Siamaktgzd Instagram Photos and Videos

Loading...


siamaktgzd Siamak Taghizadeh @siamaktgzd mentions
Followers: 50,332
Following: 350
Total Comments: 0
Total Likes: 0

دوست داشتنِ سختى ست. عادت نكرده ام، خسته ام ميكند. خلا اى ميان مان شكل مى بندد كه من با كلمات ميخواهم ...
Media Removed
دوست داشتنِ سختى ست. عادت نكرده ام، خسته ام ميكند. خلا اى ميان مان شكل مى بندد كه من با كلمات ميخواهم آن جاهاى خالى را پر كنم. من، هر لحظه ميخواهم تنها تو را نگاه كنم يك جمله از دهانت و هيچ تكانى از چشمانت را از دست نداده و تمام سايه هاى صورتت را به تماشا بنشينم. من كه براى دوست داشتنت دنبال كلمات ... دوست داشتنِ سختى ست.
عادت نكرده ام، خسته ام ميكند.
خلا اى ميان مان شكل مى بندد
كه من با كلمات
ميخواهم آن جاهاى خالى را پر كنم.
من، هر لحظه ميخواهم تنها تو را نگاه كنم
يك جمله از دهانت
و هيچ تكانى از چشمانت را از دست نداده
و تمام سايه هاى صورتت را
به تماشا بنشينم.
من كه براى دوست داشتنت
دنبال كلمات تازه اى ميگردم.
هر جا و در هر فصل،
چه در حضور
و چه در غياب آدم ها
ميخواهم تمام انعكاس هاى عشق را
در نگاه تو ببينم.
اما ميدانى،
دوست داشتن وقتى خيابانى يك طرفه ست،
خسته كننده و سرشار از رنج هاست.
تو آن دورها ايستاده و فقط نگاه مى كنى.
دوست داشتن براى تو، چيزى شبيه آب خوردن ست
و من مجبورم تمام ساعت هاى روز
حواسم را جمع كنم.
نمى توانم،
خسته ميشوم.
من از عاقبت اين دوست داشتن مى ترسم.
.
اُعوز آتاى / كاپادوكيا / ٢٠١٨
Read more
Loading...
زندگى همين ست؛ آدمى تمام داشته هايش را با يك جمله يا حتى با تنها كلمه اى ميتواند از دست بدهد . اُعوز ...
Media Removed
زندگى همين ست؛ آدمى تمام داشته هايش را با يك جمله يا حتى با تنها كلمه اى ميتواند از دست بدهد . اُعوز آتاى / جاده همدان - تويسركان / تابستان ١٣٩٧ . مرسى حامد عزيزم @hamedbadami زندگى همين ست؛
آدمى تمام داشته هايش را
با يك جمله
يا حتى با تنها كلمه اى
ميتواند از دست بدهد .
اُعوز آتاى / جاده همدان - تويسركان / تابستان ١٣٩٧ .
مرسى حامد عزيزم
@hamedbadami
يك- خداحافظى را هنوز كسى يادمان نداده بود كه ما مدام داشتيم دست هاى وداع را مى فشرديم. خداحافظى با شهر، ...
Media Removed
يك- خداحافظى را هنوز كسى يادمان نداده بود كه ما مدام داشتيم دست هاى وداع را مى فشرديم. خداحافظى با شهر، با آسمان هاى پشت پنجره، با انسانى كه در دورترين فاصله از شهر ايستاده بود. در دورترين مسافت از مايى كه ساخته بوديم. ما را به بغض هاى قورت داده شده مجبور كردند ابراهيم! دو- مثل روحى سرگردان در خانه ... يك- خداحافظى را هنوز كسى يادمان نداده بود كه ما مدام داشتيم دست هاى وداع را مى فشرديم. خداحافظى با شهر، با آسمان هاى پشت پنجره، با انسانى كه در دورترين فاصله از شهر ايستاده بود. در دورترين مسافت از مايى كه ساخته بوديم. ما را به بغض هاى قورت داده شده مجبور كردند ابراهيم!
دو- مثل روحى سرگردان در خانه اى كه غبار غم همه چيز را فراگرفته، مى چرخم. يوسف در اتاق خودش،من در تاريكى مطلق از تمام چيزهايى كه ساخته بودم، با چنگ و دندان،و همه چيز مثل فرصت هايى كه از دست هر آدمى مى رود،لغزيد و رفت. ما را به از دست دادن مجبور كردند ابراهيم!
سه- روزى كه برگشتم، همه چيز را رويايى ميديدم. مثل همه ى انسان هاى اميدوار، با مهرى نيمه جان در آستانه ى قلبى كه هنوز مثل ساعت كار ميكرد، با روياى چشم هايى كه در ما قرار نبود تمام شود، تمام شديم. ما را به تنهايى مجبور كردند ابراهيم!
چهار- دست هايش را ميگرفتم هر پاييز كه برميگشت. به ما، به شهر، به روياى يك نفره اى كه ساخته بودم. سرما و زمستان، آسان ترين بهانه ى نزديكى آدم ها ست. ما را به زمستانى كه از هم دور شديم مجبور كردند ابراهيم!
پنج- تهران را دوست داشتم. اما چطور! من مومن او بودم و كافه هايى كه يواشكى دور از همه در آنها دسرهاى بدمزه و چاى هاى تى بگ تحويل مان ميدادند. اما او طعم دار ترين لحظه هاى تهران بود. ما را به دلتنگى مجبور كردند ابراهيم!
شش- به دست هاى هميشه در هم قفل، به بوى خوب گردن آدمى، به مجالى كه دست ادامه را نگرفت، به جمال آباد، به ترافيك مزخرف تهران، به عطش هاى رسيدن، به اتاقى كه از آنجا، هم برف، هم باران و هم آفتاب را تماشا ميكرديم، سلام من را برسانيد.ما را به نداشتن مجبور كردند ابراهيم!
هفت- تا امروز مقاومت ميكردم.هر كسى كه به بازديد خانه مى آمد را طورى پشيمان مى كردم تا جاى خاطراتم را به تخت دو نفره ى جهاز تازه عروسى عوض نكنم. امروز تمام شد.خاطرات را بايد كارتن كارتن جمع كنيم و ببريم دورترين جاى ممكن.ما را به نماندن مجبور كردند ابراهيم!
هشت- اتابك كه رفت، كمر تنهايى ام شكست. چند كوچه بالاتر، براى اينكه سكوت هامو پيش اش ببرم كافى بود.و او كه با ته ديگ هاى سيب زمينى عجيب و خورشت هايى معجزه وار، پناهم ميداد و همه چيز را براى ساعت هايى از يادم ميبرد.اعتراف ميكنم كه دلم براى تمام عزيزانى كه در اين شهر داشتم، تنگ خواهد شد.ما را به عادت مجبور كردند ابراهيم!
نه- يك روز كه برگردم،دلتنگى هايم را قاب كرده و به تابلوهاى كنار اتوبان ها خواهم چسباند تا هيچ كس را اميدوار به شادمانى هاى تهران نكنم.ما را به خداحافظى ها مجبور كردند ابراهيم!
Read more
پوليانا؛ زندگى ام بنايى سر برافراشته از اندوه بود وقت هايى كه در انتظار نامه هايى بودم كه براى تو ...
