Loading Content...

Zbahmani Instagram Photos and Videos

Loading...


Followers: 732
Following: 1,481
Total Comments: 0
Total Likes: 0

<span class="emoji emoji1f342"></span> بیست و شیش سالگی . . . از وقتی که یادم میاد همیشه روزایِ تولدم بدترین روزِ زندگیم بوده ، روزهایِ غمگین ...
Media Removed
بیست و شیش سالگی . . . از وقتی که یادم میاد همیشه روزایِ تولدم بدترین روزِ زندگیم بوده ، روزهایِ غمگین و پر از فکر و استرس . . . استرسِ رَفتَن ها و نرسیدَن ها ، غمِ بزرگِ بزرگ شدن ها و هیچ کاری نکردَن ها ، روزایِ اوجِ فکرایِ بی سر و ته : " خُب حالا که چی؟ " ها ، " مگه چه خبره " ها ، "اصن اگه نمیومدی تو این دنیا ... 🍂
بیست و شیش سالگی . . .
از وقتی که یادم میاد همیشه روزایِ تولدم بدترین روزِ زندگیم بوده ، روزهایِ غمگین و پر از فکر و استرس . . .

استرسِ رَفتَن ها و نرسیدَن ها ، غمِ بزرگِ بزرگ شدن ها و هیچ کاری نکردَن ها ، روزایِ اوجِ فکرایِ بی سر و ته : " خُب حالا که چی؟ " ها ، " مگه چه خبره " ها ، "اصن اگه نمیومدی تو این دنیا چی میشد؟! " ها و خلاصه کلی ها هایِ دیگه . . ‌. • بهتر بگم :
هر سال انگاری "بیقرار" بودم ، همش دنبالِ یه "چیز" ی بودم ، میدوییدم بدونِ اینکه بدونَم قراره به کجا برسم؟!فقط تند تر و تند تر میدوییدَم ، فک میکردم اگه وایسَم ، باختَم ، جا موندَم . . .
این بود که هر روز تند تر و تندتر میدوییدم و حتی به خودَم حق نمیدادم به نفَس نَفَس بیفتَم . . .
اما یه روز ، نمیدونَم بگم پاهام لیز خورد ، بگم زانوهام شُل شد ، بگم نَفَس کَم آوردم یا نه کلّا بگم : کَم آوردَم . . .
پخشِ زمین شدَم . . .
دیدَم ای دلِ غافل ، اینجا هم بد نیستا ، چقد زمین خُنکِه ، چقد درختا از این زاویه دلبرَن ، چقد مورچه ها با مزه راه میرَن ، چقد ، چقد ، چقدددددد . . .
یواش یواش سعی کردَم یاد بگیرم ایستادن هم به اندازه دوییدَن قشنگه . . .
مکث ، به اندازه حرکت . . .
سکوت ، به اندازه ی صدا . . .

اصنهمیننوشتناگههمینطوریپیوستهوبدونفاصلهفقطبنویسیموبویسیمکسیمیفهمهچیبهچیه؟! اره همین جمله ی بالا بدونِ فاصله رو ، ببین چه سخته خوندنش؟! یاد گرفتم وصال خوبه ، پیوستگی خوبه ، اما فراق و فاصله هم همون قدر خوبه . . .

خلاصه که زهرایِ بیست و شیش ساله داره یاد میگیره که قرار نیست به "چیز"ی برسه .. .
چیزی که یا خیلی بزرگه و دست نیافتنی که بهایِ رسیدن بهش میشه تک تکِ لحظه هایِ عمرِش ، اونم تازه آیا بشه آیا نشه . . .
یا کوچیک و دمِ دستی ، که زود بهش میرسه و فک میکنه دیگه تمومه و بعدِ اون دیگه هیچی هیجان زده اش نمیکنه . . .

زهرای بیست و شیش ساله قراره
صفر یا صدنباشه . . .
بود یا نبود نباشه . . .
سفید یا سیاه نباشه . . .
قراره یه "طیف" باشه . . .
یه جریانِ تدریجیِ قشنگ . . .
یه جریان که گاهی تند و تند از بینِ سنگا راهش رو پیدا کنه ، گاهی آروم تو یه گودال جمع شه و وایسه شاید یه عابری عکسِ خودش رو توش دید و ذوق زده شد ، گاهی راهش رو کج کنه بره پایِ یه نهالِ انجیر ، گاهی از بالایِ بلندی بریزه پایین و آبشار شه ، گاهی بخار شه ، گاهی یَخ بزنه ، گاهی . . .

