Mohsenazarm Instagram Photos and Videos

mohsenazarm Mohsen Azarm @mohsenazarm mentions
Followers: 13,915
Following: 620
Total Comments: 0
Total Likes: 0

. . «من همیشه یک‌چیزی را می‌گویم که خب، ظاهراً، جنبه‌ی شوخی دارد؛ ولی این‌ را جدّی می‌گویم. پیش از ...
Media Removed
. . «من همیشه یک‌چیزی را می‌گویم که خب، ظاهراً، جنبه‌ی شوخی دارد؛ ولی این‌ را جدّی می‌گویم. پیش از انقلاب واقعاً این‌طور به‌نظر می‌رسید که هرکسی که از خانواده‌اش قهر می‌کرد، می‌رفت خواننده می‌شد. بعد از انقلاب، به‌نظر من، نقدِ فیلم جای آواز را گرفته. منتقد شدن خیلی راحت شده. پیش از انقلاب اصلاً ... .
.
«من همیشه یک‌چیزی را می‌گویم که خب، ظاهراً، جنبه‌ی شوخی دارد؛ ولی این‌ را جدّی می‌گویم. پیش از انقلاب واقعاً این‌طور به‌نظر می‌رسید که هرکسی که از خانواده‌اش قهر می‌کرد، می‌رفت خواننده می‌شد. بعد از انقلاب، به‌نظر من، نقدِ فیلم جای آواز را گرفته. منتقد شدن خیلی راحت شده. پیش از انقلاب اصلاً این‌طور نبود. یادم می‌آید پرویز دوایی پشت‌جلدِ مجله‌ی «رودکی» یادداشت‌هایی می‌نوشت. بعد از آن‌که دوایی نقد فیلم را رها کرد، مجله‌ی «رودکی» یک منتقد فیلم می‌خواست. من آن‌زمان دانشجوی پلی‌تکنیک بودم و ارتباطی هم با مطبوعات نداشتم. یک‌روز بلند شدم و رفتم دفتر مجله رودکی، پیش ِقاسم صنعوی که آن‌زمان سردبیر مجله بود. یادم می‌آید صنعوی آقای خیلی محترم و متینی بود و به‌نظرم قدری هم وسواسی بود. چون اصرار داشتند دَر را خودشان بار کنند و تازه آن را هم با آرنج باز می‌کردند! من آن‌زمان جوانی بودم بیست و یکی ـ دو ساله با شلوار جین و کفش اسپرت. ولی رفتار خیلی محترمانه‌ای با من داشتند. گفتند که ما این‌جا مشاورینی داریم که مطالب را می‌خوانند و اگر تأیید کنند می‌توانید برای «رودکی» بنویسید. نمونه‌ی مطالبم را دادم و تاریخی هم برای پی‌گیری ازشان گرفتم. سرِ آن تاریخ که رفتم، آقای صنعوی گفتند مشاورانش مطالب را خوانده‌اند و تأیید کرده‌اند. ولی نرفتم آن‌جا بنویسم. دلیل این‌که چرا، به این برمی‌گردد که راستش می‌ترسیدم. ولی این‌که چرا مراجعه کردم، به‌این‌خاطر بود که انگار می‌خواستم یک موضوع را با خودم حل کنم. برای آن‌ها ننوشتم، چون فکر می‌کردم هنوز زود است و باید خیلی‌ چیزها یاد بگیرم. نمی‌دانم، شاید این از خوش‌شانسی باشد که آدم در چهارده‌سالگی «حاصل عمرِ» سامرست موآم را بخواند و توصیه‌های او را که می‌گوید همه‌ی ایده‌های‌تان را خرج نکنید و بگذارید پخته شوند، به کار ببندد. خب، من این کار را کردم؛ یعنی این نصیحت‌ها را گوش کردم.» • گفت‌وگوی کریم نیکونظر و من با ایرج کریمی حاصل روزهای مجله‌ی «نافه» است که می‌خواستیم در هر شماره با منتقدی درباره‌ی نوشتن، چه‌طور نوشتن و چیزهایی مثل حرف بزنیم. گفت‌وگویی که حالا در سال‌روز نبودن ایرج کریمی منتشر شده. مثل همه‌ی این وقت‌ها باید گفت چه سعادتی داشتیم که می‌شد گاهی پای حرف‌های کریمی بنشینیم و چه کم‌سعادتیم حالا که دیگر آدمی مثل او حضور ندارد. گفت‌گو را در شماره‌ی امروز روزنامه‌ی «سازندگی» بخوانید. عکس‌ها از مریم تخت‌کشیان عزیز هستند. @maryamtakhtkeshian @karim.nikoonazar • #ایرج_کریمی #نقدفیلم #نقد_فیلم #irajkarimi
Read more
. . از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت؛ یک‌جور وقار و یک برقِ غریبی توی این چشم بود ...
Media Removed
. . از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت؛ یک‌جور وقار و یک برقِ غریبی توی این چشم بود که آتش می‌زد و خاکستر می‌کرد و یک‌جور غرور هم بود که نگاه نمی‌کرد و این چشم هیچ‌وقت نمی‌چرخید آن‌طرفی که ما بودیم و هیچ‌وقت آشنایی نداد به ما و غریبه ماند. از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای ... .
.
از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت؛ یک‌جور وقار و یک برقِ غریبی توی این چشم بود که آتش می‌زد و خاکستر می‌کرد و یک‌جور غرور هم بود که نگاه نمی‌کرد و این چشم هیچ‌وقت نمی‌چرخید آن‌طرفی که ما بودیم و هیچ‌وقت آشنایی نداد به ما و غریبه ماند. از نیم‌رُخ که می‌دیدی، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت؛ یک‌جور طمأنینه‌ که به چشمِ ما می‌آمد و ما دزدکی، پنهانی، زیرِچشمی، از لابه‌لای کتاب‌های روزانه، می‌دیدیم.
یک‌ احتیاج بود؛ یک‌جور جیره‌ی روزانه؛ یک وظیفه‌ی خودخواسته که تا این چشم را نمی‌دیدیم، روز برنمی‌آمد و آفتاب نمی‌تابید و آبیِ آسمان به چشم نمی‌آمد و یک صبح که همین‌جور دست توی جیب کرده بودیم و راه می‌رفتیم یک برقِ غریبی از کنارِ دستِ ما جهید و به ما خورد و همچه که سر بلند کردیم یک ملاحتِ معرکه، یک‌جور وقار را دیدیم که کنارِ ما، پشتِ شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌ست و دارد همان کتاب‌هایی را می‌بیند که ما می‌بینیم و چشمش روی همان کلمه‌هایی می‌افتد که ما می‌بینیم و تا بجُنبیم و تا نفس بکشیم و تا این نفسی را که توی سینه حبس شده بیرون بریزیم، دیدیم که یک آسمانِ صافِ و زلالِ بی‌ابر زُل زده است به چشم‌های حیرانِ ما و همچه نگاه می‌کند که انگار غریبه نیستیم. یک‌جور خنده، یک لبخندِ شیرین، یک شیرینیِ جاودانه توی این چشم بود که نمی‌شد ندیده‌اش گرفت و یک سفیدیِ معرکه‌ای داشت که روحِ آدم را تازه می‌کرد. و یک بوی خوشی داشت که شبیه هیچ عطری نبود، یک‌جور شیرینیِ دل‌پذیری داشت که آدم دوست داشت خیال کند مالِ بهترین شیرینی‌فروش‌های شهر است و هیچ کم ندارد از شیرینی‌های بی‌بی. • #این_روزها_که_میگذرد #روزها_در_راه #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #در_باغ_زیتون_چه_کسی_اضافه_بود #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم #ویوین_مایر
Read more
. . «این‌قدر اخم نکن رفیق. به‌هرحال همه‌چی این‌قدرها هم افتضاح نیست. یکی می‌گفت سی سال تو ایتالیایی ...
Media Removed
. . «این‌قدر اخم نکن رفیق. به‌هرحال همه‌چی این‌قدرها هم افتضاح نیست. یکی می‌گفت سی سال تو ایتالیایی که خانواده‌ی بورجا بهش حکومت کردند فقط درگیری بود و وحشت و قتل و خون‌ریزی. ولی از دلش میکل‌آنژ و لئوناردو داوینچی و رُنسانس هم درآمد. مردمِ سوئیس عشق برادرانه داشتند؛ پانصد سال دموکراسی و صلح ... .
.
«این‌قدر اخم نکن رفیق. به‌هرحال همه‌چی این‌قدرها هم افتضاح نیست. یکی می‌گفت سی سال تو ایتالیایی که خانواده‌ی بورجا بهش حکومت کردند فقط درگیری بود و وحشت و قتل و خون‌ریزی. ولی از دلش میکل‌آنژ و لئوناردو داوینچی و رُنسانس هم درآمد. مردمِ سوئیس عشق برادرانه داشتند؛ پانصد سال دموکراسی و صلح به کجا رسید؟ ساعت خروس‌دار. خداحافظ هالی.» دیالوگ محبوب و مشهوری که به گفته‌ی گراهام گرین، اُرسن ولز شخصاً آن را نوشته و در صحنه‌ی چرخ‌فلک فیلمِ «مرد سوّم» گفته؛ یکی از مشهورترین و به‌یادماندنی‌ترین صحنه‌های تاریخ سینما. • #مرد_سوم #گراهام_گرین #کارول_رید #ارسن_ولز #اورسن_ولز #جوزف_کاتن #thethirdman #grahamgreene #carolreed #orsonwelles #josephcotten
Read more
. . «هر روز رونویسِ دقیقِ دیروزش بود. باید نشانه می‌گذاشتی تا بتوانی از هم‌دیگر تشخیص‌شان بدهی.» ...
Media Removed
. . «هر روز رونویسِ دقیقِ دیروزش بود. باید نشانه می‌گذاشتی تا بتوانی از هم‌دیگر تشخیص‌شان بدهی.» • هاروکی موراکامی؛ پین‌بال ۱۹۷۳؛ ترجمه‌ی بهرنگ رجبی؛ نشرچشمه؛ فصل نهم • #این_روزها_که_میگذرد #روزها_در_راه #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم #در_باغ_زیتون_چه_کسی_اضافه_بود ... .
.
«هر روز رونویسِ دقیقِ دیروزش بود. باید نشانه می‌گذاشتی تا بتوانی از هم‌دیگر تشخیص‌شان بدهی.» • هاروکی موراکامی؛ پین‌بال ۱۹۷۳؛ ترجمه‌ی بهرنگ رجبی؛ نشرچشمه؛ فصل نهم • #این_روزها_که_میگذرد #روزها_در_راه #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم #در_باغ_زیتون_چه_کسی_اضافه_بود #هاروکی_موراکامی #پین_بال_1973 #پین_بال_۱۹۷۳ #بهرنگ_رجبی #نشرچشمه
Read more
. . فیروزکوهی: بیا بابا؛ این پول لیوان. یه چایی بیار بخوریم. آقاسید: آقا قابلی ندارد؛ اگر می‌خوای ...
Media Removed
. . فیروزکوهی: بیا بابا؛ این پول لیوان. یه چایی بیار بخوریم. آقاسید: آقا قابلی ندارد؛ اگر می‌خوای بدی چهار تومان می‌شَد. فیروزکوهی: آقاجان تعارف نکن؛ چرا؟ چهار تومن؟ لیوان دو تومنه. آقاسید: این نشکنه آقا. فیروزکوهی: تو پولِ چی رو می‌خوای بگیری؟ آقاسید: پول لیوان آقا. قابلی نداره. پیدا ... .
.
فیروزکوهی: بیا بابا؛ این پول لیوان. یه چایی بیار بخوریم.
آقاسید: آقا قابلی ندارد؛ اگر می‌خوای بدی چهار تومان می‌شَد.
فیروزکوهی: آقاجان تعارف نکن؛ چرا؟ چهار تومن؟ لیوان دو تومنه.
آقاسید: این نشکنه آقا.
فیروزکوهی: تو پولِ چی رو می‌خوای بگیری؟
آقاسید: پول لیوان آقا. قابلی نداره. پیدا نمی‌شه الان.
فیروزکوهی [رو می‌کند به طاهری]: می‌فهمی چی می‌گه؟ نه باباجون؛ بابت لیوانی که شکسته‌م دو تومن بهش داده‌م می‌گه می‌شه چهار تومن. بهش می‌گم چرا؟ می‌گه چون‌ که نشکنه.
طاهری: سَروتهی نداره بابا. بهش بده بره بابا.
فیروزکوهی: تو هم نفهمیدی. موضوع پولش نیست که.
طاهری: بابا، می‌گه نشکنه دیگه.
فیروزکوهی: بابا، لیوانی رو که شکونده‌م  دو تومن دارم می‌دم می‌گه چون نشکن بوده باید چهار تومن بدی.
طاهری: بده.
آقاسید: آقا ما از خیر این لیوان هم گذشتیم.
فیروزکوهی: تعارف نمی‌خواد بکنی باباجون. پول چی رو تو می‌خوای؟
آقاسید: پول... پولی نیست که... پول لیوان رو.
فیروزکوهی: لیوان چی؟
آقاسید: نشکن.
فیروزکوهی: نشکنی رو که شکونده‌م باید چهار تومن بدم؟
آقاسید: بله؛ قابلی ندارد. اون هم مال شما.
فیروزکوهی: چایی بیار بابا. چایی بیار. یه چایی بیار.
آقاسید: چشم.
فیروزکوهی: برو چایی رو وردار بیار.
آقاسید: پول ما رو می‌خوای بالا بکشی آقای فیروزکوهی!
همین‌طور که دارند باهم بحث می‌کنند اسدی وارد این اتاق می‌شود.
اسدی: سام علیکم.
