یهو دیدم اون

Unique profiles
74
Most used tags
Total likes
0
Top locations
Twickenham, Bandar-e Anzali, Tehran, Iran
Average media age
728.5 days
to ratio
11.4
. چند وقت پیش یه متنی خوندم با موضوع "غریبه های آشنا" منظورش تمام آدمایی بود که گاه هر روز میبینیمشون ...
Media Removed
. چند وقت پیش یه متنی خوندم با موضوع "غریبه های آشنا" منظورش تمام آدمایی بود که گاه هر روز میبینیمشون ولی نمیشناسیمشون، چهره های تکراری که از جزئیات شخصیت و زندگیشون چیز زیادی نمیدونیم اما گاهی بیشتر از نزدیکترین آدمهای زندگی مون اونا رو میبینیم؛ هر روز و هر روز . دوتا خواهرن یکی حدود ۵۵ اون ... .
چند وقت پیش یه متنی خوندم با موضوع "غریبه های آشنا"
منظورش تمام آدمایی بود که گاه هر روز میبینیمشون ولی نمیشناسیمشون، چهره های تکراری که از جزئیات شخصیت و زندگیشون چیز زیادی نمیدونیم اما گاهی بیشتر از نزدیکترین آدمهای زندگی مون اونا رو میبینیم؛
هر روز و هر روز
.
دوتا خواهرن یکی حدود ۵۵ اون یکی شاید ۴۵ سال
دستفروش مترو
یکیشون لوازم آرایش میفروشه یکیشون عطرهای جیبی
البته این دومی دائم تغییر محصول میده قبلا جوراب میفروخت.
اونقدر خسته اند که ترجیح دادن با خالی شدن صندلی ها بشینن و قید فروش احتمالی رو بزنن. بزرگتره به زور وسایلش رو جا میده تو کیفی که همراهشه و یه کتاب از توی کیف میاره بیرون، نمیتونم جلدش رو ببینم. صفحه اول رو که باز میکنه رو میکنه به خواهر کوچیکه و میگه:دختره رو میشناختی؟ مشتریمه پای ثابت ریمل ها(همون داستان غریبه آشنا)اونم میگه:آره زیاد دیدمش حالا چی شد یهو کتاب داد به تو؟ بزرگتره گفت: نمیدونم شاید خودش از کتابه خوشش نیومده گفته بدمش به اینا ولی در هر صورت کتاب رو باید خوند...
و شروع میکنه به خوندن. از متنی که میخونه من فقط یه کلمه که هی تکرار میشه رو میشنوم "مایکل" ولی این کتاب خوندن توجه همه مسافرهایی که تو اون محدوده هستن رو جلب میکنه. به آدما نگاه میکنم یعنی هر کدومشون با دیدن این صحنه به چی فکر میکنن؟ به مشکلات اقتصادی که چرا باید زنها تحت این شرایط کار کنن!به حجم خستگی این دونفر چون کوچیکه صفحه اول به نصف نرسیده سرش رو گذاشت رو شونه خواهر بزرگه و خوابید .شاید یکی به این فکر کرد که چقدر دلش میخواد جای اونا باشه در حد اینکه جایی داشته باشه برای نشستن یا خواهری برای کتاب خوندن! من اما جای رسیدن به حس خودم با دیدن این صحنه داشتم تصویر میساختم از افکار احتمالی بقیه که یهو دیدم مقدمه تموم شده و رسیدیم به صفحه دوم از فصل اول جایی که لوییز داره فریاد میزنه دلتنگی دیگه امونم رو بریده...
چقدر زود بریدی لوییز .
سرم رو که برمیگردونم خانم کناری داره قطره اشکی رو که تا نزدیکی لبش اومده پاک میکنه یعنی بخاطر لوییز بود؟ .
یاد اون روز افتادم که گفتی یه کتاب از این تیپ فلسفی ها یکی برام آورده باید بیارم بدمش تو بخونیش گفتم من وقت ندارم سرم رو بخارونم بیخود کتاب واسه من نیار
یادم باشه در اولین فرصت بگیرمش ازت
.
به خودم اومدم دیدم قطار دو تا ایستگاه از مقصد من گذشته، به ناچار پیاده شدم و راه رفته رو برگشتم.
.
کاش میشد همه راه های رفته رو برگشت نه برای جبران اشتباهات که برای برداشتن چیزهایی که راحت از کنارش میگذریم
. ^^افکار آشفته^^
Read more
. صبح قبل از اینکه از خواب پا شم، خواب یاس رو دیدم. یعنی حدوداً یکی دو ساعت پیش. یاس چند سال پیش ازدواج ...
Media Removed
. صبح قبل از اینکه از خواب پا شم، خواب یاس رو دیدم. یعنی حدوداً یکی دو ساعت پیش. یاس چند سال پیش ازدواج کرده. یادم نیست چطور و از کجا بهم آدرس داد که رفته بودم خونه‌شون. شوهرش رو هم دیدم که با مردی که یه بار تو بیداری اتفاقی توی عکس دوتایی پروفایل یاس جایی دیده بودم فرق داشت؛ به هر حال تو خواب مرد خوب و ... .
صبح قبل از اینکه از خواب پا شم، خواب یاس رو دیدم. یعنی حدوداً یکی دو ساعت پیش.
یاس چند سال پیش ازدواج کرده.
یادم نیست چطور و از کجا بهم آدرس داد که رفته بودم خونه‌شون.
شوهرش رو هم دیدم که با مردی که یه بار تو بیداری اتفاقی توی عکس دوتایی پروفایل یاس جایی دیده بودم فرق داشت؛ به هر حال تو خواب مرد خوب و خونگرمی بود.
گفتم می‌دونی چند ساله ندیدمت؟ گفت از اون سال که از تهران اومده بودی و اومدی خونه‌مون. گفتم نه چند سال بعدش، روز کنکور هم دیدمت. تو حیاط که خیلی نشناختیم.
خلاصه به ناهار رسیدیم و من با خودم در جدل بودم که چطوری بگم نمی‌تونم غذاهاتون رو بخورم چون گیاهخوارم که یه لحظه فهمیدم دارم خواب می‌بینم و نزدیکه ساعتم زنگ بزنه. زور زدم تو همون دنیا بمونم و کاملاً بیدار نشم و یواشکی و یه چشمی زنگ ساعتمو جلوجلو قطع کنم تا بیدارم نکنه اما به هر حال نشد و از اونجا جدا شدم و دیدم یه وری توی رختخوابمم و خبری از یاس و خونه‌اش نیست.
یاس همکلاسی سه سال دوره‌ی ابتدایی‌ام بود که اینجا بودم و بعدش که برگشتم تهران، تا چند سال بعد هم در ارتباط بودیم ولی بعد دیگه خبری از هیچ کدوممون نشد.
یهو دلم براش تنگ شد. یاس توی خواب خوشبخت بود که امیدوارم توی بیداری هم همینطور باشه.
.
Read more
من واقعا فکر نمیکردم اینقدر بیکار باشید که بخواید خاطره کنکور منو بدونید، وگرنه همون پست قبلی میگفتم راستش ...
Media Removed
من واقعا فکر نمیکردم اینقدر بیکار باشید که بخواید خاطره کنکور منو بدونید، وگرنه همون پست قبلی میگفتم راستش پدر من دکتری داره! نه از این الکیا! خلاصه بعض خودمون نباشه آدم حسابیه و به انگلیسی و روسی هم مسلطه! ولی ایرادش اینه که نمیدونه مملکت غیر از دکتر مهندس، رییس‌جمهور هم میخواد! واسه همین اصرار ... من واقعا فکر نمیکردم اینقدر بیکار باشید که بخواید خاطره کنکور منو بدونید، وگرنه همون پست قبلی میگفتم

راستش پدر من دکتری داره! نه از این الکیا! خلاصه بعض خودمون نباشه آدم حسابیه و به انگلیسی و روسی هم مسلطه! ولی ایرادش اینه که نمیدونه مملکت غیر از دکتر مهندس، رییس‌جمهور هم میخواد! واسه همین اصرار داشت برم دانشگاه دولتی

اون موقع دانشگاه آزاد دفترچه مفت میداد و شهریه نجومی میگرفت! دانشگاه دولتی ولی برعکس بود. پدرم پول داد که ما بریم دفترچه بگیریم

تو راه اداره پست بودم که دفترچه بخرم، پول هم تو جیبم که یهو یکی از بچه‌ها جلوی پای ما واستاد! خودتون رو جای من بذارید، شما بودید شمال میرفتید یا دفترچه پست میکردید؟

اولش خواستم دفترچه بخرم، یادم افتاد که سال قبل با وجود اینکه ما تو محله شهران از سهمیه مناطق محروم به واسطه روستای کن استفاده میکردیم رتبه هفتاد و پنج گرفتم. البته نامردا سه تا صفر هم جلوش زده بودن که مشخصا توطئه بوده

خلاصه جاتون خالی عجب شمالی بود

ولی روز کنکور نه تنها من و برادر بزرگترم، بلکه پسرخاله‌ها و پسردایی و پسر دخترعموی مادرم هم خونه ما بودن تا همه از اونجا بریم امتحان

مادرم همه رو از زیر قرآن رد کرد، فقط چون تعداد زیاد شده بود آمار از دستش در رفت و من به رختخواب برگشتم

مادرم ظهر فهمید که خونه‌ام و به پدرم توضیح داد! پدرم در حالی که کاناپه رو بلند کرده بود بالای سرم ایستاد و گفت اگه راست بگی نمیزنم! گفتم با پولش رفتم شمال، ولی زد

بر اثر ادغام مهره سه و چهار گردن تا کنکور آزاد تو بیمارستان بودم. بعد بابام منو برد سر جلسه و به مراقب‌ها نحوه استفاده از اسلحه رو توضیح داد. بعد از امتحان هم تا اعلام نتایج تو انفرادی بودم که به لطف خدا قبول شدم و پدرم رضایت داد

خلاصه خواستم بگم اگه یه موقع بین کنکور و شمال گیر کردید خیلی نگران نباشید، کاناپه جدیدا سبکتر هستن و وقتی تو سر می‌خوره فقط چهار سانت از قد آدم کم میشه

عوضش شمال آب و هوایی داره که نگو

ترانه مربوطه
سفر کردم که کنکورو نرم دیدم نمیشه
بابام میگه که هرچی میزنم آدم نمیشه

پ‌ن یک
کنکوریا خداقوت

پ‌ن دو
کاش کنکور حذف می‌شد به جاش تک می‌آوردن! اینهمه پول کلاس کنکور و تست زنی و مشاوره بخدا روا نیست تو این وضعیت اقتصادی! جمعش کنید لطفا

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #کنکور #خاطره #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #کنکور_دارم_مزاحم_نشو #کاناپه #عکس_قدیمی #زمان_دختریام #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_کارت_ورود_به_جلسه_ندارد #دانشجور #عکس_دانشجوری #ومن_الله_التوفیق
Read more
آقا اجازه بدید یه خاطره تعریف کنم ، یه بار با گروه کوه‌نوردی داشتیم چلاو تا فیلبند رو میرفتیم بالا <span class="emoji emoji1f601"></span> ...
Media Removed
آقا اجازه بدید یه خاطره تعریف کنم ، یه بار با گروه کوه‌نوردی داشتیم چلاو تا فیلبند رو میرفتیم بالا یه دختر و پسر باحال بودن که همش سوالای گیجولی میپرسیدن • هی ما کجائیم اینجا کجاس، ارتفاع چنده، کی میرسیم، چرا از صافِ جاده نمیریم از دل کوه میریم؟ ... خلاصه نصف سوالاتشون ازون سوالا بود که مثل "پشه ... آقا اجازه بدید یه خاطره تعریف کنم ، یه بار با گروه کوه‌نوردی داشتیم چلاو تا فیلبند رو میرفتیم بالا 😁 یه دختر و پسر باحال بودن که همش سوالای گیجولی میپرسیدن😆😂

هی ما کجائیم اینجا کجاس، ارتفاع چنده، کی میرسیم، چرا از صافِ جاده نمیریم از دل کوه میریم؟ 😆... خلاصه نصف سوالاتشون ازون سوالا بود که مثل "پشه ها روزا کجا میرن" جوابشو میدونی اما نمیدونی😁😂

برف از شب قبل نشسته بود، ولی هوا آفتابِ ملوی خوشگلی داشت 😏😍خلاصه مسیر سخت تر شده بود و ماهم همچنان پیگیر از جاهای سخت سخت میرفتیم بالا 😆 نزدیکای چپون‌سرای فلبند بودیم که یه دریای ابر سمت چپمون مشاهده شد، یه چیزی شبیه این عکس منتهی سفیدی برفُ نور خورشید باعث شده بود روشن باشه و درست نبینی ابرا چی به چیَن ، یه سایه آبی دیده میشد. 😏 [البته این جانِ شیخ موسی‌ست ]

خلاصه اون دو تا جوانِ جویای نام یهو پرسون پرسون اومدن جلو که خدابیامرز آقای راهنما رو پیدا کنن که ازش سوال بپرسن 😁 من پشت آقای راهنما بودم کنجکاو شدم که حالا میخوان چی بپرسن باز، یکم رفتم جلو فِضولی،

دیدم خیلی جدی شرطم بستن که این کدوم دریاست! پسره میگفت دریای خزره، دختره میگف نه خزر نمیتونه باشه دریاچه مصنوعیه 😐🤦🏻‍♀️😂😂👊🏽👊🏽👊🏽 •
من هیچ من نگاه
____
🎥📷 #مصطفی_مرتضوی
____
🆔 @Babolcityvachon
____
#babol #babolcity #Babolcityvachon #بابل_سیتی_وچون #بابل_سیتی #بابلی  #baboli #baboliha #بابلی #شهربهارنارنج #vsco #vscocam #youmustsee #mustseemazandaran #mustseebabol
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> آقاجون که مرد عزیز دیگه مثل سابق نشد، غذاهایی که دوست داشت نخورد، به گلدونا آب نداد، از تهِ دل نخندید، ...
Media Removed
آقاجون که مرد عزیز دیگه مثل سابق نشد، غذاهایی که دوست داشت نخورد، به گلدونا آب نداد، از تهِ دل نخندید، دمِ غروب پاچه ی شلوارشو نزد بالا و پاشو تا زانو تو آبِ حوض نذاشت، دامنای گلدارشو نپوشید و واسه کسی انار دون نکرد. آقاجون که رفت عزیز از هرچی که دوست داشت فاصله گرفت، اونقدر فاصله گرفت تا مثل آدمایی ... 🍃
آقاجون که مرد عزیز دیگه مثل سابق نشد، غذاهایی که دوست داشت نخورد، به گلدونا آب نداد، از تهِ دل نخندید، دمِ غروب پاچه ی شلوارشو نزد بالا و پاشو تا زانو تو آبِ حوض نذاشت، دامنای گلدارشو نپوشید و واسه کسی انار دون نکرد. آقاجون که رفت عزیز از هرچی که دوست داشت فاصله گرفت، اونقدر فاصله گرفت تا مثل آدمایی که منتظر مرگ باشن از یه جایی به بعد زندگیش دیگه هیچ چیز قشنگی نداشت، ساعت ها روی صندلی می نشست و به قاب عکس آقاجون نگاه میکرد، آخرم یه روز جسم بی جونشو روی همون صندلی درحالی که قاب عکس آقاجون از دستش افتاده بود پیدا کردن.
آقاجون که مرد عزیز برای کشتن خودش یه مشت قرص رو باهم نخورد، با تیغ رگشو نزد، خودشو از سقف آویزون نکرد اما خودکشی کرد، ازون خودکٌشیا که دل میکَنی از همه ی قشنگیای دنیا و چیزایی که دوسشون داری، ازونا که روزی صدبار به خودت میگی "دیگه بعد از اون هیچ چیز قشنگی تو دنیا وجود نداره "...
کی میدونه که دردِ این خودکشی چقدر بیشتر از مردنِ یهوییه، یهو که میمیری تو یه لحظه همه چی تموم میشه اما وقتی زنده میمونی و ذره ذره واسه مردن و عذاب دادن خودت از دلبستگیا و قشنگیای دنیا میگذری روحت شکنجه میشه، اصلأ تو میدونی چند هزارتا آدم تو این دنیا هستن که به سیم آخر زدن و درحالی که زندن و نفس میکشن خودکشی کردن؟! دلشونو با انتخابِ آدمی که عاشقش نیستن کشتن، روحشونو با بودن کنار کسایی که دوس ندارن، علایقشونو بخاطر فداکاری های اجباری، آیندشونو با نگفتن حرفایی که باید میگفتن...
تو میدونی تهِ همه ی این خودکٌشیا یه لحظه ی عذاب آور هست که توش یه لبخند تلخ تحویل خودت میدی، یه گوشه میشینی و به تموم شدن دنیات نگاه میکنی، درست مثل عزیزجون....
نه تو اینارو نمیدونی ولی من، وقتی به اجبار داشتی میرفتی خودکشی کردنتو دیدم با همون لبخندِ تلخ!
.
#نازنین_عابدین_پور
.....
📷: @nazi_abedinpur
.
.
#گیلان #لنگرود #بیجار #برنج #درو #شالی #شالیزار
Read more
 #مسجد_مکی . مسجد جامع مکی زاهدان که یکی از قشنگترین، اروم ترین و تمیز ترین مساجدی بود که تو عمرم دیدم. ...
Media Removed
#مسجد_مکی . مسجد جامع مکی زاهدان که یکی از قشنگترین، اروم ترین و تمیز ترین مساجدی بود که تو عمرم دیدم. این مسجد با ۳۳۰۰۰ متر زیر بنا و چهار مناره به ارتفاع ۹۲ متر و ۵۲ گنبد که ارتفاع گنبد مرکزی آن به ۴۶ متر میرسه یکی از بزرگترین مساجد اهل سنت ایران و جهانه ضمن اینکه مدرسه علوم دینی هم تو این مسجد تاسیس ... #مسجد_مکی
.
مسجد جامع مکی زاهدان که یکی از قشنگترین، اروم ترین و تمیز ترین مساجدی بود که تو عمرم دیدم. این مسجد با ۳۳۰۰۰ متر زیر بنا و چهار مناره به ارتفاع ۹۲ متر و ۵۲ گنبد که ارتفاع گنبد مرکزی آن به ۴۶ متر میرسه یکی از بزرگترین مساجد اهل سنت ایران و جهانه ضمن اینکه مدرسه علوم دینی هم تو این مسجد تاسیس شده.
وارد مسجد که شدیم نه گیت ورودی ای داشت نه چیزی. همینجوری هاج واج مونده بودیم که بدون چادر بریم نریم چه کنیم که چشممون افتاد به یه چوب لباسی که ازش چند تا چادر اویزون بود. سرمون کردیم و رفتیم داخل.
همینطوری که مات و مبهوت خوشگی در و دیواراش بودیم از پله ها بالا رفتیم تا رسیدیم به پشت بوم. تو راه پله ها یه اقایی رو دیدیم کت داشت راجع به ساخت مسجد به چند نفر دیگه توضیح میداد و ازش خواستیم که واسه ماهم توضیح بده. رفتیم رو پشت بوم که الان دارید عکسشو میبینید. اون اقا واسه مون توضیح داد که این مسجد حدود ۵۰ ساله که درحال ساخته و هنوزم کارش تموم نشده، اینکه واسه ساخت این مسجد از هیچ ارگانی پول گرفته نشده و تماما از پول ملت نمازگزاریه که معتقدن مسجد باید با پول نمازگزاراش ساخته شه و هر روز با عشق واسه عبادت خدا به اینجا میان. واسه مون توضیح داد که چقدر سعی کردن تو ساخت این مسجد از تولیدات داخلی استفاده کنن و از هیچ چیز وارداتی و خارجی استفاده نکنن. اینکه سنگ کاراشو از اصفهان اوردن و سنگشو خودشون تامین کردن... راجع به حوزه علمیه شون واسه مون گفت و با چنان عشقی ازینجا حرف میزد که ناخواداگاه ماهم به این مسجد احساس تعلق پیدا کرده بودیم❤️ رفتیم که یه ربع مسجدو ببینیم و بریم، به خودمون اومدیم دیدیم یک ساعته تو سکوت زل زدیم به گنبد و گلدسته ها. انقدر موندیم تا اذون شد، ما همینجوری مبهوت رو پشت بوم. انقدر اون حالو دوس داشتم که دلم میخواد یه بار‌دیگه برم اونجا و اون صدا رو بشنوم..اذان که تموم شد و اومدیم پایین یه لحظه مونده بودیم اینهمه ادم یهو واسه نماز از کجا پیداشون شد؟.. بازم موندیم تا نمازشون تموم شد. تو سکوت، تو نگاه، تو ارامش عجیب این خونه ی خدا که خشت خشتشو مردم با عشق روهم گذاشته بودن🙏🏻...❤️
.
.
#سیستان_و_بلوچستان_نامه_صحرا
#صحرا_میره_سفر
Read more
امروز تو شیش و بش بودم که یک عکس و کَپشن از پدرم بزارم ،اما یهو به ذهنم رسید دیدم من خودم پدرم و دارم یک مرد ...
Media Removed
امروز تو شیش و بش بودم که یک عکس و کَپشن از پدرم بزارم ،اما یهو به ذهنم رسید دیدم من خودم پدرم و دارم یک مرد برای آینده پرورش می دم و یاد یک خاطره از پدرم افتادم ،پدرم کارمند بود و خرید کفش کتانی برای هر دو ماه براش سخت بود آخه نهایت دوام کتانی در پای من که شبانه روز فوتبال بازی می کردم دو ماه بود یک روز بهش گفتم ... امروز تو شیش و بش بودم که یک عکس و کَپشن از پدرم بزارم ،اما یهو به ذهنم رسید دیدم من خودم پدرم و دارم یک مرد برای آینده پرورش می دم و یاد یک خاطره از پدرم افتادم ،پدرم کارمند بود و خرید کفش کتانی برای هر دو ماه براش سخت بود آخه نهایت دوام کتانی در پای من که شبانه روز فوتبال بازی می کردم دو ماه بود یک روز بهش گفتم اگه من کفش نداشته باشم نمی تونم فوتبال بازی کنم و اونوقت هیچی نمیشم ....با اون لبخند آرامش بخش و مهربانش بهم گفت تو اگه هیچی نشی مهم نیست فقط سعی کن مرد باشی ..اگه مرد باشی همه چی هستی و اگه مرد نباشی و نامرد باشی هر چی و هر کی هم باشی هیچی نیستی ....من اون موقع نفهمیدم اما الان این جمله رو برای تو پسر نازنینم معنی می کنم تا اگه روزی بزرگ شدی و این متن رو خوندی بطور کامل بفهمی ....
مردی داشتن ریش و پشم و سیبیل و هیکل گنده نیست ...مردی یعنی داشتن یک قلب به وسعت دریا که اگر تمام غم عالم رو هم توش ریختی لبریز نشه و در برابر نامردی و ظلم به مظلوم چنان طغیان کنه که سیمان و بتن و صخره هم جلودار اون نباشه ... مردی یعنی اگه کسی خواست مال و ناموسش رو بدست کسی بسپاره سراغ تو بیاد ...مردی یعنی اینکه اونقدر شهامت داشته باشی که اگر اشتباهی کردی وجود عذر خواهی داشته باشی و جنم جبران اشتباه رو ...مردی یعنی اینکه وجود گریه کردن داشته باشی مردی که نتونه گریه کنه مرد نیست ....
خلاصه که پسرم امیدوارم در عین مردی و مردانگی به همه آرزوهات برسی و فراموش نکن اگر جبر روزگار نگذاشت به آرزوهات برسی مهم نیست همین که به مردی و مردانگی برسی انگار همه قله های آرزوهات رو فتح کردی ...
Read more
 #hands_free_is_needed جدی برای من روز تولد هیچوقت خیلی اتفاق جذاب و شاد و خاصی نبوده ، ولی معمولا ...
Media Removed
#hands_free_is_needed جدی برای من روز تولد هیچوقت خیلی اتفاق جذاب و شاد و خاصی نبوده ، ولی معمولا توش یه سری اتفاقایی به لطف یه سریا میافته که شاید واقعا اونو نسبت به بقیه روزا متفاوت میکنه.مثه امسال،مثه پارسال،مثه اونسال...! داستان امسال که قطعا تا اخرین روز عمرم تو ذهنم میمونه: وقتی که تا ... #hands_free_is_needed
جدی برای من روز تولد هیچوقت خیلی اتفاق جذاب و شاد و خاصی نبوده ، ولی معمولا توش یه سری اتفاقایی به لطف یه سریا میافته که شاید واقعا اونو نسبت به بقیه روزا متفاوت میکنه.مثه امسال،مثه پارسال،مثه اونسال...!
داستان امسال که قطعا تا اخرین روز عمرم تو ذهنم میمونه:
وقتی که تا ساعت ۳ بعدازظهر امروز خواب بودم که یهو خواهرم اومد گفت رضا پاشو پستچی اومده😂منو میبینی😐با استرس فراوان که پستچی الان چرا اومده و چکار مهمی هست که این موقع روز اومده که حتما بدستم برسونه😂تندی با این بیژامه زیبا که درتصویر مشاهده میکنین پریدم در رو باز کردم و دیدم این دو بزرگوار پشتِ در واستادن😂
***
و بی احساس ترین ری اکشن تاریخ توسط من:آخه برادر من ساعت ۳ ظهر ؟؟😂😂😂من خودم عاشق اون لحظم که امید با اون عینکه میاد تو میگه سلام 😂و یه تیکه دیگه که تو اون هیر و ویری و خواب آلودگی گیر دادم که این کیکه چرا جعبه نداره😂 ***
شماهارو با دنیا عوض نمیکنم❤همتونو❤چه شما دوتارو چه علی اقای گل که در طراحی این نمایش هماهنگ😂😂شریک بود ولی نتونست بیاد❤و البته خواهر گلم که از دیشب میدونست و به شکل عجیبی تونست خودشو کنترل کنه و بهم لو نده😂😂😂😘
.
هی... من ۲۱سالگیمو دوس داشتم درکل...
۲۷ اسفند/۹۶...فردا غروب ساعت۷ میشم ۲۲ سال!خوب باشه کاش اونم!
ضمنا دَم همممممممممممه رفقای عزیز تر از جونم که تا الان تبریک گفتنو (یا فردا میگنو) محبتشونو بهم ثابت کردن،گرم❤دوستون دارم
Read more
قسمت ششم<span class="emoji emoji1f494"></span> تو خودم بودم که یکی از پشت زد به شونم ل: سلام<span class="emoji emoji1f44b"></span> -سلام ل:من لوکم -منم دایانام ل:خوشبختم -منم ...
Media Removed
قسمت ششم تو خودم بودم که یکی از پشت زد به شونم ل: سلام -سلام ل:من لوکم -منم دایانام ل:خوشبختم -منم همینطور زنگ خورد ل:کلاس بعدیت چیه ؟ -فیزیک ل: عه پس با هم نیستیم.. من برم دیگه باای -بای رفتم کلاس دیدم زین هم تو همون کلاسه خواستم که کنارش بشینم که یهو یکی محکم ضزد که برم اونور و زود پیش ... قسمت ششم💔
تو خودم بودم که یکی از پشت زد به شونم
ل: سلام👋
-سلام
ل:من لوکم -منم دایانام
ل:خوشبختم
-منم همینطور😊
زنگ خورد
ل:کلاس بعدیت چیه ؟ -فیزیک
ل: عه پس با هم نیستیم.. من برم دیگه باای
-بای
رفتم کلاس دیدم زین هم تو همون کلاسه خواستم که کنارش بشینم که یهو یکی محکم ضزد که برم اونور و زود پیش زین نشست.
ن: هی دایان بیا اینجا
به نایل نگاه کردم بغل دستی نداشت...رفتم پیشش نشستم - خیلی ناراحت شدم
ن:بابت ؟
-فراموشی زین
ن:تو از کجا فهمیدی؟
-هری گفت
ن: اها،، اره خیلی بد شد دایان یه چیز بهت بگم؟
-بگو
ن: فکر نکن که زین از تو دیگه خوشش نمیاد، فقط فراموشت کرده، میدونی‌، اون روزی رو که رفتین و یادته؟ -اره
ن:از اون به بعد زین شاید ماهی دو بار میومد بازی و اصلا علاقه ای به بازی نداشت، که بالاخره همه واسه کالج اومدیم لندن.. ما موقع اومدن بود که این اتفاق افتاد، زین راننده بود یه ترمز بدجور زد و سرش محکم خورد به فرمون و ز حال رفت و بعد بردنش به بیمارستان بهمون گفتن که حافظشو از دست داده ولی به مرور زمان و یاداوری چیزای قدیمی ممکنه حافظش دوباره برگرده....
-یعنی ممکنه حافظش برگرده؟
ن:اره تو هنوز اون عکسرو داری؟ که زین انداخته بود تو ماشین؟
-ارره
ن: خب این خیلی خوبه! راستی
(این قسمت چطور بود؟میدونم یکم مسخره بود ولی ببخشید! راستی این داستان ۱۸+ داشته باشه یا نه؟؟ ادامه ۴۶۰ فالور و ۴۰ لایک راستی گایز میشه واسم کاور درست کنید ؟؟ خوشگل باشه هاا😁 مرسیییی😘😘😘 ❤ ❤
Read more
‍ بسم رب الشهید يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ #نقل_خاطره نکته: کسی که این خاطره رو نقل می کنه ...
Media Removed
‍ بسم رب الشهید يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ #نقل_خاطره نکته: کسی که این خاطره رو نقل می کنه بخاطر اینکه سرباز بود متاسفانه نتونست همراه بچه ها به سوریه بره ... ...یادش بخیر موقع رفتن باهمشون سرگرم شوخی بودیم و بگو بخند می کردیم و بهشون می گفتیم شماها برید بازم بر می گردید این بارم مثل قبله... ... ‍ بسم رب الشهید
يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ
#نقل_خاطره
نکته: کسی که این خاطره رو نقل می کنه بخاطر اینکه سرباز بود متاسفانه نتونست همراه بچه ها به سوریه بره ...😔😢 ...یادش بخیر موقع رفتن باهمشون سرگرم شوخی بودیم و بگو بخند می کردیم و بهشون می گفتیم شماها برید بازم بر می گردید این بارم مثل قبله... موقع رفتنشون بود. اتوبوس اومد منو مهرداد مثل همیشه رفتیم بالا واسه بگو بخند با بچه ها، راننده اتوبوس که یه فرد ضعیف و کوتاه قامتی بود بخاطر این که بار بچه ها زیاد بود هی داد بیداد میکرد که من جا ندارم و ماشین خراب میشه و... یه فرد قد بلند و هیکلی جلوش وایساده بود ولی یه گوشش در بود یه گوشش دروازه خیلی با متانت وایساده بود . من به (پای)؟مهرداد زدم گفتم پاشو بریم حال این راننده اتوبوسه رو بگیرم زیاد داد و بیداد میکنه این نمیدونه اینا کی هستن و کجا دارن میرن هیچکدوم بچه ها هم بهش چیزی نمیگن. مهرداد گفت ول کن الآن حاج علی(فرماندمون) میاد یه وقت به ما یچی میگه. به مهرداد گفتم این آقا هیکلیه رو نگاه کن با این قد و هیکل چرا نمیزنه تو گوش راننده؟ همینطوری وایساده، انگار نه انگار.
من اومدم پایین قرآن و آب و برداشتم وایسادم دم مینی بوس . خلاصه بچه ها باکلی بگو بخند رفتن و ما موندیم و خودمون با کلی اعصاب خوردی و با فکر اینکه میرن چند وقت دیگه برمیگردن. دریغ از این که بچه ها رفتن که رفتن...
با بچه ها جمع شدیم کل حیاط و محوطه گردان و ریختیم بیرون و شروع کردیم به مرتب کردن فک کنم بیست، بیست و پنج روز وایسادیم مردونه کار کردیم و گردان و ترگل مرگل کردیم به امید اینکه بچه ها اومدن گردان و دیدن خستگی جهاد و جنگ از تنشون بره بیرون.
روز تاسوعا بود، فرمانده وقت گردان که در نبود حاجی مسئولیت برعهده اون بود زنگ زد گفت کجایی؟ خودتو برسون گردان خبر #شهادت دو پرستو که #امین_کریمی و #حاج_عبدالله_باقری بودن رسیده که هر دو از پاسدارای سپاه انصار هستن که #حاج_عبدالله از محافظای خیلی خوب که مدتی حفاظت دکتر احمدی نژاد و برعهده داشت و #امین_کریمی که از چک خنثی بود، فردای اون روز که داشتم عکس این دو شهید و رو تویوتا نصب میکردم دیدم عههه😳🤔 این همون آقای رشید و هیکلییه که اون روز جلوی اتوبوس کنار راننده بود و بهش چیزی نگفت ، همین #شهید_عبدالله_باقریه .خیلی تو فکر فرو رفتم که چقدر اخلاصش بالا بود و هدفش بزرگ بود که اصلا کارای حاشیه ای به چشمش نمی اومد و فهمیدم که بعضی وقتا شیرم باشی نباید به چیزای کوچیک اهمیت بدی خلاصه همه داغون شدیم چند وقت بعد تو گردان خواب بودیم صبح یهو
ادامه در کامنت...
Read more
. اون لحظه که همه‌ی بودجه‌ای که برای میوه‌ی این هفته گذاشته بودم و خرجِ یه هندونه کردم، به این فک نکردم ...
Media Removed
. اون لحظه که همه‌ی بودجه‌ای که برای میوه‌ی این هفته گذاشته بودم و خرجِ یه هندونه کردم، به این فک نکردم که خب، اینو که تو یه روز می‌خورم :))))) این جایزه من به خودمه درست زمانی که ۱ ماه تا تولدم مونده! و گمونم از این به بعد تا روز تولدم یه عالمه به خودم کادو بدم به رسمِ هرسال! . امروز برای کل خریدها، از ... .
اون لحظه که همه‌ی بودجه‌ای که برای میوه‌ی این هفته گذاشته بودم و خرجِ یه هندونه کردم، به این فک نکردم که خب، اینو که تو یه روز می‌خورم :)))))
این جایزه من به خودمه درست زمانی که ۱ ماه تا تولدم مونده! و گمونم از این به بعد تا روز تولدم یه عالمه به خودم کادو بدم به رسمِ هرسال!
.
امروز برای کل خریدها، از یه ساک بزرگ استفاده کردیم، فقط واسه گوجه خیار یه دونه پلاستیک گرفتیم، واسه سیب زمینی پیاز هم دیگه با چک و لگد یه دونه گرفتیم چون واقعا گِلی بودن :(((
ولی دیگه واسه هندونه واقعا مقاومت کردم و باعث شدم کل بازار با انگشت نشونم بدن که این چرا هندونه رو بغل کرده با این همه وسیله؟ :)))
به آقای هندونه فروش هم گفتم سهمیه‌ی پلاستیک یک هفته‌م رو مصرف کردم نمی‌تونم پلاستیک بگیرم، که دوستاش رو صدا زد و به همه گفت و باعث شد مسخره دستگاهِ یه بازار بشم :| که خب، who cares؟ :))
.
اینارو ظهر که خریدم تموم شد، نوشتم و سیو کردم که عصر پست کنم. و قبل پست یهو این دایرکتو دیدم:
"سلام ژاله جون، من هایپر احمدی کار میکنم توی اتاق دوربینش، امروز ی خانمیو دیدم که خیلی شبیهت بود خوب که دقت کردم دیدم چقد شبیه مامانته، خلاصه حواسم بهش بود تا اینکه رسید صندوق و خودش ساک درآورد و نذاشت کمک صندوقا وسیله هاشو تو پلاستیک بذارن، دیگه مطمعن شدم خودشه، خواستم بگم از طرفم تشکر کنی ازش واقعا دمش گرم💜"
...
مامان جان، امروز بدون اینکه بدونیم، جفتمون با ساک‌های خریدمون یه گوشه شهر داشتیم به محیط زیست کمک می‌کردیم و با یه سری اخلاق‌های ناپسندِ جامعه، می‌جنگیدیم!
خواستم بگم کلی بهت افتخار می‌کنم که در وهله‌ی اول سالهای سال پیش از خودت و مامانت، که با زنبیلاتون می‌رفتین خرید یاد گرفتم من هم زنبیل دست بگیرم و از نگاه‌ها نترسم..
مرسی ♡ دمتون گرم واقعا!
.
[عکسو نیما برداشته.]
Read more
فصل ۸/قسمت ۴(قسمت ۶۶) : داستان از نگاه هری : من آینده رو دیدم . من باید تغییرش بدم . تصمیمم رو گرفتم ...
Media Removed
فصل ۸/قسمت ۴(قسمت ۶۶) : داستان از نگاه هری : من آینده رو دیدم . من باید تغییرش بدم . تصمیمم رو گرفتم . جنگ رو فقط با یه خنجر تموم میکنم . خنجری که قراره اون دخترو بکشه . آره درسته ! آینده رو اینجوری عوض میکنم . بدون اینکه کسی بمیره فقط اون دختر میمیره . بقیه گروهش رو هم ول میکنم . فقط به خاطر برادرم ... فصل ۸/قسمت ۴(قسمت ۶۶) :
داستان از نگاه هری :
من آینده رو دیدم .
من باید تغییرش بدم .
تصمیمم رو گرفتم .
جنگ رو فقط با یه خنجر تموم میکنم .
خنجری که قراره اون دخترو بکشه .
آره درسته ! آینده رو اینجوری عوض میکنم .
بدون اینکه کسی بمیره فقط اون دختر میمیره .
بقیه گروهش رو هم ول میکنم .
فقط به خاطر برادرم ...
فقط پرتاب یه خنجر و تمام ...
تمرکز کن ...
تو میتونی !
چند قدم اومدم جلو .
برای اینکه فک کنن میخوام صحبت کنم .
خنجرم رو پشتم قایم کردم .
فقط یه فرصت مناسب لازم دارم .
این خنجر باید تو قلب اون دختر فرو بره ...اما...
امیلی جلوم آماده ایستاده بود .
من چشمام رو ریز کردم و تمرکز کردم .
و شروع کردم به صحبت کردن :
« تو مانع کار من شدی و به خودت اجازه دادی که « یه چیز مهمی رو از من بدزدی ! » « ولی من پسش میگیرم فقط با یه پرتاب ...» اون داد زد :
« هیچ وقت !!! »
« هیچ وقت ؟ مطمئنی ؟ ...»
اینو گفتم و خنجر رو در اوردم .
و به سرعت به سمتش پرتاب کردم .
اما یهو ......
#LoversWillDie
سلام
من همون دوست ادمین هستم که پست قبل رو گذاشتم:)
این قسمت رو بهم داد تا بهتون بدم:)
چند ساعت دیگه بعدی رو هم براتون میزارم
روز خوش!
Read more
. #اتل_متل_یه_بابا . دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم . بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم . بابام ...
Media Removed
. #اتل_متل_یه_بابا . دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم . بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم . بابام میون کوچه افتاده بود رو زمین . مامان هوار میزد شوهرمو بگیرید . مامان با شیون و داد می زد توی صورتش . قسم میداد بابا رو به فاطمه به جدش . تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه . بچه داره می بینه تو ... . #اتل_متل_یه_بابا
.
دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
.
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم
.
بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
.
مامان هوار میزد
شوهرمو بگیرید
.
مامان با شیون و داد
می زد توی صورتش
.
قسم میداد بابا رو
به فاطمه به جدش
.
تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
.
بچه داره می بینه
تو رو به جون بچه
.
بابا رو کردن دوره
بچه های محله
.
بابا یهو دوید و
زد تو دیوار با کله .
هی تند و تند سرش رو
بابا میزد تو دیوار
.
قسم می داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
.
نعره های باباجون
پیچید یهو تو گوشم
.
الو الو کربلا
جواب بده بگوشم
.
مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
.
بابا با گریه می گفت
کشتن بچه ها رو
.
بعد مامانو هولش داد
خودش خوابید رو زمین
.
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابیین
.
الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن
.
کمک میخوایم حاجی جون
بچه ها قیچی شدن
.
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
.
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد...
.

