Loading Content...

Samirasasan Instagram Photos and Videos

Loading...


samirasasan samirasasan @samirasasan mentions
Followers: 5,633
Following: 3,700
Total Comments: 0
Total Likes: 0

گویا خانم تهمینه میلانی جسارت کرده اند که در این مملکت همه چیز تمام دستی هم بر نقاشی برده و حتی نمایشگاه ...
Media Removed
گویا خانم تهمینه میلانی جسارت کرده اند که در این مملکت همه چیز تمام دستی هم بر نقاشی برده و حتی نمایشگاه زده اند و از همه بدتر اینکه نقاشی ها که قیمتشان هم کم نبوده به فروش رسیده اند. دوستان و عزیزان نقاش و غیر نقاش و همه اهل فن و غیر فن شاکی شده اند که ایشان غلط زیادی کرده است، در سرزمینی که بزرگان نقاشی زحمت ... گویا خانم تهمینه میلانی جسارت کرده اند که در این مملکت همه چیز تمام دستی هم بر نقاشی برده و حتی نمایشگاه زده اند و از همه بدتر اینکه نقاشی ها که قیمتشان هم کم نبوده به فروش رسیده اند. دوستان و عزیزان نقاش و غیر نقاش و همه اهل فن و غیر فن شاکی شده اند که ایشان غلط زیادی کرده است، در سرزمینی که بزرگان نقاشی زحمت بسیار کشیده و رنج ها دیده اند باید مهجور بمانند ولی ایشان به واسطه ی اسمشان اینگونه باید دیده شود کارهای مزخرفشان.
خواستم در این باب کلامی بگویم و آن اینکه : آیا شنیده اید که می گویند : ((حکومتی که بر سر کار است لیاقت شهروندان آن است؟))
من از دیشب که واکنش ها را نسبت به این نمایشگاه خوانده ام به خوبی درک کردم. چرا که، ما نمی توانیم هرگز چنین بیاندیشیم که کسی که کارگردان است همان فیلمش را بسازد و بی خود وارد وادیِ نقاشی و خوانندگی و .... نشود ، شاید من حق داشته باشم هرگز به این نمایشگاه نروم و به کنسرت فلان هنرپیشه ولی نمی توان گفت: به چه حقی اصلا این انسان ‌دست به چنین کاری زده ؟ چرا که خیلی از جوانان ما به خاطر عدم شهرت و نداشتن رابطه خانه نشین هستند. ما در بهترین حالت می توانیم نقد کنیم و، مثبت و منفی را با هم ببینیم و بگذاریم انسان ها رشد کنند قرا نیست(( دیگی که برای ما نمی جوشد در آن سر سگ بجوشد)). اجازه دهیم افراد کارشان را ارائه دهند آن ها هم حتما مخاطبانی دارند اگر هنر دندان گیری نباشد جادوانه نخواهد شد و سخنی برای گفتن نخواهد داشت ولی ما محاکمه کنندگان سنگدل نباشیم.
، این واکنش از سر خشم شاید ما را آرام کند ولی قطعا اثرات مخربی در بلند مدت خواهد داشت کارکردهای پنهانی که شاید هدف ما نبوده باشد ولی بسیار می تواند قدرتمند در برابر ما ظاهر شود. به انقلاب پنجاه و هفت نگاه کنید، آیا نتیجه ی همین تفکر نیست که آن همه ویژگی های مثبت را ندیدیم و صرفا بر نقاط منفی متمرکز شدیم کل سیستم را به فنا دادیم . ما محتاج انصاف هستیم و تا منصف نباشیم بی انصافان بر گرده ی ما خواهند نشست. از خودمان آغاز کنیم اگر قرار است دلسوز هنر باشیم راهش این نیست.
Read more
Loading...
دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات ...
Media Removed
دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات همچون خودش بود ولی اندامی بسیار فربه داشت کلی در وصف ساعت نو سخن پراکنی کردن و من که همچون بادکنکی باد شده سر مست از غرور شده بودم گوش و جان به کلام آن دو سپردم و همچون پینوکیو که به گربه نره و روباه مکار اعتماد ... دختر پر شر شور که خوب چهره و اندام لاغر و قد کشیده و کفش و لباسش را به یاد دارم همراه با دوستش که در خلقیات همچون خودش بود ولی اندامی بسیار فربه داشت کلی در وصف ساعت نو سخن پراکنی کردن و من که همچون بادکنکی باد شده سر مست از غرور شده بودم گوش و جان به کلام آن دو سپردم و همچون پینوکیو که به گربه نره و روباه مکار اعتماد می کرد به آن دو اعتماد کردم .
گربه نره و روباه مکار از پینوکیو خواستند که ساعت را به روباه مکار بدهد تا آن را به خانه ببرد و نشان پدرش دهد تا همانند این ساعت را برایش بخرد. پینوکیو که حسابی توسط آن دو خام شده بود بی درنگ ساعت را از دستش باز کرد و کف دست گربه نره گذاشت و گربه نره با مهربانی گفت: امروز که پنج شنبه است ، شنبه صبح ساعت را برایت می آوریم.
آن روز با دستانی تهی از ساعت به خانه برگشتم خوبیش این بود که دیگر مجبور نبودم برای نمایش دادن ساعت مثل چوب خشک و با غرور راه بروم، تا خانه را شلنگ تخته انداختم و مثل همیشه شاد و شنگول به خانه رسیدم و تا صبح شنبه اسمی از ساعت نبردم تا اهل منزل پا پیچم نشوند.
شنبه صبح به عشق ساعت به مدرسه رفتم و سر صف ایستادم تا دختر که مسئول صف بود با همراه دوستش با لبخند به من نزدیک شدند ‌. خوب که جلو آمد نگاهی لطیف به چشمانم انداخت و گفت: می شود ساعتی که پنج شنبه انداخته بودی به من بدهی تا به پدرم نشان دهم که همانند او را برایم بخرد....‌
من که مثل ماست کم چرب وا رفته بودم گفتم: ولی من ساعت را به تو داده بودم . دختر به سرعت دوستش را پیش کشید و گفت: این هم شاهد است که ساعت را به من ندادی......
خلاصه از من گفتن و از آن ها انکار کردن .
این شد که هرگز رنگ آن ساعت را ندیدم .
البته درس هم نگرفتم و همچنان پینوکیو هستم که حواسش به گربه نرها و روباه مکارها نیست.
Read more
کلاس دوم راهنمایی بودم با پول هایی که خیلی وقت بود پس انداز کرده بودم یک ساعت مچی خریدم. ساعت کامپیوتری ...
Media Removed
کلاس دوم راهنمایی بودم با پول هایی که خیلی وقت بود پس انداز کرده بودم یک ساعت مچی خریدم. ساعت کامپیوتری تازه مد شده بود ، بند و صفحه ی ساعت سیاه بود و در نوع خودش ساعت خوبی بود و به قول معروف_ جنس خوبی هم داشت_ .آن شب برای نخستین بار در زندگی دوست داشتم زود صبح شود و من ساعت جدیدم را به دست بیندازم و راهی مدرسه ... کلاس دوم راهنمایی بودم با پول هایی که خیلی وقت بود پس انداز کرده بودم یک ساعت مچی خریدم. ساعت کامپیوتری تازه مد شده بود ، بند و صفحه ی ساعت سیاه بود و در نوع خودش ساعت خوبی بود و به قول معروف_ جنس خوبی هم داشت_ .آن شب برای نخستین بار در زندگی دوست داشتم زود صبح شود و من ساعت جدیدم را به دست بیندازم و راهی مدرسه شوم ، خوب به یاد دارم که آستین هایم را بالا می بردم و سعی می کردم در ناحیه ی زیر بغل آستین بالا آورده شده را نگه دارم تا هم طبیعی جلوه کند و هم ساعت خوب پیدا باشد همچون چوب خشک شده بودم دست هایم را جز در مواقع ضروری تکان نمی دادم مبادا آستین پایین بیاید. ترفندم کار ساز شد . داخل صف که ایستاده بودم یکی از دخترهای پر شر و شور کلاس که برای کنترل کردنش مسئول صف و انتظامات مدرسه اش کرده بودند جلو آمد و در حالی که نگاهش به دست چپم بود گفت: عجب ساعتی خریدی! اُه اُه، از این کامپیوتری ها ی جدیدِ حتما کلی پول بالاش دادی!
من که از شدت ذوق داشتم به جنون می رسیدم با لبخندی مستانه گفتم: تازه خریدم قابلی ندارد.
دختر، یکی از دوستهایش را صدا زد و ساعت را نشانش داد و کلی با هم در وصف زیبایی آن گفتگو کردند و من هم غرق در حس رضایت چشم می چرخاندم تا ببینم کس دیگری هم برای دیدن ساعت به ما می پیوندد یا نه. حتی همین حالا که می نویسم حس شیرین آن لحظه را خوب به خاطر می آورم هرچند چندان دوامی نداشت .

ادامه دارد
Read more
ارادت ویژه ای به فردوسی دارم و شاهنامه برایم حکم جد و آبادم را دارد. خواستم تلاش کنم کودکانم اسطوره ...
Media Removed
ارادت ویژه ای به فردوسی دارم و شاهنامه برایم حکم جد و آبادم را دارد. خواستم تلاش کنم کودکانم اسطوره ای چون رستم داشته باشند هر کتابی در این زمینه وجود داشت گردآوری کردم. به ویژه هفت خوان رستم که مهرگان به آن عشق می ورزید و تمام نقاشی هایش از هفت خوان رستم بود. کم کم تسلط هم بر اشعارش پیدا کرد. اما به یکباره ... ارادت ویژه ای به فردوسی دارم و شاهنامه برایم حکم جد و آبادم را دارد. خواستم تلاش کنم کودکانم اسطوره ای چون رستم داشته باشند هر کتابی در این زمینه وجود داشت گردآوری کردم. به ویژه هفت خوان رستم که مهرگان به آن عشق می ورزید و تمام نقاشی هایش از هفت خوان رستم بود. کم کم تسلط هم بر اشعارش پیدا کرد. اما به یکباره بتمن در زندگی اش پدیدار شد با آن داستان ها و کارتون های جذاب و لباس هایی که وقتی می پوشی حس بتمن بودن پیدا می کنی . کم کم بتمن بر روی شورت و جوراب و کیک تولدش هم ظاهر شد و هر آنچه که فکرش را بکنید . حالا زندگی اش شده بتمن نه تنها رستم برایش اسطوره نیست بلکه پشیزی هم ارزش ندارد.
شرمنده ام فردوسی جان ، هرچند اشعار هفت خوان و داستانش خشونت به همراه داشت ولی خب برای حفظ وجب به وجب این خاک بود، رستم برای ایران شمشیر می زد و کمند می افکند اما کودکان ما پیگیر بتمن شدند که برای شهرش گاتهام هر کاری می کرد. آن کودک مقصر نیست ، من هم نیستم ، آن تصویرگر و داستان سرا هم که تصاویری دلخراش از داستان هایت خلق کردند که انسان را یاد داعشی ها می انداخت هم مقصر نیستند ، انیمیشن ساز ها هم مقصر نیستند ، تقصیر تو هم نیست که آنقدر اشعارت لایه های پنهان دارد ، تقصیر حاکمیت هم نیست که کلا تو این فازها نیست که اگر بود آموزش و پرورشی داشت که کودکانی عاشق این مرز و بوم پرورش می داد و آنوقت کسی خیال دست اندازی به این خاک را در سر نمی پروراند. اما سواری گرفتن از خلق خدا ایجاب می کند ملتی بی ریشه داشته باشیم که دستاویزی برای نجات نداشته باشد ، زیر پایش سست باشد ، پوچ باشد و در سطح زندگی کند . پسرانش به جای رستم بتمن را بشناسند و دخترانش به جای گُردآفرید، اِلسا.
تنها و تنها تقصیر انگلیسی هاست.
سمیرا هستم ، مادری شکست خورده و البته امیدوار در عرصه ی انتقال هویت ملی به کودکانش که یک تنه نتوانست پیروز شود☻☻. رویم سیاه. البته از پا نخواهم نشست.
Read more
قسمت هشتم با آمدن افراد بیشتر من و پسر نوجوان قوت قلب بیشتری گرفتیم . ماجرا را برای دیگرانی که کنجکاو ...
Media Removed
قسمت هشتم با آمدن افراد بیشتر من و پسر نوجوان قوت قلب بیشتری گرفتیم . ماجرا را برای دیگرانی که کنجکاو بودند بازگو کردیم . مرد همچنان می گفت: این دزد است و تازه همین امروز از کانون آمده بیرون و پسر نوجوان نیز می گفت: خانه ی مادرم اینجاست و آمدم آن را ببینم. یکی از همسایه ها که بر خلاف دیگران با زیر شلواری ... قسمت هشتم با آمدن افراد بیشتر من و پسر نوجوان قوت قلب بیشتری گرفتیم . ماجرا را برای دیگرانی که کنجکاو بودند بازگو کردیم . مرد همچنان می گفت: این دزد است و تازه همین امروز از کانون آمده بیرون و پسر نوجوان نیز می گفت: خانه ی مادرم اینجاست و آمدم آن را ببینم.
یکی از همسایه ها که بر خلاف دیگران با زیر شلواری زیر پیراهن نبود و فرصت کرده بود لباس مرتب تری بر تن کند موبایل خود را از جیب بیرون آورد و به پلیس زنگ زد. چند دقیقه ای نگذشته بود که پلیس با آن نور تابان چراغ هایش در محل حاضر شد بعد از کمی گفتگو و شنیدن ماجرا پسر را سوار بر ماشین کرد و آژیری کشید و با همان نورهای آبی و قرمز دور شد ، فکر می کنم مرد همانجا ماند و با دیگران گفتگو می کرد ، من به خانه برگشتم و آنقدر تصویر کودک و سرنوشت مبهمش را در ذهن مرور کردم که دیگر هیچ صدایی اعم از صدای یخچال و کولر به گوشم نمی رسید آنقدر بی خواب شدم که توفیق پیدا کردم طلوع زیبای خورشید را ببینم چه ماجراهایی که از پس این روزها و شب ها سر بر نمی کشد .
سر درد امانم را بریده بود چای ساز را روشن کردم و پس از جوش آمدن آب در فنجان ریختم و با بی حوصلگی چای کیسه ای را در آن بالا و پایین می کردم که صدای جیغ بنفش کارم را متوقف کرد. صدا از پله ها بود زنی در حالی که شیون می کرد و کمک می خواست از طبقه ی چهارم می دوید تا شاید کسی به فریادش برسد ، به طبقه ی اول که رسید از چشمی دیدم که از سر رویش خون می چکد در را گشودم و زن خود را به درون افکند ، رد خون که از بالا تا پایین نمایان بود درب منزل ما قطع شده بود . زن گوشه ای نشست درب را بستم ثانیه ای بعد صدای کوبیدن به درب شنیده شد همان مرد دیشب در آستانه ی درب ایستاده بود نگاهی کرد، فکر کنم در دلش گفت: ((باز این بختک خودش را انداخت وسط!)) ولی هیچ نگفت، راهش را کشید و رفت.
زنِ خون آلود مادر همان پسر نوجوان بود گویا در عقد موقت این مرد بود. زن نزدیک پنجاه سال داشت زیبا بود و مرد سی سال . زن با گریه گفت: دیشب درب را قفل کرد تا پسرم به خانه نیاید و خودش آمد تا او را به باد کتک بگیرد و کاری از من ساخته نبود .

آن وقت یادم نیست زن چه تصمیمی گرفته بود برای ادامه ی زندگی آن طور که می گفت: پولی در بساط نداشت نمی دانم چقدر مجبور بود تا این شرایط را تحمل کند . ولی آنچه که خودم درک کردم این بود که خیلی وقت ها خیلی از آدم ها خیلی از کارها را از سر ناچاری انجام می دهند و ما خیلی از وقت ها خیلی از آدم ها را همینجوری قضاوت می کنیم.

