراد فارغ التحصیل یا عزیزانی که از درس دور بودن هم بسیار مفید خواهد بود
6️⃣ برنامه چهارماهه ما کاملا شخصی سازی شده هستش 😎متناسب با توان مطالعاتی شما، نقاط قوت و ضعف شما،برنامه امتحانی و کلاسهای تقویتی شما نوشته میشه و مباحثی که تمایل ندارید مطالعه کنید در برنامه لحاظ نخواهد شد ✅برنامه چهارماهه دپارتمان دکتر رونقی امتحانشو پس داده و هرساله دانش آموزان زیادی با این متد به نتیجه رسیدن
به آیدی زیر تلگرام بده تا کمکت کنیم از فرصت باقیمانده به بهترین نحو ممکن استفاده کنی
@DrRonaghy

برای رسیدن به هدفت باید پا 👣جای پای کسانی بذاری که این مسیرو رفتنو موفق شدن🏅🏆 💡💡شما هم میتونید با یک برنامه درست عقب موندگی هاتون رو جبران کنید
پس فرصت رو از دست ندید و همین حالا برای تهیه این برنامه شگفت انگیز از طریق راههای ارتباطی زیر با ما در ارتباط باشید👇👇 شماره دفتر ☎️02128424465
♦️آیدی تلگرام @DrRonaghy
♦️واتساپ 09120190548

#دکتررونقی #برنامه_چهارماهه
Read more
R هرشب مینویسم! از خودم! از تو!شاید فردا قصه هایمان و حرفهایم را در گوش دخترکم زمزمه کنم!دخترکی که ...
Media Removed
R هرشب مینویسم! از خودم! از تو!شاید فردا قصه هایمان و حرفهایم را در گوش دخترکم زمزمه کنم!دخترکی که همنام توست! بخواب که رفت شاید بر بالینش گریه کردم! شایدم پیشانی اش را بوسیدم! اصلا شاید نه... زندگی مشترکی در کار نباشد! چه بهتر! قدم زنان در پس کوچه ها،با تیکه ای از هر آهنگ بیادت میافتم! چرا دشمنی ... R
هرشب مینویسم! از خودم! از تو!شاید فردا قصه هایمان و حرفهایم را در گوش دخترکم زمزمه کنم!دخترکی که همنام توست!
بخواب که رفت شاید بر بالینش گریه کردم! شایدم پیشانی اش را بوسیدم! اصلا شاید نه...
زندگی مشترکی در کار نباشد! چه بهتر!
قدم زنان در پس کوچه ها،با تیکه ای از هر آهنگ بیادت میافتم!
چرا دشمنی میکنی با خودت!
سوال مکرر من از توست!شاید هم سالها گذشت و من در دود سیگارم هر نفس از تو یاد کردم! که کجاست ای یار آغوش تو؟
میترسم روی پلی از کنار هم رد شویم و تو در چشمانم خیره شوی و با خود فکر کنی چقدر آشنا!! یعنی کجا دیدمش؟
هنوز هم روبرویت دراز میکشم و تو میخندی!
ته ریشم را ریش مضحکی جایگزین میشود و کامل صورت غم زده ام را زیرش میپوشانم و تو میخندی!
یعنی میشود روزی که دیگر خم در ابرو نکشانی و دم به دم یادم نیفتی؟
خیانت هم لذتی دارد وقتی او را هرکست میدانی!
من از سه دیگر... !هنوز هم "سه" تورا میازارد؟؟؟مگر میشود مرا نخواهی؟؟؟
آنجا کمی دورتر یادی زنده به گور شده!یادی از من !هنوز زنده بود! دیدم چگونه بال و پر میزد!
و در من هنوز هم زندگی میکند رؤیاهایی که تو بازهم میخندی!روبروی کتابخانه ای ، در نقطه ای از همین اطراف ،روزی شاید دور ،بهم برمیخوریم و از دست تو میافتد،شاید رمان بامداد خمار،شاید یک فلش،نوار و یا هرچی !ولی من مطمئنم چیزی میافتد! شاید هم یک اتفاق!
تو در چهره ى پوشیده ام بازهم میبینی و از چشمانم میشناسی!بازهم لبخند هایت و من تنها و تو همیشه "دو"...
"رزگار امینی"
Read more
 #سفرنامه . از اونجایی که این سفر برای خودم تجربه جالب و هیجان انگیزی بود تصمیم گرفتم راجع بهش اینجا ...
Media Removed
#سفرنامه . از اونجایی که این سفر برای خودم تجربه جالب و هیجان انگیزی بود تصمیم گرفتم راجع بهش اینجا بنویسم. دوستان عزیزمون به ما پیشنهاد این سفر رو دادن. قبلا چند سال متوالی خودشون در این فصل رفته بودن و نیاز ها و فرصت های خوب اون محل رو میدونستن.زحمات تدارکات و هماهنگی ها هم بیشتر با خودشون بود. ما ... #سفرنامه
.

از اونجایی که این سفر برای خودم تجربه جالب و هیجان انگیزی بود تصمیم گرفتم راجع بهش اینجا بنویسم.
دوستان عزیزمون به ما پیشنهاد این سفر رو دادن. قبلا چند سال متوالی خودشون در این فصل رفته بودن و نیاز ها و فرصت های خوب اون محل رو میدونستن.زحمات تدارکات و هماهنگی ها هم بیشتر با خودشون بود.
ما هم دلمونو زدیم به دریا و برای اولین تجربه شب مانی در طبیعت باهاشون همراه شدیم و با تجربه گذراندن شبی بهاری در جزیره و آسمان پرستاره، خاطره ای فراموش نشدنی رو برای خودمون ثبت کردیم که قطعا به کسانی که واقعا طبیعت رو دوست دارن و میخوان چند روزی از زندگی ماشینی دور باشن توصیه میکنم
.
سد دز بیش از ۵۰ سال پیش بر روی رودخانه دز ، در استان خوزستان و در شهرستان اندیمشک واقع شده برای رسیدن به این محل باید از دزفول گذر کنین و بعد راه شهیون (shehyoon) را پیش بگیرید.
بعد از گذشتن از بیشه بزان و قبل از بازارگه به سمت چپ به سمت روستاهای اسلام آباد و پامنار رو بگذرونین.چند مغازه موقت در زیر چادر و تعداد محدودی خانه اجاره ای در روستا وجود داره، اما بهتره که مایحتاج رو از مبدا یا نهایتا دزفول تهیه کنین و وارد مسیر بشین
در انتهای راه قایق ها اماده هستن که میشه ماشین رو در پارکینگ گذاشت و با قایق یکی از سواحل منطقه رو انتخاب کرد.
ما یک ساحل بکر انتخاب کردیم که ایرادش مسیر طولانی از اب تا محل دایر کردن کمپ بود و روز اول رسیدن واقعا حمل وسایل با اون خستگی ۷ ساعته راه از اصفهان طاقت فرسا بود اما بخاطر اختصاصی بودنش ارزشش رو داشت. از ساعت ۱۰ صبح افتاب زیاد میشد و آبتنی بسیار دلچسب
کل روز ابتنی و بازی و فراهم کردن بساط ناهار و شام بود که محیط اونجا پر بود از محدودیت هایی که تبدیل میشد به فرصتی برای لذت بردن
قطعا سختی هایی داشت ولی بعد از برگشتن ازونجا دل آدم برای اون طبیعت بکر و تک تک سختی هاش تنگ میشه. مخصوصا برای شب اول و اومدن شغال ها پشت چادر😂🤣😁
.

اولین و مهمترین نکته برای کمپینگ و سفر های شب مانی در طبیعت داشتن همسفر و همراه های شاد و اهل دل و قطعا داشتن روحیه کار گروهیه
ممنون از همه همراه های گلمون که کنارشون کلی به ما خوش گذشت و یک خاطره عالی برامون ساخته شد.
مخصوصا ایمان و مهسای عزیز که کلی برای تدارکات و .. خسته شدن😘
@atrimahsa
@imanzakeri
@sana.a.t.r
@_sharmita_a
@e.z.harandi
@sama_elixir
@sdf_ra
@afagh_sb
@goly_razazzi
@ali_atrian

پ.ن: عکسها رو هم همسر جان با گوشی موبایل گلکسی نوت 4 گرفته، خیلی باذوق و خوب گرفته واقعا😉😍 @alikefayati

#سفرنامه
#کمپینگ
#سد_دز_اندیمشک
Read more
اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی ...
Media Removed
اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! گاهی دوست میداریم وگاهی متنفر میشویم.......... ... اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
گاهی دوست میداریم وگاهی متنفر میشویم.......... یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
يك سال ديگه گذشت و بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روم گذاشتنا پر كنم. خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحه‌ام را كم غلط تحويل بدهم.  یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع...........
روز قشنگیه!!!!!!!!
همیشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن
و این خودش روزو قشنگتر می کنه
واما ارزوم روز تولدم:
 بزرگترین آرزوی من اینه كه به تمام آرزوهام برسم...................................
#تولد
#۱۳_آبان
Read more
⁦<span class="emoji emoji2764"></span>️⁩<span class="emoji emoji1f493"></span><span class="emoji emoji1f493"></span><span class="emoji emoji1f493"></span><span class="emoji emoji1f493"></span><span class="emoji emoji1f493"></span>⁦<span class="emoji emoji2764"></span>️⁩ چقدر زود گذشت ... . هم چون یک چشم بر هم زدن گذشت،شیرین و زیبا با تمام پستی و بلندی ها ...
Media Removed
️⁩️⁩ چقدر زود گذشت ... . هم چون یک چشم بر هم زدن گذشت،شیرین و زیبا با تمام پستی و بلندی ها ی زندگی. و حال  هشتمین سالگرد ازدواجمون رو همراه دو فرشته نازنین که خدا بهمون هدیه داده  جشن میگیریم....... ⁦️⁩️⁩هشتمین سالگرد زندگی مشترک⁦️⁩️⁩ ⁦️⁩️⁩۱۳۸۹/۰۴/۰۸⁦️⁩️⁩ ⁦❤️⁩💓💓💓💓💓⁦❤️⁩ چقدر زود گذشت ... .