#ب #بابا #جنگ #غنیمت #موج #جانباز #تحمیلی #ناتمام
#به_غیر_بعضی_وقتا_بابا_چه_مهربونه
.
.
Read more
83: سم یه تفنگ آبپاش بزرگ پرت کرد سمتم که رو هوا گرفتمش و خالیش کردم رو نایل و هری که مثلا اومده بود از ...
Media Removed
83: سم یه تفنگ آبپاش بزرگ پرت کرد سمتم که رو هوا گرفتمش و خالیش کردم رو نایل و هری که مثلا اومده بود از نایل دفاع کنه! یهو احساس کردم یه بشکه آب روم خالی شده که نزدیک بود بیوفتم زمین! موهامو کنار دادم و دیدم که النور با یه سطل خالی تو دستش رو به روم وایساده و از خنده قرمز شده. با لحن تهدید گفتم: پس کار تو ... 83:
سم یه تفنگ آبپاش بزرگ پرت کرد سمتم که رو هوا گرفتمش و خالیش کردم رو نایل و هری که مثلا اومده بود از نایل دفاع کنه!
یهو احساس کردم یه بشکه آب روم خالی شده که نزدیک بود بیوفتم زمین!
موهامو کنار دادم و دیدم که النور با یه سطل خالی تو دستش رو به روم وایساده و از خنده قرمز شده.
با لحن تهدید گفتم: پس کار تو بود! مگه تو نباید تو تیم ما باشی؟
لویی اومد و دستش رو انداخت دور کمر النور و گفت: زن من، تیم من!
ابروهامو دادم بالا و گفتم: اااا؟ ببخشید که ما سه نفریم و شما شیش! بعدشم زنونه مزدونش میکنیم اگه اونجوری باشه که آلی هم باید بیاد تو تیم شما!
بعدم دست النور رو گرفتم و کشوندمش طرف خودم.
لویی پوزخندی زد و گفت: خب بازم ما بیشتریم.
نیشخندی زدم و به سم که مثل سربازا اسلحه به دست وایساده بود اشاره کردم و گفتم: نه سم دو نفر حساب میشه.
هری و لویی هووویییی کشیدن و دستمو بردم بالا و داد زدم: حاضرین؟؟؟
دقیقا رو به رو پنج تاشون وایساده بودیم و تفنگا دستمون بود. الکی ادای میدون جنگ رو گرفتیم و داد زدم: حمله!!! (یاد بد بلاد افتادم :|)
عین خل و گلا عربده میکشیدیم و همدیگرو خیس میکردیم.
هدف اصلیم نایل بود چون اون اول خیسم کرد. موهامو چهل ساعت درست کرده بودما! :|
نقشمو تو ذهنم یه دور بررسی کردم و بعدشم دویدم طرفش و یکم خیسش کردم ولی یهو آب تفنگم تموم شد!
لبخند شیطانی زد و اومد طرفم که سریع دویدم سمت استخر باغ و اونم دنبالم اومد!
از بچه ها کلی دور تر شده بودیم و اونا اینقد سرگرم همدیگه بودن که مارو ندیدن!
نزدیک استخر خسته شدم و وایسادم. خم شدم و دستامو گذاشتم رو زانوهام و داشتم نفس نفس میردم که یهو منو از پشت گرفت!
میخواستم جیغ بزنم کمکککککک که پسره بیشور جلو دهنمم با دستش گرفت!
دستش رو از روی دهنم برداشت و گفت: گرفتمت!
میدونستم بچه ها ما رو الان نمیبینن چون هم مشغول بودن هم درختا و بوته ها مانع دیدشون میشدن.
به زور برگشتم اونطرف سمتش و دستاو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: آره گرفتی.
چشمامو بستم و رو پنجه هام وایسادم و رفتم جلو تر!
ولی قبل از اینکه خودش بخواد بوسم کنه چشمامو باز کردم و سریع هولش دادم تو استخر!
کامنت:
Read more
. تا حالا شده عاشق شخصیت اصلی یه فیلم بشی؟ یه فیلم رو انقدر با دقت نگاه کنی که تک تک دیالوگ هاش تو ذهنت ...
Media Removed
. تا حالا شده عاشق شخصیت اصلی یه فیلم بشی؟ یه فیلم رو انقدر با دقت نگاه کنی که تک تک دیالوگ هاش تو ذهنت بمونه تک تک پلان هاش جلوی چشمت باشن، تا یه مدت طولانی هر چیزی که ببینی تورو یاد اون شخصیت میندازه، کتاب ببینی یاد نحوه ی کتاب خوندنش میفتی، لیوان ببینی یاد طرز آب خوردنش حتی وقتی تنهایی داری قدم ... .
تا حالا شده عاشق شخصیت اصلی یه فیلم بشی؟
یه فیلم رو انقدر با دقت نگاه کنی که تک تک دیالوگ هاش تو ذهنت بمونه
تک تک پلان هاش جلوی چشمت باشن،
تا یه مدت طولانی هر چیزی که ببینی تورو یاد اون شخصیت میندازه،
کتاب ببینی یاد نحوه ی کتاب خوندنش میفتی، لیوان ببینی یاد طرز آب خوردنش
حتی وقتی تنهایی داری قدم میزنی یاد راه رفتنش!
شاید مسخره به نظر برسه اما باید عاشق شخصیت اصلی یه فیلم باشی تا بفهمی من چی میگم،
درست از اون لحظه که کلمه ی پایان روی صفحه نقش میبنده فکر و خیال تو شروع میشه،
رخشید مثل شخصیت اصلی یه فیلم پرتنش و اضطراب بود که منو غرق خودش کرده بود،
من با تک تک مویرگ های چشمم نگاهش میکردم
وقتی حرف میزد با تمام سلول های بدنم صداشو گوش میدادم،
یه سوپر مارکت سر کوچه ی خوابگاهمون بود که فروشنده ی خیلی فضولی داشت،
اون رخشید رو نمیشناخت، از مدل حرف زدنش، تیکه کلامش و نحوه ی خندیدنش چیزی نمیدونست
یه شب که رفته بودم مغازش خرید کنم،
گفت این تیکه کلام خنده دار چیه که تازگیا افتاده تو دهنت؟ یهو خندم گرفت
از زیر عینک نگام کرد گفت مدل خندیدنتم عوض شده که،
بازیگر شدی ناقلا؟ تو نقشت فرو رفتی هان؟
همون لحظه چشمم خورد به ویترین مغازه،
توی رفلکس شیشه، لابه لای اجناس خودم رو دیدم،
خودم که تو نقش رخشید فرو رفته بودم،
تو نقش پر نقش و نگار چشمهاش که از وقتی با دلشوره نگاهم میکرد
من رو از من گرفته بود و تبدیل کرده بود به اون...
حالا اگه توی یه روز ده بار یه صندلی رو ببینم یاد طرز نشستنش رو به روم میفتم،
همین الان که تو زل زدی به من و داری نگاهم میکنی یاد زل زدن و نگاه کردن رخشید افتادم که وقتی آخر شب براش حرف میزدم چشم از چشمم برنمیداشت،
میتونستم فکرش رو بخونم
وقتی اون مدلی زل میزد بهم داشت به این فکر میکرد که این پسره دیوونست،
توام فکر میکنی من دیوونه ام؟

برشی از "رازِ رُخشید برملا شد"/ #علی_سلطانی

عکس را حیدو برداشته
@heyderoo
Read more
. تو خیابون بی حوصله داری راه میری چیزی نمیتونه خوشحالت کنه یا حالتو عوض کنه یهو از در یه خونه این ...
Media Removed
. تو خیابون بی حوصله داری راه میری چیزی نمیتونه خوشحالت کنه یا حالتو عوض کنه یهو از در یه خونه این میاد بیرون و کلا یادت می‌ره اصلا واسه چی اومدی بیرون . حتی وقت نکردم دوربین رو دربیارم! فوری با موبایل دو سه تا شات زدم یکیشو که این باشه ادیت کردم . این چند ساله مازراتی زیاد دیدم ولی اعتراف میکنم ... .
تو خیابون بی حوصله داری راه میری
چیزی نمیتونه خوشحالت کنه یا حالتو عوض کنه
یهو از در یه خونه این میاد بیرون و کلا یادت می‌ره اصلا واسه چی اومدی بیرون .
حتی وقت نکردم دوربین رو دربیارم!
فوری با موبایل دو سه تا شات زدم یکیشو که این باشه ادیت کردم .
این چند ساله مازراتی زیاد دیدم
ولی اعتراف میکنم این یکی خیلی خوشگل بود
یا شایدم به چشم من خوشگل اومد
ترکیب رینگاش و رنگش مشکی بدنه و رنگ پرتقالی داخلش حرفی واسه گفتن نمیزاره.
حیف که هم مسیر نبودیم و نتونستم عکسای قشنگ تری بگیرم ازش .
گوش کردن به غرش موتورش واسه انسان
حکم فلش کردن رو واسه موبایل داره
تمامی مشکلاتتو رفع می‌کنه 😂😂😂
.
.
(منم اون عکس فاکتور سرویس مازراتی رو دیدم دوستان شما زحمت نکشید دایرکت بفرستینش😂🤩)
کلا مالک پر حاشیه ای داره و بهتره ما هم کاری به این چیزا نداشته باشیم
وگرنه هم من هم شما می‌دونیم نیازی نیست واسه هر بار سرویس بردن چهار حلقه لاستیک رو هم عوض کنی که فاکتور سنگین کنی و استوریت بولد بشه .
بگذریم .

راجع به مازراتی چیزی هست که نگفته باشید ؟
به راستی این ماشین اینقدر خوبه و خوشگل و خوش صدا!!!
ببینید دیگه مرسدس بنز اس ال چیه!!!!!
.

شنیدم به شدت آمار اون چیزش بالاست...
(پ ا خ و ر ش).
.
.

نظرتون رو بنویسید.

همچنین برای رزرو تبلیغات هفتگی و ماهیانه و سفارش عکس از طریق دایرکت اقدام کنید .
.
#2012 #maserati #granturismo #luxury #sedan #italy #luxurycars #iran #amazing #iran #bestcars #irancars #carsphotograph #pj_photo #peyman_jahani #carsphotopage
Read more
خیلی وقت بود می‌ خواستم این عکس رو پست کنم . . . . وقتی که داشتیم کتاب @lena_spath رو در یک فروشگاه ...
Media Removed
خیلی وقت بود می‌ خواستم این عکس رو پست کنم . . . . وقتی که داشتیم کتاب @lena_spath رو در یک فروشگاه هنریِ #آ_اس_پ میدیدم یهو چشمم خورد به این صفحه از کتاب، من این مبل‌ها رو حدودا پنج یا شش سال پیش انجام دادم اسم صاحب هنرمند این کار هنوز یادم بود @mortezadarehbaghi صفحه بعد دیدم ببببلههه درسته اینهارو ... خیلی وقت بود می‌ خواستم این عکس رو پست کنم
.
.
.
.
وقتی که داشتیم کتاب @lena_spath رو در یک فروشگاه هنریِ #آ_اس_پ میدیدم
یهو چشمم خورد به این صفحه از کتاب، من این مبل‌ها رو حدودا پنج یا شش سال پیش انجام دادم
اسم صاحب هنرمند این کار هنوز یادم بود @mortezadarehbaghi
صفحه بعد دیدم ببببلههه درسته
اینهارو من برای آقای دره‌باغی زدم
هنوز تمام جزئیات کار رو در خاطر دارم
تاکیدشون بر این بود که گل پارچه دقیقا سر جای اصلیش باشه که خدارشکر این وسواس خودمم هست
خلاصه.
.
.
.
از دیدن کار دستم بعد از مدتها
اون هم در اینجا کلللی خوشحال شدم و انرژی گرفتم

خودم عاشق مبل سمت راستی ام💙
Read more
 #bighanoon #amirqobad پیرمرده با یه قیافه شیرین از این چروک باحالا که خوراک عکاسی از یه روز خسته ...
Media Removed
#bighanoon #amirqobad پیرمرده با یه قیافه شیرین از این چروک باحالا که خوراک عکاسی از یه روز خسته پیاده تو شهره، با یه لحن از این خش‌دار- دل‌غشه بردارا، صدا کرده: پسر این کوچه خوشحال شرقی کدومه؟ دیدم اهل معاشرت نمکداره. میگم: خوشحال شرقی رو کوبیدن الان مریض احوال غربی موجوده پدر جان. میگه: من پسری ... #bighanoon #amirqobad
پیرمرده با یه قیافه شیرین از این چروک باحالا که خوراک عکاسی از یه روز خسته پیاده تو شهره، با یه لحن از این خش‌دار- دل‌غشه بردارا، صدا کرده: پسر این کوچه خوشحال شرقی کدومه؟ دیدم اهل معاشرت نمکداره. میگم: خوشحال شرقی رو کوبیدن الان مریض احوال غربی موجوده پدر جان. میگه: من پسری به بی‌نمکی تو داشتم، نمیذاشتم به این سن و سال برسه. میگم: این خشونتتون به کوچه خوشحال شرقی نمیخوره. میگه: ولی قواره تو به همون مریض احوال غربی میاد. میگم: ناموسا فامیلای سبحان نیستی؟ پدری، پدربزرگی، عمویی، چیزی؟ خیلی مشابه می‌زنی. یه جور که انگار یه سیب رو نصف کردن. نصفش مونده بیرون یخچال پوستش چروک شده. نصفش مونده تو فریزر. مغزش هم با خودش منجمد مونده.
.
یه جورِ بیاااا دوری کنیم از هم طور-که داری نمیای؛ و هی داره میره- راه افتاد. هنوز خیلی در دوری کردن گام موثری برنداشته، به اولین جانوری که رسید، سوالش رو تکرار کرد. خواستم بگم: چندش اقلکم بذار دوگام دور شی صدات نیفته تو سرم. آداب آدرس پرسیدن پی‌درپی رو کی اینجور بی‌مماشات به شماها آموخت که مثل ناخن کشیدن رو شیشه بکنین تو چشم و گوش خلق آخه؟
.
پسره یه چی در گوشش گفت؛ پیرمرده یه چی در گوش پسره بلغور کرد. از این معاشرت ناسالم فتنه خیزا. اصن فرمشون توطئه رو توی ذات خودش داشت. بعد دوتایی خیلی تابلو سرچرخون شدن سمت من. شکل سوت گرفتم به خودم که انگار ایستگاه دوشنبه رو گرفتم، اصن اون سمتا نیستم. پسره یه وری رو نشونش داد و پیرمرده راهی شد. من همون‌جا تو دوشنبه موج رو می‌چرخوندم، ببینم کی‌ میفته رو همین احوالات که دیدم نجنبم پیرمرده گم و گور شده.
.
کنجکاوی مثل کرمه. یه حرکت لیز و لزجی داره. خیلی خیس و خسته لول میزنه، بعد خودش رو هل میده وسط هرچی فکر و حاله. همین کرمه من‌رو‌ هل داد دنبال پیرمرده. وگرنه آدم به این گوشت تلخی و کرختی که دیگه دنبال کردن نداره. همون یه سبحان تو این زندگی بی‌قافیه واسه من از لاطائلات رخت میبافه و اراجیف به تن زندگیم میپوشونه، برای هفت نسل آینده که هنوز پس ننداختمشون کفایت داره.
.
حالا پیرمرده برو، من برو. یعنی بیشتر پیرمرده بخز، من پابکش، بیا. اون برو برو یه توهمی نده که گرگی دنبال آهو از سر تپه‌ای به سر تپه‌ دیگری در جهیدنه. سر سومین کوچه یهو یجور پیچید که پیچای تنم شل شد. گفتم برم؟ یا که نرم؟ گفتم برم؟ یا که نرم؟ گفتم برم اگر نرم شاید کلاه بره سرم.
Read more
Antalya - kaş آهنگ within attraction اثر زیبا و‌مشهور یانی آهنگساز بزرگ یونانی با تنظیم‌استاد شهرداد روحانی. فکر کنم ۱۱ ساله بودم که فیلم کنسرت آکروپولیس رو‌دیدم و عاشق این سبک‌موسیقی شدم. پ.ن : اون‌جزیره ای که سمت راست دیده میشه کاستللوریزو و متعلق به یونان هستش. چشمم که بهشون افتاد یهو ... Antalya - kaş
آهنگ within attraction اثر زیبا و‌مشهور یانی آهنگساز بزرگ یونانی با تنظیم‌استاد شهرداد روحانی.
فکر کنم ۱۱ ساله بودم که فیلم کنسرت آکروپولیس رو‌دیدم و عاشق این سبک‌موسیقی شدم.
پ.ن : اون‌جزیره ای که سمت راست دیده میشه کاستللوریزو و متعلق به یونان هستش. چشمم که بهشون افتاد یهو رفتم تو فاز این آهنگ ... #yanni #shahrdadrohani #withinattraction #greece #kastellorizo #kaş #antalya #akdeniz #mediterranean #bluesea #turkey🇹🇷 #turkiyegüzellikleri #ترکیه🇹🇷 #کاش #آنتالیا #یانی #یونان🇬🇷 #شهرداد_روحانی #ایران #🇮🇷❤️ #nimaa_shakeri #نیماشاکری
Read more
. یادم میاد یه روزی توی تابستون که از سر کار اومده بودم خونه و همه وسایلو ریخته بودم وسط و داشتم همه‌جا ...
Media Removed
. یادم میاد یه روزی توی تابستون که از سر کار اومده بودم خونه و همه وسایلو ریخته بودم وسط و داشتم همه‌جا رو مرتب می‌کردم، یهو یکی در زد و جارو به دست تا به خودم اومدم دیدم صاحب خونمه و اومده تو و نشسته روی مبل. یه خانوم مجرد سی و چند ساله که اتفاقن از دیدار اولمون توی دفتر املاک خیلی ذوق زده شده بودم و به نظرم ... .
یادم میاد یه روزی توی تابستون که از سر کار اومده بودم خونه و همه وسایلو ریخته بودم وسط و داشتم همه‌جا رو مرتب می‌کردم، یهو یکی در زد و جارو به دست تا به خودم اومدم دیدم صاحب خونمه و اومده تو و نشسته روی مبل. یه خانوم مجرد سی و چند ساله که اتفاقن از دیدار اولمون توی دفتر املاک خیلی ذوق زده شده بودم و به نظرم آدم درست‌حسابی‌ای میومد. برای امضای قسمتی از اجاره‌نامه که باقی مونده بود ازم خواست که فردای اون‌روز برم دفتر املاک. فرداش با حالت طلبکارانه جلوی دو نفر دیگه توی اون دفتر با یه حالتی مثل اینکه دزد گرفته باشه، باصدای بلند گفت: «این خانوم دیروز توی خونه لباس خواب پوشیده بود»
اینکه لباس خواب واقعن به چه جور لباسی میگن و من واقعا لباس خواب پوشیده بودم یا نه برای خودمم سواله اما من در یک عصر تابستانی در خونه‌ی خودم که به طور کامل اجاره کرده بودم داشتم با یک پیراهن نخی که اتفاقن مامانم هم واسم دوخته بود خونه‌م رو جمع‌وجور می‌کردم.
اون روز توی اون دفتر من هرچیزی که نباید رو به اون‌ خانوم گفتم. شاید هرگز تا حالا با کسی اون طور برخورد نکرده بودم.
میخواستم بگم آخرین باری که از همچین موضوعاتی ناراحت شدم اتفاقن و دقیقن یک زن باعثش شد.
اینکه هی بیایم بگیم حقوق زن و فلان تا وقتی خودمون راجع به زن‌های دیگه قضاوت‌های اشتباه یا حتی درست داریم و توی حریم خصوصی بقیه پا می‌ذاریم هیچی به دست نمیاریم. از خودمون شروع کنیم.
عکس هم یه چیز بی‌ربطه، یه چیزی هست که باشه فقط
#هشت_مارس
#روز_جهانی_زن
Read more
خدا... یعنی عشق دوطرفه.. یعنی محبت یعنی دوست داشتن . یعنی کسی که دغدغه از دست دادنش رو نداریم یعنی ...
Media Removed
خدا... یعنی عشق دوطرفه.. یعنی محبت یعنی دوست داشتن . یعنی کسی که دغدغه از دست دادنش رو نداریم یعنی تو اوج توکل و تاریکی یهو معجزه بکنه تا حالا بغض کردی؟تا حالا تو سکوت شب کی صدای گریه هاتو شنیده؟ من پی بردم که اره خدا شنیده خدا همیشه میشنوه اما وقتی جواب نمیده یعنی عاشق صداته.. خدا عاشق توست.عشقشو ... خدا...
یعنی عشق دوطرفه..
یعنی محبت
یعنی دوست داشتن .
یعنی کسی که دغدغه از دست دادنش رو نداریم
یعنی تو اوج توکل و تاریکی یهو معجزه بکنه
تا حالا بغض کردی؟تا حالا تو سکوت شب کی صدای گریه هاتو شنیده؟
من پی بردم که اره خدا شنیده
خدا همیشه میشنوه اما وقتی جواب نمیده یعنی عاشق صداته..
خدا عاشق توست.عشقشو با باروون.با طلوع خورشید با تازه کردن فصل و زندگی بخشیدن دوباره ثابت میکنه.
خدا همیشه حواسش به من و تو هست اما من و توییم که گاهی حواسمون ازش پرت میشه
اون خورشیدو به دنیا داده اما تو گاهی احساس سردی میکنی...
خدا رو میشه همیشه و همه جا حس کرد.
من خدارو در قلب ادمایی دیدم که بی هیچ توقع مهربانند
در غم های بزرگ شجاع باش و در غم های کوچک صبر پیش بگیر وقتی این کار سخت روزانه ات را به پایان رساندی.ارام به خواب برو .خدابیدار است.
گر نگهدار من آن است که من میدانم...شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
عاشقتم خدا .فقط خودت
Read more
امروز آخرای کارم بود و داشتم آماده میشدم که برم خونه، یهو این مادربزرگ مهربون اومد تو کلینیک.. ریشه ...
Media Removed
امروز آخرای کارم بود و داشتم آماده میشدم که برم خونه، یهو این مادربزرگ مهربون اومد تو کلینیک.. ریشه ی یکی از دندوناش رو میخواست بکشه چون شکسته بود و زبان و دهنش رو زخم کرده بود.. وقتی من رو دید یکدفعه زد زیر گریه.. انقدر سوزناک گریه کرد که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و بهش کلی دلداری دادم که مشکلی نیست و ... امروز آخرای کارم بود و داشتم آماده میشدم که برم خونه، یهو این مادربزرگ مهربون اومد تو کلینیک.. ریشه ی یکی از دندوناش رو میخواست بکشه چون شکسته بود و زبان و دهنش رو زخم کرده بود.. وقتی من رو دید یکدفعه زد زیر گریه.. انقدر سوزناک گریه کرد که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و بهش کلی دلداری دادم که مشکلی نیست و این ریشه رو براش میکشم.. دوباره روپوشم رو تنم کردم و آماده کار شدم. بعد از بی حسی دوباره زد زیر گریه.. یکم زمان گذشت و آروم شد و بعد بهم گفت که یک نوه ای داره که قیافه و هیکلش مثل منه و برا همین تا من رو میبینه یاد اون میوفته و نمیتونه خودش رو کنترل کنه.. شرایط سختی بود.. وقتی درمان تموم شد، نشستم کنارش و کلی باهاش حرف زدم.. سعی کردم یکم بخندونمش و وقتی دیدم حالش بهتر شد، من براش یک قصه گفتم.. قصه مادربزرگ خودم رو.. قصه بهترین مادر بزرگ دنیا که خب دیگه هیچوقت ندیدمش.. مادربزرگی که خیلی از بچگیم رو خونه اون گذروندم.‌. آخر قصه ی من خیلی سوزناک تر از اون حس و حال بود برا همین خودم یه پایان خوب و شاد براش ساختم.. وقتی رفت خوشحال بود.. ولی من مونده بودم و کلی خاطره که یکدفعه زنده شده بود.. دلم خیلی تنگ شده بود، میدونین برای کی؟ برای خودم و برای اون روزها.. چقدر زمان زود میگذره و چقدر این گذر زمان تو زندگی ما آدمها موثر هست!! جسممون رو پیر و ذهنمون رو عوض میکنه.. ولی یه چیزایی هست همیشه ماندگاره!! یه چیزایی هست که میتونه سالیان سال حتی بعد از رفتن ما ازین دنیا بمونه و نسل به نسل منتقل بشه و بشه عادت، بشه فرهنگ، بشه درس عبرت، بشه افتخار و حتی تاثیر وسیعتری داشته باشه تو تربیت و اخلاق و راه و رسم زندگی!! مثل خاطراتمون، کارهایی که کردیم و همه اون چیزایی که از خودمون باقی میگذاریم تو ذهن بقیه! نمیدونم ولی شاید یه روزی اون قصه رو براتون تعریف کنم.. بگذریم.‌. حالا منتظرم بعد از چند هفته این مادر بزرگ خوب و مهربون برگرده تا براش یک دست دندون مصنوعی درست کنم 😉😉💗💗 قدر پدربزرگ مادربزرگ هاتون رو بدونین.. فردا جمعس.. اگر میتونین حتما یکسری بهشون بزنین، باور کنین خیلی زود دیر میشه، خیلی زودتر از اون چیزی که بتونیم فکرش رو کنیم🙏🙏❤

#iran #tehran #doctor #dentistry #dentist #grandma #moelyassi #elyassi #elyasi #ایران #تهران #دندانپزشک #دندانپزشکی #مادربزرگ #محمدالیاسی #الیاسی #دکترمحمدالیاسی
Read more
پارت درخواستی از بهترین دوستم@_._.seher._._<span class="emoji emoji1f60d"></span> پیمان برای قرار داد میره ی کافی شاپ و مشغول حرف زدنه ...
Media Removed
پارت درخواستی از بهترین دوستم@_._.seher._._ پیمان برای قرار داد میره ی کافی شاپ و مشغول حرف زدنه و درهمون زمان سحر میاد و روبه روی میز پیمان میشینه تا ببینه از کی میتونه اخاذی کنه..سحر میشینه و رو به روش دوتا ادم خیرو میبنه که دارن به ی نفر کمک میکنن.. _:ببین عزیزم خدا همیشه ادم های خوبو امتحان ... پارت درخواستی از بهترین دوستم@_._.seher._._😍
پیمان برای قرار داد میره ی کافی شاپ و مشغول حرف زدنه و درهمون زمان سحر میاد و روبه روی میز پیمان میشینه تا ببینه از کی میتونه اخاذی کنه..سحر میشینه و رو به روش دوتا ادم خیرو میبنه که دارن به ی نفر کمک میکنن..
_:ببین عزیزم خدا همیشه ادم های خوبو امتحان میکنه دیگه نباید نگران باشی چون از این به بعد هزینه ی تحصیلاتت با ماست..😇
فکر #سحر:اوو..اونا کلی ثروت و املاک دارن ولی هیچ بچه ای ندارن برای همینه که دارن همه ی پولاشونو به خیریه میدن..هه نگران نباش اق خدا فقط صبر کن و ببین سونری چطور دخترشون میشه و بهشون میگه مامی و پاپا👩👨
#سحر الکی اشک میریزه و موبایلشو برمیداره و نقش بدبختارو بازی میکنه..
اون خانوم و اقا برمیگردن و به سحر نگاه میکنن..
#سحر:من باید با کی صحبت کنم؟ب کی زنگ بزنم؟؟هیچ کس به زجه های من گوش نمیکنه😭من تو ی کافی شاپ نشستم و انقدر پول ندارم که برای خودم ی قهوه بخرم☕👈😭
اون خانوم و اقا با ناراحتی به #سحر نگاه میکنن و دلشون برای اون میسوزه و بلند میشن که برن سمتش و در همین زمان #پیمان کارش با مشتری تموم میشه و از جاش بلند میشه که یهو با دیدن #سحر تعجب میکنه..
#پیمان می‌بینه که #سحر داره اشک میریزه و با تعجب میره سمتش..
#پیمان:صنم..تو اینجا چیکار میکنی؟؟
#سحر اروم سرشو برمیگردونه و به پیمان که با تعجب بهش خیره شده نگاه میکنه..
پیمان رو به روی سحر میشینه..
#پیمان:ب نظر نگران میای..همه چیز روب راهه صنم؟؟
فکر #سحر:صنم؟؟آ..فهمیدم..منو با همون دختره که تو بیمارستان دیدم اشتباه گرفته..صنم هه..چ اسمه داغونی..اق خدا حالا که اونو شبیه من کردی خب ی اسم بهتر بهش میدادی دیگه اه..
#پیمان:ببخشید..فکر کنم خیلی نگران به نظر میای صنم..همه ی اینا به خاطر داداش اهیله؟؟
#سحر:اره..ب خاطره اهیله کاری که اون با من کرد..
#پیمان:کاری که اون باتو کرد؟؟صنم اون کاره خوبی کرد برای همینه الان اون حالش اینجوریه خداروشکر که نجات پیدا کرد..صنم تو..
فکر #سحر:اوو شاید این اهیل همون کسیه که بدله من داشت براش گریه میکرد..
#پیمان:راستی تو..اینجا چیکار میکنی؟؟
منظورم اینکه تو کافه چیکار داری؟؟
#سحر:آ..خب من..آ..
فکر #سحر:اق خدا دارم شانسه طلاییمو به خاطره این پسره ی فضول از دست میدم!
خانوم پولداره و شوهرش اروم از کنار سحر رد میشن..
فکر #سحر:اق خدا اخه این پسر خوشگله از کجا پیداش شد دیگه😡هرچی رشته بودم پنبه کرد لعنتی..
#پیمان:الوو برای چی داری اونجا رو نگاه میکنی؟؟مگه اونارو میشناسی؟
#سحر:نه اصلا فقط نگاشون کردم..اِ من دیگه باید برم..
#نظر #کامنت😇
Read more
سلام عصر گرم تابستوني تون بخیر مهمونا که رفتن نشستم رو مبل یکمی خستگی بگیرم نمیدونم چرا یهو هوس چیز ...
Media Removed
سلام عصر گرم تابستوني تون بخیر مهمونا که رفتن نشستم رو مبل یکمی خستگی بگیرم نمیدونم چرا یهو هوس چیز کیک کردم هی با خودم گفتم این یه هوس کاذبه بهش اهمیت ندهولی نشد که نشد انواع و اقسام چیز کیک ها با قیافه هاي خوشگل تو ذهنم میگذشت ،پاشدم ساعتو نگاه کردم ساعت۴/۵بود و قرار بود که ساعت ۵ تا ۷ برقا بره عملا ... سلام عصر گرم تابستوني تون بخیر
مهمونا که رفتن نشستم رو مبل یکمی خستگی بگیرم نمیدونم چرا یهو هوس چیز کیک کردم هی با خودم گفتم این یه هوس کاذبه بهش اهمیت نده😂ولی نشد که نشد انواع و اقسام چیز کیک ها با قیافه هاي خوشگل تو ذهنم میگذشت ،پاشدم ساعتو نگاه کردم ساعت۴/۵بود و قرار بود که ساعت ۵ تا ۷ برقا بره عملا تو نیم ساعت هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم،خدا رو شکر کیک داشتیم ،خامه قنادی رو از فریزر در اوردم سه قاشق ازش کندم و بهمراه ۲ قاشق پنیر خامه ای ریختم تو میکسر بعد یه لایه از روی کیکم بردیم و ۱ قاشق نسکافه رو تو سه چهار قاشق آبجوش حل کردم و روی کیک دادم بعد از کرم پنیری روش مالیدم و اون لایه رویی کیک رو که بریده بودم رو تخته خرد کردم و ریختم روی کرم پنیری ،یخورده هم پودر نسکافه روش پاشیدم و یه مشت آلبالو از فریزر در اوردم چیدم روش به ساعت نگاه کردم ۴دقیقه به ۵ بود و من۴ دقیقه فرصت داشتم چای دم کنم ، تا چای سازو زدم و آبجوش ریختم تو قوری برقا رفت به ساعت نگاه کردم دیدم دقیقا ساعت پنجه با خودم گفتم چقدر همه چیزمون سر وقت و ان تایمه دریغ از ۱دقیقه تاخیر حداقل میذاشتید چایم دم بکشه بعد😂
*آیا برقا راس ساعت ۷ اومد؟ خیر
*آيا هوسم برطرف شد؟ تا حدودي😂
*اینقدر لایک های پست قبل کم بود که دیگه رقبت نکردم پست بعدیشو که درباره خمیر و ادویه گرم ماسالا بود بذارم
Read more
Kazan, Russia, Fifa World Cup 2018 خب حالا که همه چی تموم شده، بذارین براتون بگم دیروز چه بلایی سرمون ...
Media Removed
Kazan, Russia, Fifa World Cup 2018 خب حالا که همه چی تموم شده، بذارین براتون بگم دیروز چه بلایی سرمون اومد 🤣 ما چهار ساعت قبل بازی، دم استادیوم بودیم، یه غذایی خوردیم و با فن‌آیدی و بلیطهامون، وارد استادیوم شدیم (مرحله اول ورود به محوطه). حدود دو ساعت قبل بازی، سانی متوجه شد که بلیطش نیس! حالا فکر ... Kazan, Russia, Fifa World Cup 2018
خب حالا که همه چی تموم شده، بذارین براتون بگم دیروز چه بلایی سرمون اومد 🤣🙈 ما چهار ساعت قبل بازی، دم استادیوم بودیم، یه غذایی خوردیم و با فن‌آیدی و بلیطهامون، وارد استادیوم شدیم (مرحله اول ورود به محوطه). حدود دو ساعت قبل بازی، سانی متوجه شد که بلیطش نیس! حالا فکر کن دو ماهه این بلیطا رو با چنگ و دندون شهر به شهر نگه داشتیم، بعد یهو گم شه! تمام این مدت رو داشتیم دنبال بلیط، ازین باجه به اون باجه میرفتیم، اما کسی کمکی نمیکرد، و از طرفی طبق قانون فیفا کسی که بلیط نداره، نمیتونه وارد استادیوم بشه (مرحله دوم ورود به خود استادیوم)
.
دلیلشم این بود که انگار تو جام‌جهانی قبلی تو برزیل، اوضاع هردمبیل شده، افرادی که بلیط دیگری رو پیدا میکردن، میرفتن تو استادیوم و بعد کسی که بلیطشو گم کرده هم میذاشتن، وارد شه، یعنی دو نفر روی یه صندلی! اینه که تو این دفعه، خودسوزی هم میکردی، نمیذاشتن وارد بشی، یه چند تا هم ایرانی دیدم مثل سانی بلیطشونو گم کرده بودن، و بدبختا فحش چیزمیزدار میدادن!
.
نیم ساعت قبل بازی، من دیدم واقعا راهی نیست که سانی داخل استادیوم بشه، زدم زیر گریه، انقدر گریه کردم که داوطلبا دورمو گرفتن. خلاصه تا ده دقیقه قبل بازی داشتن دنبال راه حل میگشتن، اما نبود، بعد یه خانومه از سرپرستا، حال نذار منو دید و یه بلیط رندوم داد بهمون، پریدم بغلش کردم، و ماچ و فلان، خلاصه دقیقا موقع سرود ایران، وارد استادیوم شدیم.
.
خلاصه خواستم بگم همیشه هم مثل عکس تو تی‌وی و مصاحبه، خوش شانس نیستیم 😅🤣😍✋🏻
.

