Loading Content...

گریه می کرد گفت

Loading...


Unique profiles
82
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Kerman, Iran, Garmaseh, Esfahan, Iran, Saee Park-پارک ساعی
Average media age
863.7 days
to ratio
8.1
 # نویسنده_ناشناس از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی ...
Media Removed
# نویسنده_ناشناس از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این ... # نویسنده_ناشناس
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.
از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. به زودی برمی‌گردیم...»
چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند.
عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.
از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می‌شد.
روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم، داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد،....
Read more
Loading...
شفا دادن جوان فلج در کنار کعبه به اذن خداوند توسط امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری) . سبکی ...
Media Removed
شفا دادن جوان فلج در کنار کعبه به اذن خداوند توسط امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری) . سبکی از علمای بزرگ اهل سنت عمری می‌نویسد: روایت شده است که در اواخر شبی، امیر المومنین (علیه السلام) همراه فرزندانش حسن و حسین (علیهما السلام) کنار کعبه براى مناجات و عبادت آمدند؛ ناگاه علی ... شفا دادن جوان فلج در کنار کعبه به اذن خداوند توسط امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری)
.
سبکی از علمای بزرگ اهل سنت عمری می‌نویسد:

روایت شده است که در اواخر شبی، امیر المومنین (علیه السلام) همراه فرزندانش حسن و حسین (علیهما السلام) کنار کعبه براى مناجات و عبادت آمدند؛ ناگاه علی (علیه السلام) صدای جانگدازی شنید، دریافت که شخص دردمندى با سوز و گداز در کنار کعبه دعا می‌کند و با گریه و زاری خواسته‌اش را از خدا می‌طلبد. حضرت علی (علیه السلام) به امام حسن (علیه السلام) فرمود: نزد این مناجات کننده برو و ببین کیست و او را نزد من بیاور! امام حسن (علیه السلام) نزد او رفت، دید جوانی بسیار غمگین با آهی پرسوز و جانکاه مشغول مناجات است، فرمود: اى جوان، امیر المومنین (علیه السلام) تو را می‌خواهد ببیند، دعوتش را اجابت کن. جوان لنگان لنگان با اشتیاق وافر به حضور علی (علیه السلام) آمد، حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: حاجتت چیست؟ جوان گفت: حقیقت این است که من به پدرم آزار می‌رساندم ، و او مرا نفرین کرده و اکنون نصف بدنم فلج شده است. امام علی (علیه السلام) فرمود: چه آزاری به پدرت رسانده‌ای؟ جوان عرض کرد: من جوانی عیاش و گنهکار بودم ، پدرم مرا از گناه نهی می‌کرد، من به حرف او گوش نمی‌دادم ، بلکه بیشتر گناه می‌کردم، تا روزى مرا در حال گناه دید باز مرا نهى کرد، سرانجام من ناراحت شدم چوبی برداشتم طوری به او زدم که بر زمین افتاد و با دلی شکسته برخاست و گفت: اکنون کنار کعبه می‌روم و تو را نفرین می‌کنم. کنار کعبه رفت و نفرین کرد. نفرین او باعث شد نصف بدنم فلج گردد. در این هنگام آن قسمت از بدنش را به امام نشان داد. سپس ادامه داد: بسیار پشیمان شدم نزد پدرم آمدم و با خواهش و زاری از او معذرت خواهی کردم، و گفتم: مرا ببخش برایم دعا کن. پدرم مرا بخشید و حتى حاضر شد که با هم به کنار کعبه بیاییم و در همان نقطه‌اى که نفرین کرده بود، دعا کند تا سلامتى خود را باز یابم. با هم به طرف مکه رهسپار شدیم، پدرم سوار بر شتر بود، در بیابان ناگاه، شترم رم کرد و پدرم را بین دو صخره بر زمین زد و از دنیا رفت. امیر المومنین (علیه السلام) فرمود: خداوند از تو راضی می‌شود اگر پدرت از تو راضی بوده است. جوان عرضه داشت: به خدا قسم همین گونه است (پدرم از من راضی‌ بود). امیر المومنین (علیه السلام) برخاسته و چند رکعت نماز خواند و میان خود و خدایش دعاهایی خواند و فرمود: ای مبارک بایست. آن جوان [مبارک] ایستاد و راه رفت و سلامتیش به او بازگشت.
.
.
.
ادامه در کامنت
Read more
جادوگری روی درخت انجیر زندگی می‌کرد. روزی به لستر گفت: "آرزویی کن تا برآورده کنم." لستر هم با زرنگی ...
Media Removed
جادوگری روی درخت انجیر زندگی می‌کرد. روزی به لستر گفت: "آرزویی کن تا برآورده کنم." لستر هم با زرنگی آرزویی کرد: "دو آرزوی دیگر داشته باشم" بعد هم با هریک از این دو آرزو، آرزو کرد سه آرزوی دیگر داشته باشد آرزوهایش شد شش تا. با هرکدام از این شش آرزو سه آرزوی دیگر خواست و .... از هر آرزویش برای خواستن ... جادوگری روی درخت انجیر زندگی می‌کرد.
روزی به لستر گفت: "آرزویی کن تا برآورده کنم."
لستر هم با زرنگی آرزویی کرد: "دو آرزوی دیگر داشته باشم"
بعد هم با هریک از این دو آرزو، آرزو کرد سه آرزوی دیگر داشته باشد آرزوهایش شد شش تا.
با هرکدام از این شش آرزو سه آرزوی دیگر خواست و .... از هر آرزویش برای خواستن آرزویی دیگر استفاده کرد .
تا وقتی که آرزوهایش رسید به 5 میلیارد و 7 میلیون و 18 هزار و 34 آرزو !!!
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و مشغول شد.
کف می‌زد و می‌رقصید، جست و خیز می‌کرد و آواز می‌خواند و برای داشتن آرزو های بیشتر و بیشتر آرزو می‌کرد‌.
این در حالی بود که دیگران می‌خندیدند، گریه می‌کردند، عشق می‌ورزیدند و محبت می‌کردند.
لستر وسط آرزوهایش نشست و آنقدر آنها را روی هم ریخت تا مانند تپه‌ای از طلا شد.
بعد شمردن را آغاز کرد و آنقدر شمرد تا پیر شد.
شبی پیدایش کردند. در حالی که مرده بود و آرزو هایش دور و برش تلنبار شده بود.
آرزوهایش را شمردند . حتی یکی از آنها هم کم نشده بود، همه نو بودند و برق می‌زدند.

بفرمایید چند تا بردارید !
اما به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیبها و لبخندها و شادی‌ها و ... همه ی آرزوهایش را با خواستن آرزویی بیشتر حرام کرد.
💕
شما چند تا آرزو دارید
قشنگترین آرزوی خودتون رو بنویسید تا با هم دعا کنیم بهش برسید 💕
Read more
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، ...
Media Removed
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای ... .
ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای که می‌گرفتم کلی می‌موند که جمعش می‌کردم. آخرای ترم اول یعنی سال ۸۹، با اون پول دوربین عکاسیم رو خریدم. [که هنوزم که هنوزه چون کار می‌کنه و کار راه بندازه عوضش نکردم‌. یعنی الآن به خود کارخونه‌ی کنون بگین ژاله این مدل رو داره، کارخونه می‌گه: این مدل مائه؟ ما کی اینو تولید می‌کردیم اصن؟؟]
ترم سوم بود که یه روز از خوابگاه فرار کردم و با چمدون رفتم دم درِ تنها کسی که تو بچه‌های کلاس می‌دونستم خونه داره و اصلا نمی‌شناختمش! زنگ زدم گفتم می‌شه من اینجا زندگی کنم؟ قول می‌دم زود تصمیم بگیرم که چه بلایی سر خودم می‌خوام بیارم.
وقتی به مامان اینا زنگ زدم و گفتم فرار کردم و می‌خوام بمونم پیش یکی که حتی خودمم نمی‌شناختم؛ واقعا ممنونم ازشون که نگرانی‌شون رو (خیلی!) به من انتقال ندادن و در عوض گفتن زود یه فکری می‌کنیم.
وقتی یه مدت تو اون خونه موندم، دیدم چقد هم‌خونه‌های خوبی هستیم واسه هم. قرار شد همونجا زندگی کنم. دیگه بعضی وقتا چیزایی می‌خریدم که تو لیست خرید هفتگیم نبودن قبلا. چون حالا یه یخچال و یه آشپزخونه‌ی کامل مال من بود. ولخرجی نمی‌کردم اما وابسته‌ی اون عدد ۲۰ هزار نبودم. مثلا اگر هوس شکلات می‌کردم؛ می‌خریدم.
اون دوران اوج تورم بود. و من که به تغییر قیمتِ روزانه‌ی اجناس واقف نبودم و تا حالا هم تو زندگیم پول تو جیبیم کم نیومده بود، یهو دیدم تازه اول ماه، بدون هیچ خرج اضافه‌ای حتی یه چیپس، با همین خرید شیر و ماست و ..، ته حسابم ۱۰ هزارتومن مونده!!!
من هیچ وقت تو زندگیم از بابام پول بیشتر از تو جیبی‌ای که خودش تعیین می‌کرد نگرفتم. هروقتم پول کم آوردم از تفریحم زدم. اگر ازش می‌خواستم هیچ‌موقع نه نمی‌گفت؛ اما من دوست نداشتم. مثلا می‌گفتم اون تشخیص داد خرج من انقدره بنابراین انقدره.
پولم شد ده هزار تومن، شبش به مامانم زنگ زدم و شروع کردم گریه (نمی‌دونم خودش یادشه یا نه)، گریه کردم و گفتم من خیلی دختر بدیم، پول بابارو هدر می‌دم. چرا من انقد ولخرجم؟؟
اون شب برای اولین بار تو هیجده سالگی با مفهوم تورم آشنا شدم.
دوباره برگشتم به حساب کتاب هفتگی و بابا ۵۰ تومن پول تو جیبیم رو بیشتر کرد.
با همون حساب کتاب بعد دو سه ماه جمع کردن، یه لنز ۱۸-۲۰۰ واسه دوربینم خریدم‌.
.
این داستان ادامه داره..
Read more
. یک کاری کن اهل بیت به حضورت در #مجالس_اهل_بیت عادت کنن . ماجرای #رسول_ترک و چشیدن مهربانی حضرت ...
Media Removed
. یک کاری کن اهل بیت به حضورت در #مجالس_اهل_بیت عادت کنن . ماجرای #رسول_ترک و چشیدن مهربانی حضرت زهرا (سلام الله علیها) و امام حسین (علیه السلام) . بعضیا در مجالس اهل بیت #اهل_بیت رو به خودشون عادت میدن یک روز نیاد حضرت زهرا (سلام الله علیها) می‌فرماید: فلان #گریه_کن_حسین_من کو؟ . بعد ... .
یک کاری کن اهل بیت به حضورت در #مجالس_اهل_بیت عادت کنن
.
ماجرای #رسول_ترک
و چشیدن مهربانی حضرت زهرا (سلام الله علیها) و امام حسین (علیه السلام)
.
بعضیا در مجالس اهل بیت
#اهل_بیت رو به خودشون عادت میدن
یک روز نیاد حضرت زهرا (سلام الله علیها) می‌فرماید:
فلان #گریه_کن_حسین_من کو؟
.
بعد از روضه گفتن آقا رسول آدرس کی بهت داد؟
رسول ترک گفت: دیشب #مادرم_فاطمه_زهرا اومد خوابم
فرمود روضه ست خونه فلانی اینم آدرسش
بعد فرمود #بیایا! منم هستم #میخوام_تو_باشی
یا ابن الحسن ما که نتونستیم تو رو #بد_عادت خودمون بکنیم
تو ما رو بد عادت خودت بکن
یک چند مرتبه به ما سر بزن
بگذار دیوونت بشیم
بگیم یاابن الحسن چند ماهه ندیدمت
.
آخر عمر آقا رسول می‌گفت:
عزرائیل بیاد جون بهش نمی‌دم
باید اربابم بیاد
می‌گفت وقتی آقام رو ببینم لحظه آخر میگم اون امضا کوچولو رو هم بنداز رو پروندم تضمینی بشه
میگفتن #امضا_کوچولو چیه
می‌گفت علی اصغرش هم باید امضا کنه
میگن آخر عمر یکدفعه چشمش رو باز کرد گفت:
#آقام_گلدی، #آقام_اومد
یک لبخند زد و دیگه ما خبر نداریم حسین با او چه کرد
.
#اهل_بیت_رو_به_خودت_عادت_بده
#هوس_کردم_برم_کربلا #روضه #شب_جمعه #استاد_پناهیان #استاد #پناهیان #پناهیانی
#muslim #shia
.
Read more
مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. ازاو علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند ...
Media Removed
مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. ازاو علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد! مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد. پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش ... مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. ازاو علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!
مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد.

پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!

شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...
به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آنها علت را جویا شد، گفتند؛
از گنجینه پادشاه دزدی شده!
در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه میرفت از آنجا عبور کرد.مرد پرسید او کیست؟

گفتند: این شیخ شهر است و برای اینکه خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود!

آن مرد گفت بخدا دزد را پیدا کردم مرا پیش پادشاه ببرید.
او به پادشاه گفت؛
شیخ همان کسی است که گنجینه تورا دزدیده است!
شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد
پادشاه از مرد پرسید:

چطور فهمیدی که او دزد است؟

مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!»
Read more
Loading...
‍ ‍ <span class="emoji emoji1f4a0"></span>علیرضا بیرانوند دروازه بان و یکی از ستارگان تیم ملی ایران؛ <span class="emoji emoji1f538"></span>کارگر نانوا بودم رفتگر شهرداری بودم ماشین ...
Media Removed
‍ ‍ علیرضا بیرانوند دروازه بان و یکی از ستارگان تیم ملی ایران؛ کارگر نانوا بودم رفتگر شهرداری بودم ماشین میشستم در رستوران ظرف میشستم شبها در میدان آزادی میخوابیدم او هیچگاه درمانده نشد تا اینکه.... علیرضا بیرانوند که این سال‌ها با قراردادهای میلیاردی در تیم پرسپولیس تهران و تیم ملی ... ‍ ‍ 💠علیرضا بیرانوند دروازه بان و یکی از ستارگان تیم ملی ایران؛ 🔸کارگر نانوا بودم
رفتگر شهرداری بودم
ماشین میشستم
در رستوران ظرف میشستم
شبها در میدان آزادی میخوابیدم
او هیچگاه درمانده نشد تا اینکه.... 🔹علیرضا بیرانوند که این سال‌ها با قراردادهای میلیاردی در تیم پرسپولیس تهران و تیم ملی بازی می‌کند، از آن دسته افرادی است که از خانواده‌ای بسیار فقیر و بدون داشتن هیچ امکاناتی خود را به این مرحله رسانده است. به گفته خودش بیش از 10 بار داستان زندگی خود را برای هم‌تیمی‌هایش تعریف کرده ولی هیچ‌کس از شنیدن این ماجراها خسته نمی‌شود و همیشه همه گوش شنوای ماجراهای تلخ و سخت زندگی او هستند. 🔸او که متولد سال 71 در خرم‌آباد است، از بچگی علاقه بسیار زیادی به فوتبال داشته و این علاقه به‌شدت مورد نارضایتی پدرش بوده؛ «پدرم اصرار داشت به جای اینکه وقت خود را برای بازی فوتبال بگذرانم کارگری کنم و بتوانم پول دربیاورم. پدر مرا کتک نمی‌زد اما همیشه توپ، لباس فوتبال یا وسایل فوتبال‌ام را پاره می‌کرد تا نتوانم بازی کنم.»اما او هیچ‌وقت خسته نشده و بالاخره با کار کردن در نانوایی بربری در خرم‌آباد توانسته پدرش را راضی کند که فوتبال هم بازی کند. 🔹علیرضا می‌گوید: «بالاخره پول‌هایم را جمع کردم و بلیت اتوبوس خریدم و به تهران آمدم. تنهای تنها...در راه با حسین فیض که مربی تیم وحدت تهران بود همسفر شدم و او به من گفت اگر 250 هزار تومان بدهم من را به تیم می‌برد. من هیچ پولی نداشتم و همین را به فیض گفتم و او با این حال من را به تیم برد. در بازی تدارکاتی درخشیدم ولی این تیم خوابگاه نداشت و در میدان آزادی می‌خوابیدم.» 🔸همه دستفروش‌های آنجا او را می‌شناختند، ادامه داد: «بعدا قرار شد در ازای شستن ظروف یک پیتزا‌فروشی شب‌ها را آنجا بخوابم. در آن روزها به تیم جوانان هما رفتم و در آنجا هم بازی می‌کردم.» 🔹علیرضا تلخ‌ترین خاطره‌اش در آن روزها می‌گوید: «یک بار سعید ریاضی مربی‌مان ساعت یک و نیم شب به رستوران آمد. نمی‌خواستم مرا ببیند اما تصادفا دید و برایم گریه کرد و گفت چرا تا به حال درباره کار به او نگفته‌ام. بعد از آن به یک کارواش رفتم و مدتی در آنجا کار می‌کردم. 🔸بعد معرفی شدم به شهرداری و هر روز از ساعت 5 در خزانه در حوالی مترو رفتگری کردم. «در همه این مدت پدر و مادرم نمی‌دانستند من در تهران کار می‌کنم.» اولین قرارداد این بازیکن با تیم نوجوانان نفت بود. 800 هزار تومان به او پول دادند که آن را به خانواده‌اش داد و به آنها گفت در تهران فوتبال بازی می‌کند.
ادامه در کامنت اول ....👇👇
Read more
. <span class="emoji emoji2b55"></span>او جانباز شیمیایی 70 درصدی بود که دو سال پیش و در اوج بحران جنگ با تروریست ها به صف مدافعان حرم پیوست. ...
Media Removed
. او جانباز شیمیایی 70 درصدی بود که دو سال پیش و در اوج بحران جنگ با تروریست ها به صف مدافعان حرم پیوست. در عراق از داعش هم ترکش خورد. اربعین سال 95 در مسیر نجف تا کربلا به زائران حسینی خدمت کرد. در واقعه  آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو امداد رسان شد و بر اثر دود ناشی از آتش سوزی مدتها بستری بود. سه بار به کما ... .
⭕او جانباز شیمیایی 70 درصدی بود که دو سال پیش و در اوج بحران جنگ با تروریست ها به صف مدافعان حرم پیوست. در عراق از داعش هم ترکش خورد. اربعین سال 95 در مسیر نجف تا کربلا به زائران حسینی خدمت کرد. در واقعه  آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو امداد رسان شد و بر اثر دود ناشی از آتش سوزی مدتها بستری بود. سه بار به کما رفت ....
⭕او خاطره ای ناب و البته خانوادگی از دیدار  و گفتگو با مقام معظم رهبری را تعریف کرد: یک سال روز جانباز حضرت آقا بدون اینکه ما در جریان باشیم به منزلمان تشریف آوردند  به قدری خودمانی و بی تشریفات آمدند و برای من و همسرم غیر منتظره بود که هر دویمان شوکه شده بودیم و دایما همسرم می گفت من خواب هستم حضرت آقا با خوشرویی فرمودند: «نه عروس ما، شما خواب نیستید بروید یک چای برایم بیاورید» وقتی همسرم از ایشان پرسیدند که چگونه توفیق شهادت به من می رسد؟ ایشان فرمودند: همین قدر که با یک جانباز ازدواج کرده اید اجرتان کمتر از همسرتان نیست. واقعا آن دیداربهترین لحظه زندگیم بود . دایم گریه می کردم به ایشان گفتم: آقا جان ما همیشه خورشید را از پشت شیشه دیده بودیم الان که از نزدیک می بینم برایم قابل باور نیست.
پ.ن:
✔با حاج ابوالفضل ۱۲ سال پیش آشنا شدیم ... از روحیاتش در یک پست جداگانه خواهم نوشت.
✔او در ۱۳ شهریور امسال آسمانی شد و پیکرش در قطعه ۵۰ بهشت زهرا تهران بیاد سپرده شد
✔متن از نوید شاهد.
✔امیدواریم فیلم دیدار حضرت آقا از منزل این جانباز شهید منتشر شود.

#جوان_ترین_جانباز_شیمیایی
#امام_خامنه_ای
#امدادگر_پلاسکو
#شهید_ابوالفضل_فراهانی
#شهید_ابوالفضل_گونه_فراهانی
#جانباز
#جانباز_شیمیایی
#مدافع_حرم
#دوستان_شهیدم
Read more
Loading...
. #شهیدخبر #شهیدنیوز #شهید_خبر #شهید_نیوز . اوایل سال ۷۲ بود و گرمای فکه … در منطقه ی عملیاتی ...
Media Removed
. #شهیدخبر #شهیدنیوز #شهید_خبر #شهید_نیوز . اوایل سال ۷۲ بود و گرمای فکه … در منطقه ی عملیاتی والفجر مقدماتی ، بین کانال اول و دوم مشغول کار بودیم . چند روزی می شد که شهید پیدا نکرده بودیم .هر روز صبح زیارت عاشورا می خواندیم و کار راشروع می کردیم .  گره مشکل را ، در کار خود می جستیم . مطمئن ... .
#شهیدخبر
#شهیدنیوز
#شهید_خبر
#شهید_نیوز .

اوایل سال ۷۲ بود و گرمای فکه …

در منطقه ی عملیاتی والفجر مقدماتی ، بین کانال اول و دوم مشغول کار بودیم .

چند روزی می شد که شهید پیدا نکرده بودیم .هر روز صبح زیارت عاشورا می خواندیم و کار راشروع می کردیم . 
گره مشکل را ، در کار خود می جستیم .

مطمئن بودیم که در توسل هایمان اشکالی وجود دارد…. آن روز صبح ،کسی که زیارت عاشورا می خواند توسلی پیدا کرده بود به امام رضا “علیه السلام”. شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او . می خواند و همه زار زار گریه می کردیم .

در این میان مداحی ،از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالی برنگرداند …. ما که در این دنیا همه ی خواسته و خواهشمان؛فقط بازگرداندن این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و….. هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر . دیگر داشتیم ناامید می شدیم . خورشید می رفت تا پنهان شود.

آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت ، تکه ای لباس توجهمان را جلب کرد.

همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند،  با احترام و قداست شهید را از خاک در آوردیم . 
روزی ای بود که نصیبمان شده بود. شهیدی؛ آرام خفته به خاک .

یکی از جیب های پیراهن نظامی اش را که باز کردیم تا کارت شناسائی و مدارکش را خارج کنیم، 
در کمال حیرت و ناباوری دیدیم که یک آئینه ی کوچک،که پشت آن تصویری نقاشی از تمثال امام رضا”علیه السلام” نقش بسته ،به چشم می خورد. از آن آئینه هائی که در مشهد،اطراف ضریح مطهر می فروشند.

گریه مان در آمد.همه اشک  می ریختند.

جالب تر و سوزناک تر از همه ،زمانی بود که از روی کارت شناسائی اش فهمیدیم نامش “سید رضا ” است .شور و حال عجیبی بر بچه ها حکمفرما شد. 
ذکر صلوات و جاری شدن اشک ؛ کمترین چیز بود…. شهید را که به شهرستان ورامین بردند،بچه ها رفتند پهلوی مادرش تا سرّ ِ این مسئله را دریابند . مادر بدون اینکه اطلاعی از این امر داشته باشد ،گفت : ” پسر من علاقه و ارادت خاصی به حضرت امام رضا(ع)داشت….
Read more
‍ . . <span class="emoji emoji1f51e"></span>روایتی از روزهای سخت زنان و دختران ایزدی در زندان‌های داعش . غیر از ما «شیرین» هم به زندان ...
Media Removed
‍ . . روایتی از روزهای سخت زنان و دختران ایزدی در زندان‌های داعش . غیر از ما «شیرین» هم به زندان بادوش منتقل شد ... او را به سلول انفرادی انداخته بودند و به دستور «امیر صحرا» مسئولیت رسیدگی به او، به دلیل زخم هایی که طی حمله آن دو مرد مسلح داعشی برداشته بود و همچنین شکستگی پایش به یک پزشک پاکستانی ... ‍ .
.
🔞روایتی از روزهای سخت زنان و دختران ایزدی در زندان‌های داعش
.
غیر از ما «شیرین» هم به زندان بادوش منتقل شد ... او را به سلول انفرادی انداخته بودند و به دستور «امیر صحرا» مسئولیت رسیدگی به او، به دلیل زخم هایی که طی حمله آن دو مرد مسلح داعشی برداشته بود و همچنین شکستگی پایش به یک پزشک پاکستانی محول شده بود که روزی دو بار صبح و عصر او را ویزیت می کرد.
.
بعد از یک هفته التماس به «ابو عایشه العفری»، مسئول زندان و به توصیه آن پزشک پاکستانی که درخواست یک دستیار زن کرده بود تا در رسیدگی به شیرین و دادن غذا به او کمک کند، اجازه ملاقات با شیرین را به من دادند.
.
وضعیت اسفباری داشت ... در نگاه اول مثل یک بچه قنداق پیچ بود، چراکه جراحت های بسیاری برداشته بود و اغلب نقاط بدنش را باند پیچی کرده بودند، حتی نیمی از صورتش هم باند پیچی بود و با یک چشم می دید.
.
او را که دیدم، بی اختیار اشک هایم جاری شد و با صدای بلند شروع به گریه کردم ... شیرین با اینکه صدایش خیلی بی رمق و خسته نشان می داد، اما با همان مهربانی و عطوفت از من خواست، برای گذشته گریه نکنم، چیزی که رفته باز نمی گردد، به جای آینده و راه حلی برای وضعیت خودمان باشیم.
.
بعد رو به من کرد و گفت:
.
- ازت خواهش می کنم، کاری کن پاک بمونم
.
من با تعجب نگاهی به او کردم ... بعد شروع به وارسی لباس ها و رختخوابش کردم که اگر جایی خون آلود و کثیف است، را تعویض کنم ... او که متوجه شده بود، منظورش را نفهمیده ام، دستم را گرفت، به طرفش خم شدم، در گوشم به آرامی گفت:
.
- امیر صحرا دستور مداوای منو داده تا کنیز اون بشم ...بعد از بهبود باید نزدش برم ... ازت می خوام، کاری کنی، خوب نشم
.
- چطور می تونم این کارو کنم
.
.
- منو بکش
.
.
📚به نقل از کتاب بازمانده های فیروزه روایتی از اسارت دختران ایزدی در بند داعش!
Read more
 #برای_صادق_آل_محمد . . آمد محضر امام صادق آقا به او فرمودند چندروز بر سر درس نیامدی..غیبت داشتی..مشکلی ...
Media Removed
#برای_صادق_آل_محمد . . آمد محضر امام صادق آقا به او فرمودند چندروز بر سر درس نیامدی..غیبت داشتی..مشکلی پیش آمده نه یابن رسول الله خدا به من فرزندی عطا کرده قدری سرم شلوغ شده بود آقا فرمودند دختراست یاپسر؟ دختر است نامش را چه گذاشتی؟ مرد با افتخار و غرور گفت چه نامی بهتر از نام مادر شما نامش ... #برای_صادق_آل_محمد
.
.

آمد محضر امام صادق
آقا به او فرمودند چندروز بر سر درس نیامدی..غیبت داشتی..مشکلی پیش آمده
نه یابن رسول الله خدا به من فرزندی عطا کرده قدری سرم شلوغ شده بود
آقا فرمودند
دختراست یاپسر؟
دختر است
نامش را چه گذاشتی؟
مرد با افتخار و غرور گفت چه نامی بهتر از نام مادر شما
نامش رافاطمه گذاشته ام
امام صادق تا نام مادرراشنیدند گریه کردند
مردمتعجب شد...حرف بدی زدم آقا؟
امام صادق به اوفرمود
مواظب باش به او بی احترامی نکنی
نکند اورا بزنی
نکند برسر او فریاد بزنی
سپس حضرت صادق فرمودند خدارحمت کند کسی را که برای مادر مابلندبلند گریه کند
.
.
.
نیمه های شب درب خانه را آتش زدند
قریب به اکثرروایات سن آقارا هفتاد سال گفته اند
شیخ الائمه را نیمه های شب بدون عبا و عمامه به مجلس آن بی حیا بردند
دوباره دست های بسته و کوچه های مدینه
چه روضه ها برای امامان مرور شده...روضه ی کوچه..روضه ی غربت علی...روضه سوختن خیمه های کربلا...روضه ی آوارگی بچه های ابی عبدلله...روضه ی بزم شراب .
.
فردای آن شب به خانه امام آمدند
دیدند امام صادق دارد گریه می کند
تعجب کردند
مگرمی شود امام شیعیان بخاطر مصائب و سختی ها گریه کند
به آقا گفتند چرا گریه می کنید
امام صادق فرمودند
از رفت آمد اهل خانه در آتش و ترس و فریاد کودکان یاد عاشورای جدغریبم حسین افتادم
گریه ام برای جدغریبم حسین است
.
.
حرف آخرم
در خانه اگر کس است یک حرف بس است
منصور لعنه الله علیه سه بار برروی آقا شمشیر کشید
هرسه بار شمشیر را انداخت
ازاوپرسیدند چراشمشیر برزمین نهادی
گفت هرسه بار رسول الله را دیدم که غضب کردند و فرمودند شمشیرت رابینداز

لا یوم کیومک یااباعبدلله
طبق مستندات مقاتل شیعه
یازده نفر قبل از شمر ملعون وارد قتله گاه شدند و هر یازده نفر به نور چهره ابی عبدلله عاقبت بخیر شدند و شهید راه حسین شدند
به محض دیدن سیمای ابی عبدلله و نورچهره ی مولا شمشیر برمیداشتند و به سمت لشکر عمربن سعد حمله می کردندو شهید میشدند
.
.
اما....
.
کوتاه کن کلام بماند بقیه اش .

مادری در دل گودال تمنا می کرد
زینب این بارنمان دل بکن استثنائا

#دلنوشته
#روضه_ی_امام_صادق
#دومین_بار_است_در_شهر_نبی_در_سوخته
#امام_حسنی_ها

فردا سالروز شهادت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت باد.
Read more
...... دلتنگی ام تو تمام منی، تو در من زندگی می کنی دیگر بهانه ای برای گریستنم نیست آخر بگریم ...
Media Removed
...... دلتنگی ام تو تمام منی، تو در من زندگی می کنی دیگر بهانه ای برای گریستنم نیست آخر بگریم ؛ تو گریه می کنی قطعه ای کوتاه از یک شعر بلند محمدرضا آهنگرانی پی نوشت 1 شازده کوچولو گفت: با من بازی کن نمی دانی چقدر دلم گرفته روباه گفت نمی توانم باهات بازی کنم آخر هنوز اهلیم نکردند شازده کوچولو ... ......
دلتنگی ام

تو تمام منی، تو در من

زندگی می کنی

دیگر بهانه ای برای
گریستنم نیست

آخر بگریم ؛

تو گریه می کنی

قطعه ای کوتاه از یک شعر بلند
محمدرضا آهنگرانی

پی نوشت 1
شازده کوچولو گفت: با من بازی کن نمی دانی چقدر دلم گرفته
روباه گفت نمی توانم باهات بازی کنم آخر هنوز اهلیم نکردند
شازده کوچولو آهی کشید و گفت معذرت میخواهم
اما فکری کرد و پرسید:  اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت تو اهل اینجا نیستی پی چه میگردی؟
شازده کوچولو گفت پی دوست می گردم اهلی کردن یعنی چی؟
روباه جواب داد: یک چیزی که پاک فراموش شده
یعنی ایجاد علاقه کردن ........ وقت خداحافظی شازده کوچولو دوباره برگشت پیش روباه
و گفت خدانگهدار
روباه گفت خدانگهدار اما رازی که گفتم خیلی ساده است
جز با دل هیچ چیزی را چنان که باید نمی توان دید
نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند
روباه شازده کوچولو را یاد گلش انداخت
و گفت ارزش گل تو به قدر عمری  است که پاش صرف کردی
شازده کوچولو تکرار کرد تا یادش بماند
و روباه گفت: انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند  اما تو نباید فراموش کنی
تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کردی مسئولی
تو مسئول گلتی
شازده کوچولو تکرار کرد من مسئول گلمم