ادامه تو کامنت . . .
Read more
Loading...
■ صبح جمعه دراز کشیدم و تاب میخورَم بینِ تصویر ها و دیالوگ هایِ ذهنیم . . . اینکه چقدر همه چی میتونه ...
Media Removed
■ صبح جمعه دراز کشیدم و تاب میخورَم بینِ تصویر ها و دیالوگ هایِ ذهنیم . . . اینکه چقدر همه چی میتونه متفاوت باشه از اون چیزی که به نظر میرسه و ما میبینیم . . . مثلا همین لحظه ، به پاهایِ لاک زده ام نگاه میکنم و نور روی درخت ها و تمامِ حس هایِ توی این تصویر . . . کی میدونه که پشتِ این تصویر دقیقا زیر انگشت ...
صبح جمعه
دراز کشیدم و تاب میخورَم بینِ تصویر ها و دیالوگ هایِ ذهنیم . . .
اینکه چقدر همه چی میتونه متفاوت باشه از اون چیزی که به نظر میرسه و ما میبینیم . . .
مثلا همین لحظه ، به پاهایِ لاک زده ام نگاه میکنم و نور روی درخت ها و تمامِ حس هایِ توی این تصویر . . .
کی میدونه که
پشتِ این تصویر
دقیقا زیر انگشت شستِ پایِ راستِش یه میخچه ی سمج این روزها سر در آورده . . .
کی میدونه کنارِ انگشتِ کوچیکِ پایِ چَپِش دو تا تاول زده از این روزهای پر از بدو بدو . . .
کی میدونه دستهایی که شاتر رو فشار داده و این عکس رو گرفته هنوز بویِ سیرِ رنده شده یِ آشِ دیشَب رو میده . . .
کی میدونه که شبِ قبل خواب به چشم هاش نیومده . . .
کی میدونه که صبحِ الطلوع برایِ همسایه ی در حالِ اسباب کِشیش صبحانِه برده . . .
کی میدونِه که الان تویِ هالِ خونه اش چهار نفَر خسته از اسباب کِشی خواب هَستَن . . .
کی میدونه که اون چقدر خستَست . . .
کی میدونه چرا خوابِش نمیبره؟!
کی میدونه اگه خوابش ببره چی میشه؟!
کی میدونه چی و کی و کجا رو خواب میبینه؟!
کی میدونه من کی ام؟!اون کیه؟!اینجا کجاست؟!
کی میدونه کی چیه؟!چی کیه؟!کی به چیه؟!
Read more
♾ بِهمان برای من یه آرِزو بود ، یه ابر که هَربار که بچّه هایِ گلفروشِ سرِ چهارراه رو میدیدم، بالایِ ...
Media Removed
♾ بِهمان برای من یه آرِزو بود ، یه ابر که هَربار که بچّه هایِ گلفروشِ سرِ چهارراه رو میدیدم، بالایِ سرَم تشکیل میشُد و هیچ وقت نمی بارید . . . فقط تو دودِ اگزوزِ ماشینِ جلویی محو و محوتَر میشد و با بوقِ ماشین عقبی ،کلُّهُم بار و بندیلِشو می بست . . . دور بود ، خیلی ی ی ی دور . . . تا اینکه بچه ها انگاری اون ...
بِهمان برای من یه آرِزو بود ، یه ابر که هَربار که بچّه هایِ گلفروشِ سرِ چهارراه رو میدیدم، بالایِ سرَم تشکیل میشُد و هیچ وقت نمی بارید . . .
فقط تو دودِ اگزوزِ ماشینِ جلویی محو و محوتَر میشد و با بوقِ ماشین عقبی ،کلُّهُم بار و بندیلِشو می بست . . .
دور بود ، خیلی ی ی ی دور . . .

تا اینکه بچه ها انگاری اون ابر رو از آسمون برداشتنش آوردَنِش یه جایِ نزدیک ، خیلی ی ی ی ی نزدیک . . .
مثلِ سقفِ اتاقَم، یا حتی از اونَم نزدیکتَر . . .

