Loading Content...

Shahabdarabiyan Instagram Photos and Videos

Loading...


shahabdarabiyan Shahab Darabiyan @shahabdarabiyan mentions
Followers: 6,671
Following: 262
Total Comments: 0
Total Likes: 0

 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_25 میدونی چند سالته؟ داری حساب می‌کنی؟ آخرین ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_25 میدونی چند سالته؟ داری حساب می‌کنی؟ آخرین باری که مردی رو یادت هست؟ مرگ گاهی سراغ جسمت نمیره، روحت رو می‌گیره، اما تو هنوز ساعت هشت صبح از خواب بیدار می‌شی، راهت رو می‌گیری و میری سمت محل کاری که بیشتر شبیه یک تبعیدگاه جسمی شده. همه ما مردیم ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_25
میدونی چند سالته؟ داری حساب می‌کنی؟ آخرین باری که مردی رو یادت هست؟ مرگ گاهی سراغ جسمت نمیره، روحت رو می‌گیره، اما تو هنوز ساعت هشت صبح از خواب بیدار می‌شی، راهت رو می‌گیری و میری سمت محل کاری که بیشتر شبیه یک تبعیدگاه جسمی شده. همه ما مردیم اما هیچکدوم تاریخ دقیقش رو یادمون نیست. کاش میشد مثل مردن جسم یک سنگ قبر رو هر روز باخودمون می‌کشوندیم تو خیابون تا آدمایی که از کنارمون رد می‌شن بفمن که ما خیلی وقته فقط راه می‌ریم، حرف می‌زنیم، می‌خندیم، گریه می‌کنیم اما زندگی ..... نه... باید آخرش یک جور دیگه تموم شه. من دم مسیحایی عشق رو دیدم. چنان دستی روی سرت می‌کشه که اگر هزار بار هم مرده باشی تمام تلاشت رو می‌کنی تا دوباره زنده شی. به این می‌گن استفاده از شانس مجدد. همه ما این روزها نیاز به یه شانس مجدد داریم تا خودمون رو از قبر این روزمرگی بیرون بکشیم تا یادمون بیفته بعد زمستون می‌تونه هر فصلی باشه؛ فقط بستگی داره تو چی دوست داشته باشی؛ این خاصیت بهاره رفیق. چند وقته تو قبر خودت دفن شدی؟ حواست هست چند وقته با صدای بلند نخندیدی! حواست هست چند وقته کسی بهت نگفته «خجالت بکش، یکم سنگین باش!» ما مردیم. می دونی چند وقته تمام احساست رو ریختی تو اون تلفن کوفتی و یادت رفته این رو باید تنها خرج یک نفر کنی. یک نفری که تو تمام دنیاش باشی و اون تمام دنیات. از آخرین باری که نگران بودی، نگرانت بودن می‌دونی چند وقت گذشته؟ چرا برای سینما رفتن دیگه ذوق نداری؟ کفن دورت رو پاره کن، بذار یکم احساست هوا بخوره. یکم گریه کن. گریه که خجالت نداره... ما با گریه متولد شدیم، با گریه زندگی کردیم، با گریه عزیزامون رو فرستادیم خونه بخت، با گریه خندیدیم، با خنده گریه کردیم، با گریه هم همراهی‌مون می‌کنن بریم به خونه ابدی. اینجا شبیه به گربه نبود، اینجا گریه بود. گریه کن رفیق...
#
می‌خوام این نقابو بذارم کنار
تو بازی یه وقتتایی هم میشه باخت
بذار اعترافم بشه رفتنش
نمیشه با هر آدمی بودو ساخت
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت #من #تو #گریه #گریه_کن #قبر #مرگ
عکس و مجسمه از حضرت عشق ♥️
Read more
Loading...
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_24 پنج سه دو بهترین ترکیب دفاعی برای مردان بی‌دفاعه ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_24 پنج سه دو بهترین ترکیب دفاعی برای مردان بی‌دفاعه دو صورته. پدربزرگم همیشه از ترکیب هجومی برای دفاع در برابر زن‌ها استفاده می‌کرد. آقاجون اعتقاد داشت که بهترین دفاع حمله است؛ اما خبر نداشت زن اوج قدرت خلقته. فقط کافیه تو چشات زل بزنه؛ اون ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_24
پنج سه دو بهترین ترکیب دفاعی برای مردان بی‌دفاعه دو صورته. پدربزرگم همیشه از ترکیب هجومی برای دفاع در برابر زن‌ها استفاده می‌کرد. آقاجون اعتقاد داشت که بهترین دفاع حمله است؛ اما خبر نداشت زن اوج قدرت خلقته. فقط کافیه تو چشات زل بزنه؛ اون لحظه تو بی‌اراده‌ترین موجود خلقتی. هرچقدر که خودت رو به در و دیوار بزنی باز هم نمی‌تونی یه راه فرار پیدا کنی و این یعنی تسلیم در برابر زن، تسلیم در برابر «زیبایی‌های نامرئی». زن‌ها با قدرت نگاه، با قدرت صدا، با عطر خاص بدن‌نما، با مزه گس یک رژلب ماسیده و با گرمای کوره‌ی دستاشون نمادی از تجلی حس‌های پنجگانه هستند. این فقط اول کاره. یه زن قادره با کمک گرفتن از ششمین سلاح مردشناسی، کوچک‌ترین حرکت یه مرد رو متلاشی کنه. فقط کافیه زل بزنه تو چشمات تا تو به تمام گناه‌های نکرده اعتراف کنی. من زنی رو می‌شناسم که فقط با یکی از این سلاح‌ها منو خلع سلاح کرد و هربار جنگ تازه‌ای رو میون من و حس‌های شش‌گانش به راه انداخت. یه روز زل زد تو چشمام و گفت عاشقتم و من هر روز به این فکر می‌کنم که تسخیر احساسات یک زن می‌تونه یک پیروزی بزرگ برای مردی باشه که همیشه مفقودالاثر قبل از انقلابش بوده. پدرم یه انقلابی بود، من یه بریده از انقلاب و تو یه کودتاچی برای اثبات انقلاب‌های مخملی. رمز پیروزی در هر نبردی کشف نقاط ضعف حریفه و تو خوب می‌دونی وقتی بهونه می‌گیری بیشتر از هر وقتی عاشقت می‌شم. دوست داشتن تو مثل سرکشیدن یه قهوه قجری می‌مونه. میدونستم که بعد از خوردنش تمام احساسم به دنیا می‌میره اما باز هم دوست داشتم مزه مزش کنم. مثل مزه مزه کردن لرد شراب بیست ساله ته انباری. یکم شکر برمی‌دارم، تو مرگ احساسم حل می‌کنم و بعد جنازه احساسم به تمام زنان دنیا رو تحویل قبرستون احساساتم می‌دم. مردها موجودات اهلی‌ای هستند که تا به دست اهلش نیفتند رام شدنی نیستند. مردهای زیادی رو می‌شناسم که تعهد وحشی‌ترشون کرده و سگ شهوت درون‌شون، پاچه احساسات زن‌های زیادی رو ریش ریش کرده. من برای آخرین بار عاشق شدم. برای آخرین بار ترسیدم و برای آخرین بار قهوه قجری احساساتم رو هورت کشیدم تا صداش مو به تن تنهایی کسانی سیخ کنه که تنهاترم کردن. من زن‌های زیادی رو تنها دیدم که روزی تنها تنهایی رو رام کردند تا فرار کنند از تمام گرگ‌های مردصفت. فقط کافیه گوشیت رو به دست بگیری تا زوزه صداشون گوش تنهاییت رو کر کنه. لال شدی، کرشو، بو نکش، لمس نکن؛ شهر به زن‌هایی مثل تو بدهکاره... #شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت #شهابم #زن #احساس_زنانه #انقلاب
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_23 مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_23 مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی گذاشت. آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه. مادربزرگم پنجاه سالش بود که مُرد! پدربزرگم تو شصت سالگی تازه عاشق شد؛ اما من هزار بار عاشق شدم. هزار بار باختم و سه ماهی میشه که خودم قبر خودم رو کندم. همش بهونه ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند

#شماره_23

مرگ یک نوع آفرینشه. اسمش رو می شه مرگ‌آفرینی گذاشت. آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه. مادربزرگم پنجاه سالش بود که مُرد! پدربزرگم تو شصت سالگی تازه عاشق شد؛ اما من هزار بار عاشق شدم. هزار بار باختم و سه ماهی میشه که خودم قبر خودم رو کندم. همش بهونه می‌گیره و من فقط بهش می‌خندم. یادم نیست تو کدوم فیلم بود اما خوب یادمه که شهاب حسینی زل زد تو دوربین و گفت هر وقت حس کردی داری می‌بازی فقط لبخند بزن. بذار به بردش شک کنه. درست مثل من که همیشه به همه چیز مشکوک بودم. آنقدر زندگی ما رو بین دستش مچاله کرد که هر وقت اتفاق خوبی می‌افتاد می‌تونستم حدس بزن که بعدش چه بلایی سرم قراره بیاد. من مُردم اما تو هنوز شک داری که قراره این راه رو با من بری یا صبر کنی و ببینی اولین ماشینی که جلوت ترمز می‌زنه، می‌تونه تو رو صحیح و سالم به مقصد برسونه یا نه. ثانیه‌ها یکی یکی دارن تیک می‌خورن و من دارم بهت نگاه می‌کنم تا ببینم دستم رو میگری و بکشی با خودت ببری یا هنوزم فکر می‌کنی که من منتطر اولین ماشین نشستم. می‌بینی اینجا همه چیز عکس اون چیزیه که تو توی مغزت فکر می کنی و این یعنی #کارما . شک به من شک به تو، شک به شک. اصلا شک بر پدرومادر کسی که در این محل عشوه بریزه و بعد... سم خستس. تو خسته‌ای اما ته دلت می‌گی شاید هنوز شانسی باشه. اشکال نداره صبر کن. اگه تو هم مثل اون هزار نفر خوش شانس باشی، اتفاقات خوبی یه لنگه پا وایستاده تا تو برسی. من انقدر خسته شدم که نه حوصله دارم تا ته راهی که از اینجا هیچ چیزی مشخص نیست رو برم و نه دیگه نای برگشت به اشتباهات گذشته رو. هرچی پام رو به زمین می‌کوبم صدایی بلند نمیشه و انگار خبری از هیچ راه فرار نیست. مرگ از چهار طرف اصلی به سمتم میاد و من از چهار سمت فرعی پا به فرار می‌ذارم تا مرگ قدم به قدم خودش رو به من برسونه. می‌دونی رفیق! آدم وقتی می‌میره که عاشق بشه.

