Maajede Instagram Photos and Videos

Loading...


maajede ماجده محمدی @maajede mentions
Followers: 3,527
Following: 414
Total Comments: 0
Total Likes: 0

حتما اگر #اولین_پنجشنبه_ماه با من قرار گذاشته باشید، شنیده اید که نیستم و #باشگاه دارم! حتما اگر ...
Media Removed
حتما اگر #اولین_پنجشنبه_ماه با من قرار گذاشته باشید، شنیده اید که نیستم و #باشگاه دارم! حتما اگر پرسیده باشید فلان موضوع قرآنی را از کجا یادگرفته ای به شما گفته ام که از باشگاه! و حتما تر اگر با من درد و دلی کرده باشید و راه حلی خواسته باشید و دنبال جای خوبی برای پاسخ سوال هایتان گشته باشید نشانی باشگاه ... حتما اگر #اولین_پنجشنبه_ماه با من قرار گذاشته باشید، شنیده اید که نیستم و #باشگاه دارم!
حتما اگر پرسیده باشید فلان موضوع قرآنی را از کجا یادگرفته ای به شما گفته ام که از باشگاه!
و حتما تر اگر با من درد و دلی کرده باشید و راه حلی خواسته باشید و دنبال جای خوبی برای پاسخ سوال هایتان گشته باشید نشانی باشگاه را به شما داده ام.
اگر هم نداده ام و نگفته ام حتما به خاطر پیری و فراموشی است یا اینکه فکر کرده ام شما خودتان در جریانید!
این جا تنها باشگاهی است که اصلا کاری به کار قد و وزن و ماهیچه های جسم شما ندارد. اما سانت به سانت رشد روح و ذهنتان برایش مهم است. رژیم تغذیه و رستوران خوب معرفی میکند، فقط برای دل و جانتان. دم و دستگاه ندارد، کل دارایی اش در جلسات چند تا صندلی پلاستیکی و یک میکروفون و یک ویدئو پروژکتور است اما دم و دستگاه ذهنتان را کلا پیاده و از نو سوار میکند. تنها باشگاهی است که شهریه نمیگیرد، پذیرایی هم میکند و تنها از شما میخواهد حق عضویت خود را که مرور مطالب و مشارکت در کار باشگاه و خواند قرآن و فکر کردن است بپردازید. وعده هایش ماهی یکبار است، بی ریا و شیله پیله است و استاد و بانیانِ باصفایی دارد. پاتوقش امامزاده صالح است اما قم و مشهد هم سالی یکی دوبار میرود، عضویت در آن برای عموم علاقمندان و پیگیران تدبر در قرآن آزاد است و از همه بامزه تر... باشگاه ما #مختلط است. میتوانید با همسر و پدر و مادرتان تشریف بیاورید حتی!!
قدمتان روی چشم

# باشگاه_قرآنی_نور
@quran.bmn
سفره ی سایت و کانال و فلان و فلتان هم برای ارتباط بیشتر پهن است...
Read more
 #دادگاه نبود، سالن اجتماعات مدرسه بود که آن روز حال و هوای حقوقی گرفته بود. ترکیبی بود از همه عناوین ...
Media Removed
#دادگاه نبود، سالن اجتماعات مدرسه بود که آن روز حال و هوای حقوقی گرفته بود. ترکیبی بود از همه عناوین حقوقی که بچه ها شنیده بودند و همه ادا و اطوار دادگاه های فیلم‌های داخلی و خارجی با بحث شیرین #کتاب و #کتابخوانی. ترکیبی که اگر کسی فقط چهار ترم حقوق سرش می‌شد حتما از آن خنده اش می گرفت یا حتی مغزش سوت میکشید. ... #دادگاه نبود، سالن اجتماعات مدرسه بود که آن روز حال و هوای حقوقی گرفته بود. ترکیبی بود از همه عناوین حقوقی که بچه ها شنیده بودند و همه ادا و اطوار دادگاه های فیلم‌های داخلی و خارجی با بحث شیرین #کتاب و #کتابخوانی. ترکیبی که اگر کسی فقط چهار ترم حقوق سرش می‌شد حتما از آن خنده اش می گرفت یا حتی مغزش سوت میکشید. اما بچه های #انجمن_کتاب_روشنا اجرایش کردند. من هم بعد از سال ها دوری از حقوق و جرمشناسی، عاقبت وسوسه شدم و کمکشان کردم.