فیروزکوهی: آقاسید! آقاسید وایستا. وایستا. جالبه‌ ها؛ لیوانی رو که تو اون اتاق شکسته‌م دو تومن بهش دادم می‌گه می‌شه چهار تومن. می‌گم چرا؟ می‌گه چون نشکنه. می‌فهمی؟
اسدی: آقاسید ما رو اذیت نکن.
آقاسید: آقا ما رو اذیت می‌کند.
اسدی: ناراحت نشو. انقدر اذیتش نکن دیگه.
آقاسید: چهار تومن می‌شه. اگر می‌خواد بده چهار تومن بده.
اسدی: بابا من  چهار تومن رو بهت می‌دم دیگه. چرا ناراحت می‌شی بابا.
آقاسید: آقا زیاد اذیت می‌کنه.
اسدی: ناراحت نباش. آهان! یه ماچ هم به من بده. برو چایی بردار بیار. بدو باباجون. بدو... ولش کن بابا پیرمرده.
فیروزکوهی: آخه باباجون من؛ تو هم نفهمیدی.
اسدی: اون که جوشیه تو هم که دیگه دنبالش رو ول نمی‌کنی. سر دو تومن چهار تومن. این‌که سَروتهی نداره ممدجون.
فیروزکوهی: تو هم قضیه رو نفهمیدی؛ موضوع پولش نیست. • #گزارش #عباس_کیارستمی #کوروش_افشارپناه #بهمن_فرمان_آرا #thereport #abbaskiarostami #kouroshafsharpanah #bahmanfarmanara
Read more
. . «چه دردناک است راه رفتن میان انسان‌ها | که تظاهر می‌کنند هنوز وجود دارند.» • این سطرهای الکساندر ...
Media Removed
. . «چه دردناک است راه رفتن میان انسان‌ها | که تظاهر می‌کنند هنوز وجود دارند.» • این سطرهای الکساندر بلوک، شاعر روس، را سال‌ها پیش در «یادداشت‌ها»ی آلبر کامو خواندم به فارسی خشایار دیهیمی؛ یک سال بعدِ آن سالِ نحس؛ «سالِ بد| سالِ باد | سالِ اشک | سالِ شک.» • #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم ... .
.
«چه دردناک است راه رفتن میان انسان‌ها | که تظاهر می‌کنند هنوز وجود دارند.» • این سطرهای الکساندر بلوک، شاعر روس، را سال‌ها پیش در «یادداشت‌ها»ی آلبر کامو خواندم به فارسی خشایار دیهیمی؛ یک سال بعدِ آن سالِ نحس؛ «سالِ بد| سالِ باد | سالِ اشک | سالِ شک.» • #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم #در_باغ_زیتون_چه_کسی_اضافه_بود
Read more
. . جز او چه‌کسی از پس این نقش‌ها، این جمله‌ها، این کلمه‌ها برمی‌آمد؟ • #عزت_الله_انتظامی #حاجی_واشنگتن #علی_حاتمی .
.
جز او چه‌کسی از پس این نقش‌ها، این جمله‌ها، این کلمه‌ها برمی‌آمد؟ • #عزت_الله_انتظامی #حاجی_واشنگتن #علی_حاتمی
. . «دلشدگان» قرار نبود آخرین ساخته‌ی علی حاتمی باشد، اما بیماری او را از پا درآورد و فرصتی برای ساختن ...
Media Removed
. . «دلشدگان» قرار نبود آخرین ساخته‌ی علی حاتمی باشد، اما بیماری او را از پا درآورد و فرصتی برای ساختن «جهان‌پهلوان تختی» و «ملکه‌های برفی» پیدا نکرد. بی‌مسئولیتی مدیران تلویزیون هم در بیماری حاتمی بی‌تأثیر نبود و ظاهراً یک‌سال پیش از آن‌که برای همیشه چشم‌هایش را ببندد هنوز دنبال راهی می‌گشت ... .
.
«دلشدگان» قرار نبود آخرین ساخته‌ی علی حاتمی باشد، اما بیماری او را از پا درآورد و فرصتی برای ساختن «جهان‌پهلوان تختی» و «ملکه‌های برفی» پیدا نکرد. بی‌مسئولیتی مدیران تلویزیون هم در بیماری حاتمی بی‌تأثیر نبود و ظاهراً یک‌سال پیش از آن‌که برای همیشه چشم‌هایش را ببندد هنوز دنبال راهی می‌گشت برای این‌که دستمزد مجموعه‌ی «هزاردستان» را از تلویزیون بگیرد؛ مجموعه‌ای که بی‌شک بهترین تولید تلویزیون در سال‌های بعد از انقلاب است. اما حالا که «دلشدگان» را به چشم آخرین فیلم علی حاتمی می‌بینیم چه می‌شود درباره‌اش گفت؟ داستانی درباره‌ی هنرمندان تنها؟ این فیلمی است که بهرام بیضایی، کمی بعد از درگذشت حاتمی، آن را با دو فیلم دیگر فیلم‌ساز پیوند می‌زند و درباره‌اش می‌نویسد: «در "حاجی واشنگتن" حاتمی از دو غربت می‌گوید: غربت در وطن و بیرون از وطن. و کامل‌کننده‌ی آن "دلشدگان"، پس از "کمال‌الملک" دومین هنرمندی است که چه در وطن و چه در فرنگ، هرجا که باشد آواز خودش را می‌خواند، آواز با عشق که با همان هم می‌میرد. حاتمی این اواخر با شوری بیش‌تر و توانی کم‌تر از همیشه آواز خودش را خواند.» این شور بیش‌تر و این توان کم‌تر حقیقتاً حکایت طاهرخان بحر نور است؛ خواننده‌ی خوش‌صدای ناخوش‌احوالی که دوست‌وآشناها کنارش گذاشتد. ناگهان تنها شد و در اوج آوازی که می‌خواند چشم‌ها را برای همیشه بست و از دنیا رفت. استاد دلنوازِ «دلشدگان» می‌گفت: «جوهرِ ادبِ ما خونِ سهراب است و طاهر.» و حالا بعد از این‌همه سال، پایان آخرین فیلم علی حاتمی معنای دیگری هم پیدا کرده: هنرمند همیشه تنهاست. • [بُرشی از نوشته‌ای درباره‌ی "دلشدگان"، آخرین ساخته‌ی علی حاتمی در "سازندگیِ آدینه".] • #علی_حاتمی #دلشدگان #بهرام_بیضایی #امین_تارخ #لیلاحاتمی #لیلا_حاتمی
Read more
. . «جوهر ادب ما خون سهراب است و طاهر.» استاد دلنواز می‌گفت. • دلشدگان؛ آخرین فیلم علی حاتمی • #دلشدگان #علی_حاتمی #محمدرضا_شجریان #لیلا_حاتمی #امین_تارخ .
.
«جوهر ادب ما خون سهراب است و طاهر.» استاد دلنواز می‌گفت. • دلشدگان؛ آخرین فیلم علی حاتمی • #دلشدگان #علی_حاتمی #محمدرضا_شجریان #لیلا_حاتمی #امین_تارخ
. . ملت ار بداند ثمر آزادی را... • عارف قزوینی با موسیقی اسفندیار منفردزاده و صدای گیتی پاشایی. • عکس‌ها همه برگرفته است از سایت دنیای زنان در عصر قاجار • #عارف_قزوینی #اسفندیار_منفردزاده #گیتی_پاشایی #گیتی .
.
ملت ار بداند ثمر آزادی را... • عارف قزوینی با موسیقی اسفندیار منفردزاده و صدای گیتی پاشایی. • عکس‌ها همه برگرفته است از سایت دنیای زنان در عصر قاجار • #عارف_قزوینی #اسفندیار_منفردزاده #گیتی_پاشایی #گیتی
. . مهرجویی ظاهراً در زمان ساختن «دایره‌ی مینا» نمی‌خواست قضاوت کند؛ می‌خواست چیزی را نشان دهد ...
Media Removed
. . مهرجویی ظاهراً در زمان ساختن «دایره‌ی مینا» نمی‌خواست قضاوت کند؛ می‌خواست چیزی را نشان دهد که فکر می‌کرد می‌تواند تماشاگران را به فکر کردن وادارد؛ چیزی که البته در داستان «آشغالدونی» ساعدی هم هست، اما باتوجه به روحیه‌ و علاقه‌ی ساعدی همیشه قضاوتی هم در کار هست؛ قضاوتی که دست‌‌آخر خوب و بد ... .
.
مهرجویی ظاهراً در زمان ساختن «دایره‌ی مینا» نمی‌خواست قضاوت کند؛ می‌خواست چیزی را نشان دهد که فکر می‌کرد می‌تواند تماشاگران را به فکر کردن وادارد؛ چیزی که البته در داستان «آشغالدونی» ساعدی هم هست، اما باتوجه به روحیه‌ و علاقه‌ی ساعدی همیشه قضاوتی هم در کار هست؛ قضاوتی که دست‌‌آخر خوب و بد را باید روبه‌روی هم بنشاند. بااین‌همه فیلم مهرجویی بیش‌تر درباره‌ی لغزش آدم‌هایی‌ست که فکر می‌کنیم بعید است پا به بازی‌ای بگذارند که می‌دانند عاقبت خوبی ندارد. رگه‌های تباهی در وجود همه‌ی انسان‌ها هست؛ کافی‌ست فرصتی پیدا کنند تا این تباهی را آشکارا به تماشا بگذارند. زمینه‌ی تباهی اگر فراهم باشد احتمالاً آدم‌های زیادی راه را عوض می‌کنند و به بی‌راهه می‌روند. علیِ «دایره‌ی مینا» هم چنین آدمی‌ست؛ نه ظاهرش به این می‌خورَد که نشانی از تباهی در وجودش باشد و نه روحیه‌اش ظاهراً به سامری شباهت دارد. اما همیشه چیزی هست که آدم‌ها را به‌هم وصل می‌کند. یکی می‌شود راه‌بلد و راه را نشان می‌دهد و نفر بعد، آن‌که پشت سر ایستاده، ممکن است لحظه‌ای بایستد و مکث کند اما برداشتن اولین قدم کافی‌ست تا همه‌ی آن‌چه را که پشت‌سر گذاشته به دست فراموشی بسپارد و بدل شود به آدمی تازه. علیِ «دایره‌ی مینا» آدم مستقلی نیست؛ هیچ‌وقت هم نبوده و حالا فرصتی پیدا کرده برای این‌که پله‌های ترقی را بالا برود. رفتنِ راهِ سامری و خون خریدن از معتادان بخت‌برگشته است که علی را به یک سامری جوان بدل می‌کند؛ سامری‌ای که اتفاقاً ظاهری انسانی‌تر دارد؛ ظاهری معصوم و باطنی که روز به روز خبیث‌تر می‌شود. هیچ‌چیز احتمالاً تلخ‌تر از این است که آدم‌ها در دنیای اطراف‌شان غرق شوند، ولی شاید اسمش غرق شدن هم نیست؛ بهتر است اسمش را بگذاریم حل شدن. علی آن‌قدر با محیط اطرافش، با کسی که راه را نشانش می‌دهد یکی می‌شود که دیگر تشخیصش سخت است و ظاهراً همین حل شدن است که آدم‌ها را به درجه‌ای می‌رساند که جان دیگران برای‌شان مهم نباشد. چه اهمیتی دارد که خون معتاد بخت‌برگشته‌ای را قرار است بفروشند؟ مهم این است که می‌شود با پولی اندک خون را خرید و در ازای پولی کلان آن را فروخت. نام این کار را چه می‌گذارند؟ به کسی که چنین می‌کند چه می‌گویند؟ علیِ «دایره‌ی مینا» مثل همه‌ی ساکنان شهر کوچک نمایش‌نامه‌ی اوژن یونسکو به کرگدن بدل می‌شود؛ یکی مثل همه. • [بُرشی از یادداشتی در بازبینی «دایره‌ی مینا» ساخته‌ی داریوش مهرجویی، سازندگیِ آدینه] #دایره_مینا #داریوش_مهرجویی #غلامحسین_ساعدی #سعید_کنگرانی #فروزان #تاریخ_سینمای_ایران
Read more
. . کتاب‌هایی هستند که سراسر ایده‌اند و «درباره‌ی عکاسیِ» سوزان سانتاگ یکی از این کتاب‌هاست: ایده‌هایی ...
Media Removed
. . کتاب‌هایی هستند که سراسر ایده‌اند و «درباره‌ی عکاسیِ» سوزان سانتاگ یکی از این کتاب‌هاست: ایده‌هایی برای اندیشیدن به آن‌چه عکاسی می‌نامیم، جست‌وجوی راه‌های تازه‌ای برای برخوردی تازه با عکاسی و از عکاسی که حرف می‌زنیم ظاهراً از مرحله‌ای پیش از خودِ عکس حرف می‌زنیم؛ آن لحظه‌ یا دقیقه‌ یا ... .
.