پ.ن: عکس: خونه دکتر شمس.
#مرگ #عشق #فرعی #اصلی مرگ_آفرینی
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت
Read more
 #کتاب_چهار #پرفروش_ترين_کتاب_ها خیلی خوشحالم فرصتی فراهم شد تا هر هفته به بهانه مهم‌ترین رویدادهای ...
Media Removed
#کتاب_چهار #پرفروش_ترين_کتاب_ها خیلی خوشحالم فرصتی فراهم شد تا هر هفته به بهانه مهم‌ترین رویدادهای بازار کتاب در خدمت شما عزیزان باشم. آوردن نام بزرگانی چون محمود دولت ابادی و عباس معروفی در صدا و سیما بسیار لذتبخش است. پ.ن: تشکر از افشین داورپناه نازنین برای این فرصتی که در رسانه فراهم ... #کتاب_چهار #پرفروش_ترين_کتاب_ها
خیلی خوشحالم فرصتی فراهم شد تا هر هفته به بهانه مهم‌ترین رویدادهای بازار کتاب در خدمت شما عزیزان باشم.
آوردن نام بزرگانی چون محمود دولت ابادی و عباس معروفی در صدا و سیما بسیار لذتبخش است.
پ.ن: تشکر از افشین داورپناه نازنین برای این فرصتی که در رسانه فراهم کرده است.
#کتاب #پر_فروش #اخبار_کتاب #ویدیو_کتاب #شعر #داستان #رمان #خبر
@davarpanah.afshin
@hamid0098
@mahmoud_dowlatabadi_
@rouzbeh_moein
@nasim_marashi
@yasamankhalilifard
@zahra__abdi__
@sajadafsharian
@omidsabbaghno
@alireza_aazar
@siamakgolshiri
@cheshmehpublication
@qoqnoospub
@negahpub
@nimajpublication
@arsalan.fasihi
@peyman_khaksar
@babak.zamani
@rasul_yunan
Read more
 #روز_خبرنگار تو این روزگاری که همه چیز چند برابر شده اما حقوق‌ها همون مقدار مونده، وجدان کاری شاید ...
Media Removed
#روز_خبرنگار تو این روزگاری که همه چیز چند برابر شده اما حقوق‌ها همون مقدار مونده، وجدان کاری شاید خنده‌دارترین کلمه باشه. در روزگاری که طبق اعلام مسئولان میزان کار مفید کارمندان به زحمت به یک ساعت می‌رسه، هشت ساعت زل زدن به مانیتور و تایپ کردن شاید یک شوخی باشه. در روزگاری که سرانه مطالعه به زحمت ... #روز_خبرنگار
تو این روزگاری که همه چیز چند برابر شده اما حقوق‌ها همون مقدار مونده، وجدان کاری شاید خنده‌دارترین کلمه باشه. در روزگاری که طبق اعلام مسئولان میزان کار مفید کارمندان به زحمت به یک ساعت می‌رسه، هشت ساعت زل زدن به مانیتور و تایپ کردن شاید یک شوخی باشه. در روزگاری که سرانه مطالعه به زحمت از یک دقیقه عبور می‌کنه، مطالعه سه چهار ساعته رویاست. تو این دوره و زمونه عشق به کار یک توهمه اما ما همه اینا رو داشتیم. شرف‌مون رو به پول نفروخیتم که اگر دنبال پول بودیم سراغ این کار نمی‌رفتیم. هر روز خودمون رو به در دیوار زدیم که از خبرا جا نمونیم. از تایم خوابمون زدیم که چهار خط بیشتر بخونیم و به اندازه همون چهار خط اطلاعات بیشتری به شما بدیم. توهین شنیدیم. تحقیر شدیم اما سر جلوی کسی خم نکردیم. به کسی باج ندادیم. شریف موندیم. جنگیدیم. البته روی صحبت من با خبرنگارهایی است که این روزا تعدادشون از تعداد انگشت‌های دو دست کمتره. نه اینایی که آرایشگاه خالشون تعطیل شده بود، بیکار بودن اومدن گفتن بریم خبرنگار بشیم. نه اینایی که با صدا نازک کردن و ادا و عشوه اومدن مصاحبه جمع می‌کنن. نه اینایی که هنوز مهر خبرنگاریشون خشک نشده ادعای خبرنگاری دارن. نه اینایی که روز و شب زیرآب می‌زنن که دو زار اعتبار داشته باشن. نه اینایی که جنسیت براشون شده ابزار خبرنگاری. سن و سالی ندارم اما سال دیگه که بیاد ده سال میشه که دارم می‌نویسم. حدسم بهم میگه سال آخرم. حسم میگه سال دیگه این همه غر نمی‌زنم و میام این روز رو به خبرنگارای واقعی و نه خبرنگارنماها، نه اونایی که ادای این کار رو درمیارن تبریک می گم. شاید عده‌ای بعد از این پست ناراحت بشن اما مهم نیست؛ اگر اغراق نکنم میانگین خوابم در سه سال گذشته از چهار ساعت عبور نکرده. من زحمت کشیدم. من تلاش کردم. به خدا دلم می‌سوزه برای شغلی که یک عده برای اعتبارش کار کردن اما یک عده به لجن کشیدنش.
پ.ن: امروز حدود 100 پیام و استوری داشتم. دست تک‌تک شما همراهان را می‌بوسم. یک شعر محاوره هم آماده کردم که به زودی در کانال تلگرام قرار خواهد گرفت.
#خبرنگار #خبرگزاری #روزنامه #ژورنالیست #روزنامه_نگار #خبر #کتاب #بی_پولی #عشق #کار #شغل
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_22 الان دقیقا دو ماهه که عقربه‌های ساعت زل زدن ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_22 الان دقیقا دو ماهه که عقربه‌های ساعت زل زدن به منو از جاشون تکنون نمیخورن. همه میگن چرا درستش نمیکنی؟ میگم مگه فرقی هم میکنه؟ وقتی باهام هست یعنی مهم نیست و وقتی باهام نیست یعنی بازم مهم نیست. همه میگن چرا کتابت رو برای مجوز نمیفرستی ارشاد. ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_22
الان دقیقا دو ماهه که عقربه‌های ساعت زل زدن به منو از جاشون تکنون نمیخورن. همه میگن چرا درستش نمیکنی؟ میگم مگه فرقی هم میکنه؟ وقتی باهام هست یعنی مهم نیست و وقتی باهام نیست یعنی بازم مهم نیست. همه میگن چرا کتابت رو برای مجوز نمیفرستی ارشاد. میگم به مجوز مشکوکم؛ هنر مجوز نمیخواد، مجوز یعنی تو موفق شدی اون چیزی که ازت خواستن رو انجام بدی و این با ذات هنر در تضاده. درست مثل روزی که من به تو مجوز دادم وارد زندگیم بشی. تقصیر نداری. چه میدونستی سراب چیه. آنقدر هول شده بودی که هیچ چیز جلودارت نبود. حالا رفته رفته داری میفهمی اینجایی که پا گذاشتی هیچ شباهتی به قصر رویاهات نداره. اینجا ته تهش یه خرابس با یه پیت حلبی وسطش که نمیدونه بسوزه یا بسازه. اما به جون خودت، اینجا این شکلی نبود.قصر که اغراقه اما یه جای گرم و نرم بود که هر کسی توش میومد دلش نمیخواست پاش رو بذاره بیرون اما محبت زیادی آدما رو کور میکنه. فکر می‌کنن یه جای کارت میلنگه. بعد یه پتک برمیدارن و انقدر اعصابت رو نشونه میگیرن که یکهو یه دیوار می‌ریزه پایین. بابام می‌گفت به کسی اعتماد نکن و خوشبختانه از روز اولم چوب اعتمادم رو نخوردم؛ فقط تیکه تیکش کردم و ریختم تو این پیت حلبی تا شاید اینجا یکم گرم بشه؛ ولی مگه خونه بی دروپیکر رو میشه گرمش کرد. من که تقصیری نداشتم. بد کردم رات دادم تا توهم بشینی پای همین آتیشی که هیزمش تو بودی و لحظه لحظه اعتمادم. گرمت شد؟ دستات جون گرفت. بلند شو برو عزیزم. نگرانی؟ نگران چی؟ من کوه نبودم که بهم تکیه کنی. من ته تهش یک درخت بی برگم تو سکوت دریا. سکوت گاهی بغض خطرناکه یه غواص در عمق 200 متریه اقیانوسه که فقط باید قورتش داد؛ چراکه قرار نیست این فریاد گوش کسی رو کر کنه. من باید بگردم دنبال یک کاغذ سفید، حرفام رو توش بریزنم، بعد همون عطری که تو دوست داری رو بزنم بهش و بزارمش داخل پاک نامه؛ آخرشم بدم به یه دختر بچه کوچولو و بگم برو اینو بده به اون خانمی که روی صندلی تنها نشسته و به ساعتش زل زده. اصلا برای چی وقتی قراره منو ببینی ساعت دستت میکنی. اصلا مگه مهمه که زمان چطوری می‌خواد از ما انتقام بگیره. اصلا مگه مهمه که من فقط یک وسیلم برای پر کردن لحظه‌های تنهاییت. شاید هیچ وقت نباید به عقربه‌های #ساعت زل می‌زدم. شاید یکی نباید این وسط کوتاه بیاد. شاید من باید برم. شاید اون باید بیاد. شاید شما باید شما بشید. شاید من باید من بشم. اصلا چه معنی داره تو و اون ما بشید. اصلا چه معنی داره من بشم اون، اون بشه من. #میفهمی که چی میگم؟
#شهاب_دارابیان
Read more
Loading...
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_بیست_و_یکم نمی‌دونم؛ شاید باید خودم رو به ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_بیست_و_یکم نمی‌دونم؛ شاید باید خودم رو به یه روانپزشک نشون بدم. بعضی وقت‌ها می‌زنه به سرم و به آخرین دندون آسیاب فکر می‌کنم و پیش خودم می‌گم که چرا الان این دندون لعنتی درد نمی‌کنه تا یادم بره هفت ساعته دقیقا دارم به چی فکر می‌کنم. من همیشه منتظر ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_بیست_و_یکم
نمی‌دونم؛ شاید باید خودم رو به یه روانپزشک نشون بدم. بعضی وقت‌ها می‌زنه به سرم و به آخرین دندون آسیاب فکر می‌کنم و پیش خودم می‌گم که چرا الان این دندون لعنتی درد نمی‌کنه تا یادم بره هفت ساعته دقیقا دارم به چی فکر می‌کنم. من همیشه منتظر بدترین اتفاقات بودم. بدنم سر شده از بس درد کشیدیم و خوشی با ما نساخت. انقدر تو بهترین لحظات زندگیم سختی اومد سراغم که طعم لذتبخش موفقیت زهرمارم شد. شاید سر همین قضیه هر شب موقع خواب به این فکر می‌کنم که چرا دندونام درد نمی‌کنن. چرا پام نشکسته یا چرا این کچلی ارثی هنوز سراغم نیومده و هنوز مثل همون بچگی موهام پرپشت‌تر از گربه لوس تو مونده. می‌خوام یک رازی رو باهات درمیون بذارم. من خدا رو دیدم، با همین دستام لمسش کردم، با همین دماغ عقابی بوش کردم و اگر گناهم رو نادیده بگیره با زبونم مزه مزش کردم. خدا گاهی یکی از ماهاست که بی‌دلیل وارد زندگی یک نفر می‌شیم و زندگیش رو زیرورو می‌کنیم و بهشتی براش می‌سازیم که تو خواب هم نمی‌دیده. اما من لعنتی همیشه به این رویاها بدبین بودم و آنقدر چرخ زندگی دور ما رو خط کشید که هر وقت از هم خداحافظی میکردیم محکم می‌کوبیدم تو گوشم تا ببینم خواب بودم یا بیدار. زندگی با ما بد تا کرد. تا اومدیم از جوونی لذت ببریم افتادیم تو آسیاب احساسات و انقدر درگیر کار شدیم که یادمون رفت آدمیم، احساسات داریم و یک قسمتی در قلبون هست که گاهی دلش میخواد بیخیال دنیا بشه و برای خودش زندگی کنه، عاشق باشه، اصلا بره کنار خیابون و داد بزنه خداااااااااااااااااااا. بعضی شبا بدون اینکه تو بفهمی ساعت سه چهار سوار ماشین می‌شم، از خونه میزنم بیرون، میرم کنار یکی از این اتوبان‌های پیچ درپیچ، می‌زنم کنار و شروع می‌کنم مثل یه بچه تخس روی جدول کنار پارکینگ راه می‌رم، بعد آنقدر داد می‌زنم و صدات می‌کنم که شاید یک کوچولو من و نگاه کنی. حسود نیستم اما گاهی حس میکنم بین منو بقیه فرق میزاری. بغض می‌کنم، گریم می‌گیره اما مگه من غیر از تو کسی رو دارم که برم شکایتت رو پیش اون کنم. ما تبعید شدگان به جهان نامرئی بودیم، کسی با ما کاری نداشت، کسی ما رو نمی‌دید و آنقدر تو این دنیای بی‌دروپیکر به ما بی‌محلی شد که داستان زندگیمون شد شبیه یکی از همین رمان‌های رئالیسم جادوی که تازگی‌ها مد شده. من بودم اما نبودم. تو بودی اما نبودی و همین نبودن‌هاست که منو هر شب راهی این خیابون و اون خیابون می‌کنه.
  #شهاب_دارابیان #خدا #دلنوشته #یادداشت #حرف #عشق
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_بیستم نمیدونم ‌این دفعه چندمه که از این بالا ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_بیستم نمیدونم ‌این دفعه چندمه که از این بالا زل زدم به این شهرو به این ادماش و فکر میکنم که تسلط روی شهر بهم ارامش میده اما غافل از این شدم که همه مون دلمون لک زده برای فرار از این ادما. دل ما بین این همه ادم دست یکی رو گاز گرفت که اصلا ما رو باور نداشت. ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_بیستم
نمیدونم ‌این دفعه چندمه که از این بالا زل زدم به این شهرو به این ادماش و فکر میکنم که تسلط روی شهر بهم ارامش میده اما غافل از این شدم که همه مون دلمون لک زده برای فرار از این ادما. دل ما بین این همه ادم دست یکی رو گاز گرفت که اصلا ما رو باور نداشت. یه وقتایی دلش میسوخت نگامون می‌کرد اما دل ما له له میزد برای دو سه روز زندگی بی دعوا. صبح تا شب تو سر خودمون میزدیم که بهم ثابت کنیم همدیگه رو دوست نداریم و انگار یادمون رفته بود که از کل این رابطه چهار دقیقه حس دوست‌ داشتن میخواییم. همیشه اخرین لحظه که میخوام دستت رو رها کنم به این فکر میکنم که کاش میتونستم اسمت رو داد بزنم تا همه بفهمن دنیای من چقدر به دنیای تو گره خورده اما مگه این کهکشان راه شیری میذاشت حسم رو با یک عده مزه مزه کنم. تو طعم گس یه اسپرسو رو داری که همیشه اب یخ رو اول میخورم تا طعمش تلخی لحظه‌هام رو برای یک ثانیه دو دهم ثانیه هم که شده فراموش کنه. من دوستت دارم های زیادی رو برای دوست داشتنت خرج کردم و توقع نداشته باش دست خالی به تنهاییم برگردم. همیشه وقتی دلم برات ضعف میره به خودم میگم، دوست داشتن تو بزرگ‌ترین قمار دنیاست وقتی امروزم رو گرفتی و فردام رو تضمین نمیکنی.
#شهاب_دارابیان #قرص_خواب #یادداشت #دلنوشته #دوستت_دارم #فردا #تضمین #شهر
Read more
Loading...
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_نوزدهم من از اولش به تک تک این حروف الفبا مشکوک ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_نوزدهم من از اولش به تک تک این حروف الفبا مشکوک بودم. به نظرم این حروف ذات‌شون شبیه ظاهرشون نیست. وقتی یک صدا دچار چندگانگیه ظاهری می‌شه و خودش هم نمی‌دونه که باید چه شکلی روی کاغذ ظاهر بشه تا همه صاحب حرف رو مسخره نکنن، این یعنی دو رویی. من چطور ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_نوزدهم
من از اولش به تک تک این حروف الفبا مشکوک بودم. به نظرم این حروف ذات‌شون شبیه ظاهرشون نیست. وقتی یک صدا دچار چندگانگیه ظاهری می‌شه و خودش هم نمی‌دونه که باید چه شکلی روی کاغذ ظاهر بشه تا همه صاحب حرف رو مسخره نکنن، این یعنی دو رویی. من چطور می تونستم احساس زبون بستم رو بدم دست این حروف و کلمات تا به تو بفهمونن چقدر دوستت دارم یا چقدر دوصتط دارم یا چغدر دوسطت دارم یا چقدر برام مهمی یا چغدر برام محمی.الان درست یک ماه شده که شب‌ها می‌خوابم اما خواب نمی‌بینم. از خواب بیدار می‌شم، می‌بینم پام خواب رفته. تکونش میدم و می‌کوبمش به در و دیوار تا شاید شبیه روزای اولش بشه اما همه چی زمان می‌بره رفیق. مادربزرگ که فوت کرده بود تا یک ماه هر روز تلفن خونمون زنگ می‌خورد و پشت خط یکی بود که از خواب دیشبش برای مامان می‌گفت. راستش یک شب منم خوابش رو دیدم اما انقدر این داستان کلیشه‌ای شده بود که برای مامان تعریف نکردم. به نظر من آدما وقتی خواب می‌بینن یعنی هنوز آرزو و رویا دارن، یعنی هنوز میشه به فردا امیدوار بود اما امان از وقتی که بخوابی و شش ساعت بعد خسته از خواب بیدار شی و منتظر یک روز تکراری دیگه باشی. البته در واژگان من تکرار یعنی عاشق تو بودن و سر همین بود که هر مشکلی که پیش می‌اومد صبر میکردم تا یکم با خودت دودوتا چهارتا کنی و بعد بهم زنگ بزنی. تو تونسته بودی ظرف مدت کوتاهی به تکراری‌ترین آدم زندگیم تبدیل بشی و من به این تکرار معتاد بودم. یک روز هر جوریی بود آمار عطرت رو گرفتم و پیداش کردم. قبل خواب از کمد درش میاوردم، سه خط روی بالشم می‌کشیدم و تا سرم می‌رفت روی بالش همش رو اسنیف میکردم و از اون لحظه همه رویاها با بهترین شکل ممکن جلوی چشمام حرکت می کردن و فکر کنم سر همین بود که موقع خواب رویاهام ته می‌کشید و شاید خستگی بعد از خواب هم نتیجه شش ساعت ندیدنت بود. مادربزرگ می گفت به هر چیزی که در طول روز فکر کنی شب خوابش رو می‌بینی و منم یک روز آنقدر به مادربزرگ فکر کردم تا خوابش رو دیدم. این روزا صبح تا شب به تو فکر می‌کنم اما وقتی می‌بینم استاد گند زدن به رابطه‌های عاشقانه، هنوز تو رو داره، مطمئن می‌شم که دارم خواب می‌بینم و اینجاست که حق می‌دم مغزم در طول 24 ساعت دلش بخواد چند ساعتی استراحت کنه. عشق یک نوع اعتیاده به بودن به خواستن به داشتن که باید صابونش خوب کشیده بشه به تنت تا بکشی و یادت بره حروف الفبا قصه دوست دارن یا غصه.
#شهاب_دارابیان #شب #خواب #قرص_خواب #تو #یادداشت
Read more
 #تولدت_مبارک #داداشی بچه که بودم همیشه به دوستام حسودیم می‌شد، زورم بهشون می‌رسید اما میدونستم ...
Media Removed
#تولدت_مبارک #داداشی بچه که بودم همیشه به دوستام حسودیم می‌شد، زورم بهشون می‌رسید اما میدونستم حتی اگه بزنم‌شون هم یک جا با داداش‌‌شون خفتم میکنن و تا میتونن میزننم. از همون زمان حسرت یه داداش بزرگ‌تر بدجور رو دلم مونده بود تا اینکه همه رویاهام تموم شد و شدی داداش بزرگه. ادم تو زندگی همه ما زیاده، ... #تولدت_مبارک #داداشی
بچه که بودم همیشه به دوستام حسودیم می‌شد، زورم بهشون می‌رسید اما میدونستم حتی اگه بزنم‌شون هم یک جا با داداش‌‌شون خفتم میکنن و تا میتونن میزننم. از همون زمان حسرت یه داداش بزرگ‌تر بدجور رو دلم مونده بود تا اینکه همه رویاهام تموم شد و شدی داداش بزرگه. ادم تو زندگی همه ما زیاده، آدم‌هایی که داداش صداشون میکنیم اما جنس تو با بقیه فرق داره. داداش باید لقبش کوه باشه، مثل باباها. تو این سه سال از هیچی نترسیدم چون اول از همه خدا رو داشتم بعدش دلم قرص بود که بابا هست اما شاید دوری از خانواده یکم مجبورم کرده بود خودم رو مستقل نشون بدم. تو این مدت هر وقت بابام رو میدیم میگفتم همه چی خوبه چون تو رو کنارم داشتم چون کوه بودی و منم بهت تکیه دادم. تو بهم یاد دادی تو کار شریف باشم و اگه به چیز خاصی هم اعتقاد ندارم حق بنده خدا رو ناحق نکنم و حلال و حروم یادم باشه. تو این دوره زمونه آدم مثل تو کمه. به همون خدایی که جفتمون عاشقشیم کمه. این روزا سرم بالاست، سینم جلو و کت باز راه میرم و خیالم حسابی جمعه که تو رو دارم. کسی مگه جرات داره بهم بگه بالا چشممت ابروعه؟؟نسبت خونی یک نسبت کلیشه‌ایه چون مطمئنم اگه داداش هم داشتم قدر تو بهم نزدیک نبود. چند قدم با هم اومدیم تا ته ته دنیا باهات میام داداشی❤️❤️ تولدت مبارک رفیق، تولدت مبارک داداش، تولدت مبارک مرد شریف و خستگی ناپذیر صنعت نشر ♥️♥️♥️
عکس:
@samargholizadeh
#تولدت_مبارک #شریف #علیرضا_اسدی #نیماژ #ما_یک_خانواده_هستیم