#russia #moscow #kazan #کازان
#مسکو #روسیه #روسیه_نامه #جام_جهانی_نامه
#جام_جهانی_روسیه #جام_جهانی #جام_جهانی_۲۰۱۸ #fifaworldcuprussia #fifaworldcup2018
Read more
قسمت بعد: داستان از نگاه لیام: نگهبان:لباساتونو در بیارین نایل:چی؟ نگهبان:فک نکنم حموم کردن ...
Media Removed
قسمت بعد: داستان از نگاه لیام: نگهبان:لباساتونو در بیارین نایل:چی؟ نگهبان:فک نکنم حموم کردن چیز عجیبی باشه! ما لباسامونو در اوردیم و اون ما رو به یه جای خیلی کثیف برد که چندتا دوش و یه صابون داشت اونجا تقریبا ۱۰ تا نگهبان داشت اونا دستای مارو باز کردن غیر از ما،۴ نفر دیگه هم اونجا بودن من ... قسمت بعد:
داستان از نگاه لیام:
نگهبان:لباساتونو در بیارین
نایل:چی؟
نگهبان:فک نکنم حموم کردن چیز عجیبی باشه!
ما لباسامونو در اوردیم و اون ما رو به یه جای خیلی کثیف برد که چندتا دوش و یه صابون داشت
اونجا تقریبا ۱۰ تا نگهبان داشت
اونا دستای مارو باز کردن
غیر از ما،۴ نفر دیگه هم اونجا بودن
من صابونو برداشتمو گفتم:این دیگه چیه؟من سگمو هم با این نمیشورم!
یه زندانی که اونجا بودو بلوند بود گفت:اوه ببخشید یادمون رفت بپرسیم چجور حمومی دوست دارین!
هری دوش رو باز کردو رفت زیرش ولی یهو جیغ کوچولو زدو گفت:اوه این خیلی سرده!
اون ۴ تا به ما خندیدن و من دستامو از عصبانیت مشت کردم،زین که کنار من بود دستمو گرفت و یه جوری نگاهم کرد که ارومم کنه(زیااااامممم🔫🔫🔫😭😭😭)
من برای اینکه نزارم اونا مسخرمون کنن رفتم زیر دوش،با اینکه خیلی سردو بد بود خودمو شستم
لویی هم کارش تموم شده بود ولی وقتی خواست بره پاش لیز خورد و افتاد
اونی که بلوند بود گفت:اوه عزیزم دردت گرفت؟
من دستمو مشت کردمو کوبوندم توی صورتش
اون افتاد زمین و از تو دهنش خون میومد
نگهبانا اومدن مارو جدا کردن و یکیشون با ته اسلحه زد توی کمرم و من افتادم زمین
بقیه پسرا شروع کردن به زدن نگهبانا
من واقعا نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته!
درد کمرم نمیذاشت که درست اتفاقای اطرافمو بفهمم
فقط فهمیدم دوتا نگهبان بهم دستبند زدن و منو بردن
قبل از اینکه از اونجا برم،کسی که بهش مشت زده بودم گفت:این کارتو تلافی میکنم
منم بهش نیشخند زدم
مارو بردن توی جاهایی که قبلا بودیم
نگهبان:تا فردا حتی حق اب خوردن هم ندارین،اگه یه خطای دیگه ازتون سر بزنه تاوان بدی میدین
خودمو انداختم روی تخت و خوابم برد
..............
چشمامو باز کردم
از پنجره ی کوچیکی که اونجا بود نوری نمیدیدم
پس شب شده!
صدای باز شدن قفل در رو شنیدم
مگه اینا نگفتن که به ما غذا نمیدن؟!
وقتی در باز شد اون پسر بلوند رو دیدم
چاقوی توی دستش برق میزد
از جام با ترس بلند شدم
_هیچکس نمیتونه حتی با صدای بلند با من حرف بزنه چه برسه که بخواد منو بزنه!
اون نیشخند زد و اومد سمتم
من عقب عقب رفتمو خوردم به دیوار
با ساق پام زدم وسط پاش و اون افتاد زمین
افتادم روش و تلاش کردم که چاقورو ازش بگیرم
اون یه مشت زد توی صورتم و وقتی من خواستم همین کارو کنم یه درد بدی توی پهلوم احساس کردم
یه لحظه صبر کردمو دستم روی جایی که درد میکرد گذاشتم
دستم خونی شد
افتادم روی زمینو اون فرار کرد
چشمام تار میدید
حتی نمیتونستم داد بزنم
فقط از درد یه صداهایی از دهنم بیرون میومد
کم کم از هوش رفتم
Read more
• پشنبه‌بازار رو تو گوگل سرچ کردم دیدم استریت ویو هم داره یهو پرت شدم وسط محله،عین بازی‌های کامپیوتری، بدون صدا، ساکت و آروم، انگار دهنمو بسته بودن و نمیتونستم جواب “سلام حسین آقا”ی سیدحسن ماهی فروش رو بدم، فقط مجبور بودم جاهایی رو برم که گوگل بهم میگفت، رفتم تو پارک راه رفتم ولی من میخواستم برم ...
پشنبه‌بازار رو تو گوگل سرچ کردم دیدم استریت ویو هم داره یهو پرت شدم وسط محله،عین بازی‌های کامپیوتری، بدون صدا، ساکت و آروم، انگار دهنمو بسته بودن و نمیتونستم جواب “سلام حسین آقا”ی سیدحسن ماهی فروش رو بدم، فقط مجبور بودم جاهایی رو برم که گوگل بهم میگفت، رفتم تو پارک راه رفتم ولی من میخواستم برم تا ته اون کوچه و بپیچم توش برم خونمون اما نمیشد، سعی کردم با گوشی زووم کنم شاید بشه اما نشد، دهنم بسته بود و نمیتونستم داد بزنم آقا من اومدم...
.
#خاکبرسردلتنگی
#خاکبرسرغربت
#خاکبرسرزندگی
#خاکبرسرتکنولوژی
Read more
آیا می‌دانید که دکمه فیلترینگ کجاست؟! نمیدونید دیگه! همه‌تون از من بپرسید تا بگم! بپرسید دیگه! ...
Media Removed
آیا می‌دانید که دکمه فیلترینگ کجاست؟! نمیدونید دیگه! همه‌تون از من بپرسید تا بگم! بپرسید دیگه! حالا همه نپرسیدن نصف هم بپرسن کافیه! می‌دونم سرتون شلوغه، به یک چهارم هم می‌گم! یک هشتم! نه؟! اصن من که می‌دونم شما ته دل‌تون می‌خواد و روتون نمی‌شه پس می‌گم! راستش تلگرام و اینجور چیزا برای من و ... آیا می‌دانید که دکمه فیلترینگ کجاست؟! نمیدونید دیگه! همه‌تون از من بپرسید تا بگم!

بپرسید دیگه! حالا همه نپرسیدن نصف هم بپرسن کافیه! می‌دونم سرتون شلوغه، به یک چهارم هم می‌گم! یک هشتم! نه؟! اصن من که می‌دونم شما ته دل‌تون می‌خواد و روتون نمی‌شه پس می‌گم!

راستش تلگرام و اینجور چیزا برای من و شما مهم نیست، ولی برای بعضیا مهمه! واسه همین دکمه فیلترینگ رو مثل دکمه شلیک بمب اتم همیشه چندجا نصب می‌کنن که در مواقع اضطراری بزنن

یکی از جاها منزل وزیر ارتباطه که به محض حمله سایبری سریعا پاسخ فیلتری بده! اما از قضا چون جا کم بوده دکمه رو بغل کلید برق دششویی گذاشتن!

خب پیش میاد دیگه! وزیر جوان که شب سختی رو پشت سر گذاشته کورمال کورمال دس میکشه که چراغ و بزنه اشتباهی دکمه فیلتر و میزنه و میره تو کارش و میکنه!

اما پیام‌رسان داخلی!

زدم رو ایتا، گفت شما؟! خودم و معرفی کردم و گفت پیامک تایید میزنیم. دو ساعت وایسادم پیام نیومده دوباره زدم میگه مگه کوری نمیبینی سرم از صبح شلوغه؟ عذرخواهی کردم. گفتم چه کنم؟ گفت مگه تو درخشان نیستی؟ گفتم خب، گفت صب بخیر عشقم‌ها رو با اس ام اس بگو، "عزیزم الان چی تنته ببینم"ها رو هم با ایمیل حل کن دیگه

رفتم سروش! پیام داد الان سرم شلوغه، صبح بخیر عزیزم و عشقم سلام هات رو گفتم، میمونه چارتا خبر که بزن شبکه خبر الکی وقت مردم و نگیر!

گفتم جسارته ولی الان به کیا پیام دادی؟ گفت از روی دفترچه تلفن به "تنها عشقم یک" تا "تنها عشقم دوازده" و "سیدمحمود رضوی تهیه کننده" پیام دادم! پرسیدم اون چرا؟! گفت جلوی مردم میگم اسم کیو رضوی ذخیره کردیا! گفتم به تنها عشقم شش نباید پیام میدادی! قهرم باهاش! گفت دیشب تو پیامهاش به دوستش گفت که میدونه اشتباه کرده! منم دیدم تنبیه شده گفتم این بچه بازی رو تموم کنید.

ترانه مربوطه
یه وقتایی اینقدر سرعت کمه
که شک می کنم به تو و مکس تو
یه روزایی فک می کنم آخرش
سروش میفرسته برام عکستو

پ‌ن یک
تلگرام از صب را نمیره! هل بدین

پ‌ن دو
اعیاد شعبانیه مبارک باد

پ‌ن سه
فردا یه پست خیریه داریم خیلییییییییییی مهمه! پولاتون و جمع کنید

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #تلگرام #سروش #ایتا #اول_صب #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_یه_پیام_رسان_بخرم_که_فقط_خودمون_دوتا_باشیم #با_عطا #با_بقیه #با_برادرا #برادرا #ای_وای_برادرا #بالا #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_باید_کم_کم_خبر_تلگرام_را_به_او_بگوید_ولی_حواسش_نیس_یهو_میگوید #بیچاره_پسره #کلی_کانال_به_درد_بخورش_پرید #آماده_سفر_باشید #ومن_الله_التوفیق
Read more
* آقا راستش از اولشم ما آدمی بودیم که توو عمل انجام شده قرار میگرفتیم, و الا از همون باری که گفتیم دیگه ازین به بعد این پشت دست اینم داغ, قرار بود حواسمون به دلمون باشه, ینی یه جورایی بنا بود چار قفله ش کنیم, آقا خدا میدونه توو همین حس و حالا و فکر و خیالا بودیم که یه آن به خودمون اومدیم دیدم نشستیم رو صندلی ... *
آقا راستش از اولشم ما آدمی بودیم که توو عمل انجام شده قرار میگرفتیم, و الا از همون باری که گفتیم دیگه ازین به بعد این پشت دست اینم داغ, قرار بود حواسمون به دلمون باشه,
ینی یه جورایی بنا بود چار قفله ش کنیم,
آقا خدا میدونه توو همین حس و حالا و فکر و خیالا بودیم که یه آن به خودمون اومدیم دیدم نشستیم رو صندلی گوشه سالن و خیره به زمین واسش درد دل میکنیم و اونم سراپا گوش,
آقا اصن بار اولی که کنار همون میز گوشه سالن, وسط درددلامون یهو دستمونو گرف توو دستش, ناخداگاه چشممون افتاد به همون داغ پشت دستمون, اون لحظه کسه دیگه یی اونجا نبود که شاهد بگیریمش, ولی خو خدا یادشه, به رو خودش نمیاره,
یه نگا به داغه کردیم یه نگا به دلمون, دیدیم خداییش بیمعرفتیه طرف دله رو نگیریم, آقا نمیدونی با چه بغضی ذل زده بود توو چشامون,
گذشت....
آقا الان چن وقتیه داغ پشته دسته تا یه گوشه گیر میارتمون چپ چپ نگا میکنه و زیر لبی میگه یادته؟ یادته میگفتم نکن, بیا, الان خوب کردی طرف دلو گرفتی؟
سرمونو میندازیم پایین, چیزی نداریم بگیم.
آقا کلی حرف داریم که بزنیما ولی خب حوصله یی نمونده دیگه, خسته ییم....
آقا این روزا حالمون خوش نی..
#سیگار_داری؟
Read more
عکس #بله_برون نبینیم باهم؟<span class="emoji emoji1f60d"></span> شبی که بله برونم بود وقتی داشتم میخوابیدم و سنگینی حلقه‌مو تو دستم حس ...
Media Removed
عکس #بله_برون نبینیم باهم؟ شبی که بله برونم بود وقتی داشتم میخوابیدم و سنگینی حلقه‌مو تو دستم حس میکردم، همش خداروشکر میکردم و به این فکر میکردم اون روز قشنگترین روز عمرم بود.. تصور خاصی از بله برون نداشتم. توی بله برون کسی نبودم و فامیل نزدیکی نداشتیم که دیده باشم و زیاد رسوماتش رو نمیدونستم... ... عکس #بله_برون نبینیم باهم؟😍
شبی که بله برونم بود وقتی داشتم میخوابیدم و سنگینی حلقه‌مو تو دستم حس میکردم، همش خداروشکر میکردم و به این فکر میکردم اون روز قشنگترین روز عمرم بود..
تصور خاصی از بله برون نداشتم. توی بله برون کسی نبودم و فامیل نزدیکی نداشتیم که دیده باشم و زیاد رسوماتش رو نمیدونستم... فقط میدونستم واسم حلقه میارن و بعدش ما رسما نامزد میشیم❤️ ..
ولی خانواده حسام کلی مراسم قشنگ داشتن، با خنچه رقصیدن و برام شعر خوندن، کله قند شیکستن و چادر بخت رو سرم انداختن و قیچی زدن🌸 این عکس واسه همون لحظه‌اییه که موزیک رو قطع کرده بودن و چادر رو سرم منتظر بودم پارچه رو قیچی بزنن.. تو سکوتی که فقط صدای قلبم رو میشنیدم یهو صدای اذون بلند شد و چنان قوت قلب و ارامشی بهم داد که ناخوادگاه این لبخند رو لبم نشست...💙بعدا که این عکسو دیدم باورم نمیشد کسی تونسته تو این لحظه انقدر قشنگ مارو موندگار کنه🌹
هنوزم با نگاه کردن بهش نیشم تا بناگوشم باز میشه😂🤦🏻‍♀️
📸: @iamalisadeghi 🌹 .
.
بعدا نوشت : عکس کامل لباسم تو پست های قبلی هست و لباس محلی نیست یه پیرهن گل گلیه چون عروس بهار بودم🙈 حسام اصالتا تهرانیه ولی در خصوص رسوماتشون دقیقا نمیدونم چطوریاس😅فکنم همه جا این رسم کله قند و چادر رو دارن دیگه🙈🤪
Read more
Doctor romantic 🏻‍⚕️🏻‍⚕️ This scene when she was singing by herself 🏻 Requested by @mahya.zhri #doctorromantic #yangsejong #yooyeonseok #seohyunjin #hansukkyu #kimminjae سریال دکتر رومانتیک 🏻‍⚕️🏻‍⚕️ اینو ما دخترا زیاد تجربه کردیم یک آهنگی رو میذاریم باهاش ... Doctor romantic 👩🏻‍⚕️👨🏻‍⚕️💓
This scene when she was singing by herself 😂👌🏻🎤
Requested by @mahya.zhri 🌸
#doctorromantic
#yangsejong
#yooyeonseok
#seohyunjin
#hansukkyu
#kimminjae
سریال دکتر رومانتیک 💉👨🏻‍⚕️👩🏻‍⚕️
اینو ما دخترا زیاد تجربه کردیم یک آهنگی رو میذاریم باهاش میخونیم و می رقصیم بعد یهو یکی وارد اتاقت میشه برای خودم پیش اومده که میگم 😅😂💃🏻
این سریال تو ژانر پزشکی خیلی قشنگ بود بعد برای من یک وقفه ی طولانی پیش اومد بقیه اش رو ندیدم بیشتر قسمت هاشو دیدم یادم نیست تا قسمت چند ولی دیگه حوصلم نگرفت بشینم پاش و ادامه اش رو دانلود کنم 😐🤷🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
صرفا به خاطر موضوع پزشکی خاصی که داشت دوست داشتم کاپل اصلی سریالو وگرنه اصلا دوست نداشتم هیچگونه شیپی نمیشد بکنم دوتاشونو بازیگر زن سریال مورد علاقه ی من نیست اصلا 😬😁✋🏻
اینکه بعد این سریال با یانگ سه جونگ هم بازی کرد از عجایب بود اختلاف سنی زیادشون به کنار کلا بازیگر مورد علاقم نیست سریالاشو نمیبینم این سریال هم اولین بار بود میدیدمش و اصلا به دلم ننشست!😊😂👐🏻
کلا بازیگر زن برای من نقش کلیدی داره تو سریال اگه دوست نداشته باشم اون سریالو نمیبینم حتی اگه بازیگر مردشو خیلی دوست داشته باشم همچین آدمی ام من!🌝😂🙈
حالا شاید یک روزی این سریال به علاوه ی خیلی سریال دیگه که نیمه ی راه رهاشون کردم و ندیدم بشینم ببینم فعلا که نه البته شاید ببینم شایدم همون نصفهه باشه دیگه!😜🌚😄
چقدر حرف زدم 😅
ویدیوی درخواستی از فالوور عزیز @mahya.zhri 🌷
Read more
خاطره بازی سریال (( دلنوازان )) سال ۱۳۸۸ . . امشب وقتی گلچین سکانس های مربوط به خودم در سریال دلنوازان رو داشتم تو اینترنت می دیدم رفتم به اون سال ها ... چند دقیقه ایی غوطه ور بودم تو افکارم، خاطراتم ...حسِ شیرینی بود... جذاب بود... جدید بود... اینکه یهو زندگیم عوض شد... . . چند سکانس رو هم ... خاطره بازی سریال (( دلنوازان ))
سال ۱۳۸۸
.
.
امشب وقتی گلچین سکانس های مربوط به خودم در سریال دلنوازان رو داشتم تو اینترنت می دیدم رفتم به اون سال ها ... چند دقیقه ایی غوطه ور بودم تو افکارم، خاطراتم ...حسِ شیرینی بود... جذاب بود... جدید بود... اینکه یهو زندگیم عوض
شد...
.
.
چند سکانس رو هم تو قسمت IGTV پست کردم
Read more
‌ رفتم یه رستوران ژاپنی و سوشی سفارش دادم. ‌ اصولن آدم سوشی‌خوری نیستم و تا حالا دو سه بار امتحانش ...
Media Removed
‌ رفتم یه رستوران ژاپنی و سوشی سفارش دادم. ‌ اصولن آدم سوشی‌خوری نیستم و تا حالا دو سه بار امتحانش کردم ولی خب اون روز یهو وسط تماشای مسابقات رقص هیپ‌هاپ هوس سوشی کردم و پیگیر این هوس شدم. ‌ سوشیم بعد از ده دقیقه حاضر شد و رفتم بیرون پشت یکی از میزهای پیاده‌رو بشینم و موقع بلعیدن سوشی‌هام آدم‌ها ...
رفتم یه رستوران ژاپنی و سوشی سفارش دادم.

اصولن آدم سوشی‌خوری نیستم و تا حالا دو سه بار امتحانش کردم ولی خب اون روز یهو وسط تماشای مسابقات رقص هیپ‌هاپ هوس سوشی کردم و پیگیر این هوس شدم.

سوشیم بعد از ده دقیقه حاضر شد و رفتم بیرون پشت یکی از میزهای پیاده‌رو بشینم و موقع بلعیدن سوشی‌هام آدم‌ها رو تماشا کنم.

همه‌ی میزها رو اسکن کردم و همه‌شون پر بودن. گفتم که، این روزها یالتا پر از مسافرهای تعطیلات تابستونیه.

یه میز بود که فقط یک نفر پشتش نشسته بود. یه چشم‌بادومی. رفتم سمتش و ازش پرسیدم
Can I sit here?

موافقت کرد و نشستم و خیلی زود فهمیدم که از چین اومده، فقط برای این فستیوال رقص. انگلیسیش خوب بود. خیلی هم شاکی بود که «اینجا به طرز عجیب و آزاردهنده‌ای هیچکس انگلیسی بلد نیست.» بهش گفتم:

- فکر کنم تنها رقصنده‌ی خارجی (خارج از شوروی منظورمه) این فستیوال هستی.

- غیر از خودم فقط یک اسرائیلی دیدم که از بچه‌های روس نباشه.

- پسر! همه راه از چین اومدی برای Yalta Summer Jam؟ دمت گرم. می‌رقصی؟

- آره. ما یک گروه* بودیم و از یوتیوب با این فستیوال آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم که بیایم. ولی ویزای همه‌شون رد شد و فقط به من ویزا دادن.

- عه؟ من فکر می‌کردم چین و روسیه رفیقن.

- آره ظاهرن. ولی خب گرفتن ویزای روسیه برای ما چینی‌ها سخته.

- چه جالب. وضعیت مشابهی داریم. ظاهرن از لحاظ سیاسی ایران و روسیه رفیقن و فازِ دشمنِ‌دشمنم‌دوست‌منه دارن با هم. ولی گرفتن ویزای اینجا برای ایرانی‌ها کار راحتی نیست.





‌‌* در ادبیات هیپ‌هاپ بهش میگن crew.
‌ ‌


‌‌ #جام_جهانی_سیزدهم ‌

‌ #جام_جهانی #روسیه۲۰۱۸ #سفر #سفرنامه #سفرنویس #بلاگر #سفرزندگی #روسیه #کریمه #یالتا
#yaltasummerjam #yalta #crimea
Read more
 #پست_ویژه همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان ...
Media Removed
#پست_ویژه همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان خوابیدم. همه یکصدا و با شمارش من بگید بلا به دور! یک... دو... سه... آفرین اما اتفاقات بسیار جالب تو همین بیست و چهارساعت افتاد. به محض ورود یه اس ام اس با این مضمون برام ارسال شد(عکس دوم) فهمیدم ... #پست_ویژه
همون طور که از طریق استوری ملاحظه کردید من دیروز عمل جراحی کوچکی داشتم و دیشب رو توی بیمارستان خوابیدم. همه یکصدا و با شمارش من بگید بلا به دور! یک... دو... سه... آفرین

اما اتفاقات بسیار جالب تو همین بیست و چهارساعت افتاد. به محض ورود یه اس ام اس با این مضمون برام ارسال شد(عکس دوم)

فهمیدم کار تمومه! یعنی عین چفیه و پلاکی که تو آژانس شیشه‌ای برای حاج کاظم فرستادن این پیام هم واضح و روشن بود!

وارد اورژانس که شدم دیگه مریض‌ها رو به یه چشم دیگه نگاه می‌کردم! البته حس اونا هم تغییر کرده بود. رفتم پیش دکتر!

دکتر من و به تختم برد و تازه بازی شروع شد. هر پنج دقیقه یه مریض با کلی سیم و بند و بساط میومد و از مادرم میپرسید: حالش خوبه؟! دکترها هنوز قطع امید نکردن؟! ان‌شاءالله زودتر دکترها بگن ببینیم تکلیف مون چی می‌شه با میّت! راستی گروه خونی‌ش چیه؟

مجتبی هم در مورد کلیه‌ها توافق کرده بود! بابام گفته بود پونزده به بالا هرچی فروختی مال خودت! اونم صحبت از پنجاه تومن می‌کرد. می‌گفت مال یه رییس‌جمهور بوده که ده صبح می‌اومده پاستور ساعت دو بر می‌گشته!

بالاخره ما رو بردن اتاق عمل و طرف یه سوزن سه متری به کمر ما زد که بی حس بشیم. حالا من استرس داشتم خفه می‌شدم.

اونایی که می‌گن استرس نداره که یا همین الان سکوت می‌کنن یا با پشت دست می‌خوابونم تو اینستاگرام‌شون!

آقا بی حس شد و برید و دوخت و کار تموم شد و اومدیم ریکاوری از اونجا دیگه باغ وحش شروع شد! حتی من شنیدم بیمارستان از یکی دو نفر تو خیابون پول گرفته بود که بیان یه خرس واقعی ببینن!

از اتاق عمل که بیرون اومدم دیدم مادرم داره گریه می‌کنه! فهمیدم بابام سهم بلیط فروشی بیمارستان رو گرفته ولی سهم مامان رو نداده و اونم گریه می‌کنه! دایی و خاله هم اومده بودن کمک مامان ولی بابا با پول‌ها فرار کرده بود.

الانم کسی حاضر نیست پول ترخیص رو بده! بابا معتقده ولش کنیم به بیمارستان فشار میاد ولش می‌کنه! ولی مامان می‌گه ممکنه تو این نوسانات قیمت دلار یهو قلبش رو به قیمت بفروشند!

ترانه مربوطه
من سرگردون پاره
تو رو دکتر می‌دونسم

پ‌ن یک
الان یه مورفین زدم اون بالا بالاهام

پ‌ن دو
خدایی خانواده یه چیز دیگه‌س

پ‌ن
جاداره از فاضل چوپان جوری تشکر کنم که انگار نه انگار خانواده نشسته

#دو_یو #مرتضی_درخشان #رییس_جمهور #بیمارستان #بستری #عمل #اتاق_کثیف #پدر_مادر #تو_حاضری_برای_عشقمون_چیکار_کنی #من_حاضرم_کلیه_مو_به_تو_اهدا_کنم #غمگینم #چنان_پیرزنی_که_آخرین_سربازی_که_از_جنگ_می_آید_پسرش_است_که_مورفین_دوس_ندارد_و_درد_میکشد #ومن_الله_التوفیق
Read more
 #داستانِ_دلارِ_گران_و_شهرِ_بی_جانَماز چند روز پیش که جشن تولدم بود ،یکی از عزیزانم برایم  بادکنک ...
Media Removed
#داستانِ_دلارِ_گران_و_شهرِ_بی_جانَماز چند روز پیش که جشن تولدم بود ،یکی از عزیزانم برایم  بادکنک قرمزی که با گاز هلیوم پر شده بود خرید تا اومد بهم بدَش، از دستش در رفت و رفت آسمون گفتم فدای سرت خودم میرم یکی میخرم رفتم یدونه خریدم ده هزار تومن یه کم لجم گرفت چه خبره آخه پیش خودم گفتم کاش جای ... #داستانِ_دلارِ_گران_و_شهرِ_بی_جانَماز
چند روز پیش که جشن تولدم بود ،یکی از عزیزانم برایم  بادکنک قرمزی که با گاز هلیوم پر شده بود خرید
تا اومد بهم بدَش، از دستش در رفت و رفت آسمون
گفتم فدای سرت خودم میرم یکی میخرم

رفتم یدونه خریدم ده هزار تومن یه کم لجم گرفت چه خبره آخه
پیش خودم گفتم کاش جای بادکنک دوتا شورتِ نخی برام میگرفت

اومدم ت ماشین نشستم دیدم بجای صد هزار ریال ،ده هزار ریال کارت کشیدم
سریع از ماشین پیاده شدم رفتم مابقی پولِ طرف رو دادم

گذشت و گذشت تا امروز

دو ساعت پیش جلویِ بانک شهرِ شعبه نازی آباد وایسادم، اومدم ببینم چقد موجودی دارم که یه خانمِ جوان بهم گفت
آقا عابر بانکم مساله پیدا کرده لطف میکنید این هفتصد هزارتومن رو بگیری و از کارتتون برای مادر بزرگم بنام سعیده طرشتی همون مبلغ رو کارت به کارت کنید
اول مِن مِن کردم و پیش خودم گفتم پارسا، نگاه به ادکلن و تیپش نکن ،نکنه تراول هاش قلابی باشه

کاری ندارم، تا به خودم اومدم مسخِ بویِ ادکلنش شدمو،هفتصد تومن رو زدم به کارتِ مادر بزرگش
و هفتصد هزار دستی ازش گرفتم

گفتم خانمِ زیبا نکنه تراولا قلابیه
گفت:بخدا اصله
 تراولهایی که اونا هم بوی خوشِ عطر میدادندرو کمی توی نور گرفتم و تا حدودی خیالم راحت شد که اصله و خدافزی کردم

جلدی اومدم طلا فروشیِ رفیقم و پولهارو با دستگاهی که داشت چک کردم و خیالم راحت تر شد

اومدنی رفیقم از تایلند خبر داد پارسا انقد نیومدی که #دلار شد ۶۰۰۰ هزار تومن
گفتم چی میگی😔

در این بین صدایِ اس ام اس گوشیم بلند شد
یه نگاهی به حسابم انداختم و متوجه شدم بجای هفتصد هزارتومن،هفتاد هزار تومن واسه اون خانم زدم
بخدا راس میگم

اولش گفتم فردا میرم هر طور شده از طریق همون بانکی که پولوو کارت به کارت کردم،شماره کارتِ طرف رو پیدا میکنم
اما یهو نمیدونم چرا نیشم تا بناگوش باز شد
پولهایِ خوشبو رو نگاهی کردم و وارد شیرینی فروشیِ بالدی بال شدم

یک کیلو شیرینی تر خریدم و باز خندیدم😈

گاه پیش خود فکر میکنم اگر دولتمردانم با چنین شتابی در به فلاکت رساندن مردم پیش روند
تا چند سال آینده جانمازی  در هیچ خانه ای یافت می نَشود
#پارسا_احمد
#پی_نوشت:بادکنکِ هلیومی فقط چند ساعت دوام آورد و گیر کرد به شاخه درخت و بِ..ا رفت.
پولم احتمالا واریز نکنم🤔

شبتون به مهر♡

#amazing #naturelover #tagstagram #liveoutdoors #travelgram #sunset #traveler #igtravel #bestvacations #instagram #akkas #nature #عکاسی #همدان #ایران #natural #land #gilan #photography #aks #natureaddict #comeseegilan #top_masters #محیط_زیست #عکاسان_ایرانی #جنگل_نوردی #
Read more
. چند روزه که یه گلو درد و گوش درد عجیبی دارم و کلاس پنج‌شنبه‌م رو با بی‌حالی و بی‌حوصلی سر کردم و وقتی ...
Media Removed
. چند روزه که یه گلو درد و گوش درد عجیبی دارم و کلاس پنج‌شنبه‌م رو با بی‌حالی و بی‌حوصلی سر کردم و وقتی اصلن نتونستم کلاس جمعه رو برم، زنگ خطر نرسیدن به برنامه‌هام توی مغزم دیلینگ دیلینگ کرد و در راستای احترام به جسم و جان و سریع‌تر خوب شدن و این داستانا تصمیم گرفتم برم درمانگاه. یه درمانگاه خالی، یه ... .
چند روزه که یه گلو درد و گوش درد عجیبی دارم و کلاس پنج‌شنبه‌م رو با بی‌حالی و بی‌حوصلی سر کردم و وقتی اصلن نتونستم کلاس جمعه رو برم، زنگ خطر نرسیدن به برنامه‌هام توی مغزم دیلینگ دیلینگ کرد و در راستای احترام به جسم و جان و سریع‌تر خوب شدن و این داستانا تصمیم گرفتم برم درمانگاه. یه درمانگاه خالی، یه دکتر بیکار که مگس می‌پروند و من که رفتم نشستم روی صندلی و داشتم توضیح می‌دادم که یهو دکتر یه نگاهی به عمق گلوم کرد و گفت
-لوزه‌ته (و شروع کرد به نوشتن)
-آقای دکتر اگه می‌خواید آمپول بنویسید ننویسید‌ها، من نمیزنم. -خُب. به داروی خاصی حساسیت داری؟
-نه فقط داروی قوی برام ننویسید بدنم خیلی ضعیفه.
-سرفه هم می‌کنی؟
-نه. دکتر خوب چمه؟ چی نوشتید واسم؟
همونا که دوس داری. به سلامت.
داروهامو که از داروخانه گرفتم دیدم یه #آزیترومایسین نوشته که فیلو از پا می‌ندازه. با یه شربت ضد سرفه!
دو روزه به خاطر خوردن دو تا از این کپسول‌های کوفتی کلا جای من توی دستشویی‌ه. یه بلایی سرم آورده که درد گلو یادم رفت.
آقای دکتر نمی‌مردی اگه یه توضیحی بدی
نمی‌مردی اگه وقتی من میگم گوشم درد می‌کنه با اون وسیله‌ی کوفتی یه نگاهی به گوشم بندازی
به خدا ماها دکتر نیستیم ولی تحصیل کرده‌ایم، چهارتا دارو می‌شناسیم، یه چیزایی سرمون میشه بهمون بگید، واسمون توضیح بدید، وقت بذارید.
#سرماخوردگی
Read more
. پلی... از جشن تولد که برگشتیم نسرین گفت: «کادوی ملیحه رو دیدی؟! یه دست استکان نعلبکی شکسته آورده چقدم فیس و افاده اومد موقع بازکردنش» همینطور که لباسامو عوض میکردم گفتم: «نه، حواسم نبود.» گفت: «آبجیش ولی خیلی با سلیقه س، دیدی کیف دستیشو با کفشاش چه قشنگ ست کرده بود؟!» گفتم: «نه راستش، حواسم ... .
پلی...
از جشن تولد که برگشتیم نسرین گفت: «کادوی ملیحه رو دیدی؟! یه دست استکان نعلبکی شکسته آورده چقدم فیس و افاده اومد موقع بازکردنش» همینطور که لباسامو عوض میکردم گفتم: «نه، حواسم نبود.» گفت: «آبجیش ولی خیلی با سلیقه س، دیدی کیف دستیشو با کفشاش چه قشنگ ست کرده بود؟!» گفتم: «نه راستش، حواسم نبود». یکم مکث کرد و باز گفت: «فائزه رو میشناختی؟! اون دختر قد بلنده، همش با ملیحه جیک جیک میکرد، امریکا طراحی لباس خونده، لباسشو خودش طراحی کرده بود، به نظرم چندان هم قشنگ درنیومده بود، دیدی لباسشو؟!» لم دادم روی مبل گفتم: «نه، حواسم نبود» نسرین عصبانی شد گفت: «حواست کجا بود پس تو؟! هی حواسم نبود حواسم نبود» گفتم: « من، راستش، ندیدم اونارو اصلا، من حواسم بیشتر پیش شما بود، به آبی لباست که به موهای تو میومد چقدر، البته بارها به خودتم گفتم، شما گونی هم بپوشی بت میاد ولی ست کردن دستبندت با رنگ لباست واقعا ایده معرکه ای بود. یه چندباری اصلا نشناختمت، حتی تا چند قدمیت اومدم که بهت بگم خانوم ببخشید، شما چی میخوری انقد قشنگی؟! ولی یهو سرتو برگردوندی دیدم عه، اینکه نسرینه، آبی دریا پوشیده چیکار؟! نمیگه باد میاد موج میندازه تو پیرهنش یه جماعت غرقش میشن؟! بی ملاحظه ای تو چقد آخه دختر»
.
#محمدرضا_جعفری
.
#پازل_بند #puzzle_band #puzzleband ❤
کانال تلگرام ما رو دنبال کنید.
لینک عضویت در بیو ❤
Read more
<span class="emoji emoji1f495"></span> . چنددقیقه_احساس_لذتِ_رویانخونیدازدست_رفته هوالعشــــ<span class="emoji emoji2764"></span>ــق <span class="emoji emoji1f495"></span> اوایل ازدواجتونـــه یه ...
Media Removed
. چنددقیقه_احساس_لذتِ_رویانخونیدازدست_رفته هوالعشــــــق اوایل ازدواجتونـــه یه ناهار ساده درست ڪـردی و اومدید پیڪ نیڪ. زیرانداز پهن میڪنـےومیشینـےروش اونم درگیرروبه راه ڪردن ذغالابرای دَم ڪردن چای ذغالیـــه دیشبش بارون اومده و زمین یڪمےگِله..😶 _ سیــــــدجان❣ بیا ... 💕
.
چنددقیقه_احساس_لذتِ_رویانخونیدازدست_رفته

هوالعشــــ❤ــق
💕
اوایل ازدواجتونـــه
یه ناهار ساده درست ڪـردی و اومدید پیڪ نیڪ.
زیرانداز پهن میڪنـےومیشینـےروش
اونم درگیرروبه راه ڪردن ذغالابرای دَم ڪردن چای ذغالیـــه
دیشبش بارون اومده و زمین یڪمےگِله..😶

_ سیــــــدجان❣
بیا بشین فعلا، بعدا میری سراغ اون
_ نه باس درست شه
_ همه دستات سیاه شد .بیا دستتو بشور ،میوه پوست کندما... .
بلند میشه بیاد سمتت که سنگ کوچیک جلو پاشو نمیبینه ، پاش گیر میکنه و باصورت میره توگـِل

خیره و شوڪه بهش زل میزنی و یهو مثل بمب از خنده منفجر میشـے
باقیافه ڪج وڪوله پامیشه ..
_ اه اه اه....ببین چه گندی خوردم
عه نخنـــد❢ ....حرصمودرنیار بچه😐
_ وای
همین پیرهنت که تازه خریدیش
چقدم اتوش کردی و باذوق پوشیدی،
اول زندگیمون خوشتیپ باشـے...
_ باشه باشه خانوم بخند
بخند هی حرصمو درار...
شوهرت چِش خورده باید براش اسفند دود ڪنے.😵
💕
چادرتو جلوی صورتت نگه میداری و به خندیدن ادامه میدی
همینجور ڪه دکمه های پیرهنشوباز و غرغر میکنه...
_ یه جا دیدم آب هست
برم اونجا بشورم لباسمو...زشته باتی شرت نمیتونم برگردم...آستینش خیلی کوتاس
_ قبلش اون قیافتوبشور شبیه بستنی عروسڪــے شدی.❢
💕
مث بچه ها اخم میڪنه
_ سادات عزیزم اولاش خیلےخجالتےتربودیا....الان مسخرمون میڪنـے؟..
_ نه عاقااا من بیجا بڪنم
قربون قیافه ڪثیفت بشم
_ عه دس شمادردنڪنه
.
_ بیا یه عڪس سلفـےبندازیم
جون سادات
بیا یدونه بندازیم دوروز دیگه به بچه هامون نشون بدیم
یڪم میخندیم
_ همینم مونده دوروز دیگه با بچه هات بشینی بخندی
💕
بلند میشـےڪنارش میری وایمیسے
گوشیتو میگیری بالا...
_ بخند دیگه اخم نڪن ...
_ ازدست تودختر...هوووف مگ میشه بشمااخم ڪرد...
خاطره بستنـے عروسڪـے
_ بگو سیب...
_ سییییب...
چیــــــــــــڪ❣
. #عشق #عشق_مذهبی #عاشقانه #دختر #پسر #عاشقانه_مذهبی
Read more
بسم الله . با دردهاى دور و نزدیكم هماهنگم بد جور افسار جهان در رفته از چنگم آن قدر در تنهایى خود ...
Media Removed
بسم الله . با دردهاى دور و نزدیكم هماهنگم بد جور افسار جهان در رفته از چنگم آن قدر در تنهایى خود غرق هستم كه - آیینه میگوید برایش مایه ننگم دارم شبیه هشت ســالِ وحشت از دشمن با عقده هاى عده اى دیوانه میجنگم دل میبُرم از دوستان همدلِ دیروز دل میبَرَم از دشمانِ صاف و یكرنگم بگذار تا پشت ... بسم الله
.