کتاب‌هایی هستند که سراسر ایده‌اند و «درباره‌ی عکاسیِ» سوزان سانتاگ یکی از این کتاب‌هاست: ایده‌هایی برای اندیشیدن به آن‌چه عکاسی می‌نامیم، جست‌وجوی راه‌های تازه‌ای برای برخوردی تازه با عکاسی و از عکاسی که حرف می‌زنیم ظاهراً از مرحله‌ای پیش از خودِ عکس حرف می‌زنیم؛ آن لحظه‌ یا دقیقه‌ یا ساعت یا روز و ماه و سالی پیش از آن‌که عکسی گرفته شود؛ پیش از آن‌که تصورِ عکاس، تصورِ آن‌که دوربین به دست دارد، به تصویر بَدَل شود؛ قابی که برای دیدن است؛ قابی که پیشِ چشمِ دیگران قرار می‌گیرد. چیزهایی هستند که قانون و قاعده برنمی‌دارند و عکاسی هم همین‌طور است؛ قانون و قاعده‌ای هم اگر در عکاسی هست، این است که قانون و قاعده‌ای در کار نیست. نکته‌ی اساسی شاید آن جهانی‌ست که هر عکس پیشِ چشمان تماشاگرش می‌گذارد و همین است که سانتاگ در فصلِ اوّلِ کتابش ( در غارِ افلاطون) می‌نویسد گردآوریِ عکس‌ها، یک‌جا جمع کردنِ عکس‌ها و کنارِ هم نشاندن‌شان، نوعی گرد آوردنِ جهان است. هر عکسی دنیایی‌ست (می‌شود سئوال کرد گوشه‌ای از دنیاست یا همه‌اش؟) و هر دنیایی (یا دوباره بگوییم عکسی) کنارِ دنیایی دیگر می‌نشیند تا دنیاها یکی شوند. گوشه‌هایی از دنیا را کنارِ هم می‌نشانند تا دنیا کامل‌تر از آن‌چه هست دیده شود؛ دنیایی که پیش از این به چشم نمی‌آمده. مزیتِ عکس همین سکونی‌ست که در وجودش لانه کرده. عکس لحظه‌ای‌ست از دنیا. همه‌‌ی دنیا نیست. در فاصله‌ی دو مکث انگار مکثی طولانی‌تر است. وقفه‌ای در کارِ جهان و آفریدن جهانی دیگر. [برشی از یادداشتی درباره‌ی «درباره‌ی عکاسیِ» سوزان سانتاگ در شماره‌ی ۹۲ هفته‌نامه‌ی کرگدن @kargadanmagazine] • #سوزان_سانتاگ #درباره_عکاسی #susansontag #onphotography
Read more
. . مهم‌ترین لحظه‌ی زندگی هر آدمی شاید لحظه‌ای‌ست که به «عزیزترین و درونی‌ترین» آرزویش می‌رسد. ...
Media Removed
. . مهم‌ترین لحظه‌ی زندگی هر آدمی شاید لحظه‌ای‌ست که به «عزیزترین و درونی‌ترین» آرزویش می‌رسد. همیشه چیزی هست که بیش از هر چیز رنجش می‌دهد و همیشه حرف زدن از این چیز با دیگرانْ بی‌فایده‌‌ترین کار ممکن است. استاکر، در فیلمِ آندری تارکوفسکی، لحظه‌ای که همراهِ نویسنده و استاد روبه‌روی آن اتاق ... .
.
مهم‌ترین لحظه‌ی زندگی هر آدمی شاید لحظه‌ای‌ست که به «عزیزترین و درونی‌ترین» آرزویش می‌رسد. همیشه چیزی هست که بیش از هر چیز رنجش می‌دهد و همیشه حرف زدن از این چیز با دیگرانْ بی‌فایده‌‌ترین کار ممکن است. استاکر، در فیلمِ آندری تارکوفسکی، لحظه‌ای که همراهِ نویسنده و استاد روبه‌روی آن اتاق ایستاده بعدِ گفتن این چیزها اضافه می‌کند «وقتی کسی زندگی گذشته‌اش را پنهانی مرور می‌کند مهربان‌تر می‌شود.» اما همه‌چیز ظاهراً به این سادگی نیست. به‌خصوص اگر از دنیای خیالی/ آخرالزمانی تارکوفسکی بیرون بزنیم و یک‌راست پا به دنیای واقعی و معاصرِ پاتریک ملروزی بگذاریم که زندگی‌اش را در فاصله‌ی دو مرگ مرور می‌کند. مرور پنهانیِ زندگی برای پاتریک کار آسانی نیست و سخت‌تر از آن کنار هم نشاندن قطعه‌های گوناگونی است که پازل زندگی را کامل می‌کنند و دست‌آخر او را به این نتیجه می‌رسانند که یادِ گذشته هیچ فضیلتی ندارد و هر چه دارد مصیبت و سختی‌های مکرری‌ست که سال‌های زندگی را به رنجی تمام‌وکمال بدل کرده است.
چیزی قطعی‌تر از مرگ نیست و همین قطعیت است که ترسِ از دست دادنِ زندگی را به جان آدم‌ها می‌اندازد. لحظه‌ای که پاتریکِ درب‌وداغان گوشیِ تلفن را برمی‌دارد و خبر مرگ پدرش را با آب‌وتاب می‌شنود هنوز نمی‌دانیم داستان پدران و پسران چه گذشته‌ای دارد. رفتار پاتریک ظاهراً مثل هر آدمی‌ست که بزرگ‌ترش را از دست می‌دهد؛ ترکیب گیجی و افسردگیِ ناگهانی. خالی شدن زمین زیر پا و تماشای دود شدن هر آن‌چه سخت و استوار به نظر می‌رسیده است. سر درآوردن از این گذشته به کمک خودِ پاتریک ممکن می‌شود؛ آن هم به کمک همان «مرور پنهانی»‌ای که استاکر به استاد و نویسنده توصیه می‌کرد. به یاد آوردن پدری که هر ظلم و جنایتی را در حق پسرش روا داشت و او را بدل کرد به آدمی شکننده؛ آدمی ضربه‌پذیر؛ آدمی که هر لحظه ممکن است سقوط کند و به چاهی بیفتد که رهایی از آن ممکن نیست. نتیجه‌ی چنین یادآوری و مروری قطعاً آن مهربانی‌ای نیست که استاکر از آن دَم می‌زد. [برشی از یادداشتی درباره‌ی مجموعه‌ی «پاتریک ملروز»؛ ماه‌نامه‌ی ۲۴؛ شماره‌ی ۱۰۱] #پاتریک_ملروز #بندیکت_کامبربچ #ماهنامه_۲۴ #patrickmelrose #benedictcumberbatch
Read more
. . کریشتف کیشلوفسکی: «به نظر من در وجود ما نیازی هست برای باور کردن این‌که کسانی که مرده‌اند و برای‌مان ...
Media Removed
. . کریشتف کیشلوفسکی: «به نظر من در وجود ما نیازی هست برای باور کردن این‌که کسانی که مرده‌اند و برای‌مان عزیز و مهم بوده‌اند، همیشه در وجود ما و اطراف ما حضور دارند. به نظر من آن‌ها درون ما وجود دارند، گویی در مورد اعمال ما داوری می‌کنند و ما نظرشان را می‌پذیریم با آن‌که دیگر حضور ندارند، با آن‌که ... .
.
کریشتف کیشلوفسکی: «به نظر من در وجود ما نیازی هست برای باور کردن این‌که کسانی که مرده‌اند و برای‌مان عزیز و مهم بوده‌اند، همیشه در وجود ما و اطراف ما حضور دارند. به نظر من آن‌ها درون ما وجود دارند، گویی در مورد اعمال ما داوری می‌کنند و ما نظرشان را می‌پذیریم با آن‌که دیگر حضور ندارند، با آن‌که مرده‌اند.» • [من کیشلوفسکی؛ ویرایش دانوشا استوک؛ ترجمه‌ی حشمت کامرانی؛ نشر مرغ‌آمین؛ زمستان ۱۳۷۶؛ صفحه‌ی ۱۴۲] • #روزها_در_راه #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم #در_باغ_زیتون_چه_کسی_اضافه_بود #کریشتف_کیشلوفسکی #حشمت_کامرانی
Read more
. . ‏ ‎مطمئنم بیش‌تر از همه‌ی این آدم‌هایی که این‌جا، تو این رستوران، نشسته‌اند کتاب خوانده‌ام، ...
Media Removed
. . ‏ ‎مطمئنم بیش‌تر از همه‌ی این آدم‌هایی که این‌جا، تو این رستوران، نشسته‌اند کتاب خوانده‌ام، ولی که چی؟ روشنفکرها موجودات کسالت‌باری‌اند نِیتن؛ آدم از دست‌شان ذلّه می‌شود. • ‏‎حماقت‌های بروکلینی، نوشته‌ی پُل آستر، انتشاراتِ پیکادور • نمایی از فیلم «درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش»، ساخته‌ی ... .
.
‏ ‎مطمئنم بیش‌تر از همه‌ی این آدم‌هایی که این‌جا، تو این رستوران، نشسته‌اند کتاب خوانده‌ام، ولی که چی؟ روشنفکرها موجودات کسالت‌باری‌اند نِیتن؛ آدم از دست‌شان ذلّه می‌شود. • ‏‎حماقت‌های بروکلینی، نوشته‌ی پُل آستر، انتشاراتِ پیکادور • نمایی از فیلم «درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش»، ساخته‌ی میشل گوندری، براساس فیلم‌نامه‌ی چارلی کافمن. • #حماقتهای_بروکلینی #پل_آستر #کیت_وینسلت #درخشش_ابدی_یک_ذهن_بی_آلایش #میشل گوندری #چارلی_کافمن #katewinslet #eternalsunshineofthespotlessmind #michaelgondry #charliekaufman
Read more
. . درخت‌های عباس کیارستمی ظاهراً همان درخت‌هایی هستند که پیش از این دیده‌ایم، که هر روز از کنارشان ...
Media Removed
. . درخت‌های عباس کیارستمی ظاهراً همان درخت‌هایی هستند که پیش از این دیده‌ایم، که هر روز از کنارشان گذشته‌ایم و هیچ اعتنایی نکرده‌ایم به برگ‌های سبز یا خشک‌شان، اما ظاهراً همان درخت‌ها نیستند وقتی در عکس‌های او می‌بینیم‌شان. مثل درخت‌هایی که در پولارویدهای تارکوفسکی می‌بینیم. همه‌چیز ... .
.
درخت‌های عباس کیارستمی ظاهراً همان درخت‌هایی هستند که پیش از این دیده‌ایم، که هر روز از کنارشان گذشته‌ایم و هیچ اعتنایی نکرده‌ایم به برگ‌های سبز یا خشک‌شان، اما ظاهراً همان درخت‌ها نیستند وقتی در عکس‌های او می‌بینیم‌شان. مثل درخت‌هایی که در پولارویدهای تارکوفسکی می‌بینیم. همه‌چیز ظاهراً همان است که می‌شود دید ولی چیزی در این میان هست که فرق می‌اندازد بین درخت‌های کیارستمی و درخت‌هایی که ما می‌بینیم. بخشی از این فرق ظاهراً به‌خاطر سر زدن‌های مکرر اوست به طبیعت سرسبز یا طبیعت برفی. گاهی برای ثبت درختی در میانه‌ی کاخی شمال تهران و گاهی برای ثبت تک‌درختی در برف. همه‌چیز بستگی دارد به درخت. به این‌که درخت کجاست. کجا بی درخت می‌شود زندگی کرد؟ • [بُرشی از نوشته‌ای به نام «ناگهان درخت»، شماره‌ی ۹۱ هفته‌نامه‌ی کرگدن @kargadanmagazine] • #عباس_کیارستمی #abbaskiarostami #هفته_نامه_کرگدن
Read more
. . «عاقل شده‌ام، دیگر سیگار هم نمی‌کشم. هر وقت می‌خواهم دست از پا خطا کنم یک روزنامه می‌خرم.» • [یولیا ...
Media Removed
. . «عاقل شده‌ام، دیگر سیگار هم نمی‌کشم. هر وقت می‌خواهم دست از پا خطا کنم یک روزنامه می‌خرم.» • [یولیا فرانک، داستان «در قطار»، ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد] اصل عکس را حسین عیدی‌زاده گرفته. @hosseineidi #روزمرگی #روزها_در_راه #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #در_باغ_زیتون_چه_کسی_اضافه_بود #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم .
.
«عاقل شده‌ام، دیگر سیگار هم نمی‌کشم. هر وقت می‌خواهم دست از پا خطا کنم یک روزنامه می‌خرم.» • [یولیا فرانک، داستان «در قطار»، ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد] اصل عکس را حسین عیدی‌زاده گرفته. @hosseineidi #روزمرگی #روزها_در_راه #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #در_باغ_زیتون_چه_کسی_اضافه_بود #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم
. . گفتی دوستت می‌دارم و قاعده دیگر شد. کفایت مکن ای فرمانِ «شدن»، مکرّر شو مکرّر شو! • احمد ...
Media Removed
. . گفتی دوستت می‌دارم و قاعده دیگر شد. کفایت مکن ای فرمانِ «شدن»، مکرّر شو مکرّر شو! • احمد شاملو، شبانه، از دفتر ترانه‌های کوچک غربت | ۱۷ مرداد ۱۳۵۹ | #احمد_شاملو #ahmadshamloo #ahmadshamlou .
.

گفتی دوستت می‌دارم
و قاعده
دیگر شد.

کفایت مکن ای فرمانِ «شدن»،
مکرّر شو
مکرّر شو! •
احمد شاملو، شبانه، از دفتر ترانه‌های کوچک غربت | ۱۷ مرداد ۱۳۵۹ |
#احمد_شاملو #ahmadshamloo #ahmadshamlou
. . کرّه‌اسبی سفید | زاده شد | از ماده‌اسبی سیاه | در آغاز سپیده‌دم. • عباس کیارستمی• گرگی در کمین ...
Media Removed
. . کرّه‌اسبی سفید | زاده شد | از ماده‌اسبی سیاه | در آغاز سپیده‌دم. • عباس کیارستمی• گرگی در کمین • از عکس‌های مجموعه‌ی سفیدبرفی • #عباس_کیارستمی #شعرهای_کیارستمی #سفیدبرفی #گرگی_در_کمین #abbaskiarostami #snowhitekiarostami #awolflyinginwait .
.