@aliirezaasadi
Read more
#پست_موقت #خیانت خیانت به همسر روان شما را دوپاره میکند پارههایی جدا از هم که لااقل یکی از آنها باید پنهان بمانند رابطه جدید برایتان خواستنی است و مایل هستید آن را ادامه دهید، در عین حال دلایلی برای ادامه دادن رابطه با همسرتان در ذهن دارید نمیتوانید به هیچ یک از آنها خاتمه دهید. مدیریت این رابطه ... #پست_موقت #خیانت
خیانت به همسر روان شما را دوپاره میکند
پارههایی جدا از هم که لااقل یکی از آنها باید پنهان بمانند
رابطه جدید برایتان خواستنی است و مایل هستید آن را ادامه دهید، در عین حال دلایلی برای ادامه دادن رابطه با همسرتان در ذهن دارید
نمیتوانید به هیچ یک از آنها خاتمه دهید.
مدیریت این رابطه خواستنی و پنهانی شما را با تعارض های فراوانی روبرو می کند.
در حال حاضر پایان نامه دکتری در دانشگاه شهید بهشتی با موضوع شناخت عوامل موثر در این اتفاق، درحال اجرا است.
اگر در یک رابطه عاطفی و یا جنسی با فردی غیر همسرتان درگیر هستید و همسرتان از این رابطه بی اطلاع است با ما تماس بگیرید ۰۹۳۵۵۱۳۱۲۷۹.
بهتون اطمینان می‌دم به هیچ اطلاعات شناسایی کننده از جمله نام، شغل و یا آدرس شما احتیاج نداریم و صرفا میخواهیم داستانتان را بشنویم تا بتوانیم درک درستی از این موضوع به دست بیاوریم.
در ازای لطف تان آماده ارایه خدمات مشاوره با شرایط ویژه هستیم.
#پروژه #خیانت #طلاق #همسر
Read more
 #پست_موقت #بی_شرفی ناراحتم با کارشناسی ارشد مهندسی IT عمرم رو گذاشتم تو ادبیات بعد یک سری دوست ...
Media Removed
#پست_موقت #بی_شرفی ناراحتم با کارشناسی ارشد مهندسی IT عمرم رو گذاشتم تو ادبیات بعد یک سری دوست و رفیق میان اینجوری میگن. تو صورت ادم نگاه میکنن و تعریف میکنن و بعد... من با پرفروش شدن هر کتاب عشق میکنم اما چه پیام‌ها که تو این چند روز برام نیومد. از بازی به عنوان بازیگر نقش اول تئاتر سجاد افشاریان ... #پست_موقت #بی_شرفی
ناراحتم
با کارشناسی ارشد مهندسی IT عمرم رو گذاشتم تو ادبیات بعد یک سری دوست و رفیق میان اینجوری میگن. تو صورت ادم نگاه میکنن و تعریف میکنن و بعد...
من با پرفروش شدن هر کتاب عشق میکنم اما چه پیام‌ها که تو این چند روز برام نیومد. از بازی به عنوان بازیگر نقش اول تئاتر سجاد افشاریان گرفته تا گوشی آیفون و ویلا و... رفیق شما مسیر رو اشتباهی اومدی! من از زندگیم زدم ! اگه قرار بود دنبال پول باشم تو این حوزه نمیومدم. من به داشتن سجاد افشاریان، علیرضا آذر، امید صباغ‌نو، فاضل نظری، روزبه معین، یاسمن خلیلی‌فرد، نسیم مرعشی، رسول یونان، یوسف علیخانی، بابک زمانی، رضاامیرخانی، بلقیس سلیمانی، سیامک گلشیری، مصطفی مستور افتخار میکنم و با پرفروش شدن کتابشون عشق میکنم اما این به این معنا نیست که بخوام دست به کار غیراخلاقی بزنم. به خدا قسم شرفم رو با هیچ چیز عوض نمیکنم. ببخشید اینو میگم اما دوست داشتم رک حرفم رو بزنم چراکه به احتمال زیاد تا چند وقت دیگه حوزم رو عوض میکنم و ادبیات باشه برای دوستان متعهد. اون روزی که از سینما زدم بیرون پیش خودم فکر میکردم هیچ حوزه‌ای به اندازه سینما دچار بی اخلاقی، فساد و کثافت نیست اما ادبیات چیزهای جدیدی رو یادم داد. محمود دولت ابادی میگفت ما اومدیم وارد ادبیات شدیم تا انسانیت رو رواج بدیم اما دوستان امروز انسانیت رو به لجن میکشن تا خودشون رو تو ادبیات نشون بدن. من نمیخوام شکل خیلی از این ادبیاتی‌ها بشم چون ابرو و شرفم از همه چی برام مهمتره. من از خانوادم و جوونیم نزدم که اینا رو بشنوم. اون روزی که ریسک کردم و بعد از چهل سال اسم محمود دولت‌آبادی و عباس معروفی رو تو تلویزیون جمهوری اسلامی بردم هیچکس ندید اما امروز انقدر راحت قضاوت میکنن. مرسی که انقدر شریف قضاوت میکنید.
پ.ن: خنده دار نیست پای گزارشی که اسم من نیست انقدر اسمم ذکر شده 😐
#شرف #شریف_باشیم #اگر_دین_ندارید_لااقل_آزاده_باشید #آبرو
Read more
Loading...
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_هجدهم #روز_قلم سه ماهه می خوام یک رمان جدید ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_هجدهم #روز_قلم سه ماهه می خوام یک رمان جدید رو شروع کنم اما همین که طرح داستان رو توی سرم مرور می‌کنم به عامه‌پسندترین داستانی که تا به حال خوندم می‌رسم. داستان دوست داشتن من و تو خیلی زرده مثل همون رمان‌هایی که هممون تو 15 -16 سالگی خوندیم و گاهی ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_هجدهم
#روز_قلم
سه ماهه می خوام یک رمان جدید رو شروع کنم اما همین که طرح داستان رو توی سرم مرور می‌کنم به عامه‌پسندترین داستانی که تا به حال خوندم می‌رسم. داستان دوست داشتن من و تو خیلی زرده مثل همون رمان‌هایی که هممون تو 15 -16 سالگی خوندیم و گاهی باهاش اشک ریخیتم و گاهی چنان بلند بلند خندیم که مامان از کنارمون با تعجب رد شده و یک جوری نگاه مون کرده که انگار دیوونه دیده. من عاشق شدم و چند وقته که دستم به شعر نوشتن نمیره، من ذاتا تلخ نویسم و شاید این رو از مادربزرگ خدا بیامرزم به ارث بردم که همیشه در حال نگاه کردن به تلخی های زندگیش بود. من حتی عاشقانه هام سیاه و تلخه. من زخم خوردم. فکر کن سه بار زندگیت رو بزاری برای آدم‌هایی که خودشون اومدن و خودشون رفتن. آدمایی که تا اومدی به موندشون عادت کنی، دیدی جا تره و بچه نیست و تا اومدی به رفتنشون عادت کنی، دیدی که دوراشون رو زدن و برگشتن. خداییش شما جای من بودید دچار پارادکس‌های شخصیتی نمی‌شدید؟ داستان من با داستان‌های پلیسی فرق داشت، نه سر داشت نه ته. نه رئال بود و نه سورئال. نه اکشن بود نه عاشقانه. ژانر بود اما تو هیچ کدوم از ژانرهایی که تا به حال دیدم و خوندم جا نمیشد. خیلی سخته سه بار یک رمان رو بنویسی پاره کنی بریزی دور. خیلی سخته شخصیت‌هایی که تو سروشکل بهشون دادی از داستان هات فرار کنن و به اول شخص زندگی افرادی تبدیل بشن و تو رو مجبور کنن که از این به بعد از زاویه سوم شخص بهشون نگاه کنی؛ چراکه اگر راوی اول شخص بشه چنان بلایی سرشون میاره که همه آدم‌هایی که اون رو می‌خونن ندیده ازش متنفر بشن. من استاد اغراق بودم. فقط کافی بود از یکی بد بگم تا همه آدم‌هایی که من رو می‌شناختن ازش متنفر بشن یا یک جوری ازشون تعریف کنم که طرف روزی سه باز زنگ بزنه تا بخواد شخصیت اول زندگیم رو ببینه. زن‌ها معمولا عصبی که میشن یا موهاشون رو کوتاه می کنن و یا یک گوشه می‌شینن و شروع می کنن به لاک زدن به ناخن‌هاشون و مردها معمولا تو چنین شرایطی یه سیگار دستشون می‌گیرن و انقدر از این ور به اون ور می‌رن که سر خودشون هم گیج میره؛ اما من واقعا نه توان راه رفتن داشتم و نه روم می‌شد، انگشتهای لاک خوردم رو به کسی نشون بدم. راستش چند باری لاک خریدم و ده تا انگشتم رو لاک زدم اما آب از آب تکون نخورد؛ تنها چاره من این بود که یادداشت‌هایی رو بنویسم که نه قراره کتاب بشن و نه قراره هیچ روزنامه‌ای دست به انتشارشون بزنه.
#شهاب_دارابیان
#روز_قلم #یادداشت
عکس:
@afsoonabbac
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_هفدهم · کارون کارون ممد! ممد جان صدامو داری؟ حاجی ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_هفدهم · کارون کارون ممد! ممد جان صدامو داری؟ حاجی بچه‌ها اینجا دارن پر‌پر می‌شن. ممد جان کجایی پس؟ چند روزه ذخیره آبی تموم شده. بچه زدن به دل شهر آب جور کنن. نامردا از جلو و عقب ریختن بچه‌ها نای برگشت ندارن! حاجی یه کاری بکن بچه‌ها رو قیچی کردن. ممد ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_هفدهم · کارون کارون ممد! ممد جان صدامو داری؟ حاجی بچه‌ها اینجا دارن پر‌پر می‌شن. ممد جان کجایی پس؟ چند روزه ذخیره آبی تموم شده. بچه زدن به دل شهر آب جور کنن. نامردا از جلو و عقب ریختن بچه‌ها نای برگشت ندارن! حاجی یه کاری بکن بچه‌ها رو قیچی کردن. ممد به جدم قسم ما چهل سال نجنگیدیم که خرمشهر رو مفت بدیم دست این نامردا. کارون کارون ممد! ممد جان صدامو داری؟ حاجی ما از خودی خوردیم، خودی. ستون پنجم زده به دل کارون میفهمی؟ ممد جان بچه‌ها هم قسم شدن. حاجی کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ خرمشهر. ممد ما هر چی داشتیم گذاشتیم اما نشد که نشد. حاجی ما دست خالی بودیم. اینجا کارون خشک شده، کار خشک شده، پول خشک شده، زندگی خشک شده ما موندیمو جای زخمی که وا شده تا یادمون بندازه چی می‌خواستیم چی شد. ما موندیم و خدایی که فقط داره نگامون می‌کنه . ما موندیم و یه مشت مردای پرادعا. حاجی تو رو به هرچی اعتقاد داری ناامیدمون نکن. می‌دونی یه شهر بره شط تشنه برگرده یعنی چی؟ می‌دونی یه گردان بره شط تشنه برگرده یعنی چی؟ می‌دونی یه گروهان بره شط تشنه برگرده یعنی چی؟ می‌دونی یه دسته بره شط نفر برگرده یعنی چی؟ می‌دونی یه پدر بره شهر دست خالی برگرده یعنی چی؟ کارون کارون ممد! ممد جان صدامو داری؟ حاجی جواب بده چرا ساکتی؟
عکس:
@mohamad_tahani_
#شهاب_دارابیان #یادداشت #دلنوشته #خرمشهر_آب_ندارد #اب #مردم #خوزستانیها_حق_زندگی_دارند #خوزستان_آب_ندارد #اهواز_هوا_ندارد #ممد_نبودی_ببینی_شهر_بی_آب_گشته
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_شانزدهم میدونی چندوقته تلفن‌ عمومی‌های خیابونا ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_شانزدهم میدونی چندوقته تلفن‌ عمومی‌های خیابونا رو جمع کردن چون اونا هم از تنهایی و کسادی بازار این روزای آدم‌های مجازی خسته شدن. از آخرین باری که پرده اتاق رو زدم کنار و به حیاط نگاه کردم، چند ماهی می‌گذره. فکر کنم دی‌ماه بود، چند روز بعد از تولدم. ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد
#شماره_شانزدهم
میدونی چندوقته تلفن‌ عمومی‌های خیابونا رو جمع کردن چون اونا هم از تنهایی و کسادی بازار این روزای آدم‌های مجازی خسته شدن.

از آخرین باری که پرده اتاق رو زدم کنار و به حیاط نگاه کردم، چند ماهی می‌گذره. فکر کنم دی‌ماه بود، چند روز بعد از تولدم. تولدی که مثل هر سال تو تنهایی برگزار شد و باز هم هیچ آدمی هیچ یادگاری‌ای برای باقی‌مونده‌ی این روزای مزخرف نذاشت. اون روزا هنوز صاحبخانه تصمیم نگرفته بود روبه‌روی پنجره اتفاقم یک اتاق بسازه تا تنها منظره اتاق سی‌متریم، پوشه و یک مشت لوازم‌تحریر بدرد نخور بشه. همیشه با حسرت به حیاط نگاه می کردم و گاهی نگاهم دیوار حیاط رو رد می‌کرد و می‌خورد به دیوار خونه آقای سینمای دهه 40 و 50. همش با خودم فکر می‌کردم که صبح‌های خونه بهروز وثوقی با چهل سال پیش چقدر متفاوت شده. همش به اتفاقات توی خونه فکر می‌کردم و دست به مقایسه‌ی همه چیز با زندگی 30 متری خودم می‌زدم. خیلی وقته ساعت اتاق رو از دیوار برداشتم، یک پرده کلفت به پنجره زدم تا تک‌تک ثانیه‌های جوونی رو فراموش کنم تا یادم بره که چند روز از اومدنم گذشته و چند روز و چند ماه و چند سال دیگه باید این زندگی مزخرف رو تحمل کنم. با خودم فکر می‌کنم که این تکنولوژی لعنتی چه به سر زندگیمون اورده که هیچ چیز مزه و معنی گذشته رو نداره. چند ساله دیگه هیچ کسی به تلفن خونه زنگ نمی‌زنه و دیگه خبری از فو‌ت فوت کردن پشت تلفن نیست تا باباها اخماشون بره تو هم وتا چند ساعت با اخم به دخترشون نگاه کنن. تا پسره خونه داد بزنه «مامان خانم تحویل بگیر، چقدر گفتم نذار با این دختره بره پارک؛ من یک چیزی می‌دونم که می‌گم.» از اون طرف دختر بدبخت هم به هزار تا اتفاق قشنگ فکر کنه و شب رو با این امید بخوابه که پسر دیلاق فوت‌فوتی، شاهزاده‌ رویاهاشه و همین روزا با یک پیکان لاستیک دور سفید میاد سراغش و قراره زندگیش رو از این رو به اون رو بکنه. نسل ما همین دلخوشی‌ها رو داشت اما اونم گرفتن.