هم دادستان داشتیم هم وکیل هم هیات منصفه. خوانده های بدون خواهان و مدعی العموم بدون ادعا داشتیم. کلی تماشاچی که هرکدام کتاب مورد علاقه شان را تشویق می کردند. کتاب ها یک به یک برای دفاع می آمدند در جایگاه. خودشان را معرفی میکردند. وکیل مدافع هم کمکشان می کرد. دادستان از آنها سوال می پرسید، منشی همه چیز را می‌نوشت و زمان را نگه می داشت و #قاضی چپ چپ و جدی جدی نگاه می کرد. جلوی خنده اش را میگرفت و پس از استماع آخرین دفاعیات و با بررسی شواهد موجود در پرونده رای خودش را در انتخاب بهترین کتاب روی کاغذ می نوشت. کلاه گیس بیگودی بیگودی برایم نگرفتند ولی چکش را گفتند حتما ردیف میکنیم. و البته که چکش بابای مدرسه برای ساکت کردن بچه ها و ابهت کارگاه عالی بود اگر از فرط سنگینی اش میز مدرسه ترک برنمی داشت و آن میخ کش پشتش را هم می شد قایم کنیم.
مغز حقوقیِ همسرِ طفلکی را به کار گرفته بودم و با هم دیالوگ نوشته بودیم برای قاضی در حد لالیگا! می نوشتیم و می خندیدیم. "کجای دنیا همچین دادگاهی هست؟" بعد من هی می گفتم لطفاً فلان کار را بکنید! لطفا نظم دادگاه را حفظ کنید!! و او اعتراض می کرد که: "قاضی هیچ کی رو آدم حساب نمی کنه که. لطفا لطفا نکنی اونجا. باید دستور بدی و جدی باشی و حکم صادر کنی!"
من باز هم خنده ام می گرفت... بویژه که در دادگاه چندین بار لطفا و خواهشا از دهنم پرید و فهمیدم کلا به درد از دماغ فیل افتادن نمی خورم!
بچه ها پر از شور و هیجان بودند. بویژه وقت اعلام حکم. صدای خودم را نمی شنیدم وقتی دعوت میکردم ساکت باشند تا رتبه های بعدی را اعلام کنیم. و البته که اینجا نقش #چکش کلیدی بود.

#دادگاه_کتاب #دبیرستان_فائزون از چند جهت برایم شگفت انگیز و فراموش نشدنی بود:
اول اینکه بعد از #دوره_قهرمانی_مباحثه_علمی این دومین کار در حوزه #علوم_انسانی بود که زمینه رقابت مفید و شور و هیجان و تخلیه انرژی را با هم برای دانش‌آموزها فراهم کرد.
دوم اینکه بعد از سال ها من را دوباره به یاد ایام حقوقی ام انداخت. (یکبار مفصل خواهم گفت که چرا با آن سال ها خداحافظی کرده ام)
Read more
چطور می‌شد این همه شوقی که توی قلب من بود، به دل‌های نوجوانشان راه پیدا کند؟ بی حرف مستقیم، بی حاشیه، بدون اینکه دلشان را بزند یا ذهنشان، مزه تلخ کلیشه و تکرار را تداعی کند... سختم آمد! خب ولی کار سخت هم، کار است. گفتم باید برایشان ترانه اش را بنویسم. یا قصه اش را. قصه #مناجات_شعبانیه. داستان کوچکی ... چطور می‌شد این همه شوقی که توی قلب من بود، به دل‌های نوجوانشان راه پیدا کند؟ بی حرف مستقیم، بی حاشیه، بدون اینکه دلشان را بزند یا ذهنشان، مزه تلخ کلیشه و تکرار را تداعی کند...
سختم آمد!
خب ولی کار سخت هم، کار است.
گفتم باید برایشان ترانه اش را بنویسم. یا قصه اش را. قصه #مناجات_شعبانیه.