هم چون یک چشم بر هم زدن گذشت،شیرین و زیبا با تمام پستی و بلندی ها ی زندگی.

و حال  هشتمین سالگرد ازدواجمون رو همراه دو فرشته نازنین که خدا بهمون هدیه داده  جشن میگیریم....... ⁦❤️⁩💞⁦❤️⁩هشتمین سالگرد زندگی مشترک⁦❤️⁩💞⁦❤️⁩ ⁦❤️⁩💞⁦❤️⁩۱۳۸۹/۰۴/۰۸⁦❤️⁩💞⁦❤️⁩
_________ نام کتاب: سن عقل نویسنده: ژان پل سارتر مترجم: حسین سلیمانی نژاد ناشر: چشمه درباره ...
Media Removed
_________ نام کتاب: سن عقل نویسنده: ژان پل سارتر مترجم: حسین سلیمانی نژاد ناشر: چشمه درباره کتاب: داستان زندگی معلم فلسفه‌ای به نام "ماتیو" را روایت می‌کند که به دنبال راهی برای جلوگیری از به‌دنیاآمدن فرزند ناخواسته‌اش به هر دری می‌زند. او به دنبال پیداکردن راهی و پولی برای راحت‌شدن ... _________
نام کتاب: سن عقل
نویسنده: ژان پل سارتر
مترجم: حسین سلیمانی نژاد
ناشر: چشمه
درباره کتاب:
داستان زندگی معلم فلسفه‌ای به نام "ماتیو" را روایت می‌کند که به دنبال راهی برای جلوگیری از به‌دنیاآمدن فرزند ناخواسته‌اش به هر دری می‌زند. او به دنبال پیداکردن راهی و پولی برای راحت‌شدن از شر موجود سومی است که می‌پندارد باعث ازبین‌رفتن آزادی‌اش می‌شود. به این ترتیب قهرمان داستان به‌تدریج از گذشته‌ی خود دور شده و پیوندها را قطع می‌کند؛ اما سرانجام به این نتیجه می‌رسد که در جست‌وجوی آزادی ناکام بوده و خود را تبعیدشده‌ای می‌بیند که محکوم به آزادی است. گفتنی است رمان "سن عقل" در سال ۱۹۴۴ انتشار یافت و تاثیرات این رمان پس از گذشت یک سال و هم‌زمان با پایان جنگ دوم جهانی سریع‌تر آشکار شد و مورد اقبال بیشتری قرار گرفت.

#کتاب #کتابخوانی #مطالعه #معرفی_کتاب #نشرچشمه #سن_عقل #ژان_پل_سارتر #شهرفرهنگ #شهر_فرهنگ‌‌‌ #bookshop #book #bookstore  #shahrefarhang #share_farhang #kerman

