Maqze_khali Instagram Photos and Videos

maqze_khali @maqze_khali mentions
Followers: 11,052
Following: 1
Total Comments: 0
Total Likes: 0

. برقص تا برقصیم یک نفر در خانه‌اش رقصید، الغوث الامان این نظام از شش جهت پاشید، الغوث الامان پایه‌های ...
Media Removed
. برقص تا برقصیم یک نفر در خانه‌اش رقصید، الغوث الامان این نظام از شش جهت پاشید، الغوث الامان پایه‌های محکمش با یک قر باباکرم خم شد و بر روی هم غلطید، الغوث الامان تازه رقصش انفرادی بود، اگر اجماع بود آسمان و عرش می‌تنبید، الغوث الامان یک نفر شاخه گلی را توی خانه برد و بعد توی پستو نیمه شب ... .
برقص تا برقصیم

یک نفر در خانه‌اش رقصید، الغوث الامان
این نظام از شش جهت پاشید، الغوث الامان
پایه‌های محکمش با یک قر باباکرم
خم شد و بر روی هم غلطید، الغوث الامان
تازه رقصش انفرادی بود، اگر اجماع بود
آسمان و عرش می‌تنبید، الغوث الامان
یک نفر شاخه گلی را توی خانه برد و بعد
توی پستو نیمه شب بویید، الغوث الامان
گرچه او زیر پتو بویید، اما بوی گل
صبح فردا در محل پیچید، الغوث الامان
بوی گل افشا شد و مردم همه پر رو شدند
شهر راز عشق را فهمید، الغوث الامان
من خودم دیدم که بلبل مخفیانه با گلی
پشت پرچین عشق می‌ورزید، الغوث الامان
توی باغ روبروی خانه‌مان شب تا سحر
غنچه با گلبرگ می‌لاسید، الغوث الامان
مکتب ما حرمت شادی و منع خنده بود
ملتی بر ریش ما خندید، الغوث الامان
دختری در پیش چشم گشت ارشاد پلیس
با دوچرخه داشت می‌چرخید، الغوث الامان
موی او در دست باد افتاده بود از پشت سر
مومنی دید و دلش لرزید، الغوث الامان
یک زنی با ادکلن رد شد، نمی‌دانی چه شد!
شیخ بویید و تنش خارید، الغوث الامان
اوستاد صوت و لحن از دور عکس بچه دید
آسمان دور سرش چرخید، الغوث الامان
ناظمی در مدرسه با بچه‌ها خلوت نمود
چون منار اصفهان جنبید، الغوث الامان
روسری‌ها رفته روی چوب و پرچم گشته‌اند
شیخ گفتا گاومان زایید، الغوث الامان
هرچه ما گفتیم این چادر حجاب برتر است
هر که هرچه خواست می‌پوشید، الغوث الامان
بدتر از صد ناو جنگی، بدتر از صد موشک است
مانتوی کوتاه بی‌تردید، الغوث الامان
هی بگیر و هی ببند و هی ببند و هی بگیر
باز زور خلق می‌چربید، الغوث الامان
حکم قاضی هم دگر تاثیر چندانی نداشت
توی هاون آب می‌کوبید، الغوث الامان
باز سوژه دست هالو داده‌ایم و باز هم
او به ما و کار ما شاشید، الغوث الامان

محمد رضا عالی پیام _ هالو
Read more
. بیستون زخمی آه از ستمکشی که از یاد رفته باشد بر ملتی که زیر بیداد رفته باشد آن ظلم‌ها که رفته ...
Media Removed
. بیستون زخمی آه از ستمکشی که از یاد رفته باشد بر ملتی که زیر بیداد رفته باشد آن ظلم‌ها که رفته بر قوم‌های دیگر ده‌ها برابرش بر اکراد رفته باشد آن سرپناه  سستی که مهر بود نامش با صد امید شیرین بر باد رفته باشد شیرین کنار فرهاد شب خفت شاد و شادان فردا به زیر آوار ناشاد رفته باشد نوزاد مانده ... .
بیستون زخمی

آه از ستمکشی که از یاد رفته باشد
بر ملتی که زیر بیداد رفته باشد

آن ظلم‌ها که رفته بر قوم‌های دیگر
ده‌ها برابرش بر اکراد رفته باشد

آن سرپناه  سستی که مهر بود نامش
با صد امید شیرین بر باد رفته باشد

شیرین کنار فرهاد شب خفت شاد و شادان
فردا به زیر آوار ناشاد رفته باشد

نوزاد مانده باشد، بی «دالگ» عزیزش
«باوگ» ش نمرده باشد، اولاد رفته باشد

کوله بری که از تیر جان می‌برد سلامت
در زیر سقف خانه برباد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به زیر آوار فرهاد رفته باشد