پی نوشت 2
قسم به کثافت روی آینه
که این زندگی
جز هیچ
هیچ نداشت....... #محمدرضا_آهنگرانی
#شعرسپید
#غزل
#شاعرانه
#عاشقانه
#شعرنو
Read more
Loading...
To my beloved Barcelona and wonderful people there <span class="emoji emoji2764"></span>️این عکس در بارسلون گرفته شده،بالای معروفترین ...
Media Removed
To my beloved Barcelona and wonderful people there ️این عکس در بارسلون گرفته شده،بالای معروفترین پارک این شهر،پارک گوئل.این قسمت که سربالایی بود و کمتر کسی جرات می‌کرد بیاد رواومدم بالا. عکس رو دودختر که رد میشدن و تلاش مذمحلانه(!)من رو برای سلفی با ویو مشرف به شهردیدند پیشنهاد دادن که بگیرن.دخترا ... To my beloved Barcelona and wonderful people there ❤️این عکس در بارسلون گرفته شده،بالای معروفترین پارک این شهر،پارک گوئل.این قسمت که سربالایی بود و کمتر کسی جرات می‌کرد بیاد رواومدم بالا. عکس رو دودختر که رد میشدن و تلاش مذمحلانه(!)من رو برای سلفی با ویو مشرف به شهردیدند پیشنهاد دادن که بگیرن.دخترا پرسیدن کجایی هستی.گفتم ایرانی تا گفتم ایرانی گفتن واو..اصولا این واکنش طبیعیه. چون ایران کشور اگزوتیکی برای خیلیاست که خیلی راجع بهش نمیدونن ولی واو اینها متفاوت بود.چون بعدش ادامه دادن ما از دو کشور همسایه همدیگر باید این سر دنیا ببینیم!بلافاصله پرسیدم اهل کجایید گفتند جورجیا.یک نگاه عمیقی بهشون کردم و با خودم گفتم اخه جورجیا که از نظر من ایالتی در امریکا بودکجا میتونه همسایه ایران باشه و مهر تاییدی زدم برشنیده های خودم که این امریکایی ها چقدر سطحی هستند و چقدر جغرافیاشون ضعیف که یکیشون گفت همین که‌ویزا نمیخواد کشوارامون خیلی خوبه و تازه فهمیدم از صبح داریم راجع به گرجستان حرف می‌زنیم.
عکس در یک روز شنبه ای گرفته شده یعنی آخر هفته بعد اتمام کلاسم روز جمعه
سفرم به بارسلون با یک بورسیه از دانشگاه امریکایی‌هاپکینز، برای یک ماه بود.دوره برای دانشجویان امریکایی بود و در اسپانیا که آب و هوایی عوض کنند به ندرت کسی خارج از دانشجوهای خودشون پذیرش میشدن.
من که اولین بارم بود خارج از ایران میرفتم، و غره بر زبان انگلیسیم بودم، هیچ ایده ای نداشتم که قرار سرکلاس فقط نصف مطالب با سرعت و لهجه امریکایی بفهمم. و موضوع وقتی حاد شد که استاد گفت ارایه های کلاسی تک تک خواهد بود
شب قبل ارایه ناتوانترین بودم تا دوصبح گریه کردم ازینکه کلی مطلب را باید به انگلیسی در مقابل دانشجوها و استاد هاپکینز ارایه بدم. روز اخر با استرس تمام مطالبم را گفتم و همه با دقت گوش میدادن. به شرط ادب آخر ارایه عذرخواهی کردم ازینکه اگر کند و یا غلط گفتم که این اولین مواجهه من با انگلیسی زبانهاست.در کمال تعجب کلاس در سکوت رفت وبعد پنج دقیقه تشویقم کردند و‌گفتند ما در این چند روز اصلا نفهمیدیم که تو اولین بارت انگلیسی حرف می‌زنی.
به هر حال این شهر ‌و سختی های که درش کشیدم و‌گریه هایی که از من دید چنان من شیفته خودش کرد که مثل تهران عاشقش شدم .
بعدا بیش‌تر راجع به این شهر خواهم نوشت.
. #خاطرات_تجربه_های_سفر .
#landscape #sunset #sunrise #streetphotography #nature #streephoto #architecture #bnw
Read more
<span class="emoji emoji26ab"></span><span class="emoji emoji1f535"></span> [باز نشر] . زانتی و اینتر ؛ افعی‌ها هم خدا دارند.... . پس باد همه چیز را با خود نخواهد بُرد، یاد ...
Media Removed
[باز نشر] . زانتی و اینتر ؛ افعی‌ها هم خدا دارند.... . پس باد همه چیز را با خود نخواهد بُرد، یاد زانتی و تمام خاطره‌هایش، از آن تعصب تا گریه‌ها و شادی‌ها، خاطرات هرگز نخواهند سوخت، نخواهند مُرد، هیچ انسانی فراموش نخواهدکرد خدای نراتزوری را، آن مرد خوشتیپ و دستانش را، که جام‌ها لمس می‌کرد ... ⚫🔵
[باز نشر]
.
زانتی و اینتر ؛ افعی‌ها هم خدا دارند....
.
پس باد همه چیز را با خود نخواهد بُرد، یاد زانتی و تمام خاطره‌هایش، از آن تعصب تا گریه‌ها و شادی‌ها، خاطرات هرگز نخواهند سوخت، نخواهند مُرد، هیچ انسانی فراموش نخواهدکرد خدای نراتزوری را، آن مرد خوشتیپ و دستانش را، که جام‌ها لمس می‌کرد و بالای سر می‌برد، با غرور با زیبایی‌ها در کنار آن خنده و شادی‌ها، و هیچکس به فراموشی نمی‌سپارد آن اشک‌های خداحافظی را، هرگز؛ هرگز زانتی از یاد نخواهد رفت، چه با گذر یک روز چه گذر سال‌ها، حتی قرن‌ها، خدای اَفعی‌ها افسانه شد و جاودانه ، همان گریه آمدند و رفتن‌ها.
.
زانتی و گذر زمان ؛ گذری که خدای بزرگ عاشق او شد....
.
یک جوان آرژانتینی بود؛ با بیست و دو سال سن که راهی شهر میلان شد، در ورزشگاه جوزپه مه آتزا به همگان معرفی شد اما آن روز فقط حدود سه هزار در مراسم معارفه بودند، تصور بر اینکه او زمانی دلربای آن‌ها باشد بسیار سخت بود، زمانی که پیراهن آبی و راه راه مشکی را بر تن کرد خودش هم فکر بر این نمی‌کرد نوزده سال بر لباس خود وفادار بماند، خدای‌افعی‌ها باشد، رهبر نراتزوری توصیف شود حتی بسیاری جلو او تعظیم کنند و ایزد خطابش کنند.
حتی چیزی بالا تر از رویای‌ او.. و آرزوهای دوران کودکی‌اش که بعد از بَنایی کردند با پدرش بر آن فکر می‌کرد؛ او قول داده بود بهترین باشد اما قولی برمعشوقه شدنش در جوزپه مه آتزا نداده بود.
.
اولش ترس داشت ، استرس در دلش مانند آتشفشان موج می‌زد، به مادرش زنگ زد، گفت که می‌ترسد، دوست دارد به خانه بازگردد اما مادرش آرزوهایش را برایش مرور کرد و زانتی ثانیه‌به‌ثانیه آرام تر می‌شد، همان‌طور که دقیقه به دقیقه در دل هواداران نراتزوری محبوب می‌شد حتی محبوب تر از دقایق قبل تر.
.
او خودش را اثبات کرد، در عبور از فصل ها و قطعا گل فوق العاده او در فینال جام یوفا در سال 98 مقابل لاتزیو آن هم در دیدگاه پنجاه هزار طرفدار دو تیم در پارک‌دوپرنس که با چشمان خود شلیک زیبای او را دیدند و ستایش کردند آن جوانی که در آن لحظه بیست و پنج سالگی خود را سپری می‌کرد.
.
ادامه دارد...
_
#Inter_Iran
Read more
. . #بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین . . برای سركشی به بچه‌ها آمد توی سنگر. می‌دانستم چند روز است چیزی ...
Media Removed
. . #بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین . . برای سركشی به بچه‌ها آمد توی سنگر. می‌دانستم چند روز است چیزی نخورده. آن‌قدر ضعیف شده بود كه وقتی كنار سنگر می‌ایستاد،‌ پاهاش می‌لرزید. وقتی داشت می‌رفت، گفتم «حاجی جون! بیا یه چیزی بخور.» بی‌اعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنیا رو روی من بسته. من دیگه از دنیا ... .
.
#بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین .
.
برای سركشی به بچه‌ها آمد توی سنگر. می‌دانستم چند روز است چیزی نخورده. آن‌قدر ضعیف شده بود كه وقتی كنار سنگر می‌ایستاد،‌ پاهاش می‌لرزید. وقتی داشت می‌رفت، گفتم «حاجی جون! بیا یه چیزی بخور.» بی‌اعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنیا رو روی من بسته. من دیگه از دنیا سهم غذا ندارم.» و از سنگر رفت بیرون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت #شهید_ابراهیم_همت #شهید_همت #سلام_بر_ابراهیم .
.
.
نشسته بودم روی خاک ریز . با دوربین آن طرف را می پاییدم . بی سیم مدام صدا می کرد. حرصم در آمده بود. – آدم حسابی . بذار نفس تازه کنم . گلوم خشک شد آخه . گلویم ، دهانم ، لب هام خشک شده بود . آفتاب مستقیم می تابید توی سرم. یک تویوتا پشت خاکریز ترمز کرد. جایی که من بودم، جای پرتی بود.خیلی توش رفت و آمد نمی شد. گفتم« کیه یعنی؟» یکی از ماشین پرید پایین . دور بود درست نمی دیدم. یک چیز هایی را از پشت تویوتا گذاشت زمین . به نظرم گالن های آب بود. بقیه اش هم جیره ی غذایی بود لابد. گفتم «هر کی هستی خدا خیرت بده مردیم تو این گرما.» برایم دست تکان داد و سوار شد. یک دست نداشت. آستینش از شیشه ی ماشین آمده بود بیرون، توی باد تکان می خورد.
.
"آن آستین خالی که با باد این سوی و آن سوی میشود نشانه ی #مردانگی است... واینکه تو با عهدی که با ابوالفضل(ع) بسته ای... وفاداری...
چیست آن عهد؟
مبادا #امام را تنها بگذارید...!" #سید_شهیدان_اهل_قلم
#شهید #سید_مرتضی_آوینی
.
. #حاج_حسین_خرازی .
جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی. میری اصفهان . میری حاج حسین رو می بینی. سرت رو می گیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...» در را باز کردند، هلش دادند تو . خورد زمین ؛ زود بلند شد. حتی برنگشت عراقی ها را نگاه کند . صاف آمد پیش من نشست . زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه. گفتم« مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟ » نگاهم کرد. گفت « بزن و بگوشونو که دیدم.» گفتم «خب ؟»گفت « #حاج_حسین شهید شده.»
سالروز ولادت #اسطوره_مردانگی #شهيد_حاج_حسين_خرازي
#دوست_شهید_من #عطر_شهيد #جز_لبخند_چیزی_نگفت
Read more
Loading...
سلامی دوباره به همه عشقای بنده راستی یادم رفت بگم مرسی برای ۲۰۰ تایی شدن من عاشق همتونم. قسمت ۵۱: تقریبا ...
Media Removed
سلامی دوباره به همه عشقای بنده راستی یادم رفت بگم مرسی برای ۲۰۰ تایی شدن من عاشق همتونم. قسمت ۵۱: تقریبا از محل مهمونی خیلی دور شده بودیم. پاول کتش رو برای این که من سردم نشه رو دوشم انداخت.من داشتم همین طور به راه رفتن ادامه می دادم که حس کردم پاول از راه رفتن دست برداشت به پشت برگشتم و دیدم اون حدودا ... سلامی دوباره به همه عشقای بنده راستی یادم رفت بگم مرسی برای ۲۰۰ تایی شدن من عاشق همتونم.
قسمت ۵۱:
تقریبا از محل مهمونی خیلی دور شده بودیم. پاول کتش رو برای این که من سردم نشه رو دوشم انداخت.من داشتم همین طور به راه رفتن ادامه می دادم که حس کردم پاول از راه رفتن دست برداشت به پشت برگشتم و دیدم اون حدودا سه فوت از من دور تر ایستاده بود "خب فکر کنم باید شروع شروع کنیم" من فکر حق اون باشه که یک شانس دیگه بهش داده شه رفتم جلوی روش ایستادم و با دیدن این که من عصبی نیستم چشمای اون نرم شد "من فکر کنم…"،"هیلی" صدای شارلوت باعث شد حرفم نیمه تموم بمونه و پاول یه آه از ناراحتی کشید "میشه بیای" پاول چشم غره رفت "من برمیگردم تو برو" اون سرش رو تکون داد و از اون جا رفت شارلوت اومد پیشم و گفت"خب من نمی دونم باید چه طور کادوی لیام رو بدم خب می دونی وقتی تنهاییم یا جلوی همه خب خانواده اونا پولدارن و شاید کادوی من بی چیز باشه و آبروم بره" اومد جلو تر و رو به روش ایستادم "نه این طور فکر…آییییییی" تموم بدنم به درد در اومد خیلی زیاد بود بیش تر از زیاد من نمی تونم این رو تحمل کنم دوباره داد زدم "چی شد هیلی چی شد" اون با چشای نگرانش این رو بهم گفت ولی من نتونستم این رو تحمل کنم و روی زانو هام افتادم و با دستام وزن خودم رو نگه داشتم سرم رو آوردم بالا و شارلوت جیغ زد و گفت "چشات چرا این رنگین" آخرین چیزی که فهمیدم درد شدید بود، آخرین چیزی که دیدم ماه بود که کامل بود و جیغ شارلوت و بعد سیاهی.
*****************
در حار دویدن بودم شارلوت رو جلوی چشمام می دیدم که داشت از دست من فرار می کرد اما چرا ناگهان پرتاب شدم روی شارلوت و صدای جیغش بالا رفت و…
با صدای جیغ خفیفی که تو ذهنم نگوا می شد از خواب پریدم همون لحظه حس کردم یکی نشست رو تخت اون باربارا بود که خیلی نگران بود و چشماش بد جور قرمز بود طوری که انگار چند ساعته که داره گریه می کنه "تو حالت خوبه" وقتی به دوروبرم نگاه کردم اول نفهمیدم کجام اما بعد فهمیدم تو اتاق پاولم و یک ملافه دورم کشیده شده بود و حس کرد که زیر اون ملافه لخت هستم و واقعا هم بودم"باربی من چرا لختم؟" اون سرش رو گذاشت بین و با صدایی خسته و خواب آلود گفت"بهتره بری یک دوش بگیری منم برات لباس می ذارم بعد بیا پایین تا در مورد دیشب حرف بزنیم" و تا خواستم ازش سوال بپرسم اون از اتاق رفت بیرون منم ملافه رو از رو خودم زدم کنار و دیدم بدنم خاکی شده و چند تا برگ گل روی ملافه بود یعنی چی شده؟ سرم درد می کرد رفتم داخل حموم اتاق پاول و دوش رو باز کردم /ادامه کامنت اول/
Read more
️باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد. یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ... ♦️باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت.
بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد.

یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد. از صندلی‌اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
خودش تعریف می‌کند که، "باید به آنجا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد."
وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ می زد و فریاد می‌کشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسفانه پزشک‌ یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می‌گریست.
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت: "نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه‌های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدد بر خواهیم آمد."
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه‌ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید:
"از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟"
باتلر گفت، "راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد:
"طوری نیست؛ زنده می‌مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم."
کلام او به روح و جانم امید بخشید #drahmadhellat
Read more
روزهای کودکی در خاطرمان باشد گریه های شب و روز نا توانی حتی برای خوردن یک لقمه نان پاهای بی رمق زبانی ...
Media Removed
روزهای کودکی در خاطرمان باشد گریه های شب و روز نا توانی حتی برای خوردن یک لقمه نان پاهای بی رمق زبانی که فقط گریه می سرود و چشمانی که فقط اشک می ریخت یاد باد آن روزهای بچگی چه زود گذشت روزهایی را که مادر لالایی می گفت و خواب می کرد بی آنکه خودش بخوابد سر زانوهای طفلی شیر خوار می نشست و امید داشت تا ... روزهای کودکی در خاطرمان باشد
گریه های شب و روز
نا توانی حتی برای خوردن یک لقمه نان
پاهای بی رمق
زبانی که فقط گریه می سرود
و چشمانی که فقط اشک می ریخت
یاد باد آن روزهای بچگی
چه زود گذشت روزهایی را که مادر لالایی می گفت
و خواب می کرد بی آنکه خودش بخوابد
سر زانوهای طفلی شیر خوار
می نشست و امید داشت
تا روزی بزرگ شود
قصه می گفت ‌٫ کتاب می خواند
مادر برایمان چون سرزمینی است از جنس کوه
از جنس صبر ٫ ایثار
دوست داشتن را از او بیاموز
و بزرگ شد
حرمت را نشناخت
از یاد برد و حتی فکر هم نکرد
افسوس از قامت سرو سر سبزی که به خاطرت خشک شد
دیگر چه می توان گفت
از رنج و بیماری
تو را به دنیا آورد با اینکه خودش از دنیا رفت
فدا شد برای تو
Read more
Loading...
‌ چند نکته جالب از #جنیفرلوپز . اختصاصی #سلام_سینما - جنیفر لین لوپز خواننده، بازیگر و تهیه کننده امریکایی است که برای بازی در فیلم سلنا در سال 1998 نامزد جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر شد. . -در سن 18 سالگی خانه را ترک کرد زیرا مادرش از تصمیمیش مبنی بر برگذاری شو و نمایش می ترسید. . - از ویتا مورنو ...
چند نکته جالب از #جنیفرلوپز
.
اختصاصی #سلام_سینما - جنیفر لین لوپز خواننده، بازیگر و تهیه کننده امریکایی است که برای بازی در فیلم سلنا در سال 1998 نامزد جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر شد. .
-در سن 18 سالگی خانه را ترک کرد زیرا مادرش از تصمیمیش مبنی بر برگذاری شو و نمایش می ترسید.
.
- از ویتا مورنو در فیلم" داستان وست سایت" تاثیر زیادی گرفته است.
.
- در زمان تمرین رقص در استودیویی در منهتن شب را همان جا می خوابید.
.
- در جریان تیراندازی در یک کلاب شبانه همرا با شان کامز درحالی که اسلحه حمل می کرد دستگیر شد. .
🔻40 نکته جالب از جنیفر لوپز در سایت سلام سینما
.
- در سال 2002 به نامزدی بن افلک در آمد و در سال 2004 جدا شدند. آهنگ "بن عزیز" را برای بن افلک نوشت و در آن می گوید که چقدر او را دوست داشت. .
- نام فرزندانش را از اسم شخصیت های اصلی کارتون داستان اژدها برداشته است. .
- در مورد درسی که از مادرش گرفته است می گوید: زمانی که برای همدردی با او تماس گرفتم، گفت وقتی گریه می کنی با من تماس نگیر، خودت چنین حرفه ای را انتخاب کردی پس سخت باش.
.
- از اینکه تحصیلاتش را ادامه نداد والدینش را بسیار ناامید کرد.
.
- دو ادکلن به نام های still و Glow تولید کرده است. 🔻40 نکته جالب از #جنیفر_لوپز در سایت سلام سینما
.
#jenniferlopez
Read more
Shaqayeqth : ‌‌ ‌ دوست مسلمانم از من پرسید ؟ از حضرت محمد راستگوتر و بزرگتر میشناسی؟؟ گفتم آری میشناسم ...
Media Removed
Shaqayeqth : ‌‌ ‌ دوست مسلمانم از من پرسید ؟ از حضرت محمد راستگوتر و بزرگتر میشناسی؟؟ گفتم آری میشناسم ، زرتشت اموزگاری که کتابی عاری از خشونت به آدمیان هدیه کرد گفت از علی قوی تر و با تدبیر تر میشناسی؟؟ گفتم آری میشناسم ، کوروش بزرگ که منشور حقوق بشر را به جهانیان هدیه کرد گفت از حسین مظلوم تر ... Shaqayeqth :
‌‌ ‌ دوست مسلمانم از من پرسید ؟

از حضرت محمد راستگوتر و بزرگتر میشناسی؟؟ گفتم آری میشناسم ، زرتشت اموزگاری که کتابی عاری از خشونت به آدمیان هدیه کرد

گفت از علی قوی تر و با تدبیر تر میشناسی؟؟ گفتم آری میشناسم ، کوروش بزرگ که منشور حقوق بشر را به جهانیان هدیه کرد
گفت از حسین مظلوم تر و غریب تر میشناسی؟؟ گفتم آری میشناسم ، بابک خرمدین که خلیفه ی عرب برای تسلیم کردن او دستور داد یک به یک دستها و پاهایش را بریدند اما تسلیم نشد و تا آخرین نفس ، فریاد پاینده باد ایران سر می داد

گفت از عباس دلاورتر و فداکارتر میشناسی؟؟ گفتم آری میشناسم ، آریوبرزن که با اندک لشکر خود تا آخرین نفس در برابر هزاران هزار از لشکریان اسکندر ایستادگی کرد و در آخر مظلومانه و به طرز فجیعی کشته شد

گفت از فاطمه سرور زنان عالم بزرگتر میشناسی؟؟ گفتم آری میشناسم ، ماندانا مادر کوروش بزرگ که فرزندی تربیت کرد که ایرانیان اصیل او را پدر و جهانیان او را مرد عادل و راستگو می خوانند

گفت از زینب ستم دیده تر میشناسی؟؟ گفتم آری میشناسم ، یوتاب خواهر آریوبرزن هنگامی که دید برادرش با اندک لشکر خود به پیشواز مرگ میرود گریه و زاری نکرد و لباس مردانه ی رزم بر تن کرد و دوش به دوش برادر جنگید تا زمانی که سربازان اسکندر حلقه به دورش زدند و با نیزه هایشان تن او را دریدند

گفت از خدیجه همسر پیامبر شیر زن و وفادار تر میشناسی؟؟ گفتم آری میشناسم ، آرتمیس دریا سالار خشایار شاه و همچنین اولین و آخرین دریا سالار جهان تا کنون که هزاران هزار مرد را رهبری میکرد و در همه ی جنگها پیروز میدان بود و در جنگ سالامیس از خود دلاوری و رشادت های زیادی نشان داد و هنگامی که یونانیان ( اعم از مرد و زن ) اسم او را می شنیدند از ترس پنهان می شدند

آری هموطن اینان بخش بسیار بسیار کوچکی از اسطوره های توست ، دنبال اسطوره هایت در عربستان نباش

اینها تاریخی از ماست که عمربن سعد و دگر سرواران تازی در حمله به ایران همچون داعش نابود کردند.و امروز بازماندگان این متجاوزین باز هم در حال نابود کردن هستنندپس به خود اییم و متحد شویم در راه ازادی سرمین اهورایی خویش ز دست دشمنان.
Read more
فقط به عشقه بــــــابــــــا این جنگل چوب خورده، تو نره های خفیفش، شیر لگد خورده داره دریاست دریایه ...
Media Removed
فقط به عشقه بــــــابــــــا این جنگل چوب خورده، تو نره های خفیفش، شیر لگد خورده داره دریاست دریایه تابوت، رو شونه های نحیفش، مرغابی مرده داره طفلک همش لنگ نونه این سفره هر چی که داشته، برداشته و بزل کرده از تشنگی نصفه جونه، این مشک دستاشو عمری، نذر ابولفضل کرده این صورت استخونی، از فقر ... فقط به عشقه بــــــابــــــا
این جنگل چوب خورده، تو نره های خفیفش، شیر لگد خورده داره

دریاست دریایه تابوت، رو شونه های نحیفش، مرغابی مرده داره

طفلک همش لنگ نونه این سفره هر چی که داشته، برداشته و بزل کرده

از تشنگی نصفه جونه، این مشک دستاشو عمری، نذر ابولفضل کرده

این صورت استخونی، از فقر سیلی که می خورد، دردو فراموش میکرد

البته یادم نمیره وقتی جوون بود با فوت خورشیدو خاموش می کرد

روحی که رو موج اف ام می شست کنج اتاقو سرگرم بخت خودش بود

لبخند می زد به آفت سیبی که نقشش همیشه زیر درخت خودش بود

ای چرک رو اسکناسو
ارابه ناشناسو
پیکان دلتنگ بـــــابــــا

باره تلنبار مونده
از شهرو از یار مونده
قربانی جنگ بــــــابــــــا

پیژامه بی ادامه
چشم انتظار یه نامه
تسبیح و سجاده بــــــابــــــا

ای صرفه های پر از دود
دیونه شاه مقصود
از سکه افتاد بــــــــــابـــــــــا

می گفت جاهل که بودم، عمر عزیزم هدر شد، توی صف سینما ها
می گفت امروز دیگه نقش مهمی ندارم توی تئاتر شماها

می گفت ده سال هر روز راه دوا خونه هارو ترک موتور گریه کرده
از اون سر چاله میدون تا این سر توپخونه با توپ پر گریه کرده

می گفت ما مرغ شامیم برای بزم عروسی یا مجلس سوگواری داری
می گفت فرقی نداریم فرق ما دوتا شبیه اسبه کالسکه است و گاری

می گفت پشت لبخند سه در چهارم قسط عقب مونده دارم
می گفت از من گذشته می رفت میگفت امشب مهمون نا خونده دارم

ای چرک رو اسکناسو
ارابه ناشناسو
پیکان دلتنگ بـــــابـــــا
بار تل انبار مونده
از شهرو از یار مونده
قربانی جنگ بـــــــابــــــا

ای آخرین شاهنامه افسانه ی بی ادامه بی سنگو کباده بــــــابــــــا
ته مونده ی همه مردا ته مونده پهلونا بــــــابــــــا
Read more
. بعضی از اتفاق‌ها هستن که با گذشت زمان اهمیت پیدا می‌کنن. قبلا" اینقدر تکرار می‌شدن که برای کسی ...
Media Removed
. بعضی از اتفاق‌ها هستن که با گذشت زمان اهمیت پیدا می‌کنن. قبلا" اینقدر تکرار می‌شدن که برای کسی مهم نبود ولی الان همه رو سرشون می‌ذارن؛مثلا همین بچه‌دار شدن! شما ببینید در قدیم بچه‌دار شدن و تولید مثل و این دست مسائل زیاد اتفاق ویژه‌ای نبود. الان خوشبختانه وضعیت اینجوری نیست و ملت برای بچه‌هاشون ... .
بعضی از اتفاق‌ها هستن که با گذشت زمان اهمیت پیدا می‌کنن.
قبلا" اینقدر تکرار می‌شدن که برای کسی مهم نبود ولی الان همه رو سرشون می‌ذارن؛مثلا همین بچه‌دار شدن!
شما ببینید در قدیم بچه‌دار شدن و تولید مثل و این دست مسائل زیاد اتفاق ویژه‌ای نبود.
الان خوشبختانه وضعیت اینجوری نیست و ملت برای بچه‌هاشون ارزش قائلن.
تفاوت این دو گونه برخورد رو هم می‌شه از اعلام حاملگی خانم‌ها فهمید. قدیم که زن به شوهر می‌گفت من حامله‌ام، مرده همینجوری که پیچ‌گوشتی دستش بود و داشت رادیو تعمیر می‌کرد یه صدایی از خودش در می‌آورد که یعنی باشه بابا فهمیدم.
یعنی حتی سرشم بالا نمی‌کرد، بعد خانوم گریه‌کنان می‌رفت تو اتاق...
یعنی بچه از اول با گریه و دعوا و مادرشوهر،آب و گلش شکل می‌گرفت.
ولی الان فکر کردین همینجوری خشک و خالی زن به مرد اعلام حاملگی می‌کنه؟! این خودش مراسم داره...
خانوم نامه می‌ذاره بالای سر آقا از قول بچه می‌نویسه:
"بابایی من نه ماه دیگه تو بغلتم"
حالا مرد گنده نامه رو می‌خونه هق‌هق اشک می‌ریزه؛پیچ گوشتی هم دستش نیست بی‌غیرت!
از طرف دیگه به لطف خدا این روزها کمیت جای خودش رو به کیفیت داده، یه دونه بچه می‌آریم و تمام تمرکزمون رو روی همون یه دونه می‌ذاریم، اینقدر تمرکز می‌کنیم که خود بچه می‌گه بابا بکشین بیرون از ورطه ما رخت خودتون رو!
البته بچه غلط می‌کنه، خودش نمی‌فهمه که اسپشیاله و از مواد غنی‌تر و گرون‌تری نسبت به انسان‌های دیگه ساخته شده.
"یعنی اینقدر این بچه ما تکه اگه ما جای دولت بودیم سه روز تعطیلی رسمی اعلام می‌کردیم به مناسبت به دنیا اومدنش! به‌هرحال اتفاق کوچیکی نیست!
اندازه بودجه یک سال دولت اوگاندا خرج سیسمونیش کردیم، فقط Baby Showerش (*) پنج میلیون آب خورد.
بهتررررین مراسم رو براش گرفتیم"
اونوقت در غرب افرادی پیدا می‌شن که نسبت به بچه‌شون کاملا بی‌عاطفه و بی‌فکرن.
نمونه‌اش همین مارک زاکربرگ که وقتی بچه‌اش به دنیا اومد ۹۹ درصد سهامش تو فیس‌بوک که معادل ۴۵ میلیارد دلاره رو صرف امور خیریه کرد.
واقعا برات متاسفیم زاکربرگ!
به جای این که مثل ما بهتررررین مراسم رو بگیری و بهتررررین سیسمونی رو بکنی تو چش‌و‌چال صاحاب ایکبیری توئیتر و موسس کچل اینستاگرام، ۴۵ میلیااااارد دلاااار می‌دی به بدبخت و بیچاره‌ها؟
جای جشن اولین ادرار و اولین باد معده و دندون‌فشون و ختنه‌سورون پولت رو ریختی دور؟
*) این Baby Shower همون باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود خودمونه، بعد از سونوگرافی مهمونی می‌دن و جنسیت بچه رو رونمایی می‌کنن، یه جوری که «دن براون» از کتابش رونمایی نمی‌کن..
(آیدین سیارسریع)
Read more
 #bighanoon #monazare یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم بابا گم شده. البته نه به همین سادگی چون معمولا ...
Media Removed
#bighanoon #monazare یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم بابا گم شده. البته نه به همین سادگی چون معمولا همه خانواده‌ها وقتی ساعت 10 صبح بیدار می‌شوند، باباهای‌شان از پنج صبح تا بوق سگ دنبال یک تکه نان گم شده‌اند اما گم شدن بابای ما فرق داشت. جایش خالی شده بود و حفره عمیقی توی خانه‌مان ساخته بود. نه اینکه ... #bighanoon #monazare
یک روز صبح بیدار شدیم و دیدیم بابا گم شده. البته نه به همین سادگی چون معمولا همه خانواده‌ها وقتی ساعت 10 صبح بیدار می‌شوند، باباهای‌شان از پنج صبح تا بوق سگ دنبال یک تکه نان گم شده‌اند اما گم شدن بابای ما فرق داشت. جایش خالی شده بود و حفره عمیقی توی خانه‌مان ساخته بود. نه اینکه فکر کنید دارم احساسی حرف می‌زنم ها! واقعا قسمت خودش توی تختخوابش را بریده بود و با خودش برده بود. انگار که دور بابا را قالب زده باشند و از جا کنده باشند. همان‌قدر دقیق جای خودش را دور بُر کرده بود و رفته بود. هم روی تختش، هم روی مبلی که همیشه روی آن لم می‌داد و لیوان چایش را هورت می‌کشید. لیوانش را هم با خودش برده بود. همیشه می‌گفت یک روز از دست‌تان فرار می‌کنم و می‌روم اما چون همیشه ما خنده‌مان می‌گرفت، نهایتش تا سر کوچه می‌رفت و با یک نان سنگک برمی‌گشت خانه و در حالی‌که یک تکه نان را لوله می‌کرد و می‌گذاشت گوشه دهانش، قبل از اینکه ما چیزی بگوییم، با دهان پر می‌گفت: «دهنتون‌رو ببندید، لازم نکرده معذرت بخواید!» واقعیتش بابا خیلی دوست داشت پدر باجذبه‌ای باشد. یکی دو بار هم خشونت به خرج داده بود اما تنها چیزی که نصیبش می‌شد صدای خنده ما بود. دست خودمان نبود اما نمی‌توانستیم جدی‌اش بگیریم. مامان که جای سوراخ شده‌اش را دید، زد زیر گریه و بالشت پشت سرش را پرت کرد سمت‌مان و گفت تقصیر ماست. بیراه هم نمی‌گفت. نشستیم لبه سوراخی که بابا بریده بود تا فکرمان را روی هم بگذاریم و بفهمیم کجا رفته. از آن آدم‌هایی نبود که حرکت‌های خطرناک بزند و تا جایی که یادم است، خطرناک‌ترین کاری که ازش سر زده بود این بود که یک روز رفته بود سر کار و تا عصر گوشی‌اش را خاموش کرده بود و وقتی که با یک جعبه شیرینی توی دستش رسید خانه و گفت: «حالا منم زیاده‌روی کردم، بیاید دهنتون‌رو شیرین کنید» تازه فهمیدیم از صبح تلفنش را روی‌مان خاموش کرده. به رویش نیاوردیم. ما اصلا آن روز بهش زنگ نزدیم اما خودش تا همین چند وقت پیش فکر می‌کرد گودی زیر چشم ما به خاطر ضربه روحی آن روزش است. اما مامان می‌گفت این حرکتش بی‌سابقه و مقداری نمادین بوده. دوباره خنده‌مان گرفت كه با پشت دستش کوبید توی‌دهان‌مان. مامان دو شب پیش را یادمان انداخت که بابا نشسته بود جلوی‌ تلویزیون و گفت چرا یک روز دوستان‌مان را نمی‌بریم پارک تا مجسمه ساخته شده از پدر قهرمان‌مان را نشان‌شان بدهیم و دوباره بحث آن مجسمه لعنتی وسط آمد. همان مجسمه از بابا که توی یکی از پارک‌های شهر نصب شده و گاهی باور می‌کند واقعا .

بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
🔆 <span class="emoji emoji2600"></span>️🔆 نور و نان (بخشی از کتاب پیامیری از کنار خانه ی مارد شد.. عرفان نظرآهاری این همه گندم، این همه ...
Media Removed
🔆 ️🔆 نور و نان (بخشی از کتاب پیامیری از کنار خانه ی مارد شد.. عرفان نظرآهاری این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی،‏این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است؛ آدم است که می خورد . این همه گنجِ آویخته بر درخت،‏ این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است؛ آدم است که می خورد. این همه مرغ هوا و ماهی دریا،‏این ... 🔆 ☀️🔆 نور و نان (بخشی از کتاب پیامیری از کنار خانه ی مارد شد.. عرفان نظرآهاری

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی،‏این همه خوشه در باد را که می خورد؟
آدم است؛ آدم است که می خورد .
این همه گنجِ آویخته بر درخت،‏ این همه ریشه در خاک را که می خورد؟
آدم است؛ آدم است که می خورد.

این همه مرغ هوا و ماهی دریا،‏این همه زنده بر زمین را که می خورد؟
آدم است؛ آدم است که می خورد.

هر روز و هر شب،‏هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود؛‏اما آدم گرسنه است.
آدم همیشه گرسنه است. 🔅دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک وخوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود؛‏دستهایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام،‏خسته ام از این آدمها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا،‏چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر!
خدا به میکائیل گفت : آنچه انسانها را سیر می کند نور است نه نان! تو مامور آنی که نان بیاوری،‏اما نور تنها نزد من است؛‏و تا هنگامی که آدمی به جای نور نان می خورد،‏گرسنه خواهد ماند. 🔅میکائل راز نور و نان را به فرشته ای گفت،‏و او نیز به فرشته ای دیگر؛ و هر فرشته به فرشته ی دیگری. تا آنکه همه ی هفت آسمان این راز را دانستند،‏تنها آدم بود که نمی دانست.
اما رازها سر می روند،‏پس راز نور و نان هم سر رفت و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد،‏در جستجوی هر چراغ و فانوس و هر شمع.

اما آدم همیشه شتاب می کند،‏برای خوردن نور هم شتاب کرد،؛‏و نفهمید نوری که آدم را سیر می کند،‏نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستاره ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود. 🔅خداوند به جبرئیل گفت : سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار. و گفت:‏هر کس بر سر این سفره بنشیند سیر خواهد شد.

سفره خدا گسترده شد،‏از این سر جهان تا ان سوی هستی؛‏اما آدمها آمدند و رفتند‍‏از وسط این سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.

آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند.

اما گاهی فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت و جهان از برکت همان لقمه روشن شد.
و گاهی فقط گاهی کسی تکه ای عشق بر داشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت.
و گاهی فقط گاهی،‏کسی جرعه ای از هدایت نوشید،‏و هر که او را دید چنان سر مست شد،‏که تا انتهای بهشت دوید. 🔅سفره ی پهن خدا است،‏اما دور آن هنوز هم خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.