Media Removed
پوليانا؛ زندگى ام بنايى سر برافراشته از اندوه بود وقت هايى كه در انتظار نامه هايى بودم كه براى تو و شادمانى هامان نوشته شده بود و من هر بار از بالاترين طبقه ى آن چنان كارگرى سياه سوخته به دنيايى پرت ميشدم كه به زبانش ناآشنا بودم. پوليانا؛ اعتراف شبيه پول هاى كاغذى ست كه ديگر منسوخ شده اند. منى كه ... پوليانا؛ زندگى ام
بنايى سر برافراشته از اندوه بود
وقت هايى كه در انتظار نامه هايى بودم
كه براى تو و شادمانى هامان نوشته شده بود
و من
هر بار از بالاترين طبقه ى آن
چنان كارگرى سياه سوخته
به دنيايى پرت ميشدم
كه به زبانش ناآشنا بودم.
پوليانا؛ اعتراف
شبيه پول هاى كاغذى ست
كه ديگر منسوخ شده اند.
منى
كه ميخواستم
پيشانى هاى سجده بر مهر را
با لب هاى شراب خورده ام ببوسم.
منى كه زخم آرنج و زانوهاى هميشه در پى تو را
با مرهمى سفيد ميخواستم آرام كنم.
پوليانا؛ من كه در صبح هاى شب زنده دارى ام
كودكانى بنفش متولد مى شدند
و دست هاى گشوده بر دعايم
همانند چترهاى برعكس شده از طوفان،
هميشه پر از برف بود.
زمستان هايى كه گذشت
هيچ كدام از اندوه من كم نكرد.
پوليانا؛ اين نامه را مى نويسم
تا بدانى
ديگر منتظر هيچ نامه اى از سوى تو نيستم
.
ديدَم ماداك / استانبول
Read more
اين عكس ام رو خيلى دوست دارم. انگار چيدمان شده باشه و خواسته باشم همه چيز اين شكلى كنار هم چيده بشه. (آدم ...
Media Removed
اين عكس ام رو خيلى دوست دارم. انگار چيدمان شده باشه و خواسته باشم همه چيز اين شكلى كنار هم چيده بشه. (آدم ها چيدمان را نه كه چيدن را بيشتر دوست دارند). دارم خودم را جاى آن پسرى ميگذارم كه در لذت و بيخيالى تمام، بطرى آبجو را سر مى كشد. همانقدر رها، در خلوت ميان هزاران نفر، همان قدر دور از نگاه ها و در انتهاى ... اين عكس ام رو خيلى دوست دارم. انگار چيدمان شده باشه و خواسته باشم همه چيز اين شكلى كنار هم چيده بشه. (آدم ها چيدمان را نه كه چيدن را بيشتر دوست دارند). دارم خودم را جاى آن پسرى ميگذارم كه در لذت و بيخيالى تمام، بطرى آبجو را سر مى كشد. همانقدر رها، در خلوت ميان هزاران نفر، همان قدر دور از نگاه ها و در انتهاى همه چيز. كه آدمى در انتهاى اتفاقات ست كه ليوان همه چيز را سر مى كشد. دارم به كودكى فكر مى كنم كه گهواره اش را دزديده باشند. به زنى كه نازاست و اداى مادرى را در مياورد كه هر عصر سگ و دخترش را به پياده روى مى برد. به عروسك دست هاى آن دخترى فكر مى كنم كه در نسل هاى كودكى دست به دست مى شود و جنينى بلاتكليف ست. به دخترى كه دست در گلوى خويش از دنيا سير شده ست. كه ما بيشتر با دست هاى خود، خود را در آتش مى اندازيم. دارم به مردى فكر مى كنم كه پايان را بلد نيست. نميداند بهار ابتداى زمستان ست يا انتهايش؟ نام دختر نداشته ات را برف بگذار دوست من. بگذار با آفتاب آب شود. ما هر كدام برفى از سال هاى گذشته را در تمام تابستان ها به دوش مى كشيم. كه زمستان فصل نيست، نام تمام احساس هاى گمشده ست. ياد نامه اى مى افتم كه ننوشتم: ما مگر چقدر پيدا كرده ايم كه انقدر داريم گم مى كنيم؟ دنبال جواب اين سوال، به اين عكس رسيدم. همه دارند رد مى شوند. از خويش، از ما و از فردا. در روزهايى هستيم كه بهانه هاى نماندن، بر ماندن ها مى چربد. اما سر ما كه ميخواستيم بمانيم، چه آمد؟ اما من در اين خانه ى خاموش، پنجره را نمى بندم، شايد يك روز اتاق پر از پرنده شود. چه من در خانه باشم، چه تو از خانه رفته باشى، اين اتاق براى پرواز آماده ست. با سطرهاى آخر نوشته اى را كه چند روز ست در سرم ميچرخد، تمامش مى كنم:
.
چه كسى اولين بار
دروغى به نام 'بودن' را سر زبان ها انداخت؟
در اينجا كه بودن، فقط در فقدان حضور همه چيز معنا پيدا مى كند
دنبال چيزى كه نيستيم ميگرديم؟
نبودن مان مهم نيست
وقتى در سرنوشت مان، ماجراى فراموشى نوشته شده ست / على ليدار / ازمير
Read more
استاد رو يكبار ديگه امروز تو كافه اش ديدم و بدو بدو رفتم نزديك ترين كتاب فروشى و كتاب پرتره هاى اهالى ادبيات تركيه رو كه آرا گولر عكاسى كرده بود رو خريدم تا برام امضا كنه. پيرمرد همچنان بى اعصاب و بد دهن بود. ميگفت اين كتاب عكساش خوب شده ها.. بعد غر زد كه حالا ما يه غلطى كرديم عكاس شديم، ول كن مون نيستيد؟ ... استاد رو يكبار ديگه امروز تو كافه اش ديدم و بدو بدو رفتم نزديك ترين كتاب فروشى و كتاب پرتره هاى اهالى ادبيات تركيه رو كه آرا گولر عكاسى كرده بود رو خريدم تا برام امضا كنه. پيرمرد همچنان بى اعصاب و بد دهن بود. ميگفت اين كتاب عكساش خوب شده ها.. بعد غر زد كه حالا ما يه غلطى كرديم عكاس شديم، ول كن مون نيستيد؟ گفتم شما چرا اين حرف رو مى زنيد؟ گفت بايد جاى من باشى تا بدونى. در تاريخ ثبت شد؛ 03.08.2018 / Ara Güler / İstanbul
Read more
Loading...
مهمان ها كه ميروند، غمگين ترين حالت هر خانه در آشپزخانه و بالكن اتفاق مى افتد. آنجا كه زنى ميوه ها را ...