دالگ = مادر
باوگ = پدر

محمدرضا عالی پیام _ هالو
Read more
. طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟ پوچ و بس تند چنان باد دمان همه تقصیر من است این و خودم می دانم که ...
Media Removed
. طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟ پوچ و بس تند چنان باد دمان همه تقصیر من است این و خودم می دانم که نکردم فکری، که تأمّل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی که چه سان می‌گذرد عمر گران؟ کودکی رفت به بازی، بفراغت، به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات همه گفتند: کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان که ... .
طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این

و خودم می دانم

که نکردم فکری،

که تأمّل ننمودم روزی،

ساعتی یا آنی

که چه سان می‌گذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی، بفراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند: کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟

نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادی دیدن؟

همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن؟

سر هر بام که شد خوابیدن؟

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت: زندگی چیست، چرا می آییم؟

بعد از چند صباح به چه سان باید رفت؟

به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز به من هیچ نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه که جوانست هنوز،

بگذارید جوانی بکند،

بهره از عمر بَرَد کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست،

بعد از این باز ورا عمری هست

یک نفر بانگ بر آورد که او از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد: که چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت،

بگذرد امروزش، همچنین فردایش

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟

ادامه در پست قبل
Read more
. ادامه پست بعد نه تفکّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمی، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی چه توانی که ...
Media Removed
. ادامه پست بعد نه تفکّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمی، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی چه توانی که زکف دادم مفت، من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت قدرت عهد شباب، می‌توانست مرا تا به خدا پیش بَرَد، لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات آن کسانی که نمی‌دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند، عمرشان ... .
ادامه پست بعد

نه تفکّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمی،

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه توانی که زکف دادم مفت،

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب، می‌توانست مرا تا به خدا پیش بَرَد،

لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات

آن کسانی که نمی‌دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودند،

عمرشان طی می‌گشت بیخود و بیهوده،

و مرا می‌گفتند که چو آن‌ها باشم،

که چو آنها دایم

فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم، فکر تأمین معاش،

فکر ثروت باشم، فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت

زندگی ثروت نیست،

زندگی داشتن همسر نیست،

زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست،

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می‌فهمم

حال می‌پندارم هدف از زیستن این است رفیق:

من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گُسَلَم

گام در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده

فارغ از شهوت و آز وحسد و کینه و بخل،

مملو از عشق و جوانمردی و زهد

در ره کشف حقایق کوشم،

شربت جرأت و امّید و شهامت نوشم،

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته‌ام بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله‌ی خویش،

ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم.

من شدم خلق که مثمر باشم، نه چنین زائد و بی جوش و خروش،

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می‌فهمم

کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت:

کودکی بی حاصل، نوجوانی باطل، وقت پیری غافل

به زبانی دیگر:

کودکی در غفلت، نوجوانی شهوت، در کهولت حسرت

نسرین صاحب
Read more
. دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد بابا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد کارون زچشمه خشکید، البرز ...
Media Removed
. دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد بابا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد کارون زچشمه خشکید، البرز لب فروبست حتی دل دماوند آتشفشان ندارد دیو سیاه دربند آسان رهیدو بگریخت رستم دراین هیاهو گرز گران ندارد روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد برنام پارس دریا نامی ... .
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره‌ای در هفت آسمان ندارد

کارون زچشمه خشکید، البرز لب فروبست
حتی دل دماوند آتشفشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهیدو بگریخت
رستم دراین هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

برنام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیرو کمان ندارد

دریای مازنی‌ها برکام دیگران شد
نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری دزدان سرزمینت
بربیستون نویسند دارا جهان ندارد

آئیم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه سود اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه‌ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

سیمین بهبهانی
Read more
mojteba hajiani: . از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست انگار که این قوم غضب هموطنم نیست اینجا قلم ...
Media Removed
mojteba hajiani: . از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست انگار که این قوم غضب هموطنم نیست اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند پا از قدم مردم این شهر گرفتند رای و نفس و حق همه با قهر گرفتند شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند با دست ... mojteba hajiani:
.
از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست
انگار که این قوم غضب هموطنم نیست

اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند
با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند

پا از قدم مردم این شهر گرفتند
رای و نفس و حق همه با قهر گرفتند

شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند
با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند

با دست تبر سینه‌ی این باغ دریدند
مرغان امید از سر هر شاخه پریدند

بردند از این خاک مصیبت زده نعمت
این خاک کهن بوم سراسر غم و محنت

از هیبت تاریخیش آوار به جا ماند
یک باغ پر از آفت و بیمار به جا ماند

از طایفه‌ی رستم و سهراب و سیاوش
هی هات که صد مرد عزادار به جا ماند

از مملکت فلسفه و شعر و شریعت
جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند

دادیم شعار وطنی و نشنیدند
آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند

دیروز تفنگی به هر آیینه سپردند
صدها گل نشکفته سر حادثه بردند

خمپاره و خون بود و شب و درد مداوم
با لاله و یاس و صنم و سرو مقاوم

آن دسته که ماندند از آن غافله‌ها دور
فرداش از این معرکه بردند غنایم

امروز تفنگ پدری را درِ خانه
بر سینه‌ی فرزند گرفتند نشانه

از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر
تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر

فرسود هوای وطن از بوی خیانت
از زهر دریغ و طمع و زور و اهانت

این قوم نکردند به ناموس برادر
امروز نگاهی که به چشمان امانت

غافل که تبر خانه‌ای جز بیشه ندارد
از جنس درخت است ولی ریشه ندارد

هرچند که باغ از غم پاییز تکیده
از خون جوانان وطن لاله دمیده

صد گل به چمن در قدم باد بهاران
میروید و صد بوسه دهد بر لب باران

ققنوس به پا خیزد و با جان هزاره
پر میکشد از این قفس خون و شراره

با برف زمین آب شود ظلم و قساوت
فرداش ببینند که سبز است دوباره

هیلا صدیقی
Read more
. یک مشت گدای عرب از راه رسیدند در میهن پر رونق ما خانه گزیدند با روضه و با روزه در این باغ پر از گل چون ...
Media Removed
. یک مشت گدای عرب از راه رسیدند در میهن پر رونق ما خانه گزیدند با روضه و با روزه در این باغ پر از گل چون گاو دویدند و چریدند و خزیدند با چوب و چماق و قمه و دشنه و چاقو سرها بشکستند و شکم‌ها بدریدند گفتند که این منطق؛ اسلام عزیز است اینان که سیه کار تر از شمر و یزیدند بستند ز نفرت در دانشکده‌ها را استاد ... .
یک مشت گدای عرب از راه رسیدند
در میهن پر رونق ما خانه گزیدند

با روضه و با روزه در این باغ پر از گل
چون گاو دویدند و چریدند و خزیدند

با چوب و چماق و قمه و دشنه و چاقو
سرها بشکستند و شکم‌ها بدریدند

گفتند که این منطق؛ اسلام عزیز است
اینان که سیه کار تر از شمر و یزیدند

بستند ز نفرت در دانشکده‌ها را
استاد و مبارز همه در بند کشیدند

آنگاه به صحن چمن دانش و فرهنگ
هر جمعه چنان گلّه‌ی بزغاله چریدند

با چرک و شپش لشگر جرّار گدایان
از سامره و کوفه و بیروت رسیدند

روزیکه جوانان وطن در صف پیکار
لبخند زنان ذائقه‌ی مرگ چشیدند

امروز سرافراشته در عین وقاحت
این مرده خوران مدعی خون شهیدند

اینک همه با غارت این مردم بدبخت
گویی شرف گمشده را باز خریدند

با زور و ریا کاری و دزدی و تقلب
بر قامت دین جامه‌ی تزویر بریدند

موسیقی‌شان شیون مرگ است و گدایی
این کوردلان دشمن شادی و امیدند

کوته نظران قاصد دوران توحّش
بر سقف جهان تار خرافات تنیدند

جز مفت خوری مرده خوری نوحه سرایی
مردم هنر دیگری از شیخ ندیدند

اکنون که سفیهان همه در مسند جاهند
اکنون که فقیهان همه چرمنگ و پلیدند

در میهن ما منطق اسلام چماق است
دزدان همگی پیرو این دین مبین‌اند

هادی خرسندی
Read more
. شکر ایزد فن آوری داریم صنعت ذره پروری داریم از کرامات تیم ملی‌مان افتخارات کشوری داریم با ...
Media Removed
. شکر ایزد فن آوری داریم صنعت ذره پروری داریم از کرامات تیم ملی‌مان افتخارات کشوری داریم با "نود" حال می‌کنیم فقط بس که ایراد داوری داریم وزنه برداری است ورزش ما چون فقط نان بربری داریم می‌توانیم صادرات کنیم بس که جوک‌های آذری داریم برف و باران نیامده به درک ما که باران کوثری داریم! گشت ... .
شکر ایزد فن آوری داریم
صنعت ذره پروری داریم