میکائیل گریه می کند و می گوید : کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
Read more
#سور_خدا نشسته‌‌ام بالاسر امام.مشهد.درست توی کنج دنجی که جلوی پاهای مضطربم سبز شد و مرا کشید در آغوش خودش.جمعیت موج می‌زند مثل همیشه.کتاب دعا مقابلم باز مانده و من،یارای پیش رفتن ندارم.جایی وسط‌های جامعه کبیره مانده‌ام. .. آن‌ها را نمی‌شناسم؛ولی دوستشان دارم.عباس و علی‌اکبر و زهیر را ... #سور_خدا
نشسته‌‌ام بالاسر امام.مشهد.درست توی کنج دنجی که جلوی پاهای مضطربم سبز شد و مرا کشید در آغوش خودش.جمعیت موج می‌زند مثل همیشه.کتاب دعا مقابلم باز مانده و من،یارای پیش رفتن ندارم.جایی وسط‌های جامعه کبیره مانده‌ام.
..
آن‌ها را نمی‌شناسم؛ولی دوستشان دارم.عباس و علی‌اکبر و زهیر را می‌گویم و باقی رفقایشان را.همهٔ بچه‌های پرورشگاه را.به‌قول مردم،بچه‌سرِ راهی‌ها.
همان‌ها که تصویر چهره‌هاشان را اولین‌بار روی نقاشی‌دیواری خیابان ولی‌عصر تهران دیدم.حوالی شیرخوارگاه آمنه یا دارالایتام بهزیستی.ردیف عکس‌هاشان را کشیده بودند.شهید..شهید..شهید..مطمئنم جز من هرکس آن‌روزها توی آن اتوبوس‌های خط راه‌آهن-تجریش خوب دور و برش را نگاه می‌کرد هم می‌دیدشان.
هر سه‌تایشان جوان بودند.خیلی خیلی جوان که انقلاب شد و پشت‌بندش جنگ.آن‌سال‌‌ها پسرها پیش از نوجوانی،جوان می‌شدند و پیش از جوانی مَرد.کسی فرصت نداشت با سن‌وسال سجلش بزرگ شود؛.برای مرد شدن صف می‌کشیدند.
و‌ آن‌ها رفتند خط،قاطی بقیه مردها.و توی یکی از آن‌شب‌های سنگر نشسته بودند به ندبه،دعا.عباس که صدایش بهتر از همه بود روبه‌قبله،روبه‌کربلای حسین داشت جامعه کبیره می‌خواند تا رسید به آن‌جا که باید می‌گفتند:
-«بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي وَ أَهْلِي وَ مَالِي وَ أُسْرَتِي أُشْهِدُ اللَّهَ وَ أُشْهِدُكُمْ أَنِّي مُؤْمِنٌ بِكُمْ وَ بِمَا آمَنْتُمْ پدر و مادرم و اهل و مال و طايفه‌ام فدای شما! خدا و شما را گواه می‌گيرم،كه من به شما و به آنچه شما ايمان آورديد باور دارم».
به امام که نمی‌شود دروغ گفت؟می‌شود؟نه!
حتمی علی‌اکبر به عباس گفته ما که نه پدر داریم نه مادر نه خانواده نه مال و‌ طایفه‌ای،چه چیز را می‌خواهیم فدای امام کنیم؟و بعد حتمی‌ هر سه سر گذاشته بودند روی شانه هم به گریستن.یتیمان خمینی چیزی نداشتند برای هدیه جز جانشان.
*
امشب پای خاکریز دم‌زدن از فدا کردن همه داشته‌ها برای امام،یاد علی اکبر و عباس و زهیر افتادم و به آن‌ها دخیل بستم.به شهدای بهزیستی،همان‌ها که در دنیا نه پدری بود زیر تابوتشان را بگیرد نه خواهری برایشان گریه کند،نه مادری که برایشان مویه کند.دلشکسته زندگی کردند،غریبانه در بیابان‌های خوزستان به‌خاک افتادند و یتیمانه دفن شدند.سربه‌راه رفتند.مزارشان زائر ندارد و تمام داروندارشان،جانشان را‌ فدای امامشان کردند؛چه خوشبخت بود خمینی که سربازانی چون شما داشت.
*
کاش از تاریکی‌ها ردمان کنند؛کاش.
Read more
يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه ...
Media Removed
يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد و ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به ... يداستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد
و
ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید»من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»«مادرت خانه نیست؟»«هیچکس بجز من خانه نیست»«آیا خونریزی داری؟»«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»«بله، می‌توانم»«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.
به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»من کمی تسکین یافتم. یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند. یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. .
ادامه در كامنت اول 👇🏻👇🏻👇🏻
Read more
. مشکلات زیاد است در عالم. چگونه می خواهند حل کنند؟ چه کسی می خواهد حل کند؟ به لطف خدا یک موج عظیمی در دنیا به راه افتاده، بخاطر ایستادگی ملت ایران. دقت کنید. برخی به محض آنکه می گوییم ایستادگی ملت ایران، فکر می کنند ملت ایران ایستاده و نابسامانی ها را نمی بیند یا آن ها را ماله کشی می کند. نخیر! ملت همه ... .
مشکلات زیاد است در عالم. چگونه می خواهند حل کنند؟ چه کسی می خواهد حل کند؟ به لطف خدا یک موج عظیمی در دنیا به راه افتاده، بخاطر ایستادگی ملت ایران. دقت کنید. برخی به محض آنکه می گوییم ایستادگی ملت ایران، فکر می کنند ملت ایران ایستاده و نابسامانی ها را نمی بیند یا آن ها را ماله کشی می کند. نخیر! ملت همه چیز را می بیند اما پای پرچم امام زمان(عج) ایستاده است.
.
به سرعت دل های بشریت دارد با حقیقت امام آشنا می شود. من اگر فقط بخواهم خاطرات خودم را برای شما بگویم، شاید 4 ساعت وقت ببرد. خاطرات! که گوشه و کنار دنیا رفتم، افراد گوناگون، قشرهای مختلف، از کارگر و کسبه و کارمند و قاضی و روحانی و دانشگاهی و سیاستمدار و... که راجع به این مسائل صحبت کردیم. می گفتند عجب! ته دلش منتظر بود و وقتی می گویی منتظر چی هستید، همان حرف های ما را می زنند. منتظر کی هستید؟ اسم را نمی گویند، می گویند منتظر یکی هستیم با این ویژگی ها. بعد می بینیم که این همان است. اصلا به اسم و قیافه اش کاری ندارند. می گویند ما این فرد با این ویژگی را می خواهیم. هر زمانی که دستش را بلند کند یا فریاد بزند که چه کسی پای کار است، ما هستیم. باورتان می شود که روحانی 90 ساله بودایی، وقتی من از امام صحبت کردم، گریه کرد. گفتم چرا گریه می کنی؟ می گفت من یک عمر دنبال همین دویده ام. برای این زندگی کرده ام.
.
به لطف خدا و به لطف ایستادگی ملت ایران امروز جهان دارد به سرعت به سمت امام حرکت می کند. اینکه گفته ایم به سوی بهار، بهار نزدیک است چون امام بهار انسان هاست. این اتفاق در حال وقوع است. توی دل خودتان ببینید. تقریبا دیگر مردم از همه مایوس هستند، از همه مدل، شرقی، غربی، مارکسیستی، سرمایه داری، ترکیبی! همه امتحان دادند و رفوزه شدند. یک نفر مانده فقط. یک شانس آخر مانده و همه باید با فطرت خودشان درک کنند که اگر بنا باشد اوضاع جهان سامان پیدا کند باید یک انسان آسمانی بیاید و کار را در دست بگیرد.
.
#احمدی_نژاد
#نیمه_شعبان
.
🔴 برای مشاهده فیلم کامل سخنرانی به "کانال تلگرام پایگاه اطلاع رسانی دکتر احمدی نژاد" مراجعه کنید.
.
❌ (آدرس به صورت لينک در قسمت توضیحات صفحه اصلی نيز قرار دارد.)
Read more
... رفیق خوب رفیق مرده است! رفیقی که حتی برای اعلان خبر مردنش هم باید اجازه بگیرند و اگر به مصلحت بود ...
Media Removed
... رفیق خوب رفیق مرده است! رفیقی که حتی برای اعلان خبر مردنش هم باید اجازه بگیرند و اگر به مصلحت بود پخش کنند. اگر چه به قول ویکتور هوگو همه وقتی برابر می شوند که مرده اند، اما بعضی ها برابر تر نیستند. قاسم افشار را شخصا نمی شناختم جز آنکه هر شب در اخبار می دیدمش و با بعضی از دوستان و همکارانش دوست بودم. ... ...
رفیق خوب رفیق مرده است! رفیقی که حتی برای اعلان خبر مردنش هم باید اجازه بگیرند و اگر به مصلحت بود پخش کنند. اگر چه به قول ویکتور هوگو همه وقتی برابر می شوند که مرده اند، اما بعضی ها برابر تر نیستند. قاسم افشار را شخصا نمی شناختم جز آنکه هر شب در اخبار می دیدمش و با بعضی از دوستان و همکارانش دوست بودم. از همان ها شنیده ام که آدم با مرامی بوده.یقین دارم اگر امروز زنده بود و خبر می گفت در خبر کشته شدن هموطنانش در کازرون بغض می کرد. کسانی که نصف سابقه این آدم را نداشتند هنگام مرگ با علم و کتل و ساز و سنج و دمام از مسجد بلال تشییع شدند و در قطعه هنرمندان یا نام آوران دفن شدند. حالا که مرده است همه رفیقش شده اند حتی منصور ارزی که مدعی شده با قاسم افشار رفیق بوده و کلی در مجالس امام حسین (ع) گریه کرده اند. حاجی آدرس اشتباه می دهی و تجاهل العارف می کنی. خیلی ها که در مجلس حسین علیه السلام گریه کرده اند باور کن از دروغ گنده ی یا لیتنا کنا معک امثال تو خبر دارند و رفاقتی با شما ندارند
پ.ن: در نوشتن ارزی به جای ارضی تعمد داشته‌ام
Read more
ناتمام . - زهرِمار این همه زِرزِر نکن ... اَه ... خسته شدم ( داشت مردی به خودش توی خیالش می گفت دختری زشت به یک تیرِ چراغِ خاموش از مزایای سیامَستی و حالش می گفت ) - روزنامه خبری تازه ندارد امروز اصلاً انگار همان باطلۀ دیروزی ست ( رادیو قصّۀ یک مرد و دو زن می گوید ) - آخر و عاقبتِ عشق فقط کون سوزی ... ناتمام
.
- زهرِمار این همه زِرزِر نکن ... اَه ... خسته شدم
( داشت مردی به خودش توی خیالش می گفت
دختری زشت به یک تیرِ چراغِ خاموش
از مزایای سیامَستی و حالش می گفت )
- روزنامه خبری تازه ندارد امروز
اصلاً انگار همان باطلۀ دیروزی ست
( رادیو قصّۀ یک مرد و دو زن می گوید )
- آخر و عاقبتِ عشق فقط کون سوزی ست
- بس کن اَه ... خسته شدم ... چرت نگو ... ساکت شو
( ولی انگار نه انگار، فقط زر می زد
ناگهان – مثلِ خودم - فلسفه اش گُل می کرد
به سراپای جهان – مثلِ خودم - تِر می زد )
- کشفِ گالیله فقط شاهدِ این حرفِ من است:
که به هر سو بروی باز به اوّل برسی
حاصلِ سعی و سماعِ تو فقط سرگیجه ست
رو به هر سو بکنی نیست ...کسی ... نیست ... کسی
نیست جز پرسشِ بی پاسخِ (( از کِی و کجا؟ ))
و همان قصّۀ بی مزّۀ (( از خاک به خاک ))
... تو چرا گریه نکردی سرِ خاکِ پدرت!؟
تو که دیگر همۀ زندگی ات رفته به فاک ...
( مَرد پا شُد، کُت و سیگارِ خودش را برداشت )
- دیگر از دست تو و زنگِ صدایت سیرم
- تو اگر دوست نداری برو بیرون ... گم شو
من اگر این همه زرزر نکنم می میرم
Read more
روز فتح مکه است. محمد به داماد و پسر عمویش، علی، می گوید:علی جان پا بر شانه ام بگذار و بالا برو و کعبه را ...
Media Removed
روز فتح مکه است. محمد به داماد و پسر عمویش، علی، می گوید:علی جان پا بر شانه ام بگذار و بالا برو و کعبه را از شرک پاک کن. آخرین حج محمد است. دستور می رسد:باید علی را جانشین خودت معرفی کنی و اگر انجام ندادی بیست و سه سال کار بیهوده انجام داده ای. محمد جانشینش را طبق دستور معرفی می کند. چند ماه بعد از جانشین ... روز فتح مکه است. محمد به داماد و پسر عمویش، علی، می گوید:علی جان پا بر شانه ام بگذار و بالا برو و کعبه را از شرک پاک کن.
آخرین حج محمد است. دستور می رسد:باید علی را جانشین خودت معرفی کنی و اگر انجام ندادی بیست و سه سال کار بیهوده انجام داده ای. محمد جانشینش را طبق دستور معرفی می کند.
چند ماه بعد از جانشین شدنش، محمد،به سوی پروردگارش می رود. در کمتر از سه ماه بعد از وفات محمد، تنها همدم تنهاییش پس از غضب خلافت را از دست می دهد، دختر محمد، فاطمه.
نمیدانم با آن همه تاکید محمد و شهادت همه به برتری او چه شد خلافت را از او گرفتند ولی خوب میدانم پس از شهادت فاطمه زهرا، بیست و پنج سال تنها همدمش می شود چاه. چاه ها نیز جز از او گریه و مویه و زاری نمی شنوند.
زمانی که شمشیر جهل و جمودی و افراط به فرق سرش اصابت کرد گفت:((فزت و رب الکعبه)).بیست و پنج سال دلش خون شد و پنج سال آخر عمرش بدتر از همیشه.
نمیدانم چه شد که زمانی محمد را دفن نکرده بودند جانشین دروغین تعیین کردند ولی یاد سخنی از عمرو عاص میفتم که می گفت:از ذوالفقار علی، جهل مردم خطرناک تر و برنده تر است.
شهادتت مبارک تنهاترین تنهایان.
#علی #شب_قدر #شهادت #رمضان
Read more
. ابوبصیر از یاران امام می‌گوید: پس از شهادت امام صادق (علیه السلام) من به خانه آن حضرت رفتم تا به ...
Media Removed
. ابوبصیر از یاران امام می‌گوید: پس از شهادت امام صادق (علیه السلام) من به خانه آن حضرت رفتم تا به همسرش (حمیده) تسلیت بگویم، وقتی آن بانو مرا دید گریست من هم گریه کردم. سپس گفت: ای ابوبصیر! اگر در لحظات آخر عمر امام در کنارش بودی قضیه عجیبی را مشاهده می‌کردی. گفتم: چه قضیه‌ای؟ گفت: دقایق ... .
ابوبصیر از یاران امام می‌گوید:

پس از شهادت امام صادق (علیه السلام) من به خانه آن حضرت رفتم تا به همسرش (حمیده) تسلیت بگویم، وقتی آن بانو مرا دید گریست من هم گریه کردم.

سپس گفت: ای ابوبصیر! اگر در لحظات آخر عمر امام در کنارش بودی قضیه عجیبی را مشاهده می‌کردی.

گفتم: چه قضیه‌ای؟

گفت: دقایق آخر عمر امام بود که ناگهان چشمان مبارکش را باز کرد و فرمود:

همین الان تمام خویشان و نزدیکان مرا حاضر کنید! ما همه را جمع کردیم، به طوری که کسی از خویشان و نزدیکان امام باقی نماند.

حضرت نگاهی به آنان کرد و فرمود:

کسانی که نماز را سبک می‌شمارند هرگز شفاعت ما به آنان نخواهد رسید. «ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلاة» « برگرفته از کتاب بحار الانوار، جلد 6، صفحه 154 و جلد 44، صفحه 297 »👇
توجّه داريد كه نفرمودند، تارك الصّلوة و بي‌نماز مشمول شفاعت نمي‌شود، بلكه فرمودند، نمازخواني كه نماز را سبك بشمارد!مثلاً گاهي بخواند و گاهي نخواند يا عمدا از اوّل وقت تأخير بياندازد و رعايت احترام و ادب به هنگام اداي نماز را ننمايد، از شفاعت ما محروم مي‌گردد.
خدا به دادمون برسه با این نمازهایی که ما میخونیم

#اسلام #شیعه #امام #امام_صادق #شهادت #حدیث #روایت #ائمه_اطهار
.
*۳۱۳*
Read more
 #امام_صادق_یعنی عشق # # آخرین وصیت میدونی یعنی چی!؟ یعنی مهمترین چیزی که نباید فراموش بشه! یعنی ...
Media Removed
#امام_صادق_یعنی عشق # # آخرین وصیت میدونی یعنی چی!؟ یعنی مهمترین چیزی که نباید فراموش بشه! یعنی عصاره تمام صحبت های قبل از مرگ... # ابوبصیر از یاران امام می‌گوید: پس از شهادت امام صادق (علیه السلام) من به خانه آن حضرت رفتم تا به همسرش (حمیده) تسلیت بگویم، وقتی آن بانو مرا دید گریست ... #امام_صادق_یعنی عشق
#
#
آخرین وصیت میدونی یعنی چی!؟ یعنی مهمترین چیزی که نباید فراموش بشه! یعنی عصاره تمام صحبت های قبل از مرگ... 👇
#

ابوبصیر از یاران امام می‌گوید:

پس از شهادت امام صادق (علیه السلام) من به خانه آن حضرت رفتم تا به همسرش (حمیده) تسلیت بگویم، وقتی آن بانو مرا دید گریست من هم گریه کردم.

سپس گفت: ای ابوبصیر! اگر در لحظات آخر عمر امام در کنارش بودی قضیه عجیبی را مشاهده می‌کردی.

گفتم: چه قضیه‌ای؟

گفت: دقایق آخر عمر امام بود که ناگهان چشمان مبارکش را باز کرد و فرمود:

همین الان تمام خویشان و نزدیکان مرا حاضر کنید! ما همه را جمع کردیم، به طوری که کسی از خویشان و نزدیکان امام باقی نماند.

حضرت نگاهی به آنان کرد و فرمود:

کسانی که نماز را سبک می‌شمارند هرگز شفاعت ما به آنان نخواهد رسید. «ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلاة»
# « برگرفته از کتاب بحار الانوار، جلد 6، صفحه 154 و جلد 44، صفحه 297 » 👇
👇
#
👇
توجّه داريد كه نفرمودند، تارك الصّلوة و بي‌نماز مشمول شفاعت نمي‌شود، بلكه فرمودند، نمازخواني كه نماز را سبك بشمارد!مثلاً گاهي بخواند و گاهي نخواند يا عمدا از اوّل وقت تأخير بياندازد و رعايت احترام و ادب به هنگام اداي نماز را ننمايد، از شفاعت ما محروم مي‌گردد.
👇
👇
#
منبع از قرآن :پس وای بر نمازگزارانی که از نمازشان غافل و نسبت به آن سهل انگارند.[سوره ماعون آیات 4-5]
#
#

مواظب باشیم با توجیهات نفس و شيطانمون گول نخوریم، که حالا من که گناه نمیکنم(از قبیل دزدی و جنایت!!!)و حق کسی رو نمیخورم، اشکال نداره حالا نماز نخونم!خدا که میبخشه!
#
#حق بنده خدا رو ادا میکنی و حق خدای خودت رو نه!؟؟؟اگر قرار بود نماز و واجبات دین بهش عمل نشه، نعوذ بالله خدا سر کارمون گذاشته؟!خداوند کسی رو میبخشه که از گناه توبه کرده و جبران میکنه! 👇
#
بعضی ها ميگن: ‌ بابا دلت پاک باشه
جواب از قرآن:
آنکس که تو را خلق کرده است ، اگر فقط دل پاک کافی بود فقط میفرمود :[ آمنوا] (ایمان آورید)
در حالیکه فرموده :
[آمَُنوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات](ایمان بیاورید و عمل صالح انجام دهید)
 یعنی هم دلت پاک باشه ، هم کارت درست باشه .
#
#
عرض تسلیت شهادت امام صادق علیه السلام
#

التماس_دعا
اللهم_صل_على_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
کپی_با_ذکر_صلوات_آزاد
دوستای_خوبتونو_تگ_کنید
#نماز___یعنی
Read more
 #bighanoon #hassangholamalifard راه می‌رفتم. همچون همیشه سرم پایین بود و جلوی پاهایم را نگاه ...
Media Removed
#bighanoon #hassangholamalifard راه می‌رفتم. همچون همیشه سرم پایین بود و جلوی پاهایم را نگاه می‌کردم تا مبادا مورچه‌ای زیر پاهایم له شود. چند قدم که رفتم از کنارم صدای هق‌هق شنیدم. گفت: «آقا ببخشید...» انگار نفسش بالا نمی‌آمد. سر چرخاندم سوی صدا. پسر بچه‌ای پنج شش ساله روی سه‌چرخه‌اش نشسته ... #bighanoon #hassangholamalifard
راه می‌رفتم. همچون همیشه سرم پایین بود و جلوی پاهایم را نگاه می‌کردم تا مبادا مورچه‌ای زیر پاهایم له شود. چند قدم که رفتم از کنارم صدای هق‌هق شنیدم. گفت: «آقا ببخشید...» انگار نفسش بالا نمی‌آمد. سر چرخاندم سوی صدا. پسر بچه‌ای پنج شش ساله روی سه‌چرخه‌اش نشسته بود و زار می‌زد. پرسید: «شما یه خانوم مو فرفری ندیدین که دنبال من بگرده؟» پرسیدم: «گم شدی؟» گریه‌اش بیشتر شد، می‌توانستم ترس را در چهره‌‌اش ببینم. گفتم: «نه، ندیدم... خونه‌تون رو بلدی؟» بلد نبود. انگار ترس همه چیز را از یادش برده بود. او را تا نزدیکی مغازه‌ گل‌فروشی بردم و گفتم: «همینجا وایسا، جایی هم نرو، من میرم دنبال مامانت می‌گردم» پس شروع کردم به دویدن. تنها نشانی‌ای که داشتم این بود که پیِ زنی با موهای فرفری بگردم. برای انتخابِ راهی که می‌دویدم خود را سپرده بودم به غریزه‌ام. آدم‌هایی که همه زندگی‌شان پی گمشده‌ای گشته‌اند، خوب می‌توانند بوی گم شدن و صدای آن‌هایی را که چیزی یا کسی را گم کرده‌اند، بشنوند. سه چهار کوچه بالاتر زنی را دیدم که می‌دوید و می‌گریست. موهایش فرفری بود. خودم را رساندم به او. تا مرا دید انگار کمی امید در چشم‌هایش جان گرفت، پرسید: «شما یه پسر بچه با سه چرخه ندیدین؟» کمی بعد، من و زنِ مو فرفری هر دو می‌دویدیم. به گل‌فروشی که رسیدیم، زن جیغی از سر شادمانی کشید و سوی گمشده‌اش دوید. پسرک حرفم را گوش کرده و از جلوی گل‌فروشی جُم نخورده بود. زن پسرک را در آغوش فشرد و همان‌طور که زار می‌زد، روی صورت پسرک دست می‌کشید و اشک‌هایش را پاک می‌کرد. با همان بُغضی که توی گلویم نشسته بود از آن‌ها دور شدم، نباید تماشای‌شان می‌کردم، آن دقیقه‌ها، فقط برای آن‌ها بود، نه برای من و چشم‌هایم. دوباره سر به زیر افکندم و راه رفتم. ناگهان چیزی در سرم جرقه زد و مرا برد به سال‌های کودکی‌ام، به همان روزی که گم شده بودم... .
نشسته بودم روی سه‌چرخه‌ پسرعمویم. قرار بود تا سر کوچه بر‌وم و برگردم اما شوق نشستن روی سه‌چرخه فریبم داده و مرا دور و دورتر برده بود. پنج شش ساله بودم. یکهو به خودم آمدم و فهمیدم که گم شده‌ام. ظهر از خانه عمو بیرون زده بودم و حالا غروب شده بود و من در کوچه پس‌کوچه‌هایی که نمی‌شناختم‌شان سرگردان شده بودم. ترسیده بودم و اشک می‌ریختم. زنی با موهای فرفری نزدیکم آمد و پرسید: «گم شدی؟ خونه‌تون رو بلدی؟» تنها سر تکان دادم و اشک ریختم. یکهو هیبت عمویم را دیدم که کنارم پیدا شد و خواباند زیر گوشم و گفت: «توله سگ».
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
<span class="emoji emoji1f625"></span> بخون موهای تنت سیخ میشه مردونه بخون اما ناراحت نشو ؛؛؛!!! دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه ...
Media Removed
بخون موهای تنت سیخ میشه مردونه بخون اما ناراحت نشو ؛؛؛!!! دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه ؛؛؛!!! یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت : عباس دروغ میگه ... 😥 بخون موهای تنت سیخ میشه مردونه

بخون اما ناراحت نشو ؛؛؛!!!
دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه ؛؛؛!!!
یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش خواهرم کربلا بود تو صحن حضرت عباس ع بودیم مداح داشت روضه میخوند یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت :
عباس دروغ میگه ...
عباس دروغ میگه ...
مداح آرومش کرد گفت :
چی شده پیر مرد گفت :
من بعد 25 سال بچه دار شدم الان که 19 سالشه رفته تو کما با خودم گفتم :
درمون دردش عباسه !!! از اصفهان اومدم کربلا ؛؛؛ امروز زنگ زدن بهم گفتن : بچت مرده...!!!
دروغ میگن که عباس حاجت میده !!!!!!
خواهرش میگفت :
مجلس بهم ریخت ...!!!
فرداش تو صحن حضرت عباس بودیم دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد ...!!! با خودموون گفتیم الان مداح و میزنه دوباره...!!!
دیدیم اومد جلو چهار پایه که مداح روش واساده بود دستشو گرفت گفت :

بیا بغل ضریح بخون همه کسایی که دیروز بودنم باشن...!!!
میخوام بگم غلط کردم...!!!
(گریه میکرد و میگفت)

خواهرم میگه همه رفتیم مداح گفت :
حاجی چی شده ...؟؟؟ پیر مرده گفت :
خانومم زنگ زد گفته : چون نمیذارن زنا تو غسال خونه برن ؛؛؛ التماس کردم گفتم :
یک بار بچمو تو سرد خوونه ببینم...
مادرش میگه :
همین که کشو رو کشیدن بیرون دیدیم رو نایلون بخار نشسته س
سریع آوردنش بیرون و بهش شوک دادن...!!!
خلاصه پسرم به هوش اومده و شفا گرفته...!!!
میگن تا به خودش اومده پرسیده بابام کجاست...؟؟؟ مادرش بهش گفته :
پدرت کربلاست...!!! پسرش میگه : وقتی تو کما بودم و دیگه دل کنده بودم از زندگی یه دفعه یه آقای قد بلندی اومد صدام زد و گفت :
پاشو برو به بابات بگو آبروی من یکبار تو صحرای کربلا رفته بود....
چرا دوباره تو آبرومو بردی ؟؟
پاشو برو به بابات بگو عباس دروغ نمیگه !!! عباس دروغگو نیست...!!! بلیط کربلا تونو از دست حضرت عباس بگیرید
یا مطلب پائین رو نبین یا اگه دیدی باید کپی کنی !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
"اَ لسَّلٰامُ عَلَیْکََ یٰا اَبَا الْفَضْلِ الْعَبٰاس"

به احترام "باب الحوائج" هرکی دید،
کپی کنه تا همه سلام بدن...!!! یهویی عاشق این متن شدم…!!! خدا زمین را آفرید و اختيارش را سپرد به 1+5 .
.
.
.
.
.
.

۱ محمد

۲ علی

۳ فاطمه
۴ حسن
۵ حسین
+
1عباس

اگه این پست +18. بود 300 نفر کپی میکردن ولی چون در مورد حضرت اباالفضل ع هست کسی حاضر به کپی کردنش نیست!!!! خدایا:هر کی این پست راکپی کرد درد دلش رو رفع کن ؛؛؛!!! اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
Read more
 #پست_ویژه همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان ...
Media Removed
#پست_ویژه همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان خوابیدم. همه یکصدا و با شمارش من بگید بلا به دور! یک... دو... سه... آفرین اما اتفاقات بسیار جالب تو همین بیست و چهارساعت افتاد. به محض ورود یه اس ام اس با این مضمون برام ارسال شد(عکس دوم) فهمیدم ... #پست_ویژه
همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان خوابیدم. همه یکصدا و با شمارش من بگید بلا به دور! یک... دو... سه... آفرین

اما اتفاقات بسیار جالب تو همین بیست و چهارساعت افتاد. به محض ورود یه اس ام اس با این مضمون برام ارسال شد(عکس دوم)

فهمیدم کار تمومه! یعنی عین چفیه و پلاکی که تو آژانس شیشه‌ای برای حاج کاظم فرستادن این پیام هم واضح و روشن بود!

وارد اورژانس که شدم دیگه مریض‌ها رو به یه چشم دیگه نگاه می‌کردم! البته حس اونا هم تغییر کرده بود. رفتم پیش دکتر!

دکتر من و به تختم برد و تازه بازی شروع شد. هر پنج دقیقه یه مریض با کلی سیم و بند و بساط میومد و از مادرم میپرسید: حالش خوبه؟! دکترها هنوز قطع امید نکردن؟! ان‌شاءالله زودتر دکترها بگن ببینیم تکلیف مون چی می‌شه با میّت! راستی گروه خونی‌ش چیه؟

مجتبی هم در مورد کلیه‌ها توافق کرده بود! بابام گفته بود پونزده به بالا هرچی فروختی مال خودت! اونم صحبت از پنجاه تومن می‌کرد. می‌گفت مال یه رییس‌جمهور بوده که ده صبح می‌اومده پاستور ساعت دو بر می‌گشته!

بالاخره ما رو بردن اتاق عمل و طرف یه سوزن سه متری به کمر ما زد که بی حس بشیم. حالا من استرس داشتم خفه می‌شدم.

اونایی که می‌گن استرس نداره که یا همین الان سکوت می‌کنن یا با پشت دست می‌خوابونم تو اینستاگرام‌شون!

آقا بی حس شد و برید و دوخت و کار تموم شد و اومدیم ریکاوری از اونجا دیگه باغ وحش شروع شد! حتی من شنیدم بیمارستان از یکی دو نفر تو خیابون پول گرفته بود که بیان یه خرس واقعی ببینن!

از اتاق عمل که بیرون اومدم دیدم مادرم داره گریه می‌کنه! فهمیدم بابام سهم بلیط فروشی بیمارستان رو گرفته ولی سهم مامان رو نداده و اونم گریه می‌کنه! دایی و خاله هم اومده بودن کمک مامان ولی بابا با پول‌ها فرار کرده بود.

الانم کسی حاضر نیست پول ترخیص رو بده! بابا معتقده ولش کنیم به بیمارستان فشار میاد ولش می‌کنه! ولی مامان می‌گه ممکنه تو این نوسانات قیمت دلار یهو قلبش رو به قیمت بفروشند!

ترانه مربوطه
من سرگردون پاره
تو رو دکتر می‌دونسم

پ‌ن یک
الان یه مورفین زدم اون بالا بالاهام

پ‌ن دو
خدایی خانواده یه چیز دیگه‌س

پ‌ن
جاداره از فاضل چوپان جوری تشکر کنم که انگار نه انگار خانواده نشسته

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #بیمارستان #بستری #عمل #اتاق_کثیف #پدر_مادر #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_کلیه_مو_به_تو_اهدا_کنم #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_مورفین_دوس_ندارد_و_درد_میکشد #ومن_الله_التوفیق
Read more
 #دیالوگ_ماندگار #رابین_ویلیامز روحش شاد. چقدر با فیلم هاش خاطره داریم. رابین مک‌لورین ویلیامز ...
Media Removed
#دیالوگ_ماندگار #رابین_ویلیامز روحش شاد. چقدر با فیلم هاش خاطره داریم. رابین مک‌لورین ویلیامز (به انگلیسی: Robin McLaurin Williams) (زاده ۲۱ ژوئیه ۱۹۵۱ – مرگ ۱۱ اوت ۲۰۱۴) بازیگر و کمدین آمریکایی بود. وی برندهٔ جوایز اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد فیلم ... #دیالوگ_ماندگار
#رابین_ویلیامز
روحش شاد. چقدر با فیلم هاش خاطره داریم.

رابین مک‌لورین ویلیامز (به انگلیسی: Robin McLaurin Williams) (زاده ۲۱ ژوئیه ۱۹۵۱ – مرگ ۱۱ اوت ۲۰۱۴) بازیگر و کمدین آمریکایی بود. وی برندهٔ جوایز اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد فیلم موزیکال یا کمدی، جایزه ساترن نقش اول مرد و گرمی شده بود.
در ماه اکتبر سال ۱۹۹۷ در رتبه‌ی ۶۳ از فهرست «صد ستاره‌ی برتر تاریخ سینما» مجله‌ی «امپایر» قرار گرفت. البته همان سال نشریه‌ی «اینترتینمنت ویکلی» او را به عنوان «بامزه‌ترین مرد زنده‌ی جهان» انتخاب کرد.
او، رابرت دنیرو و فرانسیس فورد کوپولا (که از همسایگانش بود) مالک رستوران روبیکن در سان فرانسیسکو هستند.
در طول تولید فهرست شیندلر (۱۹۹۳) استیون اسپیلبرگ بارها با او تماس گرفت و صدای او را روی بلندگو گذاشت تا ویلیامز بتواند برای بازیگران و عوامل فیلمش جوک تعریف کند و حال‌وهوای آن‌ها را تغییر بدهد. ویلیامز اغلب از شخصیتش در کارتون علاالدین بهره می‌برد.
در ماه مارس ۲۰۰۹ با موفقیت عمل قلب باز را پشت سر گذاشت و از آن پس گیاه‌خوار شد.
او پیش از این در دهه‌ی ۱۹۸۰ هم یک بار بر اعتیادش به مواد مخدر و الکل غلبه کرده بود.
یک بار جیمز لیپتن از او پرسید که وقتی وارد بهشت می‌شود از خدا چه درخواستی دارد که پاسخ داد: «یک صندلی در ردیف اول کنسرت وولفگانگ آمادئوس موتزارت و الویس پریسلی.»
شمایل‌های کمدی زندگی او، جاناتان وینترز و ریچارد پریور بودند.
مرگ
جسد ویلیامز درخانه اش در سن 63 سالگی پیدا شد. ویلیامز از افسردگی شدید رنج می‌برد. او خود را در ویلایی که همراه همسرش در آن زندگی می‌کرد، حلق‌آویز کرد. آزمایش پزشکی قانونی و تست سم شناسی برای ۱۲ اوت برنامه ریزی شده بود. سوزان اشنایدر، همسر رابین ویلیامز گفته است که او در زمان مرگ به پارکینسون مبتلا بود.سوزان اشنایدر گفت که بیماری پارکینسون همسرش در مراحل اولیه بود، ولی او هنوز آمادگی لازم را برای اعلام عمومی ابتلایش به این بیماری نداشت. مقام‌های ایالت کالیفرنیا می‌گویند در آزمایش هایی که در پی خودکشی رابین ویلیامز از جسد او به عمل آمد، نشانی از الکل یا مواد مخدر دیده نشده است. ****
باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا در پیامی که در توییتر وی منتشر شد، نسبت به مرگ رابین ویلیامز چنین ابراز تأسف کرد:او ما را به خنده واداشت. به گریه واداشت. او توانست در نهایت همه عناصر روح انسان را به تأثر وادارد.
#film_closeup1_bio
دوستاتون رو تگ کنید. مرسی.
پیج دیگه من
@kids.center1 .حتما سر بزنید.
Read more
پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه میکنی مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت نمیدانم عزیزم، نمیدانم پسرک ...
Media Removed
پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه میکنی مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت نمیدانم عزیزم، نمیدانم پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا چرا مادرم همیشه گریه میکند او چه میخواهد پدرش تنها دلیلی که به ذهنش رسید، این بود که همه ی زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی پسرک هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه ... پسرکی از مادرش پرسید:
مادر چرا گریه میکنی

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت نمیدانم عزیزم، نمیدانم

پسرک نزد پدرش رفت و گفت:
بابا چرا مادرم همیشه گریه میکند

او چه میخواهد

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش رسید، این بود که همه ی زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی

پسرک هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود، پسرک یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت میکند از خدا
پرسید :
چرا زنها این همه گریه میکنند خدا جواب داد :
من زن را بشکل ویژه‌ای آفریده ام به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند
به بدنش قدرتی دادم تا بتواند درد زایمان را تحمل کند
به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد

و به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانشعشق بورزد حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد، و از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد.
و به او اشکی داده ام تا هر هنگام خواست فرو بریزد،
این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هر گاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند،
زیبایی یک زن در لباسش موها یا اندامش نیست

زیبایی زن را باید در چشمانش جستجو کرد،
زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست. تقدیم به تمام بانوان عزيز مخصوصا، شما مهربانوئیکه این متن رو میخونید.
افتخار کن به بانو بودنت و به این موهبتی که خدا به تو داده.

تو لایق بهترینهای، بهترین هائي.پیشاپیش روز زن مبارک
Read more
 #داستان_سرهایی_که_جلوی_توپ_رفت . للحق عکس نوشت : به قلم استاد ابراهیم افشار.. . 1. این تیم ...
Media Removed
#داستان_سرهایی_که_جلوی_توپ_رفت . للحق عکس نوشت : به قلم استاد ابراهیم افشار.. . 1. این تیم ایران نبود. انگار یازده تا حسین قجه‌ای باشند. بمیرم برایت. آخرین تصویر رفقایش از او، یک تصویر عرق کرده اما امیدوار بود. توی جاده اهواز - خرمشهر، زرهی دشمن پاتک زده بود و حسین جانانه می‌جنگید. دقیق ... #داستان_سرهایی_که_جلوی_توپ_رفت
.
للحق عکس نوشت : به قلم استاد ابراهیم افشار..
.
1. این تیم ایران نبود. انگار یازده تا حسین قجه‌ای باشند. بمیرم برایت. آخرین تصویر رفقایش از او، یک تصویر عرق کرده اما امیدوار بود. توی جاده اهواز - خرمشهر، زرهی دشمن پاتک زده بود و حسین جانانه می‌جنگید. دقیق دقیق‌اش را بخواهی 15 اردیبهشت غم‌پرور سال 61 بود. حسین را که زدند از گوش‌هایش خون می‌آمد. گلخار گفته بود ببینید! گوش‌هایش هم خون می‌گرید. پنج شبانه‌روز از عملیات می‌گذشت. جنازه‌های بچه‌ها کنار هم افتاده بود. حسین از گوش‌هاش خون می‌آمد. گوش‌هایش خون می‌گریست و چشم‌هایش نمی‌شنید.