با دردهاى دور و نزدیكم هماهنگم
بد جور افسار جهان در رفته از چنگم

آن قدر در تنهایى خود غرق هستم كه -
آیینه میگوید برایش مایه ننگم

دارم شبیه هشت ســالِ وحشت از دشمن
با عقده هاى عده اى دیوانه میجنگم

دل میبُرم از دوستان همدلِ دیروز
دل میبَرَم از دشمانِ صاف و یكرنگم

بگذار تا پشت سرم هى صفحه بگذارند
تا حك شود در ذهنشان معناى آهنگم

میترسم از روزى كه بشكافد سر یك دوست
با ضربه ى بى اختیار آخرین سنگم

از زندگى خیرى ندیدم، ساده میگویم:
این روزها تنها براى مرگ دلتنگم

#امید_صباغ_نو
_______________________________________________________
#برای_هیچ_کس
انگار که تکه ای از وجودم شده باشه تنهایی،مثل بچه م،مثل زنم،مثل کسی که دوستش دارم و عمریه که باهامه.
اخلاق های خاصی هم داره،زود ناراحت میشه گاهی که بعد از چند وقت به زور میبرمش مهمونی تا چند وقت از دست م ناراحته،باید دلداریش بدم براش آهنگ بزارم شعر بخونم تا حالش خوب بشه
خوب منم دوستش دارم،ولی خیلی خودخواهِ میگه فقط پیش من باش و جایی نرو
نمیگه،از رفتارش معلومه

جریان خیلی پیچیدس،میدونی چی میگم
شاید ی روز شاعر شدم تو چند تا مثنوی بهت بفهمونمش.
جریان عشق و عاشقیه دیگه میفهمی که چی میگم؟

همه چیز یهو شد
نفهمیدم
درست مثل ی عشق واقعی،اصلا نفهمیدم چی شد،چشمامو باز کردم دیدم تیکه از وجودمه...
با اینکه نه موی وحشی داشت
نه بوی چوب میداد
نه چشمای قشنگی داشت
شاید،نمیدونم شاید منم یکی مثل آقا جان رو داشتم بالاخره ی روزی قهر میکردم و میرفتم پیشش،حتی بعد شش سال
حالا احساس میکنم که قراره تا آخر عمر باهاش بمونم چون نه دایه ای هست که سر ماه از خونه امید برام خبر بیاره
نه آقا جانی که برم پیشش و اون ازم دفاع کنه،که چرا اینطوری کردی با بچم
باید تا آخرش با این عشق تلخ بسازم
_______________
#عکس
Read more
نمیفهمم.علاوه بر ﺍینکه کولر گاﺯی برقیه ، چهارشنبه سوﺭی هم سه شنبه‌ﺱ ! عجیبه وﺍلا دوسال پیش کوچه پس ...
Media Removed
نمیفهمم.علاوه بر ﺍینکه کولر گاﺯی برقیه ، چهارشنبه سوﺭی هم سه شنبه‌ﺱ ! عجیبه وﺍلا دوسال پیش کوچه پس کوچه های منیریه داشتم رد میشدم. چهارشنبه سوری بود. بعد یهو پیچیدم تو یه کوچه تا پیچیدم دیدم دوستان یه گاز پیکینیک رو عنایت کردن تو آتیش. مهلتی برای بازگشت نبود. خداروشکر فاصله ای مطمئن داشتم ولی چنان ... نمیفهمم.علاوه بر ﺍینکه کولر گاﺯی برقیه ، چهارشنبه سوﺭی هم سه شنبه‌ﺱ ! عجیبه وﺍلا
دوسال پیش کوچه پس کوچه های منیریه داشتم رد میشدم. چهارشنبه سوری بود. بعد یهو پیچیدم تو یه کوچه تا پیچیدم دیدم دوستان یه گاز پیکینیک رو عنایت کردن تو آتیش. مهلتی برای بازگشت نبود. خداروشکر فاصله ای مطمئن داشتم ولی چنان موج انفجاری به ما خورد که از اون به بعد در چند ناحیه بدنم هیچگونه پشمی دیده نشد.
خلاصه واسه خودتون جونتون ارزش نداره واسه جون بقیه ارزش قائل شیم‌. بخدا نود و شیش کم بدبختی ندیدیم توش. بگید بخندید برقصید مخ بزنید ولی آدم باشید

عکس از @ebi.zandi
Read more
ما توی اون #روستا گیر افتاده بودیم و ماشینمون به فاصله زیادی از آبادی و ماشین‌ هیچ جوره نمیخواست روشن ...
Media Removed
ما توی اون #روستا گیر افتاده بودیم و ماشینمون به فاصله زیادی از آبادی و ماشین‌ هیچ جوره نمیخواست روشن بشه... آتیش روشن کردیم و سعی کردیم کمک پیدا کنیم اما نشد، آتیش خاموش شد کم کم تاریک تر میشد و سردتر کوله پشتی و خواربار برداشتیم راه افتادیم رفتیم و رفتیم رسیدیم به جایی که بخاری رو میدیدم به خیالمون ... ما توی اون #روستا گیر افتاده بودیم و ماشینمون به فاصله زیادی از آبادی و ماشین‌ هیچ جوره نمیخواست روشن بشه... آتیش روشن کردیم و سعی کردیم کمک پیدا کنیم اما نشد، آتیش خاموش شد کم کم تاریک تر میشد و سردتر کوله پشتی و خواربار برداشتیم راه افتادیم رفتیم و رفتیم رسیدیم به جایی که بخاری رو میدیدم به خیالمون کسی هست نزدیکتر که شدیم با یه #چشمه_آبگرم مواجه شدیم دستمو بردم تو آب و احساس میکردم که پوستم داره کنده میشه... #کفشام درآوردم و پاهامو گذاشتم تو آب و گفتم خودت برو کمک بیار دیگه نمیتونم چند لحظه فقط صدای یه سوت می‌شنیدم و هیچ کنترلی نداشتم یهو به خودم اومدم دیدم دارم کنسرو لوبیا میخورم تصمیم گرفتیم کل شبو همونجا بمونیم تو چشمه. بوی گوگرد اذیتم می‌کرد و یه خاطره مسخره رو یادم آورد و براش تعریف کردم، وقتی بچه بودم مادربزرگم داشت باغ انگور سم پاشی می‌کرد منم زیر درخت گردو خوابیده بودم مادربزرگم اومد گفت تو متوجه بوی سم میشی گفتم نه، گفت این کیسه سمه گوگرد منم بوییدمش و چندروز گذشت و شاید هفته ها تا دیگه هیچ بویی احساس نمیکردم و وقتی غذاها میسوخت یا بوی ادکلن همه جا رو برمی‌داشت من نمیفهمیدم همه نگرانم بودن و بهم میگفتن کر بو،بعد از چند سال حس بویایی ام برگشت و الان خیلی حساسه و امون همه رو بریده و میگن ای کاش کربو میموندی... آسمون روشن و روشن‌تر میشد و هیچ صدایی نبود و من مطمئن بودم که شب گذشته نخوابیدم بلکه بیهوش شدم... راه افتادیم و تقریباً بهمون خوش گذشت و تجربه تکرار نشدنی بود، ‌تو راه یه موتوری دیدیم که مارو برد کافه اش و املت خوشمزه ای خوردیم و با استقبال گرم برامون کمک خبر کرد و گفت زندگی مام اینجوری میگذره دیگه غریبه میبینیم خوشحال میشیم... ساعت ده بود ماشین تعمیر شده بود و تو جاده با صدای بلند موزیک میرفتیم به سراغ یک ناکجای دیگر...
Read more
دوشنبه هفده آوریل<span class="emoji emoji1f352"></span>آقا دیروز یه اتفاق جالب تو لندن افتاد گفتم براتون تعریف کنم<span class="emoji emoji1f338"></span> ولی قبلش،..امروز ...
Media Removed
دوشنبه هفده آوریلآقا دیروز یه اتفاق جالب تو لندن افتاد گفتم براتون تعریف کنم ولی قبلش،..امروز دوشنبه «بنک هالیدی» تعطیل رسمی و آخرین روز تعطیلات طولانی «ایستر هالیدی» بود و ملت از فردا برمیگردن سرکار و زندگی و روز از نو و روزی از نو تو پستهای قبلی براتون گفتم «ایستر هالیدی» یه تعطیلات مذهبی ... دوشنبه هفده آوریل🍒آقا دیروز یه اتفاق جالب تو لندن افتاد گفتم براتون تعریف کنم🌸 ولی قبلش،..امروز دوشنبه «بنک هالیدی» تعطیل رسمی و آخرین روز تعطیلات طولانی «ایستر هالیدی» بود و ملت از فردا برمیگردن سرکار و زندگی و روز از نو و روزی از نو🌺 تو پستهای قبلی براتون گفتم «ایستر هالیدی» یه تعطیلات مذهبی هست و مربوط به قتل مسیح و عروجش به آسمانها و..ولی باور کنید یا نه،این تعطیلات اینجا به همه چی ربط داره بجز به مذهب!!با اینکه بجز شر و ور های عروج و مسافرت به فضا و../..ولی دستگیری و شکنجه و قتل وحشتناکش یک واقعیت و فکت و مستند تاریخی هست بدست رومی ها، نه کسی اینجا سینه زد، نه سیاه پوشید و نه حتی یه برنامه تلویزیونی و نه هیچ چیز دیگه... مثلا من دیروز داشتم روزنامه تایمز رو ورق میزدم یهو جلب توجهم شد که چرا حتی یه عکس یا یه ستون کوچیک تو این روزنامه نیست که من ببینم واقعا این داستان عروج چی بوده...گفتم شاید این روزنامه نداره و از روی کنجکاوی گاردین رو هم دیدم، روزنامه سان، ایندیپندنت، دیلی میل، دیلی میرور..ولی تو هیچکدوم حتی یک کلمه هم دراینمورد نبود که نبود!این کشور و این ملت عجیب از دین و مذهب رویگردان و بی خیالن و اینچیزا تو زندگیشون هیچ نقشی نداره و فقط بفکر عشق و حال و استفاده از «تنها چیز خوب مذهب»، تعطیلات مربوطه اش!!! هستن🌸 اون چیز جالب هم که گفتم دیروز تو لندن اتفاق افتاد این بود که «تسکو» یکی از فروشگاههای زنجیره ای اینجا دیروز یه کمپین تبلیغی راه انداخته بود که «گود فرایدی» یا جمعه خوب، که اینا به ایستر میگن، حتی خوبتر هم شده با آبجوهای نصف قیمت ما!!!! یه کشیش اعتراض کرده بود که این توهین به مسیح هست و مسیح کشته نشد بخاطر آبجو و... که من داشتم گوش میکردم به رادیوی ال بی سی لندن که اینو گذاشته بود به رای همگانی مردم لندن که ببینه آیا کس دیگه ای هم هست که موافق این کشیش باشه،... باور کنید خود مجری هم کف کرده بود که بعد از چهار ساعت برنامه و هزاران تلفن از مردم لندن، حتی یکنفر هم طرف کشیش رو نگرفت... حتی یکنفر!! اصلا مرده بودن همه از خنده...حالا به انگلیسی که نه، ولی به زبون خودمون همه میگفتن که خر لگدمون نزده که بیایم آبجو نصف قیمت رو ول کنیم و بیایم شر ور های تو رو بچسبیم که آخه که..هههه😂😂💕 یعنی عالی بود..اوکی آقا، بغیر از این داستانها، اینروزها لندن بخاطر تعطیلات؛خلوت و خوشگل و تر و تمیزتر هم بود..یه چندتا عکس و فیلم از جاده منتهی به محله ریچموند و کلیسای سنت جیمز در محله همپتون در غرب لندن براتون اینجا گذاشتم بینید..ممنون💕ا
Read more
 #طبیعت 🤩 ماکو هر تیکه از طبیعتش منو یاد یه نقطه از ایران میندازه. دشت‌های سبز و پهناورش منو یاد دشت‌های ...
Media Removed
#طبیعت 🤩 ماکو هر تیکه از طبیعتش منو یاد یه نقطه از ایران میندازه. دشت‌های سبز و پهناورش منو یاد دشت‌های گلستان میندازه، سرسبزی رودخونه‌هاش و ابشاراش یاد گیلان، کوهستانهاش به یاد کردستان ... یهو به خودم میام میبینم نه تو گلستانم و نه گیلان و نه کردستان. اینجا #آذربایجانه ! ... آذربایجانی که داره ... #طبیعت 🤩
ماکو هر تیکه از طبیعتش منو یاد یه نقطه از ایران میندازه. دشت‌های سبز و پهناورش منو یاد دشت‌های گلستان میندازه، سرسبزی رودخونه‌هاش و ابشاراش یاد گیلان، کوهستانهاش به یاد کردستان ... یهو به خودم میام میبینم نه تو گلستانم و نه گیلان و نه کردستان. اینجا #آذربایجانه ! ... آذربایجانی که داره هر لحظه منو بیشتر شیفته‌ی خودش میکنه که بشه اونجایی که یه تیکه از قلبمو واسه همیشه میون سرسبزی دشت‌هاش و صدای رودخونه‌هاش جا بذارم. اذربایجانی که تو یه لحظه بارون خیس خیست میکنه، باد میزنه و پروازت میده و همون لحظه افتاب غافلگیرت میکنه. اینجا بهاره، همون بهاری که هیچیش قابل پیش بینی نیست..☘️
📌سه عکس اول از #رود_ارس هستش ( به ترکی ؛ اراز)،همون رودی که ترکیه راه افتاده و به مرز ایران و ارمنستان میرسه و تا مرز و در نهایت به اذربایجان میرسه. یه ویدیو از سکوت و ارامشش تو استوری گذاشتم، ببینینش حتما🤩 📌 عکس چهارم از روستای #چاوقون که اصلا انتظار اینهمه سرسبزی نداشتم ازش😍 توی این مسیر جنگلی که مشخصه میشه انقدر پیش رفت تا به اون کانالای عکس‌پنجم رسید. رد کانال رو که ادامه بدین به یه ابشار میرسین که تو عکس اخر میبینیدش😍 از بکر بودنش، زیبا بودنش چی بگم؟ انقدر تو این سالها هرچی ابشار دیدم بسکه فضا سازی شده بود یا شلوغ بود که اصلا نتونستم حس طبیعیشو بگیرم و ازش لذت ببرم❤️و اینجا از نظر بکرموندن این طبیعتش، عالیه! 📌 دو تا عکس اخر #حاجی_لک_لک رو مشاهده میکنین😂 اینا تو روستایی که سکونت داریم (روستای خوک) واسه خودشون زندگی‌های دارن😍 اقا سهرابی میگفت، معمولا وسطای پاییز میرن و اسفند برمیگردن به روستا.. یه جوری اینا جدی رو تیر برقا واستاده بودن واسه خودشون که فک میکردی بابت پولی چیزی گرفتن😂
.
. ‎ #ماکوگرام #ماکو #ماکوگردی #بریم_ماکو #ماکوگرافی #سفرنامه_ماکو
#maku #Maku_Gram #visitmaku #trip2maku .
#صحرا_میره_سفر
#ماکو_نامه_صحرا
Read more
. یه هل دیگه... اَه درو بست! باورم نمیشه یه روز تو مترو بخوام منو هل بدن! استرس بی‌پولی و بیکاری کم ...
Media Removed
. یه هل دیگه... اَه درو بست! باورم نمیشه یه روز تو مترو بخوام منو هل بدن! استرس بی‌پولی و بیکاری کم بود، استرس «آیا می‌تونم سوار قطار شم یا حالا که سوار شدم، این ایستگاه می‌تونم پیاده شم؟» هم اضافه شده. اصلا مترو با زندگی من گره خورده؛ زندگی عاطفی، تحصیلی، کاری... چه شکست عشقیا که نخوردم (خب قطعا ... .
یه هل دیگه... اَه درو بست!
باورم نمیشه یه روز تو مترو بخوام منو هل بدن! استرس بی‌پولی و بیکاری کم بود، استرس «آیا می‌تونم سوار قطار شم یا حالا که سوار شدم، این ایستگاه می‌تونم پیاده شم؟» هم اضافه شده. اصلا مترو با زندگی من گره خورده؛ زندگی عاطفی، تحصیلی، کاری... چه شکست عشقیا که نخوردم (خب قطعا تو واگن ویژه بانوان برای من عشقش هم به وجود نمیاد). چه جزوه‌ها که تو مترو نخوندم. یه پیشنهاد مدلینگ هم داشتم که یه خانمه می‌خواست بام‌تل‌هاش رو روي موهام امتحان کنه.

مترو حتی تو انواع و اقسام خوابام هم حضور فعال داره. از کابوسِ جا موندن لای جمعیت یا نرسیدن به قطار تا فضاهای خیلی بی‌ربط. مثلا یه بار خواب دیدم دارم تو یه جنگل تاریک از دست زامبی‌ها فرار می‌کنم که یهو قطار وایستاد و این صدا پخش شد: با توجه به تابلوهای راهنما مسیر فرار خود را به درستی انتخاب کنید. از رویاهام هم می‌تونم به نشستن با لباس پرنسس‌ رو سکوی مترو اشاره کنم که یه قطار سفید با کلی صندلی خالی پیداش شد. تا اومدم سوار شم، در برای سکوی روبرویی باز شد و قطار پر شد.

ولی واقعا مترو یه سری رویاهام رو برآورده کرده. مثلا کی تو خواب هم می‌دیدید مترو بتونه نیاز روزانه ما رو تامین کنه؛ اگر اون نبود چطوری با لباس‌های الیاف گیاهی آشنا می‌شدیم؟ یا چطور می‌فهمیدیم یه نفر، بیست تومن فروش مغازه، پونزدهِ همکار رو می‌تونه بده پنج تومن؟! اصلا خودم بدون صرف وقت اضافه و با سفر تو سه راسته ۱ و ۲ و چهارِ مترو تونستنم کل جهیزیه‌ام رو بخرم بجز یخچال که اونم اگه شارژ کارتخوان فروشنده تموم نشده بود الان با خیال راحت فقط می‌نشستم و به دست و پا کردن داماد فکر می‌کردم.
Read more
به نظر من یکی از علائم بارز #کمبود_اعتماد_به_نفس نوعی بیماری است به نام #سندروم_این_ور_صورتم_خوشگل_تره ...
Media Removed
به نظر من یکی از علائم بارز #کمبود_اعتماد_به_نفس نوعی بیماری است به نام #سندروم_این_ور_صورتم_خوشگل_تره ! یعنی داری عکس می‌ گیری یهو جاشو عوض می‌کنه می‌گه نه اون ورم زشته! حالا تو هر چی نیگا می‌کنی هیچ فرقی نداره فقط خودش می‌فهمه! نتیجه این می‌شه که وقتی می‌ری توی پروفایل طرف همه‌ی عکساش انگار ... به نظر من یکی از علائم بارز #کمبود_اعتماد_به_نفس نوعی بیماری است به نام #سندروم_این_ور_صورتم_خوشگل_تره !
یعنی داری عکس می‌ گیری یهو جاشو عوض می‌کنه می‌گه نه اون ورم زشته! حالا تو هر چی نیگا می‌کنی هیچ فرقی نداره فقط خودش می‌فهمه!
نتیجه این می‌شه که وقتی می‌ری توی پروفایل طرف همه‌ی عکساش انگار کپی‌ پِیست شده، سه رخِ از اون ورش با لبای غنچه!🤪
شاید باورتون نشه اما توی‌بازیگرا هم هست، اینقدری که دیدم کارگردان مجبور شده میزانسن‌ش رو تغییر بده.
والا بلا این #تصویر_ذهنی شماست دوست عزیز، واقعیت نداره! واقعیت اینه‌که بالاخره همه از هزار زاویه صورت‌تونو می‌بینن.هرجوری که هستی خاص و منحصر به فردی.
#اعتماد_به_نفس_داشته_باشیم
دوستایی‌تونو که این سندروم رو دارن تگ کنین، بلکه کمکی شه 😁.
Read more
بعضی وقتا تو بعضی موقعیتها، شاهد صحنه هایی هستی که هی با خودت همه ی عزیزانت رو نام می بری که کاش اونام بودن و این لحظه رو تجربه می کردن ...مثل این صحنه... انگار داشتم صحنه ای از بهشت رو می دیدم و می خواستم تو ذهنم هیچ کدوم از عزیزانم از قلم نیفتن! ولی یهو با خودم فکر کردم وقتی خدا داره این زیبایی بی حدومرز ... بعضی وقتا تو بعضی موقعیتها، شاهد صحنه هایی هستی که هی با خودت همه ی عزیزانت رو نام می بری که کاش اونام بودن و این لحظه رو تجربه می کردن ...مثل این صحنه... انگار داشتم صحنه ای از بهشت رو می دیدم و می خواستم تو ذهنم هیچ کدوم از عزیزانم از قلم نیفتن! ولی یهو با خودم فکر کردم وقتی خدا داره این زیبایی بی حدومرز رو نشونت می ده و بهت نشون می ده چقدر قدرت داره ، تو چرا رویاهاتو با حدومرز می بندی؟ تو رویات به این فکرنکن که ای کاش این و اون بودن ! ای کاش همه ، همه ، همه بتونن این زیبایی و عظمت و لذت رو تجربه کنن ! ای کاش همه بتونن بدون نگرانی از اینکه ملیتشون چیه و چقدر پول دارن و چه مذهب و تفکری دارن ... به هرجا که می خوان سفر کنن و شاهد اینهمه زیبایی و آرامش باشن ؟ به قول دوستی ، وقتی می خواد از عشق خدا به بنده هاش حرف بزنه ، می گه؛ مهربانترین و عاشق ترین مادرها در مقابل عشق خدا به بنده هاش سنگدل ترینن! مگه می شه مادری نخواد آرزوی فرزندشو‌براورده‌کنه؟ حتی اگه نتونه در عمل ، ولی تو رویاهاش بهترینها رو براش می سازه! حالا خدا با اینهمه لطافت و عشقی که به ما داره و اینهمه قدرت که هیچ‌چیز بدون اراده ی اون انجام نمی شه ، مگه می شه ما چیزی ازش بخواییم و بهمون نده؟ برای همه آرزو کردم داشتن چنین آرامشی رو ❤️
Read more
بعد تقریبا دوسال از اکران انیمیشن درجستجوی دوری موفق شدم این انیمیشن رو ببینم البته زودتر از اینها ...
Media Removed
بعد تقریبا دوسال از اکران انیمیشن درجستجوی دوری موفق شدم این انیمیشن رو ببینم البته زودتر از اینها میخواستم ببینم ولی هر دفعه به یه دلیلی نمیشد واقعا چقدر زود عمرمون میگذره اصلا باور نمیشد رفتم تو سایت ویکی پدیا دیدم درجستجوی نمو قسمت اول این انیمیشن 15 سال پیش اکران شده بود من فکر میکردم نهایتا ... بعد تقریبا دوسال از اکران انیمیشن درجستجوی دوری موفق شدم این انیمیشن رو ببینم البته زودتر از اینها میخواستم ببینم ولی هر دفعه به یه دلیلی نمیشد
واقعا چقدر زود عمرمون میگذره اصلا باور نمیشد رفتم تو سایت ویکی پدیا دیدم درجستجوی نمو قسمت اول این انیمیشن 15 سال پیش اکران شده بود من فکر میکردم نهایتا برای 10 سال پیش باشه وای یادم نمیرم وقتی در جستجوی نمو اکران شد چه سرصدای تو جهان کرد و تا چندین سال پرفروش ترین انیمیشن تاریخ سینما بود و من برای دیدنش لحظه شماری میکردم و بلاخره در یکی از روزهای عیدنوروز شبکه پنج(شبکه تهران)به رسم همیشگی که در روزهای تعطیل ساعت 13:30 دقیقه فیلم سینمای میده، منتظر بودم ببینم چه فیلمی پخش میکنه که یهو به جای فیلم انیمیشن پخش کرد اونم این انیمیشن که جدید بود اصلا شوکه شده بودم و تا آخر میخکوب تلویزیون شدم
در جستجوی دوری خوب بود ولی من هنوز اون شاهکار 15 سال پیش (در جستجوی نمو) رو دوست دارم 💜😍 و به نظرم زیباترین انیمیشن تاریخ سینماست

عکس نوشت: عاشق این سکانس و عکسم😁این ماهی رو یادتونه توی درجستجوی نمو؟خیلی باحاله یعنی عاشق دندون هاشم😅گودزیلا هم اینجوری نیست😂😂
حالا میدونستید این ماهی واقعیه؟
اسمش (ماهی ماهیگیر) هست به وسیله اون چیزی که بالای سرشه و مثل چراغه، نظر طعمه خودش رو جلب و بعد شکارش میکنه و از همه جالبتر یه سری موجود زنده دیگه روی سرش هستن که نور این چراغ رو تأمین میکنن
این اطلاعات رو یکی از دوستان که در زمینه ماهی تحقیق میکنه بهم داد
Read more
 #روایتگری_شهدا سلام در سالروز وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها می خوام از #ام_البنین_های_ایران ...
Media Removed
#روایتگری_شهدا سلام در سالروز وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها می خوام از #ام_البنین_های_ایران براتون بگم: . *مادرِ #شهیدحسن_صفرزاده حسن دانشجوی پزشکی بود و تک پسر خانواده رفت جبهه و شد چون توی معرکه ی جنگ شهید شده بود ، نیازی به غسل و کفن نداشت و با همون لباس خونی دفنش کردند وقتی شهید ... #روایتگری_شهدا
سلام
در سالروز وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها می خوام از #ام_البنین_های_ایران براتون بگم:
.
*مادرِ #شهیدحسن_صفرزاده
حسن دانشجوی پزشکی بود و تک پسر خانواده رفت جبهه و شد
چون توی معرکه ی جنگ شهید شده بود ، نیازی به غسل و کفن نداشت و با همون لباس خونی دفنش کردند
وقتی شهید رو گذاشتند توی قبر ، مادرش گفت : خودم می خوام برم توی قبر و برای بچه ام تلقین بخونم
مادر وارد قبر شد. تا دستاش رو گذاشت روی سینه ی پسرش ، دید سینه اش پر از خون لخته شده است
مادر میگه: اون لحظه جگرم آتش گرفت. سرم رو آوردم بالا تا به خاطر این درد داد بزنم
اما یهو چشمم خورد به پدر و مادرها ، و جوونایی که بالای قبر ایستاده بودند...
با خودم گفتم: اگه من الان از غصه داد بزنم، دلِ پدر و مادرها خالی بشه و بچه هاشون رو نفرستن جبهه ، یا اگه داد بزنم و این جوونا بترسن و دیگه نرن جبهه از اسلام دفاع کنن ، فردای قیامت جواب این گناه رو چی بدم...
بغضم رو فرو خوردم . سرم رو بردم کنار گوش پسرِ شهیدم و آروم گفتم: عزیزم برو! فقط سلام منو به حضرت زینب(س) برسون ... زینب(س) خودش مادر شهیده ، می دونه من چی کشیدم...
.
*مادرِ #شهیدغلامحسین_توسلی
شب بود که غلامحسین اومد خونه . بهم گفت: مادر برا خداحافظی اومدم ... اون شب برا پسرم ماهی پلو درست کرده بودم. غلامحسین اومد سر سفره نشست و شروع کرد به خوردن. اما دیدم توی فکره ... علت رو که پرسیدم گفت: مادر! امشب من پیش شما ماهی می خورم ، فردا ماهی ها منو می خورن ...
پسرم رفت و فردا توی خلیج فارس به دست آمریکایی ها شهید شد ... و هنوز جنازه اش برنگشته ...
.
+ پی نوشت:
دیگه هیچی نمیگم رفقا
فقط برا ام البنین های کشورمون دعا کنین...
.
راوی: #سید_محمد_علی_موسوی_زاده
آدرس پیج: @musavi.zade
.

#راوی #طلبه #ام_البنین #مادرشهید #شهید
Read more
. خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره. موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم ...
Media Removed
. خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره. موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم و عکس هایی که در کنار خانواده با هم انداختید و لبخند هایی که برخلاف حالت عادی اینستاگرام، واقعی هستند و قشنگ! به عنوان یک خوابگاهی، این دومین سالی میشه که یلدا، دور از خانواده است و با دوستان جانی. یاد ... .
خب، بلندترین شب سال شد و یلدا، دوباره.
موقع بالا و پایین کردن اینستاگرام، خیلی از پست هاتون رو دیدم و عکس هایی که در کنار خانواده با هم انداختید و لبخند هایی که برخلاف حالت عادی اینستاگرام، واقعی هستند و قشنگ!

به عنوان یک خوابگاهی، این دومین سالی میشه که یلدا، دور از خانواده است و با دوستان جانی.

یاد پارسال، این موقع میافتم و بغضی که یک کم همه داشتیم.. و طبق معمول آهنگِ "آخ، تو شب یلدای منی! دیوونه ی دوست داشتنی! "

و میرم توی فکر...
شب یلدا، خاصیت عجیبی داره- حداقل برای من- که باعث میشه مثل شبِ سالِ نو، همه اش به اتفاقات توی یک سال اخیر بیافتم.. یعنی اینکه چه شد و چه گذشت. "چشمای تو رنگ اناره و
پرتقال شیرینیش کم میاره..." ولی این سری، همه اش یاد این موضوع میافتم که شب یلدا، برای من به معنای کیک خوردن بود!! به طور دقیق بخوام بگم، توی هشت سال اخیر، شب یلدا، یعنی کیک تولد!!
بعد یکی از دغدغه های من، نبود کیک و دلیل کیک بود وقتی اومده بودم دور از خانواده! یکی از دغدغه های بزرگم هم بود! "پیش بوسه های تو که غم نداره،
غم نداره، غم نداره..." که بعدش یهو متوجه ی این قضیه شدیم که 'عههه!! چرا ما این قدر آذری داریم؟!' که دقیقا به طور عجیبی، یکی دربیاد که دقیقا تو یه روز، با دلیل کیک خوردن های شب یلدات به دنیا اومده باشه! و علاوه بر اون، جفتتون یک قسمت یه آهنگ رو، به طرز ناجوری قاطی کنید!
اونجاست که ایمان میاری به اینکه اگه نیتت پاک باشه، کائنات دست بر دست هم میدن و بهت کیک میدن!! "آخ، تو شب یلدای منی..." هیچی دیگه... خواستم بدونید که جوجه رو ته پاییز میشمارن، ولی ژله رو از صبح درست میکنند که شبِ آخرِ پاییز، بسته شده باشه.
تا باشد که رستگار شوید!
یلدا مبارک! ؛)
Read more
. سلام<span class="emoji emoji1f64c"></span> عاقا #نمایشگاه_کتاب بسی خوش گذشت<span class="emoji emoji1f603"></span> جای دوستانی ک نیومدن خالی<span class="emoji emoji263a"></span> **** با این ک پاهام خیلی ...
Media Removed
. سلام عاقا #نمایشگاه_کتاب بسی خوش گذشت جای دوستانی ک نیومدن خالی **** با این ک پاهام خیلی درد گرف ولی واقعا خوش گذشت در یکی دو مورد نیز بسی ذوق مرگ شدم😀 **** اولیش وقتی بود ک اون دوتا کتاب پایین رو گرفتم(اونایی بوک مارک روشه) بعد بوک مارکه رو ک دیدم خیلی شاد شدم تا حالا بوک مارک این شکلی ... .
سلام🙌
عاقا #نمایشگاه_کتاب بسی خوش گذشت😃
جای دوستانی ک نیومدن خالی☺
****
با این ک پاهام خیلی درد گرف ولی واقعا خوش گذشت😄
در یکی دو مورد نیز بسی ذوق مرگ شدم😍😀
****
اولیش وقتی بود ک اون دوتا کتاب پایین رو گرفتم(اونایی بوک مارک روشه) بعد بوک مارکه رو ک دیدم خیلی شاد شدم 😄تا حالا بوک مارک این شکلی ندیده بودم :)))) پ.ن.1 : ندید بدیدم خودتونید😆
****
دومیشم وقتی بود ک کتاب داس مرگو خریدم یهو پلاستیکو باز کردم ببینم درست داده کتابو بهم یا ن با اون عروسکه توش مواجه شدم😍😍😁😃
پ.ن.2 : همچنان ندید بدید خودتونید😝😝😂
****
پ.ن.3 :این دومین روزی بود ک رفتم نمایشگاه 😃 ب امید روز سوم بلند بگو امین😂😀حیف ک بودجه اندک بود :( وگرنه بیشتر کتاب میگرفتم😫
Read more
<span class="emoji emoji1f44c"></span> این صحنه واسه هر ادم نرمالی قشنگه و لذتبخش این فیلم و اتفاقا برای یه روز قبل محرمه حالا ببینید داستان ...
Media Removed
این صحنه واسه هر ادم نرمالی قشنگه و لذتبخش این فیلم و اتفاقا برای یه روز قبل محرمه حالا ببینید داستان چیه که برا ما خیلی لذتبخش تره تو خونه بودم یهو اومد خونه گفت بریم بیرون یه دوری بزنیم گفتم فلاکس و هندونه و اینا بیارم؟ گفت نمیخواد گفتم راس میگی ساعت نه و نیم شب راه افتادیم اتوبان همت رو به سمت ... 👌
این صحنه واسه هر ادم نرمالی قشنگه و لذتبخش
این فیلم و اتفاقا برای یه روز قبل محرمه
حالا ببینید داستان چیه که برا ما خیلی لذتبخش تره
تو خونه بودم یهو اومد خونه گفت بریم بیرون یه دوری بزنیم گفتم فلاکس و هندونه و اینا بیارم؟ گفت نمیخواد گفتم راس میگی
ساعت نه و نیم شب راه افتادیم اتوبان همت رو به سمت غرب گفت ببین سینما چیزی داره گفتم فیلمای خوب این دوره رو دیدیدم بقیه خیلی جالب نیس
سوال همیشگی ما : کجا بریم؟
گفتم پارک نهج البلاغه یا پل طبیعت خیلی وقته نرفتم باحاله بریم گفت ای کاش فلاکس و اینا رو میاوردیم اخه پارک بدون هیچی فقط قدم زدنشه، همینطور همت رو داریم میریم غرب
گفتم بریم دریاچه چیتگر گفت باشه یهو دیدم رد کردیم اونم داریم میریم سمت کرج گفت بریم بام کرج
گفتم باشه همینطور رفتیم یهو دیدم چالوسیم، کلی ذوق کردم، گفتیم یکم از چالوس رو میریم بعد بر میگردیم هعی یخورده یخورده رسیدیم وسطا دیدیم اون سمت ماشینا قفلن از ترافیک گفتیم میریم از جاده دیزین برمیگردیم
جاده دیزین بسته بودن همانا شب لب دریا خوابیدن همانا
دیگه صبحشم رفتیم لب دریا بعد یه صبحونه ی عالی (نیمرو و چایی) کنار دریا
بعد هم راه افتادیم تهران
ساعت ده و نیم شب از تهران خارج شدیم ساعت ده و نیم صبح رسیدیم تهران.
خلاصه اینجور مسافرتای چند ساعته ی دو نفره به جان میشینه❤️
Read more
. ‎قسمت دوم خاطرات کودکی ‎پدرم پروندمو گرفت و از اون مدرسه برد ‎رفتم مدرسه شهید ذاکر، تو ملاصدرا ‎بیست ...
Media Removed
. ‎قسمت دوم خاطرات کودکی ‎پدرم پروندمو گرفت و از اون مدرسه برد ‎رفتم مدرسه شهید ذاکر، تو ملاصدرا ‎بیست روز از سال گذشته بود و من به عنوان یه تازه وارد شناخته شده بودم ‎بعد چند سال، تازه تو جمع هم سن و سالای خودم قرار گرفته  بودم ‎یادش بخیر، یه مدیر داشتیم به اسم آقای نقش، مرحوم نقش ‎خدا رحمتش کنه ‎خیلی ... .
‎قسمت دوم خاطرات کودکی
‎پدرم پروندمو گرفت و از اون مدرسه برد
‎رفتم مدرسه شهید ذاکر، تو ملاصدرا
‎بیست روز از سال گذشته بود و من به عنوان یه تازه وارد شناخته شده بودم
‎بعد چند سال، تازه تو جمع هم سن و سالای خودم قرار گرفته  بودم
‎یادش بخیر، یه مدیر داشتیم به اسم آقای نقش، مرحوم نقش
‎خدا رحمتش کنه
‎خیلی مرد خوب و نازنینی بود
‎زنگ تفریحا دستمو میگرفت، دور مدرسه بام راه میرفت و باهام حرف میزد
‎یه ناظم داشتیم به اسم آقای فرزان، با یه سوت کل مدرسه رو نظم میداد
‎گاهی وقتا با خود سوت، گاهی وقتا هم با بند سوت با ماتحت بچه ها ، کنترلشون میکرد که تو اون ۵ سالی که اونجا بودم یه بار بند سوتش باهام اصابت کرد
‎اونم وقتی بود که زنگ خوده بود و همه رفته بودن سر کلاس منتظر معلم نشسته بودن و من داشتم از آبخوری تو حیاط، خیلی خوش خوشان میرفتم سمت کلاس که یهو دیدم آن مرد آمد، آن مرد با سوتش آمد و من فرار کنان دویدم سمت کلاس
‎ولی آخرش بهم رسید و زد و وایساد و من همچنان بدو بدو رفتم سر کلاس
‎یه ناظم دیگه داشتیم به اسم آقای رشیدی
‎مرد جدی، منضبط و قانون مدار
‎که من سعی میکردم زیاد طرفش نرم
‎معلم کلاس اولمون خانم ابراهیمی ‎
میگفت تا ۱۰ بنویسین و بیارین، همه تا ۱۰۰ مینوشتیم ‎آبان ماه بود که تازه یه ماشین خریده بودیم، بابام میومد دنبالم مدرسه، گاهی اوقات هم مادرم
‎وقتایی که مامانم میومد دنبالم، باهم میرفتیم اسنک جکس ، چندتا اسنک میگرفتیم و میرفتیم سمت خونه
‎با اون اتوبوس داغونا که کلی باش حال میکردیم یه ساعت تو راه بودیم تا میرسیدیم خونه
‎تو راهم میزدیم به اسنکا و خلاصه صورتمونو با سس یکی میکردیم و میرفتیم خونه
‎خلاصه ما هر روز ۲۰ کیلومتر میرفتیم مدرسه، ۲۰ کیلومتر هم برمی گشتیم
‎ولی جالب بود که هیچوقت خسته نشدم
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
سلام <span class="emoji emoji1f64b"></span>🏻‍♀️ آقا دوربین رو باز کردم رژ لبمو چک کنم دیدم به چه خوشرنگ، چه سبز و زردی بذا عکس بگیریم از خودمون. ...
Media Removed
سلام 🏻‍♀️ آقا دوربین رو باز کردم رژ لبمو چک کنم دیدم به چه خوشرنگ، چه سبز و زردی بذا عکس بگیریم از خودمون. بعد دستم رو شاتر بود (به اون دایره دوربین تو گوشی‌ام می‌گن شاتر دیگه؟) یهو صدام کرد برگشتم جوابشو بدم ولی عکسم گرفتم. بعد نگاه کردم دیدم به‌به چه عکس یهویی و متفاوتی بذار پستش کنیم 😎 ‌ از وقتی ... سلام 🙋🏻‍♀️
آقا دوربین رو باز کردم رژ لبمو چک کنم دیدم به چه خوشرنگ، چه سبز و زردی بذا عکس بگیریم از خودمون. بعد دستم رو شاتر بود (به اون دایره دوربین تو گوشی‌ام می‌گن شاتر دیگه؟) یهو صدام کرد برگشتم جوابشو بدم ولی عکسم گرفتم. بعد نگاه کردم دیدم به‌به چه عکس یهویی و متفاوتی بذار پستش کنیم 😎

از وقتی داستان کتابخونی #امروزبخونیم رو راه انداختیم با همین چند نفری که دارن همراهیم می‌کنن و بسیار باعث ذوقم می‌شن اینستاگرامو بیشتر دوست دارم و دیگه اون احساس بیهودگی و وقت تلف کردنو ندارم بهش.
می‌دونم که ادامه‌دار می‌شه و امیدوارم بتونیم جذاب‌ترش کنیم هی و همه با هم کتاب بخونیم که تو هر شرایطی خوبه.
Read more
‌ از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو ...
Media Removed
‌ از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو انتظارمو از لحاظ حسی خیلی بالا برده بود و دنبال این بودم که وقت دیدنش تو دلم بگم "اون‌قدرا هم احساسی نبود و گریه نداشت". ‌ نشستم و دیدم. سی‌ چهل ثانیه اول خیلی کول بودم باهاش و گفتم "ایول چه ایده باحالی" ...
از دیشب تو فکرم. کلیپ سورپرایز #ابی رو منم دیدم. خوندن حرفهای بقیه در مورد "اشک‌آور" بودن این ویدیو انتظارمو از لحاظ حسی خیلی بالا برده بود و دنبال این بودم که وقت دیدنش تو دلم بگم "اون‌قدرا هم احساسی نبود و گریه نداشت".

نشستم و دیدم. سی‌ چهل ثانیه اول خیلی کول بودم باهاش و گفتم "ایول چه ایده باحالی" اما دقیقا اولین لحظاتی که حضرت پشت سر آدمها حاضر شد و شروع کرد به رقصیدن و با لذت نگاه کردن طرفدارهاش یهو دلم لرزید، ولی تحت کنترل بودم.