Telegram.me/shahre_farhang
Read more
 #سنگ_معدن «اگر مسئولیت یک صحرا را به بخش دولتی واگذار کنید بعد از گذشت پنج سال با کمبود شن مواجه میشوید.» میلتون ...
Media Removed
#سنگ_معدن «اگر مسئولیت یک صحرا را به بخش دولتی واگذار کنید بعد از گذشت پنج سال با کمبود شن مواجه میشوید.» میلتون فریدمن خداروشکر که در کشور عزیزمان بخش دولتی بسیار قوی و با تفکر و عاقلانه رفتار،میکند،، چنین دولتمردانی فقط،در بلاد کفر هستند،،ما که نداریم.. فقط اگر امکان داشت یه نگاهی هم ... #سنگ_معدن
«اگر مسئولیت یک صحرا را به بخش دولتی واگذار کنید
بعد از گذشت پنج سال با کمبود شن مواجه میشوید.»
میلتون فریدمن
خداروشکر که در کشور عزیزمان بخش دولتی بسیار قوی و با تفکر و عاقلانه رفتار،میکند،،
چنین دولتمردانی فقط،در بلاد کفر هستند،،ما که نداریم..
فقط اگر امکان داشت یه نگاهی هم به بخش سنگ کشور نمایید و اندکی از دلارهای نفتی را پشتوانه این صنعت قراردهید..
باتشکر از زحمات شما،، دولتمردان سخت کوش و تلاشگر و سازنده،،،
Read more
﷽ . [یٰـا حبیــــب البـاکیـــن... منـم گـریه کنـت... یٰـا عـزیـــزالـزهــــــــرا... منـم ...
Media Removed
﷽ . [یٰـا حبیــــب البـاکیـــن... منـم گـریه کنـت... یٰـا عـزیـــزالـزهــــــــرا... منـم سیــنه زنـت...] . من که بی دعوت و سر خود، نرسیدم به حضور من سفارش شده ی #حضرت_مادر باشـــــــــم . . تـو کـودکی چه شبا که ضبط روشن میکردمو با روضه ها از فراق کربلا گریه میکردم... میگفتم فقط ...
.
[یٰـا حبیــــب البـاکیـــن... منـم گـریه کنـت...
یٰـا عـزیـــزالـزهــــــــرا... منـم سیــنه زنـت...]
.
من که بی دعوت و سر خود، نرسیدم به حضور
من سفارش شده ی #حضرت_مادر باشـــــــــم
.
.
تـو کـودکی چه شبا که ضبط روشن میکردمو با روضه ها از فراق کربلا گریه میکردم...😅
میگفتم فقط #یههههههههه بار برم کربلا دیگه آرزویی ندارم...
خیلی کامل نمیدونستم چیه... چه جایگاهی داره... چه برکاتی داره اما از ته دل آخر آرزوهام ختم میشد به کربلا...
مامانم اکثر شبا از صدای ولو آرومم بیدار میشد میگف چیه میگفتم ینی زنده ام یه بار برم کربلا؟!
تا این حد..😂
اما توفیق حاصل نمیشد...
.
از بچگی آرزو و بیقراری بوووود تا سال ۹۱ که برای اولین بار حضرت اربــــاب ذره پروری کردن طلبیدن...
.
ما اونجا بودیم ضریح جدید افتتاح شد...😍❤️
.
هرکی از آشناها و اقوام میدید میگفتن روزی هرسالتون باشه...
تو دلم غوغایی میشد واقعااا مییییشه هرسال برم زیارت ارباب؟! مگه میشه... مگه قابلم؟!
.
به نظرم یه آروزی فوق محال بود احساس میکردم همین یه بار بوده که طعم بهشتو چشیدم...
اما به دعاشون آمین میگفتم...😞
.
تا نرفته بودم بیتابیه یه جور بود...
وقتی که دیگه رفته بودم..............
بیقراریه بیشتر شد😂
اون موقه ندیده بودم... اما وقتی دیدم... دیدم واقعا نمیشد به اون یک سال اکتفا کرد... مگه نمیگن پدر عالمن؟!
میشه آدم باباشو یه بار ببینه؟
.
به قول امام صادق کسی که حتتتتی خیلیییییی زیر خط فقره سالی یه بارو باید قرض کنه بره... دیگه چه برسه اونی که شرایط مالیش تقریبا جفت و جوره...
.
ولی به حمدالله مهربون اربابم اون سفر اولو سفره آخر قرار نداد...
فرای تصورم شرمنده ام کردن...✋
.
.
این زیارت هم الحمدلله با کرامتای بی حدش گذشت...
خیلیاتون تو دایرکت یا تو لایو درد دلتونو گفتین...
منم به شرط لیاقت به ارباب انتقال دادم...
الهی آبرومو بخرن و حاجت رواتون کنن...
.
.
.
#کربلا_هرکس_نرفته_از_حسن_خواهش_کند...💚
#خـدا_هرآنچه_کند_از_توام_جدا_نکند...💔
#دارد_همه_چیز_آنکه_تو_را_داشته_باشد...😔💖
#غیر_از_تو_نداره_دلم_میلی...
#به_زودی_قسمت_تک_تکتون...🙋‍♀
#ببخشید_خیلی_استوری_گذاشتما...🙊
#میخواسم_روح_شمام_مهمان_بشه...
#یاعلـــــــــــــــــــــــــــــــــــی
Read more
بینی گوشتی به نوعی از بینی گفته می شود که ضخامت پوست در ناحیه نوک بینی زیادتر از حدود چهار میلیمتر است ...
Media Removed
بینی گوشتی به نوعی از بینی گفته می شود که ضخامت پوست در ناحیه نوک بینی زیادتر از حدود چهار میلیمتر است و اغلب نمای پوست پرتقالی دارد. پره های بینی می توانند ضخیم باشند و غضروفهای نوک بینی معمولا نازک و ضعیفند. انجام موفقیت آمیز جراحی زیبایی برای این نوع بینی ، در صورت انجام صحیح عمل و پس از گذشت حداقل ... بینی گوشتی به نوعی از بینی گفته می شود که ضخامت پوست در ناحیه نوک بینی زیادتر از حدود چهار میلیمتر است و اغلب نمای پوست پرتقالی دارد. پره های بینی می توانند ضخیم باشند و غضروفهای نوک بینی معمولا نازک و ضعیفند.
انجام موفقیت آمیز جراحی زیبایی برای این نوع بینی ، در صورت انجام صحیح عمل و پس از گذشت حداقل یک سال و اغلب چند سال، به حدود هفتاد درصد رضایت بیمار می رسد.
ولی بیمار معمولا با این مقدار از تغییر راضی نیست و به دنبال جراحی که بتواند این دسته بیماران را عمل کند و نتیجه صد در صد رضایت بخش را تضمین کند می گردد. برخی از این بیماران هم به دام تزریق کوکتل و داروهای کوچک کننده بینی می افتند که در پستهای قبلی راجع به خطرات و عوارضش توضیح دادیم. در نهایت امر با وجود تغییرات مثبت و زیباتر شدن بینی، بیمار از نتیجه عمل راضی نخواهد بود.
قبل از تصمیم گیری برای عمل بینی گوشتی از مشاوره جراحان با سابقه بهره ببرید، و نهایتا به یاد داشته باشید که بینی گوشتی لیاقت عمل شدن ندارد
Read more
. دوستین با هم 🧐🤪 اگه جواب نداد دیگه بلاکش کنین ای خدا #برنده_باش . . اولین قسمت از مسابقه «برنده باش» ۲۵ مرداد ماه با اجرای سوپراستار بر روی آنتن رفت. . @rezagolzar . شرکت‌کنندگان از ماه گذشته با ارسال نام کوچک خود به سامانه ۱۰۰۰۸۸۰ برای حضور در این مسابقه ثبت نام کرده‌اند. نکته جالب ... .
دوستین با هم 🧐🤪 اگه جواب نداد دیگه بلاکش کنین 😂 ای خدا 😅 #برنده_باش .
.
اولین قسمت از مسابقه «برنده باش» ۲۵ مرداد ماه با اجرای سوپراستار بر روی آنتن رفت.
.
@rezagolzar ❤
.
🔹شرکت‌کنندگان از ماه گذشته با ارسال نام کوچک خود به سامانه ۱۰۰۰۸۸۰ برای حضور در این مسابقه ثبت نام کرده‌اند. نکته جالب اینکه تاکنون و با گذشت تنها یک ماه، افراد بسیاری برای حضور در استودیوی این مسابقه اعلام آمادگی کرده‌اند.
.
🔹همچنین براساس برنامه‌ریزی‌ها، «برنده باش» به صورت دو روز در هفته (پنجشنبه و جمعه شب‌ها) ساعت ۲۲:۴۵ روی آنتن شبکه سوم سیما می‌رود.
...
۹۷/۵/۲۷
#rezagolzar #mohammadrezagolzar #rezzar #golzar #superstar #starfashion #athlete #photomodel #malemodel #menstyle #stylish #fashion #hairstyle #international #celebrity #actors
#محمدرضا_گلزار #رضاگلزار #سوپراستار #برنده_باش_شبکه3_مسابقه #مجری #تلویزیون #tv3 #گلزار
Read more
. همون طور که در فیلمسازی، تلویزیون و سینما فضای کاری خودشون رو دارند و باید با توجه به سبک خودشون در ...
Media Removed
. همون طور که در فیلمسازی، تلویزیون و سینما فضای کاری خودشون رو دارند و باید با توجه به سبک خودشون در اونها کار کرد، در عکاسی هم باید با توجه به جایی که عکس به اشتراک گذاشته میشه عکس رو انتخاب کرد . بر فرض عکس هایی که شاید از نگاه عکاسی عکس های خوبی باشند در اینستاگرام خیلی ازشون استقبال نشه و به چشم نیان ... .
همون طور که در فیلمسازی، تلویزیون و سینما فضای کاری خودشون رو دارند و باید با توجه به سبک خودشون در اونها کار کرد، در عکاسی هم باید با توجه به جایی که عکس به اشتراک گذاشته میشه عکس رو انتخاب کرد . بر فرض عکس هایی که شاید از نگاه عکاسی عکس های خوبی باشند در اینستاگرام خیلی ازشون استقبال نشه و به چشم نیان و جایگاه اونها شاید جاهای دیگه ای مثل به نمایش گذاشتن در یک گالری و یا ... باشه و همین طور بالعکس عکس هایی که شاید خیلی ارزش هنری نداشته باشند، در اینستاگرام طرفدار زیادی پیدا کنند و خیلی دیده بشن ...
برای پیج خودم اگر بخوام بگم ترکیبی از دو حالتش بوده یعنی عکس هایی رو گذاشتم با اگاهی به اینکه این عکس خیلی استقبال نمیشه ازش ولی عقل و قلب خودم به شدت بهش نمره ی قبولی داده و همینطور عکس هایی که خودم خیلی دوست نداشتم ولی جو اینستاگرام اون رو به شدت پذیرفته و از اون استقبال کرده. با گذشت پنج سال و عادی شدن وکمرنگ شدن این محیط ترجیح میدم که در جای مهم تری غافلگیرتون کنم و این لطفی رو که داشتید جبران کنم. این عکس متعلق به حمامی در بازار قم هستش که خیلی با صفا بود .
Read more
Tehran, Iran آنچه در یک هفته، پس از رسیدن گذشت؛ تا از پرواز نشستم، آقاجونم یکهو رفت کما، دستهاش رو ...
Media Removed
Tehran, Iran آنچه در یک هفته، پس از رسیدن گذشت؛ تا از پرواز نشستم، آقاجونم یکهو رفت کما، دستهاش رو گرفتم، بوسیدم. توی کما، دستهام رو فشار داد، سر به سرش گذاشتم، به مادربزرگ قول دادم که خوب میشود. چند ساعت بعد رفت، برای همیشه، مغزم باور نمیکند. . از شمال شهر به شرق میروم، به غرب، به جنوب تا بهشت زهرا، ... Tehran, Iran
آنچه در یک هفته، پس از رسیدن گذشت؛
تا از پرواز نشستم، آقاجونم یکهو رفت کما، دستهاش رو گرفتم، بوسیدم. توی کما، دستهام رو فشار داد، سر به سرش گذاشتم، به مادربزرگ قول دادم که خوب میشود. چند ساعت بعد رفت، برای همیشه، مغزم باور نمیکند.
.
از شمال شهر به شرق میروم، به غرب، به جنوب تا بهشت زهرا، روزی چندبار، توی ترافیک طاقت‌فرسا گیر میکنم، توی ماشین خوابم میبرد، توی پذیرایی، جلوی مهمونها، وسط مراسم. چشمهایم پف کرده.
.
سانی چندین بار به کلینیک و بیمارستان میرود، هربار با درد برمیگردد، قرار است زیر عمل برود‌، لبخند میزند، من گریه میکنم، صبح‌ها توی دستشویی، سر مزار، توی کلینیک، عصر سر میز غذا، شب توی تختخواب. عضلات صورتم درد می‌کند.
.
اینترنتم قطع میشود، احتیاج دارم، کارم گیر است، زنگ میزنم ایرانسل، دلم میخواد یقه‌ی اپراتور را بگیرم و بگویم این چه وضعش است، تقصیر او نیست، او هم یک قربانیست. وصل میشود، قطع میشود، وی‌پی‌ان کار نمیکند، زیر لب فحش میدم، گلویم گرفته.
.
توی مترو، تو ترافیک، در رادیولوژی، در بیمارستان، غسالخانه، سر کوچه، تو مغازه، در فامیل، اعصاب ندارند، حق دارند که اعصاب نداشته باشند، بیمارستان شبیه میدان جنگ است. حیف از هوای اردیبهشتی، صدایم در نمی‌آید.
.
خبر میدهند که فندق بیمارستان است. در آی‌سی‌یو، احیا میشود، برایش یه عروسک خنگول از آنور آبها آورده‌ام، به من می‌گویند که وابسته‌ی عروسک قبلی شده، دلم می‌لرزد، میخواهم ببینمش، طاقت ندارم. دستم می‌لرزد.
.
دلم میخواهد بروم جایی که بی‌خبری‌ست، به من اخبار بد ندهند، بروم یک سیاره دیگر و فراموشی بگیرم و تصور کنم که زندگی زیباست، شبیه عکس‌های اینستاگرامی که هر روز صبح‌بخیر میگویند. شانه‌هایم درد میکند.
.
#تهران_نامه #تناقض_در_اینستاگرام #به_اندازه_یک_هفته_حرف_دارم
#کاش_بودی_و_میدیدی
Read more
. تا حالا شده تو ماشین باشید یه دفعه چشتون به ویترین یه مغازه بخوره که خوشتون بیاد؟ به زور جای پارک ...
Media Removed
. تا حالا شده تو ماشین باشید یه دفعه چشتون به ویترین یه مغازه بخوره که خوشتون بیاد؟ به زور جای پارک پیدا می کنی میری سمتش... اما انگار فقط از دور قشنگ به نظر میرسیده! برمی گردی سمت ماشین میبینی جریمه هم شدی! خیلی از آدما تو زندگی مثل اون مغازه ها میمونن... فقط مراقب باشیم که به خاطرشون جریمه ... . تا حالا شده تو ماشین باشید
یه دفعه چشتون به ویترین یه مغازه بخوره که خوشتون بیاد؟
به زور جای پارک پیدا می کنی
میری سمتش...
اما انگار فقط از دور قشنگ به نظر میرسیده!
برمی گردی سمت ماشین میبینی جریمه هم شدی!
خیلی از آدما تو زندگی
مثل اون مغازه ها میمونن...
فقط مراقب باشیم که به خاطرشون جریمه نشیم ...
_________________________________________

سلام طاعاتتون قبول حق 🙏
به چشم هم زدنی ۱۱ روز گذشت از رمضان...
قبول باشه از همتون 🙏
کرم طالبی میتونه یه گزینه ی خنک باشه برای افطار، سریع آماده میشه و کم شیرینی هم هست، با انواع میوه ها میتونید این دسر رو آماده کنید فقط بیشتر از یک روز نمیشه نگهداری کرد چون به خاطر میوه آب میندازه... لایکا هم که داره روز به روز آب میره 😜