پایان
Read more
قسمت هفتم خواستم درب ماشین را باز کنم و کودک را بیرون بیاورم اما قفل بود. مرد و کودک هیچ کدام متوجه ...
Media Removed
قسمت هفتم خواستم درب ماشین را باز کنم و کودک را بیرون بیاورم اما قفل بود. مرد و کودک هیچ کدام متوجه حضور من نشدند . سمت درب راننده رفتم با مشت به شیشه کوبیدم اما باز هم فایده نداشت. مجبور شدم با لگد به بدنه ی ماشین ضربه بزنم ، اینبار کار ساز شد . مرد صورتش را سمت من چرخاند و قصد داشت وانمود کند پیشامد خاصی ... قسمت هفتم

خواستم درب ماشین را باز کنم و کودک را بیرون بیاورم اما قفل بود. مرد و کودک هیچ کدام متوجه حضور من نشدند . سمت درب راننده رفتم با مشت به شیشه کوبیدم اما باز هم فایده نداشت. مجبور شدم با لگد به بدنه ی ماشین ضربه بزنم ، اینبار کار ساز شد . مرد صورتش را سمت من چرخاند و قصد داشت وانمود کند پیشامد خاصی رخ نداده است. لبخند زشتی تحویل داد و از ماشین پیاده شد. مرد ِ جوانی بود شاید سی ساله و از آن دست مردهای باشگاه رفته که دوست دارند خوش هیکل باشند ولی حال و حوصله ی تلاش هم ندارند از همان هایی که به زور قرص و آمپول گُنده و ورزیده به نظر می رسند . به نظرم آشنا آمد مثل اینکه بارها اطراف بلوک دیده بودمش ولی نه آنقدر که یقین حاصل کنم همانجا زندگی می کند.
با همان لبخنده بی ریخت گفت: بفرمایید خواهرم چیزی نیست .
من که چادرم را بیش از پیش دور چانه پیچیده بودم و پاهایم را با تمام توان در آن دمپایی های پلاستیکی می فشردم تا اقتدار زبان بدنم حفظ شود و معلوم نباشد مثل بید می لرزم با صدایی رسا و البته کمی لرزان گفتم: یک ساعتِ این بچه را داخل ماشین دارید کتک می زنید ، خجالت نمیکشی؟ هیکل گنده کردی که به جون بچه های بی دفاع بیوفتی. ؟🤨
این را که گفتم، پسرک از ماشین پیاده شد و دوید پشت سر من با رخساری رنگ پریده و لباس هایی مندرس ولی مرتب ،اندامی نحیف داشت و قدی کشیده حالا به نظرم رسید که ده یا یازده سال دارد.
مردِ گنده زبان در دهان چرخاند و رو به پسرک کرد وبا چشم هایی که بی نهایت گشاد شده بود با عصبانیت گفت: کی گفت بیای بیرون ؟گم شو برو تو ماشین.
و سپس رو به من کرد و گفت: اینجوریَش را نگاه نکنید ، این پسر دزدی می کند ، دزد است.
گفتم: دزد هم که باشد حق نداری دست رویش بلند کنی ، حالا به خدمتت می رسم ، ( خودم دقیقا نمی دانستم منظورم از این حرف چه بود). پسر بچه گوشه ی چادر من را می کشید و با گریه می گفت: به خدا دزد نیستم ، فقط آمدم مادرم را ببینم.

دیگر صدا ها بالا گرفته بود و کم کم چراغ ها ی خانه ها روشن می شد و مردُم فوج فوج به سوی ما می آمدند.
ادامه دارد
Read more
Loading...
قسمت ششم گوش هایم را خوب تیز کردم ، صدای ناله و زجر کشیدن بود با اینکه صدا به نظر از مسافتی خیلی نزدیک ...
Media Removed
قسمت ششم گوش هایم را خوب تیز کردم ، صدای ناله و زجر کشیدن بود با اینکه صدا به نظر از مسافتی خیلی نزدیک به گوش می رسید ولی بسیار گنگ و مبهم بود. احساس کردم صدا از کنار پنجره ی همان اتاقی که در آن نماز می خواندم به گوش می رسد . خود را بی درنگ به پشت پنجره رساندم و یک ماشین سفید رنگ زانتیا نظرم را به خود جلب کرد ، ... قسمت ششم

گوش هایم را خوب تیز کردم ، صدای ناله و زجر کشیدن بود با اینکه صدا به نظر از مسافتی خیلی نزدیک به گوش می رسید ولی بسیار گنگ و مبهم بود. احساس کردم صدا از کنار پنجره ی همان اتاقی که در آن نماز می خواندم به گوش می رسد . خود را بی درنگ به پشت پنجره رساندم و یک ماشین سفید رنگ زانتیا نظرم را به خود جلب کرد ، ماشین خاموش بود ولی کاملا مشخص بود که اشخاصی در آن حضور دارند که در آن ساعت از نیمه شب کاملا مشکوک بود. نمی دانستم باید بیرون بروم یا نه ، معلوم نبود چه پیشامدی در حال رخ دادن بود باید فکر می کردم و بی گدار به آب نمی زدم. تقریبا تمام چراغ های خانه ها خاموش بود که حکایت از خواب آرام ساکنانش داشت گویا هیچ کس این صداها به گوشش نمی رسید آخر هر چه بود در نزدیکی من در حال رخ دادن بود و شاید کسی چیزی نمی شنید.در حال دودوتاچهارتا کردن بودم که فریادی همراه با ناله از همان خودرو بلند شد که صددرصد یقین حاصل کردم که صدای یک پسر بچه است . پویش های ذهنی ام خود به خود متوقف شد ، با همان چادر گل گلی مغز پسته ای به طرف در شتافتم و یک جفت دمپایی به پا کردم و خود را به محل مورد نظر رساندم. مردی در صندلی راننده نشسته بود و پسر بچه ای نه ساله که کاملا تکیده بود در کنارش. متوجه حضور من نشدند .مرد که قوی هیکل و جوان به نظر می رسید به قصد کشتن کودک را کتک می زد.

ادامه دارد
Read more
قسمت پنجم در آن شب گرم تابستان در خانه تنها بودم، مجتمع آپارتمانی بود ساکنانش قابل اعتماد بودند. ...
Media Removed
قسمت پنجم در آن شب گرم تابستان در خانه تنها بودم، مجتمع آپارتمانی بود ساکنانش قابل اعتماد بودند. ما طبقه ی اول می نشستیم ، خانه ای تقریبا بزرگ بود با پنجره های فراوان . اولین بار نبود که تنها می ماندم ولی آن شب کمی خوف داشت. خوابیدن را کلا فراموش کردم و برای اینکه خود را از این حال و هوا برهانم نشستم سر ... قسمت پنجم

در آن شب گرم تابستان در خانه تنها بودم، مجتمع آپارتمانی بود ساکنانش قابل اعتماد بودند. ما طبقه ی اول می نشستیم ، خانه ای تقریبا بزرگ بود با پنجره های فراوان . اولین بار نبود که تنها می ماندم ولی آن شب کمی خوف داشت. خوابیدن را کلا فراموش کردم و برای اینکه خود را از این حال و هوا برهانم نشستم سر کتاب خواندن ولی چند خطی پیش نمی رفتم که صداهایی به گوشم می رسید ، بلند می شدم اتاق ها و آشپزخانه را چک می کردم ولی خبری نبود. آن شب حتی از یخچال و کولر هم نواهای عجیب و غریبی می شنیدم ، مثل اینکه همه چیز دست به دست هم داده بود تا همچون اسپند بر آتش آرام و قرار نگیرم.. در آن زمان همان سال دوم دانشگاه بسیار نماز خوان بودم با خود گفتم : بهتر است بروم سر نماز شاید آرامشی به دست آورم . ساعت یک نیمه شب بود. وضو گرفتم و چادر سبز مغز پسته ای را به سر انداختم و تا زیر چانه پایین کشیدم مثل اینکه می خواستم خدا را بترسانم. دستهایم را بر گوشهایم گذاشتم از برای نیت کردن داشتم تلاش می کردم به ضرب و زور خودم را به خدا نزدیک کرده و حالتی روحانی به خود بگیرم که ناگهان صدای عجیبی به گوشم رسید که نه از یخچال بود نه کولر بلکه بیشتر شبیه به ناله ی انسان بود ولی احساس کردم دچار توهم شده ام بنابراین اهمیت ندادم و نیت دو رکعت نماز کردم برای یکی از درگذشتگان و مشغول شدم ولی هوش و حواسم همه جا بود جز نماز . به سجده ی دوم که رسیدم سر به مُهر شده بودم که صدایی مَرا از جا کَند .... ادامه دارد
Read more
Loading...
قسمت چهارم این دگر خواهی در جاهایی دردسر ساز می شود، همه به چشم آدمی نگاهت می کنند که هر لحظه اراده ...
Media Removed
قسمت چهارم این دگر خواهی در جاهایی دردسر ساز می شود، همه به چشم آدمی نگاهت می کنند که هر لحظه اراده کنند می توانند تو را فرا بخوانند تا کمکشان کنی و اگر به هر دلیلی شما نتوانید یا نخواهید بسیار باعث رنجش خواهد شد اما اگر تعادل را رعایت کنید و همیشه شرایط و موقعیت خود را در نظر بگیرید و یاری رساندن را هم ... قسمت چهارم

این دگر خواهی در جاهایی دردسر ساز می شود، همه به چشم آدمی نگاهت می کنند که هر لحظه اراده کنند می توانند تو را فرا بخوانند تا کمکشان کنی و اگر به هر دلیلی شما نتوانید یا نخواهید بسیار باعث رنجش خواهد شد اما اگر تعادل را رعایت کنید و همیشه شرایط و موقعیت خود را در نظر بگیرید و یاری رساندن را هم در دستور کار خود قرار دهید قطعا زندگی پربار تر و رضایت بخش تر خواهد بود. من فکر می کنم در این سن و سال حدود یک سال می شود که نگاهی اینچنین کسب کرده و یاد گرفته ام نیم نگاهی هم به موقعیت خود داشته باشم . ولی در آن سال های کودکی اینگونه نبود من داوطلبانه بار هر مسئولیتی که دیگران باید بر دوش می کشیدند بر دوش خود می افکندم . این مسئولیت از ظرف شستن خواهر کوچکتر تا نان خریدن برادر بزرگتر را شامل می شد تا کارهایی مربوط به ساخت خانه که کاملا از توان من خارج بود ولی من آن توان را در خود ایجاد می کردم . تازه نجات دنیا و بویژه ایران هم بر دوش خود نهاده بودم و نجات ستمدیدگان و ضعیفان و کودکان و طبیعت و .... وقتی سال دوم دانشگاه بودم جهت مطالعاتم به کلی تغییر کرده بود از شریعتی دیگر خبری نبود حالا منتقدش شده بودم هر چند تاثیر خود را بر من گذاشته بود. کتاب هایش را از کتابخانه خارج کردم و جایشان را به کتاب های جامعه شناسی و فلسفه دادم. متاسفانه رمان و داستان جایی نداشت در آن قفسه های قهوه ای چوبی ای کاش اینگونه نبود چرا که تجربه های زیسته ی دیگر انسان ها از سرزمین ها و فرهنگ های مختلف نگاهی ژرف تر به زندگی ام می بخشید و من انسان پخته و با تجربه ای می شدم بی آنکه خیلی چیزها را تجربه کرده باشم و مهم تر از همه اینکه از جزم اندیشی رهایی می یافتم و نگاهی همه جانبه تر به زندگی و پیشامدهای آن می داشتم.

در همین سال بود که شبی در خانه تنها بودم بسیار شجاع و نترس بودم ولی آن شب با شب های دیگر خیلی فرق داشت.

ادامه دارد
Read more
قسمت سوم درست کردن روزنامه دیواری با آن همه تلاش به سرانجام نرسید ،حتی می شود گفت: سر خورده هم شدم. ...
Media Removed
قسمت سوم درست کردن روزنامه دیواری با آن همه تلاش به سرانجام نرسید ،حتی می شود گفت: سر خورده هم شدم. در سال هایی خیلی دورتر مثلا زمان شاه یا اوایل انقلاب در دست داشتن کتاب شریعتی کافی بود تا دیگران فکر کنند شما انسان اهل تفکر و روشنفکری هستید . با اینکه ایشان جامعه شناس بودند من نمی دانم این هم گرایش ... قسمت سوم

درست کردن روزنامه دیواری با آن همه تلاش به سرانجام نرسید ،حتی می شود گفت: سر خورده هم شدم. در سال هایی خیلی دورتر مثلا زمان شاه یا اوایل انقلاب در دست داشتن کتاب شریعتی کافی بود تا دیگران فکر کنند شما انسان اهل تفکر و روشنفکری هستید . با اینکه ایشان جامعه شناس بودند من نمی دانم این هم گرایش مذهبی و بیرون کشیدن هر نسخه ی سیاسی و اجتماعی و همچنین توقع بیش از حد و خارج از توان از دین داشتن از کجا می آمد. گاهی احساس می کنم دکتر شریعتی بیش از آنکه جامعه شناس قابل و مسئولی باشد انسانی دین محور و مسئول بود با این همه انقلاب پنجاه و هفت تاب و تحمل این نظریه پرداز بزرگ دینی را که در واقع بنیان های حکومت دینی را مستحکم می کرد را نیز نداشت. البته مرگ زود هنگام ایشان فرصت بازاندیشی را از او ربود ،فرصت اینکه رشد کند و به این جایگاه برسد که خود منصفانه به نقد اندیشه ی خویش بنشیند.
در هر صورت نگاه بسیار انسانی در اندیشه ها یش را نباید نادیده گرفت و اینکه انسانی متعهد به بشریت بود منتها با راه و روش خودش‌ . این تعهد و مسئولیت پذیری را با شور و هیجان بسیار به مخاطب منتقل می کرد طوری که آرامش از انسان صلب می شد تا آنجا که دلت می خواست یکی را به زور خفت کنی و بخواهی کمکش کنی. این ویژگی و این جمله که می گفت: _ هر انسان در برابر انسان دیگر و جامعه اش مسئول است_ در آن سن و سال کم چنان در من نفوذ کرد که مغز استخوانم را سوزاند. با این باور انسان خوبی جلوه می کردم اما قطعا برای خود زندگی نمی کردم. این دیدگاههایی که معتقدند (( برای دگرگون کردن جهان باید از خود شروع کنی)) آن وقت ها باب نشده بود عده ی زیادی بودند که خود کلی گیر و واگیر داشتند ولی نجات دیگری را در اولویت قرار می دادند یک جور دگر خواهی در برابر خودخواهی که من خود سر سپرده ی آن شده بودم.

ادامه دارد
Read more
قسمت دوم درست یادم نیست موضوع حجاب را انتخاب کردم یا ارزش زن در اسلام ولی خوب می دانم چقدر دلم می خواست ...
Media Removed
قسمت دوم درست یادم نیست موضوع حجاب را انتخاب کردم یا ارزش زن در اسلام ولی خوب می دانم چقدر دلم می خواست متفاوت از دیگران عمل کنم و خودی نشان دهم بنابراین تصمیم گرفتم کاری استخوان دار و از نظر تئوریک قوی انجام دهم . می دانستم تمام گروهها می روند سراغ کلیشه و چیزهایی که از همین مدرسه و رادیو و تلوزیون و ... قسمت دوم

درست یادم نیست موضوع حجاب را انتخاب کردم یا ارزش زن در اسلام ولی خوب می دانم چقدر دلم می خواست متفاوت از دیگران عمل کنم و خودی نشان دهم بنابراین تصمیم گرفتم کاری استخوان دار و از نظر تئوریک قوی انجام دهم . می دانستم تمام گروهها می روند سراغ کلیشه و چیزهایی که از همین مدرسه و رادیو و تلوزیون و یا مجالس مذهبی شنیده اند . ولی من تفاوت اساسی بین خود و دیگران احساس می کردم بنابراین فرصت خوبی بود تا این تفاوت را به شکلی نمادین و با عنوان روزنامه دیواری بر فرق سرِ همه بکوبم چنان کوبیدنی که نفهمند از کجا خوردند. بنابراین رفتم سراغ کتاب _ فاطمه ،فاطمه است_ از دکتر شریعتی و چند تا کارت پستال هم با تِمِ حجاب خریدم که همچین نما و رنگ و رویی به روزنامه دیواری بدهد.
کتاب را خواندم و فکر کنم کتاب پدر مادر ما متهمیم را هم خواندم و از مطالبش در روزنامه دیواری استفاده کردم روزنامه ی با کلاسی شد ولی نمی دانم چرا آخر شدیم شاید به دلیل تک روی های من در یک کار گروهی بود . همان کلیشه ها اول و دوم و سوم شدند ومن آن زمان خودم و گروهم را به این فکر که کار ما فراتر از فهم داوران بوده دلداری دادم.