ضربه رو وقتی خوردم که اولین #سورپرایز انجام شد و آدمها دونه دونه شروع کردن به جیغ شادی کشیدن و بغل کردن ابی. قلب آدمم که از سنگ نیست، نرم میشه، ول می‌کنه خودشو. بعدم مگه میشه ایرانی باشی ابی رو دوست نداشته باشی یا یه جای مغزت با یکی از آهنگاش عجیب خاطره نداشته باشی؟

کار رسید به یکی که از شدت #هیجان حتی جرات نداشت برگرده پشت سرشو نگاه کنه، انقدر انرژی از اون "صدای زنده" و "حس حضور" پشت سرش دریافت کرد که زد زیر گریه، اونجا منم ترکیدم، نمیدونم فک کنم دقیقه سه چهار بود، تا ته تهش مثل یه بچه منم #اشک ریختم، حالا اشکه با خنده و شعف همراهه‌ها، ولی اشکه. ‌

از دیشب تو فکرم که چرا، یعنی این چی داشت که هممون باهاش ترکیدیم؟ درسته که ابی رو خیلی دوست داریم، اما من میگم اکثرش حضور ابیه اما همش نیست. یه بخشیش یه چیزیه که سالها از ما گرفتن، یعنی گفتن جیزّه، حرومه، ایجاد گناه می‌کنه، هورموناتون بیسار می‌شه، خیلی ساده اون چیزه "محبت" ئه.

چیزی که دیدیم محبت بدون چشم‌داشت یه سری طرفدار بود، یه پسر بچه، دختر بچه، مرد و زن بزرگ، حتی یه خانم محجبه با دیدن ابی، طوری از خود بیخود میشن که قربون صدقش می‌رن و بغلش میکنن. من تو اون بغلها چیزی جز محبت و آشتی ندیدم. ما یادمون رفته بغل کنیم همو، یادمون رفته دست همو بگیریم، یادمون رفته به جای فحش دادن پشت فرمون همو بفهمیم، از بس که بهمون گفتن محبت جیزه و گفتن بگو مرگ بر همه.

کار عجیبی لازم نیست بکنیم، کوچیکش اینه که از فردا یکم بدون دلیل باهم مهربون‌تر باشیم. من هر وقت اول صبح به یکی که عصبانیه با لبخند و بفرمایید پشت فرمون راه می‌دم، یا وقتی پیادم به یه کاسب یا دست فروش با انرژی سلام می‌کنم، یا به یه رفتگر خسته‌نباشید میگم، کیفیت روزم عوض میشه، چون میلیون برابرش تا شب بهم برمی‌گرده، این گریه‌هه یه جورایی جمع این ذره‌های انرژی مثبتیه که میتونستیم به هم بدیم و دریغش کردیم. ازین به بعد، کمتر دریغ کنیم.

پ.ن: اگر کلیپ رو ندیدین میتونین توی کانال من ببینین، توی تلگرام سرچ کنین ShareTheJoy

#موبایلگرافی
Read more
. <span class="emoji emoji25c0"></span> یه داستان واقعی براتون تعریف کنم، بعد بریم سراغ این عکسها. حدود دوازده سال پیش، دیسک و سیاتیک مامانم ...
Media Removed
. یه داستان واقعی براتون تعریف کنم، بعد بریم سراغ این عکسها. حدود دوازده سال پیش، دیسک و سیاتیک مامانم مشکل پیدا کرد، در حدی که مجبور شدیم در حالت استراحت مطلق نگهش داریم. فقط تصور کنین مامانی که عین فرفره توی خونه میچرخید، حالا چشماش پر از درد و غصه شده و ماه‌هاست دیگه صدای خنده‌هاش خونه رو پُر نمیکنه. ... .
◀ یه داستان واقعی براتون تعریف کنم، بعد بریم سراغ این عکسها. حدود دوازده سال پیش، دیسک و سیاتیک مامانم مشکل پیدا کرد، در حدی که مجبور شدیم در حالت استراحت مطلق نگهش داریم. فقط تصور کنین مامانی که عین فرفره توی خونه میچرخید، حالا چشماش پر از درد و غصه شده و ماه‌هاست دیگه صدای خنده‌هاش خونه رو پُر نمیکنه. اونقدر نجیبه که حتی ناله هم نمیکنه. بدترش اینه که دکترا نه میتونستن عملش بکنن، نه میتونستن عملش نکنن. بدترین شرایط درد یه مادرو تصور کنین...
یکی از همین شبا که خیلی دلم به درد اومده بود، با گریه خوابیدم. خواب #حضرت_مریم رو دیدم. تمام خوابم پر از عشق و مهربونی شده بود. بهم گفت؛ یه شمع برای من توی کلیسا روشن کن، حال مامانت خوب میشه. 🕯
صبحش گیج و منگ بودم! این چه خوابی بود؟! با یه دنیا امید نذر شمعو از دلم رد کردم. از همون روز درد مامان کم‌کم آرومتر شد! ما که دیگه از مطب به مطب رفتن خسته شده بودیم، یهو به خودمون اومدیم دیدیم یه دکتر عالی انگار خودش پیدا شد و مامانو به حدی رسوند که بدون جراحی، بتونه از رختخواب بلند شه و زندگی عادیشو ادامه بده! و دیگه نگم که به سرعت چند روز چقدر زندگی غمگین ما از این رو به اون رو شد! ❤
◀ حالا نوبت من بود که به قولم عمل کنم! ولی نمیشد! یعنی هربار که رفتم کلیسا، یه داستانی پیش میومد که نمیتونستم نذرمو ادا کنم. یه بار تعمیرات داشتن، یه بار مراسم داشتن، یه بار شمع نداشتن و من کل مغازه‌های اون اطرافو گشتم ولی شمع پیدا نکردم، یه بار مریض شدم،... هر تعداد کلیسا که توی تهران و اصفهان میشد برم، رفتم، ولی نتونستم که نتونستم!
◀ دیگه کم‌کم دوستانم وارد ماجرا شدن، حتی با همراهی مامانم هم نتونستم! این کلیسا رفتن من داستان عجیبی شده بود برای خودش.
◀تا این که چند وقت پیش یه برنامه به سرپرستی @reza.hazraty عزیز رفتیم روستایی به اسم #چناقچی . من یه دفعه یه کلیسای نُقلی جلوی خودم دیدم، اونم توی روستایی که دیگه ساکنین مسیحی نداشت! در زدیم، باز نکردن! با خودم گفتم؛ بازم نشد. به شماره روی در زنگ زدیم، یه دختر کوچولو اومد، درو باز کرد، رفتم داخل، یه شمع برداشتم، روشنش کردم و تمام! 😍🕯 بعد از این همه سال، جایی که فکرش هم نمیکردم، به آسون‌ترین حالت ممکن نذرم به صاحبش ادا شد! ❤
◀اونجا بود که یاد این شعر #قیصر_امین_پور افتادم که میگه؛ گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود... انگار این همه سال جای شعله این شمع توی این کلیسای کوچیک توی یه روستای دورافتاده محفوظ بود تا یه روزی که من هیچ برنامه‌ای براش نداشتم، برم و روشنش کنم. ❤🕯😍
(ادامه دارد.)
Read more
 #پست_موقت راستش تقصیر منه! شما هیچ کدومتون مقصر نیستید! به همون خدایی که بالاسر شاهده هر کی اعتراض ...
Media Removed
#پست_موقت راستش تقصیر منه! شما هیچ کدومتون مقصر نیستید! به همون خدایی که بالاسر شاهده هر کی اعتراض کنه حق داره! هرکی ببره دادگاه یه کلمه حرف نمی‌زنم! اصلن از همون اول تقصیر من بود! اون وقتی که بچه بودم و می‌گفتن فلانی اشرافی‌گری و باغ داره و پسرش جت اسکی تو دریاچه آزادی داره که برای عشق و حال می‌بره ... #پست_موقت
راستش تقصیر منه! شما هیچ کدومتون مقصر نیستید! به همون خدایی که بالاسر شاهده هر کی اعتراض کنه حق داره! هرکی ببره دادگاه یه کلمه حرف نمی‌زنم!

اصلن از همون اول تقصیر من بود! اون وقتی که بچه بودم و می‌گفتن فلانی اشرافی‌گری و باغ داره و پسرش جت اسکی تو دریاچه آزادی داره که برای عشق و حال می‌بره کیش و میاره و اینا من می‌گفتم خب لابد از قدیم پولدار بوده، شما چه می‌دونید! اصلا سلیمان نبی هم سلطان بوده!

بعد گفتن شهردار تهران (که چهار روز هم بیشتر نموند) با یه قطار بنز میره و میاد و تو کاخ گلستان زندگی می‌کنه، گفتم خب شهرداره دیگه، چیکار کنه؟ لابد براش گرفتن

بعد گفتن مشاور خاتمی رفته از فلان کشور حدود صدهزاردلار پیپ خریده برای دفتر، گفتم تو از کجا میدونی؟ لابد از جیب داده!

بعد گفتن فلان وزیر احمدی‌نژاد اینقدر پول تو حساب داره گفتم کار نفت همینه دیگه، خلاصه بگم یهو دیدیم کاخ امام خمینی رو ساختن!

هرچی گفتیم این هیچ ربطی به اون نداره، یهو گفتن خب لابد ضرورت بوده! یهو یاد خودم افتادم! دیدم ای دل غافل! حالا باید با همون سپری مقابله کنم که خودم یه عمری کلفت‌ش کردم!

یادتونه یه روز تو کاخ سعدآباد مهمونی زنانه گرفتن؟ اون روز هرچی تو سرم زدم که شاه و بیرون کردن که یکی دیگه بره جاش بشینه؟! همه گفتن چه اشکالی داره؟! تالار تالاره! حالا تو رو راه نمیدن شاکی شدی؟

کم کم بنز سواری شد فخر! خونه باغ تو فلان جا و بچه‌ها با منزل برن خارج و هزار و یک چیز اینجوری شد طبیعی، مردم هم دفاع میکنن! انگار همه بی حس شدن!

گوش پاک کن که استفاده کردم دیدم یه جورایی حرف‌های خودمه!

من فکر می‌کردم دفاع از یه نفر دفاع از یه آرمانه! بعد متوجه شدم اگه یه فرمانده خیلی ارشد سپاه تو لاکچری ترین خیابون شهرک غرب یه کوچه اختصاصی داشته باشه نه تنها نمیتونه مدافع آرمان باشه بلکه هر روز پسرش رو تو یه پارتی می‌گیرن! اون وقت ما داریم از این دفاع می‌کنیم!

بچه‌ها، تو رو خدا بیاید گوشامون رو پاک کنیم! من هروقت صدای جرینگ جرینگ سکه رو زیاد از گوشه و کنار می‌شنوم یاد کربلا می‌افتم! بیاید اگه نمیتونیم دیگران رو بیدار کنیم لااقل خودمون بیدار بشیم!

من دعوای این ملا رو با اون آقازاده نمیفهمم! ولی صدرالساداتی رو روزای اول زلزله تو قصر شیرین دیدم! این برای من یه ملاک و نشونه‌ست!

پ‌ن
این پست کاملا موقته، اما هرکی خواست اسکرین شات بگیره و هر وقت دوباره اشتباه کردم بهم یادآوری کنه! ممنون

#صدرالساداتی #لاکچری #اشرافی_گری #بچه_مایه_دار #صدرالساداتی_تنها_نیست #پست_موقت_هشتگ_نمیخوا #ومن_الله_التوفیق
Read more
♾ بِهمان برای من یه آرِزو بود ، یه ابر که هَربار که بچّه هایِ گلفروشِ سرِ چهارراه رو میدیدم، بالایِ ...
Media Removed
♾ بِهمان برای من یه آرِزو بود ، یه ابر که هَربار که بچّه هایِ گلفروشِ سرِ چهارراه رو میدیدم، بالایِ سرَم تشکیل میشُد و هیچ وقت نمی بارید . . . فقط تو دودِ اگزوزِ ماشینِ جلویی محو و محوتَر میشد و با بوقِ ماشین عقبی ،کلُّهُم بار و بندیلِشو می بست . . . دور بود ، خیلی ی ی ی دور . . . تا اینکه بچه ها انگاری اون ...
بِهمان برای من یه آرِزو بود ، یه ابر که هَربار که بچّه هایِ گلفروشِ سرِ چهارراه رو میدیدم، بالایِ سرَم تشکیل میشُد و هیچ وقت نمی بارید . . .
فقط تو دودِ اگزوزِ ماشینِ جلویی محو و محوتَر میشد و با بوقِ ماشین عقبی ،کلُّهُم بار و بندیلِشو می بست . . .
دور بود ، خیلی ی ی ی دور . . .

تا اینکه بچه ها انگاری اون ابر رو از آسمون برداشتنش آوردَنِش یه جایِ نزدیک ، خیلی ی ی ی ی نزدیک . . .
مثلِ سقفِ اتاقَم، یا حتی از اونَم نزدیکتَر . . .

اونقَدر نزدیک که صداش می پیچید تویِ گوشَم ، اونقدر نزدیک که یهو توپِشون میومَد سمتَم ، اونقدر نزدیک که یهو دستشون اومَد تو دستَم . . .
اون روزا درگیرِ پایان نامه بودَم و فقط هروقت سارا رو میدیدَم تند و تند ازش میپرسیدَم حالِشو، همین . . .

کَم کَم دیدَم انگاری نارنجی میبینَم یه حالی میشَم ، کم کم دیدَم ای بابا ، نارنجی هَم عجب رنگِ قشنگیه ها ، این رفتگرای تو خیابون چقدِ دلبَر شدن . . .
پرتقال می دیدم، می خندیدم . . .
نارنگی میدیدم، می خندیدَم . . .
این سطلایِ بازیافت ِ تو خونه رو میدیدَم ، می خندیدم . . .
حتی اون حاشیه ی دورِ تابلویِ پارکِ ماشینِ سی پِی رو هَم میدیدَم ، میخندیدَم . . .

هیچی دیگه ، دیدم ای دلِ غافِل " دُچار " شدیم، کم کَم جمعه ها شد یا رفتن تو بِه خونه یا حسرتِ نرفتن و دیدنِ لایوا و استوریاش . . . " بهمان " شد یه حالِ خوش،شد یه خونه، یه خانواده ، یه سرزمین ، یه جهان . . .
یه در، یه در که انگاری هرکی از اون در رد میشد، مثل تو این انیمیشنای دیزنی که یهو یه مشت ماه و ستاره دورِشونو میگیره و ویش ش ش ش ش ش . . .
همه چی عوض میشد . . .

خلاصِه سرِتونو درد نیارَم ،اون ابر بارید و بارید و بارید . . .
خیلی جاها نم نَم، خیلی جاها تند و رَگباری . . .
یه وقتایی خیس شدیم، یه وقتایی هَم زیرِ سقف موندیم . . .
یا چتر شدیم واسه هم، یا همه با هَم خیس . . .
امروز این ابرِمون ثبت شد . . .
اینجوری بگم : امروز به ما یه زمین خشک دادَن که قراره کلّی با هَم ، مثلِ تمامِ این یکسال ، توش بباریم . . .
زمین هایِ صافشو سبزِ سبز کنیم ، پَستی هاشو دریا کنیم و رو بلندی هاش سُربُخوریم و تو دل کوه جاری شیم . . .

خلاصه " به " باشیم و " بِه " بِمونیم . . .
🧡🧡🧡
@behmaan
🎥 : @ramtiano
Read more
از متن کتاب* من دلیلی برای رفتن ندارم. چرا دارم! دلیل مهمی هم دارم. اما نمی‌تونم بگم. مه‌سا می‌پرسه ...
Media Removed
از متن کتاب* من دلیلی برای رفتن ندارم. چرا دارم! دلیل مهمی هم دارم. اما نمی‌تونم بگم. مه‌سا می‌پرسه من دلایل‌ام برای رفتن کافیه و من می‌دونم که کافیه. از همون زمان که تصمیم گرفتم دیگه پونزده نگیرم، این لحظه‌ای که الان توش هستم شکل گرفته. از اول دبستان تا پونزده‌ساله‌گی یک‌ریز پونزده! کارنامه، ... از متن کتاب*
من دلیلی برای رفتن ندارم. چرا دارم! دلیل مهمی هم دارم. اما نمی‌تونم بگم. مه‌سا می‌پرسه من دلایل‌ام برای رفتن کافیه و من می‌دونم که کافیه. از همون زمان که تصمیم گرفتم دیگه پونزده نگیرم، این لحظه‌ای که الان توش هستم شکل گرفته. از اول دبستان تا پونزده‌ساله‌گی یک‌ریز پونزده! کارنامه، پونزده؛ تو صف نفر پونزدهم؛ تاریخ تولد، پونزده یه ماهی. یکهو تو پونزده‌ساله‌گی بی‌زار شدم از پونزده. از این همه معمولی بودن. از متوسط بودن. بعد خودکشی کردم. خوندم، خوندم، خوندم، اون‌قدر خوندم که از یه پونزده‌بگیر شدم نفر چاهارده کنکور! اما یه اتفاق عجیبی افتاده بود. دیگه کسی من رو نمی‌خواست. تا وقتی پونزده‌بگیر حرفه‌ای بودم، همه دوست‌ام داشتن. به نظرشون بی‌دردسر و بی‌خطر می‌اومدم، اما بعدش یه جوری همه شروع کردن به نادیده گرفتن‌ام. شدم یه غریبه وسط همه‌ی پونزده‌بگیرا. کسی نمی‌خواست باهام حرف بزنه. یا مسخره‌م می‌کردن، یا تهدید. داشتم دیوانه می‌شدم. یهو دیدم چه‌قدر تنهام و چه‌قدر پونزده‌بگیرا زیادن و چه اتحاد غریبی بین‌شونه. یه جور فراماسونری آشکار که غریبه، توش محکوم به مرگه یا فراموشی!

نام کتاب: خانه
نویسنده: نغمه ثمینی
ناشر: نی
پ‌ن: کامنت نخست
پ‌ن‌۲: چاهارمین اثری‌ست که از این نویسنده در صفحه معرفی می‌شود

#کتاب #نمایشنامه #نغمه_ثمینی
#رقص_با_نغمه_ثمینی
Read more
. عاشق این عکس هستم و بهت هیچ وقت نگفتم چرا، حتی بهت نگفتم بعضی وقتها میام روی تلگرامت و عکس‌هاتو ورق ...
Media Removed
. عاشق این عکس هستم و بهت هیچ وقت نگفتم چرا، حتی بهت نگفتم بعضی وقتها میام روی تلگرامت و عکس‌هاتو ورق میزنم تا به این عکس برسم سه ساله بودی که توی حیاط بازی میکردی و من مواظبت بودم زمین نخوری، یهو دیدم چندثانیه است یه جا ایستادی و هیچی نمیگی، اومدم جلو، همینطوری لبخند زده بودی، دقیقا مثل این عکس، گفتم ... .
عاشق این عکس هستم
و بهت هیچ وقت نگفتم چرا، حتی بهت نگفتم بعضی وقتها میام روی تلگرامت و عکس‌هاتو ورق میزنم تا به این عکس برسم
سه ساله بودی که توی حیاط بازی میکردی و من مواظبت بودم زمین نخوری، یهو دیدم چندثانیه است یه جا ایستادی و هیچی نمیگی، اومدم جلو، همینطوری لبخند زده بودی، دقیقا مثل این عکس، گفتم چی شده پریناز؟ یه گل قرمز ریز دیده بودی، گفتی نسیم ببین این همون گل قرمزیه که روش یه شاپرک میاد و میشینه، اینو با لحن بچگی هات باید بشنوی، همون لحنی که فقط من یادمه. مثل این‌ نگاه و‌معصومیت لبخندش که بازهم فقط من میدونم. شاپرک رو از برنامه کودک یاد گرفته بودی، اسم یه برنامه بود و روش با همین کلمه شاپرک شعر می خوند، یادمه اصلا برنامه قشنگی نبود ولی تو باعلاقه میدیدی، الان مطمئنم به این جمله خندیدی ولی واقعا با علاقه میدیدی و من به خاطر تو هنوز اسم اون برنامه یادمه، هرچیزی که گل و شاپرک و پروانه داشت دوست داشتی، هرچیزی که لطیف باشه، مثل همین الان، مثل شال و روسری و وسایلت که پر از گل‌های ریز گل بهی و صورتیه🌷تو برای من هیچ وقت بزرگ‌ نمیشی، شاپرک من تولدت مبارک @pariiinaz 🌷
Read more
. روز تولدت یهو دیدم بارون میاد خوب نگاه کردم ؛ هوا که ابری نبود ؛ اون فرشته ها بودن که گریه میکردند، ...
Media Removed
. روز تولدت یهو دیدم بارون میاد خوب نگاه کردم ؛ هوا که ابری نبود ؛ اون فرشته ها بودن که گریه میکردند، آخه یکی ازشون کم شده ، بهترین داداش دنیا تولدت مبارک .
روز تولدت یهو دیدم بارون میاد خوب نگاه کردم ؛ هوا که ابری نبود ؛ اون فرشته ها بودن که گریه میکردند، آخه یکی ازشون کم شده ، بهترین داداش دنیا تولدت مبارک 😘💗💖💕💔💓❤💘🎩🎩🎩
: دلیل سیگاری شدنم اجابت ی دعا از جانب خدا بود. بدین شکل ک روزی هوس بستنی کردم اما پولی نداشتم و همون ...
Media Removed
: دلیل سیگاری شدنم اجابت ی دعا از جانب خدا بود. بدین شکل ک روزی هوس بستنی کردم اما پولی نداشتم و همون لحظه از خدا خواستم ک ای کاش میشد پولی داشته باشم تا ی بستنی بخورم خدای مهربون دعامو شنید و یهو دیدم جلوم ی پول افتاده ک باهاش میتونستم ی بستنی بخرم وقتی ک بستنی رو خریدم مغازه دار بم گفت ۲۰۰ تومن دیگه ... :
دلیل سیگاری شدنم اجابت ی دعا از جانب خدا بود.
بدین شکل ک روزی هوس بستنی کردم اما پولی نداشتم و همون لحظه از خدا خواستم ک ای کاش میشد پولی داشته باشم تا ی بستنی بخورم
خدای مهربون دعامو شنید و یهو دیدم جلوم ی پول افتاده ک باهاش میتونستم ی بستنی بخرم
وقتی ک بستنی رو خریدم مغازه دار بم گفت ۲۰۰ تومن دیگه باید بت بدم ک ندارم و ب جاش ی نخ سیگار میدم بت و درجا ی نخ سیگار گذاشت جلوم و منم با بهت و تعجب برداشتم و بعد از بستنی اونو کشیدم و این بود سرآغاز سیگاری شدنم
ولی بعد از اون سعی کردم دیگه از خدا چیزی نخوام چون ترسیدم اگه بخواد بازم برام دعایی رو مستجاب کنه سرآخر کارم به سرنگ و گوشه ی جوب بکشه.

#طنز_سياه
#میکائیل_حـــــــشاش
Read more
. ‎بیشتر اتفاقات زندگیم رو از سه چهار سالگی به یاد میارم. ‎خونمون که هنوز همونجا زندگی میکنم، اون ...
Media Removed
. ‎بیشتر اتفاقات زندگیم رو از سه چهار سالگی به یاد میارم. ‎خونمون که هنوز همونجا زندگی میکنم، اون روزا یه رنگ و بوی دیگه داشت ‎بچه بودم، تو حیاط خونه واسه خودم گل بازی میکردم، با مرغ و خروس ها بازی میکردم، دوچرخه سواری میکردم عصرا تو کوچه، کوچه هایی که هیچوقت رنگ یه هم سن و سال خودم رو توش ندیدم. ‎تک ... .
‎بیشتر اتفاقات زندگیم رو از سه چهار سالگی به یاد میارم.
‎خونمون که هنوز همونجا زندگی میکنم، اون روزا یه رنگ و بوی دیگه داشت
‎بچه بودم، تو حیاط خونه واسه خودم گل بازی میکردم، با مرغ و خروس ها بازی میکردم، دوچرخه سواری میکردم عصرا تو کوچه، کوچه هایی که هیچوقت رنگ یه هم سن و سال خودم رو توش ندیدم.
‎تک بچه خانواده بودم، اما نه عزیز بودم، نه گوله نمک، نه تو ناز و نعمت
‎با تموم این شرایط هیچوقت احساس تنهایی نکردم تو دوران کودکی
‎با پدرم گاهی اوقات میرفتیم سر کلاس هایی که درس میداد
‎هنرستان هنر های زیبا شهرضا، دانشگاه پردیس
‎روز ها میومد و میرفت
‎خوش و نا خوش
‎راستی، خونمون بهارستان بود، یه شهر نو ساز که یکم با مرکز اصفهان فاصله داشت و اون روزا جمعیت زیادی نداشت.
‎رفتم مدرسه، یه مدرسه به نام حقیقت.
‎کلاس مربع بود و میزها دور کلاس چیده شده بودن، به حالتی که اگه یه نفر میخواست بره بیرون، همه باید از نیمکت ها میومدن بیرون تا اون شازده بره پی کارش.
واقعا هیچوقت نفهمیدم مهندسیه اون چیدمان با کی بود‎
چند روزی نگذشته بود که یکی از بچه ها با نوک مداد زارتی زد پا چشم ما، ما هم گذاشتیم تو گوشش. اولین چکی بود که زدم و بعدیش ۱۰ سال بعدش بود. معلممون، خانم نوروزی منو با چک و لگد و کشیدن گوش و مو های کلمون کشون کشون توی راهرو مدرسه، برد دفتر، که یهو دیدم بابام اونجاس
‎همون روز پرونده و دفتر و دستک مارو گرفت و از اون مدرسه برد... ادامه دارد...
‎ #خاطرات_كودكي_سهراب
Read more
. ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود، که باید حتما ثبت میشد... ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده ...
Media Removed
. ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود، که باید حتما ثبت میشد... ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده شد... بخاطر مساله ای از فرشته ی رویاهاو آسمونیم کمک خواستم و اون منو ناامید نکرد،و منم تصمیم گرفتم یه ناهار و جشن سه نفره بگیرم و غذای مورد علاقه ی خودش و نوید جان رو پختم،.‌‌. سفره رو سه نفره چیدم،..‌ ... .
ناهار امروزمون یه ناهار خاص بود،
که باید حتما ثبت میشد...
ناهاری ک با حضور نیلای فرشته م خورده شد...
بخاطر مساله ای از فرشته ی رویاهاو آسمونیم کمک خواستم و اون منو ناامید نکرد،و منم تصمیم گرفتم یه ناهار و جشن سه نفره بگیرم و غذای مورد علاقه ی خودش و نوید جان رو پختم،.‌‌.
سفره رو سه نفره چیدم،..‌ با ظرفهای صورتی که به عشق نیلا صورتی خریدمشون..‌‌.
شمع رو تو جاشمعی که خودش پارسال تو #ایکیا انتخاب کرد و گاهی داخلش تولد بازی میکرد روشن کردم، و یه قلب قرمز آی لاو یو هم داخلش گذاشتم....
راستی....‌
دیروز عصر یه خوابِ عرفانی قشنگی دیدم...
میگن روحِ از دست رفته ها پیشمون هستن،اما چون از یه فرکانس دیگه هستن،ما درک نمیکنیم،اما اگه بلد باشیم میتونیم حسش کنیم،برا من هم دیروز تو خواب این اتفاق افتاد،
تو اتاق خوابمون،خواب بودم که دیدم...‌
من تو آشپزخونم،...یهو یه صدا از اتاق اومد،رفتم تو اتاق گفتم نیلا مامان تو اینجایی؟!یهو تو خواب احساس کردم که یه نیرویی منو میشکونه بالا و من لحظاتی تو خواب رفتم تو هوا و بعد احساس بی حسی توبدن، که وقتی هوشیار شدم،همون بی حسی رو تو بدنم احساس کردم و دعا کردم....
اون حس رفت...‌ اما دعام برآورده شد...
خدایا شکرت و نیلاجانم ممنونم ازت،فرشته ی قشنگم...
تو نیستی..
اما حضورت کاملا تو زندگیِ ما معلوم و مشخصه
تا ابد دوستت دارم و افتخار میکنم مادرِ فرشته ای چون تو بودم...
.
دوستان سرویس ظرفهام #ایکیا هست،چند وقت پیش از بازار ستاره قشم،خریدم..
البته این سرویس ها هجده تایی هست،من دیس و کاسه بزرگ و کوچیکهاشو جدا خریدم،،کاسه بزرگ و کوچیکش مارک ایکیا نیست،اما دیس ایکیاست...‌
.
اون پشت هم بورانی اسفناجِ ک برای اولین بار درست کردم،اسفناج رو آب پز کردم و با گوشت کوب دستی له کردم و نمک و نعنا زدم و دوحبه سیر رنده کردم داخلش و بعد ماست ریختم و آماده ی سرو شد
نوش جان...
جوجه هارو هم از شب قبل با پیاز حلال شدهو نمک و ماست و یه قاشق روغن مایع وزردچوبه و کمی رنگ غذا و فلفل سیاه و کاری و آویشن و پودر سیر و دارچین مزه دار کردم و امروز ظهر جاتون خالی سیخ زدیم و کباب کردیم تو منقل...
.
دیزاین نهایی هم بخاطر دیرنشدنِ ناهار عجله ای شد،سفره نامرتبِ مهم برام ثبتِ خاطره ش بود💖🙏
.
الی جونم جات خالی،یادت کردیم
مریم جان، انشاالله بزودی باهم میریم بیرون،شرمنده اگه نینیه تو دلت هوس کرد،ببخش گلم...
.
پری جونم اولین بار اسم ایکیا رو ازت شنیدم،یادش بخیر .
@pari_kianii .
.سمیرا جون دیگه قسمت شد،بقیه ی اون ظرفهارو هم خریدم...😍یادش بخیر اون شب،بازم بیا پیشم
@samirab1386
۹۷.۲.۱۷
Read more
داستان کوتاه حالت تهوع #صد_داستان_صد_نقاشی #داستان_نوزدهم #حالت_تهوع بعد از دیدنش، چشامو ...
Media Removed
داستان کوتاه حالت تهوع #صد_داستان_صد_نقاشی #داستان_نوزدهم #حالت_تهوع بعد از دیدنش، چشامو بستم … هیچی بدتر از این نیست که برای رهایی از بدبختی، چشاتو ببندی و همون بدبختی، اولین چیزی باشه که خیال، تقدیمت میکنه. سال ۱۳۶۹ ؛ دوره‌ی دبیرستان به تنها چیزی که فکر میکردم، هضم کردنِ اولین ... داستان کوتاه حالت تهوع
#صد_داستان_صد_نقاشی
#داستان_نوزدهم
#حالت_تهوع

بعد از دیدنش، چشامو بستم …
هیچی بدتر از این نیست که برای رهایی از بدبختی، چشاتو ببندی

و همون بدبختی، اولین چیزی باشه که خیال، تقدیمت میکنه.
سال ۱۳۶۹ ؛ دوره‌ی دبیرستان به تنها چیزی که فکر میکردم، هضم

کردنِ اولین فرمولِ کتابِ فیزیک بود [ K=1.2mV^2 ]
به زیبا بودنم، اهمیت میدادم اما شاگرد اول بودم و درس؛ تنها چیزی

بود که درگیرش بودم.
بیرون مدرسه یه پسرِ بود، به اسم پیمان، مشمئز‌کننده‌ترین پسرِ

روی زمین، شغلش این بود: یه ربع مونده به زنگ آخرِمون، با موتورش

میومد جلوی مدرسه و با تک‌چرخ زدن، دلبری میکرد، همین.
اوایلِ پائیز بود، حالت تهوع داشتم، اجازه گرفتم و زودتر از زنگ، رفتم

سمتِ خونه، یه پسرِ اومد و با یکسری جملاتِ کثیف، مزاحمم شد،

بی اهمیت؛ طبق معمول مسیر رو ادامه دادم که یهو منو لمس کرد؛

اینجا بود که فهمیدم، از مشمئز‌کننده‌ترین هم، مشمئزکننده‌تر وجود داره.
بارون میومد، دوست داشتم همون لحظه یه صاعقه بزنه و پودر

شدنِ این آدمِ مریض رو ببینم، مسیر رو تندتر حرکت کردم، احساس

کردم که دوباره دنبالم میاد، نزدیک که شد، یهو دیدم با صورت خورد

زمین، تا به خودم اومدم؛ دیدم دارم میگم آقا پیمان، بسشه، کشتیش؛

داستان کوتاه حالت تهوع
داشت به قصدِ مرگ، طرف رو میزد.
هم میترسیدم، هم دلم خنک شده بود، هم بغضم گرفته بود.
فکرشم سخت بود که بعد از سه هفته؛ آخرِ ملاقات‌های پنهونی از

دست کمیته، به پیمان بگم؛ مراقب خودت باش عزیزم …
دیگه تک‌چرخ نمیزد، چه زود به زود، دلم براش تنگ میشد.
به یکماه نرسید، پیمان رو گرفتن.
اون آقا مشمئز‌کنندهِ، ۲۴ تا شکستگی‌ روی گونه و لگن و ساقِ‌پا و

کتفش ایجاد شده بود؛ ۱۷ تا عمل داشت، فقط هزینه‌ی یک جراحی‌

پلاستیکش ۱۱۲ هزار تومن تموم شده بود، تنها دارائی پیمان، موتورش

بود که با منت، فروخته شد ۱۹هزار تومن، تقریبا یکصدمِ کُلِ دیه‌ای که بریده شده بود. دیگه هیچ پولی نداشت.
رای دادگاه این بود، ۲۴ سال حبس.
میدونستم که محاله به پاش وایسم.
خونه‌کشی کردیم، چندسالی طول کشید تا تجدیدی‌هام رو پاس کنم.

دیپلم گرفتم و بعدش ازدواج و ماهان و پریا و نازنین، شدن بچه‌هام.
۶ اسفند ۹۳
درب خونه مون زده شد، همسرم درب رو باز کرد، صدا بلند شد، از

بالکن دیدمش؛ بعد از حبس، فقط ۵ماه طول کشید که منو پیدا کنه.
چشامو بستم و زمزمه میکردم، لعنت به حالت تهوعِ بی‌موقع …

نوشته‌ی: #سینا_زیبائی🎩
طراح نقاشی: #لیلا_راضی
Read more
. اصولا فرهنگ احترام به بزرگ‌ترها خیلی فرهنگ خوبیه. مثلا یکی از جاهایی که این فرهنگ خیلی به کار من ...
Media Removed
. اصولا فرهنگ احترام به بزرگ‌ترها خیلی فرهنگ خوبیه. مثلا یکی از جاهایی که این فرهنگ خیلی به کار من اومده توی مترو بوده. وقتی که یه پیرمرد ببینم سریع بلند میشم‌ و جام رو میدم بهش. البته این که مترو همیشه شلوغه و من تا حالا یکبار هم ننشستم روی صندلیاش و تا حالا جام رو به هیچ پیرمردی ندادم مهم نیست. مهم نیتمه. ... .
اصولا فرهنگ احترام به بزرگ‌ترها خیلی فرهنگ خوبیه. مثلا یکی از جاهایی که این فرهنگ خیلی به کار من اومده توی مترو بوده. وقتی که یه پیرمرد ببینم سریع بلند میشم‌ و جام رو میدم بهش. البته این که مترو همیشه شلوغه و من تا حالا یکبار هم ننشستم روی صندلیاش و تا حالا جام رو به هیچ پیرمردی ندادم مهم نیست. مهم نیتمه. منتها یه بار چند روز پیش برام این اتفاق افتاد و بالاخره تونستم بشینم‌ رو صندلیای مترو. حس عجیبی بود. همه‌اش دور و برم رو نگاه می‌کردم و دنبال یه پیرمرد بودم که بیاد تو مترو و من با یک حرکت جنتلمنانه جام رو بدم بهش. بالاخره توی ایستگاه طرشت یه پیرمرد سوار شد. یه ایستگاه داشتیم تا صادقیه و خالی شدن واگن‌ها. بلند شدم گفتم آقا بفرمایین بشینین. گفت نه پسرم شما بشین من ایستگاه بعد پیاده میشم. گفتم همه‌مون ایستگاه بعد پیاده میشیم. بفرما بشین. دیگه دیدم نمی‌شینه مجبور شدم با چک و لگد یه کار کنم بشینه. یه کم دردش اومد اما تقصیر خودشه خب. مجبورم کرد بهش احترام بذارم. حالا خدا رو شکر بیمارستان نزدیک بود ولی دکترها می‌گفتن آخرین حرفی که تو بیمارستان موقع مرگش زد این بود که این‌رو بندازینش زیر ریل مترو.

از اونجایی که من احترام به بزرگ‌ترها رو حتما مشروط به بلند شدن از روی صندلی مترو و اتوبوس نمیدونم، دوست دارم که توی فضای باز هم بهشون کمک کنم. مثلا چند وقت پیش یه پیرمرد بهم گفت پسرم من‌رو می‌بری اونور اتوبان؟ گفتم بله دستتون رو بدین به من. تا وسطای اتوبان بردمش اما متاسفانه یکی از دوستام برام استیکر فرستاد و من مجبور شدم برگردم زیر سایه پل هوایی دنبال یه گیف بگردم که براش بفرستم... اون پیرمرد هم حالش خوبه نگرانش نباشین. متاسفانه فقط چراغ جلوی ۱۸چرخی که بهش زد شکست و راننده‌اش با اون پیرمرد به زبان فارسی سخت یه کم صحبت کرد که چرا وسط اتوبان وایساده. اما مشکلی نیست دکترها گفتن به زودی از کما درمیاد. شاید بپرسین که چرا از پل هوایی نبردیش اونور که باید بگم شما دلت میاد یه پیرمرد رو روی این پله‌ها ببری؟ آدم کما بره بهتره تا روی این پله‌ها بره.