2. این تیم ایران نبود. انگار یازده تا حسین قجه‌ای و پرویز عرب باشند. وقتی گلوله تانک، سر پرویز را از تن جدا کرده بود قشنگ یادم هست که یازده مهر بود. جنگ تازه شروع شده بود. بچه‌های مسجدجامع رفته بودند سمت گمرک خرمشهر. یک جیب 16 ارتش دیده بودند که سرنشین‌هایش می‌گفتند پنج تا تانک دشمن را غنیمت گرفته‌ایم اما بلد نیستیم بیاوریم‌شان توی شهر. تیربار عراقی‌ها روی دکل جرثقیل‌های راه‌آهن- که مسلط به شهر بود-شترق شترق گلوله می‌انداختند. در همین درگیری‌های گمرک بود که سر پرویز رفت. همه بچه‌ها جنگ را ول کردند، شروع کردند به گریستن. چه اشکی. چه دریایی. چه ضجه ای. یکهو ممد نورایی داد زده بود که: «اومدید بجنگید یا آبغوره بگیرید؟ جنگ، جنگ است دیگر. حلوا که خیرات نمی‌کنند»... راست می‌گفت ممد. در جنگ به جایی می‌رسی که حتی فرصتی برای گریه کردن نداری. بچه‌ها سر قیچی شدن سرِ پرویز، همان‌قدر اشک‌شان دریای عمان شد که وقتی سر حسین قجه‌ای رفت. یک لحظه سر پرویز را نگاه کردند دیدند متلاشی است. گلخار گفت بچه‌ها برای خودم تعریف کردند که بدنش اول ایستاد. بعد افتاد. عین پرچمی که ناگهان بر خاک بیفتد. بچه‌ها داشتند فریاد می‌زدند که «پرویز بپا پرویز بپا» که «پ» پرویز ماسید توی گلوشان. جنگ گمرک بود و غمِ بی‌سری پرویز، داشت بچه‌ها را دیوانه می‌کرد اما در جنگ لحظه‌هایی پیش می‌آید که حتی فرصت برای گریستن نداری. فرصتی برای گریستن.

3. این تیم ایران نبود. انگار یازده تا حسین قجه‌ای و پرویز عرب و علی هاشمیان بودند. علی را یادتان نیست؟ داشت با بچه‌هایش از گمرک دفاع می‌کرد که ناگهان تیر خورد. بچه‌ها از دور دیدند که تیر خورد. گفتند آخ. به جای علی، گفتند آخ. انگار که گلوله به سینه خودشان خورده باشد. چندتا گلوله سمت دشمن انداختند، بعدش دیدند علی دارد سینه‌خیز سینه‌خیز به سمت عقب می‌آید. خوشحال شدند....
.
ادامه در کامنت👇🏻👇🏻👇🏻
Read more
: پدرش، با طناب، پایش را بسته بود به پای خودش تا موقع نماز دور نشود. گریه نمی‌کرد، با شرایط کنار آمده ...
Media Removed
: پدرش، با طناب، پایش را بسته بود به پای خودش تا موقع نماز دور نشود. گریه نمی‌کرد، با شرایط کنار آمده بود و با تمام محدودیت‌ها به شیطنت ادامه می‌داد. چه بسا خوشحال هم بود. یک مرتبه هم تلاش کرد گره طناب را باز کند، ولی خیلی کوچولو بود، محکم‌ترش کرد. نمی‌توانست حرف بزند؛ وقتی بین نماز با زبان بی‌زبانی ... :
پدرش، با طناب، پایش را بسته بود به پای خودش تا موقع نماز دور نشود. گریه نمی‌کرد، با شرایط کنار آمده بود و با تمام محدودیت‌ها به شیطنت ادامه می‌داد. چه بسا خوشحال هم بود. یک مرتبه هم تلاش کرد گره طناب را باز کند، ولی خیلی کوچولو بود، محکم‌ترش کرد. نمی‌توانست حرف بزند؛ وقتی بین نماز با زبان بی‌زبانی به پدر اعتراض کرد، پدرش گفت:
آخه بازت کنم می‌ری گم‌ می‌شی بابا

گویا متقاعد شده بود.

دوسش داشتم
نماز جمعه ما را بر باد داد
😉😀😎 .
.
پی‌نوشت: وسط نماز یک کوچولوِ یکم بزرگ‌تر از فرد مذکور هم گم شده بود و بین صفوف راه می‌رفت و بابا بابا می‌کرد. 😒😂
Read more
،،این داستان راحتما بخوانید لطف بخوانید،،، مسلمان شدن دكتر اوريويا (Dr-Orivia) به خاطر عفت يك ...
Media Removed
،،این داستان راحتما بخوانید لطف بخوانید،،، مسلمان شدن دكتر اوريويا (Dr-Orivia) به خاطر عفت يك زن مسلمان دكتر اوريويا (Dr-Orivia) كه متخصص زنان و زايمان است از چگونگی اسلام آوردن خودش می گوید: من متخصص زنان و زایمان در یکی از بیمارستان های امریکا بودم .. در یکی از روزها یک زن مسلمان برای ... ،،این داستان راحتما بخوانید
لطف بخوانید،،،
مسلمان شدن دكتر اوريويا (Dr-Orivia) به خاطر عفت يك زن مسلمان

دكتر اوريويا (Dr-Orivia) كه متخصص زنان و زايمان است از چگونگی اسلام آوردن خودش می گوید:

من متخصص زنان و زایمان در یکی از بیمارستان های امریکا بودم .. در یکی از روزها یک زن مسلمان برای وضع حمل آمده بود .. نزدیک زایمان درد زیادی داشت ... و همان لحظه شیفت کاری من نیز رو به پایان بود ... به او گفتم: من الان می روم .. و پزشک دیگری برای تو خواهد آمد ... وقتی این را شنید شروع به گریه کردن کرد و می گفت: من پزشک مرد نمی خواهم .. من پزشک مرد نمی خواهم... تو را به خدا مرا رها نکنید.

تعجب کردم از این سخنان اش، شوهرش به من گفت: همسرش نمی خواهد مرد بیگانه او را ببیند ... تا الان به غیر از محارمش کسی دیگر چهره ی او را ندیده است.

دكتر اوريويا (Dr-Orivia) می گوید: خندیدم .. و با تعجب بسیار گفتم ... گمان نمی کنم کسی در امریکا باشد و چهرۀ مرا ندیده باشد .. درخواست اش را قبول کردم و بر بالینش ماندم.. او می گوید: در روز دوم بعد از وضع حمل بالای سرش رفتم ... و او را با خبر ساختم که بسیاری از زنان در امریکا به خاطر عدم پرهیز از روابط زناشویی بعد از وضع حمل، دچار التهابات داخلی می شوند .. گفتم: بهتر است حداقل تا 40 روز از روابط زناشویی پرهیز کنی.. آن زن مسلمان به من جواب داد در دین ما روابط زناشویی در دوران نفاس که مدت 40 روز است حرام گشته است، و تا پاک شدن کامل زن از نفاس جماع حرام است ... همچنین از نماز و روزه نیز معاف گشته است.

دكتر اوريويا (Dr-Orivia) می گوید: وقتی این سخنان را شنیدم تعجب کردم ... و با خود گفتم این دانش پزشکی جدید با کلی مشقت و آزمایش بدان رسیدیم .. چگونه اسلام 1400 سال پیش از آن سخن گفته است.

سپس پزشک اطفال که یک زن بود بالای سر نوزاد آمد و به مادر نوزاد گفت: بهتر است نوزاد بر پهلوی راست خوابانده شود تا ضربان قلب تنظیم شود .. پدر نوزاد جواب داد ما این کار برای تطبیق سنت پیامبرمان انجام می دهیم و بر پهلوی راست خواباندن در دین ما مستحب است.

دكتر اوريويا (Dr-Orivia) می گوید: اینجا بر تعجبم دو چندان افزوده شد .. با خود گفتم: عمرمان را تلف کردیم تا به این اکتشافات رسیدیم حال مسلمانان اینها را در دین شان دارند ... وی می گوید: برای چند ماهی مرخصی گرفتم ... و به شهر دیگری که مرکز اسلامی بزرگی در آنجا بود رفتم، در این روزها بیشتر وقتم را با پرسش و سوال از مسلمانان عرب و مسلمانان امریکا سپری کردم ... و بعد از چند ماه اسلام خودم را اعلان نمودم.ادامه در کامنت👈
Read more
روزی امام موسی بن جعفر علیه‏السلام در بغداد از درب خانه « بشر حافی » می‏گذشت. صدای سازها و آوازها و رقصیدن‏ها ...
Media Removed
روزی امام موسی بن جعفر علیه‏السلام در بغداد از درب خانه « بشر حافی » می‏گذشت. صدای سازها و آوازها و رقصیدن‏ها و شادمانی‏ها از داخل خانه به وضوح به گوش می‏رسید و هر عابری را متوجه خود می‏ساخت. ناگهان کنیزکی از خانه بیرون آمد تا خاکروبه را خالی نماید. امام علیه‏السلام از آن کنیز پرسید: « صاحب این خانه ... روزی امام موسی بن جعفر علیه‏السلام در بغداد از درب خانه « بشر حافی » می‏گذشت. صدای سازها و آوازها و رقصیدن‏ها و شادمانی‏ها از داخل خانه به وضوح به گوش می‏رسید و هر عابری را متوجه خود می‏ساخت.
ناگهان کنیزکی از خانه بیرون آمد تا خاکروبه را خالی نماید. امام علیه‏السلام از آن کنیز پرسید: « صاحب این خانه عبد و بنده است یا آزاد؟ » کنیزک گفت: « این چه سؤالی است؟ صاحب این خانه، آزاد و حر است. » امام علیه‏السلام فرمود: « صدقت لو کان عبدا خاف من مولاه » « آری! درست گفتی! اگر بنده بود از مولای خود می‏ترسید و این چنین به فسق و فجور نمی‏پرداخت. »
کنیز به خانه برگشت. « بشر » که بر روی سفره شراب و صدها گناه دیگر نشسته بود پرسید: « ای کنیز! چرا دیر کردی؟ »
کنیز جریان را تعریف نمود و از سخنانی که بین او و امام علیه‏السلام رد و بدل گشت، بشر را آگاه نمود. ناگهان بشر، پای برهنه بیرون دوید و خود را به امام علیه‏السلام رسانید و گریه بسیار کرد و ضمن اظهار شرمندگی، عذرخواهی فراوان نمود.
آری « بشر » مقصود امام علیه‏السلام را به نیکی دریافت و از اعمال زشت خویش توبه نمود و به دست ولایت تامه امام علیه‏السلام به سعادت جاودانی دنیا و آخرت نائل گشت.
از آن‏جا که او هنگام توبه، پابرهنه بود، به او « بشر حافی » گفتند. (حافی یعنی پابرهنه)

آری آزاد بودن افتخار نیست
ننگ است
باید بنده بود
باید #وابسته بود
#وابسته_حق
گرچه اونهایی که ادعای آزادی میکنند هم وابسته اند #وابسته_باطل
همچون بشر
وابسته مالی، وابسته فکری، وابسته.... #وابسته_نظامم

منهاج الکرامه فی معرف الامامة، علامه حلی - الکنی و الألقاب، محدث قمی، ج 2
Read more
یا زنان و کودکان بی‌گناه افشار شهیدند یا کاظمی! لبخند کاظمی؛ یادآور فاجعه ها ------ نگارنده : ...
Media Removed
یا زنان و کودکان بی‌گناه افشار شهیدند یا کاظمی! لبخند کاظمی؛ یادآور فاجعه ها ------ نگارنده : اسد بودا ******* امروز صبح از خوب بیدار شدم، دیدم دانشجویی پوستر بزرگی در دست دارد. حمل یک پوستر بزرگ توسط یک افغانی آن هم در "شهر تهران" همیشه تداعی گر فاجعه است و حد اقل یک واقعه مهم. وقتی دقت کردم دیدم ... یا زنان و کودکان بی‌گناه افشار شهیدند یا کاظمی!
لبخند کاظمی؛ یادآور فاجعه ها
------
نگارنده : اسد بودا ******* امروز صبح از خوب بیدار شدم، دیدم دانشجویی پوستر بزرگی در دست دارد. حمل یک پوستر بزرگ توسط یک افغانی آن هم در "شهر تهران" همیشه تداعی گر فاجعه است و حد اقل یک واقعه مهم. وقتی دقت کردم دیدم "عکس مصطفی کاظمی" با لبخند معناداری بر آن نقش بسته و با خط درشتی نوشته: "شهید مصطفی کاظمی". به عکس کاظمی نگاه کردم، دیدم همان لبخند همیشگی اش!
این لبخند برایم تازه نبود، بیش از آنکه یادآور حادثه بغلان باشد که کودکان "بی گناه" به خاطر گناه "کاظمی" به شهادت رسیدند و اکنون نیز نام و یاد آن ها در پشت "لبخند کاظمی" ناپدیده شده، یادآور "فاجعه افشار" است. به گذشته های دور برگشتم، به ۲۳ سنبله، به شب هایی که لشکریان شورای نظار غرب کابل را تاراج می کرد و "مصطفی کاظمی" لبخند زنان دست می زد، به لحظه هایی که کاظمی طرح گورهای دسته جمعی "غرب کابل" را می ریخت، این لبخند یک لبخند تازه نبود، لبخندی بود که حد اقل دو هزار بار در غرب کابل آن را دیده ام، زمانی که "دو هزار موشک" به سوی مناطق شیعه نشین
غرب کابل شلیک می شد و کاظمی به دنبال آن ها به تیره بختی مردم بی دفاع "غرب کابل" لبخند می زد. دودی از غرب کابل بلند می شد، و کاظمی می خندید، انسانی غبار هوا می شد و او از خوشحالی بر زمین و آسمان دست می افشاند. موشك به خانه "بابه صفدر" همسایه ما اصابت کرد، بابه صفدر و خانواده اش در زير آوارها براي ابد ناپديد گشتند، فقط "صفورا" ماند، زیرا وقتي اصابت موشك در خانه نبود. صفورا تنها شد، سال ها اشك ريخت، سالها گریه کرد، هیچگاه نخندید، هیچکس لبخند او را ندید، و حتي اينك كه اين "يگانه يادگار بابه صفدر"‘ " جوان گشته" و "قد كشيده" نيز اشك مي ريزد‘ اما "كاظمي" مي خنديد. خانه ها چور و چپاول می شد و "زن ها" مورد تجاوز قرار می گرفتند، کاظمی می خندید و هنوز هم می خندد و هنوز هم کودکان بی گناهی را که به خاطر "گناه" کاظمی معصومانه جان دادند و تکه تکه شدند، کسی نمی بیند و تنها کاظمی است که "لبخند می زند" .
اکنون وقتی به "دشت برچی" نگاه می کنم، لبخند کاظمی به یادم می آید و اینکه چگونه کاظمی آن زمان بر "یک شهر مرگ و فاجعه لبخند می زد" و قربانی شدن زنان و کودکان افشار و غرب کابل و بعد چور و چپاول مردم فقیر "یکه ولنگ" و "بامیان" را به "برهان الدین ربانی" تبریک می گفت. لبخند کاظمی یادآور تمامی تلخی ها و فاجعه ها است، یاد آور لحظه های که اجساد کودکان غرب کابل تکه تکه می شد و اطفال بی گناه جان می دادند دور از آغو
Read more
لطفا این داستان بخونید با دقت و آرامش. ......داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک ...
Media Removed
لطفا این داستان بخونید با دقت و آرامش. ......داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد... ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من 9-8 ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود ... لطفا این داستان بخونید با دقت و آرامش. ......داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد... ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن
موقع من 9-8 ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.
یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای

ادامه دارد...
Read more
. بغض افتخاری ترکید سیدرضا افتخاری: اینکه می‌گویند از نظر جسمانی مشکل دارم شایعه است، آنچه من ...
Media Removed
. بغض افتخاری ترکید سیدرضا افتخاری: اینکه می‌گویند از نظر جسمانی مشکل دارم شایعه است، آنچه من را وادار به استعفا کرد این بود که هرچه خوبی کردم بدی دیدم من فوتبالیست بودم و حالا حالا هم بازی می‌کنم. چند بار در لفافه گفتم نمی‌توانم همه چیز را به هوادار بگویم و اگر چیزی بعدا اتفاق افتاد به حساب کم ... .
بغض افتخاری ترکید

سیدرضا افتخاری: اینکه می‌گویند از نظر جسمانی مشکل دارم شایعه است، آنچه من را وادار به استعفا کرد این بود که هرچه خوبی کردم بدی دیدم
من فوتبالیست بودم و حالا حالا هم بازی می‌کنم.
چند بار در لفافه گفتم نمی‌توانم همه چیز را به هوادار بگویم و اگر چیزی بعدا اتفاق افتاد به حساب کم کاری من نگذارند.
پرونده‌های باز زیادی در فیفا داشتیم و پرونده ها را بستیم و باشگاه را از این وضعیت نجات دادیم.
جام جهانی بزرگترین خسارت را به باشگاه ما زد.
برخی هواداران حتی به پدرم توهین کردند. او سید بزرگواری بود که جدش جواب آنها را می دادند(این قسمت از صحبت‌ها با گریه همراه بود)
گذشته را ببینید که چقدر بدهی روی دست باشگاه گذاشتند و رفتند و من جورش را کشیدم.
روزی گفتند اگر بدهی گذاشتند 2 قهرمانی آورده اند که گفتم منم اکنون پولش را می دهم بنابراین این قهرمانی مال من است نه آنها.
بگذارید افشاگری کنم دو اسپانسر پشت سوپرجام بود که می خواستند بازی برگزار شود تا 2 میلیارد گیر آنها بیایند اما بخاطر دو میلیارد تومان نمی خواهم تیم را نابود کنم.
پیش وزیر هم رفتم و گفتم که نمی توانیم بازی کنیم و ایشان هم موافقت کردند اما بعد 3 بر صفر بازنده کردند.
انتظار داشتم که بازیکنانم بعد از جام جهانی یک تلفن به من بزنند و بگویند حاج آقا حالت چطور است؟! احوالپرسی کنند. امید ابراهیمی بعد از بازگشت از جام جهانی دو هفته تلفنش خاموش بود و جواب نمی داد.
هواداران فکر می‌کنند من کوتاهی می کنم؛ خسرو حیدری گفت از من نشنیده بگیر امید رفته به قطر؛ بعد به ابراهیمی گفتم شما با من صحبت کردید و مبلغی خواستید که من ندادم!؟ من غفوری را نگه داشتم.
سید مجید حسینی هم بعد از جام جهانی جواب تلفنم را نداد و به همین دلایل تصمیم به استعفا گرفتم و انقدر معرفت ندارند که جواب مدیرعاملش را بدهند.
حسینی با ما قرارداد داشت و 800 میلیون مبلغ قراردادش بود و به او گفتم به تو کمک می کنم مبلغ قراردادت را دو برابر می کنم گفت کم است! گفتم بازم اضافه می کنم. قرار شد فکر هایش را بکند و صبح که آمد گفت پاسپورتم را بدهید.
مدیر برنامه های حسینی بزرگترین لطمه را به استقلال می زند.
بارها به هواداران گفتم نمی توانم یک سری مسایل را بگویم. اگر آن زمان این حرف ها را می زدم سنگ روی سنگ بند نمی شد.
دیروز من از ساعت 9 تا 11 شب با تیام و جباروف جلسه داشتم. می گویند تیام می ماند اما باید 500 هزار دلار برای نیم فصل روی میز بگذارید برای نیم فصل! گفتم جوک می گویید؟!
اگر باج بدهم آدم خوبی میشوم.

Www.behbet5.com @beh.bet
Read more
. قسمت دوم و پایانی ما بزرگ و نادانیم . علم در نَوَر دیده ساختارِ پیچیده جاهلان فهمیده . ما ربات‌ ...
Media Removed
. قسمت دوم و پایانی ما بزرگ و نادانیم . علم در نَوَر دیده ساختارِ پیچیده جاهلان فهمیده . ما ربات‌ ها روزی درک می‌کنیم آیا فهم اکتسابی را؟ . علم رو در نوردیدیم و توش کلی پیشرفت کردیم. اما هنوز هم جاهل و نادان هستیم! جاهلانی در لباس دانشمندان و انسانهای فهمیده! اگر درک و فهم رو ازمون بگیرن، ... .
قسمت دوم و پایانی ما بزرگ و نادانیم
.
علم در نَوَر دیده
ساختارِ پیچیده
جاهلان فهمیده
.
ما ربات‌ ها روزی
درک می‌کنیم آیا
فهم اکتسابی را؟
.
علم رو در نوردیدیم و توش کلی پیشرفت کردیم. اما هنوز هم جاهل و نادان هستیم! جاهلانی در لباس دانشمندان و انسانهای فهمیده!
اگر درک و فهم رو ازمون بگیرن، مثل یک ربات هستیم. بی احساس، بی اختیار و بدون خلاقیت!
و سوال اینجاست که آیا روزی درک خواهیم کرد که «فهم» یک خصیصه ی کسب کردنی و یاد گرفتنیه و نه یک خصلت غریزی ! تا زمانی که این درک رو نداشته باشیم فرقی با حیوان یا ربات که از روی غریزه یا از روی برنامه یکسری مجموعه کارهای محدود رو انجام میدن نداریم!
.
مُفلسیم در خوردن
مُمسِکیم در مُردن
.
ما که از خسیسان و
جمله کاسه لیسانیم
ترک می‌کنیم آیا
این گدا مُآبی را؟
.
فقط به دنبال خورد و خوراک (خصایص حیوانی و غریزی) هستیم و در هر چیزی خساست به خرج میدیم. خلق و خوی ما به گدایی عادت کرده. آیا یک روز اون فهم اکتسابی که گفته شد رو پیدا میکنیم تا این گدا مآبی رو بذاریم کنار؟
.
رختِ بخت پوشیدیم
مثل گاو نوشیدیم
مثلِ اسب کوشیدیم
مثل ِاشک جوشیدیم
.
گریه غرق کرد آنگاه
اسب‌های آبی را
.
اینجا یه جورایی سیکل زندگی انسان بازگو میشه.
لباس بخت میپوشیم. مثل یک حیوان میخوریم و میخوابیم (با کاسه لیسی و مفلسی!) و مثل اسب سگدو میزنیم. در نهایت هم هممون از شدت جوش و خروش تبدیل به اشک میشیم و از شدت این جوش و خروش ها (اشک ها)، اسب های آبی هم توی این قحطی غرق میشن! .
از اساس استادیم
در جناس استادیم
.
فاضلیم در دانش
فاضلیم در خوانش
.
ارج مینهیم اما
شعر فاضلابی را
.
قسمت آخر یجورایی گلایه خود حسین صفاست که همیشه شاکی بوده نسبت به وضع اسف بار شعر و غزلهای معاصر و البته که حق داشته!
.
یجورایی شرح حال تمام ما ایرانی ها هم هست که تو هر زمینه ای خودمون رو استاد و صاحب نظر میدونیم. هنر، سیاست، فرهنگ، ورزش، اجتماع و...
.
ولی در واقع فهم و درک هیچ کدوم رو نداریم و همیشه به چیزهای سخیف بها میدیم!
.
نتیجه: برخلاف تحلیل قبلی میشه با قاطعیت گفت مخاطب این شعر، نوع ِ انسان هست! محکوم کردن سبک زندگی انسان ها و انفعال و بی تحرکیشون که فرقی بین اون ها و حیوان ها نمیذاره! دعوت انسان ها به فهم و ادراک و بیان اینکه تنها تفاوت انسان با حیوان یا یک ربات اینه که انسان میفهمه و یاد میگیره! انسان غریزه نیست که فقط خواب و خوراک و شهوت باشه!
#بررسی_ابراهیم
Read more
مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود. گفتم بهش مادربزرگ حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه داشت که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای؟!!! مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت: دلسوز نبود که بود حواسش به قرص و دواهای من نبود که بود، از جوانی‌ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد ... مادر بزرگم رسماً عاشق پدر بزرگم بود.
گفتم بهش مادربزرگ حیف اینهمه احساست، پدر بزرگ من مگر چه داشت که تو از او امام زاده نزد فرزندان و نوه و نبیره‌هایت درست کرده‌ای؟!!!
مادر بزرگ اخم دلپذیری به من کرد و گفت:
دلسوز نبود که بود حواسش به قرص و دواهای من نبود که بود، از جوانی‌ام تا کنون نه در مطبخ ماچم کرد نه هرگز کنار مردم خوارم کرد. پدر بزرگ تو دانا بود! نمیفهمی دختر، دانا. او مرا می‌فهمید رگ خواب مرا می‌دانست خلق و خوی مرا می‌دانست.
پدر بزرگ تو نه کافه رفته بود، نه کتاب خوانده بود و نه سیگار برگ برلب گذاشته بود و نه کلاهِ کج بر سر...
نه با فیلم تایتانیک گریه کرده بود و نه ولنتاین می‌دانست چیست...!
اما وقتیکه که مریض شدم، شب‌ها کار می‌کرد و صبح‌ها به کارِ خانه می‌رسید...
در چشمانش خستگی فریاد می‌زد، خواب یک آرزو بود. اما جلوی بچه‌ها و من ذره‌ای ضعف بروز نمی‌داد.
پدربزرگت عشق را معنا می‌کرد، نمایش نمی‌دادمن ماتم برده بود!!
سه روز بود که کتاب هنر عشق ورزیدن "اریک فروم" را می‌خواندم و یک بخشش را نمی‌فهمیدم!!!
"چهار عنصر عشق: دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی است!!!
مادر بزرگ بی‌سواد من حرفهای" اریک فروم" را برایم چه شیرین تحلیل و بررسی کرده بود.
به همین سادگی!!!
Read more
 #bighanoon #alizarandooz احسان علیخانی همزمان با آغاز سری جدید ماه عسل گفت: امسال طوری میخوام ...
Media Removed
#bighanoon #alizarandooz احسان علیخانی همزمان با آغاز سری جدید ماه عسل گفت: امسال طوری میخوام اشک مردم رو در بیارم که مشکل کم آبی کشور یک بار و برای همیشه از بین برود و پروفسور کردوانی بیاید و بگوید: احسان کاری که تو کردی، هزاران ابر سیروس و کومولوس نمیتونستن انجام بدن! علیخانی در ادامه قول داد ... #bighanoon #alizarandooz
احسان علیخانی همزمان با آغاز سری جدید ماه عسل گفت: امسال طوری میخوام اشک مردم رو در بیارم که مشکل کم آبی کشور یک بار و برای همیشه از بین برود و پروفسور کردوانی بیاید و بگوید: احسان کاری که تو کردی، هزاران ابر سیروس و کومولوس نمیتونستن انجام بدن! علیخانی در ادامه قول داد اگر مردم دم افطار غش و ضعف نکنند و فقط به گریه کردن اکتفا کنند، حتی قادر است با سوژ‌ه‌های امسالش آب را به دریاچه ارومیه و رودخانه خشک زاینده رود هم برگرداند! .

یکی از نزدیکان دولت بهار باز هم اعلام کرد دولت احمدی‌نژاد با مذاکرات عمان به شدت مخالف بود. ایشان در پاسخ سوال یکی از خبرنگاران که از ایشان پرسید پس نزدیکان ایشان در همان زمان در عمان چه کار می‌کردند،گفت: چون ما برخلاف خیلی از سیاست‌مداران پشت سر کسانی که نمی‌خواهیم با آن‌ها مذاکره کنیم، حرف نمی‌زنیم بلکه خیلی مرد و مردانه با آن‌ها در یک کشور ثالث قرار می‌گذاریم و توی روی‌شان می‌گوییم با آن‌ها مذاکره نمی‌کنیم... ایشان هم برای همین امر تشریف برده بودند عمان! .
40 سال بعد از اینکه فیلتر تلگرام با هزینه زیادی انجام شد، محققان ایرانی به روش جدیدی برای فیلتر واقعی تلگرام دست پیدا کردند. یکی از این محققان در گفت‌وگو با خبرنگار ما گفت: ما حساب کردیم و دیدیم اگر این پولی که برای فیلتر تلگرام هزینه می‌کنیم و تازه همه هم با فیلترشکن ما را دور می‌زنند و وارد تلگرام می‌شوند را بین خود مردم تقسیم کنیم، آن‌ها خودشان داوطلبانه تلگرام را از روی گوشی‌های‌شان پاک می‌کنند! خلاصه که ما شنیده بودیم اگر پول را روی تلگرام بگذاریم، فیلتر می‌شود ولی تا امروز دقیقا نمی‌دانستیم باید کجایش قرار دهیم! .

با تصویب فرهنگستان زبان و ادب فارسی از این پس به جای کلمه دلار از کلمه چهارلار استفاده می‌شود! این در حالی است که 20 سال قبل، این فرهنگستان استفاده از کلمه سه‌لار را به جای دلار پیشنهاد کرده بود! پیش‌بینی می‌شود با افزایش قیمت دلار و چهارلا و پنج لا شدن قیمت آن، پنج لار، نام پیشنهادی بعدی برای دلار باشد!
Read more
ارمنی بود و ارمنی زاده، ظرف خالی گرفت در دستش آمد و توی صف نذری گفت: ((السلام علیک دردانه)) پچ پچی ...
Media Removed
ارمنی بود و ارمنی زاده، ظرف خالی گرفت در دستش آمد و توی صف نذری گفت: ((السلام علیک دردانه)) پچ پچی دور او به راه افتاد، عده ای خنده، عده ای مبهوت زیر لب دختری غضب می کرد: ((مردک ارمنی دیوانه))! سر خود را گرفت پایین تر، بغض تلخی گرفت جانش را (( من محب حسین(ع)و اولادش... آشنایم نه اینکه بیگانه)) صف ... ارمنی بود و ارمنی زاده،
ظرف خالی گرفت در دستش
آمد و توی صف نذری گفت: ((السلام علیک دردانه))
پچ پچی دور او به راه افتاد،
عده ای خنده، عده ای مبهوت
زیر لب دختری غضب می کرد: ((مردک ارمنی دیوانه))!
سر خود را گرفت پایین تر،
بغض تلخی گرفت جانش را
(( من محب حسین(ع)و اولادش... آشنایم نه اینکه بیگانه))
صف دلواپسی جلو می رفت،
ارمنی در دلش چه غوغا بود
روضه خوان از رقیه بانو خواند،
از سه ساله میانِ ویرانه
توی حال خودش پریشان بود،
فکر بیماری پسر در سر
ناگهان مردی از سر صف
گفت: ((شد تمام و نمانده یک دانه))!
همه رفتند و ارمنی آمد،
با قسم، با گلایه و اصرار
زد عقب هرکسی جلو آمد، رفت با گریه آشپزخانه...
یک نگاهی به دیگ خالی کرد،
گفت: ((باشد قبول آقا جان...
من همانم که دیگران گفتند... مردک ارمنی دیوانه...))!
پای خود را گذاشت در کوچه،
دلخور از خویش و از ندامت ها
دستِ رد خورده بود بر قلبش،
رفت خانه چه نا امیدانه
# # #
وسط دسته ظهر عاشورا،
پسری با صلیب بر گردن
ناگهان ویلچرش زمین افتاد...
وَ پسر روی پاش،مردانه ....
# # # " فاطمه سادات مظلومی"
Read more
 #maryamaghayee #bighanoon بابا عینک جدیدش را گرفت جلوی مامان و گفت: «ببین، ری‌بُن اصله! از اینایی ...
Media Removed
#maryamaghayee #bighanoon بابا عینک جدیدش را گرفت جلوی مامان و گفت: «ببین، ری‌بُن اصله! از اینایی که از آبادان میفرستن برزیل» مامان عینک را از بابا گرفت و گفت: «بذار امتحانش کنیم!» و بعد کنترل تلویزیون را برداشت و از پشت شیشه عینک کانال را عوض کرد. نگاه متاسفی به بابا انداخت و گفت: «بهت انداختن ... #maryamaghayee #bighanoon
بابا عینک جدیدش را گرفت جلوی مامان و گفت: «ببین، ری‌بُن اصله! از اینایی که از آبادان میفرستن برزیل» مامان عینک را از بابا گرفت و گفت: «بذار امتحانش کنیم!» و بعد کنترل تلویزیون را برداشت و از پشت شیشه عینک کانال را عوض کرد. نگاه متاسفی به بابا انداخت و گفت: «بهت انداختن شوهری. لابد کلی هم پول براش دادی». بابا عینک را گرفت و با ناراحتی گفت: «بخشکی شانس. این از عینک، اونم از ساعت برنارد که به جای نگه داشتن زمان، ما رو فرستاد خوزستان». هنوز اسم ساعت کامل از دهان بابا خارج نشده بود که مامان از جا پرید و ساعت را از زیر میز بیرون آورد و شروع کرد به تکان دادنش. بابا گفت: «ولش کن اون‌رو، میبره میندازتمون یه جای دیگه‌هااا» مامان زد زیر گریه و ساعت را کوبید توی دیوار. ولی انگار نه انگار. آب در دل ساعت تکان نخورد.

از سر تا پا عرق سوز شده بودیم و هر چه به ظهر نزدیک‌تر می‌شدیم بدتر می‌شد. هی غلت می‌زدم تا هوا بینم جریان پیدا کند. دوباره چشمم به جمال ساعت روشن شد که انگار داشت چشمک می‌زد تا بروم سراغش. سینه خیز خودم را به ساعت رساندم و بدون معطلی گذاشتمش توی دهانم. تف اول به تف دوم نرسیده بود که ساعت لرزید، من لرزیدم، بابا لرزید، خانه لرزید. بابا داد زد: «نلرزون ما رو بچه. سوءتفاهم میشه‌ها. بیچاره که هستیم، بیچاره‌تر میشیم!». مامان همان‌طور که می‌لرزید گفت: «ول کن بچه‌ام رو. بذار بره دنبال علایقش» بابا گفت: «این یه علاقه‌اش شر میشه. حالا ببین کی گفتم». من که خیلی نمی‌فهمیدم چه می‌گویند، به همان لرزش‌های ریز با ساعت توی دهانم ادامه دادم که ناگهان لرزش‌ها متوقف شد.

به خودمان که آمدیم، وسط جنگل‌های شمال بودیم. آسمان صاف، آفتاب داغ، زمین سبز، ما بی‌خانه و کاشانه اما خوشحال که تو بهترین سه ماه سالیم که همان لحظه صدای يك چيزي شبيه تیر آمد و بعد هم داد و هوار و فریاد. یکی هم از پشت درخت‌ها فرار کرد اما باباي تيز و بزم دويد دنبالش تا تيرانداز محترم را گير بيندازد. مامان عشقش به بابا قلنبه شد و جیغ كشيد و همزمان غش کرد. من اما، سینه خیز رفتم‌ تا کنار مجروح. از اين لباس خاكي‌ها كه محيط‌بان‌ها مي‌پوشند و من به عنوان يك نوزاد دانا آن را به خوبي ميشناسم، تنش بود. از دستش خون می‌آمد و بالاخره من هم با همه داناییم از یک چیزهایی می‌ترسم و آن هم خون است. در نتیجه غش کردم.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇👇
Read more
. .. ... . می‌گفت: اوایل دوره طلبگی برنامه ثابت مسجد #جمکران داشتم، سه‌شنبه‌ها غروب تا اذان و ...
Media Removed
. .. ... . می‌گفت: اوایل دوره طلبگی برنامه ثابت مسجد #جمکران داشتم، سه‌شنبه‌ها غروب تا اذان و مراسم #دعای_توسل و... یادم نمی‌آید رمضان بود یا شعبان ولی روزه بودم، حال معنوی خوبی داشتم. سخنران مراسم قبل از دعا داشت در مورد حدیث "القلب حرم الله و..." صحبت می‌کرد. یادم نمی‌آید چه‌ها گفت و شنیدم ... .
..
...
.
می‌گفت: اوایل دوره طلبگی برنامه ثابت مسجد #جمکران داشتم، سه‌شنبه‌ها غروب تا اذان و مراسم #دعای_توسل و...
یادم نمی‌آید رمضان بود یا شعبان ولی روزه بودم، حال معنوی خوبی داشتم. سخنران مراسم قبل از دعا داشت در مورد حدیث "القلب حرم الله و..." صحبت می‌کرد. یادم نمی‌آید چه‌ها گفت و شنیدم اما آن وسط‌ها یک دعا کرد: 《خدایا هر چیزی که قرار است جای تو را در دل‌مان بگیرد از دل‌مان بیرون کن.》
من هم آمین گفتم و... نمی‌دانم دقیقا چند سالی از آن روز گذشته، ولی هرباری به چیزی یا کسی دل می‌بندم(ینی‌دل می‌بندم‌هااا نه دل می‌بندم) [کمی لب‌و‌لوچه‌اش را بالاپایین می‌کند که اولی را با شدت بگوید و دومی را بی‌اهمیت] چنان خدای عزیز نقره داغم می‌کند که نگو و نپرس... .
..
پ.ن: این‌ها برش کوتاهی از یک صحبت یک ساعتِ است و طبیعتا مقدمه و موخره کامل‌تری داشت که ننوشتم.
پ.ن: دیروز که سید داشت می‌رفت دکتر، حسین بهش گفت: خوش به حالِ سید که روز اول #صفر مریض شدی؛ من گفتم یعنی چی که خوش به حالش و... حسین گفت: مادربزرگم می‌گه هر کی اول صفر مریض شه ینی تو #محرم همه جونشو گذاشته واسه آقاش و عزاداریاش قبول شده. [شکسته نویسی در متن افتضاح است اما گاهی...]
پ.ن: نزدیکای #اربعین یه حال بدی داری یه ترسی یه اضطرابی، یه نجوای درونی که نکنه نشه... نکنه نباشم... نکنه نرم. می‌شینی پای حساب کارای سال گذشتت گریه‌ات می‌گیره از غصه، یاد کرم ارباب‌ات می‌کنی، گریه‌ات می‌گیره از محبت‌اش و همچنان معلق....دعا کنیم برای هم که #هم‌مسیر باشیم.
پ.ن: عده‌ای به خدا وابسته می‌شوند و می‌تازند در مسیر وصل، عده‌ای به فرزند و همسر، عده‌ای به پست و مقام، عده‌ای به دوستی و رفیقی و عده‌‌ای به مال و منال و.... کاش دل ببریم از هر چه غیر اوست.
#هیئت_هنر
#لطف_حسین_ما_را_تنها_نمی_گذارد
ب.ن: این طلبه قطعا استاد #پناهیان نبودند. عکس و متن مالِ شب‌های هیئت بود.
Read more
هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا ...
Media Removed
هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه. شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“ رضا گفت:بروبچه ها که اینجور میگن.....!!! چمران بهش ... هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یک روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا خوردن که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگهای نامنظم“ داره تعقیبش می کنه.

شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“ رضا گفت:بروبچه ها که اینجور میگن.....!!! چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه!! به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه......! مدتی بعد.... شهید چمران تو اتاق نشسته بود که یه دفعه دید داره صدای دعوا میاد....! چند لحظه بعد با دستبند، رضارو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن: ”این کیه آوردی جبهه؟!“ رضا شروع کرد به فحش دادن. (فحشای رکیک!) اما چمران مشغول نوشتن بود!

وقتی دید چمران توجه نمی کنه، یه دفعه سرش داد زد: ”آهای کچل با تو ام.....! “

یکدفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: ”بله عزیزم! چی شده عزیزم؟ چیه آقا رضا؟ چه اتفاقی افتاده؟“ رضا گفت: داشتم می رفتم بیرون که سیگار بخرم ولی با دژبان دعوام شد!!!!
چمران: ”آقا رضا چی میکشی؟!! برید براش بخرید و بیارید.....!“
چمران و آقا رضا تنها تو سنگر...
رضا به چمران گفت: میشه یه دو تا فحش بهم بدی؟! کِشیده ای، چیزی؟!!
شهید چمران: چرا؟!
رضا: من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده....!
تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه.....
شهید چمران: اشتباه فکر می کنی.....! یکی اون بالاست که هر چی بهش بدی می کنم، نه تنها بدی نمی کنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده!
هِی آبرو بهم میده.....
تو هم یکیو داشتی که هِی بهش بدی می کردی ولی اون بهت خوبی می کرده.....!
منم با خودم گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم.....! تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشم …!
رضا جا خورد!....
... رفت و تو سنگر نشست.
آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمی رفت، زار زار گریه می کرد!
تو گریه هاش می گفت: یعنی یکی بوده که هر چی بدی کردم بهم خوبی کرده؟؟؟؟
اذان شد.
رضا اولین نماز عمرش بود. رفت وضو گرفت.
... سر نماز، موقع قنوت صدای گریش بلند شد!!!!
وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد. پشت سر صدای خمپاره هم صدای زمین افتادن اومد.....
رضارو خدا واسه خودش جدا کرد......! (فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش)
آقای @dorrazahi.ir بر فرض که ۴۵ دقیقه اونجا بودی و کارمند گمرک کلی توهین کرده به شخص شخیص شما ! مگه جنابعالی از شهید چمران بالاتری . مگه از رهبری بالاتری.ما از کارمند گمرک حمایت میکنیم تا هم درس عبرت بشه برای امثال شما هم این رسم جا بیوفته که کسی زیر با حرف زور نره.
Read more
. <span class="emoji emoji1f4dd"></span> متن خاکریز خاطرات ۹۶ ✍ ماجرای نامه‌ی امام حسین(ع) به شهید #متن_خاطره قبل از اذانِ صبح با حالتِ ...
Media Removed
. متن خاکریز خاطرات ۹۶ ✍ ماجرای نامه‌ی امام حسین(ع) به شهید #متن_خاطره قبل از اذانِ صبح با حالتِ عجیبی از خواب پرید و گفت: حاجی! خواب دیدم قاصدِ امام حسین(ع) اومد و بهم گفت: آقا سلام رساندند و فرمودند:به زودی به دیدارت خواهم آمد.یه نامه هم از طرف آقا به من داد که توش نوشته بود:چرا این روزها کمتر ... .
📝 متن خاکریز خاطرات ۹۶ ✍ ماجرای نامه‌ی امام حسین(ع) به شهید

#متن_خاطره
قبل از اذانِ صبح با حالتِ عجیبی از خواب پرید و گفت: حاجی! خواب دیدم قاصدِ امام حسین(ع) اومد و بهم گفت: آقا سلام رساندند و فرمودند:به زودی به دیدارت خواهم آمد.یه نامه هم از طرف آقا به من داد که توش نوشته بود:چرا این روزها کمتر زیارتِ عاشورا می‌خوانی؟ همینجور که داشت حرف میزد، گریه می‌کرد وصورتش شده بود خیسِ اشک. دیگه توی حالِ خودش نبود. چند شب بعد
شهید شد. امام حسین(ع) به عهدِ خود وفا کرد... 📌خاطره‌ای از زندگی شهید محمد باقر مؤمنی‌راد
📚منبع: کتاب یک جرعه آفتاب ، صفحه 44 #امام_حسین #زیارت_عاشورا #رویای_صادقه #پیشگویی #مرگ #شهادت #شهیدمؤمنی_راد 🇮🇷کانال خاطرات کوتاه شهدا:
@khakriz1
Read more
. <span class="emoji emoji1f4dd"></span> متن خاکریز خاطرات ۱۲۲ ✍ #طرح_مربع <span class="emoji emoji1f446"></span>پاسخی هوشمندانه‌ از مادرِ شهید احمدی روشن #متن_خاطره: بعد ...
Media Removed
. متن خاکریز خاطرات ۱۲۲ ✍ #طرح_مربع پاسخی هوشمندانه‌ از مادرِ شهید احمدی روشن #متن_خاطره: بعد از شهادتِ مصطفی، مادرش گریه نمی‌کرد. دکترها گفتند: کاری کنید که گریه کند، اما فایده نداشت. تا یک هفته بعد از شهادتِ مصطفی هم گریه نمی‌کرد. وقتی امام خامنه‌ای به منزلشان آمد، مادر خطاب به ایشان ... .
📝 متن خاکریز خاطرات ۱۲۲ ✍ #طرح_مربع 👆پاسخی هوشمندانه‌ از مادرِ شهید احمدی روشن

#متن_خاطره:
بعد از شهادتِ مصطفی، مادرش گریه نمی‌کرد. دکترها گفتند: کاری کنید که گریه کند، اما فایده نداشت. تا یک هفته بعد از شهادتِ مصطفی هم گریه نمی‌کرد. وقتی امام خامنه‌ای به منزلشان آمد، مادر خطاب به ایشان گفت: آقا من تا امروز برای اینکه دشمن از اشکم شاد نشود، گریه نکرده‌ام... آقا فرمود: دشمن غلط می‌کند، گریه کنید.‌.. مادر به اذنِ آقا خیالش راحت شد و گریه کرد... بعد از شهادتِ مصطفی هم از مادرش پرسیدند: حالا که مصطفی شهید شده، چه می‌کنید؟ مادر به نوه‌اش اشاره کرد و گفت: مصطفای دیگری تربیت می‌کنم... 📌خاطره ای از زندگی دانشمند شهید مصطفی احمدی‌روشن
📚منبع: کتاب آقا مصطفا، صفحات ۵۹ و ۸۱ #مادرشهید #شهیدپرور #استکبارستیزی #تربیت_فرزند #شهیداحمدی‌روشن #ولایت_پذیری 🇮🇷کانال خاطرات کوتاه شهدا:
@khakriz1
Read more
. قرار بود خط رو به بچه های لشکر هفده تحویل بدهیمـ ، بکشیمـ عقب. #حاج_حسین گفت؛ برو فرمانده های ...
Media Removed
. قرار بود خط رو به بچه های لشکر هفده تحویل بدهیمـ ، بکشیمـ عقب. #حاج_حسین گفت؛ برو فرمانده های گردان رو توجیه کن، چه طور جابه جا بشن . رفتمـ توی سنگر نیمـ ساعت خوابیدمـ فقط نیمـ ساعت بیدار که شدمـ هر کس یک طرف نشسته بود، گریه می کرد. هنوز همـ فکر می کنمـ خواب دیدمـ #حاجی_شهید ... .
قرار بود خط رو
به بچه های لشکر هفده
تحویل بدهیمـ ،
بکشیمـ عقب.
#حاج_حسین گفت؛
برو فرمانده های گردان
رو توجیه کن،
چه طور جابه جا بشن
.
رفتمـ توی سنگر
نیمـ ساعت خوابیدمـ
فقط نیمـ ساعت
بیدار که شدمـ
هر کس
یک طرف نشسته بود،
گریه می کرد.
هنوز همـ فکر می کنمـ
خواب دیدمـ
#حاجی_شهید شده بود ...
.
.
#حرف_های_خدا جونمونو
برای انجامـ
به فردا موکول نکنیمـ
شاید
دیر بشه ...
.
.
فردامون با امروزمون
تفاوت داشته باشه .
.
شبیه #شهدا رفتار کنیمـ
.
.
شادی روح رفیق و همراه شهیدمون
صلوات + وعجل فرجهمـ
.
.
Read more
<span class="emoji emoji1f33b"></span>آمد و گفت روح بادم و‌ رفت عطر او ماند روی یادم و رفت خود نفهمید در چه حالی بود گریه می کرد و گفت شادم ...
Media Removed
آمد و گفت روح بادم و‌ رفت عطر او ماند روی یادم و رفت خود نفهمید در چه حالی بود گریه می کرد و گفت شادم و رفت #smilebabysmile #youmatter #fulloflove 🌻آمد و گفت روح بادم و‌ رفت
عطر او ماند روی یادم و رفت
خود نفهمید در چه حالی بود
گریه می کرد و گفت شادم و رفت 🌻

#smilebabysmile #youmatter #fulloflove
محمد مهدی محی الدین الهی قمشه ای ره..به خلوت شب وبیداری سحر بسیار انس داشت قسمت اعظم غزلیاتش در این ...
Media Removed
محمد مهدی محی الدین الهی قمشه ای ره..به خلوت شب وبیداری سحر بسیار انس داشت قسمت اعظم غزلیاتش در این باب است.در قنوت نمازش بسیار گریه می کرد.در عظمت شاءن نهج البلاغه می فرمود برویم بهشت نهج البلاغه را خدمت امیرالمومنین ع درس بخوانیم تا بفهمیم حضرت چه فرموده است.زمانی ایشان کسالتی داشت عرض کرد خدایا ... محمد مهدی محی الدین الهی قمشه ای ره..به خلوت شب وبیداری سحر بسیار انس داشت قسمت اعظم غزلیاتش در این باب است.در قنوت نمازش بسیار گریه می کرد.در عظمت شاءن نهج البلاغه می فرمود برویم بهشت نهج البلاغه را خدمت امیرالمومنین ع درس بخوانیم تا بفهمیم حضرت چه فرموده است.زمانی ایشان کسالتی داشت عرض کرد خدایا توسط جبرییلت چند عدد لیمو برای ما برسان و هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که پیرمردی دق الباب کرد و ده تا لیموی درشت و خوش عطر آورد و گفت بفرمایید آیت الله بروجردی ره که خود در تفسیر قرآن تبحرداشت در مورد ترجمه ایشان می فرماید هیچ ترجمه ای را با ترجمه آقای الهی قمشه ای مقایسه نکنید کاری که ایشان کرده است فوق العاده است...صلوات
Read more
. روزی در کوچه دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کردند. به خاطر یک گردو ، یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد. یکی از درد چشم و دیگری از ترس مجازات گردو را روی زمین رها کردند ‌و از محل دور شدند. یکی رفت گردو را برداشت و شکست و دید ، گردو از مغز تهی است. گریه کرد. پرسیدند تو چرا گریه می‌کنی؟ گفت : از نادانی ... .
روزی در کوچه دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کردند.

به خاطر یک گردو ، یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد.
یکی از درد چشم و دیگری از ترس مجازات گردو را روی زمین رها کردند ‌و از محل دور شدند.
یکی رفت گردو را برداشت و شکست و دید ، گردو از مغز تهی است.
گریه کرد. پرسیدند تو چرا گریه می‌کنی؟
گفت : از نادانی و حس کودکانه ، سر گردویی دعوا می‌کردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت.
دنیا نیز چنین است ، مانند گردویی است بدون مغز !
که بر سر آن می‌جنگیم، وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه می‌رویم.

#طبیعت #اندونزی #حرف_حساب #کانال_تلگرام_قشنگستان
Read more
صبح حیاط خانه در بزرگی نداشت، ماشینی در کار نبود که داخل بیاید. در کوچک خانه ولی همیشه باز بود و با پرده‌ای ...
Media Removed
صبح حیاط خانه در بزرگی نداشت، ماشینی در کار نبود که داخل بیاید. در کوچک خانه ولی همیشه باز بود و با پرده‌ای که به چادر نماز می‌ماند حجاب گرفته بود، درست مثل تمام خانه‌های روستایی قدیمی که یادتان-مان هست! بعد از راهرویی که "در" کوچکی سمت چپ داشت و خانه دو برادر را به هم اتصال می‌داد حیاط که نه، بهشت ... صبح
حیاط خانه در بزرگی نداشت، ماشینی در کار نبود که داخل بیاید. در کوچک خانه ولی همیشه باز بود و با پرده‌ای که به چادر نماز می‌ماند حجاب گرفته بود، درست مثل تمام خانه‌های روستایی قدیمی که یادتان-مان هست!

بعد از راهرویی که "در" کوچکی سمت چپ داشت و خانه دو برادر را به هم اتصال می‌داد حیاط که نه، بهشت کوچک "دایی‌آقارضا" خود را روی دست راست‌ات پهن می‌کرد! دایی پدرم را می‌گویم.

توی حیاط موزاییک شده هیچ چیزی اضافه نبود، خانه دوتا یال داشت که روبروی هم بودند، یکی از کنار ورودی و یکی روبرو.

اتاق‌های روبرو را هیچ وقت نرفتیم، اما اتاق‌های کنار ورودی بوی دود می‌داد، از آن بوهایی که توی خانه‌های روستایی دلت را حال می‌آورند! وسط حیاط هم باغچه‌ای بود با گردوهای تنومند و پیر!

ظهر
می‌نشستیم پای سفره‌های توی ایوان و زندایی ترمه می‌انداخت از این سر تا آن سر، بیست-سی نفری دور نقش و نگار سفره می‌نشستند و تازه نوبت نقش زدن رنگ به رنگ زندایی شروع می‌شد. بچه بودیم و نمی‌فهمیدیم نان خوردن سر سفره کشاورزها چرا طعم دیگری دارد.

بالای سرمان هم همیشه عکس پسردایی بود، شهید خانواده که دایی و زندایی را از همان کودکی عزیزتر می‌کرد.

غروب
دایی روی زمین نشسته بود و برای اینکه به ما نشان بدهد حالش بهتر شده به کمک زندایی ایستاد و واکر را سفت چسبید و یک قدم برداشت، قدم دومی را رها کرد و توی بغل پدر افتاد!

مادر گریه می‌کرد. خانه دیگر بوی دود نمی‌داد، بوی "نا" بود.

اتاق‌های روبرویی انگار خالی بودند و نور به سختی از توی شیشه‌های مشجر تو می‌زد! زندایی به چای مهمان‌مان کرد و مثل همیشه بیست جفت گردو به مادرم داد، سهم‌مان بود. خانه سکنه نداشت، مهمان که سهل است.

شب
اس‌ام‌اس می‌گفت زندایی، همین دیشب، چند سال بعد از دایی‌آقارضا مثل یخی که توی تابستان آفتاب خورده باشد آب شد و رفت. نه دردی داشت و نه همدردی! آنقدر سریع رفت که به تشییع قطره‌های آخرش هم نرسیدیم! آب شد و به خاک رسید.

حالا دیگر خانه قدیمی گارماسه هیچ سکنه‌ای ندارد! مثل خانه پدربزرگ! شاید بعدها مجبور باشیم برای یادآوری خاطرات گذشته به صاحبخانه‌ای رو بزنیم که چهره‌اش آشنا نیست!

پی نوشت یک
برای شادی روح زندایی پدرم صلوات و فاتحه بخوانید

پی نوشت دو
مادرهای شهدا مثل هم هستند، فقط اسم‌هاشان فرق می‌کند

#مادرشهید #زندایی_پدر #خانه_قدیمی #اصفهان #گارماسه #ومن_الله_التوفیق
Read more
. یکی از اعضای خانواده شهید ابراهیم هادی می گوید: نشسته بودیم داخل اتاق. مهمان داشتیم. صدایی از ...
Media Removed
. یکی از اعضای خانواده شهید ابراهیم هادی می گوید: نشسته بودیم داخل اتاق. مهمان داشتیم. صدایی از داخل کوچه آمد. ابراهیم سریع ازپنجره نگاه کرد. شخصی موتور شوهر خواهر ابراهیم را برداشته درحال فرار بود. بگیرش...دزد...دزد! بعد هم سریع دوید دم در. یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد و دزد نقش ... .
یکی از اعضای خانواده شهید ابراهیم هادی می گوید: نشسته بودیم داخل اتاق.
مهمان داشتیم.
صدایی از داخل کوچه آمد.
ابراهیم سریع ازپنجره نگاه کرد.
شخصی موتور شوهر خواهر ابراهیم را برداشته درحال فرار بود.
بگیرش...دزد...دزد!
بعد هم سریع دوید دم در.
یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد و دزد نقش بر زمین شد!
تکه آهن روی زمین دست دزد را برید و خون جاری شد.
چهره اش پر از ترس بود و اضطراب.
درد می کشید که ابراهیم رسید.
.
موتور را برداشت روشن کرد و گفت: سریع سوار شو!
رفتند درمانگاه با همان موتور.
دستش را پانسمان کردند بعد هم با هم رفتند مسجد!
.
بعد از نماز کنارش نشست و گفت: چرا دزدی میکنی؟
آخه پول حروم که...
دزد گریه می کرد.
بعد به حرف آمد: میدونم! بیکارم. زن وبچه دارم و از شهرستان اومدم. مجبورم!
ابراهیم فکری کرد رفت پیش یکی از نماز گزارها و صحبت کرد.
برگشت: خدارو شکر. برات شغل پیدا کردم. از فردا برو سر کار.
.
این پول رو هم بگیر و از خدا کمک بخواه. همیشه دنبال حلال باش که حروم زندگیتو به آتیش می کشه. پول حلال کم هم باشه برکت داره.
.
🔺اگر مثل ابراهیم هادی #هنر_جذب نداریم، دیگران را هم دزد تر نکنیم!!
🔺اگر مثل ابراهیم هادی هنر جذب نداریم، دیگران را دین زده نکنیم.
.
ای کاش ما هم ارشاد بلد بودیم...
.
اول اردیبهشت سالروز ولادت این #شهید بزرگوار است... ❤
.
#شهید_ابراهیم_هادی
#ابراهیم_هادی
#پهلوان_بی_مزار
#گشت_ارشاد
#ارشاد
#شرف
#نیروی_انتظامی
#امنیت_یا_ناامنی؟
#امنیت
#ناامنی
#دین_مهربانی
#خداوند_رحیم
Read more
. . ”آهای کچل با تو ام.....! “ یکدفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: ”بله عزیزمـ! چی ...
Media Removed
. . ”آهای کچل با تو ام.....! “ یکدفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: ”بله عزیزمـ! چی شده؟ چیه آقا رضا؟“ . رضا گفت: داشتمـ می رفتمـ بیرون که سیگار بخرمـ ولی با دژبان دعوامـ شد!!!! چمران: ”آقا رضا چی میکشی؟!! برید براش بخرید و بیارید.....!“. . چمران و آقا رضا تنها تو سنگر..... رضا ... .
.
”آهای کچل با تو ام.....! “
یکدفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: ”بله عزیزمـ! چی شده؟ چیه آقا رضا؟“
.
رضا گفت: داشتمـ می رفتمـ بیرون که سیگار بخرمـ ولی با دژبان دعوامـ شد!!!!
چمران: ”آقا رضا چی میکشی؟!! برید براش بخرید و بیارید.....!“.
.
چمران و آقا رضا تنها تو سنگر.....
رضا به چمران گفت: میشه یه دو تا فحش بهمـ بدی؟! کِشیده ای، چیزی؟!!
شهید چمران: چرا؟!
رضا گفت : من یه عمر به هرکی بدی کردمـ ،
بهم بدی کرده....!
تا حالا نشده بود به کسی فحش بدمـ و
اینطور برخورد کنه.....
.
شهید چمران گفت: اشتباه فکر می کنی.....! یکی اون بالاست که هر چی بهش بدی می کنمـ، نه تنها بدی نمی کنه، بلکه با خوبی بهمـ جواب میده!
هِی آبرو بهمـ میده.....
تو هم یکیو داشتی که هِی بهش بدی می کردی ولی اون بهت خوبی می کرده.....!
.
منمـ با خودمـ گفتمـ بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم.....! تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشمـ …!
رضا جا خورد! ..... رفت و تو سنگر نشست.
آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمی زار زار گریه می کرد! .
اذان شد.
رضا اولین نماز عمرش بود. رفت وضو گرفت.
..... سر نماز، موقع قنوت صدای گریش بلند شد!!!!
وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد. پشت سر صدای خمپاره هم صدای زمین افتادن اومد.....
.
رضا رو "خدا" واسه خودش جدا کرد......! (فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش)

یه توبه و نماز واقعی....
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.حرف دل ؛
.
شهید مصطفی چمران دکترا داشت...
هفت هشتا زبان خارجی بلد بود...
.
اما موقع بندگی کردنش که میشد، میشد هیچی
ی عاشق که همه چیشو لطف رحمت عاشقش میدونست...
رضا سگه شهید شد چون پا گذاشت رو هرچی از معشوق چمران دورش میکرد
خدامـ نازشو خرید...
.
رفقا خدایی نا کرده نگیم اون دوران و شهید شدن و این قشنگیا زمانش گذشته ها...
نه...
درِ باغ شهادت همچنان باز است...
تازه اینبار قشنگ ترمـ میشه...
.
چون باید توراه دفاع از ارزشامون تو راه اثباتشون خیلی لذتارو چشمـ بپوشیمـ... .
آره تابستونه ولی وقتی سیاهیِ چادرت قدمـ عَلَمـ میکند داد میزنه عاشق شهادتی...
.
شادی روح رفیق و همراه شهیدمون
صلوات+وعجل فرجهمـ
Read more
گاهی حس میکنم برایم نامه مینویسی وهوامو داری ممنون پدر عزيزكم مهتاب گاه فكر مي كنم اين مشق ها ...
Media Removed
گاهی حس میکنم برایم نامه مینویسی وهوامو داری ممنون پدر عزيزكم مهتاب گاه فكر مي كنم اين مشق ها كه من مي نويسم و اسم شان را مي گذارم "نامه "،تمرين و تقلاي دل و فكر منند براي آشنا شدن و پذيرفتن حسي كه تو را نه در عالم خيال و مجاز كه در همين دنياي هزار بعدي به آغوش بكشم. و "به گونه اي ديگر" در آغوش گيرم ،مگر ... گاهی حس میکنم برایم نامه مینویسی وهوامو داری
ممنون پدر

عزيزكم مهتاب

گاه فكر مي كنم اين مشق ها كه من مي نويسم و اسم شان را مي گذارم "نامه "،تمرين و تقلاي دل و فكر منند براي آشنا شدن و پذيرفتن حسي كه تو را نه در عالم خيال و مجاز كه در همين دنياي هزار بعدي به آغوش بكشم.

و "به گونه اي ديگر" در آغوش گيرم ،مگر نه اين كه من هركاري كه اين جا كرده ام دلم خواسته "به گونه اي ديگر" باشد ،كه تكرار اسير مي كند آدم را.

غرق در افکار خود بود وبا ناخنش آرام روی دیوار خطهایی را می کشید، گاهی می خندید وگاهی اشک از چشمانش جاری بود و پهنای صورتش را خیس می کرد، زود به صورتش دست می کشید واشکها را پاک می کرد. مادر که برای کاری به اتاق آمده بود، صدا کرد: مهتاب چیه؟ طوری شده ؟ مهتاب! من که چیزی نگفتم، ببین مادر همه این حرفها برای خودت بود، داری گریه می کنی؟!!! و مهتاب که تازه متوجه مادر شده بود به خودش اومد نمی خواست از خیالاتش بیرون بیاد براش شیرین و دوست داشتنی بودند، اصلا یادش نبود که مادرش کدوم موضوع رو میگه که باید ناراحت باشه دختری نبود که حرفی رو به دل بگیره، همیشه با رویاش ، خودش رو سرگرم می کرد  گفت؟ نه! چیزی نیست، یه چیز رفته توی چشمم تازه سرم هم درد می کنه ولی خوب میشه .  مادر نگاهی با تعجب به او کرد و رفت آشپزخونه و وقتی برمی گشت یه فنجان چای دستش بوددر حالی که با یه قاشق آن رو به هم میزد به دست مهتاب داد و گفت: بخور اگه بهتر شدی بیا یه کم به من کمک کن.

بهتر شده بودم .اما از ش هنوز دلگیر بودم...
Read more
مامان من توی این سن داشت عکس یک مرد رو نگاه می کرد و گریه می کرد.انگار خیلی ناراحت بود.بادقت بیشتری به ...
Media Removed
مامان من توی این سن داشت عکس یک مرد رو نگاه می کرد و گریه می کرد.انگار خیلی ناراحت بود.بادقت بیشتری به عکس نگاه کردم یاد خاطرات قدیمی افتادم زمانی که مادرم و پدرم طلاق گرفته بودند من و صنم دستامون رو محکم گرفته بودیم ولی مامان من رو به زور کشید بابا هم صنم رو برد. من دیگه صنم رو ندیدم.باصدای مادرم به زمان ... مامان من توی این سن داشت عکس یک مرد رو نگاه می کرد و گریه می کرد.انگار خیلی ناراحت بود.بادقت بیشتری به عکس نگاه کردم یاد خاطرات قدیمی افتادم زمانی که مادرم و پدرم طلاق گرفته بودند من و صنم دستامون رو محکم گرفته بودیم ولی مامان من رو به زور کشید بابا هم صنم رو برد. من دیگه صنم رو ندیدم.باصدای مادرم به زمان حال برگشتم.
س..س..حر
مامان این کسی که عکسش تو دستته بابای منه
مادرم با بغض نگام گرد و دوباره شروع به گریه کردن افتاد که باصدای ناله گفت:ا..ره...
ایندفعه منم گریه کردم.
سحر:مامان اون الان کجاست؟
مصباح:اون دیگه نیست
سحر: یعنی چی نیست؟
مصباح :یعنی اینکه پدرت مر(با بغض) .
.
.
.
.
.
.
از زبون صنم
صبح از خواب بیدار شدم سریع حاظر شدم و رفتم پایین میناما رو بوس کردم اونم برام دعای خیر کرد.
توی فرودگاه
وقتی سوار هواپیما بودم از پنجره ی دایره شکل به پایین نگاه می کردم به جاده هایی که از بالا کوچک به نظر می رسند نگاه می کردم و به ادم هایی ریز که شبیه مورچه بودند انقدر ریز که حتی اگه الان بابام از بالا به پایین نگاه کنه می فهمه که جای منم پیش خودشه.
از هواپیما پیاده شدیم چمدونامون رو گرفتیم و با اقای نواب به سمت در رفتیم اقای وکیل گفته بود دوسه روز دیگه میاد. داشتم از پله ها پایین میومدم که سوار تاکسی بشم که همون مقع باد زد و تمام دفتر ها ریخت خواستم جمع کنم که اقای نواب گفت می کنه منم داشتم اینور و انور رو نگاه می کردم که چشمم به اون افتاد.... اون اینجا بود.. جلوی چشم....رو به روم... چشام گرد شده بود...اون اون سحر بود...اونم داشت من رو نگاه می کرده....
_____________ این یک پارت دیگه خوب چه طور بود @story_sahil @zoya__love__
Read more
دبستان قدیمی ما در جنوب خیابان ایران ، محرم ها بیشتر هیئتی بود که محض رعایت تشریفات آموزش پرورش ، وسطش ...
Media Removed
دبستان قدیمی ما در جنوب خیابان ایران ، محرم ها بیشتر هیئتی بود که محض رعایت تشریفات آموزش پرورش ، وسطش چند تا کلاس هم برگزار می شد. بچه ها این را دوست داشتند. یک روز حاج آقای پیشنماز گفت که هرروز این دهه خاص یک گروه است. روز قاسم را دست خالی برنگردید. ما نفهمیدیم دست خالی برنگشتن یعنی چه حالتی. اما شهاب ... دبستان قدیمی ما در جنوب خیابان ایران ، محرم ها بیشتر هیئتی بود که محض رعایت تشریفات آموزش پرورش ، وسطش چند تا کلاس هم برگزار می شد. بچه ها این را دوست داشتند. یک روز حاج آقای پیشنماز گفت که هرروز این دهه خاص یک گروه است. روز قاسم را دست خالی برنگردید.
ما نفهمیدیم دست خالی برنگشتن یعنی چه حالتی. اما شهاب - که عمویش مداحی می کرد -بعد از زنگ ورزش به تیم ده نفره مان پیشنهادی داد که به نظرمان خوب بود.
گفت که یک دسته عزا می گیریم در خیابان آبشار و آخرش هم می رویم حسینیه قاطی باقی دسته ها. سریع هم تقسیم کار کرد که خودش مداح ، قوامی طبل و سراج هم -که پدرش تابستان ژاپن بوده - میکروفون‌بخرد.
فقط این وسط زریبافان و نوچه هایش زیر بار نرفتند که پرچم را حمل کنند چون می خواستند با زور زیادشان طبل بزنند .
شهاب بهشان گفت که فرقی نمی کند و به نیت است . زریبافان گفت که اگر به نیت است پس سراج پرچم را بگیرد و من طبل بزنم. شهاب گفت نمی شود تو تا بحال طبل نزده ای و خراب می کنی .بحث بالا گرفت .
زریبافان با عصبانیت گفت حالا که اینجور است نمی آید و با نوچه هایش رفتند.

نیامدن زریبافان و یارانش اتفاق خوبی نبود. دسته ی مان همین طوری ش کم تعداد بود چه برسد بدون آنها .
دسته ی شش نفره ، غروب فردایش از خیابان آبشار به سمت حسینیه ی معزی ها راه افتاد . به جز دو تا خانم کنار خیابان - که بعداً لو رفت مادر و خاله ی قوامی بوده اند - کسی درطول راه همراهی مان نکرد و صرفاً چندتا مغازه دار بیرون آمدند و کمی سینه زدند . شهاب هم می خواند و هم پرچم را تکان می داد . امری که نویز بدی ایجاد می کرد و لذا وسط راه بلندگو را هم بیخیال شد.

دسته ی شش نفره به آخر راه رسیده بود. تا قبل ورود به حسینیه - که اسم زیبای شما ، حسین، بر برگه ی سفید خاطراتمان ثبت شود -یک بار دیگر دودمه را دادیم :
"ای شده در باور تو مرگ احلی من عسل
سوی میدان میروی حی علی خیر العمل!
بلند گفتیم : "حسین "
و از میان دودهای اسفند ، قاطی بزرگتر ها وارد حسینیه شدیم .
ء
#گره_ششم : گره بازوبند وصیت، وقتی با شتابِ نوجوانی باز شود.
دادش به دست عمو. عمو گریه کرده بودند و بعد اذن میدان داده بودند .
پایش حتی به رکاب نمی رسید .اما اسب را به سیاق علوی ها تاخت و رفت.
کمی بعد فریادش را همه شنیدند .گفته بود"عمو جان!"
یعنی که فقط بیا کمکم!
عمو رفت.
غبار شد.
صدای شمشیر زیاد شد .
جان به لب رسید.
غبار فرو نشست
..
دیدند پادشاهی بالای سر دردانه ای ایستاده و دارد‌ امانت برادر را با‌حسرت نگاه می کند
در خوابی ناز ، شیرین‌تر از عسل.
Read more
 یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی ...
Media Removed
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از ...
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی 
مادرم عادت داشت کارهای روزانه‌ش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی می‌کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهایی‌اش او را بخندانم.
مثلن اگر در لیست تلفن‌هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش می‌نوشتم: ناپلئون
می‌شد زنگ به دایی جان ناپلئون..!
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می‌دیدیم می‌گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.

کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم!
عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم ...
Read more
 #داستان #به_لیمو #قسمت_سوم آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر ...
Media Removed
#داستان #به_لیمو #قسمت_سوم آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر بمونه تو این دنیا، والله خودمم فکرشو نمی کردم .ولی ننه یک شب یکریز تا صبح گریه کردم که بعدش خوابم برد.توخواب دیدم که اصغر آقا اومده.واین بار اون واسه من شربت به لیمو آماده کرده به من گفت ،نازخاتون،کی ... #داستان
#به_لیمو
#قسمت_سوم

آقا اصغر پنج ساله رفته،کی فکرش رو می کرد که نازخاتون بدون آقا اصغر بمونه تو این دنیا، والله خودمم فکرشو نمی کردم .ولی ننه یک شب یکریز تا صبح گریه کردم که بعدش خوابم برد.توخواب دیدم که اصغر آقا اومده.واین بار اون واسه من شربت به لیمو آماده کرده به من گفت ،نازخاتون،کی گفته که من مُردم ،من رو وقتی که به لیمو نوش جان می کنی نمی بینی؟!
من رو وقتی صورت نازت رو توآب حوض می شوری ،من رو نمی بینی؟! من توهمین خونه م ،زیر همین درخت لیمو!
شربت رو داد به من و خوردم.دخترم انگار روحش رو جا گذاشت تو وجودم ورفت .درسته جلو چشمام نیست ولی من پنج ساله که دارم با دل و جون با اون دوباره زندگی می کنم .اشک هاش رو دیدم که دونه دونه می ریخت روی چروک های صورتش .واونها رو کم کم پاک می کرد.گفت:((این موها رو می بینی گیس کردم ؟ حنا بستم؟واسه اصغر آقاست که مبادا بیاد به خوابم وبگه  عه! نازخاتون  چرا موهات رو حنا نبستی؟))لبخند زدم و دستاشو گرفتم و گفتم :حتما خودش موهاتو گیس می کرد ؟گفت:این که من خودم موهامو گیس می کردم،اون روز خلقش تنگ می شد و می گفت چرا نذاشتی من این کار رو بکنم.بازش می کرد و می بستش.((دوتایی مون می زدیم زیر خنده.))
ولی مامان بزرگ جون!الان زندگی خیلی فرق کرده.
این روزها...
.
.
.
#نویسنده:راحل_ظ
.
.
📷@foroozan.alm
.. .