پ.ن: ادامه در کامنت اول...
عکس: حیاط‌مون
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت #بهروز_وثوقی #خونه #فردوسی #جواب_تلفن #کیوسک #تلفن #قدیمیها
@vossoughi_behrouz
Read more
Loading...
 #پرفروش_های_کتاب #پرفروش_ترين_کتاب_ها خوشحالم که بعد از برنامه هفته پیش و آوردن اسم محمود دولت‌آبادی ...
Media Removed
#پرفروش_های_کتاب #پرفروش_ترين_کتاب_ها خوشحالم که بعد از برنامه هفته پیش و آوردن اسم محمود دولت‌آبادی و عباس معروفی اتفاق خاصی رخ نداد. بشنوید پرفروش‌های این هفته بازار کتاب را.... #کتاب #پرفروش #رمان #داستان #شعر @mahmoud_dowlatabadi_ @rouzbeh_moein @siamakgolshiri @rezajane_amirkhani ... #پرفروش_های_کتاب #پرفروش_ترين_کتاب_ها
خوشحالم که بعد از برنامه هفته پیش و آوردن اسم محمود دولت‌آبادی و عباس معروفی اتفاق خاصی رخ نداد. بشنوید پرفروش‌های این هفته بازار کتاب را....
#کتاب #پرفروش #رمان #داستان #شعر
@mahmoud_dowlatabadi_
@rouzbeh_moein
@siamakgolshiri
@rezajane_amirkhani
@omidsabbaghno
@kazembahmani
@sajadafsharian
@cheshmehpublication @nimajpublication @ofoqpublication
@hushangebtehajoriginal
@hushang_ebtehaj
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_پانزدهم بابام می‌گفت بچه‌جان بچسب به کاسبی، ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_پانزدهم بابام می‌گفت بچه‌جان بچسب به کاسبی، چرت و پرت نوشتن برای مردم که نون و آب نمیشه. میگفت چشم بچرخونی شده 30 سالت و باید اسباب اثاثیت رو کولت باشه و از این خونه به اون خونه آواره شی. می‌گفت منو نگاه کن؛ این قدر درس خوندم چی شد؟ اگه پنج سال فقط پنج ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد
#شماره_پانزدهم
بابام می‌گفت بچه‌جان بچسب به کاسبی، چرت و پرت نوشتن برای مردم که نون و آب نمیشه. میگفت چشم بچرخونی شده 30 سالت و باید اسباب اثاثیت رو کولت باشه و از این خونه به اون خونه آواره شی. می‌گفت منو نگاه کن؛ این قدر درس خوندم چی شد؟ اگه پنج سال فقط پنج سال زودتر زدم بودم بیرون الان زندگی‌ای برات می‌ساختم که دوست نداشته باشی روز شب شه. میگفت اینجا این شکلیه چرا نمیخوای قبول کنی؟ میگفت این مردم عوض نمی‌شن فقط فراموش میکنن؛ تو چی میخوای بنویسی که باورشون عوض شه؟ میگفت به نظرت اگه پس فردا برای بچت تعریف کنی که بابابزرگت بخاطر یه دستگاه ویدیو و دو تا فیلم هندی سه ماه افتاده زندان باورش میشه؟ درست میگفت اما چاره‌ای نداشتم. یه سری بار شکستنی بهم دادن و گفتن حواست بهش باشه. شاید اگه اون روز لعنتی بجای رفتن تو کلاس دکتر توکلی زده بودم به یکاری الان دربه‌در دنبال جور کردن دو زار پول واسه خونه نبودم. یا اون روزی که سر کلاس کارشناسی ارشد استاد بلند بلند خندید و گفت که با کارشناسی ارشد مهندسی آی تی داری تو حوزه کتاب کار می کنی و همه زدن زیر خنده بهم بر خورده بود؛ اوضاع با امروز زمین تا آسمون فرق داشت و موقع اسباب‌کشی تعداد کارتن‌های کتاب دو برابر اسباب و اثاثیه زندگیم نبود. همیشه تو این روزا وسایل خونه رو همین طور بی‌نظم می‌ریزم تو کارتون اما کتاب‌ها رو با دقت جدا میکنم. یک سری از این کتاب‌ها نباید ازم جدا بشن. میذارمشون تو کارتون و روش با ماژیک مشکی می‌نویسم «شکستنی». اینا رویاهای یک سری آدم بودن که بیخیال دنیا شدن و فقط نوشتن و نوشتن تا شاید یک روزی یک جای این کشور خراب شده، نظر یکی نسبت به این شیوه از زندگی برگشت؛ این افکار شکستنی هستن. همه این آدم‌ها خودشون رو به در و دیوار زدن تا شاید یکم زندگی شبیه به ادبیات بشه اما مگه شد؟ 10 جلد کلیدر خونیدم اما مگه گل محمدی به دادمون رسید؟ مگه شد به مارال‌های زندگی‌مون برسیم؟ مگه شد این خونه یکم بوی موندن بگیره؟ ما سربازهای بی‌دفاعی بودیم که وقتی پا تو میدون ادبیات گذاشتیم، تبدیل به انسان‌های گمنامی شدیم که هیچ وقت به خونه برنگشتن. موندن کار ما نبود. هر سال باید بارمون رو بذاریم رو کولمون و انقدر از اون منطقه دور شیم که شتر دیدیم ندیدیم تا ترکش‌های آدم‌هایی که دیدیم، رویاهامون رو سوراخ سوراخ نکنه. ما فقط یاد گرفتیم که بنویسیم و سر همینه که با همه یک جور صحبت می‌کنیم و باید یکی باشه که یادمون بندازه، کلمه دوست داشتن شنیدنیه نه نوشتنی.
#شهاب_دارابیان #دلنوشته #یادداشت #اسباب_کشی
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_چهاردهم امروز سه‌شنبه‌اس. نمیدونم دقیقا ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_چهاردهم امروز سه‌شنبه‌اس. نمیدونم دقیقا اسمش چیه اما وقتی بهت فکر می‌کنم، حسم می‌گمه تک‌تک سلول‌های بدنم قطب مثبت آهنربا شدن و دوست دارن توعه منفی‌باف رو بچسبن و از کنارت تکون نخورن. هیچی نمیدونم اما مطمئنم که تو رو از سه‌شنبه هفته پیش بیشتر ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_چهاردهم
امروز سه‌شنبه‌اس. نمیدونم دقیقا اسمش چیه اما وقتی بهت فکر می‌کنم، حسم می‌گمه تک‌تک سلول‌های بدنم قطب مثبت آهنربا شدن و دوست دارن توعه منفی‌باف رو بچسبن و از کنارت تکون نخورن. هیچی نمیدونم اما مطمئنم که تو رو از سه‌شنبه هفته پیش بیشتر دوست دارم و تقریبا شک ندارم که سه‌شنبه هفته دیگه اوضاع با امروز متفاوته؛ میگم متفاوته چون نمی‌دونم این دوست‌داشتن هرمی تا کی می‌خواد این تصاعد لعنتی رو له کنه و جلو بره و انقدر جلو بره که فکر کنم دنیای بدون تو مثل جام‌جهانی بدون ایتالیا می‌مونه. این یعنی فقط همین که از نتایج باخبر باشی کفایت می‌کنه و نباید زیادی در بندش بری و وقتت رو صرف دیدنش کنی. این روزها بحث پیش‌بینی داغ داغه و منی که با تو توی دقیقه نود و هفت برنده شدم خوب می‌دونم که فوتبال نود و چند دقیقه است و هیچ وقت نباید از معجزه خدا ناامید شد. تو روانشناسی می‌گن مردا چشمی و زن‌ها شنوایین. یعنی مردها فقط عاشق دید زدنن و زن‌ها فقط دوست دارن که بشنون ولمس کنن اون چیزی رو که شنیدن. سر همینه که به هیچ زنی هیز نمی‌گن. اصلا به‌خاطر همین، تلفن دستشون می‌گیرن و اونقدر حرف میزنن تا حس شنیده شدنشون به ارگاسم کامل برسه و قانع بشن که هیچ موضوعی برای صحبت کردن وجود نداره اما این ته ماجرا نیست. اونا مکالمه رو معمولا با جمله حالا میبینمت تموم میکنن چون شنیده‌ها رو باید حس کنن. من مرد بی‌احساسی نبودم اما حس می‌کردم که یک جای این زبان فارسی می‌لنگه. هر وقت حرف‌ها رو می‌چسبوندم بهم تا کلمه بسازم و با قطار کردن این کلمات حسم رو به تو انتقال بدم، ریل یکدفعه جدا می‌شد یا شایدم کوه کلمات می‌ریخت وسط ریل و اینجای داستان نه خبری از دهقان فداکار بود و نه پترس که انگشت کنه تو دیوار سکوتم تا پایین نریزه و گند نزنه به احساسی که داشتم اما نتوستم بهت بگم. من همون دلقک خندونی بودم که همه به خنده‌هام با حسرت نگاه می‌کردن و دوست داشتن جای من باشن اما نمی‌دونستن که من بدجوری تو رو کم دارم و حالیم نیست که چه بلایی سر تنهاییم اومده که این‌طور بهت نگاه می کنم و لال میشم و آخرش فقط یک قلب برات می‌فرستم. تو دست روی فتح مردی گذاشتی که بزرگترین افتخارش فتح زن‌هایی بود که هر بار ترکش کردن؛ بهش وابسته‌تر شدن. این یعنی بازی دو سر باخت که رفتنش مثل موندن و موندنش مثل رفتن می‌مونه. ساعت 12 شبه و دقیق نمی‌دونم که الان چند سه‌شنبس که ما معتاد هم شدیم.
#شهاب_دارابیان #یادداشت #دلنوشته #سه_شنبه #معتاد #داستان #ایتالیا #جام_جهانی
Read more
Loading...
 #خبر_خوب #اخبار_۲۰ #پرفروش_ترين_کتاب_ها خیلی خوشحالم که بعد از مدت‌ها توانستم اسم محمود دولت‌آبادی ...
Media Removed
#خبر_خوب #اخبار_۲۰ #پرفروش_ترين_کتاب_ها خیلی خوشحالم که بعد از مدت‌ها توانستم اسم محمود دولت‌آبادی و عباس معروفی را در رسانه ملی اعلام کنم. این یعنی اصلاحات این یعنی یک گام رو به جلو. این یعنی امید هر چند کمرنگ. #اخبار #خبر #خبر۲۰ #محمود_دولت_آبادی #عباس_معروفی #اصلاحات #شهاب_دارابیان ... #خبر_خوب #اخبار_۲۰
#پرفروش_ترين_کتاب_ها
خیلی خوشحالم که بعد از
مدت‌ها توانستم اسم محمود دولت‌آبادی و عباس معروفی را در رسانه ملی اعلام کنم. این یعنی اصلاحات این یعنی یک گام رو به جلو. این یعنی امید هر چند کمرنگ.
#اخبار #خبر #خبر۲۰ #محمود_دولت_آبادی #عباس_معروفی #اصلاحات #شهاب_دارابیان #رضا_امیرخانی #مصطفی_مستور #یاسمن_خلیلی_فرد #نسیم_مرعشی #بلقیس_سلیمانی #سیامک_گلشیری #امید_صباغ_نو #سجاد_افشاريان #علیرضا_آذر #حسن_همایون #نیماژ #ققنوس #چشمه #افق
@rezajane_amirkhani
@mahmoud_dowlatabadi_
@mostafa.mastoor
@yasamankhalilifard
@nasim_marashi
@siamakgolshiri
@sajadafsharian
@omidsabbaghno
@alireza_aazar
@nimajpublication
@cheshmehpublication
@qoqnoospub
@ketabdoni
@ofoqpublication
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_سیزدهم وقتی ساعت چهار صبح بهم پیام دادی که دوستت ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند #شماره_سیزدهم وقتی ساعت چهار صبح بهم پیام دادی که دوستت دارم. اولش خندم گرفت، گفتم شاید تو هم مثل همه اون زن‌هایی هستی که فقط می‌خوان از تنهایی فرار کنن. بهت گفتم ممنون اما ته دلم از اینکه یک نفر دیگه این جمله رو تکرار کرد خوشحال بودم. قطعا همه ما برای یک ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشدند
#شماره_سیزدهم
وقتی ساعت چهار صبح بهم پیام دادی که دوستت دارم. اولش خندم گرفت، گفتم شاید تو هم مثل همه اون زن‌هایی هستی که فقط می‌خوان از تنهایی فرار کنن. بهت گفتم ممنون اما ته دلم از اینکه یک نفر دیگه این جمله رو تکرار کرد خوشحال بودم. قطعا همه ما برای یک بار هم که شده مزه‌ی دوست داشتن رو تجربه کردیم اما شاید کیفیتش متفاوت بوده. طبیعتا اگه من هم جای تو بودم و یه آقای خوشتیپ بهم می‌گفت دوستت دارم، اون دوستت دارم با همه‌ی دوستت دارم‌هایی که من حوالت کرده بودم متفاوت بود. این یعنی کیفیت. اما همه چی که ظاهر نیست. من حاضر بودم برای داشتنت تک‌تک آدم‌ها رو کنار بزنم. شاید چشمام رنگی نبود و موی بور نداشتم اما قبول کن پسر چشم و آبرو مشکی هم جذابیت‌های خودش رو داره! شاید ادکلن یک میلیونی نمی‌زدم اما می‌دونی همین ادکلن دریکت 50 هزار تومنی از سال 1978 تا به امروز چند تا دختر رو بدبخت کرده؟ من خیلی با گزینه‌های تو متفاوت بودم اما این روزا یکی اومده که همه گزینه‌های روی میز رو بهم زده. وقتی نگام می‌کنه حس ضعف تمام وجودم رو میگیره و هر بار که میگه تو جذاب‌ترین مرد روی زمین هستی، صد بار نظرم رو نسبت به خدا و خلقتش تغییر میده. زن ترکیب نامتوازنی از حس دوست‌داشتن، زیبایی و مقدار قابل توجهی بوهای زنانست. فقط کافیه کمی عمیق‌ نفس بکشی تا اون بوی کشنده زن رو با تک‌تک سنسورهای بویاییت مزه مزه کنی. بوی هر زن مثل اثر انگشت هر آدمی متفاوته و من عاشق بوی عطر زنی شده بودم که وقتی پاش رو از خونم بیرون می‌ذاشت تا چند وقت در و پنجره‌ها رو باز نمی‌کردم تا وقتی برمی‌گردم خونه عطرش بزنه زیر دماغم و چنان ناک‌اوت بشم و بیفتم رو تخت و باز با یه سه کام حبس چنان بوی تنش رو از روی تخت بکشم تو ریه‌هام که بعدش قبله‌ام رو گم کنم و ندونم کجام. فقط بو بکشم، بو بکشم، بو بکشم و حس کنم که من تمام انتقامم رو از دنیا گرفتم و دیگه هیچ سهمی از اون ندارم. وقتی توی شهر قدم می‌زنم و زن‌های تکراری شبیه به هم رو می‌بینم، تازه میفهمم چقدر دوستت دارم. این دکترها هیچ خلاقیتی از خودشون ندارن. یک زن رو می‌گیرن و بعد یک زن شبیه به زن‌های دیگه رو به جامعه تحویل می‌دن و سیگاره که پشت سیگار میسوزه. من توو دوره‌ای گیر افتاده بودم که تمام زن‌ها شبیه به هم بودن و برای شبیه هم شدن تلاش میکردن؛ اما تو با بقیه فرق داشتی؛ اینو خوب بو کشیدم.
#شهاب_دارابیان #بو #زن #انتخاب #عشق #تو #ادکلن_زنانه #عطر
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_دوازدهم هیچ وقت دوست نداشتم آدم معروفی بشم؛ دنیا ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_دوازدهم هیچ وقت دوست نداشتم آدم معروفی بشم؛ دنیا برای مردای معروف بهم میریزه، چیز قشنگی نیست. فکر کن هزار تا نوشیدنی رنگارنگ میذارن جلوت و تو باید با کمال حسرت تو چشمای کائنات نگاه کنی و بگی: ممنون، صرف شده. مرد رفتگر عاشق زن خونه پلاک ۹۸ ممیز ۸ شده، ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد
#شماره_دوازدهم
هیچ وقت دوست نداشتم آدم معروفی بشم؛ دنیا برای مردای معروف بهم میریزه، چیز قشنگی نیست. فکر کن هزار تا نوشیدنی رنگارنگ میذارن جلوت و تو باید با کمال حسرت تو چشمای کائنات نگاه کنی و بگی: ممنون، صرف شده. مرد رفتگر عاشق زن خونه پلاک ۹۸ ممیز ۸ شده، مرد نجار عاشق زنی هنرمند، مرد کارمند عاشق زن میزروبه‌رویی، مرد روزنامه‌نگار عاشق زن‌های صفحه فرهنگی روزنامه، مرد عکاس عاشق زن‌های سوژه‌های عکاسی، مرد شاعر عاشق زن‌های چشم گربه‌ای، عاشق زن‌های چشم رنگی و مرد بازیگر عاشق چندین زن تنها و زن‌های تنها عاشق سوپراستارهای صفحه فرهنگی روزنامه با عکس‌های بی‌روح مرد عکاس که روی صندلی مرد نجار گرفته شده؛ اما مرد نویسنده ... اون اجازه داره زن‌های زیادی رو شبانه در باتلاق خفه کنه. زن خونه پلاک ۹۸ ممیز ۸ ، زن هنرمند، زن میز روبه‌رویی، زن‌های صفحه فرهنگی روزنامه، زن‌های سوژه‌های عکاسی، زن چشم گربه‌ای، زن چشم رنگی؛ فقط کافیه خودکار برداره و هرکسی رو که دوست داره یا دوست داشته عاشق خودش کنه، با پاره کردن یک صفحه میتونه انتقامی ازت بگیره که دستاشم نبینی؛ زن‌های قصه‌ بی‌دفاع‌ترین زن‌های تاریخن. نویسندس، یکهو دست میبره تو هشت‌متری زندگیت، شیش ماهگی احساسات رو درمیارهو تا چشم وا نکردی حکم طلاقت رو میده دستت، بدون اینکه صدای کسی دربیاد. بعد توو صفحه‌ی بعد تو رو به عقد دائم آقای تنهاییی به مهرییه سه صفحه مزخرفات روزنوشت، به اضافه ۱۵ درصد قیمت پشت جلد کتاب درمیارهو تو حالا جرات داری جیک بزن! برای بار سوم میپرسم، عروس‌خانم وکیلم؟ میدونم دوسش نداری یا دوسم نداری اما تو صفحه‌های پایانی همه چی اونجوری خونده میشه که من میخوام. خاورمیانه، نفت، دلار بهونه بود، تو اگر نخوای، رابطه‌های زیادی سرتاسر ورق‌های این کتاب به نوارغزه‌ای تبدیل میشه که هیچ ابرقدرتی نمیتونه حکم آتش‌بس رو به خوردم بده تا سربکشم و یادم بره که برای آزاد کردن وجب به وجب زندگیت چند صفحه نوشتم و پاره کردمو انداختم دور؛ اون کسی که صفحه آخر این کتاب رو مینویسه منم. اون منم که باید قطعنامه هزار و چهارصد درد رو امضا کنم تا یادم بره این پفیوزا چی به خوردم دادن که از خون هابیل گذشتم برای آدمی که آدم نشد.
ادامه در کامنت اول ....
نقاشی از:
@art_de_jinu
#شهاب_دارابیان #یادداشت #سلبریتی #رای_98_درصدی #سوژه_عکاسی #نقاشی #نویسنده #چشم_هایش #زن
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_یازده هیچ وقت از مردن کسی ناراحت نشدم؛ اما وقتی ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_یازده هیچ وقت از مردن کسی ناراحت نشدم؛ اما وقتی به این فکر میکنم که دیگه قراره نبینمش، گوشه چشمم میپپره. یاد اون روزی میفتم که بهش گفتم تمومش میکنیم اما هیچ وقت نباید همو ببینیم. بردمش قبرستون، یک سنگ قبر بی‌نام بهش نشون دادم و گفتم از این به بعد فکر ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد
#شماره_یازده
هیچ وقت از مردن کسی ناراحت نشدم؛ اما وقتی به این فکر میکنم که دیگه قراره نبینمش، گوشه چشمم میپپره. یاد اون روزی میفتم که بهش گفتم تمومش میکنیم اما هیچ وقت نباید همو ببینیم. بردمش قبرستون، یک سنگ قبر بی‌نام بهش نشون دادم و گفتم از این به بعد فکر کن مردم،هر وقت دلت برام تنگ شد بیا اینجا و برای اون همه سال جنگیدنمون فاتحه بخون. میگم جنگیدن، واقعا جنگیدم؛ سه شیفت مثل سگ کار میکردم که آب  تو دلش تکنون نخوره و همه چی عین خونه باباش باشه اما اون. این روزا هر وقت توو تنهایی به بن‌بست می‌خورم به اون فکر می‌کنم.بعدش همین چهاراه ولیعصر رو می‌گیرم به سمت انقلاب و انقدر تو تنهایی قدم می‌زنم که تو تنهایی خودم گم می‌شم. نفسم بند میاد به چهاراه می‌رسم، میدونم اگه به هر سمتی برم به اندازه تمام سنگفرش‌های ولیعصر ازش دور میشم. گلفروش سمت چپ رو نشون میده و من اشتباهی میپیچم راست تا یادم بره چند بار منو پیچوندی و دست تو دست پیچیدی تو ولیعصرو همون جا بود که حس کردم تمام ماشین‌ها،ایستادن و بهم زل میزنن و دارن همه اون روزایی رو که دست تو دست ولیعصر رو میرفتیم و نگاهمون می‌کردن رو تلافی کنن. همش از خودم سوال می‌کنم چی شد که انقدر پیاده باهات راه اومدم تا راه بیفتی و یادت بره تاتی‌تاتی کردنات تو تک‌تک خیابون‌های تهرون رو. حالم عجیب غریبه. سیگار درمیارم. ده بار فندک لعنتی رو میزنم اما روشن نمیشه که نمیشه. همیشه وقتی به یکی احتیاج داری یه بیلاخ مجلسی جلوت میگیره و این یعنی همیشه باید برای کوچک‌ترین چیزها بجنگی. از بچگی قفل بودم رو مورچه‌ها، یکهو به خودم میومدم و می‌دیدم سه ساعته دارم بهشون نگه می‌کنم. از قصد هر گوشه خونه شیرنی میریختم که سر و کلشون پیدا بشه. بعد زیر ذره‌بین نگاهشون میکردم.همشون درست مثل تو بودن. هیچ احساسی نسبت به هم نداشتن. حتی یه بوس ساده. یک روز کفری شدم. پیش خودم می‌گفتم که این همه تلاش برای چی؟ شما که قرار نیست عاشق بشید پس چرا می‌خوایید زنده بموندید. گالن نفت رو برداشتم ریختم تو لونشون وهمشون رو آتیش زدم. مامانم چهار روز نذاشت از خونه بیام بیرون. اما ارزشش رو داشت. من به زندگی مسخره بدون عشق پایان دادم. اما محاسباتم اشتباه بود. اونا همون زندگی رو دوست داشتن. این روزا هرکی میاد سمتم یک گالن چهارلیتری دستش گرفته و فقط به این نیت میاد که آتیشم بزنه. هیچکس نمیدونه بعد از مرگ چه اتفاقی میفته اما من
مطمئنم همه اون مورچه آدم‌هایی شدن که این روزا زندگم رو جهنم کردن. مامانم راست میگفت مکافات خونه همین دنیاست. #شهاب_دارابیان
Read more
 #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشده_است #شماره_ده کلافم، حس میکنم یکی مغزم رو مثل ته مداد ...
Media Removed
#یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشده_است #شماره_ده کلافم، حس میکنم یکی مغزم رو مثل ته مداد کرده تو دهنش وداره هی گاز‌گاز میزنه. یه نخ سیگار روشن میکنم تا شاید ویار سیگار کرده باشم اما داستان این نیست؛ یکی تراش برداشته و نوک کلم رو گذاشته بین تیغ و دیوار و هی داره خاطرات رو میتراشه میریزه رو ... #یادداشت_هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشده_است
#شماره_ده
کلافم، حس میکنم یکی مغزم رو مثل ته مداد کرده تو دهنش وداره هی گاز‌گاز میزنه. یه نخ سیگار روشن میکنم تا شاید ویار سیگار کرده باشم اما داستان این نیست؛ یکی تراش برداشته و نوک کلم رو گذاشته بین تیغ و دیوار و هی داره خاطرات رو میتراشه میریزه رو کیبرد. کیبرد، کی‌برد، کیبرد، کی‌برد... دست میبرم به کیبرد، حسه توعه لعنتی رو بالا میارم رو صفحه مانیتور. رفیق بودم اما نارفیقی کردی، پات بودم اما پام رو از زندگی خودم بریدی، روزم بی تو شب نمیشد اما چه شبایی منو دور زدی که چی رو ثابت کنی؟ بعد از مدت‌ها تازه حسم به دنیا عوض شده بود. تازه حس میکردم یکی اومده که میتونم تک‌تک این خیابونا رو با خاطراتش پر کنم؛ اما تو مگه آدم بودی که بفهمی عشق یعنی چی؟ چیو میخواستی به کی ثابت کنی؟ تنهاییم رو میخواستی به رخم بکشی؟ خوب بود. ناز شصتت! اما کثافت من دوسش داشتم. آشغال من بهت اعتماد کردم. چی رو با چی بر زدی که بی‌بی دل افتاد زیر اسب سفید و شاه تو قلعه خودش کیش شد؟ خدایا من وسط این نسل به کثافت رفته چیکار میکنم دقیقا؟ نه جزو بچه پولداراش بودم، نه جزو بچه خوشگلاش. توو یه خراب شده‌ای کار میکردم که بابام هم اسمش رو نمیتونست تلفظ کنه. اصلا همه چی از همین تلفظ لعنتی شروع شد؛ تلفظ اسم اون هرزه پتیاره بود که کک انداخت به جونت تا به من نشون بدی کمربند مشکی مخ‌زنی داری و تا سر چرخوندم چنان با یه دولیوچاگی گذاشتی زیرگوشم که یاد اولین چک افسری بابام افتادم وقتی دید دارم به سارا نامه میدم. باور کن اینا دارن تلافی میکنن. به قرآن که اینا عشق رو با اسباب‌بازی‌های شهربازی اشتباه گرفتن. تا میبینن لبخند رو لبت افتاده و داری کیف میکنی، دکمت رو میزنن و بدون اینکه بفهمن تو دلت داره غنج میره که یک دور دیگه بزنی، پیادت میکنن. من با چشم دیدم! دوم دبیرستان بودم که شبا تو شهربازی کار میکردم. حسم میگه میرزا شکست‌خورده‌های عشقی قیام کردن. حسم میگه یه انقلاب عاطفی از شهربازی‌ها کلید خورده. من هر وقت گریه‌هاشون رو میدیدم میدونستم انتقام میگیرن. تو هم یکی از همونا بودی که میخواستی انتقام بگیری اما چرا من؟ این روزا شبیه اون بچه‌هایی هستم که به زور کلشون رو از لای نرده‌های شهربازی رد کردن و دارن با حسرت به بچه‌های داخل نگاه میکنن. همیشه بستنی که میخریدم مامانم قفلی میزد که برو یه گوشه‌ای بخور، بچه‌های مردم میبینن دلشون میخواد. اشتباه کردم که جلوت خاطراتم رو لیس‌لیس زدم. میدونی چیه؟ اشتباه کردم، اشتباه...
#شهاب_دارابیان
#یادداشت #دلنوشته
عکس:
@mahnazrahimloo
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_نه یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_نه یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم می‌ده، هرچی میخوام ازش فرار کنم اما نمیشه خب. این روزا از خودم شاکیم، از خدا شاکی‌تر از بنده‌هاش خیلی بیشتر. حسم درست شبیه بار اولیه که دلم لرزید، هیچی حالیم نبود فقط میدونستم دوسش دارم و اشتباه ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_نه