حالا حتما هم نباید تو کوچه و خیابون به بزرگترها احترام گذاشت. درسته که بهمون گفتن گلدونا رو آب بدین، سلام همسایه رو جواب بدین، اما خب توی خونه احترام باید حرف اول رو بزنه. مثلا یه بار بابام با عموم داشتن صحبت می‌کردن. من چند متر اون طرف‌تر خیلی با احترام دو زانو نشسته بودم. یهو دیدم دست عموم بالا رفت.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، ...
Media Removed
. ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای ... .
ترم اول دوم کارشناسی خوابگاه بودم، کرایه خوابگاه تا دانشگاه ۲۵۰ یا ۵۰۰ تومن بود. غذامم مامانم می‌داد، می‌موند خرجای چرت و پرتِ بوفه‌ی دانشگاه؛ که سعی می‌کردم کم خرج کنم و خرجای هفتگی‌ای که واسه خودم می‌نوشتم با احتساب همه‌ی کرایه‌ها و تفریحات، بیشتر از ۲۰هزار تومن نشه. آخر ماه از پول تو جیبی‌ای که می‌گرفتم کلی می‌موند که جمعش می‌کردم. آخرای ترم اول یعنی سال ۸۹، با اون پول دوربین عکاسیم رو خریدم. [که هنوزم که هنوزه چون کار می‌کنه و کار راه بندازه عوضش نکردم‌. یعنی الآن به خود کارخونه‌ی کنون بگین ژاله این مدل رو داره، کارخونه می‌گه: این مدل مائه؟ ما کی اینو تولید می‌کردیم اصن؟؟]
ترم سوم بود که یه روز از خوابگاه فرار کردم و با چمدون رفتم دم درِ تنها کسی که تو بچه‌های کلاس می‌دونستم خونه داره و اصلا نمی‌شناختمش! زنگ زدم گفتم می‌شه من اینجا زندگی کنم؟ قول می‌دم زود تصمیم بگیرم که چه بلایی سر خودم می‌خوام بیارم.
وقتی به مامان اینا زنگ زدم و گفتم فرار کردم و می‌خوام بمونم پیش یکی که حتی خودمم نمی‌شناختم؛ واقعا ممنونم ازشون که نگرانی‌شون رو (خیلی!) به من انتقال ندادن و در عوض گفتن زود یه فکری می‌کنیم.
وقتی یه مدت تو اون خونه موندم، دیدم چقد هم‌خونه‌های خوبی هستیم واسه هم. قرار شد همونجا زندگی کنم. دیگه بعضی وقتا چیزایی می‌خریدم که تو لیست خرید هفتگیم نبودن قبلا. چون حالا یه یخچال و یه آشپزخونه‌ی کامل مال من بود. ولخرجی نمی‌کردم اما وابسته‌ی اون عدد ۲۰ هزار نبودم. مثلا اگر هوس شکلات می‌کردم؛ می‌خریدم.
اون دوران اوج تورم بود. و من که به تغییر قیمتِ روزانه‌ی اجناس واقف نبودم و تا حالا هم تو زندگیم پول تو جیبیم کم نیومده بود، یهو دیدم تازه اول ماه، بدون هیچ خرج اضافه‌ای حتی یه چیپس، با همین خرید شیر و ماست و ..، ته حسابم ۱۰ هزارتومن مونده!!!
من هیچ وقت تو زندگیم از بابام پول بیشتر از تو جیبی‌ای که خودش تعیین می‌کرد نگرفتم. هروقتم پول کم آوردم از تفریحم زدم. اگر ازش می‌خواستم هیچ‌موقع نه نمی‌گفت؛ اما من دوست نداشتم. مثلا می‌گفتم اون تشخیص داد خرج من انقدره بنابراین انقدره.
پولم شد ده هزار تومن، شبش به مامانم زنگ زدم و شروع کردم گریه (نمی‌دونم خودش یادشه یا نه)، گریه کردم و گفتم من خیلی دختر بدیم، پول بابارو هدر می‌دم. چرا من انقد ولخرجم؟؟
اون شب برای اولین بار تو هیجده سالگی با مفهوم تورم آشنا شدم.
دوباره برگشتم به حساب کتاب هفتگی و بابا ۵۰ تومن پول تو جیبیم رو بیشتر کرد.
با همون حساب کتاب بعد دو سه ماه جمع کردن، یه لنز ۱۸-۲۰۰ واسه دوربینم خریدم‌.
.
این داستان ادامه داره..
Read more
. امروز یه اتفاق خیلی عجیب افتاد!!! یکی از دل نوشته های پارسالمو وسط خونه تکونی! پیدا کردم! اون روزا ...
Media Removed
. امروز یه اتفاق خیلی عجیب افتاد!!! یکی از دل نوشته های پارسالمو وسط خونه تکونی! پیدا کردم! اون روزا حال خوبی نداشتم!!! همه چیز تو یه نابسامانیه عجیب و غریبی گیر کرده بود!!!! از روابطم گرفته تا محیط کارم و حتی محیط خونه!!!! یه پریشانی همه چی تموم!!! بخاطر بی انصافی صاحبخونه ی قبلی مجبور شده بودم ... .
امروز یه اتفاق خیلی عجیب افتاد!!!
یکی از دل نوشته های پارسالمو وسط خونه تکونی! پیدا کردم! اون روزا حال خوبی نداشتم!!! همه چیز تو یه نابسامانیه عجیب و غریبی گیر کرده بود!!!! از روابطم گرفته تا محیط کارم و حتی محیط خونه!!!!
یه پریشانی همه چی تموم!!!
بخاطر بی انصافی صاحبخونه ی قبلی مجبور شده بودم در بدترین زمان ممکن وسط بارون و برف اسباب کشی کنم! اونم دقیقا تو روزایی که بازار کار گرم بود!!! اما واسه یه جابه جایی ناخواسته کارمم تعطیل شد!!! و اوضاع به هم ریخته مالی هم به بقیه ی پریشانی ها اضافه شد!!! یه جاییش نوشته بودم من برای آموزش دادن آماده نیستم و این جبر اطرافم خیلی آزاردهنده است! نه من نمیتونم!!!! از پسش برنمیام!!!!
خلاصه تو این دل نوشته کل یه سالو از همه لحاظ بررسی کرده بودم و فریاد من دیگه آخر خطم سر داده بودم!!!!
......
موقع خوندنش لبخند رو لبم بود چون به هر موردی که می رسیدم می دیدم ازش گذر کردم و تموم شده!!! اونم به بهترین شکل ممکن!!!!
کاملا در مقابل اون متینِ ناامید بودم و تمام روزای تیره و تار، امروز روشنه روشن بود!!!
......
با یه لبخند دفترچه رو بستم! اما یهو تاریخ اون روز که خیلی سر سری بهش نگاه کرده بودم و فقط اسفند ۹۵ بودنش نظرمو جلب کرده بود! جلوی چشمم اومد، ۲۶ام!!!! ۲۶ اسفند ۹۵!
و امروزم که ۲۶ام بود!!! خشکم زده بود دقیقا یک سال بعد!!!!
و من به کل با متین اون روز فرق میکردم!!! و همه ی پیش بینی های پر از دلسردیم غلط از آب در اومده بود و برعکس تصورم امسال بی نهایت موفق بودم...
....
این ۲۶ ام تا ۲۶ ام بهم فهموند این یه سال برعکس تصورم خیلی هم زود و در یک چشم به هم زدن نگذشته!!!!
گذروندن اون روزا و برای تغییر همه ی اون ناامیدی ها و غصه ها لحظه های سخت و پرتلاشی رو پشت سر گذاشتم!!! که هیچ وقت اندازه یه پلک زدن نبود!!!
.....
خیلی شیرین و امیدبخش بود!
اینکه با تمام وجود و به چشم دیدم که هیچ اندوه و دلسردی ای موندگار نیست!!! گاهی حالمونو بنویسیم شاید همین قصه ی نا امیدی مون یه روزی تبدیل بشه به چراغ و قلبمونو روشن کنه!!!
مثه من که امروز دلم روشن شد به خوندن نوشته ای که درست یک سال قبل در تاریکترین لحظه ی زندگیم نوشتم!!!
۲۶ام اسفند دوستداشتنیِ من
Read more
 #bighanoon #amirqobad کی وجدان رو نسخه کرد داد دست من؟ رسالت اجتماعی چی بود به خطور من ورود کرد؟ اصن ...
Media Removed
#bighanoon #amirqobad کی وجدان رو نسخه کرد داد دست من؟ رسالت اجتماعی چی بود به خطور من ورود کرد؟ اصن اون نادونی که نسبت به کرکو احساس رسالت اجتماعیش می‌گیره رو باید...! بیخیال! اگه دونا بودم که وقتی این کرکو دست از پاچه من کشید و رفت دست به آب از موقعیت می‌جستم! نه اینکه چنین خودم رو گره بزنم به مقررات ... #bighanoon #amirqobad
کی وجدان رو نسخه کرد داد دست من؟ رسالت اجتماعی چی بود به خطور من ورود کرد؟ اصن اون نادونی که نسبت به کرکو احساس رسالت اجتماعیش می‌گیره رو باید...! بیخیال! اگه دونا بودم که وقتی این کرکو دست از پاچه من کشید و رفت دست به آب از موقعیت می‌جستم! نه اینکه چنین خودم رو گره بزنم به مقررات کُرکیش! باید خودم رو از قید این جبر خارج می‌کردم و الفرار. ولی نادونی که شاخ و دم نداره.
.
از نقل شیش و بش افکار آشفته صد من یه غاز باید که بگذریم. همچنان جوگیر و وجدانگیر بودم که دیدم اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد؛ در حال برگشته. موقعیت بکری بود. یه گلو صاف کردم که صدام نرم شه؛ یه‌ وقت رنجورش نکنم. گفتم: «کارتون سپری شد؟» نیگاش افتاد بم. جوری که به سنگ اون نگاه رو می‌انداخت، سنگه بال بال می‌زد. نه مثل بال‌زدن اصغر جیگری؛ که این سربال بیخودا رو هم وبال سیخ میکنه‌ها، یه جور بال زدن ققنوس وقت بیدار شدن از دل خاکستر.
.
یهو ناغافل سر جمله رو شل کرده میگه: «عه! چه خوب اینجایین شوما».
.
یعنی شل شدن رو از فک و گردن تا قوزک پا حس کردم. دید اصن حالتم طوریه که هرچی بگم جواب ناصوابه. چشمکی فرمودن و اشارتی و من بی‌خیال رسالت اجتماعی، پست حساس کرکو رو رها کردم و راهی شدم. پیش رفته- نرفته، دیدم اشاره داره وایسم. میگه: «ببخشیدا! من زورم نرسید. میشه اون گونی رو برام بیارین؟»
.
یه نگاه به بازوهای نحیفم کردم. تو خودم گفتم: نون که نخوردی؛ گونی رو به چه جونی خِرکش کنی آخه؟ ولی عشق و عاشقیت این حرفا برنمی‌داره. اونم به ویژه مکافات عشق در یک نگاه. تکونی به خودم دادم و گونی رو بغل نزده، یکی عربده زد: «بردن! بگیرینش».
.
حالا دخترک بدو؛ من بدو؛ یارو بدو. حوالی سر کوچه؛ کرکو آوازخون از دست به آب در حال بازگشت بود و یه تاکسی در دهانه خاوری کوچه در انتظار. معشوقه براق شکلهو دخترک «ببر خیزان، اژدهای غران» خودش رو از شیشه جهوند تو و گونی رو از بغل من گرفت.
.
راننده تاکسی داشت دنده رو جا می‌کرد. تو پنجره باهاش چشم تو چشم شدم گفتم: «لااقل اسمت رو بگو». گفت: «آفرین جدایی‌خواه». تاکسی با یه نیش گاز کَند و رفت و من توی این فکر موندم که البته صدآفرین؛ ولی حالا چرا جدایي‌خواه؟ کاش حالا آشنایی‌طلبی، چیزی بود. القصه؛ در جا چرخیده نچرخیده، آخرین چیزی که دیدم مشت کرکو بود؛ که با شتاب به سمت فکم تو آسمون می‌چرخید. چشمام رو بستم و شل کردم.
Read more
| سلام یادم میاد از وقتی که فهمیدم باید برای آیندم برنامه ریزی کنم ‌همیشه میگفتم من سربازی نمیرم ...
Media Removed
| سلام یادم میاد از وقتی که فهمیدم باید برای آیندم برنامه ریزی کنم ‌همیشه میگفتم من سربازی نمیرم یادم میاد اول میخواستم اینقد درس بخونم تا بابام بشه ۶۰ سال بعد فهمیدم ۶۰ سال رو کردن ۶۵ سال از طرفی چون داداش بزرگتر داشتم این قضیه کنسل شد. بعد همینطور گذشت یهو دیدم ترم اخر دانشگامه و کم کم دارم به سربازی ... |
سلام
یادم میاد از وقتی که فهمیدم باید برای آیندم برنامه ریزی کنم ‌همیشه میگفتم من سربازی نمیرم یادم میاد اول میخواستم اینقد درس بخونم تا بابام بشه ۶۰ سال بعد فهمیدم ۶۰ سال رو کردن ۶۵ سال از طرفی چون داداش بزرگتر داشتم این قضیه کنسل شد. بعد همینطور گذشت یهو دیدم ترم اخر دانشگامه و کم کم دارم به سربازی نزدیک میشم، اقا درسمون تموم شد حالا یه سال وقت داشتم تا سربازی گفتم میریم ارشد میخونیم یه دوسال دیر تر میریم، نشستم حساب کتاب کردم دیدم نههه ارشد بگیرم که چی 😂😂 اقا اون یه سال وقتمونم تموم شد😁 رفتم دفترچه گرفتم تاریخ اعزام مشخص شد ۱۰.۱ ولی من هنوز دنبال این بودم نرم سربازی ، کلی حرکت زدم کردمش ۱۲.۱ 😁😁😁‌اقا اون دوماه انگار یه هفته بود اصلا سریع رسید ، گفتم من اصن اینجوری نمیتونم ، دوباره شروع کردم به حرکت زدن این سری خیلی خفن تر بود حرکتا 😂 (ایشالا بعد سربازی میگم) خدایی خیلی وقت گذاشتم 😑 اقا حرکتا جواب نداد حالا شاید بعدا جواب بده ندومبه ،
خلاصه سرتونو درد نیارم منی که هی میگفتم نمیرم نمیرم ۱.اردیبهشت دارم میرمو با ۱۸۰ روز اضافه خدمت😁☺️
پ.ن : سه سال سیبیل و دادیم رفت.😁
پ.ن : تموم جذابیت این لوگو به موهاش بود ولی اینم خوبه دوسش دارم ☺️☺️☺️
پ.ن : با تشکر از مدیریت آرایشگاه کاکتوس که آرایشگاه رو در اختیار ما گذاشت 😁 @sinaa_zabihi
پ.ن : و در آخر با تشکر از @mirrezaaaa @alirezany که موهای مارو تراشیدن 😁😁
#فریو
Read more
. آدم گاهی به یه ارتباطاتی پی می‌بره که مخش سوت می‌کشه؛ مثلا همین محمود خودمون، کی فکرش رو می‌کرد وقتی ...
Media Removed
. آدم گاهی به یه ارتباطاتی پی می‌بره که مخش سوت می‌کشه؛ مثلا همین محمود خودمون، کی فکرش رو می‌کرد وقتی یه روز جلوی پله‌های دادگاه اسفندیار، با یه مشما حاوی کمپوت نشسته و دستش رو زده زیر چونه‌اش، یهو دلش بگیره و تو توییتر از پوشش سرنا ویلیامز حمایت کنه؟ قضیه این قدر عجیب بود که من خودم تو این چند روزه ... .
آدم گاهی به یه ارتباطاتی پی می‌بره که مخش سوت می‌کشه؛ مثلا همین محمود خودمون، کی فکرش رو می‌کرد وقتی یه روز جلوی پله‌های دادگاه اسفندیار، با یه مشما حاوی کمپوت نشسته و دستش رو زده زیر چونه‌اش، یهو دلش بگیره و تو توییتر از پوشش سرنا ویلیامز حمایت کنه؟ قضیه این قدر عجیب بود که من خودم تو این چند روزه ریشه‌های داستان رو بررسی کردم، دیدم اون کودکی که تو سفر نیویورک احمدی‌نژاد رو از بین خیل انبوه بستگانش شناسایی کرده و نشونش داده و گفته «محمود، محمود» درواقع برادرزاده سرنا ویلیامزه که به افتخار سه یار بهاری، اسمشو به «بهار ویلیامز» تغییر دادن. از اون موقع به بعد هم خانواده ویلیامز یه حس پدری خاصی از دکتر دریافت می‌کنن و هنوزم درددل‌هاشون رو می‌برن پیش این بزرگوار. البته دکتر به ماریا شاراپوآ هم یه حس پدر-دختری ریزی داشت ولی اون چون هم خوشگله هم بوره، به کمتر از فرزندخوندگی دکتر قالیباف راضی نشد.
.
بعد از این ماجرا، رفتم درباره پشت پرده چند حادثه هم تحقیق کردم و به حقایقی دست پیدا کردم که موی زايد از اندام هر خواننده آگاهی می‌ریزه:
.
نامه‌های چاپلین به دختر مردم: چارلی چاپلین درواقع فقط یه نامه به دخترش نوشت چون وقتی نامه به دست پستچی می‌رسه، طرف در کمال تعجب می‌بینه آدرس خونه خودشون به عنوان مقصد نوشته شده. نامه رو می‌بره خونه و به همسرش نشون میده. اونجاست که همسر پستچی می‌زنه زیر گریه و پرده از وقایع شومی برداشته میشه. ای گند بزنن به این غرب که دايم در فساد و فقر فرهنگی غوطه‌وره.
.
حمایت نادر از سیمین: آخر فیلم جدایی اونی نیست که شما فکر می‌کنین. بعد از اینکه دوربین از دادگاه میاد بیرون و دخترشون رو نشون میده، داخل دادگاه پسرخاله نادر مرام و معرفتش گل می‌کنه و به قاضی میگه: «جناب قاضی، پس اگه ممکنه نصف مهریه‌ش رو من بدم؛ این بیچاره که نمی‌تونه اون همه سکه رو تقبل کنه!»
.
قاضی به مدارک نگاه می‌کنه و با دیدن مبلغ مهریه، جفت شیشه‌های عینکش کنده میشه و میفته رو کفشش. برمی‌گرده با لحن عصبانی به سیمین میگه: «خجالت بکش برگرد سر زندگیت دیگه، 440 هزار تومن عوارض خروج می‌خوای بدی کدوم گوری بری؟» نادر اشاره می کنه: با زن من با دست صحبت نکنا! قاضی میگه: «شما که دارین طلاق می‌گیرین، چه فرقی داره واست؟» نادر هم صداشو میندازه رو سرش و فریاد می‌زنه: «اون نمی‌دونه زنمه، من که می‌دونم زنمه». همونجا سیمین دوباره شیفته جذبه و کاراکتر مرد تیپیکال شرقی نادر میشه و سال‌های سال به خوبی و خوشی کنار هم زندگی می‌کنن.
.
بقیه در کامنت اول 👇👇👇
Read more
▽▽▽▽▽ با این که چتر دستم بود اما تند تند راه میرفتم که بیشتر از این زیر بارون نباشم. هیچوقت فصل پاییز ...
Media Removed
▽▽▽▽▽ با این که چتر دستم بود اما تند تند راه میرفتم که بیشتر از این زیر بارون نباشم. هیچوقت فصل پاییز رو دوست نداشتم. واسه همین همیشه طولانی ترین فصل سال میشد. خودمو چپوندم تو نزدیکترین کافه و یه گوشه ی دنج نشستم. یه نسکافه سفارش دادم که یکم حالم جا بیاد. روزنامه رو باز کردم و همینجور که داشتم دنبال ... ▽▽▽▽▽
با این که چتر دستم بود اما تند تند راه میرفتم که بیشتر از این زیر بارون نباشم. هیچوقت فصل پاییز رو دوست نداشتم. واسه همین همیشه طولانی ترین فصل سال میشد. خودمو چپوندم تو نزدیکترین کافه و یه گوشه ی دنج نشستم. یه نسکافه سفارش دادم که یکم حالم جا بیاد. روزنامه رو باز کردم و همینجور که داشتم دنبال ستونی که داده بودم واسه چاپ میگشتم توجهم به صدای مردی که دوتا میز اونورتر نشسته بود جلب شد. سرمو که بلند کردم دیدم یه مرد با موهای جوگندمی، تنهایی رو یک میز دو نفره نشسته و داره با کسی که جلوش نیست حرفهای عاشقانه میزنه. تعجب کردم، با خودم گفتم خدا شفا بده این بیچاره رو، ببین با کیا شدیم 75 میلیون نفر. کافه چی که نسکافمو آورد به اون مرد اشاره کردم و پرسیدم دیوونست؟ گفت جریانش طولانیه اما خیلی وقته که میاد اینجا و دو فنجون قهوه ترک سفارش میده و سر اون میز میشینه. واسم جالب شد! چند دقیقه بعد دیدم پاشد و بارونیشو تنش کرد که بره. منم نسکافمو خورده و نخورده چترمو ورداشتم و آروم رفتم دنبالش. کنجکاو شده بودم که کجا میره. به تک تک رفتارهاش دقت میکردم، همینجور که داشت با کسی که کنارش نبود حرف میزد و میخندید چترش رو هم جوری نگه داشته بود که انگار دونفری دارن زیرش راه میرن. بهش نزدیک تر شدمو گوشامو تیز کردم. "هیچوقت فکر نمیکردم بتونم کسی رو اینقدر دوست داشته باشم لیلا، تو نیمه ی دیگه ی منی، نه نه اصلا انگار خود منی چون وقتی نیستی منم نیستم. سنگ صبور من، کاش دنیا مال من بود تا همشو به پات میریختم. راستی یادم نرفته امروز 8 آبانه ها، مردی که سالگرد ازدواجش رو یادش بره مرد نیست. دوست داری امروز کجا ببرمت؟ یا بگو دلت چی میخواد تا واست بخرم هان؟" یهو دیدم وایساد. بعدش با عجله دویید اونور خیابون و از گلفروشی یک شاخه گل رز خرید و برگشت. " قربون خانوم زیبای خودم برم که توقعش از یه شاخه گل رز بیشتر نیس، تقدیم با تمام عشقم. میخوام به یاد روزای اول آشناییمون ببرمت کنار دریا تا باهم قدم بزنیم." شدت بارون بیشتر شده بود. انگار تموم ابرهای باران زای جهان تو آسمون این شهر کوچیک دور هم جمع میشن. همینطور آروم دنبالش میرفتم که یهو دیدم گل رز از دستش افتاد. بعدش چترش رو هم انداخت پایین و با قدمهای تندتری راه میرفت.
-------
ادامه در کامنت اول
-------
پوزش بابت طولانی و خاکستری بودن نوشته!
-------
خوش آمد به زمستان، بهترین فصل جهان
-------
Photo by: @ballardrising
-------
نوشته : #احمد_هاديان
#نوشته_های_بی_مخاطب
#ahmad_hadian
Read more
چهارشنبه بیست و شش آوریل<span class="emoji emoji1f352"></span>چند روزه دومرتبه هوای لندن سرد شده درحد المپیک!!!..<span class="emoji emoji2744"></span>️همونطور که توی عکس ...
Media Removed
چهارشنبه بیست و شش آوریلچند روزه دومرتبه هوای لندن سرد شده درحد المپیک!!!..️همونطور که توی عکس داشبورد ماشینم می بینید هوا تا دو درجه بالای صفر هم سرد شده و ایرکاندیشن ماشین هم روشن روی بیست و‌چهار..بارون هم که بصورت «دیفالت» داریم️ داشتیم می رفتیم سمت تابستونااااااا..همین هفته پیش بیست ... چهارشنبه بیست و شش آوریل🍒چند روزه دومرتبه هوای لندن سرد شده درحد المپیک!!!..❄️همونطور که توی عکس داشبورد ماشینم می بینید هوا تا دو درجه بالای صفر هم سرد شده و ایرکاندیشن ماشین هم روشن روی بیست و‌چهار..بارون هم که بصورت «دیفالت» داریم⛄️☔️ داشتیم می رفتیم سمت تابستونااااااا..همین هفته پیش بیست و چهار درجه هم شد و بقول انگلیسیها شده بود «نایس اند وورم» ولی یهو یه جبهه هوای نمیدنم کم فشار بود،پر فشار بود، چی بود که اومد و دوباره من این دو روز رفته ام تو کاپشن و کلاه و لباس زمستونی...البته ماه آوریل همیشه اینجا همینجوره و الاکلنگی بین زمستون و تابستون گیج و ویجه و ممکنه هر طرفی بره..یادمه شش هفت سال پیش یه روز تو همین ماه آوریل(اواسط اردیبهشت) صبح قرار بود برای کاری برم شمال لندن به شهر «سنت آلبان»(از طریق اتوبان ام تونتی فایو)..صبح ساعت هفت از خواب بیدار شدم و پنجره رو که باز کردم یهو دیدم باغچه و گاردن پشت خونه سفید و پوشیده از برف بود!!!! اونم توی اردیبهشت!!! که خب البته استثنا بود ولی اتفاق افتاد..اخبار رو چک کردم دیدم اتوبان ام تونتی فایو بسته اس..منم سریع زنگ زدم و قرارمو کنسل کردم و برگشتم تو رختخواب و خواب نوشین بامداد رحیل😴😂💕این انگلیسیها و کشورشون طراحی و دیزاین شدن که شب و روز مثل سیل هم که بارون بیاد، همه چی اوکی باشه و آخ هم بقول معرف نگن،..ولی نه برای برف!!مثل کانادا و سوئد و اینجور جاها...کوچکترین برفی که اینجا بیاد همه چی«استند استیل» میشه و متوقف و از حرکت می ایسته...فرودگاهها، جاده ها و حتی اتوبوسهای داخل شهر...تا چی بشه دومرتبه برگردن به سرویس!!یعنی طاقت حتی نیم سانت برف هم ندارن این ملت... بنظر من اگر کشوری خواست با اینا بجنگه،بجای بمبارون،اگه کاری کنن که اینجا برف بیاد و برفبارونشون کنن، نتیجه بهتری میگیرن..جالبه کشور به این مدرنی طاقت یک اینچ برف رو نداره... الان هم شمال انگلستان و اسکاتلند هم امروز شنیدم کلی برف اومده💕آهان راستی، گفتم جبهه کم فشار و پرفشار، یادم افتاد همون سالها که ایران بودم، هفده هجده سال پیش مثلا، تلویزیون ایران تازه یادگرفته بود وضعیت آب و هوا رو با مجری های مخصوص و کارشناس و باتصویر کامپیوتری بگن و دوتا خانوم بودن که یه روز درمیون میومدن و اخبار آب و هوا رو میگفتن...اون خانوما یکیشون چاق و تپل بود و اون یکی لاغر مردنی... ما اسم اون خانوم چاقه رو گذاشته بودیم خانومه پرفشار، اون خانوم لاغره رو خانومه کم فشار..ههههه😂😂 یادشون بخیر.. الان یادشون افتادم... نمیدونم الان هنوز اون خانوم کم فشار و پرفشار هستن یا نه
Read more
✍️ سلام
یارو دکتر خوشتیپه گفته به هر کی میرسم نگم سلام...ولی من میگم به شما..شما که هر کی نیستی...سلام!
جات ...
Media Removed
✍️ سلام
یارو دکتر خوشتیپه گفته به هر کی میرسم نگم سلام...ولی من میگم به شما..شما که هر کی نیستی...سلام!
جات خالی..پریشب باد زد برگ درخت پیر رو ریخت تو حیاط آسایشگاه
یهو دیدم همه جا شد برگای چروک زرد و نارنجی..
خسته ی خسته
فهمیدم پاییز شده..پاییز یهو میاد
میدونی که؟
وقتی میاد که بدونی بهارت ... ✍️
سلام
یارو دکتر خوشتیپه گفته به هر کی میرسم نگم سلام...ولی من میگم به شما..شما که هر کی نیستی...سلام!
جات خالی..پریشب باد زد برگ درخت پیر رو ریخت تو حیاط آسایشگاه
یهو دیدم همه جا شد برگای چروک زرد و نارنجی..
خسته ی خسته
فهمیدم پاییز شده..پاییز یهو میاد
میدونی که؟
وقتی میاد که بدونی بهارت رفته واسه همیشه
گفته بودم برات..این روزا خوبم..
یعنی از وقتی فراموشت کردم خوبم
صبح تا شب به دیوار نگاه میکنم به همه چی فکر میکنم غیر تو..
شبام قرص آبی مو میخورم..خوابم نمیبره که
راه میرم تو حیاط..با دو تا مورچه رفیق شدیم
تا صبح با هم میگردیم دور حوض خالی ساکت ساکت..
حوض خالیه عینه قبره
آدم دوس داره بره بخوابه توش
ولی یادمون میاد هیشکی نیس بالا قبرمون گل بذاره
میگی ولش کن نصفه شبی...چهار شب پیشا رفتیم با پرستار قشنگه حرف زدیم نمره خونه شما رو دادیم گرفت
 یه دله سیر صداتو گوش کردیم...صدات رو پیغام گیر عینه قدیما مهربونه..همونجوری که میگفتی انقدر منو نخندون دیوونه..
یادته؟
یادت رفته از بس نبودی..
عکساتو دیدم دلبر 
با یارو جدیده
 تو سیفید پوشیده بودی اون سیاه..
چه به هم میاین..
چقدرم قشنگ خندیده بودی براش
یه جوری نگاش کرده بودی که انگار اون تو باشه و تو من..
همون شکلی که دوست داشتی همیشه..
قشنگه دوستش دارم
یعنی هر کی رو که تو دوست داری منم دوست دارم
این نامه آخرمه واسه تو
باس جمع کنیم بریم از این آسایشگاه..
دکتر گفته روزا میتونی بری کار کنی شبا بیای همینجا بخوابی..
خیلی بهترم
توام دیگه نترس
من نمیام داد بزنم سرت
نمیامم دورت بگردم
نمیام اونقدر بخندونمت که ضعف کنی
نمیام بشینم بغل دستت تو ماشین سر هر پیچ ماچت کنم
نمیام برات شعر بخونم شبا
نمیام اونقدر بگم میشه دلبرونه بنگری که کلافه شی
نمیام بمونم کنارت و شب تا صبح نگات کنم، بس که ماهی وقتی که خوابی
نه..میرم گم و گور میشم ته نیمه های شب
جدیده از من بهتره..میدونم ..دیدم تو عکسا
ببخش اگه نبودم اونی که میخواستی
دوست داشتم باشم بلد نبودم.
تو ام دیگه فکر من نباش غصه نخور
نیا از پشت میله های آسایشگاه یواشکی نیگام کن
خوبم..خیال کن یه دیوونه شب خوابید تو حوض خالی مورچه ها خاک ریختن روش
کلاغ واسش مرثیه میخوند
برف اومد...همه یادشون رفته منو..تو ام بخند و بگذر و فراموش کن که دنیا محله گذره..
حالا که تموم شده بذار این خطه آخر نامه بگم برات...می ارزید..اون روزا به این شبا می ارزید...گفتم که بدونی پشیمون نیستم...فقط دیگه نیستم..
خستم..
میخوام چهار تا پائيز بخوابم.
همه میگن آبروم رفته
منم میخندم و میگم همین آبرو..
خداحافظ.
#راديو_چهرازى
Read more
فکر کن یه روز پائیزی باشه و یه غروب جمعه ی ابری، که حتی ازسقف خونه ش هم غربت و دلتنگی چکه کنه! و از بدشانسی ...
Media Removed
فکر کن یه روز پائیزی باشه و یه غروب جمعه ی ابری، که حتی ازسقف خونه ش هم غربت و دلتنگی چکه کنه! و از بدشانسی تولدت هم باشه و از یادها رفته باشی... انقد که دلت برای خودت بسوزه! بلندشدم شال و کلاه کردم و رفتم قنادی، وارد که شدم پسره سرش تو گوشی بود با سلام من از گوشی بیرون اومد و گفت بفرمایید؛ - کیک ... فکر کن یه روز پائیزی باشه
و یه غروب جمعه ی ابری،
که حتی ازسقف خونه ش هم
غربت و دلتنگی چکه کنه!
و از بدشانسی تولدت هم باشه
و از یادها رفته باشی...
انقد که دلت برای خودت بسوزه!
بلندشدم شال و کلاه کردم و رفتم قنادی،
وارد که شدم پسره سرش تو گوشی بود
با سلام من از گوشی بیرون اومد
و گفت بفرمایید؛
- کیک میخواستم
+برای تولد؟
-بله
+چند نفره؟
مکث کردم نمی دونستم چی بگم
آروم زیر لب گفتم:
- یه نفره،،،...نه دو نفر!
یه نگاه عاقل اندر سفی کرد و گفت:
+کوچکترین کیک ما حداقل یه کیلو میشه
-اشکالی نداره بدید
+طرحش؟
-فرقی نمی کنه
رفت با یه کیک قلبی کوچیک برگشت
+ روش چی بنویسم؟
نگاهش,میکردم اما اونجا نبودم
یه لحظه طرح همه ی کیکایی که،
تاحالا داشتم از ذهنم گذشت
یاد تولدایی که توبودی،
یاد اون غروب آبانی قشنگ،
یاد اون کوچه درختی و انتظارت برای اومدنم
یاد آخرین تولدی که باهم بودیم...
+ شمع هم میخوای؟
یهو به خودم اومدم چشمم به کیک افتاد
دیدم روش نوشته"تولدت مبارک"
با یه لبخند آویزون تشکر کردم
حساب کرد و کارتم رو کشید ،
و همراه کارت یه شمع گرفت به سمتم
-مرسی شمع نمیخوام
+باشه هدیه،،،تولد که بی شمع نمیشه
تشکر کردم به سمت خونه برگشتم
چیزی به تاریکی نمونده بود
به خونه که رسیدم آهنگ دست های تو
از داریوش رو گذاشتم،
وطبق عادت دلتنگی یکم ازعطرت به خودم
زدم
کاش میدونستی عطرت داره تموم میشه"
چشامو بستم و نفس عمیق کشیدم
اومدی کنار پنجره و رو به روم نشستی
با لبخند گفتی بدون من تولد گرفتی؟
بعد کیک رو باز کردی و با یه اخم دلبرانه گفتی:
شمعت رو هم بده
بعد با ابروهای در هم گفتی: خوشم نمیاد از کسی جز من هدیه بگیری حتی اگر ناچیز باشه!
شمع رو گذاشتی روی کیک و روشن کردی
تو به شمع خیره شدی من به تو،
تو با لبخند من با بغض!
می ترسیدم حتی پلک بزنم که نکنه یه وقت بری
نمیدونم چقدر گذشت اما یهو همه جاتاریک شد
من که پلک نزدم
ای بابااااا،،شمع تموم شد
پسره راست میگفت بدون شمع که تولد نمیشه
فندک زدم نه خبری از تو بود نه از صدای داریوش
فقط من بودم وبارون،
و یه قلب زخمی، روی میز!
که عجیب شبیه من بود... #پروانه_حسینی
@rehsasatchabnel 🦋
Read more
| سلام تاحالا شده سوار تاکسی بشین بعد یهو یادتون بیاد إ پول نقد ندارین همراتون؟ یا مثلا برای یه کرایه ...
Media Removed
| سلام تاحالا شده سوار تاکسی بشین بعد یهو یادتون بیاد إ پول نقد ندارین همراتون؟ یا مثلا برای یه کرایه ۸۰۰ تومنی یه ۱۰ هزار تومنی بدید راننده و کلی حرف بشنوین که چرا پول خورد ندارین . حتما همه ی شماها به این هم فکر کردین که اگه تو تاکسی کارتخوان باشه چقدر خوبه ، یه روز سوار تاکسی شدم دیدم رو پشت صندلی ... |
سلام
تاحالا شده سوار تاکسی بشین بعد یهو یادتون بیاد إ پول نقد ندارین همراتون؟
یا مثلا برای یه کرایه ۸۰۰ تومنی یه ۱۰ هزار تومنی بدید راننده و کلی حرف بشنوین که چرا پول خورد ندارین .
حتما همه ی شماها به این هم فکر کردین که اگه تو تاکسی کارتخوان باشه چقدر خوبه ، یه روز سوار تاکسی شدم دیدم رو پشت صندلی جلویی یه کاغذ سفید ۱۵ در ۱۰ چسبیده روش یه کیو آر کد هستش و چند خط نوشته توضیح داده که این کیو آر کده برای چیه، برام جالب بود بالاخره این مشکله حل شد ، دیگه قرار نیست راننده ازمون پول اضافه بگیره دیگه قرار نیست بهمون پول پاره بده دیگه قرار نیست بخاطر ۱۰ هزار تومنی کلی حرف بشنویم.
یه نرم افزار به اسم “پیگیر” این مشکلمونو حل کرده ، البته کلی نرم افزار این مدلی هست ولی تو اون کاغذ این نرم افزار معرفی شده بود، واقعا خوشحال شدم دیدمش، حالا آخر توضیح میدم نرم افزار رو، بعد دیدن اون کاغذ با راننده صحبت کردم گفتم چقد خوب شد، گفت اره راحت شدیمو فلان ،چنتا سوال پرسیدم از راننده ظاهرا کاملا نرم افزار رو میشناخت. رسیدم خونه نرم افزار رو دانلود کردم دیدم نرم افزار ساده ایه و خوبه، از اون روز کلی تاکسی سوار شدم تقریبا ۵۰‎٪ از تاکسی ها و تاکسی بی سیم ها عضو “پیگیر” شدن و برچسب تو ماشینشون چسبیده، ۱۰ روزی میشه سوار تاکسی میشم ببینم راننده عضو “پیگیر”ه با نرم افزار کرایه رو پرداخت میکنم جالب اینجاست همشونم راننده میگه شما اولین نفری بودین که از نرم افزار استفاده کردین 😁
خب خب متنم طولانی شد نرم افزار رو توضیح بدم .
نرم افزار “پیگیر” هم برای آندروید هست و هم آی او اس
بعد از دانلود نرم افزار رو که باز کردید ازتون شماره میگیره که شماره خودتون رو وارد میکنید و کد فعال سازی ارسال میشه.
بعدش باید کارت های بانکیتونو اضافه کنید به نرم افزار
بعدش هم میتونین حسابتونو شارژ کنید هم میتونین نکنید فرقش اینه که اگه حسابتونو شارژ کنید موقع پرداخت کرایه زمان کمتری استفاده میشه تا پرداخت کنید .
بعد موقع پرداخت کرایه دوتا راه دارید یا کیو آر کد راننده رو اسکن میکنید یا کد راننده رو وارد میکنید.
بعد از وارد کردن کد اسم راننده میاد
بعد کرایه هرچقدر هست مینویسید و پرداخت میکنید.
بعد از پرداخت یه اس ام اس برای شما و یه اس ام اس برای راننده ارسال میشه که راننده متوجه پرداخت کرایه شما بشه.
همین به همین راحتی ☺️
پ.ن : تاکسیرانی محمودآباد قرارداد بسته با “پیگیر” ازش استفاده کنین تا همه ی تاکسی ها عضوش بشن و از شر پول های پاره و کثیف خلاص شیم.
97.4.27 #فریو
@paygearapp
@mahmoudabad
#محمودآباد
Read more
. <span class="emoji emoji1f4dd"></span> متن خاکریز خاطرات ۹۰ ✍ به به! نحوه‌ی شهادت این رزمنده آرزوی خیلی‌هاست... #متن_خاطره رزمی‌کار ...
Media Removed
. متن خاکریز خاطرات ۹۰ ✍ به به! نحوه‌ی شهادت این رزمنده آرزوی خیلی‌هاست... #متن_خاطره رزمی‌کار بود و خوش‌هیکل. قبل از اذانِ صبح دیدم نمازشب می‌خونه. با اون هیکلِ درشت مثل یه بچه سرش رو انداخته بود پایین. با آرامش خاصی حمد و سوره می‌خوند. رفت و رفت تا اینکه رسید به تشهد. یهو یه تیر اومد و خورد به ... .
📝 متن خاکریز خاطرات ۹۰ ✍ به به! نحوه‌ی شهادت این رزمنده آرزوی خیلی‌هاست... #متن_خاطره
رزمی‌کار بود و خوش‌هیکل. قبل از اذانِ صبح دیدم نمازشب می‌خونه. با اون هیکلِ درشت مثل یه بچه سرش رو انداخته بود پایین. با آرامش خاصی حمد و سوره می‌خوند. رفت و رفت تا اینکه رسید به تشهد. یهو یه تیر اومد و خورد به سینه‌اش نمیدونم تیر ازکجا پیداش شد. درد می‌کشید اما به روی خودش نمی‌آورد. نمازش‌رو نشکست تا اینکه افتاد. دویدم و رفتم بالای سرش. دیدم آروم داره سلامِ آخرِ نماز رو میگه: السلام علیکم و رحمه الله و برکاته... همراه با نمازشب تموم کرد و شهید شد. 📚منبع: کتاب روایت مقدس ، صفحه 205