#کرم_طالبی:
طالبی خرد شده ۱ لیوان
شیر ۱ لیوان
شکر ۳ قاشق غذاخوری
ژلاتین ۱ قاشق غذاخوری
بستنی وانیلی ۲ قاشق غذاخوری
اگه طالبی شیرین بود از مقدار شکر کم کنید... ژلاتین رو روی کمی آب سرد میریزیم و روی بخار کتری میزاریم تا کاملا شفاف بشه، طالبی ، شیر ، بستنی و شکر رو توی مخلوط کن ریخته تا کاملا مخلوط بشن ژلاتین رو هم اضافه کرده و مخلوط میکنیم ، کف قالب مورد نظرتون رو چرب کنید و مواد رو داخلش بریزید و اجازه بدید حداقل ۵ ساعت تو یخچال بمونه بعد داخل ظرف برگردونید ، من قالب تارت استفاده کردم و روی دسر هم چند قاشق ژله طالبی ریختم ... #دسر_گلپونه
Read more
امروز در شرایطی گذشت که نرخ هر دلار از هفتاد و دو هزار و پانصد ریال هم گذشت. یعنی یک واحد پول کشور امریکا الان به اندازه هفتاد و دو هزار و پانصد واحد پول ایران می ارزه. و این در حالیه که این رقم فقط توی چند ماه بیشتر از دو برابر شده و توی چند ماه تورم صد و ده درصدی رو تجربه کردیم. حالا واقعا حکومت برای جبران ... امروز در شرایطی گذشت که نرخ هر دلار از هفتاد و دو هزار و پانصد ریال هم گذشت.
یعنی یک واحد پول کشور امریکا الان به اندازه هفتاد و دو هزار و پانصد واحد پول ایران می ارزه.
و این در حالیه که این رقم فقط توی چند ماه بیشتر از دو برابر شده و توی چند ماه تورم صد و ده درصدی رو تجربه کردیم.
حالا واقعا حکومت برای جبران کردن این تورم و افزایش فقر چه کار خواهد کرد؟
توی سی و نه سال اخیر نرخ دلار هزار و سی و نه برابر شده یعنی بیشتر از هزار برابر فقیرتر شدیم.
به نظرتون برای جبرانش اینها چی کار می کنن؟ اصلا به فکر جبران کردن هستن؟
.
وقتی می خوایم از جبران کردن صحبت کنیم می تونیم از این اصطلاح استفاده کنیم:
Make up for
.
Jimmy made up for being late by apologizing to Sara.
جیمی با عذرخواهی از سارا تاخیرش رو جبران کرد.
.
حالا لطفا جای خالی رو پر و کامنت کنید:
No amount of money can make up for the .... of a child.
1- die 2- dead 3- death . .

۴۵% تخفیف ویژه
دوره سوپر کپسول آنلاین انگلیسی
ترم تابستان
شروع: تیر ماه
لطفا برای ثبت نام در تلگرام پیام دهید:
۰۹۳۹۹۹۸۷۶۹۹
اطلاعات بیشتر در کانال تلگرام: @mrrezayiclass . .
.
.
برای ثبت نام دوره های حضوری لطفا با دفتر تماس بگیرید: ۲۲۷۱۸۹۰۰
Read more
سعید حسنی‌پور در گفتگو با گیل نگاه ضمن قدردانی از مدیرکل سابق اداره کل ورزش و جوانان استان گیلان گفت: ...
Media Removed
سعید حسنی‌پور در گفتگو با گیل نگاه ضمن قدردانی از مدیرکل سابق اداره کل ورزش و جوانان استان گیلان گفت: حالا که این تغییر در راس اداره کل ورزش و جوانان رخ داده، نوع انتصاب را باید به فال نیک گرفت، چرا که می‌توانیم به ادامه‌دار بودن انتصاب بانوان و جوانان در پست‌های مدیریتی کشور، خاصه استان گیلان امیدوار ... سعید حسنی‌پور در گفتگو با گیل نگاه ضمن قدردانی از مدیرکل سابق اداره کل ورزش و جوانان استان گیلان گفت: حالا که این تغییر در راس اداره کل ورزش و جوانان رخ داده، نوع انتصاب را باید به فال نیک گرفت، چرا که می‌توانیم به ادامه‌دار بودن انتصاب بانوان و جوانان در پست‌های مدیریتی کشور، خاصه استان گیلان امیدوار باشیم.

او همچنین با اشاره به آغاز سرپرستی خانم بخشی در ورزش استان ادامه داد: امیدواریم که با انتصاب ایشان، بانوان استان بتوانند هرچه بیشتر از ظرفیت‌های ایجاد شده در این حوزه برخوردار شوند.
حسنی‌پور تاکید کرد: ما خوشحالیم که با گذشت حدود یک‌سال از عمر دولت دوازدهم، وعده‌هایی که آقای رییس‌جمهور در حوزه استفاده از توانایی‌های بانوان و جوانان در ایام انتخابات به مردم داده بودند، به مرور تحقق پیدا می‌کنند و بسیار جای خوشبختی است که استان گیلان در تحقق این امر پیشتاز است. لازم است بگویم که جوانگرایی در گیلان با انتصاب جناب آقای سالاری به عنوان جوان‌ترین استاندار دولت در این استان آغاز شد و پس از آن با رویکردی که ایشان در استفاده از جوانان پیش گرفتند ما توانستیم خلاصه حضور این قشر را در پست‌های مدیریتی، احساس کنیم.
مربی تیم ملی کاراته با اشاره به اینکه، اداره کل ورزش و جوانان در واقع متولی اصلی امور مربوط به جوانان استان است گفت: خوشبختانه به همت مدیرکل سابق، ۱۶ نفر از قهرمانان ورزش استان در وزارت ورزش و جوانان مشغول به‌کار شدند. قهرمان بازیهای آسیایی اینچئون ادامه داد: با توجه به اینکه دوران بازی این عزیزان به پایان رسیده و البته با تاکید بر این موضوع که همگی دارای تحصیلات عالی هستند و حتی برخی از آنان جدای از سابقه قهرمانی، دارای تجربه کار در دیگر ادارات نیز می‌باشند انتظار می رود از این قهرمانان در پست‌های مدیریتی در حوزه ورزش بهره کافی برده شود.
حسنی پور گفت، بهره برداری از توانمندیهای نخبگان ورزشی همیشه یکی از دغدغه‌ها ي قهرمانان ورزشی استان بوده است.
نائب رییس کمیسیون ورزشکاران کمیته ملی المپیک ادامه داد: بنده مطمئنم استاندار گیلان نیز قطعا از این اتفاق، استقبال ویژه خواهد کرد و زمینه‌ را برای ادامه دار بودن این راه مهیا خواهد نمود.
او در انتها عنوان کرد: در پایان بنده به عنوان کسی که خاک ورزش خورده و در همین ورزش استان رشد پیدا کرده، از کسانی که به طرق مختلف دست به حاشیه‌سازی زده و می‌زنند می خواهم دست از اعمال خود بردارند و اگر هدفشان ترقی ورزش استان است،به اين مسير كه در جهت توسعه ادامه دارد بپيوندند تا همه در كنار هم بتوانيم در ورزش استان اثر گذار باشيم .
Read more
روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد #گنجشک هر روز با #خدا راز ونیاز ...
Media Removed
روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد #گنجشک هر روز با #خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت! فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان ... روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد #گنجشک هر روز با #خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت!

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: " مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. " فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست. " گنجشك گفت: " لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين  #طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.

سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين #مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت: " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. " اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...
Read more
. اگه کنار دل نگرونی های هُما و غیرت نقی ، ما هم برای دقایقی همه چیو فراموش کردیم و محو فیلم شدیم و بعضیامون ...
Media Removed
. اگه کنار دل نگرونی های هُما و غیرت نقی ، ما هم برای دقایقی همه چیو فراموش کردیم و محو فیلم شدیم و بعضیامون حتی لرزیدیم و بغض کردیم، بخاطر این بود که خانواه نقی معمولی درست یکی بود از جنس خودمون. خانواده ای که خانوادگی ، خوشی هاشونو دیدیم و سر شوخی هاشون بلند خندیدیم! و حس صمیمیتشون رو درک کردیم. حالا ... .
اگه کنار دل نگرونی های هُما و غیرت نقی ، ما هم برای دقایقی همه چیو فراموش کردیم و محو فیلم شدیم و بعضیامون حتی لرزیدیم و بغض کردیم، بخاطر این بود که خانواه نقی معمولی درست یکی بود از جنس خودمون.
خانواده ای که خانوادگی ، خوشی هاشونو دیدیم و سر شوخی هاشون بلند خندیدیم! و حس صمیمیتشون رو درک کردیم. حالا همین خانواده که همه چیش برامون آشنا بود ، اسیر داعش شد ...
نفهمیدیم، اما قبول کنید که اغلبمون تو ناخودآگاهمون برای لحظه ای خودمون و تک تک اعضای خانواده مون رو جلوی پای دشمن و زیر هدف گلوله تصور کردیم ... کدوم دشمن ؟
دشمنی که #تشنه به خونته و از #هیچ جنایتی دلش نمیلرزه. چون مزدش رو چیزی فراتر از پول و مقام میبینه. دشمنی که یقین داره در ازای بریدن سر من و توی ایرانیِ شیعه ، مزدش نشستن سر سفره پیغمبر و بهشت اعلیٰ و حورالعینِ !
.
.
شاید اینا رو مینویسم که به خودم بقبولونم که اصلا از اول قرار بود من بجای اون بچه سوری که بدون ترس از هجوم داعشیا ، بدن بی جون باباشو با دستاش رو زمین دنبال خودش میکشونه ، باشم.
اصلا هدف از اول هم منِ شیعه ایرانی بودم ...
از اول هم به زن ها و بچه ها و خون رگ های مردای ما چشم داشتن. و چون هرچقدر هم گذشت بهش نرسیدن ، وحشی تر شدن ...
.
.
با کسایی که خون سگ ها و گربه ها براشون رنگین تر از خون آدمیزاده ، حرفی ندارم. چون راستش اعصابشون هم ندارم 😑
ولی شما #هموطن ؛ من نمیدونم تو عقایدت چیه . اما اینو بدون. اگه محرما واسه امام حسین(ع) مشکی میپوشی و یه شب عاشورا هم شده با هر تیپ و قیافه و تفکر و اعتقادی ، میری روضه اباعبدالله ، همین کافیه برا متهم شدنت از طرف داعشیا.
همین برای اونها یعنی تو یک شیعه ایرانی الاصلی و وسیله ای برای رسیدنِ اون به بهشت!
پس تو رو به همون امام حسین ... بیا حرمت خون مدافعان حرم و خانواده هاشون رو نگه داریم ...
نمیدونم بچه هاشون تا بزرگ بشن چندبار با خودشون فکر میکنن که کدوم بی پدر مادری اون ماشه لعنتی رو کشید و بی باباشون کرد ...
.
.
.
[ بعد این صحنه ای که تو عکس میبینید کسی کات نمیده. سکانس بعدیش رو هممون میتونیم تصور کنیم.... اینجا ایرانه. جایی که مادرها جووناشونو، زن ها همسراشونو، و بچه ها باباشونو دادن، تا بجای اون زن، ما سوژه دوربین های داعشیا نشیم ..... فقط همین. ]
.
#پایتخت۵
#خداقوت
#الحمدلله ......
#اللهم_العن_قوم_الظالمین
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج 😔💔
.
Read more
‌ «دو ماه پیش، از پی آن خبر ناگوار بیماری و دستی که به جایی نمی‌رسید نشسته‌بودم به مزمزه‌ی هر آن چیز ...
Media Removed
‌ «دو ماه پیش، از پی آن خبر ناگوار بیماری و دستی که به جایی نمی‌رسید نشسته‌بودم به مزمزه‌ی هر آن چیز دیگری که از عباس کیارستمی می‌شد پیدا کرد. جایی در صفحات چنددهم جست‌وجوی یوتیوب بر خوردم به ویدئویی که نصرت پناهی‌نژاد در سفر کیارستمی به پالرمو از او گرفته بود. نیمه‌ی ابتدایی ویدئو کیارستمی‌ست ...
«دو ماه پیش، از پی آن خبر ناگوار بیماری و دستی که به جایی نمی‌رسید نشسته‌بودم به مزمزه‌ی هر آن چیز دیگری که از عباس کیارستمی می‌شد پیدا کرد. جایی در صفحات چنددهم جست‌وجوی یوتیوب بر خوردم به ویدئویی که نصرت پناهی‌نژاد در سفر کیارستمی به پالرمو از او گرفته بود. نیمه‌ی ابتدایی ویدئو کیارستمی‌ست که پرسه می‌زند میان کوچه‌ها و کلیساهای قدیمی و دیوارهای سنگی پالرمو، و بعد، کودکی که میان همان دیوارها تاتی‌تاتی می‌کند و شیطنت کیارستمی برای ورود به دنیای کودکانه‌ی او و باقی ماجرا، که خود داستان دیگری‌ست.
اما مقصودم انتهای ویدئو است. آن‌جا که کیارستمی روی تخت اتاق هتلش نشسته و درز لباسی را کوک می‌زند. دقایقی بیش به رفتن نمانده و اتاق تقریبا خالی است و چمدان‌ها لابد بسته.
پناهی‌نژاد از پشت دوربین با لحنی غمگین می‌گوید: «چقدر سریع گذشت.»
کیارستمی تقریبا بی‌معطلی نگاهش را از نخ و سوزن بالا می‌آورد و چشم‌هایش را برای لحظه‌ی کوتاهی تنگ می‌کند تا کلمات را به فراست احضار کند. و بعد، در حالی که به کوک‌زدن ادامه می‌دهد دو بیت از کلیم کاشانی می‌خواند:
«افسانه‌ی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با تو بگویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت.»‌
زندگی را آن‌قدر زنده می‌زیست که برای مردن همیشه جوان بود.»‌
----------
متن از آرش
----------
عکس به تاریخ اسفند ۱۳۸۸، خانه‌ی هنرمندان
#کیارستمی #kiarostami
Read more
. از چندین کیلومتر مانده به شهر کم کم چادرهای سفیدی نمایان می شد که اگر از حادثه زلزله اطلاعی نداشتم ...
Media Removed
. از چندین کیلومتر مانده به شهر کم کم چادرهای سفیدی نمایان می شد که اگر از حادثه زلزله اطلاعی نداشتم یاد مسافرت های نوروز می افتادم. . زمین هایی با وسعت زیاد که در کنار خانه باغی کوچکشان یک چادر هم دیده می شد؛ اما ورودی شهر چهره ایی دیگر داشت چادرهایی برپا بود به هم چسبیده با بند رخت هایی پر از لباس و ... .
از چندین کیلومتر مانده به شهر کم کم چادرهای سفیدی نمایان می شد که اگر از حادثه زلزله اطلاعی نداشتم یاد مسافرت های نوروز می افتادم.
.
زمین هایی با وسعت زیاد که در کنار خانه باغی کوچکشان یک چادر هم دیده می شد؛ اما ورودی شهر چهره ایی دیگر داشت چادرهایی برپا بود به هم چسبیده با بند رخت هایی پر از لباس و زنانی که در بیرون از چادرها مشغول شستن لباس و ظروف بودند.
.
هر چه جلوتر می رفتیم بر تعداد چادرها افزوده می شد...گویی پایانی وجود نداشت برای این ویرانی.... با چشم های م به دنبال مسکن مهری می گشتم که بخش زیادی از اخبار رسانه ها را در طول جریان اطلاع رسانی به مردم از مناطق زلزله زده را پر کرده بود..
.
و اولین منطقه ایی که برای بازدید آن رفتم مسکن مهر بود... اولین تصویری که با دیدن منطقه در ذهن م نقش بست سوریه بود...انگار به مناطق جنگ زده وارد شده بودم...
هیچ اثری از زندگی وجود نداشت گویی هزاران سال بود کسی آنجا زندگی نکرده بود... دیگر با گذشت سه ماه از زلزله بیشتر منطقه آوار برداری شده بود و جز اسکلت ساختمان ها چیزی وجود نداشت.
.
اولین چیزی که توجه من را به خود جلب کرد، از دور زن و مرد جوانی را میدیدم که داشتند با خانه ها عکس سلفی می گرفتند، کم کم به آنها نزدیک شدم و از صحبت های که داشتم متوجه شدم تعداد زیادی از ساکنین در این آپارتمان ها تازه عروس و داماد هایی بودند که تمام زندگی خود را از دست داده بودند وگاه گاهی برای دیدن خانه آرزوهایشان و به امید بازگشت به خانه هایشان به اینجا می آمدند؛ از خانه ویران شده شان عکس می گرفتند و در مورد آینده نامعلومشان صحبت می کردند ... کار هر روزشان پیگری اخبار بود و اگر مقامات یا ارگانی را در منطقه مشاهده می کردند، وضعیت شروع بازسازی ها را پیگری می کردند.
.
پ ن : در چند روز آینده دیده ها و شنیده هایم را با شما به اشتراک خواهم گذاشت. امیدوارم بتوانم با ارائه تصاویر و مطالب صحیح و خالی از اغراق، گامی بردارم جهت اطلاع رسانی به مردم و احتمالا برنامه ریزی هایی جهت ارائه خدمات بهتر در مناطق زلزله زده...
.
#earthquake #everydayIran #Iran
.
#سر_پل_ذهاب #کرمانشاه #ایران
Read more
. روزی بود و روزگاری، یکی بود و یکی هم نبود. در یکی از همین روزهای خدا، جوانی دانا و خردمند از راهی می‌گذشت. ...
Media Removed
. روزی بود و روزگاری، یکی بود و یکی هم نبود. در یکی از همین روزهای خدا، جوانی دانا و خردمند از راهی می‌گذشت. مردِ دیگری را دید که در حالی که افسارِ الاغی را به زور می‌کشد، ناسزاهایی را نثارِ ایل و تبارِ صاحب حیوانِ خسته‌اش می‌کند. وقتی به نزدیک هم رسیدند، پرسید: «صاحبِ این حیوانِ درمانده کیست که این ... .
روزی بود و روزگاری، یکی بود و یکی هم نبود. در یکی از همین روزهای خدا، جوانی دانا و خردمند از راهی می‌گذشت. مردِ دیگری را دید که در حالی که افسارِ الاغی را به زور می‌کشد، ناسزاهایی را نثارِ ایل و تبارِ صاحب حیوانِ خسته‌اش می‌کند. وقتی به نزدیک هم رسیدند، پرسید: «صاحبِ این حیوانِ درمانده کیست که این همه، همه کسانش را به باد ناسزا گرفته‌ای؟» می‌گوید: «صاحب این بَدکردار خودم هستم. اطاعتِ فرمان نمی‌کند، دیوانه‌ام کرده است نمی‌دانم که چه می‌گویم». رهگذر نگاهی به بارِ حیوان می‌کند که کمرش زیرِ سنگینی آن خَم شده است و یارای رفتن ندارد. می‌بیند یک طرفِ جَوال، گندم است و طرف مقابلش پر از سنگ است و خاک و کلوخ. می‌گوید: «رفیق، تو را باید به چه اسمی بخوانم؟»، پاسخ می‌دهد: «پسرِ خان هستم و به همین نام مشهورم». می‌گوید:«خان‌زاده عزیز، این زبان بسته خسته است. می‌بینم به جز گندم بارِ سنگ هم همراه داری، در کدام سرزمینی هستی که چنین چیزهایی در آنجا نیست؟» مردِ صاحبِ بار می‌گوید: «سنگ و کلوخ و خاک همه‌جا هست. اینکه می‌بینی نه از بَهرِ احتیاج است، برای آن خورجین از سنگ پر کرده‌ام که هر دو لِنگه برابر باشد و در راه گندم واژگون نشود». جوان در اندیشه آن است که حیوانِ بی‌نوا تاکنون از حماقتِ صاحبِ نادانش، دچار چه عذاب‌هایی که نشده است.