داستان کوچکی که قلبشان را فتح کند و راه رفتن به سمت #مفاتیح و خواندن آن خطوط عاشقانه را برایشان باز کند.
داشتم واژه ها را یکی یکی تفتیش بدنی میکردم که یکوقت همراهشان چیزی نباشد که توی ذوق #دانش‌آموز هایم بزند. از هر ده تا یکی باقی میماند. (خب آنها متعلق به دو دهه آنطرف تراند... طبیعتا زبان دلشان با من کمی فرق میکند)
خواستم دست به قلم بشوم با همین چند #واژه ی باقی مانده که دیدم انگار خیلی آشناست. انگار یک جایی شنیده ام این قصه... سرود یا ترانه را...
گشتم و گشتم و پیداش کردم!
رفتم در کلاس.
گفتم روزهای سال قصه ای دارند که برای هرکس با دیگری فرق میکند. بسته به اینکه چه روزی برای او مبدا سال است. بسته به تاریخ تولدش.
و بخشی از داستان سال را از مبعث تا محرم برایشان گفتم...
بعد برگشتم به شعبان
ماهی که در داستانِ من نقش ویژه ای داشت
و به خاطر همین نقش ویژه اش یک زمزمه لازم داشت، برای وقت‌های دلتنگی!
گفتم اگر بخواهم منظورم را از زمزمه و مناجات بفهمید.. میخواهم به این قطعه گوش کنید...
و موسیقی را پخش کردم
...
.
بیشترشان سر روی میز گذاشته بودند
و صدای فین و فین مظلومانه بعضی ها، تنها صدای کلاس بود... پ.ن.یک: یعنی سالار عقیلی وقت خواندنش میدانست دقیقا با قلب مناجات خوان ها چه می‌کند؟!
پ.ن.دو: همیشه فکر میکنم در حالیکه همه قطره ها متحیر چسبیده اند به شیشه، بعضی هاشان با این سرعت کجا می‌روند؟!
پ.ن.سه: راستی من بچه اربعینم! خدا داستان سال من را از آنجا نوشته. شما چطور؟ #مرا_رها_نکن ... لطفا
Read more
هنوز شادی و غوغای صبح #عید در دلم ته نشین نشده بود که یکی دست برد به گوشی و رفت سراغ کانال خبرگزاری و خبر ...
Media Removed
هنوز شادی و غوغای صبح #عید در دلم ته نشین نشده بود که یکی دست برد به گوشی و رفت سراغ کانال خبرگزاری و خبر #حمله را داد. داشتم متنی برای #مبعث می نوشتم. مثل همیشه فکر میکردم باید اینطور باشد: دانه ها، تمام روزهای زیرخاک را و کرم های ابریشم، تاریکی و تنگی پیله نمناک را به امید، پشت سر میگذارند به انتظار ... هنوز شادی و غوغای صبح #عید در دلم ته نشین نشده بود که یکی دست برد به گوشی و رفت سراغ کانال خبرگزاری و خبر #حمله را داد.
داشتم متنی برای #مبعث می نوشتم. مثل همیشه فکر میکردم باید اینطور باشد:
دانه ها، تمام روزهای زیرخاک را
و کرم های ابریشم، تاریکی و تنگی پیله نمناک را
به امید، پشت سر میگذارند
به انتظار روییدنِ یک جوانه
یا پرواز چشم نوازِ یک پروانه!
ذهنم را بیشتر این درگیر کرده بود که هر بعثتی پیش از خودش حتماً صبر و خلوتی دارد
و اگر #باید_مبعوث_شویم ، راهش #خلوت و تامل است.
اما خبر، انگار آژیر حمله موشکی را توی سرم روشن کرد. انگار ناگهان همه چیز #آرایش جدیدی به خود گرفت. یکهو گمان کردم موضوع مبعث شاید اصلاً #خلوت نیست، بلکه #انتخاب است.
انتخاب یک پیام، یک پیامبر، یک دین، یک سرزمین
یک آرمان، یک آینده...
هر بعثتی آغاز یک نبرد است. هر انتخابی، شروع یک مبازره را فریاد میزند. چند سال پنهان، چند سال بعدش کاملا علنی و آشکار...