از کرامات تیم ملی‌مان
افتخارات کشوری داریم

با "نود" حال می‌کنیم فقط
بس که ایراد داوری داریم

وزنه برداری است ورزش ما
چون فقط نان بربری داریم

می‌توانیم صادرات کنیم
بس که جوک‌های آذری داریم

برف و باران نیامده به درک
ما که باران کوثری داریم!

گشت ارشاد اگر افاقه نکرد
صد و ده تا کلانتری داریم

خواهران از چه زود می‌رنجید
ما که قصد برادری داریم

ما برای ثبات اصل حجاب
خط تولید روسری داریم

چاقی اصلا اهمیت دارد
ما که ژل‌های لاغری داریم؟

ما در ایام سال هفده بار
آزمون سراسری داریم

این طرف روزنامه‌های زیاد
آن طرف دادگستری داریم

جای شعر درست و درمان هم
تا بخواهی دری وری داریم!

چند تا شعبه بانک و دانشگاه
بین مریخ و مشتری داریم

به حقوق بشر نیازی هست
ما که اصل برابری داریم؟

حرف‌هامان طلاست سی سال است
قصد احداث زرگری داریم

اجنبی هیچکاک اگر دارد
ما جواد شمقدری داریم

خنده اصلا به ما نیامده است
بس که مداح و منبری داریم

تا بدانند با بهانه‌ی طنز
از همه قصد دلبری داریم

هم کمال تشکر از دولت
هم وزیر ترابری داریم!

سعید بیابانکی
Read more
. قدرتِ فن بیان را از کجا آورده‌ای؟ این درازی زبان را از کجا آورده‌ای؟ دیده شد در خانه‌ات مرغ و پنیر ...
Media Removed
. قدرتِ فن بیان را از کجا آورده‌ای؟ این درازی زبان را از کجا آورده‌ای؟ دیده شد در خانه‌ات مرغ و پنیر و تخم مرغ قوتِ از ما بهتران را از کجا آورده‌ای؟ با کلیدت باز کردی این دکان را، عیب نیست ساز و برگ این دکان را از کجا آورده‌ای؟ یک سبد کالای مفتی را گرفتی! نوش جان پس بگو آن قرص نان را از کجا آورده‌ای؟ زیر ... .
قدرتِ فن بیان را از کجا آورده‌ای؟
این درازی زبان را از کجا آورده‌ای؟