یه چیزی تو گلوم گیر کرده که چند وقته داره زجرم می‌ده، هرچی میخوام ازش فرار کنم اما نمیشه خب. این روزا از خودم شاکیم، از خدا شاکی‌تر از بنده‌هاش خیلی بیشتر. حسم درست شبیه بار اولیه که دلم لرزید، هیچی حالیم نبود فقط میدونستم دوسش دارم و اشتباه فکر نمیکردم. زنگ مدرسه که میخورد به هر بدبختی بود خودم رو میرسوندم پایین در خونه تا وقتی با اون پیکان سبز قالپاق کالسکه‌ای میاد، ببینمش و بهش سلام کنم، اونم لپاش گل بندازه، خیلی آروم جوابم رو بده و فوری ازم فرار کنه. بعضی وقتها به قدری از خودم خسته می‌شم که از خودم سوال می‌کنم چند نفر قراره شیر ما رو بدوشن و چند متر جلوتر، بستنی قیفی به خورد ملت بدن. نه چشم رنگی بودم، نه قد بلند، نه از این پسرا که پیرهن چهارخونه می‌پوشن و آستینش رو یکم میدن بالا تا خوب تو چشم بیان. من خودم بودم و نمیتونستم ادای این پسرای شیک و مجلسی رو دربیارم. به خودم می‌رسیدم اما این شکلی نبود که بتونم حواس کسی رو پرت کنم. همه پولام صرف عطری می‌شد که حس می‌کردم تنها سلاحم برای فرار از تنهاییه اما هر کس بهم می‌رسید می‌گفت اسم عطرت چیه؟ بعدش اسم بود که با اسم قاطی می‌شد و آخرش یه اسمی مییومد بیرون که هیچ ربطی به من نداشت. ما جماعت بدبختی هستیم؛ از همون هفت صبح با صدای رو مخ موبایل ساکمون رو میبندینم تا سرمشقی که هزار بار از روش نوشتیم رو دوباره پررنگ‌ترش کنیم. انصاف نیست که هر روز با صدای موبایل از خواب بپرم، دور وبرم رو نگاه کنم و صحنه روز قبل دوباره تکرار شه. محل کار تکراری، آدم‌های تکراری، سیگار کشیدن‌های تکراری، شب‌گردی‌های تکراری. ما همه به یه تکرار رسیدیم و خودمون نمی‌خوایم باور کنیم که این تکرار آروم آروم داره جونمون رو میگره. ما عاشق تکراریم برای همین وقتی یکی گورش رو گم می‌کنه هر روز از خودمون سوال می‌کنیم که چرا نموند تا باز هم این لوپ مسخره رو تکرار کنیم. ما دچار تکرارگردانی شدیم. بعضی کلمات رو به ما بد فهموندن؛ مثلا معنی تکرار از روی ترس تنهایی رو «دوست داشتن» معنی کردن. حالیت هست؟ فریب خوردیم. خیلی مسخرس، بهش می‌گم دوستت دارم و ازم دلیل میخواد. اصلا مگه دوست داشتن دلیل داره؟ من نمیتونم برات دلیل بیارم اما میتونم قول بدم که دوست دارم تکراری‌ترین آدم زندگیم باشی. همین تکرار با تو بودنه که باعث شده این صدای تکراری موبایل رو تحمل کنم. از خواب بیدار شم، کیفم رو بردارم و یک بار دیگه بخوام شانسم رو امتحان کنم تا شاید تونستم برات تکراری شم.
#شهاب_دارابیان
#یادداشت
عکس:
@sahar._.shamsi
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_هشت بعضی از کلمات در ظاهر معنی مثبتی دارند اما ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_هشت بعضی از کلمات در ظاهر معنی مثبتی دارند اما وقتی به عمق قضیه نگاه می‌کنی، متوجه می‌شی که نه تنها بارشون مثبت نیست، بلکه هزار تا بار منفی رو چپونده تو حلق زندگیت و تو عین خیالتم نیست. مثلا نمیدونم کدوم شاعری برای اولین بار از واژه «آبشار» برای توصیف ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد
#شماره_هشت
بعضی از کلمات در ظاهر معنی مثبتی دارند اما وقتی به عمق قضیه نگاه می‌کنی، متوجه می‌شی که نه تنها بارشون مثبت نیست، بلکه هزار تا بار منفی رو چپونده تو حلق زندگیت و تو عین خیالتم نیست. مثلا نمیدونم کدوم شاعری برای اولین بار از واژه «آبشار» برای توصیف حالت مو استفاده کرده و ما هم هی خوشمون اومده و هر جایی که تونستیم زدیم تو گوشش و ازش نهایت استفاده رو کردیم. آبشار یعنی از اوج بیای بیای بیای و برسی به کف‌ کف همون زمینی که مورچه‌ها دارن تمام تلاششون رو می‌کنن تا برای روزهای سرد، بهونه‌ای برای زنده بودن داشته باشن. درست مثل من که هر روز وقتی از خواب بیدار می‌شدم، اول موهای بلندت رو از روی تخت جمع می‌کردم و می‌ذاشتمش لای اولین کتابی که بهم هدیه داده بودی. این روزها که یواشکی میام بهت سر میزنم تازه متوجه شدم که موهات خود خود آبشار بود و من رو از اون بالا کشوند کشوند کشوند و آورد چسبوند به دنیایی که هر موی بلندی نفسم رو بند بند می‌کنه و با یک گیره‌ی لباس، تصویرت رو جلو چشام میاره. مو فقط یه وسیله بود برای سنجش میزان دوست داشتن مردها. وسیله‌ای برای میزان تنهایی زن‌ها. وسیله‌ای برای باهم بودن. اصلا مگه میشه عاشقت باشه، عاشقش باشی، بعد شب پایین مبل رو زمین نشینی تا موهات رو برات آروم آروم شونه کنه. اونقدر شونه کنه که یواش یواش خوابت ببره. به نظر من زیباترین تصویر یه دختر همون لحظه‌ایه که یه گوشه‌ نشسته و نوک موهاش رو کرده تو حلقش و با دست راستش در حال پیچوندن موهای کنار گوششه. بعضی دخترها یهو دیوونه می‌شن، کل موهاشون رو میزنن و فکر می‌کنن که اینطوری به آرامش می‌رسن. اشتباه می‌کنن. درست بعد از اولین باری که خودشون رو تو آیینه می‌بینن مثل سگ پشیمون میشن و بدتر از اون طرف مقابل رو هم مثل سگ پشیمون می کنن که چه غلطی کردم. فکر کردی نمی‌دونم چقدر تنهایی که موهات رو اون شکلی زدی، فکر کردی نمی‌فهم چقدر مصنوعی می‌خندی؟ یه مرد خیلی باید احمق باشه که اجازه بده موهات رو با سایز تنهایی بزنی. میدونی هرچقدرم که التماست می‌کردم، فایده نداشت. باید اجازه می‌دادم موهات رو بزنی تا بفهمی موهات تنها یکی از هزاران بهونه دوست داشتنه. خیالت راحت شد؟ امشب رفتم سراغ همون کتابی که روز اول بهم دادی، یه دونه از موهات رو برداشتم، فندک گرفتم زیرش دود شد رفت هوا. پیش خودم گفتم شاید دست از لجبازی برداری و دور، دور من بشه تا لجبازی رو شروع کنم و بهت بگم ما به درد هم نمیخوریم. این یعنی خودِ خودِ سادیسم.
#شهاب_دارابیان #موهاش #لجبازی #دلنوشته #عشق
عکس:
@amir_sahihi
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #قسمت_هفتم اختراع عطر از اولش هم احمقانه‌ترین ابداع ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #قسمت_هفتم اختراع عطر از اولش هم احمقانه‌ترین ابداع بشر بود؛ درست بعد از این اتفاق زجر کشیدن وارد دوره جدیدی شد؛ من مالیخولیا داشتم و دکتر بوی عطر تو رو تجویز کرده بود؛ هفته‌ای یک بار به همون عطرفروشی خیابون جمهوری سر می‌زدم و دو شیشه ایفوریا می‌گرفتم ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد
#قسمت_هفتم
اختراع عطر از اولش هم احمقانه‌ترین ابداع بشر بود؛ درست بعد از این اتفاق زجر کشیدن وارد دوره جدیدی شد؛ من مالیخولیا داشتم و دکتر بوی عطر تو رو تجویز کرده بود؛ هفته‌ای یک بار به همون عطرفروشی خیابون جمهوری سر می‌زدم و دو شیشه ایفوریا می‌گرفتم و پیک‌پیک به خورد بالش می‌دادم. اصلا به نظر من زندگی بشر به دوره بعد و قبل از اختراع عطر تقسیم می‌شه. آدم‌هایی که قبل از این بیگ‌بنگ عاطفی متولد شدن، هیچ وقت معنی خُرد شدن رو تجربه نکردن اما همه ما حداقل برای یک بار هم که شده بوی عطر یک نفر تو خیابون، یک عصر خوب پاییزی رو به یه جهنم برامون تبدیل کرده. یکدفعه کل روزایی که برای ثانیه‌ به ثانیه‌اش جنگیدی، تو یک لحظه جلو چشمات اومده و تا اومدی به خودت بیای، یه غریبه دست خاطراتت رو گرفته و از این طرف خیابون ردش کرده و تو کوچک‌ترین اعتراضی نمی‌تونستی بهش داشته باشی. اصلا مگه میشناسیش؟ خیلی بهش فکر کردم، به نظر من عطر تنها بهونه بود، برای بقای نسلی که احساس می‌کرد، عشق از رگ گردن بهش نزدیک‌تره اما تا به خودش اومد دید که دیگه بوی هیچ عطری طعم مزخرف سیگارش رو عوض نمی‌کنه. شبی که فهمیدم تمام پل‌های پشت سرم به یه باتلاق تبدیل شده، انقدر سیگار کشیدم که بوی سیگار به خرد تک‌تک سلول‌های پیرهنی که دوست داشتی رفته بود. مردها انسان‌های ضعیفی هستند، تلفیق بوی سیگار با بوی یک عطر تند زنانه کافیه تا شاهد یه برادرکشی چشمی باشیم. به هم لبخند می‌زنیم اما تو دلمون همیدگه رو جروجار می‌کنیم. همین بهونه کوچیک کافیه تا چند ساعت مست رویاپردازی با زنی بشیم که از وقتی چشمش به چشممون افتاد، چشم‌ارضایی تنها کارمون شده بود. تو تنها دختری بودی که علاقه‌ای به عطر نداشتی؛ البته اگه من هم جای تو بودم همین کار رو می‌کردم. ایفوریا شبیه‌ترین عطر فیک موهات بود. تنها دلخوشی زندگیم این بود که وقتی شبا روی تخت غلت می‌خورم بوی عطرت بزنه زیر دماغم تا فرشته خواب از هر جایی که هست خودش رو به تو برسونه بغلت کنم، انقدر تو بغلت بمونم تا تو خواب خوابم ببره. تو خوب بلد بودی انتقام بگیری. ترکیب طعم تلخ سیگار، طعم شیرین رژلب رولون با طعم مزخرف اسپرسو برای من کافی بود تا همه چیز رو ببخشم تا همه چیز رو لو بدم تا تسلیم بشم. البته بعضی وقت‌ها رولون جای خودش رو به لانکوم می‌داد و اونجا بود که بوی تک‌تک سلاح‌های کشتارمردی لانکوم پوست تنم رو می‌کند. مردها بی‌دفاع‌ترین موجودات خلقت در برابر توطئه‌های زنانی هستند که خوب یاد گرفتن بهترین سلاح برای انتقام، جا گذشتن نشونه‌های کوچیکه. #شهاب_دارابیان
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_شش بعضی از آدما تکلیفشون با خودشون روشن نیست؛ ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_شش بعضی از آدما تکلیفشون با خودشون روشن نیست؛ درست مثل کسایی که می‌رن کافه و اسپرسو سفارش می‌دن، بعد از ویتر می‌خوان که براشون شکر بیاره؛ درست مثل من که تنها جنگیدن رو خوب یاد گرفتم اما تنها بودن رو نه. به نظر من آدم‌ها در دنیای روابط به سه دسته تقسیم ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_شش
بعضی از آدما تکلیفشون با خودشون روشن نیست؛ درست مثل کسایی که می‌رن کافه و اسپرسو سفارش می‌دن، بعد از ویتر می‌خوان که براشون شکر بیاره؛ درست مثل من که تنها جنگیدن رو خوب یاد گرفتم اما تنها بودن رو نه. به نظر من آدم‌ها در دنیای روابط به سه دسته تقسیم می‌شن. دسته اول کسایی هستن که تنهان، از تنها بودن لذت می‌برن و بین نشستن گوشه خونه و کتاب خودن، با رفتن به اون ور و اون ورتر گزینه اول رو انتخاب می‌کنن. به نظرم دسته اول اگر شاعر و نویسنده هم نباشن، هنرمندن. یعنی هنرمند متولد می‌شن، هنرمند زندگی می‌کنن و هنرمند می‌میرن. اما دسته دوم کسایی هستند که تحمل چشیدن طعم تنهایی برای چند لحظه رو هم ندارن، اینا دقیقا همونایین که تا طعم شیرین آدامس تموم میشه به اولین جایی که دستشون برسه می‌چسبوننش. اینا حتی اگه شاعر و نویسنده هم باشن تا آخر عمرشون هیچ پخی نمی‌شن. من آدم حسودی نیستم اما ناخواسته در دسته سوم قرار گرفتم، آدم‌هایی که تنها هستن اما تنها نیستن. اینا دقیقا نمیدونن کجای جهان ایستادن، هر روز سر کار میرن و از همکارشون سوال میکنن امروز چند شنبس. اینا نه نویسنده می‌شن، نه شاعر و نه هنرمند. اینا آدم‌های هستن که عاشق لواشک ملسن و حتی تو فسنجون هم شکر می‌ریزن چون یاد نگرفتن از یک طعم نهایت لذت رو ببرن. شاید سر همینه که روزنامه‌نگار می‌شن تا تو کار این و اون سرک بکشن. امثال من متولد شدیم تا برای بقای اسم‌هایی بجنگیم که گاهی حتی خودشون هم حال جنگیدن ندارن و اینکه چرا ماها رو تو قطعه شهدای گمنام خاک نمی‌کنن هنوز برام عجیبه؛ این یک واقعیته، هیچ روزنامه‌نگاری اسمش در هیچ جای تاریخ ثبت نخواهد شد و هیچ روزنامه‌‌نگاری #یادداشت‌های_منتشر_نشدس به درد هیچ کسی نمی‌خوره. این دسته از آدما تنها متولد می‌شن، در یک جای شلوغ زندگی می‌کنن و تنها می‌میرن. تنهایی مثل یه تنور می‌مونه که از هر طرف بهش بچسبی بازم فرقی نمی‌کنه. فقط باید در زمان مناسب بیای بیرون چون اگه زود بیای باز می‌فرستنت داخل و اگه دیر بیای بیرون دیگه به درد کسی نمی‌خوری. بعضی وقت‌ها 88 دقیقه مونده به دوازده‌تنهایی کنار یک اتوبان می‌ایستم و تا جایی که می‌تونم داد می‌زنم تا شاید یادم بره چقدر برای نسوختن زمانه کمه. شاید همه اینا بهونه بود تا چالز بوکوفسکی بگه: «ما برای ادامه دادن، هیچ‌ کسی را نداریم، جز خودمان و این کافی‌ست.» #شهاب_دارابیان #مازوخیسم #تنهایی #داستانک #یادداشت #تهران #تو #من #داستان_من #دلنوشته #چالز_بوکوفسکی
عکس از رفیق جان:
@sahar._.shamsi
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_پنج حس پشیمونی بعد از گناه هم ازون حساس که دست از ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_پنج حس پشیمونی بعد از گناه هم ازون حساس که دست از سر آدم برنمیداره، همیشه وقتی روی صندلی تئاتر می‌شینم از خودم سوال می‌کنم که فقط یک بار دیگه می‌شه بریم داخل سالن و تو غرق تئاتر بشی و من از زیر چشم اون قدر بهت زل بزنم که تمرکز بازیگرا روی صحنه خراب شه. تئاتر ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_پنج حس پشیمونی بعد از گناه هم ازون حساس که دست از سر آدم برنمیداره، همیشه وقتی روی صندلی تئاتر می‌شینم از خودم سوال می‌کنم که فقط یک بار دیگه می‌شه بریم داخل سالن و تو غرق تئاتر بشی و من از زیر چشم اون قدر بهت زل بزنم که تمرکز بازیگرا روی صحنه خراب شه.
تئاتر برای بعضی‌ها یه دنیا آرامشه، برای من یه جهنم به تمام معنا. جهنم یه لحظه‌شه ، پوستر رو دیوار کافه می‌بینم تنم کهیر می‌زنه. خیلی سخته یکی بین تئاتر و تو، تئاتر رو انتخاب کنه، ولت کنه بری، جوری زمین بخوری که اصغر فرهادی رو با دهنمکی و حاتمی‌کیا رو با جعفر پناهی قاطی کنی. بعضی انتخاب‌ها آدم رو می‌کشه اما امان از انتخاب‌هایی که انتخاب‌هات رو می‌گیره. من عاشق تئاتر بودم اما یه آشغالایی کنارم بودن که فقط دختر رو «لیتون بیستر» تو تخت دو نفره می‌دیدن و تو روی سالم بودن این عوضی‌ها قسم می‌خوردی. از اون به بعددیگه هیچ وقت نه بازی کردم و نه تو اون بک‌ لعنتی پام رو گذاشتم. هر دفعه که هوس می‌کردم، دو تا بلیط می‌گرفتم و می‌رفتم تا ببینم آقای کارگردان چه خوابی برامون دیده. دو تا پاپ‌کورن، دو تا دلستر هلو، همش رو قبل از رسیدن به سالن تو سطل آشغال می‌ریختم چون یادم نبود نباید یه لحظه هم تو تئاتر حواسم پرت بشه، دفعه قبلی نه قبل‌ترش رو یادت هست؟ آقا گرگه یک چشمک ریز زدو بعدم که دیگه می‌بینی . دو تا بلیط می‌گرفتم چون تئاتر تنها جایی بود که هم بودی و هم نبودی. درست مثل همین الان که نمیدونم نیستی یا هستی. مردم سرشون به یک چیز دیگه گرمه اما من آواره این سالن و اون سال شدم تا برای چند ثانیه هم که شده یادم بره دیگه تو تئاتر نیستم. پات به سالن می‌رسید چشمات رو یه نقطه قفل می‌شد و به نظر من این بزرگ‌ترین خلقت قرن بیستم بود. غرق‌ می‌شدی اما باید می‌فهمیدم که برای این بازیگر هیچ تئاتری شهر نبود.امروزم مثل سایر روزا، فقط دوتا از بازیگرا رو می‌شناختم و همش استرس اینو داشتم که نکنه نور به یه گوشه سالن بیفته، یکهو وارد بشی و همه قفل تو بشن تا داغت رو دلم بمونه و من معنی واقعی حسادت و حسرت رو با تک‌تک لبخند‌‌های مضحک آدم‌های توی سالن درک کنم. وای فکرش رو بکن، حواس کلی آدم به تو قفله و حواس تو به من. خیلی حواست باید جمع باشه؛ یه ثانیه مکس کافیه تا همه بفهمن این نقش به درد تو نمی‌خوره.