اتحاد امروز این چند خون آشام، یعنی خشم از #انتخاب_آرمان_ما
و من آرمانی که دشمن را به مقابله وادار کند، دوست دارم. چون مقابله او یعنی پیشروی من!
دلم برای تمام مردم سوریه و یمن و لبنان، و تمام مجاهدان ایرانی و افغان، و فرزندان چشم به راهشان بی قرار است. اما عاشق مقاومتی هستم که دشمن را حقیر میکند، در شیپور جنگ می نوازد و ورطه جدایی مرد و نامرد را مهیا میکند... #عید_مبعث_مبارک
#زنده‌باد_مقاومت
#جنایت_کردند_سودی_هم_نخواهندبرد
Read more
به رغم تمام ضرب‌المثل‌های معروفی که میشناسیم در اقلیم شما هزار گدا گنجیده‌اند و دو پادشاه! آنجا ...
Media Removed
به رغم تمام ضرب‌المثل‌های معروفی که میشناسیم در اقلیم شما هزار گدا گنجیده‌اند و دو پادشاه! آنجا #آینه‌کاری‌ها همه چیز را تکثیر میکنند. هزاران هزار قطعه... اما باز هم به پای جود و عنایت شما نمی‌رسد. باب المراد شمایید! وقتی از لابه لای آدم های تکثیر شده، دست یکی را می‌گیرید و به #مراد می‌رسانید اصلا ... به رغم تمام ضرب‌المثل‌های معروفی که میشناسیم
در اقلیم شما هزار گدا گنجیده‌اند و دو پادشاه!
آنجا #آینه‌کاری‌ها همه چیز را تکثیر میکنند.
هزاران هزار قطعه...
اما باز هم به پای جود و عنایت شما نمی‌رسد.
باب المراد شمایید! وقتی از لابه لای آدم های تکثیر شده، دست یکی را می‌گیرید و به #مراد می‌رسانید
اصلا مراد هم خود شمایید...
و تمام دروازه های رسیدن به شما #باب_المراد است.

#عید_شما_مبارک
#نشست_فرهنگی_مذهبی_روضه
#روضه_امام_جواد_علیه_السلام
#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
Read more
 #مربی ها توی اردو نمیخوابند، نمی نشینند، یک دل سیر غذای سرِ صبر نمیخورند. همیشه بچه هایی هستند که دل ...
Media Removed
#مربی ها توی اردو نمیخوابند، نمی نشینند، یک دل سیر غذای سرِ صبر نمیخورند. همیشه بچه هایی هستند که دل درد دارند یا از بالای تخت می افتند. تب میکنند یا دست و پایشان پیچ میخورد. همیشه بچه هایی هستند که غذای اردو را نمی خورند، با دوستانشان دعوا می کنند یا یکی از وسایل مهمشان گم می‌شود. مربی ها باید همیشه ... #مربی ها توی اردو نمیخوابند، نمی نشینند، یک دل سیر غذای سرِ صبر نمیخورند. همیشه بچه هایی هستند که دل درد دارند یا از بالای تخت می افتند. تب میکنند یا دست و پایشان پیچ میخورد. همیشه بچه هایی هستند که غذای اردو را نمی خورند، با دوستانشان دعوا می کنند یا یکی از وسایل مهمشان گم می‌شود.
مربی ها باید همیشه چسب زخم و شماره درمانگاه و پاکت دارو توی دستشان باشد و جواب های آماده به حرف های جور وا جور بچه ها توی مشتشان...
پس مربی ها چرا اردو می برند؟
چون اردو، تسهیل گر عجیبی است. حرف ها و کارها و عادت های مدرسه در سفر رنگ دیگری می گیرد. آدم ها نقش های متداول مدرسه را زمین میگذارند و #خودشان می شوند. وقتی یک معلم عربی، تا حد دی جِی تغییر کاربری میدهد، اوضاع مدیر و مشاور و سایرین را هم می شود حدس زد.