اونقَدر نزدیک که صداش می پیچید تویِ گوشَم ، اونقدر نزدیک که یهو توپِشون میومَد سمتَم ، اونقدر نزدیک که یهو دستشون اومَد تو دستَم . . .
اون روزا درگیرِ پایان نامه بودَم و فقط هروقت سارا رو میدیدَم تند و تند ازش میپرسیدَم حالِشو، همین . . .

کَم کَم دیدَم انگاری نارنجی میبینَم یه حالی میشَم ، کم کم دیدَم ای بابا ، نارنجی هَم عجب رنگِ قشنگیه ها ، این رفتگرای تو خیابون چقدِ دلبَر شدن . . .
پرتقال می دیدم، می خندیدم . . .
نارنگی میدیدم، می خندیدَم . . .
این سطلایِ بازیافت ِ تو خونه رو میدیدَم ، می خندیدم . . .
حتی اون حاشیه ی دورِ تابلویِ پارکِ ماشینِ سی پِی رو هَم میدیدَم ، میخندیدَم . . .

هیچی دیگه ، دیدم ای دلِ غافِل " دُچار " شدیم، کم کَم جمعه ها شد یا رفتن تو بِه خونه یا حسرتِ نرفتن و دیدنِ لایوا و استوریاش . . . " بهمان " شد یه حالِ خوش،شد یه خونه، یه خانواده ، یه سرزمین ، یه جهان . . .
یه در، یه در که انگاری هرکی از اون در رد میشد، مثل تو این انیمیشنای دیزنی که یهو یه مشت ماه و ستاره دورِشونو میگیره و ویش ش ش ش ش ش . . .
همه چی عوض میشد . . .

خلاصِه سرِتونو درد نیارَم ،اون ابر بارید و بارید و بارید . . .
خیلی جاها نم نَم، خیلی جاها تند و رَگباری . . .
یه وقتایی خیس شدیم، یه وقتایی هَم زیرِ سقف موندیم . . .
یا چتر شدیم واسه هم، یا همه با هَم خیس . . .
امروز این ابرِمون ثبت شد . . .
اینجوری بگم : امروز به ما یه زمین خشک دادَن که قراره کلّی با هَم ، مثلِ تمامِ این یکسال ، توش بباریم . . .
زمین هایِ صافشو سبزِ سبز کنیم ، پَستی هاشو دریا کنیم و رو بلندی هاش سُربُخوریم و تو دل کوه جاری شیم . . .

خلاصه " به " باشیم و " بِه " بِمونیم . . .
🧡🧡🧡
@behmaan
🎥 : @ramtiano
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> ایشون اولّین گلدونی هست که پاشو تو اتاقَم گُذاشت . . . سالِ نود و سه بود ، آبان ماه و دقیقا روزِ چهارمِ ...
Media Removed
ایشون اولّین گلدونی هست که پاشو تو اتاقَم گُذاشت . . . سالِ نود و سه بود ، آبان ماه و دقیقا روزِ چهارمِ آبان . . . یادمه روزی که آوردَمِش خونه ، بَراش نامِه نِوِشتَم ، بالاش هَم نوشتِه بودَم : برایِ گُلَم ، گلِ مَن . . . اون موقِع یه گلِ سَنگ توش کاشته بودَم و روزی چندبار مینشستَم کنارِش و براش آهنگِ ... 🍃

ایشون اولّین گلدونی هست که پاشو تو اتاقَم گُذاشت . . .
سالِ نود و سه بود ، آبان ماه و دقیقا روزِ چهارمِ آبان . . .

