Marryamshabani Instagram Photos and Videos

marryamshabani مریم شبانی Maryam Shabani @marryamshabani mentions
Followers: 30,736
Following: 448
Total Comments: 0
Total Likes: 0

*** پشتِ این پنجره‌ها دل می‌گیره غم و غصه‌ی دلو تو میدونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره ...
Media Removed
*** پشتِ این پنجره‌ها دل می‌گیره غم و غصه‌ی دلو تو میدونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی... حالا نه به این شدت و غلظتِ عباراتِ شعر، اما خب حس عکس یه‌جورایی فریدون فروغی طوره دلتون ولی شاد ***
پشتِ این پنجره‌ها دل می‌گیره
غم و غصه‌ی دلو تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی...
حالا نه به این شدت و غلظتِ عباراتِ شعر، اما خب حس عکس یه‌جورایی فریدون فروغی طوره🙈 دلتون ولی شاد😍
*** من صابر اَبَر را زیاد نمی‌شناسم؛ یعنی یکبار هم ندیدمش. از بدِ حادثه اهل فیلم و سینما هم نیستم تا ...
Media Removed
*** من صابر اَبَر را زیاد نمی‌شناسم؛ یعنی یکبار هم ندیدمش. از بدِ حادثه اهل فیلم و سینما هم نیستم تا بگویم که دوستش داشتم یا دوستش نداشتم. می‌خواهم بگویم نگاهم به او همیشه خنثی بوده پس قرارم جانبداری از او نیست. اما می‌خواهم جانبِ کار تازه‌اش را بگیرم. می‌خواهم بپرسم چند نفر از لشگرِ انبوه غرزنانِ ... ***
من صابر اَبَر را زیاد نمی‌شناسم؛ یعنی یکبار هم ندیدمش. از بدِ حادثه اهل فیلم و سینما هم نیستم تا بگویم که دوستش داشتم یا دوستش نداشتم. می‌خواهم بگویم نگاهم به او همیشه خنثی بوده پس قرارم جانبداری از او نیست. اما می‌خواهم جانبِ کار تازه‌اش را بگیرم. می‌خواهم بپرسم چند نفر از لشگرِ انبوه غرزنانِ همیشه‌ی فضای مجازی بلد بودند کاری که صابر اَبَر کرده را بکنند؟ هیچ نفرشان!
خانم‌ها و آقایانِ غُرزنِ ایرادگیر! کاری که صابر اَبَر کرده یک منبعِ مهم تاریخ اجتماعی ماست. این کار قرار است بماند برای نسل‌های بعد. این کتاب (تا هفت خانه آنورتر) چه اَبَر به آن فکر کرده بوده یا نه، یک منبع است برای مطالعات زندگیِ روزمره‌ی ما. قبول کنید که نشستن پایِ سفره‌ی غذا و سفر‌ه‌ی دلِ صد مادربزرگِ ایرانی و روایت آن کار بزرگی است. قیمت ندارد این کار. اصلا هنرِ اندیشیدن قیمت ندارد که شما غرزنانِ همیشه در صحنه حاضر، حالا شروع کرده‌اید به کوبیدنِ اَبَر که دارد گرانفروشی می‌کند. کدام گرانفروشی؟ از قیمتِ کاغذ گلاسه و چاپ خبر دارید؟ اصلا شما خودتان آستین بالا بزنید، فکر کنید، اثر ماندگار خلق کنید و بعد رایگان بدهید به خلقِ خدا. شما اگر توانِ فکر و عمل دارید ثواب کنید اما کارِ دیگری را بی‌ارج نکنید
پ.ن: همه‌ی ناب بودن کتاب «تا هفت خانه آنورتر» یک طرف، نامگذاری‌اش هم یک طرفِ دیگر. عطرِ نابِ آشپزخانه‌ی مادربزرگ را با خودش دارد این نام
Read more
*** اصلن یکی از جذابیت‌های گردشگریِ تهران اینه که توی پیاده‌رو یهو جنگل سبز میشه و می‌تونید برید ...
Media Removed
*** اصلن یکی از جذابیت‌های گردشگریِ تهران اینه که توی پیاده‌رو یهو جنگل سبز میشه و می‌تونید برید توش عکس بگیرید🤞 جنگل کجاست؟ خوش‌خنده باشین خودش رو بهتون نشون میده ***
اصلن یکی از جذابیت‌های گردشگریِ تهران اینه که توی پیاده‌رو یهو جنگل سبز میشه و می‌تونید برید توش عکس بگیرید🤞
جنگل کجاست؟ خوش‌خنده باشین خودش رو بهتون نشون میده
*** اینکه خیلی‌ها باشن که از من خوششون نیاد رو کاملا درک می‌کنم، طبیعیه. منم آدمایی رو دوست ندارم، ...
Media Removed
*** اینکه خیلی‌ها باشن که از من خوششون نیاد رو کاملا درک می‌کنم، طبیعیه. منم آدمایی رو دوست ندارم، منم از بعضی معاشرت‌ها گریزانم. اما یه چیزی رو این وسط نمی‌فهمم. هنوز نتونستم بفهمم که چرا برای دوست نداشتنِ من دلیل میارن که «صفحه‌ی اینستاگرامش فقط آشپزی‌ست و غذا». نمی‌فهمم که چرا می‌نویسن «طرف ... ***
اینکه خیلی‌ها باشن که از من خوششون نیاد رو کاملا درک می‌کنم، طبیعیه. منم آدمایی رو دوست ندارم، منم از بعضی معاشرت‌ها گریزانم. اما یه چیزی رو این وسط نمی‌فهمم. هنوز نتونستم بفهمم که چرا برای دوست نداشتنِ من دلیل میارن که «صفحه‌ی اینستاگرامش فقط آشپزی‌ست و غذا». نمی‌فهمم که چرا می‌نویسن «طرف اونقدر چیپه که باید بره توی خونه بشینه و آشپزی کنه»! چشام گِرد میشه و با خودم فکر می‌کنم این عزیزان غذا نمی‌خورن؟ رستوران نمیرن توی زندگی‌شون؟ همینقدر از درکِ هنرِ زندگی کردن دورن که آشپزی رو دونِ شأن می‌دونن؟ به قشنگی و سادگیِ این عکس قسم که من با آشپزی کردن به خودم توانِ زندگی کردن میدم. آشپزخونه کلینیکِ تراپی‌ منه. از غوغایِ جهان با یکساعت رقصِ ترکیبِ رنگ‌ها و طعم‌ها فارغ میشم. اصلا وقتی می‌بینم مهمونای خونه‌م به عشقِ خوردنِ دستپختِ من میان بال درمیارم. پس اینم شعارِ بعد از اینِ من: هوا را از من بگیر، آشپزی کردن را نه!
ایشون هم خوراکِ سریع‌السیرِ کوفته‌قلقلی است
Read more
*** یه‌وقتایی هم خوبه به خودمون جایزه بدیم! و چی بهتر از یه ظرف بزرگِ سالاد که قبل از طعمش، رنگش هوش ...
Media Removed
*** یه‌وقتایی هم خوبه به خودمون جایزه بدیم! و چی بهتر از یه ظرف بزرگِ سالاد که قبل از طعمش، رنگش هوش از سر ببره🏻‍♀️ ***
یه‌وقتایی هم خوبه به خودمون جایزه بدیم! و چی بهتر از یه ظرف بزرگِ سالاد که قبل از طعمش، رنگش هوش از سر ببره🙋🏻‍♀️
*** هنوز، تاکید می‌کنم که «هنوز» اگر توی دفتر مجله مهمون داشته باشیم میشه چهار-پنج تا (نه فکر کنید ...
Media Removed
*** هنوز، تاکید می‌کنم که «هنوز» اگر توی دفتر مجله مهمون داشته باشیم میشه چهار-پنج تا (نه فکر کنید یه جعبه‌ی یک کیلویی ها) شیرینی بخریم🤭 حالا اینکه تا چه زمانی می‌تونیم مجله رو منتشر کنیم که خودش یه مسئله‌ی دیگه است و دغدغه‌ی این روزای ما تا کی؟ والا نمی‌دونم. مارِ بی‌سروسامانیِ اقتصادی با سرعتِ ... ***
هنوز، تاکید می‌کنم که «هنوز» اگر توی دفتر مجله مهمون داشته باشیم میشه چهار-پنج تا (نه فکر کنید یه جعبه‌ی یک کیلویی ها) شیرینی بخریم🤭 حالا اینکه تا چه زمانی می‌تونیم مجله رو منتشر کنیم که خودش یه مسئله‌ی دیگه است و دغدغه‌ی این روزای ما
تا کی؟ والا نمی‌دونم. مارِ بی‌سروسامانیِ اقتصادی با سرعتِ عجیبی داره از پله بالا میره.