کرّه‌اسبی سفید | زاده شد | از ماده‌اسبی سیاه | در آغاز سپیده‌دم. • عباس کیارستمی• گرگی در کمین • از عکس‌های مجموعه‌ی سفیدبرفی • #عباس_کیارستمی #شعرهای_کیارستمی #سفیدبرفی #گرگی_در_کمین #abbaskiarostami #snowhitekiarostami #awolflyinginwait
. . شعر ظاهراً همان چیزی‌ست که فصل‌های مختلف کارنامه‌ی عباس کیارستمی را به‌‌هم وصل می‌کند؛ عکس‌ها را به شعرها و شعرها را به فیلم‌ها و دست‌آخر آدم را به این نتیجه می‌رساند که سیاره‌های منظومه‌ی هنری عباس کیارستمی آن‌قدر به‌هم نزدیکند که نمی‌شود یکی را دید و آن‌یکی را از قلم انداخت؛ به‌خصوص که ... .
.
شعر ظاهراً همان چیزی‌ست که فصل‌های مختلف کارنامه‌ی عباس کیارستمی را به‌‌هم وصل می‌کند؛ عکس‌ها را به شعرها و شعرها را به فیلم‌ها و دست‌آخر آدم را به این نتیجه می‌رساند که سیاره‌های منظومه‌ی هنری عباس کیارستمی آن‌قدر به‌هم نزدیکند که نمی‌شود یکی را دید و آن‌یکی را از قلم انداخت؛ به‌خصوص که خودش، در دو دهه‌ی آخر زندگی، گردش این سیاره‌ها را سریع‌تر کرد و لحظه‌ای که همه چشم‌به‌راه فیلمی تازه بودند با عکس‌های تازه‌اش روبه‌رو شدند و وقتی آماده‌ی دیدن عکس‌های دیگرش بودند شعرهای تازه از راه رسیدند؛ عکس‌هایی که کم‌کم سر از فیلم‌هایش درآوردند و شعرهایی که انگار می‌شد به چشم عکسی کاغذی دیدشان.
در «پنج: تقدیم به اُزو» بود که کیارستمی مرز سینما و عکاسی و شعر را برداشت؛ چون، به‌قول خودش، شکل امروزی سینما بن‌بستی‌ست که باید راهی برای بیرون آمدن از آن پیدا کرد. مسأله‌ی کیارستمی شیوه‌ی بیان حکایتی در سینما نبود؛ آن‌گونه که بسیاری از فیلم‌سازان می‌خواهند؛ مسأله‌ی کیارستمی ساختن چیزی بود که محدود کردنش آسان نباشد.
وقتی به عکس فکر می‌کنیم قاعدتاً میل به نوستالژی هم در وجود ما زنده می‌شود و به‌قول سوزان سانتاگ اصلاً روزگارِ ما میلِ به نوستالژی و گذشته‌ای دور از دست دارد. عکاسی هنری‌ست که رو به مرثیه دارد؛ از چیزی می‌گوید، یا آن چیز را تصویر می‌کند، یا تفسیرش می‌کند، که دیگر نیست و چیزهایی که عکاسی شده‌اند صرفاً به‌همین‌‌دلیل اندوه‌بارند و غمی از گذشته را به امروز منتقل می‌کنند. در عکس‌ها چه‌چیزی هست که این‌همه به‌یاد می‌مانند؟ چه‌چیزی هست که عکس را در مقایسه با فیلم و تصویرهای متحرک، به‌قولِ سانتاگ، ماندگار می‌کند؟ زمان جریان دارد و هر لحظه‌ای اتفاقی‌ست به چشمِ عکاس. محدوده‌ی فیلم گسترده‌تر است. زمانِ بیش‌تری دارد و این گستردگی را آشکارا به رخ می‌کشد، چیزی را نشان نمی‌دهد؛ چیزها را نشان می‌دهد؛ همه‌چیز را در محدوده‌ی این زمان. اما عکس‌ها منتخبند؛ گزیده. بُرشی از زمان. همه‌ی زمان نیستند؛ بخشی از زمانند؛‌ انتخابی از زمان. نکته‌ی اساسی همین است: ساکن است، ایستا، ثابت. لحظه‌ای‌ست از زمان؛ نه جریانِ زمان. و این شروع فیلمی‌ست به‌نام «۲۴ فریم». [بُرشی از نوشته‌ای که دیروز، در ضمیمه‌ی آدینه‌ی روزنامه‌ی سازندگی منتشر شد.] #عباس_کیارستمی #۲۴فریم #abbaskiarostami #24frames
Read more
. . چیزهایی هست که دلیل نمی‌خواهد؛ مثلاً تماشای چندباره‌ی «دسته‌ی‌جداگانه»ی ژان‌لوک گُدار؛ ...
Media Removed
. . چیزهایی هست که دلیل نمی‌خواهد؛ مثلاً تماشای چندباره‌ی «دسته‌ی‌جداگانه»ی ژان‌لوک گُدار؛ آن هم این روزها که ارزش و اهمیت رقص را به عنوان یکی از مهم‌ترین هنرها دوباره یادآوری کرده‌اند. #ژان_لوک_گدار #دسته_جداگانه #jeanlucgodard #bandeàpart .
.
چیزهایی هست که دلیل نمی‌خواهد؛ مثلاً تماشای چندباره‌ی «دسته‌ی‌جداگانه»ی ژان‌لوک گُدار؛ آن هم این روزها که ارزش و اهمیت رقص را به عنوان یکی از مهم‌ترین هنرها دوباره یادآوری کرده‌اند. #ژان_لوک_گدار #دسته_جداگانه #jeanlucgodard #bandeàpart
. . «برای شما این چیزی بیش از یک فیلم نیست. برای من امّا همه‌ی زندگی‌ام است.» این گفته‌ی فرانسوآ تروفو ...
Media Removed
. . «برای شما این چیزی بیش از یک فیلم نیست. برای من امّا همه‌ی زندگی‌ام است.» این گفته‌ی فرانسوآ تروفو است در گفت‌وگو با مجله‌ی «کایه دو سینما»، ۱۹۸۰. این هم قابی از «بوسه‌های دزدکی»‌ست؛ فیلمی که تروفو ۱۹۶۸ ساختش؛ سالی که ژان‌پل سارتر گفته بود جوان‌ها عشق می‌ورزند و پیرها اداهای زشت درمی‌آورند. ... .
.
«برای شما این چیزی بیش از یک فیلم نیست. برای من امّا همه‌ی زندگی‌ام است.» این گفته‌ی فرانسوآ تروفو است در گفت‌وگو با مجله‌ی «کایه دو سینما»، ۱۹۸۰. این هم قابی از «بوسه‌های دزدکی»‌ست؛ فیلمی که تروفو ۱۹۶۸ ساختش؛ سالی که ژان‌پل سارتر گفته بود جوان‌ها عشق می‌ورزند و پیرها اداهای زشت درمی‌آورند. #فرانسوآ_تروفو #بوسه_های_دزدکی #آنتوان_دوآنل #آنتوان_دوانل #francoistruffaut #françoistruffaut #stolenkisses #baisersvolés #antoinedoinel
Read more
. . شاید به‌خاطر علاقه‌ی غریبش به تماشای طلوع آفتاب بود که آفتاب‌نزده از خانه بیرون می‌زد و دوربین‌به‌دست ...
Media Removed
. . شاید به‌خاطر علاقه‌ی غریبش به تماشای طلوع آفتاب بود که آفتاب‌نزده از خانه بیرون می‌زد و دوربین‌به‌دست دنبال گوشه‌ای می‌‌گشت که آفتاب و‌ آسمان و ابرها و هرچه را دوروبرش بود دوباره ببیند و این دوباره دیدن انگار همان چیزی بود که همه‌ی عمر به آن وفادار ماند و هیچ‌وقت فکر نکرد جاده‌ها و درخت‌ها ... .
.
شاید به‌خاطر علاقه‌ی غریبش به تماشای طلوع آفتاب بود که آفتاب‌نزده از خانه بیرون می‌زد و دوربین‌به‌دست دنبال گوشه‌ای می‌‌گشت که آفتاب و‌ آسمان و ابرها و هرچه را دوروبرش بود دوباره ببیند و این دوباره دیدن انگار همان چیزی بود که همه‌ی عمر به آن وفادار ماند و هیچ‌وقت فکر نکرد جاده‌ها و درخت‌ها و درها و پنجره‌ها را قبلِ این هم دیده و بیش‌تر به این فکر می‌کرد که حالا اگر دوباره این‌چیزها را ببیند چه چیز تازه‌ای در آن‌ها کشف می‌کند و همیشه چیز تازه‌ای بود که سر ذوق بیاوردش و نتیجه‌ی این دیدن دوباره عکس‌هایش از درخت‌ها بود در روزهای آفتابی و برفی و تماشای خیابان و خانه‌ها و سواری‌ها از پشت شیشه‌ی باران‌زده‌ای سواری‌اش و تازه این فقط کار عکاسی‌اش بود روزهایی که فیلم نمی‌ساخت یا نمی‌شد بسازد و مثل خیلی از ما در خانه نمی‌نشست و سقف را نگاه نمی‌کرد و فکر نمی‌کرد آسمان به زمین آمده و چاره‌ای نداریم جز بغل کردن زانوی غم و حرفش این بود که نباید نشست و باید همیشه کار کرد و همیشه ایده داشت و همیشه چیزی آفرید و کار خودش در همه‌ی این سال‌ها همین بود عباس کیارستمی. #عباس_کیارستمی #abbaskiarostami
Read more
. . یکی از روزهای مثلِ همیشه بدِ سال ۸۸ بود که حسین‌آقا معززی‌نیا لطف کرد و تماس گرفت و گفت قرار است ...
Media Removed
. . یکی از روزهای مثلِ همیشه بدِ سال ۸۸ بود که حسین‌آقا معززی‌نیا لطف کرد و تماس گرفت و گفت قرار است مجله‌ی «۲۴» را منتشر کند. آن روزها نفس کشیدن هم سخت و غیرممکن و بیهوده بود؛ چه رسد به انتشار مجله‌ای سینمایی. گفت می‌خواهد نویسنده‌ها را کنار هم جمع کند که این‌هم عادی به‌نظر نمی‌رسید. اما حسین‌آقا ... .
.
یکی از روزهای مثلِ همیشه بدِ سال ۸۸ بود که حسین‌آقا معززی‌نیا لطف کرد و تماس گرفت و گفت قرار است مجله‌ی «۲۴» را منتشر کند. آن روزها نفس کشیدن هم سخت و غیرممکن و بیهوده بود؛ چه رسد به انتشار مجله‌ای سینمایی. گفت می‌خواهد نویسنده‌ها را کنار هم جمع کند که این‌هم عادی به‌نظر نمی‌رسید. اما حسین‌آقا واقعاً این کار را کرد و «۲۴» شد یکی از مهم‌ترین مجله‌های سینمایی همه‌ی این سال‌ها. حالا البته دوسالی می‌شود که حسین‌آقا ایران نیست؛ آن‌سوی کره‌ی زمین مثل همیشه سرگرم فیلم دیدن و کتاب خواندن است و امیدوارم همیشه سالم‌وسلامت باشد. ماه پیش که خبر رسید «۲۴» به شماره‌ی ۱۰۰ رسیده، سه‌تا سئوال از نویسنده‌های مجله پرسیدند که ترجیح دادم به‌جایش یادداشت کوتاهی بنویسم. این بخشی از همان یادداشت است: «عشقِ سینما بودن اگر معادل سینه‌فیلِ فرنگی باشد که این سال‌ها پا به ادبیات سینمایی ایران گذاشته، کار کمی سخت می‌شود؛ چون یافتن آن تماشاگران تربیت‌شده‌ای که چشم‌شان روی تصویر می‌گردد و همه‌چیز را به‌دقت می‌بینند و چیزهایی را کشف می‌کنند که به چشم دیگران نیامده، هیچ کار آسانی نیست. هرکسی می‌تواند ادعا کند که عشقِ سینماست و عشقِ سینما بودن هم که قاعدتاً مسابقه‌ی بیست‌سئوالی نیست که بشود با چند سئوال جانانه عاشق بودن یا نبودنِ طرف مقابل را ثابت کرد.
بااین‌همه اگر یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های یک عشق فیلمْ این باشد که فیلم‌ها را به چشم دنیایی برای زیستن می‌بیند و دوست می‌دارد این فیلم‌ها را با دیگران قسمت کند و درباره‌شان بنویسد یا گپ بزند و شور و هیجانش را به وقت کشف فیلم‌ها پنهان نکند، آن‌وقت بهتر است به این فکر کنیم که کاش ما هم جزء همین دسته باشیم؛ آدم‌هایی که فیلم دیدن برای‌شان راهی برای فرار از دنیای واقعی نیست؛ فیلم دیدن واقعیتی‌ست که آن را به هر واقعیت دیگری ترجیح می‌دهند و از ‌این‌که همه‌ی پول‌شان را صرف خریدن نسخه‌های باکیفیت فیلم‌های محبوب‌شان کنند ترسی به دل راه نمی‌دهند.» @moazezinia #ماهنامه_۲۴ #حسین_معززی_نیا #عشق_سینما
Read more
. . همه‌چی شاید از مقاله‌ی فرانسوآز ژیرو در مجله‌ی «اکسپرس» شروع شد. مقاله‌ای که جوان‌ترهای سینمای ...
Media Removed
. . همه‌چی شاید از مقاله‌ی فرانسوآز ژیرو در مجله‌ی «اکسپرس» شروع شد. مقاله‌ای که جوان‌ترهای سینمای فرانسه را مفتخر کرد به عنوان و لقبی که ساخته‌ی خودش بود: موجِ نو. ژیرو نوشت روزهایی که فرانسه درگیر جنگِ جهانی بود و در آتشِ آلمان‌ها می‌سوخت، این جوان‌ترها بچّه‌مدرسه‌ای بودند و روزی هم که جنگِ ... .