#شهاب_دارابیان #مازوخیسم #تنهایی #داستانک #یادداشت #تهران #تو #من #حس_خوب #داستان_من #دلنوشته #شلیک_به_تئاتر_شهر #تئاتر

پ.ن: عکس مربوط به تئاتر شلیک به تئاتر شهر با بازی جذاب آناهیتا همتی نازنینم
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_چهار یعنی یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا اینه ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_چهار یعنی یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا اینه که به یکی بفهمونی بین متعهد بودن و اُمل بودن، زمین تا طبقه منفی هفتم اختلافه. چیز سختی نبود، بهش می‌گفتم ببین عزیزدلم آدما به دو دسته تقسیم می‌شن که من به هر دو دسته احترام می‌ذارم. دسته اول کسایی هستن ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_چهار

یعنی یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا اینه که به یکی بفهمونی بین متعهد بودن و اُمل بودن، زمین تا طبقه منفی هفتم اختلافه. چیز سختی نبود، بهش می‌گفتم ببین عزیزدلم آدما به دو دسته تقسیم می‌شن که من به هر دو دسته احترام می‌ذارم. دسته اول کسایی هستن که هیچ جوره، با هزارتا تغییر سایز و فرمول هم نمی‌شه تو یه چهارچوب قرارشون داد و خوش به حال این دسته از آدم‌ها که تکلیفشون مشخصه. راستش منم خودم مدتی عضوشون بودم اما زیاد دووم نیاوردم، سریع بردیم. من از بچگی همین مدلی بودم، خسیس نبودم اما حتی دوست نداشتم اسباب‌بازی‌ها و لباس‌های کهنم رو به کسی بدم. حاضر بودم قلکم رو بشکونم و با پولاش لباس نو بخرم و بدم به فلان بچه اما لباسی که پنج ساله می‌پوشم هنوز تو کمدم باشه. یه تیله سه‌پر ساده که گم می‌کردم یک ماه حالم بد بود، بعد چطور می‌شد عادت کنم به عوض کردن روزانه آدمااا. اما دسته دوم کسایی هستن که معلوم نیست مازوخیسم دارن یا سادیسم فقط دلشون دوست داشتن می‌خواد. بهش می‌گفتم نمیشه توو دسته‌ی دوم باشی اما امروز بخوای با فلان اکیپ بری کوه فردا با اون یکی‌ها بری تئاتر، پس‌فردا هم بیای بگی ببخشد با بچه‌ها کافه بودم متوجه صدای زنگت نشدم. می‌دونی به نظر من آدم یا کسی رو دوست داره یا نداره، اگه داره که باید تو جهنم هم با اون بره. اصلا مگه می‌شه تو رو دوستت داشته باشم بعد هوس کنم با یکی دیگه برم قهوه بخورم و سیگار دود کنم. فکرش رو بکن؛ خود اسپرسو مزه زهرمار میده تو که نباشی، مگه می‌شه خوردش دیگه. خلاصه دوست داری بگو اُمل اما من چیزی که خودم بودم رو از تو خواستم. چیز زیادی نبود. البته این وسط کم تلاش نکردم تا خودم رو عوض کنم. مثلا اون روزی که در کافه باز شد و با یکی از این پسرایی که اگه تو محل ما بودن جرات نمی‌کردن ساعت 8 شب تو کوچه آفتابی بشن دست‌تودست اومدی تو ولیعصر، نمیدونی قیافم چقدر خنده‌دار شده بود. انگار به هر کدوم از لپام یک وزنه هفت کیلویی وصل کرده بودن. قشنگ روی زمین کشیده می‌شد. خیلی دوست داشتم درکت می‌کردم، درست مثل اون لحظه‌هایی که می‌گفتی شهاب یکم اجتماعی باش؛ اما لعنتی قابل درک نبود. البته، البته اجتماعی بودم که نیومدم جلو تف نکردم تو صورتت که کاش با یک آدم حسابی می‌دیدمت اما خیلی حرفات روم تاثیر گذاشته بود. میگن مردا تغییر نمی‌کنن اما گوه می‌خورن، نمی‌دونم کی جام داشت تصمیم می‌گرفت، بخاطر همینم وقتی بهت زنگ زدم و گفتی رو تخت دراز کشیدم، فقط خندیم و گفتم خواب بد دیدم، نگرانت شدم.
#شهاب_دارابیان #مازوخیسم #تنهایی #داستانک #یادداش
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_سه آخرین باری که پیش یه روانپزشک رفتم، اون زنده ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_سه آخرین باری که پیش یه روانپزشک رفتم، اون زنده بود؛ یه مطب داشت که از داخل تکتک سلول‌های مطبش بجای بوی الکل و دارو، بوی شعر می‌اومد. کلی باهم صحبت کردیم. گفت برام شعر بخون؛ براش شعر خوندم. خندید و گفت تو مازوخیسم داری. گفت تو بیماری. بیمار بودم که ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد
#شماره_سه
آخرین باری که پیش یه روانپزشک رفتم، اون زنده بود؛ یه مطب داشت که از داخل تکتک سلول‌های مطبش بجای بوی الکل و دارو، بوی شعر می‌اومد. کلی باهم صحبت کردیم. گفت برام شعر بخون؛ براش شعر خوندم. خندید و گفت تو مازوخیسم داری. گفت تو بیماری. بیمار بودم که اجازه دادم هر بلایی دلت می‌خواد سر من بیاری. همون شبی که گوشیت رو برداشتم و دیدم که چقدر باهم...... باید قضیه رو تموم می‌کردم؛ اما لعنت به زمانی که تنهایی پاش رو میذاره بیخ گلوت و هی فشار میده و تو چنگ میدازی تا اولین چیزی که به دست میاد رو بگیری و بزنی تو سرش تا ولت کنه. کشیدمت بیرون اتاق. دوتا سیگار درآوردم، یکیش رو گذاشتم گوشه لبت و روشن کردم و بعد تظاهر کردم که دود سیگار گوشه‌ی لبم رفته تو چشمم و زار‌زار برای خودم گریه کردم. بهت التماس کردم که نذار همچی خراب شه. یادته؟

تو چرا ماتت برده. به چی زل زدی. آره این یه داستان‌ تکراریه که برای هممون پیش اومده. صد بار چشمامون رو بستیم تا تنهایی دو نفره وارد یه تنهایی انفرادی نشه. این یعنی خودِ خودِ مازوخیسم. من فکر می‌کنم مازوخیسم تو خانواده ما ارثیه، پدرم همیشه اصرار داشت تا به من بفهمونه که زندگی ریسک‌پذیر نیست و منه احمق همش فکر می کردم که اون مازوخیسم داره. اما اون مازوخیسم داشت که الکی حرص منو می‌زد.من سر تو ریسک کردم. دقت کردی همیشه آدما از خودشون سوال می‌کنن که چرا من فلانی رو دوست دارم و اون منو دوست نداره یا چرا فلانی منو دوست داره و من هیچ حسی بهش ندارم. بعضی‌ از ماها که ریسک پذیر نیستیم، می‌ریم سراغ همون که دوست‌مون داره اما من آدم سرکشی بودم. من با همه فرق داشتم؛ همیشه دست می‌ذاشتم رو کسی که دوسش دارم و فکر می‌کردم که می‌تونم کاری کنم که دوسم داشته باشه اما این یه قمار بدون برد بود. من عادت کرده بودم به دوست داشتن آدم‌هایی که حس مازوخیسمی‌شون منو می‌کشوند به سمت‌ یک دنیای بی‌سروته، تا یه آدم مازوخیسمی خودآزار رو زیر تک‌تک قدم‌هاشون رد کنن و سریع خودشون رو برسونن به بیمارستان بعدی تا مریض بعدی از دفتر دکتر نیومده تو چنگالشون باشه. تو بد موقعی اومدی، درست زمانی که بی‌پنهان بودم، تو بد موقعی رفتی درست زمانی که فقط تو بودی، هیچکس نبود حتی همون دکتری که می‌گفت مازوخیسم دارم. اون یه سالی می‌شه که مرده. دفترش شده مطب یه ماما که همش در تلاشه تا به واسطه‌ی دوتا آدم مازوخیسمی، یه سری آدم مازوخیسمی رو هرطوری شده وارد این دنیای مازوخیسمی کنه.

#شهاب_دارابیان #مازوخیسم #تنهایی #داستانک #یادداشت #دلنوشته
عکس:
@sahar._.shamsi
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_دو اگه هزار بار هم بری تا ته اتاق و برگردی؛ اگه ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_دو اگه هزار بار هم بری تا ته اتاق و برگردی؛ اگه کل پول نهارشامت رو تو یه مبادله معده و مغز تاخت بزنی، تبدیل به سیگارش کنی و دود کنی تا هوای تهران یکم سنگین‌تر بشه؛ باز هم هیچ اتفاقی نمیوفته. باز باید بری سراغ یک آی‌دی فیکو بری ببینی تو صفحش چه اتفاقی ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_دو

اگه هزار بار هم بری تا ته اتاق و برگردی؛ اگه کل پول نهارشامت رو تو یه مبادله معده و مغز تاخت بزنی، تبدیل به سیگارش کنی و دود کنی تا هوای تهران یکم سنگین‌تر بشه؛ باز هم هیچ اتفاقی نمیوفته. باز باید بری سراغ یک آی‌دی فیکو بری ببینی تو صفحش چه اتفاقی افتاده. بدترین اتفاق دنیا درست لحظه‌ای میفته که می‌بینی تو عکس داره می‌خنده. اگه تو هم مثل من سادیسم داشته باشی به هزار تا داستان فکر می‌کنی. نکنه ... . چی رو داری بالا پایین می‌کنی؟ فکر می‌کنی هنوز دوسش داری؟ اگه تو هم مثل من سادیسم داشته باشی همچین فکری می‌کنی اما واقعیت این نیست. تو دیگه دوسش نداری. واقعیت اینه که تو خیلی تنها شدی. پنج پاکت سیگارت تو آلودگی هوای تهران گمه، اما باز می‌کشی. همتون تا حالا قبرستون رفتید. اگه تو هم مثل من سادیسم داشته باشی بدون شک بالای یک قبر نشستی و زار زار برای خودت گریه کردی و احتمالا همون لحظه یک پیرمردی بهت نزدیک شده تا از حال بدت سواستفاده کنه، قران بخونه و اگه تونست دوزار کاسب بشه. همه همینن رفیق؛ همه کاسبن؛ فکرش رو بکن، من صبح تا شب تو خبرگزاری و روزنامه چرت و پرت می‌نویسم تا سر ماه اجاره خونم عقب نیفته. اگه این کار کلاهبرداری نیست، پس چیه؟ بعضی شبا دلم براش تنگ می‌شه. یک گوشه‌ای می‌شینم و زار زار گریه می‌کنم. اگه تو هم مثل من سادیسم داشته باشی نمی‌دونی برای کی داری گریه می‌کنی. همه ما یک گمشده داریم که باید خودش راهش رو پیدا کنه. خواهرم که بچه بود هر بار که زمین می‌خورد دنیا روی سرم خراب می‌شد. تا می‌رفتم بلندش کنم، بابام می‌گفت جلو نرو؛ بذار یاد بگیره خودش بلند شه؛ بزار راهش رو پیدا کنه. از اولین باری که تو دانشگاه عاشق شدم خیلی گذشته؛ صدتا آدم اومدن و رفتن اما هیچ کدوم راهشون رو پیدا نکردن. خیلی زمین خوردیم. صبر کردم تا بلند شن و راهشون رو پیدا کنن اما هر کدوم که بلند شدن به سمت بی‌راهه رفتن. مادرم همیشه برای بدبختی‌هامون بهونه داشت. می‌گفت شاید قسمت بوده؛ شاید قسمت نبوده. اگه شما هم مثل من سادیسم دارید و هنوز فکر می‌کنید دوسش دارید و اون هم دوستتون داره، سخت در اشتباهید. مطمئن باشید که عاشقش نیستید. مطمئن باشید که خیلی تنها شدید؛ مطمئن باشید که قسمت نبوده.