فعلا برای چند دقیقه بفرمایید به صرفِ لبخند و شیرینی😍
Read more
*** صبح، جدا شده بودم از هیاهویِ شهر و صدای محسن چاووشی توی سرم پیچیده بود که می‌خواند: تو حکم واجب‌الاجرایی و ...
Media Removed
*** صبح، جدا شده بودم از هیاهویِ شهر و صدای محسن چاووشی توی سرم پیچیده بود که می‌خواند: تو حکم واجب‌الاجرایی و عشق جوخه‌ی اعدام است به دستِ آه بسوزانم... @mohsenchavoshi راستش همین چند سال قبل بود، آن روزها که فیس‌بوک بروبیایی داشت و من هم آنجا برای خودم خانه‌ای داشتم پربازدید، یک آخرِ شبی ... ***
صبح، جدا شده بودم از هیاهویِ شهر و صدای محسن چاووشی توی سرم پیچیده بود که می‌خواند:
تو حکم واجب‌الاجرایی
و عشق جوخه‌ی اعدام است
به دستِ آه بسوزانم...
@mohsenchavoshi
راستش همین چند سال قبل بود، آن روزها که فیس‌بوک بروبیایی داشت و من هم آنجا برای خودم خانه‌ای داشتم پربازدید، یک آخرِ شبی دربارۀ صدای محسن چاووشی متن تندی توی فیس‌بوک نوشتم و خوابیدم. اولِ صبح هم قرارِ گفت‌وگویی داشتم. ظهر که خسته آمدم دفتر مجله، بچه‌ها گفتند چه نشسته‌ای که صفحه‌ی فیس‌بوک‌ات پر از ناسزاست! بعد هم یکی از آن جمع درآمد و گفت: آخر آدمِ حسابی کسی با چاووشی هم درمی‌افتد؟ گفتم دوستش ندارم. گفت نداری که نداری چرا جار می‌زنی. خلاصه که آن روز یک کتکِ مفصلِ مجازی از دوست‌داران آقا چاووشی خوردم و درسِ عبرتی گرفتم و گذشت. گذشت تا رسید به این روزها که دیگر محسن چاووشی گوش می‌دهم. که صدایش را دوست دارم. که شخصیتش را، همین‌قدری که نشان‌مان داده، دوست دارم. که وقتِ شنیدنش لامکان می‌شوم.
تغییر کرده‌ام دیگر. قرار نبود که تا ابد بنشینم سرِ کوچه و سنگ پرت کنم به یکی. بازهم لابد تغییر می‌کنم. دارم یاد می‌گیرم که سخت نگیرم، دل بدهم و تغییرهایم را بغل کنم. دارم یاد می‌گیرم که با خودم آشتی باشم که پیش‌نیازِ هر دوستی و آشتی دیگری است
📸 @omid.iranmehr
Read more
*** صدای محسن نامجو توی ضبطِ ماشین بود که می‌خواند: بیا تا گندمِ یک خوشه باشیم... بقیه‌ی ترانه ...
Media Removed
*** صدای محسن نامجو توی ضبطِ ماشین بود که می‌خواند: بیا تا گندمِ یک خوشه باشیم... بقیه‌ی ترانه را رها کردم. گوش نکردم و فرو رفتم در خود. فکر کردم به ترکیبِ «گندمِ یک خوشه» شدن. دنبالِ معادلش گشتم در دایره‌المعارفِ ناقصِ ذهنم. «همدلی»؟ نه معادل قشنگی نیست. به‌گمانم «گندمِ یک خوشه» شدن یعنی «ما» ... ***
صدای محسن نامجو توی ضبطِ ماشین بود که می‌خواند:
بیا تا گندمِ یک خوشه باشیم...
بقیه‌ی ترانه را رها کردم. گوش نکردم و فرو رفتم در خود. فکر کردم به ترکیبِ «گندمِ یک خوشه» شدن. دنبالِ معادلش گشتم در دایره‌المعارفِ ناقصِ ذهنم. «همدلی»؟ نه معادل قشنگی نیست. به‌گمانم «گندمِ یک خوشه» شدن یعنی «ما» بودن. نه؟ ردی از عاشقی درون خود دارد، نشانی از فراموشیِ من.
ربطِ عکس به متن؟ لابد برای «گندمِ یک خوشه» شدن باید تمرین کرد، عرق ریخت و گاهی هم زمین خورد...
Read more
*** همه چیز از روزی شروع شد که خسته و بی‌حوصله از کارِ زیاد، پوشۀ قرمز را دست گرفتم و شروع کردم به خواندن. ...
Media Removed
*** همه چیز از روزی شروع شد که خسته و بی‌حوصله از کارِ زیاد، پوشۀ قرمز را دست گرفتم و شروع کردم به خواندن. یک آن، زمان را گم کردم، مکان را هم. پشتِ میزِ کارم توی دفتر مجله نشسته بودم و گریه می‌کردم. می‌خواندم و گریه می‌کردم. و آنقدر خواندم و گریه کردم که تمام شد؛ همۀ 230 صفحۀ پوشۀ قرمز را خواندم، پوشه را ... ***
همه چیز از روزی شروع شد که خسته و بی‌حوصله از کارِ زیاد، پوشۀ قرمز را دست گرفتم و شروع کردم به خواندن. یک آن، زمان را گم کردم، مکان را هم. پشتِ میزِ کارم توی دفتر مجله نشسته بودم و گریه می‌کردم. می‌خواندم و گریه می‌کردم. و آنقدر خواندم و گریه کردم که تمام شد؛ همۀ 230 صفحۀ پوشۀ قرمز را خواندم، پوشه را کنار گذاشتم، یک دلِ سیر گریه کردم و بعد برای مرضیه نوشتم: تمام شد! یک نفس خواندم و گریه کردم برای مادرت، و برای تو و برای بزرگیِ برادرهایت... این پوشۀ قرمز سرگذشتِ زندگی مرضیه است؛ یکی از ما آدم‌ها. یکی که هر روز توی خیابان شانه‌به‌شانه‌اش می‌شویم یا توی اتوبوس و مترو کنارش می‌نشینیم بی‌آنکه نگاهی به هم بکنیم و دریغ از لبخندی برای هم حتی.
پوشۀ قرمز سه هفتۀ تمام جلوی چشمم بود، روی میز کارم. مرضیه خواسته بود که بخوانم. (همین‌جا توی اینستاگرام برایم دایرکت زد و گفتم نوشته‌ات را بیار. آن لحظه که برایش می‌نوشتم بیار تا بخوانم، فکرش را هم نمی‌کردم که اسیرِ این نوشته شوم.) در این فاصله هرکسی را که دیدم، بی‌ربط یا با‌ربط، از داستانِ زندگی مرضیه برایش گفتم؛ از رنج و حزنِ سال‌های سالِ مادر مرضیه که نه دردِ جسم، که دردِ بی‌فرهنگی امانش را برید. امروز که مرضیه برای بردنِ پوشۀ قرمز آمد، دعوتش کردم به استکانی چای و چند دقیقه‌ای گپ. حرف زدیم. بیشتر مرضیه حرف زد؛ پر از حرف است این دختر، پر از حرف‌ و پر از روایتِ صبوری.
حالا که مرضیه پوشۀ قرمز را برده انگار چیزی از من کم شده، انگار گم‌شده‌ای دارم. رویِ میزم جایِ پوشۀ قرمز خالی است؛ راستش دلم می‌خواهد با همۀ توان و امکانم کمک کنم که پوشۀ قرمزِ مرضیه تبدیل به کتاب شود و بماند.
Read more
*** محمد معتمدی دو شب در پارک آب و آتش خواند و ارکستر هم همراهش نواخت. اتفاقی هم نیفتاد. البته یک اتفاق افتاد: زن و مرد و پیر و جوان کنار هم جمع شدند، دست زدند، شاد شدند، خندیدند و شادیِ جمعیِ شهروندی را تجربه کردند. ببینید آقایان و‌ خانم‌های نگران! ببینید که ساز و آواز ترس ندارد. ببینید که می‌شود ... ***
محمد معتمدی دو شب در پارک آب و آتش خواند و ارکستر هم همراهش نواخت. اتفاقی هم نیفتاد. البته یک اتفاق افتاد: زن و مرد و پیر و جوان کنار هم جمع شدند، دست زدند، شاد شدند، خندیدند و شادیِ جمعیِ شهروندی را تجربه کردند.
ببینید آقایان و‌ خانم‌های نگران! ببینید که ساز و آواز ترس ندارد. ببینید که می‌شود شهروندان را به جای هُل دادن به خلوتِ خود، زیر سقفِ آسمانِ شب نشاند و آب از آب هم تکان نخورد. ببینید که هزینه‌ی شاد کردن شهروندان، چقدر کمتر از هزینه‌ی ارشاد کردن آنهاست. ببینید و چند صباحی دست از آزارِ مردم بردارید.