ادامه دارد
Read more
اول راهنمایی بودم . دختری نحیف و البته سرتق گمان می کنم از شرارت های کودکی هنوز چیزهایی همراه خود داشتم ...
Media Removed
اول راهنمایی بودم . دختری نحیف و البته سرتق گمان می کنم از شرارت های کودکی هنوز چیزهایی همراه خود داشتم و در مواقع لزوم به بهانه ی هیجان انگیز شدن زندگی به کار می بردم. یادم می آید خیلی با حجاب بودم و آن مقنعه ی زشت چانه دار را تا رستن گاه ابرو پایین می آوردم ، نماز خوان هم بودم البته از آن دست نماز خوان ها که ... اول راهنمایی بودم . دختری نحیف و البته سرتق گمان می کنم از شرارت های کودکی هنوز چیزهایی همراه خود داشتم و در مواقع لزوم به بهانه ی هیجان انگیز شدن زندگی به کار می بردم. یادم می آید خیلی با حجاب بودم و آن مقنعه ی زشت چانه دار را تا رستن گاه ابرو پایین می آوردم ، نماز خوان هم بودم البته از آن دست نماز خوان ها که آخر وقت اقامه می بندند و سر نماز هم یاد اتفاقات طول روز می افتند و آنقدر ریز ریز می خندند که ناگهان عنان از کف می دهند و قهقهه زنان سر سجاده ولو می شوند. این حالت هم همیشه یا سر نماز پیش می آمد یا زمانی که پدر بزرگ از دست شیطنت های ما به ستوه می آمد و از ما می خواست ساکت باشیم. آن وقت ها گمان می کردم چیزی به نام شیطان بر من چیره می شود . شیطان لعنتی آنقدر بدجنس بود که مرا می خنداند تا شاد باشم در حالی که من تصور می کردم حزن و اندوه شاه راه رسیدن به خداست. بنابراین بعد از هر خنده چنان فاز غم بر می داشتم تا آن خنده های از ته دل را خنثی کنم.
سر دردتان ندهم، یک روز زنگ پرورشی خانم معلم از ما خواست تا چند گروه تشکیل دهیم و هر گروه یک روزنامه دیواری درست کند با موضوع حجاب یا ارزش زن در اسلام. از هر دو موضوع خوشم آمد چرا که حجاب ارتباط مستقیم داشت با ارزش زن در اسلام و من هم که با حجاب بودم و نماز خوان و بنابراین زنی ارزشمند از نگاه اسلام ، چه کسی بهتر از من برای درست کردن روزنامه دیواری بیشتر دختر های کلاس که چانه ی مقنعه را تا روی لب بالا می آوردند و کلی فُکل هم می گذاشتند تا جذاب به نظر برسند ولی کور خوانده اند اینها گناه کارانی هستند که به ارزش خود پی نبرده اند . این من بودم که به این شناخت رسیده بودم و البته دیگرانی همچون من با آن ظاهری که گفتم.

ادامه دارد
Read more
Loading...
گاهی گذشته مانند فیلمی که در دورِ تند قرار گرفته باشد از ذهن انسان عبور می کند و ناگاه به صحنه هایی خاص ...
Media Removed
گاهی گذشته مانند فیلمی که در دورِ تند قرار گرفته باشد از ذهن انسان عبور می کند و ناگاه به صحنه هایی خاص که می رسد متوقف می شود. صحنه هایی که یا لبخند بر لب می نشاند و یا غم بر دل . آنچه اهمیت دارد این است که آیا درس لازم از پیشامدها را فرا گرفته ایم یا اینکه سرسری از کنار هر پیشامدی رد شده ایم اگر چنین باشد بارها ... گاهی گذشته مانند فیلمی که در دورِ تند قرار گرفته باشد از ذهن انسان عبور می کند و ناگاه به صحنه هایی خاص که می رسد متوقف می شود. صحنه هایی که یا لبخند بر لب می نشاند و یا غم بر دل . آنچه اهمیت دارد این است که آیا درس لازم از پیشامدها را فرا گرفته ایم یا اینکه سرسری از کنار هر پیشامدی رد شده ایم اگر چنین باشد بارها این اتفاقات تکرار می شوند تا ما نمره ی قبولی را دریافت کرده و آن واحد درسی را پاس نماییم.
یکی از درس هایی که من همواره در آن مردود شده ام و همواره با جمله ی _ شانس ندارم_ از کنارش گذشته ام ، این بوده که همیشه با خود فکر کرده ام که انسان ها در بیشتر مواقع همان چیزی هستند که تظاهر می کنند. بی آنکه متوجه باشم که هر فرد کودکی و تاریخچه‌ای دارد و چیزی با عنوان ناخودآگاه که رفتارهای آن شخص را تحت تاثیر قرار می دهد بنابراین هیچ شناخت صد درصدی وجود ندارد و براین اساس اعتماد صد درصدی هم نباید داشته باشیم . این نگاه باعث می شود کمتر توقع داشته باشیم و بیشتر ببخشیم و از دیدن خویِ اهریمنی یک فرشته وحشت زده نشویم. ما در روابط انسانی با ترکیبی از خوبی و بدی روبرو هستیم که البته این خوبی و بدی هم به تعریف و نگاه ما نسبت به این دو واژه بستگی دارد و البته تاریخچه ی خودمان و دیگری.
Read more
زن پتو را تا زیر چانه بالا کشیده بود و کاملا هوشیار بود اما چشمانش را بسته بود و ابروهایش را در هم کشیده ...
Media Removed
زن پتو را تا زیر چانه بالا کشیده بود و کاملا هوشیار بود اما چشمانش را بسته بود و ابروهایش را در هم کشیده بود . گویا خوابی ناراحت کننده می دید .البته می توانست برخیزد ولی باید می دید آخر و عاقبت خواب به کجا می کشد. مرد آماده شده بود به سر کار برود ،موهایش را شانه کرده بود و عطری که زن برایش خریده بود به لباسش ... زن پتو را تا زیر چانه بالا کشیده بود و کاملا هوشیار بود اما چشمانش را بسته بود و ابروهایش را در هم کشیده بود . گویا خوابی ناراحت کننده می دید .البته می توانست برخیزد ولی باید می دید آخر و عاقبت خواب به کجا می کشد.
مرد آماده شده بود به سر کار برود ،موهایش را شانه کرده بود و عطری که زن برایش خریده بود به لباسش زده بود. کنار تخت زانو زد و موهای زن را نوازش کرد و گفت: عزیزم من دارم می روم.
زن بی آنکه چشمانش را باز کند ابروهایش را بیش پیش درهم کشید و گفت: از جلوی چشمم دور شو.
مرد گفت: باز چی شده؟ خواب دیدی من با زن دیگری هستم؟
زن با چشمان بسته گفت: اگر یکبار دیگر دست این زن آن زن را بگیری و راه بیوفتی بیای تو خواب من با همین دستانم خفه ات می کنم.
مرد گفت: ای بابا. شانس نداریم به خدا تو خوابش هم حق نداریم راحت باشیم.
این را گفت و رفت.

مدتی بعد زن از خواب بیدار شد و ناراحت بود بی آنکه دلیل ناراحتی اش را بداند ، چشمی چرخاند و دورتادور خانه را برانداز کرد چشمش به پرده ی پذیرایی افتاد با خود گمان کرد شکل پرده ها روانش را پریشان کرده است بنابراین جستی زد و آن ها را از عرش اعلا به حضیض ذلت کشانید.
Read more
ابتدای روز بود از آن روزهایی که بی دلیل کلافه و ناراحت هستی یه جور کِرِخت بودن تمام تنش را در بر گرفته ...
Media Removed
ابتدای روز بود از آن روزهایی که بی دلیل کلافه و ناراحت هستی یه جور کِرِخت بودن تمام تنش را در بر گرفته بود کلی فکر کرد و درونش را شخم زد تا دلیلش را پیدا کند، همینکه با نهایت وجود داشت فکر می کرد چشمش افتاد به پرده ی پذیرایی بد جوری زشت و بدترکیب به نظرش آمد. پرده ی بخت برگشته از جنس حریر بود و رنگی کِرمی داشت ... ابتدای روز بود از آن روزهایی که بی دلیل کلافه و ناراحت هستی یه جور کِرِخت بودن تمام تنش را در بر گرفته بود کلی فکر کرد و درونش را شخم زد تا دلیلش را پیدا کند، همینکه با نهایت وجود داشت فکر می کرد چشمش افتاد به پرده ی پذیرایی بد جوری زشت و بدترکیب به نظرش آمد. پرده ی بخت برگشته از جنس حریر بود و رنگی کِرمی داشت با گل ها و برگ هایی کمی تیره تر از رنگ زمینه.
یادش افتاد روز اول که پشت ویترین پرده فروشی خودنمایی می کرد به نظرش خاص و زیبا آمده بود و با خود گفته بود: اگر این را به پنجره بیاویزم خانه چه رنگ و لعابی می گیرد. ولی نمی دانست حالا چرا همان رنگ و لعاب برایش عذاب آور شده بود. بنابراین گمان کرد حال بدی که دارد باید به خاطر این پرده باشد به همین سبب خود را بی درنگ به چوب پرده رساند و تا پنج دقیقه ی بعد پرده ای که زمانی برای خودش جلال و جبروتی داشت نقش بر زمین شد. سپس نفس راحتی کشید و با خیال آسوده به توالت رفت تا آنجا بتواند فکری برای پرده ی جدید بکند و البته نا گفته نماند که پولی هم در بساط نداشت و برای آدم بی پول هیچ کجا بهتر از توالت نیست از برای اندیشیدن .
Read more
Loading...
کوتاه سخن اینکه : فرزند نُه ساله ی ما در باب چگونه به وجود آمدنش پرسید و ما که آمادگی پاسخگویی نداشتیم ...
Media Removed
کوتاه سخن اینکه : فرزند نُه ساله ی ما در باب چگونه به وجود آمدنش پرسید و ما که آمادگی پاسخگویی نداشتیم همچون پرنده ی پَر کَنده کلی به در و دیوار زدیم تا اینکه پدر خانواده لب به سخن گشود و گفت: ببین پسرم ، پدر و مادر تصمیم می گیرند بچه دار شوند و بعد از این تصمیم نُه ماه بعد بچه متولد می شود. پدر که لبخند ملیحی ... کوتاه سخن اینکه : فرزند نُه ساله ی ما در باب چگونه به وجود آمدنش پرسید و ما که آمادگی پاسخگویی نداشتیم همچون پرنده ی پَر کَنده کلی به در و دیوار زدیم تا اینکه پدر خانواده لب به سخن گشود و گفت: ببین پسرم ، پدر و مادر تصمیم می گیرند بچه دار شوند و بعد از این تصمیم نُه ماه بعد بچه متولد می شود.😊 پدر که لبخند ملیحی بر چهره داشت و گمان می کرد به سرعت توانسته پاسخی درخور به کودک بدهد ناگهان با کلام پسرک لبخند بر رُخش خشک شد ،چراکه پسر به او گفت: ببین بابا جان ، اگر نمی خواهی جواب درست بدهی به من بگو از شخص دیگری بپرسم. یعنی چی که تصمیم می گیرند و نه ماه بعد بچه به دنیا می آید ، همین حالا شما تصمیم بگیرید من ببینم نُه ماه دیگه بچه به دنیا می آید؟

سپس پدر سکوت کرد و مادر با چهره ی مضحک و آن گریم جادوگری و با حالتی که من بهتر می توانم پاسخ دهم لب به سخن گشود و گفت: پسرم ! کیسه ای در بدن مادر وجود دارد که مخصوص پرورش بچه است که ماده ای به نام اسپرم از بدن پدر با ماده ای در این کیسه ترکیب می شود که باعث به وجود آمدن بچه می شود. کمی فکر کرد و گفت: می خواهم بدانم چطور این ماده وارد کیسه ی مخصوص بچه می شود.
من که حسابی شاکی شده بودم و دلم می خواست بگویم: بچه دَهنَت را بِبَند کمی خود را کنترل کرده و سپس گفتم : فردا در این خصوص گفتگو می کنیم.
خلاصه که فردا نزدیک یک هفته طول کشید و البته پسرک هم دیگر پی گیر پرسشی که کرده بود نشد ولی من در این یک هفته کلی مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که باید متناسب با سن و سالش و تقریبا بدون ابهام جوابش را بدهم و البته همین کار را کردم و کودک کاملا راضی و خشنود به راز خِلقَتَش پی برد.
خواستم با شما این تجربه را سهیم شوم و بگویم که از همان ابتدا درست جواب بچه را بدهیم و البته بهتر است قبل از قرار گرفتن در چنین وضعیتی آمادگی لازم را جهت پاسخگویی داشته باشیم خیلی بهتر است.😊
Read more
با شنیدن این پرسش که_ من چگونه به وجود آمدم _ خیلی جا خوردیم. البته نه از این پرسش بلکه از ناگهانی مطرح ...
Media Removed
با شنیدن این پرسش که_ من چگونه به وجود آمدم _ خیلی جا خوردیم. البته نه از این پرسش بلکه از ناگهانی مطرح شدنش و شاید بیشتر از اینکه آمادگی پاسخ گویی نداشتم. راستش را بخواهید در آن روز خاص من حسابی احساس می کردم باید جو خانه و بیش از همه حال و روز خودم را دگرگون کنم .بنابراین خودم را شبیه جادوگرها درست کردم ... با شنیدن این پرسش که_ من چگونه به وجود
آمدم _ خیلی جا خوردیم. البته نه از این پرسش بلکه از ناگهانی مطرح شدنش و شاید بیشتر از اینکه آمادگی پاسخ گویی نداشتم. راستش را بخواهید در آن روز خاص من حسابی احساس می کردم باید جو خانه و بیش از همه حال و روز خودم را دگرگون کنم .بنابراین خودم را شبیه جادوگرها درست کردم و شروع کردم به ترساندن همسر و فرزندان و البته خنده های اهریمنی هم سر داده بودم و به طور کلی در عوالم دیگر سر می کردم و این پرسش مثل این بود که بخواهد بگوید:_ بشین بابا اینقدر مسخره بازی در نیار_ این بود که با همان ظاهر ترسناک نشستم کنار فرزند کنجکاو و البته نگاهی به پدر فرزند کنجکاو انداختم با این مفهوم که _پاشو بیا جواب بچه را بده_ .
کوتاه سخن اینکه نگاهی مهربان به کودک کرده و سپس در راستای اینکه چه پرسش خوبی کردی و اینکه دمت گرم که ما را برای پاسخ گویی انتخاب کردی و اینها سر دادیم . در مرحله ی بعد از پسر جان خواستیم آنچه خودش می داند را بازگو کند و یا اینکه بگوید خودش چه فکر می کند و درباره ی اینکه چگونه به وجود آمده است چه حدس هایی می زند.
پسرک گفت: چیزی نمی دانم و اگر می دانستم از شما نمی پرسیدم و سپس گفت: این حق من است که بدانم چگونه به وجود آمدم . از این حق جوری سخن می گفت مثل اینکه ما نمی خواهیم جواب درست بدهیم یا اینکه مدت زمان زیادی است که در رابطه با این موضوع مخفی کاری کرده ایم.