#نمازشب #تقوا #شب_زنده_داری #مرگ #تقوا 🇮🇷کانال خاطرات کوتاه شهدا:
@khakriz1
Read more
۰ چند روز پیش داشتم با دوچرخه میرفتم سر کار که توی ولی عصر یهو به خودم اومدم دیدم گوشیم از کیف کمریم در ...
Media Removed
۰ چند روز پیش داشتم با دوچرخه میرفتم سر کار که توی ولی عصر یهو به خودم اومدم دیدم گوشیم از کیف کمریم در اومده و افتاده کف خیابون، اونم توی بی آر تی. برگشتم دیدم داره یه اتوبوس میاد با سرعت از روش رد شه 😦 که خدارو شکر ترمز زد جلو گوشی و یه دختر خانومی پرید گوشی و برداشت رفت نشست تو اتوبوس و حرکت کرد رفت 😐. ضربان ... ۰
چند روز پیش داشتم با دوچرخه میرفتم سر کار که توی ولی عصر یهو به خودم اومدم دیدم گوشیم از کیف کمریم در اومده و افتاده کف خیابون، اونم توی بی آر تی. برگشتم دیدم داره یه اتوبوس میاد با سرعت از روش رد شه 😦 که خدارو شکر ترمز زد جلو گوشی و یه دختر خانومی پرید گوشی و برداشت رفت نشست تو اتوبوس و حرکت کرد رفت 😐. ضربان قلبم رفته بود رو ۱۰۰۰ 😂😂😂 که دوچرخه رو کج کردم مثل چی رکاب زدم رفتم برسم به اتوبوس، خلاصه رفتم رسیدم بهش با بدبختی و جلوش داد میزدم بزن کنار 🤦🏽‍♂️😂. راننده منو دید و زد کنار اون دختر خانوم گوشیم و داد بهم و کفت مراقب باش داشت میرفت زیر ماشین.
۰
نتیجه گیری اخلاقی

۱- هنوزم آدم های خوب پیدا میشه
۲- فهمیدم که گوشی رو باید بفروشم
۳- تو مملکتی که گوشی موبایل پیزوری باید ۱۵ میلیون باشه پس بهتره چیز ارزون تر بخرم تا دلم نسوزه
۴- فهمیدم که ضربان قلبم میتونه تا ۱۰۰۰ بزنه
۵- قابلیت هایی در بدنم دیدم که تا حالا ندیدم
۶- فهمیدم به همین راحتیا سکته نمیزنم 😂
۰
عمق فاجعه این بود که گوشیم آیفون ایکسه 🤦🏽‍♂️
۰
Read more
‌ تعطیلات عید تموم شده بود و مامانت اینا تازه رفته بودن. خسته از وقت زیادی که واسشون گذاشته بودی سرسنگین ...
Media Removed
‌ تعطیلات عید تموم شده بود و مامانت اینا تازه رفته بودن. خسته از وقت زیادی که واسشون گذاشته بودی سرسنگین بودم و بی‌حوصله. شب اول غرهامو زدم و گفتم سرم درد میکنه و میخوام بخوابم. همین کار هم کردم. صبح هم زنگ نزدم و مسیج صبح‌بخیر نفرستادم. ظهر بود که زنگ در رو زدی. لوس بودم و پریدم بغلت. گفتی واست جایزه ...
تعطیلات عید تموم شده بود و مامانت اینا تازه رفته بودن. خسته از وقت زیادی که واسشون گذاشته بودی سرسنگین بودم و بی‌حوصله. شب اول غرهامو زدم و گفتم سرم درد میکنه و میخوام بخوابم. همین کار هم کردم. صبح هم زنگ نزدم و مسیج صبح‌بخیر نفرستادم. ظهر بود که زنگ در رو زدی. لوس بودم و پریدم بغلت. گفتی واست جایزه خریدم. یه کارتن سفید کوچیک. اولش فکر کردم ماگه. باز که کردم گلدون رو دیدم. گفتی “گلدونش رو ول کن. گنجیشکش رو ببین چقدر شبیه خودته.”
تمام اون بهار توش گل بود.
...
یکی از ظهرهای داغ تیر بود. دو ساعتی بود که توی جمعه بازار میچرخیدیم. صدای فروشنده‌هایی که ترکی داد میزدن و گاهی کلمه‌ی فارسی میگفتن برای مشتری‌های ایرانی با صدای اذان ترکیب شده بود. نشسته بودم و بین قاشق ‌های قدیمی یک بساط میگشتم که دیدم نیستی. سر چرخوندم و ایستادم. دو قدم اومدم جلو که دیدمت. بین همه‌ی شلوغی‌ها و صورت‌های آدمها دیدمت که بیست متر جلوتر ایستاده بودی. آفتاب توی صورتت بود و لبخند داشتی. حتی رد خیسی عرق روی گردنت هم از اون فاصله دیدم. قدم تند کردم و وقتی رسیدم بهت که کیسه‌ی خرید دستت بود و داشتی باقی پول رو توی کیف پول چرم و سیاه و قدیمیت میذاشتی.
قبل از اینکه بخوام غر بزنم و بگم کجا غیب شدی، گفتی “بیب واسه روتختی جدیدت کوسن خریدم.” و انقدر خوشحال این حرف رو زدی که دست انداختم دور گردنت و گفتم “یهو غیب نشو.”
...
وسط‌های پاییز بود، چند روز قبل از تولدت که رفتیم فری کثیف. خوشم نمیومد از شلوغی اونجا و گفتی شام رو میگیریم و میریم یجای دیگه میخوریم. تنها پیاده شدی که سفارش بدی و وقتی برگشتی در سمت من رو باز کردی و گفتی “بیا تا غذا حاضر میشه بریم این خنزرفروشیه ببینیم چی داره.” داشتم به جاسوئیچی‌ها نگاه میکردم که چشمت خوشبوکننده لوندر رو گرفت. خواستیش با یه بسته ده‌تایی کپسول اضافه. گفتی استخودوس خوبه برای خواب آروم داشتن.
...
اولین برف زمستون همزمان شد با رفتن دوست قدیمی. رفتیم بازار دنبال هدیه ایرونی و ارزون و جای کم‌بگیر که ببره با خودش فرنگ. از راسته فرش فروشها اومده بودیم و بیرون و میخواستیم چایی بخوریم که گرم بشیم. ایستادیم کنج دیواری که ساعت فروشی بود. ویترین رو نگاه میکردی و از خاطره‌ی عقربه‌های شبرنگ ساعت قدیمی مادربزرگت واسم میگفتی. گفتم بخریم اینو؟ گفتی به یه شرط. بالای تخت بزاریش که شب‌ها موبایل نبری توی تخت و با صدای زنگش بیدار بشی.
...
چندتا بهار و تابستون و پائیز و زمستون گذشته؟ همه چیز سرجای خودشه. سر جای خودتی؟
هستی. جسم‌ات نیست.

#شهرزادوقصه
#shazistory
Read more
یکی از بهترین اتفاقاتی که دیدم و جلو چشمم بود این بود که . . تا الله اکبر اذان روگفتن و اذان رسید به آخر... ...
Media Removed
یکی از بهترین اتفاقاتی که دیدم و جلو چشمم بود این بود که . . تا الله اکبر اذان روگفتن و اذان رسید به آخر... یکی از مریضهای همیشگی اومد داروخانه ی توی سالن(داخل درمانگاهی که مشغولم) و «لوونورژسترول» خریداری کرد. . . ازش پرسیدم چرا الان!!! اومدی،میذاشتی بعد از افطاری...تو هنوز افطار نکردی باباجان . . سرشو ... یکی از بهترین اتفاقاتی که دیدم و جلو چشمم بود این بود که .
.
تا الله اکبر اذان روگفتن و اذان رسید به آخر... یکی از مریضهای همیشگی اومد داروخانه ی توی سالن(داخل درمانگاهی که مشغولم) و «لوونورژسترول» خریداری کرد.
.
.
ازش پرسیدم چرا الان!!! اومدی،میذاشتی بعد از افطاری...تو هنوز افطار نکردی باباجان
.
.
سرشو کرد تو گوشم گفت:«دکتر اولا حتما که افطاری نباید چیزی خورد»
«ثانیا یهو از دستم در رفت»
«ثالثا اینا درس زندگیه،یاد بگیر سوال نکن چرا...»
.
.
پ.ن۱.دوستان درس زندگی رو یاد بگیرین و به دیگران هم آموزش بدین اگه فهمیدین
.
.
پ.ن۲.بعضی جاهالازم نیس حتتتتمادلیلو بدونین،یاد بگیرین فقط🤔
.
.
پن۳.الزاما افطار به معنای خوردن چیزی نیست😶🤔🤔
.
.
پ‌.ن۴:بعضی وقتا خوردن لوونورژسترول بهترین کار ولطف به خود فرد و اینده ی نامطمن اون اسپرم و تخمکه.
.
.
پ.ن۵.شرمندما ببخشیدا روم ب دیوار گلاب ب روتون،یهو از دستتون در نره😶
.
.
داستان اینبار کلید اسراری شداخداشاهده
Read more
ینی انقدی ک الان کپشنم نمیاد، اگه این یه هفته ب همین نسبت سر کلاسا خوابم نمیومد، الان وضع بهتری داشتم ...
Media Removed
ینی انقدی ک الان کپشنم نمیاد، اگه این یه هفته ب همین نسبت سر کلاسا خوابم نمیومد، الان وضع بهتری داشتم 😐 ناموسن اصن یه طور عجیبی بودما این هفته !!! فقط سر گسسته نخوابیدم، اونم چون هفته پیش خوابیدم هنوزم ملوم نی شبا چیکا میکردم😶 وژدانن یه حس خوبیه سر کلاسا خوابیدن ولی خب همه جزوه هام ب فااااااااان ... ینی انقدی ک الان کپشنم نمیاد، اگه این یه هفته ب همین نسبت سر کلاسا خوابم نمیومد، الان وضع بهتری داشتم 😐

ناموسن اصن یه طور عجیبی بودما این هفته !!! فقط سر گسسته نخوابیدم، اونم چون هفته پیش خوابیدم😁 هنوزم ملوم نی شبا چیکا میکردم😶
وژدانن یه حس خوبیه سر کلاسا خوابیدن😅 ولی خب همه جزوه هام ب فااااااااان رفته !!!😐
سر فیزیک پایه خواب بودم ، بعد یهو استاده پرسید:
- "چل پنج شیشم چقد میشه؟!"
من: "😪😪😪 ................... 7.5 !!!😐 "
چشا بدبخ 7 تا شد!😂 هی نیگا میکرد ببینه من مگه خواب نبودم !😂
سر فیزیک خودمون، رو ب در کلاس خوابم برد😐 حالا هی استاده : " بچه ها نوشتین ؟! خانوما نوشتین ؟! بچه ها ....... رمی خانوم نوشتی ؟! 😒"
پدسگ یجور داد زد خواب بم زهر مار شد 😡
سر عربی هم ک 😅 داشتم جزوه مینوشتم یهو رفتم 😓 بد پاشدم دیدم نوشته هام ب صورت شیب 37 درجه رفته تو خط بالایی😐
استاده صدام کرد 2 بار! چنان خوابم برده بود ک نور اذیتم میکرد، با چشمای اینجوری •_- داد زدم "بَرَ بَرَ ؟! بیدارم من •_- " اونم نه گذاشت نه برداشت ، گف خفه شو حرف نزن! 😕 دینی هم ک نیاز ب تعریف نداره !!!😂 حالا خوبیش اینه بغل دستیم بیدار بود و اینا ، بگیرم جزوه هاشو 😥
3شمبه ک هر جفتمون خوابمون میومد، گفتیم شیفتی کنیم😂 من این زنگ بخوابم اون بنویسه، زنگ بعد جا ب جا! 30 دیقه آخر زنگ کپیدم!😆😆😆 خواب بودم یهو استاده داد زد درس بده من سیخ نشستم، دوستم هولم داد پایین گف بخواب ضایس😂😂😂😂 ینی ب اون لحظه فک میکنم میپاشم😂 بعدشم ک بیدار شدم زتگ ناهار بود، بیدار شدم داد زدم " برییییییم ناهار " استاده :😒
زنگ بعدشم با خودش داشتیم، 1 لحظه سرمو گذاشتم رو میز، گف این چرا خوابید ؟! پاشدم گفتم نه بیدارم !!!!😦😦 گف زنگ پیشم ک خوابیدی هیچی بت نگفتم😏 !!!! یارو فهمیده بود 😳😳 گفتم : عهههههه دیدین ؟!؟!؟!😅 گف کور ک نیستم 😑
دوروغ میگف!!! کوره 😐 رفتن منو لو دادن چُسافتای زیراب زن 😑

برم درس دیگه 😓... #ParkJungMin #Romeo_SS501 #Romi☘
Read more
. بعد از مدتها یهو زد به سرم و رفتم یه چرخی توی فیس بوکم زدم. یاد و خاطره ی همه روزهای گذشته مثل یه فیلم ...
Media Removed
. بعد از مدتها یهو زد به سرم و رفتم یه چرخی توی فیس بوکم زدم. یاد و خاطره ی همه روزهای گذشته مثل یه فیلم توی سرم پلی شد. اون روزا که بازار فیس بوک حسابی داغ بود و هنوز اینستاگرام لت و پارش نکرده بود . آدم هایی رو دیدن که یادم افتاد اون موقع ها چقدر فعال بودن تو فیس بوک و صفحه خود من و دیدم همچنان هستند و به کل ... .
بعد از مدتها یهو زد به سرم و رفتم یه چرخی توی فیس بوکم زدم. یاد و خاطره ی همه روزهای گذشته مثل یه فیلم توی سرم پلی شد.
اون روزا که بازار فیس بوک حسابی داغ بود و هنوز اینستاگرام لت و پارش نکرده بود .
آدم هایی رو دیدن که یادم افتاد اون موقع ها چقدر فعال بودن تو فیس بوک و صفحه خود من و دیدم همچنان هستند و به کل از یاد رفته بودن .
خلاصه این عکس هم مال جوونی ها و اون دوره هاست که دلم خواست دوباره اینجا پستش کنم .
#آرش_زمانیان
#فیسبوک
#اینستاگرام
#arashzamanian #rezayazdani #guitar #bass #bassplayer #cort #music #rock #stage # composer #facebook #concert #tehranmusic
Read more
. کار یلدا انقدر بزرگه که حتی می‌شه گفت ترسناکه! یه کتاب رو که معرفی می‌کنه، موجودیش صفر می‌شه و کتاب ...
Media Removed
. کار یلدا انقدر بزرگه که حتی می‌شه گفت ترسناکه! یه کتاب رو که معرفی می‌کنه، موجودیش صفر می‌شه و کتاب می‌ره برای تجدید چاپ. می‌دونین چقدر بزرگه؟ بعد من هی می‌خواستم باهاش شروع کنم و کمک کنم به بزرگ‌تر شدنِ این هشتگِ " #با_یلدا_کتاب_بخونیم. نمی‌دونم چه نوع ترسی اجازه نمی‌داد این استارت زدن رو. ... .
کار یلدا انقدر بزرگه که حتی می‌شه گفت ترسناکه!
یه کتاب رو که معرفی می‌کنه، موجودیش صفر می‌شه و کتاب می‌ره برای تجدید چاپ. می‌دونین چقدر بزرگه؟
بعد من هی می‌خواستم باهاش شروع کنم و کمک کنم به بزرگ‌تر شدنِ این هشتگِ " #با_یلدا_کتاب_بخونیم. نمی‌دونم چه نوع ترسی اجازه نمی‌داد این استارت زدن رو. شاید ترس عقب موندن از گروه یا ول کردنِ کتاب.
دیروز عصر یهو همین دختری که روبروم نشسته و اسمشم اتفاقا یلداست، گفت ژاله فردا کتاب جدید یلدا شروع می‌شه. بگیریم؟ گفتم بگیر! اسمش چیه؟ گفت "فلسفه‌ی ترس"! دیدم چقدر مناسبه. همین‌جاست که باید شروع کنم!
امیر هم گفت منم می‌خوام و زنگ زدیم کتاب‌فروشی سه تا از این کتاب بفرسته. بلافاصله تلفن که قطع شد امیر گفت من یکی دیگه هم واسه دوستم می‌خوام. دوباره که تماس گرفتیم گفتن تموم شد!!
خلاصه که آره..
ما امروز شروع کردیم و فصل اول هم تموم شد.
احساس خوبی داریم (^-^)
ولی اسپویل نمی‌کنیم که یلدا خودش تحلیلش رو هفته دیگه شنبه بذاره /(^-^)\
(~^-^)~ (~^-^)~
~(^-^~) ~(^-^~)
U go gurl ♡ @yaldarta .
پ.ن: آب هندونه‌م رو دیدین؟ :)) دوش گرفتم تو آب هندونه رسما!
[منیره اومده رشت. دیشب اومد کافه دیدیمش. امروز یهو دوباره برگشت و گفت شارژ موبایلم تموم شده. گفتم یه عکس ازمون بگیر در قبالش شارژر بدیم بهت :))) مبادله‌ی کالا به کالا!
دستت درد نکنه که ♡ با اون لهجه‌ی قشنگت ♡ @moniirre]
Read more
. صبح که پاشدم هر چی گشتم گوشیم نبود. نگران شدم چون همون شب قبلش داشتم رو تخت باهاش بازی می‌کردم. زیر ...
Media Removed
. صبح که پاشدم هر چی گشتم گوشیم نبود. نگران شدم چون همون شب قبلش داشتم رو تخت باهاش بازی می‌کردم. زیر بالش رو گشتم، زیر پتو،تخت، فرش... نبود که نبود. گفتم شاید اون شوهر بددل بی شعور پارانوئیدم می‌خواسته تماس‌هام رو چک کنه و گوشی رو با خودش برده، ولی خب آخه ازدواج هم نکرده بودم. یه حسنی که گوشی نسبت ... .
صبح که پاشدم هر چی گشتم گوشیم نبود. نگران شدم چون همون شب قبلش داشتم رو تخت باهاش بازی می‌کردم. زیر بالش رو گشتم، زیر پتو،تخت، فرش... نبود که نبود.

گفتم شاید اون شوهر بددل بی شعور پارانوئیدم می‌خواسته تماس‌هام رو چک کنه و گوشی رو با خودش برده، ولی خب آخه ازدواج هم نکرده بودم. یه حسنی که گوشی نسبت به وسایل دیگه داره اینه که میشه بهش زنگ بزنی و پیداش کنی. از تلفن خونه زنگ زدم.

اوپراتور گفت: «مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد». گفتم: میدونم باهوش! اگر در دسترس بود که مزاحم شما نمی‌شدم.

بی‌ادب یه فحشی به انگلیسی داد و سریع قطع کرد. دوباره زنگ زدم، این دفعه گفت: «مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد». تسلیم نشدم و دوباره زنگ زدم، این بار عصبانی شد و گفت: «اصلا میدونی چیه! مشترک مورد نظر مرده».
.
گفتم: زبونتو گاز بگیر بی‌‌تربیت، خودت مردی!
.
لحنش رو تغییر داد و گفت: نه خانم، ببخشید من نباید اینطور با شما صحبت می‌کردم اما می‌دونید چیه؟ نمیدونم چطوری بگم، مشترک مورد نظر واقعا دیشب تو خواب مرده.

از خنده ولو شدم روی زمین، آدامسم پرید تو گلوم. داشتم خفه می‌شدم. چند تا سرفه زدم تا بالاخره آدامس پرید بیرون. گفتم: «خیلی باحالی، داره ازت خوشم میاد».
.
گفت: «میدونم پذیرش مرگ عزیزان سخته، شما چه نسبتی باهاشون دارید؟»
.
اومدم بذارمش سر کار و بگم من خود مرحومش هستم که یهو نگاهم افتاد روی تختم، جسد خودم رو دیدم که از تخت آویزون شده، با یه آدامس که یه کم اونورتر افتاده و گوشی‌ام هم همونجا توی دستم.

دیگه مرگ رو پذیرفته بودم، آروم گفتم: «الهی بمیرم براش، بس که غصه داشت تو اون دل کوچیکش، لابد تو خواب سکته کرده، نه؟»
.
گفت: «نه، تو خواب آدامس پریده تو گلوش و خفه شده. مادر بیچاره‌اش خیلی بهش گفت شبا با آدامس نخواب ولی کو گوش شنوا. تنبل خانم از جاش پا نمی‌شد مسواک هم بزنه» حالا رفتی خونه‌اش رو ببین، شلخته انگار دزد زده به خونه‌اش! ظرفای سه هفته‌اش نشسته مونده.
.
گفتم: «بس که طفلی افسرده بود، انگیزه‌ای نداشت».
.
گفت: «بیخود، افسرده چی؟ شب تا صبح داشت با اون پسره ذلیل مرده چت می‌کرد و دل می‌دادن و قلوه می‌گرفتن. دیگه هر کی ندونه من که می‌دونم. من تک تک کاراکترای پیامک‌هاش رو سیو دارم. حالا درسته حرف زدن پشت سر مرده درست نیست و اونم دیگه دستش از دنیا کوتاهه، ولی خب اینا رو برات میگم که انقدر ساده و زودباور نباشی و دلت واسه همه نسوزه».
.
گفتم: «حالا الان چی میشه؟»
.
گفت: «هیچی! الان شما باید زنگ بزنی پدر و مادرش بیان. راستی نگفتین چه نسبتی باهاش دارین؟»
.
گفتم: «من خود مرحومش هستم».
Read more
‏<span class="emoji emoji1f343"></span> دیدید آدم دوست نداره خیلی چیزا رو باور کنه؟منم دوس نداشتم باور کنم که هم اتاقیامو دیگه ندارم ،تا ...
Media Removed
دیدید آدم دوست نداره خیلی چیزا رو باور کنه؟منم دوس نداشتم باور کنم که هم اتاقیامو دیگه ندارم ،تا روز آخر که رفتم وسیله هامو جمع کنم دیدم همه ی تختا خالیه،با بغض داشتم وسیله هامو جمع میکردم،دیدم غزال اومد و یهو با هم زدیم زیر گریه.تهران خونه دوم منه،و شماها بخشی از خونواده ای هستید که من انتخابشون ... ‏🍃
دیدید آدم دوست نداره خیلی چیزا رو باور کنه؟منم دوس نداشتم باور کنم که هم اتاقیامو دیگه ندارم ،تا روز آخر که رفتم وسیله هامو جمع کنم دیدم همه ی تختا خالیه،با بغض داشتم وسیله هامو جمع میکردم،دیدم غزال اومد و یهو با هم زدیم زیر گریه.تهران خونه دوم منه،و شماها بخشی از خونواده ای هستید که من انتخابشون کردم،همه ی روزایی که تا ساعت دوازده شب میزدیم و میرقصیدیم،ناهار و شام های اعیونی که بوی از زندگی دانشجویی نبرده بودن،یاحتی شبایی که میدیدم یهو گشنمونه و نون پنیر با طعم خنده های سایلنت از ته دلی که مبادا سحر بیدار شه دعوامون کنه،شبایی که یکیمون ناراحت یا دلتنگ بود و گریه میکرد،ما پا به پاش گریه میکردیم،توی غم شادی روزای درد و مریضی و بیمارستان و حال بد،از خواهرم برای هم خواهرتر بودیم،و هر روز واسه حضور همدیگه که واقعااا دلگرمی بود خداروشکر میکردیم و من اینارو مینویسم چون که به مامانجونم گفتم از اون ترشی لیته ها که دوست دارید واستون درست کنه من بیارم که تو دو روز تمومش کنیم🤦🏻‍♀️من نمیخوام باور کنم این دفعه که میام اونجا سوت و کوره و کسی نیست که اگه دو روز نبودم و پیش مهربان موندم به جونم کلی غر بزنه و شاکی بشه که چرا نیستی!
یه وقتایی هست که تصور میکنی زندگیت رو سامان دادی یهو اتفاقی میافته که بهت ثابت کنه زندگی خارج ازمحدوده کنترل آدماست؛
#تهران_طهران
Read more
۵.۱.۹۶ ساعت ۱۲ گفتم نیم ساعت بخوابم، هنوز پنج دقیقه از خوابیدنم نگذشته بود که خواب دیدم زن داییم و ...
Media Removed
۵.۱.۹۶ ساعت ۱۲ گفتم نیم ساعت بخوابم، هنوز پنج دقیقه از خوابیدنم نگذشته بود که خواب دیدم زن داییم و دختر داییم سوار ماشینن و لباس سیاه پوشیدن و دارن میان یهو از خواب پریدم، با خودم گفتم چه خواب چرت و پرتی بود. ده دقیقه از خواب دیدنم نگذشت که از کوچه بغل صدای جیغ و ناله میومد، گفتم حتما بچه ها دارن بازی ... ۵.۱.۹۶ ساعت ۱۲
گفتم نیم ساعت بخوابم، هنوز پنج دقیقه از خوابیدنم نگذشته بود که خواب دیدم زن داییم و دختر داییم سوار ماشینن و لباس سیاه پوشیدن و دارن میان یهو از خواب پریدم، با خودم گفتم چه خواب چرت و پرتی بود.
ده دقیقه از خواب دیدنم نگذشت که از کوچه بغل صدای جیغ و ناله میومد، گفتم حتما بچه ها دارن بازی میکنن ولی مامانم و داداشم دوییدن رفتن که چند دقیقه بعد یهو خواهرم اومد گفت زود باش صدای مامانه، یهو نفهمیدم چی شد فقط دوییدم تا کوچه بغل خودمو رسوندم دیدم مامانم تو کوچه افتاده و داره گریه میکنه و خودشو میزنه که بعد فهمیدم خوابی که دیده بودم درست بود و دانیال فوت کرده😔😔😔
الان یک ساله که خونه داییم نه اون خونه سابق شده و نه رفتارا رفتارای سابق شده😔😔
یاد شوخیا و مسخره بازیامون به خیر😔...
خدا رحمتت کنه😔😔
Read more
. رو پشت بوم داشتم آفتاب می‌گرفتم دیدم سبحانه با یه ظرف روغن جامد خط کش نشان تو درگاهی خرپشه هویدا شد. ...
Media Removed
. رو پشت بوم داشتم آفتاب می‌گرفتم دیدم سبحانه با یه ظرف روغن جامد خط کش نشان تو درگاهی خرپشه هویدا شد. میگم: یه اِهِنی چیزی بکن، خودت رو تو در جا می‌کنی. میگه: دیگه تو مشاعات اِهِن کردن نداره. میگم: اون چیه دستت؟ . میگه: روغن آوردم بریزم روت ته نگیری ناناش. آفتاب گرفتنت چی بود؟ مرتیکه پاشو برو دو ... .
رو پشت بوم داشتم آفتاب می‌گرفتم دیدم سبحانه با یه ظرف روغن جامد خط کش نشان تو درگاهی خرپشه هویدا شد. میگم: یه اِهِنی چیزی بکن، خودت رو تو در جا می‌کنی. میگه: دیگه تو مشاعات اِهِن کردن نداره. میگم: اون چیه دستت؟
.
میگه: روغن آوردم بریزم روت ته نگیری ناناش. آفتاب گرفتنت چی بود؟ مرتیکه پاشو برو دو لقمه نون در بیار. لمیدی اینجا برنز می‌کنی واسه من؟ میگم: استراتژی جدیده. تو چه می‌دونی از کاسبی‌های مدرن؟ بعد من گیرم دو لقمه نون در آوردم. به شما چه مربوط؟ شما خیلی فکر آینده‌سازی بودي همون سر جالیز خودتون مونده بودی نمی‌اومدی سر من و این برادر نادونت خراب شی. دیشب هندونه خریدم دو و دویست.

تازه! ارزون شده. یه بار با خودت آورده بودی، الان با سبحان سر همین کوچه بساط کرده بودین، چشم به این آفتاب گرفتن من نداشتی. میگه: پدر علم اقتصاد بگرید که تو نابغه اینجور اینجا تلف شدی و اون داشت پهن تو تشت می‌کوبید. بعد هم جالیز دیگه نمی‌صرفه. آب هست ولی کم است. سمتای ما درخت گز هم خشک شده. تو هنوز فکر جالیزی؟ الان این استراتژیت چیه؟ به مام یاد بده. میگم: الان نون تو برنزه‌‌اس. فقط باید یه دست بسوزی. میگه: که چی شه آخر؟ نر پلنگ شی؟
.
میگم: نر پلنگ چیه بابا. می‌خوام پول دربیارم. نمی‌خوام پول خرج کنم که. فقط بین خودمون باشه که دست زیاد نشه. می‌خوام بزنم تو لاین تلکه. یه نسخه پیدا کردم صبح. توش یه سری دارو از اینا بود که نایافته شده. نسخه رو می‌گیرم با سوختگی میرم در بانک وای می‌ایستم. هر کی اومد بیرون یه حال زار میدم به لبام و یه افق کور تو چشمام ترسیم می‌کنم براش. دو تا ناله و حله. میگه: تو نیاز به آفتاب سوختگی نداری برای اینکار. یه بار خودت رو تو آینه نگاه کرده بودی توی همه این سال‌ها انقدر خودت رو زحمت نمی‌انداختی. میگم: دلتم بخواد. چمه؟ به این شیکی. میگه: روغن رو بریزم جز بزنی؟ میگم: جدا روغن واسه چی آوردی؟
.
میگه: خب سبحان گفت اومدی آفتاب بگیری. من گفتم روغن بیارم برات. میگم: این روغن نیست که. روغن مخصوصه. ماهی که نمی‌خوای سرخ کنی. دیدم یهو یه بغضی کرد. میگه: خر که نیستم. خودم رو زدم به خریت که با این روغن بیام بالا سبحان گیر نده. نمی‌دونم اثرات آفتاب بود یا اون بغضش که در جا نشستم و نگاش کردم و با خودم گفتم: درسته هم چاقه هم زشته هم بد اخلاق و بد دهنه و دست بزن هم داره؛ ولی واقعا مارمولکم هست. ببین چطور می‌خواد منو خر کنه. دیدم روحیه‌ام به ادامه آفتاب‌گرفتگی نمی‌رسه. زیلو رو جمع کردم و سبحانه رو با جای خالیم تنها گذاشتم.
Read more
(جنون قسمت سوم) وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که ...
Media Removed
(جنون قسمت سوم) وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که زده بود سرخ شدن بی اختیار انگشتامو روی لبم گذاشتمو جایی را که رژی بود بوسیدم.نمی فهمیدم چه مرگمه.منکه همیشه ازین چیزا پرهیز میکردم.چرا خوشحال بودم؟چرا اینقدر تو دلم نشسته؟نکنه عاشق شدم؟اونم یهو.من ... (جنون قسمت سوم)

وقتی کاملا از دیدم پنهان شد،دست روی گونه ی تب دارم کشیدم و نوک انگشتام از رژلبی که زده بود سرخ شدن بی اختیار انگشتامو روی لبم گذاشتمو جایی را که رژی بود بوسیدم.نمی فهمیدم چه مرگمه.منکه همیشه ازین چیزا پرهیز میکردم.چرا خوشحال بودم؟چرا اینقدر تو دلم نشسته؟نکنه عاشق شدم؟اونم یهو.من که همیشه عاشقارو مسخره می کردم و عشق رو باور نداشتم حالا یه حسی به اون دختر غریبه داشتم که جز عشق اسم دیگه ای نمیشه روش گذاشت. نفسم که انگار در گلوم حبس شده بود بیرون دادم و با خنده به سمت کلاس به راه افتادم.*****چند روزی بود که خبری تز اون نبود و من عین مرغ پر کنده همش بالا و پایین دانشگاهو به دنبالش می گشتم.دیگه اصلا حواسم نه به درس بود و نه متوجه حرفای اطرافیان می شدم.فقط می خواستم دوباره ببینمش.همش به خودم نهیب میزدم که چرا حتی نتونستم کلمه ای باهاش حرف بزنم.چهره زیباش یک لحظه از نظرم دور نمی شد حتی سر نماز.اونقدر کلافه شده بودم و توی دلم به خودم بد و بیراه می گفتم که نگو.یه روز سر نماز از خدا خواستم بتونم یبار دیگه ببینمش.اونقدر گریه کردم که روی سجاده خوابم برد...روز چهارم بود که از غیبتش می گذشت.داشتم با یکی از دوستام از کلاس بیرون میومدم که در عین ناباوری چشمم بهش افتاد.به دیوار روبه رویی کلاس تکیه داده بود و نوک کفششو روی زمین می کوبید.چشام از دیدنش گرد شدن و ضربان قلبم بالا رفت.یه بهانه تراشیدمو از دوستم جدا شدم.به سمتش رفتمو در یک قدمیش ایستادم.احساس کردم قلبم داره توی گلوم میزنه.بدون هیچ حرفی با یه لبخند ملیح بهم اشاره کرد که دنبالش راه بیوفتم.سر از وا نمی شناختم بدون معطلی جوجه وار پشت سرش راه افتادم.وقتی از دانشگاه بیرون زدیم همه جسارتمو جمع کردم و رفتم کنارشو باهاش شونه به شونه شدم.می خواستم کلمه ای حرف بزنم اما انگار زبونم قفل شده بود.می تونستم نیمرخ چهرشو ببینم.بینی خوش تراش و مژه های بلندی که داشت ابهت عجیبی بهش داده بود.توی اولین کوچه نزدیک دانشگاه پیچید و تا آخر کوچه که یه بن بست پهن با خونه های قدیمی بود رفتیم و جلو آخرین خونه که دقیقا وسط بن بست و روبه روی خیابون اصلی بود ایستاد.کلید انداختو در بزرگو قهوه ای رنگ ویلا با صدای بلندی باز شد.ترس سراپای وجودمو در بر گرفت و یه قدم به عقب برداشتم.باتعجب نگاهی به چشام کرد و با صدایی نرم گفت:بیا تو!به تته پته افتادم و با صدای خفه ای گفتم:نه،نمی تونم.خنده ای کردو گفت:این فرصت دیگه برات پیش نمیاد.اگه تو هم مثل من عاشق بودی کمی خطر می کردی عشق مال ترسوها نیست... ادامه دارد
با سپاس بیکران (مهرا)
Read more
84: کل راه و طول خرید ساکت بودم. اصن رو مودش نبودم و فقط میخواستم زودتر تموم شه برم و بخوابم. پشت سر ...
Media Removed
84: کل راه و طول خرید ساکت بودم. اصن رو مودش نبودم و فقط میخواستم زودتر تموم شه برم و بخوابم. پشت سر دخترا راه میرفتم که همشون یهو رفتن تو مغازه ی شنل! مارک مورد علاقم؛ ولی اصن حوصله امتحان کردن لباسا یا هر چیز دیگه ای رو نداشتم. قدم زدم سمت جلو تا رسیدم به یه مغازه لباس بچه. همینطوری مشغول تماشای ... 84:
کل راه و طول خرید ساکت بودم. اصن رو مودش نبودم و فقط میخواستم زودتر تموم شه برم و بخوابم.
پشت سر دخترا راه میرفتم که همشون یهو رفتن تو مغازه ی شنل!
مارک مورد علاقم؛ ولی اصن حوصله امتحان کردن لباسا یا هر چیز دیگه ای رو نداشتم.
قدم زدم سمت جلو تا رسیدم به یه مغازه لباس بچه.
همینطوری مشغول تماشای ویترین بودم که چشمم به یه جفت کفش بچگونه ی گوگولی افتاد.
خیلی کوچیک بود ینی توش دوتا انگشت دستم میرفت فقط! دخترونه هم بود روش گل های خیلی ریز صورتی روشن و تیره داشت. اینقد بامزه و خوشگل بود میخواستم بخورمش :|
کم مونده بود برم توی شیشه که با شنیدن صدای آشنایی آهی کشیدم و برگشتم طرفش.
نایل با خنده گفت: اندازت نمیشه ها!
برگشتم طرف ویترین و چیزی نگفتم. درواقع حرفی نداشتم.
باز ذل زدم به کفشا تا اینکه یهو از دهنم پرید: میخوامش!
کاملا مثل بچه ها کوچولوها کف دوتا دستامو چسبونده بودم و به شیشه ی ویتریون و دلم اونو میخواست! اصلنم نمیدونستم واسه چی! نه بچه دارم نه بچه ای اصن تو یه دوستا و فامیلا هست فقط میخواستمش!
دیدم صداش در نمیاد برگشتم سمتش.
با تعجب بهم خیره شده بود.
-ها چیه؟ خب میخوامش دیگه و میخرمش!
خواستم برم تو که هری اومد و زد به پشت نایل و گفت: بیا بریم این مغازه که پیدا کردیم میخوایم لباس های ست بگیریم برای مراسم بعدی حالا هر چی بود. هی رکسی تو هم بیا نظر بده!
سرمو تکون دادم و هری رفت یکم اونور تو یه مغازه لباس مردونه و پشت سرشم لویی رفت تو.
نایل که عین برج زهرمار وایساده بود اونجا خودم رفتم تو. یه جفت کفش کوچیکه دیگه میذارمش تو قفسه ای چیزی! (زده به سرش:|)
رفتم تو و سلام دادم ولی هیشکی جواب نداد! ای بابا!
یهو صدای باز شدن در اومد که برگشتم دیدم نایله.
برگشتم طرف پیشخوان و نگاهی به اون پشت انداختم و داد زدم: سلام!!
بعد از چند ثانیه صدای پیرزنی از اتاقک بالا اومد: الان میام! یکم صبر کن دخترجون!
خیلی آروم از پله ها پایین اومد همونطور که غر غر میکرد رفت طرف پیشخوان و عینکشو از زیر میز در اورد و زد به چشماش و رو به من گفت: چیزی میخوای؟
لبخندی زدم و گفتم: بله! اون جفت کفش عروسکی رو میخوام که توی ویترین دارین.
پشتش رو کرد به طرفم و تو یه قفسه پر از جعبه دنبال چیزی گشت.
با غر گفت: من خیلی به جای وسایل عادت نکردم، راستش مغازه مال دخترمه امروز نتونست بیاد منو فرستاد.
بعد از چند ثانیه گشتن برگشت و گفت: نمیدونم کجاست!
کامنت:
Read more
87: داستان از نگاه رکسان: دو روز گذشت و امروز روز آخره. ینی امشب. راستش خیلی سورپرايز نشدم از خواستگاری ...
Media Removed
87: داستان از نگاه رکسان: دو روز گذشت و امروز روز آخره. ینی امشب. راستش خیلی سورپرايز نشدم از خواستگاری لیام! میدونستم که چقدر همیدیگرو دوست دارن ولی هضمش برام سخت بود و حتی دیشبم که تولد لیام بود تو فکر بودم! خیلی سعی کردم خودمو ازش دور کنم و حداقل برای چند دقیقه هم که شده به چیز دیگه ای فکر کنم ولی ... 87:
داستان از نگاه رکسان:
دو روز گذشت و امروز روز آخره. ینی امشب.
راستش خیلی سورپرايز نشدم از خواستگاری لیام! میدونستم که چقدر همیدیگرو دوست دارن ولی هضمش برام سخت بود و حتی دیشبم که تولد لیام بود تو فکر بودم! خیلی سعی کردم خودمو ازش دور کنم و حداقل برای چند دقیقه هم که شده به چیز دیگه ای فکر کنم ولی خیلی موفق نبودم.
اه! اصن از این سفر متنفرم! فقط میخوام زودتر برم خونه. اولین کاری هم که میکنم اینه که به کلیر میگم برام یه خونه پیدا کنه. با این اوضاع عمرا زیر یه سقف با سم زندگی کنم :|
دراز کشیده بودم روی ننو و داشتم تاب میخوردم و فکر میکردم که یهو متوقف شد!
چشمامو باز کردم دیدم زین بالا سرمه.
متعجب گفت: رکسان خوبی؟
یه ابرومو دادم بالا: باید بد باشم؟!
-نه! آخه خیلی ساکت شدی همش خوابیدی یه جا! معمولا شیطون تر بودی.
با دستام چشمامو مالیدم و گفتم: نه خوبم فقط یکم خسته شدم... سفرای طولانی رو خیلی دوست ندارم.
-آها... خب نمیای؟ الان غذا تموم میشه ها!
چشمامو چرخوندم و بلند شدم و گفتم: با وجود نایل چیزی مگه میمونه؟
زین خندید و حرفمو تایید کرد و رفتیم تو حیاط.
لویی باربیکیو ردیف کرده بود و النورم بهش کمک میکرد و همه داشتیم آخرین شاممون رو میخوردیم.
زین برام صندلی رو کشید بیرون. نشستم و تشکر کردم.
چشمم به رو به روم افتاد که نمیدونستم بخندم یا خودمو بکشم :|
نایل جلوم نشسته بود و دولپی داشت برگر میخورد!
تا قیافش رو دیدم یاد اولین قرارمون افتادم. لبامو جمع کردم تا خندم نگیره.
سرشو گرفت بالا و چشمش به من افتاد و همونجوری سرجاش خشک شد.
شبیه این همسترا شده بود که تو دهنشون کلی خوراکی میچپونن بعد عین بز بهت ذل میزنن!
لبخندی زدم و سعی کردم بلند نخندم و اونم با اون لپاش لبخندی زد و ادامه به خوردن کرد.
یهو آلی که کنارم بود گفت: رکسی؟!
برگشتم طرفش: ها؟
قیافه گرفت و گفت: ها نه و بله! اون کچاپ رو بده من.
پوکر نگاش کردم و گفتم: حالا عروس شدی واسه من کلاس ادبیات گذاشتی؟
همه خندیدن و خودش پوکر تر از من بهم نگاه کرد.
چشمامو چرخوندم و کچاپ رو بهش دادم.
لویی با ژست گارسونا اومد و یه بشقاب که روش یه برگر بود رو گذاشت جلوم و گفت: اینم برگر مخصوص تاملینسون و همسر برای رکسان گلد!
خندیدم و برگر رو برداشتم و شروع کردم خوردن.
خیلی خوشمزه بود! هنوز قورت نداده گفتم: وای لویی این عالیه!
نایل با تشر گفت: با دهن پر حرف نزن!
برگشتم طرفشو گفتم: کی به کی میگه! :|
اخم کرد و گفت: هی من با تو فرق دارم!
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: خب آره! من یه خانومم! تو هنوز یه همستر زردآلو صفتی بچه!
کامنت:
Read more
82: *پنج ماه بعد* داستان از نگاه رکسان: پنج ماه گذشت! تو این پنج ماه به صورت فشرده تور مسترپیس رو ...
Media Removed
82: *پنج ماه بعد* داستان از نگاه رکسان: پنج ماه گذشت! تو این پنج ماه به صورت فشرده تور مسترپیس رو اجرا کردیم ولی هنوز تموم نشده و تا اخرای پاییز طول میکشه. الانم به عنوان یه هفته استراحت و تولد لیام اومدیم تعطیلات. یه ویلای بزرگ شخصی کنار ساحل. چیزی که به شدت عاشقشم! پسرا هم تورشون رو به اتمامه ولی ... 82:
*پنج ماه بعد*
داستان از نگاه رکسان:
پنج ماه گذشت! تو این پنج ماه به صورت فشرده تور مسترپیس رو اجرا کردیم ولی هنوز تموم نشده و تا اخرای پاییز طول میکشه. الانم به عنوان یه هفته استراحت و تولد لیام اومدیم تعطیلات. یه ویلای بزرگ شخصی کنار ساحل. چیزی که به شدت عاشقشم!
پسرا هم تورشون رو به اتمامه ولی مال اونا تا زمستون طول میکشه چون بالاخره اونا از ما بزرگترن و تورشون هم بزرگ تره.
تو این پنج ماه خیلی چیزا تغییر کردن! رفتارامون، اخلاقامون البته این خیلی شامل سم نمیشه، زندگیهامون و حتی رابطه هامون.
آلی و لیام نه تنها هنوز با هم قرار میذارن بلکه کاملا همدیگرو دوست دارن! خیلی ها هنوز میگن رابطشون فیکه ولی اونا نمیدونن که واقعا چی توی زندگیشون میگذره. اونا شاید اولین قرارشون به خواسته ی خودشون نبوده ولی الان کاملا عاشق همن! راستش از اولشم میدونستم آلی از لیام خوشش اومده و اینم یه جورایی شانس اونه که تونست به کراشش برسه! کلا آلی از هممون خر شانس تر بود تو همه چی! از همون بچگی هم خرشانس بود!
از آلی و لیام بگذریم که دوتا کفتر عاشقن، میرسیم به زین که از پری جدا شد! (دیده شده که خیلی ها شکایت نمودن ما هم خواستیم دلشان را شاد بنماییم:|)
این جدایشون خیلی سر و صدا کرد و ما هم کلا تصمیم گرفتیم تو کارشون دخالت نکنیم بالاخره رابطه ی
اوناست به ما ربطی نداره.
سم هم که هنوز همون سم سخت گیر و سرسنگ عه ولی خب تو این پنج ماه یکم نرم تر شده ولی نه با همه بیشتر با زین که فک کنم به خاطر اخلاقاشونه و البته گرم گرفتنش با بقیه پسرا هم فک کنم به خاطر اینه که چاره ی دیگه ای نداره ولی هنوزم بهشون تیکه هاشو میندازه و اونا هم عادت کردن.
لویی با النور دو ماه پیش نامزد کرد و هنوز هیچکی از نقشه های شیطانیش خبر نداره که چه چیزی تو سرشه. یهو دیدی همین الان ازدواج کردن :| هیچ چیزی از این زوج خل و چل بعید نیست!
هری هنوز سینگله و خل دیوونه! با هری یکم بیشتر از پسرای دیگه احساس صمیمیت میکنم و انگار داداش دوقلومه! شاید به خاطر اینه که همسنیم یا شایدم به خاطر خل بازی هاشه نمیدونم ولی تو این چند ماه خیلی کمکم کرده و منم چند باری خواستم از فلاکت مجردی بکشمش بیرون ولی اصن به حرفام گوش نمیکرد :| البته روی این مورد آخری دارم کار میکنم ینی اگه این یکی رو قبول نکنه هم بی سلیقس هم تا اخر عمرش مجرد بمونه سنگین تره!
و در آخر منو نایل! من بیشتر اونو به چشم یه پسر پرروی بیشعور دیدم که بعد از اون شب قرارمون کم کم دیدم نسبت به اون عوض شد!
همیشه همینه. فکر میکنی آداما رو میشناسی ولی اونا یهو سورپرایزت میکنن!
کامنت:
Read more
ادامه پارت قبلی : هچوقت کاری که خونواده خودم باهام کردنو باهات نمیکنم . بهت نشون میدم دنیا میتونه ...
Media Removed
ادامه پارت قبلی : هچوقت کاری که خونواده خودم باهام کردنو باهات نمیکنم . بهت نشون میدم دنیا میتونه خوب باشه قشنگم .. برگشم برم که یهو با چهره خشک شده اسد مواجه شدم !! با بغض نگاهم میکرد . صنم : ا .. س .. د -ح .. حال بچت خوبه ؟؟ چند وقتشه ؟ -تو از کجا میدونی ؟؟؟؟؟؟؟ -حیا بهم گفت . آهیل پدر خوبی میشه براش ای ... ادامه پارت قبلی :