آقای معتمدی نفس‌ات گرم😍 @mohammadmotamedi
فیلم را امید برایم گرفته، از قطعه‌ی «کویر» که من با صدای معتمدی دوستش دارم @omid.iranmehr
Read more
*** کباب تابه‌ای یا کباب دیگی یا اصلا همین مخلوط سرخ شده‌ی گوشتِ چرخ‌کرده و رنده‌ی پیاز، برای من نمادِ ...
Media Removed
*** کباب تابه‌ای یا کباب دیگی یا اصلا همین مخلوط سرخ شده‌ی گوشتِ چرخ‌کرده و رنده‌ی پیاز، برای من نمادِ بی‌حوصلگی است. یعنی که قرار نیست غرق شوم در عطر و رنگ و طعمِ غذا، قرار نیست توی آشپزخانه بمانم، فقط قرار است پرشتاب و باعجله غذایی درست کنم برای سیر شدن. اما هربار که این ترکیبِ آماده شده لابلایِ ... ***
کباب تابه‌ای یا کباب دیگی یا اصلا همین مخلوط سرخ شده‌ی گوشتِ چرخ‌کرده و رنده‌ی پیاز، برای من نمادِ بی‌حوصلگی است. یعنی که قرار نیست غرق شوم در عطر و رنگ و طعمِ غذا، قرار نیست توی آشپزخانه بمانم، فقط قرار است پرشتاب و باعجله غذایی درست کنم برای سیر شدن. اما هربار که این ترکیبِ آماده شده لابلایِ شتاب و بی‌حوصلگی دقایقم را توی ظرف می‌گذارم برای خوردن، اول نگاهش می‌کنم و توی دلم می‌گویم لامصب چرا اینقدر قشنگی تو؟
Read more
*** توی دفترِ مجله یه وقتایی که کاری پیش نمیره یا وقتایی که مغزم دیگه یاری نمیده برای کار کردن یا اون ...
Media Removed
*** توی دفترِ مجله یه وقتایی که کاری پیش نمیره یا وقتایی که مغزم دیگه یاری نمیده برای کار کردن یا اون زمان‌هایی که خیال سرکش میشه و شیرازۀ هر فکر و کار و قراری رو از هم باز می‌کنه، از جا پامیشم و بلند میگم من برم یه چایِ تازه دم کنم! این چایِ تازه همون طلبِ هوایِ تازه است برایِ من. حالا امروز هربار که با خودم ... ***
توی دفترِ مجله یه وقتایی که کاری پیش نمیره یا وقتایی که مغزم دیگه یاری نمیده برای کار کردن یا اون زمان‌هایی که خیال سرکش میشه و شیرازۀ هر فکر و کار و قراری رو از هم باز می‌کنه، از جا پامیشم و بلند میگم من برم یه چایِ تازه دم کنم! این چایِ تازه همون طلبِ هوایِ تازه است برایِ من. حالا امروز هربار که با خودم خلوت کردم و هربار که پایِ حرفِ دلم نشستم، به خودم گفتم و یا دلم به من گفت پاشو یه چای تازه دم کن.
(تویِ راهِ آشپزخونه بودم برای دم کردن چای که توی دلم به آقای روحانی گفتم شما هم پاشو یه چایِ تازه دم کن آقای رییس‌جمهور!)
عکس هم قدیمی است. رفیق‌مون دوربینِ گوشیِ جدیدش رو داشت امتحان می‌کرد و سوژه‌ی بهتر دمِ دستش نبود @alimalihi82
Read more
*** قصه‌ی این صندلیِ چوبی و آفتاب‌گردون‌هایی که کنجِ پیاده‌روی شلوغِ خیابان ولیعصر دلبری می‌کنن، ...
Media Removed
*** قصه‌ی این صندلیِ چوبی و آفتاب‌گردون‌هایی که کنجِ پیاده‌روی شلوغِ خیابان ولیعصر دلبری می‌کنن، از اون قصه‌هاس که هرچی هم مهم نباشه، اما شنیدنش یه لبخند میاره به لب‌ها. پس بذارین براتون بگم که یه کوچه پایین‌تراز دفتر مجله‌ی ما یه آقای میانسالی هست که جلویِ یه ساختمون متروک و قدیمی بساط کرده ... ***
قصه‌ی این صندلیِ چوبی و آفتاب‌گردون‌هایی که کنجِ پیاده‌روی شلوغِ خیابان ولیعصر دلبری می‌کنن، از اون قصه‌هاس که هرچی هم مهم نباشه، اما شنیدنش یه لبخند میاره به لب‌ها. پس بذارین براتون بگم که یه کوچه پایین‌تراز دفتر مجله‌ی ما یه آقای میانسالی هست که جلویِ یه ساختمون متروک و قدیمی بساط کرده و میوه می‌فروشه. همیشه‌ی سال هم هست؛ توی سرما و توی گرما. همیشه هم یه کتاب یا مجله دستش هست و مشغول خوندن. بهش اگر سلام کنی با یه احترامِ خاصی از روی صندلی‌اش بلند میشه و جواب سلام میده؛ گرم و بلند و با چاشنیِ لبخند. بعد هم تعارفت میکنه به خوردن میوه و خشکباری که می‌فروشه. دو سال هست که هر روز می‌بینمش. منِ فراری از معاشرت، اون اوایل که از کنارِ بساطش رد می‌شدم، سرم رو پایین می‌انداختم یا توی گوشی‌ام رو نگاه می‌کردم تا سلام نکنم و مخاطب سلامی نشم و زود بگذرم. می‌فهمیدم که داره نگاهم می‌کنه، سنگینیِ لبخندش رو حس می‌کردم و می‌دیدم که چقدر به این خلوتِ نمایشی که برای خودم ساختم احترام می‌ذاره و سکوت می‌کنه تا این رهگذرِ هر روزی رد بشه. کم‌کم یخ من هم آب شد و هربار که از کنارش رد شدم بسته به حال و روز اون روزم بلند یا آروم، با لبخند یا زیرلب سلام کردم و اما اون هربار کِشدار و بلند و با لبخند جواب سلامم رو داد تا امروز که دیدم آفتابگردون‌هایی که پایِ پیاده‌رو کاشته و هر روز آب داده، باز شدن و سایه کردن برای نشستن و حظ بردن. امروز بعد از دو سال ایستادم کنارِ دنجِ این همسایه‌ و کیف کردم از تماشایِ این قشنگی که دورِ خودش ساخته. چند کلام حرف زدیم و دیدم که چقدر هم قشنگ حرف می‌زنه... همین! هیچ پیام اخلاقی نداره این داستان. یه درس‌هایی برای خودِ من داره.

پ.ن: ظهر بود که امید برام نوشت منفی نباش. براش نوشتم یک خرِ غمگینم. برام نوشت پاشو و سعی کن خرِ غمگینی نباشی. و باز نوشت ما موندیم که کارِ سخت رو انجام بدیم. پاشدم و رفتم دنبال یه نشونه برای غمگین نبودن و به آفتابگردون‌ها و مردِ میانسالِ همسایه برخوردم که یه سطلِ آب سرد هم برای شستن و خنک کردن میوه‌ی تعارفی به رهگذرِ بدخلقی مثل من، کنار صندلی‌اش گذاشته بود. @omid.iranmehr
Read more
*** به عادت هر روز داشتم چرخ می‌زدم توی خبرگزاری‌ها و خبر می‌خواندم که این عکسِ خبرگزاریِ مهر دلم ...
Media Removed
*** به عادت هر روز داشتم چرخ می‌زدم توی خبرگزاری‌ها و خبر می‌خواندم که این عکسِ خبرگزاریِ مهر دلم را بُرد. چکمه‌های خسته‌ی گِلی و پایِ برهنه‌ی آقاجان را ببینید و خنده‌ی مادرجان را که پُر از صفاست. آخیش دارد دیدنِ این صفا و خنده‌ها... ***
به عادت هر روز داشتم چرخ می‌زدم توی خبرگزاری‌ها و خبر می‌خواندم که این عکسِ خبرگزاریِ مهر دلم را بُرد. چکمه‌های خسته‌ی گِلی و پایِ برهنه‌ی آقاجان را ببینید و خنده‌ی مادرجان را که پُر از صفاست. آخیش دارد دیدنِ این صفا و خنده‌ها...
*** من بودم، نور بود، قهوه بود، خنده بود، همه‌چی خوب بود دیگه<span class="emoji emoji1f60d"></span> 📸 @omid.iranmehr روز عکاسی هم مبارک ...