Media Removed
مهمان ها كه ميروند، غمگين ترين حالت هر خانه در آشپزخانه و بالكن اتفاق مى افتد. آنجا كه زنى ميوه ها را يكى يكى در يخچال جا ميدهد و مردى در بالكن جنوبىِ خانه اى كه به شهر پشت كرده ست، سيگارهايش را بهم و چشمانش را به انتهاى آسمان ميدوزد. خانه هاى خالى شده از مهمان، شببه انسان هاى نااميد از دوست داشتن و دوست ... مهمان ها كه ميروند، غمگين ترين حالت هر خانه در آشپزخانه و بالكن اتفاق مى افتد. آنجا كه زنى ميوه ها را يكى يكى در يخچال جا ميدهد و مردى در بالكن جنوبىِ خانه اى كه به شهر پشت كرده ست، سيگارهايش را بهم و چشمانش را به انتهاى آسمان ميدوزد. خانه هاى خالى شده از مهمان، شببه انسان هاى نااميد از دوست داشتن و دوست داشته شدن، افسرده اند. حرف ها تنها جمله هاى كوتاه اند؛ بشقابا رو بده بذارم تو ماشين/ چراغ پذيرايى رو خاموش مى كنى/ اشغالا رو بذارم بيرون؟/ شلوارك منو نديدى؟.. آدم ها در جملات كوتاه شان خفه مى شوند، آنجا كه "ول كن بيا فردا باهم جمع مى كنيم" يك مرد " با جمله ى " من خوابم نمياد، اينجاها رو جمع و جور كنم ميخوابم" يك زنى خنثى ميشود. درون آدم ها زودتر از خودشون ميميره؛ تشييع جنازه اش فقط عقب مى افته، اما سوگوارى در چشم ها تموم نميشه. آدم ها با تعداد دفعاتى كه درون شون تونسته نميره، زنده اند. شب ها تنهاترين مراسم دلتنگى در صورت هاى نيمه اميدوار و روشن از نور موبايل زير ملافه هاى تابستانى مزخرف اجرا ميشه و صبح هيچ اشتياقى براى رسيدن به شهر به كار و به هيچ هيجانى نيست. آدم ها جراحت هايى عميق و جارى در شهر اند كه هيچ لمسى ديگر خوب شان نمى كند. چراغ آشپزخانه كه خاموش شد، مرد براى اينكه ديالوگى با زن نداشته باشد، خود را به خواب مى زند و زن به پهلو رو به كمد ديوارى و پشت به تمام دوست داشتن ها، پشت به آرزوهايى كه دير شده اند و پشت كرده به مردى كه قرار بود با او به تمام اندوه هايش پشت كند، به خواب مى رود. من اما موسيقى ام را در تاريكى تنهاى اتاقم طنين انداز مى كنم. مدت هاست كه سطرهايم را در جاهايى مخفى از همگان چال مى كنم. نوشتن، يك تنهايى پر از تصويرهاست. نوشتن آغاز اندوه ست، نوشتن يك جشن دلتنگى براى آنهايى ست كه نخواهيم داشت. نوشتن، يك موسيقى آرام از ناآرام ترين روزهاى آدمى ست. من مدت هاست دلتنگ كسى هستم كه اين شهر را در جيب هاى من رها كرده است. من اندوه خانه هاى بعد از مهمانى هاى شبانه ام كه اين شهر را يكروز با تمام شعرهايش تنها گذاشت و رفت. نه نوشتن جواب ميدهد، نه خواب و نه ترانه هايى از بادهاى شمال غرب. براى داشتن شهرى خوشبخت، هر روز خانه اى ميساختيم كه تنهاترين زوج هاى جهان اجاره اش مى كردند. خانه هاى بيشتر، تنهايى هاى بيشترى بود. خانه هايى كه در پنجره هايش شعرى نوشته بوديم: | يكروز كه از اينجا بروى، هيجانم زخمى عميق خواهد برداشت | ارزوروم - بهار ٢٠١٨
Read more
در كوچه ها پرتقال هاى وحشى و ابرهاى نيلى! هر ساعت از روز كه باشد يك كشتى با بار اندوه و پرتقال هاى ...
Media Removed
در كوچه ها پرتقال هاى وحشى و ابرهاى نيلى! هر ساعت از روز كه باشد يك كشتى با بار اندوه و پرتقال هاى وحشى و ابرهاى نيلى وسط مديترانه! - دامن كتان اش آغشته به بوى صابون كه از تميزى برق مى زند زيرا كه خوب آب كشيده نشده ست - و همان زن در آستانه ى فصل برداشت كه ميتوان از رحم اش كودكانى بسيار دشت كرد، در ... در كوچه ها پرتقال هاى وحشى
و ابرهاى نيلى!
هر ساعت از روز كه باشد
يك كشتى با بار اندوه
و پرتقال هاى وحشى و ابرهاى نيلى
وسط مديترانه!
-
دامن كتان اش آغشته به بوى صابون
كه از تميزى برق مى زند
زيرا كه خوب آب كشيده نشده ست
-
و همان زن
در آستانه ى فصل برداشت
كه ميتوان از رحم اش
كودكانى بسيار دشت كرد،
در دستان ديو مخوف پنج رنگ
با سرفه هاى خفه كننده
توتون هاى پيچيده در كاغذى
كه طعم دهانش ميداد را پك مى زند
-
هر ساعت از روز كه باشد
ساعت ترانه هاى مرگ كودكان ست
هر ساعتى كه باشد
روز از پنجره هاى باز
روز در خانه اى خاكسترى
در نگاه كودكان، تمام مى شود

________________
اِجه آيهان / ارزوروم
Read more
Loading...
اتابك تصميم اش رو گرفته بود. اينكه اتابك تصميم بگيره، امر عادى اى تو خانواده ما نيست. همگى ژن بيخود ...
Media Removed
اتابك تصميم اش رو گرفته بود. اينكه اتابك تصميم بگيره، امر عادى اى تو خانواده ما نيست. همگى ژن بيخود و لعنتى رودروايسى و خجالت و تا آخرين دقيقه هاى هر اتفاق سكوت كردن رو از پدرم تمام و كمال به ارث برديم. اصلا اين اتفاق طبيعى نيست كه فرزند ارشد خونه زنگ بزنه به ته تغارى و بگه؛ ببين، من مى ترسم بيام بدرقه اتابك ... اتابك تصميم اش رو گرفته بود. اينكه اتابك تصميم بگيره، امر عادى اى تو خانواده ما نيست. همگى ژن بيخود و لعنتى رودروايسى و خجالت و تا آخرين دقيقه هاى هر اتفاق سكوت كردن رو از پدرم تمام و كمال به ارث برديم. اصلا اين اتفاق طبيعى نيست كه فرزند ارشد خونه زنگ بزنه به ته تغارى و بگه؛ ببين، من مى ترسم بيام بدرقه اتابك و گريه ام بگيره و نتونم مثل مامان خودمو كنترل كنم. به نظرت چكار كنم؟ يا خواهرم كه عاشق اتابكه، بياد بغلم كنه و با خيسى چشماش كه ماليده ميشه به تيشرتم بگه؛ اگه اتابك بره من چكار كنم؟ يا مادرم پشت تلفن زار زار گريه كنه كه بهترين بچه ام داره دور ميشه، من دلم تنگ شد، پاشم كجا برم؟ يا پدرم پشت تلفن بغض شو قورت بده و در برابر دلدارى من بعد پنج دقيقه بگه؛ ميشه بعدن بهت زنگ بزنم و نتونه جلوى گريه شو بگيره! اينارو اولين بار اينجا مينويسم و هيچ كدوم از اين آدما نمى دونند كه دلتنگى شونو تكيه دادن به من كه كوه صبرشون باشم. اما واقعا هيچ كس به اندازه من به اتابك نزديك نبود. من تو اين شهر و اين خاك، يه رفيق سى و سه ساله ام رو بدرقه كردم كه بره! چجورى؟ با استندآپ كمدى در ساعت ٣ شب تا فضاى ملتهب دلتنگى رو قبل از اتابك راهى كرده باشم. هم مدرسه و هم تيمى و هم بازى و همسفر و هم درد و هم راه و همدم و هم نفس و هم چيزى كه ميان دو برادر ميتونيد حدس بزنيد رو ما سالها براى هم كم نذاشتيم. روزى كه خبر لاتارى شو داد، ازمير بودم، جلوى در دانشكده كه اينترنتم فول باشه و قطع و وصل نشه. گفت يه چيزى ميگم به هيشكى نگفتم. گفتم چى؟ گفت لاتارى برنده شدم!!! لان!! چى؟؟ خوشحالى بيش از حدى براش داشتم. اتابك آدم اينجا نبود. يك آدم بى نهايت خونسرد و آرام و مخفى ترين مهربان دنيا. شك ندارم كه بهترين عضو خانواده ماست و حتى فاميل بدون ترديد. بدون يك اپسيلون ذهنيت منفى و يا هر چيز ديگه. مگه ميشه انقدر زلال باشى رفيق؟ كجاى جهان ايستادى؟ از كدوم سياره اومدى؟ بذاريد اعتراف بكنم. برخلاف همه كه ميخواستن اتابك نره، من تمام قد پشتش وايسادم. و ميدونم اونجا بهترين ها براش رقم خواهد خورد. اعتراف مى كنم كه هرقدر سعى ميكنم آدم خوبى باشم، يه تار موى اتابك هم نشدم. اعتراف مى كنم كه تنها ماندم. تنها مانديم. مهربانى مان كوچ كرد. معناى چشم بسته اعتماد كردن رو گم كردم. امروز افسرده و آرام ام. رفتم كنار مادرم دراز كشيدم و بغلش خوابيدم. نه بخاطر خودم، بخاطر چشماى غمگينش كه نياز داشت بوى پسر دور شده اش رو تو تن من احساس كنه. و آخر سر بايد بگم: حال همه ى ما خوب ست، اما تو باور كن! / ياور هميشه مومن، تو برو سفر سلامت..