یادمه روزی که آوردَمِش خونه ، بَراش نامِه نِوِشتَم ، بالاش هَم نوشتِه بودَم : برایِ گُلَم ، گلِ مَن . . .
اون موقِع یه گلِ سَنگ توش کاشته بودَم و روزی چندبار مینشستَم کنارِش و براش آهنگِ گلِ سَنگَم م م م گلِ سَنگَم م م م م میخوندَم . . .
عاشقِش بودَم ، یعنی فِک میکَردَم عاشِقِشَم . . ‌
این لباس رو هَم همون موقِع براش دوختَم ، با دستایِ خودَم . . .
یکی دو هَفته که گذشت دیگه کَم تَر براش میخوندَم . . .
آروم آروم دیگه وَقتی از دانشکده برمیگَشتَم اوّل از همه نمیرَفتَم پیشِ اون و قربون صدقه یِ خال خالایِ صورتیش زیرِ نورِ زردِ آفتاب ، نمیرَفتَم . . .
کَم کَم با بالا پایین شدَنایِ احساسَم ، اونَم نَوَسان پیدا میکَرد . . .
با سرد و گرمِ من ، اونَم سرد و گَرم میشُد . . .
هر از گاهی چشمَم بهش میفتاد و میدیدَم پژمردَست ، تَرَک خورده، اوایل یکم آب بهش میدادم و جون می گرفت. . .
کَم کَم این سرد و گرما ، تَرَکا ، بیش تَر و بیش تَر شد . . .
اونقَدر که دیگه هَرچی آب بهش دادَم ، جون نَگرِفت ، انگاری از لابِلایِ هَمون تَرکا می ریخت بیرون . . .
و شِکَست . . .
من " کَم کَم " ندیدمِش و اون " یهو " رفت . . .
وقتی پژمرد خیلی غصّه خوردَم . . .
گاهی به خودَم میگُفتَم بابا خِیلی گلِ حساسّی بود . . .
اما ته دلم میدونِستَم که " مَن " کَم گذاشته بودَم . . .
برایِ گلدونایِ بَعد از اون ،نه لباس دوختَم ، نه نامه نِوِشتَم ، نه حتّی اونقَدر هیجان زده شدم . . .
فقط دوسِشون داشتَم ، همین . . .
و بیشتَر از هَمیشه میفهمیدَم که دوست داشتن یعنی " مراقبت "
یعنی " مسولیّت "
برایِ یه گل نه نامه ارزِش داره ، نه لباس ، نه حتّی اون آهنگِ گلِ سنگم گلِ سنگَم . . .

گل : "آب" میخواد . . .
" نور " میخواد . . .
" کود " میخواد . . .

و همه ی این ها یعنی "زمان"
زمانی که برایِ گلِت صَرف کَردی . . .
یعنی ارزش . . .
یعنی اهمیّت . . .
و این ارزش اون رو دوستداشتنی و دوستداشتنی تَر میکنه . . .

به قولِ شازده کوچولو :
آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی: 
تو مسؤول همیشگی آن می شوی که اهلی اش کرده ای . . .
تو مسؤول گلت هستی . . .