Media Removed
*** من بودم، نور بود، قهوه بود، خنده بود، همه‌چی خوب بود دیگه 📸 @omid.iranmehr روز عکاسی هم مبارک امید و بقیه رفقای عکاسِ خودم ***
من بودم، نور بود، قهوه بود، خنده بود، همه‌چی خوب بود دیگه😍
📸 @omid.iranmehr
روز عکاسی هم مبارک امید و بقیه رفقای عکاسِ خودم
*** همان اول صبح توی راه دفترِ مجله گشنیز و پیازچه‌ی تازه خریدم و گذاشتم توی یخچال. ظهر نشده به رضا ...
Media Removed
*** همان اول صبح توی راه دفترِ مجله گشنیز و پیازچه‌ی تازه خریدم و گذاشتم توی یخچال. ظهر نشده به رضا گفتم بیا امشب زودتر برویم خانه. زودتر آمدیم و من همه‌ی وقتِ اضافه‌ام را توی آشپزخانه بودم. شستم، خُرد کردم، مخلوط کردم و آخرش هم اسپاگتی ساختم و کِیف کردم و... ***
همان اول صبح توی راه دفترِ مجله گشنیز و پیازچه‌ی تازه خریدم و گذاشتم توی یخچال. ظهر نشده به رضا گفتم بیا امشب زودتر برویم خانه. زودتر آمدیم و من همه‌ی وقتِ اضافه‌ام را توی آشپزخانه بودم. شستم، خُرد کردم، مخلوط کردم و آخرش هم اسپاگتی ساختم و کِیف کردم و...
*** این‌جا تهران است. این‌جا استادیوم آزادی است. این‌جا قلبِ ورزش ایران می‌تپد. این یک تماشاچیِ ...
Media Removed
*** این‌جا تهران است. این‌جا استادیوم آزادی است. این‌جا قلبِ ورزش ایران می‌تپد. این یک تماشاچیِ فوتبال است. دستِ آقای تماشاچی یک چاقو است. آن طرفی‌ها هم که دارند رَجَز می‌خوانند... * بچه بودیم و بعدازظهرهای گرم تابستان توی کوچه با بچه‌های همسایه بازی می‌کردیم؛ فوتبال یا گرگم به هوا. یکی ... ***
این‌جا تهران است. این‌جا استادیوم آزادی است. این‌جا قلبِ ورزش ایران می‌تپد. این یک تماشاچیِ فوتبال است. دستِ آقای تماشاچی یک چاقو است. آن طرفی‌ها هم که دارند رَجَز می‌خوانند...
*
بچه بودیم و بعدازظهرهای گرم تابستان توی کوچه با بچه‌های همسایه بازی می‌کردیم؛ فوتبال یا گرگم به هوا. یکی از همسایه‌ها پیر بود، بداخلاق بود. توپ‌مان اگر توی خانه‌اش می‌افتاد با چاقو می‌آمد توی کوچه و توپِ پلاستیکی را جلوی چشمِ ما پاره می‌کرد، زیرلب بدوبیراه می‌گفت و می‌رفت. خشن‌ترین تصویر کودکی‌ام، تصویر اوست با چاقویی در دست و توپِ شکم‌پاره‌ی ما. حالا تصور کنید که یکی از ما عشقِ بازی‌ها خودش چاقو دست بگیرد و برود توی صحنه‌ی بازی و... چه شدیم؟
عکس: خبرآنلاین
Read more
*** گرمم بود؛ تب‌دار و داغ. نگاهم افتاد به آفتابی که پُرزور روی زمین افتاده. بلند شدم و پرده را کشیدم. ...
Media Removed
*** گرمم بود؛ تب‌دار و داغ. نگاهم افتاد به آفتابی که پُرزور روی زمین افتاده. بلند شدم و پرده را کشیدم. برگشتم سرِ جایم و دوباره یله‌ی زمین شدم. باز نگاهم افتاد همان‌جا اما این‌بار غرق شدم در تماشایِ دلبریِ آفتاب از پشتِ تاریک‌روشنِ پرده‌ی توری. دلم غنج رفت. یادم آمد این همان آفتاب است؛ همان که زمستان‌ها ... ***
گرمم بود؛ تب‌دار و داغ. نگاهم افتاد به آفتابی که پُرزور روی زمین افتاده. بلند شدم و پرده را کشیدم. برگشتم سرِ جایم و دوباره یله‌ی زمین شدم. باز نگاهم افتاد همان‌جا اما این‌بار غرق شدم در تماشایِ دلبریِ آفتاب از پشتِ تاریک‌روشنِ پرده‌ی توری. دلم غنج رفت. یادم آمد این همان آفتاب است؛ همان که زمستان‌ها هر جای‌ِ خانه که ردش را می‌بینم می‌دوم سمتش و تن می‌سپارم به لذتِ گرمایش. و بعد فکر کردم به حقیقتِ گذرا بودنِ حس و حالِ آدم‌ها. به این خوب بودن‌ها و بد بودن‌ها. به اینکه همان لحظه‌ی بدحالی، می‌توان یک نشانه‌ی خوب‌حالی هم دید.
Read more
*** صداش کردم: مهراد نمی‌خوای بیای یه بوس به عمه بدی؟ جواب داد: خب بیا بکن! بله. اینا با ما فرق دارن. ...
Media Removed
*** صداش کردم: مهراد نمی‌خوای بیای یه بوس به عمه بدی؟ جواب داد: خب بیا بکن! بله. اینا با ما فرق دارن. عمه اگر بوس می‌خواد باید پاشه دو قدم راه بره و برسه به مهراد🏻‍♀️🏻‍♀️🏻‍♀️ ***
صداش کردم: مهراد نمی‌خوای بیای یه بوس به عمه بدی؟
جواب داد: خب بیا بکن!
بله. اینا با ما فرق دارن. عمه اگر بوس می‌خواد باید پاشه دو قدم راه بره و برسه به مهراد🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️
*** صبح صدای مرغانِ دریایی در سَرَم پیچید! نه، خیال نبود. شنیدم. یکی هم نبود، دو سه مرغ دریایی با هم ...
Media Removed
*** صبح صدای مرغانِ دریایی در سَرَم پیچید! نه، خیال نبود. شنیدم. یکی هم نبود، دو سه مرغ دریایی با هم می‌خواندند. چشم باز کردم. صبح شده بود. خواب بود؟ نه! چیزی ندیده بودم. فقط صدای مرغان دریایی توی سَرَم پیچیده بود. به دلم گفتم یا شاید دلم به من گفت کاش اینجا نبودم/ نبودی. به دلم گفتم یا شاید دلم به من ... ***
صبح صدای مرغانِ دریایی در سَرَم پیچید! نه، خیال نبود. شنیدم. یکی هم نبود، دو سه مرغ دریایی با هم می‌خواندند. چشم باز کردم. صبح شده بود. خواب بود؟ نه! چیزی ندیده بودم. فقط صدای مرغان دریایی توی سَرَم پیچیده بود. به دلم گفتم یا شاید دلم به من گفت کاش اینجا نبودم/ نبودی. به دلم گفتم یا شاید دلم به من گفت کاش برویم یک جایِ دورتر از خانه، کاش مهمانِ آرامش شویم.
و مهمانِ آرامش شدم در بهشتِ دربندسر. ردی از مرغِ دریایی نبود اما موسیقیِ آب و رقصِ سپیدار در باد به دلم گفت آرام بگیر ‌و با طبیعت یکی شو
Read more
*** یه آقای میانسالی هست که شب‌ها روی چمن بلوارِ روبروی خونه‌ی ما می‌خوابه؛ ماشینِ پرایدش خونه‌ش ...
Media Removed
*** یه آقای میانسالی هست که شب‌ها روی چمن بلوارِ روبروی خونه‌ی ما می‌خوابه؛ ماشینِ پرایدش خونه‌ش هست. از شهرستان اومده تهران، روزا با ماشین کار می‌کنه و شب‌ها میاد توی بلوار می‌خوابه تا آخر هفته بتونه خرجیِ خانواده رو ببره شهرِ خودش... این یک نمونه از خروار هست؛ این نشانه‌ی بی‌آینده بودنِ جامعه‌ای ... ***
یه آقای میانسالی هست که شب‌ها روی چمن بلوارِ روبروی خونه‌ی ما می‌خوابه؛ ماشینِ پرایدش خونه‌ش هست. از شهرستان اومده تهران، روزا با ماشین کار می‌کنه و شب‌ها میاد توی بلوار می‌خوابه تا آخر هفته بتونه خرجیِ خانواده رو ببره شهرِ خودش...
این یک نمونه از خروار هست؛ این نشانه‌ی بی‌آینده بودنِ جامعه‌ای است که سیاست و اقتصادش از درون پاشیده. این نتیجه‌ی تلنبارِ بی‌کفایتیِ سال‌های سالِ مدیرانی است که «خیر عمومی» ندانستند و هنوز نمی‌دانند چیست...