Read more
به اندازه اى كه خوب بنويسم، غمگين نيستم. اما از اينكه ديگر خوب نمى نويسم غمگينم. لحاف سورمه اى رنگ با ...
Media Removed
به اندازه اى كه خوب بنويسم، غمگين نيستم. اما از اينكه ديگر خوب نمى نويسم غمگينم. لحاف سورمه اى رنگ با خطوطى قهوه اى و سفيد دارم كه شب ها در تاريكى اتاقم تصويرى شكل مى بندد كه انگار آسمانى از ستاره ها را كف اتاق پخش كرده باشند. از اينكه آسمان اتاقم آبى نيست، غمگينم. مى گفت: بزرگ ترين انتخاب، رها كردن ست. ... به اندازه اى كه خوب بنويسم، غمگين نيستم. اما از اينكه ديگر خوب نمى نويسم غمگينم. لحاف سورمه اى رنگ با خطوطى قهوه اى و سفيد دارم كه شب ها در تاريكى اتاقم تصويرى شكل مى بندد كه انگار آسمانى از ستاره ها را كف اتاق پخش كرده باشند. از اينكه آسمان اتاقم آبى نيست، غمگينم. مى گفت: بزرگ ترين انتخاب، رها كردن ست. مى گفتم آرى، اگر رها نشده باشى. رها و ول را كنار هم ميگذارم. يك نفر رها ميشود در ميان راه و يك نفر ول. ول ات كه مى كنند، گم ميشوى، رهايت كه مى كنند، خودت را پيدا مى كنى. مى نشينم و داشته هايم را روى ميز مى چينم. ما چه داشتيم و چه ماند براى مان؟ سهم من و خودت را يكجا بردار عزيز من؛ در روزهاى نداشتن، آدمى بايد همه چيز را يكجا از دست بدهد. مثل وقتى كه شاعر مى گويد: "براى به يادآوردن، همه چيز داريم، براى فراموشى اما دست هامان خالى ست". او امسال چيز تازه اى ياد گرفته بود كه آدمى در هر دقيقه اش محكوم به يادگرفتن ست؛ دردهاى شهر بزرگ به اندازه خوشى هايش، بيش از اندازه ست و تنهايى اش سنگين تر. و دلتنگى اش شبيه اندوه پرنده هايى ست كه در قفس پشت كاميون ميان شهرها و خانه ها جابجا مى شوند. راست مى گفت؛ "جايى كه گريه مى كنى، اگر زبانت را بلد نباشند، نمى توانند آرامت كنند." شعر گريه ى پرنده ها را مى نويسم و نامش را رهايى ميگذارم. كه رهايى، آغاز اندوه ست، اگر جاى رهايى، ول ات كرده باشند / هيچكس /مراغه - بهار ٩٧
Read more
اگر يك روز از من بپرسند قوى ترين انسان هاى دنيا چه كسانى هستند؟ جواب ميدهم: زنانى كه تنهايى را ياد ...
Media Removed
اگر يك روز از من بپرسند قوى ترين انسان هاى دنيا چه كسانى هستند؟ جواب ميدهم: زنانى كه تنهايى را ياد گرفته اند _________ جمال ثريا / ازمير اگر يك روز از من بپرسند
قوى ترين انسان هاى دنيا
چه كسانى هستند؟
جواب ميدهم:
زنانى كه تنهايى را ياد گرفته اند
_________
جمال ثريا / ازمير
شايد برگرديم به همان سال هاى سفيد. و آن سه نفر كه تمام شدند. موسيقى اتاقى تاريك باشيم در فروردينى خاكسترى، ...
Media Removed
شايد برگرديم به همان سال هاى سفيد. و آن سه نفر كه تمام شدند. موسيقى اتاقى تاريك باشيم در فروردينى خاكسترى، يا پرده اى باشيم كه براى كنار رفتن از پنجره هاى عبوس تقلا مى كند، يا تعدادى سيب سرخ گونه ى پير كه در انتهاى جعبه به خنكاى يخچال ها اخم كرده اند. هر چه باشيم در اين شهر، چند گل از حريف عقبيم و انتظار بازگشت ... شايد برگرديم به همان سال هاى سفيد. و آن سه نفر كه تمام شدند. موسيقى اتاقى تاريك باشيم در فروردينى خاكسترى، يا پرده اى باشيم كه براى كنار رفتن از پنجره هاى عبوس تقلا مى كند، يا تعدادى سيب سرخ گونه ى پير كه در انتهاى جعبه به خنكاى يخچال ها اخم كرده اند. هر چه باشيم در اين شهر، چند گل از حريف عقبيم و انتظار بازگشت امپراتورى رم گونه از ما نداشته باشيد. مورات حان مونگان ميگه؛ چنان در عكس هايت لبخند مى زنى كه بقيه از مردن ات بى خبرند. راستى چرا در عكس هاى مان لبخند مى زنيم؟ ياد دو آلبوم جلد زرشكى - مخملى و تاريخى مادرم مى افتم و عكس هاى سياه و سفيدى كه در آن هزاران روايت جارى بود. دايى على ام با دوچرخه و كله ى كچل اش از سربازى به مرخصى آمده كنار مادر از دانشسرا برگشته ام، بيگودى هاى خاله شهنازم كه قرتى خونه شون بوده، شلوار پاچه گشاد و سيبيل پدرم و ماشينى كه با آن زمان دانشجويى تا بوشهر رفته بود، خاله نگارم كه تمام خواستگاراشو رد كرده و آخرش زن كسى شده كه تمام فاميل طردش كردند، مادر بزرگم ملاحت خانم كه بيشتر از همه ژن اش تو خون خاله عطيه ام نفوذ كرده و كپى برابر اصل اند. كمترين عكس هم از دايى پرويزم داشت كه مادرم بيشتر از همه او را دوست دارد. آدمى كسى را بيشتر دوست داشته باشد، كمتر نشانش ميدهد. دارم آن آلبوم را تصور مى كنم كه صداى همايون در اتاق تنيد؛ |بوى تو ميدهد آغوش خالى ام| رجوع به تاريخ و عكس ها و دوباره چهارچوب كردنشان هميشه برايم عجيب ست. مگر قرار ست چه اتفاقى بيافتد. دوستانى داشتم كه عكس تمام فاميل شان را در كيف پول شان نگه ميداشتند. سال ها پيش دو سه سالى طول كشيد تا داييم عكسى از پدربزرگ كشته شده ام را از آشنايى به دورى اروميه تا زاهدان پيدا كرد و تمام هوس خانواده مادرى ام براى داشتن تصويرى از پدر، روى ديوار ته تغارى شان فرو نشست. عكس ها را رها كنيد. آنها اعتراف سال هاى غريبى از فراموشى اند تا گول بزنيم خود را كه چقدر خوش بوده ايم. مگر آدمى چقدر مى تواند خوش باشد كه آنرا ثبت مى كند؟ شما را كه لبخندتان را روى دهان ماسيده ايد مى بينم و به خودم ميگويم؛ شب ها موقع خواب يا زير دوش كه آدمى فقط خودش ست، به اين فكر كرده ست كه چقدر توانسته خودش را گول بزند؟ زيرا كه هر كس به اندازه عكس هايى كه دارد تنها و به اندازه لبخندهايش غمگين ست / زمستان نود و شش / همدان
Read more
Loading...