مراقبِ گُلامون باشیم . . .
Read more
<span class="emoji emoji2796"></span> آن روز هاردَم باز نشد . . . هنوز فُرصَت نکرده ام بِبَرَم ببینَم کُجای صفر و یِک هایَش دو دو میزَند ...
Media Removed
آن روز هاردَم باز نشد . . . هنوز فُرصَت نکرده ام بِبَرَم ببینَم کُجای صفر و یِک هایَش دو دو میزَند . . . امّا تا دلِتان بِخواهَد با خودَم یِک به دو کرده ام که اگَر باز نشود چه؟! اگَر پرونده ی آن همه عکس و خاطراتَت بینِ همان صِفر و یِک ها برایِ همیشه بسته شَوَد ، چِه؟! کدام را نَقش بَسته ای بر جایی ، نِگاهی ...
آن روز هاردَم باز نشد . . .
هنوز فُرصَت نکرده ام بِبَرَم ببینَم کُجای صفر و یِک هایَش دو دو میزَند . . .
امّا تا دلِتان بِخواهَد با خودَم یِک به دو کرده ام که اگَر باز نشود چه؟!
اگَر پرونده ی آن همه عکس و خاطراتَت بینِ همان صِفر و یِک ها برایِ همیشه بسته شَوَد ، چِه؟!
کدام را نَقش بَسته ای بر جایی ، نِگاهی ، قَلبی ، " کَسی " . . .
این که حالا اینجا تویِ دو سه خَط مینویسَم ، خیلی ساعَت ها بیدار نِگَهَم داشته . . .
مثلِ دیشب ، که بیدار بودم از اشتیاقِ دیدنِ پدیده ای که شاید تازه آن هَم اگَر خیلی شانس بیاوَرَم ،دفعه ی بعد در صد و بیست و شش سالگی ، رویِ تختِ با تشکِ موّاجِ مانعِ زخمِ بستَرِ کنارِ پنجره با دندانِ مصنوعی که هر شَب حمزه مالِ جفتِمان را میبَرَد تمیز میکند ،
نوه ام بیایَد چشم بر چشمم بگذارد و بگویَد این چشم را همین الان فلان منجّم از فلان تلسکوپ در فلان جایِ جهان دارِد میبیند . . .
همه چیز رَنگ میبازَد و پرت میشوم توی خاطرات . . .
تویِ ششمِ مردادِ سنه یِ هزار و سیصد و نود و هفت
آن روزها اینطور نبود ، که بشود چشم را به اشتراک گذاشت ، نمی شد از چشمِ کسِ دیگری دید ، که هر آنچه در لحظه میبیند را ببینی ، بی کَم و کاست . . .
یادم می آید که آن شب چه استرسی داشتَم، استرسِ اینکه تمام شوَد و آن طور که "بایَد" نبینَمَش . . .
از سرِ شب با حجمه یِ دودِلی و تَردید از جشنِ یکسالگی بِهمان قابی به خاطر سپردم و راهیِ تختِ جمشید شدم ،
نور بود و صدا . . .
ماه بود و شُکوه . . .
به هَر دری زدَم که شَب را بمانیم آنجا ، نَشُد . . .
تمامِ طولِ مسیرِ برگشت به شیراز را از شیشه ی عقبِ ماشین ، آره دخترَم آن روزها با "ماشین" سفر میکردیم ، وسیله ای بود مثلِ یک جعبه با چهارتا چرخ که تویِ آن مینشستیم، با بنزین کار میکرد ، گَمانَم تویِ عکس هایِ عروسیمان دیده باشی اش ، مثل حالا نمی شد سیصد و شصت درجه و در جهاتِ ششگانه طیّ الارض کنی . . .
داشتم میگفتم خلاصه از شیشه ی عقب آنقدر با گردنِ کَج ماه را نگاه کردم که تا دو روز عضلاتِ گردنم درد میکرد ،
تازه از آن جا رفتیم بربلندایِ دِراک ، شیراز بودیم آن روزها ، در صفِ طویلی از اینجا تااااااااااا آن سرِ شَهر . . .
آن وقت ها زمین مُفت بود ، پارک ها گسترده بر زمین بودند و جا برایِ همه بود ، داشتم میگفتم خلاصه یک ساعتی تویِ صَف بودیم تا از چشمیِ تلسکوپ بر ماه نظر کردیم و بی درنگ جایِ خود را به نفرِ بعدی دادیم . . .
خلاصه بگویَم . . .
چه میگفتَم ؟ ؟ ؟
عا آ آ آ آ آ آ آ آ . . .
این دیگه چیه؟!
ماه چرا اینطور شده؟!
تا حالا هیچوقت همچین چیزی ندیده بودم
Read more
<span class="emoji emoji25ab"></span>️ روزهایی هَست . . . از جِنسِ بی حوصِلِگی . . . از جنسِ صبحانه ناهار هایِ ساعتِ دوازده . . . از جنسِ ...
Media Removed
️ روزهایی هَست . . . از جِنسِ بی حوصِلِگی . . . از جنسِ صبحانه ناهار هایِ ساعتِ دوازده . . . از جنسِ سه بار شنیدنِ بویِ نانِ سوخته . . . از جنسِ نیمروهایِ دورو در کنارِ گل هایِ تشنه که حالِ سیراب کردَنِشان نیست . . . از جنسِ همخوابگیِ لب تاپ و رختِ خواب . . . از جنس ظرف هایِ رویِ هم تلنبار شده مثلِ افکارَم ... ▫️
روزهایی هَست . . .
از جِنسِ بی حوصِلِگی . . .
از جنسِ صبحانه ناهار هایِ ساعتِ دوازده . . .
از جنسِ سه بار شنیدنِ بویِ نانِ سوخته . . .
از جنسِ نیمروهایِ دورو در کنارِ گل هایِ تشنه که حالِ سیراب کردَنِشان نیست . . .
از جنسِ همخوابگیِ لب تاپ و رختِ خواب . . .
از جنس ظرف هایِ رویِ هم تلنبار شده مثلِ افکارَم . . .
از جنسِ پرده هایِ نکِشیده جایِ سیگارَم . . .
از جنسِ کَلّافِگی ،مثلِ این سَر درد . . .
مثلِ دَرد . . .
مثلِ دَرد . . .
مثلِ . . .
دَرررّررردد!
Read more
Loading...
________________ یک بار خواب دیدن تو به تمام عُمر می ارزد . . . اصلا، نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست ،  قبول ندارم . . . گرچه به ظاهر جسم خسته است،  ولی دِل دریاست . . . تاب و توانش بیش از اینهاست . . . دوستَت دارم .... و تاوان آن هرچه باشد، باشد... ________________

یک بار خواب دیدن تو به تمام عُمر می ارزد . . .