Read more
*** انگار همیشه همین بوده و هست و خواهد بود! کاش عوض شود کارِ دنیا، کاش عوض شویم ما * ما را مثل عقرب ...
Media Removed
*** انگار همیشه همین بوده و هست و خواهد بود! کاش عوض شود کارِ دنیا، کاش عوض شویم ما * ما را مثل عقرب بار آورده‌اند؛ مثل عقرب! ما مردم صبح که سر از بالین ورمی‌داریم تا شب که سرِ مرگمان را می‌گذاریم، مدام همدیگر را می‌گزیم. بخیلیم؛ بخیل! خوشمان می‌آید که سرِ راه دیگران سنگ بیاندازیم؛ خوشمان می‌آید ... ***
انگار همیشه همین بوده و هست و خواهد بود! کاش عوض شود کارِ دنیا، کاش عوض شویم ما
*
ما را مثل عقرب بار آورده‌اند؛ مثل عقرب!
ما مردم صبح که سر از بالین ورمی‌داریم تا شب که سرِ مرگمان را می‌گذاریم، مدام همدیگر را می‌گزیم.
بخیلیم؛ بخیل!
خوشمان می‌آید که سرِ راه دیگران سنگ بیاندازیم؛ خوشمان می‌آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می‌جود. تنگ‌نظریم ما مردم. تنگ‌نظر و بخیل. بخیل و بدخواه.
وقتی می‌بینیم دیگری سر گرسنه زمین می‌گذارد، انگار خیال ما راحت‌تر است. وقتی می‌بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایۀ خاطر جمعی ماست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم.
نمی‌دانم؛ نمی‌دانم چرا این‌جوری بار آمده‌ایم ما مردم! انگار که درد خودمان را با مرگ دیگران می‌توانیم علاج کنیم ما...
محمود دولت‌آبادی/ کلیدر، جلد ششم
*
زیر عکس خودم این یادآوری را گذاشتم تا یک جوالدوز باشد به خودم
Read more
*** قصه‌ی ظهر جمعه! ماهیچه را با پیازِ سرخ شده‌ی فراوان و قارچ میل بفرمایید. همین دیگه، زیاده زحمتی ...
Media Removed
*** قصه‌ی ظهر جمعه! ماهیچه را با پیازِ سرخ شده‌ی فراوان و قارچ میل بفرمایید. همین دیگه، زیاده زحمتی نیست... من برم! ***
قصه‌ی ظهر جمعه!
ماهیچه را با پیازِ سرخ شده‌ی فراوان و قارچ میل بفرمایید. همین دیگه، زیاده زحمتی نیست... من برم!
*** فقط یه ساعت با این وروجک‌ها بودم اما هنوز گوشم از صداشون پُره و نفس‌نفس می‌زنم بابت دویدن‌هامون. ...
Media Removed
*** فقط یه ساعت با این وروجک‌ها بودم اما هنوز گوشم از صداشون پُره و نفس‌نفس می‌زنم بابت دویدن‌هامون. آدمُ خسته نمی‌کنن که، میرن و پرانرژی رهات می‌کنن مهراد که‌تند تند صدام می‌کرد عمه و دختردایی‌ ژاپنی-ایرانی‌اش هم پشت‌سرهم می‌گفت خاله؛ هردو هم همزمان و با هم😑 ولی هرچی بود لابد اینقدر خودم ... ***
فقط یه ساعت با این وروجک‌ها بودم اما هنوز گوشم از صداشون پُره و نفس‌نفس می‌زنم بابت دویدن‌هامون. آدمُ خسته نمی‌کنن که، میرن و پرانرژی رهات می‌کنن😍
مهراد که‌تند تند صدام می‌کرد عمه و دختردایی‌ ژاپنی-ایرانی‌اش هم پشت‌سرهم می‌گفت خاله؛ هردو هم همزمان و با هم😑 ولی هرچی بود لابد اینقدر خودم رو توی دلِ آیلین کوچولو جا کردم که گفت بیا ژاپن🤭 خب دیگه من دعوتنامه دارم از ژاپن! قیمت ارز رو بیارین پایین لطفا🤨
Read more
*** روزِ خبرنگار است؟ باشد. یک روزی است توی تقویم دیگر. روزِ من آن روزی است که قلمم برای نوشتن و نقد ...
Media Removed
*** روزِ خبرنگار است؟ باشد. یک روزی است توی تقویم دیگر. روزِ من آن روزی است که قلمم برای نوشتن و نقد کردن آزاد باشد. روز من روزی است که همکارم در اوین نباشد. روزِ من روزهایی شبیه این نیست... اما ارکیده قشنگ‌ترین گل دنیاست! خیلی هم این جمله و عکس بیربط نیست به امروز***
روزِ خبرنگار است؟ باشد. یک روزی است توی تقویم دیگر. روزِ من آن روزی است که قلمم برای نوشتن و نقد کردن آزاد باشد. روز من روزی است که همکارم در اوین نباشد. روزِ من روزهایی شبیه این نیست...
اما ارکیده قشنگ‌ترین گل دنیاست! خیلی هم این جمله و عکس بیربط نیست به امروز☺️
*** یه کمی دیر شد اما بالاخره شماره‌ی جدید منتشر شد. خوندنی هم زیاد داره. تحویلش بگیرین از فردا @andishepouya
Media Removed
*** یه کمی دیر شد اما بالاخره شماره‌ی جدید منتشر شد. خوندنی هم زیاد داره. تحویلش بگیرین از فردا @andishepouya ***
یه کمی دیر شد اما بالاخره شماره‌ی جدید منتشر شد. خوندنی هم زیاد داره. تحویلش بگیرین از فردا
@andishepouya
*** یک: از صبح صدای خانومِ گوگوش توی سرم می‌پیچد آنجایی که در میانه‌ی ترانه‌ی پُل می‌خواند: به ...
Media Removed
*** یک: از صبح صدای خانومِ گوگوش توی سرم می‌پیچد آنجایی که در میانه‌ی ترانه‌ی پُل می‌خواند: به دنبال کدوم حرف و کلامی سکوتت گفتنِ تمامِ حرفاست تو رو از طپش قلبت شناختم تو قلبت قلبِ عاشق‌های دنیاست انگار از توی خوابِ دیشب این صدا با من مانده. ناخودآگاه است اما هربار که به خود می‌آیم می‌شنوم ... ***
یک:
از صبح صدای خانومِ گوگوش توی سرم می‌پیچد آنجایی که در میانه‌ی ترانه‌ی پُل می‌خواند:
به دنبال کدوم حرف و کلامی
سکوتت گفتنِ تمامِ حرفاست
تو رو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت قلبِ عاشق‌های دنیاست
انگار از توی خوابِ دیشب این صدا با من مانده. ناخودآگاه است اما هربار که به خود می‌آیم می‌شنوم که دارم زمزمه‌اش می‌کنم
دو:
هنوز یاد نگرفته‌ام چگونه باید قدردانِ محبت‌های شما باشم. قدردانِ اعتمادِ شما به منی که اینجا مجازی‌ام. از خواندنِ پیام‌های پر از مهربانی شما، ذوق کم است، بال درمی‌آورم. اصلا بگذارید بگویم که دایرکت من یک آتشفشانِ درحالِ فوران عشق و مهر است
Read more
*** همیشه دیرم شده! همیشه با عجله از خونه بیرون میرم و همیشه هم وقتی لباس پوشیده و آماده‌ی بیرون رفتن ...
Media Removed
*** همیشه دیرم شده! همیشه با عجله از خونه بیرون میرم و همیشه هم وقتی لباس پوشیده و آماده‌ی بیرون رفتن از خونه‌ام تازه می‌بینم که وااای هیچی سرِ جاش نیست. بدو بدو هرچیزی رو می‌ذارم سرِ جاش و تهش یه نگاه می‌کنم به پشتِ‌سر و میگم: خب حالا قابل تحمل شدی خونه! (لحظه‌ی توی این عکس) اما شب که خسته و کوفته برمی‌گردم ... ***
همیشه دیرم شده! همیشه با عجله از خونه بیرون میرم و همیشه هم وقتی لباس پوشیده و آماده‌ی بیرون رفتن از خونه‌ام تازه می‌بینم که وااای هیچی سرِ جاش نیست. بدو بدو هرچیزی رو می‌ذارم سرِ جاش و تهش یه نگاه می‌کنم به پشتِ‌سر و میگم: خب حالا قابل تحمل شدی خونه! (لحظه‌ی توی این عکس) اما شب که خسته و کوفته برمی‌گردم خونه، تازه می‌فهمم که ای دلِ غافل! این خونه برای مرتب شدن خیلی کار داره... و این داستان ادامه دارد
Read more
*** یک جایی، در میانه‌ی «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، فروغ می‌گوید: در سرزمین قد کوتاهان معیارهای ...