پرنده كه از پشت بام بيوفتد كهربايى ترين ميل به مرگ آغاز شده ست؛ و يا بارانى شكفته در خشكسالى بارانى ...
Media Removed
پرنده كه از پشت بام بيوفتد كهربايى ترين ميل به مرگ آغاز شده ست؛ و يا بارانى شكفته در خشكسالى بارانى در شيروانى ارديبهشت؛ و آسمانى كه به پاهاى آن مرگ گره خورده ست، صورت زخم نشده ى آن پرنده هاست. پرنده كه از پشت بام بيوفتد، دختران خانه با موهايشان به فكر مرگ فرو مى روند ________________________ عصمت ... پرنده كه از پشت بام بيوفتد
كهربايى ترين ميل به مرگ آغاز شده ست؛

و يا بارانى شكفته در خشكسالى
بارانى در شيروانى ارديبهشت؛
و آسمانى كه به پاهاى آن مرگ
گره خورده ست،
صورت زخم نشده ى آن پرنده هاست.

پرنده كه از پشت بام بيوفتد،
دختران خانه
با موهايشان
به فكر مرگ فرو مى روند
________________________
عصمت اوزل / آوانوس - كاپادوكيا
Read more
من اين همه رنج را تحمل نكردم كه تو هم رفته رفته شبيه ديگران بشوى _______________ جميل مريچ / ...
Media Removed
من اين همه رنج را تحمل نكردم كه تو هم رفته رفته شبيه ديگران بشوى _______________ جميل مريچ / ازمير من
اين همه رنج را تحمل نكردم
كه تو هم
رفته رفته
شبيه ديگران بشوى
_______________
جميل مريچ / ازمير
تصميم ام عوض شد. ميخواستم فردا هتل رو تحويل بدم و برم آنكارا يك شب پيش دوست مستندسازم كوراى و از اونجا ...
Media Removed
تصميم ام عوض شد. ميخواستم فردا هتل رو تحويل بدم و برم آنكارا يك شب پيش دوست مستندسازم كوراى و از اونجا با قطار برم يك روز هم در اسكى شهير بمونم. اما فردا هم اينجا مى مونم. كاپادوكيا تا امروز، بهترين جايى بود كه در سفر ديدم. اتاقم در خانه معلمان قصبه اورگوپ كاپادوكيا، در يك سازه ى سنگى با سقفى مرتفع و چوبى ... تصميم ام عوض شد. ميخواستم فردا هتل رو تحويل بدم و برم آنكارا يك شب پيش دوست مستندسازم كوراى و از اونجا با قطار برم يك روز هم در اسكى شهير بمونم. اما فردا هم اينجا مى مونم. كاپادوكيا تا امروز، بهترين جايى بود كه در سفر ديدم. اتاقم در خانه معلمان قصبه اورگوپ كاپادوكيا، در يك سازه ى سنگى با سقفى مرتفع و چوبى به صورت ال شكل هست كه تمام وسايل داخلش از چوب ساخته شدن و دو تا قاليچه رنگى انداخته شده كف اتاق و در انتهاى ضلع ديگر، يك ميز كار با چهارپايه ى قرمز رنگ و چراغ مطالعه ست. بايد اعتراف كنم كه فيلم خواب زمستانى منو كشونده اينجا. و اعتراف دومم اينه كه عاشق فيلم هاى نورى بيلگه جيلان هستم. يك كارگردان عكاس كه تمام كادرهايى كه مى بنده، بى نظيرند. وقتى رسيدم، داشت بارون مى اومد.چمدونم رو گذاشتم و زدم بيرون. اينجا تا چشم كار مى كنه پر از تك درخت هاى عريان و مغروره. (سلام بابك) كلاه كاپشنم رو سرم كشيدم و خودمو بند باران نكردم. ابرها حرف مى زدن، آسمون بلندترين شعر خاكسترى بود و بوى هيزم هاى فرارى از دودكش ها، همه جا به مشام مى رسيد. فكر مى كنم پاى پياده، چهار گوشه قصبه را سرك كشيدم. اينجا سه قصبه بزرگ دارد. آوانوس، گورِمه و اورگوپ. امروز اورگوپ را تمام كردم و فردا سراغ دوتاى بعد خواهم رفت.ترك ها به مقصد ميگن 'ايستيكامت' كه همون استقامت خودمونه. اين كلمه رو دوست دارم. ايستيكامت آخرم شنبه بازار بود. اينجا تخمه كدوى داغ همه جا هست و مردم جاى چاغلا بادوم، چاغلاى شفتالو ميخورن. دو لير بادام زمينى، دو لير كدوى داغ، سه لير زيتون و چاغلا شفتالو خريدم تا ضيافت اتاق خوبم رو كامل كنم. توبورگ گولد خنكى را داخل پلاستيك مشكى رنگ از ماركت گرفتم تا بزنم به سلامتى تمام راه هاى رفته و نرفته. سلامتى جاده ها، سلامتى ابر، سلامتى پيرمردهاى بى حوصله، سلامتى سطرهايى كه نمى نويسم، سلامتى دوردست ها و آنى كه دور از من ست. سلامتى آنهايى كه رفته اند، آنها كه ترك كرده اند و نيستند. سلامتى آنهايى كه هيچ وقت قرار نيست بيايند. زيرا كه پاداش نيامدن آنها، هميشه انسان هاى بهترى بوده ست / كاپادوكيا / زمستان ترين بهار - ٢٠١٨
Read more
Loading...