#اردو مثل یک معجزه است. حرف هایی را که اصلا نمی شد در مدرسه گفت، به جریان می اندازد. شناخت میدهد. صمیمیت می آفریند و البته روی آدم ها را باز می‌کند!! 😁

پ.ن. های این اردو:
اول. همه شامورتی بازی های عالم یک طرف، دهه هشتادی ها را با هرچیز مرتبط به فضای مجازی عمیقا میشود سر کیف آورد!
دوم. بچه ها به طرز خاصی #لبنانی ها را دوست دارند و وقتی یک معلم عربی همراهشان باشد خیلی از مصاحبت معلمشان با آنها ذوق زده می شوند. فریادهای "خانم محمدی! یه عرب پیدا کردم!" شان یکی از بهترین خاطره های این سفر شد.
سوم و چهارم و پنجم. #دانش‌آموزان_ما_بینظیرند
Read more
Loading...
 #آرایش_روضه با نزدیک شدن به روزش، کم کم مدل چینش وسایل خونه تغییر میکنه، یک چیزهایی میرن تو کمد و یک ...
Media Removed
#آرایش_روضه با نزدیک شدن به روزش، کم کم مدل چینش وسایل خونه تغییر میکنه، یک چیزهایی میرن تو کمد و یک چیزهایی میان بیرون، روی بعضی وسایل پوشیده میشه، دکوری ها تا حد امکان جمع میشه، یخچال خالی میشه، گلدون بزرگه و جاظرفی از انباری میان و... خلاصه همه موجودات خونه انگار به حالت نیم خیز می نشینند. آماده، ... #آرایش_روضه
با نزدیک شدن به روزش، کم کم مدل چینش وسایل خونه تغییر میکنه، یک چیزهایی میرن تو کمد و یک چیزهایی میان بیرون، روی بعضی وسایل پوشیده میشه، دکوری ها تا حد امکان جمع میشه، یخچال خالی میشه، گلدون بزرگه و جاظرفی از انباری میان و... خلاصه همه موجودات خونه انگار به حالت نیم خیز می نشینند. آماده، منتظر، یه کوچولو هم شاید مضطرب.
مثل ناوها که تو اقیانوس آرایش دفاعی به خودشون میگیرند یا مثل سربازها و یگان های ویژه با آرایش جنگی...
یه حالت آماده باش با چینش مخصوص. این حالت رو خیلی دوست دارم.
از اون بیشتر #آرایش_پساروضه خوبه!
اون حال آمادگی و انتظار و اضطراب، مییییره پی کارش. هیچ کس نیم خیز نیست.
همه له و لورده، خرد و خمیر، پاها دراز، دهن ها باز ولی خوشحال و خندون و فارغ و راضی!!! کلمه کمه برای توصیف اون حال!
مثل حال بچه ای بعد از کنکور، یا حال دانشجویی بعد از دفاع پایان نامه اش... حالیکه با هیچ چیزی تو دنیا عوضش نمیکنم!

#در_آستانه
#نشست_فرهنگی_مذهبی_روضه
#روضه_امام_جواد_علیه_السلام
#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
Read more
 #اسم همه شان را بلدم! همه ی حدود سیصد نفرشان را. البته که گاهی نیکا را با شک میخواهم نیکتا صدا بزنم، یا ...
Media Removed
#اسم همه شان را بلدم! همه ی حدود سیصد نفرشان را. البته که گاهی نیکا را با شک میخواهم نیکتا صدا بزنم، یا روژان و روژین همیشه قاطی میشوند یا ستایش و نیایش یا مهلا و مهتا یا حتی نجمه و ضحی ... اما تهش این است که در خلوت خودم آن ها را با چهره و جزئیات صورت و رفتار و خاطرات و معمولا نام و نام خانوادگیِ درست!! میشناسم. ... #اسم همه شان را بلدم! همه ی حدود سیصد نفرشان را. البته که گاهی نیکا را با شک میخواهم نیکتا صدا بزنم، یا روژان و روژین همیشه قاطی میشوند یا ستایش و نیایش یا مهلا و مهتا یا حتی نجمه و ضحی ...
اما تهش این است که در خلوت خودم آن ها را با چهره و جزئیات صورت و رفتار و خاطرات و معمولا نام و نام خانوادگیِ درست!! میشناسم.