خان می‌پرسد به چه می‌اندیشی؟ می‌گوید: «رُخَصت بده تا چاره کار کنم تا هم تو با آسودگیِ خاطر بار به مقصد برسانی و هم این حیوانِ بی‌چاره جان از این بارِ سنگین به دَر بَرَد». جوانِ قصه ما بارِ سنگین را از دوشِ حیوان برداشته، سنگ‌ها را خالی، بعد گندم را دو قسمتِ برابر تقسیم کرده بارِ الاغ می‌کند و به رفیقِ خود می‌گوید: «حال، هم تو آسوده شدی و هم این زبان بسته از رنجی بزرگ خلاصی یافت. برو به سلامت. گاهی هم که خسته شدی، رفیقت اِبایی ندارد تا خودت را نیز بر پشتِ خود گیرد». خرِ بیچاره که از زیرِگرانیِ بار رهایی یافته است، قِبراق شروع به خواندن کرده و آماده فرمانِ حرکت می‌شود. مردک از درایت و هوشمندیِ رفیقِ تازه خود در شگفت شده، با خوشحالی دنبالِ خرِ راضی‌تر از خود راهی مقصد می‌شود اما هنگامِ خداحافظی می‌گوید: «نگفتی نامت چیست؟» - به زادم. نامت که نکوست بگو تا بدانم، این دانایی را از کجا آموخته‌ای؟ می‌گوید: «علم زیاد آموخته‌ام و از نوباوگی مجبورم کرده‌اند تا به جای بازی، درس و مشق بسیار داشته باشم. کودکی نکرده‌ام و در حسرتِ دورانِ بچگی که نیازموده‌ام همیشه خواهم سوخت چراکه تکرار ندارد.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
. بعد از گذشت تقریبا یک ماه... هنوزم روی تکرار پخش میشه تو مغزم... #شایع_از_اول . از اول ، از زیرِ ...
Media Removed
. بعد از گذشت تقریبا یک ماه... هنوزم روی تکرار پخش میشه تو مغزم... #شایع_از_اول . از اول ، از زیرِ صفر دوباره میریمش نیستم اهلِ موندنی که بو خدافظی میده تا یه تکونی ندی دعا نمیگیره یه نَمه سنگین بریز دیگه دوتا ببینیمت من زدم بیرون أ خونه أ هر چی بود اولش پاهام میرفتن اما دلم عقب میموند دیوونه ... .
بعد از گذشت تقریبا یک ماه...
هنوزم روی تکرار پخش میشه تو مغزم...
#شایع_از_اول
.
از اول ، از زیرِ صفر دوباره میریمش
نیستم اهلِ موندنی که بو خدافظی میده

تا یه تکونی ندی دعا نمیگیره
یه نَمه سنگین بریز دیگه دوتا ببینیمت

من زدم بیرون أ خونه أ هر چی بود
اولش پاهام میرفتن اما دلم عقب میموند

دیوونه خونه یه چی دیگست تا نرفتی تووش
هر چی فوت کردیم خنک شه باز دهن میسوخت

أ بوقِ سگ تا سوت و کورِ شبو دیدم من
تنهایی توو جمعِ دورِ همو دیدم من

دیدم سرِگذاب سر همو میزنن
گذاشتموشون یه طرف و خودمو یه طرف بعد

دیدم اینا کجان و ما کجا ، ما صافیم و اینا صاف نمیشن با اتو بخار
پشت قدیمی شده دیگه همه توو روت دوتان

نفهمی ضربه فنیت میکنن توو مشت و مال
اگه کَلَت تووش خرابه رَد کن یه نفری

وایسا پا خودت تا کَف بُر شه بغلیت
حرفِ مُفتو بزار مردم بزنن

تو خودتو بِکِش جلو هرطور که بلدی
سینتو صاف کن سرتو بالا بگیر

نشون بده برا هر عملی آماده ای
فقط جای آدما آماده رو کاناپه نی

اگه مسیرت سمتِ رفتنِ بیا با ما بریم

قبلِ اینکه بری ببین برا چی میری
به چی قراره برسی که پاش همه چی میدی

نمیخوام ببینم رفتی و تهش پیچیدی
یه روز بالاخره اوضاعِ خوبو همه میبینیمـــ

پا همش وایسادم برا داستان نویسا هم داستان دارم
توو راه همه دسته گُلا رو آب دادم
حالا بگو تو هم هستی بام یا نه

خدا رو شکر هنو رویِ خاک ــَم نه زیرش
هر روز که پا میشم میگم روزِ آخر همینه

کسی معنیِ زندگیو أ توو کتاب نفهمیده
چِته شاید خبرِ خوب توو سکانس بعدیه

تا حالا چند دفعه با سر رفتی توو دَر

چقد یادت دادن اونا که کمتر میدونن

ببین چیزایی که نداریم هم دستمونن
هستن که یه دلیل برا رفتنمون شَن

حالا پایه ای یه بار دیگه بریم از اولش
حاضری دیگه نپُرسی کی بهتر أ مَنه

بچه راه رفتنو نمیفهمه تا بیست قدم نره
اون ترسِ لامصبو بگیر سر أ تنش تا

اونجا که قرار داریم راهی نی مَرد
اونکه فکرِ بُرد بود بُرد یا اونکه بازی میکرد
بابا مُشتایِ تو خودشون شاه کلیدن
پایِ پیچ هم حتی بهتر از صد تا واسطه میپیچن

هر کی هر چی گفت شب جاش دَمِ درِ
بزار فِک کنن که کم داشتی یه نَمه

اینو گیر باشی فرداش میرسن
اصلِ اینه که همشو برداشتی یه تَنه

کامِ خوب بگیر بده توو
جوری که بعدش بگی آخ حاجی ترکوند

خودتو بزن به فازِ خودت گِره کور
أ پات بکَن به کوه برسون آآه
از اول

قبلِ اینکه بری ببین برا چی میری
به چی قراره برسی که پاش همه چی میدی
نمیخوام ببینم رفتی و تهش پیچیدی
یه روز بالاخره اوضاعِ خوبو همه میبینیمـــ
پا همش وایسادم برا داستان نویسا هم داستان دارم
#شایع
#از_اول
Read more
سند روایت مربوطه را در کامنت قرار دادم چند نکته: برای این ایه در روایات مصادیق دیگری نیز ذکر شده ...
Media Removed
سند روایت مربوطه را در کامنت قرار دادم چند نکته: برای این ایه در روایات مصادیق دیگری نیز ذکر شده است: از جمله در مورد امیرمومنان على (عليه السلام ) در فتح خيبر، يا مبارزه با ناكثين و قاسطين و مارقين یا در مورد یاران حضرت مهدی (عج) بحث بنده متکی به این نیست که لزوما قوم فارس را مصداق این آیه بدانیم ... سند روایت مربوطه را در کامنت قرار دادم

چند نکته:
برای این ایه در روایات مصادیق دیگری نیز ذکر شده است: از جمله در مورد امیرمومنان على (عليه السلام ) در فتح خيبر، يا مبارزه با ناكثين و قاسطين و مارقين یا در مورد یاران حضرت مهدی (عج)

بحث بنده متکی به این نیست که لزوما قوم فارس را مصداق این آیه بدانیم یا خیر. به هر حال این ایه مولفه های یک جامعه مطلوب را از نظر قرآن تبیین می کند. و هر قومی وظیفه دارد که به عنوان یک دستور اجتماعی خود را به این مولفه ها نزدیک کند

چند نمونه از نکات ایه برگرفته از تفسیر المیزان ذیل ایه شریفه:
- صفاتى كه در آيه شريفه براى مؤمنين واقعى ذكر شده، از مقتضيات دلهاى خالى از محبت كفار است هم چنان كه ضد آن صفات از مقتضاى دوستى با كفار است‏ .
- اوصافى كه در آيه شريفه آمده بى ارتباط با مضمون آيات قبل يعنى دوستى با يهود و نصارا نيست‏
چگونه ممكن است قلبى كه شيفته دشمنان خدا است محبت خدا را در خود جاى دهد:" ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ".
و از لوازم اين دوستى يكى اين است كه مؤمن در برابر اين كفار ذليل گردد و كفار بر مؤمنين سلطه پيدا نموده
يكى از لوازم آن سهل‏انگارى در جهاد عليه كفار و نارضايتى از جنگيدن با آنان است و يكى از لوازم اين نارضايتى اين است كه چنين كسى حاضر نيست در راه جهاد با كفار كه دوستشان دارد رنج جنگيدن و سفر و گرسنگى و تشنگى و هر محروميت ديگر را تحمل كند، پس كسى مى‏تواند اين ناملايمات را تحمل كند كه بطور كلى رابطه اجتماعى خود را با آنان قطع كند
- مراد از" ارتداد" و برگشتن از دين بنا بر آنچه كه گذشت همان دوستى با يهود و نصارا است
- مقام آيه مقام بيان اين نكته است كه دين حق از ايمان چنين مؤمنينى كه ايمانشان مشوب به دوستى با دشمنان خدا است بى نياز است، چون خداى سبحان چنين ايمانى را كفر و شرك خوانده و فرموده:" وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ" - دين خدا از اينگونه مردم بى‏نياز است، براى اينكه مردمى كه از ترس منافع مادى، خود را در ورطه مخالفت با خدا مى‏افكنند و با يهود و نصارا دوستى مى‏كنند، در صراطى قرار دارند كه آرام آرام نفاق در دلهاشان رخنه مى‏كند و قبل از گرفتار شدن به نفاق، مبتلا به بيمارى دل هستند، جماعتى هستند كه جمعى از آنان بيمار دلند،(فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فِيهِم‏) باكى ندارند از اينكه با از دست دادن سرمايه دين، دنيا را به دست آورند
#دوستی #حب #بغض #استکبارستیزی #دشمنی #سرزنش
#سلمان #قوم #فارس
Read more
. جنگ بود و صدام دست به حماقت عجیبی زد. نیروی هوایی عراق، در هفتم تیر ١٣۶۶ شهر «سردشت» را بمباران شیمیایی کرد. چهار نقطه پُر ازدحامِ شهر را. و فاجعه اتفاق افتاد: ۱۱۰ زن و مرد و کودک کشته شدند. چند هزار نفر مصدوم و مسموم. چنین شد که سردشت «نخستین شهر ِ شیمیایی جهان» نام گرفت. اما فاجعه به این ختم نشد. ... .
جنگ بود و صدام دست به حماقت عجیبی زد. نیروی هوایی عراق، در هفتم تیر ١٣۶۶ شهر «سردشت» را بمباران شیمیایی کرد. چهار نقطه پُر ازدحامِ شهر را. و فاجعه اتفاق افتاد: ۱۱۰ زن و مرد و کودک کشته شدند. چند هزار نفر مصدوم و مسموم.
چنین شد که سردشت «نخستین شهر ِ شیمیایی جهان» نام گرفت. اما فاجعه به این ختم نشد. فاجعه بعدی زمانی بود که اعضای شورای امنیت سازمان ملل، مصوبه‌ای را به رای گذاشتند؛ در محکومیت صدام و در محکومیت استفاده از سلاح شیمیایی. چه اتفاقی افتاد؟ آمریکا، آن را وتو کرد. آن را برای همیشه از دستور کار خارج کرد. به همین سادگی.
و باز فاجعه به این‌ها ختم نشد. بعد‌ها اسنادِ منتشر شده سازمان سیا، نشان داد که آمریکا از وقوع این حملات کاملا مطلع بوده و حتی عکس‌های ماهواره‌ای در اختیار صدام قرار داده بود.
امروز ۳۱ سال از آن روزِ شوم گذشت. مردمِ سردشت، امروز در خانه‌هایشان ماندند. صدام مُرد و جسدش هم پوسید؛ اما سردشتِ زخمى همچنان ایستاده. مثل سٓرو ایستاده. .
.
.
.
.
.
.
.
بعدنوشت : تمام هم پیمانان صدام حسین ، امروز با رنگ و لعابی دیگه در پی اهدافی شوم ترن
#مریم_رجوی ها و منافقین جانی و تمام هم پیمانان داخلی شاه فراری همه به فکر سعادت مردم ایران افتادند !!!! یک سری لاشخور هم که افتادند روی بیت المال و به چپاول و دزدی و .... مشغولند که خدا بی تردید تاوان تک تک خون شهدایی که برای اعتلا اسلام و نامش شهید شدند از همه این افراد خواهد کشید و وای بر احوالشون
اما هر چ قدر دزد زیاد باشه هر چ قدر هجمه تبلیغات و بوق و کرناهای معاویه های زمان زیاد باشه
هر چ قدر تهمت ها امیرالمومنین بخوره
و هر چ قدر علی ع تنها بمونه و حتی اگر 25 سال خانه نشین بشه
ذره ای از حقانیت علی ع کم نشد و نخواهد شد و ننگ و عذاب ابدی و وعده حتمی خدا قطعی و یقینی خواهد رسید !!
که #ان_وعدالله_الحق ! .
.
.
مواظب باشیم ما در هجمه #تبلیغات و بوق و کرناهای معاویه های زمان جز سپاه علیه علی و سپاه علیه اسلام نشیم !!!!!!
که بالیقین ملاقات با خدا و روز حساب بسی نزدیکه !
و #اسلام و #دین خدایی که به پاش خون هایی چون خون امیرالمونین و سیدالشهدا و خونهای کربلا ریخته شده ذره ای کار بر علیهش بی پاسخ نخواهد موند !!!!
.
.
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و اخر تابع له علی ذلک ...
.
.
.