Media Removed
*** یک جایی، در میانه‌ی «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، فروغ می‌گوید: در سرزمین قد کوتاهان معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند چرا توقف کنم؟ من از عناصر چهارگانه اطاعت می‌کنم و کار تدوین نظامنامه‌ی قلبم کار حکومت محلی کوران نیست ***
یک جایی، در میانه‌ی «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، فروغ می‌گوید:
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می‌کنم
و کار تدوین نظامنامه‌ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
*** سه سال قبل بود که گلی خانوم ترقی برایم گفت که دارد داستانی می‌نویسد به اسم «بازگشت». گفت که می‌خواهم ...
Media Removed
*** سه سال قبل بود که گلی خانوم ترقی برایم گفت که دارد داستانی می‌نویسد به اسم «بازگشت». گفت که می‌خواهم قهرمان قصه‌ام را به ایران بفرستم تا ببینم چه بر سرش می‌رود و آ‌ن‌وقت خودم تصمیم بگیرم به ایران برگردم یا در پاریس بمانم. گلی خانوم اما طاقت نیاورد و خودش زودتر از ماه‌سیمای قصه‌اش ساکن ایران شد. ... ***
سه سال قبل بود که گلی خانوم ترقی برایم گفت که دارد داستانی می‌نویسد به اسم «بازگشت». گفت که می‌خواهم قهرمان قصه‌ام را به ایران بفرستم تا ببینم چه بر سرش می‌رود و آ‌ن‌وقت خودم تصمیم بگیرم به ایران برگردم یا در پاریس بمانم. گلی خانوم اما طاقت نیاورد و خودش زودتر از ماه‌سیمای قصه‌اش ساکن ایران شد. و حالا «بازگشت» منتشر شده؛ قصه‌ی خواندنی گلی خانوم ترقی. قصه‌ی عاشقی و رنجِ دوری و دردِ ساختن یک زندگی دوباره...
راستی کتاب خواندن در عصرهای بلند تابستان با چند تکه هندوانه‌ی خنک بدجور می‌چسبد
Read more
*** این چند ثانیه فیلم تصویر واقعی «درد» است. باید سکوت کرد به احترام درد بزرگ پدری چنین صبور باید فیلم را بارها دید، این درد را باید دید و حسرت خورد برای تمام سال‌هایی که عبدالفتاح سلطانی به جرم وکالت، در اوین گذراند و دور از خانواده. باید حسرت خورد برای تمام روزهای دخترِ جوانی که پدر را همراه خود ... ***
این چند ثانیه فیلم تصویر واقعی «درد» است. باید سکوت کرد به احترام درد بزرگ پدری چنین صبور
باید فیلم را بارها دید، این درد را باید دید و حسرت خورد برای تمام سال‌هایی که عبدالفتاح سلطانی به جرم وکالت، در اوین گذراند و دور از خانواده. باید حسرت خورد برای تمام روزهای دخترِ جوانی که پدر را همراه خود نداشته
باید سکوت کرد به احترام بزرگیِ دردِ پدری که آمده تا پیکر دختر بیست و هفت ساله‌اش را ببیند به جای تماشای برق شیطنت نگاهش...
Read more
*** توی ذهنِ جامونده در دنیایِ قشنگِ بچگی‌هام، شیرینی پنجره‌ای خریدنی نبود که! شیرینی پنجره‌ای ...
Media Removed
*** توی ذهنِ جامونده در دنیایِ قشنگِ بچگی‌هام، شیرینی پنجره‌ای خریدنی نبود که! شیرینی پنجره‌ای رو عصرای پنجشنبه مادربزرگ درست می‌کرد و بوی وانیلش ما بچه‌های بازیگوش رو از توی حیاط می‌کشید پایِ ماهیتابه‌ی داغِ پر از روغن و این‌پا و اون‌پاکنون منتظر سرد شدن شیرینی می‌موندیم. گذشت دیگه! ما بزرگ ... ***
توی ذهنِ جامونده در دنیایِ قشنگِ بچگی‌هام، شیرینی پنجره‌ای خریدنی نبود که! شیرینی پنجره‌ای رو عصرای پنجشنبه مادربزرگ درست می‌کرد و بوی وانیلش ما بچه‌های بازیگوش رو از توی حیاط می‌کشید پایِ ماهیتابه‌ی داغِ پر از روغن و این‌پا و اون‌پاکنون منتظر سرد شدن شیرینی می‌موندیم. گذشت دیگه! ما بزرگ شدیم و وقت برامون شد کیمیا. مادربزرگ پیر شد و محتاج مراقبت. دنیا عوض شد دیگه...
دنیا عوض شد و شیرینی پنجره‌ای هم خریدنی شد! من که هنوز نمی‌خرم اما خوشحال‌ترینم وقتی داداش کوچیکه‌ی ساکن یزد با یه جعبه نون منقای یزدی (همون شیرینی پنجره‌ای ما) میاد تهرون...
درستش اینه که جعبه‌ی نون منقا رو بزنم زیر بغل و برم خونه‌ی مادربزرگ و بگم یالا! منم که با نون پنجره‌ای اومدم...
شما هم با شیرینی پنجره‌ای خاطره دارین از بچگی‌ها؟
Read more
*** خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است... 📸 @omid.iranmehr
Media Removed
*** خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است... 📸 @omid.iranmehr ***
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است...
📸 @omid.iranmehr
*** آن سال‌های اولِ دهه‌ی شصت که پیش‌دبستانی معنا نداشت، یکراست رفتم و نشستم سرِ کلاس اول. خانمِ ...
Media Removed
*** آن سال‌های اولِ دهه‌ی شصت که پیش‌دبستانی معنا نداشت، یکراست رفتم و نشستم سرِ کلاس اول. خانمِ مریمی اولین معلمِ من بود؛ اولین کسی که قرار بود از او بیاموزم. خانم مریمی در ظاهر شبیه مادر من و مادر همه‌ی بچه‌های کلاس بود اما در ذهنِ خیالپرداز و پرسئوال من او با همه فرق داشت؛ معلم بود. لابد مثل ما زندگی ... ***
آن سال‌های اولِ دهه‌ی شصت که پیش‌دبستانی معنا نداشت، یکراست رفتم و نشستم سرِ کلاس اول. خانمِ مریمی اولین معلمِ من بود؛ اولین کسی که قرار بود از او بیاموزم. خانم مریمی در ظاهر شبیه مادر من و مادر همه‌ی بچه‌های کلاس بود اما در ذهنِ خیالپرداز و پرسئوال من او با همه فرق داشت؛ معلم بود. لابد مثل ما زندگی نمی‌کرد. اصلا غذا هم می‌خورد؟ زنگ‌های تفریح یواشکی سرک کشیده بودم توی اتاقِ معلم‌ها و دیده بودم چای می‌خورد. خرید هم می‌کرد؟ یکی دوباری بعد از ساعت مدرسه دیده بودم از میوه‌فروشی گوجه‌فرنگی و سیب‌زمینی خریده. اما لابد استثنا بود! معلم که نباید شبیه ما آدم‌ها باشد. یک ‌روز که خانم مریمی دخترِ نوجوانی را سرِ کلاس آورد و گفت که این دختر من است از تعجب فقط جیغ نکشیدم؛مگر معلم‌ها بچه هم دارند؟ نه! نه! معلم‌ها با مامان‌ها فرق دارند.... طول کشید تا بفهمم معلم هم آدمی است شبیه ما
حالا حکایتِ بودنِ منِ روزنامه‌نگار، اینجا در اینستاگرام، شده حکایتِ بچگی‌هایم. انگار سیاره‌ی من فرق می‌کند با سیاره‌ی همه‌ی دیگران. انگار من سراپا وظیفه‌ام! انگار «خودِ» من قرار نیست رسمیت داشته باشد. انگار نباید زندگی کنم تا دیگران بتوانند زندگی کنند.
منِ روزنامه‌نگار اگر سفر نروم و دنیا را نبینم، اینجا را با کجای عالم مقایسه کنم و بکوبم روی میزِ مدیرانِ بی‌فکر. منِ روزنامه‌نگار اگر ورزش و تفریح نداشته باشم با کدام انرژی تصمیم‌گیران و ایده‌پردازان را به چالش بکشم؟ منِ روزنامه‌نگار اگر غذا نخورم که... می‌میرم!
اجازه بدهید اینجا خودم باشم، خودِ خودم. من هم می‌توانستم خیلی سال قبل باروبندیل بردارم و از ایران بروم. ماندم؛ با عشق هم ماندم. کار کردم؛ با عشق هم کار کردم. دادگاه رفتم. تهدید شدم. حکم زندان گرفتم اما ماندم و با جان و دل کار کردم تا این چراغ خاموش‌تر از آنچه هست نشود. وظیفه‌ام را به من یادآوری نکنید که من پشتِ میزِ کارم سرتاپا وظیفه‌ام. اینجا اما میزِ کار من نیست؛ اینجا صفحه‌ی رنگیِ زندگی روزمره‌ی روزنامه‌نگاری است که دوست دارد «قشنگ» زندگی کند. قشنگ زندگی کردن زمین تا آسمان با لوکس زندگی کردن تفاوت دارد. واژه‌ها را از معنا تهی نکنیم برای کوبیدنِ دیگران
خواهش می‌کنم اجازه بدهید اینجا خودم باشم!