ادامه دارد
Read more
نسل ما در برابر جهان هستی ،پیچیدگی ها و شگفتی هایش در برابر زیبایی ها و دشواریهایش و هر آنچه پیرامونش ...
Media Removed
نسل ما در برابر جهان هستی ،پیچیدگی ها و شگفتی هایش در برابر زیبایی ها و دشواریهایش و هر آنچه پیرامونش رخ می داد چندان لازم نبود ذهنش را به چالش بکشد و دنبال چرایی پدیده ها برود ما برای تمام پرسش هایمان یک پاسخ ساده و دم دست داشتیم ، و آن _خدا _بود . جهان را او آفریده بود و هر پیشامدی هم که رخ می داد یا خواست او ... نسل ما در برابر جهان هستی ،پیچیدگی ها و شگفتی هایش در برابر زیبایی ها و دشواریهایش و هر آنچه پیرامونش رخ می داد چندان لازم نبود ذهنش را به چالش بکشد و دنبال چرایی پدیده ها برود ما برای تمام پرسش هایمان یک پاسخ ساده و دم دست داشتیم ، و آن _خدا _بود . جهان را او آفریده بود و هر پیشامدی هم که رخ می داد یا خواست او بود، یا حکمت او بود و اگر دشواری رخ می داد قطعا در حال امتحان کردن ما بود. اینگونه بود که بشر هم نسل من نیازی ندید فکر کند و برای دست یافتن به حقیقت خود را به دردسر بیندازد . در مدرسه هم یک کتاب دینی و معلم دینی تر وجود داشت که در دانشگاه هم خِرِ ما را چسبیده بود و بی خیال ما نمی شد.
از آن جمله پرسش هایی که به یقین می توانم بگویم همه ی ما یک پاسخ واحد گرفته ایم در باب خلقت انسان بوده است و اینکه پدر و مادر عزیز من چگونه به وجود آمدم؟
همه ی ما یک جواب واحد دریافت کرده ایم. و آن چیزی نیست جز اینکه _ خدا تو را آفریده_اگر اشتباه می گویم با پشت دست بزنید بر دهانم .
حتی در همین زمان هم بارها من از پسرم که ماه آینده نُه ساله می شود شنیده ام این جمله ی _ خدا آفریده است_ را .

چند وقتی می شد که داشتم با خودم کلنجار می رفتم تا با آراد در رابطه با اینکه چگونه به وجود آمده است گفتگو کنم اما از بس که این حرف ها مثبت هجده سال به نظرمان می رسد از بازگو کردنش فرار می کردم . تا اینکه پسر جان خودش دیروز نشست کنار من و پدرش و خیلی یکدفعه و بی مقدمه پرسید: من چگونه به وجود آمدم؟

ادامه دارد
Read more
Loading...
دنیا اینگونه که بود خرسندش نمی کرد در جستجوی نا ممکن بود ، یک قدرت جادویی دلش می خواست از آن دست که هری ...
Media Removed
دنیا اینگونه که بود خرسندش نمی کرد در جستجوی نا ممکن بود ، یک قدرت جادویی دلش می خواست از آن دست که هری پاتر در اختیار داشت یا دست کم یک قدرت ماورائی که حمایتش کند و یک جاهایی بگوید: بنشین بقیه اش با من. خیلی عمیق در افکارش غرق بود که با گام هایی استوار و نگاهی به آسمان و البته سرشار از یقین شروع به بالا رفتن ... دنیا اینگونه که بود خرسندش نمی کرد در جستجوی نا ممکن بود ، یک قدرت جادویی دلش می خواست از آن دست که هری پاتر در اختیار داشت یا دست کم یک قدرت ماورائی که حمایتش کند و یک جاهایی بگوید: بنشین بقیه اش با من. خیلی عمیق در افکارش غرق بود که با گام هایی استوار و نگاهی به آسمان و البته سرشار از یقین شروع به بالا رفتن از یک نردبان نه چندان بلند کرد با هر گامی که برمی داشت نردبان جیر جیر فراوان می کرد . به آخرین پله رسیده بود ولی همچنان داشت بالا می رفت ناگهان صدای جیرجیر متوقف شد و در کسری از ثانیه صدای شاتالاپ بلندی به گوش رسید و دیگر سکوت شد. معلوم نیست با این صدا بیدار شد یا به خواب رفت.
Read more
مریم تصمیم به ماندن گرفته بود او دیگر کسی نبود که راضی به رضای خدا باشد او رضایت خود را طلب می کرد هر چند ...
Media Removed
مریم تصمیم به ماندن گرفته بود او دیگر کسی نبود که راضی به رضای خدا باشد او رضایت خود را طلب می کرد هر چند به قیمت جان. در آن روز و شب هایی که پشت سر گذاشت خیلی چیزها به چشم دید و با تمام وجود سخن زنی را که گفته بود ((اینجا مرگ سایه گسترده است ))را لمس کرد. شب که می شد زن ها ملحفه هایی را که در طول روز آماده می کردند ... مریم تصمیم به ماندن گرفته بود او دیگر کسی نبود که راضی به رضای خدا باشد او رضایت خود را طلب می کرد هر چند به قیمت جان.
در آن روز و شب هایی که پشت سر گذاشت خیلی چیزها به چشم دید و با تمام وجود سخن زنی را که گفته بود ((اینجا مرگ سایه گسترده است ))را لمس کرد. شب که می شد زن ها ملحفه هایی را که در طول روز آماده می کردند بر می داشتند و از مسجد بیرون می زدند و به جایی می رفتند که کشته شدگان را آنجا می آوردند نه فرصت غسل بود و نه اشک باید به سرعت دفن می شدند تا صبح در برابر گرما قرار نگیرند . مریم همچنین دخترانی را دیده بود که روزهای بعد ناپدید شده بودند آنچه که خودش با آه کشیدن عمیقی برایم بازگو کرد این بود که: بسیاری از دختران اسیر دشمن شدند و بعد از آنکه مورد تجاوز قرار گرفته بودند زنده به گورشان کرده بودند.
مریم خیلی چیزها دید و شنید اما فراموش نکرد که با سر زدن هر سپیده موهای دخترش را شانه بزند و هر روز به آینه ی شکسته ی لب پنجره ی مسجد نگاهی بیندازد و لبخندی بزند هر چند کم رنگ هر چند کوتاه .
اینها را که می گفت: نگاه عمیقی انداخت به من که طبق معمول جلوی اشک ریختنم را نتوانسته بودم بگیرم و از آنجا که متوجه شد خون به جگر شده ام گفت: با همه ی اینها زندگی برایم ارزش زیستن داشت چراکه من در جستجوی زنده ماندن نبودم آنچه که مرا به همه ی دشواری ها سنجاق کرده بود عشق بود و سهمی که طلب داشتم و باید می گرفتم .
امروز هم گویا روز دختر بود نمی دانم فلسفه اش چیست آیا این روز به دلیل رشادت های دختران در عرصه های زندگی به این عنوان مزیّن شده یا در راستای احیای حقوقشان و به پاس چنین مسائلی این روز را روز دختر نامیده اند؟
باید بگویم اگر چیزی غیر از این است به دیده ی تردید باید به آن نگریست .چه خوب بود دختر را قهرمان زندگی خودش می دانستیم که ارزش زندگی اش را می دانست و بیش از هر چیز برای خودش زندگی می کرد و قهرمان زندگی خودش می شد نه آنکه غمخوار مادر، همدم پدر، خواهر فداکار و معشوق دلربا و یا زنی که از دامنش مرد به معراج برود. به خدا سوگند که ما مثل گردآفرید کم نداشتیم ولی همه سهراب را می شناختند.
Read more
حقیقت به وحشیانه ترین شکل ممکن خود را به رخ کشیده بود . از دست دادن خانه و کاشانه کوچکترین پیشامدی بود ...
Media Removed
حقیقت به وحشیانه ترین شکل ممکن خود را به رخ کشیده بود . از دست دادن خانه و کاشانه کوچکترین پیشامدی بود که در برابر آن همه تلخی که بر جانش نشسته بود از آن نام برد. داغ های پی در پی دیده بود و حتی فرصت سوگواری بر آن ها نیافته بود. زندگی در این زمان کوتاه صدها چهره از خود نشان داده و آنچه او دستگیرش شده بود این بود ... حقیقت به وحشیانه ترین شکل ممکن خود را به رخ کشیده بود . از دست دادن خانه و کاشانه کوچکترین پیشامدی بود که در برابر آن همه تلخی که بر جانش نشسته بود از آن نام برد. داغ های پی در پی دیده بود و حتی فرصت سوگواری بر آن ها نیافته بود. زندگی در این زمان کوتاه صدها چهره از خود نشان داده و آنچه او دستگیرش شده بود این بود که روزگار آن چهره ی متلاطم و نا آرام خود را نمایان کرده است و او یا باید پنجه در پنجه اش می افکند و گریبانش را می درید ، یا جا خالی می داد و از او می گریخت و یا راه رفاقت پیش می گرفت و دست یاری به سویش دراز می کرد.
اکنون باید انتخاب کند ، مینی بوس آماده ی حرکت به سمت تهران بود تعدادی از زن ها در مسجد مانده بودند برای کمک رسانی ولی وضعیت مریم تفاوت داشت .باردار بود و هدی هم خیلی کوچک تر از آنی بود که این شرایط را تاب آورد. زن ها که متوجه تردید او شدند دورش حلقه زدند تا او را راضی کنند که راهی تهران شود. یکی از آن ها گفت: اینجا مرگ سایه گسترده است این را وقتی که همه جا تاریک شود و تنها ماه در آسمان نورافشانی کند خواهی فهمید ولی تو بارداری و چشمان تو نباید آنچه را که اینجا اتفاق می افتد ببیند برای زن حامله شگون ندارد. هم خودت وحشت می کنی هم این بچه( منظورشان هدی بود). آن دیگری گفت: اینجا تنها غذایی که در سه وعده می خوریم خرما و نخود و کشمش است به فکر خودت نیستی به فکر بچه ی تو شِکمَت باش. اینجا شب ها حتی یک لامپ هم نمی شود روشن کرد روزها مثل صحرای محشر است و شب ها ظُلمات. اینها را که می گفتند مریم را به سمت ماشین هدایت می کردند. ولی او گوشش به این حرف ها بدهکار نبود تصمیم گرفته بود شاید با آن چهره ی متلاطم و خشن زندگی رفاقتی بر هم زند شاید دلش را نرم کند و روزگار را هم سوی خود گرداند.
ادامه دارد....
Read more
بار نخست بود که می دیدمش. موهای بلند و جو گندمی اش را بافته بود . پوست صورتش سبزه بود و گونه هایی درشت داشت ...
Media Removed
بار نخست بود که می دیدمش. موهای بلند و جو گندمی اش را بافته بود . پوست صورتش سبزه بود و گونه هایی درشت داشت چشمان نافذ و پلک های پف دارش جذابیت خاصی به چهره ی مهربانش بخشیده بود. لبخند از صورتش محو نمی شد. آرامشی در کلام و رفتارش به چشم می خورد که نشان از رضایتی درونی داشت نوعی شاکر بودن در برابر هر پیشامدی. ... بار نخست بود که می دیدمش. موهای بلند و جو گندمی اش را بافته بود . پوست صورتش سبزه بود و گونه هایی درشت داشت چشمان نافذ و پلک های پف دارش جذابیت خاصی به چهره ی مهربانش بخشیده بود. لبخند از صورتش محو نمی شد. آرامشی در کلام و رفتارش به چشم می خورد که نشان از رضایتی درونی داشت نوعی شاکر بودن در برابر هر پیشامدی. اگر از خاطراتش نمی گفت باز هم در دام قضاوت گرفتار می شدم و با خود می پنداشتم این آدم تا کُنون آب در دلش تکان نخورده و از سر خوشی زیاد است که اینگونه از زندگی رضایت خاطر دارد. خاطراتی چنان وحشت آور که اگر شبانه در خواب می دیدم با ترس بر می خواستم و پس از اینکه یقین حاصل می کردم که کابووس بوده است خدا را شکر می کردم که همه چیز خوابی پریشان بوده است. ولی مریم تمام آنچه برای من کابووس تلقی می شد را زندگی کرده بود و پنجه در پنجه ی آنان افکنده و چه بسا پیروزی هایی هم به دست آورده بود. بیست و دوسال سن داشت در خرمشهر زندگی می کرد با کودکی سه ساله در کنارش و فرزندی در شکم . شوهرش را خودش بدرقه کرده و به جنگ فرستاده بود و مدت زیادی بود که خبری از او نداشت. یک جفت دمپایی آبی به پا داشت و چادری سیاه و خاکی بر سر و یک کیف کوچک در دست که فرصت کرده بود چند تکه لباس و چند اسباب بازی از ویرانه های خانه اش بردارد و همراه فرزندش هدی به مسجدی در خرمشهر پناه ببرد.
ادامه دارد....
Read more
حکایتی که در روزهای آتی به اشترک خواهم گذاشت سرنوشت بانویی است به نام مریم که در دوران جنگ با وجود داشتن ...
Media Removed
حکایتی که در روزهای آتی به اشترک خواهم گذاشت سرنوشت بانویی است به نام مریم که در دوران جنگ با وجود داشتن یک دختر سه ساله و کودکی در شکم در خرمشهر ماند و تمام سختی ها و هر آنچه را که نباید می دید با تمام وجود لمس کرد و خم به ابرو نیاورد تنها به دو دلیل: نخست اینکه به پیروزی امید داشت . دوم اینکه با تمام وجود ... حکایتی که در روزهای آتی به اشترک خواهم گذاشت سرنوشت بانویی است به نام مریم که در دوران جنگ با وجود داشتن یک دختر سه ساله و کودکی در شکم در خرمشهر ماند و تمام سختی ها و هر آنچه را که نباید می دید با تمام وجود لمس کرد و خم به ابرو نیاورد تنها به دو دلیل:

نخست اینکه به پیروزی امید داشت .
دوم اینکه با تمام وجود به حکومتی که برای سرپا نگه داشتنش تمام زندگی اش را باخته بود عشق می ورزید. این یعنی مشروعیت داشتن یک سیستم و اعتماد کامل داشتن به ماهیت یک نظام. مثل آنچه در کره ی جنوبی اتفاق افتاد و اکنون برای ما مثال می زنند: که مردمشان برای نجات دولت هر آنچه اندوخته بودند در صف های طولانی تقدیم دولت کردند. ولی بهتر است یادمان باشد که زمانی این مردم گوشت و استخوان هر آنچه داشتند برای حفظ این حاکمیت تقدیم کردند . آن ها هم در صف ایستادند برای جان فدا کردن، طلا چه ارزشی دارد. کودک سیزده ساله که باید گُرگَم به هوا بازی کند زیر تانک خوابید برای حفظ آنچه به آن ایمان داشت. این مردم اینگونه این سرزمین را که شما حاکمش هستید سرپا نگه داشتند این ملت یک تنه تمام دشواری ها و ناخوشی ها را به امید بهتر شدن و فردایی بهتر که همیشه با انگشت آن دورترها را نشانه می گرفتید که: نگاه کنید چیزی نمانده که به آن نقطه برسیم و ما بی رمق و کشان کشان همچنان در پی شما آمدیم ولی برای اینکه بلند شویم و دوباره به آن دورترها نظر کنیم احتیاج داریم کسی زیر بغلمان را بگیرد و بلندمان کند. شما را قسم به هر آنچه می پرستید یک حرکت مثبت در جهت رفع این بحران مشروعیت بردارید تا امید به بهبودی بار دیگر در زندگی ما جریان یابد. با هیچ نمی شود توقع امید از مردم داشت.
Read more
همه چیز آرام است ما چقدر خوشبختم . خب دوستان با دستگیر شدن بانوانی که حرکت موزون انجام می دادند همه ...
Media Removed
همه چیز آرام است ما چقدر خوشبختم . خب دوستان با دستگیر شدن بانوانی که حرکت موزون انجام می دادند همه چیز به حالت اول برگشت . از تنش و التهابی که جامعه را در بر گرفته بود کاسته شد ، حاکمیت که دچار بحران مشروعیت شده بود دوباره در قلب تک تک ما جاز باز کرد به گونه ای که دلم می خواهد النگوهای طلای خود را که جیرینگ ... همه چیز آرام است ما چقدر خوشبختم .