.
همه‌چی شاید از مقاله‌ی فرانسوآز ژیرو در مجله‌ی «اکسپرس» شروع شد. مقاله‌ای که جوان‌ترهای سینمای فرانسه را مفتخر کرد به عنوان و لقبی که ساخته‌ی خودش بود: موجِ نو. ژیرو نوشت روزهایی که فرانسه درگیر جنگِ جهانی بود و در آتشِ آلمان‌ها می‌سوخت، این جوان‌ترها بچّه‌مدرسه‌ای بودند و روزی هم که جنگِ جهانی دوّم تمام شد، هنوز درس‌ومشق‌شان به‌راه بود و دبیرستان را تمام نکرده بودند. امّا حرفِ آخرِ ژیرو در مقاله‌اش شاید مهم‌تر از این عنوان و لقبی بود که به جوان‌ترها بخشید. حرفِ آخرش این بود که این نسل، این جوان‌ها، این موجِ نو، جامعه‌ی فرانسه را سرشار می‌کند از ایده‌های جدید، از عقایدِ نو. حق با ژیرو بود و آن نسل، آن جوان‌ها و آن موجِ نو در همه‌ی این سال‌های آبروی فرانسه است. در سال‌های پایانی دهه‌ی ۱۹۶۰ بود که برایان دی‌پالما گفت آرزو می‌کند ژان‌لوک گُدارِ سینمای امریکا باشد، یا وودی آلن و وس اندرسن (به‌روایتِ ریچارد برودی) گفته‌اند تماشای فیلم‌های فرانسوآ تروفو همیشه تأثیرِ عمیقی روی آن‌ها گذاشته است. همه‌چی شاید از دو نام شروع شد. فرانسوآ تروفو و ژان‌لوک گُدار. موج نویی‌ها ظاهراً در یک‌دسته جای می‌گیرند، امّا حقیقتاً تفاوتِ بسیاری با یک‌دیگر دارند؛ همه‌ی آن‌ها البته با نقدِ فیلم شروع کرده‌اند و شماری از بهترین نقدِ فیلم‌های تاریخِ سینما نتیجه و محصولِ همین گروه است، امّا منتقدهایِ جوانِ پاریسی وقتی جمهوریِ خودشان، موج نو سینمای فرانسه، را به راه انداختند، هریک از راهی رفتند که به‌گمان‌شان راهِ درست بود. موجِ نو یک نامِ کُلّی‌ست، یک لقب، یک عنوان و همه‌‌ی آن جوان‌های فرانسوی را در بر می‌گیرد که از سال‌های پایانیِ دهه‌ی ۱۹۵۰ به بعد، فیلم‌های ارزان‌قیمت و ساده‌ای ساختند که در زمره‌ی سینمای (به‌قولِ بابابزرگ‌ها) متّکی بر کیفیت جای نمی‌گرفتند. • ـــ این دور‌ه‌ی ده‌جلسه‌ایِ موج نو سینمای فرانسه است؛ فیلم‌های منتخب آن سال‌ها. قرار است نسخه‌ی ترمیم‌شده‌ی فیلم‌ها را ببینیم و درباره‌ی موج نو، منتقدان کایه دو سینما و نظریه‌ی مؤلف گپ بزنیم. اگر دوست دارید تصویر آخر را ببینید و با شماره‌ی ۸۸۸۹۸۸۹۱ تماس بگیرید؛ مؤسسه‌ی هفت‌رخ معاصر. @kkasirian #موج_نو_سینمای_فرانسه
Read more
. . ‌ ‌ دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند رؤیاهایش را آسمانِ پُرستاره نادیده می‌گیرد و هر دانه‌ی برفی، به اشکی نریخته می‌مانَد مارگوت بیکل/ احمد شاملو؛ با موسیقی فیلیپ گلس #قصه‌ی_عصر_جمعه #روزمرگی #روزها_در_راه #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم ... .
.


دلتنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند
رؤیاهایش را آسمانِ پُرستاره نادیده می‌گیرد
و هر دانه‌ی برفی،
به اشکی نریخته می‌مانَد

مارگوت بیکل/ احمد شاملو؛ با موسیقی فیلیپ گلس
#قصه‌ی_عصر_جمعه #روزمرگی #روزها_در_راه #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم #در_باغ_زیتون_چه_کسی_اضافه_بود
Read more
. . پرویز دوایی: «... شخصیتِ خیلی جذّابی بود؛ هم سر و ریخت و رفتارش و هم حرف‌هایش. قدباریک و بلند، ...
Media Removed
. . پرویز دوایی: «... شخصیتِ خیلی جذّابی بود؛ هم سر و ریخت و رفتارش و هم حرف‌هایش. قدباریک و بلند، لاغر مثل دوک، خوش‌خنده و شیرین، صدای خیلی گرم، و یادم هست که کُت و شلوار مخملِ سیاه می‌پوشید، موها و چشم‌ها هم مثل زغال سیاه، و زیر کُت‌اش پیراهنِ سفیدی داشت، و گاهی کُت را روی دست می‌انداخت و این پیراهن ... .
.
پرویز دوایی: «... شخصیتِ خیلی جذّابی بود؛ هم سر و ریخت و رفتارش و هم حرف‌هایش. قدباریک و بلند، لاغر مثل دوک، خوش‌خنده و شیرین، صدای خیلی گرم، و یادم هست که کُت و شلوار مخملِ سیاه می‌پوشید، موها و چشم‌ها هم مثل زغال سیاه، و زیر کُت‌اش پیراهنِ سفیدی داشت، و گاهی کُت را روی دست می‌انداخت و این پیراهن انگار که یکی دو نُمره بزرگ‌تر از سایزِ او بود که به تنِ لاغرش لق می‌خورد، و برای ما یک‌جوری یادآور لباس‌های آرتیست‌های فیلم‌های شمشیربازیِ قدیم بود که شلوارِ سیاه داشتند با پاچه‌های باریک، و پیراهنِ سفید با آستین‌های گُشادِ پُف‌کرده و مُچ‌های بسته؛ پیراهن‌هائی که مثلاً ارول فلین توی فیلم «کاپیتان بلاد یا شاهینِ دریا» تن‌اش بود؛ و روی این شباهت (که به خودش هم گفته بودیم) در کنارِ اسمِ «سوخراب» گاهی بهش می‌گفتیم: «ارول، ارولِ عزیز»، و این اسم انگار که به دلش چسبیده بود که بعدها، خیلی‌وقت بعدش، توی یک نامه‌ای به‌یادم آورد. خودم یادم رفته بود...» • یک نامه از نامه‌های پراگ • #سهراب_شهید_ثالث #سهراب_شهیدثالث #پرویز_دوایی #sohrabshahidsaless #parvizdavaei
Read more
. . دو سالِ آخر عمرش را صرفِ کارهایی کرد که دوست داشت؛ آن‌قدر سیگار کشید و دودِ سیگار را بلعید که قلبش ...
Media Removed
. . دو سالِ آخر عمرش را صرفِ کارهایی کرد که دوست داشت؛ آن‌قدر سیگار کشید و دودِ سیگار را بلعید که قلبش تاب نیاورد و ایستاد. اوّل سکته‌ی مغزی کرد و با این‌که پزشکانِ فرانسوی و امریکایی برای عمل‌کردنش آماده بودند، ترجیح داد که جای به‌خصوصی نرود و در همان بیمارستانی عمل شود که نزدیکِ خانه‌ی ییلاقی‌اش ... .
.

دو سالِ آخر عمرش را صرفِ کارهایی کرد که دوست داشت؛ آن‌قدر سیگار کشید و دودِ سیگار را بلعید که قلبش تاب نیاورد و ایستاد. اوّل سکته‌ی مغزی کرد و با این‌که پزشکانِ فرانسوی و امریکایی برای عمل‌کردنش آماده بودند، ترجیح داد که جای به‌خصوصی نرود و در همان بیمارستانی عمل شود که نزدیکِ خانه‌ی ییلاقی‌اش بود؛ جایی که می‌دانست کاری از دستِ پزشک‌هایش برنمی‌آید. جمله‌ی مشهوری درباره‌ی مُردن داشت که انگار از عاقبتِ خودش خبر می‌داد. «آدم‌ها وقتی می‌میرند که تابِ زندگی نداشته باشند.» کسی خبر ندارد در روزهای بازنشستگی چند رُمان خواند و چند کتابِ نیمه‌کاره‌ی سال‌های دور و نزدیک را از نو ورق زد، امّا خبر داریم که به افراطی‌ترین شکلِ ممکن پاکت‌های سیگار را یکی‌یکی خالی کرد و دود کرد و به هوا فرستاد؛ یعنی دودِ این سیگارها را به ریه‌های ضعیفش فرستاد و هیچ بعید نیست که از روی لجاجت یا علاقه‌ی قبلی دودها ‌را از بینی‌اش بیرون نداده باشد و آخرش علاقه‌ی قبلی بیماریِ قلبی‌اش را دوچندان کرد. لابد فکر می‌کرده حیفِ دود نیست جایی غیرِ این ریه‌های ضعیف لانه کند؟
گفته بود «فیلم می‌سازم؛ چون واقعاً بلد نیستم کارِ دیگری بکنم.» و منظورش از کارِ دیگرْ نوشتنِ داستان و رُمان بود. آدمی‌ که دل‌سپرده‌ی نوشته‌های ویلیام شکسپیر، فیودور داستایوفسکی و آلبر کامو و فرانتس کافکا بود و فکر می‌کرد سینما هیچ‌وقت به پای ادبیات نمی‌رسد و همیشه خودش را بابتِ این‌که استعدادِ نوشتن نداشت سرزنش می‌کرد.
به‌نظرش سینما حقیرتر از آن بود که ذرّه‌ای به عظمتِ ادبیات نزدیک شود و حیف که همه‌ی آدم‌ها استعدادِ رمان‌نوشتن ندارند. امّا همه‌ی این غُرزدن‌ها و شرمساری‌هایِ مکرّر را باید به پای فروتنی‌اش نوشت. یکی از فروتن‌ترین کارگردان‌های اروپایی بود؛ آدمی ‌که ترجیح می‌داد او را صنعت‌گر بدانند و لفظِ هنرمند را درباره‌اش به کار نگیرند و خیال می‌کرد هیچ فیلم‌سازی از پسِ «تصویرکردنِ جهان درون، جهانِ احساسات» برنمی‌آید. امّا هنرمند بود و یک چشمه از هنرش شاید این بود که جهانِ درون و جهانِ احساسات را به جذّاب‌ترین و غریب‌ترین شکلِ ممکن روایت کرد و تفاوتی نمی‌کند وقتی از جهانِ درون و جهانِ احساسات حرف می‌زنیم به «زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک» فکر کنیم یا به «آبی» و «قرمز». • #کریشتف_کیشلوفسکی #krzystofkieslowski
Read more
. . وبلاگ‌نویسی برای من هیچ‌وقت جدا از نوشتن‌های دیگر نبوده و نوشتن‌های دیگر فقط نوشتن در روزنامه‌ها ...
Media Removed
. . وبلاگ‌نویسی برای من هیچ‌وقت جدا از نوشتن‌های دیگر نبوده و نوشتن‌های دیگر فقط نوشتن در روزنامه‌ها و مجله‌ها نیست، دفترچه‌های جلدسیاه و جلدقرمزِ این سال‌ها هم جای نوشتن بوده برای من؛ چیزهایی که نمی‌شده یا نمی‌خواسته‌ام جای دیگری منتشر شوند. خیلی‌هاشان هم بعداً دود شدند و به هوا رفتند و دست‌آخر ... .
.
وبلاگ‌نویسی برای من هیچ‌وقت جدا از نوشتن‌های دیگر نبوده و نوشتن‌های دیگر فقط نوشتن در روزنامه‌ها و مجله‌ها نیست، دفترچه‌های جلدسیاه و جلدقرمزِ این سال‌ها هم جای نوشتن بوده برای من؛ چیزهایی که نمی‌شده یا نمی‌خواسته‌ام جای دیگری منتشر شوند. خیلی‌هاشان هم بعداً دود شدند و به هوا رفتند و دست‌آخر فقط «شمال از شمال غربی» ماند که آخر تیر ۱۳۸۱ شروع شد و اردی‌بهشتِ امسال هم به آخر رسید. دلم نمی‌خواست کرکره‌اش را پایین بکشم؛ فعلاً هم هست؛ همان‌طور که بوده؛ هرچند پرشین‌بلاگ با بی‌سلیقگیِ تمام در همه‌ی این سال‌ها گاه اجازه‌ی نوشتن نمی‌داد؛ گاه قالب را به سلیقه‌ی خودش عوض می‌کرد و گاه بایگانی وبلاگ را دستکاری می‌کرد و بخشی از نوشته‌ها ناگهان ناپدید می‌شدند. این بود که چندماه قبل یک‌روز که از خواب بیدار شده بودم فکر کردم باید از این خانه‌ی اجاره‌ای، خانه‌ای که شبیه خانه‌ی قمرخانم بود، بیرون بزنم و کوچ کنم به اتاقی از آن خود. نام این اتاق «نامه به سینما»ست؛ ظاهرش فرق دارد با «شمال از شمال غربی»؛ بخشی از نوشته‌ها همان است و به‌مرور کامل می‌شود، اما به‌هرحال سلیقه‌ی این روزها یا این سال‌های من است. طول می‌کشد تا جای بهتری شود، ولی به‌هرحال جایی‌ست که دلم می‌خواهد نوشته‌هایم را در آن منتشر کنم؛ آن‌هایی که در نشریه‌ها منتشر می‌شوند و آن‌ها که قرار است مخصوص «نامه به سینما» باشند. خانه‌ی تازه را، این اتاقِ از آنِ خود را، دوست دارم و امیدوارم همان چیزی شود که دلم می‌خواهد. این نامه، یا نامه‌هایی‌ست به سینما، به چیزی که در همه‌ی این سال‌ها بخش مهمی از زندگی‌ام بوده؛ چیزی که مسیر زندگی‌ام را سال‌ها عوض کرده. بدون سینما، بدون فیلم‌ها، این زندگی مفت نمی‌ارزد. حالا نشانی‌اش را در صفحه‌ی اصلی‌ام هم می‌‌توانید ببینید [lettertocinema.com]. چندروزی‌ست که آن بالا جا خوش کرده. خوش‌حال می‌شوم اگر فرصت کنید و سری بهش بزنید. «برای شما این چیزی بیش از یک فیلم نیست. برای من امّا همه‌ی زندگی‌ام است.» فرانسوآ تروفو محبوبم این را گفته بود، در «کایه دو سینما»، شماره‌ی ۳۱۵، چهارسال پیش از آن‌که چشم‌هایش را برای همیشه ببندد. #نامه_به_سینما #lettertocinema
Read more
. . ساکن گوشه‌ی جهان ز جهان/ همچو من نیست/ هیچ تنهایی [عطار] • داد از غم تنهایی، در شعر شاعران کهن و ...