Read more
*** صاحبِ جیگرکی پایینِ خیابون شادمان هم دیگه لابد می‌دونه که مغازه‌اش تنها امید من و رضا توی شب‌هایی‌ست ...
Media Removed
*** صاحبِ جیگرکی پایینِ خیابون شادمان هم دیگه لابد می‌دونه که مغازه‌اش تنها امید من و رضا توی شب‌هایی‌ست که دیر و خسته داریم میریم خونه و از شام هم خبری نیست. یه ترمز، یه خوش‌وبِش، و یه غذایِ تمیز و لذیذ ***
صاحبِ جیگرکی پایینِ خیابون شادمان هم دیگه لابد می‌دونه که مغازه‌اش تنها امید من و رضا توی شب‌هایی‌ست که دیر و خسته داریم میریم خونه و از شام هم خبری نیست. یه ترمز، یه خوش‌وبِش، و یه غذایِ تمیز و لذیذ
*** همین‌جا توی دخمه‌ی زرتشتیان یزد بود که به سپنتا نیکنام گفتم واقعا امید داری که برگردی شورای شهر؟ ...
Media Removed
*** همین‌جا توی دخمه‌ی زرتشتیان یزد بود که به سپنتا نیکنام گفتم واقعا امید داری که برگردی شورای شهر؟ با اعتماد‌به‌نفسِ مثال‌زدنی‌اش گفت: مطمئن باش که من برمی‌گردم. و حالا برگشت و شد عضو شورای شهر یزد. سپنتا یه نمونه‌ی عملیِ «خواستن توانستن» است. برای حذفش خیلی تلاش کردن اما سپنتا هم برای حذف ... ***
همین‌جا توی دخمه‌ی زرتشتیان یزد بود که به سپنتا نیکنام گفتم واقعا امید داری که برگردی شورای شهر؟ با اعتماد‌به‌نفسِ مثال‌زدنی‌اش گفت: مطمئن باش که من برمی‌گردم. و حالا برگشت و شد عضو شورای شهر یزد. سپنتا یه نمونه‌ی عملیِ «خواستن توانستن» است. برای حذفش خیلی تلاش کردن اما سپنتا هم برای حذف نشدن به میدون اومده بود پس مبارکش باشه بازگشتش به شورای شهر😍
عکس هم تکراریه هم گرم و زمستونی ولی عکس دیگه نداشتم🤷🏻‍♀️
Read more
*** الو آقای رییس‌جمهور! شما می‌دانید چه خبر است؟ خبر دارید از اطراف و اکنافِ ریاست‌جمهوری؟ نبضِ ...
Media Removed
*** الو آقای رییس‌جمهور! شما می‌دانید چه خبر است؟ خبر دارید از اطراف و اکنافِ ریاست‌جمهوری؟ نبضِ اقتصادِ کشور را گرفته‌اید ببینید چگونه می‌زند؟ نمی‌ترسید از عاقبتِ این تشدید بیماری؟ همه با هم برویم توی کما و خلاص؟ خودکشی دسته‌جمعی کنیم؟ نمی‌بینید که رشته‌ی امور از هم پاشیده؟ کشتیِ شکسته را ... ***
الو آقای رییس‌جمهور! شما می‌دانید چه خبر است؟ خبر دارید از اطراف و اکنافِ ریاست‌جمهوری؟ نبضِ اقتصادِ کشور را گرفته‌اید ببینید چگونه می‌زند؟ نمی‌ترسید از عاقبتِ این تشدید بیماری؟ همه با هم برویم توی کما و خلاص؟ خودکشی دسته‌جمعی کنیم؟ نمی‌بینید که رشته‌ی امور از هم پاشیده؟ کشتیِ شکسته را رها کرده‌اید تا تخته‌پاره شود؟
آقای رییس‌جمهور! «ما مخالف تحریمیم، ما مخالف حصر ایرانیم» را یادتان رفته؟ شما نبودید که با این جمله رای آوردید؟ شما و اطرافیان‌تان را نمی‌دانم اما من دیگر از آینده‌ یا درست بگویم این بی‌آینده بودنی که شما برایم ساخته‌اید می‌ترسم...
عکس از مونا هوبه‌فکر. خبرگزاری ایسنا
Read more
*** آدمیزاد است دیگر! خودت جایی نشستی و دلت جایی دیگر جامانده...
Media Removed
*** آدمیزاد است دیگر! خودت جایی نشستی و دلت جایی دیگر جامانده... ***
آدمیزاد است دیگر! خودت جایی نشستی و دلت جایی دیگر جامانده...
*** این آرامش و این خلسه چرا در کشورم نیست...
Media Removed
*** این آرامش و این خلسه چرا در کشورم نیست... ***
این آرامش و این خلسه چرا در کشورم نیست...
*** دقایق طولانی نگاهش کردم، ساکت بود و سربه‌زیر و سخت. در هیاهویِ پایِ سِن، سکوت و خلوتش خواستنی ...
Media Removed
*** دقایق طولانی نگاهش کردم، ساکت بود و سربه‌زیر و سخت. در هیاهویِ پایِ سِن، سکوت و خلوتش خواستنی بود؛ کاش درونش تنها نباشد ***
دقایق طولانی نگاهش کردم، ساکت بود و سربه‌زیر و سخت. در هیاهویِ پایِ سِن، سکوت و خلوتش خواستنی بود؛ کاش درونش تنها نباشد
*** آدمیزاد است دیگر! روزهای هفته یکباره سرش از ازدحام و شلوغیِ خیابان‌های شهر گیج می‌رود و روزهای ...
Media Removed
*** آدمیزاد است دیگر! روزهای هفته یکباره سرش از ازدحام و شلوغیِ خیابان‌های شهر گیج می‌رود و روزهای جمعه دلش از خلوتی و سکوت همان خیابان‌ها می‌گیرد. چه می‌دانم. تناقض‌های آدمی را پایان اگر بود که لابد همه‌مان رسیده بودیم سرِ پل صراط! ***
آدمیزاد است دیگر! روزهای هفته یکباره سرش از ازدحام و شلوغیِ خیابان‌های شهر گیج می‌رود و روزهای جمعه دلش از خلوتی و سکوت همان خیابان‌ها می‌گیرد.
چه می‌دانم. تناقض‌های آدمی را پایان اگر بود که لابد همه‌مان رسیده بودیم سرِ پل صراط!
*** دونه‌های دلش پیدا بود؛ از همون بچگی حتی!
Media Removed
*** دونه‌های دلش پیدا بود؛ از همون بچگی حتی! ***
دونه‌های دلش پیدا بود؛ از همون بچگی حتی!
*** بگم امروز چیکار کرد؟🙁 زنگ زد و پرسید کجایی؟ گفتم زیر پل کریمخان! گفت تا دو دقیقه دیگه از اونجا ...
Media Removed
*** بگم امروز چیکار کرد؟🙁 زنگ زد و پرسید کجایی؟ گفتم زیر پل کریمخان! گفت تا دو دقیقه دیگه از اونجا رد می‌شم، وایستا تا بردارمت. ایستادم سرِ میرزای شیرازی منتظر و خندان. دیدمش پشتِ چراغ قرمز که پیچید و از منتهی‌الیه سمتِ چپ میرزا با سرعت از من گذشت. رفت! اشتباه دیده بودم؟ زنگ زدم که رضا کجایی؟ گفت ... ***
بگم امروز چیکار کرد؟🙁
زنگ زد و پرسید کجایی؟ گفتم زیر پل کریمخان! گفت تا دو دقیقه دیگه از اونجا رد می‌شم، وایستا تا بردارمت. ایستادم سرِ میرزای شیرازی منتظر و خندان. دیدمش پشتِ چراغ قرمز که پیچید و از منتهی‌الیه سمتِ چپ میرزا با سرعت از من گذشت. رفت! اشتباه دیده بودم؟ زنگ زدم که رضا کجایی؟ گفت آخ آخ آخ یادم رفت! بیا بالاتر منم دنده عقب میام پایین‌تر. تا خودِ دفتر هم به این حواس‌پرتی می‌خندید.
منو جا گذاشته بود😑
Read more
*** یک دیوانگی افتاده به جانم! ناگاه خطی، شعری، جمله‌ای می‌خوانم و کات... کات که نه، تازه غرق می‌شوم ...
Media Removed
*** یک دیوانگی افتاده به جانم! ناگاه خطی، شعری، جمله‌ای می‌خوانم و کات... کات که نه، تازه غرق می‌شوم در خیال و می‌افتم در پوستینِ گوینده/نویسنده به کنکاش، که حالِ درون و قالِ بیرونش چه بوده وقتِ نوشتنِ آن سطورِ شعر و نثر؟ خواندن رها می‌کنم و خیال آغاز می‌شود که چه و چه و چه... آخرینش همین امروز ... ***
یک دیوانگی افتاده به جانم!