هچوقت کاری که خونواده خودم باهام کردنو باهات نمیکنم . بهت نشون میدم دنیا میتونه خوب باشه قشنگم .. برگشم برم که یهو با چهره خشک شده اسد مواجه شدم !! با بغض نگاهم میکرد . صنم : ا .. س .. د -ح .. حال بچت خوبه ؟؟ چند وقتشه ؟
-تو از کجا میدونی ؟؟؟؟؟؟؟
-حیا بهم گفت . آهیل پدر خوبی میشه براش
ای کاش میتونستم بهش بگم این بچه اونه !! اما بغضی که راه گلومو بسته بود مانع میشد .. اسد رفت و منو با یه دنیا غم تنها گذاشت ...
شب - خونه آهیل :

آهیل : صنم حاضری عزیزم ؟
- به من نگو عزیزم.
-اه . حالا خوبه ... اصن وللش
رفتیم مهمونی که دوست آهیل ترتیب داده بود !! بین اون همه جمعیت نکاهم به نگاه یکیشون دوخته شد .. اسد اینجا چیکااااار میکنههه ؟؟؟؟ اونم همش به من نگاه میکرد موقع رقص بود . اسد بهم پیشنهاد رقص داد و منم قبول کردم . دستاشو رو کمرم قفل کرد .. هر لحظه بیشتر سرشو تو گردنم فرو میبرد ، اینکه اون دستای آرامش بخشش داره لمسم میکنه بهترین حس دنیا بود.
اسد : صنم ای کاش دختر من بود نه آهیل
یهو آهیلو دیدم که منو از اسد جدا کرد .. همه داشتن نگاهمون کرد آهیل از موهام کشیدو محکم زد تو صورتم .. اسد چشماش قرمز شده بود محکم آهیلو هل داد اونورو دد زد : عوضی چه غلطییییییی میکنی ؟؟؟؟؟ از مادر زاییده نشده رو صنم من دست بلند کنه و زنده بمونه تو اون عقل کوچیکت حتی نمیگنجه زنت حاملست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آهیل از اونجا با عصبانیت رفت .. گوشه لبم خون میومد اسد با نگرانی برگشت طرفم : خوبی صنم ؟؟؟؟؟ ببخشید تقصیر من بود .
- نه اسد اشکالی نداره ..
یهو آهیل با عصبانیت اومد و بازومو گرفتو تو گوشم زمزمه کرد : ماشینو روشن کردم راه بیفت تا بزور نبردمت .
با آهیل رفتم !! همش دلم پیش اسد بود !!! صنم : آهیل میخوام بهش بگم به اسد میگم پدر این بچست
-تو چه غلطی میخوای بکنی ؟ -همین که شنیدی..!!
خواستم برم بیرون اما آهیل نزاشت منم گفتم فردا حتما به اسد میگم شب رو کاناپخ خوابم برده بود که بوی دودو حس کردم وااای خدای من آتیییییییش؟؟کمکککککککک
Read more
(جنون قسمت یازدهم) دور و برش و نگاه کرد.خودم و کنار کشیدم.الهی بمیرم برا عزیزجون چشاش از گریه خیلی ...
Media Removed
(جنون قسمت یازدهم) دور و برش و نگاه کرد.خودم و کنار کشیدم.الهی بمیرم برا عزیزجون چشاش از گریه خیلی متورم و سرخ شده بود.چشاش رو صورتم قفل شدن.یه لحظه حس کردم داره منو می بینه,نفسم بند اومده بود.آروم و بریده بریده گفتم:عزیزجون...آهی کشید, چشاشو بست و دست به دعا بلند کرد.یه نفس راحت کشیدم.در همون ... (جنون قسمت یازدهم)

دور و برش و نگاه کرد.خودم و کنار کشیدم.الهی بمیرم برا عزیزجون چشاش از گریه خیلی متورم و سرخ شده بود.چشاش رو صورتم قفل شدن.یه لحظه حس کردم داره منو می بینه,نفسم بند اومده بود.آروم و بریده بریده گفتم:عزیزجون...آهی کشید, چشاشو بست و دست به دعا بلند کرد.یه نفس راحت کشیدم.در همون حین چندتا از دوستام سر رسیدن و توی راهرو مشغول احوالپرسی با آقاجون بودن.رو به پروانه که ساکت گوشه اتاق ایستاده بود گفتم:بسه دیگه بریم و راه افتادم که صدام کرد و گفت:کجا بریم؟گفتم:خونه شما دیگه...گفت:خوب چشاتو ببند و تصورش کن تا با هم بریم.خواستم چیزی بگم که با اشاره بهم فهموند که ساکت باشم.چشامو بستم و خونه پروانه توی ذهنم تجسم کردم.احساس می کردم بدنم مثل پر سبک شده.با صدای پروانه آروم چشم باز کردم و از خودم و همونجابی که تو ذهن داشتم دیدم.باورم نمیشد اون‌همه فاصله را چند ثانیه طی کردیم.خیلی هیجان انگیز بود.رو به پروانه گفتم:اینکه خیلی خوبه یعنی همه جا میشه رفت؟لبخندی زد و گفت:البته به شرطی که قبلا اون مکان را دیده باشی***پرسیدم:پروانه خانوم اصلا فرصت نشد در مورد خودت یعنی در مورد ماجرای مرگت برام حرف بزنی.چشاش پر اشک شد و به سمت باغ خیره شد.می خواست حرف بزنه که با شنیدن صدایی هر دو به سمت صدا برگشتیم.دختری با ظاهری پسرونه و لهجه جالب و با حالتی که مثلا کلاه از سر بر میداشت دو لا شد و گفت:سام عللللیک آبجی پری بعد یهو چشمش به من افتاد و لبی کج کرد و همونطور که با چشای دریدش بهم زل زده بود پرسید:آقا کی باشن؟با اشاره پروانه خودش و جمع و جور کرد.پروانه بینمون قرار گرفت و گفت:ایشون علی آقا یکی از دوستان جدیدم هستند و ایشون منیژه خانوم اولین دوستی که اینجا پیدا کردم و خیلی بهم محبت کرد.منیژه دستی تو موهای پسرونش کشید و دستشو برای دست دادن بطرفم دراز کرد و گفت:به جمع ارواح سرگردون خوش اومدی داش علی...اما با اشاره پروانه دستشو عقب کشید و گفت:خیلی خوب ما رفتیم دنبال نخود سیا...بعد دستشو تو جیب شلوار لی آبی روشنی که پوشیده بود کرد و توی تاریکی باغ ناپدید شد.چند دقیقه بعد پروانه آهی کشید و ادامه داد:وقتی که من بدنیا اومدم مادرم از دنیا رفت و زندگی من از همون روز اول با تلخی آغاز شد... ادامه دارد
از همراهی و حمایت شما دوستان گلم بسیار بسیار سپاسگزارم(مهرا)
Read more
*او هم چنان ادامه میدهد* یه نیش ترمز بگیریم ته شهریور که "به خداحافظی تلخ توسط سوگند، نشد.." و اینکه ...
Media Removed
*او هم چنان ادامه میدهد* یه نیش ترمز بگیریم ته شهریور که "به خداحافظی تلخ توسط سوگند، نشد.." و اینکه چقدر میتونه یه شب، شاد و در عین حال سخت باشه؟ 5 تا بچه که رسماً با هم بزرگ شدن و تا دلتون بخواد جلوی هم سوتی دادن و از همدیگر راز دارند و درد دل کردن و خندیدن و گریه کردن... عه... من از همین جا یه چیزی بگم بهشون؟ ... *او هم چنان ادامه میدهد*
یه نیش ترمز بگیریم ته شهریور که "به خداحافظی تلخ توسط سوگند، نشد.." و اینکه چقدر میتونه یه شب، شاد و در عین حال سخت باشه؟ 5 تا بچه که رسماً با هم بزرگ شدن و تا دلتون بخواد جلوی هم سوتی دادن و از همدیگر راز دارند و درد دل کردن و خندیدن و گریه کردن... عه... من از همین جا یه چیزی بگم بهشون؟ آقا. من داشتم چند تا فیلم و عکس به بچه های اتاق نشون میدادم از اون شب که یهو خودم پشت دوربین به یکیتون گفتم:"کسی که قرار نیست اینا رو ببینه." و در اون لحظه:
من: 0_0. دوستان: 😂
قبل سال تحویلی، حلال کنید دیگه... *وی فرار میکند* *وی پس از مدتی باز می گردد که ادامه بدهد* برگردیم همون جا که اول بودیم.
مراحل ثبت نام به خوبی و خوشی میگذره با نیمچه سکته ای که به من دست داد وقتی دیدم که فلشی که فکر می کردم پر از اسکن مدارکه کاملاً خالیه و اعضاء انجمنی که دیگه کامل منو میشناختن از بس هول بازی در آورده بودم.. گم شدن هایی بسیار توی دانشگاه رو داریم بعدش که با وجود پرسیدن آدرس از چندین نفر، باز هم گم میشدم (چون زودتر پیاده میشدم.) (آخ چقدر دردناک بود...) و کلاس ها رو گم میکردم و یادم میرفت کجا بودند... (حافظه ماهی قرمز!) (گفته بودم بهتون که یه بار اومدم همین جلمه رو به یکی بگم در زبان انگلیسی و اینقدر اون لحظه حواسم پرت بود که واقعا برگشتم گفتم "ماهی قرمز"... دیدم هنگ کرد طرف مقابلم.. ولی یه مدتی طول کشید بفهمم مشکل از کجاست. شماها از این اشتباهات نکنید.)(goldfish #) توی پاییز، ملاقات اولین بار من با هم اتاقی های عزیزم رو داریم که... بله آخییییی! ^_^ فرزندانم..
(اون موقع فکر نمیکردم که پدر این همه آدم میشم من :/)
اولین کسی که دیدم، به این فکر کردم که "آخ چقدر سفیده و چقدر هیکلش خوبه!" دومین نفر: "وااای! این چقدر گوگولییییه! آخ این زیر تخت منه که!" سومین نفر:" آبی آبی آبی! چه قدش بلنده! یا خدا!" چهارمین نفر:"این مگه چقدر اصفهان بوده که اینقدر میشناسه اینجا رو؟چقدر بچه بامزه ایه." پنجمین نفر:"...واو..خیلی خوشگل تر از عکساشه. آخ اینم قدش بلنده! اون یکی که باهاشه، کیه؟"
و آشنا شدن بنده با دخترم (پسرم؟!) و نوه ام به این صورت بود که دخترم موبایلش رو پرت کرد توی صورتم که بگه شبیه یکی از دوستانش هستم..اونم تو آشپزخانه.. و نوه ام که اولین چیزی که متوجه شدم درباره اش، چشمای زیتونیش بود.
بچه های کلاس هم که... توی معارفه آشنا شدیم.نه، معارفه ای که دانشگاه گذاشت، نه.معارفه ای که بین خودمون گذاشتیم.
#پاییز #سال_نو #96به97 (مجبور شدم پاییز رو دو تا کنم. باید ضریب 3 بشه خب!)?
Read more
جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.! تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! ...
Media Removed
جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.! تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! جمعه، دلبری میکنه عین زنای روسپی! ولی غروب که میشه انگار یهو شیطون میزنه به سرش و به جای خدا، خودش رو توی خونت یه وعده قهوه تلخ مهمون میکنه... امروزم از اون روزا بود. تا خود ظهر با خودم کلنجار رفتم. ... جمعه ها خیلی روزای کثافت و دورویی ان.!
تا ظهرش همه چی بظاهر خوبه. میدونی یه چیزی هست اما نمیدونی چیه! جمعه، دلبری میکنه عین زنای روسپی! ولی غروب که میشه انگار یهو شیطون میزنه به سرش و به جای خدا، خودش رو توی خونت یه وعده قهوه تلخ مهمون میکنه...
امروزم از اون روزا بود. تا خود ظهر با خودم کلنجار رفتم. کتاب خوندم، تفریح کردم، آهنگ گوش دادم، فیلم دیدم اما حالم خوب نشد. زدم بیرون. خورشید میخندید! باد سوت میزد و درخت میرقصید و گنجشک هم بهم لبخند دندونی میزد! گفتم تو دلم این دیگه فرق داره با بقیه جمعه ها...اما...
رفتم سر خیابون. دیدمش. زیاد پیر نبود اما موهای سفیدی که لا به لای موهاش سرک کشیده بود رو مخم بود حسابی. قیافش یه طور خسته درد کشیده ای بود...نه از اونا که دوساعت بخوابی رفع شه! انگار باید میخوابید برای همه عمر! سوار دوچرخه بود و داشت راهشو میرفت. انگار اصن تو دنیا نبود. همه چیز سریع اتفاق افتاد..در یه ماشینه یهو باز شد و آقاهه محکم خورد بهش و...افتاد. دستش درد گرفته بود اما نه آخ گفت و نه داد زد. همونجور دستشو گرفته بود و فقط کمی اخماش تو هم شد. انگار انقدر درد کشیده بود تو زندگیش که دیگه این دردا براش جایی نداشت.
زنه هول از ماشین پیاده شد و پرسید:"آقا حالت خوبه؟ معذرت میخوام." میترسید دعوا بشه. اما آقاهه فقط نگاه کرد و زیر لب، خواهش میکنمی گفتو ...
رفت...
رفت و نگاه منم با خودش تو اون غروب خاکستری روز جمعه ای برد...
انگار نه کسی اومده بود و نه رفته بود...
Read more
ادامه قسمت قبل اون تماسو قطع کرد و دخترا با تعجب بهم نگاه میکردن بعد یهو همشون زدن زیر خنده من با ...
Media Removed
ادامه قسمت قبل اون تماسو قطع کرد و دخترا با تعجب بهم نگاه میکردن بعد یهو همشون زدن زیر خنده من با تعجب گفتم:خنده دار بود؟ مایلی با خنده گفت: تو خیلی مرموزی من:بیخیال...چاره ای نداشتیم،حالا بیاین بشینین ببینیم چیکار باید بکنیم ............ (روز بعد) تا گردن توی کمدم بودم و دنبال یه لباس ... ادامه قسمت قبل
اون تماسو قطع کرد و دخترا با تعجب بهم نگاه میکردن

بعد یهو همشون زدن زیر خنده
من با تعجب گفتم:خنده دار بود؟
مایلی با خنده گفت: تو خیلی مرموزی
من:بیخیال...چاره ای نداشتیم،حالا بیاین بشینین ببینیم چیکار باید بکنیم
............
(روز بعد)
تا گردن توی کمدم بودم و دنبال یه لباس خوب میگشتم...
ولی همه ی لباسام اسپورت بود و به درد قرار نمیخورد
صدای در زدن شنیدمو گفتم:بیا تو
از توی کمد اومدم بیرون و کارولو پشتم دیدم که لبشو اویزون کرده بود و یه لباس دستش بود
خندیدمو گفتم:چی شده؟
کارول:تو باید بری پیش شان و این برای هممون مهمه،و منم...میدونم که تو لباس خوبی برای پوشیدن نداری...
من:هی کشش نده!
کارول:من این لباسمو خیلی دوست داشتم ولی میدمش به تو چون این برای هممون مهمه!
اون لباسو داد بهم و من با دیدنش دهنم باز موند
اون واقعا فوق العاده بود
یه لباس دکلته که تا بالای زانوم بود و مشکی بودو خطای سفید داشت
من:واو...تو واقعا خوش سلیقه ای!
من کارولو محکم بغل کردمو گفتم:مرسی هستی!
از بغلش اومدم بیرونو گفتم:بهتره دیگه حاضر بشم
اون رفت بیرونو من لباسمو پوشیدمو اونو با یه کفش سفید و کیف مشکی ست کردم
موهامو باز گذاشتمو دورم ریختم
از اتاقم رفتم بیرونو دیدم دخترا وایسادن جلوی در
دمی:واو تو...تو عالی شدی
من لبخند زدمو گفتم:سوییچ ماشینو بده تا دیرم نشده
مایلی سوییچو پرت کرد سمتم و من ازشون خداحافطی کردمو رفتم بیرون و سوار ماشین شدم
یکم دور بود ولی شانس اوردم که ترافیک نبود
بعداز تقریبا نیم ساعت رسیدم و ماشینمو پارک کردم
پیاده شدمو رفتم تو
کافی شاپ طبقه اخر بود
یه مرد قد بلند منو به سمت میزی که رزرو کرده بودم راهنمایی کرد
من شان رو دیدم که به یه جا خیره شده بود
نشستم رو به روش و اون به خودش اومد
شان:اوه سلام
من:ببخشید یکم دیر کردم
سعی کردم یکم خودمو لوس کنم
شان:نه...منم تازه اومدم
اون از سر تا پامو نگاه کردو گفت:خیلی خوشگل شدی
منم خندیدمو موهامو پشت گوشم دادم
من:فکر کنم حالت بهتره مگه نه؟
اون قیافش تغییر کرد و گفت:اره اره یکم بهترم
من:نمیخوای بهم بگی چرا دیشب خوب نبودی؟
اون یکم هول شدو گفت:اممم...نمیدونم...شاید خوابم میومد
کاملا معلوم بود که دروغ میگه
Read more
(جنون قسمت پنجم) از بسکه اون چند روز حواس پرتی داشتم,قرآنم و جا گذاشته بودم.ترس همه وجودمو در بر ...
Media Removed
(جنون قسمت پنجم) از بسکه اون چند روز حواس پرتی داشتم,قرآنم و جا گذاشته بودم.ترس همه وجودمو در بر گرفت.از جام بلند شدم و طوری که متوجه نشه آروم آروم به طرف در خروجی رفتم.وسط سالن بودم که صدام کرد.سر جام میخکوب شدم در حالی که بدنم عین بید میلرزید.سعی کردم یه سوره کوچک از قرآن زمزمه کنم اما از بسکه استرس ... (جنون قسمت پنجم)

از بسکه اون چند روز حواس پرتی داشتم,قرآنم و جا گذاشته بودم.ترس همه وجودمو در بر گرفت.از جام بلند شدم و طوری که متوجه نشه آروم آروم به طرف در خروجی رفتم.وسط سالن بودم که صدام کرد.سر جام میخکوب شدم در حالی که بدنم عین بید میلرزید.سعی کردم یه سوره کوچک از قرآن زمزمه کنم اما از بسکه استرس داشتم هیچی یادم نمیومد.نمیتونستم نفس بکشم.زیر لب گفتم:خدایا غلط کردم.نه جرات داشتم برگردم عقب و نگاه کنم نه میتونستم قدم از قدم بردارم.چند ثانیه توی همون حالت خشکم زده بود که حس کردم دقیقا پشت سرمه.چشامو بستم و به سختی آب دهنمو قورت دادم.کف پاهام سوزن سوزن میشد.باید یه طوری از محلکه فرار می کردم اما شجاعت هیچ حرکت و نداشتم.با صدای بشکنی که شنیدم مثل اینکه از خواب پریده باشم چشام بطور خودکار باز شد و دهنم از چیزی که روبروم می‌دیدم باز موند.تو زندگیم زنی به اون زیبایی ندیده بودم. بیشتر مثل خیال بود تا واقعیت.موهای خرمایی روشن که تا کمرش می‌رسید و با رنگ چشمای درشت و خمارش تقریبا یکی بود و سفیدی اندامش که توی یه لباس حریر سرخ عین الماس میدرخشید.یه لبخند رو لبش بود که دندونای ردیف و سفیدش پیدا شده بود.محو اونهمه زیبایی شده بودم و مثل مجسمه بهش خیره مونده بودم.قلبم دیگه سر جاش نبود.حرارت بدنم خیلی بالا بود و احساس می کردم تو آتیشم.به سختی نفسمو که تو گلوم حبس شده بود بیرون دادم و دوباره چشامو بستم.با خودم گفتم:علی آقای رستگار!جوون خوشنام محل!دیدی چطور تو این شهر غربت خودتو باختی و اسیر وسوسه شیطون شدی؟یادم اومد سر نماز چقدر از خدا خواستم که دوباره این دختر و ببینم.اشک تو چشام نشست و از خودم بدم اومد.با شرمندگی توی دلم فریاد کشیدم خدایا نجاتم بدست توست,نجاتم بده.انگار نیروی دوباره گرفته باشم چشامو باز کردم.اون رفته بود و کسی روبروم نبود.نفس راحتی کشیدم.دو قدم دیگه به سمت در برداشتم که دوباره صداشو از پشت سرم شنیدم_آهای آقاهه!این رفتارت خلاف ادبه.به جای اینکه وقتی یه خانوم زیبا می بینی ازش تعریف کنی,دو متر دهنت باز می‌مونه بعد چشاتو میبندی؟بعد با حالت غمزده‌ای ادامه داد: باشه برو!من که میدونم بر میگردی,منتظرت می مونم.توی دلم به حرفش خندیدم و گفتم:آره منتظر بمون تا موهات رنگ دندونات بشن.دوباره راه افتادم سمت در که یهو از پشت بغلم کرد و محکم کمرمو چسبید.لرزشی مثل برق از کل بدنم عبور کرد.تو همون حالت با یه حالت لوس گفت: خواهش می کنم نرو! تنهام نزار.عطر تندی که استفاده کرده بود توی مشامم پیچید.نزدیک بود کنترل خودمو از دست بدم.اما بازم خدارو یاد کردم... ادامه دارد
Read more
انقدر حجم اعتراض و استوری بیاین برین فش بدین و اینها زیاد بود که رفتم ببینم سامسونگ چی‌ کار کرده که لایق ...
Media Removed
انقدر حجم اعتراض و استوری بیاین برین فش بدین و اینها زیاد بود که رفتم ببینم سامسونگ چی‌ کار کرده که لایق اینه که سر مدیر عاملشو ببریم ، تمام کارمند هاشو بیرون کنیم و اینفلونسر هاش رو هم کتک بزنیم ، گفتن وا مصیبت‌ها که یه تبلیغ سکسیستی  داده بیرون که گند زده به شخصیت زن، دفعه اولی‌ که دیدم گفتم آره سکسیستیه ... انقدر حجم اعتراض و استوری بیاین برین فش بدین و اینها زیاد بود که رفتم ببینم سامسونگ چی‌ کار کرده که لایق اینه که سر مدیر عاملشو ببریم ، تمام کارمند هاشو بیرون کنیم و اینفلونسر هاش رو هم کتک بزنیم ، گفتن وا مصیبت‌ها که یه تبلیغ سکسیستی  داده بیرون که گند زده به شخصیت زن، دفعه اولی‌ که دیدم گفتم آره سکسیستیه و فلان تا همون جا‌یی که خانم داشت بچه رو تکون میداد نگاه کردم، گفتم بالاخره خانواده ایرانی‌ اینجوری جا افتاده ، بعد چشمم افتاد به تاریخش ! 
بیست و یک روز پیش ! یه مقدار برام جای سوال داشت که این بیست روز اخیر کلیپ خودشو قائم میکرده از دست دوستان ؟ وقتی‌ روش میزدن یه چیز دیگه نشون میداده بعد یهو که طرف روش رو اونور میکرده کلاه مخوف سکسیسم رو میزشته رو سرش و به همهٔ بانوان ارییایی فحش میداده ؟ دیدم که خیر ، اصلا اینجوری نیست ، یه کلیپ ساده تبلیغاتیه که دستمایه  کمپین راه انداختنِ دوستانِ بدون سهم از تبلیغات سامسونگ شده ! تا اونجا که من میدونم سامسونگ هیچ وقت نگاه سکسیستی به این داستان‌ها نداشته ، و اینم میدونم که سر رونمایی از اس ناین از پنج نفر سخنرانش ، سه تاشون خانم بودن . 
اعتراض به هر گونه پایمالی حق و حقوق مردم کار بسیار درستیه ، منتها برام سوال پیش میاد باز ، دوستانِ مدافع حقوق زنان ، اون موقع که از پائین تر سطح تا بالاترین سطح فدراسیون‌های ورزشی حق زنان رو میخورن کجأین ؟ اون موقع که آتنا و گلرخ تو زندان اعتصاب غذا می‌کنن کجأین ؟ اون موقع که قهرمان پرتاب وزنه ما اجازهٔ شوهر رو برای شرکت در مسابقات اسیأیی نداره کجأین ؟ سر فاطمه افتخاری کجا بودین ؟ یه موج را بیفته و سوار شین روش دیگه ؟ سوار شدن رو خیلی‌ چیزا خوبه اما نه اون هایی که بابت راه انداختنش پول گرفتن ! 
نون توش نیس نه ؟ یا فلان کانون تبلیغاتی که دفترش تو جردنه بهتون پول نداده که کمپین راه بندازین ؟ 
ای بابا ، دنیا کوچیکه ، شما از یکی‌ پول میگیری که یکی‌ دیگه رو خراب کنی‌ ، از بخت بد روزگار چهار تا دهان بی‌ موقع باز می‌شه و لو میده که شما پول میگیری که کمپین تخریبی‌ بزنی‌ ، چهار تا آدم هم پیدا میشن که منبع در آمدشون بیرون دنیای مجازیه و این بازی‌ها براشون فرقِ بین بی‌ شرفیو با شرفیه ، یهو میان کاسه کوزه تو میریزن به هم .
پ . نون : عکس و کپشن بیربط 
پ. نون ۲ : بستنی قهوه کاله رو دیدین ؟ روش عکس یه بچهٔ سیاه پوسته ! دقت کنین : قهوه ، سیاه ! سیاه ، قهوه ! فاشیسمِ مطلق ! ولی‌ خوب چشم دوستان به روی این چیزا باز نیست ، چون چی‌ توشه ؟؟ اگه گفتین !
Read more
علیرضا هستم 22 سالمه . دوسال پیش داییم ازدواج کرد . ی زن دایی دارم خوشگل ،ماه ،خیلیا تو فامیل تو کفشن ...
Media Removed
علیرضا هستم 22 سالمه . دوسال پیش داییم ازدواج کرد . ی زن دایی دارم خوشگل ،ماه ،خیلیا تو فامیل تو کفشن اما ب هیچکس مهل نمیزاره. داییم سر کار میره بیشتر اوقات تو خونه تنهاست. ی روز ک با دوستام رفته بودیم مشروب خوری یهو بهش اس دادم ( ی روز میگیرمت انقدر میبوسمت ک هردو جهنمی بشیم . بعد تو جهنم پیدات میکنم اونجاهم ... علیرضا هستم 22 سالمه . دوسال پیش داییم ازدواج کرد . ی زن دایی دارم خوشگل ،ماه ،خیلیا تو فامیل تو کفشن اما ب هیچکس مهل نمیزاره. داییم سر کار میره بیشتر اوقات تو خونه تنهاست.
ی روز ک با دوستام رفته بودیم مشروب خوری یهو بهش اس دادم ( ی روز میگیرمت انقدر میبوسمت ک هردو جهنمی بشیم . بعد تو جهنم پیدات میکنم اونجاهم انقدر میبوسمت وای چ بهشتی بشه اون جهنم) ک دیدم بعد از چند دقیقه جواب داد ( اگه فکر میکنی کسی ب فکرت نیست اشتباهه یکی هست ک همیشه ب یادته)
هیچی دیگ منم افتادم تو کارش . بعد از کلی اس دادن و کلی بگو بخند ی روز ک داییم رفته بود سر کار رفتم خونشون ک کلی باهم دردو دل کردیمو بعدش من رفتم . تا ی روز داییم رفت تهران واسه کارش. ب من زنگ زد رفتم پیشش. هیچی دیگ بعد از کلی بگو بخند خلاصه کم کم همدیگرو بغل کردیمو بوس و لب دیگ خیلی خوش گذشت تا این ک گفت بریم رو تخت.
رفتیم اونجا کم کم لختش کردم . شرو کردم خوردن سینه هاش هیچی دیگ کم کم اومدم پایین تا رسیدم ب شکم بعد کوس. دیدم موها زده انگار تا الان دست نخورده بود گفتم این دایی ما چیکار میکرد تا الان پس ،هیچی دیگ بهم گفت اون کیرش کوچیکه نمیتونه منو خوب ارضا کنه. منم بعد از کلی خوردنش کم کم شرو کردم ک باهاش سکس کنم.
خیلی تنگ بود . گفت فقط اروم دردم میاد منم اروم اروم کردم تو تا ته کیرمو بردم تو ک ی نفس عمیقی کشید شرو کردم تقه زدن.
یکم کردم بعد گفتم برگرد از پشت گفت ن خیلی تنگه نمیتونم . بعدش اون ب گوشش خیلی حساس بود منم ک میدونستم شرو کردم ب خوردن گوشش ک یهو شل شد .
هیچی دیگ کیرمو ک گذاشتم رو کونش ی اهی کشید و منم اروم اروم کردم تو . هیچی دیگ سکسمون ک تموم شد با هم رفتیم حموم همدیگرو شستیم اومدیم بیرون ی اب میوه شیرینیه توپ خوردیم و من رفتم خونم.
از اون موقع هم خیلی مواظبشم ک هرز نپره .
Read more
. الان شما فک کردید اینا داعشی ان؟ ینی اینقد ساده لوحید؟ ای بابا... واقعا الان اون یارو با اسلحه وارد پاساژ شد و دنبال مردم کرد شما فک کردید واقعیه؟ بابا این تبلیغه...شیرین کاریه! خب اگه زن حامله ای بچش و انداخت ...بچه ای خیس کرد خودشو.. دختری از ترس غش کرد و شل شد و پیرزنی یهو جان به جان آفرین تقدیم کرد ... .
الان شما فک کردید اینا داعشی ان؟ ینی اینقد ساده لوحید؟ ای بابا... واقعا الان اون یارو با اسلحه وارد پاساژ شد و دنبال مردم کرد شما فک کردید واقعیه؟ بابا این تبلیغه...شیرین کاریه! خب اگه زن حامله ای بچش و انداخت ...بچه ای خیس کرد خودشو.. دختری از ترس غش کرد و شل شد و پیرزنی یهو جان به جان آفرین تقدیم کرد ...خب اونا خودشون قاطی ان...وگرنه تبلیغ به این باحالی و خلاقانه‌ای! ببینید چه خوشگل دنبال مردم می کنن؟! خلاقیت یعنی این. به خدا دلم وا شد این و دیدم...یه چند وقت هیجان و اضطراب و استرس و حمله داعش و گرونی دلار و گشت ارشاد و اوضاع اسف بار اینترنت و رو هوا بودن برجام و فرار کردن مرتضوی و فلان و بسار و اینا رو نداشتیم دلم گرفته بود یه هیجان می‌خواست. خدایا شکرت این آدم خلاقا هستن تو این مملکت نمی ذارن دلمون بگیره... اصلا محدودیت باعث این خلاقیت میشه.همیشه گفتن...نه که همه بیلبوردا و رادیو تلویزیون و در و دیوار رو از حاتمی کیا گرفتن...از این جور تبلیغا میکنه یه وقت کسی شک نکنه...! می خوامتون به خدا...همتون رو.مخصوصا اونی که داعش درونش زده بالا دنبال یه بدبختی میکنه
Read more