#شهاب_دارابیان #سادیسم #سخت_در_اشتباه #عشق #یادداشت_های_شبانه #روزنامه‌نگار #خیانت #عشق #دروغ #زندگی
#دلنوشته
عکس از همکار و رفیق عزیز:
@mahnazrahimloo
Read more
 #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_یک نمی‌دونم تا حالا چند بار عاشق شدید؛ چند بار ...
Media Removed
#یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد #شماره_یک نمی‌دونم تا حالا چند بار عاشق شدید؛ چند بار وارد رابطه شدید. نمی‌دونم الان مجرد هستید یا متاهل. فقط امیدوارم که هیچ وقت طعم گس خیانت رو نچشیده باشید. می‌گم گس چون دقیقا گسه؛ اصلا نمی‌‌دونی باید چیکار کنی. صورتت آچمز مونده که چه واکنشی نشون ... #یادداشت‌هایی_که_هیچ_وقت_منتشر_نشد

#شماره_یک

نمی‌دونم تا حالا چند بار عاشق شدید؛ چند بار وارد رابطه شدید. نمی‌دونم الان مجرد هستید یا متاهل. فقط امیدوارم که هیچ وقت طعم گس خیانت رو نچشیده باشید. می‌گم گس چون دقیقا گسه؛ اصلا نمی‌‌دونی باید چیکار کنی. صورتت آچمز مونده که چه واکنشی نشون بده. اولش باورتون نمی‌شه. دنبال هزارتا بهونه می‌گردی که باور نکنی. دقیقا مثل زمانی که عزیزی رو از دست می‌دی. رفته‌رفته مشکلات زیادتر می‌شه، می‌دونی هیچ وقت نمی‌تونی ببخشیش اما دربه‌در دنبال یه راهی می‌گردی تا بقیه رو قانع کنی که بهت خیانت نشده. اما شده؛ درست مثل این می‌مونه که روی یقه پیراهنت جای رژلب مونده باشه و خودت متوجه نشده باشی و همه دیده باشن و حالا تو هی بخوای ماست‌مالیش کنی. همه بهت میخندن و میگن باشه، حق با توعه. همش می‌خوای ببخشیش اما مگه میشه؟ اگه آدم قدی باشی نمی‌بخشی؛ هر چقدر دلش می‌خواد دلیل بیاره اما خداهم نمی تونه اون لحظه کاری کنه واسش. نمی‌بخشیش . اون می‌ره سراغ زندگیش، تو هم می‌ری سراغ زندگیت. فکر می‌کنی همه چیز تموم شده اما اشتباه می‌کنی. تازه همه چیز شروع شده. اون یه آشغاله، می‌ره سراغ یکی دیگه یکی دیگه یکی دیگه یکی دیگه یکی دیگه؛ اما تو چی؟ هر روز که صبح می‌شه و می‌خوای از تخت دل بکنی یا هر شب که دلت می‌خواد روی تخت لش کنی اولین سوالی که از خودت می‌پرسی اینه که کجا کم گذاشتم. چیکار باید می‌کردم که نکردم. من که زمین رو به آسمون دوختم. اونجاست که یاد خسرو شکیبایی می‌افتی و میگی از غم نمی‌شه فرار کرد، باید دوست داشتن رو مدیریت کرد.
عکس:
@afsoonabbac 🌹
#شهاب_دارابیان #یادداشت_های_منتشر_نشده #خیانت #گس #دوست_داستان #نامه
Read more
 #دو_روایت_از_شکسپیر هر آدمی روایتی از زندگی داره به نظر من باختن همون عاشق شدن و عاشق شدن همون باختنه ...
Media Removed
#دو_روایت_از_شکسپیر هر آدمی روایتی از زندگی داره به نظر من باختن همون عاشق شدن و عاشق شدن همون باختنه اما روایت اصغر نوری فرق داره ؛ امشب مهمان دو روایت از شکسپیر به قلم اصغر نوری بودیم. کار بسیار دلچسبی بود، به همه پیشنهاد میکنم که این اثر رو از دست ندن. بازی بسیار عالی، صحنه، نور و موسیقی عالی فقط ... #دو_روایت_از_شکسپیر
هر آدمی روایتی از زندگی داره به نظر من باختن همون عاشق شدن و عاشق شدن همون باختنه اما روایت اصغر نوری فرق داره ؛ امشب مهمان دو روایت از شکسپیر به قلم اصغر نوری بودیم. کار بسیار دلچسبی بود، به همه پیشنهاد میکنم که این اثر رو از دست ندن. بازی بسیار عالی، صحنه، نور و موسیقی عالی فقط یک ایراد داشت که مطمئنم اصغر نوری با پتانسیل بسیار زیادی که داره جبران می‌کنه. به نظرم پرده اول بی‌نظیر بود اما پرده دوم تا حدودی قربانی مخاطب متوسط رو به پایین شده بود و می‌شد گاهی از بیان برخی دیالوگ‌ها گذشت. به هر حال به اعتقاد من اصغر نوری یک سوژه خوب انتخاب کرده و به بهترین شکل به بیان آن پرداخته.
اصغرها همشون بی‌نظیر هستند؛ حالا چه می‌خواد اصغر نوری باشه یا اصغر فرهادی.
پ.ن: حتما سری به تئاتر #دو_روایت_از_شکسپیر بزنید و لذت ببرید.
#تئاتر #اصغر_نوری #سنگلج #علیرضا_اسدی #مهدی_اشرفی #احمد_پوری #محمد_مرکبیان #محمد_گنابادی #روزبه_معین #زهرا_طراوتی #مهسا_کاظم_پور #سمر_قلی_زاده