خب دوستان با دستگیر شدن بانوانی که حرکت موزون انجام می دادند همه چیز به حالت اول برگشت . از تنش و التهابی که جامعه را در بر گرفته بود کاسته شد ، حاکمیت که دچار بحران مشروعیت شده بود دوباره در قلب تک تک ما جاز باز کرد به گونه ای که دلم می خواهد النگوهای طلای خود را که جیرینگ جیرنگ صدا می کرد را زودتر تحویل دولت دهم که این چند مشکل کوچک و پیش پا افتاده ی اقتصادی هم حل و فصل شود ، ابرهایی که از ما ربوده بودند را هم خود خارجی ها زحمت کشیدند بارور کردند و برای ما ارسال می کنند فقط عزیزان بروند لب مرز تحویل بگیرند.
اصلا احساس می کنم با دستگیری رقصنده ها و فیلم گرفتن از بازجویی آن ها و پخش کردن گریه ی آن ها چقدر هوا بهتر شده همه چیز زیبا به نظر می رسد مردان دائم التحریک آرام گرفته اند. هیچ شخصی کلیه و قرنیه ی چشم خود را نمی فروشد ، تجاوز و کودک آزاری هم به زیر خط فقر رسیده ، صاحبخانه ی ما هم گفته: چون گرانی بیداد می کند شما لازم نیست کلی پول به اجاره خانه اضافه کنید، فکر کنم امسال پاییز و زمستان پر باری هم داشته باشیم . دشمنان خارجی هم حساب کار دستشان آمد فکر کرده بودند ما کم الکی هستیم. ترامپ هم دست های سفیدش را از بازار ایران بیرون می کشد، شک نکنید .

خدایا هزار مرتبه شکر که از این همه کشور به لک لک ها گفتی من را اینجا بگذارند رو زمین دست گُلَت درد نکند. فقط ای کاش کمک کنی که دیگر رقصنده ها را هم زودتر دستگیر کنند، اصلا ما مگر انقلاب کردیم که یک عده برقصند و دیگران نگاه کنند و نظر بدهند ، نه والا، ما صرفا برای این انقلاب کردیم که این بساط ها جمع شود ، قمار خانه ها تعطیل شود، روسپی خانه ها را ببندند و بساط عیش و نوش را جمع کنند . حالا که این رقصنده ها هم دستگیر شدند آخرین میوه ی انقلاب به ثمر رسید.
یا ارحم الرحمین شکر.
Read more
قسمت چهارم پس از خواندن این جمله بی هیچ شک تردیدی گمان کردم این پیام باید از جانب بهاره دختر همسایه ...
Media Removed
قسمت چهارم پس از خواندن این جمله بی هیچ شک تردیدی گمان کردم این پیام باید از جانب بهاره دختر همسایه ی سمت چپ باشد . آن پیش ترها پشت بام برای خودش برو و بیایی داشت. هم بازی می کردیم و هم عصرانه و شام می خوردیم و هم می خوابیدیم. من حتی یادم می آید یک قنادی کوچک هم در گوشه ای از پشت بام برای خودم ساخته بودم که البته ... قسمت چهارم

پس از خواندن این جمله بی هیچ شک تردیدی گمان کردم این پیام باید از جانب بهاره دختر همسایه ی سمت چپ باشد . آن پیش ترها پشت بام برای خودش برو و بیایی داشت. هم بازی می کردیم و هم عصرانه و شام می خوردیم و هم می خوابیدیم. من حتی یادم می آید یک قنادی کوچک هم در گوشه ای از پشت بام برای خودم ساخته بودم که البته دوام نیاورد چرا که قطعا مواد قنادی تاب و تحمل گرمای سوزان را نداشت.😁 با این کارکرد هایی که از پشت بام بیان کردم دیگر دلیلی برای نرفتن باقی نماند.
شیر آب را بستم و به سمت پشت بام راهی شدم. البته اگر کمی فکر می کردم و درایت به خرج می دادم متوجه می شدم که این سنگ کوچک نمی توانست از سمت چپ پرتاپ شده باشد . من در سمت راست حیاط مشغول ظرف شستن بودم و سنگ هم باید از همان سمت نشانه گرفته شده باشد. بالاخره من زیاد فکر نکردم و به دلیل اینکه بعد از ظهر هم با بهاره قرار داشتم بی درنگ خود را به پشت بام رساندم.
همین که در را باز کردم در پشت بام مجاور پسری را دیدم با لپ های گُل انداخته که بسیار نگران به نظر می رسید و گاهی نگاهی می انداخت و زود نگاهش را می دزدید . در همان لحظه متوجه شدم ماجرا از چه قرار است ولی برای اینکه یک وقت خدایی نکرده با خودش فکر نکند که من ندای او را لبیک گفته ام 😊رفتم سمت چپ پشت بام و چند بار صدا زدم بهاره بهاره و سپس به حیاط بازگشتم.
وقتی برگشتم حس خیلی خوشایندی نداشتم ولی خب بدک هم نبود بالاخره یک شخصی کلی فکر کرده بود و زحمت کشیده بود و مرا به سوی خود فرا خوانده بود آن هم در همسایگی همچون فیلم های زمان شاه😋. پس از این پیشامد کاری که کردم این بود که دیگر پشت بام نرفتم.

اما ظهر ها که راهی مدرسه می شدم همین پسر همسایه که تازه از مدرسه بازمی گشت من را تا دم در مدرسه مشایعت می کرد البته حرفی هم نمی زد و من هم بیش از پیش احساس سنگینی و رنگینی می کردم . دو هفته ای همینطور گذشت من مثل مداد با مانتو گشادم می رفتم و می آمدم تا اینکه بالاخره بعد از دو هفته صبر پسرک طاق شد و فحش ناجوری نثار من کرد و سپس یک تُف هم به نشانه ی اعتراض بر زمین انداخت. البته این تُف انداختن تا مدت ها ادامه داشت.
من که فکر می کردم اگر پسرها عاشق کسی بشوند باید همینطور مداوم بروند و بیایند و هرچه جفا دیدن وفا کنند اولین درس زندگی را با تُف انداختن های مکرر این پسر بر سر راهم در ارتباط با عشق و عاشقی گرفتم باشد که برای شما هم مفید باشد.😊😊 پایان
Read more
قسمت سوم اسکاچ سبز رنگ زِبر را به دست گرفتم و به مایع ظرفشویی صورتی گلی آغشته کردم. ( فقط اهل دل ها این ...
Media Removed
قسمت سوم اسکاچ سبز رنگ زِبر را به دست گرفتم و به مایع ظرفشویی صورتی گلی آغشته کردم. ( فقط اهل دل ها این ترکیب را می شناسند) و آماده ی ظرف شستن شدم. فکر کنم ترانه ای هم زیر لب زمزمه می کردم که رنگ احساس هم به کارم داده باشم در قسمت های اوج ترانه بودم که به ناگاه جسمی نه چندان سخت به دستم برخورد کرد. ابتدا احساس ... قسمت سوم

اسکاچ سبز رنگ زِبر را به دست گرفتم و به مایع ظرفشویی صورتی گلی آغشته کردم. ( فقط اهل دل ها این ترکیب را می شناسند😊) و آماده ی ظرف شستن شدم. فکر کنم ترانه ای هم زیر لب زمزمه می کردم که رنگ احساس هم به کارم داده باشم در قسمت های اوج ترانه بودم که به ناگاه جسمی نه چندان سخت به دستم برخورد کرد. ابتدا احساس کردم فضله ی پرنده ای است که در اطراف من رفع حاجت کرده است. ولی نه، تکه سنگی بود کوچک که کاغذی دور آن پیچیده شده بود که با یک نشانه گیری دقیق به هدف خورده بود.
در همسایگی ما دو خانه وجود داشت . همسایه ی سمت راست که مانند ما خانه ای بود پر جمعیت که تشکیل شده بود از نَوه های هم سن و سال ما که بسیار پر سر و صدا بودند و همسایه ی دست چپ خانه ای بود بسیار ساکت و دختری داشت یک سال از من کوچکتر که خیلی با هم دوست بودیم. هرگز فراموش نمی کنم که از صبح تا شام در حیاط ما و همسایه ی سمت راست چه جوش و خروشی به واسطه ی بازی بچه ها برپا بود و هیچ شکایتی هرگز از هیچ همسایه ای دریافت نکردیم خدا خیرشان دهد انسان ها صبر و حوصله ی بیشتری داشتند یا شاید دگر خواهی بیش از فردگرایی منفی بر تعاملات انسان ها چیره بود.چرا که اکنون به واسطه ی کوچکترین صدایی شکایت همسایه بر سر ما آور می شود و حتی از اینکه در حال عبور نزدیک خانه اشان هم همه و شادی کودکانه به گوششان برسد تهدید می کنند که با صد و دَه تماس می گیرند.

سرتان را درد نیاورم ، سنگ کاغذ پیچ شده را برداشتم و کاغذ را باز کردم. یادداشت کوتاهی بود : (( بیا بالا پشت بام اگر نیایی.....)).
کوتاه بود و تهدید آمیز گویا می خواست بگوید: اگر نروم چیزی را از دست می دهم یا اینکه اگر نروم رخداد ناخوشایندی پیش خواهد آمد😁... ادامه دارد
Read more
قسمت دوم همانگونه که پیشتر گفتم، بر خلاف دوران کودکی در نوجوانی زندگی محتاطانه ای پیش گرفتم. از ...
Media Removed
قسمت دوم همانگونه که پیشتر گفتم، بر خلاف دوران کودکی در نوجوانی زندگی محتاطانه ای پیش گرفتم. از تجربه گرایی های هیجان انگیز در دوران کودکی خبری نبود ، آسه می رفتم و آسه می آمدم مبادا کسی بگوید بالای چشمانم اَبروست آن هم چه ابروهای پُر و پیمانی. در آن سال های دور از آنجایی که وسایل ارتباطات جمعی همچون ... قسمت دوم

همانگونه که پیشتر گفتم، بر خلاف دوران کودکی در نوجوانی زندگی محتاطانه ای پیش گرفتم. از تجربه گرایی های هیجان انگیز در دوران کودکی خبری نبود ، آسه می رفتم و آسه می آمدم مبادا کسی بگوید بالای چشمانم اَبروست آن هم چه ابروهای پُر و پیمانی😊. در آن سال های دور از آنجایی که وسایل ارتباطات جمعی همچون زمان حال نبود که انسان ها در هر نقطه از جهان بتوانند با هم ارتباط برقرار کنند و از این سوی جهان با آن سو هم صحبت شوند، دم دست ترین شخصی که می توانستید با او ارتباط بگیرید دختر همسایه بود و بچه محل ها😁البته بازار دختر خاله و پسر خاله و دختر عمو و پسر عمو و ... هم گرم بود ولی آنچه برای من پیش آمد از نوع اول بود البته اگر بشود اسمش را پیشامد گذاشت.
در یک روز پاییزی روسری به سر کردم و از پشت گره زدم. نمی دانم چه مشکلی برای آشپزخانه پیش آمده بود که مدتی بود ظرف ها و رخت ها را در حیاط می شستم. من به شدت اهل کار بودم هر روز خدا هر چه شستنی بود جمع می کردم و کنار باغچه می بردم و زیر درخت انگور که شاخ های کج و پیچانش از داربست بالا رفته بود می نشستم و مشغول کار می شدم. یادم نمی آید هرگز در زندگی با راحتی ارتباط نزدیکی داشته باشم در واقع اینگونه غوطه ور شدن در راحتی با توجه به اینکه لذت های خودش را دارد ولی توانایی این را دارد که انسان را از بخشی از زندگی و چالش هایش محروم کند البته در آن زمان هرگز به کیفیت سختی و اینکه چه کارکردی دارد فکر نمی کردم و خود را در آن غوطه ور می دیدم با آن صمیمانه خو گرفته بودم.