چمدونم رو برميدارم. هم اتاقى ام تو خانه معلم پيرمردى ٧٣ ساله ست، با لهجه ى غليظ مردمان مديترانه. گير ...
Media Removed
چمدونم رو برميدارم. هم اتاقى ام تو خانه معلم پيرمردى ٧٣ ساله ست، با لهجه ى غليظ مردمان مديترانه. گير داده بود چرا ازدواج نكردى و عكس دوست دخترت رو نشونم بده. بعدم موقع رفتن گفت پرنده شانس يكى دو بار بيشتر سيفون نمى كشه رو شونه هات، حواس ات باشه. چند سال بعد مى فهمى چى بهت گفتم. ديروز هم تو ساحل ماهيگر گفت ... چمدونم رو برميدارم. هم اتاقى ام تو خانه معلم پيرمردى ٧٣ ساله ست، با لهجه ى غليظ مردمان مديترانه. گير داده بود چرا ازدواج نكردى و عكس دوست دخترت رو نشونم بده. بعدم موقع رفتن گفت پرنده شانس يكى دو بار بيشتر سيفون نمى كشه رو شونه هات، حواس ات باشه. چند سال بعد مى فهمى چى بهت گفتم. ديروز هم تو ساحل ماهيگر گفت چند سالته، گفتم سى و سه، گفت برا ازدواج دير نشده؟ گفتم نمى دونم، شده؟ گفت پدرت زنده ست؟ گفتم آره، گفت پس دير نشده. راستش رو بخواهيد، تو اين يك هفته دو بار حوصله ام از تنهايى سفر سر رفته. يه بار تو ريزه و امروز عصر تو ترابزون. شايد هم تقصير درياست. من از اولين بارى كه دريا رو فهميدم، تسليمش هستم. به نظرم هيچ چيز قوى تر از آب نيست. هيچ ابهتى از دريا بالاتر نيست. تا صبح تصميم داشتم برم سيواس كه مركز علويان تركيه ست. برم باهاشون شراب بخورم. سر صبحانه اخبار گفت يه پسرى تو سيواس رفته خواستگارى و دختر بهش ندادن، شب رفته و تمام اعضاى خانواده دختره رو به قتل رسونده. بى خيال سيواس شدم. زنگ زدم به هم اتاقى سابقم عُمر در قيصريه. گفتم شب راه مى افتم بيام ديدن حسين تاشكين و كاپادوكيا. دوساله ميخوام برم ديدن اسب هاى وحشى آناتولى كه تو فيلم خواب زمستانى بيلگه جيلان ديده بودم. حسين گفت دو سالى ميشه نرفتم و در جريان نيستم. نيم ساعت بعد عمر زنگ زد و گفت يه اتاق برات گرفتم تو خانه هاى سنگى كاپادوكيا شبى ١٢٠ لير. مى ارزيد.كانفرم كردم. سر راه رفتم كتابفروشى؛ پرسيدم تازه هاى كتاب تون كجاست؟ نشونم داد.وقتى به صندوق برگشتم، صندوق دار گفت تازه ها رو پرسيدى، قديمى ترين هارو آوردى. يه كتاب از گوئوَن توران برداشته بودم. اسم يكى شان بازگشت بود. داشت وارد سيستم ميكرد و من شعر پشت جلدش رو همانجا ترجمه كردم؛ |نوشتن، نوشته هايى كه پاك مى كنى و مى نويسى. سطرها، اذن خواندن نمى دهند. بى ترديد اين يك تعالى ست. بايد آماده بود.زيرا كه يكروز بخاطر سكوت هايت هم، بازخواست خواهى شد|. اومدم بيرون. سكوت هايم را مرور مى كنم. مجازتم سنگين ست.ما بمان گفتن رو سكوت كرديم، ما نرو گفتن را سكوت كرده ايم.ما براى نگه داشتن هيچ نگفته ايم. سر كوچه كتابفروشى پوسترهاى فيلم هاى ماه بود. چشمم دوباره به |باشگاه بازندگان دو| افتاد.نجات ايشلر در سكانس آخر فيلم گفت: | يك مرد را تنها وقتى مى توانى شكست دهى كه در مظلوم ترين دقايق اش باشد|. تنه ى رهگذرى كه زنى با كت كوتاه چرم بود، پاكت كتاب ها را از دستم انداخت. كتاب سورمه اى رنگى از پاكت بيرون افتاد: سمت هاى پنهان. ياد راه آرامم كرد. امروز سخت ترين روز سفر بود / ترابزون
Read more
پنجشنبه كه از تهران حركت كردم، هيچ تصورى از اين نداشتم كه اولين سفر تنهايى چطور قراره رقم بخوره؟ تمام ...
Media Removed
پنجشنبه كه از تهران حركت كردم، هيچ تصورى از اين نداشتم كه اولين سفر تنهايى چطور قراره رقم بخوره؟ تمام پيشنهاداتم به آدمايى كه حوصله سفر باهاشون داشتم و مجرد بودن به در بسته خورد. يوسف زد زيرش، محمودرضا طبق معمول نيومد و رضا عابدينى از صداى سرماخورده اش معلوم بود نمياد. بابك و اتابك هم كه مجرد نبودن ... پنجشنبه كه از تهران حركت كردم، هيچ تصورى از اين نداشتم كه اولين سفر تنهايى چطور قراره رقم بخوره؟ تمام پيشنهاداتم به آدمايى كه حوصله سفر باهاشون داشتم و مجرد بودن به در بسته خورد. يوسف زد زيرش، محمودرضا طبق معمول نيومد و رضا عابدينى از صداى سرماخورده اش معلوم بود نمياد. بابك و اتابك هم كه مجرد نبودن و ميدونستم اصلا راه نداره باهام بيان. دلم تنها به پسر عموم على خوش بود كه ارزوروم زندگى مى كنه. امتحان زبان داشتم در هفدهم مارچ در دانشگاه ارزوروم و بين دو دلى برو امتحان بده و راحت شو و ولش كن بابا كى حوصله اين همه راه رو داره، سفر و رفتن برنده شد. كشف شهر و آدماش و لهجه نيمه آذرى نيمه تركى شون و گرمى مردمان شون و صد البته لذيذ بودن گوشت شون حرف نداشت. سه روز در شهرى كه تصورم ازش كاملا خاكسترى بود، رنگى از آب در اومد. الان كه دارم تركش مى كنم در ساعت يك بامداد به سمت درياى سياه، مطمئنم كه دلم تنگ خواهد شد. هم براى على كه از بچگى هم مدرسه و هم سن و هم بازى و دوست بوديم و هم براى شهرى كه براى چشمانم كم نذاشت و يقينن هر كسى كه نيومد، كلاه سرش رفت. تنها غصه و آهى كه كشيدم، به پناهنده هاى افغانى و سورى بود كه از دستان جنگ در رفته و از ترس پليس تركيه در ترمينال ها به وضعيت اسفناك و در كمترين ميزان امكانات روى پتوهايى كثيف به خواب اميدوارى 'يك روز اروپا خواهيم بود' رفته اند. عيدشان را اينگونه جشن خواهند گرفت؟ بى سرزمين.. اما خب، شايد فردايى بهتر خواهند داشت. و اما سال نو.. صلح و صلح و صلح! در تمام دلها و چشم ها و دست ها صلح اولين امكان هر آدمى بايد باشد. يك سال عجيب سپرى شد. با تمام پستى و بلندى ها و اتفاقات عجيب و غريب. جمال ثريا ميگه: زندگى خوب ميخواهيد، انسان هاى خوب اطراف تان جمع كنيد. خدارو شكر با دل و وجدانى راحت مثل تمام اين سالها وارد سال جديد ميشم كه ذره اى بدى و نامردى به آدما نكردم و هركى هم كرده، حلال كنم. همين كه ديگه نيستن، كافيه. سالى آرام، سالى پر از خنده و لذت و دوستى و پر مهر باشه برامون و ياد بگيريم فراموش كنيم، ياد بگيريم سبز بشيم، ياد بگيريم سرد نشيم، ياد بگيريم دست هايى را بايد بگيريم و دست هاى از قبل گرفته را سفت تر بگيريم. و مهمترين آرزوى سال، سلامتى خواهد بود. اميدوارم مريض هاى خونه هاتون زودتر حال شون بهتر بشه و راه تون به دكتر و بيمارستان نيوفته ( سلام دكتر رضا). لپ عزيزان تون رو بكشيد و بقل كنيد. اميدوارم هيچ كودكى در سال جديد گرسنه و بى سرزمين نخوابه / عيدتون مبارك - ورق بزنيد
Read more
آدمى نبايد ريشه هايش را گم و يا فراموش كند! سالها به اين باليديم كه يادمان نرفته از كجا آمده و به كجا رسيده ...