عکس‌ها از رفیق همیشه رفیق:
@samar_gholizadeh
Read more
 #زندگی_برای_ما_شوخی_بود این عکس‌ها رو دیروز یکی از بچه‌ها برام فرستاد مال نمایشگاه چاپ سال ۹۰ ...
Media Removed
#زندگی_برای_ما_شوخی_بود این عکس‌ها رو دیروز یکی از بچه‌ها برام فرستاد مال نمایشگاه چاپ سال ۹۰ است. هفت سال پیش. همیشه دلم می‌خواست صبح‌ها تا جایی که دوست دارم بخوابم، بعد بلند بشم پیاده راه بیفتم به سمت انقلاب، سر راه تو یه کافه بشینم صبحانه بخورم، سیگارم رو بکشم و بعد تو همون کافه بشینم و کتابم ... #زندگی_برای_ما_شوخی_بود
این عکس‌ها رو دیروز یکی از بچه‌ها برام فرستاد مال نمایشگاه چاپ سال ۹۰ است. هفت سال پیش.
همیشه دلم می‌خواست صبح‌ها تا جایی که دوست دارم بخوابم، بعد بلند بشم پیاده راه بیفتم به سمت انقلاب، سر راه تو یه کافه بشینم صبحانه بخورم، سیگارم رو بکشم و بعد تو همون کافه بشینم و کتابم رو بخونم، شعر بنویسم تا تو برسی و ده بار خیابون انقلاب رو بالاپایین کنیم. بعد رو چمن‌های پارک لاله دراز بکشیم و درباره آینده صحبت کنیم. آنقدر صحبت کنیم که یکهو یادمون بیاد نیم ساعت از سانس تئاتری که بلیطش رو گرفتیم گذشته.
اینا هیچکدوم مشخصه‌های یک زندگی لاکچری نیست، همش مولفه‌های یک زندگی سادس، یک زندگی شهری بدون هیچ المانی اما نشد، چون زندگی جوری جلو رفت که این روزا ساعت هشت صبح میرم سرکار و یک شب برمی‌گردم. خونم میدون فردوسیه و محل کارم انقلاب اما اسم پنج تا کافه این منطقه رو هم بلد نیستم. از آخرین باری که تئاتر رفتم یک سال می‌گذره و اصلا یادم نمیاد که تا حالا روی چمن‌ها دراز کشیده باشم و درباره آینده با کسی صحبت کرده باشم. اصلا تویی که بالا نوشتم اسمت چیه؟ چه شکلی هستی؟ کجایی؟ کل زندگیم شده خبر، مصاحبه و گزارش و فکر می‌کنم که خیلی وقته بین کلمات گم شدم. شاید وقتش شده یواش‌یواش خودم رو پیدا کنم، برم سراغ زندگیم.
#شهاب_دارابیان #خبر #کار #زندگی
Read more
 #روزنامه_همدلی #صبح_امروز #آقای_هیراد_شما_حیا_را_قورت_داده‌اید! شهاب دارابیان-روزنامه‌نگار ...
Media Removed
#روزنامه_همدلی #صبح_امروز #آقای_هیراد_شما_حیا_را_قورت_داده‌اید! شهاب دارابیان-روزنامه‌نگار فرهنگی: مشکل درست از جایی شروع شد که ما تلاشی برای تشکیل صنف انجام ندادیم، ضرورت آن را درک نکردیم و خانه شاعران نیز به مکانی برای پیشبرد اهداف غیرفرهنگی تبدیل شد. درست از همین نقطه، هر کس هرجور ... #روزنامه_همدلی #صبح_امروز
#آقای_هیراد_شما_حیا_را_قورت_داده‌اید!
شهاب دارابیان-روزنامه‌نگار فرهنگی: مشکل درست از جایی شروع شد که ما تلاشی برای تشکیل صنف انجام ندادیم، ضرورت آن را درک نکردیم و خانه شاعران نیز به مکانی برای پیشبرد اهداف غیرفرهنگی تبدیل شد. درست از همین نقطه، هر کس هرجور که دلش خواست با شعر و ترانه برخورد کرد و ما فقط نشستیم و نگاه کردیم.
خواننده و تهیه کننده، مقدار ناچیزی پول به حساب شاعر و ترانه‌سرا ریخت و تا سال‌ها آن شعر را خواند و از آن پول درآورد و ما نگاه کردیم. شعرمان را دزدیدند، باز نگاه کردیم. بی‌احترامی کردند و ما باز نگاه کنیم. البته این بهترین حالت آن بود و به قول استاد اکبر آزاد، خوانندگان بسیار زیادی در آن سوی مرزها هستند که فکر می‌کنند از دماغ فیل افتاده‌اند و ترانه‌سرا و شاعر باید باعث افتخارش هم باشد که او به شکل رایگان اثر را می‌خواند. شاید بزرگ‌ترین عامل در به‌وجود آمدن چنین تفکری، نبود صنف و اتحاد میان شاعران و ترانه‌سرایان است و همین عوامل در سال‌های گذشته باعث شده تا عده‌ای ببرند و عده‌ای بدوزند و شاعر نهایتا بتواند اعتراضش را در صفحه شخصی خودش مطرح کند. همه این‌ها گذشت و شاعران سکوت کردند اما به یکباره کار به‌جایی رسید که با یک گزینه نایاب روبه‌رو شدیم؛ فردی دست به مخلوط کردن شعر بزرگان و شاعران جوان زد، مجوز گرفت و آثار را به نام خودش منتشر کرد. صبر و تحمل هم حدی دارد، یکجا تمام می‌شود، می‌شکند و مانند سیلی هرچه در مقابلش هست را با خود می‌برد. گویی این بار قضیه با دفعه‌های پیش متفاوت بود و برای یک بار هم که شده صنف شاعران، پشت به پشت هم ایستادند تا جلوی این اتفاق زشت و ناپسند را بگیرند.
داستان از این قرار است که آقای خواننده مورد نظر در یکی از محبوب‌ترین برنامه‌های تلویزیون حاضر می‌شود، ادعای شاعری می‌کند و می‌گوید که کتابخانه‌ای از باباطاهر دارد! خودش شعر می‌گوید و فقط گاهی تصویر‌هایی را از برخی شاعران تضمین می‌کند. شنیدن این صحبت‌ها برای جامعه شعر دردناک بود، بنابراین شاعران از معدود تریبون‌های خود در رسانه ملی استفاده کردند و در این راستا علیرضا بدیع و صابر قدیمی هر کدام در برنامه‌ای به این صحبت‌ها واکنش نشان دادند و دست به نقد صحبت‌های خواننده جوان ‌زدنند که این نقد دوستان با توهین‌های زننده و تهدید اطرافیان حمید هیراد همراه شد...
ادامه در کامنت 👇🏻👇🏻👇🏻
#نه_به_سرقت_ادبی
Read more
#روحانی_مچکریم آقای دکتر حواستون هست یک سری از مردم امسال رو هم با همون لباس کهنه‌های پارسال شروع کردن؟؟؟ آقای دکتر حواستون هست که یکسری از مردم کل عید رو از خونشون بیرون نرفتن؟؟؟؟ آقای دکتر حواستون هست دلار شده پنج هزار تومن؟؟؟؟ آقای دکتر حواستون هست شش سال از رییس‌جمهوری شما می‌گذره و هنوز خاتمی ... #روحانی_مچکریم
آقای دکتر حواستون هست یک سری از مردم امسال رو هم با همون لباس کهنه‌های پارسال شروع کردن؟؟؟ آقای دکتر حواستون هست که یکسری از مردم کل عید رو از خونشون بیرون نرفتن؟؟؟؟ آقای دکتر حواستون هست دلار شده پنج هزار تومن؟؟؟؟ آقای دکتر حواستون هست شش سال از رییس‌جمهوری شما می‌گذره و هنوز خاتمی عزیز ممنوع‌التصویره و هنوز عزیزان ما در حصر هستند؟ ؟ حواستون هست فیلترینگ داره زیاد میشه؟ حواستون هست هنوز خانم‌ها نتونستند یک فوتبال رو از نزدیک ببینن؟؟؟ حواستون به روابط خارجی هست که بخاطر ترس وزیرتون از تایید صلاحیت نشدن در دوره بعد ریاست جمهوری، کلا شده بدتر از زمان احمدی‌نژاد؟؟ اگه حواستون هست باید بگم ‎ #روحانی_مچکریم و اگه نیست که چه کلاه گشادی رفت سرمون
@hrouhani
#گرانی #تورم #دلار #اقتصاد #روحانی
Read more
 #نه_به_سرقت_ادبی آقای #حمید_هیراد چطور اسم خودت رو گذاشتی هنرمند. شما در شکل مودبانه یک دزد هستید. #شهاب_دارابیان ...
Media Removed
#نه_به_سرقت_ادبی آقای #حمید_هیراد چطور اسم خودت رو گذاشتی هنرمند. شما در شکل مودبانه یک دزد هستید. #شهاب_دارابیان #شاعر_پشت_شاعر #شوخیه_مگه_بدزدی_بری_بخونی #سرقت_ادبی #دزد #حمید_هیراد @hamidhiraad #نه_به_سرقت_ادبی
آقای #حمید_هیراد چطور اسم خودت رو گذاشتی هنرمند. شما در شکل مودبانه یک دزد هستید.
#شهاب_دارابیان #شاعر_پشت_شاعر #شوخیه_مگه_بدزدی_بری_بخونی #سرقت_ادبی #دزد #حمید_هیراد
@hamidhiraad
 #حضرت_ابوتراب_خسروی چطور می‌شود ادعای علاقه به شعر داشت اما وقتی می‌خواهی راهی شیراز شوی، دلت ...
Media Removed
#حضرت_ابوتراب_خسروی چطور می‌شود ادعای علاقه به شعر داشت اما وقتی می‌خواهی راهی شیراز شوی، دلت برای سعدیه و حافظیه غنج نرود و تنها دلت به این خوش باشد که در شهری تنفس خواهی کرد که #ابوتراب خسوری در آن نفس می‌کشد. #ساعت هفت صبح برای انجام ماموریت به شیراز رسیدم و تا پایان روز مشغول کار بودم و نزدیکای ... #حضرت_ابوتراب_خسروی
چطور می‌شود ادعای علاقه به شعر داشت اما وقتی می‌خواهی راهی شیراز شوی، دلت برای سعدیه و حافظیه غنج نرود و تنها دلت به این خوش باشد که در شهری تنفس خواهی کرد که #ابوتراب خسوری در آن نفس می‌کشد.
#ساعت هفت صبح برای انجام ماموریت به شیراز رسیدم و تا پایان روز مشغول کار بودم و نزدیکای 11 شب به خانه رفتم و می‌دانستم که صبح زود باید راهی اصفهان شوم و سعادت دیدار با خالق «رود راوی» را از دست داده‌ام. ساعت حدود 11 و نیم بود که دل به دریا زدم و با ترس و لرز با استاد تماس گرفتم و استاد با انرژی تمام تلفن را جواب داد و گفت: «من حالا حالاها بیدارم و منتظرت هستم.» نمی‌دانم چطور اما گویی بال درآوردم و خودم را تا قبل از 12 به منزل استاد رساندم. استاد روی صندلی راک خود نشسته و مشغول دیدن فوتبال بود. سه ساعت صحبت کردیم و من فقط تماشا می‌کردم و محو استاد بودم. از نامهربانی‌های برخی از دوستان صحبت کرد. آدم‌هایی که با دو کتاب حس مافیا بودن به خود گرفتند و نمی‌دانند که این تاج و تخت به زودی از دست‌شان می‌رود و عاقبت خودشان می‌مانند و دو کتابی که در رینگ ادبیات جایی برای امتیازدهی به آنها نیست. از #کورش_اسدی نازنین گفت. استاد می‌گفت من نمی‌دانم که چرا سر بازی‌های حزبی دست از بدن بی‌جان کورش برنمی‌دارند و جایزه را از او می‌گیرند تا فلان نشر کمتر دیده شود؛ در حالی که اختلاف رمان «کوچه ابرهای گمشده» با سایر آثار به اندازه اختلاف زمین تا آسمان است. گفتند و شنیدم و تنها این حسرت را لحظه به لحظه با خودم حمل می‌کردم که این دیدار تا دقایقی دیگر تمام می‌شود و متاسفانه تمام شد ...
#ادبیات #داستان_ایرانی #دیدار #حضرت_ابوتراب_خسروی #شیراز
#خوشا_شیراز_و_اهالی_قلمش
Read more
 #رمان #بارونزدگی سه چهار ماه پیش بود که گفتی باید فکری برای بعد از عید بکنیم، حالا چند روزه که از عید ...
Media Removed
#رمان #بارونزدگی سه چهار ماه پیش بود که گفتی باید فکری برای بعد از عید بکنیم، حالا چند روزه که از عید گذشته و هیچ خبری نیست. یک روز گفتی باید ببینمت و اگه میدونستم که میخوای نسخه‌ام رو تو همون قراره نیم ساعته بپیچی پام رو تو اون کافه لعنتی نمی‌ذاشتم. مردها عجیب به دام می‌افتن. یک آن به خودشون میان و می‌بینن ... #رمان #بارونزدگی
سه چهار ماه پیش بود که گفتی باید فکری برای بعد از عید بکنیم، حالا چند روزه که از عید گذشته و هیچ خبری نیست. یک روز گفتی باید ببینمت و اگه میدونستم که میخوای نسخه‌ام رو تو همون قراره نیم ساعته بپیچی پام رو تو اون کافه لعنتی نمی‌ذاشتم. مردها عجیب به دام می‌افتن. یک آن به خودشون میان و می‌بینن یک عمر اسیر اون یک لحظه شدن.
یک بار سیگار بهشون مزه میکنه و تا آخر عمر با همون یک لحظه خاطره‌سازی می‌کنند. فرقی نمیکنه با بهمن شروع کرده باشن یا مارلبرو، تا آخرش پاش ایستادن. من هزار بار عاشق شده بودم اما فقط یکبار مزش رو چشیدم و اون با تو بود. راستش یک بارم دلم شکست، اونم با تو بود. کاش اصلا نمی‌دیدمت.
#شهاب_دارابیان #کتابزدگی
#سال_نو_مبارک #امسال_سال_منه
Read more
 #رمان از بچگی هیچ علاقه‌ای به خوندن داستان کوتاه نداشتم. تا میومدم با شخصیت‌ها ارتباط برقرار کنم، ...
Media Removed
#رمان از بچگی هیچ علاقه‌ای به خوندن داستان کوتاه نداشتم. تا میومدم با شخصیت‌ها ارتباط برقرار کنم، داستان تموم می‌شد و اون وقت من می‌موندم و کلی دلتنگی برای آدم‌های توی داستان، همیشه عاشق رمان بودم اونم از اون رمان‌هایی شبیه کلیدر که تا چند وقت همه زندگیت بشه. به نظر من از سبک کتاب خوندن آدم‌ها میشه ... #رمان
از بچگی هیچ علاقه‌ای به خوندن داستان کوتاه نداشتم. تا میومدم با شخصیت‌ها ارتباط برقرار کنم، داستان تموم می‌شد و اون وقت من می‌موندم و کلی دلتنگی برای آدم‌های توی داستان، همیشه عاشق رمان بودم اونم از اون رمان‌هایی شبیه کلیدر که تا چند وقت همه زندگیت بشه. به نظر من از سبک کتاب خوندن آدم‌ها میشه فهمید چه جور آدمی هستند. شک ندارم آدم‌هایی که سراغ مجموعه داستان می‌رن، آدم‌های تنوع‌طلبی هستند. این روزها خیلی درگیرم، زندگیم شده شبیه مجموعه داستان‌های مزخرفی که زود تمام می‌شن و مجبورت میکنن بری سراغ بعدی. دلم یک رمان ناب می‌خواد، از اون رمان‌هایی که تموم نمیشه. پایه‌ای؟؟؟
#عشق #دنیا_اینجوری_نمیمونه
Read more
 #صف_کتاب #سیب_هوس بعضی وقت‌ها آدم‌ها را باید با خودشان روبه‌رو کرد و خوشحالم «سیب هوس» بهانه‌ای ...
Media Removed
#صف_کتاب #سیب_هوس بعضی وقت‌ها آدم‌ها را باید با خودشان روبه‌رو کرد و خوشحالم «سیب هوس» بهانه‌ای شد برای روبه‌رو شدن امید صباغ‌نو با خودش و از همه مهم‌تر روبه‌رو شدن عده‌ای با خودشان تا از کنج عزلت‌نشینی خارج شوند و ببیند که شعر هنوز مخاطب دارد و اگر کتاب‌های‌شان در گوشه‌‌ی انبارهای ناشر خاک می‌خورد ... #صف_کتاب #سیب_هوس
بعضی وقت‌ها آدم‌ها را باید با خودشان روبه‌رو کرد و خوشحالم «سیب هوس» بهانه‌ای شد برای روبه‌رو شدن امید صباغ‌نو با خودش و از همه مهم‌تر روبه‌رو شدن عده‌ای با خودشان تا از کنج عزلت‌نشینی خارج شوند و ببیند که شعر هنوز مخاطب دارد و اگر کتاب‌های‌شان در گوشه‌‌ی انبارهای ناشر خاک می‌خورد به دلیل بی‌فرهنگی مردم نیست و باید ایراد را در خودشان جست‌وجو کنند. در شرایط فعلی تنها کافی است که کتاب خوب چاپ کنیم تا ببینیم که مخاطب چطور برای خرید کتاب، آن هم نه کتاب تازه بلکه مجموعه غزلی که گزیده شعر است و تنها 13 اثر تازه دارد، دو ساعت صف می‌ایستد تا کتاب بخرد و فقط چند دقیقه با شاعر محبوب صحبت کند و عکس یادگاری بگیرد. در پایان تشکر ویژه دارم از امید صباغ‌نو برای خلق لحظات دوست داشتنی . تشکر ویژه از علیرضا اسدی که با احترام به شاعر و نویسنده برای کلمه و کتاب ارزش قائل شده است تا همه متوجه اهمیت کتاب و کلمه شوند. همچنین تشکر ویژه دارم از اساتید ارجمند استاد محمدعلی بهمنی، استاد اکبر آزاد و استاد محمد سلمانی که به‌عنوان پیشکسوتان قلم در این مراسم حاضر شدند تا در کنار اهالی قلم، بازیگران و خوانندگان حاضر در مراسم به نام شاعر و شعر اعتبار دوچندان دهند.
#سیب_هوس
سپاس از @mahnazrahimloo برای عکس‌های خوبش.
Read more
#همه_دعوتید جشن امضای «سیب هوس» جدیدترین اثر امید صباغ‌نو با همکاری نشر نیماژ و کافه کتاب ثالث نشانی: تهران، خیابان کریمخان، بین ایرانشهر و ماهشهر، پلاک 148 زمان: جمعه یازدهم اسفندماه از ساعت 16:30 تا 21 پ.ن: تبریک به برادر عزیزتر از جانم امید صباغ‌نو. @omidsabbaghno #امید_صباغ‌نو ... #همه_دعوتید
جشن امضای «سیب هوس» جدیدترین اثر امید صباغ‌نو
با همکاری نشر نیماژ و کافه کتاب ثالث
نشانی: تهران، خیابان کریمخان، بین ایرانشهر و ماهشهر، پلاک 148
زمان: جمعه یازدهم اسفندماه از ساعت 16:30 تا 21
پ.ن: تبریک به برادر عزیزتر از جانم امید صباغ‌نو.
@omidsabbaghno
#امید_صباغ‌نو #سیب_هوس #نشر_نیماژ
Read more
 #بارونزدگی #مجموعه_داستان نمی‌دونم زمستون شده بود یا هنوز داشتیم جوجه‌هامون رو می‌شمردیم اما ...
Media Removed
#بارونزدگی #مجموعه_داستان نمی‌دونم زمستون شده بود یا هنوز داشتیم جوجه‌هامون رو می‌شمردیم اما خوب یادمه زل زده بودی تو چشمام و می‌گفتی واقعا دوستم داری؟ فکر کنم زمستون بود. دستام یخ زده بود، خیلی آروم هرچی انرژی داشتم رو تو دستام جمع کردم و برای اولین بار دستات رو گرفتم و بهت گفتم که چشمای آدم‌ها ... #بارونزدگی #مجموعه_داستان
نمی‌دونم زمستون شده بود یا هنوز
داشتیم جوجه‌هامون رو می‌شمردیم اما خوب یادمه زل زده بودی تو چشمام و می‌گفتی واقعا دوستم داری؟ فکر کنم زمستون بود. دستام یخ زده بود، خیلی آروم هرچی انرژی داشتم رو تو دستام جمع کردم و برای اولین بار دستات رو گرفتم و بهت گفتم که چشمای آدم‌ها دروغ نمی‌گن. تو دوست داشتن رو تو چشمای من نمی‌بینی؟ دستات می‌لرزید، همون لحظه بود که گول خوردم. فکر می‌کردم تو هم دوستم داری و فکر می‌کردم باید خودم رو برای یک سفر دو نفره آمده کنم. از این سفرها که ابتداش مشخص شده اما هیچکس آخرش رو نمی‌دونه. من همیشه از سفر کردن با هواپیما متنفر بودم. آدم خیلی زود از این ور دنیا می‌رسه اون ور دنیا و تنها صحنه جذاب سفر اون لبخند مسخره مهمانداره که سفر خوبی رو برات آرزو می‌کنه. جمله مزخرفی که سرتاپاش اغراقه و خیلی زود می‌فهمی که دروغ داره تحویلت می‌ده و واقعا براش مهم نیست که سفر خوبی داشته باشی یا نه. یادته؟ آروم بهم گفتی، هرکی تو چشمای تو نگاه کنه سریع گول می‌خوره. می‌گفتی فقط دوست دارم نگات کنم و خودم رو فریب بدم و بگم دوستم داری. نمی‌دونم چرا امروز یاد اون روز افتادم؛ شاید به این خاطر که شک داشتی؛ تو دلت غوغا بود و همش فکر می‌کردی که یک روز وسط همین آدم‌هایی که نصفشون الان خوابن جات می‌ذارم و می‌رم؛ اما موندم و برای داشتنت با همه حتی با خدا جنگیدم اما یک روز که برف می‌اومد و من منتظرت بودم بیای تا تک‌تک دونه‌های برف رو تو تمام خیابونای تهرون بشماریم، رفتی. درست مثل همه ‌آدم‌هایی که قبل تو اومدن و رفتن. می‌دونم که بریدی اما دست خودم نیست از بچگی حسود بودم و نمی‌تونستم دوستام رو با بقیه تقسیم کنم. از بچگی از تنهایی می‌ترسیدم و این ترس هر روز بیشتر و بیشتر شد تا به تو رسید. ترسیدم، ترسیدیم، ترسیدی برای آخرین بار و این دقیقا خود مقصد بود. اختراع هواپیما از اولش هم اشتباه بود؛ ما نباید به سفرهای کوتاه عادت می‌کردیم.
#شب #عشق #بی_حوصلگی
Read more
 #شیراز_خیابان_رودکی #رمان اولین باری که با هم صحبت کردیم رو یادت هست؟ توی یک کافه شلوغ بود که آدم‌هاش ...
Media Removed
#شیراز_خیابان_رودکی #رمان اولین باری که با هم صحبت کردیم رو یادت هست؟ توی یک کافه شلوغ بود که آدم‌هاش معلوم نبود از زندگی چی می‌خوان. منتظر بودم تو شروع کنی که صدای خنده یک دختر از پشت سرم بلند شد. روبه‌روی تو یک پسر داشت قدم میزد و از کنار میز ما رد شد. یادته اون روز تو اولین جمله بهت گفتم تو یک قدم بیا ... #شیراز_خیابان_رودکی #رمان
اولین باری که با هم صحبت کردیم رو یادت هست؟ توی یک کافه شلوغ بود که آدم‌هاش معلوم نبود از زندگی چی می‌خوان. منتظر بودم تو شروع کنی که صدای خنده یک دختر از پشت سرم بلند شد. روبه‌روی تو یک پسر داشت قدم میزد و از کنار میز ما رد شد. یادته اون روز تو اولین جمله بهت گفتم تو یک قدم بیا جلو من تا آخر دنیا باهات میام. یک پُک عمیق به سیگار زدی و جلوی من کاملا سفید شد. نیم ساعت بعد از کافه رفتیم اما کافه از پیش ما نرفت. بعد چند وقت آنقدر راه اومدم که به اندازه همه‌‌ی اون آدم‌ها ازت دور شدم. عشقم! زمین گرده اما من هیچ وقت به جای اولی که بودم برنمی‌گردم. فقط کافی بود یک قدم، فقط یک قدم حرکت می‌کردی تا دوباره بهت می‌رسیدم و می‌رفتیم به اونجایی که از همه‌ی آدم‌های اون کافه فاصله بگیریم، اما تو دوست داشتی شبیه آدم‌های اون کافه باشی و کاری از دست من برنمی‌یومد. می‌دونی درد کجاست؟ اونجایی که برای داشتنت زمین رو به زمان دوختم اما تو به اندازه یک لحظه رو زمین نبودی. درست زمانی که باید بهم نگاه می‌کردی، نگاهت به یکی از آدم‌های توی کافه خیره شد و من اون یک ثانیه رو دیدم. گاهی وقت‌ها یک ثانیه یک عمر دست از سر آدم برنمی‌داره.
#رمان #شاید_سال_دیگه #قصه #روایت #شهاب_دارابيان
Read more
 #دوست_نگاری سی‌و‌پنجمین جایزه کتاب سال هم به کار خودش خاتمه داد. خسته نباشید به همه دوستان در موسسه ...
Media Removed
#دوست_نگاری سی‌و‌پنجمین جایزه کتاب سال هم به کار خودش خاتمه داد. خسته نباشید به همه دوستان در موسسه خانه کتاب. این آقایی که در عکس مشاهده میکنید آقای افشین داورپناه سردبیر ماست. خیلی وقت بود که می‌خواستم دربار ایشون بنویسم اما قسمت نمی‌شدتااینکه عکس امروز بهانه بسیار خوبی شد برای دوست‌نگاری. ... #دوست_نگاری
سی‌و‌پنجمین جایزه کتاب سال هم به کار خودش خاتمه داد. خسته نباشید به همه دوستان در موسسه خانه کتاب.
این آقایی که در عکس مشاهده میکنید آقای افشین داورپناه سردبیر ماست. خیلی وقت بود که می‌خواستم دربار ایشون بنویسم اما قسمت نمی‌شدتااینکه عکس امروز بهانه بسیار خوبی شد برای دوست‌نگاری. همه اونایی که من رو میشناسن میدونن که من همیشه شاکیم و وصله‌ی پاچه‌خواری هیچ جوره بهم نمیچسبه اما احترام آدم‌ها برام مهمه و تا جایی که بتونم حفظ میکنم. خب برگردیم به داستان خودمون. تو این سه سالی که برگشتم ایبنا از ابتدا با ایشون همکار بودم. خودم قبول دارم که کار کردن با یک آدم غرغرو کار خیلی سختیه اما خوشحالم که استاد همیشه تحمل کردن. حتی کارمون به اخراج هم رسید اما الان خوشحالم که نهایی نشد و هنوز در خبرگزاری‌ای که غیرقابل وصف عاشقش هستم فعالیت می‌کنم. چند بار واقعا داشتم راه اشتباه میرفتم و واقعا اگه کمک‌های استاد نبود معلوم نبود چه اتفاقاتی رقم می‌خورد. البته همیشه همه چی خیلی خوب و خوش نبوده گاهی من ناراحت شدم گاهی ایشون اما همین که میبینی گاهی یک آدم در دنیای آدم‌هایی که همش در حال تخریب هستند، پدرانه حواسش بهت هست، دلت محکم می‌شه. نمیدونم دست تقدیر در آینده چطور رقم میخوره و سال دیگه کجا هستم اما به هر حال قدر این روزها رو میدونم و از بودن در ایبنا در کنار افشین داور‌پناه، حسن محمودی، امیر غلامی، ساجده سلیمی و سایر دوستان خوبم بسیار خوشحالم.
#روزهای_عجیب #دوست #ایبنا #کتاب
عکس از همکار عزیز :
@mahnazrahimloo
Read more

Loading...