ناگاه خطی، شعری، جمله‌ای می‌خوانم و کات... کات که نه، تازه غرق می‌شوم در خیال و می‌افتم در پوستینِ گوینده/نویسنده به کنکاش، که حالِ درون و قالِ بیرونش چه بوده وقتِ نوشتنِ آن سطورِ شعر و نثر؟ خواندن رها می‌کنم و خیال آغاز می‌شود که چه و چه و چه...
آخرینش همین امروز بود. مقاله‌ای می‌خواندم از گلیِ جان ترقی که در میانه‌اش شعری از فروغ بود و من در همان میانه گلی خانوم را وِل کردم و چسبیدم به فروغ وقتی که می‌نوشت:
گوش کن
به صدای دوردستِ من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکتِ آیینه‌ها بنگر
که چگونه باز با ته‌مانده‌های دست‌هایم
عمق تاریک تمام خواب‌ها را لمس می‌سازم...
*
عکس هم یادگار یک روزِ بهاری است در ورونا؛ شهری که شهره است به عشق‌ورزی
Read more
*** لغت‌نامه‌ی تصویری: پریشان‌حالی شبیه نیست؟
Media Removed
*** لغت‌نامه‌ی تصویری: پریشان‌حالی شبیه نیست؟ ***
لغت‌نامه‌ی تصویری: پریشان‌حالی
شبیه نیست؟
*** از اتاق فرمان گفتن جام‌جهانی چهار سالی یکبار اتفاق میفته و تیمت هم بیست سال بیست سال قهرمان میشه ...
Media Removed
*** از اتاق فرمان گفتن جام‌جهانی چهار سالی یکبار اتفاق میفته و تیمت هم بیست سال بیست سال قهرمان میشه پس این عکس باید پست باشه و نه استوری... ما هم گفتیم سمعا و طاعتا، ما اینطور فینال رو دیدیماینم پست عکس از @alimalihi82 ***
از اتاق فرمان گفتن جام‌جهانی چهار سالی یکبار اتفاق میفته و تیمت هم بیست سال بیست سال قهرمان میشه پس این عکس باید پست باشه و نه استوری... ما هم گفتیم سمعا و طاعتا، ما اینطور فینال رو دیدیم😍اینم پست
عکس از @alimalihi82
*** گفته بودم فرانسه قهرمانه<span class="emoji emoji1f4aa"></span><span class="emoji emoji26bd"></span>️<span class="emoji emoji1f4aa"></span> قبول نکردید اما دیدید که قهرمان شد قرمز و آبی و سفید هم در پوشش امروز ...
Media Removed
*** گفته بودم فرانسه قهرمانه قبول نکردید اما دیدید که قهرمان شد قرمز و آبی و سفید هم در پوشش امروز رعایت شد🤫 ***
گفته بودم فرانسه قهرمانه💪⚽️💪 قبول نکردید اما دیدید که قهرمان شد
قرمز و آبی و سفید هم در پوشش امروز رعایت شد🤫
*** ده سال گذشت از روزی که کلیدِ خانه را دوتایی در قفل در چرخاندیم، به هم نگاه کردیم و توی دل‌مان قند ...
Media Removed
*** ده سال گذشت از روزی که کلیدِ خانه را دوتایی در قفل در چرخاندیم، به هم نگاه کردیم و توی دل‌مان قند آب شد که اینجا دیگر خانۀ «ما»ست. با هم بودن‌مان ده ساله شد، در سکوت و نه تو یادت بود و نه من! که بوسه‌ی هر روز صبح‌مان شکرانه‌ی با هم بودنی است که سال و ماه و عدد نمی‌شناسد. این ده سال هم فقط یک نشانه است که گاهی، ... ***
ده سال گذشت از روزی که کلیدِ خانه را دوتایی در قفل در چرخاندیم، به هم نگاه کردیم و توی دل‌مان قند آب شد که اینجا دیگر خانۀ «ما»ست. با هم بودن‌مان ده ساله شد، در سکوت و نه تو یادت بود و نه من! که بوسه‌ی هر روز صبح‌مان شکرانه‌ی با هم بودنی است که سال و ماه و عدد نمی‌شناسد. این ده سال هم فقط یک نشانه است که گاهی، سالی، ماهی یکبار اگر کسی پرسید چند سال است ازدواج کردید بگوییم فلان سال وگرنه خیلی قبل‌تر – هجده سال قبل- تلاقیِ نگاه‌مان در آن عصرِ تابستان – در چادگان اصفهان – به دلِ هر دوی‌مان گفته بود که فردا روزِ دیگری است، و این فرداهای دیگر هر روز برای من و تو تکرار شد و رسید به همین دو روز قبل که یکباره و معصومانه گفتی: اصلا یک خانۀ بیست متری برای ما کافی است! گفتم مسخره کردی رضا؟ و تو گفتی: می‌خواهم هر لحظه ببینمت. و من به این تخیلِ عاشقانه‌ات لبخند زدم...
از مجموعه عکس‌های قدیمی و هنر دستِ @hosseinsepahvand_
Read more
*** بفرما پسته‌ی داغ! تا همین چند سال قبل اصلا تصور این رو نداشتم که میشه توی خونه پسته شور کرد؛ قانون ...
Media Removed
*** بفرما پسته‌ی داغ! تا همین چند سال قبل اصلا تصور این رو نداشتم که میشه توی خونه پسته شور کرد؛ قانون این بود که پسته رو باید از آجیل‌فروشی خرید و خورد و تمام! قانون خریدن پسته‌ی شور رو آروم آروم زیرپا گذاشتم و چند سالی هست که خودم شدم شورکنِ پسته. چطوری؟ خیلی آسون. برای پسته‌ی خام یه وانِ آب‌نمک ... ***
بفرما پسته‌ی داغ!
تا همین چند سال قبل اصلا تصور این رو نداشتم که میشه توی خونه پسته شور کرد؛ قانون این بود که پسته رو باید از آجیل‌فروشی خرید و خورد و تمام!
قانون خریدن پسته‌ی شور رو آروم آروم زیرپا گذاشتم و چند سالی هست که خودم شدم شورکنِ پسته. چطوری؟ خیلی آسون. برای پسته‌ی خام یه وانِ آب‌نمک و لیموترش تازه ردیف می‌کنم و رها می‌کنم تا نیم ساعت - چهل دقیقه اون تو حال بیان. بعد توی آبکش می‌ریزم و روی شعله‌ی گاز میذارم تا خشک بشن. حوصله می‌کنم و مدام هم‌میزنم تا پوست پسته‌ها خشک بشن‌. حالا نوبتِ گذاشتن پسته‌های نیمه خشکِ شور توی مایکروفر رسیده تا کامل خشک بشن و یه تُردیِ دلچسبی بشینه توی جونشون
آهااااا... آقا و خانمِ دلواپسِ مجازی! قبل از فوران احساساتت اینم بگم که من توی این شرایطِ بد اقتصادی، پسته‌ی کیلویی صدوبیست هزارتومان نخریدم👀 والا توی شانس‌های داشته و نداشته‌ام، این شانسِ قشنگ رو هم داشتم که خاله‌ی دوست‌داشتنیِ رضا، باغ پسته داشته باشن و همیشه با مهربونی سهمیه‌ی پسته‌ی خام ما رو کنار بذارن😍
اون تلسکوپی که داریم باهاش زندگیِ دیگران رو رصد می‌کنیم، بذاریم کنار و جاش یه ذره‌بین دست بگیریم و توی خودمون دنبال نقطه‌های سیاه بگردیم برای درمان... خیلی بهتره
Read more
*** این قاب صدای خنده‌های ما را کم دارد! این قاب چند نفرِ دیگر را هم کم دارد. این قاب حیاط دانشکده‌ی ...
Media Removed
*** این قاب صدای خنده‌های ما را کم دارد! این قاب چند نفرِ دیگر را هم کم دارد. این قاب حیاط دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه را کم دارد برای خندیدن ما. پشتِ این قاب پر است از خاطره؛ ما پشت این قاب زندگی کردیم و بزرگ شدیم و بالیدیم. ما از تبارِ هم بودیم، از هم دور شدیم اما با هم ماندیم... خوب شو ساجده. ... ***
این قاب صدای خنده‌های ما را کم دارد! این قاب چند نفرِ دیگر را هم کم دارد. این قاب حیاط دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه را کم دارد برای خندیدن ما. پشتِ این قاب پر است از خاطره؛ ما پشت این قاب زندگی کردیم و بزرگ شدیم و بالیدیم. ما از تبارِ هم بودیم، از هم دور شدیم اما با هم ماندیم...
خوب شو ساجده. زودتر! زودتر! آسمانِ داغِ این شهر خنده‌های ما را کنارِ هم کم دارد. خوب شو تا زیرِ آسمان بخندیم به همه‌ی آنچه بود و دیگر نیست. دنیا به کام‌مان نیست، قبول! اما هنوز امکان خندیدن‌ با ماست.
Read more