Media Removed
آدمى نبايد ريشه هايش را گم و يا فراموش كند! سالها به اين باليديم كه يادمان نرفته از كجا آمده و به كجا رسيده ايم.اكنون اما همين ريشه هاى وصل و گير كرده در آن شهر مادرى دارد اذيت مان مى كند.مثل پيرمردى كه تمام هيجان اش را خرج كرده باشد،با جيب هايى خالى از اندكى ادرنالين، چهارشنبه سورى را زودتر از هميشه از ... آدمى نبايد ريشه هايش را گم و يا فراموش كند! سالها به اين باليديم كه يادمان نرفته از كجا آمده و به كجا رسيده ايم.اكنون اما همين ريشه هاى وصل و گير كرده در آن شهر مادرى دارد اذيت مان مى كند.مثل پيرمردى كه تمام هيجان اش را خرج كرده باشد،با جيب هايى خالى از اندكى ادرنالين، چهارشنبه سورى را زودتر از هميشه از سر كار به خانه برميگردم تا درگير ترقه و ترافيك نشوم.از پشت پنجره به آدم هايى كه دارند از آتش مى پرند حسودى مى كنم و يادم مى افتد چارشنبه هاى شهر خودمان را كه هيچ خدايى را بنده نبوديم.يه هم مدرسه اى داشتيم كه سال سوم دبيرستان با فروش ترقه به ما بعد عيد يك رنو كرم رنگ خريد.اولين سالى كه گواهينامه گرفته بودم،با غرور عيدى عمه سورى را بردم دم درشان (قربونت برم كه هنوزم چارشنبه سورى ها چشم ات به در هست عمه جان) و جوراب و دو هزار تومن از عمو رستم عيدى گرفتم. ما شهرستانى ها، يك وجب دور از خانه هم در تبعيديم و با حسرت داريم شادمانى هاى بقيه را تماشا مى كنيم. چارشنبه سورى براى ما تا صبح چارشنبه هم ادامه داشت. مادرم به حنا اعتقاد داشت و ميماليد به نوك انگشتان پاهايمان تا همكلاسى هامان نبينند و مسخره مان نكنند. كله سحر هم بيدارمون ميكرد تا به رسم هر سال صبحانه رو كنار زرينه رود (جُغتاى) بخوريم و كوزه اى كه هر سال ميخريد را با آب پر كنيم تا پلو شب عيد با آن آبكش شود. چقدر دلخوش بوديم و دنيا به هيچ جاى مان نبود.يك روز از اين شهر خواهم رفت. به قول احمد كايا: اين شهر مرا را از دلتنگى هايم جدا كرده ست.. تبعيد همين ست شايد، اينكه ميان اين همه مردم غريبه اى و ميان اين همه غريبه، تنها.مهربانى هايمان هم شده تلفن هاى چند دقيقه اى كه يك اپسيلون هم جواب اين جاهاى خالى را نمى دهد.عميق بوديم و ته نشين نمى شديم.شعر بوديم و كتاب نميشديم.مثل همان رودخانه هاى شهرم،جارى بوديم و به دريا مى ريختيم. اكنون اما تنها كاسه اى شده ايم نيمه خالى و تاريك، مانده كنار پنجره ى سورمه اى شب تا ماه درون مان تلو تلو بخورد.اينجا به حد كافى دلتنگيم و به حال آنها كه دلبستگى هايشان را كنده و با خودشان آورده اند،غبطه ميخوريم. نشسته ام فيلم در دنياى تو ساعت چند است را مى بينم.يادم آمد دلتنگى هاى ما مرد ها عميق ترين اتفاق روزهاى مان ست.براى يك پنجره براى يك لبخند يك درخت و آسمانى كه پرنده اش پاشيده باشند.قورت ميدهم تمام اين بغض هاى پنهان را و زير كترى را آتش مى زنم.هنوز هم چاى مرا از اندوه نجات ميدهد. به قول جمال ثريا: "زندگى زيبا ميخواهيد،انسان هاى خوب اطراف تان جمع كنيد." آرى، در دنياى من ساعت خيلى دير ست
Read more
Loading...
يكسان شده با خاك! و قبل از درك اين نابودى اندوهى رخنه مى كند تا مغز استخوان مان از نا اميدى. عمرمان، با ...
Media Removed
يكسان شده با خاك! و قبل از درك اين نابودى اندوهى رخنه مى كند تا مغز استخوان مان از نا اميدى. عمرمان، با شروع هاى دوباره سپرى مى شود و ما مى مانيم همراه خوشبينى هايى كه با سر به ديوارها اصابت مى كنند _________________ آتيلا ايلهان / همدان يكسان شده با خاك!
و قبل از درك اين نابودى
اندوهى رخنه مى كند
تا مغز استخوان مان
از نا اميدى.
عمرمان،
با شروع هاى دوباره سپرى مى شود
و ما مى مانيم
همراه خوشبينى هايى
كه با سر به ديوارها اصابت مى كنند
_________________
آتيلا ايلهان / همدان
دوازده- من استقلالى بودنم رو مديون بابك و پسر عمه ام رامين ام. چقدر خوب كه ديروز له كرديم پرسپوليس رو ...
Media Removed
دوازده- من استقلالى بودنم رو مديون بابك و پسر عمه ام رامين ام. چقدر خوب كه ديروز له كرديم پرسپوليس رو و امروز تولد تو عه. ما سال ها خيلى آبى رنگيم و آسمان ما تويى. سيزده- سيزده هيچ وقت عدد نحسى نيست. چهارده- زنگ زدم بهش امروز، نه بخاطر تولدش، نگرانش بودم و خودشم ميدونه چرا. گفت مامان و بابام رفته ان ... دوازده- من استقلالى بودنم رو مديون بابك و پسر عمه ام رامين ام. چقدر خوب كه ديروز له كرديم پرسپوليس رو و امروز تولد تو عه. ما سال ها خيلى آبى رنگيم و آسمان ما تويى.
سيزده- سيزده هيچ وقت عدد نحسى نيست.