ادامه دارد .....(بیشتر به این دلیل که اکنون بچه های همسایه ها که تعدادشان هم کم نیست به منزل ما آمدند😌)
Read more
دوران نوجوانی و البته جوانی هم سن و سال های من کیفیت عجیبی داشت در مقایسه با امروزی ها. البته ناگفته ...
Media Removed
دوران نوجوانی و البته جوانی هم سن و سال های من کیفیت عجیبی داشت در مقایسه با امروزی ها. البته ناگفته نماند که تجربه های ما پایدارتر بود و یاد و خاطره اش شاید تا پایان عمر همراهی مان کند. یادم می آید دوم یا سوم راهنمایی بودم که واژه ای به نام(( دوست پسر)) به گوشم خورد. همیشه بچه های آخر کلاس از این پدیده و ... دوران نوجوانی و البته جوانی هم سن و سال های من کیفیت عجیبی داشت در مقایسه با امروزی ها. البته ناگفته نماند که تجربه های ما پایدارتر بود و یاد و خاطره اش شاید تا پایان عمر همراهی مان کند. یادم می آید دوم یا سوم راهنمایی بودم که واژه ای به نام(( دوست پسر)) به گوشم خورد. همیشه بچه های آخر کلاس از این پدیده و اینکه چه تجربه هایی دارند و... با هیجان حرف می زدند.
یکی می گفت : دوست پسرم گفته : از این روژ لب ها بزن که دورش پررنگ است.( منظورش خط لب بود که تازه مد شده بود و دورتادور لب می کشیدند و بعد رژ می زدند).
آن دیگری از قرار ها و دیالوگ های عاشقانه اش می گفت و آن دیگری از قهر کردنش با طرف می گفت و برخی هم از لو رفتن های قضیه نزد پدر و مادر یا مدیر و ناظم صحبت می کردند.
خلاصه که آخر کلاس داستانی داشت برای خودش و شنیدنش برای ما اُمل ها😊 که آبروهایی داشتیم مانند ابروهای آقای خمینی😁 و مانتوی بلند گشاد به تن می کردیم خالی از لطف نبود . بالاخره هم به باز شدن چشم و گوش کمکی می کرد و هم گاهی باعث می شد به خودمان ببالیم و افتخار کنیم که آفتاب مهتاب ندیده هستیم و دست آخر بهترین شوهر نصیب امثال ما می شود که سر سنگین هستیم. ولی اگر بخواهم صداقت و اصالت را در نوشته ام رعایت کنم باید بگویم : بدم نمی آمدم من هم تجربه ای در این زمینه بدست آورم . ولی امان از این هاله ی تقدسی که دور ما پیچیده بودند . به ما گفته شده بود هر کی دوست پسر دارد بی برو برگشت دختر بدی می باشد. این شد که ما از ترس اینکه دچار بحران مشروعیت شویم خیلی آسه آسه زندگی کردیم و روزگار گذراندیم تا اینکه یک روز...... ادامه دارد
Read more
این صفی که مشاهده می کنید در این روز بارانی ، نه صف موزه می باشد نه گالری هنری و نه تئاتر این صف چلو کباب ...
Media Removed
این صفی که مشاهده می کنید در این روز بارانی ، نه صف موزه می باشد نه گالری هنری و نه تئاتر این صف چلو کباب است. البته خود من هم بارها در این صف طویل ایستاده ام ولی الان که پیر شدم دیگه اعصابش را ندارم . البته از دیگر صف هایی که در آن ایستاده ام و اکنون پشیمان هستم و البته باز هم درس لازم را گرفته ام صف رای دادن بوده ... این صفی که مشاهده می کنید در این روز بارانی ، نه صف موزه می باشد نه گالری هنری و نه تئاتر این صف چلو کباب است. البته خود من هم بارها در این صف طویل ایستاده ام 😁 ولی الان که پیر شدم دیگه اعصابش را ندارم . البته از دیگر صف هایی که در آن ایستاده ام و اکنون پشیمان هستم و البته باز هم درس لازم را گرفته ام صف رای دادن بوده است. آن هنگام که صف کشیدیم برای انتخاب بین بد و بدتر. زمانی که روشنفکران ما و البته خود گردن شکسته ی من گلو پاره کردیم که باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم. ملتی که چنین تفکری دارد روی خوش نمی بیند . مثل اینکه شما دو تا خواستگار داشته باشید یکی قاتل باشد و دیگر تجاوزگر و شما باید بین بد و بدتر حتما یکی را انتخاب کنید.
آیا چاره ی دیگری جز انتخاب نیست ؟ فکر می کنید شکل دیگری از زندگی را هم می شود امتحان کرد یا همین است که هست؟
Read more
هفت یا هشت ساله بودم که تازه همه ی اهل محل پول گذاشته بودند و کوچه را آسفالت کرده بودند. هنوز تصویر دور ...
Media Removed
هفت یا هشت ساله بودم که تازه همه ی اهل محل پول گذاشته بودند و کوچه را آسفالت کرده بودند. هنوز تصویر دور هم جمع مردهای محل را به خاطر دارم وقتی دور هم حلقه می زدند معنایش این بود که دارند مشورت می کنند برای انجام کاری که بر زندگی همه تاثیر می گذارد. در آن دوران که سرگرمی خاصی در خانه ها وجود نداشت ما لحظه شماری ... هفت یا هشت ساله بودم که تازه همه ی اهل محل پول گذاشته بودند و کوچه را آسفالت کرده بودند. هنوز تصویر دور هم جمع مردهای محل را به خاطر دارم وقتی دور هم حلقه می زدند معنایش این بود که دارند مشورت می کنند برای انجام کاری که بر زندگی همه تاثیر می گذارد.
در آن دوران که سرگرمی خاصی در خانه ها وجود نداشت ما لحظه شماری می کردیم و سر خود را از لای در کوچه بیرون می بردیم تا یک دوست و همبازی ببینیم و بپریم وسط کوچه ی آسفالت که برای ما مثل فرش ابریشم بود. نه فقط برای بچه ها که بزرگترها هم مثل تخم چشمهایشان از آن مراقبت می کردند.
یادم می آید یک روز گرم تابستان هنگام غروب یکی از مردها از حلقه ی مشورتی تشکیل شده خطاب به ما بچه ها فریاد زد: اگر کل کوچه را جارو بزنید از مغازه ی آقا جواد برای همه ی شما بستی کیم دوقلو می خرم.
ما که از شنیدن این حرف به هیجان آمده بودیم برای برداشتن جارو از هم پیشی می گرفتیم و چنان محکم جارو را بر آسفالت می کشیدیم که گویا خادم حرم ضامن آهو شده ایم و برای حاجت روا شدن تلاش می کنیم.
یادم می آید آن بعد از ظهر هیچ بچه ای بازی نکرد و همگی تا خود شب کل کوچه را که خیلی هم طول عرض زیادی داشت حسابی برق انداختیم و همگی گوشه ای ایستادیم تا چشم در چشم آقای فلانی باشیم. یعنی خیلی تابلو ایستاده بودیم طوری که با دیدن ما یاد بستی کیم دوقلو بیافتد😋 که در آن زمان برای خودش یک بستی لاکچری محسوب می شد.

بالاخره انتظار به سر رسید و حلقه ی مشورتی مردان پراکنده شد. همه آفرینی به ما گفتند و رفتند ولی ما که نرفتیم منتظر آقای فلانی بودیم. دق مرگ شدیم تا اینکه بالاخره آمد
نفس ها در سینه حبس شده بود خوب که جلو آمد با لبخندی بسیار ملیح به ما گفت: آفرین بچه ها خیلی کوچه تمیز شد فردا برای همه شما بستنی می خرم.
سی سال گذشت و هنوز آن فردا نیامده است. من در این سال ها بستی های زیادی خوردم خیلی لاکچری تر از کیم دوقلو ولی هنوز منتظر آن بستی هستم. ( به جای نام آن مرد از اصطلاح فلانی استفاده کردم به دلیل اینکه چندتا از بچه محل ها در این پیج حضور دارند😁)
Read more
بارها در جستجوی رهایی بر آمدم و بسیار آزمودم روش های گوناگون را برای پی بردن به اینکه من در چه حال و حسی ...
Media Removed
بارها در جستجوی رهایی بر آمدم و بسیار آزمودم روش های گوناگون را برای پی بردن به اینکه من در چه حال و حسی و یا انجام چه کاری رهایی را تجربه می کنم. رهایی و شعف و نوعی ذوق زدگی. شاید انجام هر کاری لذت خاص خود را داشته باشد و هر کس به گونه ای از آن بهره ببرد چه اشکال دارد که بدون پیش داوری مسیر را برای یکدیگر سد نکنیم ... بارها در جستجوی رهایی بر آمدم و بسیار آزمودم روش های گوناگون را برای پی بردن به اینکه من در چه حال و حسی و یا انجام چه کاری رهایی را تجربه می کنم. رهایی و شعف و نوعی ذوق زدگی. شاید انجام هر کاری لذت خاص خود را داشته باشد و هر کس به گونه ای از آن بهره ببرد چه اشکال دارد که بدون پیش داوری مسیر را برای یکدیگر سد نکنیم و اجازه دهیم به خود و دیگران که راههای مختلف را تجربه کنند ، بیازمایند و خطا کنند و دوباره از نو شروع کنند.
من این شعف را در دو مقوله یافتم . آن دو عبارتند از نوشتن و عکس گرفتن. شاید نوشته ها بیش از حد تلخ باشد یا به قول دوست عزیزی بسیار منفی باشد و چیزهایی که می نویسم همگی واقعیت هایی باشد که همه می دانند. بسیار جمله ی متینی است و قابل تامل . اما این واقعیت های بی انصاف که تا حدود زیادی زندگی مرا تحت تاثیر قرار می دهند و بی رحمانه قدرت خود را به رخ می کشند ، با نوشته شدن در یک قالبی قرار می گیرند که انسان تصور می کند بر آن ها برتری دارد و یا اینکه می تواند درکشان کند. ممنونم از معدود دوستانی که مرا همراهی میکنند و اجازه می دهند در این آزمون و خطاها راه خود را بیابم و اندکی رها شوم. شاید این اراجیفی که بلغور می کنم مخاطبی نداشته باشد و یا اصلا به هیچ کاری نیاید ولی برای خودم فایده هایی دارد.
بنابراین صمیمانه دست کسانی که نقد می کنند و ویژگی های مثبت و منفی را با هم گوشزد می کنند تا هم قوت قلب باشد و هم چراغ راه می فشارم.
Read more
نمی دانم چرا وقتی داشت انقلاب می شد ،( همان انقلاب ۵۷ را می گویم) ملت چنان متحد شدند برای بیچاره کردن ...
Media Removed
نمی دانم چرا وقتی داشت انقلاب می شد ،( همان انقلاب ۵۷ را می گویم) ملت چنان متحد شدند برای بیچاره کردن خودشان که نگو و نپرس . از خانم نود ساله گرفته تا مامان خودم که باردار بود تا چپی و راستی و مجاهد و دانشگاهی و توده ی مردم و ....می رفتند تظاهرات تا دور هم خوش باشند. خیلی ها هم برای تفریح می رفتند که در آینده ... نمی دانم چرا وقتی داشت انقلاب می شد ،( همان انقلاب ۵۷ را می گویم) ملت چنان متحد شدند برای بیچاره کردن خودشان که نگو و نپرس . از خانم نود ساله گرفته تا مامان خودم که باردار بود تا چپی و راستی و مجاهد و دانشگاهی و توده ی مردم و ....می رفتند تظاهرات تا دور هم خوش باشند. خیلی ها هم برای تفریح می رفتند که در آینده دخل ما بیاید. نمی دانم این اصلاح طلب های کوفتی در آن رژیم وجود نداشتند؟ متحد و یک صدا باید انقلاب می کردید؟🤔. جالب اینجاست که وسایل ارتباط جمعی هم در دسترس نبوده. نه موبایل ، نه تلفن و نه ماهواره و غیره. ملت شبنامه پخش می کردند و با بدبختی شعار رو دیوار می نوشتند و نوار سخنرانی رد و بدل می کردند اینکه یک دفعه هواپیما بیاید بنشیند وسط فرودگاه و رهبر انقلاب از تبعید عذاب آور در فرانسه خیلی شیک پیاده شوند بسیار عجیب است. والا به خدا الان با تلگرام و اینیستاگرام و ماهواره و هزار و یک کوفت و زهره مار نمی توانیم چنین اتحادی داشته باشیم . مثل اینکه زهر ما را کشیده اند و ولمان کرده اند که همینجور با هر بدبختی که هست گذران عمر کنیم و در نهایت عصبانیت نیشمان را بیرون بیاوریم ولی چه فایده که قدرت نیش زدن نداریم. یاد ضحاک بخیر خوراک مارهایش مغز جوانان بود ، گویا خوراک مارهای ضحاک های ما زهری است که از تک تک ما کشیده اند. اینجوری هم به ما تجاوز می کنند هم در نهایت فقر و افسردگی نگه داشته می شویم و پدر هفت جد و آبادمان را در می آورند و سپس می گویند: اگر فلان دارید متحد شوید. شانس هم نداشتیم یک رهبر یا روشنفکر پیشرو داشته باشیم مثل گاندی که همه چیز را از خودش شروع کند و از خودش مایه بگذارد که ما هم برایش جان فدا کنیم. مانده ایم یتیم و بی کس وسط این همه اژدهای هفت سر نه زهر داریم نه فلان به فرض مثال هم که داشتیم درفش کاویانی را چه کسی در دست می گرفت؟
Read more
خدا نصیب گرگ بیابان نکند این همه مصیبت را که نصیب ملت ایران شد؛ این همه امنیت را کجای دلمان بگذاریم . ...
Media Removed
خدا نصیب گرگ بیابان نکند این همه مصیبت را که نصیب ملت ایران شد؛ این همه امنیت را کجای دلمان بگذاریم . والا به خدا این همه تجاوز های گروه گروه و دسته دسته در زمان مغول و حمله ی بیگانگان به ایران توسط دشمن صورت نمی گرفت که اکنون توسط خودی رخ می دهد . شاید لازم باشد آنچنان که جوانانمان برای دفاع از حرم سینه سپر ... خدا نصیب گرگ بیابان نکند این همه مصیبت را که نصیب ملت ایران شد؛ این همه امنیت را کجای دلمان بگذاریم . والا به خدا این همه تجاوز های گروه گروه و دسته دسته در زمان مغول و حمله ی بیگانگان به ایران توسط دشمن صورت نمی گرفت که اکنون توسط خودی رخ می دهد . شاید لازم باشد آنچنان که جوانانمان برای دفاع از حرم سینه سپر کردند برای دفاع از ناموس وطن هم اقدام کنند ، والا به خدا جای دوری نمی رود. فکرش را بکنید ، شهدای مدافع زنان و کودکان یا کنار گشت ارشاد گشت حفاظت از زن و بچه ی مردم هم بگذارید چون به نظر می رسد خیلی مسیر را اشتباه رفته ایم که اینچنین بلای جان یکدیگر شده ایم. اخلاق را گذاشتیم در کوزه و آبش را لا جرعه سر کشیدیم. فکر کنم الگوی درست و درمانی نداشتیم چیزی که ملموس باشد گویا این درس دینی و قرآن و تعالیم اجتماعی هم به هیچ دردی نخورده ‌. خب نامُروت ها یه کاری کنید . حداقل حواسمان باشد در این هیاهوی فوتبال و تحریم ارز و دلار و ماشین تجاوز به زنان ایرانشهر گُم نشود. این زنان بیش بازیکنان تیم ملی به حمایت نیاز دارند.
Read more
سرگرم کار بودم و داشتم در دل ایزد یکتا را سپاس می گفتم به این دلیل اینکه مهرگان کاری به کارم ندارد. ناگهان ...
Media Removed
سرگرم کار بودم و داشتم در دل ایزد یکتا را سپاس می گفتم به این دلیل اینکه مهرگان کاری به کارم ندارد. ناگهان یک مشت محکم بر کمر کوبیده شد و نوایی به گوش رسید که می گفت: ((خیلی مامان بی خودی هستی. )). خنده ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و چون خیلی در گیر بودم به خودم زحمت ندادم که دلیل این احساسش را جویا شوم ؛ ... سرگرم کار بودم و داشتم در دل ایزد یکتا را سپاس می گفتم به این دلیل اینکه مهرگان کاری به کارم ندارد. ناگهان یک مشت محکم بر کمر کوبیده شد و نوایی به گوش رسید که می گفت: ((خیلی مامان بی خودی هستی. )).
خنده ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و چون خیلی در گیر بودم به خودم زحمت ندادم که دلیل این احساسش را جویا شوم ؛ بنابراین یک حرف خیلی مفت زدم و گفتم: فکر کنم وقتی کسی حرف بد بزند دهانش بوی خوبی ندهد. با سرعت نور پاسخ داد که: اشکال ندارد من خوشبو کننده ی دهان می زنم هر چقدر هم حرف زشت بزنم باز هم دهانم خوشبو می شود.
خنده ی بلندی سر دادم و تصمیم گرفتم دیگر حرف مفت نزنم.😊
Read more
راستش خیلی اعتماد به نفس می خواهد کسی طراحی بلد نباشد ولی برای خودش خط خطی کرده و سپس به اشتراک بگذارد ...
Media Removed
راستش خیلی اعتماد به نفس می خواهد کسی طراحی بلد نباشد ولی برای خودش خط خطی کرده و سپس به اشتراک بگذارد ولی من این کار را می کنم و به خودم هم برای این اعتماد به نفس بالایی که دارم تبریک می گویم😎. نمی دانم شما چقدر به مرگ فکر می کنید؛یا برای خود برنامه ی خاصی برای تدفین در نظر دارید یا نه. عموی مامانم خدا بیامرز ... راستش خیلی اعتماد به نفس می خواهد کسی طراحی بلد نباشد ولی برای خودش خط خطی کرده و سپس به اشتراک بگذارد ولی من این کار را می کنم و به خودم هم برای این اعتماد به نفس بالایی که دارم تبریک می گویم😎.
نمی دانم شما چقدر به مرگ فکر می کنید؛یا برای خود برنامه ی خاصی برای تدفین در نظر دارید یا نه. عموی مامانم خدا بیامرز همیشه می گفت: (( مرگ حق است ولی نه برای من)). بنده خدا زیاد عمر نکرد. من هم البته بالای صد سال برای خودم طول عمر در نظر گرفتم تا ببینم خدا چه می خواهد. ولی از آنجایی که کارهای خدا بر خلاف من خیلی حساب کتاب ندارد ممکن است همین ده دقیقه ی دیگر بگویند:( پاشو ، پاشو؛ زیاد داری حرف میزنی😁). بنابراین تصمیم گرفتم برای مراسم کفن و دفن نکاتی را به همسرم یادآور شوم تا خود سرانه و طبق روال همه ی کفن و دفن ها با میت اینجانب رفتار نشود😏
همسر را کنار خود نشانده و با لحنی روحانی به ایشان گفتم: اگر من مردم.... هنوز کلام منعقد نشده بود که خنده ی بلندی سر داد و گفت: تو را چه به مردن!💀 تا من را صد تا کفن نکنی، نخواهی مرد. 🙃 از این کلامش آرامش گرفتم و گفتم: از اینکه مطمئن هستم ولی برای احتیاط بهتر است گوش دهی.
ابتدا اینکه، من به شدت از نوای لا اله الا الله می ترسم. کلام دلنشینی هم هست ولی به دلیل اینکه همیشه برای حمل میت سر می دهند و یا امثال داعش هنگام جنایت بکار می برند همچین بگویی نگویی خوف ناک شده است. ولی فعلا برای این بخش تدبیری نکرده ام.
دوم اینکه: مرا که در خاک گذاشتید و با بیل خاک ریختید رویم لطف کنید مداح بالای سرم نیاورید. فکر می کنم خودم به اندازه ی کافی دوست داشتنی هستم که ملت دو قطره اشک بریزند و بروند. بنابراین دلم می خواهد بعد از دفن بر سر مزارم موسیقی پخش کنید ( مثلا: بنان بخواند: تنها ماندم بی ما رفتی .چو بوی گل به کجا رفتی؟😎) دوست دارم باران یا برفی هم ببارد که همه زودتر متفرق شده و به کار زندگی ناپایدارشان برسند.
سوم اینکه: مسجد برای سوم و چهلم نگیرید . تاکید می کنم که به هیچ عنوان خلق را پای منبر ننشانید و وقت مردم را هدر ندهید. زندگی خودش سراسر پند و اندرز است اگر کسی اهل پند گرفتن باشد احتیاج به موعظه نخواهد داشت. هزینه ی مسجد و سخنران و روضه خوان را به جیب بزنید و بخشی از آن را برای کودکانی که نیاز دارند کتاب بخرید آن هم کتاب هایی که خودم لیست خواهم کرد. به دلیل اینکه همسرم پیش از من خواهد مرد به اشتراک گذاشتم که دوستان و آشنایان هم در جریان باشند 😁😎 باز هم تاکید می کنم که من مردنی نیستم😈
Read more
شنیده ها و دیده ها در دوران کودکی تا دم گور انسان را همراهی می کند و چنان در عمق ذهن و روان نقش می بندد که ...
Media Removed
شنیده ها و دیده ها در دوران کودکی تا دم گور انسان را همراهی می کند و چنان در عمق ذهن و روان نقش می بندد که بسیاری از حالات روحی ورفتارهای انسان را در بزرگسالی تحت تاثیر قرار می دهد. یکی از شنیده هایی که تا کنون رهایم نکرده و خیلی هم به آن می اندیشم این است که : (( بعد از هر خنده گریه است)). یادم می آید وقتی بچه ... شنیده ها و دیده ها در دوران کودکی تا دم گور انسان را همراهی می کند و چنان در عمق ذهن و روان نقش می بندد که بسیاری از حالات روحی ورفتارهای انسان را در بزرگسالی تحت تاثیر قرار می دهد.
یکی از شنیده هایی که تا کنون رهایم نکرده و خیلی هم به آن می اندیشم این است که : (( بعد از هر خنده گریه است)).
یادم می آید وقتی بچه بودم پس از هر خنده و شادی کودکانه پیرو این سخن حکیمانه ماتم و استرس فراوان می گرفتم که حالا چه کنم که این همه شادی کردم و خندیدم ای کاش اینقدر خوشحالی نمی کردم حالا چه پیش آمد تلخ و ناراحت کننده ای در کمین نشسته است؟ کوتاه سخن اینکه : این کلام حکیمانه برای من نقش ترمزی را داشت که پیش از شادی باید پایم را بر آن می فشردم و زمانی که در اوج شادی کودکانه بودم باید با سرعت پایم را بر آن می گذاشتم و تازه می نشستم در انتظار اندوه و باور کنید عذاب وجدان هم می گرفتم از اینکه خنده های من باعث ناراحتی خانواده خواهد شد است. ( حالا خیلی برای ما اسباب بازی می خریدند و گردش می بردند؛ این چرندیات را هم خوراک ذهن مان کرد ه بودند😁)
البته حالا که سنی از من گذشته دیگر برای این حرف پشیزی اهمیت قائل نیستم و همیشه از صمیم قلب قهقهه می زنم ولی به این فکر می کنم که این جمله از کجا شکل گرفته و ما چرا چنین تفکری را گسترش داده ایم. مگر نه اینکه تاریخ این سرزمین سرشار بوده است از جشن های بسیار. هر ماه برای خود جشنی برپا می کرده اند و از ایزد یکتا با شادی سپاسگزاری می نموده اند. چه شد که ما غم و اشک را فضیلت دانستیم و با گریه احساس سبکی و آرامش و نزدیکی به خدا کردیم؟
ما تبدیل به ملتی شدیم که به زجر کشیدن خو کردیم و در انتظار روزهایی بهتر زندگی خود را فدا کردیم و اینگونه شد که به هر ستمی تن دادیم و تازه از بدترین آنها استقبال کردیم چرا که به ما گفتند : زمانی که ستم به بالاترین حد خود برسد آنگاه کسی می آید و ما را نجات می دهد. افسار سرنوشت را از ما ربودند باشد که جنایت و مکافات به بالاترین حد خود برسد و ما ببینم چه کسی قافله را می بازد.
Read more
امروز از آن روزها بود که خداوند عجیب حال داد. من که با دلبندانم از خانه بیرون زدیم و هیچ باد و باران و طوفانی ...
Media Removed
امروز از آن روزها بود که خداوند عجیب حال داد. من که با دلبندانم از خانه بیرون زدیم و هیچ باد و باران و طوفانی هم حریف گشت و گذار و شادی ما نشد. خدایا اگر همین فرمان را بگیری و تا آخر بهار بروی، من خودم به شخصه ازت راضی خواهم بود. اصلا گور پدر برجام و ترامپ و نمایندگان آتش به اختیار مجلس و حاتمی کیا و دلار و ... امروز از آن روزها بود که خداوند عجیب حال داد. من که با دلبندانم از خانه بیرون زدیم و هیچ باد و باران و طوفانی هم حریف گشت و گذار و شادی ما نشد.
خدایا اگر همین فرمان را بگیری و تا آخر بهار بروی، من خودم به شخصه ازت راضی خواهم بود.
اصلا گور پدر برجام و ترامپ و نمایندگان آتش به اختیار مجلس و حاتمی کیا و دلار و تحریم . خودت را عشق است .
تو رو خدا بزنید بیرون و تا موش آب کشیده نشده اید بر نگردید.
Read more
گویا آقای حاتمی کیا خلاقیت به خرج دادن و از جایی که راه و روش کسب اختیارات و امکانات حکومتی را هم بلد هستند ...
Media Removed
گویا آقای حاتمی کیا خلاقیت به خرج دادن و از جایی که راه و روش کسب اختیارات و امکانات حکومتی را هم بلد هستند ؛ در یک حرکت نمایشی در پردیس کورش ترتیبی اتخاذ کرده اند که هموطنان خردمندمان در هیئت داعشی ها وارد فضای عمومی شده و شروع به عربده کشی و پرتاب کردن اجسام به این طرف و آن طرف کرده و فریاد لا اله الا الله ... گویا آقای حاتمی کیا خلاقیت به خرج دادن و از جایی که راه و روش کسب اختیارات و امکانات حکومتی را هم بلد هستند ؛ در یک حرکت نمایشی در پردیس کورش ترتیبی اتخاذ کرده اند که هموطنان خردمندمان در هیئت داعشی ها وارد فضای عمومی شده و شروع به عربده کشی و پرتاب کردن اجسام به این طرف و آن طرف کرده و فریاد لا اله الا الله سر داده اند. با این هدف که خلق خدا قدر امنیت و آسایشی که در پناه و زیر سایه ی این حکومت به دست آورده اند را بدانند.
خلق را به مرگ گرفته اند که به تب راضی شوند. والا این آگاهی هایی که از صدقه سر تلگرام و اینیستاگرام به دست آوردیم نشان داد که در کودک آزاری و قتل های فجیع و دزدی و اختلاس و گیس کشی زنان و .‌.‌‌.. کم از داعشی ها که نداریم هیچ ؛ بلکه یک سور هم به آن ها زده ایم فقط ما موقع داعشی گری لا اله الا الله نمی گوییم؛ بلکه فحش خواهر و مادر می دهیم.