پناه بر خدا ...
.
.
.
#سردشت #شیمیایی #ایران #ایرانی #آریایی #آمریکا #عراق .
.
.
.
مطالبه به حق با هم صدایی با منافقین و مریم رجوی ها و امثال دولت مردان آمریکایی که دستشون به خون همین مردم مظلوم ایران آغشته است متفاوته
.
Read more
تولدمه<span class="emoji emoji1f60d"></span><span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f495"></span><span class="emoji emoji1f60d"></span> تولد خودم مبارک باشه یک سال دیگه گذشت منم یک سال بزرگتر شدم… یـکسالی که نمی دونم ...
Media Removed
تولدمه تولد خودم مبارک باشه یک سال دیگه گذشت منم یک سال بزرگتر شدم… یـکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ »بشم یا نه ؟ … تونستم همونی باشم که هستم ؟ … نمی دونم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم… اما یک سال بزرگ تر و با تجربه تر شدم پس تلاش میکنم تا به آنچه می خوام برسم ....... ولی ... تولدمه😍💕💕💕😍 تولد خودم مبارک باشه

یک سال دیگه گذشت

منم یک سال بزرگتر شدم…

یـکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ »بشم یا نه ؟ …

تونستم همونی باشم که هستم ؟ …

نمی دونم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم… اما یک سال بزرگ تر و با تجربه تر شدم پس تلاش میکنم تا به آنچه می خوام برسم ....... ولی یکسال بزرگتر شدم…اونم خیلی سریع….
دلم می خواست امشب شما رو در شادی ام شریک کنم........
امروز من رو اساسی غافلگیر کردن اما بدون هماهنگی همین جور یهوو دو سه تا کیک با هم اومد😅 کسی کیک میخوره براش بفرستم😁؟؟؟
البته از بس هول شدم و شلوغ بود همین یک عکس موند که اونم به یادگار اینجا ماندگار خواهد شد.......
راستی دوستان مهربانم از تبریکهاتون خیلی خیلی ممنونم واقعا خوشحالم که دوستانی مثل شما دارم .... حجم دایرکت ها خیلی بالا بود ببخشید اگر هنوز جواب بعضی از دوستان رو ندادم .....💖💕💕💕💕💕💖
#هفت_خرداد #تولد #خردادی #شادی #کیک #عشق #مهربوتی #تولدمه #شادی #دورهمی
Read more
 #اعتکاف چهار،پنج سال پیش برای اولین بار دلم خواست برم اعتکاف حدودآ یک هفته مونده بود به شروع اعتکاف ...
Media Removed
#اعتکاف چهار،پنج سال پیش برای اولین بار دلم خواست برم اعتکاف حدودآ یک هفته مونده بود به شروع اعتکاف که به فرشته گفتم میای بریم اعتکاف؟گفت وااای آرههه خیلی دوس دارم کجا؟؟گفتم دیگه اونو خودمم نمیدونم خلاصه همون روز دوتایی رفتیم دمِ دونه دونه مسجدهای شهرک و سعادت آباد ولی یا اعتکاف نداشتن یا پر ... #اعتکاف
چهار،پنج سال پیش برای اولین بار دلم خواست برم اعتکاف حدودآ یک هفته مونده بود به شروع اعتکاف که به فرشته گفتم میای بریم اعتکاف؟گفت وااای آرههه خیلی دوس دارم کجا؟؟گفتم دیگه اونو خودمم نمیدونم😅
خلاصه همون روز دوتایی رفتیم دمِ دونه دونه مسجدهای شهرک و سعادت آباد ولی یا اعتکاف نداشتن یا پر شده بود🙁خلاصه که اندوهگین‌ناک بیخیال اعتکاف شدیم تا امسال فاطمیه یه شب نیلوفر تو هیئت بهم گفت فاطمه میخوایم اعتکاف ثبت‌نام کنیم میای؟گفتم نمیدونم حالا ببینم برنامه عید چیه بهت خبر میدم بعد اون موقع که اسم اعتکاف رو آورد یاد فرشته افتادم فرداش بهش گفتم میای بریم؟گفت وای آره بریم دیگه اینو گفت دودِلی منم برطرف شد و مدارک و هزینه رو فرستادیم برای ثبت‌نام و اینگونه از دو سه هفته قبل از عید قرار شد ما بریم اعتکاف❤
خلاصه که گذشت و شد جمعه و ما باید تا دوازده شب خودمونُ تحویل میدادیم به مسجد😅وسایلم رو با کلی سر و کله زدن با کوله‌‌ام که تو رو خدااا همه‌ اینا رو جا کن تو خودت جمع کردم😣آخه گفته بودن به هیچ عنوان چمدون نیارید تازه فکر کنید منی که میخوام دو روز برم مشهد یه چمدون با خودم میبرم🙈خلاصه که با کلی من بمیرم تو بمیری وسایلم رو تو یه کوله مسافرتی جا دادم و با فرشته رفتیم که معتکف بشیم😬
دروغ چرا؟!وقتی وارد مسجد شدیم و من فهمیدم فقط اندازه یه جانماز جا دارم که همونجا بشینم و نماز بخونم و بخوابم پلوی سوم و هفتممُ باهم خوردم اونم منی که تختم محدوده قرمزِ اتاقمه و هیچکس حتی حق نداره روش بشینه😣فقط اون لحظه با خودم گفتم این چه کاری بود کردی؟آخه اعتکاف اومدنت چی بود؟حالا چه جوری میخوای سه شبانه‌روز اینجا دووم بیاری؟😭ولی خب همه‌ی اینا رو تو دلم گفتم و اصلآ بروز ندادم که تا چه حد پشیمونم🙈وسایلمُ جا به جا کردم و نشستیم با بچه‌ها به خوراکی خوردن و حرف زدن و برای اولین بار در عمرم اون شب نماز شب خوندم و چه حس خوبی داشت😍خلاصه که سحری خوردیم و نماز جماعت هم خوندیم با اعمالِ شاغه چون امام جماعت مگه از سجده‌ی آخر پامیشد؟!هرچی خورده بودیم داشت میریخت بیرون😆خلاصه که بعد از نمازم اصن خوابم نبرد ولی خدایی سختیش فقط شبِ اول بود و بعدش انقدر فضای اونجا خوووب بود به حدی که دوست نداشتم تموم شه و دیشب که داشتیم خداحافظی میکردیم واقعآ یه غمی اومده بود تو دلم😭😭
خیلییی خوب بود خیلییی اصن نمیتونم توصیف کنم💖یه سختیِ فوق‌العاده لذت‌بخش💞
امیدوارم همه این حس خوبُ تجربه کنن🌹
این پرچم یازینب هم از سوریه آوردن و متبرک شده به ضریحِ حضرت زینب(س) و بی‌بی رقیه(س) ❤ عکس رو هم نیلو گرفته😍
Read more
Biscuit teacher and star candy drama 🏻‍ I don’t know wether you have watched this drama or not but I watched it recently it’s an old drama but The casts are:Gong Yoo & Gong Hyo Jin it’s a cute lovely romantic drama by these 2 I fall in love with their chemistry! Today it’s Gong Yoo Oppa ... Biscuit teacher and star candy drama 👩🏻‍🏫💑💕
I don’t know wether you have watched this drama or not but I watched it recently it’s an old drama but The casts are:Gong Yoo & Gong Hyo Jin it’s a cute lovely romantic drama by these 2 I fall in love with their chemistry!😍🙈👫💓💘💞
Today it’s Gong Yoo Oppa birthday happy happy birthday to this handsome cute & gentleman oppa 😍❤️❤️❤️🎂🎈🎉
Wish him all besties 😘✌🏻🙏🏻🌟❤️❤️❤️
Wish him get back with a good drama already miss him!❤️❤️❤️💛💛💛
#biscuitteacherandstarcandy
#gongyoo
#gonghyojin @rovvxhyo
تولد اوپای جذاب،دلبر،جنتلمن و کیوت و همه چیز تموم تیر ماهی گونگ یو مبارررررررک باشه 😍🎊🎉🎐🎂🍭❤️❤️❤️
اصلا متولدین ماه تیر را من عجیب دوست دارم همگی عزیز دلن 😍👌🏻♥️