#هنر #هنرمند #بوشهر #بوشهریا #داستان #کتاب #عشق #مادر #خدا #داستان_ما_در_زمین
Read more
سلام دیروز پرستار پسرخالم شده بودم داشت گریه می کرد براش drag me down گذاشتم آروم شد خخخخ قسمت ۵۰: با ...
Media Removed
سلام دیروز پرستار پسرخالم شده بودم داشت گریه می کرد براش drag me down گذاشتم آروم شد خخخخ قسمت ۵۰: با هم دیگه اومدیم از ساختمون بیرون هنوز ساعت پنج هست ولی اون میگه باید زود بره اون جا. شارلوت خیلی عوض شده یعنی منم عوض شدم و الان احساس می کنم یکی از بهترین دوستام هست و من احساس می کنم خیلی دوستش دارم. سالنی ... سلام
دیروز پرستار پسرخالم شده بودم داشت گریه می کرد براش drag me down گذاشتم آروم شد خخخخ
قسمت ۵۰:
با هم دیگه اومدیم از ساختمون بیرون هنوز ساعت پنج هست ولی اون میگه باید زود بره اون جا. شارلوت خیلی عوض شده یعنی منم عوض شدم و الان احساس می کنم یکی از بهترین دوستام هست و من احساس می کنم خیلی دوستش دارم.
سالنی که توش تولد گرفته بودن تقریبا بیرون از شهر بود و تو جنگل بود،شارلوت تو راه داشت در مورد این که اون جا چه قدر قشنگه حرف میزد و می گفت احساس می کنه که داره عاشق لیام میشه. کلا خیلی حرف زد که باعث شد گذشت زمان و رسیدنمون رو حس نکنم وقتی رسیدیم اون جا ساعت پنج و نیم شده بود همین که از ماشین پیاده شدیم لیام اومد سمتمون و به من سلام داد و بعد شارلوت رو بغل کرد و بوسید و گفت که چه قدر زیبا شده. از همون اولین قدمی که گذاشتم احساس خوبی نداشتم خیلی نگران بودم همش حس می کردم امشب یه اتفاقی قراره بیوفته کلی کارگر اون جا بودن و داشتن گل ها رو می ذاشتن رو میز و قوطی های شانپاین تو سطل های پر یخ بود چند تا بشکه اون جا بودن که فکر کنم بشکه آب جو بود "هی…" برگشتم پاول بود "هی" اون یکم مضطرب به نظر میومد "تو خیلی زیبا شدی" ،"آم مرسی یعنی تو هم خیلی خوشتیپ شدی" اون واقعا تو اون کت شلوار خوشتیپ شده بود "سلام" لیا این رو بهم گفت"سلام" اون لباس مشکی واقعا بهش میومد اون پشت گردن بسته می شد و تقریبا تنگ بود. من دست لیا رو گرفتم و پاول هم برگشت تا بره می دونم باید امشب بهش بگم اما خب هنوز که شب نشده با لیا داشتیم تو باغ راه می رفتیم "تو می دونی پاول چش شده اون این چند روز یکم ناراحته و دیشب هم شروع کرد به عصبی بودن"
اوه می دونی چیه اون بهم دروغ گفت و من به خاطر اون دروغ ازش جدا شدم و الان احساس می کنم زیادی رو کردم و نمی دونم امشب باید در مورد رابطمون بهش چی بگم. "نه نمی دونم" "اوه" من یاده جیک افتادم می دونم اگه من کاری انجام ندم این دو تا بهم نزدیک نمی شن "راستی امشب قراره جیک هم بیاد و…" اون با شنیدن اسم جیک زود سرش رو برگردوند و به من نگاه کرد "و چی؟ " "خب اون می خواست بدونه اگه میشه تو امشب باهاش باشی منظورم اینه که با هم برقصین از این جور چیزا این که اشکالی نداره از نظر تو" چشاش برق می زدن "نه اشکالی نداره یعنی خیلی هم خوب میشه" بعد از حدود یک ساعت بیش تر مهمونا اومده بودن این مهمونی یکم رسمی بود و خیلی بزرگ و من به این ر مهمونیا عادت ندارم "واو تو خیلی زیبا شدی" کندال این رو گفت."مرسی تو هم خیلی سکسی شدی و همین طور تو کایلی" /ادامه کامنت اول/
Read more
"آنچه که می‌شنوید صدای علی آقای شفیعی فرماندار #بم در روز #زلزله است. او در دقایق ابتدایی بعد از وقوع زلزله خبر ناگوار ویرانی بم را به استاندار وقت آقای کریمی می‌دهد." آن شب که بر بم مصیبت بارید عکس‌های یادگاری شب یلدا دست‌به‌دست می‌شد که پنجم دیماه ۸۲ رسید. زمین به خنده‌های بم حسودی کرده بود. آدینه‌ای ... "آنچه که می‌شنوید صدای علی آقای شفیعی فرماندار #بم در روز #زلزله است. او در دقایق ابتدایی بعد از وقوع زلزله خبر ناگوار ویرانی بم را به استاندار وقت آقای کریمی می‌دهد." آن شب که بر بم مصیبت بارید
عکس‌های یادگاری شب یلدا دست‌به‌دست می‌شد که پنجم دیماه ۸۲ رسید. زمین به خنده‌های بم حسودی کرده بود. آدینه‌ای تلخ در سپیده دم به انتظار نشسته بود. مردم خواب بودند. سرمای زمستان کویر استخوان سوز است. کرسی و چراغ‌‌های نفتی اهل خانه را گرم می‌کنند.
شهر خواب بود که زلزله به سراغش آمد. مردم در پایین دست و « #ارگ » در بالای شهر . خشت‌های «ارگ» خاطره تجاوز «آقا محمدخان» را با خود دارند. نخل‌ها تازه کمر از زیر بار خرما راست کرده‌اند. قنات‌‌های «باغ‌شهر» تاریخی بم انگار زودتر خبردار شده‌اند. زمین نقشه‌ی شومی در سر دارد. عقربه‌ها «شش» نشده ایستادند. «سه ربع ساعت از پنج سحر می‌رفت.» بسطامی اما آ‌ن‌طرف‌تر خواب است. « #گلپونه‌‌ها » سحر شده بیدار نمی‌شوند.«غریو اشتران در حفره‌های مرگ کف می‌ریخت» زمین دیگر جای امنی نبود. داشت می‌جنبید. سنگ روی سنگ بند نمی‌شد. آسمان به زمین دوخته شده بود. ثانیه‌ها به قدر یک عمر طولانی ‌شده بودند. تمام نمی‌شد. جیغ بود، خاک بود و سیاهی. چشم چشم را نمی‌دید. کسی نمی‌دانست چه شده است. خورشید تاب دیدن «بم» را نداشت و پشت کوه گریه می‌کرد. صدای « #بسطامی » در حنجره‌اش خشکید. خشت به خشت «ارگ» متلاشی شد. کمر نخلستان‌های بم شکست. آب از قنات افتاد. از باغ‌شهر خبری نبود. نیمی از شهر قصد بیدار شدن نداشتند. « غلامان در میان کوچه‌های وهم میمردن». زمین مردم را تا جرعه آخر نوشید.
راههای تماس مسدود شده بود. صدای فرماندار از بی‌سیم شنیده می‌شد که با صدا زدن استاندار کرمان می‌گفت:«الله‌اکبر، الله‌اکبر. آقای‌کریمی بم ویران شد. وای وای یاالله یا رسول‌الله. در جغرافیای کشور چیزی به نام بم وجود نداره. آقای کریمی همه دستگاههای اجرایی رو به سمت بم گسیل کنید. صدای من رو از یک تل خاک می‌شنوید. بم ویران شد.»
خبرنگار بودم. بخشی از خانواده‌ام «بم» زندگی‌می‌کردند. راه ۹۰ دقیقه‌ای از کرمان تا بم حدود شش ساعت طول کشید. جاده آسفالت برای انتقال مصدومان به شهر‌های اطراف استفاده می‌شد. مسیر خاکی هم ناهموار . شهر میان گرد، غبار و شیون دفن شده بود. پیدا کردن کوچه و خیابان‌ها دشوار بود. بازماندگان مشغول نجات مردم زیر آوار بودند. قدم به قدم آدم‌ها را می‌دیدی که با هر چه دم دست داشتند، زمین را می‌کندند. زنی گوش‌اش را به زمین چسپانده بود تا صدای عزیزش ... ادامه در اولین کامنت👇🏻
Read more
نشسته بودیم در راهروی ارشاد و می خواندیم<span class="emoji emoji1f3a4"></span> گفتگو با گروه دوست داشتنی پالت <span class="emoji emoji1f4f0"></span> روزنامه هنرمند در این ...
Media Removed
نشسته بودیم در راهروی ارشاد و می خواندیم گفتگو با گروه دوست داشتنی پالت روزنامه هنرمند در این مصاحبه می خوانید امید نعمتی: بیتلز مگر می داد یک آقای شاعر با پر و شمع شعر می گفت؟ خودشان شعر می گفتند، یک گروه موسیقی نباید به لحاظ شعری اینقدر ادبی باشد، من در این چند سال هیچوقت طرفدار ترانه سراهای ... نشسته بودیم در راهروی ارشاد و می خواندیم🎤

گفتگو با گروه دوست داشتنی پالت 📰 روزنامه هنرمند
در این مصاحبه می خوانید 🎵 امید نعمتی: بیتلز مگر می داد یک آقای شاعر با پر و شمع شعر می گفت؟ خودشان شعر می گفتند، یک گروه موسیقی نباید به لحاظ شعری اینقدر ادبی باشد، من در این چند سال هیچوقت طرفدار ترانه سراهای پاپ نبوده ام، مثلا در یک دوره ای شهیار قنبری را می بینید ترکانده! ایرج جنتی را می بینید ترکانده، خب زبان اینها زبان زیبا و درست و در عین حال صمیمی است، ولی به نظر من سال هاست که این اتفاق نمی افتد! 🎵 روزبه اسفندارمز: بعد از اینکه آهنگ مهرپویا در آمد آدم ها رفتند، گشتند و اصل آن را پیدا کردند، بعد اینجوری بود که گفتند چقدر گروه پالت این آهنگ را بد خوانده است، خود آهنگ بهتر است! می خواستیم بگوییم که ما همین را می خواستیم که شما بروید این آهنگ را پیدا و گوش کنید، حالا بقیه کارهای مهرپویا را گوش کنید، نفس کار همین بوده که بروید مهرپویا را بشنوید حتی اگر بگویید ما بد تنظیم کرده ایم! 🎵 مهیار طهماسبی: شورای شعر به ما مجوز نمی داد و می گفت این اشکال فنی دارد، می گفت وزن این غلط است، بعد ما باید می رفتیم آنجا، امید می رفت و می گفت حالا این را من برای شما می خوانم، امید می خواند و بعد شورا می گفت آهان این که درست است، مجوز می داد! خب شما این شعر را باید براساس موسیقی مجوز بدهید، چون ریتم آن که ریتم شعر نیست، یکی از خنده دارترین خاطرات ما این بود که نشسته بودیم در راهرو و امید می خواند! 🎵 امید نعمتی: آشغال های دوست داشتنی فیلمی بود که آرزوی من بود بیرون بیاید ، هنوز هم آرزوی من است، فکر می کنم بسیار فیلم خوبی است، بسیار انسانی است وهر چقدر که ابعاد سیاسی دارد اول انسانی است، ما یک بار فیلم را دیدیم و شگفت زده شدیم، بار دوم موسیقی خونه مادربزرگه را روی تیتراژش گذاشته بودند و گفتند ما همین را می خواهیم، گفتیم اوکی، اینبار سه تایی با روزبه و کاوه رفتیم و آخرش که دیدیم موزیک ما آمده روی تیتراژ واقعا گریه کردیم، مدتها بود آنطور گریه نکرده بودم، کاوه قشنگ داشت هق هق گریه می کرد! 🎵 روزبه اسفندارمز: اینها جزو وظایفی است که مخاطبان مجازی برای خودشان تعیین می کنند، منفی بافی و تهمت زدن ، یارو نشسته لم داده چیپسش را می خورد و نوشته چرا شما رفتید کرمانشاه کمک کنید؟ شما رفته اید جلوی امدادگرها را گرفته اید، باشه، شما یک دقیقه چیپس نخور، شاید دنیا جای بهتری شد ! 🎵 امید نعمتی: ما به عنوان یک سری موزیسین خیلی ناراحتیم که تلویزیون تفنگ و چاقو را نشان می دهد ولی ساز را نشان نمی دهد ...
Read more
 #امروز_دادسرای_ثامن #قاضی_شعبه_بازپرسی . مأمور آگاهی، سرکار خانمی درجه دار وارد اتاق شد. ...
Media Removed
#امروز_دادسرای_ثامن #قاضی_شعبه_بازپرسی . مأمور آگاهی، سرکار خانمی درجه دار وارد اتاق شد. پس از اجازه از قاضی رفت و متهم را آورد. قاضی شعبه رو به سمت من کرد و گفت: آقای ش... این پرونده برای شماست. شما اظهارات متهم رو بنویسید. خانمی که بعدا سن خود را هفتاد سال ذکر می کرد وارد اتاق شد، از همان اول ... #امروز_دادسرای_ثامن
#قاضی_شعبه_بازپرسی
.
مأمور آگاهی، سرکار خانمی درجه دار وارد اتاق شد. پس از اجازه از قاضی رفت و متهم را آورد.
قاضی شعبه رو به سمت من کرد و گفت: آقای ش... این پرونده برای شماست. شما اظهارات متهم رو بنویسید.
خانمی که بعدا سن خود را هفتاد سال ذکر می کرد وارد اتاق شد، از همان اول گریه می کرد و با سختی بسیار بر روی صندلی نشست.
من رو به قاضی کردم و گفتم: حاج آقا ببخشید. این پرونده رو خودتون رسیدگی کنید.
قاضی خطاب به من گفت: نه، سن ایشون بالاست، هم سن مادربزرگتون هستند، بگیرید ،اینم برگه دوم برای صورت جلسه.
«پرونده رو گرفتم.......»
.
قاضی: إ ، آقای ش.... چرا #دستتون #میلرزه. پرونده رو بدین به خودم...... .
و من سراسر وقت رسیدگی به دست بندی که یک دستش باز بود خیره بود، و گوش به گریه های زنی میدادم که #متهم شده بود به دو فقره #سرقت در اطراف #حرم......
.
همین که جلسه تمام شد و مأمور آگاهی ، متهم را خارج کرد، قاضی رو به من کرد و گفت: چرا دستتون لرزید، نگاه به گریه هاش نکن، دو نفرو بدبخت کرده که هنوزم صاحب مال مسروقه پیدا نشده. « قاضی باید دلش از #سنگ باشه....... و اگرم طرف بی گناه بود، چون آب #لطیف....»
.
تفسیر داستان با تمام افرادی که این متن را مطالعه میکنند.
#گریه_دزدی_داخل_صحن_حرم_امام_رضا
#عیدتون مبارک
#مأمور_و_معذور
#پلیس_آگاهی_متهم_بیگناه
.
Read more
... دخترک گریه می کرد از درد توی یک چهار دیواری تنگ مرد در فکر یک لقمه نان بود فکر یک سکه از زیر یک سنگ سکه ها در صفِ گاوصندوق سنگ ها در صفِ سنگ‌سارند سکه ای نیست سنگی نمانده بینوایان خدایی ندارند مرد این جمله را در دلش گفت لب گزید و به رویش نیاورد با خودش گفت استغفرالله با خودش گفت کاری بکن ... ...
دخترک گریه می کرد از درد
توی یک چهار دیواری تنگ
مرد در فکر یک لقمه نان بود
فکر یک سکه از زیر یک سنگ

سکه ها در صفِ گاوصندوق
سنگ ها در صفِ سنگ‌سارند
سکه ای نیست سنگی نمانده
بینوایان خدایی ندارند

مرد این جمله را در دلش گفت
لب گزید و به رویش نیاورد
با خودش گفت استغفرالله
با خودش گفت کاری بکن مرد

لنگ لنگان به سمت در آمد
فکر بی تابی دخترش بود
وانتی داشت از دار دنیا
عشق دارایی آخرش بود

بغض خود را جوید و غمش را
با خودش برد کنج خیابان
داد زد : آی کاهوی تازه
بین آن مردمِ نا مسلمان

جار می زد تمام خودش را
در خیابان دارالعباده
بی گمان کوه را خاک می کرد
درد آن گریه ی بی اراده

جار می زد که بی آبرو نیست
آسمان بی صدا گریه می کرد
در خیابان دارالعباده
جار می زد
خدا گریه می کرد

جار زد انقَدر تا که بر خورد
به عبای پر از ننگِ قانون
کل دارایی اش را گرفتند
بی خدایان ِ فریاد و باتون

خوب فهمیده اند این خلایق
اینکه خود را چه باید بنامند
نانجیبانِ میز ریاست
بی مرامانِ شیرِ حرامند

دخترک خواست چیزی بگوید
با لبی خشک و لبخند الود
زیر لب گفت ارام بابا
دیر کردی خدا پیش من بود

دردنوشت: از صبح با اشک نوشتم این جمله ها رو
لعنت به کسانی که اشک این مرد بزرگ رو در اوردند
از صبح یک ارزو داشتم و اون این بود که
دست های ایشون رو ببوسم
کاش می شد کاری کرد
Read more
روزی بهلول در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند. به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با ...
Media Removed
روزی بهلول در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند. به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد. یکی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند. بهلول رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است. گریه کرد. پرسیدند تو چرا گریه می‌کنی؟ گفت: ... روزی بهلول در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند.

به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد.
یکی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن
گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند.

بهلول رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است. گریه کرد.
پرسیدند تو چرا گریه می‌کنی؟

گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا می‌کردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت. 🔹دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن می‌جنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه می‌رویم.

#مهربانی
Read more
. از همون اول که دیدمش دلم براش رفت ؛ بس که شبیه عکس نوزادی های خودم بود . همونقدر بی ریخت و قرمز و کچل ! ...
Media Removed
. از همون اول که دیدمش دلم براش رفت ؛ بس که شبیه عکس نوزادی های خودم بود . همونقدر بی ریخت و قرمز و کچل ! زن عمو  می گفت دو ساعتی میشد که گریه می کرد ، ما که اومدیم ، آروم شد و فقط نگامون کرد ... و از همه بیشتر به من ! ابروهاش مثل من ، مثل بابا و عموها ، کوتاه و رو به پایین بود ! انگشتای دستش تپلو و سفید بودن ؛ ... .
از همون اول که دیدمش دلم براش رفت ؛ بس که شبیه عکس نوزادی های خودم بود . همونقدر بی ریخت و قرمز و کچل !
زن عمو  می گفت دو ساعتی میشد که گریه می کرد ، ما که اومدیم ، آروم شد و فقط نگامون کرد ... و از همه بیشتر به من !😍😍😍😍
ابروهاش مثل من ، مثل بابا و عموها ، کوتاه و رو به پایین بود ! انگشتای دستش تپلو و سفید بودن ؛ مثل دستای من ! مدل ناخناش مثل من بود ... مدل پاهاش و ناخنای پاهاش هم مثل من بود ... آخه مگه میشه یه پسرعمو ، اینقدر به دخترعموش بره ؟
یه لحظه که داشتم با عشق نگاش می کردم ، چشام پر اشک شد ؛ مامان طبق معمول سیخونک زد و گفت :«اینجا نزن زیر گریه ! مردم مدل  احساساتی شدن تو رو درک نمی کنن !» - زن عموم رو می گفت! -
بعد در عین ناباوری ، پسر عموم هم چشاش پر اشک شد !! مامان می گفت حتی گریه کردنش هم مثل منه ؛ من سر ساعت مشخصی از روز گریه می کردم ! «از همون بچگی مقرراتی بودم !» خلاصه که عاااااشقشم بدجورررر !
موقع خداحافظی ، دست کشیدم رو دماغش و گفتم :«پسر عموی کی بودی تو ؟»
لبخند زد ... #دخترخوب
۷_۲_۹۷
.
پ ن : خوش به حال هر کی پسرعمو داره ! خدا که هفده سال نعمت پسر عمو رو از ما دریغ کرده بود !! ... به نظرم دوست داشتنی ترین «کازین » آدم ، عمو زادشه!! سیزده رجب به دنیا اومد ؛ اسمش رو گذاشتن 😍 علی 😍
#علی #پسرعمو #عاشقتم_پسرعمو #دخترعمو
.
.
.
پ ن ۲: اگه پسرعمو داری و عاشقش نیستی خااااااااک بر سرت ... !
یعنی خاااااکااااا ! خاااک !
Read more
دختر بچه مشغول بازی بود که متوجه شد پدر بزرگ کنارش نیست. کمی اطراف را نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد ...
Media Removed
دختر بچه مشغول بازی بود که متوجه شد پدر بزرگ کنارش نیست. کمی اطراف را نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد : ((آقا جون،آقاجون ))کم کم صدای بلندش همراه با بغض و گریه نامفهوم شد. موهای خرمایی بلندش همینطور که می دوید و گریه می کرد در دست باد تاب می خورد. نمی دانم در آن لحظات دنیا در نگاهش چگونه جلوه می کرد شاید ... دختر بچه مشغول بازی بود که متوجه شد پدر بزرگ کنارش نیست. کمی اطراف را نگاه کرد و با صدای بلند فریاد زد : ((آقا جون،آقاجون ))کم کم صدای بلندش همراه با بغض و گریه نامفهوم شد. موهای خرمایی بلندش همینطور که می دوید و گریه می کرد در دست باد تاب می خورد. نمی دانم در آن لحظات دنیا در نگاهش چگونه جلوه می کرد شاید خود را در آن گستره ی کوه و دشت و هم همه ی آدم ها تنها و بی پناه می دید که اینگونه بی تاب شده بود. خوب که گریه هایش اوج گرفت و جهان در دیدگان زیبایش تیره و تار شد ، پدر بزرگ با موهای سپید و کم پشت و چین های فراوان در صورت با لبخندی زیبا و مهربان از پشت شمشادها بیرون آمد و بر زمین زانو زد و آغوشش را باز کرد تا واکنش دختر بچه را که تا حد مرگ ترسیده بود ببینید و گویا انتظار داشت دخترک دوان دوان به سوی او بشتابد و در آغوش او پناه بگیرد . اما دخترک رفتاری در پیش گرفت تا آقاجون دیگر فکر اینکه برای تفریح پشت شمشادها پنهان شود را در سر نپروراند.
دخترک وقتی آغوش باز پدر بزرگ را دید و آن لبخند ملیحیش را دوید و دوید و همین که به او نزدیک شد سیلی محکمی به گوش آقا جون نهاد و با گریه گفت: ((دیگه اینکار را نکن. ))
Read more
(جنون قسمت دهم) عزیزجون بود که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند و به پهنای صورتش اشک می ریخت.آقا جون و ...
Media Removed
(جنون قسمت دهم) عزیزجون بود که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند و به پهنای صورتش اشک می ریخت.آقا جون و داداشم تو راهرو نشسته بودن و حال و روز خوبی نداشتن.نگام به خودم افتاد که مثل یه تیکه گوشت افتاده بودم رو تخت بیمارستان‌.توی اون حالت چقدر بدبخت بودم.سرم بسته بود و دستگاه نفس مصنوعی و سرم بهم وصل بود.امواج ... (جنون قسمت دهم)
عزیزجون بود که کنار جسم بی جون من قرآن میخوند و به پهنای صورتش اشک می ریخت.آقا جون و داداشم تو راهرو نشسته بودن و حال و روز خوبی نداشتن.نگام به خودم افتاد که مثل یه تیکه گوشت افتاده بودم رو تخت بیمارستان‌.توی اون حالت چقدر بدبخت بودم.سرم بسته بود و دستگاه نفس مصنوعی و سرم بهم وصل بود.امواج منظم قلبم روی مانیتور دیده میشد و صداش تو سرم می پیچید.بدنم شروع کرد لرزیدن.یعنی امیدی به زنده موندنم هست؟آهی از ته دل کشیدم و از دیدن وضعیت خونوادم دلم به شدت سوخت و اشکم روان شد.دیگه حس نداشتم رو پاهام وایسم برای همینم عقب عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم و همونجا سر خوردم روی زمین...چقدر دلم می خواست برم عزیزجون و بغل کنم و بهش دلداری بدم.چقدر دلم می خواست که دوباره چشام تو چشای خسته و رنج کشیده آقاجون بیفته تا برای زحمتی که برام کشیدن ازشون حلالیت بطلبم.خدایا حالا پول بیمارستان‌ و از کجا میارن؟نقش زمین شده بودم و تو افکارم غرق بودم که پروانه کنارم نشست و با نگاه مهربونی گفت:بهتره دیگه بریم.موندن ما اینجا دردی را دوا نمی کنه.اشکامو با کف دستم پاک کردم و گفتم:تو برو من...من می مونم.دستم و گرفت و گفت:اما بهتره همراه من بیای.با نگاهی که بهش کردم...دستمو رها کرد و گفت:اوه...یادم نبود.از حرکتش خندم گرفت.آخه در عین بی پروایی,چشمای معصومی داشت و بعضی از حرکاتش خیلی شیرین و بانمک بود.در حالی که لباش مثل بچه کوچولوها آویزون بود...چش غره ای بهم رفت و گفت:برای چی می خندی؟توی چشاش دقیق شدم و گفتم:همیشه دلم می خواست یه خواهر کوچولو مثل تو داشته باشم.یه ایییش گفت و وایساد.بعد ابروهاشو بالا برد و با یه ادای خاصی گفت:اما من اصلا دوست نداشتم یه داداش ماست و خیار مثل تو داشته باشم.با این حرف انگار توی دنیای دیگه ای غرق شده باشه تو خودش رفت.کنارش ایستادم و گفتم:حرفتو که زدی دیگه چرا قیافه می گیری؟اما اون انگار صدامو نشنید.به یه گوشه خیره مونده بود.دستمو چندبار جلو چشاش تکون دادم تا به خود اومد.پرسیدم:کجایی؟با اخم تو چشام خیره شد و آروم گفت:بالاخره میای بریم یا خودم برم؟دور تا دور اتاق و بازم از نظر گذروندم.برای چند ثانیه یادم رفته بود تو چه وضعیتیم.غم بزرگی روی دلم نشست.عزیزجون قرآن و بوسید و توی صورتش نگه داشت.زیرلب داشت زمزمه می کرد.از شونه هاش که میلرزیدن عمق گریش معلوم بود.بی تاب شدم,رفتم کنارش و سرش و از روی چادر بوسیدم.دلم می خواست بغلش کنم و زار زار گریه کنم.دستمو پشت شونه های لرزونش کشیدم.نمیدونم چی شد انگار حس کرده باشه یهو آروم شد... ادامه دارد.باسپاس بیکران (مهرا)
Read more
امدم مجلس ختمه خودم همه بودن همه اونایی که نمی دونستم عشق من توو دلشون وجود داره تو بلندگو همش اسمه ...
Media Removed
امدم مجلس ختمه خودم همه بودن همه اونایی که نمی دونستم عشق من توو دلشون وجود داره تو بلندگو همش اسمه من تکرار میشد حسه خیلی عجیبی بود چقدر از خوبیهام می گفت صدای گریه ی خانما بلند که می گفت: آهسته چقدر دوست دارمو واقعا اون خانم، عاشقم بوده واه چه حالی بودم همش از خوبیم می گن و ای کاشهاییکه ... امدم مجلس ختمه خودم
همه بودن
همه اونایی که نمی دونستم
عشق من توو دلشون وجود داره
تو بلندگو همش اسمه من تکرار میشد
حسه خیلی عجیبی بود
چقدر از خوبیهام می گفت
صدای گریه ی خانما بلند
که می گفت:
آهسته
چقدر دوست دارمو واقعا اون خانم، عاشقم بوده
واه چه حالی بودم
همش از خوبیم می گن
و
ای کاشهاییکه از رفتن ناهنگامم می گفتن
یادگاری هائیکه از من
پس از رفتن من ساخته بودن
از صمیمیت دوران حیاتم
روح من غلغلکش می امد
یکی می گفت:فلک گلچینش کرد
یکی گفت:معرفت فقط تو این مرد خلاصه می شد
دو نفر هم گفتن
این اواخر دیدن
که هوای دل من
یه جور دیگه شده بود
خلاصه
تو چهرم نوردیده بودن
شانس اوردن معلوم نبودم
وگرنه همه فکر می کردن دیونم یا امدم نمایشه کمدی
یک نفر هم می گفت:
من و اون چه صمیمی بودیم
عجیب بود
آخرین بار سه سال پیش با هم ارتباط داشتیم
یک نفر گلاب اورد و کتاب قرآن
که بخونن و ثوابشو برسونن به من
همه بر می داشتن
اما نمی دونم برای چی فقط لایه کتابو باز می کردن!!! اونکه صدبار پشته سرم به دروغ و بدگویی کرده بود
اون گوشه دیدمش
من رفتم کنارش
با گریه از خوبیهام می گفت
اون که هر روز می دونست به من بدهکاره
می امد، اما حرفی از بدهیش نمی زد
امد با لباس مشکی
خرما برداشتو
هیچ ذکری هم نگفت
گفت این اواخر یه پول بهش داده بودم
که باهاش کار کنه چون آدمه امینی بود!!!
اینجا بود یه نور امد
گفتم
نور
فرصتی می خوام
گفت:
می شه برگردی
روح من رفت کنار منبر
آروم به واعظ فهموند
این جمع منو می خوان
فرصتی گرفتم
که بر گردم
با اینکه بعضی هاشونم نقش بازی می کردن اما بودن، کساییکه نمی دونستم این همه منو دوست دارن،
روح من طاقته این همه گریرو نداره
واعظ آهسته گفت
معذرت می خوام
گویا شادروان مرحوم
زنده هستند هنوز
یه خانم جیغ کشید و غش کرد
آره، همونکه منو همش عشقم صدا می زد !!!
و همونیکه بدهکار بود به من
مضطرب، رفت که رفت
یه نفرم گفت:که تکلیف منو روشن کن
اگر مُرد خبر بدید خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگه باید بریم
اینجا بود که از خواب پریدم !!!
رسم همین بوده
ما واسه همین موضوع ها می ریم
با کلی ناراحتی!!!
کار ما نیست
بریم دله ناراحتو
شاد کنیم
کار ما گریه یا ثواب خریدن برایه مرحومان بوده و هست
خلاصه تو خواب دیدم
بد از اون موضوع
واعظ امد پایین
مجلس ختم از همه خالی شد
کجا رفتن نمی دونم
داشتم به خوابم فکر می کردم که
نور تو بیداری، از من پرسید:
بگو؟!؟ می آی؟!؟
یا با جمع اطرافیانه خودت می مونی ؟!؟
چه سوال سختی؟!؟
شوک بودم از مَردُمه زنده کشه مرده پرست
امیدوارم
شاد و موفق باشید
دوستون دارم
علیرضا رحمانی🍂
Read more
 #bighanoon #maryamaghayee مامان برای گذراندن افسردگی پس از حذف از جام‌جهانی قصد سفر کرده. فردا ...
Media Removed
#bighanoon #maryamaghayee مامان برای گذراندن افسردگی پس از حذف از جام‌جهانی قصد سفر کرده. فردا قرار است برود صفا سیتی، آن هم بدون من. منی که تازه 6 ماهم تمام شده، از زبان افتاده‌ام، پوشکم را دیر به دیر عوض می‌کنند و شیر خشکم جیره‌بندی شده است. مامان بعد از بازی با پرتغال چنان گریه و زاری در خانه راه ... #bighanoon #maryamaghayee
مامان برای گذراندن افسردگی پس از حذف از جام‌جهانی قصد سفر کرده. فردا قرار است برود صفا سیتی، آن هم بدون من. منی که تازه 6 ماهم تمام شده، از زبان افتاده‌ام، پوشکم را دیر به دیر عوض می‌کنند و شیر خشکم جیره‌بندی شده است. مامان بعد از بازی با پرتغال چنان گریه و زاری در خانه راه انداخت تا بابا راضی شد چند روزی را بدون مامان و با من سر کند. حالا هم بچه به بغل روبه‌روی زنش نشسته و چمدان جمع کردنش را دید می‌زند.
.
مامان رو کرد به بابا و گفت: «اگه می‌رفتی سر کار الان یکی-دو دلار بیشتر پول داشتم واسه سفر» بابا جواب داد: «اولا که هیچکی نرفته مغازه‌اش، دوما دیگه شیراز که دلار نمیخواد!» مامان که انگار تازه دوزاری‌اش افتاده و دارد سوتی می‌دهد، گفت: «اوم، آره، نه، منظورم این بود که الان دیگه با توجه به دلار باید بفهمیم میتونیم پوشک بخریم یا نه!» بابا پس کله‌اش را خاراند و گفت: «آهان، راست میگی...» ولی می‌دانستم که ذهنش درگیر هزینه زیاد سفر مامان و حجم پولی است که دارد می‌برد. شک کرده بود نکند شیراز جایش را به استانبول داده باشد ولی همه شواهد شیراز را نشان می‌داد. در همین فکرها بود که زنگ در آپارتمان را زدند. مامان بی‌توجه به صدا چمدان را بیشتر پر می‌کرد. پیراهن و دامن و کفش و... را ست می‌کرد و می‌چپاند توی چمدان. بابا همان‌طور من به بغل در را باز کرد. همسایه طبقه بالایی‌مان بود. زوج جوانی که به نظر خیلی شیطان بلا می‌آمدند و سر و صدای‌شان زیاد بود. آن‌قدر که با خودم فکر می‌کردم چرا از سایت سفارش نمی‌دهند یک بچه مثل من با ذکاوت برای‌شان بیاورد که با هم دوست جونی شویم. اگر می‌شد به بابا می‌گفتم تا آدرس همان سایتی که می‌گپید من را از آنجا خریده را بهشان بدهد شاید اینطوری بتوانیم یک خواب راحت داشته باشیم. خلاصه خانم همسایه طبقه بالایی با سر و شکلی متفاوت از همیشه با یک ظرف بزرگ کیک قرمز جلو در بود. بابا کیک را گرفت و گفت: «به‌به؛ پس شما هم دختردار شدید. مبارکه. ایشالا مث دختر ما قند و نبات باشه براتون». خانم همسایه که داشت لپ‌های من را از دو طرف ورز می‌داد و ادا در می‌آورد با همان لحن نرم و نازک گفت: «نخیر، کیک جشن طلاقمه. خواستم به رسم صبر و تحملتون برای این چند وقت تشکر کرده باشم». بابا با چشم‌های گشاد گفت: «مهریه چی شد؟» همسایه خانم گفت: «گرفتم تا دونه آخر. به علاوه خونه». بعد یک ماچ محکم چسباند روی لپم و رفت. همچین که بابا در را بست و برگشت با مامان چشم در چشم شد. مامان گفت: «مهریه‌اش به تو چه؟» بابا گفت: «باید میدیدیش.
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم ...
Media Removed
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی ... پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم
پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند،
از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام .
به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند
به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند ، او به کار ادامه دهد
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد
و به او اشکی داده ام تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد .
این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند
زیبایی یک زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد،
زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

#كيك_شكلاتي
#عصرونه
#كيش #كيشوند
#chocolat_cake
رسپي خواستيد تايپ كنم 📝
Read more
ارمنی بود و ارمنی زاده، ظرف خالی گرفت در دستش آمد و توی صف نذری گفت: السلام علیک دردانه . پچ پچی دور او براه افتاد، عده ای خنده عده ای مبهوت زیر لب دختری غضب می کرد: مردک ارمنی دیوانه! . سرخود را گرفت پایین تر، بغض تلخی گرفت جانش را: من محب حسین و اولادش آشنایم نه اینکه بیگانه . صف دلواپسی ... ارمنی بود و ارمنی زاده،
ظرف خالی گرفت در دستش
آمد و توی صف نذری گفت:
السلام علیک دردانه
.
پچ پچی دور او براه افتاد،
عده ای خنده عده ای مبهوت
زیر لب دختری غضب می کرد:
مردک ارمنی دیوانه!
.
سرخود را گرفت پایین تر،
بغض تلخی گرفت جانش را:
من محب حسین و اولادش
آشنایم نه اینکه بیگانه
.
صف دلواپسی جلو میرفت،
ارمنی در دلش چه غوغا بود
روضه خوان از رقیه بانو خواند،
از سه ساله میانه ویرانه
.
توی حال خودش پریشان بود،
فکر بیماری پسر در سر
ناگهان مردی از سر صف گفت:
شد تمام و نمانده یک دانه!
.
همه رفتند و ارمنی آمد،
باقسم با گلایه و اصرار
زد عقب هرکسی جلوآمد،
رفت با گریه آشپزخانه
.
یک نگاهی به دیگ خالی کرد،
گفت:باشد قبول آقاجان
من همانم ک دیگران گفتند،
مردک ارمنی دیوانه!
.
پای خود راگذاشت درکوچه،
دلخور از خویش و ازندامت ها
دست رد خورده بود بر قلبش،
رفت خانه چه نا امیدانه!
.
وسط دسته ظهر عاشورا،
پسری با صلیب بر گردن
ناگهان ویلچرش زمین افتاد
و پسر روی پاش، مردانه
السلام علیک دردانه. .
♥…اللہم عجل لولیڪ الفرج…♥
Read more
یکی تعریف می‌کرد وقتی از نماز جماعت صبح بر می‌گشتم جماعتی را دیدم که بزور قصد سوار کردن گاو نری را در ...
Media Removed
یکی تعریف می‌کرد وقتی از نماز جماعت صبح بر می‌گشتم جماعتی را دیدم که بزور قصد سوار کردن گاو نری را در ماشین داشتند. گاو مقاومت می‌کرد و حاضر نبود سوار ماشین بشود، من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم؛ گاو مطیع شد و سوار شد. من مغرور شدم و پیش خودم گفتم؛ «این از برکت نماز صبح است.» وقتی رسیدم خانه دیدم ... یکی تعریف می‌کرد وقتی از نماز جماعت صبح بر می‌گشتم جماعتی را دیدم که بزور قصد سوار کردن گاو نری را در ماشین داشتند.
گاو مقاومت می‌کرد و حاضر نبود سوار ماشین بشود، من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم؛
گاو مطیع شد و سوار شد.