دیده شد در خانه‌ات مرغ و پنیر و تخم مرغ
قوتِ از ما بهتران را از کجا آورده‌ای؟

با کلیدت باز کردی این دکان را، عیب نیست
ساز و برگ این دکان را از کجا آورده‌ای؟

یک سبد کالای مفتی را گرفتی! نوش جان
پس بگو آن قرص نان را از کجا آورده‌ای؟

زیر بـارِ زندگـانی شد کمانی قامـتت
چشم ما روشن، کمان را از کجا آورده‌ای؟

این که مردی تا بدین حد می‌شود خم جالب است
نرمیِ این استخوان را از کجا آورده‌ای؟

دست و پا و کله را دایم بلرزانی، کلک
شدت لرز و تکان را از کجا آورده‌ای؟

قلکِ فرزندِ خود را بشکنی در نیمه شب
نقشه‌ی گنج نهان را از کجا آورده‌ای؟

آن یکی میلیاردها از جیب ملت خورد و رفت
تو بگو این یک قران را از کجا آورده‌ای؟

در چنین وضعی شنیدم باز هم عاشق شدی؟
دلبرِ ابرو کمان را از کجا آورده‌ای؟

بـا وجودِ سـن بالا رفته‌ای “آنتـالـیا”
این همه تاب و توان را از کـجا آورده‌ای؟

بنده لنگِ پولِ اصلاح سرم هستم، شما
خرج اجلاسِ سران را از کجا آورده‌ای؟

معنیِ خر را نفهمیدی برادر جان، ولی
این خرِ جفتک پران را از کجا آورده‌ای؟

عکس تان را در جراید دیده‌ام، اما بگو
آن نگاهِ مهربان را از کجا آورده‌ای؟

لو بِده! مسوولِ پخشِ مرغ در شب‌های عید
سینه‌ها را هیچ، ران را از کجا آورده‌ای؟

تازگی‌ها شعر طنز و هزل را هم گفته‌ای
راستی طبع روان را از کجا آورده‌ای؟

راشد انصاری
Read more
. رفیقان معذرت؛ شعرم خراب است درونش واژه‌های ناصواب است! تو اوّل پوزشِ من کُن اجابت بخوان تا خود ...
Media Removed
. رفیقان معذرت؛ شعرم خراب است درونش واژه‌های ناصواب است! تو اوّل پوزشِ من کُن اجابت بخوان تا خود بدانی از چه بابت به بُقعه رفت روزی پیرمردی به سینه بود او را آهِ سردی به جانش بود دردی سَخت و جانکاه که ادرارش روان می‌گشت ناگاه! به کُنجی، گشت مشغولِ مُناجات زِ سلطانِ حرَم، می‌جُست آیات به ... .
رفیقان معذرت؛ شعرم خراب است
درونش واژه‌های ناصواب است!
تو اوّل پوزشِ من کُن اجابت
بخوان تا خود بدانی از چه بابت
به بُقعه رفت روزی پیرمردی
به سینه بود او را آهِ سردی
به جانش بود دردی سَخت و جانکاه
که ادرارش روان می‌گشت ناگاه!
به کُنجی، گشت مشغولِ مُناجات
زِ سلطانِ حرَم، می‌جُست آیات
به پای حضرتش می‌کرد زاری
که بر"حاجت" ندارد اختیاری!
زِ سوزِ دل، طلَب می‌کرد از دوست
که درمانش کند، دردی که در اوست
میانِ ناله و "اَمَّن یُجیبَش"
بر او شد چیره آن حالِ عجیبش!
عنانِ رفعِ حاجت از کف افتاد!
نبودش چاره‌ای؛ ای داد و بیداد
دوباره معذرت! من را ببخشید
که او طاقت نیاورد و بشاشید!
بسانِ آب باران در در و دشت
روان از پاچه‌یِ شلوارِ او گشت!
چو زوّارِ دگر، این صحنه دیدند
بسانِ گرگ بر رویش پریدند!
به بیرونِ حَرَم تا می‌بَرندَش
به پا و دست؛ بر سر می‌زنندَش
چُنان از یورشِ آنان بترسید
که مرگش پیشِ چشمِ خود، عیان دید!
زِ بیمِ جانِ خود؛ اندیشه‌ای کرد
کمک باید بگیرد از همان درد!
زِ هوشِ ذاتی و اوجِ زرنگی
خروش آورد: ای مردم دِرنگی
مرا دردِ عجیبی در بدن بود
که دارویی به دردم چاره ننمود!
نفَس از جانِ من رفت و بیامد
ولی ده روز ادرارم نیامد!
نهادم تا به صحنِ بُقعه پایم
به یُمنِ حضرتش حاجت روایم!
شدم آسوده و ادرارم آمد!
بدونِ درد تا ده بارم آمد!
به پا گردید از حرفش هیاهو!
که از آقا گرفته حاجتش او!
دوباره بر سر و رویش پریدند
به ادرارش همه دستی کشیدند!
بیا تا گویَمَت من ساده و رُک
که ادرارش بشد عینِ تَبرُّک!
رسانم تا مُرادم از جهالت
شدم خیسِ عَرق، من از خجالت!

مازیار نظری
Read more
. رها کن هموطن حج را رها کن دلت را خانه‌ی پاکِ خدا کن رها کن این همه جهل و خمودی حمایت کم کن از شیخ سعودی خدا ...
Media Removed
. رها کن هموطن حج را رها کن دلت را خانه‌ی پاکِ خدا کن رها کن این همه جهل و خمودی حمایت کم کن از شیخ سعودی خدا در کعبه‌ی تازی نباشد « خداخواهی»، «خدابازی» نباشد دلت را پاک کن تا حق ببینی وجودت را به حق ملحق ببینی شعار « عزتت» را شیخ خورده؟ تورا تا قصر جهل خویش برده؟ تمام مملکت « یارانه گیر» ... .
رها کن هموطن حج را رها کن
دلت را خانه‌ی پاکِ خدا کن