این عکس هم از دوستمان گرفتیم در ارتفاعات که کسی حضور نداشت و فرصتی شد با ترس و لرز بادی به گیسوان خود بدهیم و عمیق تر نفس بکشیم. عکس را با اجازه ی ایشان به اشتراک گذاشتم.
Read more
خاله قیزی، کفش قرمزی، چادر گلی ، کجا میری؟ می روم بر همدون ، شو کنم بر رمضون،نون بابا نخورم ، منت بابا ...
Media Removed
خاله قیزی، کفش قرمزی، چادر گلی ، کجا میری؟ می روم بر همدون ، شو کنم بر رمضون،نون بابا نخورم ، منت بابا نکشم زن من میشی؟ این قصه ی کهن نمی دانم چگونه پدید آمده. بسیار فلسفی و پر مغز و دارای نکاتی در باب آزادی انتخاب برای زنان است. شاید قدمت آن بر می گردد به زمانی که جان استوارت میل درباره ی انقیاد زنان ... خاله قیزی، کفش قرمزی، چادر گلی ، کجا میری؟
می روم بر همدون ، شو کنم بر رمضون،نون بابا نخورم ، منت بابا نکشم
زن من میشی؟

این قصه ی کهن نمی دانم چگونه پدید آمده. بسیار فلسفی و پر مغز و دارای نکاتی در باب آزادی انتخاب برای زنان است. شاید قدمت آن بر می گردد به زمانی که جان استوارت میل درباره ی انقیاد زنان می نوشت. یادم می آید مادر بزرگ مادرم این قصه را برایم نقل می کرد شاید او هم از مادرش شنیده باشد.
ولی آنچه که به آن یقین دارم این است که قصه در دوره ای پدید آمده که زنان تو سری خورترین جنبندگان زمین بوده اند. زمانی که هیچ حق انتخابی نداشته اند چه برسد به اینکه به جای رفتن به حرمسرای مش رمضون، تیپ بزنند و روانه ی بازار شوند و در پی شوهر دلخواه بگردند. ولی خاله سوسکه کسی نیست که تسلیم حرف زور و تقدیر شود .او راهش را و پوشش و همسرش را خودش انتخاب می کند و زندگی عاشقانه ای در پیش می گیرد. زنده باد خاله سوسکه.
این قصه به آلمانی هم ترجمه شده است.
حالا چه شد که من یاد خاله سوسکه افتادم؟
همه چیز از یک نمایش شروع شد با نام خاله سوسکه. به همراه خانواده دعوت شده بودیم. من در انتخاب نمایش و فیلم و کارتون و کتاب و موسیقی سخت گیر هستم و حتی به گونه ای دیکتاتور و خود محور. هر چه که از فیلترم رد شود مجوز دیدن و شنیدن می گیرد مخصوصا که به کودک مربوط باشد.
این نمایش را واقعا نمی دانستم چیست و کارگردان کیست برای این رفتیم که بی ادبی نشده باشد ؛ضمن اینکه نمایش با بازی افراد توان یاب همراه بود. ( افرادی که بخشی از بدن یا مغز و .. به درستی کار نمی کند و در تلاش هستند تا شرایط بهتری برای خود ایجاد کنند). پردیس تئاتر تهران جایی بود که محل اجرا بود. به تازگی توسط شهرداری ساخته شده است. فضای خوبی دارد و سالن نمایش بسیار حرفه ای بنا شده است. ولی افسوس از زمانی که صرف شد برای دیدن این نمایش و صد هزار مرتبه شکر که دیر رسیدیم.

ادامه دارد..
Read more
((به تازگی میل به نوشتن در شما بیش از عکس گرفتن شده است. )) نقد یکی از دوستان همیشه همراه بود به من. خیلی ...
Media Removed
((به تازگی میل به نوشتن در شما بیش از عکس گرفتن شده است. )) نقد یکی از دوستان همیشه همراه بود به من. خیلی هم نقد به جایی بود . یکی از روشن ترین دلایلی که می توانم بیان کنم دگرگونی های مداوم روانی در من است. من یک شکل و با یک شیوه ی تفکر یکسان نمی توانم ادامه ی حیات دهم و دلیل دیگر بالا رفتن سن و سال است گویا انسان ... ((به تازگی میل به نوشتن در شما بیش از عکس گرفتن شده است. ))
نقد یکی از دوستان همیشه همراه بود به من. خیلی هم نقد به جایی بود . یکی از روشن ترین دلایلی که می توانم بیان کنم دگرگونی های مداوم روانی در من است. من یک شکل و با یک شیوه ی تفکر یکسان نمی توانم ادامه ی حیات دهم و دلیل دیگر بالا رفتن سن و سال است گویا انسان با نوشتن رد پایی از خود بر جای می گذارد و گذر عمر را ثبت می کند.