من مغرور شدم و پیش خودم گفتم؛
«این از برکت نماز صبح است.» وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم گریه و زاری می‌کند، علت را که جویا شدم گفت «گاومان را دزدیدند!» گاو مرا شناخته بود ولی من او را نشناختم.
Read more
. من تا آخر این ادای دین هرجایی نوشته‌ام «شاملو» ایستاده‌ام. تا پایان این سوگواره‌ بی‌دهان هر جایی ...
Media Removed
. من تا آخر این ادای دین هرجایی نوشته‌ام «شاملو» ایستاده‌ام. تا پایان این سوگواره‌ بی‌دهان هر جایی گفته‌ام «عشق» ، از چشمان آیدا خجالت کشیده‌ام. نمی دانم اولین باری که از آویشن صدایش شریان‌های بدنم بوی شعر گرفت کجا بود ولی دوست دارم اولین بار آن شبی باشد که شهر، تهران بود،خیابان، «ولیعصر» و من ... .
من تا آخر این ادای دین هرجایی نوشته‌ام «شاملو» ایستاده‌ام. تا پایان این سوگواره‌ بی‌دهان هر جایی گفته‌ام «عشق» ، از چشمان آیدا خجالت کشیده‌ام.
نمی دانم اولین باری که از آویشن صدایش شریان‌های بدنم بوی شعر گرفت کجا بود ولی دوست دارم اولین بار آن شبی باشد که شهر، تهران بود،خیابان، «ولیعصر» و من انقلاب. شب پشت پنجره می بارید و شانه های من از باران سرفه می‌کرد. وسط نشر «چتر»  تاب می خوردم، گیج از بوی کتاب و اسامی کسانی که دوستشان دارم. هوس غزل کردم.دیوان حافظ را برداشتم، چشمانم را بستم، به نیت همیشگی صفحه ای باز کردم و نگاهم را به غزل دادم :«منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن/ منم که دیده نیالوده‌ام به بددیدن/ وفا کنیم و ملامت...» داشتم ابیات را با بغض برای خودم می‌خواندم که در همان کنج، صدایی پیر با سینه‌ای عطشناک آرام بغلم کرد  و گفت: «شانه ات مجابم می کند در بستری که عشق تشنگی‌ست/ زلال شانه هایت همچنانم عطش می دهد/ در بستری که عشق مجابش کرده است...» حافظ را بوسیدم و سر جایش گذاشتم ، گوش‌هایم را به شعر گره زدم. بدنم از رحم مادر گرم‌تر شده بود. به متصدی کتاب‌فروشی گفتم:« می‌شه صدای این شعرو بیشتر کنید.» گفت:« آلبوم «ققنوس در باران»، احمد شاملو... هر وقت بارون می‌آد این آلبوم‌و پخش می‌کنم، اولین بار زیر بارون از دستای زیبای یه عشق هدیه گرفتمش.» انگار کلید خاطراتش را  فشار داده باشم، انگار دلش مثل من گرفته بود و آماده باریدن. نمی‌دانستم خودم را در گندمزار گرم و گیرای شاملو گم کنم یا حرف‌های آن مرد کتابفروش عاشق... پولم کم بود ولی همانجا تصمیم گرفتم با اتوبوس به مشهد برگردم و لی تمام  آلبوم‌های شاملو را  داشته باشم.  آلبوم «باغ آینه» ، «کاشفان فروتن شوکران»، «ابراهیم در آتش»، «در آستانه» و ... .

صـدای احمد شاملو برای من مثل «ساعت صفر عاشقی»است. دوست دارم به اندازه عشق میان شاملو و آیدا کسی را دوست داشته باشم و بلند بلند برایش نامه بنویسم.
هر بار مادرم به من زنگ می زند، می پرسد:« پس تو کی می‌خوای این صدای گریه دارو از پیشواز گوشیت برداری؟ یعنی چی قشعریره درد؟» کاش می توانستم به مادرم بگویم «قشعریره درد در لطمه جان»، یعنی نبودن خودش، یعنی نبودن عشق، یعنی همین روزهای ما که به زنجیر زنجره می ماند.

آن شب بارانی ولیعصر ، همان‌طور که داشتم برای بار هزارم شعر«شانه‌ات مجابم می کند» را... . ... ادامه در کامنت اول
.

#جلال_حاجی‌_زاده
#احمد_شاملو #آیدا
Read more
 #قنبر جوان کافری عاشق دختر عمویش شد. عمویش پادشاه حبشه بود . جوان نزد عمو رفت و گفت: عمو جان من عاشق ...
Media Removed
#قنبر جوان کافری عاشق دختر عمویش شد. عمویش پادشاه حبشه بود . جوان نزد عمو رفت و گفت: عمو جان من عاشق دخترت هستم. آمده ام برای خواستگاری . پادشاه گفت: حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است. گفت: هرچه باشد من میپذیرم. شاه گفت: در شهر بدي ها (مدينه) دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری، آنوقت دختر ... #قنبر

جوان کافری عاشق دختر عمویش شد. عمویش پادشاه حبشه بود .
جوان نزد عمو رفت و گفت:
عمو جان من عاشق دخترت هستم. آمده ام برای خواستگاری .
پادشاه گفت: حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است. گفت: هرچه باشد من میپذیرم.
شاه گفت: در شهر بدي ها (مدينه) دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری، آنوقت دختر از آن تو. جوان گفت: عمو جان این دشمن تو نامش چیست؟
گفت: بیشتر او را به نام علی بن ابیطالب می شناسند. جوان فوراً اسب را زین کرده با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدی ها شد.
به بالای تپه ی شهر که رسید دید در نخلستان جوانی عربی درحال باغبانی و بیل زدن است. نزدیک جوان رفت گفت: ای مرد عرب تو علی را میشناسی؟
گفت: تو را با علی چکار است؟
گفت: آمده ام سرش را برای عمویم که پادشاه حبشه است ببرم چون مهر دخترش کرده است.
گفت: تو حریف علی نمی شوی.
گفت: مگر علی را میشناسی؟
گفت: آری هرروز با او هستم و هرروز او را میبینم.
گفت: مگر علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او را از تن جدا کنم؟
گفت: قدی دارد به اندازه ی قد من، هیکلی هم هیکل من.
گفت: اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست.
مرد عرب گفت: اول باید بتوانی مرا شکست دهی تا علی را به تو نشان بدهم. چه برای شکست علی داری؟
گفت: شمشیر و تیر و کمان و سنان.
گفت: پس آماده باش.

جوان خنده ای بلند کرد و گفت تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی؟ پس آماده باش.
شمشیر را از نیام کشید. سپس گفت: نام تو چیست؟
مرد عرب جواب داد: عبداللّه. پرسید: نام تو چیست؟
گفت: فتاح. و با شمشیر به عبداللّه حمله کرد. عبداللّه در یک چشم بهم زدن کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد، به زمین زد و خنجر او را به دست گرفت و بالا بُرد. ناگاه دید از چشمهای جوان اشک می آید. گفت: چرا گریه میکنی؟ جوان گفت: من عاشق دختر عمویم بودم. آمده بودم تا سر علی را برای عمویم ببرم تا دخترش را به من بدهد، حالا دارم به دست تو کشته میشوم...
مرد عرب جوان را بلند کرد. گفت: بیا این شمشیر، سر مرا برای عمویت ببر.
پرسید: مگر تو که هستی؟ گفت: منم اسداللّه الغالب، علی بن ابیطالب. كه اگر من بتوانم دل بنده ای از بندگان خدا را شاد کنم، حاضرم سر من مهر دختر عمویت شود...
جوان بلند بلند شروع به گریه کرده به پای مولای دو عالم افتاد و گفت: من میخواهم از امروز غلام تو شوم یا علی...
بدین گونه بود که "فتاح" شد "قنبر" غلام علی بن ابیطالب. بحارالانوار ج 🌹
♻️
♻️♻️
Read more
بچه که بود همیشه با جمله اونا پسرن تو نمیتونی باهاشون بازی کنی، از پشت پنجره با حسرت بازی کردن پسرا رونگاه ...
Media Removed
بچه که بود همیشه با جمله اونا پسرن تو نمیتونی باهاشون بازی کنی، از پشت پنجره با حسرت بازی کردن پسرا رونگاه می‌کرد بزرگ تر که شد با جمله دختر که شیطنت نمیکنه همیشه حسرت راه رفتن روی جدول خیابونا به دلش موند بعدها فهمید حتی خندیدن، زیبا بودن وخیلی چیزهای دیگه برای دخترا جرمه حتی اولین بار که پریود ... بچه که بود همیشه با جمله اونا پسرن تو نمیتونی باهاشون بازی کنی، از پشت پنجره با حسرت بازی کردن پسرا رونگاه می‌کرد
بزرگ تر که شد با جمله دختر که شیطنت نمیکنه همیشه حسرت راه رفتن روی جدول خیابونا به دلش موند
بعدها فهمید حتی خندیدن، زیبا بودن وخیلی چیزهای دیگه برای دخترا جرمه
حتی اولین بار که پریود شده بود باترس ساعت ها توی دستشویی گریه کرده بود و فکر میکرد خدا برای اینکه زیر چشمی به پسر همسایه نگاه کرده داره مجازاتش میکنه
بزرگ تر که شد فهمید میشه یه سری کارها رو یواشکی انجام داد
وقتی کلاس قرآن تموم میشد چادر سیاهشو میذاشت تو کیفش
همین که سر کوچه خونه شون می‌رسید چادرشو سر می‌کرد و با پشت دست برق لبشو پاک می‌کرد
دیگه فهمیده بود چه جوری باید محبوب دل همه بود
باید چیکار کرد که هم اقاجون ازت راضی باشه و هم بتونی به چشمکای پسر همسایه لبخند ملیح تحویل بدی.
حتی دقیقا یادشه وقتی اقاجونش نامه های عاشقانه فرهادو توی کشوی لباس زیراش پیدا کرده بود چه کتک مفصلی از داداشاش خورده بود
اما از وقتی با فرهاد ازدواج کرده بود همه چی فرق کرده بود براش.
وقتی پریود میشد فرهاد براش جیگر درست می‌کردو شکمشو ماساژ میداد.
تازه داشت معنای زن بودنو می‌فهمید,
یاد گرفته بود که میتونه با ناز و عشوه صحبت کنه و دلبری کنه
دامنای کوتاه میپوشید و جوری با ادا راه می‌رفت که دل فرهاد واسش ضعف بره.
وقتی بهش خبر دادن مامانجونش حالش بده
با همون لاک قرمز و رژ صورتی، با همون مانتوی رنگی و کفش پاشنه بلند رفت سراغ خونه قدیمی شون
به سختی از زیر نگاه غضبناک داداشا رد شد و به اتاق خودش رسید که حالا شده بود مونس مامان جون
پیرزنی رو میدید که نگاهش بی هیچ امیدی به دیوارای اتاق بود
مامانجون بالاخره اعتراف کرد,گفت از همون وقتا از نامه های عاشقانه فرهاد خبر داشته,میومده یواشکی نامه ها رو میخونده و چقد براش غریب بوده که یه مرد اینطور یه زنو ستایش کنه,وقتی بدون چادر از کلاس برمیگشته همیشه پشت سرش میومده که مبادا یکی از داداشاش ببیننش
گفت هیچ وقت جرأت نداشته ازش حمایت کنه ولی همیشه ته دلش تحسینش میکرده
گفت فقط خواستم بیای اینجا تا بهت بگم اگه خدا روزی دختر بهت داد مثل خودت بارش بیار.. بزار زندگی کنه، بزار بفهمه زن بودن خیلی مقدسه
با گریه حرف مامانجونو قطع کرد و گفت کاش همون موقع ازم حمایت میکردی،کاش همون موقع برام مادری میکردی،همون موقع که من زیر دست و پای پسرات مشت و لگد میخوردم جلوشونو می‌گرفتی که حالا من حسرت مادر شدن به دلم نمونه
با دلی شکسته خونه رو ترک کرد.
فرهاد مضطرب به ماشین تکیه داده بود و منتظرش بود
#روز_زن_مبارک
Read more
شاید برای بزرگ شدن زود بود.. شاید باید کوچک می ماندیم تا 20 سالگی..،تا 30 سالگی تا 60 سالگی اصلاً.. کوچک ...
Media Removed
شاید برای بزرگ شدن زود بود.. شاید باید کوچک می ماندیم تا 20 سالگی..،تا 30 سالگی تا 60 سالگی اصلاً.. کوچک می ماندیم و زندگی می کردیم مثل 4 سالگی موقع دروغ گفتن خنده مان می گرفت دویدنمان از سر شوق بود و گریه هایمان بخاطر افتادن بستنی درد ها با بوسه ی پدر آرام و اشک ها روی دامن مادر خشک میشد.. ما ... شاید برای بزرگ شدن زود بود..
شاید باید کوچک می ماندیم
تا 20 سالگی..،تا 30 سالگی
تا 60 سالگی اصلاً..
کوچک می ماندیم و زندگی می کردیم
مثل 4 سالگی موقع دروغ گفتن خنده مان می گرفت
دویدنمان از سر شوق بود
و گریه هایمان بخاطر افتادن بستنی
درد ها با بوسه ی پدر آرام و اشک ها روی دامن مادر خشک میشد..
ما قد کشیدیم،
ولی بزرگ نشده بودیم
و هنوز خیلی کوچک بودیم که پلکی زدیم و دیدیم وسط یک مسابقه ی بزرگیم،
آدم ها را دیدیم که می دوند،خسته می شوند،گریه می کنند،هل می دهند،زمین می خورند،بلند می شوند،باز می دوند می دوند و می دوند...
تازه داشتیم آدم ها را نگاه می کردیم
تازه می خواستیم بپرسیم اسم مسابقه چیست ؟ چرا باید بدوییم؟ اگر ندویم چه میشود؟
تازه می خواستیم بند کفش هایمان را سفت کنیم...
که یک نفر،دو نفر،ده نفر لگدمان کردند و رد شدند،وقتی که خوب له شدیم؛نفر هزارم قبل از آن که از روی مان رد شود،یقه مان را گرفت،بلندمان کرد و گفت :
"پاشو...زندگیه...باید بدویی.." خدا خیر بدهد نفر هزارم را..
ما می دویم...
با کفش هایی که هنوز بندش باز است..
#روزتون_پرانرژی
#گیلان #سقالسکار
Read more
. نمک‌پاشمون مال فست‌فودی سرکوچه بود. سه تا چنگال از پیتزایی جلوی دانشگاه بلند کردیم. لیوانای مراسم ...
Media Removed
. نمک‌پاشمون مال فست‌فودی سرکوچه بود. سه تا چنگال از پیتزایی جلوی دانشگاه بلند کردیم. لیوانای مراسم دفاع یه دانشجوی دکتری رو برداشتیم. اون روز هم که با بابای سارا رفتیم رستوران‌، نفری یه بشقاب گذاشتیم تو کیفامون. وقتی خوابگاهی بودیم، هرچیزی تو اون شهر غربت رو سهم خودمون می‌دونستیم. هروقت یه ... .
نمک‌پاشمون مال فست‌فودی سرکوچه بود. سه تا چنگال از پیتزایی جلوی دانشگاه بلند کردیم. لیوانای مراسم دفاع یه دانشجوی دکتری رو برداشتیم. اون روز هم که با بابای سارا رفتیم رستوران‌، نفری یه بشقاب گذاشتیم تو کیفامون. وقتی خوابگاهی بودیم، هرچیزی تو اون شهر غربت رو سهم خودمون می‌دونستیم. هروقت یه پیرزن بهمون بد و بیراه می‌گفت که محیط شهرمون رو خراب کردید یا یه پسر بهمون تیکه گریه‌دار مینداخت، اینجوری بهشون ضربه می‌زدیم.
.
مریم از همه‌مون پردل و جرات‌تر بود. همیشه با دست پر میومد تو اتاق یا سیب‌زمینی‌های سلف رو بار می‌زد یا شیرینیا و ساندیسای همایش‌های دانشگاه رو دودر می‌کرد یا اگه چیزی گیرش نمیومد، پرده کلاسشون رو باز می‌کرد می‌آورد تا تغییر دکوراسیون بدیم. یه روز که از خونه اومد دیدیم از تو ساکش صدای یه پرنده میاد. آوردش بیرون و گفت یه نوع مرغابیه که تو جنگل پیداش کرده و گرفتنش هم خیلی سخت بوده. بعد هم با بدبختی از خونه و اتوبوس و در ورودی ردش کرده تا تو خوابگاه کبابش کنیم و باهم بخوریم. ما با اینکه طرفدار حقوق حیوانات بودیم و مخالف این کار، ولی چون خیلی گوشت دوست داشتیم، قبول کردیم. مریم مثل یه قصاب حرفه‌ای چاقوش رو تیز کرد و پرنده بیچاره رو برد تو حیاط خوابگاه. هیچ کدوممون تحمل دیدن این صحنه‌ها رو نداشتیم و نرفتیم ببینیم. مریم برگشت با یه تیکه گوشت تمیز و آماده. شست و آماده کرد تا وقتی خودش و ما از سر جلسه امتحان اومدیم کباب کنه بخوریم. اون روز به عشق کباب مرغابی هیچ کدوم نفهمیدیم چه جوری امتحان دادیم. وقتی برگشتیم از اتاق بغلی سیخ و گوجه و نون قرض گرفتیم. حتی دستامون رو شستیم ولی وقتی در یخچال رو باز کردیم، دیدیم جا تره و بچه نیست. دیدیم بوی کباب از آشپزخونه میاد. سوسن از بچه‌های اتاق بغلی روی کابینت نشسته بود و با لذت رون مرغابی به نیش می‌کشید. وقتی ما رسیدیم دیگه داشت استخوناش رو پاک می‌کرد تا یه وقت چیزی به ما نرسه. خون جلوی چشم همه‌مون رو گرفته بود. یهو دیدیم ما پنج نفریم ولی اون یه نفره. پس دست و پاش رو ‌گرفتیم و بردیمش تو اتاق خودش. در رو هم بستیم که اگه هم‌اتاقیاش رسیدن کمکش نکنن. دست و پاش رو به تخت طناب‌پیچ کردیم و دهنش‌رو هم با چسب چسبوندیم که صدای جیغ و دادش کسی رو خبر نکنه. تو کمدش رو گشتیم چندتا لباس خوب و در حد نو داشت. مانتوش رو تازه اتو کرده بود که مریم پوشید. کیف لوازم آرایشش رو خالی کردیم و هر کس بنا به نیازش هرچی که تونست برداشت.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇👇
Read more
قسمت هفتم خواستم درب ماشین را باز کنم و کودک را بیرون بیاورم اما قفل بود. مرد و کودک هیچ کدام متوجه ...
Media Removed
قسمت هفتم خواستم درب ماشین را باز کنم و کودک را بیرون بیاورم اما قفل بود. مرد و کودک هیچ کدام متوجه حضور من نشدند . سمت درب راننده رفتم با مشت به شیشه کوبیدم اما باز هم فایده نداشت. مجبور شدم با لگد به بدنه ی ماشین ضربه بزنم ، اینبار کار ساز شد . مرد صورتش را سمت من چرخاند و قصد داشت وانمود کند پیشامد خاصی ... قسمت هفتم

خواستم درب ماشین را باز کنم و کودک را بیرون بیاورم اما قفل بود. مرد و کودک هیچ کدام متوجه حضور من نشدند . سمت درب راننده رفتم با مشت به شیشه کوبیدم اما باز هم فایده نداشت. مجبور شدم با لگد به بدنه ی ماشین ضربه بزنم ، اینبار کار ساز شد . مرد صورتش را سمت من چرخاند و قصد داشت وانمود کند پیشامد خاصی رخ نداده است. لبخند زشتی تحویل داد و از ماشین پیاده شد. مرد ِ جوانی بود شاید سی ساله و از آن دست مردهای باشگاه رفته که دوست دارند خوش هیکل باشند ولی حال و حوصله ی تلاش هم ندارند از همان هایی که به زور قرص و آمپول گُنده و ورزیده به نظر می رسند . به نظرم آشنا آمد مثل اینکه بارها اطراف بلوک دیده بودمش ولی نه آنقدر که یقین حاصل کنم همانجا زندگی می کند.
با همان لبخنده بی ریخت گفت: بفرمایید خواهرم چیزی نیست .
من که چادرم را بیش از پیش دور چانه پیچیده بودم و پاهایم را با تمام توان در آن دمپایی های پلاستیکی می فشردم تا اقتدار زبان بدنم حفظ شود و معلوم نباشد مثل بید می لرزم با صدایی رسا و البته کمی لرزان گفتم: یک ساعتِ این بچه را داخل ماشین دارید کتک می زنید ، خجالت نمیکشی؟ هیکل گنده کردی که به جون بچه های بی دفاع بیوفتی. ؟🤨
این را که گفتم، پسرک از ماشین پیاده شد و دوید پشت سر من با رخساری رنگ پریده و لباس هایی مندرس ولی مرتب ،اندامی نحیف داشت و قدی کشیده حالا به نظرم رسید که ده یا یازده سال دارد.
مردِ گنده زبان در دهان چرخاند و رو به پسرک کرد وبا چشم هایی که بی نهایت گشاد شده بود با عصبانیت گفت: کی گفت بیای بیرون ؟گم شو برو تو ماشین.
و سپس رو به من کرد و گفت: اینجوریَش را نگاه نکنید ، این پسر دزدی می کند ، دزد است.
گفتم: دزد هم که باشد حق نداری دست رویش بلند کنی ، حالا به خدمتت می رسم ، ( خودم دقیقا نمی دانستم منظورم از این حرف چه بود). پسر بچه گوشه ی چادر من را می کشید و با گریه می گفت: به خدا دزد نیستم ، فقط آمدم مادرم را ببینم.