البته سال بعد وقتی سیصد تا اسم جدید را مجبور بشوم کنار هم بچینم و حفظ کنم، این امسالی ها و به تبع پارسالی هایشان تا حدی کمرنگ میشوند. یعنی مثلا بین یک تا صد دقیقه باید فکر کنم که از انبوه نام های توی ذهنم، اسمی را که به این چهره میخورد پیدا کنم و بگذارم جلویش.
اما چیزی که هرگز کمرنگ نمیشود حس من نسبت به آنهاست. حس هایی که خودشان ایجاد کرده اند. معمولا حس های #خوب و #ناب، اما گاهی هم حس #ناامیدی، #خستگی، #دل‌شکستگی یا گاهی به ندرت #دلسوزی. ممکن است حتی یک حرف از اسمش هم یادم نیاید، اما یادم هست کجا می‌نشست، چه میکرد، چه میخواند، چقدر مودب بود یا حتی یک صحنه و خاطره خیلی خوب یا خیلی بد از او را با دیدنش به سرعت به یاد میآورم.
و این
دست خودم نیست!
همین باعث می شود بعضی روزها، مثل کابوس باشند.
مثل وقتهایی که مقابل کلاس ایستاده ام، غصه دارم، حرف هایم را زده ام، خواهش کرده ام، دعوا کرده ام حتی، فایده نداشته. از دستشان ناراحتم ولی حواسشان نیست. دارم می بینم که یک خاطره تلخ با تمام جزئیاتش شروع میکند به ضبط شدن توی کله ام و نمی‌توانم جلوی آن را بگیرم.

چقدر معلم #شدن سخت است...
خوش به حال #معلم ها!
Read more
Loading...
وقتی سریال #آخرین_روزهای_زمستان پخش میشد ما مثل همیشه چون تلویزیون نداشتیم ندیدیم. حسرتش را هم نخوردم. خاطرم جمع بود که اگر دوست داشتم ببینم یک روزی دانلود میکنم و سر فرصت می‌نشینم پایش.فیلم از شهدا و دفاع مقدس کم ندیده بودم. دلم هم بی‌تابی‌اش را نمیکرد. بعدها وقتی فهمیدم یک نفر از حاج احمد #متوسلیان ... وقتی سریال #آخرین_روزهای_زمستان پخش میشد ما مثل همیشه چون تلویزیون نداشتیم ندیدیم. حسرتش را هم نخوردم. خاطرم جمع بود که اگر دوست داشتم ببینم یک روزی دانلود میکنم و سر فرصت می‌نشینم پایش.فیلم از شهدا و دفاع مقدس کم ندیده بودم. دلم هم بی‌تابی‌اش را نمیکرد.
بعدها وقتی فهمیدم یک نفر از حاج احمد #متوسلیان فیلم ساخته شاخک هایم فعال شد. اسم #مهدویان را برای اولین بار شنیدم. چون سریال قبلی را ندیده بودم، مِتُود ایستاده در غبار برایم جدید و حیرت آور بود. موسیقی اش با آن نغمه شیپور بی نظیر وقتی #حجازی‌فر یا همان حاج احمد در قاب تصویر راه میرفت دلم را ریز ریز قلقلک میداد. انگار یک خلا اساسی که سالها پشت این پرده روی صندلی های سینما حس کرده بودم را یکی داشت کم کم پر میکرد.
تا #ماجرای_نیمروز تقریبا یک علاقمند بودم. نه یک پیگیر. وسط ماجرای نیمروز توی تاریکی سینما عصر جدید، وقتی رسید به کوچه ای که #منافقین به بهانه ایست و بازرسی، ده ها نفر را آنجا تیرباران کرده بودند، به قدری دلم قرص شده بود از وجود کسی در سینما که برای این موضوع آستین بالا زده و فیلم ساخته که نیت کردم ماه رمضان سال بعد، اگر عبادت مستحق ثوابی داشتم، آن را هدیه کنم به #رضوی و #مهدویان.
بعد تبدیل شدم به یک فالوور. نقد خواندم و هر کدام از فیلم ها را چند بار چند بار دیدم. از آن طرف خدا به دل بچه های #فرزانگان انداخت و دی‌وی‌دی آخرین روزهای زمستان را ضمیمه سایر هدیه های تولدم کردند.