ولی آنچه امروز می خواهم از آن بنویسم پدیده ای است بنام روز معلم که در کنار روزهای دیگر این مملکت مانند روز مادر و روز پدر و روز دختر و روز دانش آموز و ... جای خوش کرده و بیش از اینکه فرهنگی باشد سیاسی و عقیدتی است. و خلق خدا هم بی هیچ اندیشه ای این روزها را گرامی داشته و هر روز به جای اینکه به سمت سادگی و بی آلایشی پیش برود تا بلکه روند قدر دانی از اشخاص با فلاکت و بدبختی همراه نشود روزبه روز تجملی تر شده و هرکه گران تر برگزار کند احتمالا ارج و قرب بیشتری هم خواهد داشت. من ولی در راستای خانه تکانی فرهنگی و دور ریختن زواید مخ پوک کن مسیر خود را از جماعت جدا خواهم کرد و بر اساس خرد و درایت و احساس خود رفتار خواهم کرد .
ما روز معلم را که با کشته شدن آقای مطهری همراه است را جشن می گیریم . پول جمع می کنیم و برای معلم ها سکه می خریم . چرا که ارزش ریالی مهم است تا به انسان ها بفهمانیم که برای ما ارزشمند هستند. حتما باید ارزش ریالی داشته باشد مثلا قدر دانی نمی تواند با یک کارت پستال و چیزهای مشابه همراه باشد. و در این روز از همه معلم ها از معلم رقص گرفته تا معلم نقاشی و موسیقی و خیاطی و ... قدر دانی می کنیم . یعنی اندکی فکر نمی کنیم که مطهری چه ربطی به معلم قر کمر دارد یا چه ربطی به معلم سلفژ دارد. من حتی دیدم دوستان هم رنگ جماعت به آقای سروش هم تبریک گفته بودند این روز را.
اصلا من نمی فهمم چرا بزرگداشت ایشان را با حوزه پیوند نزدند مثلا روز مدرس حوزه ی علمیه با مرگ یا تولد ایشان همراه می شد‌. و برای بزرگداشت آموزگاران مدرسه از کسانی چون حسن رشدیه که بنیانگذار فرهنگ نوین ایران و ایجاد مدارس مدرن بود یا خانم توران میرهادی یا خیلی اشخاص دیگر که در این راستا خدمت کردند و جان فشانی نمودند بهره می بردیم. یا تولد پیکاسو یا سالوادور دالی و ... می شد روز معلم هنر. روز مرگ مایکل جکسون می شد روز معلم رقص . روز مرگ من می شد روز غر زدن😋
Read more
آنقدر از خانه تمیز کردن بدم می آید. احساس می کنم یک شاغل تمام وقت هستم که اضافه کاری هم می ایستد ولی هیچ ...
Media Removed
آنقدر از خانه تمیز کردن بدم می آید. احساس می کنم یک شاغل تمام وقت هستم که اضافه کاری هم می ایستد ولی هیچ دستمزدی دریافت نمی کند،تا خستگی هایش به در شود. تازه اگر کسی هم از کارو کاسبی من بپرسد باید بگویم ((بیکار)). یعنی شخصی که مرتب کار می کند و در عین حال بیکار هم هست. آنقدر از خانه تمیز کردن بدم می آید. احساس می کنم یک شاغل تمام وقت هستم که اضافه کاری هم می ایستد ولی هیچ دستمزدی دریافت نمی کند،تا خستگی هایش به در شود. تازه اگر کسی هم از کارو کاسبی من بپرسد باید بگویم ((بیکار)). یعنی شخصی که مرتب کار می کند و در عین حال بیکار هم هست.
به لحاظ روحی متعلق به ۱۳۴۰ هستم. اصلا دوست داشتم در آن دوران می زیستم. در کوچه های خاکی آب پاشی شده قدم ...
Media Removed
به لحاظ روحی متعلق به ۱۳۴۰ هستم. اصلا دوست داشتم در آن دوران می زیستم. در کوچه های خاکی آب پاشی شده قدم می زدم . اگر حجاب داشتم چادر تیره با گل های سفید سر می کردم و زنبیل قرمز دستم می گرفتم و می رفتم خرید. سپس درب خانه ای به سبک معماری تهران را باز می کردم و سماور را روشن می کردم و صبر می کردم تا جوش بیاید و بعد ... به لحاظ روحی متعلق به ۱۳۴۰ هستم. اصلا دوست داشتم در آن دوران می زیستم. در کوچه های خاکی آب پاشی شده قدم می زدم . اگر حجاب داشتم چادر تیره با گل های سفید سر می کردم و زنبیل قرمز دستم می گرفتم و می رفتم خرید. سپس درب خانه ای به سبک معماری تهران را باز می کردم و سماور را روشن می کردم و صبر می کردم تا جوش بیاید و بعد صبر می کردم تا چای دم بکشد. سپس گرامافون را روشن می کردم ، مرضیه برایم می خواند: ( ماه غلام رخ زیبای توست😁) . ومن از پشت پنجره ی چوبی با استکانی کمر باریک در دست ،بازی و هیاهوی فرزندانم را در حیاط خاکی تماشا می کردم و حتما از آن ها می خواستم به درخت ها آب بدهند و پسرها به جای آب دادن به درخت ها یکدیگر را خیس می کردند و جیغ می کشیدند و می دویدند از پی هم. جیغ می کشیدند و می دویدند. جیغ می کشیدند و می دویدند....
Read more
می گویم که: این مملکت کم گرفتاری داشت !این وسط جنازه ی مومیایی خدا بیامرز هم پیدا شد. حالا بندگان خدا ...
Media Removed
می گویم که: این مملکت کم گرفتاری داشت !این وسط جنازه ی مومیایی خدا بیامرز هم پیدا شد. حالا بندگان خدا این یکی را کجای دلشان بگذارند. به ما که فقط گفته بودند :رضاخان قلدر هیچی ندار کشف حجاب را اجباری کرده بود و زن ها خیلی اذیت می شدند .آجان ها با چماق دنبال زنان چادری می کرده اند که حجاب از سرشان بردارند ... می گویم که: این مملکت کم گرفتاری داشت !این وسط جنازه ی مومیایی خدا بیامرز هم پیدا شد. حالا بندگان خدا این یکی را کجای دلشان بگذارند. به ما که فقط گفته بودند :رضاخان قلدر هیچی ندار کشف حجاب را اجباری کرده بود و زن ها خیلی اذیت می شدند .آجان ها با چماق دنبال زنان چادری می کرده اند که حجاب از سرشان بردارند و زن ها مقاومت می کردند. ولی خدا را شکر که حالا آنقدر برای ارزش زن اهمیت قائل هستند که با لگد و مشت و گیس و گیس کشی حجاب بر سر زنان می کنند و با فحاشی و کشان کشان هدایت شان می کنند سمت بهشت. می گوییم چرا؟ می گویند: مردها تحریک می شوند. فدای سرم که تحریک می شوید:آن چشمهای وامانده را درویش کنید خب😁 این دنیا نجابت پیشه کنید تا در آخرت حور و پری از سر و و کولتان بالا برود . والا به زن ها وعده ی درست و درمانی هم برای آن دنیا داده نشده مثل شما مردها ،تا جایی که من خبر دارم.
حالا این همه تضاد بین یک شخص مومیایی و یک خروار غیر مومیایی چه می شود؟

بگذریم دوستان :فقط امیدوارم غیر مومیایی ها خدمت های این همجوار حرم عبدالعظیم حسنی را در نظر بگیرند و در یک وجب جا بگذارند آرام بگیرد بالاخره همه ی ما در همان یک وجب جا خواهیم خفت.
Read more
ادامه ی داستان کودکی: من در آن روز خاص گل بازی را انتخاب کردم .البته نه اینکه بنشینم یک گوشه و کاسه ...
Media Removed
ادامه ی داستان کودکی: من در آن روز خاص گل بازی را انتخاب کردم .البته نه اینکه بنشینم یک گوشه و کاسه ، کوزه درست کنم. نگاه من جذب شده بود به پنجره ی طبقه ی اول یک آپارتمان که رو به لجنزار ی باز می شد که دورتادور آن با خاک نم ناک پوشیده شده بود. پنجره ی آشپزخانه بود. بوی غذا در لجنزار پیچیده بود و البته قابلمه ... ادامه ی داستان کودکی:

من در آن روز خاص گل بازی را انتخاب کردم .البته نه اینکه بنشینم یک گوشه و کاسه ، کوزه درست کنم. نگاه من جذب شده بود به پنجره ی طبقه ی اول یک آپارتمان که رو به لجنزار ی باز می شد که دورتادور آن با خاک نم ناک پوشیده شده بود. پنجره ی آشپزخانه بود. بوی غذا در لجنزار پیچیده بود و البته قابلمه کاملا نمایان بود و در دسترس. بانویی زیبا با موهای مشکی و پوستی تیره با گونه های سرخ رنگ و لب های ماتیک زده ، گهگاهی سمت پنجره می آمد و درب قابلمه را بر می داشت و با عشق شروع به هم زدن می کرد. لبخند زیبایی هم به لب داشت یک حس رضایت در نگاهش موج می زد . آنقدر با احساس این غذا را هم می زد که گویا تمام مهر و عشقش را در آن سرازیر می کند. همانجا بود که جرقه ای در ذهن ام زده شد😊. ولی احتیاج به پایه هم داشتم. راستش این کارها تنهایی مزه نمی دهد. بنابراین پای پسر عمو و دختر عمه ام را هم کشیدم وسط. بندگان خدا کودکانی بودند باشخصیت و با کلاس و البته حرف گوش کن. بیشتر وقت ها همراهم می شدند و سه نفری گند می زدیم . نقشه را برای شریک جرم های تشریح کردم و آماده ی اجرای آن شدیم. همه ی کارها را خودم انجام دادم از آن دو عزیز بر نمی آمد ولی حضورشان باعث دلگرمی بود.
بنابراین با توکل به خدا کار را با درست کردن چندین توپ گلی در سایز های مختلف شروع کردم و با مقداری لجن سبز خوش رنگ آغشته نمود. زیر پنجره به کمین نشستم و از آن دو عزیز خواستم به محض آمدن بانوی زیبا و برداشتن درب قابلمه که در آن قورمه سبزی قل قل می کرد ، به من اشاره کنند. چند دقیقه گذشت: ومن با حرکت دست دوستان از موقعیت آگاه شدم و توپ های گلی لجنی را روانه ی قابلمه کردم و با سرعت نور از کنار پنجره گریختم و در مکانی امن چهره ی بانو را به نظاره نشستم. باور نمی کنید ؛اشک در چشمانش حلقه زده بود مثل اینکه تمام آرزوهایش بر باد رفته باشد با ناراحتی و عصبانیت درب پنجره را بست.

خیلی خوش گذشت. چند روز پیش قورمه سبزی درست کرده بودم. سورخاب و سفیدابی هم بر رخسار داشتم و با عشق مشغول هم زدن غذا بودم و بو می کشیدم عطر این غذای جادویی را؛ که یاد این خاطره افتادم. کسی نبود گل در غذا پرتاب کند ولی عرق شرم از جبینم چکید. سپس قرآن به سر گرفتم و ذکر الهی العف سردادم.😥😊
Read more
دوستانی که این مکتوب را می خوانند ، مدیون هستند اگر در مورد من فکر بد کرده یا از دوستی با من پشیمان شوند ...
Media Removed
دوستانی که این مکتوب را می خوانند ، مدیون هستند اگر در مورد من فکر بد کرده یا از دوستی با من پشیمان شوند . امروز از سر صبح نیت کردم یکی از خاطرات شرم آور کودکی خود را برای شما بازگو کنم شاید این کوله بار شرمندگی که سال ها بر دوش می کشم سبک شود. روایت موثق از بزرگ و کوچک فامیل داریم که این جانب در کودکی برای خودم ... دوستانی که این مکتوب را می خوانند ، مدیون هستند اگر در مورد من فکر بد کرده یا از دوستی با من پشیمان شوند . امروز از سر صبح نیت کردم یکی از خاطرات شرم آور کودکی خود را برای شما بازگو کنم شاید این کوله بار شرمندگی که سال ها بر دوش می کشم سبک شود.
روایت موثق از بزرگ و کوچک فامیل داریم که این جانب در کودکی برای خودم در شرارت کسی بوده و سری در سرها داشته ام در جمع اشرار .😋
یادم می آید شش ساله بودم که دلم هیجان خواست. تمام سلول های بدن کوچکم شروع کرده بود به جنبیدن . آن وقت ها تاب و سر سره شاید در کل تهران دو یا سه تا بیشتر نبود. اسباب بازی هم که اصلا خاطرم نیست داشتم یا نه ، فقط یک عروسک در ذهن ام هست با چشم های چپ که خیلی به کارم نمی آمد. در عوض آن وقت ها ما بازی های خاص خودمان را داشتیم که در نوع خود با کلاس هم بودند. مثل دکتر بازی و کش بازی و ....البته اگر فکر کردید می خواهم خاطرات دکتر بازی ام را تعریف کنم سخت در اشتباه هستید😎 . من در آن روز خاص گل بازی را انتخاب کردم. تا دلتان بخواهد در آن دوران گل و سنگ و لجن و ... فراوان بود که خانواده ها سخاوتمندانه در اختیار بچه ها قرار می دادند . این شد که من هم از امکانات موجود استفاده کردم و طرح نقشه ای کشیدم که در ننگین بودن کم از معاهده ی ترکمن چای و کشف حجاب توسط رضاخان و فیلتر کردن تلگرام و گم شدن سعید مرتضوی و اعدام بهمن و کتک زدن دختر جوان به دست بانوی هموطن و به ترکیه رفتن سعید طوسی و ..... نداشت .
این داستان ادامه دارد
Read more
روزی روزگاری در سرزمینی ، حاکمی ،حکمفرمایی می کرد به نام ضحاک. بنده ی خدا آدم بدی نبود ،ولی بد شد ؛ بد ...
Media Removed
روزی روزگاری در سرزمینی ، حاکمی ،حکمفرمایی می کرد به نام ضحاک. بنده ی خدا آدم بدی نبود ،ولی بد شد ؛ بد که چه عرض کنم به لجن کشیده شد. روزی ابلیس بر شانه هایش بوسه زد و دو مار از جای بوسه ها سر برآوردند. مارهای دربه در غذایشان تنها مغز جوانان سرزمین بود ،هیچ کوفت دیگری سیرشان نمی کرد. آن سرزمین ماتم سرا شد ... روزی روزگاری در سرزمینی ، حاکمی ،حکمفرمایی می کرد به نام ضحاک. بنده ی خدا آدم بدی نبود ،ولی بد شد ؛ بد که چه عرض کنم به لجن کشیده شد. روزی ابلیس بر شانه هایش بوسه زد و دو مار از جای بوسه ها سر برآوردند. مارهای دربه در غذایشان تنها مغز جوانان سرزمین بود ،هیچ کوفت دیگری سیرشان نمی کرد. آن سرزمین ماتم سرا شد و شادی از آنجا رخت بر بست‌ . فقط شانسی که ساکنان آن سرزمین آورده بودند این بود که ابلیس فقط دو جای ضحاک را بوسید ، اگر بنده خدا را غرق بوسه می کرد و از همه جایش مار بیرون می زد دیگر جوان مغز داری پیدا نمی شد با آن مبارزه کند. دم ابلیس گرم خیلی با انصاف بوده در آن زمان های خیلی دور.

روزی روزگاری ضحاک

این داستان ادامه دارد
Read more
خدایا! بار الهی،عزیز دلم، نفس. ترتیبی ده تا این بنده ی سر تا به پا تقصیر در همچین خانه ای زندگی کند. اندرونی ...
Media Removed
خدایا! بار الهی،عزیز دلم، نفس. ترتیبی ده تا این بنده ی سر تا به پا تقصیر در همچین خانه ای زندگی کند. اندرونی هم نمی خواهم . قول می دهم از خجالتت در آیم. با ما راه بیا ، جای دوری نمی رود. راستی؛ تو که از همه چیز خبر داری و همه ی بندگانت را می بینی؛ سعید مرتضوی را ندیدی؟ خدایا! بار الهی،عزیز دلم، نفس. ترتیبی ده تا این بنده ی سر تا به پا تقصیر در همچین خانه ای زندگی کند. اندرونی هم نمی خواهم . قول می دهم از خجالتت در آیم. با ما راه بیا ، جای دوری نمی رود.
راستی؛ تو که از همه چیز خبر داری و همه ی بندگانت را می بینی؛ سعید مرتضوی را ندیدی؟ 😁
فقط چند خط ساده است. ابهامی وجود ندارد .حتی در هم تنیدگی شاخه ها گیج کننده نیستند . پیچیدگی و در عین حال ...
Media Removed
فقط چند خط ساده است. ابهامی وجود ندارد .حتی در هم تنیدگی شاخه ها گیج کننده نیستند . پیچیدگی و در عین حال سادگی. ما به افرادی با این ویژگی می گوییم از پشت کوه آمده است. دهاتی هم می گوییم. بچه شهرستانی هم من شنیده ام که می گویند. مثل اینکه کل خلقت بشر و فرایند تولید نسل در ایران باید در شهر تهران اتفاق می افتاده ... فقط چند خط ساده است. ابهامی وجود ندارد .حتی در هم تنیدگی شاخه ها گیج کننده نیستند . پیچیدگی و در عین حال سادگی. ما به افرادی با این ویژگی می گوییم از پشت کوه آمده است.
دهاتی هم می گوییم. بچه شهرستانی هم من شنیده ام که می گویند. مثل اینکه کل خلقت بشر و فرایند تولید نسل در ایران باید در شهر تهران اتفاق می افتاده .
من دوست ندارم گم شوم در بین تضاد ها و تعارض ها و در این فرایند ترسناک گذار به سوی ناکجا آباد توسعه یافتگی ؛ دلم نمی خواهد فراموش کنم که چقدر سادگی زیباست. من دست خودم را خواهم گرفت و خطوط ساده ی وجودم را پیدا خواهم کرد. می دانم مسیر رشد از همین خط های ساده و روشن عبور می کند.
Read more
ریشه هایشان زیر سنگ بود . شرط می بندم روزنه ی نوری یافته اند و در جستجوی آفتاب سر کشیده اند. بی انصاف ها ...
Media Removed
ریشه هایشان زیر سنگ بود . شرط می بندم روزنه ی نوری یافته اند و در جستجوی آفتاب سر کشیده اند. بی انصاف ها دلبری می کردند از من و آفتاب و هر آنکه اهل دیدن بود. ریشه هایشان زیر سنگ بود . شرط می بندم روزنه ی نوری یافته اند و در جستجوی آفتاب سر کشیده اند. بی انصاف ها دلبری می کردند از من و آفتاب و هر آنکه اهل دیدن بود.

Loading...