Media Removed
. . ساکن گوشه‌ی جهان ز جهان/ همچو من نیست/ هیچ تنهایی [عطار] • داد از غم تنهایی، در شعر شاعران کهن و معاصر؛ عباس کیارستمی؛ چاپ و نشر نظر؛ ۱۳۹۷ #عباس_کیارستمی #داد_از_غم_تنهایی #abbaskiarostami .
.
ساکن گوشه‌ی جهان ز جهان/ همچو من نیست/ هیچ تنهایی [عطار] • داد از غم تنهایی، در شعر شاعران کهن و معاصر؛ عباس کیارستمی؛ چاپ و نشر نظر؛ ۱۳۹۷ #عباس_کیارستمی #داد_از_غم_تنهایی #abbaskiarostami
. . این تکه‌ی حرف‌های کیارستمی، از همان پاییز ۱۳۹۱ تا حالا، به‌نظرم همان چیزی‌ست که باید درباره‌ی ...
Media Removed
. . این تکه‌ی حرف‌های کیارستمی، از همان پاییز ۱۳۹۱ تا حالا، به‌نظرم همان چیزی‌ست که باید درباره‌ی خودش هم بگوییم؛ درباره‌ی عمیق‌ترین و مهم‌ترین و بهترین فیلم‌ساز تاریخ سینمای ایران به چشمِ من: «اغلب ما درنمی‌یابیم در پشت سرِ یک آدم تأثیرگذار، مثلاً هنرمندی که در حافظه‌ی دنیا باقی می‌ماند ... .
.
این تکه‌ی حرف‌های کیارستمی، از همان پاییز ۱۳۹۱ تا حالا، به‌نظرم همان چیزی‌ست که باید درباره‌ی خودش هم بگوییم؛ درباره‌ی عمیق‌ترین و مهم‌ترین و بهترین فیلم‌ساز تاریخ سینمای ایران به چشمِ من: «اغلب ما درنمی‌یابیم در پشت سرِ یک آدم تأثیرگذار، مثلاً هنرمندی که در حافظه‌ی دنیا باقی می‌ماند (بهتر بگویم در درونِ او) دریایی از تجربه‌های ویژه و عمیق، سلوک روحی، زندگی‌هایی که کرد، اطلاعات و دانایی‌ها و دیده‌وری‌هایی گرد آمده‌اند؛ یک تربیت خاص برای آن‌که با تأمل و انصاف و رها از القائات سطحی و فرصت‌طلبی و دروغ، به جهان و پیرامونش نگاه کند... خب، چنین آدمی چیزی هم که می‌آفریند، محصول این ژرفاهاست و بدیهی‌ست به‌خاطر آن‌که چیزی به جهان و مردم می‌دهد که ماندگار است، خود اثر هم باقی می‌ماند.» • عباس کیارستمی؛ مقدّمه‌ی کتابِ «فیلم کوتاهی درباره‌ی دیگران»؛ نشر چشمه؛ تیر ماهِ ۱۳۹۲. #عباس_کیارستمی #کیارستمی #فیلم_کوتاهی_درباره_دیگران #نشر_چشمه #نشرچشمه #abbaskiarostami #kiarostami
Read more
. . شبی که «۴۰۰ ضربه»‌ی فرانسوآ تروفو جایزه‌ی بهترین کارگردانیِ جشنواره‌ی کن را گرفت، عمده‌ی سخنرانی ...
Media Removed
. . شبی که «۴۰۰ ضربه»‌ی فرانسوآ تروفو جایزه‌ی بهترین کارگردانیِ جشنواره‌ی کن را گرفت، عمده‌ی سخنرانی آندره مالرو در مراسم پایانیِ جشنواره، ستایشِ سینماتکِ پاریس و خدمتی بود که به سینمای فرانسه کرده و اشاره‌ی مالرو به کارگردان جوانی بود که با اوّلین فیلمش انقلابی در سینمای فرانسه به پا کرد؛ ... .
.
شبی که «۴۰۰ ضربه»‌ی فرانسوآ تروفو جایزه‌ی بهترین کارگردانیِ جشنواره‌ی کن را گرفت، عمده‌ی سخنرانی آندره مالرو در مراسم پایانیِ جشنواره، ستایشِ سینماتکِ پاریس و خدمتی بود که به سینمای فرانسه کرده و اشاره‌ی مالرو به کارگردان جوانی بود که با اوّلین فیلمش انقلابی در سینمای فرانسه به پا کرد؛ بی‌آن‌که در کلاس‌های سینما شرکت کرده و به حرف فیلم‌سازانی گوش کرده باشد که سینما را در چارچوب فیلم‌های خود درس می‌دادند. این شروع کارِ نسل تازه‌ای بود که وفاداری بی‌قیدوشرطی به سینما داشتند و آن‌چه را معمولاً به چشم نمی‌آمد ترجیح می‌دادند. به جست‌وجوی تأثیر شخصی کارگردان در فیلم‌ها گشتند و از تکوین معیاری برای تشخیص فیلمِ خوب و بد گفتند و در نقدِ فیلم‌های فرانسوی نوشتند که چیزی به پایان عمرِ این سینما نمانده و حتماً سینمای تازه‌ای از راه می‌رسد و بنیان سینمای پیش از خود را بر باد می‌دهد. • ـــ این دور‌ه‌ی ده‌جلسه‌ایِ موج نو سینمای فرانسه است؛ فیلم‌های منتخب آن سال‌ها. قرار است نسخه‌ی ترمیم‌شده‌ی فیلم‌ها را ببینیم و درباره‌ی موج نو، منتقدان کایه دو سینما و نظریه‌ی مؤلف گپ بزنیم. اگر دوست دارید تصویر آخر را ببینید و با شماره‌ی ۸۸۸۹۸۸۹۱ تماس بگیرید؛ مؤسسه‌ی هفت‌رخ معاصر. #موج_نو_سینمای_فرانسه
Read more
. . ایوان کلیما: «به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ اندیشه‌ای در این دنیا آ‌ن‌قدر خوب و خیر نیست که بتواند ...
Media Removed
. . ایوان کلیما: «به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ اندیشه‌ای در این دنیا آ‌ن‌قدر خوب و خیر نیست که بتواند تلاشی تعصب‌آمیز برای به کرسی نشاندنِ آن اندیشه را توجیه کند. تنها امید نجات در جهانِ این دورانْ تساهل و تسامح است. از سوی دیگر، آن جماعت کثیر بیچاره‌ای که فریادشان به جایی نمی‌رسید و یا به اردوگاه‌هایی ... .
.
ایوان کلیما: «به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ اندیشه‌ای در این دنیا آ‌ن‌قدر خوب و خیر نیست که بتواند تلاشی تعصب‌آمیز برای به کرسی نشاندنِ آن اندیشه را توجیه کند. تنها امید نجات در جهانِ این دورانْ تساهل و تسامح است. از سوی دیگر، آن جماعت کثیر بیچاره‌ای که فریادشان به جایی نمی‌رسید و یا به اردوگاه‌هایی هدایت می‌شدند که دور تا دورشان سیم خاردار بود با برج‌های مراقبت مجهز به مسلسل، یا مستقیماً به‌سوی اتاق‌های گاز روانه می‌شدند، یا مستقیماً در برابر جوخه‌های اعدام قرار می‌گرفتند، هشداری‌ست برای ما که حتا تساهل و تسامح هم حدوحدودی دارد.. تجربه‌های من به من هشدار می‌دهد که اگر از فاجعه‌هایی که بر ما گذشته درس بگیریم و اگر این اصول ساده و ابتدایی را نپذیریم، زمانی که آن لحظه‌ای فرا می‌رسد که باید درباره‌ی یکی از وجوه سرنوشت بشری تصمیمی بگیریم، آن فرصت می‌آید و می‌گذرد و از دست می‌رود.» • [یک دوران کودکی غیرمعمولی؛ در کتاب روح پراگ؛ ترجمه‌ی خشایار دیهیمی؛ نشر نی؛ ۱۳۸۷] • عکسِ دست‌خط عباس کیارستمی در سال‌نامه‌ی ۱۳۷۶؛ کتابِ مرگ و دیگر هیچ. #عباس_کیارستمی #ایوان_کلیما #روح_پراگ #خشایار_دیهیمی #abbaskiarostami #ivanklima
Read more
. . میرحسین موسوی: «هنرمند امروز خیلی بیش‌تر از دوران‌های گذشته از «اتفاق» در مراحل مختلف خلاقیت ...
Media Removed
. . میرحسین موسوی: «هنرمند امروز خیلی بیش‌تر از دوران‌های گذشته از «اتفاق» در مراحل مختلف خلاقیت هنری خویش بهره می‌گیرد و اغلب اوقات کنترل در مرحله‌ای از این «اتفاق افتادن» است که بیان هنرمند سیمای خاص خود را پیدا می‌کند. به طور حتم نقاشی هیچ‌گاه جای یک جوشش و مبارزه را بر یک فرد و یا برای افراد ... .
.
میرحسین موسوی: «هنرمند امروز خیلی بیش‌تر از دوران‌های گذشته از «اتفاق» در مراحل مختلف خلاقیت هنری خویش بهره می‌گیرد و اغلب اوقات کنترل در مرحله‌ای از این «اتفاق افتادن» است که بیان هنرمند سیمای خاص خود را پیدا می‌کند.
به طور حتم نقاشی هیچ‌گاه جای یک جوشش و مبارزه را بر یک فرد و یا برای افراد بی‌شمار نخواهد گرفت و قلم‌مو جای تلاش همگانی را برای رها شدن و آزاد گردیدن پر نخواهد کرد. ولی باید گفت که کار هیچ نقاش و هنرمندی در هر حد بیانی بی‌نیازکننده‌ی او از اجرای سایر مسئولیت‌های محیطی خویش نیست. چه در این حد از احساس مسئولیت است که هنر او دیدی به آینده و جهتی برای زیستن را می‌تواند ارائه بدهد.» • [از بروشور کارنمای میرحسین موسوی (۱۳۴۶) در تالار قندریز. همه‌ی نوشته‌ی موسوی را در کتابِ تالار قندریز: تجربه‌ای در عرضه‌ی اجتماعی هنر؛ به کوشش رویین پاکباز و حسن موریزی‌نژاد، انتشارات حرفه هنرمند، ۱۳۹۵ بخوانید.] #میرحسین_موسوی #تالار_قندریز #mirhosseinmousavi
Read more
. . ایده‌ی اولیه‌ی «هامون» ظاهراً به سال‌های پیش از انقلاب برمی‌گردد؛ کمی پیش از آن‌که «دایره‌ی ...
Media Removed
. . ایده‌ی اولیه‌ی «هامون» ظاهراً به سال‌های پیش از انقلاب برمی‌گردد؛ کمی پیش از آن‌که «دایره‌ی مینا» بالاخره از محاق بیرون بیاید و رنگ پرده را ببیند. در فاصله‌ی ساخت و نمایش این فیلم بود که مهرجویی به داستان «هامون» رسید. اوّل به صرافت این افتاده بود که داستان یک خانواده را در قالب رمانی به‌نام ... .
.
ایده‌ی اولیه‌ی «هامون» ظاهراً به سال‌های پیش از انقلاب برمی‌گردد؛ کمی پیش از آن‌که «دایره‌ی مینا» بالاخره از محاق بیرون بیاید و رنگ پرده را ببیند. در فاصله‌ی ساخت و نمایش این فیلم بود که مهرجویی به داستان «هامون» رسید. اوّل به صرافت این افتاده بود که داستان یک خانواده را در قالب رمانی به‌نام «دیدار» روایت کند؛ داستان سه برادر و به‌قول خودش در مصاحبه‌ای با رامین جهانبگلو: «یکی از برادرها در پاریس زندگی می‌کرد؛ برادر کوچک‌تر به‌نام احمد هامون. حمید هامون برادر وسط بود و برادر بزرگ‌تر محمود هامون... احمد هامون در واقع شباهت زیادی به خودم دارد؛ یعنی فیلم‌ساز است.» هیچ بعید نیست که ایده‌ی پرداختن به یک خانواده و سه برادر در آن سال‌ها نتیجه‌ی علاقه‌ی بی‌حد مهرجویی به داستان‌های جی. دی. سلینجر باشد که در داستان‌هایش بیش از همه به خانواده‌ی گِلَس پرداخت و سال‌ها بعد اصلاً همین علاقه بود که باعث شد دو داستان «فِرَنی» و «زویی» (و داستان کوتاه «یک روز خوب برای موزماهی» از مجموعه‌ی «نُه داستان») را در هم ادغام کند و فیلم‌نامه‌ای به‌نام «پری» بنویسد.