رها کن این همه جهل و خمودی
حمایت کم کن از شیخ سعودی

خدا در کعبه‌ی تازی نباشد
« خداخواهی»، «خدابازی» نباشد

دلت را پاک کن تا حق ببینی
وجودت را به حق ملحق ببینی

شعار « عزتت» را شیخ خورده؟
تورا تا قصر جهل خویش برده؟

تمام مملکت « یارانه گیر» است
به چنگ فقر و ناداری اسیر است

دلار تو عرب را می‌نوازد
که تا ناموس فرزندت بتازد

تو گر انسانی و ایران تباری
نباید سوی حج، گامی گذاری

خدا زندانی شیخ عرب نیست
خدا محدود اشتر با رطب نیست

تو ایرانی تباری پای بر من
سرِ عزّت نداری؟ وای بر من

چه می‌شد گر فقیه راستینی
برآرد دست دل را زآستینی

کند تحریم، حج را با شجاعت
دمد در جان ما روح مناعت

رهاکن هموطن حج را رها کن
دلت را خانه‌ی پاک خدا کن

مصطفی بادکوبه‌ای
Read more
. ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست در داستان، گلعنبر نُه بار ...
Media Removed
. ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست در داستان، گلعنبر نُه بار بچّه زایید نُه تا همه پسر شد، گفتند این سیاسی ست دل می‌خورند و قلوه خوبان شهر با هم تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست یارو ... .
ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست
بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست

در داستان، گلعنبر نُه بار بچّه زایید
نُه تا همه پسر شد، گفتند این سیاسی ست

دل می‌خورند و قلوه خوبان شهر با هم
تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد
لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش
تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند
یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست
بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است
گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست
کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد
شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد
دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست

عطّار نسخه‌ای بست گفتند شبهه ناک است
خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست
آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست

علیرضا قزوه
Read more
. آدمی که کار دارد، کار می‌خواهد چه کار؟ خانه‌ی بی بام و در،  ديوار می‌خواهد چه کار؟ شاعری که شعر ...
Media Removed
. آدمی که کار دارد، کار می‌خواهد چه کار؟ خانه‌ی بی بام و در،  ديوار می‌خواهد چه کار؟ شاعری که شعر نو می‌گويد و شعر سپيد، مثنوی يا مخزن الاسرار می‌خواهد چه کار؟ کاغذ او کاغذ سیگار باشد، بهتر است شاعر اصلاً کاغذِ آچار می‌خواهد چه کار؟ هم سفيد و هم خز است و هم مُد امروز نيست مانده‌ام اين ريش ... .
آدمی که کار دارد، کار می‌خواهد چه کار؟
خانه‌ی بی بام و در،  ديوار می‌خواهد چه کار؟

شاعری که شعر نو می‌گويد و شعر سپيد،
مثنوی يا مخزن الاسرار می‌خواهد چه کار؟

کاغذ او کاغذ سیگار باشد، بهتر است
شاعر اصلاً کاغذِ آچار می‌خواهد چه کار؟

هم سفيد و هم خز است و هم مُد امروز نيست
مانده‌ام اين ريش را «ستّار» می‌خواهد چه کار؟

آن صدای مخملی، بی ساز خيلی بهتر است
من نمی‌فهمم «حسن» گيتار می‌خواهد چه کار؟

حضرت مجنون فقط ليلی به دردش می‌خورد
در بيابان‌ها، کش شلوار می‌خواهد چه کار؟

سرزمين بی حساب و بی کتاب از هر نظر
در شگفتم مرکز آمار می‌خواهد چه کار؟

اصفهان خشک و بی آب و علف، در حيرتم
زنده رودش مرغ ماهی خوار می‌خواهد چه کار؟

با دو لنز سبز، وقتی چشم رنگی می‌شود،
سينمای مملکت «گلزار» می‌خواهد چه کار؟

کارگردانی که سيمرغ بلورين برده است
من نمی‌دانم دگر اُسکار می‌خواهد چه کار؟

شاعری که بيت بيتِ شعرهايش آبکی‌ست
جمله‌ی «تکرار کن، تکرار» می‌خواهد چه کار؟

شوفری که با «يساری» روز و شب سر کرده است
پشت خاور، سی دی «عصّار» می‌خواهد چه کار؟

هشت تا گُل خورده اين دروازه بان تيره بخت
من نمی‌فهمم دگر اخطار می‌خواهد چه کار؟

کار بسيار است و بی کاری کم و فرصت زياد
واقعا کشور وزير کار می‌خواهد چکار؟

سعید بیابانکی
Read more