اصلا،
نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست ،  قبول ندارم . . .
گرچه به ظاهر جسم خسته است،  ولی دِل
دریاست . . .
تاب و توانش بیش از اینهاست . . .
دوستَت دارم ....
و تاوان آن هرچه باشد، باشد...
<span class="emoji emoji1f343"></span> بَغضی آدما بَهارَن . . . همین که میخَندَن انگاری بویِ گُل میپیچه تو دَشت و دَمَن . . . بَعضی آدما ...
Media Removed
بَغضی آدما بَهارَن . . . همین که میخَندَن انگاری بویِ گُل میپیچه تو دَشت و دَمَن . . . بَعضی آدما بَلَدَن باشَن . . . میدونی چی میگم ؟! " بودَن " رو بلَدَن . . . دیدین بَعضیا هَستَن ، وَلی نیستَن؟! یا بَعضیایِ دیگه که نیستَن ، ولی هَستَن ؟! اینایی که میگم چه باشَن چه نَباشَن ، هَستَن . . . هَستَن ... 🍃
بَغضی آدما بَهارَن . . .
همین که میخَندَن انگاری بویِ گُل میپیچه تو دَشت و دَمَن . . .
بَعضی آدما بَلَدَن باشَن . . .
میدونی چی میگم ؟!
" بودَن " رو بلَدَن . . .
دیدین بَعضیا هَستَن ، وَلی نیستَن؟!
یا بَعضیایِ دیگه
که نیستَن ، ولی هَستَن ؟! اینایی که میگم چه باشَن چه نَباشَن ، هَستَن . . .
هَستَن دیگه ، هَستَن . . .

خلاصه که هَستِ مایین . . .

دُختَر مَلِک
و
بانو صالِحی . . .

به تاریخِ بیست و چهارم فروردینِ هزار و سیصد و نود و هَفت
Read more
Loading...
<span class="emoji emoji1f447"></span> تنهاییِ خودِت رو بَلَد باش . . . حالِ خودِت رو بَلَد باش . . . دلِ خودِت رو بَلَد باش . . . اونوقت ...
Media Removed
تنهاییِ خودِت رو بَلَد باش . . . حالِ خودِت رو بَلَد باش . . . دلِ خودِت رو بَلَد باش . . . اونوقت دیگه هیچ وَقت تَنها نیستی . . . چون همیشه یه " مَن " کنارِ خودِت داری . . . یه من که وقتی دِلِش گرفته ، بغلِش کنی . . . بوسِش کنی . . . عطری رو که دوس داره بِزنی به بالِش که بَغلِش کنه . . . بَراش صُبحانه ... 👇
تنهاییِ خودِت رو بَلَد باش . . .

حالِ خودِت رو بَلَد باش . . .

دلِ خودِت رو بَلَد باش . . .

اونوقت دیگه هیچ وَقت تَنها نیستی . . .

چون همیشه یه " مَن " کنارِ خودِت داری . . .

یه من که وقتی دِلِش گرفته ، بغلِش کنی . . .

بوسِش کنی . . .

عطری رو که دوس داره بِزنی به بالِش که بَغلِش کنه . . .

بَراش صُبحانه ای که دوس داره آماده کُنی . . .

دستش رو بگیری و ببریش بیرون . . .

همونجاهایی که دوس داره . . .

گردنبندی که براش ساختی رو بگیری و بِهِش هدیه بدی . . .

براش قُرمه سبزی بگیری . . .

کنارِش بشینی تا غذاشو بُخوره و . . .

تو تموم این مدّت دِل به دِلش بدی تا بی وَقفه حَرف بِزنه . . .

حَرف بِزنه . . .

حَرف بزنه . . .

حَرف بزنه . . .