چند سالی بعد از گفت‌وگو با جهانبگلو بود که مهرجویی در مصاحبه‌ای با مانی حقیقی ماجرای خانواده‌ی هامون و فیلم «پری» را این‌گونه به‌هم ربط داد: «برادر کوچک‌تر، یعنی احمد، فیلم‌ساز است و تجربه‌هایی در فیلم‌سازی در فرنگ دارد. حمید برادر وسطی بود که مثل شخصیت‌ فیلم «هامون» روشنفکر بود. برادر بزرگ‌تر یعنی محمود طرح و شمایی از شخصیت اسد در فیلم «پری» داشت. در واقع، بعد از «هامون»، با ساخته شدن «پری» این سه برادر را در قالب حمید هامون و اسد و صفا در «پری» پیاده کردم و بعد هم دیگر دنبالش را نگرفتم.» این‌جا است که دوباره پای داستان‌های سلینجر به میان می‌آید و به‌نظر می‌رسد مهرجویی از همان اوّل ایده‌ی یک «خانواده‌ی گِلَسِ» ایرانی را در سر داشته؛ شخصیت‌های عجیب‌وغریبی که ترجیح می‌دهند در چارچوب زمانه‌ی خود محدود نشوند و درست همان‌طور که فِرَنی (به‌قول جیمز. ئی. میلر) مسیری از تهوع و انزجار به شعف، و از انزوا و عزلت‌گزینی به بازگشت را می‌پیماید، حمید هامون هم قرار بوده پا در چنین مسیری بگذارد. رگه‌های دیگری از فِرَنی هم در وجود هامون هست؛ او هم مثل دخترِ باهوش خانواده‌ی گِلَس «از زهد خویش در عذاب است، زهدی که او را غیرِ انسان کرده و به‌قول هاثورن او را از «زنجیر مغناطیسی انسان بودن» جدا ساخته است.» [از بازبینی هامون در روزنامه‌ی سازندگی] • #هامون #داریوش_مهرجویی #hamoon #dariushmehrjui
Read more
. . راهبی چشم‌به‌راه ماه نماند و برگشت • [ماسائوکا ایشی؛ به فارسیِ م. آ] • بعدتحریر: داشتم دفترچه‌ی ...
Media Removed
. . راهبی چشم‌به‌راه ماه نماند و برگشت • [ماسائوکا ایشی؛ به فارسیِ م. آ] • بعدتحریر: داشتم دفترچه‌ی سیاه قدیمی را ورق می‌زدم که رسیدم به این‌یکی. شبی بهاری. آخر بهار. پس از باران. #روزها_در_راه #روزمرگی #هایکو #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #در_باغ_زیتون_چه_کسی_اضافه_بود .
.
راهبی
چشم‌به‌راه ماه نماند و
برگشت • [ماسائوکا ایشی؛ به فارسیِ م. آ] •
بعدتحریر: داشتم دفترچه‌ی سیاه قدیمی را ورق می‌زدم که رسیدم به این‌یکی. شبی بهاری. آخر بهار. پس از باران.
#روزها_در_راه #روزمرگی #هایکو #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم #یک_گوشه_پاک_و_پرنور #در_باغ_زیتون_چه_کسی_اضافه_بود
. . قصه‌ی بعدازظهر بهاری‌ای که هوا گرم بود و طوفان شد و باران گرفت. • [با موسیقی پیمان یزدانیان] • #روزها_در_راه #روزمرگی #پیمان_یزدانیان #peymanyazdanian .
.
قصه‌ی بعدازظهر بهاری‌ای که هوا گرم بود و طوفان شد و باران گرفت. • [با موسیقی پیمان یزدانیان] • #روزها_در_راه #روزمرگی #پیمان_یزدانیان #peymanyazdanian
. . آنتوان دوآنل آفریده‌ی فرانسوآ تروفوست؛ یکی شبیهِ او انگار؛ تصویرِ او در سینما. امّا ژان‌پی‌یر ...
Media Removed
. . آنتوان دوآنل آفریده‌ی فرانسوآ تروفوست؛ یکی شبیهِ او انگار؛ تصویرِ او در سینما. امّا ژان‌پی‌یر لئو، بازیگرِ نقشِ آنتوان دوآنل، هرچه بزرگ‌تر می‌شد، شبیه‌تر می‌شد به تروفو. کوچک‌تر که بود، در سال‌های نوجوانیِ آنتوان که بود، آن‌قدرها شبیهِ تروفو نبود. تروفوی نوجوان نحیف‌تر از او بود؛ لاغرتر ... .
.
آنتوان دوآنل آفریده‌ی فرانسوآ تروفوست؛ یکی شبیهِ او انگار؛ تصویرِ او در سینما. امّا ژان‌پی‌یر لئو، بازیگرِ نقشِ آنتوان دوآنل، هرچه بزرگ‌تر می‌شد، شبیه‌تر می‌شد به تروفو. کوچک‌تر که بود، در سال‌های نوجوانیِ آنتوان که بود، آن‌قدرها شبیهِ تروفو نبود. تروفوی نوجوان نحیف‌تر از او بود؛ لاغرتر و افسرده‌تر. (عکس‌هاش را می‌شود دید) منزوی بود و گوشه‌گیر. نمی‌خندید. رانده و مانده بود انگار. کسی دوستش نمی‌داشت. بازی نمی‌کرد. کسی هم با او بازی نمی‌کرد. دوست‌های زیادی نداشت. امیدی هم به چیزی نداشت. به‌جای بازی با دیگران کتاب می‌خواند (داستان‌هایی مخصوصِ بزرگ‌ترها) و دور از چشمِ بزرگ‌ترها به سینما می‌رفت (فیلم‌هایی برای بزرگ‌ترها) و روی نزدیک‌ترین صندلی به پرده‌ی سینما می‌نشست و خیره می‌شد به تصویرِ بزرگ‌ترها. امّا ژان‌پی‌یر لئوی نوجوان افسرده نبود، منزوی و گوشه‌گیر نبود. می‌خندید، بازی می‌کرد، شیطان بود و شیطنتی در نگاهِ پسرکِ پانزده‌ساله بود که به چشمِ تروفوی بیست‌وهفت‌ساله خوش می‌درخشید. دوازده‌سال فقط؟ می‌توانست برادرِ کوچک‌ترش باشد؛ پسرکِ خوش‌بخت‌ِ یک خانه، تَه‌تَغاریِ دوست‌داشتنیِ خانه که مصائبِ برادرِ بزرگ‌تر را به چشم دیده. همه‌ی محبّتی را که نثارِ برادرِ بزرگ‌تر نشده، به‌نفعِ خودش مصادره می‌کند و حالا خانه قلمرو اوست. • [برای تولد ژان‌پی‌یر لئو] • #چهارصدضربه #۴۰۰ضربه #فرانسوآ_تروفو #ژان_پیر_لئو #آنتوان_دوآنل #lesquatrecentscoups #the400blows #françoistruffaut #francoistruffaut #jeanpierreleaud #antoinedoinel
Read more
. . طوقی و قلندر؛ دو افسانه‌ی ایرانی. #علی_حاتمی #ناصر_ملک_مطیعی #بهروزوثوقی #بهروز_وثوقی
Media Removed
. . طوقی و قلندر؛ دو افسانه‌ی ایرانی. #علی_حاتمی #ناصر_ملک_مطیعی #بهروزوثوقی #بهروز_وثوقی .
.
طوقی و قلندر؛ دو افسانه‌ی ایرانی. #علی_حاتمی #ناصر_ملک_مطیعی #بهروزوثوقی #بهروز_وثوقی
. . بیست‌وچندسال پیش بود که بی‌خیالِ دکتر و مهندس شدن پا گذاشتیم به حیاط مدرسه‌ای که سردرش نوشته ...
Media Removed
. . بیست‌وچندسال پیش بود که بی‌خیالِ دکتر و مهندس شدن پا گذاشتیم به حیاط مدرسه‌ای که سردرش نوشته بودند مدرسه‌ی ادبیات و علوم انسانی. بیست‌وپنج سال شاید؛ یا کمی بیش‌تر. همه‌ی این سال‌ها هم هر کسی راه خودش را رفت. قرار نبود همه مثلِ هم باشیم. مثلِ هم نشدیم اصلاً. هر کسی همان کسی شد که می‌خواست یا آرزو ... .
.
بیست‌وچندسال پیش بود که بی‌خیالِ دکتر و مهندس شدن پا گذاشتیم به حیاط مدرسه‌ای که سردرش نوشته بودند مدرسه‌ی ادبیات و علوم انسانی. بیست‌وپنج سال شاید؛ یا کمی بیش‌تر. همه‌ی این سال‌ها هم هر کسی راه خودش را رفت. قرار نبود همه مثلِ هم باشیم. مثلِ هم نشدیم اصلاً. هر کسی همان کسی شد که می‌خواست یا آرزو می‌کرد. دبیرستان فرهنگِ آن سال‌ها شبیه مدرسه‌ای نبود که از نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۷۰ سراغ داریم. کار معلم‌های آن سال‌های مدرسه فقط درس نبود؛ چیزی فراتر از درس و مشق‌ را به شاگردهایی که ما بودیم یاد دادند. همین بود که جرأت و جسارت خواندن کتاب‌های هوشنگ گلشیری و رضا براهنی و صادق چوبک و بهرام صادقی را پیدا کردیم و در مجله‌ی مدرسه (نسیم) از تی‌. اس. الیوت و نیکوس کازانتزاکیس و محمود درویش و دیگران می‌نوشتیم. عصرها از مدرسه که بیرون می‌زدیم به‌جای خانه سر از کارگاه این نویسنده و جلسه‌های آن شاعر درمی‌آوردیم و با کوله‌پشتی‌های مدرسه روبه‌روی رضا براهنی می‌نشستیم که در خانه‌ی منصور کوشان داشت از کتاب «خطاب به پروانه‌ها» می‌گفت و ما هم دست بلند می‌کردیم و از او می‌خواستیم برای‌مان شعر «چهارده قطعه...» را بخواند. یا غزاله علیزاده را می‌دیدیم که با جامه‌ی سیاه همان‌جا نشسته بود. در سکوت. گاهی سری تکان می‌داد و گاهی لبخند می‌زد. بیست‌وچندسال بعد هر کسی همان شده که می‌خواسته؛ یا دست‌کم سعی می‌کند همان کسی شود که می‌خواهد. چهارشنبه‌شب که به لطف مسعود خسروپور عزیز بعدِ چندسال دوباره یک‌جا جمع شدیم دیدم که چه‌قدر حرف داریم برای گفتن به یک‌دیگر و چه خوب که بعدِ این‌همه سال هنوز می‌شود یک‌جا نشست و حرف زد و روزهای رفته را حکایت کرد. شب خوشی بود واقعاً. [ایستاده از راست به چپ: زهیر یاری، من، شهاب حداد، مسعود خسروپور، حنیف افخمی، مهدی یزدانی خرم، هادی حیدری، مصطفا رستگاری • نشسته از راست: یاسر جلیلیان، امیر نصری، احمد شکرچی، محمدمنصور هاشمی، حامد ابریشم‌کار]
Read more
. . هیچ نمی‌گوید. می‌گویم: «من می‌ترسم.» همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه ...
Media Removed
. . هیچ نمی‌گوید. می‌گویم: «من می‌ترسم.» همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه نشسته‌ییم. علی‌قلی، در خود می‌اندیشد. حالِ چهره‌اش سخت غریب است. چیزی است که از من و ما، و از زمان و مکان، به دور می‌رود. به اثیر می‌رود. من می‌ترسم. آیا علی‌قلی چیزی از هستیِ ناب با خیش دارد؟ ... .
.
هیچ نمی‌گوید. می‌گویم:
«من می‌ترسم.»
همه‌جا دارد تاریک می‌شود. ما هم‌چنان در اتاغ محقر میهمان‌خانه نشسته‌ییم. علی‌قلی، در خود می‌اندیشد. حالِ چهره‌اش سخت غریب است. چیزی است که از من و ما، و از زمان و مکان، به دور می‌رود. به اثیر می‌رود. من می‌ترسم. آیا علی‌قلی چیزی از هستیِ ناب با خیش دارد؟ آیا مِهی است که دست از میانش درمی‌گذرد؟
سکوت.
از بیرون سدای زندگی می‌آید. رشته‌ی بسته.
علی‌قلی می‌گوید:
«تو می‌بُری.»
چشم‌هایم تارند و پلک‌هایم سنگین. کرخت و سنگین. نمی‌توانم او را ببینم. می‌کوشم که پیدایش کنم. دلم شور می‌زند.
می‌گوید:
«سرگردانی. تباهی. نجات. باید ببُری. تیری تو را نشان کرده. پشت تو را. هفت قتل. یادت هست؟»
یادم هست. یادم هست:
من زار می‌زنم و باران تمام دنیا را از دیده می‌بارم. آن‌ها، سرد و بی‌اعتنا و خشن، تابوت را به تندی، و با تهلیل‌های پیاپی، پیش می‌برند. کسی دست مرا گرفته است و من می‌دوم. دانه‌های برف، آغشته به رنگ سپید بی‌رحم، و پیچیده در حریر گزنده‌ی باد به صورتم می‌خورد؛ به صورت کوچکم. به دست‌هایم، به دست‌های کوچکم.