دیگر صدا ها بالا گرفته بود و کم کم چراغ ها ی خانه ها روشن می شد و مردُم فوج فوج به سوی ما می آمدند.
ادامه دارد
Read more
. پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد. و چون ساعت جدایی نزدیک شد روباه گفت: آه!... من گریه خواهم کرد... سپس گفت: برو دوباره گل ها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست. بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه کنم. شازده کوچولو رفت و دوباره گل ها را دید. به آن ها گفت: شما هیچ شباهتی ... .
پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد. و چون ساعت جدایی نزدیک شد روباه گفت: آه!... من گریه خواهم کرد... سپس گفت: برو دوباره گل ها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست. بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه کنم.
شازده کوچولو رفت و دوباره گل ها را دید. به آن ها گفت:
شما هیچ شباهتی به گل من ندارید. شما هنوز هیچ نیستید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. روباه هم مثل شما بود. روباهی بود شبیه صدهزار روباه دیگر. ولی من او را دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست.
و گل ها سخت شرمنده شدند.
شازده کوچولو باز گفت:
شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید. کسی برای شما نمی میرد. ولی او یک تنه از همه ی شما سر است، چون من فقط او را آب داده ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام، چون فقط برای خاطر او کرم هایش را کشته ام (جز دو سه کرم برای پروانه شدن)، چون فقط به گله گزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده ام. چون او گل من است.
سپس پیش روباه برگشت. گفت: خداحافظ.
روباه گفت: خداحافظ. راز من این است و بسیار ساده است: فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: - اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
روباه باز گفت: - همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.
شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: - همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده ام... روباه گفت:
آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی: تو مسؤول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسؤول گلت هستی... شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: - من مسؤول گلم هستم. .
.
.
شازده کوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه ی ابوالحسن نجفی، چاپ ششم،‌ تهران: نیلوفر، ۱۳۸۴. .
.
۲۹ جون
زاد روز خالق شازده کوچولو
.
#شازده_کوچولو #آنتوان_دوسنت_اگزوپری
Read more
. *تفسيري از امام رضا عليه السلام در مورد آيه . "و فديناه بذبح عظيم" . (سوره صافات آيه 107) . . فضل ...
Media Removed
. *تفسيري از امام رضا عليه السلام در مورد آيه . "و فديناه بذبح عظيم" . (سوره صافات آيه 107) . . فضل بن شاذان رحمه الله گوید: از حضرت رضا علیه السلام چنین شنیدم که آن زمان که خداوند تبارک و تعالی به حضرت ابراهیم علي نبينا و آله و عليه السلام امر فرمود که به جای فرزندش اسماعیل، گوسفندی را که خداوند ... .
*تفسيري از امام رضا عليه السلام در مورد آيه
.
"و فديناه بذبح عظيم"
.
(سوره صافات آيه 107) .
.
فضل بن شاذان رحمه الله گوید:
از حضرت رضا علیه السلام چنین شنیدم که آن زمان که خداوند تبارک و تعالی به حضرت ابراهیم علي نبينا و آله و عليه السلام امر فرمود که به جای فرزندش اسماعیل، گوسفندی را که خداوند فرستاده بود ذبح نماید،
حضرت ابراهیم علیه السلام در دل آرزو کرد که ای کاش فرزندش اسماعیل علیه السلام را به دست خود ذبح می کرد و دستور ذبح گوسفند بجای ذبح فرزندش به او داده نشده بود، تا به این وسیله احساس پدری را که عزیزترین فرزندش را به دست خود ذبح می کند، داشته باشد و در نتیجه شایستهٔ رفیع ترین درجات ثواب در صبر برمصائب شود.
خداوند عزوجل نیز به او وحی فرمود که :
ای ابراهیم! محبوب ترین خلق من، نزد تو کیست!
ابراهیم گفت: خدایا! مخلوقی خلق نکرده ای که از حبیبت محمد صلي الله علیه و آله و سلم نزد من محبوب تر باشد.
خداوند به او وحی فرمود که: ای ابراهیم آیا او را بیشتر دوست داری یا خودت را؟
او گفت: نه، او را بیشتر دوست دارم.
خداوند فرمود: آیا فرزند او را بیشتر دوست داری یا فرزند خودت را؟
عرض کرد: فرزند او را.
خداوند فرمود: آیا بریده شدن سر فرزند او از روی ظلم، به دست دشمنانش دل تو را بیشتر به درد می آورد یا بریدن سر فرزندت به دست خودت بخاطر اطاعت از فرمان من؟
گفت: بریده شدن سر فرزند او به دست دشمنانش دل مرا بیشتر به درد می آورد.
خداوند فرمود:
گروهی که خود را از امت محمد صلي الله علیه و آله می دانند، فرزندش حسین عليه السلام را به ظلم وستم به مانند گوسفند ذبح خواهند کرد و با این کار مستوجب خشم و غضب من خواهند شد.
ابراهیم علیه السلام بر این مطلب جزع و فزع نموده، دلش به درد آمد و شروع به گریه کرد.
خداوند عزوجل هم به او چنین وحی فرمود:
ای ابراهیم! به خاطر این ناراحتی و جزع و فزعت بر حسین عليه السلام و قتل او، ناراحتی و اندوهت بر اسماعیل را ـ در صورتی که اگر او را ذبح می کردی ـ پذیرفتم، و رفیع ترین درجات ثواب، در صبر بر مصائب را به تو خواهم داد.
و این همان مطلبی است که آیه ((و فدیناه بذبح عظیم : ذبح بزرگی را جایگزین او کردیم )) بدان اشاره دارد.
.
#قربان
#محرم
منبع:
عيون اخبار الرضا عليه السلام – ج 1 ص 209
Read more
. چشمم که به چشمش افتاد سگرمه‌هام رو تو هم کشیدم و گفتم: «مرد! این رسمش نیست، بینی و بین الله خیلی ازت ...
Media Removed
. چشمم که به چشمش افتاد سگرمه‌هام رو تو هم کشیدم و گفتم: «مرد! این رسمش نیست، بینی و بین الله خیلی ازت دلخورم، اگه گاهی به روت نمیارم فقط به حرمت رفاقتمونه که نمی‌خوام هیزم بریزم وسط آتیش، اما دلم خونه، تو رَگام خروار خروار هیزم الو گرفته...» خسته نگاهم کرد. تو چشماش یه دنیا درد بود، انگاری ابروهاش ... .
چشمم که به چشمش افتاد سگرمه‌هام رو تو هم کشیدم و گفتم: «مرد! این رسمش نیست، بینی و بین الله خیلی ازت دلخورم، اگه گاهی به روت نمیارم فقط به حرمت رفاقتمونه که نمی‌خوام هیزم بریزم وسط آتیش، اما دلم خونه، تو رَگام خروار خروار هیزم الو گرفته...»
خسته نگاهم کرد. تو چشماش یه دنیا درد بود، انگاری ابروهاش رو به زورِ داربست بالای چشماش نگه داشته باشن. همونجوری که عادتشه انگشت شست و سبابه‌ش رو گذاشت زیر سبیلش و سبیل به هم ریخته‌ش رو از روی لبش زد کنار، اما هیچی نگفت، لب از لب وا نکرد، ولی نگاهش یه دنیا حرف داشت...
آروم گفتم: «ببین رفیق! می‌دونم خسته‌ای، هممون خسته‌ایم، نه امروز و دیروز، از همون بچگی وقتی چلّه‌ی زمستون سر صف ناظم گلوشو پاره می‌کرد که "کی خسته‌س؟!" و ما درحالی که سگ‌لرز می‌زدیم یکصدا می‌گفتیم "دشمن!"، از همون موقع خوب سرمون می‌شد که اونی که خسته‌ست ماییم! به خداوندیِ خدا همون ناظمی که برای چندرغاز حقوقِ بخور و نمیر هر روز صبح میومد پشت بلندگو و جوری فریاد می‌کشید که انگار به خونخواهیِ کل قوم و قبیله‌ش اومده خودشم خسته بود. اما خستگی بهونه‌ی خوبی نیست، خستگی رو واسه من بهونه نکن که توی کَتم نمیره...»
همینجوری چشم تو چشم فقط نگاهم می‌کرد، هر جمله‌ای که می‌گفتم انگار چشماش می‌گفت آره و ابروهاش نه می‌آورد...
تیر خلاص رو زدم و بهش گفتم: «نزدیک چهل سال آزگاره که همه‌ی زیر و بمت رو می‌شناسم، رازی تو اون سینه‌ی بی‌صاحابت نیست که ازش بیخبر باشم، شاید دیگران فقط تو کوچه خنده‌های دستپاچه‌ت رو موقع سلام و خداحافظی دیده باشن، اما من هق هق گریه‌هاتو کنجِ پستو هم شنفتم، حالا چی؟! می‌خوای خودتو بزنی به اون راه، دِ لامروت! اون راهتم منم...»
آبی به صورتم زدم و راه افتادم، من که رفتم اونم رفت و آینه باز مثل همیشه تنهای تنها موند...
امیرفرهاد حنیف‌زادگان
٢٢آذر٩٧
Read more
. این روزها رقابت عجیبی تو جایزه دادن به ملت به وجود اومده. توی اتوبان داری رانندگی می‌کنی، رو بیلبورد ...
Media Removed
. این روزها رقابت عجیبی تو جایزه دادن به ملت به وجود اومده. توی اتوبان داری رانندگی می‌کنی، رو بیلبورد نوشته فلان کار رو بکن هزاران میلیارد جایزه بگیری. میری سوپرمارکت خوراکی می‌خری عکس عزت‌ا... پورقاز در میاد که روش نوشته بفرست به این آدرس جایزه بگیری. میای خونه تلویزیون رو روشن می‌کنی، می‌بینی ... .
این روزها رقابت عجیبی تو جایزه دادن به ملت به وجود اومده. توی اتوبان داری رانندگی می‌کنی، رو بیلبورد نوشته فلان کار رو بکن هزاران میلیارد جایزه بگیری. میری سوپرمارکت خوراکی می‌خری عکس عزت‌ا... پورقاز در میاد که روش نوشته بفرست به این آدرس جایزه بگیری. میای خونه تلویزیون رو روشن می‌کنی، می‌بینی محمدرضا گلزار بعد از پیمودن تپه‌های رفیع بازیگری، مجری شده و اگه به سوالاش جواب بدی، صد میلیون تومن جایزه میده. چند شب پیش تو خونه، بابام تو اتاق بود و من جلوی تلویزیون منتظر نیمه دوم فوتبال بودم، یهو داد زد: کدوم بی‌شعوری خودپردازِ سرکوچه رو آورده تو خونه؟ گفتم بابا خودپرداز نیست. محمدرضا احمدیه. داره میگه کارت به کارت، پرداخت قبض، خرید شارژ، دریافت موجودی! از اتاق بیرون اومد و نگاه تاسف آمیزی به احمدی انداخت و گفت: این پسره هم روحش رو به اسپانسر فروخته. گفت: حالا چقدر جایزه میدن؟ گفتم: صد میلیون تومن. با شنیدن رقم، یهو سرش گیج رفت و حالش به هم خورد، عق زد و رفت تو دستشویی. رفتم گفتم بابا خوبی؟ گفت آره پسرم. خدا رو شکر که تو دنیای واقعی زندگی می‌کنیم، اگه وسط یه سریال صداوسیمایی بودیم الان حامله بودم. گفتم: آخه چی شد یه دفعه‌ای؟ زد زیر گریه و گفت من باید به یه حقیقتی اعتراف کنم پسرم. گفتم: همون قضیه که من بچه بودم می‌گفتی بده عیدی‌هات رو پس انداز کنم ولی تو همون عید با بچه‌های فامیل تهاتر می‌کردی؟ گفت: نه! گفتم: همون قضیه که داشتی با ريیست تلفنی حرف می‌زدی، خطایی ازت سر زد و گفتی آیدین بود؟ گفت: نه! گفتم: قضیه خانم سلطانی کارمند بایگانی؟ با تعجب گفت: اینم می‌دونی؟ بعد بحث رو عوض کرد و گفت: نه پسرم! سرش رو انداخت پایین و گفت: من پنج سال پیش از بانک صد میلیون تومن پول برنده شدم ولی به شما نگفتم. گفتم: چرا نگفتی؟ گفت: می‌ترسیدم شما هر کدوم سهم‌خواهی بکنید، پول زخمی بشه و نشه باهاش هیچ کاری کرد. گفتم: خب خودت چیکار کردی؟ گفت: هیچ کاری نکردم. دوباره حالش خراب شد و گفت: من هیچ کاری نتونستم بکنم. ازش توضیح بیشتری خواستم. گفت: پنج سال پیش با اون پول می‌خواستم یه خونه بخرم که یه سرمایه‌ای برای شما بشه، یه از خدا بی‌خبری اومد گفت دست نگه‌دار قیمت خونه میاد پایین دو تا می‌خری! منم دست نگه داشتم. سال بعدش فهمیدم از این خبرا نیست و رفتم خونه‌هه رو بخرم، بنگاهی باهام تا خونه اومد، در خونه رو باز کرد... [صدای لرزان بابا] منو برد تو دستشویی... اینجا دیگه بابا به گریه افتاد و سرش رو گذاشت رو شونه‌هام. خیلی ناراحت شدم و سعی کردم دلداریش بدم. فضایی به شدت احساسی
.
بقیه در کامنت اول 👇👇
Read more
☘سید ابوالحسن اصفهانی ادامه پست قبل خیلی عجیب است این دو روایت و یک آیه مطلب را چنان ثابت کرد که حرفی ...
Media Removed
☘سید ابوالحسن اصفهانی ادامه پست قبل خیلی عجیب است این دو روایت و یک آیه مطلب را چنان ثابت کرد که حرفی برای گفتن باقی نگذاشت. یعنی: اول آنکه فاطمه پاره تن من است هرکس او را به غضب بیاورد مرا به غضب ورده و هر کس او را بیازارد مرا آزار داده و هر کس مرا آزار دهد، خدا را اذیت کرده است. و دوم آنکه: حضرت فاطمه زهرا ... ☘سید ابوالحسن اصفهانی
ادامه پست قبل
خیلی عجیب است این دو روایت و یک آیه مطلب را چنان ثابت کرد که حرفی برای گفتن باقی نگذاشت. یعنی: اول آنکه فاطمه پاره تن من است هرکس او را به غضب بیاورد مرا به غضب ورده و هر کس او را بیازارد مرا آزار داده و هر کس مرا آزار دهد، خدا را اذیت کرده است.
و دوم آنکه: حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام خطاب به آنها فرمود و خود آنها هم تصدیق کردند که شما مرا به غضب در آوردید و اذیت کردید.
و سوم آنکه: خداوند در فرآن فرموده است که آنان که خدا و رسولش را اذیت می کنند خدا در دنیا و آخرت آنها را لعنت می کند.
نتیجه آنکه آنهایی که ما لعنت می کنیم به تصدیق خودشان لعنت شده خدا و رسولش هستند. ⚡️⚡️⚡️
پیرمرد قمی گفت: وقتی مطلب تمام شد، دیدم بزرگتر آنها به شرطه ها دستور داد مرا بگیرند و دستبند زدند و به زندان بردند. آن صدای غیبی هم قطع شد. چند ساعتی گذشت سر شب غذایی آوردند خوردم، همان بزرگتر آن گروه به سراغم آمد و من فهمیدم او شخصیت مهمی از لحاظ سیاسی است، به من اظهار محبت کرد و گفت: ببخشید ما نمی دانستیم شما از دانشمندان و علمای شیعه هستید و من به این خاطر گفتم شما را اینجا بیاورند که چند نفر از آن افراد از قضات بودند و شما هم اثبات کردید بعضیها را خدا لعنت کرده و دیگر حرفی باقی نگذاشتید، لذا اینها اگر مقداری فشار می آوردند ممکن بود بلایی سر شما بیاورند و حتی نمی شود شما در کوچه و خیابان راه بروید و من کاری از دستم ساخته نیست. شما را باید تحویل آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی بدهیم. ⚡️⚡️⚡️
لذا ما را در کوتاهترین زمان به عراق و خدمت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی فرستادند و از ایشان خواستند نامه کتبی بنویسند که ما را صحیح و سالم تحویل گرفته اند و ایشان هم رسید کتبی دادند. بعد مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی جریان را از من پرسید که چی شده، تو چکار کردی؟! من هم قضیه را برای ایشان گفتم. ایشان گریه زیادی کرد و فرمود: «آن صدا، صدای مادرم فاطمه زهرا سلام الله عليها بود. 📗مجله منتظران شماره19
Read more
. رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت ...
Media Removed
. رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت کف حیاط کوچک خانه اش و همسایه هایش را برای سبزی پاک کردن دعوت می کرد . مراسم سبزی پاک کنی رقی خانم ، از جمله مراسم های مهم محل بود و کمتر زنی از همسایه ها پیدا می شد که در آن شرکت نکند . وقت هایی که سبزی کوکو ... .
رُقی خانم ، طبق معمول هر صبح پنجشنبه اش، یک دسته سبزی می گرفت . یک زیر سفره ی صورتی چهارخانه مینداخت کف حیاط کوچک خانه اش و همسایه هایش را برای سبزی پاک کردن دعوت می کرد .
مراسم سبزی پاک کنی رقی خانم ، از جمله مراسم های مهم محل بود و کمتر زنی از همسایه ها پیدا می شد که در آن شرکت نکند . وقت هایی که سبزی کوکو و قرمه تمیز می کردند حسابی شلوغ میشد ، دیگر چه برسد به وقت هایی که رقی خانم نذر آش رشته داشت !! شوهر رقی خانم هم آدم بسازی بود . با اینکه خود رقیه خانم آدم پر جنب و جوشی بود ، شوهرش یک راننده ساکت و آرام بود و به کسی کاری نداشت . شش روز هفته کار می کرد و فقط پنجشنبه ها خانه می ماند؛ احتمالا هر مرد دیگری بود بنای شکایت و اعتراض می گذاشت «که زن ! بگذار یک روز هم در آسایش باشیم!» اما او ، به گوشه ای دور از غوغای زنان محل می خزید و سیگارش را آتش میزد .
این هفته هم خانه ی رقی خانم آشوبی به پا بود . قرار بود پسر بزرگش را راهی خدمت سربازی کند. زنان محل از هفت صبح نخود و لوبیا و عدس پاک می کردند و دیگ ها را توی حیاط جا به جا می کردند . هرچند که نمی توان از حرف های خاله زنکی زنان بیکار محل چشم پوشی کرد ، اما اینکار به افتخار و احترام رقی خانم که حالا سنی از او گذشته بود ، دست از غیبت کردن کشیدند و از خاطرات بچگی پسرش گفتند . مثلا زری خانم می گفت پسرت چهار بار شیشه ی ما را شکسته و شما هم هیچ وقت پولش را ندادید!
اعظم خانم هم می گفت پسرم و پسرت زنگ خانه ی همسایه ها می زدند و در می رفتند .  خلاصه همه ،چیزی می گفتند و می خندیدند . دست آخر ؛ بعد از پخش کردن آش رشته در محل ، نوبت بدرقه ی سعید «پسر رقی خانم » شد .
پدرش با همان طمانینه ی خاص و همیشگی ، پسرش را در آغوش کشید و چیزی زیر گوشش گفت . بعد هم اشاره کرد که «تو ماشین منتظرم » و رفت .
سعید ماند و مادرش !! آنقدر یکدیگر را تنگ در آغوش کشیدند و گریه کردند که حد نداشت . رقی خانم از وسایل توی ساک پسرش می گفت ؛ از جای لباس هایش، از جای خوراکی ها ...
حول و حوش ساعت سه بعد از ظهر بود که سعید و پدرش رفتند .
ما هم به خانه هایمان برگشتیم و رقی خانم ماند تنها ... فردای آن روز خبر رسید که رقی خانم در خانه اش سکته کرده و عمرش را داده به ما . خاطرات پس از آن روز را به درستی به یاد ندارم ؛ یادم هست  آنقدر جا خوردم که تصمیم گرفتم خاطرات خوب آش پختن های رقی خانم را به خاطر بسپارم و شاید باورتان نشود که حالا پس از گذشت بیست سال ، هیچ چیز از مراسم خاکسپاری همسایه قدیمی مان به خاطر ندارم ...
.
#دخترخوب
#دلنوشته_دخترخوب
۹.۶.۹۷
Read more
 #مادر #فاتحه #غم ‌مادر <span class="emoji emoji1f469"></span>🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد ...
Media Removed
#مادر #فاتحه #غم ‌مادر 🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟ مادر رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خواهم تا پسرم🏻 را شِفا دهد. فرشته ... #مادر #فاتحه #غم
‌مادر 👩🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا می خواهم تا پسرم👶🏻 را شِفا دهد.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
مادر پاسخ داد: نه! 🍂فرشته گفت:
اینک پسرت شِفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی...
مادر لبخند زد و گفت تو درک نمی کنی! 🍂سال ها گذشت و پسر بزرگ👨🏻 شد و آدم موفقی شده بود و مادر👵🏻 موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
پسرش ازدواج کرد و همسرش را خیلی دوست داشت...👫 🍂پسر روزی رو به مادرش کرد و گفت:
مادر نمی توانم چطور برایت بگویم ولی مشکل اینجاست که خانمم نمی تواند با تو یکجا زندگی کند. می خواهم تا خانه ی برایت بگیرم و تو آنجا زندگی کنی.
🍂مادر رو به پسرش کرد و گفت:
نه پسرم من می روم و در خانه ی سالمندان با هم سن و سالهایم زندگی می کنم و راحت خواهم بود...
مادر از خانه بیرون آمد، گوشه ی نشست و مشغول گریستن شد. 🍂فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت:
ای مادر دیدی که پسرت با تو چه کرد؟
حال پشیمان شده یی؟
می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت:
نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم❌. آخر تو چه می دانی؟ 🍂فرشته گفت:
ولی باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و می توانی آرزوی بکنی. حال بگو میدانم که بینایی چشمانت را از خدا می خواهی، درست است؟
مادر با اطمینان پاسخ داد نه!😳
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟🤔 🍂مادر جواب داد:
از خدا می خواهم عروسم 👰🏻زن خوب باشد و مادر مهربان باشد و بتواند پسرم را خوشبخت کند، آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد...
🍂هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید:
مگر فرشته ها هم گریه می کنند؟
فرشته گفت: بلی!
ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریه می کند.
مادر پرسید:
مگر خدا هم گریه می کند؟! 🍂فرشته پاسخ داد:
خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است... هیچ کس و هیچ چیز را نمی توان با مادر مقایسه کرد. ❤️ تقدیم به همه مادرا ❤️ 🆔
#بزن_رولینک👇
https://telegram.me/joinchat/BBwchTulVNdEVTj8ECs1AA
Read more
‌مادر <span class="emoji emoji1f469"></span>🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای ...
Media Removed
‌مادر 🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت: ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟ مادر رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خواهم تا پسرم🏻 را شِفا دهد. فرشته گفت: پشیمان ... ‌مادر 👩🏻نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و می گریست... فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو های ترا براورده سازد، بگو از خدا چه می خواهـی؟
مادر رو به فرشته کرد و گفت:
از خدا می خواهم تا پسرم👶🏻 را شِفا دهد.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
مادر پاسخ داد: نه! 🍂فرشته گفت:
اینک پسرت شِفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی...
مادر لبخند زد و گفت تو درک نمی کنی! 🍂سال ها گذشت و پسر بزرگ👨🏻 شد و آدم موفقی شده بود و مادر👵🏻 موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
پسرش ازدواج کرد و همسرش را خیلی دوست داشت...👫 🍂پسر روزی رو به مادرش کرد و گفت:
مادر نمی توانم چطور برایت بگویم ولی مشکل اینجاست که خانمم نمی تواند با تو یکجا زندگی کند. می خواهم تا خانه ی برایت بگیرم و تو آنجا زندگی کنی.
🍂مادر رو به پسرش کرد و گفت:
نه پسرم من می روم و در خانه ی سالمندان با هم سن و سالهایم زندگی می کنم و راحت خواهم بود...
مادر از خانه بیرون آمد، گوشه ی نشست و مشغول گریستن شد. 🍂فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت:
ای مادر دیدی که پسرت با تو چه کرد؟
حال پشیمان شده یی؟
می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت:
نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم❌. آخر تو چه می دانی؟ 🍂فرشته گفت:
ولی باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و می توانی آرزوی بکنی. حال بگو میدانم که بینایی چشمانت را از خدا می خواهی، درست است؟
مادر با اطمینان پاسخ داد نه!😳
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟🤔 🍂مادر جواب داد:
از خدا می خواهم عروسم 👰🏻زن خوب باشد و مادر مهربان باشد و بتواند پسرم را خوشبخت کند، آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد...
🍂هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید:
مگر فرشته ها هم گریه می کنند؟
فرشته گفت: بلی!
ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریه می کند.
مادر پرسید:
مگر خدا هم گریه می کند؟! 🍂فرشته پاسخ داد:
خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است... هیچ کس و هیچ چیز را نمی توان با مادر مقایسه کرد. ❤️ تقدیم به همه مادرا ❤️ 🆔
#مادر #فاتحه
Read more
قسمت هشتم با آمدن افراد بیشتر من و پسر نوجوان قوت قلب بیشتری گرفتیم . ماجرا را برای دیگرانی که کنجکاو ...
Media Removed
قسمت هشتم با آمدن افراد بیشتر من و پسر نوجوان قوت قلب بیشتری گرفتیم . ماجرا را برای دیگرانی که کنجکاو بودند بازگو کردیم . مرد همچنان می گفت: این دزد است و تازه همین امروز از کانون آمده بیرون و پسر نوجوان نیز می گفت: خانه ی مادرم اینجاست و آمدم آن را ببینم. یکی از همسایه ها که بر خلاف دیگران با زیر شلواری ... قسمت هشتم با آمدن افراد بیشتر من و پسر نوجوان قوت قلب بیشتری گرفتیم . ماجرا را برای دیگرانی که کنجکاو بودند بازگو کردیم . مرد همچنان می گفت: این دزد است و تازه همین امروز از کانون آمده بیرون و پسر نوجوان نیز می گفت: خانه ی مادرم اینجاست و آمدم آن را ببینم.
یکی از همسایه ها که بر خلاف دیگران با زیر شلواری زیر پیراهن نبود و فرصت کرده بود لباس مرتب تری بر تن کند موبایل خود را از جیب بیرون آورد و به پلیس زنگ زد. چند دقیقه ای نگذشته بود که پلیس با آن نور تابان چراغ هایش در محل حاضر شد بعد از کمی گفتگو و شنیدن ماجرا پسر را سوار بر ماشین کرد و آژیری کشید و با همان نورهای آبی و قرمز دور شد ، فکر می کنم مرد همانجا ماند و با دیگران گفتگو می کرد ، من به خانه برگشتم و آنقدر تصویر کودک و سرنوشت مبهمش را در ذهن مرور کردم که دیگر هیچ صدایی اعم از صدای یخچال و کولر به گوشم نمی رسید آنقدر بی خواب شدم که توفیق پیدا کردم طلوع زیبای خورشید را ببینم چه ماجراهایی که از پس این روزها و شب ها سر بر نمی کشد .
سر درد امانم را بریده بود چای ساز را روشن کردم و پس از جوش آمدن آب در فنجان ریختم و با بی حوصلگی چای کیسه ای را در آن بالا و پایین می کردم که صدای جیغ بنفش کارم را متوقف کرد. صدا از پله ها بود زنی در حالی که شیون می کرد و کمک می خواست از طبقه ی چهارم می دوید تا شاید کسی به فریادش برسد ، به طبقه ی اول که رسید از چشمی دیدم که از سر رویش خون می چکد در را گشودم و زن خود را به درون افکند ، رد خون که از بالا تا پایین نمایان بود درب منزل ما قطع شده بود . زن گوشه ای نشست درب را بستم ثانیه ای بعد صدای کوبیدن به درب شنیده شد همان مرد دیشب در آستانه ی درب ایستاده بود نگاهی کرد، فکر کنم در دلش گفت: ((باز این بختک خودش را انداخت وسط!)) ولی هیچ نگفت، راهش را کشید و رفت.
زنِ خون آلود مادر همان پسر نوجوان بود گویا در عقد موقت این مرد بود. زن نزدیک پنجاه سال داشت زیبا بود و مرد سی سال . زن با گریه گفت: دیشب درب را قفل کرد تا پسرم به خانه نیاید و خودش آمد تا او را به باد کتک بگیرد و کاری از من ساخته نبود .

آن وقت یادم نیست زن چه تصمیمی گرفته بود برای ادامه ی زندگی آن طور که می گفت: پولی در بساط نداشت نمی دانم چقدر مجبور بود تا این شرایط را تحمل کند . ولی آنچه که خودم درک کردم این بود که خیلی وقت ها خیلی از آدم ها خیلی از کارها را از سر ناچاری انجام می دهند و ما خیلی از وقت ها خیلی از آدم ها را همینجوری قضاوت می کنیم.

پایان
Read more
. همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ...
Media Removed
. همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ازدواج نکنم. این شد که تحرکات مادرم هم کم کم شروع شد. . مادر من با تبعیت کامل از قانون سوم نیوتون هرجایی که خواسته‌ای باشد، نیرویی برابر و درست خلاف جهت به آن وارد می‌کند. اگر شما بگویی الان می‌خواهم ... .
همه چیز از آنجا شروع شد که داوود زل زد توی چشم‌های من و گفت: نه. درست از همان لحظه تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت ازدواج نکنم. این شد که تحرکات مادرم هم کم کم شروع شد.
.
مادر من با تبعیت کامل از قانون سوم نیوتون هرجایی که خواسته‌ای باشد، نیرویی برابر و درست خلاف جهت به آن وارد می‌کند. اگر شما بگویی الان می‌خواهم درس بخوانم، می‌گوید بیخود بیا از این سبزی‌ها پاک کن»، بگویی می‌خواهم سبزی پاک کنم می‌گوید «ذلیل مرده پاشو برو سر درس و مشقت» بگویی با لوبیاپلو ماست می‌چسبد سالاد درست می‌کند، سر سفره بگویی «نه انگار همین سالاد بهتر بود» می‌گوید «سالاد رو بذار برای شب برو چند تا کاسه ماست بیار». وقتی هم بو برد که من شکست عشقی خورده‌ام و نمی‌خواهم دیگر ازدواج کنم شروع کرد به اصرار که دختر نباید به آمدن خواستگار نه بگوید. جالب اینجا بود که هیچ خواستگاری هم نداشتم اما وقتی مادر اراده کرد از در و دیوار کیس ازدواج بود که می‌آمد پشت در خانه.
.
اما من سفت و سخت چسبیده به همه‌شان نه می‌گفتم تا اینکه مادر تصمیم گرفت از راه صلح و با زبان نرم وارد شود و از آنجایی که با روحیات و توانایی‌های خودش آشنا بود و می‌دانست عمرا نمی‌تواند جمله‌ای را تمام کند مگر اینکه آخرش به عصبانیت داد و هوار ختم بشود، تصمیم گرفت این مسئولیت را به سایرین واگذار کند.
.
برای این کار رفت سراغ مهری، زن پسردایی صادق که تا آن لحظه با دو بچه، یک شوهر به دردبخور، سه تا مدرک تحصیلی معتبر و شغل مناسب خوشبخت‌ترین زن فامیل ما بود. مهری در حالی که داشت پوشک پسرش را عوض می‌کرد با بی‌میلی گفت: «می‌بینی زندگی متاهلی چقدر زیبا و با طراوته» بعد که با نگاه غضب آلود مادر که دست به سینه بالای سرش ایستاده بود مواجه شد، مجبور شد یک نفس عمیق هم برای طبیعی شدن حس طراوت بکشد. همین‌طور که داشت خودش را جمع می‌کرد که بالا نیاورد، صادق را دید که دارد خوش و خرم فوتبال می‌بیند در حالی که دختر چهارساله‌شان گوشه اتاق ونگ می‌زد. همان‌طور که دمپایی را سمت صادق پرتاب می‌کرد با یک اخم مادرم، رو به من کرد و گفت: «ببین اگر صادق نبود من تا حالا مرده بودم از تنهایی» ولی در لحظه اصابت دمپایی به شکم صادق دیگر طاقت نیاورد و نالید: «ذلیل مرده هر چی می‌کشم از دست تويه» و پقی زد زیر گریه. دوباره سرش را بلند کرد و مادر را که بالای سرش دید، در حال بالا کشیدن دماغش به زور گفت: «اصلا عاشق همین دعواهای زن و شوهری‌ام، نمک زندگی‌ان لامصبا».
.

بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
Marda inaaaaan پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای ...
Media Removed
Marda inaaaaan پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم. می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست اولاش نمی خواستیم بدونیم با خودمون ... Marda inaaaaan
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...
ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم.
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود.
اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم.
ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست
اولاش نمی خواستیم بدونیم
با خودمون می گفتیم
عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه
بچه می خوایم چی کار؟
در واقع خودمونو گول می زدیم

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم
تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت
اگه مشکل از من باشه
تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم
خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد
گفتم:تو چی؟ گفت:من؟
گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟
فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد
خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه
گفت:موافقم…فردا می ریم
و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید
اگه واقعا عیب از من بود چی؟
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه
هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم
بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید
اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست
بالاخره اون روز رسید
علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم
دستام مثل بید می لرزید
داخل ازمایشگاه شدم
علی که اومد خسته بود
اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟
منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه
اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود

یا از خوشحالی
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود
بهش گفتم:علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟
من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم
دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟
گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم
نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گ
Read more
(جنون قسمت ششم) دستاشو آروم بالا آورد و روی سینم قفل کرد و سرشو پشت شونه هام چسبوند.انگار یه پارچ آب ...
Media Removed
(جنون قسمت ششم) دستاشو آروم بالا آورد و روی سینم قفل کرد و سرشو پشت شونه هام چسبوند.انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سرم.گرمای دستاشو از روی پیرهن نازک سفیدی که پوشیده بودم می تونستم حس کنم.بدنم آشکارا میلرزید و توانی توی زانوهام نمونده بود.حقش نبود اینجوری مغلوب بشم.دلمو به دریا زدم و محکم دستاشو ... (جنون قسمت ششم)
دستاشو آروم بالا آورد و روی سینم قفل کرد و سرشو پشت شونه هام چسبوند.انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن رو سرم.گرمای دستاشو از روی پیرهن نازک سفیدی که پوشیده بودم می تونستم حس کنم.بدنم آشکارا میلرزید و توانی توی زانوهام نمونده بود.حقش نبود اینجوری مغلوب بشم.دلمو به دریا زدم و محکم دستاشو از هم باز کردم و با تمام انرژی که برام مونده بود هُلش دادم عقب و به سرعت از خونه زدم بیرون.وقتی پایین پله ها رسیدم یه نگاه بهش انداختم که توی چهارچوب در وایساده بود و گفتم:من مال این حرفا نیستم خانوم,ببخشید و شروع کردم دویدن به سمت در باغ.طوری می‌دویدم که دوبار خوردم زمین.وقتی در و باز کردمو خودمو توی کوچه انداختم یه نفس بلند از ته دل کشیدم و دوباره شروع به دویدن کردم.تا خوابگاه سه چهارتا کوچه بیشتر فاصله نبود.از پله ها بالا رفتمو در و باز کردم.بچه ها همگی یه تیکه از حال جمع شده بودن و انگار دنبال چیزی می گشتن.رفتم تو بعد از اینکه سلام کردم خودمو رو کاناپه رها کردم.از اینکه جواب سلاممو ندادن فهمیدم اصلا متوجه اومدنم نشدن.عرق پیشونیمو با کف دست پاک کردم و یه نفس راحت کشیدم.انگار در مورد موضوع مهمی بحث میکردن و خیلی استرس داشتن. خوب نگاشون کردم.چمدون منو واسه چی میگردن؟رو به سعید که دستش تا آرنج تو جیب رویی چمدون بود گفتم:هوی دیوونه!وسایل منو برا چی میگردی؟اما هیچ کدوم اعتنایی نکردن.با عصبانیت رفتم سمتشون که یهو محمد پرید بالا و گفت:آهان!یادم اومد.دو روز پیش شارژ موبایلش تموم شد با موبایل من زنگ زد خونشون.شاید شمارش هنوز باشه.بعد گوشیشو برداشت و در حالی که لیست تماساشو چک می کرد با ذوق گفت:پیداش کردم.همگی کنارش جمع شدن.مجتبی گفت:زود باش شمارشونو بگیر تا به خانوادش اطلاع‌ بدیم.مات و مبهوت وسط اتاق وایساده بودم.محمد گوشیو به طرف مجتبی گرفت و گفت:من نمی تونم,کار خودته.مجتبی گوشیو ازش گرفت و در حالی که ابروهاش در هم بود دستی توی موهاش کشید و با گفتن الو...الو به سمت دیگه اتاق راه افتاد.من اصلا سر از کارشون در نمی آوردم.کنار مجتبی رفتم._الو...سلام حاج آقارستگار؟... من مجتبی دوست علی پسرتون هستم.بله...خیلی ممنون...می خواستم...بهتون خبر بدم که...نه...نه.چیزی نشده فقط یکم حالش خوب نیست...بله بیمارستانه...حالا شما تشریف بیارین... الو...الو...لبشو گاز گرفت و گفت:قطع کرد.داد زدم خیر ندیده این حرفا چیه به آقاجونم گفتی؟اون قلبش ضعیفه.من که سرو مور و گنده اینجام.محمد دستی روی لبش کشید و اومد کنار مجتبی و دستی رو شونش زد.مجتبی اونو بغل گرفت و با هم گریه کردن... ادامه دارد
Read more
. وارد آرایشگاه که شدم دیدم صدای گریه بچه‌ای آن هم با فالش‌ترین حالت ممکن، مي‌آيد. چند آرایشگر بود ...
Media Removed
. وارد آرایشگاه که شدم دیدم صدای گریه بچه‌ای آن هم با فالش‌ترین حالت ممکن، مي‌آيد. چند آرایشگر بود اما با وجود شلوغی، یکی از آن‌ها بیکار مانده بود. با حس زرنگی‌ سریع روی صندلی‌اش نشستم. به من گفت: کوتاه کنم؟ گفتم کار دیگری هم می‌توانی بکنی؟ گفت: یعنی نمی‌خواهی عکس دیوید بکهام نشانم بدهی؟ گفتم موهای ... .
وارد آرایشگاه که شدم دیدم صدای گریه بچه‌ای آن هم با فالش‌ترین حالت ممکن، مي‌آيد. چند آرایشگر بود اما با وجود شلوغی، یکی از آن‌ها بیکار مانده بود. با حس زرنگی‌ سریع روی صندلی‌اش نشستم. به من گفت: کوتاه کنم؟ گفتم کار دیگری هم می‌توانی بکنی؟ گفت: یعنی نمی‌خواهی عکس دیوید بکهام نشانم بدهی؟ گفتم موهای من نصفش ریخته. من فقط اونجاهایی مو دارم که دیوید بکام سفید می‌کنه.

شروع کرد به کوتاه کردن موها. قیچی‌اش کند شده بود و حس می‌کردم تا چند دقیقه دیگر دو نفر دیگر هم برای باز و بسته کردن قیچی وارد کار می‌شوند.
.
در این بین حس کرد لازم است که موهایم را خیس کند و آب‌پاش‌اش را برداشت. در زمان اختراع آب‌پاش، قرار بود آب به صورت قطره‌ای به محدوده‌ای پاشیده شود وگرنه اگر قرار بود کل آب به یک قسمت از سر بخورد که با سطل هم می‌شد این کار را انجام داد. خلاصه قسمت‌هایی از سرم خیس شده بود و بقیه خشک. آقای آرایشگر هم فقط قسمت‌های خیس را می‌زد و داشت به این جمله توجه می‌کرد که شلخته درو کن تا چیزی گیر خوشه‌چین‌ها بیاید، که البته در مورد من خوشه‌چین‌ها همان شوره‌های سر بودند. البته مشکل فقط شلخته درو کردنش نبود، مشکل این بود که حتی براي يك لحظه هم به موهایم نگاه نمی‌کرد و فوتبال را به طور جدی از تلویزیون می‌دید.

هر لحظه‌ای که موقعیت خطرناکی پیش می‌آمد نگران بودم یک طرف از سرم خالی شود. همان‌طور که می‌دانید فوتبال است و چای خوردنش. وقتی پشت سرم را اصلاح می‌کرد اصلا برایم مهم نبود که حواسش نیست و به موهایم نگاه نمی‌کند فقط می‌خواستم چایش را روی سرم نریزد. یک دفعه دیدم نگاهش به پشت سرم افتاد و چشم‌هایش گرد شد از آن به بعد شروع کرد با من صحبت کردن. راجع به همه چیز حرف مي‌زد. آخر هر حرفش هم به این می‌رسید که زیبایی درون مهم است و من به عنوان جوان نباید خودم را درگیر ظواهر بکنم. وقتی که دیدم در آخر کار آینه نمی‌گذارد تا پشت سرم را ببیند فهمیدم که تا سه ماه نباید خودم را درگیر ظواهر بکنم.
Read more
صفر اتوپیای ایرانی من آبادان است، شهر مقاومت با مسجد و بازار و پالایشگاه و حتی کلیسایی که توی اوج محاصره ...
Media Removed
صفر اتوپیای ایرانی من آبادان است، شهر مقاومت با مسجد و بازار و پالایشگاه و حتی کلیسایی که توی اوج محاصره پایگاه مقاومت داشت. شهری که مردم‌اش مثل آب اند! یک ذوق داشت پسرک. می‌گفت:" برو امیری ماشین ببین! امشب صنعت بازی داره! برو ببین ملت می‌پکونن!" پیرمرد دشداشه پوش ولی پک سنگینی به دورچستر سفید ... صفر
اتوپیای ایرانی من آبادان است، شهر مقاومت با مسجد و بازار و پالایشگاه و حتی کلیسایی که توی اوج محاصره پایگاه مقاومت داشت. شهری که مردم‌اش مثل آب اند!

یک
ذوق داشت پسرک. می‌گفت:" برو امیری ماشین ببین! امشب صنعت بازی داره! برو ببین ملت می‌پکونن!" پیرمرد دشداشه پوش ولی پک سنگینی به دورچستر سفید زد و گفت:" مو ماشین ندیده نیسوم، ای منطقه آزاد بری ما نون نمی‌شه، آب نمی‌شه!" آب هم نشد! راست می‌گفت!

دو
از ذوالفقاری رکاب زد تا آبادان، تا خود سپاه! رسید و سراغ بنادری را گرفت:" عراقیا از رودخونه رد شدنه! شهر تو محاصره‌ن!" دریاقلی گفت و رادیو اعلام کرد هرکه هرچه دارد بیاورد! حتی چوب دستی!

تانک‌ها باید می‌فهمیدند که گلوله‌ها از پس یک شهر ایستاده بر نمی‌آیند

سه
"خیاطی کجاست" مرد بلند شد، آمد دم در مغازه ایستاد و روی ته ریش زبرش دست کشید و به امتداد خیابان نگاه کرد " حمید، مو بِرُم به ای بگُم خیاطی کجان" حمید از مغازه خودش بیرون آمد و دم در نشست تا حواس‌اش به هردو مغازه باشد

یک ربعی راه رفتیم تا به خیاطی رسیدیم. مرد دستم را توی دست خیاط گذاشت و رفت

چهار
آبادان استحاله می‌کند، همدانی و بلوچ و لر و کرد توی این شهر هست! اما این چیزی است که توی شناسنامه‌ها نوشته شده، توی شهر اما همه آبادانی صحبت می‌کنند

پیرمرد خیاط می‌گوید:" قدیما آبودان که دعوا میشد میگفتن برو بارون که اومد بیا دعوا! یعنی اگه گریه کردی کسی نفهمه! یعنی اگه گریه کردی بگی بارونه! یعنی آبروت نره"

توی دعوا هم آداب داشتند انگار! هیچ مردی نباید جلوی دیگران خورد شود. حتی توی دعوا

پنج
من مال همین خاک‌ام! توی امیدیه به دنیا آمدم، خاک می‌فهمم، آب می‌دانم

این چند خط را برای آن‌ها می‌نویسم که مثل من حرف می‌زنند، که مثل من گریه می‌کنند، که مثل من می‌خندند

شهر توی محاصره است، می‌فهمی؟! یکی دست گذاشته روی گلوی لوله‌ها انگار! اتوپیای من توی محاصره است

پای رفتن‌ام توی گل است، اما تو می‌دانی اگر نبود تا حالا نمی‌نشستم.

از روی ناصر شرمنده‌ام، از روی تمام مردم شهرم، از روی ابوعلی که هروقت می‌رفتم قهوه برایم می‌ریخت، از روی محمد و آن همه چای تلخ با آب شور که آدم را نمک گیر می‌کند! شرم‌ام را از سه راه شهادت تا چوئبده کشیده‌اند.

شهرم دارد سقوط می‌کند. بچه‌ها غیرت کنید! نای رکاب زدن ندارم! می‌گویند آب نیمه تیرماه به شهر می‌رسد، قبول! شهر اما امروز مثل ماهی روی خاک خودش را بلند می‌کند و به زمین می‌کوبد

اینجا رادیو آبادان است، هرکه هرچه دارد بیاورد، حتی یک قمقمه

پ‌ن
اجازه ندید صدای مردم را از زبان نامردم بشنویم

#آبادان
Read more
کامیار شاپور، فرزند فروغ فرخزاد، در شصت و شش بر اثر ایست قلبی درگذشت چند سال پیش روزنامه شرق در مقدمه ...
Media Removed
کامیار شاپور، فرزند فروغ فرخزاد، در شصت و شش بر اثر ایست قلبی درگذشت چند سال پیش روزنامه شرق در مقدمه مصاحبه با او نوشت: تنها زندگی می‌کند. سال‌های زیادی است که در گوشه‌ای آرام به کار خودش مشغول است. شعر می‌نویسد، نقاشی می‌کشد و گیتاری هم دارد که با آن در خیابان و پارک، موسیقی دهه شصت و هفتاد میلادی ... کامیار شاپور، فرزند فروغ فرخزاد، در شصت و شش بر اثر ایست قلبی درگذشت

چند سال پیش روزنامه شرق در مقدمه مصاحبه با او نوشت: تنها زندگی می‌کند. سال‌های زیادی است که در گوشه‌ای آرام به کار خودش مشغول است. شعر می‌نویسد، نقاشی می‌کشد و گیتاری هم دارد که با آن در خیابان و پارک، موسیقی دهه شصت و هفتاد میلادی می‌نوازد. یادگاری از روزهای دبیرستان و افسانه «بیتل‌ها» و «صفحات چهل و پنج »... کامیار از همان زمان کودکی که فروغ و پرویز شاپور از هم جدا شدند، تلخی این جدایی را بارها و بارها تجربه کرد:

یه بار یادمه من توی دبیرستان فیروز بهرام درس می‌خوندم که فروغ اومد اون جا دیدن من و با هم تا چهارراه یوسف آباد قدم زدیم و فروغ گفت بریم خیابون حافظ تو یه کافه تریا بشینیم؛ ولی من گذاشتم اومدم و حتی پشت سرم رو نگاه نکردم... فروغ فقط یه دفعه اومد جلوی اون دبیرستان و دیگه این کار تکرار نشد و این که همه‌اش گریه زاری می‌کرد...بعد از مرگ شاپور، زمان و زمانه بر کامیار سخت تر شد در مصاحبه با سیروس شاملو گفته بود:
ما وکیلی داشتیم که دوست صمیمی پدرم بود آقای «علی محمد نادر‌پور» برادر نادر نادر‌پور بود که با خانمش آمدند همه وسایل مادرم و پدرم را از خانه ما بردند چون من آن موقع بیمار بودم. چرخ خیاطی و فرش فروغ و خیلی چیزهای دیگر و حتی یک وکالتنامه از من گرفته بودند که خانه را هم از من بگیرند من هم خیلی حال خوشی نداشتم ولی با‌‌ همان وضعیت رفتم و وکالتنامه را باطل کردم وگرنه خانه شیخ هادی را هم از دست می‌دادم. کامیار شاپور امروز درگذشت، گسستی ابدی از تمام خاطرات تلخی که حاصلش برای او، عدم تکرار همان ماجرایی بود که فرزند فروغ و پرویز بودن و یک عمر تنهایی را به ارمغان آورده بود:

خب الان من نه ازدواج کردم و نه فرزندی دارم چون سوای همه ماجرا‌ها خودم احساس رضایت نمی‌کنم که حالا بخواهم موجود دیگری را به دنیا بیاورم و بعد بروم پی کارم. دوست ندارم مسئولیت فرزندداشتن را عهده بگیرم. البته دیگر پیر‌تر از آن هستم که چنین اشتباهی را مرتکب شوم، اما در کل نمی‌خواستم یکی روزی بگوید چرا من را به چنین دنیایی آوردی.
منبع : سهند ایرانمهر
Read more
Loading...
Load More
Loading...