گاهی وَقتا هم آدم بایَد به خودِش بگه : " مِرسی که کنارَمی عِشقَم "

پ.ن: من شرمنده اما دفعه قبل این یکی عکس و ندیدم،این خوشکل تره😅
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> امروز هجدهم اسفند هزار و سیصد و نود و شش از دیروز پایین و بالای اینستاگرام زن است،مادر است،حرف از ...
Media Removed
امروز هجدهم اسفند هزار و سیصد و نود و شش از دیروز پایین و بالای اینستاگرام زن است،مادر است،حرف از برابری ست و مرد نابرابرترین جنسِ موجود انگار . . . به مردهایِ زندِگی اَم فِکر میکنم . . . به بابا،به کیفی که برایِ مادرم بافته بود،به بتّه جقّه هایی که گوشه یِ دفترِ شعرِ مادرم کشیده، به جانمازِ ... 🍃
امروز هجدهم اسفند هزار و سیصد و نود و شش
از دیروز پایین و بالای اینستاگرام زن است،مادر است،حرف از برابری ست و مرد نابرابرترین جنسِ موجود انگار . . .

به مردهایِ زندِگی اَم فِکر میکنم . . .

به بابا،به کیفی که برایِ مادرم بافته بود،به بتّه جقّه هایی که گوشه یِ دفترِ شعرِ مادرم کشیده، به جانمازِ گلدوزی شده ی ِ دستِ خودَش در هفت سالگی برایِ جشنِ تکلیفِ دُختَرَکَش . . .

به احمد،به انداختنِ خودَش تویِ آبی که با شدّت میرَفت و مَرا با خود میبرد وقتی فقط چهارده سال داشت،به کَمرِ زخمیِ خونی وقتی سپرِ بلایِ من شده بود،به پشت و پناه در نبودِ بابا،به سنگِ صبورم،به خواهرانه گوش دادن هایش ،به موقعِ قبولیِ تیزهوشان که چطور بَغَلَم کرده بود و میچرخاندَم، به مهرِ بی دریغَش،به اسم ذخیره شده ام توی گوشی اش : یِکی یِدونه . . .

به عَلی،به تمامِ وقت هایی که نوبتِ من بود ظرف بشورم و او شُست،به حمایَت هایَش،به مِهربانی اش،به صبحانه هایِ معرِکه اش،به تمامِ عیدی هایش که یکجا مالِ من بود،به اینکه چقَدر رویِ من حساب میکند . . .

به حَمزه، به روزی که گفتم کاش پسر بودم و سوارِ موتور میشدم، به اینکه به زوور سَوارَم کرد و پا به پایم دَوید و گفت : دیدی شُد . . .
به اینکه سرَش درد میکند برای رساندَنِ من به هر چیزی که از سَرَم میگذرد،به هم راه ی اش . . .

به تمامِ این نابرابری ها و بسیارِ دیگر . . .

مردهایِ زندِگی ام بیش از خود مرا دوست داشته اند . . .

مَگَر میشود مردی آغوشِ مادری چنین شگفت انگیز،چنین مهربان،چنین وَصف ناپذیر را تجربه کرده باشد و آغوشی امن برایِ زن هایِ زندگی اش نباشَد ؟!؟
ما که هرچه داریم از او داریم . . .
از ما دَر . . .
خلاصه بگویَم : ما دَر "ما دَر" بودیم . . .
ما از "مادَر" هستیم . . .
Read more
<span class="emoji emoji1f343"></span> ‏مرا دوست بدار به سان ِگذر از یک سمت خیابان به سمتی دیگر: اول به من نگاه کن بعد به من نگاه کن بعد ...
Media Removed
‏مرا دوست بدار به سان ِگذر از یک سمت خیابان به سمتی دیگر: اول به من نگاه کن بعد به من نگاه کن بعد باز هم مرا نگاه کن جمال ثریا| سیامک تقی‌زاده تو بیشتر از اینکه هم سَر باشی، رِفیقی . . . یاری . . . هم راهی . . . : @shilik 🍃
‏مرا دوست بدار
به سان ِگذر از یک سمت خیابان
به سمتی دیگر:

اول به من نگاه کن
بعد به من نگاه کن
بعد باز هم مرا نگاه کن

جمال ثریا| سیامک تقی‌زاده
تو بیشتر از اینکه هم سَر باشی، رِفیقی . . .
یاری . . .
هم راهی . . . 📷 : @shilik
Loading...
<span class="emoji emoji1f447"></span> سفر میدونی سفر برای من بیشتر از یه تفریحه بیشتر از دو سه روزی دور بودن از خونه و رفتن به یه سری جاهای ...
Media Removed
سفر میدونی سفر برای من بیشتر از یه تفریحه بیشتر از دو سه روزی دور بودن از خونه و رفتن به یه سری جاهای جدید یا حتی جاهای تکراریه سفر واسه من یجورایی جاری شدنه . . . سفر واسه من رفتنه ، دیدنه، شنیدنه . . . توی سفر کلّ حواس پنجگانه ام شاخکاشون فعال میشه . . . وارد ترمینال که میشم سرم درد میگیره بس که میخوام ... 👇 سفر
میدونی سفر برای من بیشتر از یه تفریحه
بیشتر از دو سه روزی دور بودن از خونه و رفتن به یه سری جاهای جدید یا حتی جاهای تکراریه
سفر واسه من یجورایی جاری شدنه . . .
سفر واسه من رفتنه ، دیدنه، شنیدنه . . .
توی سفر کلّ حواس پنجگانه ام شاخکاشون فعال میشه . . .
وارد ترمینال که میشم سرم درد میگیره بس که میخوام ریز بشم به همه ادما . . .
از زنایی که لباس بلوچ پوشیدن و رنگ و وارنگ دنبال هم راه میرن،نحوه ی حرف زدنشون،نگاهشون،شال پیجیدنشون،ست کردن شلوار و شال بلندی که دورشونه گرفته
تا اون مرده که سنگین و گشاد راه میره و دستاشو از ناحیه کتفش برده عقب و باز کرده یا اون دختر دانشجویی که کیف لب تاپش روی کولشه و غذاهایی که مامانش براش فریز کرده تو یه پاکت دستشه . . .

صدای اتوبوس،تخمه خوردن راننده و حرف زدنش با کمک راننده تو پس زمینه صدای مرضیه و هایده
صدای چنتا پسر جوون از صندلی پشتی که نقشه کشیدن و زنگ زدن بابای همدیگه و خبر فوت پسر رو به پدر میدن و میخوان اینجوری پول تو جیبی بگیرن از پدر
صدای دختر صندلی کناری که آروم آروم با عشقش حرف میزنه و برنامه میریزن واسه لحظه ی دیدار
صدای بچه ای که از صندلیای آخر میاد و من تعجب میکنم که چرا تا الان هیچی نگفته بود . . .
صدای یه افغانی از منتها علیه اتوبوس که بلند بلند با تلفن حرف میزنه . . .
و صدای باد و لرزش و جاده و کلی صداهای دیگه . . .
دیدن منظره و پیوستگی این جاده ها و ماشینایی که رد میشن . . .
از این پاکتای اتوبوسی با کیک و ساندیس
دیدن نورهای توی اتوبوس و پیغامایی که پشت سر هم اون جلو میاد :
تاریخ،ساعتی که دو ساعتی انگاری جلوتره،دمای داخل،دمای خارج،اوقات شرعی و هشدار برای مواقع اضطراری و صحبت کردن با مهماندار!
ماشینه فولوکسه کوچیکی که راننده اون جلو گذاشته . . .
اما هیچکدوم از اینا همینجا تموم نمیشن تک تک تو ذهنم دنبالشون میکنم . . .
مثلا دخترِ راننده اتوبوسو تصور میکنم که اون ماشینو واسه بابا خریده که جلو چشش باشه و بدونه منتظرشه،اول عکسشو داد که اویزون کنه ولی باباش گفت روزی صد نفر آدم اینجا رد میشن بابا،عکستو میزارم تو جیبم تا فقط خودم ببینمت و خلاصه تا ته ماجرا رو پیگیر میشم تو خیال خودم . ‌. .
و تازه همه اینا وقتیه که در واقع هنوز سفر شروع نشده!
سفر برای من یعنی رفتن و بودن . . .
یعنی دیدن یه طیف متنوع از آدما با دنیاهای متفاوت و لذت بردن از تک تک جزییاتشون . . .
سفر یعنی تجربه ی مکان هایی که با خودم نرفتم،یعنی برهم کنش آدما با هم تو مکان های متفاوت . . .
سفر واسه من یعنی ریشه داشتن و درخت نبودن . . .
ادامه در کامنت👇
Read more
<span class="emoji emoji1f48c"></span> . گفتنی ها رو گفتم دیگه . . .
Media Removed
. گفتنی ها رو گفتم دیگه . . . 💌
.
گفتنی ها رو گفتم دیگه . . .
Loading...
Loading...

Loading...