یک اتفاق کولاک...
زمانش که فرارسید شب ها ویدئو پروژکتور را انداختیم روی دیوار و شبی چند دقیقه از سریال را دیدیم...
مزه مزه کردیم حقیقتا
جرعه جرعه
تازه نگاهم به ایستاده در غبار شکل درستی گرفت. ماجرای نیمروز را فهمیدم. انتخاب موسیقی اش، دوربین کنجکاوِ لرزانِ مرددش که از پشت درخت ها و آدمها تصاویر را میبیند، انتخاب بازیگرش و بازی های خفن گرفتن از هرکدامشان، فیلمنامه ها و کشش عجیبشان را فهمیدم. تازه مهدویان را شناختم.
#لاتاری را در حالی دیدم که #حسن_باقری همین دیشبش به شهادت رسیده بود و آخرین جرعه از #آخرین_روزهای_زمستان را سرکشیده بودم.
انصافا به جانم نشست.
متفاوت بود؟ بله. اما بی ربط به فیلم های قبلی اش نبود. همچنان کسی این فیلم را ساخته که فرزند و دلسوز وطن است و این در همه جای کار به چشم میخورد.
همه چیزِ فیلم را دوست داشتم؟ نه قطعا. اما در تمام لحظه های نشستن و تماشا کردنش داشتم لذت میبردم. از گریم ها، دیالوگ ها، بازی ها، فیلم برداری ها و ماجرا ها و از همه مهمتر باز هم انتخاب موسیقی تیتراژ پایانی...
با رمضان امسال چکنم؟!😊
Read more
قابِ تمامِ شهدا صورتی دارد با تصویر خنده‌ای یا نگاهی عمیق ... اما او که گمنام است به جای هر نقشی، ...
Media Removed
قابِ تمامِ شهدا صورتی دارد با تصویر خنده‌ای یا نگاهی عمیق ... اما او که گمنام است به جای هر نقشی، برایش صفحه‌ای سراسر سفید می‌گذارند. تهران را نگاه میکنم سفید نشانده بر تنش گویا تجلی تصویر یک شهید گمنام یا یک "مادر" که، گمنام ترین شهید تاریخ باشد. #نشست_فرهنگی_مذهبی_روضه #روضه_امام_جواد_علیه_السلام ... قابِ تمامِ شهدا صورتی دارد
با تصویر خنده‌ای یا نگاهی عمیق ...
اما او که گمنام است
به جای هر نقشی،
برایش صفحه‌ای سراسر سفید می‌گذارند.
تهران را نگاه میکنم
سفید نشانده بر تنش
گویا تجلی تصویر یک شهید گمنام
یا یک "مادر"
که، گمنام ترین شهید تاریخ باشد.

#نشست_فرهنگی_مذهبی_روضه
#روضه_امام_جواد_علیه_السلام
#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود
#بیست‌وهفتمین_نشست
#یازدهم_بهمن‌ماه
Read more
ماه گذشته خیلی ها از من کاکتوس هدیه گرفته‌اند... یک گلدان کوچک که به زیبایی تزیین شده و یک گلِ سبزِ ...
Media Removed
ماه گذشته خیلی ها از من کاکتوس هدیه گرفته‌اند... یک گلدان کوچک که به زیبایی تزیین شده و یک گلِ سبزِ مینیاتوری توی دلش است. نه خریدش با من بوده نه تزیینش و نه حتی ایده اش. من در حوالی خودم رفیقی دارم که مدام توی ذهن و دلم نقطه های رنگی میگذارد. نقطه هایی که در امتداد هم، خط روشنی برایم می سازند. خطی که رسما ... ماه گذشته خیلی ها از من کاکتوس هدیه گرفته‌اند...
یک گلدان کوچک که به زیبایی تزیین شده و یک گلِ سبزِ مینیاتوری توی دلش است. نه خریدش با من بوده نه تزیینش و نه حتی ایده اش.