چهارده- زنگ زدم بهش امروز، نه بخاطر تولدش، نگرانش بودم و خودشم ميدونه چرا. گفت مامان و بابام رفته ان همدان پيش اش. به مامانم ميگم رفتى تولد تپل ات،ميگه چهل و دو سال پيش ديشب رفتم بيمارستان و فرداش اولين بچه ام به دنيا اومد.
پانزده- سال آخر دانشگاهش بود. تابستون، رفتيم همدان خانوادگى. يه دوست خرم آبادى داشت به اسم اسماعيل. (يه بار اسماعيل كنار جاده مى ايسته كه با يه كاميون بره شهرشون و پول اتوبوس نده. راننده كاميون هم به قصد اينكه اينو سوار كنم يكم حرف بزنه خوابم نبره، سوارش مى كنه. تو مقصد راننده اسماعيل رو با لگد ميندازه بيرون از كاميون بس كه حرف زده بود :))))) قرار گذاشته بودن تو خوابگاه كه يكى شون به بابام بگه كه بابك عاشق شده. اسماعيل شروع كرد. بدترين انتخاب براى بيان مسائل عاشقانه. بابك تو وقت طلايى ازدواج كرد. با گلى طلايى به اسم شيرين.
شانزده-تفريح سالم مون: من و بابك و اتابك تهران باشيم (ما سه نفر بوديم) و بريم عباس آباد رستوران هانى. آب دهن از بابك لب و لوچه اش آويزونه و چشماش با ديدن خورشت و كباب ها برق ميزنه. هميشه دنبال شريك جرمه، جرمى به اسم شكمچرانى.
هفده- ويديوهاى پرويز و پونه رو يقينن ديديد.از لحاظ عاطفى بابك دقيقن به اندازه پرويز رومانتيك عه و من معتقدم حمايت مالى ساخت اين ويديوهارو همسرش شيرين داره انجام ميده :))))
هيجده- موهاى سفيدش بعد موهاى سفيد پدرم، غصه ى قورت داده شده تمام روزهاى منه. به قول خودش، ميتونيم ساعت ها كنار هم سكوت كنيم و موزيك گوش بديم و حوصله مون سر نره. كه سكوت با بابك، يه كتاب هزار صفحه ايه تاريخه.تاريخ 'تى جى زد دى' ها.
نوزده- از وقتى درگير كار و روزهاى مستقل شدن هستم،كمتر باهاش سفر ميرم و كمتر باهاش عكاسى ميكنم.او عاشق پيرمردهاست و هر جا پيرمردى باشه، لنز بابك رو جذب خودش مى كنه.انقدر هست كه دنياى بدون اون وجود نخواهد داشت.او نقطه پرگار وجود منه. يك عاشقانه ى آرام /ادامه در كامنت
Read more
تنهايى همه جا را فرا گرفته ست. قبل ها، همه چيز با دوست داشتن شروع ميشد اكنون اما همه چيز با دوست داشتن ...
Media Removed
تنهايى همه جا را فرا گرفته ست. قبل ها، همه چيز با دوست داشتن شروع ميشد اكنون اما همه چيز با دوست داشتن تمام مى شود • سعيد فائق / مياندوآب تنهايى همه جا را فرا گرفته ست.
قبل ها،
همه چيز با دوست داشتن شروع ميشد
اكنون اما
همه چيز با دوست داشتن تمام مى شود

سعيد فائق / مياندوآب
يك- شعرها را در يخچال مى گذاشت تا طعم پرتقال بگيرد كلماتش. كه كلمات مثل گردن آدمى، خوشبوترين اتفاق ...
Media Removed
يك- شعرها را در يخچال مى گذاشت تا طعم پرتقال بگيرد كلماتش. كه كلمات مثل گردن آدمى، خوشبوترين اتفاق كاغذند. بوى ملافه هاى خيس تازه آويخته بر طناب در حياط مى پيچيد. لپ گل هاى ارغوانى روى بالكن رو مى كشيد. (مگر گل ها لپ دارند؟) دارند. نواى دور اتاق خواب، ترانه اى قديمى بود. از آن ترانه ها كه سفر اند به سال ... يك- شعرها را در يخچال مى گذاشت تا طعم پرتقال بگيرد كلماتش. كه كلمات مثل گردن آدمى، خوشبوترين اتفاق كاغذند. بوى ملافه هاى خيس تازه آويخته بر طناب در حياط مى پيچيد. لپ گل هاى ارغوانى روى بالكن رو مى كشيد. (مگر گل ها لپ دارند؟) دارند. نواى دور اتاق خواب، ترانه اى قديمى بود. از آن ترانه ها كه سفر اند به سال ها دور. زن بودن، به يادآوردن بود يا فراموشى؟ هنوز تصميم نگرفته بود.
دو- عصرها داشتند رو به بهار مى رفتند. شب ها اما هنوز زمستان اند. جيب بارانى قهوه اى اش را كه مى گشت، دست هايش بوى توتون مى گرفت. دير مى آمد، زود مى رفت. مردهاى فرارى از زن و خانه، دير به خانه مى آيند. مدت ها جلوى آينه ريش هايش را نگاه مى كرد. اتفاقات تلخ از آينه ها شروع مى شوند. آنجا كه آدم ها، بيشترين مواجه با خود را دارند.
سه- ما از كى سه نفر بوديم؟ پنجره را كه باز كرد، پشت بام خانه روبرويى پر از آلو و گوجه هاى پهن شده بر نيازمندى هاى همشهرى بود. انگار كه نيازهاى اين شهر را مى توان در پژو ٢٠٦ متاليك نقره اى و يا دفتر با سند ادارى در شهرك غرب يا پخش عمده ران مرغ در پونك خلاصه كرد. اين شهر انقدر مرده كه با ارديبهشت هم بهارش نخواهد آمد.
چهار- چقدر بهمن ماه امسال را دوست داشت. هم برف داشتيم و هم باران و هم يار. آدمى مگر از زندگى چه ميخواهد؟ ( تندس مزخرف ترين جمله ى تمام سال ها را اين جمله خواهد گرفت). مى دانم. آدمى آنقدر مى خواهد كه زير سنگينى خواسته هايش دفن شود. كوچه خلوت ست. دو تا سنگك با دو رويه كنجد و كمى پنير ليقوان. آدمى مگر از زندگى چه ميخواهد؟ (زهرمار)
پنج- سر به سر آدمهايى كه تنهايى را ترجيح ميدهند، نگذاريد. مثل سكانس فيلم باشگاه بازندگان كه مى گفت: يه سرى آدما مى تونند ٦٠ سال با يه نفر زندگى كنند. بعضى ها هم نمى تونند. خيلى ساده ست.
شش- همینکه از هماغوشی فارغ می‌شد
می‌نشست پشت میزش و
برای همه‌ی عاشقان درگذشته‌اش می‌نوشت که دلتنگشان است.
همینکه از هماغوشی فارغ می‌شد
خودش می‌شد / خایمه سابینس ؛ محسن عمادی.
هفت- شعرها را از يخچال برداشت. شوهرش باز دير آمده بود. سيگارش را جلوى پنجره روشن كرد. پشت بام تاريك بود. زنش خوابيده بود. نيازمندى ها را از كيف اش درآورد. تنهايى دو نفره. ١٤٧ متر. با تمام وسايل و مبله

مهاباد/زمستان ٩٦
Read more

Loading...