«ریسمان پاره می‌شود. تو معلق می‌شوی. تو، معلق، می‌روی. آن خنجر را، آن تناب را، آن زهر را بردار. از سپیدی روز و از سیاهی شب، فرار کن. به شفق فکر کن. به پگاه. به صبح کاذب. به تیرهای بلند چوبیِ سرخ، در پای دیوارهای سرخ. یادت هست؟»
یادم هست. یادم هست. • [از فصل نخست رمان «وصال در وادی هفتم»، نوشته‌ی عبّاس نعلبندیان] •
اولین روز خرداد ۱۳۶۸ بود که نعلبندیان خودش را کشت؛ با قرص‌ و سم و هرچه در خانه‌ داشت. آخرین جمله‌ای که در دفتر خاطراتش این بود «فقط خدا کند که امروز و فردا کسی سراغم نیاید.» و کسی نیامد تا سه روز بعد. #عباس_نعلبندیان #وصال_در_وادی_هفتم #abbasnalbandian
Read more
. . کارگاه نوشتن درباره‌ی سینما: فیلم‌هایی از دیوید لین، آلفرد هیچکاک، فرانسوآ تروفو، ژان‌پی‌یر ...
Media Removed
. . کارگاه نوشتن درباره‌ی سینما: فیلم‌هایی از دیوید لین، آلفرد هیچکاک، فرانسوآ تروفو، ژان‌پی‌یر ملویل، لوئیس بونوئل، اریک رومر، آندری تارکوفسکی، وس اندرسن، کلی رایکارد، گرتا گرویگ و آلکسی گرمن جونیور. در پنجمین دوره‌ی کارگاه نوشتن درباره‌ی سینما با مرور فیلم‌های این فیلم‌سازان به ... .
.
کارگاه نوشتن درباره‌ی سینما:
فیلم‌هایی از دیوید لین، آلفرد هیچکاک، فرانسوآ تروفو، ژان‌پی‌یر ملویل، لوئیس بونوئل، اریک رومر، آندری تارکوفسکی، وس اندرسن، کلی رایکارد، گرتا گرویگ و آلکسی گرمن جونیور.

در پنجمین دوره‌ی کارگاه نوشتن درباره‌ی سینما با مرور فیلم‌های این فیلم‌سازان به این فکر می‌کنیم که در مواجهه با هر فیلم چگونه باید اندیشید و در هر فیلم چه چیزهایی را پررنگ‌تر باید دید. این دوره‌ای‌ست برای هرکسی که می‌خواهد فیلم‌ها را دوباره ببیند و درباره‌ی فیلم‌ها دوباره بیندیشد و راه نوشتن درباره‌ی فیلم‌ها را پیدا کند. علاقه به نوشتن طبعاً شرط اصلی چنین دوره‌ای‌ست.
برای اطلاعات بیشتر فقط به این نشانی ایمیل بزنید:
[email protected]
Read more
. . «به ما نشان داده بود که آدم ممکن است از عشق بمیرد. دلیل زنده‌ای بود بر این مدعا که دلِ شکسته می‌تواند ...
Media Removed
. . «به ما نشان داده بود که آدم ممکن است از عشق بمیرد. دلیل زنده‌ای بود بر این مدعا که دلِ شکسته می‌تواند سبب مرگ باشد.» • [یودیت هرمان؛ داستانِ ذغال‌سنگ؛ مجموعه‌داستانِ «لتی‌پارک»؛ ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد؛ نشر افق] • بعدتحریر: کتاب‌به‌دست نشسته بودم تو ماشین. این دو جمله را که خواندم سرم را ... .
.
«به ما نشان داده بود که آدم ممکن است از عشق بمیرد. دلیل زنده‌ای بود بر این مدعا که دلِ شکسته می‌تواند سبب مرگ باشد.» • [یودیت هرمان؛ داستانِ ذغال‌سنگ؛ مجموعه‌داستانِ «لتی‌پارک»؛ ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد؛ نشر افق] • بعدتحریر: کتاب‌به‌دست نشسته بودم تو ماشین. این دو جمله را که خواندم سرم را آوردم بالا و چشمم افتاد به شیشه. چه روزی. چه یک‌شنبه‌ای. • #روزها_در_راه #این_روزها_که_میگذرد #لتی_پارک #یودیت_هرمان #محمود_حسینی_زاد #lettipark #judithhermann
Read more
. . «شروعِ مقاله‌ای که در شماره‌ی ۷۱۹ مجلّه‌ی "آر" (۲۲ آوریلِ ۱۹۵۹) منتشر شد این بود پیروز شدیم. ...
Media Removed
. . «شروعِ مقاله‌ای که در شماره‌ی ۷۱۹ مجلّه‌ی "آر" (۲۲ آوریلِ ۱۹۵۹) منتشر شد این بود پیروز شدیم. و این‌جور تمام می‌شد که «برنده‌ی این بازی ما بودیم ولی بازی هنوز تمام نشده است.» آن مقاله را خودم نوشته بودم و مثلِ آتوس که سرمستِ پیروزی دارتانیان است، در پوست نمی‌گنجیدم. آن‌ روزها جادوی سینما هنوز ... .
.
«شروعِ مقاله‌ای که در شماره‌ی ۷۱۹ مجلّه‌ی "آر" (۲۲ آوریلِ ۱۹۵۹) منتشر شد این بود پیروز شدیم. و این‌جور تمام می‌شد که «برنده‌ی این بازی ما بودیم ولی بازی هنوز تمام نشده است.» آن مقاله را خودم نوشته بودم و مثلِ آتوس که سرمستِ پیروزی دارتانیان است، در پوست نمی‌گنجیدم.
آن‌ روزها جادوی سینما هنوز بی‌اثر نشده بود. فیلم‌ها نشانه‌ی چیزهای به‌خصوصی نبودند؛ خودِ آن چیز بودند (و برای موجودیت‌شان نیازی به‌ نامِ‌ هایدگر نداشتند) و هر تماشاگری، بسته ‌به روحیه و حال‌وهوایش، علاقه‌ای به این فیلم‌ها نشان می‌داد و نشانی از این علاقه را می‌شد در رفتارش دید. لحظه‌ای که فیلم را می‌دید، اشاراتِ فیلم را می‌فهمید و پر می‌کشید به‌سوی این اشارات.» • ژان‌لوک گدار؛ پیش‌گفتار کتاب «مثل عکسی سیاه و سفید»؛ نشرچشمه؛ ۱۳۹۵. [نخل طلای افتخاری جشنواره‌ی کن اهدا شد به ژان‌لوک گدار] #ژان_لوک_گدار #مثل_عکسی_سیاه_و_سفید #نشر_چشمه #jeanlucgodard
Read more
. . ... گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها خوابِ تفنگی جا خوش کرده در چشم‌های تو شوهرت کجاست؟ ــ رفته آن‌سوی ...
Media Removed
. . ... گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها خوابِ تفنگی جا خوش کرده در چشم‌های تو شوهرت کجاست؟ ــ رفته آن‌سوی رود! تو را می‌خواهد این صحرا این خمپاره این هواپیما این تفنگ گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها شب را نثارِ آسمان کن یک دست بمبِ و دستی روی ماشه گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها پریشان‌ترشان کن زنِ زن‌ها ... ... .
.
...
گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها
خوابِ تفنگی جا خوش کرده در چشم‌های تو
شوهرت کجاست؟
ــ رفته آن‌سوی رود!
تو را می‌خواهد این صحرا
این خمپاره
این هواپیما
این تفنگ
گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها
شب را نثارِ آسمان کن
یک دست بمبِ و
دستی روی ماشه
گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها
پریشان‌ترشان کن زنِ زن‌ها
... محمود درویش • نمایی از فیلم "موسیقی ما" ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار #محمود_درویش #mahmuddarwish #notremusic #jeanlucgodard
Read more
. . باران تو خرابه‌ها را می‌شویی، جنازه‌ها را می‌شویی، بیا مهربانی کن و تاریخِ این ملّت را هم بشوی... ـــــ آدونیس؛ به فارسیِ م. آ • موسیقی پیمان یزدانیان #روزمرگی #روزها_در_راه #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم .
.
باران تو خرابه‌ها را می‌شویی، جنازه‌ها را می‌شویی، بیا مهربانی کن و تاریخِ این ملّت را هم بشوی...
ـــــ آدونیس؛ به فارسیِ م. آ • موسیقی پیمان یزدانیان #روزمرگی #روزها_در_راه #چگونه_میشنویدم_من_از_این_دور_حرف_میزنم
. . گلی فکر می‌کند عجیب است که حوّاخانم این فرهادِ دیوانه را به خانه‌اش راه داده: «چه‌طوری راهت داد؟ ...
Media Removed
. . گلی فکر می‌کند عجیب است که حوّاخانم این فرهادِ دیوانه را به خانه‌اش راه داده: «چه‌طوری راهت داد؟ یعنی عجیبه؛ آدمی نبود که با غریبه‌ها بشینه.» و حواسش نیست که خودش هم با این‌که ظاهراً با غریبه‌ها نمی‌نشیند «راهش داده» و درِ خانه را به رویش باز کرده تا بازی‌ دوباره ادامه پیدا کند؛ آن‌هم درست در ... .
.
گلی فکر می‌کند عجیب است که حوّاخانم این فرهادِ دیوانه را به خانه‌اش راه داده: «چه‌طوری راهت داد؟ یعنی عجیبه؛ آدمی نبود که با غریبه‌ها بشینه.» و حواسش نیست که خودش هم با این‌که ظاهراً با غریبه‌ها نمی‌نشیند «راهش داده» و درِ خانه را به رویش باز کرده تا بازی‌ دوباره ادامه پیدا کند؛ آن‌هم درست در زمینِ بازی؛ در خانه‌ای که حوّاخانم قبلاً زندگی می‌کرده؛ در خانه‌ای که حالا گلی چند روزی مهمانش است و آن‌قدر ادامه پیدا کرده که عصر به غروب رسیده و غروب به شب. همه‌ی مدّتی که از آن «بارانْ ریزریزها» می‌باریده و او حواسش جای دیگری بوده؛ جایی که این «وارش» را ندیده. فرهاد هم همه‌ی این مدّت را سرگرمِ تیله‌هایش بوده و تازه فهمیده یکی‌شان کم است. میلی به از جا برخاستن ندارد امّا کلاهش را می‌گذارد روی سر و کاپشنش را می‌پوشد و: «خب؛ ما بریم دیگه.» امّا رفتنی در کار نیست؛ شاید مثل آخرین صحنه‌ی «پیش از غروب» که صدای نینا سیمون و تماشای سلینِ شاد و خندان کافی است تا جسی همان‌جایی که نشسته جا خوش کند و در جواب سلین که دارد ادای نینا سیمون را درمی‌آورد و می‌گوید: «هی عزیزم؛ دیر می‌شود پروازت.» لبخندزنان بگوید: «می‌دانم.» فرهاد هم می‌گوید: «ببخشید؛ من خیلی خسته‌م؛ باید یه‌خرده بیفتم این‌جا.» و روی میز می‌خوابد و ادامه می‌دهد «تا این اسب‌ها نیومده‌ن.» دستش را هم می‌گذارد زیر سرش. گلی قدمی پیش می‌آید و نگاهش می‌کند: «معلومه که خسته‌ای.» ملافه‌ای رویش می‌کشد «بخواب دیوونه‌هه.» فرهاد لبخند می‌‌زند: «می‌ارزید.» [کتاب «در دنیای تو ساعت چند است؟» را در نمایش‌گاه کتاب تهران از غرفه‌ی نشرچشمه بخواهید.] #در_دنیای_تو_ساعت_چند_است #صفی_یزدانیان #لیلا_حاتمی #علی_مصفا #نشرچشمه #whatsthetimeinyourworld #safiyazdanian #leilahatami #alimosaffa
Read more
. . ستایش بهار چه فایده و نکوهش خزان وقتی یکی می‌رود و یکی می‌آید. • عباس کیارستمی | #روزهای_شیراز #شیراز #شعرهای_کیارستمی #گلن_گولد #باخ #shiraz #daysofshiraz #kiarostami #kiarostamipoetry #glengould #bach .
.
ستایش بهار چه فایده
و نکوهش خزان
وقتی یکی می‌رود و یکی می‌آید. • عباس کیارستمی | #روزهای_شیراز #شیراز #شعرهای_کیارستمی #گلن_گولد #باخ #shiraz #daysofshiraz #kiarostami #kiarostamipoetry #glengould #bach
. . همیشه با کسی قرار ملاقات دارم که نمی‌آید… نامِ او در خاطرم نیست • عباس کیارستمی #عباس_کیارستمی ...
Media Removed
. . همیشه با کسی قرار ملاقات دارم که نمی‌آید… نامِ او در خاطرم نیست • عباس کیارستمی #عباس_کیارستمی #کیارستمى #شعرهای_کیارستمی #شیراز #abbaskiarostami #kiarostamipoetry .
.
همیشه با کسی
قرار ملاقات دارم
که نمی‌آید…
نامِ او در خاطرم نیست • عباس کیارستمی
#عباس_کیارستمی #کیارستمى #شعرهای_کیارستمی #شیراز #abbaskiarostami #kiarostamipoetry
. . زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده‌ی گلگون خراب کن کار صواب باده پرستی‌ست حافظا برخیز و عزم جزم به کار صواب کن #حافظ_شیرازی #hafez #شیراز #shiraz #محمدرضا_شجریان #محمدرضاشجریان #mohammadrezashajarian .
.
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده‌ی گلگون خراب کن
کار صواب باده پرستی‌ست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن #حافظ_شیرازی #hafez #شیراز #shiraz #محمدرضا_شجریان #محمدرضاشجریان #mohammadrezashajarian