خب من این سریال biscuit teacher & star candy رو همین چند وقت پیش دیدم اونم به سختی گیر آوردم میخواستم خیلی وقت پیش ببینم ولی اصلا لینک دانلود نداشت خلاصه اصلا گیر نیومد ببینم این سری یک سایتی خلاصه بعد تلاش های بی وقفه پیدا کردم ببینمش حجم قسمت هاش بالا بود ولی می ارزید این سریال قدیمی رو با بازی دوتا از بازیگرای محبوبم گونگ یو و گونگ هیو جین ببینم و واقعا عاشق کاپلشون شدم خیلی خیلی بهم میومدن و از همون سال که این سریالو بازی کردن شدن دوست های صمیمی همدیگه شدن 😍👌🏻👫💜❤️
(ساب فارسی هم نیافتم با ساب انگلیسی دیدم اینقدر پیگیر!😅😎😝)
فکر نکنم اینجا کسی دیده باشه از جمله اولین سریال های هر دو بوده که باعث شده ازینجا مطرح بشن!😌👌🏻♥️⭐️
(خلاصه ی داستان گونگ هیو جین معلم دبیرستان گونگ یوئه و گونگ یو پسر شر مدرسه است و خود گونگ هیو جین قبلا همین دبیرستان درس خونده بوده و خودش هم شر مدرسه بوده که اخراج شده حالا بعد گذشت چند سال معلم شده که به‌ همین جا فقط برگرده و شرط مدیر مدرسه اینه اگه استخدام بشی شرطش اینه گونگ یو رو‌ رام کنی و خب در ادامه گونگ یو عاشق معلمش میشه که از خودش ۶ سال بزرگ‌تره و خب میگذره یک مدت تا معلمش هم بعد مدتی میفهمه عاشق گونگ یو شده و بعد فارغ التحصیلی پسرمون اینا بهم میرسن خیلی عاشقانه و رومانتیک اصلا من عاشق جنتلمن بازیای این پسر بودم اینجا هنوز هم دلم تنگ میشه تیکه های این سریالو پلی می‌کنم میبینم!😍🙊👌🏻💘♥️♥️♥️)
Read more
. باکس آفیس: «انتقامجویان: جنگ بی‌ نهایت» سریعترین میلیاردی تاریخ سینما شد . - استقبال گسترده سینماروهای دنیا از فیلم جدید «انتقامجویان» رکورد جدیدی را به فهرست افتخارات اخیر این فیلم ابرقهرمانی اضافه کرد. «جنگ بی نهایت» با کسب مجموعا ۲۷۵ میلیون دلار در گیشه دنیا، رکورددار فروش دومین ... .
🌟باکس آفیس: «انتقامجویان: جنگ بی‌ نهایت» سریعترین میلیاردی تاریخ سینما شد
.
- استقبال گسترده سینماروهای دنیا از فیلم جدید «انتقامجویان» رکورد جدیدی را به فهرست افتخارات اخیر این فیلم ابرقهرمانی اضافه کرد. «جنگ بی نهایت» با کسب مجموعا ۲۷۵ میلیون دلار در گیشه دنیا، رکورددار فروش دومین هفته اکران در تمام دوران‌ها شد. پیش از این، فیلم ابرقهرمانی «پلنگ سیاه» دیگر محصول ۲۰۱۸ این رکورد را در دست داشت
.
- این فیلم در جریان آخرهفته‌ی دومش ۱۱۲ میلیون دلار دیگر فروخت تا یک پله پایین‌تر از «جنگ ستارگان: نیرو برمی‌خیزد» و یک پله بالاتر از «بلک پنتر»، در جایگاه دوم بهترین درآمد‌های هفته‌ی دوم تاریخ قرار بگیرد. نکته جالب این‌که تا امروز تنها پنج فیلم در دومین هفته اکران‌شان به فروش بالای صد میلیون دست یافته‌اند
.
- کل فروش این فیلم ۱۵۶ دقیقه‌ای بعد از دو هفته اکران در گیشه امریکا به بیش از ۴۵۳ میلیون دلار رسیده است. محصول جدید مارول و دیزنی در حالی با زنجیره‌ای از موفقیت‌های پی در پی و فراتر از انتظار روبه‌رو شده که هنوز در سینماهای چین به عنوان دومین بازار بزرگ سینمای جهان اکران نشده است. این فیلم بعد از ۱۱ روز اکران وارد باشگاه میلیاردی‌ها شد و رکورد میلیاردی شدن در کم‌ترین مدت زمان را زد. همچنین این فیلم موفق شده درآمد جهانی «شوالیه‌ی تاریکی برمی‌خیزد»، «جنگ داخلی» را پشت سر بگذارد و در جایگاه پانزدهم پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ گیشه‌ی جهانی قرار بگیرد
.
- اما کمدی عاشقانه «آنسوی عرشه» با بازی کرت راسل و گلدی هان، یکی از سه فیلمی بود که از جمعه گذشته اکران شد و با ۱۴ میلیون دلار فروش افتتاحیه در رده دوم جدول فروش قرار گرفت
.
- فیلم ترسناک «مکانی آرام» هم تنها با یک پله سقوط در پنجمین هفته اکرانش رتبه سوم جدول فروش را به خود اختصاص داد و در پایان تعطیلات آخر هفته موفق به کسب ۷.۵ میلیون دلار درآمد شد. کل فروش خیره‌کننده این محصول کم‌هزینه از مرز ۱۶۰ میلیون دلار در گیشه امریکا گذشت. در رده‌ی ششم جدول به دومین تازه‌اکران این هفته «تالی» (Tully) با بازی شارلیز ترون و مکنزی میرسیم که با فروش ضعیف ۳ میلیون دلاری مواجه شد
.
- اکشن «رمپیج»، نیز چهار میلیون دلار در چهارمین هفته‌ی اکرانش به دست آورد و مجموع فروش ۲۴ روزه‌اش را به ۸۴ میلیون دلار رساند. این فیلم ۳۷۹ میلیون دلار در دنیا فروخته است که آن را جلوتر از «پرندگان خشمگین» در جایگاه دوم پرفروش‌ترین فیلم‌های ویدیو گیمی تاریخ قرار می‌دهد
------------------------
#Avengers #InfinityWar #BoxOffice
#CinemaNewss_BoxOffice
Read more
تولدم شد و یک ‌سال دیگه هم گذشت… اولش همه شبیه هم هستیم، کوچولو و کچل! حتی صداهامون هم شبیه به هم‌دیگه‌ست. با ...
Media Removed
تولدم شد و یک ‌سال دیگه هم گذشت… اولش همه شبیه هم هستیم، کوچولو و کچل! حتی صداهامون هم شبیه به هم‌دیگه‌ست. با اولین گریه بازی شروع می‌شه هی بزرگ می‌شیم بزرگ و بزرگ‌تر اون‌قدر بزرگ که یادمون می‌ره یه روز کوچولو بودیم! دیگه هیچ چیزی‌مون شبیه به هم نیست، حتی صداهامون. گاهی با هم می‌خندیم، گاهی ... تولدم شد و یک ‌سال دیگه هم گذشت…
اولش همه شبیه هم هستیم،
کوچولو و کچل!
حتی صداهامون هم شبیه به هم‌دیگه‌ست.
با اولین گریه بازی شروع می‌شه
هی بزرگ می‌شیم
بزرگ و بزرگ‌تر
اون‌قدر بزرگ که یادمون می‌ره یه روز کوچولو بودیم!
دیگه هیچ چیزی‌مون شبیه به هم نیست،
حتی صداهامون.
گاهی با هم می‌خندیم،
گاهی به هم!
گاهی دوست می‌داریم و گاهی متنفر می‌شیم.
یک سال دیگه گذشت
يک سال ديگه گذشت و بايد صفحهٔ سفيد ديگه‌ای كه پيش روم گذاشتن‌و پر كنم.
خدا كنه امسال رو سفيد باشم و صفحه‌م رو كم‌غلط تحويل بدم.
یک سال بزرگ‌تر شدم
یک سالی که نمی‌دونم توش واقعاً تونستم “بزرگ” بشم یا نه؟
تونستم با مشکلات خودم کنار بیام؟
تونستم همونی باشم که می‌خواستم؟
تونستم بعضی از عیب‌هام رو برطرف کنم؟
تونستم کسی رو نرنجونم؟
تونستم دل کسی رو شاد کنم؟
نمی‌دونم…
باید فکر کنم…
شاید اون‌جوری که می‌خواستم باشم، نبودم
ولی یک سال بزرگ‌تر شدم
اونم خیلی سریع!
روز قشنگیه
همیشه روز تولد آدم قشنگه
و وقتی همهٔ اون‌هایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می‌گن، تازه می‌فهمی چه‌قدر زیادن آدم‌هایی که دوستت دارن!
و این خودش روزت رو قشنگ‌تر می‌کنه.
97.4.23
#تولد #تیر #مبارک #خوشی #کیک
Read more
Loading...
Load More
Loading...