من در حوالی خودم رفیقی دارم که مدام توی ذهن و دلم نقطه های رنگی میگذارد. نقطه هایی که در امتداد هم، خط روشنی برایم می سازند. خطی که رسما با آن #زندگی میکنم و تمام روزها و اتفاقات و آدمهای اطرافم را، مثل یک رویا، با همان خط روشن تعبیر میکنم.
نقطه های رنگی او، توی ذهن من گاهی هزار برابر می‌شوند و اتفاقات جدیدی ایجاد میکنند اما، من ریشه اصلی تمام آنها را که چک میکنم یک ربط مستقیم یا حتی خیلی خیلی غیر مستقیمی به او دارد...
او تمام حرف های مهم دنیا را میتواند با انتخاب گل های مناسب بگوید. برای استقامت، #پامچال هدیه میدهد که اولین و تنها گل زیر برف است. برای تکثیر خوبی ها #شمعدانی میاورد که به راحتی ریشه میدهد و زیاد می شود. برای یادبود جشن تولد دوسالگی روضه ما، میگردد و #کاکتوس دوساله پیدا میکند. کاکتوسی که دو سالش است اما هنوز خیلی کوچک است. ریشه های کوتاهی دارد و هنوز گل نداده.
آن را میگذارد توی دست های من
و می‌گوید برای گل دادن گاهی باید چند سال صبر کرد.
هیچ کاکتوس قبل از دوسال گل نمیدهد اما همین آن را تبدیل به قیمتی ترین گل جهان می کند.
چندتا از گلدان های روضه مانده بود. یکی را دادم به رفیق عزیزی که کودک زیبایش برنامه زندگی اش را آنقدر تغییر داده که گاهی خسته میشود و غصه می خورد، یکی را دادم به عزیزی که بعد از جدایی از همسرش حالا دوباره قرار است برگردند و زندگی شان را از نو بسازند. یکیش را میخواهم بدهم به رفیقی که در ابتدای مسیر معلم شدن است، یکی را به دوستی که فرسنگ ها با خانواده اش در ارومیه فاصله دارد، یکی هم برای عزیزی که موجود کوچکی توی دلش در حال تبدیل شدن به انسان است... یکیش را هم گذاشته ام جلوی چشم خودم که مدام یادم بیاورد برای گرفتن نتیجه باید منتظر ماند، باید ذره ذره ریشه داد و خیلی زود و یکباره توقع گل و میوه نداشت.

کاکتوس های من تمام شدند، اما دوست داشتم آنقدر از آنها داشتم که توی خانه تمام بچه شیعه ها یکی از آنها بگذارم...
من در حوالی خودم رفیقی دارم که تخصصش جان بخشی به اشیا است...
خدا نصیب همه شما بکند!
Read more
و اکنون دو سال شد! دوسال پر از لطف و اعجاز و کرامت... دو سال پر از قصه های روضه! از وقتی که اجازه دادید ...
Media Removed
و اکنون دو سال شد! دوسال پر از لطف و اعجاز و کرامت... دو سال پر از قصه های روضه! از وقتی که اجازه دادید به شما پیوند بخوریم، به نام مقدس و وجود سراسر جود و جوادتان! از وقتی که خانه ما برای اولین بار بهشت شد! کاش این قصه تا ابد ادامه داشته باشد... #نشست_فرهنگی_مذهبی_روضه #روضه_امام_جواد_علیه_السلام ... و اکنون دو سال شد!
دوسال پر از لطف و اعجاز و کرامت...
دو سال پر از قصه های روضه!
از وقتی که اجازه دادید به شما پیوند بخوریم، به نام مقدس و وجود سراسر جود و جوادتان!
از وقتی که خانه ما برای اولین بار بهشت شد!
کاش این قصه تا ابد ادامه داشته باشد... #نشست_فرهنگی_مذهبی_روضه
#روضه_امام_جواد_علیه_السلام
#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود

پ.ن: با توجه به قطعی تلگرام گفتم یک وقت کسی از روضه فردا (۱۳دی) جا نمونه.
پ.ن: سروش دار هم شدیم. با این لینک:
http://sapp.ir/vaghtikhanemabeheshtmishavad
Read more
Loading...
Loading...
Loading...

Loading...